مولانا جلال الدين محمد (2)

PDF چاپ نامه الکترونیک

  مولانا جلال الدين محمد (2)

فرانکلين د. لوئيس 
 ترجمه حسن لاهوتي

  مقاله‌اي که در زير مي آيد، مجموع بخش هاي هشتگانه‌اي است که سال گذشته،‌حدود همين ايام، در روز‌هاي دوشنبه هر هفته، از 23 نوامبر سال 2009/ دوم آذرماه سال 1388 تا 18 ژانويه سال 2010 / بيست و  هشتم دي ماه سال1389، در روزنامه معروف گاردين لندن انتشار يافت. اين مقالات را دکتر فرانکلين لوئيس استاد دانشگاه شيکاگو، مولف کتاب "مولانا ديروز تا امروز، شرق تا غرب (انتشارات نامک، تهران) نوشته است تا عارف و شاعر بزرگ ايراني، جلال الدين محمد بلخي ر ا که در غرب به  رومي مشهور شده ا ست، از ديدگاه محققانه خود، به مردم انگليسي زبان کشورهاي غرب بشناساند. به ضرورت تنگناي صفحات روزنامه گاردين، او ناگزير بود هر بخش از اين مقالات را در فضايي ششصد هفتصد کلمه‌اي و بنا براين  با ايجاز بسيار بنويسد.  با اين وصف، خوانندگان بسياري را به سوي خود  جلب کرد و گفت و گوهاي اينترنتي فراواني را بين خوانندگان و  دکتر لوئيس به وجود آورد که علاقه مندان مي توانند به آنها دسترسي  پيدا کنند. کوشش دکتر لوئيس قبل از هر چيز از اين جهت مايه  سپاس گزاري ست که اذهان غربيان مولوي دوست را باگوشه هايي از مباني  انديشه ها و تعاليم الهي و انساني مولاناي خراساني آشنا مي سازد تا در دام  شياداني نيفتند  که چند سال است با چاپ و انتشار برداشت هاي ناصواب خود از کلام مولانا،  نام او را در غرب،  بخصوص در آمريکا، اسباب عوام فريبي و دستمايه سراسر نيرنگ تجارت ادبي و دکانداري روحاني خود  قرار داده اند. اميدوارم ترجمه فارسي اين مقاله، در اين روزها که مصادف با سالروز  در گذشت جلال الدين محمد بلخي خراساني از اين جهان ( يازده آذرماه/ هفدهم دسامبر) است باب طبع خوانندگان حکمت و معرفت قرار گيرد. گفتني آن که اين ترجمه در چند جا که - تعدادش به پنج شايد نرسد – با متن اصلي تفاوت دارد. اين تفاوت ها با موافقت مولف صورت گرفته است.
درشماره قبل قسمت نخست اين نوشتار را خوانديم و اينك قسمت دوم و پاياني آن. 
  عشق، اسطرلاب اسرار خدا و نيروي جان‌بخش آفرينش
هرچه گويد مرد عاشق بوي عشق      از دهانش مي جهد در کوي عشق
گر بگويد فقه، فقر آيد همه           بوي فقر آيد از آن خوش دمدمه
وربگويد کفر، دارد بوي دين      ور به شک گويد شکش گردد يقين
( م ن 1/82-2880)
مولانا، چنان که پيش از اين گذشت، ما را تشويق مي کند که فقر اختياري را برگزينيم و آن را شيوه زندگي اين جهاني خود قرار دهيم؛  شايد بتوان اين فقر اختياري را با استفاده از تعابير امروزي، زندگي ساده توام با اعتدال ناميد. نيز، همچنان که ديديم، مولانا  ما را به نوعي خداشناسي فطري و طبيعي فرا مي‌خواند. به عبارت ديگر، ما را ترغيب مي کند بياموزيم نشانه هاي عارفانه اي را بفهميم که به سر انگشت لطف پروردگار بر سينه انسان نقش شده است. اين خود، زبان عشق است همان نگرش يا تمايلي که از ديدگاه مولانا، اصل صداقت و گوهر دين راستين را تعريف مي کند. تا زماني که سالک رو به سوي حقيقت آفتاب حرکت مي کند و جانش با مفهوم عشق آشنا است، فرقي نمي کند که از  راه شريعت به حقيقت رسد يا از طريق شک و يا حتي از راه کفر. صوفيان قديم، درست همانگونه که از استعارات شعريِ بيانگرِ عشق زميني براي نمايش اوصاف معشوق الهي استفاده مي‌کردند، استعارات شاعرانه اي را که از باده نوشي و سر مستي اين جهاني سخن مي گفت، نماد حالات روحاني عارفانه اي قرار دادند که طي آن، نيايشگرِ پروردگار تسلط خود را بر قواي عقلي از دست مي دهد و عاشقي مي شود مست جمال الهي. مکتب خداشناسي مولانا عشق و محبت، هر دو، را براي توصيف يزدان به کار مي برد، اما بايد توجه کنيم که وصف پروردگار پاک را با وصف مشتي خاک، يعني آدميان، که در اين جهان پديدار شده اند، اشتباه نگيريم:
پس محبت وصف حق دان، عشق نيز ...
