خزان و توفان

PDF چاپ نامه الکترونیک

خزان و توفان

نگاهي به زندگي و شعرهاي يدالله بهزاد كرمانشاهي
سيد مسعود رضوي

 

بازخواني

خزان‌ها بود و توفان‌هاي حسرت در دل و جانم
تو ناگاه ‌آفريدي صد بهاران در زمستانم
نگاه آرزومند از تماشا برنمي‌گيرد
چه مي‌بيند در آن چاكِ گريبان چشم حيرانم
(بيت‌هايي از چكامة آرزو، سرودة يدالله بهزاد)
تزلزل اوضاع اجتماعي و بي‌فرهنگي اغلب فرمانروايان و اربابان قدرت و ثروت در اين سرزمين، همواره جاي را بر ادب و دانش و معنويت و هنر و فضايل ديگر تنگ ‌كرده، اما در عوض، دانشوران و هنرآفرينان و مردمان معنوي ما نيز آموخته بودند كه مي‌توانند با بلند نظري و بي‌اعتنايي به ثروت و شوكت و اقتدارات دنيوي، براي خود جهاني مستغني و متمايز خلق كنند كه در آن با تكيه بر تختِ فقر و تاج معنا و لشكرِ علم و صولتِ اخلاق و فضايل ديگر، مردم را مفتون نمايند و چنان احترامي برانگيزند كه رشك پادشاهان و حكومتگرانِ مستبد و بي‌فرهنگ باشد. مرحوم يدالله بهزاد كرمانشاهي، يكي از شاعران همين سلسله بود و نگارنده اين سطور، در اواسط دهة شصت، نخستين بار نام وي و يكي از اشعارش را در هنگام تحصيل در دانشكده ادبيات و زبان‌هاي خارجي علامه طباطبايي از زبان اديب فاضل دكتر فرهاد طهماسبي شنيدم.  غزل ـ قصيده‌اي زيبا بود كه بعدها آن را در مجموعه «گلي بي‌رنگ» ديدم و با آنچه در مقدمه اين نوشته آوردم تناسبي كامل دارد:
چو به خانه‌ام بيايي و به خوانِ من نيايي
به كه گفت مي‌توانم كه تو مهربان مايي؟
همين آشنايي كوتاه كافي بود تا در اوايل دهه 1370، وقتي با دوستي صاحبدل عازم كرمانشاه شدم، پرسان پرسان شماره تلفن و سپس نشاني خانه يدالله بهزاد را يافتم و به ديدنش رفتم. سهل و ساده و صميمي بود. به قاعده و با تأني سخن مي‌گفت. معلّمانه به حرف ما گوش مي‌داد و پاسخي مفيد و اندرزگونه مي‌گفت. تفحصّي در احوال مخاطب نمي‌كرد و تنها از اينكه دانست ادبيات خوانده‌ايم و به شعر او علاقمنديم خرسند شد و سپاسگزاري كرد. معهذا بسيار فروتن بود و خود را شاعري بزرگ نمي‌دانست. معتقد بود ديگران بايد داوري كنند و بعداً اين اتفاق خواهد افتاد. عبارتي از فرمايشاتش، درباره ماندگاري و گيرايي شعر جالب بود و هنوز در خاطرم مانده است: «شعر خوب مثل صخره كه به پهلوي كوه چسبيده، مي‌ماند و قابل تشخيص است، وگرنه مثل ريزه سنگ‌ها مي‌غلطد و بر جاي نمي‌ماند.» لباس ساده و تميز و متانت و وقار خاصي داشت. در همان ساعتِ مغتنمي كه در خدمتش بوديم، در فضا و حال و هواي پايان جنگ ايران و عراق، چكامه‌اي مؤثر برايمان خواند كه هنوز طنين ميهني و زيباي كلماتش بدنم را مي‌لرزاند و جانم را از عشق ايران، ايران عزيز و ورجاوند، لبريز مي‌كند. بهزاد اين شعر را به مناسبت فتح پارة جانمان، خرمشهر، سروده و به كنايه، نام آن را «سردار قادسي» نهاده بود:
