از حماسه پهلواني تا حماسه عرفاني

PDF چاپ نامه الکترونیک

از حماسه پهلواني تا حماسه عرفاني

هانري كربن
ترجمه انشاء الله رحمتي
بخش پنجم(پاياني)

در چندين شماره اخير نشريه ، شرح كربن بر رساله عقل سرخ سهروردي را خوانديم. سهروردي در اواخر رساله حكايت سيمرغ و زال و نبرد رستم و اسفنديار را نقل مي كند. سيمرغ در نوشته سهروردي رمز رب النوع انساني ، فرشته انسانيت است و اين معنا در شرح كربن با وضوح هرچه تمام تر تبيين مي شود. سيمرغ هادي  و حامي سالك است و اين حمايت در حكايت كودكي زال نمايان است. زال وقتي از مادر بزاد رنگ  روي و موي سپيد داشت . اين سپيدي نشانه اصل ملكوتي او بود. اين كودك نمي توانست بدون ياري سيمرغ در ظلمت اين عالم دوام بياورد، از اين روي سيمرغ او را در زير پر گرفت. و اين نماد حمايت رب النوع انساني در حق آدمي زادگان است . اما اين فرشته بشريت ما را فقط در حيات اين جهاني ياري نمي دهد بلكه ناجي آدمي در رهايي از ظلمت  دنيوي است. اين رهايي  به مدد نوعي مرگ خلسه آميز ، بيرون شدن از عالم بدون گذشتن از آستانه مرگ دست مي دهد. در اين مرگ در حال خلسه، سالك از اين عالم غيبت مي گزيند و زنده از دنيا بيرون مي شود ( همانند آنچه در مورد كيخسرو، روي داد) . ودر تاويل سهروردي اين مرگ در حال خلسه به كمك سيمرغ نصيب اسفنديار شده است. زيرا مرگ اسفنديار در اثر پرتو پر سيمرغ بود و نه در اثر پيكاني كه از كمان رستم در ديده او نشست. در حقيقت حمايت سيمرغ  دو نيمه دارد، كه يك نيمه اش در قالب حمايت سيمرغ از زال و نيمه ديگرش در قالب حمايت او از اسفنديار به تصوير كشيده اند. در قسمت قبلي (بخش چهارم) ماجراي هبوط نفس كه در قالب تمثيل ولادت زال معرفي شده است، مورد تفسير قرار گرفت. در آنجا حكايتي شبيه حكايت زال را در يك رمانس روستايي با عنوان دافنيس و كلوي به اجمال معرفي كرد و در اينجا با ذكر نمونه ديگري بحث را پي مي گيرد.
نمونه دوم رمانسي در ميانه رساله سهروردى و رمانس يونانى را در رمانس‏هليو?دوروس مى‏توان يافت؛ هليودوروس احتمالاً مرد عربى بود كه درسده سوم ميلادى مى‏زيست. اين بار، بحث‏مان درباره يك رمانس عرفانى‏مرتبط با آئين هليوس1 ، يك دين خورشيد پرست، است؛ همانند خود رمانس كه‏جامع و جمع‏بندى مطالبى است كه در رمانس‏هاى ديگر به افتخار ايسيس يا ميترا آمده است اين دين نيز جامع ديگر اديان جهان باستان است. در اين رمانس، چاركليا2 ، دختر‌هايداسپس،3 پادشاه حبشه، با رنگ و روى كاملاً سپيد به دنيامى‏آيد. اين علامت، درست همان علامتى است كه در مورد موى سپيد زالِ‏نوزاد، ديده مى‏شود. مى‏خوانيم كه مادرش در زمان باردارى، صورت اندرئومدا5  را مشاهده كرد و آن دختر كاملاً شبيه همان ايزد بانو بود. در ضمن مادر، همانندسام، پدر زال، از اين امر هراسان شد. چرا اين كودك كه بايد سياه پوست مي بود، همانند ديگران نيست؟ آيا اين‏باعث نمى‏شود تا در حلال زادگى‏اش ترديد و حكم اعدام مادرش را صادر كنند؟ به همين دليل مادرش، پرسينا، تصميم مى‏گيرد كه كودك را (همانند دافنيس وزال كه «به صحرا انداخته شده بودند») «به صحرا بيندازد». در ضمن، غافل نيست ‏از اينكه مقدارى جواهرآلات و از جمله پارچه اي منقوش به خطوط هيروگليف، توشه راه كودك سازد، در اين پارچه، مادر اصل و نسب دخترش را بيان داشته و به وي تأكيد كرده بود كه هرگز اين را فراموش منما و براين اساس زندگى كن. در ادامه به همين مضمونِ «نامه» باز خواهيم گشت. در اينجا بايد يادآور شوم كه آندرئومدا، كه به صخره زنجير و ازقرار ظاهر بي هيچ دفاعى تسليم اژدها شده است و پرسيوس از آنجا نجاتش خواهد داد، همانا رمز پسوخه [يا نفس] است كه اين نيز به صخره‏ ‏زنجير شده است. بدين سان، چاركليا، همان آندرئومداى نوين (همانند زال نوزاد)، تجسم تقدير هر نفس بشرى پرتاب شده به اين عالم و محبوس شده در آن است كه در اينجا تبار الهى‏اش را فراموش مى‏كند ليكن پس از تشرّف [يا ورود به طريق] دوباره‏ بدان واقف خواهد شد. وطن حقيقى‏اش، سرزمين عرفانى خورشيد، «مشرق»، است‏ و بايد همه تلاش‏هايش مصروفِ بازگشت به اين سرزمين شود.[37] پس درحقيقت اين همان «مشرق/ اشراق» به معناى مورد نظر سهروردى است. به علاوه ‏غايتى است كه در «رساله عقل سرخ» براى مريد تعيين شده است و در پايان«قصة الغربة الغربيه» و در پايان «نغمه مرواريد» در اعمال توماس (زير، فصل 6) محقّق خواهد شد.
بى ترديد، علاوه بر اينها نمونه‏هاى ديگرى از حضور قهرمانان ايرانى در رمانس‏هاى عرفانى يونانى، موجود است.[38] نمونه‏هايى كه هم اينك با هدف‏ سامان دادن داستان ولادت زال ذكر شد مؤيد معناى پنهان رساله است كه‏ سهروردى، عارف را به رمزگشايى از آن دعوت مى‏كند. همچنين اينك زمينه براى ‏فهم معناى نهان مرگ اسفنديار، به عنوان نيمه ديگر حكايت، فراهم است. حمايت از نفس افكنده شده به اين دنيا و رهاندنش از آن، هر دو، كار سيمرغ است. مورد نخست، [يعني موضوع حمايت سيمرغ از نفس] در داستان ولادت‏زال آشكاراست، اما مورد دوم، يعنى رهايى دادنش، در ديگر مقاطع زندگى زال‏ به رغم وعده سيمرغ، چندان آشكار نيست. يا به عبارت بهتر، با توجه به مقاصد سهروردى، اگر درست است كه سيمرغ به يارى دادن زال ادامه مى‏دهد، ولي ‏منتفع شوندگان [از اين] حمايت، فقط به ظاهر زال و فرزند اويند. به واقع، به‏ معناى حقيقى كلمه، كس ديگرى يعنى اسفنديار جوان از اين حمايت بهره‏مندخواهد شد؛ اسفنديار در پايان نبردي قهرمانانه، در يك شهود برتر سيمرغ كه خود سيمرغ بامداخله زال سامان خواهد داد، كشته مى‏شود.6 بالاتر از همه اينكه نبايد فراموش‏كرد كه معناى عرفانى «هلاك شدن»، هميشه مرتبط با عالم ديگر است. آدمى ‏نسبت به دنيا «هلاك نمى‏شود» زيرا دنيا دقيقاً به معناى «هلاك شدن» نسبت به عالم حقيقى است. همانطور كه سيمرغ نمى‏گذارد آن كودك داراى موى نورانى [يا سپيد موي، يعني زال]، «هلاك شود»، همينطور نخواهد گذاشت كه اسفنديار «هلاك شود»، گو اينكه‏ممكن است براى [اهل] عالم ظاهر اينگونه بنمايد. در حقيقت اين رستم است كه‏هلاك مى‏شود. تأويل سهروردى از اين حكايت شاهنامه، اينگونه است.
