کريم شاعر و جلال عارف

PDF چاپ نامه الکترونیک

کريم شاعر و جلال عارف

حسن لاهوتي
بخش پاياني


هرگاه که خاطرات چهل ساله خود از آن مظهر انسانيت و شرف را مرور مي کنم، بي گمان، ياد غزل سرا و قصيده پرداز بي بديل روزگار خود، صائب زمانه،  سيد کريم اميري فيروزکوهي ( 1288-1363)، در دل من، زنده مي شود. امروز، به پاس آن همه کرامت ها که از جلال و کريم ديده ام، و به ياد آن همه ياد هاي خوش که از آنان در ياد دارم، آن دو را باز در اين مقاله کنار هم نشانده ام و خود در آن ميان براي شما حکايت مي کنم که اين دو  نادره مرد فرهنگ معاصر ايران زمين چگونه باهم آشنا شدند، و دوستي پايدارشان چسان گذشت. طبيعي است که هرگاه"در ضمن حکايت، "  مناسبتي پيش آيد، گوشه هايي ديگر از زندگاني، خلقيات و عادات آشتياني شادروان را  باز خواهم گفت. يکي از نامه هاي اميري به آشتياني و يکي از نامه هاي آشتياني به اميري را نيز –   البته با اعمال برخي محذوفات بر خاسته از مصلحت روزگار، در بخشي از اين گفتار گنجانده ام و سخن را به ابياتي از غزل هاي حکيمانه اميري و يکي قصيده از قصائد شيواي او آراسته ام. افزون تر آن که در متن مقاله يا در قسمت پانويس، با ياد کوتاه برخي ديگر از نام آوراني آشنا مي شويم که در شمار ياران مشترک کريم و جلال بوده اند.
رفتند راستان و يکي را بقا نماند         زيشان به جز حديثي و نامي به جا نماند
نامه اميري به آشتياني
تسلط اميري را در نثر نويسي آنگاه بهتر درک مي کنيم که درنامه هايش با لحني ديگر از او آشنا مي شويم و  نثر نامه نگاري او آشتياني را آميخته به کلمات و عباراتي  مي يابيم که گرچه خبر از وسعت دانش او مي دهد، فهميدنش براي خوانندگان نا آشنا ي با  اين گونه عبارات و تعبيرات، چه بسا مستلزم مراجعه مکرر به فرهنگ لغت باشد:
"رسالة نوريه61 با آن حواشي62 محققانه و (نقل و تأييد و ردّ و تزييف)63  بي‌کرانه که خود در ردّ يا اثبات مطالب متن، کتابي جداگانه و حاکي از کمالِ تبحُّر64 و تضلُّع65 آن حکيمِ متکلمِ عارفِ يگانه است، حقيقتا نشاني از نارِ طور66 و نُورٌ عَليَ نُورٌ67 بود. خداوند متعال آن قُرّه عُيُونِ68 اربابِ کمال را هميشه در پناه لطفِ لايزالِ69 خود، به همين نشاط و حالِ علمي باقي و برقرار بداراد و موادِ اين برکات و خيراتِ کمالي و اشاعه70 و افاضة71 آنها را در آن وجودِ کثيرُ الجود72  مُتِکَثِّر73 فرماياد. بِمُحَمّد وَ آلِه الاَمجَاد."74 ( از نامه اميري به آشتياني مورخ، 10/12/1351).
ببينيد در نامه اي ديگر، استدعاي خود از پروردگار، خوشي ايام همنشيني با آشتياني و آرزومندي ديدار دوباره دوست دانشمند خود را با چه زبان فخيم و چه ادب و احترامي بيان مي دارد و ابيات عربي را به چه مهارتي شاهد سخن قرار مي دهد:
"اميدوارم که حضرتِ باري، عِزَّ اِسمَهُ،75 آن مجموعة کرائمِ اخلاق و مَحامدِ صفات76 را در هر کجا که به مَشيّتِ کاملِ77 خود مُستَقَرِ78  آن وديعت79 و مُستودِع80 چنان امانت قرار داده است، همواره در کَنَف81 حفظ و حمايت و فضل و عنايتِ خويش مستدام و مُقضيّ ‌المَرام82 بداراد و احباب83 را نيز از فيض حضور پر سرور و محضرِ حکمت پرورِ آن شمعِ جمعِ دوستان و جامعِ شِتاتِ ياران84  بي نصيب نفرماياد. و اما زبانِ حال و شاهدِ مَقالِ85 اين دور ماندة از صحبتِ86 آن عزيز و محکومِ به مُفارقتِ87 آن سرحلقة اهلِ تميز88 چنان است که آن شاعرِ عرب در فراقِ محبوب خود گفته و انصافا دُر سُفته است:
ِ الَي اللهِ اَشکُو فَقَد لُبني کَمَا شَکي         اِلَي اللهِ فَقَد الوالِدَينِ يَتيمُ 89
و حقا بايد بگويم که هنوز هم يادِ ايامِ صحبت و شب هاي الفتِ با آن عزيزِ مُغتَنَمِ90 پيوندِ عمر من و فوائدِ حاصل از آن لَيالي91 از  عَوائدِ92 اين زندگانيِ آميخته به رنج و مِحَن93 است و همچنان آرزومندم که ايام مُفارقت به سر آيد و عَنقريب94 چشمم به زيارت آن دوست نازنين روشن شود:
قَصَمَ الشَّوق ظَهرَ صَبري وَ اَوري     زَندَ وَجدي وَ زادَ في هَيَماني"95 
(از نامه اميري به آشتياني، مورخ 1/2/1344)
در نامه اي که با حذف برخي قسمت ها در زير نقل مي کنيم، و روشن است که پس از بازگشت آشتياني از سفر تهران به مشهد، نوشته شده است، اين ويژگي ها را آشکارتر مي بينيم و افزون بر آن، تزيين نامه به آيات قرآني، شواهد فارسي، مثل ها و عبارات قصار عربي و استفاده از ترکيبات و کلماتي که دامنه تسلط او را بر هر دو زبان  نشان مي دهد، جملگي، حکايت از قدرت سخنوري اميري دارد. حقيقت آن است که او در نامه نگاري مي کوشد سطح سخن را در حدِ شأن علمي  و مرتبه دانشوريِ مخاطب خود حفظ کند و ترکيبات و اصطلاحاتي را به کار برد که حتي الامکان با حوزه کار مخاطب او موافق باشد و البته از هنر شاعري خود نيز مدد مي گيرد و سخن را به تعبيرات لطيف شاعرانه و سجع هاي خوش آواي گوش نواز نيز مي آرايد. او که مي داند مخاطب دانشمندش همه اين لطائف و ظرائف اديبانه را به وضوع درک مي کند و ارج مي نهد تا حد توان در استواري و فخامت گفتار مي کوشد و اين هنري ست که از هر نگارنده اي بر نمي آيد. نامه را با هم بخوانيم:
"هو
31/2/ 46
دُرّة ناضِرة96 کمال و قُرّة باصرة97    جَلال، اَجَلَََََّ الله قَدرَکَ وَ شَرَحَ صَدرَکَ98
حيلَ بَيني وَ بَين مااَشتَهيهِ                    مِن (جَلالٍ) تَحيّر العَقل فيه99 اگر بخواهم ميزان تأسف بر گذشتِ ايام صحبت و لَياليِ پر فيض و برکت و سرشار از استفاده و استفاضة100 اين مشتاقِ مِفتاق101 را از آن يگانة آفاق به قلم آورم، " لَنَفِدَ البَحرُ قَبلَ اَن تَنَفَدَ کَلَماتُ رَبّي.102"   همين قدر به اشاره و اِجمال103 مي گويم که:" اوقات خوش آن بود که با دوست گذشت."104 شاهدِ صادق آن که پس از انقطاعِ صحبت105  و انصرافِ الفت106 از آن شمعِ محفل آرايي و رجعتِ به گوشة انزوا و تنهايي، به فاصله چهار پنج روز، ديگر روز خوش نديده و با انقلابِ دفعي107 و آنيِ مزاج و حدوثِ تب متوالي،108  به حالتي از سستي و تواني109  و رخوَت و ناتواني افتادم که باز هم به ناچار، متوسّل به قرص هاي "آنتي بيوتيک" شده و با خوردن تعداي از آن، از حملة تب، في الجُمله، اماني يافتم و اکنون، چند روزي است که بحمدالله آن تبِ سمج مقطوع و اندک انتعاشي110 مطبوع حاصل شده و مرا به سعادتِ مکاتبة با آن صديق حميم111 ياري کرده است تا بتوانم با اشتغالِ به ياد و کتابت و تذکّر شيرينيِ ايامِ صحبت، بَدَلي مُلاِبسِ112مصاحبتِ با آن حبيبِ مو انس يافته و قلبِ مشتاق را بدين تقريب از لوعة113 فراق، في الجُمله، تسلّي و بَردي114 حاصل گردانم:
