نوادر لبخند

PDF چاپ نامه الکترونیک

نوادر لبخند

دربارة طنز و لطيفه و «نوادر» قزوینی
سيد مسعود رضوي
بخش اوّل
بازخواني



در این مقاله که بخش یکم از نوشته‌ای بلندتر است، قصد داریم دربارۀ چند کتاب و مؤلفِ خلّاق در تاریخ فرهنگ و ادب ایران در دورۀ تمدن اسلامی سخن بگوییم و نیز مطالبی برای آشنایی با محقق برجسته و شاید برجسته‌ترین محقق طنز انتقادی و لطیفه در ایران استاد احمد مجاهد، که عمر و ثمراتش بلند باد، و در نهایت کتاب‌های مهم به ویژه نوادر راغب اصفهانی و ترجمه قدیم آن به زبان پارسی توسط قزوینی و نیز جوحی که دانشنامه و منبعي یگانه در تحقیقات مربوط به لطایف و فولکلور ایران است. قبلاً مقاله مجمل و مختصری به قلم نگارنده در جریدۀ شریفۀ اطلاعات حکمت و معرفت در همین باب و همین موضوع طبع گردیده اما بی‌گمان حق مطلب ادا نشده است، پس چارۀ کار تفصیل است و بیان اجزا و معارف بیشتر که در این  مقالات پسین تقدیم خواهد شد به خوانندگان دانشور و نکته‌یاب، پس نخستین بخش در تعریف و پدیدار‌شناسی طنز در مقالۀ حاضر نوشته شده که در اینجا آمده است.
***
طنز و فكاهه، نعمتي براي فرهنگ و ادبيات يك جامعه است. وقتي بيان مفاهيم يا اشاره به مسائلي خاص، دشوار و سنگين‌ مي‌شود، يا هنگامي كه خطوط قرمز عرفي و سياسي و ايدئولوژيكي و يا باورهاي جمعي، اجازة طرح برخي مسائل مهم را نمي‌دهد يا مجال نقد و داوري را تنگ كرده يا به كلي مسدود مي‌نمايد، آن‌گاه طنز از راه مي‌رسد و ثقل اندوهبار زندگي را سبك مي‌كند و وضع نامتوازن ما را تغيير مي‌دهد تا امكاني براي بيان دشوارترين مسائل بيابيم. طنز دريچه‌اي مي‌گشايد: درست همان هنگام كه تمام روزنه‌ها بسته شده و ديوارها جاي پنجره‌ها را گرفته‌اند. سخن‌هاي ناگفتني از حنجرة طنز بيرون مي‌آيد و نقدهاي هراسان و قايم‌شده در پس ملاحظات و مصلحت‌هاي هميشگي، پاورچين و سرخوش، از پردة طنز به در مي‌آيد.

کنکاشِ لغوی
دايره و فرهنگ لغات مربوط به طنز، در كتب ادبي فراوان است و از همان ابتدا كه معلم اول، جناب ارسطو، كتاب بسيار مهم و بنيادين خود در نقد و تئوري ادبيات، يعني «بوطيقا» را تأليف كرد، كمدي و طنز به رسميت شناخته و در زمرة‌ انواع ـ ـ ادبي، حدّبندي شد و تعاريف دقيقي از آن ارائه گرديد. در فرهنگنامه‌های تخصصی و متون ادبی در بارۀ واژه‌ها و مصطلحات به دقت سخن رفته و شرح الاسم دقیقی از واژگان و مشتقات و ترکیبات مربوط به طنز ارایه شده است. در اینجا قصد نداریم عیناً همانها را بازگو کنیم. عجالتاً مي‌توان براساس منابع و شيوه‌هاي مدرسي و آكادميك، طنز را چنين تعريف كرد: طنز از اقسام هجو است كه با زباني ملايم و گاه زننده و نيش‌دار، ضعف‌هاي اخلاقي و فريبكاري در ادبيات، زندگي اجتماعي، اشخاص و حتي نوع بشر را به استهزا مي‌گيرد، چنان‌كه از عصر كلاسيك نيز شرارت‌ها و عيب‌هاي انساني را به باد حمله گرفته است. به تعريف دكتر جانسون، طنز «شعري است كه در آن خيانت يا بلاهت نكوهش شده است.» هدف طنز اصلاح و تزكيه است و معمولاً در آن هدف‌هاي اصلاح‌طلبانة اجتماعي نيز مدّنظر است. در