براى فهم اين معنا بايد حداقلى از مطالب سنتى معمول در اين باره را يادآور شوم. از سويى زال ابزار حمايتى سيمرغ را كه در زمان جدايى‏شان‏به وى داده بود و آن پر سيمرغ بود پيش خود نگه داشت. به هنگام گرفتاري يا خطر فقط كافى بود قسمتى از آن پر را آتش بزند تا «آن موجود شكوهمند ظاهر شود».اما، از سوى ديگر سنت دينى زردشتى هميشه در خصوص زال و فرزندش،رستم نامور، مهر سكوت بر لب نهاده است زيرا هيچ يك علناً مشتاق به قبول‏ موعظه زردشت نبودند. در عوض اسفنديار جوان، نمونه كامل عيار7 فتوت آئين زردشتى است. برطبق سنت حماسى عللى كه منجر به‏مرگ اسفنديار شد شخصيت پدرش، شاه گشتاسب (دراوستا، و شتاسپه) را مشخصاً تحت الشعاع قرار مى‏دهند. شاه گشتاسب او را به انجام وظايفى‏دشوارتر و دشوارتر واداشت تا بدين وسيله زمان انتقال قدرت شهرياري به فرزندش‏را كه وعده داده بود، به تأخير بيندازد.[39] بدين سان، اسفنديار در نهايت ناگزيرشد شرايط محالى را براي رستم، پهلوانِ شوريده عليه دين جديد قرار دهد (يعنى‏ ‏راضى نبود جز به اينكه رستم را دست بسته به دربار شاه گشتاسب برگرداند).8 پس از آنكه رستم به هر وسيله ممكن براى حل و فصل قضيه متوسل شد ولى ‏اسفنديار هيچ راه حلى را نپذيرفت، هر دو تصميم گرفتند با نبرد تن به تن به جنگ خاتمه دهند. نتيجه نبرد فقط مى‏توانست غم‏انگيز [يا تراژيك] باشد.9 اگرچه رستم دلير متأسف است از اينكه بايد با پهلوان جوانى كه خود تحسين‏اش مى‏كند، بجنگد، احساسات هر دو طرف كاملاً جوانمردانه است. نبرد به ضرر رستم پيش مى‏رود. نمى‏تواند حريف را شكست دهد. رستم كه سخت مجروح شده است، در آستانه‏تسليم شدن قرار دارد. در آن موقع، بر طبق روايات سنت حماسى، پدرش زال از سيمرغ يارى مى‏خواهد. سيمرغ ظاهر مى‏شود، زخم‏هاى رستم را درمان ‏مى‏كند و مى‏گويد مصالحه بهترين تدبير اين نبرد است. يقيناً سيمرغ قادر است رستم را به پيروزى برساند، ولى رستم بايد بداند كه هر كس جان اسفنديار را بگيرد، نه در اين سرا و نه در سراي باقي روي سعادت نخواهد ديد.10 رستم نمي تواند اين بهاي گزاف را بپردازد،(4) سيمرغ، زال را شب هنگام به سواحل چين برد و امر كرد شاخه اي از‏ درخت گز را به صورت دوپاره پيكان در آورد.
سهروردى به اين داده‏هاى اقتباس شده از سنت رزمى واقف است. اما در رساله او مطالبى از منابع ديگر مطرح مى‏شود؛ در آن رساله پير به مريد مى‏گويد اين مطلب را از شخص سيمرغ آموخته‏ام؛ بنابراين مى‏توان گفت منظور اين است ‏كه در اينجا نوعى استحاله گذشته، نوعى «ساختار شكنى تاريخ» به وقوع پيوسته‏است. بدين ترتيب ظاهراً سيمرغ هر مشكلى را براى زال، دست پرورده خويش ‏چاره مى‏كند، پسرش ، رستم را از مرگ « تن» مي رهاند و پيروزي مرگ در خلسه در هيات شكست ظاهري را براي اسفنديار تضمين مي كند و اين تضمين به گونه?اي است كه با عنايت سيمرغ فصل الختامي عرفاني براي حماسه پهلواني ايران فراهم مي شود. با مقايسه ساده داده‏ها مى‏توان ‏ترجيع بند «زنده‏ [يا زنده‏نمايى]» را كه از طريق تأويل عرفانى محقق شده ‏است، درك كرد. در حكايات پهلوانان گفته‏اند كه اسفنديار فقط از ناحيه چشم ‏آسيب‏پذير بود. بنابراين رستم  زخمي كاري به چشمانش وارد مي آورد. اما اينك، معناى اين آسيب پذيرى ارتقاء يافته و دلالت بر شهود باطنى دارد، به‏ اين معنا كه او اينك قادر است از شهودى باطنى برخوردار باشد به گونه‏اى كه در خلسه?اي متعالى، رشته پيوندش را از اين زندگى بگسلاند.
