خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

پيشگفتار ترجمه ديوان حافظ

PDF چاپ نامه الکترونیک

پيشگفتار ترجمه ديوان حافظ

عبدالباقى گولپينارلى
ترجمه توفيق هـ . سبحانى
بخش اوّل

عبدالباقي گولپينارلي، محقق و اديب مشهور ترك، بسياري از متون شعر و نثر فارسي را به زبان تركي ترجمه كرده است كه از آن جمله مي توان ترجمه مثنوي معنوي، منطق الطير، الهي نامه، گلشن راز، و ديوان حافظ را نام برد. متن پيش رو، مقدمه ارزشمند ايشان است بر ترجمه ديوان حافظ كه در آن نكاتي درخور توجه را درباره حافظ و از جمله تأثير او بر برخي شاعران ترك، بيان كرده است.
خواجه حافظ شيرازى كه در قرن هشتم هجرى (چهاردهم ميلادى) در ايران مى‏زيست، به دليل قدرت تفكّر، ويژگى ديدگاه و مخصوصاً طرز بيان رندانه يكى از پراحساس‏ترين‏شاعران مشرق‏زمين بود كه شهرت او با گذشت زمان در شرق و غرب گسترده‏تر شده‏ است. متأسّفانه بايد اين نكته را يادآور شد كه همانند بسيارى از بزرگان كه در خاورزمين‏باليده‏اند، زندگانى حافظ هم در پردة ابهام پوشيده مانده است. قديم‏ترين مأخذ دربارة ‏ترجمة احوال او، پيشگفتار دوست او محمّد گلندام است كه پس از وفات وى اشعارش‏را گردآورى كرده و به صورت ديوان درآورده و بر آن ديوان مقدّمه‏يى نوشته است.محمّدگلندام اشعار حافظ را مى‏ستايد، و مى‏گويد كه او مقبول اهل ظاهر و باطن، عوام وخواصّ بود، در اشعار او هركس متناسب با دريافت خود معنايى مى‏يابد، عالم باشد ياعامى... همه او را مى‏پسندند. غزليّات او در اندك زمانى در خراسان، تركستان،هندوستان، عراقين و آذربايجان رايج شد. مجالس سماع صوفيان بى‏غزل شورانگيز او گرم نمى‏شد و مجلس مى‏پرستان بى‏نُقل سخن ذوق‏آميز او رونق نمى‏يافت. دربارة حافظ جز اين اطّلاعى در دست نيست كه به واسطة محافظت تدريس قرآن و ملازمت بر تقوى‏ و احسان و بحث كشّاف و مفتاح و تحصيل قوانين ادب و تجسّس دواوين عرب‏نتوانست اشعار خود را به صورت ديوان گرد آورد و سرانجام در 791 هجرى1 وفات‏يافت. نه از خاندان او بحثى در ميان است و نه از زندگانى خصوصى وى. حتّى سال‏وفات او ترديدآميز است. زيرا در برخى از ديوان‏هايى كه همين پيشگفتار را دارندتاريخ وفات در عبارتى عربى آمده است: «در تاريخ شهور سنه احدى و تسعين وسبعمائة هجرى»، در بعضى ديگر با عدد به شيوة «درتاريخ سنة 791 هجرى» قيد شده،سال وفات او را 791 تصريح مى‏كنند، امّا بعد از آن يك قطعه سه بيتى مى‏آورند كه‏گلندام در آن قطعه عيناً مى‏گويد:
به سال با و صاد و ذال ابجد                          زروز هجرت ميمون احمد
به سوى جنّت اعلى روان شد                     فريد عهد شمس‏الدّين محمّد
به خاك پاك او چون برگذشتم                       نگه كردم صفا و نور مرقد
و بدين‏سان مى‏گويد كه حافظ در سال 792 وفات يافته است. در بعضى نسخه‏ها بيرون از اين پيشگفتار در پايان ديوان (مثلاً چاپ 1315 تبريز) در بعضى موارد درقاب نسخ‏خطى، قطعه‏يى نقل كرده‏اند كه بر سنگ قبر او حك شده است:
چراغ اهل معنى خواجه حافظ                       كه شمعى بود از نور تجلّى
چو در خاك مصلّى ساخت منزل              بجو تاريخش از «خاك مصلّى»
كه اين عبارتِ تركيبى هم سال 791 را نشان مى‏دهد. نام شاعر اين قطعه را نمى‏دانيم.به نظر ما اين اختلاف دو دليل دارد:
1. گلندام در پيشگفتار تاريخ وفات را به عدد نوشته است، به هر دليل كه باشد، رقم‏دو يك قرائت شده و به همان ترتيب هم استنساخ شده است. بعدها در بعضى نسخ به‏عبارت عربى ياد كرده اند و تاريخ 791 پديد آمده است. اگر اين احتمال پذيرفته شود،معلوم مى‏شود كه قطعه دوم به دورة متأخّر منسوب است و تركيب «خاك مصلّى» به ظنّ‏آنكه حافظ در 791 وفات كرده است، سروده شده است. احتمال دارد كه اين تركيب‏يك رقم كمتر داشته باشد (خزانة عامره). در اينكه قطعه بر سنگ مزار حافظ حك شده‏است، دليل نقصان آن نمى‏شود. اساساً قبر حافظ در 885هـ/1481 -1480م ساخته‏شده است.
2. حافظ در سال 791 وفات يافته است و مصراع گلندام «به سال با و صاد و ذال‏ابجد» سال 791 را نشان مى‏داد. يعنى «به سال الف و صاد و ذال ابجد.» بوده به اين‏تقدير مصراع دوم هم صحيح است. امّا در نوشته‏هاى كهن، تقريباً غيرممكن است كه‏كلمه «الف»، «با» خوانده شود. از اين جهت به نظر ما احتمال نخستين هم قوى‏تر است.
«ميخانه» و مآخذ متأخّر نظير مجمع‏الفصحا، رياض‏العارفين و آتشكده پذيرفته‏اند كه‏ وفات حافظ در سال 791 بوده است. مجالس‏العشّاق، حبيب‏السّير، نفحات، آثارالعجم‏ و خزانة عامره نوشته‏اند كه حافظ در 792 وفات كرده است. مؤلّف هفت اقليم با آنكه‏مى‏نويسد در 792هـ درگذشته است، تركيب «خاك مصلّى» را هم كه سال 791 را نشان‏ مى‏دهد به عنوان سال وفات قيد مى‏كند. دولتشاه مى‏نويسد كه تيمورلنگ پس از آنكه‏در 795 شيراز را به تصرّف درآورد، با حافظ ديدار كرد و در عين حال وفات حافظ رادر 794 قيد كرده است.
ملاحظه مى‏شود كه سال وفات حافظ بين 791 تا 794 حتى 795 در نوسان است.امّا تكية عمده بر دو سالِ 791 و 792 است و چنانكه در بالا هم اشاره كرديم، به نظر ما تاريخ 792 كه در قطعة گلندام آمده است، صحيح‏تر است.
