رابطه دين‌شناسي و انسان‌شناسي

PDF چاپ نامه الکترونیک

رابطه دين‌شناسي و انسان‌شناسي

محمد‌مسعود سعيدي
دانشجوي دكتراي جامعه‌شناسي

انسان‌شناسي انواع گوناگوني دارد و در هر كدام مباحث متفاوتي با روش‌هاي مختلف مطرح است. انسان‌شناسيِ علمي، اكنون داراي شاخه‌هاي متعدد و رو به‌ رشدي است. انسان‌شناسي‌هاي برون‌ديني فراهم‌كننده پيش‌فرض‌هايي هستند كه در پذيرش و شناخت دين و مباحث مهمي مثل انسان‌شناسي ديني تأثير معرفتي قابل‌توجهي دارند. بنابراين مي‌توان در مواردي با استفاده مناسب از علوم انساني نظير انسان‌شناسي، شناخت ديني را نيز ارتقا بخشيد. البته مشاركت در گفتگوي انسان‌شناسي و به‌طور كلي علوم انساني با معرفت ديني، مستلزم رعايت نكات مهمي است. مفاهيم كليدي: انسان‌شناسي علمي، انسان‌شناسي ديني، شناخت دين، نگاه برون‌ديني، نگاه درون‌ديني.
مقدمه
انسان‌شناسي از لحاظ ارتباط با دين به دو دسته انسان‌شناسي ‌ديني و انسان‌شناسي برون‌ديني تقسيم مي‌شود. انسان‌شناسي ديني تلاش مي‌كند كه با توجه به نصوص ديني، درك و دريافتي از انسان را عرضه كند. در واقع مباحث انسان‌شناسانه‌اي كه در منابع ديني(قرآن و روايات) وجود دارد، انسان‌شناسي ديني هستند. انسان‌شناسي برون‌ديني، بدون توجه به منابع و نصوص ديني در باره انسان به تفحص و بررسي مي‌پردازد. اين دو دسته انسان‌شناسي داراي تعاملات معرفتي مهمي هستند، هر چند اين تعاملات هميشه آشكار و آگاهانه صورت نمي‌گيرد. از انواع انسان‌شناسي موجود در ذيل، اولي ديني، دومي و چهارمي برون‌ديني و سومي حالتي بينابين دارد. آنچه در اينجا بيشتر مورد توجه است، تأثير انسان‌شناسي‌هاي برون‌ديني در انسان‌شناسي ديني بلكه در شناخت و فهم دين به‌طور كلي است. اگر نكات معرفت شناسانه رابطه علوم انساني و تجربي با معرفت ديني، رعايت شود، مي‌توان از پيشرفت‌هاي انسان شناسانه در ارتقاي شناخت دين بهره برد.

انواع انسان‌‌شناسي
1- انسان‌شناسي ديني، با تمسك به ظواهر عرفيِ منابع دين. 2- انسان‌شناسي فلسفي philosophical anthropology كه مباحثي در شناخت انسان است به روش تعقلي و بدون تعهد به دين خاص. اين گونه بررسي‌ها، تاريخي براي خود دارد كه در اينجا بدان پرداخته نمي‌شود. 3- انسان‌شناسي ديني- فلسفي، يا ديني- عرفاني، عالمان متدين و فيلسوف و يا عارف، همه در بررسي انسان در عين اينكه از روش‌هاي تعقلي يا عرفاني بهره مي‌برند، تعهد خود را نيز به نصوص ديني حفظ مي‌كنند و در واقع با مباني و پيش‌فرض‌هاي فلسفي يا عرفاني و با باورهاي فلسفي يا عرفاني در مورد انسان به فهم نصوص ديني مي‌پردازند. تذكر: دانشمندان ديني در استفاده از مبادي فلسفي يا عرفاني در انسان‌شناسي متفاوت اند و همه به يك اندازه اين مبادي را به كار نمي‌گيرند. 4- انسان‌شناسي علمي anthropology  اين كلمه مركب از دو كلمه يوناني است. anthropos   به معناي انسان و  logia به معناي شرح يا شناخت يا logos به معناي كلمه(بيتس و پلاگ 1375: 27)

نگاهي به تاريخ تكوين انسان‌شناسي علمي
گرچه پيشرفت‌هاي چشم گير اين علم در قرون اخير و در غرب به‌ويژه قرن بيستم صورت گرفته است ولي نگاه تجربي به انسان و مشاهدات مردم‌شناسانه هر چند ساده و ابتدايي از سابقه‌اي طولاني برخوردار است. قديمي‌ترين بررسي‌هاي تجربي در اين مورد كه تاريخ، آن‌را ثبت كرده است مربوط به هرودوت يوناني مي‌شود كه پدر تاريخ لقب گرفته است. هردودت سفرهاي متعددي به اطراف يونان داشته است، شمال آفريقا، خاورميانه، ايتاليا، جزائر مديترانه و شايد اسپانيا. و حاصل اين سفرها گزارش‌هايي مردم‌شناسانه شده است، هر چند در گزارش‌هاي او گاه اسطوره‌ها چنان به وقايع تاريخي گره مي‌خورند كه تفكيك آنها بسيار دشوار است. در دوره‌هاي بعدي مورخيني از يونان و روم و كارهايي در اين زمينه كرده‌اند. چيني‌ها نيز كارهايي در گزارش فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي اطراف خود دارند. در دوره‌ اعتداي فرهنگ و تمدن اسلامي ابن بطوطه، مسعودي، ابوريحان بيروني و چند تن ديگر از مسلماناني هستند كه تحقيقات آنان در اين حيطه قرار دارد و اوج آن را در ابن‌خلدون تونسي مي‌توان ديد. ابن‌خلدون در قرن 8 هجري(14 ميلادي) مي‌زيسته است و با جوامع آفريقايي،‌اروپايي و خاورميانه آشنا بوده و نظريه عامي را در زمينه دگرگوني‌هاي اجتماعي مطرح كرده است برخي از جامعه‌شناسان و انسان‌شناسان او را بنيانگذار اين دو رشته مي‌دانند.
