ده کتاب دربارۀ نظریۀ ذهن جسمانی و نظریۀ مفهومی استعاره

PDF چاپ نامه الکترونیک

ده کتاب دربارۀ نظریۀ ذهن جسمانی و نظریۀ مفهومی استعاره

گفت وگو با جهانشاه میرزابیگی
منیره پنج تنی



جورج لیکاف و مارک جانسون در سال 1980 «نظریۀ مفهومی استعاره» را در کتاب استعاره هایی که با آن ها زندگی می کنیم طرح کردند تا بر این نکته تأکید کنند که «استعاره در بخشِ مهمی از زندگی اجتماعی، روان‌شناسی، معنوی، فکری و فرهنگی ما حاکم است. نه تنها در صحبت‌کردن، بلکه در واقعیتِ غیرِ کلامی ما هم حضور دارد.» این نظریه زیرساخت «نظریۀ ذهن جسمانی» شد که آن ها در کتاب فلسفۀ جسمانی: ذهن جسمانی و چالش آن با اندیشۀ غرب (انتشارات آگاه- 1394) بسطش دادند و سه نتیجۀ عمده داشت: ذهن عمدتاً ناآگاهانه است، اندیشه عمدتاً جسمانی است و مفاهیمِ انتزاعی عمدتاً استعاری هستند. در واقع آن ها در پی تشریح و تبیین این موضوع بودند که نظام شناختی ما بیشترِ اوقات ناآگاهانه عمل می‌کند و اندام معنی ساز اصلی ما یعنی مغز/ذهن هم با تجربۀ بدنی و هم با تجربۀ اجتماعی/فرهنگی شکل می گیرد و با ابزارِ عملیاتِ شناختی و با تشکیل یا خلقِ مقوله‌های مفهومی به جهان معنا می‌دهد. لیکاف و جانسون و دیگر همکارانشان در حدود سه دهه کتاب ها و مقالات متعددی نگاشتند. تأثیرات این نظریه به حدی چشمگیر است که نه فقط فلسفه و علوم شناختی بلکه حوزه های دیگري مانند سینما، انیمیشن، نقاشی، مجسمه‌سازی، معماری، تبلیغات، اسطوره و نماد، تعبیرِ خواب و رؤیا، تعبیر و تفسیر تاریخ، سیاست و سیاستِ خارجی، اخلاق، نهادهای اجتماعی، روال‌های اجتماعی و ادبیات را متأثر کرد. در ایران، جهانشاه میرزابیگی با اراده ای ستودنی بخش مهمی از این آثار را ترجمه کرده و بخش دیگری را نیز در دست ترجمه دارد. در گفت وگویی که پیش تر با ایشان داشتم تا اندازه ای به کلیات نظریۀ ذهن جسمانی و نظریۀ مفهومی استعاره پرداختیم1 اما از آن زمان تا كنون ایشان کتاب های بیشتری را ترجمه و انتشارات «آگاه» منتشر کرد. به همین خاطر پس از گذشت دو سال گفت وگوی دیگری با ایشان ترتیب دادم. این گفت وگو دو هدف عمده را دنبال می کند: 1) معرفی و توضیح مختصری از نظریۀ ذهن جسمانی و به تبع آن نظریۀ مفهومی استعاره جورج لیکاف و مارک جانسون برای افرادی که برای نخستین بار با این نظریه روبه رو می شوند 2) معرفی کتاب هایی که برای آشنایی با این نظریه به فارسی ترجمه شده اند. از آنجا که این کتاب ها عناوین بسیار شبیه و نزدیک به هم دارند، ممکن است در نگاه اول کمی گیج کننده به‌نظر برسند. به همین خاطر به جای معرفی تک تک‌شان در بخش کتاب، از جهانشاه میرزابیگی خواستم در این گفت وگو ده عنوانی را که تا کنون به فارسی ترجمه شده اند، با هم بررسی کنیم و علاوه بر مسئلۀ اصلی هر کتاب به ارتباطشان با نظریۀ ذهن جسمانی بپردازیم، تا معلوم شود هر کتاب در منظومۀ کلی این نظریه چه جایگاه و اهمیتی دارد. تحقق چنین کاری بسیار دشوار بود اما مترجم محترم صبورانه دعوت مرا برای چنین گفت وگویی پذیرفت و  در چندین نوبت و در زمانی نسبتا طولانی گفت وگو شکل گرفت.2 ده عنوان کتابی که در این گفت وگو بررسی شده اند عبارتند از:  استعاره هایی که با آن ها زندگی می کنیم، قلمرو تازۀ علوم شناختی، فلسفۀ جسمانی: ذهن جسمانی و چالش آن با اندیشۀ غرب، ریاضیات از کجا می آید؟ استعاره: مقدمه ای کاربردی،   استعاره ها از کجا می آیند؟ شناخت بافت در استعاره، زبان، ذهن و فرهنگ: مقدمه ای کاربردی و مفید، از مولکول تا استعاره: نظریۀ نورونی زبان، زیبایی‌‌شناسی فهم انسان: معنای بدن، بدن در ذهن: مبانی جسمانی معنا، تخیل و استدلال. تمام این کتاب ها را نشر آگاه از سال 1394 تا کنون منتشر کرده است.
***
از میان کتاب هایی که شما ترجمه کرده اید، برخی موضوع یا حوزه ای را هدف می گیرند و برخی دیگر  نیز به پرسش هایی پاسخ می دهند. ده عنوان کتابی که تا کنون با ترجمۀ شما منتشر شده و کتاب هایی که بناست پس از این ترجمه کنید متعلق به حوزۀ علوم شناختی است و در پارادایمي به نام «ذهنِ جسمانی» قرار می گیرند. اگر موافق باشید با علوم شناختی آغاز کنیم. پرسش ها و مسائل مشترک فلسفه و علوم شناختی3 چیست؟
رابطۀ فلسفه و علومِ شناختی رابطۀ عضو و مجموعه است . علومِ جوانِ شناختی متشکل از پنج شاخۀ زبان‌شناسی شناختی، روان‌شناسی شناختی، فلسفۀ ذهن، عصب‌شناسی شناختی، و هوشِ مصنوعی است. گاهی مردم‌شناسی شناختی هم  منظور می‌شود. البته منظور از فلسفه، فلسفۀ جسمانی به لحاظِ تجربی مسئول است که متکی به واقع‌گرایی تجربی ـ جسمانی است، نه فلسفۀ از پیشي تحلیلی که  در این آثار با نامِ فلسفۀ آمریکایی ـ انگلیسی به آن اشاره شده است.

همین اندازه که گفتید مشخص است علوم شناختی با دانش های متعددی سروکار دارند. حالا به این پرسش بپردازیم که علوم شناختی چگونه از نتایج رشته های دیگر استفاده می کند؟
قبل از پاسخ این پرسش لازم است اشاره کنم که  علوم شناختی فرض‌های فلسفی‌ای را که پیشاپیش، یعنی قبل از گردآوری  و تحلیل داده‌ها، نتایج را تعیین می‌کنند قبول ندارد. در این دیدگاه فرض‌های روش‌شناسی‌ای مطرح است که در برابرِ تجربه  مسئول هستند. بنابراین، این فرض‌ها باید گسترۀ وسیعی از داده‌های مناسب را گرد آورند. برای اینکه این داده‌ها به لحاظِ تجربی تأیید شوند باید در صورتِ امکان تعمیم‌های حداکثری فراهم شود. یک راه برای رسیدن به این هدف، جستجوی شواهدِ هم‌گرا با استفاده از وسیع‌ترین گسترۀ قابلِ‌دسترسی از روش‌شناسی‌های(رشته‌های) مختلف است. و این پاسخ پرسشِ شما یعنی چگونگی استفاده از نتایجِ رشته‌های دیگر است.