***
* اطّلاعات ما درباره زندگانى حافظ به حدّى اندك است كه تقريباً مى‏توان گفت‏هيچ است. اين اطّلاعات ماهيّت منقبت‏آميز هم عرضه مى‏كند. مطابق تذكرة ميخانه كه‏در اوّلين سال‏هاى سدة دهم هجرى (هفدهم ميلادى) تأليف شده، پدر حافظ شخصى به‏نام بهاءالدّين از روستائيان اصفهان بود. در عصر اتابكان به شيراز آمد و در آن شهر به‏دادوستد مشغول شد. مادرش از مردم كازرون از توابع شيراز بود. حافظ كوچك‏ترين ‏فرزند از سه فرزند خانواده بود. اين برادران پس از فوت پدر از هم جدا شدند. حافظ كه‏به همراه مادرش در شيراز مانده بود، با تنگى معيشت مواجه شد، براى كسب معاش باعرق جبين به خميرگيرى پرداخت، هرگاه فرصتى به دست مى‏آورد در مكتب جوارمنزل به كسب دانش مشغول مى‏شد. شمس‏الدّين محمّد كه از اين طريق قرآن را حفظ كرده و «حافظ» شده بود، در عين حال به سبب معاشرت با همساية شاعر خود كه در آن ‏نزديكى دكانى داشت سرودن شعر را هم آغاز كرد و ماية شوخى كسانى شد كه به شعروقوف داشتند. مدّتى بعد شبى در شيراز در آرامگاه عبداللّه بن خفيف (م 331هـ/ 942 ـ 943م) كه با لقب «باباكوهى» معروف بود، به عبادت پرداخته بود، خوابش‏ برد و حضرت على(ع) به رؤياى او آمد. از غذاهاى بهشتى به او اكرام كرد. و حافظ واقعاً شاعر شد و اين رؤيا را در يكى از غزل‏هاى خود ثبت كرد (غزل 73، ص 126 =غزل 183 مرحوم قزوينى) مؤلّف تذكره ميخانه مى‏نويسد كه حافظ در 65 سالگى وفات‏يافته است و مى‏افزايد اوّلين شاعر ساقى‏نامه پرداز هم حافظ بود.2 ترديدى نيست كه اين منقبه از روايات مردمى گرفته شده است كه در وجود حافظ قداستى يافته و اشعار او را نوعى الهام تلقّى كرده‏اند. مردم كه حافظ را «ترجمان‏الاسرار» و «لسان‏الغيب» خوانده‏اند، با استناد به حضرت على(ع) حكايت زير را ساخته‏اند:
گويا حضرت على(ع) روزى به كنار دجله رفت و قلمدان و كاغذ خواست. چون‏قلمدان و كاغذ حاضر شد، مطالبى روى چند قطعه كاغذ نوشت و در دجله انداخت وفرمود: «اينها كلمات معرفت‏آميز و حقيقت علم است كه بعد از چند سال در شيراز عارفى كه از اولياءاللّه است، برانگيخته خواهد شد و اين كلمات كه در اين رقاع نوشته‏ام‏از زبان او جارى خواهد شد...» مؤلّف قصص‏العلما مخصوصاً اين روايت رايج در زبان‏مردم را كاملاً جعلى و كذب مى‏خواند (بخش دوم ترجمة احوال خواجه نصيرالدّين طوسى، صفحات 172ـ 175 = چاپ اسلاميّه، صفحه 376).
* مجمع‏الفصحا، رياض‏العارفين و آثارالعجم مى‏نويسند كه حافظ فرزند شخصى عالم‏به نام شيخ كمال‏الدّين از مردم قصبه‏يى به نام تويسركان در شمال نهاوند بود و اجدادش‏صاحب علم بودند. به نظر آنان پدر حافظ در شيراز سكونت اختيار كرده، و حافظ درآن شهر در محضر شمس‏الدّين عبداللّه شيرازى (م 772هـ/1370-1371م) تعليم‏ديده است. و به استناد خزانة عامره و مرآةالصّفا مى‏افزايند كه حافظ پسرى به نام شاه‏نعمان داشت كه به هندوستان رفت و در برهان‏پور وفات يافت. و در نزديكى قلعة اسيردر جايى به خاك سپرده شد.
* به نوشته تاريخ فرشته، محمودشاه بهمنى (799-780هـ/1373-1396م) ازحكمرانان دكن كه از ارباب دانش حمايت مى‏كرد، از حافظ خواست كه به دكن برود.وزير او ميرفضل‏اللّه اينجو كه از اين دعوت خبردار شد، براى حافظ هزينة سفر فرستاد.حافظ مقدارى از آن پول را صرف نيازهاى خانواده كرد و با مقدارى از آن قرض‏هاى‏خود را پرداخت و با مبلغي تدارك سفر ديد و عازم سفر شد. در راه باقى‏ماندة پول را به يكى از دوستان خود كه گرفتار غارت و نيازمند شده بود بخشيد. دو بازرگان ايرانى كه‏به هند سفر مى‏كردند، راضى شدند كه خرج سفر خواجه را عهده‏دار شوند. حافظ تا هرمزبه همراه آن دو رفت. دقيقاً لحظه‏يى كه مى‏خواست سوار كشتى شود، طوفانى بر پاخاست و او سخت ترسيد. به شيراز بازگشت و استغناى بى‏كران خود را در قالب غزلى رندانه سرود و به محمودشاه فرستاد (غزل 185، صفحات 186-187 = غزل 151 قزوينى). محمودشاه‏ گفت: حال كه او به قصد ديدار ما قدم در راه نهاده است، بايد در حقّ او احسان كرد و حافظ را هزار دينار و مقداري سوغات هند فرستاد.
روايت مى‏كنند كه حافظ با سلطان غياث‏الدّين حاكم بنگال مكاتبه داشت و براى او غزلى سروده و روانه كرده بود كه در بيت مقطع نام او را ياد كرده و احترام خود را نسبت به وى ابراز داشته بود (غزل 157 صفحات 159ـ160 غزل 225 قزوينى).
سلطان احمد پسر شيخ‏اويس جلايرى از ايلخانان، حافظ را به بغداد دعوت كرد.حافظ نتوانست اين دعوت را بپذيرد. غزلى ساخت و در آن غزل او را مدح گفت (صفحات484ـ485غزل 473 قزوينى) امّا در غزلى عنوان مى‏كند كه در شيراز قدر او را نمى‏دانند، درصدد است كه از اين ديار به جاى ديگر برود (صفحة 322، بيت 2706 =غزل 343 بيت 7 قزوينى) اگر غزل ديگر او مدّنظر قرار گيرد كه مى‏خواهد سفر بغداد درپيش گيرد (صفحة 219، بيت 1843 = غزل 190 بيت 8 قزوينى) مى‏توان حكم كرد كه وى‏جدّاً چنان قصدى داشته است.