قَسَما  بِناصِعِ فَضلهِ                                   وَ بِيُمنِ مَنظَرِه الرَّوي
ُو بِمَا لَهُ مِن سوءددٍ                                  اَنسَي الجَلالَ الکَروي
لَولَا تَرقّبُ لُقيَه                            مَا العَزمُ عَنهُ لَيَنطَوي
اَودي بِي اَلدَّمع الهَطولُ                           وَ زفرهُ الصَدرِالجوي115
باري، وضع کبد يا معده نيز ( که الويّت يکي از آنها در معلوليّت بر بنده مجهول است) طوري متغيّر و ناهموار است که آن اندک اشتهاي ( کلا و لا) هم بالمرّه116 از بين رفته و تا يکي دو روز پيش، شبانه روز جز چند قاشق آش و آب که تحمّل آن هم ثِقلي عظيم و باري ثقيل117 بر دوشِ مزاج بود، چيزي نمي توانستم بخورم، اّلا اين که دو سه روزي است آن سنگيني و نفخ اندک تخفيفي يافته و قدرت خوردن چند لقمه برنج در مزاج به هم رسيده است. فَشُکرالله ثُمّ شُکرالله و چنين است حال ايامِ پيري و تَواتُرِ آلام118 و اسقامِ ناگزيري119 که به قول آن حکيم يوياني در چنين فصلي،120 بدن آدمي بيمارستاني است متحرک و کلية اعضاء و جوارح مُعتَقَل121 و مُتورّک، 122  و نِعمَ مَا قَالَهُ الحَکيم الأجلّ صائب تبريزي، قدّسَ الله سِرّهُ العَزيز:
از متاعِ عاريت بر خود دکاني چيده ام
وامِ خود خواهد ز من هر دم طلبکاري جدا 123
و ايضا، حيثُ قال:
از جهانِ آب و گل اميدِ آسايش خطاست   
چار ديوار بدن مهمان‌سراي دردهاست 124
با اين همه، از مراجعة به طبيب، با آن همه اصرار آشنا و غريب،125  هم بيم دارم. لکن، نه از بيم مرگ که حق سبحانه فرمود: " لَن يُوَخِرَاللهُ نَفًسا إذا جَاءَ أجَلُهَا،" 126 بلکه، از اين جهت که تَبِعات127 و اَذناب128 رجوعِ به اطباء و تختة مشق شدن به تعدادِ عددِ آراء و ريختنِ هر نقدي از تَليد129و طارِف،130 به کيسة آن اشقياء،131 آن هم با تحمّل آن مقدار ناز و بد ادايي ها، خود دردي است بالاترين دردها و شکنجه اي دردناک ترين شکنجه ها. هزار بار مرا بار درد بردن از آن به که بارِ نازِ طبيبانِ آزمند کشيدن.   خوب است از شرحِ بيماري خود و دل آزاري آن يارِ غمگسار بگذرم و به ذکر اوضاع ديگر پردازم.
فرزند دلبند، انوش جان،132 مدتي ست به جبران دوريِ ممتد، همة ساعات شب و روز را در حضور و با طفل شيري خود در سُرور و حُبور133 است. ساير بچه ها هم در پناهِ حفظِ الهي به وضعِ معتادِ خود134 مشغول و به يادِ شيرينيِ مصاحبتِ آن مَخدوم135 و محبوب، رَطبُ الِلسانند.136 ... به هر حال، بنده با قبول نيّت خير و طَويّتِ137 نيکِ آن عزيزِ بزرگوار، در اِنتِصار138 از اين تَهَوُّکِ139 عزيم،140 استدعا دارم که به حکمِ اِغماض141 و بزرگواري و بروز کرامت در لَغو142 و نا لَغو143 و نا بهنجاري،144 از مقابله در اين مقاوله145 در گذريد و اوقات عزيز و مغتنم خود را به تذکّر و تَذکارِ146 اين اباطيلِ147 بي مقدار ضايع نفرمائيد. کَمَا قَالَ صائب، رحمه الله:
چين بر جبين ز جنبش هر خس نمي زنند   
دريا دلان چو موجِ گهر آرميده اند
دوست عزيز مشترک، جوان فاضل هوشمند، آقاي لاهوتي، اَطَالَ الله بَقَائه،148 نامه اي سراپا مَشحون149 به عواطف و معارف کريمانه، با عبارات و انشائي مملو از ظرايف و لطائف اديبانه مرقوم و مصحوبِ150 دستخطِ آن استادِ جليل انفاذ151 فرموده بودند که اُشهِدَاللهَ العَظيم،152 گذشته از تأثيرِ شديدِ انفعاليِ آن در صَقعِ نفس153 و سويداي دل،154  در کثرتِ اعتقادِ من به مراتبِ عجيب و امکانِ استعدادِ غريبِ ايشان و عُروج155 به مَدارجِ156 ترقّيِ ادبي و علمي آن زبدة اهل قبول، شاهدي صادق و نشاني کامل بود ( باش تا صبح دولتش بدمد).157 خداوند اين جوانِ هوشمند و نهالِ برومند را در ساية تربيت و اهتمام آن استادِ ارجمند با سرافرازي کامل و شاخ و برگي مُتواصِل،158 به اَعلي دُرَجِ159 صعودِ به ذُِروة160 علم و کمال نائل فرماياد و به انواعِ توفيقِ نامتناهي و تَخَلُقِ161 به اخلاق الهي فائز162— انّهُ وَليّ الإاجَابه.163  تقاضا دارم همين سطور را که حاکي از خلوص نيِت من در دعاي خير نسبت به آن دوست خيّر است، به نظر ايشان رسانيده و عذرِ نامة جداگانة مرا که تنها معلولِ علتِ لازم و غير مُفارِق164 تنبلي است، بخواهيد. چه قدر آرزو دارم که در خدمت شما، باز هم از سَعة صَدر165 و دلِ مهربان و لبِ خندان ايشان، علي الخصوص از آن پنجه هاي سِحر آميز و نغمه هاي دلآويز انبساطي166 و نشاطي حاصل گردانم.167 
از اخبار مولِمه168 که لا مَحاله،169 وقتي به سمعِ مبارک مي رسيد، اين‌که جوان محجوبِ محبوب، خليل زرين کوب170 در طلوعِ فجرِ روز جمعه بيست و نهم اردي بهشت، به جوارِ رحمتِ الهي شتافت و پدر ومادرِ لرزان و نگران خود را با دلِ بريان در آتشِ هجريان گداخت. طفلک دو ماه تمام، با تحمّلِ آن همه آلام و اَسقام171 و قبول آن مقدار شکنجة عمل و ساير لوازم مُتِعَقّبِ برآن،172 با مرگ در جدال بود. تقريبا، بيست روز پيش، يک روز عصر، به اتفاق خانم، به عياد او رفتيم و از طرف حضرت عالي هم مراتبِ اخلاص دعا و آرزوي شفا را ابلاغ کرديم. بيچاره بسيار خوشوقت شد و آرزو داشت که زودتر عافيت خود را باز يافته و به مشهد مراجعت نمايد، ولي افسوس که "اي بسا آرزو که خاک شده."173 آن روز از سرفة بسيار شکايت داشت. مي گفت: "ريه ام آب آورده" ولي به طوري که پس از مرگ او شنيديم، آب