حقيقت در هنر

PDF چاپ نامه الکترونیک

حقيقت در هنر

نوئل كرول
ترجمه انشاء الله رحمتي



مسألة حقيقت هنري، ابتدا با انديشمندان دوره باستان، مطرح مي‌شود. افلاطون، در جمهوري استدلال مي‌كند كه هنرهاي زيبا و شعر، نمي‌توانند حقايق را منتقل كنند، زيرا امكان دسترسي به مُثُل را براي نوع بشر، فراهم نمي‌سازند. همانطور كه يك آينه فقط مي‌تواند بازتابي از موجودات جزئي كه خود بازتاب‌‌هايي از مُثُل‌اند، به دست دهد، نقاشي و شعر نيز فقط به چيزي در حد تصاوير رنگ باخته‌اي از مُثُُل افلاطوني، در مرحله سوم دوري از حقيقت، منجر مي‌شوند. ارسطو، در مقابل، از شعر به عنوان وسيله‌اي براي كسب معرفت كلي درباره سيرهاي محتمل وقايع بشري، دفاع كرد. براي مثال، در زماني كه دو فرد مصمم انعطاف نا‌پذير، كه هر يك به صحت رأي خويش متقاعد شده‌اند، بر سر موضوعات اصلي/ مربوط به اصل، اختلاف نظر دارند، سير محتمل امور را مي‌توان از آنتيگونه1 آموخت.
***
هر چند معمولاً از اين موضوع با عنوان «حقيقت هنري»2 تعبير شده است، به بيان دقيق‌تر دغدغه‌اي است مربوط به معرفت و پرسش از اينكه آيا مي‌توان از آثار هنري، معرفت ـ يا حتي به بيان كلي‌تر، ارزش معرفتي ـ به دست آورد. البته، حقيقت نيز در اينجا موضوعيّت مي‌يابد، زيرا حقيقت يكي از معيارهاي معرفت است. افلاطون معتقد بود كه شاعراني مانند هومر، هيچ معرفتي براي تعليم دادن، ندارند و به همين دليل  نبايد آنان را مربيّان يونانيان دانست. از سوي ديگر، ارسطو استدلال مي‌كرد كه شعر، به ويژه تراژدي، شبيه به فلسفه است، زيرا شعر، انتقال‌دهنده حقايق كلي در باب زندگي است، يعني انتقال‌دهنده كلياتي است در باب آنچه در سير وقايع بشري ضروري يا محتمل است.
در بخش عمده تاريخ مغرب زمين، اين ديدگاه كه هنر به معرفت، ياري‌ مي‌رساند، سيطره داشته است و امّا با پيشرفت‌هاي عظيم علم مدرن و فلسفه‌هاي تجربي ملازم با آن، چنان به نظر مي‌رسيد كه گويي هنر، اگر اصولاً چيزي از باب معرفت براي عرضه داشته باشد، چيز چنداني نيست. در حقيقت فيلسوفان پوزيتيويست هنر را فعاليتي كه اولاً و بالذات غيرمعرفتي است، دانستند.
دو گونه استدلال، با هدف مناقشه در صلاحيّت‌هاي معرفتي هنر، اقامه شده است. گروه نخست از اين استدلال‌ها را مي‌توان استدلا‌ل‌هاي معرفتي3 خواند. در آنها استدلال مي‌شود كه آثار هنري، نمي‌توانند مخاطبان را آموزش دهند، زيرا آنچه آثار هنري بايد عرضه كنند، معرفت به معناي دقيق كلمه، نيست. هنر، از جهات مختلف، به لحاظ معرفتي،‌ ناقص است. گروه دوم از استدلال‌ها را مي‌توان استدلال‌هاي زيبايي‌شناسانه خواند. دعوي ‌آنان اين است كه حتي اگر قرن‌هاي قرن در فرهنگ غربي و ساير فرهنگ‌ها، هنر از بابت همين خدمتش به عنوان منبع معرفت، محترم [و محتشم] بوده است، صحيح نيست كه چنين خدمتي از آثار هنري انتظار داشته باشيم.