***
* حافظ مدّتى كوتاه در زمان غازان خان تحت حمايت شيخ ابواسحاق والى فارس‏قرار گرفت. شاعر در غزليّات خود دورة درخشان فرمانروايى وى را كه مستعجل بود،ستايش مى‏كند. در قطعة ديگر هم شاه شيخ ابواسحاق و چهارتن ديگر را مى‏ستايد كه‏ملك فارس را آباد كردند (صفحة 537= 363 قزوينى). مبارزالدّين مظفّر كه درِ ميخانه‏هارا بست، باده را ممنوع كرد و تا جايى كه مى‏توانست روزگار حافظ را سياه كرد و سبب شد كه حافظ دست به دعا بردارند و بخواهند كه ميخانه‏ها باز شوند و پسر او شاه شجاع كه خلق وخويى كاملاً متفاوت با پدر خود داشت، ميخانه‏ها را گشود و كارى كرد كه حافظ اشعارشادخوارانه بسرايد از پادشاهان معاصر حافظ بودند. حتّى مطابق روايات، شاه شجاع به‏عماد فقيه (در گذشتة 773هـ/1371-1372م) بيش از حافظ علاقه داشت و اين‏شاعر را فراتر از حافظ مى‏ديد. روزى به حافظ گفت: «در اشعار تو وحدتى نيست، به‏هنگام بحث از شراب به عشق مى‏پردازى، از آن به تصوّف اشاره مى‏كنى.» حافظ پاسخ‏داد: «آرى، چنين است. امّا با اين همه عيب و نقص، اشعار من همه جاى عالم رادرنورديده است و اشعار ديگر شاعران از دروازة شيراز فراتر نرفته است.» شاه شجاع ازاين سخن حافظ سخت خشمگين شد و انگشت بر شعر زير از حافظ نهاد و او را تهمت‏كفر زد:
گر مسلمانى ازين است كه حافظ دارد      واى اگر از پس امروز بود فردايى
(صفحة 434، بيت 3654 = غزل 490 بيت 10 قزوينى)
حافظ در تنگنا قرار گرفت. در آن اوان زين‏الدّين ابوبكر تايبادى كه عازم حجاز بود،در شيراز بود. گفت: نقل كفر كفر نيست. مقدّم بر اين بيت، بيتى مناسب از قول كسى‏علاوه كن و اين سخن را از قول او نقل كن. حافظ بيت زير را افزود و گريبان خود را ازخطر رهانيد:
اين‏حديثم چه‏خوش‏آمدكه‏سحرگه مى‏گفت
بر در ميكده‏يى با دف و نى ترسايى
(همان، همان صفحه، بيت 3653 = همان غزل، بيت 9 قزوينى)
گويا عماد فقيه گربة خود را نماز خواندن آموخته بود و شاه شجاع اين كار را بركرامت وى حمل مى‏كرد. حافظ اين عمل را نوعى شيطنت مى‏دانست. به اين مناسبت درغزلى بيت زير را سروده است:
اى كبك خوش‏خرام كجا مى‏روى به ناز
غرّه مشو كه گربة عابد نماز كرد
(حبيب‏السّير، جلد 3، صفحات 315-316)
* حافظ پس از مرگ شاه شجاع در 786هجرى (1384م) تا 789هـ (1387م) دوران سلطنت زين‏العابدين پسر شاه شجاع را هم درك كرد، اين را هم به چشم ديد كه‏منصور او را از سلطنت خلع كرد و ميل در چشمان وى كشيد و نابينايش كرد. حافظ سلطنت شاه منصور را هم در غزلى مى‏ستايد (صفحات 236-237 = غزل 347 قزوينى).به‏جز اينان در اشعار حافظ از حاكمان يزد و هرمز، حاجى قوام، قوام‏الدّين حسن،خواجه جلال‏الدّين و شاه نصرت‏الدّين يحيى نام برده شده است.
* دولتشاه مى‏نويسد كه حافظ در شيراز با تيمور لنگ ملاقات كرده است. تيمور يكى از مصراع‏هاى شعر حافظ يعنى مصراع: «به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را». (صفحة 8 = غزل 3 بيت 1 قزوينى) خواند و گفت: سمرقند و بخارا دو شهر عظيم‏اسلامى است، چگونه تو آن دو را به خال هندوى يار مى‏بخشى؟ حافظ با اشاره به‏لباس‏هاى مندرس و وضع آشفته خود گفت: «اى سلطان عالم از آن بخشندگى است كه‏به اين روز افتاده‏ام.» اگرچه دولتشاه تاريخ اين ديدار را سال 795هـ قيد كرده است، امّاچون مسلّم است كه حافظ در 792هـ وفات يافته، تيمور هم در 789هـ (1387م) اندكى پيش از خلع سلطان زين‏العابدين وارد شيراز شده است، اگر ملاقاتى صورت گرفته‏باشد بايد در سال 789هـ رخ داده باشد. امّا اين احتمال قوى‏تر است كه روايت اين‏ملاقات از بيت مشهور حافظ پديد آمده است. حتّى در ميان مردم اين روايت شايع است‏كه حافظ پاسخ داد: من «سمرقند و بخارا» نگفتم، بلكه «سه من قند و دو خرما را» گفتم.به نوشته جواهرالملتقطه فردى كه سبب شد حافظ با تيمور ملاقات كند يكى از كسان‏تيمور به نام زين‏العابدين ركن‏آبادى بوده است.
***
* بعضى رويدادهاى خصوصى زندگانى حافظ را فقط مى‏توانيم از غزليّات او ـ طبعاً به صورتى مبهم - استنباط كنيم. حافظ شيراز، آب ركناباد و گلگشت مصلّى را از جان‏دوست دارد. اين علاقه خود را در اشعارش ابراز مى‏كند (غزل 8، صفحه 809 = غزل 3قزوينى؛ غزل 167، صفحة 169 بيت 67 = غزل 101 بيت 9 قزوينى). سودى كه مناقب ‏مربوط به حافظ را دقيقاً بررسى كرده و ديوان او را حقيقتاً بسيار دقيق مورد تحقيق قرارداده مى‏نويسد كه او شيراز را ترك نكرد، تنها به يزد كه فاصله‏يى سه روزه با شيراز دارد،سفر كرد (جلد 1، صفحة 44 و 67). شاعر در يكى از غزليّات خود از عربى‏دانىِ خودسخن مى‏گويد و ادّعاى دوست خود محمّدگلندام را تأييد مى‏كند (غزل 29، صفحة 31 =غزل 64 قزوينى). اساساً ابيات عربى كه جاى جاى در ديوان او آمده، و ملمّعات او كه به‏تأثير شعراى عرب سروده است، اطّلاع عميق او را در اين زمينه نشان مى‏دهد. از يك‏غزل او متوجّه مى‏شويم كه او حافظ بوده يعنى قرآن را از حفظ داشته و حتّى آن را باچهارده روايت قرائت مى‏كرده است (غزل 43، صفحة 47 بيت 387 = غزل 94 بيت 11قزوينى). روابط او با معشوقه‏اش، رفتن معشوقة او و پيش آمدن هجران و اندوه عظيمى‏كه از اين مسئله بر روح حافظ چيره شده، باز در غزل‏هاى او بازتاب پيدا كرده است (مثلاً غزل 13، صفحات 14-15 = غزل 14 قزوينى؛ غزل 3302 صفحات 301-302 = غزل 297قزوينى). سودى مى‏نويسد كه دو غزل حافظ به سبب مرگ فرزند و همسرش سروده شده‏است (جلد 1، صفحات 337-339، غزل 208 = غزل 134 قزوينى؛ جلد 1، صفحة 628، غزل132 = غزل 216 قزوينى). فى‏الواقع گويى غزل دوم درباره همسرش بوده است. در ميان‏قطعات او دو قطعه درباره مرگ كودكى سروده شده است (صفحه 530، قطعة 11 = صفحه370 قطعة دوم قزوينى؛ همان صفحه، قطعة 13 = صفحة 374، قطعة دوم قزوينى). امّا مضمون‏اين غزليّات مى‏تواند به طور عام دربارة هر معشوقى سروده شده باشد. در مورد قطعه‏هاهم همين نظر را مى‏توان ابراز كرد. از اين‏رو نمى‏توانيم در اين باب نظرى قاطع اظهاركنيم. امّا اين نكته مسلّم است كه دل حسّاس حافظ با مرگ ديگران جريحه‏دار مى‏شده‏است. در يكى از قطعه‏هايش توضيح مى‏دهد كه برادرى به نام خواجه عادل داشته است‏كه در 775هـ (1373-1374م) وفات يافته است (صفحة 529، قطعة 20 = صفحة 368قطعة اوّل قزوينى). از يك غزل (غزل 100، صفحه 103-104 = غزل 99 قزوينى) و دومعمّاى او (صفحه 552-553، معماى 1 و 2 = صفحة 479 رباعى سوم قدسى؛ نسخة مرحوم‏قزوينى اين ابيات را ندارد) نشان مى‏دهند كه او به دو جوان به نام‏هاى احمد و فرّخ علاقه‏مندبوده است. اساساً در غزليّات او نظير همة شاعران مشرق‏زمين نوعى عشق يونانى به چشم‏مى‏خورد. حافظ نظير شاعران كهن غنايى يونان و اوّلين شاعران ايرانى، ساز مى‏زده است‏و اين نكته را هم از اشعار او درمى‏يابيم. سودى به استناد يكى از ابيات غزلى از وى،استدلال مى‏كند كه حافظ صداى بسيار خوشى داشته است (غزل 322 بيت 2695 = غزل342 بيت 2 قزوينى).