ايران نشود طعمة گنجشك عُقابش
صدّام به خود خندد و بغدادِ خرابش
در خواب مگرديد كه ايرانِ كهن را
در بست سپردند حريفان به جنابش
از يدالله بهزاد كرمانشاهي، آثار زيادي منتشر نشده، اما اشعارش بسيار است و تأليفاتش كم نيست. او به سياقِ فروتنيِ ذاتي‌اش، از مجالس رسمي و رياست و شهرت كناره مي‌گرفت، هرچند بسيار دوست‌نواز و خوش محضر بود و شعرا و ادبا و اهل فضل مجالستي با وي داشتند و شاگردانش هيچگاه رهايش نمي‌كردند. از يدالله بهزاد تنها چند سطر زندگينامة خود نوشت بر جبين مجموعه اشعار «گلي بي‌رنگ» چاپ شده كه براي آشنايي با وي مفيد است و همان هم در سبك‌شناسي شعر وي به كار خوانندگان نكته‌سنج مي‌آيد: «نويسندة اين سخنان يدالله بهزاد، فرزند حسين ايواني، به سال 1304 شمسي ـ نيمة بهمن‌ماه در كرمانشاه ديده به جهان گشود. پس از روزگار كودكي به دبستان و سپس دبيرستان رفت و دو سه سالي نيز به تباه كردن زندگي در دانشكدة ادبيات تهران پرداخت. آنگاه به كار دبيري دل بست و بيست‌وهفت سال تن و جان را  در اين كار فرسوده كرد. سرانجام در 1359 به درخواست خود بازنشست شد.»
بدين اختصار چه مي‌توان افزود؟ جز آنكه كمي جملاتش را تفصيل دهم و تاريخ هجرت شاعر از اين خاكدان را بدان بيفزايم. وي در سال 1327 راهي تهران شد و در دانشكدة ادبيات دانشگاه تهران نزد استادان بزرگي چون جلال‌الدين همايي، بديع‌الزمان فروزان‌فر، احمد بهمنيار، دكتر محمد معين، دكتر ذبيح‌الله صفا و دكتر پرويز ناتل خانلري شاگردي و تحصيل كرد، اما اين طريقت دانشگاهي و شايد زيستن در ميان تهرانيان خوشايندش نبود. باصفا مردي شهرستاني و دلبستة خانواده و تبار و ديار و يارانش بود. اين را مي‌توان از خلال شعرهايش نيز دريافت:
به ستواري و سختي رشك پولاد
به راه عشق سرها داده بر باد
قرينِ بيستون همسنگِ فرهاد
ز كرمانشاهيان ياد اينچنين باد
و در نقد و مذمّت پايتخت‌نشينان و محبّت و نيكي خراسانيان نيز چنين گفت:
ديدم آن مايه محبّت ز خراساني‌ها
كه فسون‌سازي و نيرنگ ز تهراني‌ها
نيست در خاكِ خراسان دلي از مهر تهي
زان كه همخانة مهرند خراساني‌ها
و البته حق هم با اوست، زيرا شاعران و اديبان بزرگ خراساني، شعر و سخن بهزاد را بسيار پسنديده و از او به نيكي و بزرگي ياد كرده‌اند. ازجمله استاد دكتر محمدرضا شفيعي كدكني كه مكرر در اين باره سخن گفته و كتاب «مفلس كيميافروش» را نيز به وي اهدا كرده است. همچنين اوستاد بزرگ شعر و شاعر نامدار معاصر، مهدي اخوان ثالث كه چندين شعر زيبا و ماندگار خود را در مجموعه‌هاي «ارغنون» و «دوزخ اما سرد»، به نام و براي يدالله بهزاد سروده است. متقابلاً بهزاد نيز برخي از بهترين شعرهايش را به اسم م.اميد كتيبه و تقديم كرده است. پس از مرگ اخوان، بهزاد سوگ سرود غمناكي برايش سرود كه نشانگر اين ارتباط متقابل است:
هيچ كس با من نمي‌گويد چرا
گل از اين صحرا نمي‌رويد چرا؟
باد را اين شكوة مرموز چيست؟
جوي را اين نالة جانسوز چيست؟
در فضا موجيست از اندوه و درد
آفتابش سايه مانندست و سرد
پرسم از هر كس خبر زين ماجرا
پاسخي سربسته مي‌گويد مرا
اخوان در اظهارات و نظرات نقادانه و تئوريك خويش چند بار به سنجش اعتبار شعر بهزاد پرداخته و از آنجا كه  در اين حيطه اهل مداهنه و تعارف نبود، مي‌توان سخنش را نوعي داوري فنّي در منزلت سروده هاي يدالله بهزاد قلمداد كرد. از جمله نوشته‌است:
«بهزاد كرمانشاهي كه اسمش يدالله است، از شعرا و سخنوران بسيار قادر سخن و بليغ و شيوا و سليم ذوق و بلند طبع لطيف قريحه و نغز انديشة عصرما است و اگر حساب و كتابي در كار مي‌بود- كه نيست- و به قول خواجة عالم، نقدها را اگر عياري مي‌گرفتند، و نقادان وصيرفيان عصر، كارشان قاعده و قراري چنان كه سزاواراست- نه قلابي و قلاشي وغلّ وغش اندازي و اندودگري و سَحَق طلبي ودغلبازي و    قلب سازي و ناسره پردازي- مي‌داشت، يدالله بهزاد امروز جايش در صف مقدم و طراز اول از شهرت و قبول و رواج و عزت وحرمت و محبوبيت و مقبولْيت بود. زيرا كه الحق و الانصاف حقش بسيار بسيار بيش از اين مراتب است كه گفتيم و گذشت، شعرش در صورت و معنا واسلوب ممتاز و شاخص و بلند و ارجمند و سرو سرودش از جملة نفيس‌ترين كالاهاي والاست و در راستة اعزّة راستين شرو شور وذوق وانديشة متعالي، منزلتش به حق برترين بالاست، اما حيف و دريغا كه روزگار ما از سلامت و صفا فرسنگ‌ها به دور است. اغلب و اغلب به كام خطاهاي مشهور است و از اين روست كه يدالله بهزاد همچون همانندان خويش در اين روزگارِ كجي وكوجي و عصر غلبة ناسزايان در گوشة گمنامي و تنهايي، چون غنچة دلِ فشرده‌اش جگر مي‌خورد و خامش است و چون لعل وعقيق دردلش خون موج مي زند...» در جايي ديگر، ضمن كتاب مستطاب«بدعت‌ها و بدايع نيما يوشيج» هنگامي كه دربارة برخي از اصحاب قصيده و غزل در روزگار ما به نقد و عتاب سخن مي گويد و  مي‌‌نويسد: «... اما همين كه مي خواهند به خيال خود در اين اوزان تازه شعر بگويند دچار همان اشتباه‌ها كه اشاره كردم مي‌شوند...» بلافاصله درپاورقي شماره 29 بهزاد را جدا مي‌كند و مي‌گويد: « البته اين قضيه استثنا هم دارد، از جمله من يكي دو نمونه شعر به شيوة آزاد نيمايي و در اين اوزان و اسلوب موزون سرايي نيمايي، ازكارهاي شاعر آزاده و استاد و نيك مرد نجيب و بزرگوار يدالله بهزاد كرمانشاهي كه در اساليب قدما صاحب قريحه‌اي توانا و آثار استادانه است- ديده‌ام كه تمام وكمال درست و به آيين و به اسلوب بود و به خوبي ازعهده برآمده‌بود وشعرهاي به قوت در اين شيوة تازه سروده بود. اين تذكار حاشيه را با درود بر او پايان مي‌دهم.»