طنز ممكن است به جاي يك فرد خاص، يك تيپ، يك طبقه يا حتي يك ملّت مورد استهزا قرار گيرد. در طنز، خنده وسيلة بيان عيب‌هاست و براي استهزاء‌ به كار گرفته مي‌شود. در واقع طنزپرداز انسان را مي‌خنداند تا وي را به تفكر وا دارد...»1 اين تعريف دانشنامه‌اي را، از ميان تعاريف و توضيحات ده فرهنگ و دائرةالمعارف برگزيدم و به نظرم جامع اغلب تعاريفي بود كه در مجموع آن منابع وجود دارد. به هرحال چند نقطة مشترك در كليه اين تعاريف هست:1ـ قدمت طنز و پيشينة‌ بسيار طولاني آن در فرهنگ بشر 2ـ جهاني بودن طنز و وجود آن در فرهنگ همة‌ ملت‌ها 3ـ پذيرفته‌شدن ارزش و اعتبار آن به عنوان نوع یا ژانري مهم در ادبيات و شعبه‌اي مهم‌تر در فولكلور و فرهنگ عامّه 4ـ معطوف‌بودن طنز به نقد و اصلاح اجتماعي و سياسي و اعتقادي 5ـ تفاوت آن با هزل و هجو و ركاكت در كلام.

چیستیِ طنز
با اين تفاصيل، ابتدا باید به نکاتی توجه داشت. یکی این كه سبك و سياق و ذائقه ملّت‌ها و جهت‌گيري و امكانات فرهنگ‌ها، البته با هم متفاوت است. برخي صريح‌تر و برخي استعاري‌تر، برخي محجوب‌تر و پوشيده‌تر و برخي عريان و بي‌خجلت، جمعي با توجه بيشتر به جزئيات و جماعتي كلّي‌تر و فلسفي‌تر به جهان و زبان و انسان می‌نگرند و در رابطه با آن موضع و نظر ابراز می‌کنند. اينها زمينه‌هاي طنز كلامي است و جهت‌گيري‌هاي زباني در طنز ملت‌ها را مشخص مي‌كند. اما مقصود و حكمت و نتايج برآمده از طنز، غالباً ماننده و قرين يكديگر است. در فرهنگ‌هاي قديم و جديد ایرانی و پارسی، البته طنز را از حيث معنا، كمي ظريف‌تر تعريف كرده‌اند. از جمله نوشته‌اند كه طنز يعني: «فسوس‌كردن و ناز، سخرّيه، سخن به رموز گفتن، طعنه»2
يكي از طنزپژوهان معاصر مي‌نويسد: «سروكار طنز با آدمي است و به خاطر طبع پارادوكسيكال و خلاف عرفي كه دارد، «خنده» و «انديشه» را يكجا به مخاطبان هديه مي‌كند، و در عين حال هدف مشخصي را ـ كه در نهايت به تغيير و اصلاح رفتارهاي بشري مي‌انجامد ـ دنبال مي‌كند، و اين همان «رسالت» و «تعهد»ي است كه براي «طنز» تعريف كرده‌اند. شايد با كمي تسامح و اندكي تساهل بتوان هجو، حاضرجوابي، مطايبه و لطيفه را نيز صرف‌نظر از شاخصه‌هايي كه دارند ـ در قلمرو «طنز» مورد مطالعه و بررسي قرار داد، چرا كه هيچ‌كدام از آنها، از ظرافت، نكته‌بيني، طبيعت خلاف عرفي، نقيضه‌پردازي و نقيضه‌گويي خالي نيستند.»3  معلوم نيست چرا نويسندة توضيح بالا، «لطيفه» را با «ترديد» (يعني با تسامح و تساهل) در زيرمجموعة طنز آورده است. اصلاً طنز يعني همين‌ها و لطيفه قطعاً يكي از اقسام سخن طنزآميز و ای بسا از مهم‌ترين و گسترده‌ترين گونه‌های آن‌ است. ما در اين نوبت نمي‌توانيم دامنة سخن خود را به حوزة وسيعي همچون طنز بگستريم، لذا ضمن ارجاع و بیان در بارۀ کتب و مؤلفان، بيشتر در موضوع لطيفه درنگ مي‌كنيم و سپس نمونه‌هايي از حكايات لطيفه‌گون و لطيفه‌ها را از منابع قديم و جديد مي‌آوريم و نمونه‌هايي از لطيفه‌هاي جديد ـ جوك‌ها و كاريكلماتور را نيز بر آن مي‌افزاييم تا امكان داوري و درك تأثير آن فراهم گردد.