اروپائي‌ها در سده‌هاي 15و16 ميلادي سفرهاي اكتشافي خود را آغاز كردند. آشنا شدن با مردمي با فرهنگ و خصوصيات ديگر، محيط جغرافيايي و گياهان و حيوانات ديگر براي مردم اروپا بسيار جالب بود. بزودي سيّاحان كتابچه‌هاي راهنمايي چاپ كردند كه حاوي اطلاعاتي درباره مردم سرزمين‌هاي كشف شده، آداب و رسوم آنها و مشخصات جسمي آنها و نيز حاوي اطلاعاتي درباره گياهان و حيوانات و خصوصيات جغرافيايي نواحي تازه بود. غير از مسأله سياحت، عامل مهمي كه به اين گونه بررسي‌ها دامن مي‌زد، انگيزه‌هاي بازرگاني و سياسي بود. مردم سرزمين‌هاي كشف شده (يا بهتر بگوئيم فتح شده) در مقابل تازه‌واردان مقاومت مي‌كردند و فاتحان درصدد بودند تا بتوانند از منابع جديد حداكثر بهره را ببرند. براي همين بود كه به هدف تسلط فرهنگي و اقتصادي و نظامي چاره را در آشنايي با فرهنگ و زبان مردم جديد مي‌ديدند. اكتشافات جديد؛ تمدن‌ها و فرهنگ‌ها و جوامع بدوي، با توجه به اينكه انديشه‌ غالب، وحدت نوع بشر بود، منشأ اعتقاد به تكامل جوامع بشري شد. اروپائي‌ها معتقد شدند كه جامعه‌ آنها نيز نوع تكامل يافته همان جوامع بدوي است. همان طور كه كشف انواع مختلف جانداران و رده‌بندي آنها و نيز مقايسه خصوصيات زيستي انسان‌هاي گوناگون، منشأ افكاري شد كه بعدها در قرن 19 داروين آن را تكميل كرد(تكامل زيستي). خلاصه اينكه جريانات ياد‌شده افكار غرب را به سوي مطالعه در مورد تكامل جسماني و تكامل فرهنگي انسان كشاند و پايه‌هاي انسان‌شناسي علمي جديد ريخته شد (بيتس و پلاگ 1375: 23-27 و فكوهي 1382: 77 و 111-118).

شاخه‌ها و حوزه‌هاي انسان‌شناسي علمي
1- انسان‌شناسي جسمي (زيست شناختي) physical or biological anthropology  انسان‌شناسي زيستي در سه حوزه كلي مطالعه مي‌كند: الف- بازسازي تاريخ تكاملي نوع بشر، توصيف و تبيين دگرگوني‌هايي كه موجب شدند تا انسان از گونه‌هاي قبلي منشعب شود(تكامل انسان از گونه‌هاي غير انساني اكنون يك تلقي علمي رايج است). ب- توصيف و توضيح تنوع زيست‌شناختي در ميان جمعيت‌هاي موجود انساني و نيز رابطه ميان ساختمان زيست‌شناسي انسان و فرهنگ و رفتار او. ج- نخستي‌شناسي: بررسي در نخستي‌هاي عالي(شمپانزده، گوريل، اورانگوتان،...) و مطالعه بوم شناسانه ، تكامل و رفتار اجتماعي آن‌ها. انسان‌شناسان زيستي در مطالعات خود از علوم طبيعي بهره زيادي مي‌برند و نيز بسياري از سنگواره‌هايي كه مورد كنكاش ايشان است با تلاش ديرين‌شناسان (متخصصان صورحياتي در گذشته دور) به دست آمده است. 2ـ باستان‌شناسي archaeology  مراحل تكامل فرهنگي و تأثير آن را در بخش‌هاي گوناگون جهان بازسازي مي‌كند، به رابطه ميان فرهنگ مادي(ابنيه، ابزار، اثاثيه، ‌....) و رفتار مي‌پردازد. به سخن ديگر شيوه‌هاي زندگي اقوام پيشين و روند دگرگوني آن را از روي آثار مادي به جامانده بررسي مي‌كند. اينان به بازمانده‌هاي مادي كه شواهد فرهنگي هستند و با حفاري به دست آمده‌اند، مي‌پردازند و انسان‌شناسان جسماني به فسيل‌ها. حوزه اصلي باستان‌شناسي ما قبل تاريخ است، ولي اكنون به دوره‌هاي تاريخي نيز وارد مي‌شود. 3ـ انسانشناسي فرهنگي(كه امروزه غالباً آن را مرادف انسان‌شناسي اجتماعي مي‌دانند و براي دلالت بر اين مطلب، از اين رشته چنين نام مي‌برند: socio-cultural anthropology) جوامع بشري خاص معاصر را مطالعه مي‌كند و الگوهاي كلي مسلط بر فرهنگ بشري را استنباط