استدلال‌هاي معرفتي
استدلال‌هاي معرفتي بر ضد دعاوي معرفت‌بخشانة هنر عبارتند از: استدلالِ پيش‌پا افتادگي4، استدلالِ نبودِ شواهد،5 و استدلالِ نبودِ دليل6. استدلال پيش‌‌پا افتادگي، به دقت نظر مي‌كند در انواع نظرياتي كه بر طبق آنها آثار هنري از بابت تعليم دادن مخاطبان خويش، تقبيح شده‌اند.اينها، غالباً توضيح واضحاتي است از قبيل «جنايت بي‌مكافات نمي‌ماند»، «تعصب‌ورزي نسبت به نخستين برداشت‌ها، ممكن است گمراه‌كننده باشد». مخالفان7 معتقدند، اگر اينها را معرفت بدانيم، نمي‌توان گفت اين چيزي است كه آن را از رمان‌هايي چون جنايت و مكافات يا غرور و تعصب، آموخته‌ايم. بلكه براي فهم اين قبيل رمان‌ها، احتمالاً بايد پيشاپيش روايتي از اين مباحث پيش‌پا افتاده، در چنته معرفتي خويش داشته  باشيم. بر طبق استدلالِ پيش‌افتادگي، ممكن است حقايقي در آثار هنري عرضه شده باشد، ولي اينها حقايقي ناچيز و بي‌مزه است كه تقريباً براي همه‌كس پيش از مواجهه با آثار هنري مورد بحث، شناخته شده است. بنابراين، نمي‌توان گفت آنها را از آثار هنري آموخته‌ايم. در حقيقت دسترسي به اين موضوعات پيش‌پا افتاده، غالباً‌ شرطِ فهميدن همان آثار هنريِ مشتمل بر آنهاست. ولي، به هر تقدير، اين توضيح واضحات، به هيچ وجه، آنگونه كه در مورد اكتشاف‌هاي علمي ديده مي‌شود، عيان‌كننده حقايق نيستند. اگر اصولاً، معرفت باشند، اين معرفت عمومي ‌است.
در حالي كه استدلال پيش‌پا افتادگي مي‌پذيرد كه ممكن است، از آثار هنري، معرفت،‌ هرچند معرفتي پيش‌پاافتاده، حاصل كرد، دو استدلال بعدي همين امكان را نيز منتفي مي‌دانند. البته مي‌توان از آثار هنري، عقايدي به دست آورد. ولي مخالفان معتقدند كه به هيچ‌وجه نمي‌توان از آثار هنري، معرفت حاصل كرد. زيرا براي معرفت، فقط باورها يا حتي باورهاي صادق، لازم نيست. آن باورها، بايد افزون بر اين مبتني بر چيزي ـ شواهد8 يا استدلال9 ـ‌ نيز باشند. و اشكال شده است كه آثار هنري، به عنوان چيزي از مقوله صورت، نوعاً از اين توجيه‌هاي ملازم با خويش، بي‌بهره‌اند.
در استدلال نبودِ شواهد، تأثير تجربه‌گرايي به وضوح تمام مشهود است. از زمان ارسطو، ادعا بر اين بوده است كه آثار هنري، به ويژه ادبيات، معرفتي از حقايق كلي در خصوص حيات بشر، به ما مي‌دهد. ولي مخالفان در پاسخ مي‌گويند بيشتر آثار هنري سروكارشان با جزئيات است و نمي‌توان بر مبناي نمونه واحد، يك مدعاي كلي را توجيه كرد. حتي اگر آن نمونه، نمونه جذّابي در حد نمونه آنتيگونه در برابر كروئون، باشد، شاهد/ بينّه واحد، كفايت نمي‌كند. به علاوه، نمونه‌هاي بسيار پرتعداد موردپژوهي كه فرضاً پشتوانه اين تعميم‌هاي كلي درباره حيات بشر است، نمونه‌هاي تخيّلي[و غير واقعي]‌اند. هيچ مدعاي كلي يا غيركلي را، نمي‌توان بر پايه يك داستان جعلي، تأييد كرد. به علاوه، بيشتر اين داستان‌هاي ساختگي، دقيقاً براي تأييد[و تقويت] مطلبي كه مؤلف مايل به تبليغ آن بوده است، ابداع شده‌اند. بنابراين فقط اين نيست كه آن شواهد ناكافي‌اند بلكه علاوه بر اين، آلوده به غرض اند. بنابراين مخالفان/منتقدان معتقدند نمي‌توان گفت آثار هنري آن‌گونه معرفت كلي را كه غالباً از بابت آن تحسين شده‌اند، عرضه مي‌دارند دقيقاً به اين دليل كه آن آثار به لحاظ برخورداري از شواهد تأييد‌كننده، ناقص‌اند.
