پيشگفتار ترجمه ديوان حافظ
عبدالباقى گولپينارلى
ترجمه توفيق هـ . سبحانى
بخش اوّل
عبدالباقي گولپينارلي، محقق و اديب مشهور ترك، بسياري از متون شعر و نثر فارسي را به زبان تركي ترجمه كرده است كه از آن جمله مي توان ترجمه مثنوي معنوي، منطق الطير، الهي نامه، گلشن راز، و ديوان حافظ را نام برد. متن پيش رو، مقدمه ارزشمند ايشان است بر ترجمه ديوان حافظ كه در آن نكاتي درخور توجه را درباره حافظ و از جمله تأثير او بر برخي شاعران ترك، بيان كرده است.
خواجه حافظ شيرازى كه در قرن هشتم هجرى (چهاردهم ميلادى) در ايران مىزيست، به دليل قدرت تفكّر، ويژگى ديدگاه و مخصوصاً طرز بيان رندانه يكى از پراحساسترينشاعران مشرقزمين بود كه شهرت او با گذشت زمان در شرق و غرب گستردهتر شده است. متأسّفانه بايد اين نكته را يادآور شد كه همانند بسيارى از بزرگان كه در خاورزمينباليدهاند، زندگانى حافظ هم در پردة ابهام پوشيده مانده است. قديمترين مأخذ دربارة ترجمة احوال او، پيشگفتار دوست او محمّد گلندام است كه پس از وفات وى اشعارشرا گردآورى كرده و به صورت ديوان درآورده و بر آن ديوان مقدّمهيى نوشته است.محمّدگلندام اشعار حافظ را مىستايد، و مىگويد كه او مقبول اهل ظاهر و باطن، عوام وخواصّ بود، در اشعار او هركس متناسب با دريافت خود معنايى مىيابد، عالم باشد ياعامى... همه او را مىپسندند. غزليّات او در اندك زمانى در خراسان، تركستان،هندوستان، عراقين و آذربايجان رايج شد. مجالس سماع صوفيان بىغزل شورانگيز او گرم نمىشد و مجلس مىپرستان بىنُقل سخن ذوقآميز او رونق نمىيافت. دربارة حافظ جز اين اطّلاعى در دست نيست كه به واسطة محافظت تدريس قرآن و ملازمت بر تقوى و احسان و بحث كشّاف و مفتاح و تحصيل قوانين ادب و تجسّس دواوين عربنتوانست اشعار خود را به صورت ديوان گرد آورد و سرانجام در 791 هجرى1 وفاتيافت. نه از خاندان او بحثى در ميان است و نه از زندگانى خصوصى وى. حتّى سالوفات او ترديدآميز است. زيرا در برخى از ديوانهايى كه همين پيشگفتار را دارندتاريخ وفات در عبارتى عربى آمده است: «در تاريخ شهور سنه احدى و تسعين وسبعمائة هجرى»، در بعضى ديگر با عدد به شيوة «درتاريخ سنة 791 هجرى» قيد شده،سال وفات او را 791 تصريح مىكنند، امّا بعد از آن يك قطعه سه بيتى مىآورند كهگلندام در آن قطعه عيناً مىگويد:
به سال با و صاد و ذال ابجد زروز هجرت ميمون احمد
به سوى جنّت اعلى روان شد فريد عهد شمسالدّين محمّد
به خاك پاك او چون برگذشتم نگه كردم صفا و نور مرقد
و بدينسان مىگويد كه حافظ در سال 792 وفات يافته است. در بعضى نسخهها بيرون از اين پيشگفتار در پايان ديوان (مثلاً چاپ 1315 تبريز) در بعضى موارد درقاب نسخخطى، قطعهيى نقل كردهاند كه بر سنگ قبر او حك شده است:
چراغ اهل معنى خواجه حافظ كه شمعى بود از نور تجلّى
چو در خاك مصلّى ساخت منزل بجو تاريخش از «خاك مصلّى»
كه اين عبارتِ تركيبى هم سال 791 را نشان مىدهد. نام شاعر اين قطعه را نمىدانيم.به نظر ما اين اختلاف دو دليل دارد:
1. گلندام در پيشگفتار تاريخ وفات را به عدد نوشته است، به هر دليل كه باشد، رقمدو يك قرائت شده و به همان ترتيب هم استنساخ شده است. بعدها در بعضى نسخ بهعبارت عربى ياد كرده اند و تاريخ 791 پديد آمده است. اگر اين احتمال پذيرفته شود،معلوم مىشود كه قطعه دوم به دورة متأخّر منسوب است و تركيب «خاك مصلّى» به ظنّآنكه حافظ در 791 وفات كرده است، سروده شده است. احتمال دارد كه اين تركيبيك رقم كمتر داشته باشد (خزانة عامره). در اينكه قطعه بر سنگ مزار حافظ حك شدهاست، دليل نقصان آن نمىشود. اساساً قبر حافظ در 885هـ/1481 -1480م ساختهشده است.
2. حافظ در سال 791 وفات يافته است و مصراع گلندام «به سال با و صاد و ذالابجد» سال 791 را نشان مىداد. يعنى «به سال الف و صاد و ذال ابجد.» بوده به اينتقدير مصراع دوم هم صحيح است. امّا در نوشتههاى كهن، تقريباً غيرممكن است كهكلمه «الف»، «با» خوانده شود. از اين جهت به نظر ما احتمال نخستين هم قوىتر است.
«ميخانه» و مآخذ متأخّر نظير مجمعالفصحا، رياضالعارفين و آتشكده پذيرفتهاند كه وفات حافظ در سال 791 بوده است. مجالسالعشّاق، حبيبالسّير، نفحات، آثارالعجم و خزانة عامره نوشتهاند كه حافظ در 792 وفات كرده است. مؤلّف هفت اقليم با آنكهمىنويسد در 792هـ درگذشته است، تركيب «خاك مصلّى» را هم كه سال 791 را نشان مىدهد به عنوان سال وفات قيد مىكند. دولتشاه مىنويسد كه تيمورلنگ پس از آنكهدر 795 شيراز را به تصرّف درآورد، با حافظ ديدار كرد و در عين حال وفات حافظ رادر 794 قيد كرده است.
ملاحظه مىشود كه سال وفات حافظ بين 791 تا 794 حتى 795 در نوسان است.امّا تكية عمده بر دو سالِ 791 و 792 است و چنانكه در بالا هم اشاره كرديم، به نظر ما تاريخ 792 كه در قطعة گلندام آمده است، صحيحتر است.
