پدیدارشناسی، «راه» تفکر و تحقیق

PDF چاپ نامه الکترونیک

پدیدارشناسی، «راه» تفکر و تحقیق

مرضیه پیراوی ونک*



تفکر که به ‌عنوان وجه متمایزکنندة بشر از سایر موجودات است، دلیل فرهنگی‌خواندن انسان نیز هست. تفکر نه صرفاً یک گام یا خطی بسته بلکه یک «راه» منسجم و یکپارچه و در عین‌ حال پرفرازونشیب است. ضرورت «به‌راه‌درآمدن» تا در وجود طالب و محقق، نهادینه و خودانگیخته نشود، نمی‌توان از روشنایی و پیامدهای عمیق آن بهره‌مند شود. پدیدارشناسی در اصل «راهی» برای اندیشیدن است و در محدودة یک مکتب فلسفی یا «روش» خلاصه نمی‌شود. طریق پدیدارشناسی، تلاشی قاطعانه برای غنابخشیدن به جهان تجربة آدمی است، جهانی که در آن وجوه مختلف پدیده‌های هستی، یا کمتر مورد توجه قرار می‌گیرند و یا در سایه رفته و به ‌مرور برای ما از شکل مي‌افتند. رسالت «راه»، بازیابی و افشاگریِ وجوه دیگری از هر چیزی است که در جهان وجود دارد و ما نسبت به آن دچار غفلت شده‌ایم. آنچه مسلم است، سختی و ریاضت آگاهانه‌ای است که این طریق می‌طلبد و محقق را رنج‌آشنا و دردآگاه می‌سازد.
نگارنده در نوشتة پیش رو با دغدغه‌ای هستی‌شناسانه و آشنایی با آسیب‌های موجود در حوزة تحقیق، به ساحت پدیدارشناسی به ‌مثابه گام‌هایی از «راهِ» تفکر(نه روش) می‌پردازد و از این رهگذر تفاوت «روش» با «راه» را با تکیه‌ بر مبانی فکری پدیدارشناسی نشان می‌دهد.
***
مقدمه:
«این واقعیتی است که یاد‌دادن حتی از یادگیری هم سخت‌تر است. این چیزی است که ما به‌خوبی به آن وقوف داریم اما کمتر به آن می‌اندیشیم» (هایدگر، 1388:95)
نوشتن دربارة اصلی‌ترین رکن یاد‌دادن که «فهمیدن» باشد و زیر لوای تفکر قرار دارد، همواره مورد توجه اهل معرفت بوده است. ارسطو در مبحث اپیستمه که ابن‌سینا آن را حکمت1 می‌خواند دربارة «فهم»، مطلب عمیقی بیان می‌دارد که نشانگر سختی راه یاد‌دادن و یادگرفتن است. نکتة مدّ نظر ارسطو این است که ما هنگامی موضوعی را کاملاً می‌فهمیم که صرفاً به‌ ردیف‌کردن یک ‌رشته حقایق اکتفا نکنیم. باید علاوه بر آن، بتوانیم نشان دهیم که این حقایق چطور به هم ربط پیدا می‌کنند و چگونه حقایقی که کمتر جنبة اساسی دارند از حقایق اساسی‌تر لازم می‌آیند. فرق مهمی میان «دانستن» فلان اصل و «فهمیدن» آن وجود دارد. فهمیدن، مستلزم آن است که تمامی «فنومنا» یا نمودهای مربوط را به‌طور کامل و جامع بررسی کنیم و در دستگاه یا نظامی روشن و آسان فهم مرتب کنیم. در حالی‌ که دانستن یک اصل هندسی، مستلزم نظامی روشن و آسان‌‌فهم برای مخاطبان نیست.
«فهمیدن» فراتر از برنامه‌ای پژوهشی یا تدبیری اکتشافی است. فهمیدن، مستلزم ارائة توضیح و تبیینی است که جایگاه مناسب اصول را در بافت گسترده‌تر از فلان مجموعة شناخت بشری معین کند(نوسباوم1387:40.  ن.ک ارسطو الف،1385:80;ارسطو ب، 1388: 229).
فهم که در لوای تفکر نفس می‌کشد، شناخت را به ‌سوی مبادی، یعنی به‌ سوی ریشه‌ها و نسبت‌ها سوق می‌دهد.  در اصل، تفکر همچون شعر(پوئسیس) به‌سوی «منشأ» رهسپار است و به معنای علم یا تمثلات علمی که در دورة جدید حکم‌فرما شده، نیست، چون علم ابزاری است در دست بشر و تفکر از ابزاربودن می‌گریزد چرا که لوگوس است.
آنچه بنیاد این تحقیق قرار گرفته و ضرورت داشت تا در بخش مقدمه، نگاهی گذرا بر آن داشته باشیم، اهمیت تفکر و لوازم آن است که در مرور نظر پدیدارشناسان در این ‌باره، به مبحث «راه» و تفاوت بنیادین آن با «روش»(به معنای جدید کلمه) از طریق ورود در یک دور هرمنوتیکی پرداخته می‌شود.


پدیدارشناسی در «راه» اندیشیدن
تفکر حقیقی، نتایج قطعی یا مجموعه‌ای از افکار متعاقب نیست که به نحو جزمی تکلیف همة امور را از منظر دید یک فرد یا گروه خاص مشخص کند و با هر پدیده از ظن خود مواجه گردد. آنچه تفکر حقیقی را متمایز می‌سازد، تلاش و مجاهدتی مستدام در راستای پرده‌برداشتن از زوایای مختلف حقیقت است، با عنایت به اینکه حقیقت هرگز به ‌یک‌باره و یکجا و بر یک نفر خود را آشکار نمی‌سازد. حقیقت، در ذات خود از برملا‌شدنِ کامل، دور می‌شود. چرا که محدود نیست. پس هر نوع شناختی را نمی‌توان «تفکر» در معنای متعالی کلمه دانست. شناختی که هیچ ارجاعی به ریشه و منشأ پدیده‌ها نداشته باشد، تفکر نیست.