با اینکه در گفت وگوی پیش‌مان نظریۀ «ذهن جسمانی» را بررسی کردیم اما اگر موافق باشید برای شروع بحث باز هم از معنا و چیستی نظریۀ ذهن جسمانی آغاز کنیم. این که ادعای این نظریه و نتایج مهمش چیست؟
اگر محتوای ذهن را مقوله‌بندی، مفهوم‌سازی، استدلال، تخیل، برنامه‌ریزی، حل مسئله و جز اینها بدانیم آن‌گاه روشن می‌شود که ذهن جسمانی به چه معناست: هر حرکت، تخیل، تفکر و عمل، از خاراندنِ سر، کوبیدن یک میخ با چکش به دیوار گرفته تا تصنیفِ آهنگ و سرودنِ شعر همه مستلزمِ این است که ساختارِ نورونی مغزِ ما آن را اجرا کند. این گفته اساس و پایۀ  ادعای ذهنِ جسمانی در علومِ شناختی است.  نتایجِ آن رهایی انسان از قید سنتِ دوهزار و پانصد ساله‌ای است که ذهن را ناجسمانی و بی‌ارتباط با تجاربِ روزمره می‌دانست. رهایی از آموزه‌هایی چون آزادی مطلق، ارادۀ آزادِ مطلق، حقیقتِ مطلق[کانت]،  و خرافه‌هایی است که به تبعِ آن‌ها گاهی  ذهن خلاق انسان  مسموم و حتي فلج می‌شود.

از آنجا که قصد ما معرفی و شناخت این نظریه است، دربارۀ نتایجش یا واکنش‌هایی که فیلسوفان به آن داشتند وارد بحث نمی شویم و آن را به زمان دیگری می سپاریم. پارادایم رقیب نظریۀ ذهن جسمانی چیست و مهم ترین انتقاداتی که تا کنون به این نظریه وارد شده چه بوده است؟
پارادایم رقیب، قبل از هر چیز، نظریۀ دوگانی دکارت و در واقع کلِ فلسفۀ تحلیلی انگلیسی ـ امریکایی و کلِ سنتِ فلسفه در طول تاریخ اندیشه است. در یادداشتِ مترجم در کتاب‌های بدن در ذهن  و زیبایی‌شناسی فهمِ انسان من به این موضوع پرداخته‌ام و در اینجا آن را تکرار نمی‌کنم. از مهم‌ترین انتقادها اطلاع کافی ندارم، اما همین قدر که این نظریه در یک مدتِ بسیار کوتاه رشد فوق‌العاده چشمگیری در سرتاسرِ جهان داشته است نشان می‌دهد که اگر انتقادی هم بوده است اثر چندانی نداشته است.

نظریۀ ذهن جسمانی بیش از همه با نام جورج لیکاف پیوند خورده است. با نخستین کتاب لیکاف آغاز کنیم: استعاره هایی که با آن ها زندگی می کنیم4. مهم ترین چیزی که لیکاف در این اثر طرح کرد و در بقیه آثارش بسط داد، چه بود؟
در نظریه‌های سنتی استعاره‌ها را بازی با کلمات، تزیینِ کلام، لفاظی، و انحراف از گفتار عادی می‌دانستند؛ استعاره موضوع واژه بود نه فهم و مفهوم. در نهایت اگر عنایتی به استعاره ابراز می‌کردند آن را به حوزۀ شعر، فلسفه و هنر حواله می‌دادند و می‌گفتند خلق استعاره و تحلیلِ آن کار فیلسوفان و شاعران است، نه مردمِ عادی.  گاهی توصیه می‌کردند که باید از کاربردِ استعاره در علوم و پژوهش‌های جدی پرهیز شود، چون آن را انحرافِ از واقعیاتِ عینی می‌دانستند. خلاصه کنم در این نظریه‌ها استعاره در زبان و زندگی روزمره جایی نداشت. لیکاف و جانسون این نظریۀ وارون شده را برگرداندند و آن را روی پاهای خود قرار دادند . مهم‌ترین ایده‌ای که طرح کردند این بود که ما، نه تنها در شعر و شاعری و فلسفیدن، بلکه در زندگی روزمره نیز با استعاره‌ها زندگی می‌کنیم. وقتی می‌گوییم استقبالِ گرمی از او به عمل آوردند، یا هضم این ایده‌ها برای من دُشوار است، و وقتی زندگی را به زبانِ استعاری  مسافرت می‌دانیم و می‌گوییم ما راه درازی را تا به اینجا با هم طی کرده‌ایم  و جز این‌ها، در متنِ زندگی عادی حرف می‌زنیم، نه در نظرپردازی فلسفی. با این گفته معلوم می‌شود که استعاره‌هایی که با آن‌ها زندگی می‌كنیم به چه معناست.

موضوع کتاب قلمرو تازۀ علوم شناختی5 کشفیات جدید ذهن است. لیکاف در این کتاب تأکید می کند اگر هر چه بیشتر دربارۀ نظریۀ جدید ذهن که آن را امری جسمانی و غیرانتزاعی می داند، تحقیق کنیم، این یافته ابعاد مختلف زندگی ما را تغییر می دهد. به نظر لیکاف چگونه این نگاه جدید به ذهن به مثابۀ امری جسمانی می تواند بر زندگی ما اثر بگذارد؟
با یک شاهدِ تاریخی شروع می‌کنم. دکتر هانس سلای6 سوئدی(1907-1982)، کاشفِ استرس، گزارش می‌دهد که در دورانِ دانشجویی و در کلاس‌های درس متوجه شدم که تعدادِ زیادی از بیماری‌ها با علائم مشترک و عمومی‌ای چون زبان‌باردار، دردِ مفاصل، روده‌درد، بی‌اشتهایی، ورمِ‌لوزه، کهیر‌پوستی و جز این‌ها همراه‌اند و استادان من توجهی به این علائم ندارند. بعداً توضیح می‌دهد که دلیلِ بی‌توجهی استادان در آن زمان رواج استعارۀ مکانیکی بدن ماشین است، بوده است. ماشین قطعاتی دارد که وقتی عیب پیدا می‌کنند باید تعمیر یا تعویض شوند. مکانیک معمولاً فقط دنبالِ قطعۀ معیوب می‌گردد و بقیۀ قطعاتِ ماشین هم در کل هیچ‌گونه هم‌نوایی‌ای با قطعۀ معیوب از خود نشان نمی‌دهند: به اصطلاح ماشین براثرِ خراب شدن حسگرِ سرعت‌سنج «بی‌اشتها» نمی‌شود یا اختلالی در سیستمِ خنک‌کننده پیدا نمی‌کند. بعداً که سلای به جای استعارۀ بدن ماشین است از استعارۀ بدن یک اندامِ هومئوستاز (خود ـ تنظیم‌ساز) است استفاده کرد امکانِ توجه به علائمِ عمومی و مشترک در انواعِ بیماری‌ها فراهم و در نهایت به کشفِ استرس توسطِ او منجر شد. از این نمونه‌ها در تمامی رشته‌های علمی فراوان وجود دارد که خود گویای اهمیتِ استعاره و تأثیرِ آن بر ذهن مردم و بخصوص دانشمندان هستند. می‌دانیم که استعاره یکی از ابزارهای عمدۀ علومِ شناختی و یکی از یافته‌های ذهنِ جسمانی است. با تعمیم این مورد، از یک سو، بر تمامی دیگر ابزارهای شناختی، و از دیگر سو، بر تمامی مواردِ زندگی پاسخ پرسش شما به دست می‌آید.

جناب استاد این اندیشۀ نوپا در این مدت کوتاه چگونه یارای جدال با تعریف ذهن و خرد را در طول دو هزار سال اندیشه داشته است؟ و تبعات اولیۀ چنین رویارويي‌اي چه بود؟
اصولاً دیدگاه‌های متکی به تجربه، بخصوص تجربۀ جسمانی، عموماً در رویارویی با رقیبان، که متکی به نظرپردازی‌های صوری‌ـ‌انتزاعی، بدون توجه به واقعیات تجربی‌اند، شکست‌ناپذیرند. بخشی از استراتژی علومِ شناختی برای این مبارزه در پاسخ پرسشِ دوم شما آمد: جستجوی شواهدِ همگرا با استفاده از وسیع‌ترین گسترۀ قابل‌دسترسی از روش‌شناسی‌های مختلف.  اما، علاوه بر این، علوم شناختی دو معیارِ دیگر هم دارد که مانع نفوذ هر نوع ناخالصی‌ به هر شکل هستند. اول اصلِ یا تعهدِ شناختی و دوم اصل یا تعهدِ تعمیم. بنابراصلِ اول هر نظریۀ مناسب در بابِ مفاهیم و خرد باید توصیفی از ذهن به دست بدهد که از لحاظِ شناختی و نورونی مبتنی بر واقعیات باشد. و براساسِ اصلِ دوم هر نظریۀ مناسب باید تعمیم‌های تجربی را بر وسیع‌ترین گسترۀ ممکن داده‌ها فراهم سازد. تبعاتِ اولیۀ این رویارویی لرزه انداختن بر اندام اندیشۀ  کهن‌سال سنتی بوده است. 