اينك به نظريه آينه‏ها و تجليّات در «حكمت اشراقى» اشاره مى‏كنم. در آنجا شيخ اشراق به توصيف چيزى مى‏پردازد كه مى‏توان  قوانين باطنى ‏نورشناسى باطني  يا شرايط ادراك شهودى اش ناميد. ممكن است يك صورت فوق ‏محسوس از عالم مثال، «مظهرى» بر سطوح مشخصى كه داراى اوصاف ‏آينه‏سان‏اند، داشته باشد. يقيناً اين صورت، حالِّ در آينه نيست. اين صورت نه «حلول مى‏كند» و نه به نحو ديگرى در آن جاى دارد. در حقيقت «به طور معلّق»، در آن حضور دارد، همانطور كه صورت شخصِ روبروى آينه، در آينه حاضر است؛ به‏علاوه به ادراك حواس ظاهرى در نمى‏آيد بلكه با قوه خيال ادراك مى‏شود.[40]  نشانه‏هايى كه پير تمثيل مورد بحث ما به دست مي دهد و همين ها توجيه تصميمات زال اند،‌در اينجا به وضوح مي پيوندند. «سيمرغ را آن ‏خاصيت است كه اگر آئينه‏اى يا مثل آن برابر سيمرغ بدارند، هر ديده را كه در آن‏ نگرد، خيره شود» (ص 234) (بايد يادآور شد كه كيخسرو جام گيتى نما را در اعتدال بهارى، آن زمان كه هدهد به ترك آشيان خود بگويد و سيمرغ شود، در برابر آفتاب مى‏داشت). به همين دليل «زال جوشنى از آهن بساخت‏ چنانكه جمله مصقول بود و در رستم پوشانيد و خودى مصقول بر سرش نهاد وآئين‏هاى مصقول بر اسبش بست». در حين نبرد، وقتى «اسفنديار را لازم بود در پيش رستم آمدن، چون نزديك رسيد پرتو سيمرغ بر جوشن و آئينه افتاد. ازجوشن و آئينه عكس بر ديده اسفنديار آمد، چشمش خيره شد، هيچ نمى‏ديد. دو پاره پيكانى كه از چوب درخت گز بود زخمى كارى به ديدگانش وارد آورد. پنداشت كه چشمانش مجروح شده است زيرا دو پاره پيكان را ديد». آنچه ‏اسفنديار با چشمان شهود باطنى‏اش ديد، دو پر سيمرغ بود.