***
* اطّلاعات ما درباره زندگانى حافظ به حدّى اندك است كه تقريباً مىتوان گفتهيچ است. اين اطّلاعات ماهيّت منقبتآميز هم عرضه مىكند. مطابق تذكرة ميخانه كهدر اوّلين سالهاى سدة دهم هجرى (هفدهم ميلادى) تأليف شده، پدر حافظ شخصى بهنام بهاءالدّين از روستائيان اصفهان بود. در عصر اتابكان به شيراز آمد و در آن شهر بهدادوستد مشغول شد. مادرش از مردم كازرون از توابع شيراز بود. حافظ كوچكترين فرزند از سه فرزند خانواده بود. اين برادران پس از فوت پدر از هم جدا شدند. حافظ كهبه همراه مادرش در شيراز مانده بود، با تنگى معيشت مواجه شد، براى كسب معاش باعرق جبين به خميرگيرى پرداخت، هرگاه فرصتى به دست مىآورد در مكتب جوارمنزل به كسب دانش مشغول مىشد. شمسالدّين محمّد كه از اين طريق قرآن را حفظ كرده و «حافظ» شده بود، در عين حال به سبب معاشرت با همساية شاعر خود كه در آن نزديكى دكانى داشت سرودن شعر را هم آغاز كرد و ماية شوخى كسانى شد كه به شعروقوف داشتند. مدّتى بعد شبى در شيراز در آرامگاه عبداللّه بن خفيف (م 331هـ/ 942 ـ 943م) كه با لقب «باباكوهى» معروف بود، به عبادت پرداخته بود، خوابش برد و حضرت على(ع) به رؤياى او آمد. از غذاهاى بهشتى به او اكرام كرد. و حافظ واقعاً شاعر شد و اين رؤيا را در يكى از غزلهاى خود ثبت كرد (غزل 73، ص 126 =غزل 183 مرحوم قزوينى) مؤلّف تذكره ميخانه مىنويسد كه حافظ در 65 سالگى وفاتيافته است و مىافزايد اوّلين شاعر ساقىنامه پرداز هم حافظ بود.2 ترديدى نيست كه اين منقبه از روايات مردمى گرفته شده است كه در وجود حافظ قداستى يافته و اشعار او را نوعى الهام تلقّى كردهاند. مردم كه حافظ را «ترجمانالاسرار» و «لسانالغيب» خواندهاند، با استناد به حضرت على(ع) حكايت زير را ساختهاند:
گويا حضرت على(ع) روزى به كنار دجله رفت و قلمدان و كاغذ خواست. چونقلمدان و كاغذ حاضر شد، مطالبى روى چند قطعه كاغذ نوشت و در دجله انداخت وفرمود: «اينها كلمات معرفتآميز و حقيقت علم است كه بعد از چند سال در شيراز عارفى كه از اولياءاللّه است، برانگيخته خواهد شد و اين كلمات كه در اين رقاع نوشتهاماز زبان او جارى خواهد شد...» مؤلّف قصصالعلما مخصوصاً اين روايت رايج در زبانمردم را كاملاً جعلى و كذب مىخواند (بخش دوم ترجمة احوال خواجه نصيرالدّين طوسى، صفحات 172ـ 175 = چاپ اسلاميّه، صفحه 376).
* مجمعالفصحا، رياضالعارفين و آثارالعجم مىنويسند كه حافظ فرزند شخصى عالمبه نام شيخ كمالالدّين از مردم قصبهيى به نام تويسركان در شمال نهاوند بود و اجدادشصاحب علم بودند. به نظر آنان پدر حافظ در شيراز سكونت اختيار كرده، و حافظ درآن شهر در محضر شمسالدّين عبداللّه شيرازى (م 772هـ/1370-1371م) تعليمديده است. و به استناد خزانة عامره و مرآةالصّفا مىافزايند كه حافظ پسرى به نام شاهنعمان داشت كه به هندوستان رفت و در برهانپور وفات يافت. و در نزديكى قلعة اسيردر جايى به خاك سپرده شد.
* به نوشته تاريخ فرشته، محمودشاه بهمنى (799-780هـ/1373-1396م) ازحكمرانان دكن كه از ارباب دانش حمايت مىكرد، از حافظ خواست كه به دكن برود.وزير او ميرفضلاللّه اينجو كه از اين دعوت خبردار شد، براى حافظ هزينة سفر فرستاد.حافظ مقدارى از آن پول را صرف نيازهاى خانواده كرد و با مقدارى از آن قرضهاىخود را پرداخت و با مبلغي تدارك سفر ديد و عازم سفر شد. در راه باقىماندة پول را به يكى از دوستان خود كه گرفتار غارت و نيازمند شده بود بخشيد. دو بازرگان ايرانى كهبه هند سفر مىكردند، راضى شدند كه خرج سفر خواجه را عهدهدار شوند. حافظ تا هرمزبه همراه آن دو رفت. دقيقاً لحظهيى كه مىخواست سوار كشتى شود، طوفانى بر پاخاست و او سخت ترسيد. به شيراز بازگشت و استغناى بىكران خود را در قالب غزلى رندانه سرود و به محمودشاه فرستاد (غزل 185، صفحات 186-187 = غزل 151 قزوينى). محمودشاه گفت: حال كه او به قصد ديدار ما قدم در راه نهاده است، بايد در حقّ او احسان كرد و حافظ را هزار دينار و مقداري سوغات هند فرستاد.
روايت مىكنند كه حافظ با سلطان غياثالدّين حاكم بنگال مكاتبه داشت و براى او غزلى سروده و روانه كرده بود كه در بيت مقطع نام او را ياد كرده و احترام خود را نسبت به وى ابراز داشته بود (غزل 157 صفحات 159ـ160 غزل 225 قزوينى).
سلطان احمد پسر شيخاويس جلايرى از ايلخانان، حافظ را به بغداد دعوت كرد.حافظ نتوانست اين دعوت را بپذيرد. غزلى ساخت و در آن غزل او را مدح گفت (صفحات484ـ485غزل 473 قزوينى) امّا در غزلى عنوان مىكند كه در شيراز قدر او را نمىدانند، درصدد است كه از اين ديار به جاى ديگر برود (صفحة 322، بيت 2706 =غزل 343 بيت 7 قزوينى) اگر غزل ديگر او مدّنظر قرار گيرد كه مىخواهد سفر بغداد درپيش گيرد (صفحة 219، بيت 1843 = غزل 190 بيت 8 قزوينى) مىتوان حكم كرد كه وىجدّاً چنان قصدى داشته است.