آوردن ريه مرضي ثانوي بود که بر اثر علتِ اصلي به وجود آمده بود و آن علت که موجب مرگ او شد سرطانِ لنف بود که ظاهرا از اوانِ عيد امسال بدان مبتلا بوده و ارتباطي با درد شکم او نداشته است. عمل شکم هم به اين اعتبار بوده که شايد در موضع معده و روده چيزي بيابند و يا به صحتِ تشخيص در سرطان لنف، قطع حاصل کنند. به هر صورت، قمر خانم و آقاي دکتر زرين کوب174 را اطباء متوجه کرده بودند که سرطان لنف اشدِّ175 انواعِ سرطان و حتي در شدّتِ سَريان176 و بروزِ دفعي،177 اشدِّ از لوسِيمي (يا سرطان خون که آن را بِالمُشابِهه وَ المُشاکِله،178 در علاج ناپذيري، سرطان ناميده اند) است و گفته بودند که طفلک از اوائل عيد امسال مبتلا بدان شده و ابدا ارتباطي با درد شکم او نداشته است. به هر حال، ديروز ظهر، جنازه را پدر و مادر آن مرحوم و قمرخانم و دکتر زرين کوب به قم برده و در آن مکان مقدس به خاک سپردند. اَطابَ الله ثَراه وَ جَعَلَ الله مَثواه1790-- "کَاَن لَم يَکُن يَعقُوب فيهَا بَجَاِلسِ."180 حقيقتا، قمرخانم، در اين مدت، دقيقه اي از دقائق181 مهرباني و پرستاري و بزرگي و بزرگواري را فرو گذار نفرمود، در حالي که پدر و مادر اين جوان نيز هر دو مريض قلبي و محتاج به پذيرائي و نگاهداري عليحده182 بودند. واقعا، آدمي در حيات خود، گاهي به بعضِ از نفوسِ زکيِة183 مُستَعليه184 بر مي خورد که کمالِ صفاتِ انساني و انسانِ کاملِ روحاني را در همة آثارِ وجودي و اَطوارِ شهوديِ185 آنان لحاظ مي کند186و اميدوار مي شود که بحمدالله هنوز هم اين بارقة الهيه187 در دل و جان افرادي از نوعِ ما مردم -- که با همة حيثيات188  و شونِ189 ظاهرية مُستحيل190در حالات و شهَواتِ حيوانيه و نامستقيم، در حدود و فصول انسانيه هستيم --  مي درخشد و ديگران را هم به نورِ هدايتِ خود به واديِ ايمنِ اخلاقِ الهيّه راهنمائي مي کند: "ذَلِکَ فَضلُ اللهِ يُوتِيهِ مَن يَشَاءُ."191
جناب دکتر مهدوي عزيز اَدَامَ الله عُمرَه،192 بحمدالله، حالشان خوب است و با انصراف از کسالت و عدم توجه به علت، عافيتِ سابقه را بحمدالله، باز يافته و کماکان، مشغول کارهاي خويش هستند. بنده هم حسب المعمول، هر هفته يک روز، خدمتشان مي رسم و در همة جلسات هم، وَلو به اَدنيَ مناسبتي،193 به ذِکرِ خيرِ آن زُبدة اِخوان194 رَطبُ الِلسَان مي باشيم.195 از شنيدنِ خبرِ کسالتِ جنابِ دکتر مجتهد زاده و اقعا بسيار متأثر شدم و ايشان را از صميم قلب دعا کردم که خداوند متعال به عنايتِ شفاعتِ ائمة اطهار، خصوصا امامِ صاحب‌جوار، سَلامُ الله عَلَيهِم اَجمَعين، اين مرد نجيبِ مهربان و دانشمندِ آداب‌دان را از اين همه آلام و بلايا، نجات بخشد. استدعا دارم درجاتِ خلوص و مراتبِ دعاي خيرِ مرا به آن بزرگوار ابلاغ فرمائيد.
در دومين نامه ارسالي، عبارتي در امرِ به نوشتن و يا ننوشتنِ مکتوبي به جناب دکتر مجتهد زاده مرقوم فرموده بوديد که عبارت مردّد بود بين نفي و اثبات يا امر و نهي و ندانستم که حسب الامر بايد بنده يا جناب دکتر مهدوي چيزي به جناب دکتر بنويسيم يا ننويسيم. البته تبيينِ مَقال196 خواهيد فرمود.
آقاي فرّخ197 هم چند روزي است به طهران آمده و لَدَي الورود198 قُدوم199 خود را با تلفن به بنده اعلام کردند. ظاهرا براي شرکت در کنگرة شعراء و نويسندگان تشريف آورده اند ولي کار اداري را عنوان کرده و چيزي از اين بابت نگفتند ... مرقومه دومين را انوشه خانم مطالعه کرد و از خبرِ خريد آن شيي عتيقه اظهار تشکر نمود. خانم و عموم افراد خانواده کبيرا و صغيرا به سلامِ خاضعانه200 مصدّع201 و همه آرزومند ديدار مجددند. جناب شيرازيان202 هم بحمدالله سلامت و عافيت مي باشند و ديروز صبح نيم ساعتي را در خدمت ايشان به ياد حضرتعالي گذرانديم.
راستي، چند وقت پيش که در محضر حضرت آقاي کمره اي203 بودم، پيرمرد گله مي کرد که: "شنيدم آقاي آقا سيد جلال الدين آشتياني اينجا تشريف داشته و به ملاقات من نيامده اند." ديدم چاره اي جز دروغ مصلحت آميز نيست و ناچار گفتم که: "چنين نيست و با اين که گفته اند "القادِمُ يُزار و لا يزور،" 204 معذلک بنده در خدمت ايشان، بخصوص در روز تاسوعا، به حسينية مبارکه مشرف شديم، لکن، ازدحامِ جمعيت و اشتغال آقا به ارشاد و هدايت مانع از فوز205 به اين نيت شد." راستي آن چند عدد... را که فراموش فرموده بوديد، توسط انوش جان خواهم فرستاد. منتظر وصول نامه و زيارت آن هستم. از وضع کتاب هم مرقوم داريد که به کجا انجاميده است. قربانت اميري. امضاء
نامه آشتياني به اميري
متاسفانه همه نامه هايي را که آشتياني به اميري نوشته است، در اختيار ندارم و از برادر و سرور بزرگوارم جناب آقاي مسعود (سيد مصطفي قلي) اميري فيروزکوهي206 و سرکار شهلا خانم اميري فيروزکوهي207 که سه نامه از آشتياني را در اختيارم گذاشتند، همين جا تشکر مي کنم.  از آن ميان، بلند ترينِ نامه را براي نقل در اين مقاله، انتخاب کردم که گمان مي کنم در يکي از روزهاي تابستان سال 1350 خورشيدي نوشته شده باشد – يعني بعد از انتشار جلد اول منتخباتي از آثار حکماي الهي ايران ( تهران، 1350) و پيش از اصول المعارف فيض کاشاني ( مشهد، 1350) و رسائل فلسفي صدرالدين شيرازي: متشابهات القرآن، المسائل القدسيه و اجوبه المسائل( مشهد، 1351) که در اين نامه به آنها اشاره شده است.
آشتياني فيلسوف است و طبعا ضرورتي نمي بيند که در نامه اي دوستانه شيوه اي را به کار برد که در بحث هاي فلسفي و عرفاني او مي بينيم – يعني جملاتي بنويسد که گاهي هريک تا حد يک پاراگراف به درازا مي کشد. بنا براين زباني ساده تر را اختيار مي کند – گرچه گاهي نيز به کلمه اي بر مي خوريم که از اصطلاحات عرفاني به شمار مي رود. او مي کوشد آداب احترام و تعظيم مخاطب را که همه دانشمندان ادب شناس ايراني هميشه در مکاتباتشان نسبت به يکديگر رعايت مي کنند و در نامه اميري شادروان نيز آن ادب را به روشني ديديم، هرگز فرو نگذارد.   