مي‌نمايد، براي فهم شباهت‌ها و ناهمانندي‌هاي فرهنگي جوامع، آن‌ها را توصيف و تحليل مي‌كند. انسان‌شناسي فرهنگي دو شاخه اصلي دارد: مردم‌نگاري(قوم‌نگاري، ethnography)،‌ و مردم‌شناسي(قوم‌شناسي، ethnology) . انسانشناسان فرهنگي در مقام جمع‌آوري اطلاعات درباره فرهنگ‌هاي معاصر از طريق كار ميداني و مشاهده در ميان اقوام مختلف، مردم‌نگار هستند و همين‌ها در نقش مردم‌شناس از حد توصيف داده‌ها پا فراتر مي‌گذارند و به تفسير داده‌ها مي‌پردازند والگوها و قواعد حاكم بر فرهنگ و رفتار اجتماعي انسان را كشف مي‌كنند. در يك تقسيم‌كار عملي ميان انسان‌شناسان فرهنگي و جامعه‌شناسان فرهنگي، انسان‌شناسان به جوامع ابتدايي معاصر كه معمولاً زبان نانوشته دارند، مي‌پردازند و جامعه‌شناسان به جوامع معاصر متمدن. 4ـ انسان‌شناسيِ زبان شناسانه linguistic anthropology يا به تعبيري ديگر زبان‌شناسيِ انسان شناسانه  anthropological linguistic  زبان وسيله اساسي براي انتقال فرهنگ است و تأثيري متقابل بين زبان و انديشه وجود دارد. در آغاز انسانشناسان از زبانشناسان سود مي‌جستند، تا با كمك آنها زبان‌هاي جوامع بدوي را دريابند. سرانجام برخي از شاخه‌هاي رشته زبان‌شناسي، رشته‌اي را در انسان‌شناسي تشكيل دادند. انسان‌شناسي زبان شناسانه  هدف عمده‌اش توجه به زبان‌هاي نانوشته(چه ما قبل تاريخ و چه زمان كنوني) ،‌دگرگوني‌هاي دروني زبان‌ها و كاربردهاي اجتماعي زبان مي‌باشد.
انسان‌شناسان زبان‌شناس در سه شاخه فعاليت مي‌كنند:
الف ـ زبان‌شناسي توصيفي؛ بررسي منظم شيوه ساخت و كاربرد آواها، واژه‌ها، تركيبات، ... به طور كلي به كاربرد روش‌هاي معمول در زبان‌شناسي براي شناسايي زبان‌هاي نانوشته و به وجود آمدن دستور زبان و فرهنگ واژگان براي اين زبان‌ها و نيز به بررسي رابطه زبان و انديشه مي‌پردازد. ب ـ زبان‌شناسي تاريخي؛ بررسي خاستگاه زبان‌ها و مراحل تكامل آنها. ج ـ زبان‌شناسي اجتماعي؛ شاخه جديدي است كه رابطه ميان زبان و رفتار اجتماعي رابررسي مي‌كند. مثلاً تأثير طبقه اجتماعي فرد بر كاربرد لهجه، يا تناسب زبان با درخواست‌هاي اجتماعي زندگي روزانه و...(بيتس و پلاگ 1375: 29-39 و كتاك 1386: 24-35).

دو نكته ‌مهم
1. وجه اشتراك و محور اصلي بحث‌هاي انسان شناسانه در اكثر شاخه‌هاي فرعي آن بررسي فرهنگ به معناي عام آن است يعني نظامي از باورها، و ارزش‌ها، رسم‌ها، رفتارها و مصنوعاتي كه افراد يك جامعه در تطبيق با جهانشان و در رابطه با يكديگر به كار مي‌برند و از راه آموزش از نسلي به نسل ديگر انتقال مي‌يابد. به ديگر سخن رفتارهاي اكتسابي و غيرغريزي به معناي عام و روان شناسانه رفتار، فرهنگ است. اكثر انسان‌شناسان ويژ‌گي انسان را در توانايي ابداع اشكال جديدي از رفتار مي‌دانند كه محصول ارگانيزم نيست و توسط ژن‌ها منتقل نمي‌شود، بلكه انتقال آن از طريق يادگيري است. در برخي از حوزه‌هاي مطالعه انسان‌شناسي جسماني(ب) مسأله نژادهاي انساني مطرح مي‌شود،‌ انسان‌شناسي فرهنگي نيز مرتبط با اين بحث مي‌شود، براي مدتي انسان‌شناسي غربي گرفتار تعصب و نژادپرستي شد و گروهي نژادپرست، ‌تحقيقات انسان‌شناسانه را درجهت اهداف فاشيستي خود تحريف كردند و يا با عنوان انسان‌شناسي مسأله برتري نژادي را مطرح كردند. طولي نكشيد كه انسان‌شناسي پايگاه علمي و عيني خود را پيدا كرد ولي همواره خلط دانش و ارزش اين علم نوپا را تهديد مي‌كند.