کتاب بعدی فلسفۀ جسمانی: ذهن جسمانی و چالش آن با اندیشۀ غرب7است. لیکاف همراه با جانسون آنچه را در کتاب قلمرو تازۀ علوم شناختی گفته بود در این کتاب بسط می دهد. اما از آنجا که ما گفت وگوی مفصلی دربارۀ این کتاب داشته ایم، اگر موافق باشید به دو پرسش کوتاه دربارۀ آن اکتفا کنم. نخست اینکه نتایج و دستاوردهای اصلی لیکاف و جانسون در کتاب فلسفۀ جسمانی چیست؟
اساساً این اثر از ابتدا تا به انتها مبتنی بر نتایج و دستاوردهای عمدۀ علومِ شناختی است که می‌توان به جرئت ادعا کرد همچون رشتۀ محکمی کلِ ساختار زبان‌شناسی شناختی را به هم پیوند می‌زنند.  تار و پود این نظریه با این نتایج در هم تنیده شده است.  این نتایج عبارت‌اند از (1)ذهن عمدتاً ناآگاهانه است، (2)اندیشه عمدتاً جسمانی است، و (3)مفاهیمِ انتزاعی عمدتاً استعاری هستند. توصیفِ مناسب این‌ها مستلزمِ همین کتابِ 900 صفحه‌ای فلسفۀ جسمانی است . اما در اینجا سعی می‌کنم به اختصار آن‌ها را توصیف کنم: (1)فرایندهای ذهنی عمدتاً در زیرِ سطحِ آگاهی هُشیارانه رخ می‌دهند و ما هرگز از وجودِ آن‌ها باخبر نمی‌شویم. مثلا ما از فرایندهای دیدن، شنیدن و مانندِ این‌ها باخبر نیستیم. آگاهی و زیرِ سطحِ هُشیاری را می‌توانم با این مثال توضیح بدهم که ما در حالتِ عادی از فعالیت‌های درونی خود باخبر نیستیم مگر اینکه دل درد بگیریم، یا وقتی دستِ ما با یک چیزِ داغ برخورد می‌کند ناگهان از وجودِ گرما باخبر می‌شویم، یعنی به سطحِ هُشیاری می‌آید. (2) یعنی همۀ فرایندهای ذهنی مانندِ استدلال، تفکر، حافظه، و جز این‌ها با ساختار نورونی مغزِ (جسمِ) ما اجرا می‌شود. مثلاً ما اول مفهوم گرما را با جسمِ خود ادراک می‌کنیم بعد نامی برای آن در نظر می‌گیریم. (3)یعنی آن‌هایی که مثلِ فیل و درخت مصداقِ عینی ندارند را از طریقِ استعاره مفهوم‌سازی می‌کنیم: مثلِ زمان، عدالت، و جز این‌ها. موفقیتِ برجستۀ دیگر این اثر از جمله برجسته‌سازی فرایندهای ذهنی خلاق مانندِ استعاره، کنایه، پیش‌نمونه، مفاهیمِ سطحِ پایه، طرح‌واره‌های تصویری، مفاهیمِ نمودی، مفاهیمِ فضایی و دیگران است.

جناب استاد از آنجا که در گفت وگوی پیش به نظریۀ مفهومی استعاره و جایگاه استعاره در نظریۀ ذهن جسمانی پرداختیم، از این موضوع عبور می کنم و پرسش بعدی را طرح می کنم.8 کتاب بعدی ریاضیات از کجا می آید؟9 است. همان طور که از نام کتاب پیداست لیکاف و نونیس در این اثر موضوع ریاضیات را نشانه گرفته اند. دربارۀ این کتاب دو پرسش کلی دارم و البته می دانم چقدر مبهم اند و پاسخشان شاید تمام کتاب باشد؛ اما امیدوارم شما به اختصار جواب روشنی به من دهید. نخست اینکه چرا علوم شناختی برای ریاضیات اهمیت دارد؟
به این دلیل اهمیت دارد که ریاضیات برای تجربۀ انسان اساسی، بنیادی و عمیق و در این صورت، به شدت نیازمند فهمِ دقیق است  و با این حال فهمیده نشده است. ریاضیات را مظهرِ دقت می‌دانند که در کاربردِ نمادها در محاسبه و استدلال‌های صوری تجلی پیدا می‌کند. البته نمادها فقط نمادند، ایده نیستند. محتوای مفهومی ریاضیات در ایده‌هایش نهفته است، نه در خودِ نمادها. به طورِخلاصه، محتوای فکری ریاضیات جایی نیست که دقتِ ریاضی مشاهده می‌شود  یعنی، در نمادها نیست، بلکه در ایده‌های انسانی است. اما ریاضیات به خودی خود ایده‌های انسانی را به طورِ تجربی مطالعه نمی‌کند و نمی‌تواند مطالعه کند ؛ شناختِ انسان موضوع مطالعۀ ریاضی نیست. این وظیفۀ علوم شناختی و علمِ عصب- پایه است که آنچه خودِ ریاضیات نمی‌تواند انجام بدهد را انجام بدهد  یعنی، علمِ ذهن را در موردِ ایده‌های ریاضیات به کار ببرد. این کار هدفِ این کتاب است.

مسئلۀ اصلی مؤلفان در کتاب ریاضیات از کجا می آید؟ این است که ذهن جسمانی بر اساس استعاره ریاضیات را خلق می کند. حال پرسشم این است که ریاضیات چگونه بر اساس استعاره تولید، توصیف و مفهم سازی می شود؟
یکی از بزرگ‌ترین یافته‌های علومِ شناختی این است که ایده‌های ما توسطِ تجربیاتِ بدنی ما شکل می‌گیرند  نه با یک روشِ سرراست و ساده بلکه به طورِ غیرمستقیم، از طریقِ ریشه دوانی کلِ نظامِ مفهومی در زندگی عادی روزمره. دیدگاه شناختی ما را بر آن می‌دارد که این پرسش را مظرح سازیم که آیا نظامِ ایده‌های ریاضی نیز به صورتِ غیرمستقیم ریشه در تجربۀ بدنی ما دارد؟ و اگر دارد، دقیقاً چگونه؟ در پاسخِ پرسشِ قبل گفتیم که محتوای مفهومی ریاضیات در ایده‌هایش نهفته است، نه در خودِ نمادها. یعنی، محتوای فکری ریاضیات در نمادها نیست، بلکه در ایده‌های انسانی است. ابزاری که در این کتاب به کار می‌رود تحلیلِ ایده‌های ریاضی نام دارد. اکنون پاسخ پرسش روشن است: به کمک تحلیل ایده معلوم می‌شود که ایده‌های ریاضی نیز از جنس دیگر مفاهیم(جسمانی) انسانی هستند و بنابراین مانندِ دیگر مفاهیم بر اساسِ استعاره توصیف و مفهوم‌سازی می‌شوند.