لطیفه
لطيفه‌ها يا حكايات طنزآميز، بخش مهمي از ادب شفاهي و آثار مكتوب طنز ايراني است كه از ابتداي ظهور ادبيات پارسي دري در فلات ايران، مورد توجه گستردة مردم ايران قرار گرفته و دائماً بر كميت و كيفيت آن افزوده شده است. اين پديده، ماهيت شفاهي گسترده‌اي دارد، امّا به صورت كتاب‌هاي مدوّن و مضبوط هم در تاريخ ادب و فرهنگ ايران وجود داشته و اتفاقاً از جمله آثار جذّاب و پرمخاطب محسوب مي‌شده است. در تعريف لطيفه، سخن‌هاي فراوان گفته‌اند. از جمله، در فرهنگ بزرگ سخن چند تعريف نقل شده كه مي‌تواند مبدأ خوبي براي تداوم بحث ما باشد: «لطيفه؛ (مجاز): يعني حكايت يا عبارت كوتاه و خنده‌آور كه براي شادي و خنداندن ديگران گفته مي‌شود؛ جوك؛ بذله.
مثال: روزهاي عيادت... سعي مي‌كردند به زورِ بذله و لطيفه، غبارِ كدورت و ملال را از صفحة خاطرش بزدايند (جمال‌زاده). لطيفه‌ها و نكته‌ها چنان گوي كه همه كس بخندند (ميرزا حبيب اصفهاني).
لطيفه‌اي به ميان‌آر و خوش بخندانش
به نكته‌اي كه دلش را بدان رضا باشد
(حافظ)
معناي ديگر؛ (مَجاز): سخن كوتاه حاوي نكته‌اي بديع؛ نكتة سنجيده و جالب.
مثال: مَلِك گفت: اين لطيفه بديع‌آوردي و اين نكته غريب گفتي و ليكن محال عقل است. (سعدي)
معني ديگر: امر بسيار دقيق و ظريف كه قابل‌درك است ولي قابل‌تعريف نيست:
مثال: لطيفه‌اي‌ست سخت غريب روي مي‌نمايد آن كه... بسيار خلق بدان سرگردانند (نجم‌الدين رازي).
لطيفه‌اي‌ست نهاني كه عشق ازو خيزد
كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاري‌ست
(حافظ)
معني ديگر؛ (مَجاز در فلسفه قديم): چيز غيرمادي چنان كه روح نيز.
مثال: جهدي مي‌كن از لطيفة صحيفة دل، صفحه‌اي بركني تا ابدالآباد آن معني مونس جان تو باشد (افلاكي).
ديگر معاني: لطف، رحمت، زبده، برگزيده، لطيف...»4
اين معاني، كه ما به تلخيص آورديم، روشنگر معناي لفظ است و با توجه به همين گستردگي معنا، كه از لطيفه به معناي «حكايت يا عبارت كوتاه و خنده‌آوري كه براي شادي و خنداندن ديگران گفته شود»، تا «امري بسيار دقيق و ظريف كه قابل‌درك است ولي قابل‌تعريف نيست» را دربرمي‌گيرد، مي‌توان به اهميت آن پي برد. تاريخ فرهنگ ما پر است از آثاري كه به لطايف اختصاص يافته و اين نوع سخنان حكمت‌آميز و شاد و مضحكه و عبرت‌آموز و انتقادي را گرد آورده و بدان عنواني نظير «كشكول» يا «مجمع‌اللطايف» يا «جوامع الحكايات» و امثال آن را داده‌اند. اما البته در اينجا منظور ما درنگ بر روي معناي خندان و طنزآميز لطيفه است و اين از بهترين و شريف‌ترين امور در هر فرهنگ است. «خنداندن مردم البته كاري بازي نيست. براي اين كار، ذوق و لطفي بي‌پايان لازم است و دست چابك و پنجه سحرانگيز و گرم، و مضرابي افسونكار مي‌خواهد تا تارهاي وجود اين خاكسترنشينان را بلرزاند.» خصوصا در سرزميني كه «حملات اسكندر و عرب و مغول و ازبك و غيره و تركتازي‌هاي ديگر مهاجمين و مصائب و آلام داخلي با ارواح و عقول و ذوق‌هاي مردم اين سامان آن‌چنان معارضه كرده است كه روح‌شادماني و طرب و انبساط را به كلي از ميان برده و بساط نشاط را برچيده است.