حافظ از قدرت شاعرى خود كاملاً مطمئن است. مى‏گويد:
استاد سخن سعدى است پيش همه كس امّا
دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو
(اين بيت در نسخة مورد استناد ما نيامده است). مى‏گويد كه غزل‏هاى عراقى رامى‏خواند و به طور مبالغه‏آميز سلمان را مى‏ستايد (قطعات مشكوك، صفحة 632 قطعة 9 =حافظ قدسى، صفحة 472، قطعة اوّل). امّا حقاً ادّعا مى‏كند كه اشعار او حلاوتى ديگر دارد،اشعارش عراق و فارس را به تصرّف درآورده، نوبت تصرّف بغداد و تبريز است (غزل38 صفحات 41-42 بيت 344 = غزل 41 بيت 7 قزوينى). شهرت او از شيراز حتّى به‏سرزمين‏هاى مصر و چين و روم هم رسيده است (صفحة 488، بيت 4128 = غزل 429بيت 12 قزوينى) و مدّعى است كه در شعر بر نظامى پيشي مى‏گيرد (صفحة 492 بيت4156 = غزل 469 بيت 10).
***
* حافظ نيز مانند انورى، ظهير، سلمان و ديگر شاعران بزرگ به عادى‏ترين وسايل‏براى كسب صله قصايدى سروده است.
در قبال غزليّات وى كه مجموعه‏يى بزرگ تشكيل مى‏دهند، حافظ بيش از چندقصيده ندارد. در غزليّاتش گاهى براى خالى نبودن عريضه پادشاهان و بزرگانى را كه درسطور بالا از آنان ياد كرديم، مدح مى‏كند. او همه ويژگى‏هاى روحى خود را درغزل‏هاى خود بيان مى‏كند. زنده ياد براون نظريّات ميس گرترود لوتيان بِل (Miss Gertrude Lowthian Bell) را كه بسيار ماهرانه ديوان حافظ را ترجمه كرده‏است، در مقايسه حافظ و دانته تقريباً به اين صورت بيان كرده است: «دربارة حافظ عرصة زمان تاريخ معاصر او كوچك‏تر از آن است كه حاوى و شامل افكار بلند وى ‏تواند شد. چه آن شهرى كه سراسر عمر در آنجا زندگى كرد و آن را به همان اندازه كه‏دانته فلورانس را عزيز مى‏شمرد، دوست مى‏داشت، پنج يا شش بار به بليّة محاصره وآفت جنگ دچار گرديد و بارها از دستى به دستى ديگر انتقال يافت. يك‏بار لشكركشى‏فاتح آن را با خون سيراب كرد، ديگرى آن را طعمه آتش غارت و يغما ساخت و ديگر بار پادشاهى متعصّب و رياكار مردمان ظريفِ خوش‏مشربِ آن ديار طرب‏انگيز را مقهور احكام سخت و زهد خشك و رياكارى خود قرار داد. حافظ مى‏ديد كه چگونه‏ستارة بخت سلاطين و ملوك يكى بعد از ديگرى طلوع كرده به اوج عزّت مى‏رسد و سپس در حضيض ذلّت فرو مى‏افتد و مانند دانه‏هاى برف در آفتاب تموز محو و نابودمى‏شود، پيوسته حوادث فرح‏انگيز از پس اتّفاقات حزن‏آور روى مى‏داد، سقوط سلطنت‏ها و وقوع رزم‏ها، در برابر ديدگان شاعر پياپى جلوه‏گر مى‏شد. ليكن از همة اين وقايع در اشعار او كمتر انعكاسى ديده مى‏شود. تنها گاهى اشارتى اتّفاقى به پاره‏يى‏حوادث سياسى زمان مورد توجّه مفسّران ديوان او واقع شده يا بيتى چند در مدح‏پادشاهى يا اميرى اتّفاقاً از نظر خواننده مى‏گذرد، نه ذكرى از فتح پادشاهى است، نه‏تحسينى از شجاعت اميرى، همان‏قدر كه يك تن شاعر عزيزالنّفس را سزاست همين‏اندازه را بر قلم خود روا داشته و از اين بيش سخنى نگفته است.
بعضى به خوبى درك كرده‏اند كه همان بى‏اعتنايى حافظ است كه فلسفه او را مرتبه‏يى‏چنان ارجمند داده كه دانته فاقد آن است. شاعر ايتاليايى در حدود فلسفة خود متحجّر وجامد بود و نظريّه او درباب جهان همان نظريّة عمومى عصر و زمان اوست و آنچه درنظر وى حقيقت واقع جلوه‏گر شده است، نزد بسيارى از اهل زمان ما شبحى زشت وناپسند بيش نيست. ولى دورنمايى كه حافظ طرّاحى كرده منظرى دلگشاتر است كه زمينة ‏مقدم آن چندان واضح و روشن نيست گويى نيروى خرد او چنان به شدّت نظر وحدّت ‏بصر موصوف بوده كه در جهان پهناور خيال حتّى به منزلگاه آيندگان نفوذ كرده‏است...»3 درواقع بازتاب آن عصر پراضطراب در غزليّات حافظ تنها شبيه‏سايه‏روشن‏هايى كم‏رنگ كه با قلم‏مو ترسيم شده باشد، به چشم مى‏خورد. امّا گهگاه آن‏دوران پرآشوب در قالب يك غزل با بيانى پرمغز و با اندوه بارترين زبان و موشكافانه‏ترين‏وجه نقل شده است (مثلاً: غزل 480 = غزل 477 قزوينى؛ و غزل 482 = غزل 470 قزوينى).