البته، لازم نيست كه هر مدعاي كلي، از طريق شواهد تجربي تأييد شود. بسياري از تعميم‌هاي فلسفي، اين گونه نيستند و آن معرفت كه گفته مي‌شود بخش عمده هنر با آن سروكار دارد، معرفت فلسفي است و براي مثال به مباحثي چون اختيار مربوط مي‌شود. از آنجا كه هيچ مقدار از شواهد، كفه منازعات مربوط به اختيار را به نفع هيچ يك از دو طرف بحث سنگين‌تر نمي‌كند، اينكه هنرمندان منظرهاي خويش درباره اختيار را به تأييد شواهد تجربي متكي نمي‌سازند، موجب نمي‌شود كه ايشان در وضعيتي بدتر از فيلسوفان قرار بگيرند. يعني استدلالِ نبودِ شواهد، اشكال قاطعي را متوجه آثار هنري فلسفي نمي‌كند.
ولي مخالفان/منتقدان، پاسخ مي‌دهند كه آراء فلسفي راستين، حتي اگر هم مؤيّد به مجموعه‌اي از شواهد تجربي نباشند، در عين حال از طريق استدلال و/يا تحليل، عرضه مي‌شوند. و امّا، اين چيزي است كه آثار هنري طبق معمول از آن بي‌بهره‌اند. تهوه [اثر سارتر] ممكن است بگويد انسان‌ها، مختارند. حتي مي‌توان گفت اين رمان، آن مطلب را در قالب مثال توضيح مي‌دهد. ليكن در آن كتاب استدلالي براي اين نتيجه، وجود ندارد و امّا، اگر استدلال وجود نداشته باشد، از آن متن، هيچ معرفت فلسفي حاصل نمي‌توان كرد. در بهترين حالت، باور اثبات ناشده است.
مخالفان مي‌افزايند كه مفسران آثار هنري از جمله حتي آن دسته از مفسران كه چنان سخن مي‌گويند كه گويي آثار هنري در مقام طرح مدعيات معرفت فلسفي‌اند، درباره صدق يا كذبِ آن آراء معرفتي كه از اين آثار استنباط مي‌كنند، استدلال نمي‌آورند. بنابراين همين موضوع را كه منتقدان آن آثار دغدغه استدلال10 ندارند، تأييد ديگري مي‌دانند بر اين ديدگاه شكاكانه كه معرفت، كار هنر نيست. اگر چنين مي‌بود، استدلال صريح‌تري هم در متن خود آثار هنري و هم در شرايط انتقادي محيط بر آنها، وجود مي‌داشت. نبود استدلال مستلزم آن است كه تأمين معرفت، كار هنر نيست، و در عين حال، بدون استدلال، هنر هيچ قدمي در اين زمينه برنخواهد داشت.

استدلال‌هاي زيبايي‌شناسانه
استدلال‌هاي معرفتي عليه هنر، برآنند كه آنچه از طريق آثار هنري تأمين مي‌شود، در خور معرفت ناميده شدن نيست ـ يا بيش از حد پيش پا افتاده است يا توجيه ناشده است. واقعيت اين است كه هنر محمل مناسبي براي ابلاغ چيزي آنقدر قوي‌بنيه و آنقدر دفاع‌پذير كه معرفت خوانده شود، نيست. ولي مجموعه ديگري از استدلال‌ها، برآنند كه خطا است كه از آثار هنري، انتظار معرفت داشته باشيم. حتي اگر برخي آثار هنري بتوانند انتقال دهندة معرفت باشند، معرفت هرگز چيزي نيست كه بايد به حق از آثار هنري، انتظار داشت. اين استدلال‌ها را مي‌توان، استدلال‌هايي ذاتاً زيبايي‌شناسانه و نه معرفتي دانست. سه مورد از اين استدلال‌ها، عبارت است از: استدلال وجه مشترك11، استدلالِ نبود تخصص،12 و استدلالِ باور اشتباه13.