نظرِ ادبا و حکما
از اين رو فرزانه‌اي پاكدل و آشنا به رموز و ريزه‌كاري‌ها بايد تا غبار كدورت و اندوه قرن‌ها را از دل‌ها بزدايد».5
پس جدّيتِ شوخي و اعتبار طنز و مقام خنده را نبايد اندك گرفت. خاصه اگر سخني حكيمانه يا بياني انتقادي يا تنبيهي عبرت‌آموز باشد كه با كلماتي «خلاف آمدعادت» گفته شود و فوايدي متنوع و چندگونه براي انسان داشته باشد. اين همان است كه مولانا جلال‌الدين در مثنوي آورده و فرموده است:
هزل تعليـم است آن را جد شنـو     تو مشـو برظاهـر هزلـش گرو
هر جدي هزل است پيش هازلان     هزل‌ها جِدّ است پيش عاقلان6
و نيز اين بيت حكيم سنايي كه در آغاز داستاني در دفتر پنجم مثنوي هم آمده است:
بيت من بيت نيســت اقليـم است      هزل من هزل نيست تعليم است
سپس اين آيه شريفه نقل شده است كه: «انّ‌الله لايستحيي ان يضرب مثلاً ما بعوضه فما فوقها» و استدلال فرموده كه در بيان مطلب و دلالت خلق منعي در ارسال امثال هزل‌آميز و كناياتي كه رنگ مزاح دارد نيست.»7  گذشته از اين وجوه، جنبۀ انتقادي طنز و بيان اسرار مگو به مثابه تنها امكان مردم براي گذر از خطوط قرمز آئيني و سياسي و اجتماعي و قيود و بندهايي كه بر دست و پا و ذهن و اراده و اخلاق مردم بسته شده، اهميت زيادي دارد. به گفته يكي از ادب‌پژوهان معاصر، «هزل و طنز، ابزار انتقاد ملت‌هايي است كه در آنجا مردمان آزادي سياسي ندارند، و زمامداران و فرمانروايان آنها فراموش كرده‌اند كه «انسان» حيواني سياسي است» ( اين سخن از ارسطوي يوناني و شوپنهاور آلماني است). يعني: مردماني كه نتوانسته‌اند زَهرِ نفرت و خشم خود را مستقيما به جان ستمكاران و زورگويان و رياكاران بريزند، از زبان حيوانات سخن گفته‌اند و يا خود را به ديوانگي و پريشان ذهني زده‌اند و يك دنيا ميراث گران‌بها به جا گذاشته‌اند، و اين است معني سخن عبيد زاكاني آنجا كه مي‌گويد: هزل را بيهوده مدانيد و هزالان را خوار مشماريد» 8

عبید و طنز
اين نكات همان است كه استاد فقيد عباس اقبال آشتياني درباره مولانا عبيد زاكاني فرموده است: «... بيشتر منظور او انتقاد اوضاع زمان به زبان هزل و طيبت و خنديدن به ريش روزگار و ابناء كوته‌نظر بي‌خبر آن بوده و در اين راه هم، آن شاعر بذله‌گوي وارسته چندان اعتنا و اصراري به باقي گذاشتن تأليفات و آثار جدي از خود نداشته است.»9
بر اين جنبه، يعني واكنش انتقادي نسبت به اوضاع زمانه، بايد درنگ و تأمل بيشتري داشت: زيرا در تاريخ طولاني استبداد و ستم در كشور ما، اين امر يكي از علل گسترش طنز و هزل بوده است.
