انسان شناسي ديني

PDF چاپ نامه الکترونیک

انسان شناسي ديني

روزاليند آي. جي. هکت
ترجمه عليرضا رضايت

دانش موجود در انسان شناسي دين بدون شک همچنان مديون تک نگاريها و چهارچوب هاي نظري محققان پيشيني همچون سر ادوارد ايوان پريچارد، اميل دورکيم، ماري داگلاس و کليفورد گريتز است. اما چرخش هاي پسامدرن و پسااستعماري، درهم فشردگي زمان و مکان در اثر جهاني شدن و ظهور مسائل و موضوع هاي چندفرهنگي سبب نوعي بازانديشي و سازماندهي مجدد شده است. آن چنان که انسان شناسان معاصر ديگر به تعيين پارامترها و خاستگاه کلي دين در جوامع کوچک غير بومي نمي پردازند و کار خود را بازنگري و بررسي مجدد جامعه سکولار مدرن به مثابه جامعه اي فرهنگي و نمادين مي دانند؛ جامعه اي که به همان ميزان که بر عقل مبتني است به دين هم تکيه مي کند.
انسان شناسي دين طي دهه گذشته(گرچه با تأخير) مورد بازشناسي قرار گرفته واحياء شده است. از طرفي، پيدايي متون جديد، حوزه هاي پژوهشي و گروه جديدي از محققان نيز به غناي آن افزوده است. اين گرايش جديد تا اندازه اي با اهميت يافتن روزافزون دين در سطح جهان در ارتباط است، و نمي توان آن را صرفا نشانه اي از هويت و منبع پايداري در سطوح محلي، فرامحلي و فراملي دانست. اين مسأله به نوبه خود نياز بزرگ تري را براي متخصصان مطّلع از عامل ها و تشکيلات ديني در شرايط و بافت هاي متغير و متنوع پديد آورده است. دانش امروز، خواه از سوي انسان شناساني که در دين تخصص دارند، هدايت شود و خواه سکان آن به دست انديشمندان ديني باشد که نظريه و روش انسان شناسانه را به خدمت مي گيرند، از زمان نگارش متون و آثار متقدم و تأثيرگذاري همچون جادوگر، جادو و غيبگويي در ميان آزاندها(1937) و دين نوئرها، اثر اي. اي. ايوانز پريچارد و صور ابتدايي حيات ديني، اثر اميل دورکيم(1912) پيشترفت بسياري کرده است. انسان شناسي دين جديد ريشه در سه عامل کلي دارد: نخست، طبيعت متغير و يافتن موضوع( به عنوان مثال جابه جايي افراد، تأثير دين رسانه اي و عوامل بازار)؛ دوم بين رشته اي شدن هر چه بيشتر رشته هاي دانشگاهي؛ و سوم بينش هاي انتقادي برخاسته از مکتب پسااستعماري، پساساختارگرايي، و پساتجددگرايي. به طور خاص مي توان گفت که تمايز مشخص پيشين بين قوم نگاري(پژوهش تجربي در خصوص فرهنگ ها، اقوام و مناطق خاص که به صورت ميداني و از طريق مشاهده مشارکتي انجام مي گرفت) و بررسي نظري عام تر(انسان شناسي يا قوم شناسي)، در حال حاضر در هاله اي از ابهام قرار گرفته است. برخي ادغام رويکردهاي مقايسه اي، بين فرهنگي و تجربي را به اثر کليفورد گيرتز منسوب مي کنند که تأثير ساختار نوشته هايش پا فراتر از مرزهاي انسان شناسي سنتي گذاشته است.
هنريتا مور به منظور تعديل دشواري هاي موجود در ترسيم مرزهاي آکادميک که ناشي از ساختار مشترک نظريه فرهنگي و اجتماعي و تنوع روزافزون "موضوعات" يا "زيرشاخه هاست" مي گويد، در تاريخ يک رشته است که ما بايد به جاي موضوعات خاص تحقيق به دنبال ويژگي هاي تعيين کننده آن باشيم. همچنين، بسياري از انديشمندان معتقدند اکنون بهتر آن است که به سياست، دين، و اقتصاد به مثابه مقولاتي فراگير و نه محدود بپردازيم. لذا، لازم است به نحو مختصر برخي راه هايي را که انسان شناسان از قرن نوزدهم در شناسايي و تفسير آرمآنها، نمادها و کنش هاي ديني پيموده اند بپيماييم. اين امر پيشينه مورد نياز براي بررسي برخي تحولات جاري و آتي نويدبخش تر در رويکردهاي انسان شناسانه به دين را در اختيار ما مي نهد. ارائه سنتز جامع و گويا از آنچه هنريتا مور آن را "روايت برتر"  مي نامد، و نيز مباني نظري انسان شناسي دين در شرايط فعلي امکان پذير نيست، بنابراين، در اينجا تأکيد عمده بر نکات برجسته، آخرين اطلاعات و گزارش ها و حوزه هاي بحث برانگيز است. منابع و کليات بيشتر را در متون درسي و غير درسي و مجموعه کتاب هاي مربوط به اين موضوع مي توان يافت.

بنيان نهادن رشته
انسان شناسي از يک تنش ديالکتيکي درحال جريان بين دو بعد انساني و علمي خود بهره مي برد. اين مسأله را جيمز پيکاک در مقدمه ارزشمند خود بر مسئوليت انسان شناسانهبه خوبي مشخص کرده است: "تأکيد بر فرهنگ و بازشناسي جنبه شخصي تفسير، انسان شناسي را با علوم انساني پيوند مي دهد درعين حال، تلاش آن براي نظام مندسازي، تعميم، و مشاهده دقيق، الهام گيري از علوم را نشان مي دهد. زمانيکه سر ادوارد تيلر(1917-1832) در صدر انسان شناسي بريتانيا قرار گرفت( فرانتس بواس، 1942-1858، در ايالات متحده به پدر انسان شناسي فرهنگي مشهوراست) اين حوزه "دانش انسان" نام گرفت. تيلر تحت تأثير ديدگاه هاي تکامل گرا و عقل گراي قرن نوزدهم چنين پنداشت که انسآنها در تلاش براي عقلاني(معقول) کردن تجارب رازآلودي مانند رويا، خلسه و توهم، مفهومي از نفس، و بر اساس آن ارواح را ايجاد کردند که مي توانستند در پديده هاي طبيعي جاي بگيرند. مفروض وي اين بود که اين باور انساني اوليه که آن را آنيميزم نام نهاد، در نهايت راه را براي چندگانه پرستي و يکتاپرستي هموار کرد گرچه آثار روح باوري همچنان در باورهايي مانند تناسخ و جاودانگي روح  باقي ماند.