***
* حافظ مدّتى كوتاه در زمان غازان خان تحت حمايت شيخ ابواسحاق والى فارسقرار گرفت. شاعر در غزليّات خود دورة درخشان فرمانروايى وى را كه مستعجل بود،ستايش مىكند. در قطعة ديگر هم شاه شيخ ابواسحاق و چهارتن ديگر را مىستايد كهملك فارس را آباد كردند (صفحة 537= 363 قزوينى). مبارزالدّين مظفّر كه درِ ميخانههارا بست، باده را ممنوع كرد و تا جايى كه مىتوانست روزگار حافظ را سياه كرد و سبب شد كه حافظ دست به دعا بردارند و بخواهند كه ميخانهها باز شوند و پسر او شاه شجاع كه خلق وخويى كاملاً متفاوت با پدر خود داشت، ميخانهها را گشود و كارى كرد كه حافظ اشعارشادخوارانه بسرايد از پادشاهان معاصر حافظ بودند. حتّى مطابق روايات، شاه شجاع بهعماد فقيه (در گذشتة 773هـ/1371-1372م) بيش از حافظ علاقه داشت و اينشاعر را فراتر از حافظ مىديد. روزى به حافظ گفت: «در اشعار تو وحدتى نيست، بههنگام بحث از شراب به عشق مىپردازى، از آن به تصوّف اشاره مىكنى.» حافظ پاسخداد: «آرى، چنين است. امّا با اين همه عيب و نقص، اشعار من همه جاى عالم رادرنورديده است و اشعار ديگر شاعران از دروازة شيراز فراتر نرفته است.» شاه شجاع ازاين سخن حافظ سخت خشمگين شد و انگشت بر شعر زير از حافظ نهاد و او را تهمتكفر زد:
گر مسلمانى ازين است كه حافظ دارد واى اگر از پس امروز بود فردايى
(صفحة 434، بيت 3654 = غزل 490 بيت 10 قزوينى)
حافظ در تنگنا قرار گرفت. در آن اوان زينالدّين ابوبكر تايبادى كه عازم حجاز بود،در شيراز بود. گفت: نقل كفر كفر نيست. مقدّم بر اين بيت، بيتى مناسب از قول كسىعلاوه كن و اين سخن را از قول او نقل كن. حافظ بيت زير را افزود و گريبان خود را ازخطر رهانيد:
اينحديثم چهخوشآمدكهسحرگه مىگفت
بر در ميكدهيى با دف و نى ترسايى
(همان، همان صفحه، بيت 3653 = همان غزل، بيت 9 قزوينى)
گويا عماد فقيه گربة خود را نماز خواندن آموخته بود و شاه شجاع اين كار را بركرامت وى حمل مىكرد. حافظ اين عمل را نوعى شيطنت مىدانست. به اين مناسبت درغزلى بيت زير را سروده است:
اى كبك خوشخرام كجا مىروى به ناز
غرّه مشو كه گربة عابد نماز كرد
(حبيبالسّير، جلد 3، صفحات 315-316)
* حافظ پس از مرگ شاه شجاع در 786هجرى (1384م) تا 789هـ (1387م) دوران سلطنت زينالعابدين پسر شاه شجاع را هم درك كرد، اين را هم به چشم ديد كهمنصور او را از سلطنت خلع كرد و ميل در چشمان وى كشيد و نابينايش كرد. حافظ سلطنت شاه منصور را هم در غزلى مىستايد (صفحات 236-237 = غزل 347 قزوينى).بهجز اينان در اشعار حافظ از حاكمان يزد و هرمز، حاجى قوام، قوامالدّين حسن،خواجه جلالالدّين و شاه نصرتالدّين يحيى نام برده شده است.
* دولتشاه مىنويسد كه حافظ در شيراز با تيمور لنگ ملاقات كرده است. تيمور يكى از مصراعهاى شعر حافظ يعنى مصراع: «به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را». (صفحة 8 = غزل 3 بيت 1 قزوينى) خواند و گفت: سمرقند و بخارا دو شهر عظيماسلامى است، چگونه تو آن دو را به خال هندوى يار مىبخشى؟ حافظ با اشاره بهلباسهاى مندرس و وضع آشفته خود گفت: «اى سلطان عالم از آن بخشندگى است كهبه اين روز افتادهام.» اگرچه دولتشاه تاريخ اين ديدار را سال 795هـ قيد كرده است، امّاچون مسلّم است كه حافظ در 792هـ وفات يافته، تيمور هم در 789هـ (1387م) اندكى پيش از خلع سلطان زينالعابدين وارد شيراز شده است، اگر ملاقاتى صورت گرفتهباشد بايد در سال 789هـ رخ داده باشد. امّا اين احتمال قوىتر است كه روايت اينملاقات از بيت مشهور حافظ پديد آمده است. حتّى در ميان مردم اين روايت شايع استكه حافظ پاسخ داد: من «سمرقند و بخارا» نگفتم، بلكه «سه من قند و دو خرما را» گفتم.به نوشته جواهرالملتقطه فردى كه سبب شد حافظ با تيمور ملاقات كند يكى از كسانتيمور به نام زينالعابدين ركنآبادى بوده است.
***
* بعضى رويدادهاى خصوصى زندگانى حافظ را فقط مىتوانيم از غزليّات او ـ طبعاً به صورتى مبهم - استنباط كنيم. حافظ شيراز، آب ركناباد و گلگشت مصلّى را از جاندوست دارد. اين علاقه خود را در اشعارش ابراز مىكند (غزل 8، صفحه 809 = غزل 3قزوينى؛ غزل 167، صفحة 169 بيت 67 = غزل 101 بيت 9 قزوينى). سودى كه مناقب مربوط به حافظ را دقيقاً بررسى كرده و ديوان او را حقيقتاً بسيار دقيق مورد تحقيق قرارداده مىنويسد كه او شيراز را ترك نكرد، تنها به يزد كه فاصلهيى سه روزه با شيراز دارد،سفر كرد (جلد 1، صفحة 44 و 67). شاعر در يكى از غزليّات خود از عربىدانىِ خودسخن مىگويد و ادّعاى دوست خود محمّدگلندام را تأييد مىكند (غزل 29، صفحة 31 =غزل 64 قزوينى). اساساً ابيات عربى كه جاى جاى در ديوان او آمده، و ملمّعات او كه بهتأثير شعراى عرب سروده است، اطّلاع عميق او را در اين زمينه نشان مىدهد. از يكغزل او متوجّه مىشويم كه او حافظ بوده يعنى قرآن را از حفظ داشته و حتّى آن را باچهارده روايت قرائت مىكرده است (غزل 43، صفحة 47 بيت 387 = غزل 94 بيت 11قزوينى). روابط او با معشوقهاش، رفتن معشوقة او و پيش آمدن هجران و اندوه عظيمىكه از اين مسئله بر روح حافظ چيره شده، باز در غزلهاى او بازتاب پيدا كرده است (مثلاً غزل 13، صفحات 14-15 = غزل 14 قزوينى؛ غزل 3302 صفحات 301-302 = غزل 297قزوينى). سودى مىنويسد كه دو غزل حافظ به سبب مرگ فرزند و همسرش سروده شدهاست (جلد 1، صفحات 337-339، غزل 208 = غزل 134 قزوينى؛ جلد 1، صفحة 628، غزل132 = غزل 216 قزوينى). فىالواقع گويى غزل دوم درباره همسرش بوده است. در ميانقطعات او دو قطعه درباره مرگ كودكى سروده شده است (صفحه 530، قطعة 11 = صفحه370 قطعة دوم قزوينى؛ همان صفحه، قطعة 13 = صفحة 374، قطعة دوم قزوينى). امّا مضموناين غزليّات مىتواند به طور عام دربارة هر معشوقى سروده شده باشد. در مورد قطعههاهم همين نظر را مىتوان ابراز كرد. از اينرو نمىتوانيم در اين باب نظرى قاطع اظهاركنيم. امّا اين نكته مسلّم است كه دل حسّاس حافظ با مرگ ديگران جريحهدار مىشدهاست. در يكى از قطعههايش توضيح مىدهد كه برادرى به نام خواجه عادل داشته استكه در 775هـ (1373-1374م) وفات يافته است (صفحة 529، قطعة 20 = صفحة 368قطعة اوّل قزوينى). از يك غزل (غزل 100، صفحه 103-104 = غزل 99 قزوينى) و دومعمّاى او (صفحه 552-553، معماى 1 و 2 = صفحة 479 رباعى سوم قدسى؛ نسخة مرحومقزوينى اين ابيات را ندارد) نشان مىدهند كه او به دو جوان به نامهاى احمد و فرّخ علاقهمندبوده است. اساساً در غزليّات او نظير همة شاعران مشرقزمين نوعى عشق يونانى به چشممىخورد. حافظ نظير شاعران كهن غنايى يونان و اوّلين شاعران ايرانى، ساز مىزده استو اين نكته را هم از اشعار او درمىيابيم. سودى به استناد يكى از ابيات غزلى از وى،استدلال مىكند كه حافظ صداى بسيار خوشى داشته است (غزل 322 بيت 2695 = غزل342 بيت 2 قزوينى).