کتاب بعدی که می خواهم به آن بپردازم از زولتان کِوِچش شاگرد جورج لیکاف است. ابتدا برای ما بگویید آیا کِوِچش در نظریۀ ذهن جسمانی کاملا پیرو لیکاف است یا با او اختلافاتی دارد؟
برای پاسخ این پرسش از خود کِوِچش شاهد می‌آورم: «مارک جانسون طرح‌واره‌های تصویری را به صورتِ زیر توصیف می‌کند: طرح‌واره‌های تصویری «یک الگوی پویا و تکراری از برهم‌کنش‌های مفهومی و برنامه‌های حرکتی ماست که به تجربۀ ما انسجام می‌بخشد»: 1987). طرح‌واره‌ها چندین ویژگی مهم دارند. اول، ماهیتِ آن‌ها تصویری است – و نه باز نمودی. دوم، کاملاً طرح‌واره‌ای یا انتزاعی‌اند. این بدان معنی است که جزئیات‌اند اعم از دیداری یا حرکتی . . . .آنچه در پی می‌آید فهرستی از طرح‌واره‌های تصویری رایج بر اساسِ کارِ مارک جانسون ( 1978) است . . . . در این صورت، طرح‌واره‌ها بخشِ مهمی از فهم ما در بارۀ جهان را تشکیل می‌دهند. بدون دسترسی به این طرح‌واره‌ها درک و فهم تجارب ما مشکل خواهد بود . . . در بحثِ طرح‌واره‌ها در این بخش من از نحوۀ ارائۀ لیکاف (1987) پیروی خواهم کرد که در آن اول او نوعی تجربۀ بدنی را توصیف می‌کند که به پیدایی طرح‌واره‌ها منجر می‌شود؛ دوم، عناصر ساختاری طرح‌واره‌ها را فهرست می‌کند؛ سوم، منطقِ پایۀ طرح‌واره را مطرح می‌سازد؛ و سرانجام برخی استعاره‌های مفهومی را بحث می‌کند که زیربنای یک طرح‌وارۀ خاص قرار می‌گیرند.» و «طرح‌واره‌های تصویری نظام مفهومی را به طورِ کلی ساختار می‌بخشند. این بدان معنی است که ما یک فهمِ جسمانی از ساختار(صورت) نظام مفهومی خود در اختیار داریم. اگر این گفته درست باشد، این نتیجه به ذهنِ جسمانی اشاره دارد، یا به گفتۀ مارک جانسون (1987) «بدن در ذهن است.» (همان 370)  . . . طرح‌واره‌ها یک راه حلِ جایگزین را برای این مشکل که چگونه نمادهای انتزاعی و عبارت‌های زبانی معنی پیدا می‌کنند، پيشنهاد می‌کنند. چون ما در مفهوم‌سازی جهان متکی به طرح‌واره‌ها هستیم و طرح‌واره‌ها مبتنی بر تجربۀ بدنی ما هستند نمادهای انتزاعی و عبارت‌های زبانی برای ما معنی پیدا می‌کنند. این بدان دلیل است که ما تجربۀ بدنی خود را در کار مفهوم‌سازی جهان اطراف خود دخالت می‌دهیم.» (همان 371). فکر می‌کنم پاسخ پرسشِ شما با این نقل قول‌های مستقیمِ کِوِچش از لیکاف و جانسون کاملاً روشن و بدونِ ابهام باشد: کِوِچش کاملاً پیرو لیکاف (و جانسون) است.
سپاس استاد. از آنجا که کِوِچش چندین کتاب نوشته است و نکاتی در متن آثارش ممکن است این ابهام را پدید آورد که او با لیکاف و جانسون اختلافاتی دارد، خواستم موضوع را تدقیق و رفع ابهام کنم. کِوِچش در کتاب استعاره: مقدمه ای کاربردی10 علاوه بر طرح و شرح نظریه استعارۀ لیکاف و جانسون، به این موضوع می پردازد که از سال 1980 که این نظریه طرح شد تا 2010 که کِوِچش کتابش را نگاشته است این نظریه چه تحولات مهمی را در زمینۀ زبان‌شناسی شناختی و علوم شناختی پدید آورده است. لطفا اگر ممکن است اندکی دربارۀ این تحولات به ویژه در علوم دیگر بگویید.  
تحولات مهم در زمینۀ زبان‌شناسی شناختی و علوم‌شناختی یک پهنۀ گسترده است. بنابراین ممکن است هر کسی از زوایای مختلف به آن نگاه کند و پاسخ‌های مختلفی به آن بدهد. مثلاً ممکن است کسی به کمیتِ رشد این تحولات، مثل تعدادِ کنفرانس‌ها، تعداد مجله‌ها، نشریات، سایت‌ها و جز این‌ها توجه بکند که در حدِ خود فوق‌العاده هستند. ممکن است به گسترشِ روش‌های پژوهشِ این رشته در شاخه‌های مختلفِ دانشِ بشر توجه بکند، یا تأثیرِ آن در زندگی را در کانونِ توجه قرار بدهد و مانندِ این‌ها. من ابتدا از قولِ جانسون اشاره‌ای به این موضوع می‌کنم (زیبایی‌شناسی فهمِ انسان صـ . 362) «دیدیم که در طول دو دهۀ گذشته، بسیاری از تحولاتِ مهمی که رخ داده است نویدبخشِ جبرانِ بسیاری از غفلت‌های گذشته در موردِ ذهنِ جسمانی است: توصیفِ تازۀ معنای جسمانی در چندین منبع: (1) عطفِ توجه دیدگاه‌های کارکردگرای تجربه معنا، و ارزش (2) پدیدارشناسی ذهنِ جسمانی، مخصوصاً به روشِ مرلوپونتی (3) علومِ شناختی نسلِ دوم، که مطالعاتِ تجربی شناختِ جسمانی  را در علومِ شناختی دنبال می‌کند (4) فلسفه‌های بوم‌شناختی که بر فرایندهای موجود ـ محیط معناسازی تأکید می‌کنند، و ارتباطِ انسان با دیگر موجودات و با جهان ـ بیشتر ـ از ـ انسان را به رسمیت می‌شناسند. من در اینجا  گسترشِ روش‌های پژوهش و کندوکاو در گوشه و زوایای دانشِ بشر را فهرست‌وار نقل می‌کنم. قبل از هر چیز به بسط و تفصیلِ ایده‌های فلسفی پایه اشاره می‌کنم که حقیقتاً خواندنی است: زمان، رویدادها، علیّت، خویشتن، ذهن و اخلاق. (فلسفۀ جسمانی) تجربۀ معنوی یا اشاراتِ معنوی در علومِ  شناختی بسیار جالب است و می‌تواند اندکی از بار سنگینِ سنتِ چند هزار ساله را کاهش بدهد. در اینجا، باز هم فهرست‌وار، به مواردی اشاره می‌کنم که در آن‌ها استعاره‌ها تحقق غیرزبانی پیدا می‌کنند: سینما و بازیگری، کارتون‌ها، نقاشی، مجسمه‌سازی، و ساختمان‌ها، تبلیغات، نمادها، اسطوره‌ها، تعبیرِ خواب و رؤیا، تعبیرِ تاریخ، سیاست و سیاستِ خارجی، اخلاق، نهادهای اجتماعی، روال‌های اجتماعی، ادبیات، ایما ـ اشاره. نتیجه می‌گیریم که استعاره در بخشِ مهمی از زندگی اجتماعی، روان‌شناسی، معنوی، فکری، و فرهنگی ما حاکم است. نه تنها در صحبت‌کردن، بلکه در واقعیتِ غیرِ کلامی ما هم حضور دارد.

کِوِچش در کتاب دیگر استعاره ها از کجا می آیند؟ شناخت بافت در استعاره11باز هم به استعاره می پردازد. اول بگویید تفاوت این اثر با استعاره: مقدمه ای کاربردی چیست؟ به نظرتان تعدد کتاب ها منجر به تکرار مطالب نمی شود؟ یا اساسا این تکرار عامدانه است؟
تفاوتِ این اثر با اثرِ قبلی چندان محتوایی نیست، بلکه بیشتر شرح و بسطِ آن است. با توجه به نوپا بودنِ رشته، تعددِ کتاب‌ها، نه تنها تکرار یا همان‌گویی نیست بلکه اساساً لازم و ضروری است. هر نویسنده‌ای در هر کتابی جنبه‌ها و زوایای پنهانِ موضوع را با استفاده از توانایی‌ها و ترجیح‌های خود می‌کاود و با این کار بر غنا و عمق موضوع می‌افزاید. هر موضوع یا رشتۀ علمی تازه‌مطرح‌شده مانندِ کلافی است که باید با دستانِ ماهر متخصصان و پژوهشگران آن زمینۀ علمی از تا باز شود، و شاید اغراق نباشد اگر بگوییم این کار نهایت ندارد. نزدیک به پنج قرن از کشفِ قوانینِ مکانیک توسط نیوتون می‌گذرد و هنور هم که هنوز است  پژوهشگران تازه متوجه جنبه‌هایی از کاربردِ جدیدِ آن می‌شوند که طی این مدتِ طولانی توجه کسی را به خود جلب نکرده بوده است. در زبان‌شناسی می‌توان به اصلِ نسبیتِ وورف اشاره کرد که خیلی‌ها فکر می‌کردند  بساطِ آن برچیده شده است. اما همین اواخر زبان‌شناسانِ شناختی بابِ بحثِ آن را از نو گشوده‌اند. پس این کار هم عامدانه است و هم لازم و ضروری.