2. در حال حاضر دو اصل اساسي، از پايه‌هاي مهم  روش تحقيق در انسان‌شناسي محسوب مي‌شود:
1ـ كل‌گرايي؛ هيچ مجموعه‌اي را نمي‌توان تنها به عنوان جمع اجزايش در‌نظر گرفت. هر جنبه معيني از زندگي بشري را بايد با نگاه به رابطه‌اش با جنبه‌هاي ديگر زندگي بشري مورد بررسي قرار داد(واي‌ولو 1378: 5-7). 2ـ نسبيت‌گرايي فرهنگي؛ ‌توان نگريستن به باورها و رسوم‌ اقوام ديگر در چارچوب فرهنگ خودشان و نه در قالب فرهنگ خود، به‌سخن ديگر درباره جوامع ديگر با معيارهاي فرهنگي خود داوري نكردن(بيتس و پلاگ 1375: 40-44). نسبيت‌گرايي فرهنگي در مقابل قوم‌مداري است، يعني رويكردي كه در آن اشكال اخلاقي، ديني و اجتماعي اقوام ديگر را با معيارهاي فرهنگ و قوم خود داوري كنيم و به اين ترتيب اختلاف‌هاي اقوام ديگر را به حساب ناهنجاري‌هايشان بگذاريم(ريوير 1379: 23).

موضع انسان‌شناسي نسبت به شناخت دين
بررسي علوم و معارف در مقام تحقق و بسط خارجي آنها، شاخه‌اي از مباحث شناخت را تشكيل داده است كه آن را معرفت‌‌شناسي بعد از تجربه يا پسيني ناميده‌اند(a posteriori-epistemology). يكي از برجسته‌ترين كشفيات اين رشته از تحقيقات، توجه به مفروضات نهان(hidden assumptions) و روشن ساختن نقش آنها در شناخت واقعيات و من‌جمله شناخت متون ديني است. متصديان شناخت دين نيز با داشتن پيش‌فرض‌هاي مختلف كه برخي نهان و عرفي و برخي آشكار و تنقيح‌شده است، دست به تفسير متون ديني و شناخت دين مي‌برند و دقيقاً همين مطلب است كه سبب برداشت‌ها و دين‌شناسي‌هاي متفاوت مي‌شود. مي‌خواهيم ببينيم نگرش به انسان، خواه عرفي و نا‌آگاهانه باشد و خواه نگرشي انسان‌شناسانه(فلسفي يا علمي) باشد، نسبت به معرفت ديني چه جايگاهي دارد. به‌عبارت ديگر انسان‌شناسي برون‌ديني(و لو عرفي و ناآگاهانه) چه پيش‌فرض‌هايي را در عرصه‌ شناخت دين عرضه مي‌كند و عالمان دين براي دين‌شناسي از گذرگاه چه مفروضات پنهان و آشكاري درباره انسان مي‌گذرند. مفروضات و مقدمات مؤثر در دين‌شناسي البته منحصر در قضاياي انسان شناسانه نيست ولي اين نوشتار فقط درصدد برشمردن برخي از نگرش‌هاي انسان شناسانه در اين مورد است و نيز ابداً نمي‌توان ادعاي استقصا كرد.
در وهله اول(مرحله واقعيت و شناخت آن) دين‌پژوه براي قبول دين اين‌گونه پيش‌فرض‌ها را براي خود هموار مي‌كند كه جهان هستي در خارج از ذهن انساني موجود است و اين جهان براي انسان قابل شناخت است(انسان استعداد شناسايي واقعيت ‌را دارد). در وهله دوم(مرحله پذيرش دين) اين مفروضات براي پذيرش دين وجود دارد كه اين جهان كه انسان نيز بخش كوچكي از آن است خالق و صاحبي دارد و انسان نيز محتاج به دين و راهنمايي از جانب او است. هميشه كساني بوده‌اند كه خدا‌شناس مانده‌‌اند ولي هرگز ديني را قبول نكرده‌اند زيرا انسان را نيازمند به دين و هدايت تشريعي از جانب خداوند نمي‌ديده‌اند. هر چند در پيدايش اين بينش(دئيسم) كج‌انديشي‌هاي كليسا موثر بوده است، ولي مبناي استدلال آنها همان است كه انسان محتاج راهنمايي مستقيم نمي‌باشد. پيش‌فرض ديگر براي پذيرش دين در اين مرحله اين است كه انسان مي‌تواند و قادر است به حدي برسد كه با خداي عالم ارتباط وحياني پيدا كند و پيغامبر او گردد. تمام آنچه كه ذكر شد راه‌گشاي پذيرش دين است و هر آنچه در را به روي دين باز مي‌كند و مجوز قبول آن است، در مقام شناخت دين حضور دارد و داور فهم ديني نيز مي‌باشد.