همانطور كه قبلاً در قالب «حكايت جام» گذشت و اينك در اين حكايت آنجا ‏كه [گويى] مؤلف بانگ مى‏زند: «من در اين داستان بودم»[يا«اين داستان من است»] مشهود است، ما نيز خود را در يك موقعيت حكايت، در موقعيت يك حكايت عرفانى مى‏يابيم كه در آن از روايت، مروى و راوى، يك وحدت سه وجهى، يك واقعيت بى همتا، شكل مى‏گيرد. به بيان دقيق‏تر، اين وحدت سه وجهىِ حكايت در پايان تمثيل شكل گرفته ‏است آنجا كه پير به مريدش مى‏گويد: «اگر خضر شوى از كوه قاف آسان توانى‏ گذشتن». در اين صورت خود عارف همان تاريخى است كه‏ روايت مي كنند. او يكى از سيمرغ‏هاى عديده‏اى است كه رساله ما از آن سخن گفت، يعنى چونان يكى از سي-‌ مرغ حماسه سترگ عطار است. اين‏ چيزى است كه معناى عرفانى مرگ اسفنديار ناظر به آن است. سيمرغ كه آشيانه ‏برسر طوبى، در قله كوه قاف، دارد، «وجه» الهى است كه خود را به انسان نشان مى‏دهد و درعين حال «وجه» باقى [يا فنا ناپذير] خود انسان، همان امام، همان فرشته وجود انسان است. در اين مواجهه روى در روى، آن دو وجه منعكس كننده يكديگر و در تعامل با يكديگرند. آدمى مى‏تواند بر اين شهود پيش دستى كند. ولي  بدون عبور از اين آستانه،رفتن به فراسوي آن ممكن نيست. ظهورات مشخصى هست كه هميشه ‏حكايت از قريب الوقوع بودن همان فراسو دارند: «هركه مرا ببيند با روز روشن اين ‏زندگى وداع مى‏كند، تو نگاه سوزان والكئيري  را ديده‏اى. اينك بايد به همراه او راهي شوي».[41]
ختم شدن حماسه قهرمانى ايرانى به حماسه عرفانى در اين پرده محورى «رساله‏عقل سرخ»، با طرح «حكمت اشراقى» شيخ اشراق هماهنگى كامل دارد يعنى نه ‏فقط با تحقيقات مادام العمر شيخ اشراق، بلكه با معنايى كه آموزه اشراقى براى ‏كل معنويت ايران اسلامى دارد، هماهنگ است. در فصول نخست اين كتاب توصيفى از تلاش‏هاى سهروردى در جهت بازگرداندن به اصطلاح مغان «يونانى مآب‏شده» به وطن اصلى‏شان ايران ولى ايرانى كه در ضمن نداى پيامبر اسلام (ص) را شنيده است، آورديم. بنابراين ، ختم شدن حماسه پهلوانى به حماسه ‏عرفانى، يكى از ابعاد تحولى است كه  در حكمت حكيمان ايران باستان با هدف بازيابي [و احيا] آن در ايرانِ سهروردى و اخلاف او،ايجاد شده است. به اعتقاد سنت زردشتى، مرگ اسفنديار فعل نيروهاى اهريمنى بود كه به دست‏ ياغيان عليه دين زردشتى اجراء مى‏شد. [اما] در تأويل يك عارف مسلمان ايرانى ‏ديوهاى اهريمن كنار زده مى‏شوند، نيروي قهرمانان از آنها سلب مي شود و  مرگ اسفنديار همان معنايى را كه رساله ما مشعر بر آن است، پيدا مى‏كند. در يكى از آثار قبلى‏ام تصوير عجيبي را كه گاستون ويت حدود سى‏سال پيش منتشر ساخته است، آورده‏ام. اين تصوير كه بر روى پارچه‏اى ‏ابريشمى نقش شده است (در سال1346/ 1925 در قبرى در نزديكى‏تهران به صورت كاملاً سالم [و?مصون مانده] پيدا شد) مضمونى فوق‏العاده‏ جالب را نشان مى‏دهد. اين تصوير به سبك دوران ساسانى است و بر روى ‏پارچه‏اى متعلق به دوران بزرگ اسلامى نقش شده است و در آن ‏دوران شمايل نگارى، پيوندى ميان ايران باستانى و ايران اسلامى، ايجاد مى‏?كرده است. در تصوير نوجواني با موهاي شاهانه، شبيه به هاله را مي بينيم كه پرنده خيالي بزرگي او را به سينه?اش چسبانده و از زمين بلند كرده است. جزئيات تصوير نشان مى‏دهد كه نبايد اين پرنده را صرفاً عقابى دوسر دانست بلكه بايد آن را عنقا (ققنوس) يا سيمرغ معنا كرد. به صرافت ‏مضمون زال، پسر سام، كه سيمرغ او را بالا برد و غذايش داد، به ذهن مى‏آيد. اما تمثال، تمثال است و معانى تمام ناشدنى براى او كه در آن تأمل كند، موجوداست زيرا آن معانى از مقاصد آگاهانه هنرمندى كه خالقش بوده است، فراتر مى‏روند. اينگونه است كه مى‏گويم در اينجا مى‏توان مضمونِ مشخص معاد فردى ‏را كه آشناى عارفان مسلمان است، استنباط كرد. همچنين مداخله سيمرغ در عاقبت تقدير زمينى اسفنديار، تقدير قهرمانى كه سيمرغ در شور تأله به ‏آسمانش مى‏برد، مى‏تواند ما را به انديشه در شور متألهانه معراجى آسمانى كه‏ اين هنرمند ايرانى تصوير كرده است، فرو برد.[42]
مقصود صفحات قبلى اين بود كه بتوانم ترجمه‏اى از «رساله عقل سرخ» بدون‏ نياز به پانوشت، عرضه كنم. البته تأويل ما به استيفاى همه معانى رساله نزديك ‏نشد. اما، همانطور كه كسى رمزها را «ابطال نمى‏كند»، رمزها يا فهميده مى‏شوند يا فهميده نمى‏شوند، تأويل‏ها و تقريرهاى متفاوت از آنها نيز مى‏تواند در سطوح‏مختلف قابل‏فهم باشد. هر خواننده بايد سطحى را كه  خود مى‏پسندند، اختيار كند.