اگر ممکن است به اختصار به مهم ترین انتقاداتی اشاره کنید که تا کنون به نظریۀ مفهومی استعارۀ لیکاف و جانسون شده و کِوِچش در کتاب استعاره ها از کجا می آیند؟ کوشیده است آن ها را پاسخ دهد. نظر کِوِچش این است که علی‌رغم تأکید بسیار بر اهمیت بافت در معنی سازی در کاربردشناسی و بسیاری از شاخه های علوم انسانی و علوم اجتماعی، نظریۀ استعارۀ مفهومی هنوز از یک بافتِ یک پارچه ساز در مدلِ معنی سازی استعاری برخوردار نیست. به نظرتان این انتقاد چقدر جدی است و کِوِچش در کتاب استعاره ها از کجا می‌آیند توانسته این مشکل  را برطرف کند؟
ذهن و معنا دست‌کم مستلزمِ یک مغزِ نسبتاً فعال در درونِ یک بدنِ نسبتاً فعال در حالِ برهم‌کنش جاری با محیط‌های پیچیده است که هم‌زمان فیزیکی، اجتماعی، و فرهنگی است. این محیط‌ها هم انسان‌هایی را که در آن‌ها ساکن‌اند شکل می‌دهند و هم با آن‌ها شکل می‌پذیرند(زیبایی‌شناسی فهمِ انسان، صـ . 381). پیشرفته‌ترین رشته‌های زیست‌شناسی، روان‌شناسی، علومِ اعصابِ شناختی، . . . امروز این نکته را به ما یادآوری می‌کنند صورت‌های مختلفِ تجربه، آگاهی، اندیشه، و ارتباطِ انسان بدونِ مغزهای ما وجود ندارد، مغزهایی که بخشِ ارگانیکی از بدن‌های ماست که به نوبۀ خود با انواعِ خاصی از محیط‌های فیزیکی، اجتماعی، و فرهنگی  . . . فعالانه درگیر است. مغز، بدن، و محیطِ خود را تغییر دهید خواهید دید که تجربۀ شما با جهان، آنچه برای شما بامعناست، و حتا خودِ شما هم تغییر خواهید کرد.  (زیبایی‌شناسی فهمِ انسان، صـ . 22).  . . .برعکس ادعای ما این است که ویژگی‌های مفاهیم اساساً نتیجۀ ساختار بدن‌ها، و مغزها و نحوۀ برهم‌کنشِ آن‌ها با روابطِ بینِ فردی و در جهانِ فیزیکی هستند(فلسفۀ جسمانی جلدِ 1 صـ . 61).  . . .مفاهیم در طولِ زمان و در میانِ فرهنگ‌ها تغییر می‌کنند. ساختارهای ناسازگارِ چندگانه دارند، و شرایطِ اجتماعی را بازتاب می‌دهند.(فلسفۀ جسمانی جلدِ 1 صـ . 142). تمامی آثارِ زبان‌شناسی شناختی مملو از اشاره به بافت است. این‌گونه نیست که از این مفهومِ بسیار مهم غفلت شده  و فقط در استعاره‌ها از کجا می‌آیند؟ برای اولین بار در کانونِ توجه قرار گرفته باشد. رنه دیروِن اساساً زبان‌شناسی شناختی را زبان‌شناسی بافت(ـ معنا) افزوده تعریف می‌کند. یعنی قبلاً بافت و معنا در حاشیه بودند و زبان‌شناسی شناختی آ‌ن‌ها را به مرکزِ صحنه برگردانده(یا افزوده) است. بنابراین این اثر اصلاً انتقادی به نظریۀ استعارۀ مفهومی نیست تا چه رسد به این که جدی باشد. البته این گفته به این معنا نیست که کار کِوِچش  چیز تازه‌ای به حساب نمی‌آید. ابتدا اشاره کنم که زبان‌شناسانِ شناختی برای این که از دوگانی بدن و محیط پرهیز کنند، یعنی یک وحدتِ ارگانیک بین بدن و محیط قائل بشوند، از کاربردِ بدن ـ وـ محیط اجتناب می‌کردند و به جای آن اصطلاح بدن ـ محیط را به کار می‌بردند. اگر می‌خواستند بیشتر آن را باز کنند از عبارتِ بافتِ فیزیکی، بافتِ اجتماعی، و بافت فرهنگی استفاده می‌کردند. اگر ما این بافت را یک بستۀ مفهومی در نظر بگیریم، در واقع، کارِ کِوِچش بازکردن این بسته و بیرونِ‌ریختنِ محتوای آن است. استعاره‌ها از کجا می‌آیند؟ به معنای واقعی بافت را بسط و گسترش می‌دهد به گونه‌ای که بدن، شناخت، سازمان مفهومی و وضع سلامتی فرد هم بافت به حساب می‌آیند. بنابراین محتوای داخلِ بستۀ بافت به صورتِ بافتِ موقعیتی[یعنی، فیزیکی، اجتماعی، فرهنگی]، بافتِ گفتمان، بافتِ مفهومی‌ـ شناختی، و بافتِ بدن در می‌آید. کِوِچش نقشِ بدن در خلقِ استعاره را از نو تعریف می‌کند: بدن یکی از چند بافت در کنار بافت‌های دیگر است.