در وهله سوم(مرحله شناخت دين)، بعد از قبول دين، مفروضات انسان‌شناسانه‌اي كه تأثير عمده‌اي در شناخت دين دارد عبارت اند از اينكه كدام انسان محتاج دين است، به سخن ديگر انسان چه نيازي دارد،‌ اجتماع انساني چه خصوصيات و در نتيجه چه نيازي  به دين دارد،‌ كمال انسان و جامعه بشري چيست و در نتيجه دين كامل كدام است؟(چون دين كامل آن است كه انسان و جامعه او را به كمال خود رساند) پاسخ به اين‌گونه سئوالات، مفروضاتي است كه انتظار از دين را شكل مي‌دهد. و انتظار از دين پيش‌فرض بسيار مهمي است كه مثل خون در رگه‌هاي پيكر دين‌شناسي جاري است. انتظار از دين است كه ابعادي از دين را برجسته مي‌كند و آن را گوهر اصلي دين مي‌نمايد و ساير بخش‌هاي دين را كم‌رنگ و كم‌اهميت جلوه مي‌دهد و مثلاً‌ در شرح روايات اصول كافي يكي علامه مجلسي مي‌شود و ديگري علامه طباطبايي. ديگر از اين مفروضاتِ مرتبط با انسان مسأله حد‌طاقت بشري است. متكلمان تكليف فوق طاقت را ممنوع مي‌دانند و فقيهان از اين مقدمه عقلي بهره‌ها مي‌برند. ولي اينكه حد طاقت بشر را چقدر بدانيم بستگي به شناختي دارد كه از انسان داريم. و ديگر مفروضاتي كه نقش عمده دارد اين است كه آيا انسان‌ها ماهيتي مشترك و ثابت دارند يا خير. مثلاً‌ وقتي فقيهي به اطلاق افرادي يا ازمانيِ دليل حكمي تمسك مي‌كند، قبلاً امكان چنين اطلاقي را پذيرفته است كه از اطلاق در مقام اثبات به اطلاق در مقام ثبوت پي‌مي‌برد و اين نيست جز اينكه براي انسان‌ها گوهري مشترك و ثابت قائل است(فطرت) و الا براي او چنين اطلاقي امكان نداشت و عدم ذكر قيد در مقام اثبات را حاكي از اطلاق ثبوتي نمي‌دانست و شارع را در مقام بيان نمي‌ديد.
در وهله چهارم، بينش‌هاي انسان‌شناسانه برون‌ديني در مباحث خاصي از دين‌شناسي مؤثر مي‌افتد. اينكه ما چه شناختي از انسان و حقيقت او داشته باشيم(فرهنگي- تلقيني، فلسفي، علمي) در فهم ما نسبت به ادله معاد و نيز نسبت به ادله‌اي كه انسان را معرفي مي‌كنند، تأثير مهم مي‌گذارد. به سخن ديگر معاد‌شناسي ديني و انسان‌شناسي ديني ما ملهم از انسان‌شناسي برون‌ديني ماست. معاد جسماني يا روحاني از مثال‌هايي واضح و معروف اين مقوله است(بخش مهمي از اشكالاتي كه به معاد جسماني وارد دانسته‌اند مربوط به شناخت انسان است).
دو پرسش:
اول. ممكن است گفته شود:‌ بهتر نيست انسان خود را از افكار انسان‌شناسانه برون‌ديني خالي كند و بعد ببيند مثلاًً قرآن و احاديث درباره انسان چه مي‌گويند و بدين ترتيب يك انسان‌شناسي ديني خالص تأسيس كند؟ آيا بهتر نيست عينك‌هاي مختلف را برداريم و بعد به ادله نظر كنيم؟
در پاسخ بايد گفت: اولاً بسياري از اين پيش‌فرض‌ها لازم‌اند. يعني كسي كه در مقام دين‌شناسي و مثلاً‌ انسان‌شناسي ديني برآمده است، لابد بسياري از اين مفروضات را پشت سرگذاشته و موضعي هر چند ارتكازي(و نه التفاتي) در قبال آنها اخذ نموده است. آنچه در وهله اول، دوم و حتي سوم ذكر شد از همين قبيل است. ثانياً‌ بايد به اين نكته مهم توجه كرد كه فهم آيات و روايات و در نتيجه شناخت دين فرآيند ذهن خواننده(يا شنونده) است و نه عمل نويسنده(يا گوينده). آنچه گوينده و يا نويسنده مي‌كند ايجاد الفاظ يا خطوط است و البته بر طبق مفاهيمي كه در ذهن خود دارد، و اين شنونده و يا خواننده است كه با شنيدن الفاظ يا ديدن خطوط، مفاهيم آن‌ها را بر طبق فرض‌ها، تئوري‌ها و دانسته‌هاي قبلي خود تصور مي‌كند(ميزان آگاهي افراد حتي در نوع تصوري كه از مفاهيم دارند مؤثر است)، اين شنونده است كه بر حسب دانش قبلي خود ميان آن مفاهيمِ منفرد، مي‌پيوندد. اين شنونده است كه بر اساس نگرش‌ها و تجربيات شخصي و پيش‌فرض‌هاي انبان شده در ذهن خود براي آن مفاهيم، قرائني(مثلاً‌ براي انصراف كلام از ظهور خود) مي‌فهمد و بالاخره اين شنونده است كه معنايي را براي كلام گوينده مي‌خواند. به‌علاوه هر چه فاصله زماني و فرهنگي و عقيدتي و عاطفي بين دو طرف كمتر باشد(و عوامل ديگر)، مفهوم ايجاد شده در ذهن شنونده به مفهوم موردِ نظر گوينده نزديك تر مي‌شود. اين مطالب به معناي بي‌اساس بودن تمسك به ظهورات نيست بلكه به معناي دلخوش نبودن به ظهورات ابتدايي و تلاش براي به دست آوردن ظهوري واقعي‌تر و به مقصود نزديك تر است.