وصف حق کو، وصف مشتي خاک کو!
وصف حادث کو و وصف پاک کو!
 ( م ن 5/ 88-2187)
نيروي عشق،  اگر هم در آغاز تمنايي اين جهاني باشد، سرانجام ما را به معشوق پاک آسماني مي رساند ( م ن 1/ 111) . عشق نيرويي است شگفت انگيز که مي تواند تلخي هاي زندگي ر ا به شيريني تبديل کند؛ مس وجود آدمي را زر سازد؛ دُرد شراب را از بين ببرد و آن را صاف و زلال گرداند؛ دردها را درمان کند؛ و برتر از همه، عشق مي تواند به مرده جان ببخشد و شاه را بندگي کردن بياموزد ( م ن 2/ 1529- 1532). نهال عشق وراي عالم کفر و دين است و در باغ کمال انساني مي رويد و مي تواند که جسم خاکي را بر فراز هفت آسمان کشد؛ آن را جان بخشد و از وجد، به رقص در آورد:
جسم خاک از عشق بر افلاک شد    کوه در رقص آمد و چالاک شد
 (م ن 1/ 25) 
در عالم مشيت خداوند و جهان قضا و قدر، حکمت الهي آدميان و افزون بر آن، همه اجزاي جهان را، عاشقان يکديگر ساخته و بدين سبب هر جزوي از عالم مانند کاه و کهربا خواهان جفت خويش است –  حتي آسمان که  فاصله اش تا زمين پيمايش پذير نيست نسبت خود را با زمين چون آهن و آهن ربا مي خواند ( م ن 3/ 03-4400). با اين حال،  هرچه هست معشوق است و عاشق  نقشي بي جان بيش نيست ( م ن 1/ 30). عشق طبيبي است که همه ناخوشي ها را درمان مي کند – افلاطون است، جالينوس است ( م ن 1/ 22-24).
عقل جزوي که در دام فعاليت هاي خرد ورزانه خود گرفتار است، عشق را به ديده انکار مي نگرد ( م ن 1/ 1982). پرستش پروردگار از طريق انکار زاهدانه نفس که به انگيزه ترس از گناه يا بر اثر هيبت جلال کبريايي يزدان صورت مي‌گيرد، گرچه ممکن است اختيار نفس پست را به دست ما دهد، روحانيتي انعطاف ناپاپذير توام با خشک مغزي و جزمي نگري به بار مي آورد، زيرا از نيروي عشق عاري است و بدين سبب است که زاهدان هرگز به عاشقان نمي رسند:      
زاهد باترس مي تازد به پا                عاشقان پرّان تر از برق و هوا
 ( م ن 5/2192)
ترس از صفت هاي آدميان، اما عشق وصف يزدان است ( م ن 5/ 5-2184). پروردگار عاشق عاشقان خود است، زيرا عشق حق رابطه اي متقابل بين آفريدگار و آفريدگان ايجاد مي کند. همان گونه که در قرآن( مائده، 54)  آمده است خداوند مردم را دوست دارد و مردم خداوند را.  با عنايت به اين حديث مشهور که پروردگار مي گويد: "گنجي بودم پنهان، آفريدگان را آفريدم تا شناخته شوم،" مولانا عشق پاک را انگيزه اي مي داند که کردگار  اساس آفرينش را بر آن نهاد: 
گر نبودي بهرِ عشقِ پاک را              کي وجودي دادمي افلاک را؟
من بدان افراشتم چرخ سَني                  تا علّوِ عشق را درکي کني
 (م ن 5/40-2739)
افزون بر اين، به نظر مي رسد که مولانا عشق را نخستين عنصر بنيادين آفرينش، يعني نيرويي حيات بخش مي داند که جهان هستي را به جنبش مي آورد :
دورِ گردون ها ز موج عشق دان       گر نبودي عشق بفسردي جهان
کي جمادي محو گشتي در نبات؟      کي فداي روح گشتي ناميات؟
روح کي گشتي فداي آن دمي         کز  نسيمش حامله شد مريمي؟
هريکي برجا تُرُنجيدي چو يخ      کي بُدي پّران و جويان چون ملخ
ذرّه ذرّة عاشقان آن کمال              مي شتابد در عُلُو، همچون نهال
سَبَّحَ لِلّه هست اِشتابشان                   تَنقية تن مي کنند از بهر جان
(م ن 5/9-3854)
به اين ترتيب، عشق از ديدگاه مولانا، نيرويي عارفانه است – " عشق اسطرلاب اسرار خداست" ( م ن 1/ 110).