از نگاه اميل دورکيم، جامعه شناس فرانسوي، باورها و مفاهيم ديني محصول شرايط خاص اجتماعي اند، نه عناصري عقلاني. وي در اثر کلاسيک خود، صور ابتدايي حيات ديني، گفته است که دين که بر پايه تمايز بين مقدس و نامقدس بنا شده، اساسا پديده اي اجتماعي است. او مانند بسياري از انديشمندان کارکردگرا و تکامل گرا به سراغ آن چيزي رفت که مي پنداشت برخي از متقدم ترين و ابتدايي ترين صور دين هستند، يعني باورهاي توتمي و قبايل بومي استراليا که از راه شکار زندگي مي کردند. او معتقد بود که نمادهاي توتمي به طور رمزي نمادهاي پايبندي هاي گروهي را تقويت مي کنند و انجام مراسم و شعائر، تجلي گر نظام اجتماعي است و آن را تقويت مي کند. در واقع، به گفته دورکيم شور و شوق مشترکي که در اين مراسم ها تجربه مي شود در بطن حرکت ديني قرار دارد. آي. ام. لويس تأکيد دورکيم بر رويکرد کل نگرانه که گونه اي از جزم گرايي اجتماعي است، و از هر گونه جزميت تاريخي و سؤالات مربوط به خاستگاه هاي نهادهاي اجتماعي فراتر مي رود را مورد انتقاد قرار مي دهد. اما اين پيشترفتي مهم و معنا دار وراي رويکرد مقايسه اي و بافت زداي سر جيمز فريزر در پژوهش تأثيرگذارش در خصوص مناسک و جادو از متون کلاسيک در سراسر جهان، تحت عنوان شاخه طلايي(1996، 1980) بود. فريزر معتقد بود که شيوه هايي که افراد از طريق آنها عوالم خود، از جادو گرفته تا دين و علم، را معنا کرده و تحت کنترل در مي آورند روز به روز تکامل مي يابد.
انتقاد انديشمندان بعدي از فريزر آن است که وي از شناخت دانش علمي بشر اوليه بازمانده است. به عنوان مثال، ماري داگلاس گفته است که جهانبيني اوليه تقسيم شده(بخش بخش) نبوده بلکه بسيار منسجم تر و کلي تر از تفکر مدرن بوده است. افزون براين، برانيسلاو مالينوفسکي(1942-1884)"انسان شناسي  مجلسي" فريزر و ديگر دانشمندان وقت را به چالش کشيده است و به گفته آي. ام. لويس، انسان شناسي است که خود به مثابه پيشگام، وارد ميدان شد و کارميداني را در فرهنگ هاي غير بومي به مفهومي از حرفه گرايي بدل کرد. مالينوفسکي بر اساس مشاهداتش در طي دو سالي که در ميان قبايل تروبرياند در اقيانوس آرام بود، دين و علم را در پرتوي نظريه کارکردگرايانه خود در خصوص نيازهاي انسان توضيح داد. مراسم هاي جادويي زماني انجام مي گرفت که اوضاع خطرناک و غيرقابل پيش بيني بود مانند ماهي گيري در دريا، در حالي که مراسم هاي ديني نوعي اطمينان رواني در مواجهه با مرگ را القا مي کرد.
معاصر مالينوفسکي، آ.آر. راکليف براون(1881-1955) به مباحث نظري متمايل بود و مفهوم "کارکردگرايي ساختاري"(1952) را مطرح کرد. از نگاه او حيات اجتماعي بر مبنايي سازمان يافته و منظم استوار است و هدف کارکرد سازمانهاي اجتماعي حفظ انسجام و وحدت اجتماعي است. اثر او نسل يکپارچه اي از دانشمندان را به وجود آورد. کلود لوي اشتراوس فرانسوي(1963)با کمک گرفتن از زبان شناسي ساختاري مفهوم ساختارها و الگوهاي فرهنگ که در سطوح مختلف آگاهي وجود دارند، را ارتقا داد. اين ساختارها اهميت کارکردي دارند و به حل تناقض ها و تضادهاي دوگانه در حيات انسان کمک مي کنند. انديشمندان بعدي مانند لوک د هوش مباني و اصول ساختارگرايانه را با پيچيد گي هاي دين در نقاط ديگر جهان سازگار کردند.
همزمان با اثر کماکان تأثيرگذار اي. اي. ايوان پريچارد در مورد تفکر قوم آزاند(Azande ) در مرکز آفريقا، کانون توجه از ساختار به معنا تغيير کرد. او به طور خاص به اين مسأله علاقمند بود که چگونه باورهاي آنان به جادوگر، غيب گويي، و جادو به اعمال زندگي روزمره و مناسبات اجتماعي آنها ترجمه مي شود. پژوهش او سؤالات مهمي را در خصوص عقلانيت و ترجمه فرهنگي بوجود آورد و در نتيجه مجموعه آثاري در باره شباهت ها و تفاوت هاي بين نظام هاي اعتقادي به اصطلاح ابتدايي و دست نخورده و جهانبيني هاي ظاهرا علمي و عقلاني پديد آورد. بخشي از اين بحث بر عقلانيت جنبش هاي هزاره اي مانند "کيش کالا" درحوزه اقيانوس آرام به منظور دست يابي به مقاصد سياسي متمرکز است. رادني نيدام استفاده از اصطلاح "باور" را در بسياري از فرهنگ هاي غير غربي مورد انتقاد قرار مي دهد. او ترجيح مي دهد مفهوم "ايده" را به کار برد، چرا که اين مفهوم جنبه تثبيت شده هستي شناسي ها را انتقال مي دهد و بر فاصله بين "مشاهده گران" و "منابع خبر" دلالت نمي کند.