* پيش از حافظ در غزل پيوسته عشق را ترنّم مى‏كردند. خواجو تصوّف و حكمت رابا غزل درآميخت. سلمان هم با فنّ زيبايى‏شناسى خود را نشان داد. حافظ مزاياى همة ‏اين استادان را در وجود خويش جمع كرده بود. غزل‏هاى او - ولو به صورت مبهم - كه‏به سبب فنّى ممكن نيست كه طور ديگرى باشد، ويژگى‏ها و حوادث زمان خود را به‏طور فوق‏العاده به ما ابلاغ مى‏كند. به ويژه با آن بيان رندانه كه مى‏توان گفت تقريباًمنحصر به اوست.
در اشعار خود از شراب و ميخانه بسيار زياد بحث به ميان مى‏آورد، تا بدان حدّ كه ‏چون خيّام انسان را به ستوه مى‏آورد. برخى به مقتضاى مقام، شراب را عشق، نشئه و نماد وحدت تلقّى مى‏كنند، برخى ميخانه را جهان، خانقاه يا دل مى‏دانند، بگذاريد كه‏آنان به تعابير خود بپردازند، به نظر ما اين شراب، شرابى از انگورهاى مرغوب شيرازاست كه كهنه و خالص است و حافظ اين شراب را چون تسنيم و سلسبيل نوش مى‏كند. در شعر حافظ تنها مدح شراب نيست، ستايش «سبزك» هم آمده است (صفحة 532، قطعه 26 = صفحة 368 قزوينى). احتمالاً شاعر در آن ايّامى كه شراب ممنوع بوده به اين «روان گردان» روى مى‏آورده است. دنباله روى در اعتياد به باده نقش عمده‏يى دارد. درمشرق زمين هرآن‌كس كه در هواى رندى باشد، هر حكيم كه در دام رندى بيفتد،بى‏ترديد از الگوهاى پيش از خود تقليد مى‏كند. امّا عامل در اين علاقه، تنها همين نيست. كسى كه در ميان انسان‏هايى گير كند كه از هنر و معرفت چيزى نمى‏دانند، كسى كه به‏هيچوجه نتواند خود را اقناع كند، مخصوصاً شاعرى انديشمند چون حافظ كه درروزگارى بسيار پرالتهاب زندگى كند، ترديد نيست خواهد كوشيد كه همة آلام خود را درون قدحى ذوب كند و صراحى مى ناب و سفينة غزل را انيس و مونس خود سازد و صدر مجلس عشرت را عالى‏ترين و امن‏ترين جايگاه ببيند و خلاصه خود را در استغناى‏مستانه درپيچد
***ٍ
حتّى كسانى كه حافظ را صوفي متعصّب تلقّى مى‏كنند، نمى‏توانند دربارة طريقت ومرشد او اطّلاعات قاطع به دست دهند. در تذكره‏ها نوشته‏اند كه او از محضر علماىِ‏صوفى چون شمس‏الدّين عبداللَّه شيرازى (772هـ/1370-1371م)، عماد فقيه (773هـ/1371-1372م) و سيّدشريف جرجانى (816هـ/1413-1414م) بهره‏مند شده، و با مشايخى نظير سيّدشاه نعمت‏الله ولى (832هـ/1431-1432م) و باباكمال خجندى (792هـ/1486-1487م) ديدار كرده است. از ميان آنان در قبال‏شاه نعمت‏اللّه ولى كه غزلى به مطلع زير ساخته:
ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم       هر درد را به گوشه چشمى دوا كنيم
غزلى ساخته و از او طلب همّت كرده است (غزل 122 صفحات 124-126 = غزل 196قزوينى). در غزلى ديگر با احترام از ابوالوفا ياد كرده است (غزل 103 صفحات 105-106بيت 878 = غزل 130 بيت 10 قزوينى). از صوفيان كهن به پيراحمد جامى نامقى(536هـ/1141-1142م)، كه با القاب پيرجام، شيخ جام و شيخ‏الاسلام ياد مى‏شد،اظهار احترامى مى‏كند (غزل 3، صفحات 3-4 بيت 4 = غزل 7 بيت 8 قزوينى).
طبعاً ابراز احترام به صوفى اخير غيابى است. نمى‏دانيم كه آيا وي به يكى از آن ديگران‏انتساب جسته است؟ حافظ كه مى‏گويد راه حقيقت را بى‏همرهى خضر نمى‏توان پيمود وحال و هواى تصوّف بر انديشة او حاكم است، غيرممكن است كه به يكى از مشايخ‏روزگار خود انتساب نجسته باشد.
سودى در شرح بيت:
غلام همّت دُردى كشان يكرنگم      نه آن گروه كه ازرق لباس و دل سيهند
(بيت 1076 = غزل 201 بيت 7 قزوينى)
در غزلى به مطلع:
شراب بى‏غش و ساقى خوش دو دام رهند
كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
(غزل 125 صفحة 128 = غزل 201 قزوينى)
مى‏نويسد كه حافظ مريد محمود عطّار بوده، منظور او از «گروه ازرق‏پوش»، شيخ حسن ‏ازرق‏پوش است كه خود و مريدان وى معارض حافظ بودند (جلد 1، صفحة 403).
در غزل:
روشنى طلعت تو ماه ندارد                       پيش تو گل رونق گياه ندارد
(غزل 182 صفحات 183-184 = غزل 127 قزوينى)
در شرح بيت:
رطل گرانم ده اى مريد خرابات                شادى شيخى كه خانقاه ندارد
افزوده است كه در اينجا هم منظور از شيخ بدون خانقاه، محمودعطّار است كه خانقاه‏نداشته و با عطّارى يعنى فروش عطر گل‏سرخ و ديگر موادّ خوشبو امرار معاش مى‏كرده‏است (جلد 1، صفحة 476).