هرچه در شرح عشق و رابطه آن با آفريدگار سخن بگوييم، به پايانش نمي رسيم و همچنان سر در گم مي مانيم، زيرا عشق، بي نياز  از زبان، خود سخن مي گويد و عقل چنان از توصيف عشق ناتوان است که که اگر بخواهد به شرح آن پردازد، پايش مانند خر در گل مي ماند ( م ن 1/ 5-112).
شرح عشق ار من بگويم بر دوام        صد قيامت بگذرد و آن ناتمام
زآن که تاريخ قيامت را حد است     حد کجا آنجا  که وصف ايزد است
(م ن 5/ 90-2189)
در نگنجد عشق در گفت و شنيد    عشق دريايي ست قعرش ناپديد
قطره هاي بحر را نتوان شمرد      هفت دريا پيش آن بحر است خرد
(م ن5/ 2-2731)
يگانگي وجود
مولانا، در مبحث الهي عشق، مرگ نفس پست را تنها راه رسيدن به وصال خدا مي داند.
"پيش ِاو دو اَنَا ]من[ نمي گنجد: تو اَنَا مي گويي و او اَنَا. يا تو بمير پيش او يا او پيش تو بميرد تا دويي نماند. اما آن که او بميرد امکان ندارد، نه در خارج و نه در ذهن که وَ هُوَ الحَيُّ الَّذي لا يَمُوت ]او زنده اي ست که نمي ميرد[ ( فرقان، 58). او را آن لطف هست که اگر ممکن بودي، براي تو بمردي تا دويي برخاستي. اکنون چون مردن او ممکن نيست، تو بمير تا او بر تو تجلّي کند و دويي برخيزد" ( فيه مافيه، 5-24).
عشقي که مولانا از آن سخن مي گويد، صرفا عاطفي و احساسي نيست، بلکه اعتقادي است الهي و بسيار حياتي. اين موضوع خيلي پيچيده تر از تلقي پيروان مکتب عصر جديد و تعابير عوام پسندي است که برخي افراد  به نام شعر رومي، يعني به نام مولانا،  به زبان انگليسي سرهم مي کنند. درک مذهب عاشقانه مولانا جلالل الدين محمد بلخي به اين سادگي ها ميّسر نيست. مذهب عشق او، از يک سو، اعتقاد به وجود قوه اي الهي را در عالم آفرينش -- هم  در مظاهر اين جهاني و هم آسمانيش --  نمايش مي دهد و از سويي ديگر، در پي آن است که ما را دست بسته و مستانه،  به سوي آن قوه کشد.