اين تفسير عقلگرايانه با اثر کلاسيک رابين هورتن و مقاله بسيار بحث انگيزش تحت عنوان "تفکر سنتي آفريقايي و دانش غربي" حيات تازه اي گرفت. او در اين مقاله راه هايي را نشان مي دهد که در آنها فرهنگ هاي آفريقايي سنتي و فرهنگ هاي غربي هر دو در پي توضيح، پيش بيني و مهار وقايع هستند. او مي گويد که افزون بر پيوستگي ها، نظام فکري اولي بسته تر از دومي است. ديدگاه عقلگرايانه هورتن و چشم انداز کارکردگرايانه مالينوفسکي نسبت به نقش دين در قياس با موضع فيلسوف فرانسوي، لوسي ين لوي برول، مثبت تر است؛ بر اساس راي لوسي ين، تفکر اقوام ابتدايي، پيشامنطقي بوده است به اين معنا که نمي توانسته علت را از معلول تفکيک کند.

از شيوه هاي تفکر تا شيوه هاي عمل
مايکل هرزفلد معتقد است اينکه هستي شناسي ها را منابعي براي عمل در نظر بگيريم و نه عوامل تعيين کننده آن، مي تواند در کاهش تداوم تفکر تکامل گرا يا دوگانه مؤثر باشد. اين مسأله همچنين مي تواند گرايش به بررسي هستي شناسي ها را به طور مجزا، همراه با "دين" تضعيف کند. او از بازشناسي بيشتر نقش انتخاب و عامليت در خصوص اين که چگونه افراد( خواه اقوام "ابتدايي"، قوم نگارها و يا دانشمندان) ايده هاي خود را در مورد جهان هستي سازماندهي مي کنند، حمايت مي کند. هرزفلد با بررسي مسأله اسطوره با مشکل تمايز موجود بين داستان هاي تاريخي و رمزي مطرح شده از سوي ميرچا ايلياده و کلود لوي اشتراوس مواجه شد چرا که اين امر در نهايت به تمايز اجتماعي بزرگ تر بين جوامع ابتدايي يا باستاني و مدرن، و باسواد و بي سواد  مي انجامد. و افزون براين، از شناسايي دخل و تصرفات ايدئولوژيکي در هر دو ، همانند دخل و تصرف در اسطوره هاي ملي مربوط به سرآغاز آفرينش، باز مي ماند. بنابراين، انسان شناسي با تکيه بر مفاهيم برخي از گزارش هاي کارکردگرايانه اسطوره که براي رفتار انسان الگو فراهم مي کنند، بي نظمي و ناکامي(عدل الهي) را توضيح مي دهد و نوعي "حدوث بي زمان" را پديد مي آورد اما در عين حال بايد با مقايسه گرايي خود مطابقت داشته باشد. و توجه خود را معطوف هستي شناسي خود غرب کند، و شاخصه هاي فرهنگي ويژه خود را مشخص کند.
هرزفلد در سخنانش در باب مناسک و شعائر مجددا بر نياز به عدم پافشاري زياد بر مناسک به مثابه عوامل بازتنظيم کننده و مؤثر تأکيد مي کند. او مي گويد تمام مناسک مربوط به زمان و گذران وجود هستند. اين نکته به خوبي در الگوي سه مرحله اي مناسک آرنولد وان گنه(1960) (جدايي، در حاشيه بودن يا انزوا و پيوستن مجدد) نشان داده شده است؛ بعدها اين الگو را ويکتور ترنر(1974) از حيث اجتماعي به گونه اي مفصل تر تفسير کرد. ويکتور گفت که مناسک، "اجتماعاتي" را پديد مي آورند که به مردم امکان مي دهد تا بر بي ثباتي و ابهام در لحظات حساس و گذراي زندگي خود غلبه کنند. کار ترنر در ميان انديشمندان ديني مورد اقبال قرار گرفت دليل آن هم توجه او به مفاهيم فرهنگي بومي خاصه نمادگرايي قبيله اندمبو( قبيله اي در زامبيا و زير مجموعه قوم لوندا) و مناسک و دغدغه هاي انسان گرايانه بزرگ تر بود.
دانش موجود در خصوص مناسک نشانگر تغيير کانون توجه از ساختار به عامليت و تأثير نظريه عمل شده است. کاترين بل ترجيحا از اصطلاح "آييني سازي" براي مفهومي عيني تر از مناسک استفاد مي کند و آن را موضوع استراتژي هاي خاص فرهنگي متنوع مي داند که برخي فعاليت ها را از برخي ديگر مجزا مي کنند و تمايزي کيفي بين مقدس و نامقدس ايجاد مي کنند و در نهايت اين تمايزها را به واقعيت هايي منسوب مي کنند که گمان مي رود قدرت عامل هاي انساني را تعالي مي دهند. تحليل توماس کورداس از جنبش احياي فرهمندي کاتوليک نمونه خوبي براي شيوه هاي خيالي و پيچيده اي است که درآن زندگي شعائري را مي توان تفسير کرد.

از معنا تا قدرت
تأکيد بردين به مثابهک نهاد اجتماعي از سوي انسان شناسان متقدم خاصه مکتب بريتانيا در دهه 1970 توسط يک انسان شناس آمريکايي به نام کليفورد گريتز جهت گيري تازه اي پيدا کرد، اين امر در مقاله تأثيرگذار وي تحت عنوان "دين به مثابهک نظام فرهنگي" هويدا شد. مايکل لمبک، گريتز را مفسر برجسته انسان شناسي تفسيري الهام گرفته از وبر مي داند که مي کوشد دين را در يک قلمروي نمادين/فرهنگي گسترده فهم کند، البته با اشاره به شرايط کلي با تمام آشفتگي آن. گريتز به دليل تأکيد بر نياز به توصيف مفصل، يعني تفسير بومي ها بر مبناي دانش تجربي انسان شناس، معروف شده است. همان گونه که ديويد گلنر خاطر نشان مي کند اين تغيير نشانگر حرکت از رويکرد etic(بررسي فرهنگ ها از بيرون و در پرتوي اصول کلي تر) به emic(مطالعه فرهنگ ها از درون به حسب ويژگي ها و مولفه هاي خاص آنها) است.