حافظ از قدرت شاعرى خود كاملاً مطمئن است. مىگويد:
استاد سخن سعدى است پيش همه كس امّا
دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو
(اين بيت در نسخة مورد استناد ما نيامده است). مىگويد كه غزلهاى عراقى رامىخواند و به طور مبالغهآميز سلمان را مىستايد (قطعات مشكوك، صفحة 632 قطعة 9 =حافظ قدسى، صفحة 472، قطعة اوّل). امّا حقاً ادّعا مىكند كه اشعار او حلاوتى ديگر دارد،اشعارش عراق و فارس را به تصرّف درآورده، نوبت تصرّف بغداد و تبريز است (غزل38 صفحات 41-42 بيت 344 = غزل 41 بيت 7 قزوينى). شهرت او از شيراز حتّى بهسرزمينهاى مصر و چين و روم هم رسيده است (صفحة 488، بيت 4128 = غزل 429بيت 12 قزوينى) و مدّعى است كه در شعر بر نظامى پيشي مىگيرد (صفحة 492 بيت4156 = غزل 469 بيت 10).
***
* حافظ نيز مانند انورى، ظهير، سلمان و ديگر شاعران بزرگ به عادىترين وسايلبراى كسب صله قصايدى سروده است.
در قبال غزليّات وى كه مجموعهيى بزرگ تشكيل مىدهند، حافظ بيش از چندقصيده ندارد. در غزليّاتش گاهى براى خالى نبودن عريضه پادشاهان و بزرگانى را كه درسطور بالا از آنان ياد كرديم، مدح مىكند. او همه ويژگىهاى روحى خود را درغزلهاى خود بيان مىكند. زنده ياد براون نظريّات ميس گرترود لوتيان بِل (Miss Gertrude Lowthian Bell) را كه بسيار ماهرانه ديوان حافظ را ترجمه كردهاست، در مقايسه حافظ و دانته تقريباً به اين صورت بيان كرده است: «دربارة حافظ عرصة زمان تاريخ معاصر او كوچكتر از آن است كه حاوى و شامل افكار بلند وى تواند شد. چه آن شهرى كه سراسر عمر در آنجا زندگى كرد و آن را به همان اندازه كهدانته فلورانس را عزيز مىشمرد، دوست مىداشت، پنج يا شش بار به بليّة محاصره وآفت جنگ دچار گرديد و بارها از دستى به دستى ديگر انتقال يافت. يكبار لشكركشىفاتح آن را با خون سيراب كرد، ديگرى آن را طعمه آتش غارت و يغما ساخت و ديگر بار پادشاهى متعصّب و رياكار مردمان ظريفِ خوشمشربِ آن ديار طربانگيز را مقهور احكام سخت و زهد خشك و رياكارى خود قرار داد. حافظ مىديد كه چگونهستارة بخت سلاطين و ملوك يكى بعد از ديگرى طلوع كرده به اوج عزّت مىرسد و سپس در حضيض ذلّت فرو مىافتد و مانند دانههاى برف در آفتاب تموز محو و نابودمىشود، پيوسته حوادث فرحانگيز از پس اتّفاقات حزنآور روى مىداد، سقوط سلطنتها و وقوع رزمها، در برابر ديدگان شاعر پياپى جلوهگر مىشد. ليكن از همة اين وقايع در اشعار او كمتر انعكاسى ديده مىشود. تنها گاهى اشارتى اتّفاقى به پارهيىحوادث سياسى زمان مورد توجّه مفسّران ديوان او واقع شده يا بيتى چند در مدحپادشاهى يا اميرى اتّفاقاً از نظر خواننده مىگذرد، نه ذكرى از فتح پادشاهى است، نهتحسينى از شجاعت اميرى، همانقدر كه يك تن شاعر عزيزالنّفس را سزاست هميناندازه را بر قلم خود روا داشته و از اين بيش سخنى نگفته است.
بعضى به خوبى درك كردهاند كه همان بىاعتنايى حافظ است كه فلسفه او را مرتبهيىچنان ارجمند داده كه دانته فاقد آن است. شاعر ايتاليايى در حدود فلسفة خود متحجّر وجامد بود و نظريّه او درباب جهان همان نظريّة عمومى عصر و زمان اوست و آنچه درنظر وى حقيقت واقع جلوهگر شده است، نزد بسيارى از اهل زمان ما شبحى زشت وناپسند بيش نيست. ولى دورنمايى كه حافظ طرّاحى كرده منظرى دلگشاتر است كه زمينة مقدم آن چندان واضح و روشن نيست گويى نيروى خرد او چنان به شدّت نظر وحدّت بصر موصوف بوده كه در جهان پهناور خيال حتّى به منزلگاه آيندگان نفوذ كردهاست...»3 درواقع بازتاب آن عصر پراضطراب در غزليّات حافظ تنها شبيهسايهروشنهايى كمرنگ كه با قلممو ترسيم شده باشد، به چشم مىخورد. امّا گهگاه آندوران پرآشوب در قالب يك غزل با بيانى پرمغز و با اندوه بارترين زبان و موشكافانهترينوجه نقل شده است (مثلاً: غزل 480 = غزل 477 قزوينى؛ و غزل 482 = غزل 470 قزوينى).