تفکر، بارها و بارها از نو آغاز می‌کند(پیراوی،1393:179). به دنبال سرآغاز نو بودن، مشخصة ذاتی تفکر است. پرسش از ذات تفکر، کوششی است برای ملحق‌شدن به راهی که به ‌سوی پیشتازترین امر روانه است(هایدگر،1388:315). تفکر، توقف ندارد چرا که در «راه‌بودن» است. مثل ماهی که نمی‌تواند راکد باشد، بلکه باید در جریان آب حرکت کند.
تفکر که در مرتبه اعلی با «هنر»(پوئسیس) همسایه می‌شود، راهی پایان‌ناپذیر و پرفرازونشیب برای نقب‌زدن به دل پدیده‌های هستی است. تفاوت «هنر» در آن است که با فراخوانی غنی‌تر و به همین سبب با زبانی استعاری و اشارت‌آمیز ما را به «راه» می‌خواند تا اندیشیدن را به اندیشه‌انگیز‌ترین امر معطوف کنیم.
اکنون بعد از هزاران سال از وجود بشر روی زمین، «ما هنوز در میانة «راه» و در میانة «راه»های متفاوت و گوناگون هستیم. هنوز حکمی قطعی دربارة راهی اجتناب‌ناپذیر و شاید یگانه راه تعیین نگشته است»(هایدگر،1388:63).
لازمة اولیة  «فهم» هر گفته یا نوشته، آن است که ابتدا به نوشته یا گفته، گوش جان بسپاریم. این بدان معناست که آن گفته یا نوشته هم ما را به این توجه فراخوانده باشد. «اگر ما درست نشنویم، نمی‌فهمیم» (Heidegger,1962:206). فقط کسی که می‌فهمد، می‌تواند گوش دهد. باید تمرین کرد تا صدای متن یا گفته(و به تعبیر هراکلیتوس، صدای لوگوس) را شنید.
شناختی که صرفاً تک‌وجهی یا دیکته‌شده به سمت جهتی خاص از سوی ذهن محاسبه‌گر بشر(سوژة مدرن) شکل بگیرد، تفکر به ‌مثابه «راه» نمی‌تواند باشد. چرا که این شناخت محدود، عاجزتر از آن است که «حقیقت» را _ که امری تسخیر ناشدنی و فراگیر است _ در دهلیزی کوچک جا دهد. حال‌ آنکه «راهِ» تفکر راه پرسشگر‌شدن است. بی‌آنکه یک‌بار و برای همیشه به پاسخ برسد.
معمولا «Be-wegung» یعنی حرکت‌کردن یا حرکت‌دادن. هایدگر به ‌عمد آن را با خط تیره می‌نویسد تا توجه را به «راه» یا «Wege» جلب کند(هایدگر،1388:65). «راه» نه چون جاده‌ای که بارها پیموده شده از جایی به ‌جایی کشیده می‌شود، نه اصلاً فی‌نفسه در جایی قرار دارد. بلکه  راه در اینجا، پرسشگری متفکرانه و در عمق‌فرورونده است، یعنی همان «به- راه- افتادن» است. راه، هرگز در چارچوب و قاب یک «روش» یا «متد» خلاصه نمی‌شود، بلکه تداوم و استمرار و پویایی آن است که طالب تفکر را متفکر می‌سازد. متفکر در این طریق لحظه‌ای آرام و قرار روزمره ندارد، بلکه «یک میدان می‌شود، میدانی از تجربه. یک روز و یک ‌بار برای همیشه چیزی به «کار» انداخته می‌شود که حتی موقع خواب نمی‌تواند از دیدن یا ندیدن، احساس‌کردن یا احساس‌نکردن، رنج‌بردن یا شادمان‌بودن، از اندیشیدن یا آسودن و به یک ‌سخن از تبیین خویشتن همراه با جهان باز بماند»(Merleau-ponty, 1962:406. پیراوی،1389:56).
در «راه»، مراتب تفکر اعم از ادراک حسی و تخیل و تعقل از شکلی محدود و کلیشه‌ای و انتزاعی خارج می‌شود و متفکر در فکر و عمل، درگیرِ جهان پیرامون می‌شود. او تمرین می‌کند تا اول ‌از همه «چگونه‌دیدن» را یاد بگیرد، یعنی چگونه ببینیم و چگونه باشیم. غیر از آنچه قبلاً(یعنی زمانی که ما ناآگاه نسبت به طریقة جدید و متحیرانه‌دیدن که به ما امکان دسترسی به منشأ یا ریشه را می‌دهد، بودیم. به یک معنا این یادگیریِ چگونه‌دیدن، ساده‌ترین چیز در عالم است. چون ما باید تمام پیش‌داوری‌ها و الگوهای عادت‌شدة علم(دانش تجربی مثل فیزیک و شیمی) و حس مشترک را کنار بگذاریم و به خود اجازه دهیم با جریان وجود همگام شویم و تنها به ‌دقت و از نو به پیرامون بنگریم. اما به معنایی دیگر، مشکل‌ترین امر است. زیرا ایجاب می‌کند که ما یک ‌بار دیگر بچه شویم و یا به عبارتی موقتاً ناآگاه به آنچه با زحمت یاد گرفته‌ایم و در عین‌ حال فراست و تیزبینی انتقادی را حفظ کنیم. تیزبینی و فراستی که این نحوة «دیدن» را در مقابل پیش‌داوری‌های عقلی مکتب اصالت عقل و اصالت تجربه مصون می‌دارد(Macann,1993:184. پیراوی،1389:65).