يکي از رويکردهاي معارض با رويکرد تفسيرگرايانه گريتز اثر تلال اسد است که آن را در نوشته او تحت عنوان "تفسير دين به مثابه مقوله اي انسان شناسانه" مي توان يافت. او در  انتقاد کوبنده از تعريف ها ذات گرايانه از دين مي گويد که ارائه تعريفي جهانشمول از دين امکان پذير نيست واين مسأله نه تنها به اين دليل است که مولفه هاي دين و ارتباط آنها با هم به لحاظ تاريخي خاص است بلکه آن تعريف في نفسه محصول تاريخي فرايندهاي تودرتو و پراکنده است. او مي گويد اصرار بر اين نکته که دين واجد جوهري مستقل بوده و از حيث مفهومي(به لحاظ نظري) از حوزه قدرت مجزا است يک اصل پذيرفته شده درغرب مدرن و مولود تاريخ اصلاحات است. لمبک مي گويد اين گزارش نشانه اي از دور شدن از انسان شناسي نمادين و حرکت به سوي انسان شناسي پساساختارگرايانه است که پيوند خاصي با قدرت، نظم و شيوه شکل گيري متعلقات ديني مورد مطالعه دارد؛ و همچنين بازتابي است از تلاش جهت بافتاري کردن دانش قوم نگاري، خاصه به حسب محيط هاي گوناگون استعماري که اين دانش در آنها توليد مي شود.

تاريخي کردن و مسأله سازي
دغدغه هاي مشابهي براي شناسايي مفاهيم غالب انسان شناسي و تبديل آنها به مسأله را مي توان در انسان شناسي تاريخي ژان کوماروف و جان کوماروف يافت. به عنوان مثال آنها در سرآغاز مجموعه مقالات خود در باب مدرنيته و ناراضي هاي آن قاطعانه بيان مي کنند که مفهوم مدرنيته به شدت ايدئولوژيکي و تاريخي است. آنها همانند بسياري از محصولات تأثيرگذارشان، نظريات خود را با تحقيقات تجربي موجود مرتبط با دين(عموما در آفريقاي دوران استعمار يا پس از استعمار) پيوند دادند.  نويسندگان مقالات اين مجموعه در باب مدرنيته که همگي دانشجويان پيشين کوماروف ها هستند، يک جهت گيري مشترک دارند و آن اينکه مي کوشند تا به تقسيم بندي بين همزماني و زمان سپاري، قوم نگاري و تاريخ نگاري پايان دهند؛ آنها نمي خواهند فرهنگ را از اقتصاد سياسي جدا کنند، در عوض بر تقارن عنصر مادي و معنوي در تمام اشياء و پديده ها پا فشاري مي کنند؛ آنها به واقعيت هاي وحشيانه استعمارگري و پيامد آن نه تنها اذعان دارند، بلکه بر آن تأکيد هم مي کنند، بدون فرض اينکه آنها قابليت تأثير آفريقايي ها بر جهان را از آنها ربوده اند.
آنها تحليل خود را روي نقش مناسک در مدرنيته/مدرنيته هاي آفريقايي متمرکز کردند و مطالعات ارزشمندي درباره تداوم و حتي شکوفايي غيب گويي، جادو، و جادوگري در جوامع آفريقايي اواخر قرن نوزدهم انجام دادند که پيامدهاي متناقض نماي "توسعه" و "تجدد" بود. به عنوان مثال، ميستي باستي ين بر اساس مطالعات ميداني خود از گزارش هاي مربوط به جادوگري و ديگر فعاليت هاي فوق طبيعي در خبرگزاري مشهور اونيتشا، شهر تجاري ايگبو زبان واقع در جنوب شرق نيجريه مي گويد که جادوگري را نمي توان صرفا در ارتباط با سنت يا روستا بررسي نمود. در واقع جادوگري حتي از بافت شهري، قدرت و معناي جديد کسب مي کند و در واقع ابزار مؤثري براي معنادار کردن مجموعه تجارب زندگي در آفريقاي غربي است. انسان شناسان مدت ها است بر اين باور اند که از ممتازترين ويژگي هاي يک جامعه شيوه اي است که جامعه از طريق آن به درد و رنج مي پردازد. عقايد و اعمال جادويي پنجره اي کاملا شفاف به روي اين مسائل وجودي مي گشايد. دانش جديد که بر پايه تحليل هاي متقدم امثال ايوانز پريچارد(1937) و آي. ام. لويس(1986) و البته زير سؤال بردن آنها بنا شده است تحليل هاي روشنگرانه اي در خصوص شيوه هايي ارائه کرده است که مفاهيم مربوط به اعمال غيبگويانه از طريق آنها حيات ديني، سياسي و اجتماعي آفريقاي دوران معاصر را تحت تأثير قرار مي دهند. بازنگري در خصوص دو رويه سنتي/مدرن در پژوهش انسان شناسانه با ارزيابي مجدد بعد تاريخي ارتباط دارد. يوهان فابيان مي گويد نفي زمانمندي به محققان امکان مي دهد تا اين واقعيت را ناديده بگيرند که افرادي که آنها مورد مطالعه قرار مي دهند عملا در همان زماني به سر مي برند که آنها زندگي مي کنند.
انسان شناسان معاصر عمدتا علاقمند اند به اينکه چگونه جمعيت هاي مختلف و گروه هاي ذي نفع از تصورات خود از گذشته براي ساختن يا تقويت منافع کنوني استفاده مي کنند و نيز تا چه اندازه آنها که اين گروه ها را بررسي مي کنند، خود در اين فرايندها دخيل هستند. هرزفلد يادآوري مي کند که "(اين) مفهوم که ما تا اندازه اي خارج از موضوع مورد مطالعه قرار داريم بي معني است". قضاوت در مورد درستي گزارش هاي تاريخي در دست قدرتمنداني است که گزارش هاي خود آنها نيز بايد شگردها و ابزارهاي تفسيري در نظر گرفته شود.