حضور مهر انور جناب مستطاب اجلّ اعظم عالي، سرور عزيز سيدنا الاستاد العلامّه افضل المحققين و قُدوة ارباب الحقّ وَ اليَقين، اميرالشّعراء، استاد جامع بارع208 کامل، دامت ايام برکاته محترما معروض مي دارد، بعد از تقديم عرض ارادت و عبوديّت209 و ابراز اخلاص و تشکّر از عنايات و مَراحم آن استاد عزيز، خاطرِ عاطفت مظاهرِ بندگانِ عالي را تصديع مي دارد. حقير مدتي است توفيق عرض بندگي از طريق عرض عريضه حاصل ننموده است. دائما مترصد بودم که کارهايم را طوري تنظيم نمايم که بتوانم ايام تابستان چند روزي خدمت حضرت عالي برسم و از محضر پر فيض آن حضرت مستفيض باشم، ولي کارهاي زيادي پيش آمد. امتحانات و کارهاي مطبعه210 و در اين اواخر، عزمِ جزمِ جناب دکتر مجتهد زاده به معيّت امير آقا،211 مانع اين توفيق گرديد. ايشان يک روز اظهار فرمودند که: "با امير براي مدت يک ماه، با حمل اثاثيه،  به منظور توقف در سيمين دشت212 که زياد مزاحم نباشم، عازم خدمت جناب آقاي اميري هستم" و بعد از ظهر همان روز، ارض اقدس213 را ترک نمود. بنده به ايشان با زبان بي زباني فهماندم که ايام تابستان متعلقان214 خدمت جناب اميري هستند و حقير خيال مي نمايم که شايد جمع آنان را به هم بزنم، بخصوص آن که در دِه چندان وسائل پذيرايي مهيّا نيست. به علاوه، وجود مهمانان شهري و مهمانانِ اطراف215 يکي بعد از ديگري، با توقف چند روزه چندان سازش ندارد. گويا اين اشارت براي ايشان، بعد از ورود به تهران، ايجاد ترديد نمود و از عزم خود انصراف حاصل فرمودند.
بايد خدمت حضرت عالي عرض کنم از عنايات آن حضرت راجع به مقدمه اي که جهت تشويق حقير بر کتاب منتخبات فلسفي مرقوم فرموده ايد، خيلي خيلي متشکرم و واقعا خودم را مستحق آن همه عنايات نمي دانم و از اين که مورد مَراحم تامّة آن جناب هستم، خداوند را سپاسگذارم و اميدوارم که حق تعالي هميشه ساية وجود عزيزتان را از سر حقير کم ننمايد و از درگاه خداوند خواهانم که از بليّات216 هميشه محفوظ و مصون بوده باشيد. از اين که سال آينده نوبت تشرف آن حضرت به آستان قدس217 و در ضمن موجب زيارت مواليان218 و ارادتمندان حضرت عالي، از جمله حقيرِ فقير و استفاده از محضر منوّرتان مي شود، مشعوف و خوشوقتيم، بخصوص حقير که بيش از ديگران مورد عنايات آن حضرت و داراي سهم بيشتر و تمام تر از جهت استفاضه از آن وجودِ مهر ظهور مي باشم. تابستان سال گذشته بحمدالله به زيارت سروران عزيز خودم توفيق حاصل نمودم و سرکار عليه بانوي بارعِ فاضل و جناب دکتر219 و سرور عزيز آقاي مسعود خان220 خيلي مخلص را مورد الطاف خودشان قرار دادند، اما امسال حقير به طبع رسائل آخوند و اصول المعارف ملا محسن فيض و المبداء و المعاد و جلد دوم منتخبات فلسفي اشتغال دارم. درس ها را هم مرتب مي دهم ولي قدرت کار سابق را از دست داده ام و آن طور که بايست کارها چندان سريع انجام نمي شوند. زود خسته مي شوم. قواي جسماني و به تَبَعِ آنها دِماغ221 نکول مي کند222 و نشاط به کار، زود، زائل223 مي شود. به هر حال، اين جريانات در مزاجِ انساني وجود دارد و طبيعت کار خودش را مي کند و خاصيّت عناصر بالاخره فساد و اضمحلال224 و حاکم مطلق در اين عالم، مرگ است.
همه دوستان و آشنايان هميشه سوال از چاپ ديوان و اشعار حضرت عالي مي کنند. آقاي ... هم يکي از غزليات حضرت عالي را توسط يکي از دوستان خود که صداي بدي ندارد، با ويلون خود از راديوي خراسان پخش نمود که در نوار ضبط شده است225 و بنا بود تقديم نمايد و خدمت حضرت عالي سلام مي رساند. به خدمت سرکار عليه خانم دامت ظلُّها العاليه و بانوخانم و آقاي دکتر226 و شهلا خانم و آقاي مسعود خان سلام و عرض ارادت و مراتب بندگي حقير را ابلاغ فرمائيد. جناب رحمت الله خان227 را سلام برسانيد. کليه دوستان و ارادتمندان آن جناب خدمتتان سلام مي رسانند. جناب فرّخ را چند روز قبل از دور زيارت نمودم. مثل اين که جناب مويد ثابتي228 اين جا تشريف دارند و مشغول تحويل چغندر به کارخانه هستند. خيلي وضع زراعت معظم له خوب است. مي خواهم فردا بروم خدمت دکتر229 و سرکار انوشه خانم. مدتها است زيارتشان ننموده ام. واقعا بنده خيلي مسخره شده ام. کتاب ها را چند روز ديگر تقديم مي کنم آن هم چند جلد. يک جلد هم از منتخبات تقديم مي شود که خدمت خودتان باشد چون شنيده ام که آن جلد را داده ايد به جناب دشتيِ سناتور.230 از دور دست جناب عالي را مي بوسم و معذرت مي خواهم که مزاحم شدم. ارادتمند، سيد جلال آشتياني.

سرانجام کار
از هرجا که بياغازي و با هرکه بياميزي، ناگزير به جدايي مي رسي. کي مي توان از جدايي گريخت، آنجا که مرگت از همه مي گسلد؟ مگر در آن سراي باز به هم پيونديم.