به هرحال، بهزاد همواره در زاويه ماند، امّا جفاست اگر در حاشيه بماند. او هيچگاه ازدواج نكرد و نقل است كه مي گفت: «زماني اين كار را خواهم كرد كه شعر را طلاق گويم... نه شعر را طلاق گفت نه كرمانشاه را ترك كرد... و به  گفتة خود مدت 27 سال تن و جان را در راه دبيري  فرسوده كرد و سرانجام در سال 59 به درخواست خود بازنشسته شد!»
استاد شهريار در يكي از اشعارش بهزاد را مي‌ستايد و به همان سبك اخواني و صميمي خويش مي‌سرايد:
برو جليلي و بهزاد را به كرمانشاه
ببين كه ماه ببيني به پشت ابرسياه
و استاد اميري فيروزكوهي نيز در مقطع غزلي آورده‌است:
مرا زاد روان بس باد بهزاد
كه زادي به زيادِ همدمي نيست
بهزادآثار چندي تصنيف و تأليف كرد كه دو مجموعه«گلي بي رنگ» و«يادگار مهر» منتشر شده است،‌امّا اين همة اشعار او نيست وتنها اندكي از سروده‌هاي بهزاد است. دو جلد مفصل ديگر از اشعار او، شامل يك جلد اخوانيات به نام« دوستان و ياران» و ديگري شعرهايي به زبان محلي و كرديِ كرمانشاهي ست كه  اميدواريم با تصحيح و نظارت شايسته‌اي منتشرشود. يكي ديگر از كارهاي بهزاد، تأليف دو جلد كتاب مطوّل و مهم دربارة شعرا و ادباي كرمانشاه است به نام«تذكرة مفصل يا جُنگ بزرگ كرمانشاه از عصر قاجار تا امروز.» گويا چند جزوة برگزيده ، تحت نام‌هاي«گزيده سخن»، «سخني‌ديگر»، «خرده سخن» و «سخن چهارم» نيز با خطاطي محمدرضا احمدي از آثار بهزاد در كرمانشاه به چاپ رسيده است. يك مجموعه نيز با عنوان   «سخن پنجم» كه سرگذشت و مجموعه‌‌اي از اشعار فارسي محلي است جداگانه تدوين شده و اينها درهمان زادگاهش منتشر شده است. زنده‌ياد يدالله بهزاد كرمانشاهي در تاريخ پنجم فروردين سال 1386 شمسي، از گذرگاه مرگ عبور كرد تا در جهاني پايدار به بقاي روحاني ادامه دهد. خبر درگذشتش، كساني را كه به منزلت انساني و مقام ادبي او آگاه بودند تكان داد. مرتضي كاخي درباره بهزاد گفت: «از شاعران بزرگ زبان فارسي بود. ترديدي ندارم كه اگر بخواهيم دو شاعر بزرگ كرمانشاهي قرن اخير را نام ببريم، كه هر دو از شاعران بزرگ زبان فارسي در قرن اخير هستند، به ابوالقاسم لاهوتي و يدالله بهزاد كرمانشاهي مي‌رسيم. بهزاد يكي از شاعران كهن‌سراي صميمي نسبت به شعر كهن، به‌خصوص قصيده سبك خراساني بود...در انواع شعر، از جمله غزل، قصيده، رباعي و انواع ديگر سبك قديم، طبع‌آزمايي كرده است. بعضي جاها هم به سبك جديد شعرهايي گفته... عشق به ايران و مردم اين سرزمين، و عشق به سنت‌ها و اصالت‌هاي ايراني، از ويژگي‌هاي بارز شعر بهزاد هستند؛ همان ايران‌دوستي شگفتي كه لاهوتي هم داشت...»
استاد ميرجلال‌الدين كزازي هم با دريغي بسيار پس از مرگ بهزاد، درباره دوست و همشهري و شاعر بزرگ غرب ايران گفت: «نبود او دريغي بزرگ براي سخن پارسي است ... بهزاد در اين ساليان گوشه گرفته بود و چندان در بزم‌هاي ادبي ديده نمي‌شد. اما به هر روي آن چه درباره روان‌شاد بهزاد مي‌توانم گفت، اين است كه يكي از سخنوران پرتوان روزگار ما بود. بهزاد به شيوه كهن شعر مي‌سرود، اما با اين همه، سروده‌هاي او رنگ و آهنگ نو آيين داشت...»