در غزلى به مطلع:
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود         رونق ميكده از درس و دعاى ما بود
(غزل 130 صفحات 186-187 = غزل 203 قزوينى)
در شرح بيت:
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حكايتها بود
(بيت 1186 = بيت 8 قزوينى)
مى‏نويسد: در مناقب خواجه نوشته‏اند كه «نسبت خرقة خواجه شمس‏الدّين محمّدحافظ شيرازى به پير ارشاد و بيعت او به شيخ محمود عطّار شيرازى است كه مشهوراست به پيرگلرنگ و او مريد شيخ عبدالسّلام است و او مريد شيخ فخرالدّين احمد ولدشيخ روزبهان بقلى و او خرقه از پدر خود شيخ شطّاح دارد، واللَّه اعلم.» (جلد 1، صفحة480). دريغ كه سودى ننوشته است كه اين مطالب را از كدام كتاب مناقب برداشته، كتاب‏به چه كسى تعلّق داشته و در چه زمانى تأليف شده است، در اين باب هيچ مطلبى نگفته‏است. سودى در سال 1000هـ (1591-1592م) وفات يافته است. در نجف اقامت‏كرده، از محضر بسيارى از علما بهره‏مند شده است (جلد 1، صفحات 555-556)، بعضى‏ابيات را بسيار دقيق‏تر از فارسى‏زبانان تحليل كرده است (جلد 1، صفحات 654-655). در ميان غزليّات، آنهايى را كه از حافظ نبوده‏اند، با نظرى صائب يافته، حتّى گويندگان آنها را معيّن كرده است. همانند ديگر شارحان به تأويل نپرداخته، بررسى جدّى انجام داده ‏است. اگر همة اين نكته‏هاى مثبت مدّنظر قرار گيرد و توجّه شود كه اين كتاب مناقب، طبعاً پيش از زمان وى نوشته شده و متن آن به زبان فارسى بوده، درباره قدمتِ روايت و حتّى صحّت آن مى‏توان نظرى ابراز داشت. به نظر ما هيچ دليلى موجود نيست كه نتوان ‏اين روايت را باور كرد. سودى كه مى‏گويد حافظ از خلوتيّه بوده، روشن مى‏كندكه مرشد او پيرگلرنگ هم خلوتى بوده است (جلد 2، صفحة 424، غزل 408 صفحات406-405 = غزل 382 قزوينى). حافظ در بسيارى از اشعار خود قلندران و قلندريّه را مى‏ستايد. احتمالاً پيرگلرنگ كه خانقاه ندارد يك شيخ قلندرى است و يا قلندريّه راپذيرفته است. اساساً دشوار است حكم شود كه سودى كه قيد كرده است اين شخص ازخلوتيّه بوده، منسوب به پير ابراهيم زاهد گيلانى (705هـ/1305-1306م) بوده‏است، يا عمر خلوتى (800هـ/1397-1398م) كه خلوتيّه را به صورت طريقت‏درآورد و يا خلوت را به عنوان اساس سلوك پذيرفت و «پير» شناخته شد. پيش ازتأسيس اين طريقت به وسيلة عمر خلوتى، صوفيانى بودند كه خلوت را اساس سلوك قرارداده بودند. احتمالاً پيرگلرنگ هم يكى از آنان بود. با عنايت به شيوة بيان رندانة حافظ وآزاد بودنِ گهگاهِ او از همة قيود، او و مرشد او را نه وابسته به طريقتى چون خلوتيّه كه ‏قيود و شروطى بسيار چون خلوت، اسما، ذكر و تاج دارد، بلكه به قلندريّه نزديك‏ترمى‏بينيم كه حافظ دوستشان دارد و آنان را مى‏ستايد.
امّا بايد اين نكته را هم علاوه كنيم كه ما حافظ را صوفيى نمى‏بينيم كه كاملاً وابستة ‏اساس‏هاى تصوّف باشد. او نه مانند حكيم سنايى، عطّار و مولانا جلال‏الدّين رومى ‏صوفى پرجوش و خروش و نه مانند عبيد زاكانى يك ملحد است...4 به اقتضاى حال ازروزگار شكوه كرده، دردهاى خود را بر زبان آورده، حتّى لزوم آن را احساس كرده‏است كه در اين عالم خاكى كه آدمى به دست نمى‏آيد، بايد از نو عالمى ديگر و آدمى‏ديگر آفريد (غزل 452، صفحة 482 بيت 4074 = غزل 470 بيت 7 قزوينى). حتّى پيچ وتاب او با ترديدهاى پرمغز (غزل 33، صفحات 36-37 بيت 295 و 297 = غزل 65 بيت 2 و 4قزوينى)، تصميم او بر اينكه تا نقد هست به نسيه نبايد قانع بود (غزل 34، صفحه 37 بيت304 = غزل 79 بيت 3 قزوينى) در اشعارش بازتاب دارد. خلاصه، تصوّف حافظ وسيله‏يى‏است اكثر اوقات براى آرام كردن خود، تشر زدن بر زاهدان و سر به سر گذاشتن بارياكارى آنان، و پناه بردن به استغناى رندانه‏يى كه از دل برخاسته است. شاعركه توصيه مى‏كند در موسم بهار دفتر اشعار بخواه و راه صحرا درپيش بگير، اين موسم‏وقتِ نشستن در مدرسه و بحث كشّف و كشّاف5 نيست (غزل، 26 صفحه 28 بيت 231 = غزل 44 بيت 2 قزوينى)، به صوفى هم سفارش مى‏كند كه گلى بچيند و خرقه خود را به خارببخشد و زهد خشك خود را بر مى خوشگوار بدهد، بحث‏هاى صوفيانه را به نواى‏چنگ و تسبيح و طيلسان را به مى و ساقى نثار كند (غزل 279، صفحه 277 بيت 2335-2336 = غزل 279 ابيات 1 و 2 قزوينى). آماده است كه مباحث صوفيانه را به بازار خرافات ببرد و خرقه بسطامى را با باده عوض كند (غزل 374، صفحه 371 بيت 3113 = غزل 373 بيت 2 قزوينى). چون قدحِ لاله پر از مى‌ شد، حافظ كه از جان دوستدار حيات ولذّت است، بى‏درنگ به ساقى مى‏گويد: «ساقى بيا تا كى بايد به طامات مشغول شويم و تاچند بايد به خرافات بپردازيم» (غزل 477، صفحه 487 بيت 4117 = غزل 429 بيت 1 قزوينى). پافشارى مى‏كند كه به جاى تأمّل در آفرينش و راز نهفته در آن و انديشيدن درآغاز و انجام جهان، از مطرب و مى بايد سخن گفت زيرا هيچ‏كس تاكنون با دانايى اين‏معمّا را نگشود و بعد از اين هم نخواهد گشود (غزل 8، صفحه 9 بيت 73 = غزل 3 بيت 8قزوينى). درواقع حافظ را صوفى متعصّب پنداشتن و حتّى چنانكه بعضى مى‏گويند او را فردى انگاشتن و پذيرفتن كه او حقيقت را با زبان مجاز بيان مى‏كند و همه كلمات شراب و معشوق را كه در اشعار او موجود است، تاويل كردن، بيش از حد ساده‏دلى است. چنان نيست كه حافظ از تصوّف بحث نكرده باشد،بعضي غزليات او كاملا صوفيانه است، امّا تصوّف را هرگز با زبان مجاز بيان نكرده است، نظرهاى‏خود را در اين باب آشكارا بر زبان آورده است. حافظ كه‏صميمى‏تر از آن است كه به شيوة نهفته و پوشيدة بيان ميل كند و شراب و عيش نهان راكارى بى‏بنياد مى‏داند و بر زبان مى‏آورد (غزل 167، صفحات 168-169 بيت 1418 = غزل100 بيت 1 قزوينى)،چقدر عجيب است كه برخى به تعبيرات غريب افتاده و گفته‏اند كه از «مى دوساله» نمى‏دانم‏فلان چيز و از «محبوب چارده ساله» حضرت محمّد(ص) را قصد كرده است. چارده‏ساله... يعنى چهاربار دَه، يا چهار دَه كه چهل مى‏شود... حضرت محمّد(ص) در چهل‏سالگى به پيامبرى مبعوث شده است و مقصود حافظ از «محبوب چارده ساله» همين‏بوده است! به ثقةالاسلام نورى (در گذشتة 1320هـ/1902-1903م) از مجتهدان ‏دورة اخير در ايران اين توضيح را عرضه كردند و نظر او را پرسيدند. ملاّنورى با نظرى‏كاملاً صائب گفت: «مى دو ساله، شراب خالص كهنه، محبوب چارده ساله هم محبوب‏چارده ساله است، حافظ چيزى جز اين را بيان نكرده است (قصص‏العلما، بخش دوم،صفحة 175). در زمان سلطان سليمان قانونى، شيخ‏الاسلام ابوالسّعود در يكى از فتاوى‏خود نوشته است: «در مقالات (يعنى مقولات = اشعار) حافظ اكثر حِكَم ذائقه و نكت‏فائقة غيبى حقاً واقع شده است. امّا در تضاعيف آن خرافات بيرون از شريعت شريفه‏آمده است. مذاق صحيح آن است بيتى را از بيت ديگر فرق گذارند، سمّ افعى را ترياق‏نافع نپندارند...» (كشف‏الظنون، جلد 1، بند 784).