معمولا هزل را درگذشته به جاي طنز و در كنار هجو به‌كار مي‌برده‌اند و «هزل، در برابر سخن به جد، به معني شوخي و مسخرگي و مطلق مزاح است كه البته هرچه بيشتر با لطيفه‌گويي توأم باشد، مطبوع‌تر و شيرين‌تر خواهد بود و هرچه از لطف و ظرافت دور شود به هرزه‌درايي شبيه خواهد گشت. در هزل غالبا هدف خاص انتقاد اجتماعي يا فردي وجود ندارد. ولي نوعا طمع، حمق، بلاهت، گفتارهاي دور از خرد و كردار‌هاي غيرمتعارف يا ناهنجار و نامعقول ابناء بشر ‌دستمايه بزرگ هزل‌پردازان است. غرض از هزل، بيشتر خوش‌ساختن خاطر معاشران و خوانندگان و شنوندگان آن است و دفع ملال و خنداندن اطرافيان و كاستن از بار اندوه غمزدگان وجهه همت هزل‌پردازان است. آنچه در مغرب زمين ‌به عنوان «جوك»10 و «آنكدوت»11 شناخته مي‌شود مرز و حدّي به هزل دارد... هدف طنزهاي اجتماعي، غالبا مظالم موجود در جامعه، خاصه بيدارگري و استبداد حكّام و قضاوت‌هاي غيرعادلانۀ قاضيان و نيرنگ و اجحاف بازاريان و رياي زاهدنمايان و تظاهر صوفيان دروغين به زهد و ورع و جهل واقعي دانش‌فروشان و بي‌اعتباري دانشمندان و دولتياري نادانان، و گاه مفاسد اخلاقي فردي و يا اجتماعي از قبيل ضعف غيرت و ترك ناموس و همجنس‌گرايي و زن بمزدي و‌ بي‌عفتي و خسَّت و زورگويي و زورشنوي و نظائر آن است.»12
اين مقصود همان است كه مولانا عبيد به صراحت بدان اشارت فرموده است. «در مقدمه «منتخب اللطايف» عبيد‌ زاكاني در همين باب آمده است كه عبيد رساله‌اي در علم  معاني و بيان نوشت و خواست به حضور پادشاه بگذراند. نديمان و مقربان گفتند: پادشاه ريشخند و دروغ و مبالغه و اغراق شاعران را خوش بدارد. بنابراين مولانا عبيد گفت در اين صورت من نيز طريقه‌اي پيش‌گيرم تا بدان وسيله به بزم خاص پادشاهان بار يابم و از ندبا و مقربان گردم... گويند كه مولانا عبيد بعد از نوميدي از دخول در مجلس پادشاه، اين رباعي را في‌البديهه بساخت: در علم و هنر چو من مشو صاحب فن... يكي از آشنايان اين بشنيد و در حيرت ماند كه چگونه كسي با آن فهم و فضل مي‌تواند ترك علم و ادب كند و به هزل و رذل تن در دهد. مولانا عبيد اين قطعه را به وي فرستاد:
اي خواجه مكن تا بتواني طلب علم           كانـدر طلـب راتـب هر روزه بمـاني
رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز             تا داد خـود از كهتـر و مهتـر بستانـي13
اما البته انصاف باید داد که برخلاف نظر اين آشناي عبيد؛ پرداختن وي به طنز و ريشخند و نقد ستم و رذايل اخلاقي، نه تنها كسر منزلت مولانا و تن‌دادن به رذل نبود، بلكه عين فضل و علوّ مرتبت حضرتش بود و نام او را تا ابد در زبان فارسي و فرهنگ ايراني، و بلكه فراتر از آن، جاوداني ساخت. مولانا عبيد كاملاً نسبت به كاري كه مي‌كرد آگاه بود و اين امر را به تواتر در اشعار و آثارش مي‌بينيم:
در علم و هنر چو من مشو صاحب فن           تا نـزد عزيـزان نشـوي خوار چو مـن14
و نيز:
حــال خـود را تبــاه مي‌بينــم     نـامـــة دل سيـــاه مـي‌بينــــم
يوسف روح را ز شوخي نفـس     مانــده در قعــر چاه مي‌بينــم15

عقلای مجانین یا بهلول‌صفتان
نگاهي به وضع سياسي و اجتماعي و اخلاقي در برخي لحظات تيرة تاريخ، بيانگر آن است كه بسياري از بزرگان فرهنگ و دانايان قوم، براي انتقاد اجتماعي و بيان حقايق، چاره‌اي جز پوشيدن لباس طنز و بيان لطايف نداشته‌اند. نوعي زبان مَجاز و مُستَعار، كه به افراد و شخصيت‌ها و قهرمانانِ گيج و گول و لوده و پريشان و ديوانه نسبت داده مي‌شود تا از آسيب مُجازات در امان بماند و بتواند بدون هراس از كيفرهاي سَبُعانه به حق‌گويي ادامه دهد.