پدیدارشناسی از اولین لایة ادراک که «ادراک حسی» نام دارد به دنبال «در راه انداختنِ» پژوهشگر است تا او را گام‌به‌گام به راه تفکر سوق دهد. حتی اگر به تعداد پدیدارشناسان، پدیدارشناسی وجود داشته باشد، با وجود اين «هستة» مشترکی در طریق همة آن‌ها وجود دارد که کاربرد این عنوان عام را توجیه می‌کند. خلاف آمد عرف‌بودن و مجالی به پدیده‌ها دادن برای نشان‌دادن خودشان از منظرهای مختلف، تلاشی مجدّانه و سرسخت است که پدیدارشناسان واقعی که در جهان انگشت‌شمارند، وجود خود را وقف آن کرده‌اند. این برنامه که وجهی سلبی و وجهی ایجابی دارد، روی گرداندن از پیش‌انگاره‌ها و پیش‌داوری‌های قالبی و سطحی است، در راستای روکردن به خود پدیده و لایه‌های وجودی‌اش که در بسیاری مواقع در جریان زندگی روزمره از آن غفلت می‌شود. این کار، تلاشی مجدّانه و سرسختانه را  برای کم‌رنگ‌کردن و گاه خنثی‌کردن تأثیر الگوهای عادت‌شده در راستای بازگشت به معصومیت دست‌نخوردة اولین مشاهده را می‌طلبد(اسپیگلبرگ، 1391: 982).
این «توجه» ما به جهان چنان پراهمیت و در عین ‌حال سخت است که حتی دانشمندان حوزة علوم تجربی نیز در آن ضعیف عمل می‌کنند. چرا که این «توجه» بیشتر از آنکه با حوزة علم ارتباط داشته باشد، ارتباطی «وجودی» است. جهان قبل از اینکه توسط فرمول‌ها و قوانین ریاضی‌شدة علم فیزیک یا شیمی موقعیت یافته باشد، حاضر و آمادة زندگی می‌شده است(ابراهیمی،1368:97). رابطة ما با جهان و هستی چنان فراگیر است که هرگز نمی‌توان به شکل تجریدی محض سخن گفت. چرا که هر کلمه، ایما و اشاره‌ای دربارة پدیده‌های همین جهان معنادار است. این فراگیری تا آنجاست که فهم یک پدیده (از هر جنسی که باشد) مستلزم آن است که به آن از زوایا و سطوح مختلف ایدئولوژیك، سیاسی، دینی، اقتصادی، روان‌شناختی و از همه مهم‌تر «تاریخی» بنگریم. البته به شرطی که این زوایا از یکدیگر جدا نشوند(یعنی به شکل ساختار یا «گشتالت» منسجم و یکپارچه دیده شوند) و نیز به شرطی که عمیقاً در بطن «تاریخ» کاوش کنیم تا به «هستة» مرکزیِ نحوه‌های مختلف ظهور پدیده که در هر وجه، تنها پرتوی از آن ظاهر می‌شود، نزدیک‌تر شویم. فهم واقعی هر پدیده با درک نحوة ظهور و مشاهدة نحوه‌های بروز آن و تحولات تاریخی‌اش مرتبط است( Merleau-ponty,1962:XVII. پیراوی، 1389:59).
بنابراین درک و فهم مورد نظر پدیدارشناسی از تعقل مفهومی و مقوله‌ایِ مورد نظر فیلسوفان مدرن متمایز می‌گردد و پدیدارشناسی، یک پدیدارشناسیِ ریشه‌ها و مبادی می‌شود. روشن است که یافتن ریشه‌ها و مبادی نمی‌تواند امری غیر تاریخی باشد، زیرا که خود مبادی، وجوه تاریخ‌اند(Ibid).
هیچ‌چیزی در این جهان نیست که معنایی نداشته باشد و از آنجا که ریشه‌یابی این معانی، امری تاریخی است پس باید گفت: هر چیزی نام و معنایی در تاریخ دارد. این توجه به سرنوشت تاریخی پدیده و نحوه‌های مختلف ظهور و بروز آن در دوره‌های مختلف است که پدیدارشناسان را ضرورتاً به حوزة «مطالعات زبانی» (اصطلاح‌شناسی و ریشه‌شناسی) _ که در اصل مطالعة سیر تحولات تاریخی پدیده‌هاست _ سوق داده است.

تفاوت «راه» و «روش»
تفکر در خاک وجود گام برمی‌دارد و از سرمنشأ هستی سیراب می‌شود. پاسخ به ندای هستی، اندیشیدن است که در اصل سپاسگزاری از نعمت وجود است. پیامد تفکر، تسلیم‌شدن به «راه» و بینش ناب است. تفکر چنانکه «نیچه» به زبانی شاعرانه بیان می‌کند، باید رایحه‌ای قوی داشته باشد، شبیه یک مزرعة گندم در نسیم یک ‌شب تابستانی(Heidegger,1971:70). اما در این زمانه واقعا چند نفر از ما استشمامی از این رایحه داریم؟ امروز بیشتر انسان‌ها تنها با شناخت علمی و تجربی سروکار دارند. آنچه در علم محوریت دارد، «روش» یا «متد» به معنای جدید کلمه است که از دل نگاه فرمولی و محاسباتی مدرن سر برآورده است، در حالی ‌که «متد»، راه نیست.
در عصر جدید «روش» بر علم غلبه پیدا کرد و «راه» به معنایی که تاکنون از آن سخن گفتیم، فراموش شد. به همین دلیل است که هایدگر هم‌سخن با نیچه به‌نقد «روش» در معنای جدید کلمه که حاصل غلبة لوجیک بر لوگوس است، می‌پردازد. به اعتقاد هایدگر، گادامر، مرلوپونتی و دیگر پدیدارشناسان، امروزه «روش» در شناخت علمی جدید، صرفاً ابزاری برای خدمت به علوم نیست بلکه روش، علوم را در جهت خدمت به خود به کار می‌گیرد(پیراوی،1393:180).
در دورة جدید همان‌طور که نیچه گفت: «روش، حاکم است، نه ابزار خدمت به معرفت»(Vincent Vycinas,1961:82).