کتاب دیگر زولتان کِوِچش زبان، ذهن و فرهنگ: مقدمه ای کاربردی و مفید12 است که در حوزۀ زبان شناسیِ شناختی قرار می گیرد و پیش از کتاب استعاره: مقدمه ای کاربردی نگاشته است. کِوِچش با اشاره به نوپا بودن این رشته، می‌گوید که آثاری که در حوزۀ زبان شناسی شناختی نگاشته شده اند با اینکه عالی و ارزشمندند اما بیشتر در مطالعۀ خودِ زبان سودمند هستند اما شاید اشکالشان این باشد که به بسیاری از فرآیندهای شناختی که نقش مهمی در فرآیند معنی سازی فرهنگ ما دارند توجهی نمی کنند. از نظر کِوِچش برای شناخت دقیق این معنادهی باید روابط متغیر میان زبان، ذهن و فرهنگ را بررسی کنیم. لطفا برای ما بگویید کِوِچش چگونه و با چه روشی روابط میان این سه مفهوم کلان را بررسی می کند؟ همچنین تعریض و نقد کِوِچش به لیکاف دربارۀ کم‌توجهی به مقولۀ فرهنگ در آثارش – تا این زمان- درست بوده است یا خیر؟
شاید بهتر این باشد که پرسشِ شما را از زبان خود نویسنده بیان کنیم: این کتاب تلاشی است به منظورِ ارائۀ یک راه جدید برای مطالعه در  این باره که ما چگونه به تجربۀ خود  معنی می‌بخشیم. . . تلاش می‌کنم روابطِ چندجانبۀ میان این سه عنصر معنی‌ساز(یعنی زبان، ذهن، و فرهنگ) را از دیدگاه رشتۀ نسبتاً جدید زبان‌شناسی شناختی – شاخۀ جدیدی از علوم شناختی- توصیف کنم. گرچه زبان‌شناسی شناختی یک رشتۀ جدید است، چندین مقدمۀ عالی دربارۀ آن منتشر شده است. اما این مقدمه‌ها فقط بر اینکه چگونه زبان‌شناسی شناختی می‌تواند در مطالعۀ خود زبان مفید باشد تمرکز می‌کنند – با مستثنی‌ساختن فرهنگ به طورِ کلی(صـ . 7). پرسش عمده‌ای که این کتاب در پی یافتنِ پاسخ آن است این است: چه رابطه‌ای میانِ نظامِ شناختی، زبان و فرهنگ برقرار است ؟ (صـ . 9).. اکنون به پرسش شما می‌پردازیم: اینکه گفتید «لطفا برای ما بگویید کِوِچش چگونه و با چه روشی روابط میان این سه مفهوم کلان را بررسی می کند؟» حالا چشم‌اندازِ پرسشِ ما روشن‌تر است. کِوِچش می‌خواهد با استفاده از دست‌آوردهای زبان‌شناسی شناختی در چند دهۀ گذشته توصیف یکپارچه‌ای نه تنها از معنای زبانی، بلکه از معنا در گسترۀ وسیعی از پدیده‌های فرهنگی  به دست بدهد و معتقد است که آنچه مطالعۀ زبان، ذهن، و فرهنگ را به هم مربوط می‌سازد موضوعِ معنی است. همه چیز در زبان‌شناسی شناختی با مغزهای ما، بدن‌های ما، و برهم‌کنش آن‌ها با محیطِ دم ـ به ـ دم ـ متغیر شروع می‌شود. ابزارِ ما در این کار فرایندهای شناختی هستند که از جملۀ آن‌ها می‌توان به مقوله‌بندی، مفهوم‌سازی، کنایه، استعاره، چارچوب، طرح‌واره‌های تصویری، و مفاهیمِ سطحِ پایه اشاره کرد. چون این بحث خیلی گسترده است من در اینجا فقط مقوله‌بندی را در نظر می‌گیرم که به قولِ خودِ کِوِچش: مقوله‌‌های مفهومی ستونِ فقرات زبان و اندیشه هستند. بخشِ عمده‌ای از ظرفیتِ معنی‌سازی ما وابسته به نظامِ مقوله‌های مفهومی‌ای است که یاد می‌گیریم(صـ . 32). یکی از اساسی‌ترین توانایی‌های ما برای بقا توانایی مقوله‌بندی پدیده‌ها و روی‌دادهای اطرافِ ماست. با تولیدِ مقوله‌های مفهومی ما از جهانِ خود سر در می‌آوریم؛ وقتی به اجسام یا روی‌دادهای جدیدی برخورد می‌کنیم آن‌ها را به مقوله‌های موجود نسبت می‌دهیم یا برای تطبیق‌دادنِ آن‌ها مقوله‌های جدید خلق می‌کنیم. بخشِ بزرگی از معنی‌سازی مستلزمِ فرایندِ مقوله‌بندی و محصولِ این فرایند است(صـ . 62). ما اجسام، پدیده‌ها، و رویدادها را بر اساسِ شباهت‌ها و تفاوت‌های فیزیکی ـ ساختاری دسته‌بندی می‌کنیم و در نهایت به مقوله‌های پرنده، درخت، صندلی، سگ و گربه می‌رسیم. این مرحله از مقوله‌بندی فقط بُعدِ ساختاری ـ فیزیکی را در نطر می‌گیرد؛ اما مقوله‌بندی بُعدِ فرهنگی‌ ـ اجتماعی هم دارد. و این همان چیزی است که کِوِچش آن را برجسته می‌سازد. مثلآ کبوتر بر اساسِ بعدِ فیزیکی یک پرنده مثلِ همۀ پرنده‌های دیگر است، اما در بُعدِ فرهنگی پیام‌آور صلح است. خوک در بُعد اول مثلِ هر حیوانِ دیگر است، اما در بعدِ دوم کثیف است. روز جمعه در بُعدِ اول یکی از چرخش‌های زمین به دور ِخود و مثلِ هر چرخشِ دیگر زمین است، اما در بُعدِ دوم تفاوتِ عمده دارد؛ فرشتگان در این روز نازل می‌شوند و درگذشتگان در این روز طلبِ آمرزش می‌کنند. می‌توانید این فهرست را در ذهنِ خود بسط بدهید: سگ، گاو، خر، اسب، مراسم‌ها، جشن‌ها، مناسک‌های مذهبی اجتماعی و جز این‌ها. تکرار می‌کنم کِوِچش در این اثر این موضوع را برجسته ساخته یا غنا بخشیده است و هیچ تعارضی با دیگر پژوهشگران شناختی ندارد. لیکاف در اثر ماندگار و کم نظیرِ قلمرو تازۀ علومِ شناختی، آنچه مقوله‌ها در بارۀ ذهن فاش می‌سازند دامنِ این موضوع را به عمقِ فرهنگ‌ها، مخصوصاً فرهنگِ دیربال، گسترش می‌دهد و حقِ مطلب را ادا می‌کند. یک جا می‌گوید که در مقوله‌بندی اصلِ افسانه ـ و ـ باور و اصلِ ویژگی ـ مهم با قلمرو تجربه (یعنی، همان فیزیکی ـ ساختاری)هم‌ارزند، و این اشاره به همان بعدِ فرهنگی موردِ نظرِ کِوِچش است.

هدف اصلی کِوِچش در کتاب زبان، ذهن و فرهنگ: مقدمه ای کاربردی و مفید ارائۀ راهی جدید دربارۀ این است که ما چگونه به تجربۀ خود معنی می دهیم. به نظر شما در نهایت یافته های کِوِچش توانسته چه دستاوردی برای معنادهی به تجربه داشته است؟ کِوِچش در کتابش وعده می دهد خواننده را با نظریۀ جامعی دربارۀ این موضوع آشنا کند که چگونه معنی سازی توصیف می شود. این نظریه چیست و به نظرتان آیا کِوِچش از عهده اش برمی آید؟
ما از فرایندهای شناختی برای معنا بخشیدن به تجربۀ خود استفاده می‌کنیم. جهان را مقوله‌بندی می‌کنیم، دانشِ خود را در چارچوب‌ها سازمان می‌دهیم، از نگاشت‌های درون- چارچوب (کنایه) و میان- چارچوب(استعاره) استفاده می‌کنیم، از تجربۀ بدنی خود طرح‌واره می‌سازیم و طرح‌واره‌ها را در آنچه تجربه می‌کنیم به کار می‌بریم، تجربۀ خود را به شکل و زمینه تقسیم می‌کنیم، فضاهای ذهنی و نگاشت‌های بیشتری میان آن‌ها در فرایندِ بر- خط فهم تشکیل می‌دهیم، و توانایی یکپارچه‌سازی ماهرانه و خلاق موادِ مفهومی از فضاهای ذهنی خود را داریم. ما بخشِ مهمی از این‌ها را آگاهانه انجام نمی‌دهیم؛ نظام شناختی ما بیشترِ اوقات ناآگاهانه عمل می‌کند. این فرایندها و فرایندهای شناختی دیگری هستند که در فعالیتِ معنی‌سازی ناآگاه ما  مشارکت دارند. اندام معنی- ساز اصلی ما (مغز / ذهن) هم با تجربۀ بدنی و هم با تجربۀ اجتماعی/فرهنگی شکل می‌گیرد. طرح‌واره‌های تصویری، استعاره‌های مبتنی بر هم‌بستگی و مانندِ آن‌ها ناشی از کارکردِ بدنی هستند و در عین حال لبریز از ویژگی‌های فرهنگی‌اند. هم مغز / ذهن و هم محصولِ آن، معنی، هم‌زمان جسمانی و فرهنگ- وابسته‌اند (کِوِچش ، 2005الف ؛ یو ، 2003). این هدفِ دیدگاه زبان‌شناسی شناختی است که کارکردِ یک چنین ذهنِ جسمانی و فرهنگی‌ای را در ارتباط با زبان و فراتر از آن در جهان اجتماعی و فرهنگی ما به طور کلی توصیف کند. ما با تشکیل یا خلقِ مقوله‌های مفهومی به جهان معنا می‌بخشیم. مقوله‌بندی به طورِ کلی و سطوح مقوله‌بندی برای افرادِ خاص همان‌قدر مسئلۀ فرهنگ است که مسئلۀ شناخت. همان‌گونه که قبلاً گفته شد، مؤلفۀ کلیدی معنا‌سازی تجهیزاتِ اجتماعی فیزیکی است. فرهنگ‌ها نسبت به این تجهیزاتِ اجتماعی فیزیکی با هم فرق فراوان دارند. در پاسخ به پرسشِ شما به نظرِ من دستاوردِ یافته‌های کِوِچش تعمیق و غنابخشی معنادهی به تجربه بوده است.  و نظریۀ جامعِ او در بابِ معناسازی تقریباً همان است که در پاسخ پرسشِ قبلی آمد:  اندامِ معناسازِ ذهن / مغز هم با تجربۀ بدنی و هم اجتماعی ـ فرهنگی با ابزارِ عملیاتِ شناختی و با تشکیل یا خلقِ مقوله‌های مفهومی به جهان معنا می‌بخشد. اگر از این زاویه قضاوت کنیم می‌توان گفت که موفق بوده است.