* پيش از حافظ در غزل پيوسته عشق را ترنّم مىكردند. خواجو تصوّف و حكمت رابا غزل درآميخت. سلمان هم با فنّ زيبايىشناسى خود را نشان داد. حافظ مزاياى همة اين استادان را در وجود خويش جمع كرده بود. غزلهاى او - ولو به صورت مبهم - كهبه سبب فنّى ممكن نيست كه طور ديگرى باشد، ويژگىها و حوادث زمان خود را بهطور فوقالعاده به ما ابلاغ مىكند. به ويژه با آن بيان رندانه كه مىتوان گفت تقريباًمنحصر به اوست.
در اشعار خود از شراب و ميخانه بسيار زياد بحث به ميان مىآورد، تا بدان حدّ كه چون خيّام انسان را به ستوه مىآورد. برخى به مقتضاى مقام، شراب را عشق، نشئه و نماد وحدت تلقّى مىكنند، برخى ميخانه را جهان، خانقاه يا دل مىدانند، بگذاريد كهآنان به تعابير خود بپردازند، به نظر ما اين شراب، شرابى از انگورهاى مرغوب شيرازاست كه كهنه و خالص است و حافظ اين شراب را چون تسنيم و سلسبيل نوش مىكند. در شعر حافظ تنها مدح شراب نيست، ستايش «سبزك» هم آمده است (صفحة 532، قطعه 26 = صفحة 368 قزوينى). احتمالاً شاعر در آن ايّامى كه شراب ممنوع بوده به اين «روان گردان» روى مىآورده است. دنباله روى در اعتياد به باده نقش عمدهيى دارد. درمشرق زمين هرآنكس كه در هواى رندى باشد، هر حكيم كه در دام رندى بيفتد،بىترديد از الگوهاى پيش از خود تقليد مىكند. امّا عامل در اين علاقه، تنها همين نيست. كسى كه در ميان انسانهايى گير كند كه از هنر و معرفت چيزى نمىدانند، كسى كه بههيچوجه نتواند خود را اقناع كند، مخصوصاً شاعرى انديشمند چون حافظ كه درروزگارى بسيار پرالتهاب زندگى كند، ترديد نيست خواهد كوشيد كه همة آلام خود را درون قدحى ذوب كند و صراحى مى ناب و سفينة غزل را انيس و مونس خود سازد و صدر مجلس عشرت را عالىترين و امنترين جايگاه ببيند و خلاصه خود را در استغناىمستانه درپيچد
***ٍ
حتّى كسانى كه حافظ را صوفي متعصّب تلقّى مىكنند، نمىتوانند دربارة طريقت ومرشد او اطّلاعات قاطع به دست دهند. در تذكرهها نوشتهاند كه او از محضر علماىِصوفى چون شمسالدّين عبداللَّه شيرازى (772هـ/1370-1371م)، عماد فقيه (773هـ/1371-1372م) و سيّدشريف جرجانى (816هـ/1413-1414م) بهرهمند شده، و با مشايخى نظير سيّدشاه نعمتالله ولى (832هـ/1431-1432م) و باباكمال خجندى (792هـ/1486-1487م) ديدار كرده است. از ميان آنان در قبالشاه نعمتاللّه ولى كه غزلى به مطلع زير ساخته:
ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم هر درد را به گوشه چشمى دوا كنيم
غزلى ساخته و از او طلب همّت كرده است (غزل 122 صفحات 124-126 = غزل 196قزوينى). در غزلى ديگر با احترام از ابوالوفا ياد كرده است (غزل 103 صفحات 105-106بيت 878 = غزل 130 بيت 10 قزوينى). از صوفيان كهن به پيراحمد جامى نامقى(536هـ/1141-1142م)، كه با القاب پيرجام، شيخ جام و شيخالاسلام ياد مىشد،اظهار احترامى مىكند (غزل 3، صفحات 3-4 بيت 4 = غزل 7 بيت 8 قزوينى).
طبعاً ابراز احترام به صوفى اخير غيابى است. نمىدانيم كه آيا وي به يكى از آن ديگرانانتساب جسته است؟ حافظ كه مىگويد راه حقيقت را بىهمرهى خضر نمىتوان پيمود وحال و هواى تصوّف بر انديشة او حاكم است، غيرممكن است كه به يكى از مشايخروزگار خود انتساب نجسته باشد.
سودى در شرح بيت:
غلام همّت دُردى كشان يكرنگم نه آن گروه كه ازرق لباس و دل سيهند
(بيت 1076 = غزل 201 بيت 7 قزوينى)
در غزلى به مطلع:
شراب بىغش و ساقى خوش دو دام رهند
كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
(غزل 125 صفحة 128 = غزل 201 قزوينى)
مىنويسد كه حافظ مريد محمود عطّار بوده، منظور او از «گروه ازرقپوش»، شيخ حسن ازرقپوش است كه خود و مريدان وى معارض حافظ بودند (جلد 1، صفحة 403).
در غزل:
روشنى طلعت تو ماه ندارد پيش تو گل رونق گياه ندارد
(غزل 182 صفحات 183-184 = غزل 127 قزوينى)
در شرح بيت:
رطل گرانم ده اى مريد خرابات شادى شيخى كه خانقاه ندارد
افزوده است كه در اينجا هم منظور از شيخ بدون خانقاه، محمودعطّار است كه خانقاهنداشته و با عطّارى يعنى فروش عطر گلسرخ و ديگر موادّ خوشبو امرار معاش مىكردهاست (جلد 1، صفحة 476).