 چنان که ديديم، مولانا اين شيوه پرستش مستانه را در برابر عبادت زاهدانه پرتکلفي مي نهد که از کوچک ترين شائبه اهمال و اشتباه در انجام مراسم عبادي بيم دارد. اما، شما وقتي نگاهي اجمالي به مطلوب آفريدگار مي اندازيد، نمي توانيد، چنان که بوديد، جدا و منفرد بمانيد: گزيري نداريد جز آن که با آن يکي شويد. پرستش حقيقي بر دين عشق، اقتضا مي کند که همه پرده هاي موجود ميان عاشق و معشوق، يعني ميان فرد پرستش کننده و پروردگار را از هم بدرد؛ به عبارت ديگر همه حجاب هاي موجود ميان دوگانگي و يگانگي مطلق پروردگار از ميان برخيزد (توحيد يکي از اصول دين اسلام است). آگاهي عاشق بر هويتي جداگانه و متمايز، خود، سد راه اين پيوند است. بنابراين، آدمي بايد خود را از ميان بردارد يعني آن نفسِ فرد افتاده اي را قربان کند که او را از  اصل خود، يعني از نيستان جدا ساخته است – از همان جايي که ني، در آغاز مثنوي، با آوايي حزين، از هجرانش مي نالد. اما اگر چشمان آدمي به نور حق بين روشن باشد و به مرض دو بيني مبتلا نباشد، در اين جهان  و در آن جهان، غير معشوق هيچ نمي بيند ( م ن 6/ 3234).  هرچه هست معشوق است، و وجود عاشق پرده اي خيالي ست که راه را بر بينايي او مي بندد و هجراني خيالي ميان عاشق و معشوق  مي افکند؛ معشوق زنده است -- بري از شوائب امکاني--  اما عاشق جسم مرده اي بيش نيست ( م ن 1/30). 
پرده بردار و برهنه گو که من             مي نخسبم با صنم در پيرهن
( م ن 1/ 138)
اين يگانگي وجودي همان گونه که درباره پيوند جان هاي مومنان با يکديگر مصداق دارد، درباره پيوند هر جان با يزدان نيز صدق مي کند:
جان گرگان و سگان از هم جداست     متحد جان هاي شيران خداست
جمع گفتم جان هاشان من به اسم   کآن يکي جان صد بود نسبت به جسم 
همچو آن يک نور خورشيد سما    صد بود نسبت به صحن خانه ها
ليک يک باشد همه انوارشان       چون که بر گيري تو ديوار از ميان
چون نماند خانه ها را قاعده                  مومنان مانند نفس واحده
( م ن 4/ 18-414)
اين مکتب الهي عشق اقتضاي آن دارد که عاشق به تزکيه و دور افکندن لايه هاي نفس پست پردازد تا به آنجا رسد که اراده و خواست و هويت مشخص او از ميان برود و تنها،  معشوق بر جاي بماند. اصطلاحي که در مکتب تصوف براي اين مرتبه به کار مي رود لفظ "فنا" ست. هنگامي که نشانه هاي نفس خودبين از بين برود، نفسي باقي ماند که همه جان پاک است، ناميرا و واصل به يگانگي با پروردگار، مانند شمعي که نورش در پرتو آفتاب محو شده باشد. بدين سبب، صوفيان به سالک اصرار کرده اند که: "بمير پيش از آن که بميري" – حديثي که مولانا (مثنوي، دفتر ششم، 723 به بعد) به تفصيل، به آن مي پردازد.
اي گشته ز شاه عشق شهمات            در خشم مباش و در مکافات
در باغ فنا در آ و بنگر                       در جان بقاي خويش جنّات
چون پيشترک روي تو از خود               بيني ز وراي اين سماوات
سلطان حقايق و معاني                        وز نور قديم چتر و رايات
( ديوان شمس، غزل 378)
مولانا تمثيلات لطيف و گاهي خنده داري را نقل مي کند تا موضوع دلخواه خود را به کمک آن بيان کند. يکي از آنها چنين است: مردي درِ خانه دوست خود را کوبيد. دوستش از درون خانه ندا بر آورد:
--کيست؟
جواب داد:
-- من!
دوستش درِ خانه را باز نکرد و گفت:
 -- در يک خانه براي دو "من،" جا نيست.
به اين ترتيب او را باز مي گرداند تا از "من" بودن وارهد. او يک‌سال بعد، رسته از خود، به خانه دوست بازگشت، و کوبه بر در زد. آنگاه، در پاسخ دوست که پرسيد:
 –کيست؟
گفت:
 -- تو!
در اين جا بود که پاسخ آمد:
-- "چون مني، اي من در آ "!
( م ن 1/ 85- 3669).