شعر بهزاد
بهزاد در انواع اسلوب‌ها و قالب‌هاي كهن و نو شعر سروده و به گمان من اغلب موفق بوده و اگر شعرش را هم تراز كلاسيك‌هاي هر شيوه ندانيم، مي‌بايد در زمره اشعار خوب و خواندني در ادب معاصر ايران به حساب آوريم. با اين حال، قطعاً برخي از قطعات او درخشان و واجد شكل و محتوايي بديع و كم‌سابقه در شعر كهن يا معاصر فارسي است. گرايش اصلي بهزاد در شعر، البته همان سبك خراساني بود و به يك معنا مي‌توان او را متخصص اين سبك و در زمره شعراي مكتب‌ بازگشت به دوره اول به حساب آورد. گاهي شعرش چنان بود كه گويي در قرن چهارم سروده شده است؛ نظير اين چند بيت از يك قطعه او:
آن حبشي روي بهشتي‌ سرشت
دوش برون آمد چون از سرا
بر لبش از خنده نوش‌آفرين
شهد در آميخته با شكّرا
وز دُرِ دندانْش به شب تافته
نور سحرگاه به بام و درا
تنگ بيفشرد در آغوش و زد
بر لب من بوسه جانپرورا ...
از اين حيث، اشعار بهزاد شباهتي به كلاسيك‌هاي اخوان دارد، اما از او نرم‌تر و لطيف‌تر است. بهزاد غالباً قصيده‌، غزل، دوبيتي و رباعي، دوبيتي‌هاي پيوسته، قطعه و گاهي نيز شعر نو و نيمايي مي‌سرود. اخواني‌هاي او خطاب به دوستان، شاعراني كه با او مراوده داشتند، برخي همشهري‌ها، خواهرانش و به خصوص مادرش بسيار گيرا و مؤثر است، اما در يك طبقه‌بندي مضموني، ما سه گونه يا نوع مهم در اشعار بهزاد مي بينيم. سه گونه‌اي كه در شعر سلف نامدار او ابوالقاسم لاهوتي (صرف نظر از شعرهاي بلشويكي و كمونيستي لاهوتي) نيز ديده مي‌شود و اين‌ها اوج شعرهاي او محسوب مي‌شود:
1ـ شعرهاي ميهني يا وطنيه‌ها 2ـ شكوه‌ها و حديث نفس‌ها و 3ـ عاشقانه‌ها. در اين مجال نگاهي كوتاه به اين سه اقليم شاعرانه در دو اثر منتشر شده يدالله بهزاد مي‌افكنيم و نمونه‌هايي از شعر او را نيز در معرض سنجش و نقد منصفانه قرار مي‌دهيم.