پي نوشت هاي مؤلف
37- R. Merkelbach, ibid., pp. 239-237.  //  38- R. Merkelbach, ibid., pp. 179-180 and p. 327, note 4.
در آنجا مى‏نويسد كه مى‏توان قهرمان رمانس ميترايى ايامبليخوس، را با Thraetaona از اوستا (كه شكل فارسى‏اش فريدون در تبار حكيمان ‏ايران باستان، در آثار سهروردى مذكور است) هم هويت گرفت و اين مطلبى است كه قبلاً ازنظر آنكويتيل - دوپرون (Anquetil-Duperron) دور نمانده است.  //  39- درباره جزئيات حماسه اسفنديار، مقايسه كنيد با:
A. Christensen Les Kayanides, pp. 121-123, 191, and F. Spiegel, op. cit., I, pp., 270FF. 
40- حكمة الاشراق، نمايه ذيل واژه‏هاى مرايا، مظهر، مظاهر.
41. CF.out book on the Man of Light, P.32.
42- تقديرى كه مى‏توان آن را نيز در قالب تحول هدهد به سيمرغ، به بيان آورد. درباره‏ اين مضمون كه در ميانه نقاشى‏هاى تزئين كنندة سقف كليساي پلاتاين در پالرمو قرار دارد، مقايسه كنيد با: Celestial Earth, P.XVII و نيز مقاله اكبر تجويدى به زبان فارسى بامشخصات زير: «تأثير هنر ايرانى بر نقاشى‏هاى كليساي پلاتاين در سيسيل»، در مجله هنر مدرن، تهران، خرداد 1345، صص 10-2.

پي نوشت هاي مترجم:
1. Cult of Helios.  //  2. Charklea.  //  3.Hydaspes.
5. Andromeda يكي از صورت هاي فلكي در آسمان نيمكره شمالي است و آن را المرأة المسلسلة (زن به زنجير كشيده شده) نيز مي گويند.  //  6. زيرا «پرتو سيمرغ بر جوشن و آينه افتاد. از جوشن و آينه عكس بر ديده اسفتديار آمد».
7. accompli/ realized out.
8. جز از رزم يا بند چيزي مجوي    چنين گفتني هاي خيره مگوي (بيت 3776)
9. اين دقيقاً همان پيامدي است كه از زبان رستم اينگونه بيان شده است:
مكن نام من زشت و جان تو خوار   كه جز بد نيايد از اين كارزار  (بيت3762)
10. كه هر كس كه خون يل اسفنديار                بريزد ورا بشكرد روزگار
بدين گيتي اش شوربختي بود               چو بگذشت در رنج و سختي بود
11. طبق روايات شاهنامه، سيمرغ رستم[و نه زال] را به درياي چين مي برد و در آنجا  به درخت گز مي رسد شاخي از آن مي برد و تيري دو پيكانه مي سازد. اين نكته را آقاي پرهام متذكر شده اند. ر.ك. : داريوش شايگان، هانري كربن، آفاق تفكر معنوي در اسلام ايراني، ترجمه باقر پرهام، (نشر فرزان روز، 1373)، ص. 323 (پانوشت مترجم).