استدلال وجه مشترك ناظر به اين است كه حتي اگر برخي از آثار هنري ظاهراً تأمين‌كنندة معرفت‌اند ـ همانطور كه موبي ديك يا نهنگ سفيد14 شناختي درباره شكار نهنگ به دست مي‌دهد ـ بسياري از ديگر آثار هنري مانند كثيري از كوارتت‌هاي زهي، اينگونه نيستند. بنابراين، انتظار اينكه آثار هنري حاصل معرفت بوده يا دعاوي معرفتي از آنها مستفاد شود، در مورد همه آثار هنري صدق نمي‌كند. معرفت معيار عام كمال هنري نيست. ولي اگر بناست چيزي معيار كمال هنري باشد، بايد براي ارزيابي هر اثر هنري، موضوعيّت داشته باشد. معرفت، اينگونه نيست. در نتيجه، انتظار معرفت داشتن از اثر هنري به اعتبار اثر هنري بودن آن، انتظار نابجايي است.
هنرمندان پيشة خويش و مواد اوليه‌اي را كه صورت هنري‌شان متشكل از آن است، مطالعه مي‌كنند. نقاشان چشم‌اندازها را فرامي‌گيرند، شاعران در علم عروض، تسلّط پيدا مي‌كنند و موسيقي‌دان‌ها در گام‌ها، و همينطور است در مورد ساير هنرها. تخصص آنها به ابزار كارشان مربوط مي‌شود. آنها روان‌شناس يا عالم سياست يا جامعه‌شناس، نيستند. از تخصص ويژه‌اي كه به موجب آن حقّ ترويج تعميم‌هاي كلي دربارة حيات بشري داشته باشند، بهره ندارند. چگونه آدمي بر مبناي آموزش در استوديوي هنرها، آمادگي گفتگو درباره امور بشري را پيدا مي‌كند؟ اين يكي از نخستين اشكالاتي است كه به تلاش براي قراردادن هنر در فهرست مولِّدهاي معرفت، وارد شده است. شايد حق انحصاري استدلالِ نبود تخصص، از آن افلاطون است. سقراط آن را براي نابودكردن آيون، و توسّعاً، هومر به كار گرفت.
در استدلال ديگري كه اقامه شده است براي اثبات اينكه جستجوي معرفت از طريق هنر، جستجويي بلاموضوع است، تأكيد مي‌شود كه بسياري از آثار هنري به باورهايي ملتزم بوده‌اند كه اينك منسوخ و مشتبه‌شان مي‌دانيم، و در عين حال آثار موردبحث را همچنان ارج مي‌نهيم. در حقيقت بسياري از آثار هنري كلاسيك به باورهايي ملتزم‌اند كه با باورهاي توصيه شده از طريق ديگر آثار هنري كلاسيك در تناقض‌اند و در عين حال، به رغم اين تناقض‌ها، آثار مربوط به هر دو طرف منازعه (مثلاً اختيار در برابر موجبيّت) را آثار معتبري مي دانيم. گفته‌اند ولي اگر معتقد بوديم كه حقيقت و معرفت معيارهاي مقتضي براي هنر است، چنين چيزي ممكن نمي‌بود. در آن صورت بايد در ارزيابي خويش، براي آثار هنري مرتبط با عقايد كاذب، مرتبه نازل‌تري قائل مي‌شديم. در مقام اهتمام به هنر، اينكه آن آثار مستلزم معرفت نيستند، دغدغه به‌جايي نيست.

پاسخ‌گويي به مخالفان/منتقدان
اين استدلال‌ها بر ضد جايگاه معرفتي هنر، استدلال‌هايي ديرينه و جدي‌اند. اما به شيوه‌هاي مختلفي نيز مي‌توان در آنها مناقشه كرد. استدلال‌هاي معرفتي، به عنوان يك گروه، مفروض مي‌گيرند كه اگر هنر، معرفت بخش است، پس انتقال دهندة معرفت به مخاطبان خواهد بود و اين معرفت، شكل حقايق كلي قابل‌بيان در قالب قضايا را خواهد داشت. در نتيجه، مفسران غالباً مي‌كوشند تا اشكالات معرفتي را دور بزنند. براي اين مقصود، پيش‌فرض فوق را مردود مي‌دانند. سهم معرفتي [و معرفت‌بخشانة] هنر را در جايي غير از عرصة حقايق كلي ابداعي و قابل‌بيان در قالب قضايا، قرار مي‌دهند.