نیچه در «اراده به قدرت»، وجه تمایز قرن نوزدهم را نه سیطره یا حکم‌فرماییِ علوم تجربی بلکه غلبة «روش» علمی بر علوم، معرفی می‌کند(Ibid:74). ارزشمندترین دیدگاه‌ها در این قرن، «روش»ها هستند. علوم جدید تابع روش هستند و روش در جهت سیطرة تکنیک است(Ibid).
کمتر کسی پیدا می‌شود که در زمانة ما به نسبت بین ذات «تکنیک» و «روش» بیاندیشد و در باب آن پرسش کند. حال‌ آنکه قدرتی که «روش» در دورة جدید پیدا کرده خود از جای دیگری نشأت می‌گیرد. «روش»، صرفاً زائده‌ای از جریانی فراگیر است که همه‌چیز را به جنبش درمی‌آورد و خودِ «راه» است. روش که امروزه دوران حکم‌فرمایی آن است، زاییده‌ای از زبان هستی است. به تعبیری روشن‌تر، روش امری مستقل از راه نیست، بلکه ما آن را با نگاه ظاهربین و سطحی به جای حقیقت و «راه گام برداشتن» در مسیر حقیقت اشتباه گرفته‌ایم. دلیل این اشتباه آنجاست که ذهن ما از دورة جدید و غلبة ریاضیات با فرمول‌ها(که زودتر تکلیف هر چیزی را تنها در یک وجه معین می‌کنند) بیشتر ارتباط برقرار کرده است.
تفکر فراتر و جامع‌تر از قاعده‌ها و فرمول‌های شبه‌محاسباتیِ «روش»هاست. تفکر، متفاوت از تمثلات علمی است. هایدگر نه «روش» را حاکم بر تفکر می‌داند و نه موضوع را بلکه تفکر را متعلق به ساحتی والا می‌بیند که گشودگی و افشاگری خود را به تفکر می‌بخشد تا به آن بیاندیشد. آن ساحت، خودِ هستی است که به نحوی در جهان  به نمایش و ظهور درآمده است. تفکر به همین ساحت یا «خانه» می‌اندیشد و به‌ سوی آن و در «راه» آن گسترده می‌شود. تفکر متعلق به این خانه است و در مسیر سخت و طولانی خود، این تعلق را نشان می‌دهد.  «خانه» است که قلمروی گشوده و باز به تفکر می‌بخشد تا در «راه» آن گام بردارد. وطن اصلی تفکر، این خانه است که «راه» به ‌سوی آن است.
فهم این سخنان برای کسانی که با شناخت علمی خو گرفته و تنها به ملاحظات «روشمند» از جنس قاعده‌ها و فرمول‌ها اکتفا کرده‌اند، مشکل و ‌نشدنی است(Ibid). بازگشت به خانه(اصل و ریشه) با پیشرفت‌های موجود در زندگی ماشینی فرق دارد. پیشرفت‌های تکنولوژیک بر اساس صورت‌بندی‌ها و چارچوب‌های مشخص، صورت می‌گیرد. حال ‌آنکه در این «راه»، مفهوم و صورت‌بندی راهگشا نیست. این «راه»، راه بازگشت به‌جایی است که اصل و اساس هستی بشر است و همواره در آن مقیم هستیم، هرچند از آن غفلت ورزیم.
اجمالا چنین می‌توان گفت که رسالت راه در رساندن ما به خانه و وطن حقیقی تفکر است. حال ‌آنکه روش به شکل بریده و پاره‌پاره شده، چیزی را تعریف و مقوله‌بندی می‌کند و از ادامة مسیر باز می‌ایستد. چرا که اصلاً هدفش در نظم قاب‌بندی شده و یافتن صندلی‌ای برای نشستن از روی تنبلی و تکلیف همه‌چیز را محاسبه‌کردن است نه اینکه مجاهدتی در تداوم پرسش و تحیر برای ریشه‌ها و مبادی باشد. اصولاً در نگاه مقوله‌بندی‌شده، «توجه»(یا چشم و گوش را باز‌نگاه‌‌داشتن) برای مدتی طولانی به یک پدیده معطوف نمی‌شود. بلکه در هر چیزی که خود را عرضه می‌کند، بسرعت صرفاً دنبال مفهومی می‌گردیم که باید آن پدیده تحت آن قرار گیرد، درست همان‌طور که شخص تنبلی به دنبال یک صندلی است و البته پس از یافتنش و نشستن بر آن، دیگر توجه وی را جلب نمی‌کند(شوپنهاور،1388:196).
تفکر که پدیدارشناسی، درد آن را دارد، «راه» است نه «روش»(متد). روش همان خطی است که علوم جدید اعتبار خود را در پیروی از آن می‌دانند. تفکر که معطوف به اصل و ریشه است در قالب هیچ‌یک از علوم جدید و متفرق مدرن درنمی‌آید. زیرا دغدغة علوم صرفاً موجود و جزئی‌نگری است، نه ارتباط جزء با کل و کل با جزء در هستی. شناخت علمی، مثل ابزاری است در دست بشر، ولی تفکر، ابزار نیست، بلکه راهی به سرآغاز است. آغازکردن و به خاستگاه اندیشیدن است که بارها و بارها از نو و از وجهی دیگر محقق می‌گردد(هایدگر،1393:185).
گام‌هایی در «راه»
اهمیت گام‌های راه، زمانی مشخص می‌شود که نگاهی عمیق و چندوجهی به برخی نمونه‌های مقاله‌هاي رایج داشته باشیم. آنچه امروزه در غالب مقاله‌ها و تحقیق‌هایی به‌ظاهر روشمند موجود است، استفادة تجملاتی و غیرمتناسب از بعضی روش‌ها در موضوعاتی غیرمرتبط با روش‌های ادعا شده است که در این میان، بیشترین جفا به ‌اصطلاح «تطبیقی» شده است که در اصل زیرمجموعة نگرش پدیدارشناسی است. ارتباط گام‌های تطبیقی با طریق پدیدارشناسی از آن ‌جهت است که ما در گام‌های اولیة طریق پدیدارشناسی باید با تفاوت‌ها و شباهت‌ها و در اصل ساختار پدیده مواجه شویم تا به بینش و فهمی عمیق‌تر از آن نزدیک شویم و این همان گامی است که در تطبیق دنبال می‌شود.