 شگفتا که آدمي چون بميرد، جان مي گيرد و زندگي مي يابد. تمثيل سه ماهي را رابي راب (Robi Rob) از گروه ترايب افتر ترايب (Tribe after Tribe) و جف امنت(Jeff Ament) از گروه پرل جم ( Pearl Jam) به صورت آهنگ در آورده و در سال 1996در آلبومي به نام سه ماهيان (Three Fish) در آمريکا، ضبط و منتشر کردند. اين تمثيل در دفتر چهارم مثنوي، ابيات 2202 به بعد آمده است و مولانا با نقل آن نشان مي دهد که کاهل ترين ماهي موفق نشد از آبگير بگريزد و خود را نجات دهد؛ بنابراين، صياد متوجه او شد و با تورش  او را گرفت. حال آنکه، دو ماهي ديگري که خود را به مردگي زده بودند ( يعني پيش از مرگ مردند) جان به‌در بردند، گرفتار دام نشدند و به چنگ صياد نيفتادند. همان گونه که مولانا بيان مي کند اين به‌خود مردن در واقع انقلاب حال و برگشتن از حالي به حالي ديگر است – تولدي است که ما را به مرتبه اي بلند تر منتقل مي كند:
از جمادي مردم و نامي شدم            وز نما مردم به حيوان سر زدم
مُردم از حيواني و آدم شدم      پس چه ترسم؟ کي زمردن کم شدم؟
ور ملک هم بايدم جستن ز جو کُلُّ شَي ءٍ هالِک الا وَجهُهُ ( قصص،88)
بار ديگر از ملک قربان شوم               آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون    گويدم که: اِنّا إلَيهِ  راجِعُون (بقره، 156)
( م ن 3/07-3901)  
 تربت مولانا، قونيه
لطف حق
از ديدگاه مولانا، لطف حق سبب مي شود که نيات و مقاصد ما در بوته آزمايش قرار گيرد و بدانيم که هميشه به او نيازمنديم.
هندوان را اصطلاح هند مدح            سنديان را اصطلاح سند مدح
من نگردم پاک از  تسبيحشان        پاک هم ايشان شوند و دُر فشان
ما زبان را ننگريم و قال را                 ما درون را بنگريم و حال را
)م ن 2/ 59-1757)
اين ابيات سخناني است که مولانا در آخر داستان موسي و شبان ( م ن 2/ 1815-1720) از زبان پروردگار مي آورد. در اين داستان، موسي چوپاني عامي را بدين سبب به باد سرزنش مي گيرد که آفريدگار را ثنا مي گويد و از روي کمال سادگي، هوس دارد که چارق هاي خدا را رفو کند، پاهايش را بمالد، لباس هايش را بشويد، موهايش را شانه زند، شپش هايش را بکشد و چون وقت خواب رسد، جايش را بروبد تا خدا بخوابد. موساي حامل فرمان هاي الهي ( همان پيغمبري که نامش فراوان در قرآن آمده است) بر بيهوده گويي هاي چويان مُهر کفر مي زند و  به زباني تند بر او خرده مي گيرد.  چوپان به سرگرداني مي افتد و دلش سخت مي شکند.
اما  از پروردگار به موسي وحي مي رسد که با اين کار خود بنده اي از بندگان خدا را از پيشگاه او رانده است:
تو براي وصل کردن آمدي؟            يا خود از بهر بريدن آمدي؟ ...
هرکسي را سيرتي بنهاده ام                هرکسي را اصطلاحي داده ام
در حق او مدح و در حق تو ذمّ      در حق او شهد و در حق تو سمّ
ما بري از پاک و ناپاکي همه                از گرانجاني و چالاکي همه
من نکردم امر تا سودي کنم           بلکه تا بر بندگان جودي کنم ...
ما زبان را ننگريم و قال را                  ما زبان را بنگريم و حال را
ناظر قلبيم، اگر خاشع بود                گرچه گفتِ لفظ ناخاضع رود
(م ن 2/ 60-1750)
آنگاه، موسي به جست و جوي چوپان بر مي خيزد تا او را دلداري دهد، اما مي بيند که نيات پاک چوپان گرچه سبب شده است تا دلش از اين سرزنش آزرده شود، نيز سبب شده است که او در نردبان صعود روحاني پاي بر پله بلند تري بنهد. حکايت موسي و شبان از عشق مسلم پروردگار به بندگان و از ميل او به نديده گرفتن کوتاهي هاي آنان سخن مي گويد و نشان مي دهد که يزدان درباره بندگان خود بر اساس نيت درونيشان داوري مي کند و نه بر حسب سازگاري ظاهري آنان با نص صريح و احکام خشک جزمي. همه نيايش هاي رسا و سرودهاي شيوا با همه انديشه هاي نازک و نکته هاي باريک که آدميان در وصف پروردگار بر زبان مي آورند، بدون افاضه اين لطف الهي و اين مهر عشق آميز، سخناني است ياوه که تا اندازه اي زياد بوي تشبيه مي دهد ( م ن 2/ 04-1800). اين لطف نه مثلا در زماني که آدمي مراسم عبادي مانند نماز را درست به جاي مي آورد، بلکه آنگاه از پروردگار به سوي آدمي روانه مي شود که روح او روي سوي کردگار مي دارد ( م ن 2/ 1814).