دوم. چگونه مي‌توان به استظهاري بهتر دست يافت؟ اولاً‌ از آنچه تاكنون در مورد پيش‌فرض‌هاي ضروري ذكر شد، روشن مي‌شود كه قدم اول در اين راه وضوح بخشيدن به مفروضات نهان و تنقيح و اصلاح پيش‌فرض‌ها است. ثانياً‌ بايد به اين نكته توجه كرد كه مؤمن به دين، آن را حق مي‌داند، پس مفهوم مورد نظرِ دين را(معناي آيات و روايات را) حقيقت مي‌داند(به معناي عام آن، خواه در امور تكويني به معناي ادراك مطابق با واقع و خواه حقيقت در امور اعتباري و ارزشي). بنابراين هر راهي كه بتواند ما را به حقيقت نزديك‌تر كند، مي‌تواند براي استظهاري بهتر مفيد باشد. مقاصد شريعت حق و حقيقت است، پس اگر به كمك تعقل يا تجربه و يا هر وسيله ديگر به حقيقت مطلب نزديكتر شويم و تا مي‌توانيم از آن رفع ابهام كنيم، در واقع به مقاصد دين نزديكتر شده‌ايم. بنابراين مي‌توان از انسان‌شناسيِ برون‌ديني براي دريافت و شناخت ديدگاه دين نسبت به انسان بهره برد.
حاصل پاسخ‌هايي كه براي دو سؤال اخير ذكر شد اين است كه نه تنها ذهن خالي در مقام دين‌شناسي مؤمنان معني ندارد بلكه پركردن ذهن براي استظهار مطمئن‌تر،‌ مطلوب است. و البته مقصود از پركردن ذهن، خودباختگي و تقليد از خطوط فكري خاص نيست بلكه مقصود تلاشي حقيقت‌جويانه و كاوشي مداوم است. آنكه گمان مي‌كند با ذهن خالي به فهميدن منابع ديني پرداخته است،‌ فرآيند فهميدن و حصول معرفت را خيلي ساده ديده است و تأثير دانش‌هاي پيشين ذهني در شكل‌گيري معارف پسين را كم‌اهميت شمرده است و در واقع ذهن او نيز پر است، منتها از عرفيات، مشهورات، و مقبولاتي كه جريان فرهنگ‌پذيري و اجتماعي شدن، آنها را لباس بداهت پوشانده است. آنچه تا كنون ذكر شد بررسي موضع انسان‌شناسي برون ديني نسبت به شناخت دين و معرفت ديني بود و ديديم كه انسان‌شناسي برون‌ديني در سطوح مختلف بر شناخت ديني اثر مي‌گذارد. نيز ديديم كه در سطح چهارم انسان‌شناسي برون‌ديني قابليت دارد كه ياوري براي انسان‌شناسي ديني باشد. اينكه مي‌گويم قابليت دارد بدين جهت است كه حكم به فعليت،‌ نيازمند فحص عميق در يافته‌هاي انواع انسان‌شناسي‌هاي بيروني است.

انسان‌شناسي ديني
عالمان دين بر حسب آگاهي‌هاي برون‌ديني فرهنگ عصر خود، با پرسش‌هايي تازه مواجه مي‌شوند و با ذهني مملو از اين پرسش‌ها براي يافتن پاسخ به منابع ديني روي مي‌آورند و بر حسب پيش‌فرض‌هاي خود و به ميزان دانش‌هاي خود جواب مي‌گيرند. بر اين اساس دانشمندان ديني و مفسران قرآن مباحثي مرتبط با انسان از متون ديني استنباط كرده‌اند كه برخي از آنها را به عنوان نمونه ذكر مي‌كنيم:
1- اهميت انسان‌شناسي از ديدگاه قرآن: (سنريهم آياتنا في‌الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق) (فصلت،54)- (و في‌الارض آيات للموقنين و في انفسكم) (ذاريات 21). آيات انفسي در كنار آيات آفاقي نشانه‌هايي بر حقانيت معرفي شده‌اند و ضمير انسان منبعي براي شناخت دانسته شده است. (يا ايها‌الذين آمنوا عيكم انفسكم لا يضركم من ضلّ اذا اهتديتم) (مائده،105). علامه طباطبايي در ذيل اين آيه مطالبي در معرفت نفس دارند و(عليكم انفسكم) را حمل بر تأمل در نفس مي‌كنند و معتقد اند كه اين آيه تفكر در نفس را راهي براي هدايت(اذا اهتديتم) مي‌داند. ايشان در ذيل همين آيه اين روايت را از كلمات قصار امير المؤمنين(ع) ذكر مي‌كنند: من عرف نفسه (فقد) عرف ربه.