در بسیاری از مقاله‌ها که تعبیر «روش تحقیق» در عنوانشان بیشتر از هر اصطلاح دیگری خودنمایی می‌کند، الگویی سطحی و ‌محاسبه‌شدنی حاکم است که آن ‌هم صرفاً در حد مجلل‌بودن عنوان و در اصل طفره‌رفتن از ساحت تفکر و هراس از افتادن در عمق «راه» است.
در اکثر نوشته‌ها با عنوان مطالعة تطبیقی _ که در اصل گام‌هایی از راه تفکر است و در دل نگرش ریشه‌ای پدیدارشناسانه جای دارد _  یک شباهت در لایه‌ای از لایه‌های پدیداری،  اصل گرفته می‌شود و دیگر توجه به ساختار و شبکة درهم‌تنیدة «شباهت‌ها و تفاوت‌های» سرنوشت‌ساز نمی‌شود. غالباً این بی‌توجهی به جهت سختی و تلاش زیادی است که طریق تفکر اقتضا می‌کند. این بی‌توجهی، گاه عامدانه است و گاه از سر شتاب‌زدگی و گاهی بی‌اطلاعی.
الگوی مشخصی در بیشتر مقالات با عنوان «تطبیقی» به چشم می‌خورد. بدین شرح که نگارندة این‌گونه مقالات دو امر یا دو نمونة تحقیقاتی را که شبیه «به نظر می‌رسند»  انتخاب می‌کند و به توصیف آن‌ها گاه به نحو شخصی و دلبخواهی و گاه بر اساس باورهای رایج می‌پردازد. این الگوی مکانیکی(غیرپویا) آن است که ابتدا ویژگی‌های مشترک یا به‌ ظاهر مشترکِ دو پدیده، فهرست می‌شوند و سپس در ادامه یا به نحو مختصر و یا به شکل غیرمؤثر به تفاوت‌های جزئی پرداخته می‌شود و یا اصلاً «تفاوت»ها برای بیان در نظر گرفته نمی‌شود. فرضیة چنین نوشته‌هایی پیش‌بینی‌پذیر است. چرا که از ابتدا نویسنده به دنبال هر به ‌ظاهر شاهدی در راستای اثبات شباهت است تا نشان دهد که «پدیدة الف» با «پدیدة ب» مشابه‌ است. هرچند تفاوت‌هایی با یکدیگر داشته باشند(Walk, 1998. پیراوی،1395:2).
در طریق پدیدارشناسی که «کوششی سرسختانه برای نگریستن به پدیدارها و وفادارماندن به آن‌هاست»(اسپیگلبرگ، 1391:1028)، نمی‌توان پدیده‌ها را به یک یا چند وجه تقلیل داد. روحیة حرمت‌نهادن فلسفی به پدیده و وجوه آشکار و در خفارفتة آن، اولین و مهم‌ترین هنجار فلسفه‌ورزی است. تخطی از این هنجارِ تقلیل‌گرایی(نگاه تحکمی و پوزیتویستی)، دلیل وجود پدیدارشناسی به هنگام زایش آن است(همان). استمرار اهمیت پدیدارشناسی‌ها در گرو آن است که این روحیه تا چه حد به سایر حوزه‌های دانش سرایت کند.
به جهت استفاده‌های نادرست از عنوان «پدیدارشناسی» گاه تصور می‌شود این حوزه، سطحی یا برای نگاه دقیق و علمی مخرب است. حال ‌آنکه پدیدارشناسی حتی الگوهای عادت شده و فرمول‌های حاکم شدة غالب و قالبی را دور نمی‌ریزد، بلکه برای مدتی در حالت تعلیق (اپوخه) قرار می‌دهد تا به کشف لایه‌های دیگری از پدیده _ که کمتر به آن‌ها توجه شده است یا اصلاً طلبی در جهت آشکارشدن‌شان نبوده _ بپردازد . این تعلیق (اپوخه) یا در پرانتز گذاشتن موقتی، به نحو منصفانه اجازه می‌دهد تا همة داده‌های به‌ظاهر واقعی و غیرواقعی یا مشکوک را دارای حقوق برابر بدانیم و در حالتی بی‌طرفانه نه جزمی، دربارة آن‌ها پژوهش کنیم. «تعلیق»، کمک می‌کند تا حق همة داده‌ها را به‌جا آوریم. مخصوصاً حق داده‌هایی که بار شبهة اولیه، دربارة ادعاهای وجودی‌شان بر آن‌ها سنگینی می‌کند.
«تعلیق» اگر به نیت ورود در «راه» به نحو صادقانه انجام شود،  ما را وارد «دوری» می‌کند که نشان از ارتباط لایه‌ها و اجزا با ساختار منسجم و یکپارچة (هستة مشترک یا Core) پدیده دارد.