ديديم که مبحث الهي عشق و از ميان برخاستن نفس پست، نزد مولانا، تا کجا به يگانگي هستي که بر اساس آن، همه چيز عشق است، اشارت دارد يا چنان که قرآن مي گويد سرانجام  همه چيز فنا مي پذيرد مگر آفريدگار که جاودان است:کُلُّ شَيٍ هالِک إلّا وَجهَهُ ( قصص،88). ما زندگاني خود را عبارت از مجموعه اعتقادات، افکار و انديشه هايي منفرد و جداگانه مي بينيم، زيرا نور ما در عالم ماده و در جهان آفرينش، دچار انکسار شده است و بنابراين، به صورت طيف هاي متغاير و متخالف در آمده است. اما اگر بتوانيم دسته هاي مختلف نور را که به صورتي متمايز رنگ يافته اند، بجوييم، آنها را در عرصه اي منشور مانند باز مي يابيم که البته  همگي به  نور سفيد درخشان واحدي  باز مي گردند.  قرار گرفتن ما در عرصه رنگ ها است که سبب مي شود ما گرفتار اين حالت انکسار شويم  و موجب مي شود که با ديدگاه يا رنگي خاص هويت پيدا کنيم و ديدگاهي يا رنگي خاص را بپسنديم:
پيش چوگان هاي حکم کُن فَکان       مي دويم اندر مکان و لامکان
چون که بي رنگي اسير رنگ شد       موسي اي با موسي اي در جنگ شد
چون به بي رنگي رسي کآن داشتي        موسي و فرعون دارد آشتي
(م ن 1/ 68-2466)
بنابراين، اينجا ناحيه اي از هستي است که به اصل مبحث الهي بردباري تعلق دارد. تفاوت، بي گمان، وجود دارد – در دين، در اخلاقيات، در روحانيات و معنويات ( در فيزيک که نور هم ذره است و هم موج) – اما، منظره اي را که ما انتخاب مي کنيم، بستگي به منظرگاه ما دارد؛ کدام طرف منشور را در فلان لحظه مي بينيم.
ذکر موسي بندِ خاطرها شده ست کاين حکايت هاست که پيشين بُده ست
ذکر موسي بهر روپوش است ليک       نورِ موسي نقدِ توست اي مرد نيک
موسي و فرعون در هستي توست  بايد اين دو خصم را در خويش جُست
( م ن 3/ 57-1251)
اگر به جاي نور به شيشه چراغ نگاه کنيم، دوگانگي و تفاوت     مي بينيم. اما اگر به خود نور بنگريم، شيشه چراغ به هر رنگ که باشد، نور را بي رنگ مي بينيم:
از نظرگاه است اي مغزِ وجود           اختلاف مومن و گبر و جهود
( م ن 3/58 12)
از اين ديدگاه، نقش دين و معنويت گشودن چشم اندازي است بر عرصه متعالي بي رنگي منزه از شوائب، تا دل ما را از نهاني ها  با خبر كندد. 
تا روم من سوي خلوت در نماز         پرسم اين احوال از داناي راز
خوي دارم در نماز آن التفات            معني قرّهُ عَيني في الصّلات 1
روزن جانم گشاده ست از صفا           مي رسد بي واسطه نامه خدا
نامه و باران و نور از روزنم                مي فتد در خانه ام از معدنم
دوزخ است آن خانه کآن بي روزن است اصل دين اي بنده روزن کردن است
( م ن 3/ 04- 2400)
   پژواک نغمه هاي آسماني
تعاليم مولانا  وراي قيل و قال هاي بي ارزش بشريي است که ما را از يکديگر جدا مي سازد. سخنان او راه ديدار خدا را مي گشايد.