2-ارتباط انسان‌شناسي با نبوت از ديدگاه قرآن: قرآن گزارش مي‌دهد كه يكي از مهم‌ترين دليل‌هاي منكران نبوت‌، شناختي بوده است كه نسبت به انسان داشته‌اند و او را لايق رسيدن به مقام نبوت نمي‌دانسته‌اند و انتظار داشته‌اند كه موجودات خاصي(مثلاً ملائكه) پيامبران الهي باشند: (ما هذا الا بشرٌ مثلكم ... و لو شاء الله لانزل ملائكة) (مؤمنون 24).
3-انسان‌شناسي ديني مبناي اجتماعيات ديني و آخرت‌شناسي ديني
دستورهايي كه دين در مسائل اجتماعي(حقوق، اقتصاد، سياست،...) و مسائل اخلاقي عرضه كرده است و از يك لحاظ كل معارف قرآني و نيز حقائقي را كه در بحث معاد بيان كرده است، همه اين تعاليم ملائم و مناسب با بينشي است كه از انسان دارد. زيرا كيفيت معاد انسان متناسب با حقيقت او است و به طور كلي هدايت انسان(كه هدف قرآن است) متناسب با خصوصيات او است. قرآن انسان را با لياقت‌ها و استعدادهاي ويژه‌اي معرفي مي‌كند كه برنامه‌هاي اخلاقي يا اجتماعي دين براي به فعليت رساندن همان استعدادها است. پس به طور كلي انسان‌شناسي ديني اساس معاد‌شناسي، اجتماعيات و اخلاقيات ديني است. 
4- برخي از مباحث مهم انسان‌شناسي ديني
عالمان دين مسائلي از اين دست را در قرآن خوانده‌اند: آفرينش انسان، انسان و شناخت(ارزش شناخت، اركان شناخت، محدوديت شناخت، ابزار شناخت، موضوعت شناخت، موانع شناخت،‌هدف شناخت)، هدف آفرينش، ابعاد وجودي انسان(بُعد معنوي و مغايرت آن با بعد مادي در آيات قرآن، جنبه‌ها و مؤافه‌هاي مختلف بُعد معنوي انسان)، نيازهاي انسان، كرامت و ارزش انسان(مقام خلاقيت)، انسان و اختيار و سرنوشت، عوامل رشد و موانع آن و عوامل انحطاط انسان، رابطه انسان با خود، خدا، ديگران و جهان، سنت‌هاي الهي در زندگي انسان، جامعه انساني، فطرت انسان و...

نكاتي چند در گفتگوي علوم انساني و معرفت ديني
كسي كه وارد ميدان ارتباط علوم انسان‌شناسي، روانشناسي و... و دين مي‌شود، مثلاً مي‌خواهد از اين علوم براي درك بهتر بخش‌هايي از دين كمك بگيرد و يا احساس مي‌كند اين علوم شبهاتي را برسر راه دينداري ايجاد كرده‌اند و مي‌خواهد پاسخ بگويد و يا... به هرصورت به گونه‌اي به ارتباط اين علوم با دين مي‌انديشد بايد به نكات متعددي توجه داشته باشد كه برخي از مهم ترين آنها عبارت اند از: 1ـ دين را دوگونه مي‌توان مورد پژوهش قرار داد و به دين دو گونه مي‌توان نگاه كرد: الف ـ مي‌توان پا به درون خانه دين گذاشت و به صدق و كذب گزاره‌هاي ديني پرداخت، همانچه علم كلام، فقه و اخلاق ديني هر كدام در حوزه خاصي انجام مي‌دهند. ب ـ مي‌توان به دين(يا به بُعدي از ابعاد دين، و جلوه‌اي از تجليات خارجي دين) مانند يك پديده عيني نگريست، از علل آن خبرگرفت و آثار و لوازم آن را مطالعه كرد و اين نگاهي بيروني به دين خواهد بود. روانشناسي دين، بُعد رواني دين را چنين مطالعه مي‌كند،‌ همين طور جامعه‌شناسي دين، بعد اجتماعي دين(نهاد دين) را و مردم‌شناسي دين بُعد فرهنگي دين را و ... 2ـ كلام، فقه و فلسفه، روانشناسي، جامعه‌شناسي هر كدام روش خاص خود را در پژوهش دارند و هر روشي توانايي‌ها و محدوديّت‌ها، و ارزش و اعتبار خاص خود را دارد كه بايدجداگانه مورد فحص قرارگيرد.