آخرين باري که اين دو يار گرامي را در کنار هم ديدم، آغازين روزهاي تابستان سال62?13 بود که آشتياني بر اثر شدت بيماريِ ديپرشنِ ( افسردگيِ) چند ساله اي که چون خوره مي خوردش، پوست و استخوان شد. چشم هايش گود رفت، قامت کشيده اش کوتاه شد و چشمانش کم فروغ و بي حالت ماند. در آن سال ها چه بر ما گذشت، خدا مي داند و بس – بيمار داري يک سوي و رنج ها که پي در پي بر جانمان بار مي شد، يک سوي. و جان گداز تر از همه ميهماني آن شب بود که اميري پس از چند سال دوري به ديدن آشتياني آمده بود تا ديداري تازه کند. آن شب، چه سخت بود تماشاي مجلسِ سکوتِ آن دو که بر خلافِ معهود، سخني در ميان نمي آمد تا شوري از آن برخيزد، مگر نگاهي و آهي از سرِ تاسّف و تحسّر-- همين و همين. آشتياني چند ساعتي ميهمان عزيز را در کمال بي نشاطي تحمل کرد. از آن همه سخنان شيرين، نکته هاي علمي و لطائف ادبي که در همه جلسات، بين آن دو يار ديرينه، رد و بدل مي شد، و از آن همه شور و خنده که چون گل در محفل مي شکفت و از آن همه ذوق ورزي هاي لطيف و شاعرانه اميري و طنز پردازي هاي في البداهة آشتياني که ماها را مجذوب بزم آن نادره گفتاران مي ساخت و برگردشان ميخ کوب مي کرد، خبري نبود. چند ساعت گذشت اما چه سرد! رنگ و روي نزار،  نگاه هاي بي حال و زبانِ در کام نشستة آشتياني بغض را در گلوي همه ما گره کرده بود. چشم ها همه به سوي اميري بود تا مگر يار ديرين را بر سر ذوق آورد. او نيز، خود از اين درد چنان حال پريشاني داشت و غمي گران چنانش ربوده بود که ياراي لب از لب برداشتنش نبود. سر انجام، شب به پايان آمد و موسم خداحافظي رسيد. هر دو مرد بلند شدند روي به روي هم. اشک مجال گفت و گو نداد.  اميري او را در آغوش کشيد و به قول مولانا :
دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق، اندر دل و جانش گرفت231  
دقايقي هردو به همان حال گريستند و گريستيم و اميري در حالي از يار ديرينه جدا مي شد که حسرت بر دلش سنگيني مي کرد و زير لب مي گفت: " آخرين ديدار ماست، آخرين ديدار ماست." گمان او درست بود. اين سفر نه تنها آخرين ديدار او با آشتياني که آخرين ديدار همه خانواده من با آن مظهر صفا و وفا بود.  آشتياني، به لطف دکتر مرتضي علايي، که از نيکان روزگار است و در مقاله هاي سال هاي گذشته از او ياد کرده ام، از آن بيماري جانکاه جان سالم به در برد.  اما يک سال و چند ماه بعد، اميري، خود، کارواني شد و رخت سفر بست.
در آن واپسين سحر، موذنان اذان صبح پنج شنبه را بر مناره ها مي گفتند، روحِ پاکِ فرشتگي اش سوار بر بال کبوترهاي سفيدي که آنها را بر بالين خود مي ديد، روانه کوي دلدار شد. اميربانو زبان از اداي شهادت و عديله خواندن فرو بست و آنگاه، به سر انگشتانِ لرزان خود دست بر چشم پدرکشيد تا به هم آيد و نور صبح کاذب اين جهانش، بيش از اين، نيازارد و با خيال آسوده بيارامد.
از رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشمِ خويشتن ديدم که جانم مي رود233
مسافت جدايي آشتياني با اميري اگر، تا آن دم، از خيابان سناباد مشهد تا خيابان زرين نعل تهران بود، اکنون از اين جهان تا آن جهان امتداد يافت و تا بيست سال و شش ماه بعد که نوبت سفرِ آن ديارش رسيد، در فراق يارِ هم دل و هم صحبت قديمي خود با ديده اشکبار مي گفت: " اميري اگر دويست سال عمر مي کرد، حيف بود بميرد."234 اميري شادروان در  نوزدهمين پگاه مهرماه سال 1363 خورشيدي، چشم بر جهان فروبست و مشتاقانش را در سوک خود نشاند – روان هردو شادباد جاودان.
حسن ختام اين مقاله را غزلي قرار مي دهم عبرت آموز که سيد الشعراء، کريم اميري فيروزکوهي، دو سه ماه قبل از درگذشت خود، در تيرماه سال 1363، سروده است و شايد آخرين وصفِ حال او باشدکه انديشه هاي  کهن سالي او ، يعني ضمير پيري از بزرگترين مفاخر ادبي روزگار ما را در پايان هفتاد و پنج سال زندگيش به تصوير کشيده است:
چيست کارِ من به پيري، غيرِ روز و شب شماري
خورد و خوابي ناگزيري، گفت و گويي اضطراري؟
يک شب و يک روز هم دنيا مرا نشمرد چيزي
گرچه عمر من گذشت اين جا، به روز و شب شماري
تا نلرزد جمله اعضايم، به راحت بر نخيزم
چون دل خود دارم آرام و قرار از بي قراري
خوش حريفانِ مرا صيد کبوترهاي زيبا!
اي سلام از مرغ زنداني به مرغان شکاري!
هرکه قدرت يافت شد سربارِ دوشِ خستة من
بارِ تکليفِ دو عالم مي برم، از بردباري
خندة عهدِ شبابم گرية پيرانه سر شد
اين گلاب تلخ دارم زآن گلستان يادگاري
گر زجبر و اختيارِ خويشتن چيزي ندانم
اين قدَر دانم که دارم اختياري اضطراري
کاش دور از چشم پيري، سوي اين زندانيِ او
بويي از گلزارِ عشق آرد نسيمِ نوبهاري
اي که دايم راحت و عزّت طمع داري ز دنيا
راحت از زحمت به دست آيد تو را، عزّت ز خواري!
اين زمان، هر لحظه چشم دشمني دارم ز ياران
پيش از اين گر داشتم باري ز ياران چشمِ ياري
آرزوي قُربِ حق را در چنين دنياي باطل
يأسِ از هر چيز مي بخشد به من امّيدواري
گر به حالِ پير رحمت آورَد عشقِ جهان بين
چشمِ ما را نيست درماني مگر چشم انتظاري
نوبتِ گفتن سر آمد در دمِ خفتن اميرا
قصّه اي گفتيم و پايان آمد اين شب زنده داري
جان پاک اميري و آشتياني در بهشت آزادگي ها جاودانه مي زيند.
حسن لاهوتي
14 بهمن 1389
سوم فوريه 2011
هزلت ميشيگان

پي نوشتها
61- حکيم بهايي لاهيجي، رساله نوريه در عالم مثال، تصحيح سيد جلال الدين آشتياني، تهران، 1350.  //  62- حواشي، يعني يادداشت هايي که در حاشيه صفحات کتاب نوشته باشند براي توضيح يا تأييد و رد مطلبي از آنچه در متن آمده است و امروز به جاي آن، کلماتي مانند يادداشت و پانوشت، و زير نويس به کار مي رود.  //  63-   تزييف يعني بلند و مرتفع ساختن بناء و در اينجا مجازا به معني تاييد و تحسين و شرح و بيان است.   //  64-   تبحر يعني بسياري علم و دانش و عوطه وري در بحر علم.  //  65-   تضلع يعني  پهلوي چرب داشتن و چاق و چله بودن که مجازا به معني تبحر و برخورداري از توانايي فراوان علمي به کارد مي رود.   //  66-   منظور از نارِ طور شعله آتشي ست که موسي در کوه طور سينا ديد ( قرآن، 24 نور، آيه 29) و " چون به آن نزديک شد ...  از درخت ندا  برآمد که اي موسي من خداوندم، پروردگار جهانيان: اَنَا اللهُ رَبُّ الَعالَمين" ( قرآن 28 قصص، آيه 30).  //  67-   نور علي نور  يعني نور در نور، قرآن، 24 نور، آيه 35.  //  68-   قره عيون يعني روشني ديدگان، نورچشم.  //  69- لايزال يعني جاويد، پايدار، زوال ناپذير.  //  70- اشاعه، يعني پراکنده کردن؛ مجاز يعني رواج دادن و انتشار آن در ميان مردم.  //  71- افاضه يعني روان ساختن و رساندن دانش بسيار به ديگران.  //  72- کثير الجود به فردي مي گويند که بسيار بخشنده باشد.  //  73-  متکثر يعني بسيار، افزون، فراوان.  //  74- بمحمد الخ جمله دعايي ست به معناي " به حق محمد و دودمانش -- آن بزرگواران."  //  75- عز اسمه، جمله دعايي يعني "نامش ارجمند باد."  //  76- مجموعه کرائم اخلاق ( مانند مکارم اخلاق)  و محامد صفات، مراد فردي ست که همه خوي هاي بزرگوارانه و جوانمردانه و بزرگ منشانه، و صفت هاي پسنديده و خصلت هاي نيکو در او جمع است.  //  77- مشيت کامل، يعني اراده مطلق.  //  78- مستقر يعني  جاي قرار و محل استقرار؛ جاي و مکان باش؛ مجازا  موطن و محل زندگي.  //  79-   وديعت يعني امانت.  //  80-   مستودع يعني امانت دار.  //  81-  در کنف، در سايه.  //  82-  مقضي المرام يعني کامروا.  //  83-  احباب يعني دوستان و ياران.  //  84-  شِتات يعني پراکندگي و تفرقه. جامعِ شِتات ياران يعني که يارا ن را به گرد وجود خود جمع مي کند.  //  85-  مقال يعني سخن.  //  86-   صحبت يعني همنشيني و همدمي.  //  87- مفارقت يعني دوري؛ فراق و هجران.  //  88-   سرحلقة اهل تميز، يعني پيشواي دارندگان عقل و هوش  و دانش و فراست و بصيرت.  //  89-   يعني "به سبب از دست دادن لُبني، به درگاه خدا شکايت مي برم، چونان که يتيمي از مرگ پدر و مادر خود نزد خدا شکوه کند." اين بيت از شاعر عرب قيس بن ذُريَح است که عاشق زيبارويي عرب به نام لُبني (بر وزن سکنا) بود  و سر انجام نير پدرش او را به ديگري شوهر داد.   //  90-   مغتنم يعني غنيمتِ حاصل شده؛  هر چيز با قدر و قيمت و نفيس.  //  91-   ليالي، جمع ليله به معني شب ها.  //   92-  عوائد، يعني به دست آمده ها و يافته ها و بهره ها و نصيب ها.  //   93-  محن يعني  بلاها و اندوه  ها.  //   94-  عنقريب  , عن قريب يعني به زودي؛ به همين زودي، زودِ زود.  //   95-   معني بيت: اشتياق پشتِ صبرِ مرا شکست و  آتش شيفتگي را در من بر افروخت و سرگشتگي مرا بيش تر کرد.  //  96- دره ناضره يعني درّ درخشان؛ مرواريد بزرگ تابناک.  //  97- قره باصره يعني روشني چشم.  //   98-  جمله دعايي، يعني "خداوند بر بزرگي مرتبه ات افزاياد و گشادگي دلت دهاد."  //  99-   معني بيت: روزگار ميان من و آن که مي خواهم نزدم باشد، حايل شده و او (جلال)ي ست که عقل حيران او  است.  //  100- استفاضه يعني طلب فيض کردن؛ فيض خواستن.  //  101- مفتاق يعني آرزومند و مشتاق.  //  102-  قرآن، 18 کهف، آيه 108 يعني: "پيش از آن که کلمات پروردگارم  به پايان رسد آب دريا تمام شود."  //  103-  اجمال يعني اختصار و کوتاه.   // 104-
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت       باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود 
حافظ، تصحيح قزويني و غني، ص 146 از غزل به مطلع: آن يار کزو خانه ما جاي پري بود.  //  105- انقطاع صحبت يعني پايان گرفتن هم صحبتي و هم نشيني.  //   106-  انصراف الفت يعني باز ماندن از همدمي و آميزش.  //   107-  انقلاب دفعي يعني دگرگوني ناگهاني.  //  108-  حدوث تب متوالي يعني پيدا شدن تب هاي  پي در پي.  //  109- تواني يعني ضعف و ناتواني.  //  110-   انتعاش يعني بهبودي و  نشاط.  //  111-  حميم يعني صديق و دوست نزديک.  //  112- ملابس يعني قرين و همنشين و مصاحب.  //  113-   لوعه يعني سوزش.  //  114- بردي، يعني سردي و خنکي.  //  115-  شايد از خود اميري باشد. يعني "سوگند به فضل آشکارش و سوگند به فرخندگي چهره تابانش و سوگند به بزرگي مقامش که شکوه نوشيروان را از يادها زدوده است که اگر چشم انتظار ديدارش نمي بودم، آهنگ (رفتن به سوي او) فراموشم نمي شد--  اشک روان و سينه سوزان مرا کشت.  //  116-   بالمره يعني اصلا، تماما، از همه جهت.  //   117-  ثقلي عظيم و باري ثقيل يعني باري گران و سنگين.  //  118-  تواتر يعني پي در پي بودن؛ آلام جمه الم يعني دردها؛ پي در پي رسيدن دردها.  //  119- اسقام جمع سُقم يعني بيماري ها؛ ناگزير يعني ناچار، بي چاره، لاعلاج، اجباري؛ بيماري هايي که از آنها نمي توان گريخت.  //  120- در چنين فصلي، يعني در اين بهره از عمر؛ در چنين سني.  //  121- معتقل يعني بسته، فرو بسته و خشک.  //  122- متورک يعني بسته در بند و ورم.  //  123- ديوان صائب، پيشين، ج 1، ص9، غزل شماره 11؛ مطلع غزل: مي رسد هر دم مرا از چرخ آزاري جدا مي خلد در ديده من هر نفس خاري جدا.  //  124- همان، ج2، ص 486، غزل شماره 960؛ مطلع:
درد بي درمان پيري منتهاي دردهاست   
مغز پوچ و رنگ زردش کهرباي دردهاست
125- غريب، يعني بيگانه.  //  126- قرآن، 63 منافقون، آيه 11؛ يعني "خداوند اجل آدمي را چون فرا رسد، به تاخير نمي افکند."  //  127-   تبعات يعني عاقبت هاي بد.  //  128-  اذناب جمع ذَنَب به معناي دم، يعني دنباله ها و پي آمدها.  //  129-  تليد، يعني مال کهنه و قديمي موروثي.  //  130- طارف يعني مال نو. مال تازه.  //  131- اشقياء جمع شقي به معني سخت دلان.  //  132- همسر دکتر آريان که ذکر خيرش پيش از اين گذشت.  //  133-  حبور، يعني شادماني کردن.  //  134- وضع معتاد خود يعني وضع عادي زندگي که به آن خو گرفته اند.  //  135- مخدوم، خدمت کرده شده، مجازا يعني سرور و خداوندگار.  //  136- رطب اللسان بودن  يعني بيان را با ياد فردي عزيز، تر و تازه  داشتن.  //  137- طويت، يعني  انديشه و ضمير و نيت.  //  138- انتصار، يعني انتقام، کينه کشي.  //  139- تهوک، مرادف تهور است.  //  140-عزيم، يعني سخت و قوي و شديد.  //  141- اغماض يعني چشم پوشي و گذشت.  //  142- لغو يعني سخن بيهوده.  //  143-لغو يعني سخن بيهوده و باطل.  //  144-  نا بهنجار يعني بي قاعده و. بي نظم و ترتيب.  //  145-مقاوله، يعني گفت و شنيد.  //  146- تذکار يعني ياد کردن.  //  147- اباطيل، جمع باطل، ببهوده ها و ترهات.  //  148- جمله دعايي است يعني پروردگار زندگاني درازش دهاد.  //  149- مشحون يعني آکنده، پر.  //  150- مصحوب يعني همراه.  //  151-انفاذ، يعني فرستادن.   //  152- يعني خداي بزرگ شاهد است.  //  153- صقع نفس، يعني نهان خانه جان.  //  154- سويداي دل، نهان خانه دل.  //  155-  عروج يعني برآمدن و بالا رفتن.  //  156- مدارج درجه ها، پله ها، مرتبه ها.  //  157- تلميحي ست به مصراع معروف" باش تا صبح دولتت بدمد." مصراع دوم: کاين هنوز از نتايج سحر است.  //  158- متواصل يعني پيوسته.  //  159- درج جمع درجه يعني پايه ها و مرتبه ها.  //  160- ذروه، يعني  قله، چکاد.  //  161- تخلق يعني خوپذيري.  //  162- فائز، يعني رستگار.  //  163-  يعني "راستي را که او دعا ها را اجابت مي کند.".  //  164-  غير مفارق يعني جدا نشونده.  //  165- سعه صدر يعني گشادگي سينه، دريا دلي، بردبار و شکيبا بودن در برابر سختي ها.  //  166- انبساط يعني شادي.  //  167- در باره عنايات حضرت اميري شادروان به خود انشاء الله مقالتي جداگانه خواهم نوشت.  //  168- مولمه يعني درد آور.  //  169- لامحاله يعني به ناجار؛ ناگزير؛ لاجرم.  //  170- خليل زرين کوب برادر دانشمند نامدار دکتر عبدالحسين زرين کوب شادروان است. او  در رشته تاريخ دانشکده ادبيات مشهد تحصيل مي کرد و من در رشته زبان انگليسي. ما در همان نخستين ماه هاي نخستين سال دانشکده ( پائيز يا زمستان 1344) با يکديگر دوست شديم بي آن که هم رشته باشيم يا سابقه اي ميان ما باشد. شعر خوب مي گفت ( ذره تخلص مي کرد) و صداي خوشي هم داشت و با رديف موسيقي ايراني نيز بيگانه نبود. در زمستان سال 1345 از درد شکم مي ناليد. رفته رفته زرد و نزار شد گرچه از اول هم پهلوان نبود و جان و تواني نداشت. نوروز 1346رسيد. من به اهواز سفر کرده بودم. هفته دوم نوروز،  به هنگام بازگشت، چون به تهران رسيدم آشتياني شادروان خبر نامبارک بستري شدن خليل را داد. بي درنگ، به اتفاق  ايشان، به منزل دکتر زرين کوب رفتيم به عيادتش. لاغر و بي جان در بستر افتاده بود. چندي نگذشت که خبر مرگش رسيد و آتش به جانم زد. روانش شاد که يادش هرگز از دلم نمي رود.  //  171- آلام  جمع الم، يعني دردها و اسقام، حمع سُقم يعني بيماري ها.  //  172-  متعقب بر آن يعني در دنباله آن، در پيِ آن؛ متعاقب آن.  //  173-
گر بمانديم زنده، بردوزيم                 جامه اي کز فراق چاک شده
ور بمرديم، غذر ما بپذير        اي بسا آرزو که خاک شده     174- منظور خانم دکتر قمر آريان  همسر دکتر عبدالحسين زرين کوب (1301- 1378) است و دکتر زرين کوب  استاد فقيد دانشگاه تهران و صاحب تاليفات بي شمار،  که از آن ميان کتاب هاي دو قرن سکوت، از کوچه رندان ، بحر در کوزه، سرّ ني و  پله پله تا ملاقات خدا بيش از بقيه مشهورند.  //  174- اشد، يعني شديدترين.  //  176- سريان يعني رفتن چيزي در اجزاي چيزي؛ در اينجا ( مجازا ) انتشار در بدن معني مي دهد.  //  177- دفعي يعني ناگهاني و آني.  //  178- بالمشابهه و المشاکله، يعني از جهت شباهت و همانندي. بالمشاکله در اصطلاح کلام و حکمت، نزد متکلمين و حکماء، به مفهوم اتحاد در شکل و مرادف تشاکل ( به همديگر مانند شدن)  است.  //  179- جمله دعايي ست براي مردگان، به معناي پاک و پاکيزه گردناد پرورد گار خاک او  را و بهشت را جايگاه او  سازاد.  //  180- از خريمي است در مرثيه فرزند خود. يعني "توگويي که سهراب هرگز نبود."   //  181- دقائق، جمع دقيقه؛ "دقيقه اي از دقائق" يعني کوچکترين نکته ار نکات؛ کنايت است از نهايت دقت و توجه کامل.  //  182-   عليحده ( علي حده) يعني جداگانه.  //  183- زکيه مونث زکي به معناي پاک.  //  184- مستعليه مونث مستعلي، نعت فاعلي ست از استعلاء، به معني بلند و بلند برآمده؛ مجاز به معناي بلند مرتبه.  //  185- اطوار، جمع طور يعني حالت ها، کيفيت ها؛ مراد از "اطوار شهودي" حالاتي ست که از فرد مشاهده مي شود.  //  186- لحاظ کردن يعني ديدن.  //  187- بارقه، يه چيزي گويند که درخشنده باشد  و مجازا به معني روشني و درخشندگي به کار مي رود؛ بنا براين "بارقه الهيه" در اينجا، به معني نور خدا ست.  //  188- حيثيات جمع حيثيت يعني وضع، اسلوب نظر، لحاظ، اعتبار.  //  189- شون جمع شأن يعني مقام، منزلت، جايگاه.  //  190- مستحيل يعني  دگر گون و از حال خود برگشته؛  مجازا يعني  عجين گشته با و غرق در ؛ فرو رفته در.  //  191- قرآن، 62 جمعه، آيه 4 يعني اين بخشش الهي ست که  هر که را خواهد دهد.  //  192- عبارت دعايي ست، يعني زندگانيش دراز باد.  //  193- ولو به ادني مناسبتي، يعني گرچه به کمترين و کوچکترين مناسبتي.  //  194- زبده يعني بگزيده؛ زبده اخوان يعني بهترين و خوبترينِ دوستان.  //  195- منظور جلسه هايي ست که هر چهارشنبه عصر در دفتر دکتر مهدوي تشکيل مي شد و دانشمندان بزرگي چون شادرواناناميريفيروزکوهي، مدرس رضوي، حسن روحاني، ( گاهي جلال الدين همايي)، جلالي نائيني، علي اکبر دانا سرشت، احمد خراساني، ابوالقاسم پاينده، و عبدالحميد بديع الزماني در آن شرکت مي کردند. آشتياني شادروان نيز هرگاه در تهران بود بي گمان در اين جلسه حضور مي يافت و گذشته از اين دفتر دکتر مهدوي حکم "پاتوق" او را داشت.  //  196- منظور از تبيين مقال برطرف ساختن ابهام سخن و بيان روشن آن است.  //  197- شادروان محمود فرخ خراساني (1274-1360) از ادباي فحل عصر خود به شمار مي رود. او  شاعري بود خراساني سراي و موسس انجمن ادبي فرخ که بيش از نيم قرن دوام کرد. اين انجمن هر جمعه صبح در منزل شخصي او، واقع در خيابان جهانباني مشهد، تشکيل مي شد. احمد کمال پور، ذبيح الله صاحبکار، غلامرضا قدسي، محمد قهرمان، اخوان ثالث و شفيعي کدکني از مشهور ترين اعضاي آن هستند. شادروان فرخ در دوره هاي دوازدهم و سيزدهم  به نمايندگي مردم قوچان به مجلش شوراي ملي رفت. پيش از آن، سال ها تصدي امور دفتري آستان قدس رضوي و چندي نيز کفالت استانداري خراسان را بر عهده داشت.  مدتي عضو هيئت مديره کارخانه نخ ريسي و برق خسروي مشهد بود . او تنها کسي است که به مقام استادي افتخاري دانشکده ادبيات مشهد نائل آمد (1353).  با بسياري از مشاهير ادب ايران، از جمله شادروانان محمدحسين شهريار، بديع الزمان فروزانفر، خانلري، ضياءالدين سجادي، عبدالحسين زرين‌كوب، مجتبي مينوي، اميري فيروزكوهي و دکتر پرويز ناتل خانلري دوستي و رفت و آمد داشت که اگر به مشهد مي آمدند، در انجمن ادبي فرخ نيز شرکت مي کردند. فرخ كتاب سه جلدي مجمل فصيحي و روضه خلد را تصحيح و منتشر کرد، که در کنار كتاب دو جلدي سفينه فرّخ (مشهد، 1330) و مقالات محققانه اش در مجله‌هاي آينده، يغما، نشريه فرهنگ خراسان و يادگار، نام او را هميشه زنده مي دارد. در باره اين مرد مهربان که مشکل گشاي بسياري از گرفتاري هاي ياران شاعر و غير شاعر خود بود، مي توان در کتاب هفتاد سالگي فرخ (تهران، 1344) که زير نظر استاد شادروان مجتبي مينوي منتشر شد، مطالب بسيار خواند. نيز، براي اطلاع بيشتر از خدمات او به شعر و ادب ايران، رک: دکتر رضا افضلي، " انجمن ادبي فرخ، خواستگاه بزرگان ادب خراسان"، مجله شعر، شماره 67؛ نيز، رک سايت زير: http://www.iricap.com/magentry.asp?id=8954