در غزلى به مطلع:
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق ميكده از درس و دعاى ما بود
(غزل 130 صفحات 186-187 = غزل 203 قزوينى)
در شرح بيت:
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حكايتها بود
(بيت 1186 = بيت 8 قزوينى)
مىنويسد: در مناقب خواجه نوشتهاند كه «نسبت خرقة خواجه شمسالدّين محمّدحافظ شيرازى به پير ارشاد و بيعت او به شيخ محمود عطّار شيرازى است كه مشهوراست به پيرگلرنگ و او مريد شيخ عبدالسّلام است و او مريد شيخ فخرالدّين احمد ولدشيخ روزبهان بقلى و او خرقه از پدر خود شيخ شطّاح دارد، واللَّه اعلم.» (جلد 1، صفحة480). دريغ كه سودى ننوشته است كه اين مطالب را از كدام كتاب مناقب برداشته، كتاببه چه كسى تعلّق داشته و در چه زمانى تأليف شده است، در اين باب هيچ مطلبى نگفتهاست. سودى در سال 1000هـ (1591-1592م) وفات يافته است. در نجف اقامتكرده، از محضر بسيارى از علما بهرهمند شده است (جلد 1، صفحات 555-556)، بعضىابيات را بسيار دقيقتر از فارسىزبانان تحليل كرده است (جلد 1، صفحات 654-655). در ميان غزليّات، آنهايى را كه از حافظ نبودهاند، با نظرى صائب يافته، حتّى گويندگان آنها را معيّن كرده است. همانند ديگر شارحان به تأويل نپرداخته، بررسى جدّى انجام داده است. اگر همة اين نكتههاى مثبت مدّنظر قرار گيرد و توجّه شود كه اين كتاب مناقب، طبعاً پيش از زمان وى نوشته شده و متن آن به زبان فارسى بوده، درباره قدمتِ روايت و حتّى صحّت آن مىتوان نظرى ابراز داشت. به نظر ما هيچ دليلى موجود نيست كه نتوان اين روايت را باور كرد. سودى كه مىگويد حافظ از خلوتيّه بوده، روشن مىكندكه مرشد او پيرگلرنگ هم خلوتى بوده است (جلد 2، صفحة 424، غزل 408 صفحات406-405 = غزل 382 قزوينى). حافظ در بسيارى از اشعار خود قلندران و قلندريّه را مىستايد. احتمالاً پيرگلرنگ كه خانقاه ندارد يك شيخ قلندرى است و يا قلندريّه راپذيرفته است. اساساً دشوار است حكم شود كه سودى كه قيد كرده است اين شخص ازخلوتيّه بوده، منسوب به پير ابراهيم زاهد گيلانى (705هـ/1305-1306م) بودهاست، يا عمر خلوتى (800هـ/1397-1398م) كه خلوتيّه را به صورت طريقتدرآورد و يا خلوت را به عنوان اساس سلوك پذيرفت و «پير» شناخته شد. پيش ازتأسيس اين طريقت به وسيلة عمر خلوتى، صوفيانى بودند كه خلوت را اساس سلوك قرارداده بودند. احتمالاً پيرگلرنگ هم يكى از آنان بود. با عنايت به شيوة بيان رندانة حافظ وآزاد بودنِ گهگاهِ او از همة قيود، او و مرشد او را نه وابسته به طريقتى چون خلوتيّه كه قيود و شروطى بسيار چون خلوت، اسما، ذكر و تاج دارد، بلكه به قلندريّه نزديكترمىبينيم كه حافظ دوستشان دارد و آنان را مىستايد.
امّا بايد اين نكته را هم علاوه كنيم كه ما حافظ را صوفيى نمىبينيم كه كاملاً وابستة اساسهاى تصوّف باشد. او نه مانند حكيم سنايى، عطّار و مولانا جلالالدّين رومى صوفى پرجوش و خروش و نه مانند عبيد زاكانى يك ملحد است...4 به اقتضاى حال ازروزگار شكوه كرده، دردهاى خود را بر زبان آورده، حتّى لزوم آن را احساس كردهاست كه در اين عالم خاكى كه آدمى به دست نمىآيد، بايد از نو عالمى ديگر و آدمىديگر آفريد (غزل 452، صفحة 482 بيت 4074 = غزل 470 بيت 7 قزوينى). حتّى پيچ وتاب او با ترديدهاى پرمغز (غزل 33، صفحات 36-37 بيت 295 و 297 = غزل 65 بيت 2 و 4قزوينى)، تصميم او بر اينكه تا نقد هست به نسيه نبايد قانع بود (غزل 34، صفحه 37 بيت304 = غزل 79 بيت 3 قزوينى) در اشعارش بازتاب دارد. خلاصه، تصوّف حافظ وسيلهيىاست اكثر اوقات براى آرام كردن خود، تشر زدن بر زاهدان و سر به سر گذاشتن بارياكارى آنان، و پناه بردن به استغناى رندانهيى كه از دل برخاسته است. شاعركه توصيه مىكند در موسم بهار دفتر اشعار بخواه و راه صحرا درپيش بگير، اين موسموقتِ نشستن در مدرسه و بحث كشّف و كشّاف5 نيست (غزل، 26 صفحه 28 بيت 231 = غزل 44 بيت 2 قزوينى)، به صوفى هم سفارش مىكند كه گلى بچيند و خرقه خود را به خارببخشد و زهد خشك خود را بر مى خوشگوار بدهد، بحثهاى صوفيانه را به نواىچنگ و تسبيح و طيلسان را به مى و ساقى نثار كند (غزل 279، صفحه 277 بيت 2335-2336 = غزل 279 ابيات 1 و 2 قزوينى). آماده است كه مباحث صوفيانه را به بازار خرافات ببرد و خرقه بسطامى را با باده عوض كند (غزل 374، صفحه 371 بيت 3113 = غزل 373 بيت 2 قزوينى). چون قدحِ لاله پر از مى شد، حافظ كه از جان دوستدار حيات ولذّت است، بىدرنگ به ساقى مىگويد: «ساقى بيا تا كى بايد به طامات مشغول شويم و تاچند بايد به خرافات بپردازيم» (غزل 477، صفحه 487 بيت 4117 = غزل 429 بيت 1 قزوينى). پافشارى مىكند كه به جاى تأمّل در آفرينش و راز نهفته در آن و انديشيدن درآغاز و انجام جهان، از مطرب و مى بايد سخن گفت زيرا هيچكس تاكنون با دانايى اينمعمّا را نگشود و بعد از اين هم نخواهد گشود (غزل 8، صفحه 9 بيت 73 = غزل 3 بيت 8قزوينى). درواقع حافظ را صوفى متعصّب پنداشتن و حتّى چنانكه بعضى مىگويند او را فردى انگاشتن و پذيرفتن كه او حقيقت را با زبان مجاز بيان مىكند و همه كلمات شراب و معشوق را كه در اشعار او موجود است، تاويل كردن، بيش از حد سادهدلى است. چنان نيست كه حافظ از تصوّف بحث نكرده باشد،بعضي غزليات او كاملا صوفيانه است، امّا تصوّف را هرگز با زبان مجاز بيان نكرده است، نظرهاىخود را در اين باب آشكارا بر زبان آورده است. حافظ كهصميمىتر از آن است كه به شيوة نهفته و پوشيدة بيان ميل كند و شراب و عيش نهان راكارى بىبنياد مىداند و بر زبان مىآورد (غزل 167، صفحات 168-169 بيت 1418 = غزل100 بيت 1 قزوينى)،چقدر عجيب است كه برخى به تعبيرات غريب افتاده و گفتهاند كه از «مى دوساله» نمىدانمفلان چيز و از «محبوب چارده ساله» حضرت محمّد(ص) را قصد كرده است. چاردهساله... يعنى چهاربار دَه، يا چهار دَه كه چهل مىشود... حضرت محمّد(ص) در چهلسالگى به پيامبرى مبعوث شده است و مقصود حافظ از «محبوب چارده ساله» همينبوده است! به ثقةالاسلام نورى (در گذشتة 1320هـ/1902-1903م) از مجتهدان دورة اخير در ايران اين توضيح را عرضه كردند و نظر او را پرسيدند. ملاّنورى با نظرىكاملاً صائب گفت: «مى دو ساله، شراب خالص كهنه، محبوب چارده ساله هم محبوبچارده ساله است، حافظ چيزى جز اين را بيان نكرده است (قصصالعلما، بخش دوم،صفحة 175). در زمان سلطان سليمان قانونى، شيخالاسلام ابوالسّعود در يكى از فتاوىخود نوشته است: «در مقالات (يعنى مقولات = اشعار) حافظ اكثر حِكَم ذائقه و نكتفائقة غيبى حقاً واقع شده است. امّا در تضاعيف آن خرافات بيرون از شريعت شريفهآمده است. مذاق صحيح آن است بيتى را از بيت ديگر فرق گذارند، سمّ افعى را ترياقنافع نپندارند...» (كشفالظنون، جلد 1، بند 784).