خلاصه، به نظر ما تصوّف حافظ در مرحلة دوم هم نيست. اساساً در آن عصر در حال‏و هواى صوفيانه بودن و به يكى از مشايخ بزرگ انتساب جستن رايج بود و طبيعى است‏كه حافظ هم نتوانسته است خود را از اين اصل رايج و اين عادت شايع رها كند. تصوّف‏هم كه نهايتاً رهاسازى انسان از قيود گوناگون را به عهده گرفته است، نتوانسته است روح‏آزادة او را مقيّد كند. طرح مسائل پرطول و تفصيل درباره مذهب حافظ را كه داراى چنين‏مشربى است، غيرضرورى مى‏دانيم. او به هنگام سرودن بيت زير:
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود
زهرچه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است
(غزل 21، صفحه 22 بيت 179 = غزل 37 بيت 2 قزوينى)
انديشه آزاد و انسانى خود و آزادگى روح خود از هر بندى را بيان كرده است. رباعى‏زير كه شاه سنجان (ركن‏الدّين محمود) دربارة قطب‏الدّين حيدر سروده است:
رندى ديدم نشسته بر خشك زمين      نى كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
نى حق، نه حقيقت نه طريقت نه يقين     ندر دو جهان كه را بُوَد زهره اين؟
(حبيب‏السّير، جزء سوم از مجلد دوم، صفحة 76)
به گمانم دربارة حافظ هم صدق مى‏كند. حافظ كه از سعدى، رياضى، نزارى، عضدالدّين، شمس‏الدّين محمود، عراقى، ظهيرفاريابى، جلال، افتخار دامغانى6 و بسيارى ديگر از شاعران متأثر شده، اگرچه در قبال همه‏آنان به نظيره‏سازى برخاسته، امّا در شيوه بيان به ويژه از خواجو و سلمان پيروى كرده ومضامين آنان را بر زبان آورده است. در اينجا اشاره خواهيم كرد خيّام هم بر حافظ تأثيرعظيمى داشته است. هنگامى كه حافظ از باده و قدح سخن مى‏گويد، انسان پيوسته خيّام‏را به خاطر مى‏آورد و در بسيارى از ابيات او مضامين رباعيّات خيّام را مى‏يابد. مسلّم‏است كه حافظ با رباعيّات خيّام بسيار مأنوس بوده است. مرحوم پروفسور براون درتاريخ ادبى ايران به نقل از شعرالعجم شبلى نعمانى كه به زبان اردو نوشته است، نمونه‏هاى‏بسيار جاندارى آورده است كه همانندى‏هاى موجود ميان حافظ، خواجو و سلمان رانشان مى‏دهد. سيّدعبدالرحيم خلخالى هم در پيشگفتار خود بر ديوان حافظ، اشعار مربوط به ديگر شاعران را كه به ديوان حافظ راه پيدا كرده با مطلع اشعار شاعران پيش ازحافظ يا معاصر با او را كه از نظر وزن و قافيه شباهت‏هايى دارند، قيد كرده است (كح -له). ما را بيش از اينان تأثير حافظ بر ادبيات كلاسيك ترك جذب مى‏كند، لذا به ويژه‏روى اين نكته كمى درنگ خواهيم كرد:
تأثير حافظ در ادبيات ترك بسيار پردامنه و بسيار مداوم بوده است. به هنگام بررسى ‏بسيارى از شاعران كلاسيك ادبيات ما، مطلقاً لازم است كه آنان را با حافظ مقايسه كنيم.مخصوصاً در سده‏هاى 14 و 15 تأثّر از حافظ تقريباً ماهيّتى ترجمه‏گونه عرضه مى‏كند.اين مسئله در «شيخى» بسيار بارز است. نمونه‏هايى از ديوان شيخى را كه بر سبيل اتّفاق ازنظر گذرانده‏ايم، نتايج آشكار آن را به ترتيب قيد مى‏كنيم:
حافظ:
جز آستان تو ام در جهان پناهى نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهى نيست...
عنان كشيده رو اى پادشاه كشور حسن
كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز كه بر من به برگ كاهى نيست
غلام نرگس جمّاش آن سهى سروم
كه از شراب غرورش به‏كس‏نگاهى نيست...
(غزل 24، صفحه 26، ابيات 1، 7، 4، 5 = غزل 76 همان ابيات، قزوينى)
شيخى:
قپوندان ئوزگه بولونمادى چون پناه بكا
اوش ايشيگون توزودور يينه سجده‏گاه بكا
نظر حقيره قيل اى پادشاه حسن و جمال
كه رحمتك گونيدور ساية اله بكا
دين ايمدى دانه حسنك كه عمر خرمننى
دگل يقارسه جفاك اودى برگ كاه بكا
فغان كه نرگس مستى بو سرو لاله رخك
ايچوب شراب غرور ايلمز نگاه بكا
(36)
حافظ:
خفته بر سنجاب شاهى نازنينى را چه غم
گر زخار و خاره سازد بستر و بالين غريب
گفتم اى شام غريبان طرّه شبرنگ تو
درسحرگاهان‏حذركن‏چون‏بنالداين‏غريب..
(غزل 13، صفحات 14-15 ابيات 3 و 7 = غزل 14 همان ابيات، قزوينى)
شيخى:
شاه‏گلرخ‏فرش‏دولتده‏خبرداراولامى
ياستانوب‏دوشنديغندن‏خاك‏ايله‏خاراغريب...
زلفنى‏شام‏غريبان گوردو شيخى دولاشوب
قالدى‏ييلّارديمدى‏بيرگون‏كه‏مسكين‏يا غريب
(ب38)
حافظ:
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى‏آيد
كه زانفاس خوشش بوى كسى مى‏آيد...
دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است
گوبران خوش كه هنوزش نفسى مى‏آيد
خبر از بلبل اين باغ مپرسيد كه من
نفسى مى‏شنوم كز قفسى مى‏آيد
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست
اين‏قدر هست كه بانگ جرسى مى‏آيد
يار دارد سر آزردن حافظ ياران
شاهبازى به شكار مگسى مى‏آيد
(غزل 188،صفحات 191-190،ابيات 1، 7، 8 ،5 و 9 ، قزوينى ندارد، خانلرى، غزل 235)
شيخى:
ئولمه گوكل فراق ايله عيسى نفس گلور
يانمه جگر فغان ايله فريادرس گلور
اول عزّت ايسّى خواجه يه آيدون كه وقتدور
خسته قولون صورار كه داخى نفس گلور
جان بلبلى تفرّج ديدار قيلماسه
فردوس بوستانى گؤزيمه قفس گلور
بيلمز كيمسنه قافله دوستدان خبر
گه گه بودور قولاغيمه بانگ جرس گلور
اى شيخى قو بوپشّه‏يى شهبار قيل شكار
سيمرغ همّت اولانه عالم مگس گلور
(آ43)
حافظ:
هر نكته‏يى كه گفتم در وصف آن شمائل    
هركو شنيد گفتا لله درّ قائل
تحصيل عشق و رندى آسان نمود اوّل
جانم بسوخت آخر در كسب اين فضايل
حلّاج بر سردار اين نكته خوش سرايد
از شافعى مپرسيد امثال اين مسائل
گفتم كه كي ببخشى بر جان ناتوانم
گفت آن زمان كه نبود جان در ميانه حائل...
در عين گوشه‏گيرى عشقم ز ره بينداخت
اكنون شدم چومستان بر ابروى تو مائل...
اى‏دوست ‏دست‏حافظ تعويذ چشم زخمست
آيا بود كه بينم در گردنت حمائل
(غزل 307، صفحات 36-305 ابيات 1، 2، 4، 3، 6 و 8 = غزل 307 ابيات مختلف قزوينى با اختلاف)
شيخى:
پرّى صفت نه يوزدو‏ر بوشكل و بوشمائل
كه اولور گورن كيشى نين‏البتّه عقلى زائل
تحصيل علم عشقى آسان بيلردوك اوّل
عمرآخراولدى‏اولماز حاصل‏بوخوش‏فضائل
عقدنده صا چلارينك مشكل حسابه گلمز
عقل وقياس اليله حلّ اولماز اومسائل
ديديم‏كه جان‏سنيكله بى‏پرده صحبت ايستر
آيدور بوشرط ايله كم اولمايه جسم حائل
باد صبا بويوندان سروه خبر يترميش
اول معتدل هوا يه جان ايله اولدى مائل
لوحينده سينه سينك يوزدعوت اوقويايدم
هيكل يرينه بيركز قيلسا قولون حمائل
قوّالِ مجلس شه شيخى سؤزونى آيدور
كيم قوپدى هر طرفدن للّه دّر قائل
(ب63)
* احمد پاشا 7 هم از حافظ بهره‏مند شده است. اينك چند نمونه:
حافظ:
بس غريب افتاده است كه مور خطّت گرد ماه
گرچه نَبْوَد در نگارستان خطِ مشكين غريب
اى كه در زنجير زلفت جاى چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشكين‏بر رخ‏نسرين غريب
(غزل 13، صفحات 15-14، ابيات 6 و 4 = غزل 14 همان ابيات قزوينى با اختلاف)
احمد پاشا:
خطّ مشكين دوشسه حدّنده نگارين تان دگل
چون نگارستاندا اولماز خطّ عنبرسا غريب
زلفى يوزنده غريب اولمازمى يارك كيم اولور
دامن گلده طراز سنبل رعنا غريب
(ب49)
*
حافظ:
گر چنين جلوه كند مغبچة باده‏فروش    خاكروب در ميخانه كنم مژگان را
(غزل 6، صفحة 7 بيت 3 = غزل 9 بيت 2 قزوينى)
احمد پاشا:
بوقانلوياشيم يولّارينه آب زن اولوب
كپريكلريم ايشيگينه جاروب اولاجقدر
(آ49)
حافظ:
روضة خلدبرين خلوت درويشانست
ماية محتشمى خدمت درويشانست...
(غزل 23، صفحه 25 = غزل 49 قزوينى)
احمد پاشا:
جنّتك قاپوسيدورخلوتى درويشانك
ير و گوك تاپوسيدور خدمت درويشانك
(آ70ـ ب70)
*
حافظ:
منم كه گوشة ميخانه خانقاه منست     دعاى پير مغان ورد صبحگاه منست...
(غزل 41 صفحة 44 = غزل 53 قزوينى)
احمد پاشا:
منم كه ميكدة عشق خانقاه منست        رموز جام جم اسرار بزمگاه منست...
(آ110)
حافظ:
زبان خامه ندارد سرِ بيانِ فراق         وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق...
(غزل 302، صفحات 300-301 = غزل 297 قزوينى)
احمد پاشا:
زبان خامه جگر سوزد از بيان فراق     به دوستان چه نويسم زداستان فراق
(ب110)
حافظ:
اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو
زينت تاج و نگين از گوهر والاى تو...
(غزل 412، صفحه 301-300 = غزل 410 قزوينى)
احمدپاشا:
اى قباى ناز و عشوه راست بر بالاى تو
كز كلاه عافيت خاك رهِ سوداى تو...
(آ111)
پي‌نوشت ها:
1) در نسخة مرحوم قزوينى: «اثنى و تسعين و سبعمائه» آمده است (صفحة قح) - مترجم.  //  2) البتّه اين نظر مولّف تذكرة ميخانه است - مترجم.  //  3) اين بخش با تغيير اندك و تبديل «جرترود» به «گرترود» از تاريخ ادبى ايران، ادوارد براون، ترجمة ‏مرحوم على‏اصغر حكمت، ص 389-390 نقل شده است.  //  4) تعبيرى است كه مرحوم مؤلّف به‏كار برده، به‏احتمال زياد سهوالقلم است - مترجم.  //  5) نام اين كتاب در كشف‏الظنون فقط به لفظ «الكشف» مذكور شده نه كشفِ كشّاف، به هرحال الكشف عن‏مشكلات الكشّاف شرحى يا «حاشيه‏يى بوده است بر كشّاف معروف زمخشرى تأليف سراج‏الدّين عمربن‏عبدالرحمن فارسى قزوينى متوفى در 745هـ از معاصران دوران جوانى حافظ» (يادداشت مرحوم قزوينى درزيرنويس صفحه 397).  //  6) معلوم نشد مقصود از شمس‏الدّين محمود، جلال، عضدالدّين و افتخار دامغانى كه حافظ از آنان متأثرشده است، كدام شاعرانند.  //  7) احمد پاشا از شاعران دورة سلطان محمّد فاتح و معلّم آن سلطان بود. بى‏اختيار از شاعران ايران تقليدمى‏كرد. بعضى اشعار او ترجمه از فارسى است (قاموس‏الاعلام، شمس‏الدّين سامى، جلد 1، صفحة 795).