1ـ سروده‌هاي ميهني
شور ميهني در بسياري از چامه‌ها و چكامه‌هاي بهزاد موج مي‌زند. در اين زمينه به نظر مي‌رسد، او تحت تأثير آموزه‌هاي شاعرانه و تاريخي سه دوران قرار داشته است. نخست دوران برآمدن شعر دَري و زايش سبك خراساني در ايران قديم، سپس عصر نوزايي در روزگار مشروطيت و تولد ملت و وطن به معناي جديد و سرانجام روزگار نو و بحران‌هاي بزرگ از دهه 1330 تا پايان جنگ عراق عليه سرزمين‌مان، تاثيرپذيري بهزاد در مضمون و زمان از سلف همشهري‌اش ابوالقاسم لاهوتي به وضوح مشهود است. حتي گاهي اثر شعرهاي پرولتري و بلشويكي لاهوتي را هم مي‌توان در شعر بهزاد ملاحظه كرد:
اين دستِ درشتِ پينه بسته
پرورده كوشش است و كار است
خوني كه به گردش است در وي
خونِ شرف است و افتخار است
شعر ميهني و ميهن پرستانه‌ بهزاد، برخلاف لاهوتي، هيچ شائبه‌اي ندارد و با اعتقاد ديني او، خاصه علاقه‌ پر شور به اميرالمومنين علي(ع)، نيز هيچ تزاحمي نداشته و حتي مكمل هم است. در ايرانياتِ بهزاد، گاهي لحن اندرز مي‌يابيم:
تو را مي‌گويم اي فرزانه فرزند
كه نعمت خواري از اِنعام ايران
يكي بگشاي گوش جان و بشنو
در آفاقِ وطن پيغام ايران
تا پايان كه مي‌سرايد:
دو عالَم گر فراموش تو گردد
فراموشت مبادا نام ايران
اما بيشتر لحن حماسي و ارجوزه دارد كه براي ايجاد شور و شرر در جان مخاطب مناسب است. اين نوع شعرهاي بهزاد، چون با تسلط بي‌چون و چراي وي بر اساليب و قواعد و اوزان شعر و قدرت تصويرسازي و استعاره پردازي وي همراه بوده، اصلاً به شعارهاي تند و كم عمر نمي‌ماند و برعكس، بخشي از شعرهاي مانا  و مهم شاعر محسوب مي‌شود. از جمله در شعري  به مطلع:
تيغ اگر در كف ندارم، چنگ و دندانم كه هست
خصم راگو، گر سلاحم نيست ايمانم كه هست
در مقطع آن آورده است:
جايگاهي نيست بهزاد از وطن خوشتر مرا
گو نباشد گلشن فردوس، ايرانم كه هست
گاهي عشق ميهني در شهر بهزاد، رنگ باستانگرايي به خود مي‌گيرد و اين در شعر لاهوتي نيز ديده مي‌شود:
اهورائيان را به  هر كيش و آيين
ز خرد و كلان سر به سر دوست دارم.
در بهترين قصايد بهزاد، كه غالباً تحت اثر جنگ هشت ساله با متجاوزان بعثي و در دوران اوج پختگي شاعرانة وي سروده شده، ما باخطي از عشقِ عميق به ميهن روبرو مي‌شويم كه در عين زيبايي و شور،‌آكنده از حسرت و درد است. درد و رنجي كه از دل خون گرفتة تاريخ اخير ايران و مصائبي كه بر آن رفته، بر قلم و سروده‌هاي شاعر چکيده و مجال بروز پيدا كرده است:
اي بسا خاكا كه با خون آبياري كرده‌اند
خاك ما را تا زخصمان پاسداري كرده‌اند
لاله، رنگين‌تر از آن رويد ز خاكِ اين ديار
كش به خون خويش، ياران آبياري كرده‌اند

2ـ حديث نفس
اغلب شعرهاي بهزاد، حديث نفس تلخ و تاريكي است كه در عين حال از نوعي تنهايي و انزواي خودخواسته خبر مي‌دهد. مجموعة «يادگار مهر» عمدتاً اين نوع اشعار را بازتاب داده، اماخط كلي شعرهاي او، خاصه در غزل‌ها و دو بيتي‌هاي پيوسته و حتي برخي شعرهاي نيمايي ـ حامل همين مضمون است:
در ديار شب مرا كاشانه‌اي ست
تنگ و تاري بي در و روزن چو گور
ديده آنجا ننگرد جُز روي غم
گوش آنجا نشود بانگ سرور
بهزاد نيز مانند اغلب شاعران بزرگ، از غفلت و جفاي زمانه شكايت مي‌كند و ابايي از مذمت و شكايت از مردمان جاهل و بدخوي، كه اغلبي از مردمان روزگارند ندارد. از جمله در اين شعر كه آشكارا تحت تأثير زبان و نگاه عبدالرزاق اصفهاني است:
هر كه دارد انتظار مردمي زين ديو مردم
نوش خواهد از سرِ دندانِ مار و نيش كژدم
نيست پيدا مردمي را در جهان نام و نشاني
ديو و  دد را داده‌اند از ناگزيري نام مردم
و البته اين نوع شعرها بسيار اثرگذارند و گاهي ابيات بسيار بديع وزيبايي هم در آنها يافت مي‌شود كه نو بودن و تازگي شعر را به خواننده نشان مي‌دهد:
حسرتِ بي همزباني از دلِ من كي زدايد
آن نگاهِ بي‌محبت اين سلامِ بي تبسم
در اين نوع نگاه، يعني تلخي و دلشكستگي و نااميدي از همبستگي با جمع، هم نشانه‌اي از شكست‌ها و تلخي‌هاي تاريخ معاصر ايران، خاصه در سنوات پس از كودتاي 28 مرداد 1332 ديده مي‌شود و هم اثر شعر و نگاه شاعران معاصر، علي الخصوص اخوان ثالث بر شعر بهزاد.