موضوع کتاب از مولکول تا استعاره: نظریۀ نورونی زبان13چیست و چه حوزه ای را نشانه می گیرد؟
هدفِ این کتاب یکپارچه‌سازی بینش‌های رایج در بسیاری از رشته‌ها در یک نظریۀ نورونی منسجم زبانی است. ممکن است این‌گونه به نظر برسد که چنین تلاشی ضرورت ندارد. مگر نه این که زبان یکی از کارکردهای آشکارِ مغزهای ماست  چه چیز دیگری ممکن است باشد؟ یقیناً دیگر توانایی‌های انسان، مثلِ کنترلِ حرکت، شنیدن، و مخصوصاً دیدن برای دهه‌هاست که به عنوانِ نظام‌های نورونی موردِ مطالعه قرار گرفته‌اند. اما زبان هنوز غالباً یک نظامِ نمادی انتزاعی در نظر گرفته می‌شود که هیچ ارتباطی با مغز و تجربۀ انسان ندارد. تا این اواخر مطلبِ زیادی در موردِ چگونگی پردازشِ زبان توسطِ مغز پدید نیامده است. با وجودِ این، علومِ شناختی در بارۀ عمل‌کردِ مغز در تولیدِ زبان و اندیشه گام‌های بزرگی برداشته است. پردازشِ اطلاعات مضمونِ مرکزی کتاب است. زبان و اندیشه به طورِ ذاتی به کسبِ اطلاعات، کاربردِ اطلاعات، و انتقالِ اطلاعات مربوط هستند. چگونه مغز ذهن را محاسبه می‌کند؟ در پاسخ به پرسشِ شما به اختصار می‌توان گفت که موضوع این کتاب بینشِ پایه‌ای در موردِ نظریۀ نورونی زبان است. اگر می‌خواهید بدانید که مغزِ ما چگونه اندیشه و زبانِ ما را می‌سازد، این کتاب می‌تواند در این راه کمکِ مؤثری باشد.گرچه مطالعۀ سلول(نورون) مرکب هدفِ ماست، خیلی راحت‌تر است از فهمِ یک سلولِ خیلی ساده‌تر( یعنی، آمیب) در پردازشِ اطلاعات شروع کنیم. یک حقیقتِ بنیادی این است که مغزهای ما، هرچند فوق‌العاده پیچیده، به ویژگی‌های مشترکِ فراوان میانِ همۀ جانوران، از جمله زیست‌ـشیمی زیر بنایی، وابسته است. نورون‌ها، چشمۀ پردازشِ اطلاعاتِ ذهن‌های ما، رفتارِ خود را به گونه‌ای تنظیم، محاسبه، و اصلاح می‌کنند که بسیار شبیه به جانورانِ اولیه است. این امر دانشمندان علم عصب‌ـ پایه را قادر ساخته است از عملکردِ نورون‌ها، مخصوصاً برای رفتارهایی که با دیگر جانوران شریک است، اطلاعاتِ فراوانی کسب کنند. حوزه‌ای که کتاب پوشش می‌دهد یک حوزۀ میان رشته‌ای با تکیه بر دیدگاه پردازشِ اطلاعات و شبیه‌سازی نورونی ـ کامپیوتری است.

به دو کتاب دیگر یعنی زیبایی شناسی فهم انسان: معنای بدن14و بدن در ذهن می رسیم. مارک جانسون می گوید این اثر دربارۀ اعماقِ بدنی معنی سازی انسان، از طریق ارتباط اندرونی-غریزی با جهان است. لطفا نخست بگویید این اثر چه ارتباطی با نظریۀ ذهن جسمانی دارد؟
اجازه بدهید از زبانِ خود جانسون به این پرسش پاسخ بدهم: «نکتۀ اصلی این فصل این بود که چگونه هنرها مثال‌های بارزِ معنای جسمانی و ذاتی هستند . . . در شعر و نثر این تصاویر، کیفیت‌ها، رنگ‌ها، و ریتم‌ها هستند که حاملانِ اصلی معنی‌اند(صـ . 323) .  . . .من ترجیح می‌دهم که برای غنی‌سازی درک و دریافتِ خود ... از ساختارهای جسمانی که معنی را امکان‌پذیر می‌سازند استفاده کنم. . . موسیقی به این دلیل معنادار است که می‌تواند جریانِ تجربه، احساس، و تفکر را در قالب‌های عینی و جسمانی عرضه کند . . . ما بدونِ دانشِ نظری با تخیل و عاطفه[یعنی جسمانی] جذبِ موسیقی می‌شویم(صـ . 326). با موسیقی ، از لحاظِ بدنی، عاطفی، و کیفی به حرکت در می‌آییم. تجربۀ نشستن بی‌حرکت روی یک صندلی و گوش‌دادن به موسیقی . . . غیرِ طبیعی است. موسیقی ما را اسیر می‌کند، در یک فضای آهنگین و پراحساس با خود می‌برد و سپس در جای دیگر، متفاوت با جای اول، رها می‌سازد.(صـ . 327). من فکر می‌کنم ارتباط این اثر با نظریۀ جسمانی را فقط خود جانسون می‌تواند بهتر از این بیان کند. این اثر از ما می‌خواهد از سطح واژه‌ها و جمله‌ها گذر کنیم به اعماقِ بدن برویم، به آنجا که نمی‌توانیم واژه‌ای برای بیان احساسِ حس‌شدۀ خود پیدا کنیم. و این عینِ جسمانیت است.

از نظر جانسون چه رابطه ای بین معنی و زیبایی شناسی وجود دارد؟ به عبارت دقیق تر چرا ما نیازمند شناخت دربارۀ زیبایی شناسی فهم انسان هستیم؟
«وقتی من به سرچشمه‌های اصلی معنا رسیدم، بلافاصله متوجه شدم که دارم به آنجایی از تجربه می‌پردازم که به لحاظِ سنتی آن را قلمرو زیبایی شناسی تعبیر می‌کردند. . . .در این‌صورت نباید زیبایی‌شناسی را به مطالعۀ هنر محدود کرد.  زیبایی‌شناسی به مطالعۀ هر چیزی می‌پردازد که در حیطۀ ظرفیتِ معنی‌سازی و تجربۀ معنایی انسان قرار دارد. یعنی زیبایی شناسی باید اساس و مبنای هر فلسفه، از جمله متافیزیک، نظریۀ دانش، منطق، فلسفۀ ذهن و زبان، و نظریۀ ارزش قرار بگیرد.(صـ . 16) این کتاب در بارۀ اعماقِ بدنی معنی‌سازی، از طریقِ ارتباطِ اندرونی ـ غریزی با جهان است. (صـ . 18) این اثر معنی را در  سطحی وسیع در نظر می‌گیرد. قالب‌های سنتی که معنی را فقط موضوع واژه‌ها، مفاهیم و گزاره‌ها می‌دانستند در هم می‌شکند و به طرفِ پایین به اعماقِ بدن فرو می‌رود. به تصویرها، طرح‌واره‌های حسی ـ حرکتی، احساسات، کیفیت‌ها، و عواطف می‌رسد که معتقد است نطفۀ معنی ابتدا در این‌جاها بسته می‌شود و سپس به برخوردهای معنادار با جهان می‌رسد. در عمق ما با کیفیت‌ها، دردها، لذت‌ها، بوها، رنگ‌ها، سرو صداها، نت‌ها، حفظِ تعادل، حس‌های احساس‌شدۀ درون، حسِ عضلانی و جز این‌ مواجه هستیم. زبان را در عینِ حال که وسیلۀ ارتباط می‌داند اما هم‌زمان آن را سرچشمۀ ناکامی برای رسیدن به عمق و غنای تجربۀ خود قلمداد می‌کند. ما برقراری تعادل بدن در فضاِ، احساسِ ترشی لیموترش، زیبایی گل سرخ، جنون حاصل از دوری یار، نیروی عشق و جز این‌ها را، نه با واژه‌ها و جمله‌ها، و نه در سطح، بلکه با بدن در عمقِ وجودِ احساس می‌کنیم  و بسیار اتفاق می‌افتد که حتي یک واژه هم برای بیان آن‌ها پیدا نمی‌کنیم. منظور از معنای بدن هم نگرانی در باره اين است که ما با برجسته‌سازی جسم و جسمانیت برای خنثي‌سازی بار سنگینِ سنت چند هزار سالۀ ذهنِ نا ـ جسمانی باعث شویم که بدن نیز به یک «چیز» مثل چیزهای دیگر کاهش یابد. کلکسیونی از پوست، گوشت، خون، استخوان، اندام‌ها، سیالات که همه با هم برهم‌کنش می‌کنند. در اینجا فهرست مواردی که معنای بدن را تشکیل می‌دهند می‌آورم و تفصیلِ آن را به مطالعۀ کتاب وامی‌گذارم: 1. بدن به مثابه یک اندامِ زیستی، 2. بدنِ بوم‌شناختی، 3. بدنِ پدیدارشناختی، 4. بدنِ اجتماعی، 5. بدنِ فرهنگی.