«در تاريخ تمدن اسلامي، اشخاصي حضور داشتند كه «عقلاء مجانين» ناميده شده‌اند.» در نيمة دوم قرن چهارم هجري، يكي از مفسّران و محدّثان و ادباي نيشابور به نام ابوالقاسم حسن واعظ نيشابوري (متوفي 406 هـ.ق) كتابي تصنيف كرد به نام «عقلاء مجانين»16 موضوع اين كتاب، چنان كه از نام آن پيداست، حالات و داستان‌هاي كساني است كه در تمدن اسلامي به «عاقلان ديوانه» مشهور بوده‌اند. اين اشخاص كه تقريباً در همة شهرهاي قلمرو اسلامي، چه در بيمارستان‌ها و چه در ميان مردم، زندگي مي‌كردند، مردم عادي نبودند و رفتار و كردار و گفتارشان مطابق با عادات و رسوم جامعه نبود. آن‌ها ديوانه بودند، اما ديوانگي ايشان ديوانگي معمولي نبود. رفتار و گفتارشان به ظاهر غيرعادي و ديوانه‌وار بود، اما در وراي اين ظاهر، مردم، به خصوص خردمندان، خصوصياتي را مشاهده مي‌كردند كه حاكي از حكمت و خردمندي بود و به همين دليل آنان را به صفت عاقلي هم متصف مي‌كردند و «عاقل ديوانه» مي‌خواندند.»17
ابن خلدون، متفكر بزرگ تاريخ تمدن اسلامي، اين گروه را «بهلول‌صفتان» ناميده و ابن‌عربي در يكي از فصول «فتوحات مكّيه» دربارة آنان بحث كرده و ايشان را ستوده است.18 همين گروه، موجد و منشاء مجموعه عظيمي از مطايبات شيرين و خنده‌آميز و لطايف حكمت‌گونه و حكايات عبرت‌آموز در تاريخ ميانه يا عصر كلاسيك اسلامي در ايران هستند. به‌جز واعظ نيشابوري، شيخ بزرگوار فريدالدين عطّار نيشابوري نيز در جاي‌جاي آثارش، حكايات و لطيفه‌هايي از اين عقلاي مجانين را ذكر مي‌كند و كل كتاب «مصيبت‌نامه» حكايات و مطايبات انتقادي و عبرت‌آموز همين قهرمانان گمنام است. در كتاب «شرح‌التعرّف لمذهب التصوف» از اين گروه ياد شده و نوشته است:
«خلق با ايشان نيازمنداند و ايشان را از خويش دور دارند و از ايشان بگريزند و از وطن‌ها بيرون كنند، از بهر آن كه ايشان قدم بر بساط حقيقت نهاده‌اند و خلق بر بساط مجاز. اهل مجاز با اهل حقيقت صحبت نتوانند كردن، از بهر آن كه مجاز با حقيقت ضدّين‌اند، و ضدّين به يكجاي صحبت نكنند. ايشان از خلق گريزان‌، از بهر آن كه حال خلق دانند و طاقت صحبت خلق ندارند و خلق از ايشان گريزان‌اند از بهر آن كه از حال ايشان خبر ندارند.19
باز هم همو نويسد: «گروهي ايشان را ديوانه خوانند و گروهي ايشان را ابله خوانند و گروهي ايشان را بي‌دين خوانند و ايشان از همة خلق عاقل‌تر و زيرك‌تر و بادين‌تر.»20
باري، همين گروه براي بيان حقيقت، به زندگي مجازي روي كرده و زبان مستعار ديوانگان و گولان و پريشان‌روزگاران را برگزيده‌اند تا همچون عبيد، بتوانند برخي حقايق را بيان كنند و اين حكايت، درست نظير حسن تعليل عبيد براي توجيه طريقت طنز و شيوه هزل است:
«محمدبن عبدالله بن الجنيد گفت: «از محمدبن زكريا الغلابي شنيدم كه يكي از ادبا به ديوانه‌اي برخورد كرد كه با خود سخن مي‌گفت: گوش فرا داد. سخن او را استوار و مطابق با اصول منطق و فصاحت يافت. گفت: چه چيزي تو را بر اين داشت كه خود را ديوانه‌سازي؟ گفت:
لما رايت الحـظّ حـظّ الجاهـل       ولــم ار المغبــون مثـل العاقـل
دخلـت عيشـاً من كـرام نائــل       فصـرت من عقـلي علي مراحـل
يعني چون ديدم كه همه نعمت‌ها نصيب جاهلان است و مغبون‌تر از خردمند كسي نيست، به زمرة آن بزرگواران برخوردار از نعم پيوستم و از عقل خويش فرسنگ‌ها فاصله گرفتم.