بازتوليد گذشتها کتمان آن از طريق عملکرد اجتماعي و مناسک به افراد امکان مي دهد تا با وضعيت رنج آور فعلي کنار بيايند و آن را بپذيرند. روزاليند شاو در اثر روشنگرانه و چندلايه خود درباره برده داري در آفريقاي غربي توضيح مي دهد که چگونه مناسک يعني غيب گويي و تجسم نيروهاي غيبي خطرناک و مهلک را مي توان به مثابه يادآوري فرايندهاي موقتا فراموش شده اي دانست که توسط يک سيستم تجاري در اقيانوس اطلس ايجاد شده و به سه قاره کشيده شده اند. جالب اينکه شاو خاطر نشان مي کند  مهارت هاي غيب گويي به واسطه سيطره آموزش در غرب قرن بيستم رنگ باخته است اما همزمان با ناکامي بسيار بد اقتصادي سيرالئون و زير بناي نامطلوب آن طي دهه هاي 1980 و 1990 و نيز ظهور و آغاز شورش ها مجددا اهميت تازه اي پيدا کرد. او نشان مي دهد که چگونه داستان هايي که يادآور آدم خواري اروپايي در دوره استعمار است و داستان هاي معروف کنوني درباره "اشخاص بزرگ" يعني سياست مداران ملي و خدمتکاران اجتماعي معروف شهرت خود را از طريق اعمال و مناسک شيطاني که از سوي غيب گويان تجويز مي شده کسب کرده اند، کار انتقاد اجتماعي را انجام مي دهند. اين داستان ها برگرفته از خاطرات قدرت مربوط به دوره استعمار و پيش از استعمار و سوء استفاده از آن است. شايان ذکر است که خاطرات رنج و استثمار که وي آنها را به تفصيل در پژوهش خود آورده به گونه اي موجز از طريق مناسک و نيز اشياء و اماکن مقدس خود را نمايان مي کنند. پژوهش جذاب و خيره کننده استفان پامي در خصوص فرهنگ آفريقايي-کوبايي نيز نشان مي دهد که چگونه اشکال بومي تصورات اخلاقي پاسخي مي سازد براي برده داري خشن گذشته، و درک و دريافت هاي غرب از مدرنيته و عقلانيت.

ايجاد و صورت بندي حوزه
هنريتا مور در آغاز اثر بسيار مورد ارجاعش يعني فمينيسم و انسان شناسي تأکيد مي کند که مبناي نقد فمينيستي، مطالعات زنان نيست بلکه تحليل روابط جنسي و جنسيت به مثابه اصل ساختاري در تمام جوامع انساني است. به عنوان مثال، او ارتباط بين باورهاي مربوط به آلودگي و تعارض جنسي را در جوامع ملانزي بررسي مي کند. سوزان سيرد به خوبي توضيح مي دهد که چرا انسان شناسان نمي توانند نقش دين را در اين نقطه از حيات اجتماعي و نقاط ديگر ناديده بگيرند؛ طبيعي و فوق طبيعي ابزارهاي مکملي هستند براي طبيعي سازي و قداست بخشيدن به تفاوت، شهرت و سلسله مراتب، به ويژه در ارتباط با مسائل مربوط به جنسيت.
يکي از نتايج مثبت گرايش فمينيستي در دانش انسان شناسي توجه فوق العاده به اهميت فرهنگي و اجتماعي جسم بوده است. دانشمندان علوم اجتماعي متقدم مانند دورکيم به ارتباط بين قلمروهاي روان-اجتماعي،  اجتماعي و جسمي(فيزيکي) علاقمند بوده اند. ماري داگلاس جسم را به خاطر ويژگي هاي نمادين آن شايسته نقد و بررسي مي داند.
مايکل لمبک  و اندرو استاثرن در مطالعه بين منطقه اي خود در مورد روابط بين اشخاص و بدن ها در آفريقا و ملانزي، علاقه فوق العاده به جسم را به چند عامل نسبت مي دهند: آشکارگي بالاي آن، تغيير توجه جامعه علمي و دانشگاهي به ساحت تجربه زنده و تأثيرات ساحت اجتماعي بر جسم، جسم به مثابه دلالت گر و موضوعات کلي مربوط به رابط ذهن/ بدن.
 بنابراين، همان گونه که آنها به درستي مطرح مي کنند، جسم گونه اي مفهوم مرکزي را تشکيل مي دهد که علائق و گرايش هاي دانشگاهي رايج را مي توان حول آن سازماندهي کرد. آنها بر اهميت تجسم(تن يافتگي) به مثابه الگويي(مبتني بر يافته هاي علمي مطالعات مربوط به ذهن/بدن) براي بحث از تعامل ذهن و بدن، خاصه در وضعيت بيماري و سلامت تأکيد مي کنند.
مايکل جکسن از گرايش هاي غالب در انسان شناسي که تجربه مجسم را به حسب باور و زبان تفسير مي کنند و جسم را منفعل و بي خاصيت مي دانند انتقاد مي کند. او ضمن بازخواني تحليل پيشين خود از مناسک مربوط به تشرف کورانکوها که بيش از حد انتزاعي و عقل گرايانه بودند، معتقد است مسائل مربوط به جسم مبناي گفته ها و تفکرات مارا تشکيل مي دهد. او همچنين مي گويد که تأکيد بر عملکرد جسم بيش از آنکه به متخصصان بيروني تحليل نمادين متکي باشد، مسأله اي جدي و همسو با تفسيرهاي بومي(دروني) است. جکسن همچنين نشان مي دهد که چگونه استفاده از تصاوير جسمي به کورانکوها و(ديگران ) امکان مي دهد تا خود و جهان را در يک کفه نهند و با اين اعتقاد عمل کنند که راز جهان متقابلا با راز نفس ارتباط دارد.
برخي مطالعات فصول مشترک بين جسم، نمادهاي ديني، و قدرت سياسي و اقتصادي را برجسته مي کنند. ژان کوماروف نشان مي دهد که چگونه مسيحيان صهيونيست در جنوب آفريقا نمادهاي قدرت را از لباس استعمارگران و مبلغان مي دزديدند و آنها را به پيام مخالفت و خودمختاري تبديل مي کردند. در دو کتابي که به تازگي منتشر شده،  طيف جالبي از نمونه هايي آمده که نشان مي دهند چگونه از لباس ديني(خاصه در مورد زنان)مي توان به منظور بحث در خصوص محيط هاي اجتماعي جديد و نيز کنترل تمايلات جنسي و رفتار اجتماعي استفاده کرد.