هر لحظه به شکلي بت عيار در آمد                  دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگران يار بر آمد                     گه پير و جوان شد
گاهي به تک طينت صلصال فرو رفت              غواص معاني
گاهي ز تک کهگل فخّار برآمد                   زآن پس به جهان شد
گه نوح شد وکرد جهاني به دعا غرق       خود رفت به کشتي
گه گشت خليل و به دل نار بر آمد        آتش گل از آن شد
يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي              روشنگر عالم
از ديده يعقوب چو انوار برآمد                         تا ديده عيان شد
حقا که هم او بود که اندر يد بيضا             مي کرد شباني
در چوب شد و بر صفت مار بر آمد                 زآن فخر کيان شد
مي گشت دمي چند بر اين روي زمين او                از بهر تفرج
عيسي شد و بر گنبد دوار بر آمد                         تسبيح کنان شد
بالجمله هم او بود که مي آمد و مي رفت             هرقرن که ديدي
تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد           داراي جهان شد
منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ، به حقيقت                آن دلبر زيبا  شمشير شد و در کف کرّار بر آمد              قتّال زمان شد
ني ني که هم او بود که مي گفت: اناالحق               در صوتِ الهي
منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد         نادان به گمان شد
رومي سخن کفر نگفته ست و نگويد            منکر مشويدش
کافر بود آن کس که به انکار بر آمد                     از دوزخيان شد
اين مستزاد را يکي از مريدان مولانا سروده و کوشيده است که به زبان او سخن گويد؛ تا حدود چهل سال پيش، چنين تصور مي شد که اين مستزاد از سروده هاي خود مولانا است، و پي در پي در شمار غزل هاي ديوان او –  در کليات شمس --  قرار مي گرفت. حتي يکي از خوانندگان ايراني به نام گيتي نيز آن را در يکي از سال هاي دهه 1350، پيش از انقلاب اسلامي،  به صورت آهنگي (به نام بت عيار) اجرا کرد. گرچه اين کلمات از قلم خود مولانا تراوش نکرده است، از عقايد او درباره انبياء خيلي دور نيست و با ظرافت، انقلاب حال عارفانه اي را نمايش مي دهد که به کمک شمس تبريزي، و با پيروي از سنت صوفيان، در مولانا  پيدا شد.  
مولانا از طريق خواب ديدن پا به جهان عرفان نگذاشت.  با اين حال، در يکي از غزل هاي خود، رويايي را که ديده بود، و با پيشگويي وقوع زلزله در شهر مدينه همراه است، تعريف مي کند (غزل شماره 1839 درديوان کبير،  تصحيح فروزانفر). او در مثنوي نيز داستاني را نقل مي کند که حالت مکاشفه دارد و ديداري نمادين و روياوار را  به  تصوير مي آورد درباره فردي به نام دقوقي ( که اگر نامش در مثنوي نمي آمد، تاريخ او را نمي شناخت؛ شايد هم مراد از او خود مولانا باشد.  به هر صورت، دقوقي در داستان مولانا، منظره هفت شمع را مي بيند که به صورت چند مرد و چند درخت پديدار مي شوند، و حتي سخن هم مي گويند، اما ديگران نمي توانند آنان را ببينند (م ن 3/ 1924 به بعد). بسياري از غزل هاي مولانا مشاهداتي را بيان            مي کند شگفت آور و کم و بيش، برخاسته از خيالاتي که سبب       مي شود تصويرهاي شعري او غزلياتي پرکشش را به وجود آورد و از ديگران بسيار متمايز باشد:
نور گيرد جمله عالم بر مثال کوه طور
گر بگويم بي حجاب از حال دل افسانه اي
( از غزل 2789)