کارکرد محاسبه‌گرانة ذهن، گاه حکم می‌کند که از این «دور» به آن جهت که خلاف منطق(لوجیک) است، حذر باید کرد(هایدگر،1382:2. پالمر،1382:98) اما این «دور» نه یک دور باطل که «دور هرمنوتیکی» است. دور هرمنوتیکی،  چنان‌که از اصطلاح هرمنوتیکی برمی‌آید، دوری است در جهت فهم عمیق‌تر در میان مؤلفه‌ها و لایه‌های تشکیل‌دهندة پدیده و پدیده‌های مشابهش. این دور به نحو آگاهانه در راستای نیل به فهم و تفسیر پدیده شکل می‌گیرد. دور هرمنوتیکی که خود، گامی در راستای حرکت به سمت فهم و تفسیر هرمنوتیکی در گام‌های بالای طریق پدیدارشناسی است، دور خود چرخیدن بی‌هدف و ایستا نیست. بلکه جهش ماهی در آب است. در این دور، نظام پدیده و اجزایِ آن خاصه در سایه رفته‌ها به نحو جسورانه به داخل یک دور بازی کشیده می‌شوند تا نقش هر کدام در «کل» و رسالت آن‌ها در نسبت‌های برون‌ذاتی با پدیده‌های مشابه و متفاوت خودنمایی کند.  فهم مؤلفه‌های دور هرمنوتیکی که در یک بازی وارد می‌شوند در یک کل قرار می‌گیرند که هر جزء، معنایش را از کل می‌گیرد. از طرفی دیگر، کل را نخواهیم فهمید مگر اینکه اجزا را بفهمیم. این رابطه‌ای دوسویه و اصلاً چند سویه است که ما کل و جزء را با هم می‌فهمیم و به همین جهت است که «شلایرماخر» فهم را تا اندازه‌ای «مقایسه‌ای»(تطبیقی) و تا اندازه‌ای «شهودی» و تا حدی «حدسی» (که با ظن و توهم رایج کاملاً متفاوت است)، ملاحظه می‌کند، توجه ویژه‌ای به این نسبت خاص اجزاء و کل دارد(پالمر،1382:98).
نام پدیده و اجزاء آن و وابستگان مشابه و متفاوتش اولین سندی است که از پدیده در دست داریم و کلمه یا «نام» از بزرگ‌ترین موهبت‌های هستی است. تنها کسانی که به طنین عمیق کلمه‌ها فکر می کنند، می‌توانند بشنوند. «نام»ها در معنای اصیل کلمه در بیهوده‌گویی و گزافه‌گویی به ظهور درنیامده‌اند. «نام»ها در پس گوش‌دادن‌های عمیق به اشاره‌های هستی، متحقق شده‌اند. «نام» یا «کلمه» با «علامت» فرق دارد. اشتفان گئورگه وصف شاعرانه‌ای از کلمه یا نام دارد که مورد توجه پدیدارشناسان قرارگرفته است:
آنجا که «کلمات» از سخن باز می‌ایستند، چیزی ممکن نیست ظهور داشته باشد و اصلاً «باشد»(Heidegger,1971:60).
از آنجا که از رهگذر نام یا کلمه است که موجودیت هر چیز متحقق می‌شود، پس پرداختن به «شناسنامة نام» و ورود به فقه‌اللغه با وساطت فرهنگ لغات(که در اصل شناسنامه‌ای از تاریخ فرهنگی و سیر تحول معنای پدیده است) برای محقق اهمیت خواهد یافت. در راستای پیگیری تحلیل زبانیِ پدیدارشناسانه که در اصطلاح‌شناسی(ترمینولوژی) و ریشه‌شناسی(اتیمولوژی) خودش را نشان می‌دهد، به خاستگاه ظهور پدیده و فرازونشیب‌های معنایی‌اش در طول تاریخ  از قبل نزدیک‌تر می‌شویم.
این تحلیل زبانی پدیدارشناسانه(ترمینولوژی و اتیمولوژی) محقق را در تونلی به بلندای تاریخ فرو می‌برد تا سختی و ضرورت «فهم تاریخی» را بر خود و مخاطب روشن سازد. در این گام که بریده و مجزا از گام‌های قبلی و بعدی نیست، «نحوه‌های مختلف ظهور یک پدیده» در دوره‌های مختلف تاریخی، خود را به اشارت نشان می‌دهد تا طالب را به خود متوجه سازد و از او طلب «توجه» عمیق‌تر و گسترده‌تر داشته باشد.
در نگرش پدیدارشناسانه که «اپوخه»، «دور هرمنوتیکی» که از طریق «توجه» و بینشی نافذ ایجاد می‌شود، «نسبت‌های درون‌ذاتی» یا به عبارتی خصیصه‌های قوام‌بخش پدیده _ که بر اساس آن‌ها پدیده روی پای خود می‌ایستد و بدون آن‌ها فرو می‌ریزد _ به‌ مرور به ظهور می‌رسند. چه بسا این ویژگی‌های قوام‌بخش با آنچه در ابتدا با نگاه کلیشه‌ای و عادت شدة پدیده به آن نسبت می‌دادیم، بسیار متفاوت باشد. اما نباید هراسی از «دیدن» و «فهمیدن» حقایق فراموش‌شده داشت. بر اساس این «نسبت‌های درون‌ذاتی» پدیده است که «نسبت‌های برون‌ذاتی» پدیده ‌که ویژگی‌های مهم و مؤثر در ارتباط با دیگر پدیده‌های مشابه و متفاوت است، خودنمایی می‌کند.
آنچه باید در نظر داشت، این است که در طریق نگرش پدیدارشناسی، ذات (یا هسته یا ریشة) پدیده، غیر از جلوه‌ها و نحوه‌های ظهورش نیست. تنها اتفاقی که ما را غافل می‌کند یا به‌ اشتباه می‌اندازد، چسبیدن و اصرار به بخشی از جلوه‌ها و رهاکردن بخش‌های دیگر و نحوه‌های دیگر ظهور پدیده در تاریخ پیدایش آن است.