198- لدي الورود، يعني به محض ورود.  //  199- قدوم يعني از سفر رسيدن و باز آمدن.  //  200- سلام خاضعانه، يعني سلام حاکي از فروتني.  //  201- مصدع  ئر اينجا يعني اسباب زحمت.  //  202- آقاي جلال شيرازيان از دوستان مشترک اميري و آشتياني.  //  203- منظور آيت الله آقاي حاج ميزرا خليل کمره اي رحمه الله عليه است که از علماي نامدار و از فضلاي روزگار به شمار مي رفت و امام جماعت مسجد فخرالدله تهران بود. منزل او رو به روي منرل مرحوم اميري، در خيابان زرين نعل تهران، قرار داشت و از دوستان مشترک آشتياني و اميري بود. از شگفتي هاي روزگار آن که اين دو همسايه بزرگوار به فاصله دو سه ساعت از يکديگر رخت سفر آخرت بستند. آن روز، در مسجد فخريه، اول بر جنازه کمره اي و سپس بر جنازه اميريي، نماز خوانديم –  گرچه اميري زودتر سفري شده بود. خدايشان بيامرزاد.  //  204- منظور آن است که  چون کسي از سفر آيد به ديدارش روند، به اين که او به ديدار کسي رود.  //  205-  فوز يعني فيروزي يافتن به نيکي و خير؛ مجازا يعني نيل، رسيدن.  //  206- او تنها پسراميري شادروان است که علي رغم تحصيلات عاليه دانشگاهي و گرفتن دانشنامه فوق ليسانس از دانشگاه تهران، به اداره امور معيشتي پدر فرخنده بخت خود پرداخت. اميري شادروان در باره اين چهارمين و آخرين فرزند مي نويسد: "امروز به فضل الهي کافل امور زندگاني و معاش و کافي مهمات من به سعي و تلاش است ... تعهد آسايش و آرام مرا، به بر آوردن خواهش و کام خويش ترجيح داده و به درک خدمت من، به ترک لذت و راحت خويشتن گفته است" ( ديوان اميري فيروزکوهي، تهران، چاپ دوم، 1369، مقدمه، ص 48).  //  207- او سومين دختراميري شادروان است که پس از گرفتن دانشنامه ليسانس از دانشگاه تهران به شغل دبيري دبيرستان هاي پايتخت پرداخت. پدر گرانمايه اش از او بدين سخن ياد کرده است: "دستيار من در حوائج روزمرّة زندگي ست و راوي پاره اي از اشعارم که به حکم حافظة قوي شعرهاي مرا بيش از ديگر فرزندان در حفظ دارد و مر ا به زبان شيرين در رنج تنهايي و اندوه دل غمين و بيداري شب هاي بيماري و بيزاري خاطر حزين ياري و مددکاري مي دهد" ( همانجا).  //  208- بارع به فردي مي گويند که در دانش سرآمد همگنان باشد.  //  209- عبوديت يعني بندگي کردن.  //  210- مطبعه يعني چاپخانه.  //  211- امير نام فرزند دکتر مجتهد زاده شادروان است که در دانشکده ادبيات مشهد با من همدوره بود و خدمتگزار پدر. ليسانس ادبيات فارسي گرفت و در مشهد به شغل دبيري اشتغال يافت.  //  212-   سيمين دشت، " آخرين دهِ  فيروزکوه از سمت جنوب غربي آن و نزديک به گرمسار  -- خوار سابق -- که به خلاف فيرزور کوه – يعني يکي از زمهريرهاي دنيا با متغير ترين هواها – هوايي معتدل دارد و برزخ بين ييلاق و قشلاق است" و  چنانچه نيز خود اميري نگاشته شده است:"روزي و وجه معاشم به قدر کفاف، به فضل خداوند عالم، از بقيّه البقاياي اموال کرامند از آباي ارجمند فراهم" بوده  است ( ديوان اميري فيروزکوهي، تهران، چاپ دوم، 1369، مقدمه، ص 50-51).اميري شادروان همه تابستان ها را در اين ده به سر مي برد و ميزبان کريم و سخي  دوستاني بود که از تهران يا جاهاي ديگر بر او وارد مي شدند.  //  213- ارض اقدس مراد مشهد است به اعتبار مدفن حضر رضا (ع).  //  214- متعلقان يعني بستگان و خويشان.  //  215-  منظور از اطراف، روستاهاي آن حوالي است.  //  216- بليات جمع بليه يعني رنج و سختي.  //  217-  اميري شادروان، معمولا هر دو سال يک بار آنهم در ماه هاي ارديبهشت و خرداد که هواي مشهد رو به گرمي مي گذاشت و همه شهر سبز و خرم بود، به مشهد مشرف مي شد و دو ماهي، کمتر و بيشتر، در خانه دختر مهربان خود مي ماند.   //  218- مواليان، جمع موالي يعني ياران و ياوران.  //  219-  منظور دکتر بانو کريمي (اميري فيروزکوهي) و شوهر دانشمند ايشان دکتر مظاهر مصفا ست که هر دو استاد دانشکده ادبيات دانشگاه تهران بودند.  //  220-  منظور جناب آقاي مسعود اميري فيروز کوهي ست.  //  221-  دِماغ يعني مغز سر.  //  222-  نکول کردن يعني  امتناع کردن سرباز زدن، خودداري کردن؛ امتناع و اعراض کردن.  //  223- زائل شدن، يعني دور شدن مجازا به معني از بين رفتن.  //  224- اضمحلال يعني نيست و نابود شدن.  //  225- منظور غزلي از اميري ست به مطلع:
رفتي و رفت قرارم چه کنم                            بي تو آرام ندارم چه کنم
ابياتي از اين غزل زيبا در قالب آهنگي در افشاري با صداي خواننده خوش صداي مشهدي جناب آقاي عباس آياني (بهروز) با همکاري ارکستر راديو مشهد اجرا شد.  //  226- منظور دکتر مظاهر مصفا ست.  //  227- رحمت الله خان از عموزادگان اميري شادروان در ده ارجمند بود.  //  228- علي مويد ثابتي از سخنوران خراسان که شرکت قند ثابت  خراسان را بنيان نهاد و خود نيز چغندر کار بزرگي به شمار مي رفت. او سال ها نماينده مجلس شوراي ملي بود و پس از آن مقام سناتوري داشت. او را يک بار در مشهد ديدم؛ مردي باذوق و گرم و گيرا بود.  //  229- منظور دکتر ابراهيم آريان شادروان است.  //  230- علي دشتي ( فروردين 1273- دي 1360) ، صاحب امتياز روزنامه شفق سرخ، و از سياست مردان و نويسندگان تاريخ معاصر ايران، صاحب مقالات و آثار متعدد از جمله: نقشي از حافظ، سيري در ديوان شمس، در قلمرو سعدي، دمي باخيام، خاقاني شاعري دير آشنا و نگاهي به صائب.  //   231- مثنوي معنوي، تصحيح نيکلسون، 1/ 93.  //   232- در آن زمان بود که اميري شادروان به برخي دوستان تهراني گفته بود: "لاهوتي حق حيات برگردن آشتياني دارد."  //  233- غزليات  سعدي، تصحيح و توضيح دکتر غلامحسين يوسفي، تهران، 1385، ص 307 از غزل معروف به مطلع: اي ساربان آهسته ران کارامِ جانم مي رود.  //  234- رک:  حسن لاهوتي، "ياد خوش حضرت سيد جلال"، در اطلاعات حکمت و معرفت، سال چهارم، شماره 2، پياپي 38، ارديبهشت 1388، ص 39، نامه آشتياني به دکتر احمد مهدوي دامغاني، داراي تاريخ 2/10 /1371.