تحليل مفصل رنه دويش از يکي از آيين هاي شفابخشي به نام mbwoolu در ميان ياکاهاي کنگو نشان مي دهد که چگونهک شخص بيمار از طريق استفاده از مراسم نماز و مجسمه هاي کوچک طي مراسمي وادار مي شود که از اوضاع پيشين خود بميرد و مجددا در وضعيت جديد متولد شود. ويژگي هاي خيالي، فرارونده و خودماني(صميمانه) اين آيين مرموز تسخير ارواح درحالت خلسه، با مراسم هاي روزانه و عمومي تر تشرّف تفاوت دارد. بروس کاپ فرر در پژوهش چشمگير خود در مورد مناسک جن گيري سين هالايي ها در سري لانکا بر اهميت اجرا و مراسم تأکيد مي کند. برخي پژوهش ها تأثير نيروهاي برون زاد را بررسي مي کنند. به عنوان مثال، استاسي پيگ در تحليل چند مرحله اي و بديع خود از نظريه هاي محلي در خصوص بيماري و اعمال شفابخش در نپال نقش دولت و آژانس هاي توسعه بين المللي را مد نظر قرار داده است.
مايکل لمبک در مطلبي نظري تحت عنوان جسم و ذهن در ذهن، جسم و ذهن در جسم(1998)، تأکيد مي کند که نبايد رابطه جسم/ذهن را تحويل گرايانه و غير قابل مقايسه در نظر بگيريم بلکه اين رابطه را بايد يک ديالکتيک محوري در ساخت(شکل گيري) جاري و درحال تکوين فرهنگ انساني، جامعه و تجربه(و در نتيجه، نظريه انسان شناسانه) دانست. او تأکيد مي کند که بزرگداشت جسم و توجه به نظريه عمل که در فراتر رفتن از دوگانگي هاي گيج کننده مؤثر و سودمند بوده اند، در نهايت نبايد سبب شود فراموش کنيم که "عقل ژرف انديش" ويژگي بنيادين وضعيت انساني، صرف نظر از زمان و مکان است. اين مطلب ظاهرا به طور خاص با مطالعه اديان جهان ارتباط دارد باوجود اين (خواستها ناخواسته) همچنان از گزند ذات گرايي، تحويل گرايي و شرق شيوگي در امان نيست.

مواد و فرهنگ هاي رسانه اي
يکي از حوزه هاي جديد مطالعه انسان شناسانه دين حوزه هنرهاي تجسمي و هنرهاي اجرايي است. نظريه پردازان اين حوزه کوشش فراواني انجام داده اند تا مفهوم "ابتدايي" (primitive ) را به مسأله تبديل کنند. يکي از متون مهمي که مناسک و هستي شناسي را با هنر و ساخت شناسي پيوند مي دهد مطالعه موجز جيمز فرناندز در مورد جنبش ديني آفريقاي مرکزي، Bwiti، است. اين کار ازسوي دانشمندان ديگر دنبال شد، آنها ارتباط بين ماديت و معنويت مکان را مورد بررسي قرار دادند.
انسان شناسان فرانسوي که پژوهش هاي گسترده اي را در خصوص داگون(Dogon= قومي در جنوب نيجر) در مالي انجام داده بودند نيز متوجه برخورد سنت هاي هستي شناسانه و ماسک هاي رنگارنگ آنها شدند. توجه بيشتر به مواد و فرهنگ اجرا، معاني فلسفي و هستي شناسانه پنهان را روشن کرد، در عين حال، پژوهش بيشتري مي بايست روي جادو و رقص انجام گيرد. مطالعات مربوط به پنهان کاري(وضعيت مرموز) و غيب گويي اين مسأله را به خوبي نشان مي دهد. در واقع، يافته هاي اين مطالعات  فهم غالب در غرب را از قدرت و زيبايي شناسي به چالش مي کشد چرا که در برخي صور هنر آفريقايي آثار هنري اي که کمترين جذابيت و تجسم را دارند، ممکن است بيشترين بار معنوي را در بر داشته باشند. يکي از پژوهش هاي برجسته درباره هنرهاي شهري  تحت عنوان قديسي در شهر(و نمايشگاهي) که شيخ آمادو بامبا، يکي از عرفاي سنگالي، در آن شرکت دارد، قدرت تصاوير مقدس او را براي اعضاي طريقه مريديه در سراسر جهان نشان مي دهد. مسير رودخانه ها يکي از نمونه هاي فوق العاده  برخورد هنر، دين و محيط زيست در دلتاي نيجر است.
فرد مايرز و هوارد مورفي با تحليل علاقه روز افزون به فرهنگ تجسمي(تصويري) بوميان استراليا نشان مي دهند که چگونه معنويت بوميان استراليا در دوران معاصر در کالاوارگي  نقاشي هاي معاصر بوميان استراليا از نو احياء شده است. اين مطالعات و مطالعات ديگر نشان مي دهد که چگونه آثار هنري بومي در نتيجه تجارت هنر و توريسم و نمايشگاه ها بين فرهنگ ها انتقال مي يابد و چگونه اين مسأله بر محصولات هنري امروزي و کاربرد و معناي اصيل آنها تأثير مي گذارد.
يکي از حوزه هاي جديد و هيجان انگيز پژوهش براي انسان شناسان به طور کلي، و به طور خاص آنها که  مطالعاتشان بر دين متمرکز است(به ويژه جنبش هاي جديد و/يا اقليتي که به دنبال مشروعيت و توسعه هستند)، حوزه رسانه هاي همگاني در حال شکوفايي است. اين رسانه ها، خاصه اشکال بومي و محلي آن، به دليل سلطه طلبي ادراکي و تمايلات سلطه طلبانه و رهبرانه آنها که مدت ها از قلمروي اصلي انسان شناسي غايب بودند، اکنون موضوع نشست ها و آثار منتشر شده هستند. در يکي از آثار مهم و جديد در اين حوزه، مطالعات دانشمنداني که در مورد تلاقي دين و رسانه در چندين نقطه انجام گرفته آمده است. در همين حوزه دريافت، عمل و عامليت مخاطب است که انسان شناسان با علاقه جدي خود به تجربه زندگي روزانه مي توانند به پژوهش هاي مربوط به رسانه کمک کنند. دانش مقايسه اي در خصوص اسلام و رسانه ها هم به لحاظ نظري و هم از حيث بنيادي فوق العاده توسعه يافته است.