3 ـ عاشقانه‌ها
بهزاد شاعري با گرايشات كلاسيك و كهن است و هرچند مضامين اجتماعي و سياسي در شعرش فراوان يافت مي‌شود، اما همچنان به چند مضمون كلاسيك و مداوم شعر فارسي وفادار است. خاصه عشق كه موضوع و مسئله نامكرر شعر ما بوده و هست و خواهد بود. عشق، عمدتاً در غزل‌ها، رباعي‌ها و برخي شعرهاي نيمايي بهزاد ديده مي‌شود. كيفيت آن با شعرهاي خوب كلاسيك و نوكلاسيك برابر و گاهي امتيازاتي انحصاري داردكه بر اساس آن مي‌توان شعر را به خاطر سپرد. علاوه بر اين، زبان لطيف و وزن‌هاي روان و بقاعده كه غالباً تحت تاثير حافظ و سعدي بر شعر او غلبه يافته، كار خواننده را راحت‌تر مي‌كند و لذت خواندن شعر را دو چندان. با اين همه در شعر بهزاد اثري از عرفان و تصوف نيست. با اين‌كه درخطه‌ او، تصوف محبوبيتي به سزا دارد و هنوز سلسله‌ها و فرقه‌ها و پيران و پيروان تصوف در آن اقليم فراوان‌اند، اما كمتر اثري از مولانا و سنايي و عطار در شعر اين رند كرمانشاهي مي‌توان جست و يافت. برعكس، از بزرگان سبك خراساني، خاصه استادان قصيده‌ سرا و قطعه‌گوي، و از نامداران غزل در سبك عراقي، به‌ويژه سعدي و حافظ، اثري وسيع گرفته و به وضوح در اشعارش اين شيوه‌ها را بازآفريني كرده است. مضمون‌پردازي به سبك هندي و شعر رستاخيز نيز اثري قابل ديدن بر شعر او نهاده، با اين حال، شعر بهزاد همچون اشعار همه شاعران برجسته، همه اينها هست و چيزي متفاوت و واجد سبكي ممتاز و خاص نيز هست. در عاشقانه‌ها، اين تلفيق نگاه نو و كهنه، يا عشق قديم و عاشقانه‌هاي جديد را مي‌توان به وضوح ديد:
ما را به ديدن تو، نگاهي كه ديدني‌ست
و زتو كرشمه‌اي كه به صدجان خريدني‌ست
با من بگو كه گرچه نگنجد به باورم،
افسانة وفا زدهانت شنيدني‌ست
جانمايه‌اي‌ست زندگي جاودانه را
گلبوسه‌اي كه از لب نوش تو چيدني‌ست
گرايش كهن و سنتي البته بر شعر بهزاد غلبه دارد، اما تمايلات وي به غزل نوكلاسيك، به سبك رهي و پژمان و سايه و ديگران نيز گاهي در بهترين‌ شكل آن جلوه مي‌كند:
مژگان چو گرانبار شد از ناز نگاهش
در ديده نهان ‌ماند زمن راز نگاهش
شبنم به نثار از اشك نيازم
در ديده چو بشكفت گل ناز نگاهش
نُقل ازغزل خواجه هوس كرد دل من
شد مست چو از خلَّرِ شيراز نگاهش