تا این مسیر با دل و جان آمیخته نشود، به انکشاف و انفتاحی نمی‌انجامد. تقویم این راه، تمام ناشدنی است. چرا که هرگز پایان نمی‌پذیرد. بلکه هر بار، تنها از وجهی از معنایی نهفته که وجهی از پدیده، آن را رقم‌ زده پرده برداشته می‌شود و از این گذر، توجه به وجوه دیگر و معانی نهفتة دیگر معطوف می‌گردد. این همان گام مهم «تفسیر معانی پوشیده» یا «هرمنوتیک» است که برای هر جستجوگری به‌راحتی محقق نمی‌شود. رسیدن به این گام، ذکاوتی معصومانه و منصفانه را می‌طلبد که همراه خود، بینشی متفکرانه، دانشی زبانی و معرفتی تاریخی(از جنس مطالعات پویا به جریان زندة تاریخ و نه نگاه‌های مرده‌انگارانه و مکانیکی به تاریخ) را می‌طلبد. اینجاست که می‌توان به روشنایی خود پدیده نزدیک شد و به شیوه‌ای نو و خلاف‌آمد عادت تفسیر کرد.
درنهایت باید گفت: شعار اصلی پدیدارشناسی «رجوع به ‌سوی خود چیزها» فقط یک شعار نیست، بلکه یک طریقت است برای نزدیک‌شدن به پدیده‌ها و شنیدن صدای آن‌ها.

نمونه موردی
برای نمونه، اگر بخواهیم روی یک پدیدة فرهنگی در حوزة معماری به نام «خانه» تحقیقی پدیدارشناسانه انجام دهیم با تسامح و به اختصار در حد بضاعت این مقاله می‌توان گفت که:
ابتدا در ضمنِ درنظرگرفتنِ فضای غالب تحقیقات در این زمینه و خلاءهای موجود در آن‌ها، محقق پدیدارشناس خود را با «توجه» نقادانه و چشم و گوش باز روی خانه متمرکز می‌سازد تا به گونه‌ای جانب‌دارانه غرق در آن نشود تا وجوه پنهانِ آن از نظرش باز هم پنهان‌تر بماند. در این طریق، گشتالت یا ساختاری از هم‌خانواده‌های خانه در معماری(پدیده‌های مشابه مثل کلبه، عمارت، کاخ، هتل و...) بنا بر دانش محقق در نظر گرفته می‌شوند که «دور» یا نظامی از محیط‌های زندگی انسانی را نشان می‌دهند و در عین حال از سویی دیگر پدیده‌هایی که از نظر کارکرد و معنا برای ما در مقابل خانه هستند، مانند اداره، دانشگاه، بانک، بازار و... ملاحظه می‌شوند.
تا اینجا ما با فهرستی از پدیده‌های «به ظاهر» مشابه و متفاوت با خانه روبرو هستیم. حال یک مرجع مطمئن به نام فقه‌اللغه یعنی اصطلاح‌شناسی و ریشه‌شناسی که هر دو در بستر تاریخ نقب می‌زنند به کمک محقق می‌آیند تا با رجوع به نام «خانه» در زبان‌های مختلف و رسیدن به ریشة آن در خاستگاه تولد این نام، ویژگی‌های اصلی و قوام‌بخش خانه را به نحو مستند تاریخی و شناسنامه‌ایِ این پدیده بیابد و از این طریق به هم‌خانواده‌ها و پدیده‌های متفاوتش با نگاهی عمیق‌تر بنگرد تا در باورهای خود تجدید نظر کند. در این میان دربارة «خانه» در فرهنگ لغات و ریشة کلمه با سه ویژگی محافظت، مؤانست، صلح و دوستی روبرو می شویم که اساس تشکیل دهندة این نام هستند و موجب تجدیدنظر ما دربارة آنچه از خانه به نظرمان می‌رسد. بدین وسیله، بسیاری از خصوصیت‌هایی را که اصل می‌گرفتیم، کنار می‌زنیم و همچنین خصوصیت‌هایی را که اصلا به چشم‌مان نمی‌آمده برجسته می‌کنیم(این گام در تغییر الگوهای طراحی خانه بر اساس پیشینه‌های فرهنگی و تاریخی، بسیار مؤثر است).
همین جاست که حتی ویژگی‌های سرنوشت‌سازی که خانه را به فامیل‌هایش نسبت می‌داده و آنچه آن را از پدیده‌های متفاوت با آن جدا می‌ساخته، فراتر از تلقی‌های قبلی ما که تک‌بعدی و جزمی بوده‌اند، خودشان را نشان می‌دهند. رجوع به ریشة پدیدة «خانه» از طریق نام او که ما را به تاریخ فرهنگی و جغرافیایی آن رهنمون می‌کند، نه تنها «اپوخه» یعنی در پرانتز گذاشتنِ حقیقی را برای ما میسر می‌سازد، بلکه ما را به تغییر نظر دربارة آنچه تاکنون اصل و «هستة» خانه می‌دانستیم، نزدیک می‌کند.
محقق طریق پدیدارشناسی به نحوی پویا و عمیق وارد جریان تاریخ و شناسنامة خانه می‌شود تا به ریشه و «نحوه‌های مختلف ظهور» و بروز «خانه» در طول تاریخ فرهنگی اقوام، چه از نظر معنا و چه از نظر تجسم کالبدی به تدریج نزدیک و نزدیک‌تر شود.
در این «راه» تفکر، گاه به عقب یعنی خاستگاه و ریشه (که با خودِ سکنی‌گزیدن در «هستی» معنا پیدا می‌کند) گام برمی‌داریم و گاه به جلو یعنی مشاهدة نحوه‌های مختلف ظهور «خانه» در دوره‌های مختلف و جغرافیاهای مختلف. مسلم است که تحقیق میدانی و مشاهدة نمونه‌ها و حتی مصاحبه و هرآنچه ما را به سیر تحول پدیدة خانه متمرکزتر سازد، از لوازم این طریق است.
بر اساس همین گام‌های عقب و جلو (توجه به سیر تحول و تطور این پدیده در طول تاریخ) است که می‌توان آینده‌ای متناسب با خاستگاه و برطرف‌کنندة نیازهای حقیقی زمانه دربارة خانه را طراحی کرد.