بحث هاي دقيق و دائمي
تغيير در محتوا و کانون توجه، که پيش تر بدان اشاره شد، سؤالات قديمي و جديدي را در خصوص آگاهي انسان شناسان امروزي و هدفشان در جهاني که از درگيري و بي عدالتي به ستوه آمده، مطرح مي کند. در اين ميان، نخستين دغدغه و سؤالي که همواره وجود داشته دغدغه معرفت شناختي است، به اين معنا که اين مسأله روابط قدرت و اتوريته را( هم در سطح تجربي  و هم در سطح تصويري) بين انسان شناس و "ديگري"  پيچيده مي کند. هرزفلد يک موضع روش شناسانه واجد نوعي "تعادل اصولي" و "مطالعه مقايسه اي انعکاسي" را بر مي گزيند که هر دوي آنها مسأله اصلي همانندي و تفاوت را در تنشي خلاقانه حفظ مي کنند و هر گونه انحراف و اشتباه را از تفسيرهاي برتري طلبانه تحويل گرايانه رفع مي کنند. آرمين گريتز معتقد است که دين پژوهاني که جهت گيري قوم نگارانه دارند نبايد تسليم صداها و نظراتي شوند که دانش، قابليت فرهنگي و اتوريته دروني خود را برتر مي دانند. او ارتباطي ديالکتيک را بين محقق و مشاور بر مي گزيند و آن را "هرمنوتيک قومي" نام مي نهد.
انتقادها از انسان شناسان فرهنگي در مورد سؤالات اخلاقي و روش شناسانه بايد براي تمام کساني که کار قوم نگارانه در مورد دين انجام مي دهند، ايجاد ترديد کند و چه بسا آنها را تشويق و حمايت کند. يوهان فابيان در پژوهش خود تحت عنوان انسان شناسي از يک منظر(2001)اظهار تأسف مي کند که همکاران انسان شناس او بيش از آنکه معطوف نحوه کسب و حصول داده ها باشند به فکر نحوه ارائه آن هستند. او تصديق مي کند که به کارگيري هرمنوتيک و نقد ادبي در انسان شناسي مطالب انتقادي ارزشمندي را بدست مي دهد اما درمي يابد که متون، آن گونه که قوم نگار آنها را به عنوان موارد ثبت شده اي از تعامل شفاهي در اين حوزه تهيه مي کند، اطمينان خاطر کاذبي نسبت به عينيت ايجاد مي کنند. او به بررسي نحوه انتقال دانش فرهنگي از طريق اجرا و عمل تمايل بيشتري دارد تا اطلاعات پراکنده. او از غلبه مفاهيم و تصاوير برگرفته از نگاه، يعني مشاهده مشارکتي در توليد دانش قوم نگارانه "عيني" انتقاد مي کند. از نظر او يک رويکرد ماده گرايانه تر و ميان ذهني تر در مطالعه ميداني مي تواند سلسله مراتب بين عالم و معلوم را از ميان ببرد.
فابيان همچنين به شيوه جذاب و منحصر به فرد خود مي پرسد که چرا حالت "خلسه" را نبايد در نظرياتمان در خصوص علم لحاظ کنيم. منظور او از اين مطلب مناسک تشرف خلسه آميز، حالت هاي توهم، الکل، رقص هاي سخت و طاقت فرسا و شب زنده داري ها است. او مي افزايد، به همين خاطر بايد فضايي براي "هيجان" يا نظر به کتاب مايکل تاسيگ در باب شمنيزم و استعمارگري در بوليوي، "وحشت" يا "زجر و شکنجه" وجود داشته باشد. فابيان مي پرسد ما چگونه مي توانيم به بررسي عيني اقوام و فرهنگ هايي اميدوار باشيم که امپرياليسم غرب آنها را موضوع تسلط وحشيانه و نيز موضوع پژوهش قوم نگارانه خود کرده است؟
دومين حوزه مورد بحث، غايت شناسانه تر است به اين معنا که به هدف و پيامدهاي پژوهش انسان شناسي مي پردازد. هنريتا مور مي گويد اين چيزي بيش از صرف انسان شناسي کاربردي است، و در واقع با صورت بندي مجدد مرزهاي بين عمل دانشگاهي و غير دانشگاهي در ارتباط است؛ اين مسأله همچنين ناظر به اين نکته نيز هست که انسان شناسي پروژه اي قاعده مند است که بخشي از عمل نظارت و راهبري به شمار مي رود. به سخن ديگر، ديگر نمي توان به سمت نسبي گرايي فرهنگي عقب نشست. انسان شناسان همچنان بايد با نظرياتي سرو کار داشته باشند که به شباهت ها و نه صرفا تفاوت هاي بين انسان ها مي پردازد.
دغدغه مايکل جکسن يافتن راه هاي ايجاد ديالوگ بين افراد فرهنگ ها يا سنت هاي مختلف است، راه هاي ايجاد شيوه هاي فهم و شناختي که به گونه اي مؤثر فراتر از قواعد فکري و ايدئولوژي هاي سياسي دست و پاگير حرکت کند. همچنين، مايکل هرزفلد معتقد است که "تاريخ از پايين" يعني قوم نگاري تفصيلي يا توصيف جزء به جزء مي تواند چالش هاي روزانه اي را براي سلطه برخي ساختارهاي سياسي(و البته ساختارهاي ديني) در پي داشته باشد. فاي هاريسون و همکارانش در مجموعه استعمارزدايي از انسان شناسي پا را فراتر از اين نهاده اند و به مطالعه اين مسأله پرداخته اند که چگونه به عنوان روشنفکران تشکل يافته مي توانند به تحول اجتماعي و آزادي انسان کمک کنند.
برخي دانشمندان سؤالات مربوط به اخلاق و پراگماتيسم را به حوزه ها و مسائلي مانند توسعه، تبعيض، يا خشونت و درگيري تبديل کرده اند. مشهور است که انسان شناسان از ظرفيت ارائه مشاوره به حکومت ها، سازمان هاي انساني و توسعه برخوردارند. برخي در حال حاضر اين کنش را بازبيني مي کنند و اين نهادها را بعضا با توجه ويژه به نهادهاي ديني مورد تحليل قرار مي دهند. اما تنها دو حوزه از اين حوزه هاي جديد را مي توان مشخص کرد: خشونت و درگيري،  و حقوق بشر.