اما مکتب عرفان مولانا از قرآن و آداب سنت صوفيان نشان دارد و از نگاه نافذ او به جهان پيش از تعيّن، پيش از ورود نور بي رنگ به منشور، خبر مي دهد. هزاران بار سخنان قرآن را نقل يا به آنها اشاره مي کند و بدين دليل است که مثنوي را "قرآني به لفظ پهلوي" خوانده اند. شيوه پند آموزي مولانا پدرانه و مشفقانه و از تبليغ و موعظه افراطي بري است. او علاقه مند است که نکات مختلف را با استفاده از استعاره و تمثيل و لطيفه هاي شيرين به دلپذيرترين حالت و چه بسا همه را در يک بيت دلنشين بيان کند. نمي توان يقين داشت که او مطالب را هميشه به سر انجام نهايي شان برساند ( خود مثنوي، بي گمان، ناتمام است، يعني که در پايان دفتر ششم متوقف مي شود حال آن که آخرين داستانش هنوز به پايان نرسيده است). مولانا مباحث کلامي ( مانند جبر و اختيار و قضا و قدر) و موضوعات اخلاقي و حقايق عرفاني را به شيوه اي عالمانه مطرح مي کند و دامنه فضل او در آنها نمايان است. با اين وصف مبتديان و افراد نا آشناي با اين مطالب نيز آنها را خوشايند مي بينند و با سهولت درک مي کنند. او به ما درس بصيرت  مي دهد: "نمي بيني؟"
 ما اين سلسله گفتار را بر اساس روزافزوني شهرت مولانا در که غرب ناشي از روايت هاي انگليسي شعرهاي او است، آغاز کرديم. اين روايت ها مولانا را نزد مردمي محبوب ساخته است که شعرهاي او را به زبان اصلي، يعني به پارسي، نمي خوانند و از اين رو خواستيم ببينيم که آيا اين روايت هاي انگليسي که به نام مولانا انتشار مي يابند، نکته اي از دقايق معنوي سخنان مولانا را با تاکيد بر صحت و اصالت آنها بيان مي کند يا نه. آيا در دنياي مدرن، مولانا سخني معرفت بار و در خور تامل در چنته دارد که درباره معنويت، طريقت عارفانه، و ماهيت جهان شمول و وحدت آفرين حقيقت به ما بگويد يانه؟ داوري در اين‌باره بر عهده يک يک خوانندگاني است که با اين متن رو به رو مي شوند.
مولانا را بسياري از مشاهير جهان از جمله هگل(Hegel)، مارتين بوبر(Martin Buber)، داگ هامرشول(Dag Hammarskjold) و اريک فروم(Erich Fromm) ستايش کرده اند. برخي او را بزرگ ترين نماينده تصوف و شعر عارفانه جهان خوانده اند. و يقين است که او ما را فرا خوانده است تا از مرزهاي زباني، ملي، و مذهبي که آدميان را از يکديگر جدا كرده است، در گذريم و به جهان عرفان بنگريم – به همان جهاني که جدايي و تبعيض و تمايز در آن از ميانه بر مي خيزد. آري او در اين باره گفتني ها گفته است.
چار کس را داد مردي يک درم         آن يکي گفت اين به انگوري دهم
آن يکي ديگر عرب بُد، گفت:     "لا من عِنَب خواهم، نه انگور اي دغا"
 آن يکي ترکي بُد و گفت: "اين بَنُم   من نمي خواهم عِنَب، خواهم اُزُم"
آن يکي رومي بگفت: "اين قيل را           ترک کن! خواهيم اِستافيل را"
در تنازع آن نفر جنگي شدند                      که ز سِرّ نام ها غافل بُدند
مشت بر هم مي زدند از ابلهي             پُر بُدند از جهل و از دانش تهي
صاحب سرّي، عزيزي، صد زبان            گر بُدي آنجا بدادي صلحشان
پس بگفتي او که من زين يک دِرَم            آرزوي جمله تان را مي دهم
چون که بسپاريد دل را بي دغل           اين دِرَمتان مي کند چندين عمل
يک دِرَمتان مي شود چار المراد           چار دشمن مي شود يک زاتحاد
گفتِ هر يکتان دهد جنگ و فراق               گفتِ من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشيد، اَنصِتُوا ( اعراف، 204؛ احقاف، 29)
تا زبانتان من شوم در گفت و گو
 ( م ن 2/ 92-2681)
مثنوي با ناله مشهور ني شروع مي شود – همان  ني اي که از نيستانش بريده اند و از اصل خود جدايش ساخته اند. بنابراين، مناسب است که اين سلسله گفتار را در باره سخنان مولانا، با اين انديشه به پايان آوريم:
ما همه اجزاي آدم بوده ايم           در بهشت آن لحن ها بشنوده ايم
گرچه بر ما ريخت آب و گل شکي         يادمان آمد از آنها چيزکي
( م ن 4/ 7-736)
دهکده هزلت، ميشيگان
هفتم دسامبر 2010