اين‌ها نمونه‌هايي از شعر يدالله بهزاد و نظراتي درباره برخي سروده‌هاي او بود. فراغتي مي‌‌بايد تا پس از چاپ اغلب اشعار او، تحقيقي درباره دامنه اهميت و تاثير شعر اين مرد انجام گيرد. البته به دست دانشجوياني جوان و دانش دوست و نقاد. شاعران اصيل و برجسته، سرمايه ادب و فرهنگ مايند و نبايد به غفلت از كنارشان گذشت. طبع عمومي جامعه در فرهنگ و ادب، هنگامي افول مي‌كند كه بزرگان و آثار اصيل آنها فراموش مي‌شوند و سارقان و عوامگرايان معركه مي‌گيرند. شعربهزاد، در كنار بهار و عماد و شهريار و اميري و پژمان و سايه و رهي و كسرايي و اميد و سرشک و منزوي و سيمين و ديگر بزرگان معاصر ايران، از بهترين شعرهاست. مضاميني پاكيزه و عميق و اصيل دارد. اسلوبي محكم و سنجيده و گرايشي ميهني که بر ميراث گرانبار اين سرزمين متكي است. شايد در طبقه‌بندي شعر او به مدايح و مراثي، اخوانيات، ارجوزه‌ها، شيوه خاص او در ارائة رباعي ها و دوبيتي هاي پيوسته و ... نيز بايد توجه مي‌شد. به لحاظ فرم و ساختار بيروني و موسيقايي نيز مي‌بايد ژانرهاي مختلف مد نظر قرار مي‌گرفت، اما مجال ما اندك و بضاعت اندك‌تر است. اين نوشته را به شعري نيمايي در "وصف شاعر از حال و هواي خويش" به پايان مي‌برم:
شاخه‌اي خشكم دژم روي و زمان فرسود
سوخته از آتشي بي‌دود،
حسرت روز بهاران را
در درونم‌ هاي‌هاي گريه‌اي خاموش،
با سكوتم، خشم صد توفان،
واخته لرزان تن خود را به گستاخي
راست چون انگشت تهديدي،
به روي باد پاييزان.
شاخه‌اي خشكم
تشنه آن سبز افسونگر
كه دهد پيوند
با سرانگشتي ز لطف باد و ابرش سحرها دركار
جسم‌هاي مرده را با جان.
منابع: 1ـ گُلي بي‌رنگ، برگزيدة شعرهاي يدالله بهزاد كرمانشاهي، نشر آگه، چاپ اول 1381//2- يادگار مهر، يدالله بهزاد كرمانشاهي، مؤسسه انتشارات آگاه، چاپ اول 1387//3- مفلس كيميا فروش، محمدرضا شفيعي كدكني، انتشارات سخن، چاپ اول 1372//4- چند نكته دربارة مسائل امروز ايران و چند پرسش و پاسخ، احسان طبري، ف، م. جوانشير و ديگران، انتشارات حزب توده ايران،‌فروردين1359//5- ارغنون، انتشارات مرواريد، چاپ سوم 1361//6- دوزخ اما سرد، انتشارات توكا، چاپ اول1357//7- مجله آينده، سال 17، شمارة 1 تا 4، فروردين تا تير 1370، صفحات 229 و 300، مقالة انتقادهاي اخوان ثالث از منظومة شهريار//8- بدايع و بدعت‌ها و عطا و لقاي نيما يوشيج، مهدي اخوان ثالث، انتشارات بزرگمهر، چاپ دوم 1369//9- گاهنامه كرمانشاهان، ويژه نوروز 1387، مقاله «يادي از يدالله بهزاد كرمانشاهي//10- گفتگوهاي ايسنا ـ خبرگزاري دانشجويان ايران ـ در فروردين 1386 با برخي از ادبا و اهل فرهنگ سوگ و دربارة يدالله بهزاد كرمانشاهي.