خلاصه، به نظر ما تصوّف حافظ در مرحلة دوم هم نيست. اساساً در آن عصر در حالو هواى صوفيانه بودن و به يكى از مشايخ بزرگ انتساب جستن رايج بود و طبيعى استكه حافظ هم نتوانسته است خود را از اين اصل رايج و اين عادت شايع رها كند. تصوّفهم كه نهايتاً رهاسازى انسان از قيود گوناگون را به عهده گرفته است، نتوانسته است روحآزادة او را مقيّد كند. طرح مسائل پرطول و تفصيل درباره مذهب حافظ را كه داراى چنينمشربى است، غيرضرورى مىدانيم. او به هنگام سرودن بيت زير:
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود
زهرچه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است
(غزل 21، صفحه 22 بيت 179 = غزل 37 بيت 2 قزوينى)
انديشه آزاد و انسانى خود و آزادگى روح خود از هر بندى را بيان كرده است. رباعىزير كه شاه سنجان (ركنالدّين محمود) دربارة قطبالدّين حيدر سروده است:
رندى ديدم نشسته بر خشك زمين نى كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
نى حق، نه حقيقت نه طريقت نه يقين ندر دو جهان كه را بُوَد زهره اين؟
(حبيبالسّير، جزء سوم از مجلد دوم، صفحة 76)
به گمانم دربارة حافظ هم صدق مىكند. حافظ كه از سعدى، رياضى، نزارى، عضدالدّين، شمسالدّين محمود، عراقى، ظهيرفاريابى، جلال، افتخار دامغانى6 و بسيارى ديگر از شاعران متأثر شده، اگرچه در قبال همهآنان به نظيرهسازى برخاسته، امّا در شيوه بيان به ويژه از خواجو و سلمان پيروى كرده ومضامين آنان را بر زبان آورده است. در اينجا اشاره خواهيم كرد خيّام هم بر حافظ تأثيرعظيمى داشته است. هنگامى كه حافظ از باده و قدح سخن مىگويد، انسان پيوسته خيّامرا به خاطر مىآورد و در بسيارى از ابيات او مضامين رباعيّات خيّام را مىيابد. مسلّماست كه حافظ با رباعيّات خيّام بسيار مأنوس بوده است. مرحوم پروفسور براون درتاريخ ادبى ايران به نقل از شعرالعجم شبلى نعمانى كه به زبان اردو نوشته است، نمونههاىبسيار جاندارى آورده است كه همانندىهاى موجود ميان حافظ، خواجو و سلمان رانشان مىدهد. سيّدعبدالرحيم خلخالى هم در پيشگفتار خود بر ديوان حافظ، اشعار مربوط به ديگر شاعران را كه به ديوان حافظ راه پيدا كرده با مطلع اشعار شاعران پيش ازحافظ يا معاصر با او را كه از نظر وزن و قافيه شباهتهايى دارند، قيد كرده است (كح -له). ما را بيش از اينان تأثير حافظ بر ادبيات كلاسيك ترك جذب مىكند، لذا به ويژهروى اين نكته كمى درنگ خواهيم كرد:
تأثير حافظ در ادبيات ترك بسيار پردامنه و بسيار مداوم بوده است. به هنگام بررسى بسيارى از شاعران كلاسيك ادبيات ما، مطلقاً لازم است كه آنان را با حافظ مقايسه كنيم.مخصوصاً در سدههاى 14 و 15 تأثّر از حافظ تقريباً ماهيّتى ترجمهگونه عرضه مىكند.اين مسئله در «شيخى» بسيار بارز است. نمونههايى از ديوان شيخى را كه بر سبيل اتّفاق ازنظر گذراندهايم، نتايج آشكار آن را به ترتيب قيد مىكنيم:
حافظ:
جز آستان تو ام در جهان پناهى نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهى نيست...
عنان كشيده رو اى پادشاه كشور حسن
كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز كه بر من به برگ كاهى نيست
غلام نرگس جمّاش آن سهى سروم
كه از شراب غرورش بهكسنگاهى نيست...
(غزل 24، صفحه 26، ابيات 1، 7، 4، 5 = غزل 76 همان ابيات، قزوينى)
شيخى:
قپوندان ئوزگه بولونمادى چون پناه بكا
اوش ايشيگون توزودور يينه سجدهگاه بكا
نظر حقيره قيل اى پادشاه حسن و جمال
كه رحمتك گونيدور ساية اله بكا
دين ايمدى دانه حسنك كه عمر خرمننى
دگل يقارسه جفاك اودى برگ كاه بكا
فغان كه نرگس مستى بو سرو لاله رخك
ايچوب شراب غرور ايلمز نگاه بكا
(36)
حافظ:
خفته بر سنجاب شاهى نازنينى را چه غم
گر زخار و خاره سازد بستر و بالين غريب
گفتم اى شام غريبان طرّه شبرنگ تو
درسحرگاهانحذركنچونبنالداينغريب..
(غزل 13، صفحات 14-15 ابيات 3 و 7 = غزل 14 همان ابيات، قزوينى)
شيخى:
شاهگلرخفرشدولتدهخبرداراولامى
ياستانوبدوشنديغندنخاكايلهخاراغريب...
زلفنىشامغريبان گوردو شيخى دولاشوب
قالدىييلّارديمدىبيرگونكهمسكينيا غريب
(ب38)
حافظ:
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مىآيد
كه زانفاس خوشش بوى كسى مىآيد...
دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است
گوبران خوش كه هنوزش نفسى مىآيد
خبر از بلبل اين باغ مپرسيد كه من
نفسى مىشنوم كز قفسى مىآيد
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست
اينقدر هست كه بانگ جرسى مىآيد
يار دارد سر آزردن حافظ ياران
شاهبازى به شكار مگسى مىآيد
(غزل 188،صفحات 191-190،ابيات 1، 7، 8 ،5 و 9 ، قزوينى ندارد، خانلرى، غزل 235)
شيخى:
ئولمه گوكل فراق ايله عيسى نفس گلور
يانمه جگر فغان ايله فريادرس گلور
اول عزّت ايسّى خواجه يه آيدون كه وقتدور
خسته قولون صورار كه داخى نفس گلور
جان بلبلى تفرّج ديدار قيلماسه
فردوس بوستانى گؤزيمه قفس گلور
بيلمز كيمسنه قافله دوستدان خبر
گه گه بودور قولاغيمه بانگ جرس گلور
اى شيخى قو بوپشّهيى شهبار قيل شكار
سيمرغ همّت اولانه عالم مگس گلور
(آ43)
حافظ:
هر نكتهيى كه گفتم در وصف آن شمائل
هركو شنيد گفتا لله درّ قائل
تحصيل عشق و رندى آسان نمود اوّل
جانم بسوخت آخر در كسب اين فضايل
حلّاج بر سردار اين نكته خوش سرايد
از شافعى مپرسيد امثال اين مسائل
گفتم كه كي ببخشى بر جان ناتوانم
گفت آن زمان كه نبود جان در ميانه حائل...
در عين گوشهگيرى عشقم ز ره بينداخت
اكنون شدم چومستان بر ابروى تو مائل...
اىدوست دستحافظ تعويذ چشم زخمست
آيا بود كه بينم در گردنت حمائل
(غزل 307، صفحات 36-305 ابيات 1، 2، 4، 3، 6 و 8 = غزل 307 ابيات مختلف قزوينى با اختلاف)
شيخى:
پرّى صفت نه يوزدور بوشكل و بوشمائل
كه اولور گورن كيشى نينالبتّه عقلى زائل
تحصيل علم عشقى آسان بيلردوك اوّل
عمرآخراولدىاولماز حاصلبوخوشفضائل
عقدنده صا چلارينك مشكل حسابه گلمز
عقل وقياس اليله حلّ اولماز اومسائل
ديديمكه جانسنيكله بىپرده صحبت ايستر
آيدور بوشرط ايله كم اولمايه جسم حائل
باد صبا بويوندان سروه خبر يترميش
اول معتدل هوا يه جان ايله اولدى مائل
لوحينده سينه سينك يوزدعوت اوقويايدم
هيكل يرينه بيركز قيلسا قولون حمائل
قوّالِ مجلس شه شيخى سؤزونى آيدور
كيم قوپدى هر طرفدن للّه دّر قائل
(ب63)
* احمد پاشا 7 هم از حافظ بهرهمند شده است. اينك چند نمونه:
حافظ:
بس غريب افتاده است كه مور خطّت گرد ماه
گرچه نَبْوَد در نگارستان خطِ مشكين غريب
اى كه در زنجير زلفت جاى چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشكينبر رخنسرين غريب
(غزل 13، صفحات 15-14، ابيات 6 و 4 = غزل 14 همان ابيات قزوينى با اختلاف)
احمد پاشا:
خطّ مشكين دوشسه حدّنده نگارين تان دگل
چون نگارستاندا اولماز خطّ عنبرسا غريب
زلفى يوزنده غريب اولمازمى يارك كيم اولور
دامن گلده طراز سنبل رعنا غريب
(ب49)
*
حافظ:
گر چنين جلوه كند مغبچة بادهفروش خاكروب در ميخانه كنم مژگان را
(غزل 6، صفحة 7 بيت 3 = غزل 9 بيت 2 قزوينى)
احمد پاشا:
بوقانلوياشيم يولّارينه آب زن اولوب
كپريكلريم ايشيگينه جاروب اولاجقدر
(آ49)
حافظ:
روضة خلدبرين خلوت درويشانست
ماية محتشمى خدمت درويشانست...
(غزل 23، صفحه 25 = غزل 49 قزوينى)
احمد پاشا:
جنّتك قاپوسيدورخلوتى درويشانك
ير و گوك تاپوسيدور خدمت درويشانك
(آ70ـ ب70)
*
حافظ:
منم كه گوشة ميخانه خانقاه منست دعاى پير مغان ورد صبحگاه منست...
(غزل 41 صفحة 44 = غزل 53 قزوينى)
احمد پاشا:
منم كه ميكدة عشق خانقاه منست رموز جام جم اسرار بزمگاه منست...
(آ110)
حافظ:
زبان خامه ندارد سرِ بيانِ فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق...
(غزل 302، صفحات 300-301 = غزل 297 قزوينى)
احمد پاشا:
زبان خامه جگر سوزد از بيان فراق به دوستان چه نويسم زداستان فراق
(ب110)
حافظ:
اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو
زينت تاج و نگين از گوهر والاى تو...
(غزل 412، صفحه 301-300 = غزل 410 قزوينى)
احمدپاشا:
اى قباى ناز و عشوه راست بر بالاى تو
كز كلاه عافيت خاك رهِ سوداى تو...
(آ111)
پينوشت ها:
1) در نسخة مرحوم قزوينى: «اثنى و تسعين و سبعمائه» آمده است (صفحة قح) - مترجم. // 2) البتّه اين نظر مولّف تذكرة ميخانه است - مترجم. // 3) اين بخش با تغيير اندك و تبديل «جرترود» به «گرترود» از تاريخ ادبى ايران، ادوارد براون، ترجمة مرحوم علىاصغر حكمت، ص 389-390 نقل شده است. // 4) تعبيرى است كه مرحوم مؤلّف بهكار برده، بهاحتمال زياد سهوالقلم است - مترجم. // 5) نام اين كتاب در كشفالظنون فقط به لفظ «الكشف» مذكور شده نه كشفِ كشّاف، به هرحال الكشف عنمشكلات الكشّاف شرحى يا «حاشيهيى بوده است بر كشّاف معروف زمخشرى تأليف سراجالدّين عمربنعبدالرحمن فارسى قزوينى متوفى در 745هـ از معاصران دوران جوانى حافظ» (يادداشت مرحوم قزوينى درزيرنويس صفحه 397). // 6) معلوم نشد مقصود از شمسالدّين محمود، جلال، عضدالدّين و افتخار دامغانى كه حافظ از آنان متأثرشده است، كدام شاعرانند. // 7) احمد پاشا از شاعران دورة سلطان محمّد فاتح و معلّم آن سلطان بود. بىاختيار از شاعران ايران تقليدمىكرد. بعضى اشعار او ترجمه از فارسى است (قاموسالاعلام، شمسالدّين سامى، جلد 1، صفحة 795).