هیچ گامی در طریق پدیدارشناسی مستقل و منفک از گام قبل و بعدِ خود، نیست. چون اصل، «راه» است و پویایی. در حقیقت تقدم و تأخر جزمی گام‌ها در میان نیست، بلکه همة گام‌ها در دل هم قرار دارند تا ما را به لایه‌هایی از پدیدة «خانه» نزدیک کنند که در ابتدای کار به جهت غلبة نگاه کلیشه‌ای و فرمول‌های غالب که عادت ما شده‌اند، از آن غافل بودیم. تفسیری که در نهایتِ راه، به آن نزدیک می‌شویم هم انتهای راه نیست، بلکه آغازی است برای ورودی دیگر از مدخلی که کمتر دیده شده است.

نتیجه:
تمام تلاش این نوشته بر آن بود که ابتدا اهمیت «راه» تفکر را که بدون آن حتی نفس‌کشیدن حقیقی محال است، بانگ زند(هرچند قبل از این به ‌اندازة تمام انسان‌ها چنین عباراتی به اشکال مختلف بیان‌شده است) و از رهگذر تفکر به ‌مثابه «راه»،  به اهمیت نگرش پدیدارشناسانه به ‌عنوان گام‌هایی از این «راه» که اتفاقاً حد و مرزی در حوزه‌های دانش ندارد، پرداخته شود. نگرش معصومانه و منصفانة پدیدارشناسی را در «کار هنری» و البته نه هر طرح و نقشی که نام هنر به ‌اجبار به او داده‌اند، می‌توان یافت.
پدیدارشناسی هیچ ادعای شعبده‌بازی یا جادوگری ندارد، بلکه تلاشی سرسختانه برای پایدارماندن در طریق معرفت است و دورشدن از غفلت‌ها. گام‌هایی همچون اپوخه، دور، توجه، تحلیل زبانی، ترسیم نسبت‌های گشتالت، مشاهدة نحوه‌های مختلف ظهور و تفسیر معانی پوشیده هرگز از یکدیگر جدا نیستند و در دل هم جای دارند، چرا که پدیدارشناسی نه فرمول است و نه «روش» در معنای جدید کلمه، بلکه گام‌هایی است به عقب و مستحکم‌شدن برای حرکت به جلو. یک «رفت‌ و آمد» آگاهانه برای ارتقای شناخت.

* دانشیار دانشگاه هنر اصفهان،گروه پژوهش هنر

پی‌نوشت
1. به نظر می‌رسد لفظ حکمت که ابن‌سینا به کار می‌برد، معادل دقیق‌تری برای اپیستمه یونانی باشد. ابن‌سینا می‌نویسد: «والعلم هو ان یدرک الاشیاء التی من شاء العقل الانسانی ان یدرکها ادراکا لایلحقه فیها خطاء... فان کان ذلک بالحجج الیقینیه و البراهین یسمی حکمه»( ابن‌سینا،1880:143)

منابع و مآخذ:
- ابن‌سینا، شیخ‌الرئیس،1326 هجری قمری، تسع رسائل فی الحکمه و الطبیعیات، چاپ دوم، قاهره: دار العرب // - ابراهیمی، پریچهر، 1368، پدیدارشناسی، چاپ اول، تهران: نشر دبیر // - اسپیگلبرگ، هربرت،1391، جنبش پدیدارشناختی، درآمدی تاریخی، ترجمه مسعود علیا، چاپ اول، تهران: مینوی خرد // - ارسطو (الف)، 1385، مابعدالطبیعه، ترجمه محمدحسن لطفی، چاپ دوم، تهران: طرح نو // - ارسطو(ب)، 1385، اخلاق نیکوماخوس، ترجمه محمدحسن لطفی، چاپ دوم، تهران: طرح نو // - پالمر، ریچارد ا، 1382، علم هرمنوتیک، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، چاپ دوم، تهران: هرمس // - پیراوی ونک، مرضیه،1389، پدیدارشناسی نزد مرلوپونتی، چاپ اول، آبادان: پرسش // - پیراوی ونک، مرضیه،1393، زبان در تفکر هایدگر، چاپ اول، تهران: ایران // - پیراوی ونک، مرضیه،1395، معرفی معیار برای تحقیق تطبیقی مبتنی بر دیدگاه کری واک، دو فصلنامه علمی پژوهشی مطالعات تطبیقی هنر،  اصفهان: معاونت پژوهشی دانشگاه هنر اصفهان // - شوپنهاور، آرتور،1389، جهان همچون اراده و تصور، ترجمه رضا ولی یاری، چاپ دوم، تهران: نشر مرکز // - نوسباوم، مارتا،1387، ارسطو، ترجمه عزت‌الله فولادوند، چاپ سوم، تهران: طرح نو // - هایدگر، مارتین،1388، چه باشد آنچه خوانندش تفکر، ترجمه سیاوش جمادی، چاپ اول، تهران: ققنوس // - هایدگر، مارتین،1382، سرآغاز کار هنری، ترجمه پرویز ضیاء شهابی، تهران: هرمس
- Cullen, Bernard,1994, Twentieth - Century continental philosophy,  Philosophy of existance, Routledge /*/ - Heidegger, Martin,1962, Existence and Being, Transl.by Jhon Mcquarri and Edward Robinson, London:SCM press // - Heidegger, Martin,1954, Was heist Denken? Tubingen: Max Nirmeyer Verlag. // - Heidegger, Martin,1986, Unter Wegs Zur Sprache. Stuttgart, Neske, 1971, On the Way to Language, Transl.by Peter D. Herts and Joan stambnaugh, New York, Harper and Row. // -Spiegelberg, Herbert, 1990, Phenomenological Movement), la Haye // -Vincent, Vycinas, 1961, Earth and Gods/ an Introduction to the philosophy of Martin Heidegger, Martiness Nijhoff, The 1 - LaGue // -Merleau - Ponty, Muric, 1962, Phenomenology of Perception, Trasl.by Colin Smith. Routledge // -Walk. K, 1998, How to Write a Comarative Analysis, Writing center of "Harvard University".