امروزه منابع و متون مربوط به قوم نگاري و نظريه خشونت و آزار کم نيست. گرايش جديد انسان شناسان به جنگ و صلح شناخت و درک و دريافت فربه تري را از نحوه تجربه خشونت توسط انسآنها بوجود آورده است. پر واضح است که شرايط جنگ و درگيري متصدي کارميداني را وا مي دارد تا روش هاي ارتباط، توليد دانش و عرضه را با دقت کامل بررسي کند. اين شرايط حداکثري نيز مفاهيم و مقولات معمول را برهم مي زنند. به عنوان مثال، انسان شناس سوئدي به نام اسويکر فين استورم ضمن تحقيق در مورد کنش هاي فرهنگي که مردمان شمال اوگاندا از طريق آن درگير واقعيات جنگ و خشونت مي شوند و مي کوشند آنها را درک کنند، و همچنين دائما تلاش مي کنند تا اميد به آينده توليد کنند، "تعامل مشارکتي" را به جاي "مشاهده مشارکتي" برگزيد تا رابطه تنگاتنگ خود را با منابع اطلاعاتي انعکاس دهد. اثر مبتکرانه کارولاين نوراستورم در خصوص مناطق جنگ زده و استراتژي هايي که افراد به منظور(باز)توليد معنا و اجتماع در شرايط رنج شديد اتخاذ مي کنند، متناسب با همين معنا است. مارک سامرس، انسان شناسي که در مورد جوامع پناهنده بروندايي و روآندايي در تانزانيا تحقيق کرده، به طور مشخص مي گويد، شايد هيچ يک از جوانب فرهنگ و جامعه پناهنده آفريقايي به اندازه حيات ديني آنها از سوي محققان و اکثر موسسات بشردوستانه اي که در راستاي آسايش و رفاه انسان تلاش مي کنند، ناديده گرفته نشده است. درواقع، اين جنبه در اغلب موارد به قدر کافي مورد تحليل قرار نگرفته است. اما در مطالعات مربوط به اقوام بومي، جنبه ديني و معنوي جلوه بيشتري دارد.
اکنون که حقوق بشر به زباني ميانجي براي قربانيان بي عدالتي و سرکوب در سراسر جهان تبديل شده، انسان شناسان بايد بر گرايش هاي نسبي گرايانه خود غلبه کنند و به ندايي که حقوق بشر را تاريخي و انسان شناسانه مي کند، پاسخ دهند. آنها ممکن است در اين امر خواسته يا ناخواسته به کاربردها و تفسيرها ديني از مفهوم حقوق بشر متوسل شوند. چند محقق اروپايي در مجموعه مقالاتي که اخيرا تحت عنوان فرهنگ و حقوق: ديدگاه هاي انسان شناسانهمنتشر شده، تحليل هاي بافتي و تجربي تري را درخصوص تلاش هاي خاص مربوط به حقوق انجام داده اند. آنها به درستي مي گويند که اين استراتژي فکري به آنها امکان مي دهد تا تحقيق کنند که چگونه افراد، گروه ها، جوامع و دولت ها از گفتمان حقوق براي پي گيري مقاصد خاص استفاده مي کنند و چگونه گرفتار منطق آن مي شوند.
مطالعات تجربي نيز سؤالات مهمي را در مورد  اين که چه کسي به اين گونه يا آن گونه از فرهنگ، جامعه يا سنت  کمک مي کند و از آن سود مي برد، مطرح مي کنند؛ که البته تمامي اين ها پيامدهاي حقوقي و اخلاقي درپي تواند داشت. اقليت هاي ديني و قومي همچنان واسطه اي براي نبردهاي سياسي و نزاع هاي حقوقي روزافزون بر سر بقا و هويت فرهنگي هستند. شناخت راه هايي که مفهوم حقوق بشر از گذر آنها مي تواند در ميان گروه هاي ديني گفتمان هاي جديدي در باب يکساني و تفاوت ايجاد کند، مستلزم پژوهش هاي بيشتر است. به سخن ديگر، با توجه به پيشينه فرهنگ حقوق، سياست هويتي و منطق بازار، صورت بندي هاي ديني متفاوت تر مي شوند و در عين حال به نحو ديگر، در ساحت هاي عمومي رقابتي تر، البته استانداردتر مي گردند. افزون براين، تأکيد رايج در انسان شناسي بر عمل بايد گرايش غرب به اعتقاد به تفسير آزادي ديني را تعديل کند و در نزاع هاي حقوقي(مانند حقوق زنان و حقوق ديني) ميانجيگري کند.

نتيجه گيري
 ماهيت مرکب نظريه پردازي در انسان شناسي، نويدبخش پژوهش هاي انتقادي تر و خلاقانه تر در خصوص بيان، عمل و تحول ديني در مناطق مختلف کنوني خواهد بود. مفاهيم موجود در نظريه(انسان شناسي) که بر اهميت کل نگري، بافت، عمل و روابط قدرت تأکيد مي کنند و متضمن نقد مواضع، آراء و گرايش هاي خود هستند، بدون شک براي مطالعه علمي دين به نحوي عام تر بسيار ارزشمند اند. اين انتقاد ثمربخش در بطن سازو کار انسان شناسي(که با عبارت پردازي عجيب ديگري از سوي مايکل هرزفلد پايان يافت)، در مسابقه حقيقت که در آن هيچ برنده اي وجود ندارد نقش داور را ازانسان شناسي سلب مي کند. در مجموع، همان گونه که در ابتدا نيز گفته شد، نظريه و روش انسان شناسانه روز به روز جايگاهي مناسب تر مي يابد تا به مسائل فرهنگي و اجتماعي ضروري اي مانند هويت، تفاوت، درگيري و زندگي که در دنياي جهاني شده ما تحت تأثير دين(اديان) هستند، پاسخ دهد.

منبع:
 Routledge Companion to the Study of Religion  Ed by J.Hinnells, 2005.

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۰۶:۳۷