موضوع کتاب بدن در ذهن: مبانی جسمانی معنا، تخیل و استدلال15چیست و کتاب در پی پاسخ‌دادن به چه پرسشی است؟
عنوانِ کتابِ بدن در ذهن تاحدی نامتعارف است: بدن‌ـ در‌ـ ذهن. داستان بدن و ذهن به دیدگاه دوگانی16دکارت بر می‌گردد. دکارت در تلاش بود یک مبنای محکم، یقینی و مسلم برای دانش پیدا کند. او به این نتیجه رسید که این مبنا نمی‌تواند تخیل باشد، چون گریزپا و کنترل ناپذیر است؛ ادراک‌های حسی چون دیدن، شنیدن، و چشیدن هم نمی‌توانند باشند، چون همگان باخطاهای دید، چشایی، و لامسه آشنا هستند؛ هیجان و عاطفه که از هر کس به دیگری فرق می‌کنند و حافظه که رو به زوال است نیز از همین مایه هستند. در ادامه دکارت به این نتیجه رسید که تنها چیز یقینی و مسلم اندیشه است: من می‌اندیشم پس هستم. بنابراین دو نوع ماده تعریف کرد: مادۀ مادی، که در فضا گسترش‌پذیر است، مثلِ سنگ و صخره و درخت؛ و مادۀ ذهنی که اندیشه است. از همین‌جا اصلاح دوگانی دکارت واردِ صحنه و برکلِ دانش بشر اعم از فلسفه، روان‌شناسی، زبان‌شناسی، و علوم رفتاری مسلط می‌شود. یک سو مادۀ مادی (بدن) یعنی[ فیزیک، ادراکِ حسی، تخیل، عاطفه، احساس، حافظه] و هر آنچه به بدن مربوط می‌شود، و از  دیگرسو مادۀ ذهنی یعنی[صوری، نمادی، انتزاعی، عقلانی، استدلال] و هر آنچه ناجسمانی است. دکارت بدن و هر‌چه جسمانی است را از حوزۀ دانش بیرون کرد و حتی وجود آن‌ها را برای دانش مضر تشخیص داد و مادۀ ذهنی را لازمۀ دانش اعلام کرد. با بیرون راندن جسم از حوزۀ دانش، معانی و مفاهیم مبنای جسمانی خود را از دست می‌دهند و به نمادهای بی‌معنایی تبدیل می‌شوند که فقط ضمن انطباقِ با واقعیاتِ بیرون معنی کسب می‌کنند. این کتاب بر آن است که بدن را به داخلِ ذهن برگرداند و شاید به منظورِ جلبِ توجه خواننده این عنوانِ نسبتاً غیرعادی را انتخاب کرده است. در صفحۀ 40 می‌گوید: «عبارتِ طنزآمیزِ من برای این نوع فهم «برگرداندنِ بدن به داخلِ ذهن است». بنابراین، نویسنده خود متوجه نامتعارف‌بودن عنوانِ کتاب بوده است.»

در نهایت اگر ممکن است عناوین کتاب هایی را که در دست ترجمه دارید برای ما بگویید.
غیر از این ده عنوانی که منتشر شده است سه کتابِ زیر هم ترجمه شده و در انتشاراتِ آگاه در دستِ تولیدند: مبانی دستورِ شناختی از رونالد لانگاکر؛ زبان‌شناسی شناختی: یک مقدمه از دیوید لی؛ و مقدمه‌ای بر زبان‌شناسی شناختی از فردریش اونگرر و هانس یورگ – اشمیت.  کتابِ  زبان‌شناسی شناختی از ویلیام کرافت و آلن کروز هم نیز اکنون در دستِ ترجمه است.  کتاب‌هایی که در فهرستِ انتظارِ ترجمه هستند به شرحِ زیرند، با این تذکر که ممکن است در آینده کتابِ جدیدی به جمعِ آن‌ها اضافه شود یا برخی از آن‌ها جای خود را به کتابِ دیگری بدهند که هنوز نمی‌شناسم، و البته ممکن است بهتر باشد:
Metaphor in culture   Kovecses,Zoltan ; 2. Neurobiology of Human Values  A. R. Damasio ; 3. Mental Spases   1.
Gilles Fauconnier ;  4. Bright Air, Brilliant Fire   Gerald Edelman ; 6. A  Natural History of Human Thinking   M. Damasio  ; 7. The Cambridge  Hand Book of Metaphor and Thought  Gibbs jr  8. The way We Think   Gilles Fauconnier and Turner 9. Self Comes to Mind: A.Damasio

پي نوشت ها
1. سال یازده، شمارۀ 2 (پیاپی 121)، اردیبهشت 1395، صقحۀ 82 // 2.دربارۀ این کتاب های ده گانه، مسائلشان، ارتباطشان با یکدیگر بر اساس سال نشر در زادگاهشان مقاله ای نوشتم که به دلیل محدودیت صفحات بخش کتاب و طولانی شدن گفت گو در اختیار فصلنامۀ نقد کتاب روان شناسی قرار خواهد گرفت. برای پرداختن به تک تک کتاب ها راهی جز حذف مقاله و اختصاص تمام صفحات به گفت وگو نبود. // 3. برای خوانندگانی که علاقمند به مطالعۀ بیشتر در زمینۀ آشنایی با علوم شناختی و ارتباطش با فلسفه و اهمیت مطالعات بین رشته ای هستند، پیش تر در چند نوبت به این موضوع پرداخته ام که به ترتیب عبارتند از:  فلسفه ذهن: گفت وگو با حسین شیخ رضایی مهر 1393، سال نهم، شماره 7/ ذهن جسمانی و چالش آن با اندیشۀ غرب: گفت وگو با جهان شاه میرزابیگی، اردیبهشت 1395، سال یازدهم، شمارۀ 2/جایگاه واقعی ذهن: علم یا فلسفه؟ گفت وگو با تقی کیمیایی اسدی، آذر 1395، سال یازدهم شمارۀ 9/ مقالۀ اهمیت و ضرورت مطالعات بین رشته ای، فروردین 1397، سال سیزدهم، شمارۀ 1/ گفت وگو با حسین شیخ رضایی با عنوان مقدمه ای فلسفی بر علوم شناختی (همان)
4. Metaphors we Lived by // 5.Women, Fire, and Dangerous Things: What Categories Reveal about the Mind // 6.Hans Selye // 7. Philosophy in the Flesh: The Embodied Mind and Its Challenge to Western Thought.
8.برای آشنایی بیشتر با نظریۀ مفهومی استعاره به گفت وگوی قبلی ام با ایشان در شمارۀ 121 رجوع کنید.
9.Where Mathematics Comes From // 10.Metaphor: A Practical Introduction // 11.Where Metaphor come From // 12.Language, Mind and Culture: A Practical Introduction // 13.From Molecule to Metaphor: A Neural Theory Of Language // 14.The Meaning of The Body: Aesthetic of Human Understanding  // 15.The Body in the Mind // 16.dualism.