ابونصر محمد بن احمد التميمي در سرخس اين بيت را براي ما نقل كرد:
ان كنـت تهـوي ان تنـال المـالا     فالبس من الحمـق غـلاً سـربـالا
به معني: اگر دوست داري به مال و مكنت دست يابي، از فردا لباس حماقت در تن كن.21
همين نكته را شيخ فريدالدين در مصيبت‌نامه آورده، آنجا كه ليلي به مجنون گويد:
گفت با مجنـون شبي ليلـي به راز           كه اي به عشـق من ز عقل افتاده بـاز
تا توانـي باخـرد بيـگانـه بـاش      عقل را غارت كن و ديوانه باش
ز آنكه گر تو عاقل آيي سوي من       زخم بسياري خوري در كوي من
ليك اگر ديوانـه‌ آيـي در شمــار      هيچ كس را، با تو نبود هيچ كار22

پي نوشت‌ها:
1ـ واژگان توصيفي ادبيات، عربعلي رضايي، فرهنگ معاصر 1382، صص297و 0298 // 2- فرهنگ آنندراج، علمي 1340، جلد 4، ص 02851 // 3- معارف‌اللطائف، به اهتمام محمد‌علي مجاهدي (پروانه)، انتشارات سورة مهر 1388، مقدمه، صص‌6 و 7. // 4- فرهنگ بزرگ سخن، دكترحسن انوري، انتشارات سخن 1381، ج7، صص 9-6408 . با تلخيص و گزينش. // 5- جستاري از مقدمه مرحوم استاد پرويز اتابكي در: كليات عبيدزاكاني، تصحيح و تحقيق و شرح و ترجمة عربي پرويز اتابكي، زوار 1379، ص  6. // 6- مثنوي مولوي، طبع نيكلسن، نشررها 1364، ص 81. // 7- همان، دفتر پنجم، ص 160 . // 8- خواندني‌هاي ادب فارسي، دكتر علي اصغر حلبي، زوار 1358، ص هشت. // 9- كليات عبيد زاكاني، با تصحيح و مقدمة عباس اقبال آشتياني، ضميمه مجله ارمغان، ص16.
10-joke // 11- Anecdote.
12- اتابكي، كليات عبيدزاكاني، همان، ص 037 // 13- منتخب اللطايف عبيدزاكاني با مقدمه مسيوفرنه، تهران 1321 و نيز تذكرة دولتشاه، طبع براون ، ص 288 تا 0291 همان، ص19 // 14- منتخبات عبيد‌زاكاني، انتشارات معرفت 1349، ص30 // 15- همان، ص51 // 16- اين كتاب دوبار در دمشق به چاپ رسيده است. بار اول به سال 1353 هـ . ق و بار دوم به سال 1405. ترجمه و تلخيص فارسي اين اثر، در مجلة معارف؛ دورة چهارم، شمارة 2، مرداد و آبان 1366، صفحات 39 تا 128 منتشر شده است. // 17- تحليلي از مفاهيم عقل و جنون در «عقلاء مجانين» ، نصرالله‌پورجوادي، مجلة معارف، همان، ص7. // 18- پورجوادي در اين باره به دقت توضيح داده است. متن ترجمه شدة نظرات ابن‌عربي را هم در همين منبع مي‌توان خواند. همان، صص 30 تا 33// 19و20- شرح التعرف لمذهب التصوف، ابو ابراهيم اسماعيل مستملي نجاري، تصحيح محمدروشن، انتشارات اساطير 1363، ربع اول، ص87. نقل از پورجوادي، همان، ص 21 // 21- عقلاء المجانين، ابوالقاسم حسن نيشابوري، ترجمه و تلخيص مهدي‌تدين، منتشر شده در معارف، همان، ص54 // 22- مصيبت‌نامه، عطار، مقدمه و تصحيح و تعليقات: استاد محمد رضا شفيعي كدكني، سخن 1386، ص 341، بيت‌هاي 5-4802