با توجه به دو نكته بالا مي‌توان جلوي برخي اشتباهات را گرفت. مثلاً اگر نظري جامعه‌شناسانه در مورد دين عرضه شود، اين نظر ناظر به دين در مقام تحقق خارجي است، پس نمي‌توان با كلام يا فقه كه ناظر به حقانيت گزاره‌هاي ديني هستند، به نفي يا اثبات آن پرداخت. اين‌ها دوحوزه كاملا متفاوت هستند. البته ممكن است در نصوص ديني مطلبي با اين نگاه بيروني و در مقام تحقق خارجي، به دين وجود داشته باشد يعني ممكن است در آيات يا روايات حكمي روانشناسانه يا مردم‌شناسانه يا... يافت شود و علم كلام يا اصول، نهايتاً براي آن اثبات حجيت كنند ولي اين بحثي اعتقادي مي‌شود و براي معتقدين و پيروان دين خوب است(البته به شرطي كه كلام و به خصوص اصول از عهده اثبات حجيت براي آن برآيند). براي اثبات يا نفي منطقي و غير‌مقيد آن نظر كه در جامعه‌‌شناسي يا روانشناسي ديني مطرح شده است، كلام بايد اين نص ديني را نيز با متد علمي ارزيابي كند. از طرفي ديگر گاهي جامعه‌شناسان يا... حيطه خود را رعايت نمي‌كنند و از بيرون دين به درون دين رخنه كرده‌ و حكمي در صدق و كذب گزاره‌هاي ديني بيان مي‌كنند. مثلاً اكثر جامعه‌شناسان كلاسيك به تبع توضيحات دوركيم كاركرد دين را ارضا نيازي اجتماعي مي‌دانستند. اينان به جهت همين باور، منشأ خود دين را نيز زندگي اجتماعي و ضرورتي ناشي از ساختار اجتماع تلقي مي‌كردند. ولي بايد گفت آنچه كه يك جامعه‌شناس در مقام جامعه‌شناس دين مي‌تواند بگويد، منشأ جلوه اجتماعي دين يعني منشأ نهاد دين است و نه منشأ خود دين. اينكه منشأ خود دين چيست بحثي كلامي است و كلام با روش‌هاي خود به داوري درباره آن مي‌پردازد. 3ـ موضوع انسان‌شناسي علمي و نيزجامعه‌شناسي و روان‌شناسي،‌ انسان عادي و متعارف است. افراد استثنايي، پيامبران و كاملان از حيطه اين علوم بيرون اند. علم نياز به تكرار و مشاهده دارد. پديده‌اي كه يك بار مشاهده شود،‌ فقط با آن مواجه مي‌شويم ولي نمي‌توانيم آن را به‌طور علمي تجربه كنيم.
4ـ مغالطه كُنه و وجه، آفت مهمي براي دانشمندان اين علوم است. اين علوم خصوصاٌ با توجه به محدوديت‌هاي روش تجربي، همه آنچه بدان مي‌رسند، فقط، وجهي و جنبه‌اي از وجود انساني است و نه همه وجوه حقيقتِ رازآلود او. لااقل نمي‌توان احاطه بر كل جنبه‌هاي وجود او را ادعا كرد. ولي هم در علوم طبيعي و هم در علوم انساني برخي از صاحب‌نظران، همان وجهي را كه بدان دست يافته‌اند، تمام حقيقت موضوع مورد مطالعه خود محسوب مي‌كنند. هرعلمي جنبه‌اي و جانبي از جوانب بي‌شمار پديده را كاوش و بررسي مي‌كند. هيچ علمي و حتي همه علوم برروي هم همه جوانب پديده‌‌ها را تجربه و تحقيق نمي‌كنند. به موازات پيشرفت علوم چهره‌هاي نويني براي پديده‌ها كشف مي‌شود ولي هيچ گاه نمي‌توان ادعا كرد كه همه چهره‌هاي يك پديده شناخته شده‌‌اند. اين مطلب خاصيت گزينشي بودن علم است. گزينشي بودن از صفات مهم در روش‌شناسي علم است. به‌سخن ديگر كل‌گرايي(holism) يعني مطالعه و تجربه همه جوانب يك پديده در علم ناممكن است. براي جلوگيري از اشتباهي كه ممكن است بسبب تشابه اسمي(لااقل تشابه درترجمه‌هاي فارسي) رخ دهد، تصريح مي‌كنم كه كل‌گرايي كه در اينجا نام برديم و آن را نادرست و ناممكن شمرديم، غير از كل‌گرايي است كه در صفحه قبل به‌عنوان يكي از اصول روش‌شناسانه در انسان‌شناسي ذكر شد. كل‌گرايي در آنجا كه گاهي از آن به organicism تعبير مي‌شود، بررسي يك موضوع مورد نظر است، همچون عضوي از يك مجموعه، و نه تنها و مستقل و بي‌ارتباط. در اين گونه بررسي، روابط و مبادلات خاصي از آن عضو را با مجموعه كاوش مي‌كنند و معني اين مطلب در انسان‌شناسي همان است كه در آنجا بيان شد. 5ـ خاستگاه كنوني اين علوم غرب است ولي گاهي ارزش‌هاي مورد اعتقاد غربي‌ها چنان با اين علوم آميخته مي‌شود كه تفكيك دانش و ارزش به‌غايت مشكل مي‌گردد. در اين گونه موارد معمولاً ارزش‌ها همراه دانش‌ها صادر مي‌شود.

منابع
1. بيتس، دانيل و پلاگ، فرد 1375. انسان‌شناسي فرهنگي، ترجمه محسن ثلاثي، تهران: انتشارات علمي.  //  2. فكوهي، ناصر 1382. تاريخ انديشه و نظريه‌هاي انسان‌شناسي، تهران: نشرني.  //  3. كتاك، كنراد فيليپ 1386. انسان‌شناسي، ترجمه محسن ثلاثي، تهران: انتشارات علمي.  //  4. واي‌ولو، فرانك رابرت 1378. انسان‌شناسي فرهنگي،  ترجمه عليرضا قبادي، همدان: دانشگاه بوعلي سينا.  //  5. ريوير، كلود 1379. درآمدي بر انسان‌شناسي، ترجمه ناصرفكوهي، تهران: نشرني.