در اينجا، چندين جايگزين ـ غيرمانع و غيرجامع ـ وجود دارد و هر يك مشعر است به اينكه چگونه [و يا از چه راهي] مي‌توان گفت هنر سهمي در شناخت، به معناي وسيع كلمه، دارد. در رد استدلال پيش‌پاافتادگي مي‌توان گفت: هرچند آثار هنري غالباً به موضوعات پيش‌پاافتاده مي‌پردازند، اين موضوعات، موضوعات پيش‌پا‌افتاده‌اي هستند كه ما مستعد فراموش كردن آنهائيم. كاركرد معرفت‌بخشانة هنر از اين لحاظ، يادآوري اينگونه حقايق به ذهن افراد است ـ حقايقي مانند خطرات تسليم شدن به پيش‌داوري شتابزده يا تن ندادن به تسليم در جايي كه يك حق در مسير تعارض با حق ديگر قرار دارد ـ اين حقايق كاملاً روشن‌اند، ولي غالباً فراموش مي‌شوند. آثا هنري مانند غرور و تعصب، و آنتيگونه، تذكارهاي روشني هستند در خصوص آنچه از قبل مي‌دانيم، ولي ممكن است از نظرمان برود.
در حقيقت آثار هنري ـ به اعتبار اينكه حواس، احساسات، عواطف، تخيلات، و شناخت‌هاي مخاطبان را به خويش مشغول مي‌دارند ـ ابزارهاي مخصوصاً مؤثري براي تعليم [و تذكر] اخلاقيات فرهنگ مردمان به ايشان‌اند، زيرا اين آثار با تحريك بسياري از قواي آدمي در آن واحد، معرفت عام يك جامعه را عميقاً در اهل آن تثبيت مي‌كنند به قسمي كه آن معرفت به راحتي براي احياء و استفاده قابل‌ دسترس مي‌شود. مي‌توان گفت اثر هنري، به يمن شيوه بيان ذو وجوه15 خويش ابزار مناسبي براي تعليم اخلاقِ تودة مردم به ايشان است، آن هم به قسمي كه هيچ شيوة ارتباطي ديگر، با آن برابري نمي‌كند.
ظاهراً استدلال‌هاي معرفتي مفروض مي‌گيرند كه تنها گونه معرفت كه موضوعيت دارد علم به واقعيت/ كشف واقع16، است. ولي افزون بر معرفت قضيه‌اي، معرفت از طريق آشنايي17 نيز وجود دارد. براي مثال مدافعان نيروي تعليمي هنر معتقدند كه هنر قادر است تأمين‌كنندة معرفت باشد، بدين صورت كه موجب مي‌شود تا مخاطبان، در درون خويش چيزهايي دربارة تجارب خاصي بياموزند ـ شايد از طريق انگيزش يا همدلي در فرايند تماشاي يك فيلم، براي مثال، دركي از چند و چون برده بودن، حاصل كنند.
به علاوه، افزون بر معرفت از طريق آشنايي، بلد بودن/معرفت به چگونگي18 نيز وجود دارد. آثار هنري مي‌توانند به شيوه‌هاي عديده، در معرفت به چگونگي سهم داشته باشند. براي مثال، بسياري از تصورات ما از فضيلت، رذيلت و ديگر منش‌ها، تصوراتي نسبتاً انتزاعي است، و همينطور است در خصوص اصول اخلاقي‌مان. به منظور آموختن اينكه چگونه بايد اين مفاهيم و قواعد به شدت انتزاعي را به كار بست، بايد به آنها عمل كرد. آثار هنري، به ويژه آثار داستاني، زمينة تشحيذ/ تيزكردن نيروهاي داوري‌مان را فراهم مي‌سازند. بدين صورت كه [در حقيقت] جزئياتي را، كه غالباً با ظرافت خاصي انتخاب شده‌اند، براي ما تشريح مي‌كنند و اين موجب مي‌شود تا قواي داوري و مهارت خويش در به كار بستن آنها را، عمق ببخشيم. يعني آثار هنري مي‌توانند مايه تقويت شناخت شوند و آن هم از طريق به كارگيري شناخت،‌ در ارزيابي شخصيت‌ها و اعمال خيالي برحسب مفاهيم و اصول ـ اخلاقي و جز آن(براي مثال اصول روان‌شناسانه، سياسي، اجتماعي) ـ كه آنها را به صورت انتزاعي در اختيار داريم،‌ ولي لازم است به صورت انضمامي به كاربسته شوند تا تسلّط حقيقي برآنها پيدا كنيم. به علاوه، چون حساسيت تهذيب‌يافته نسبت به مفاهيم ذيربط، مانند قهرمان‌گرايي19 راستين، در انگيزش واكنش‌هاي عاطفي مقتضي، تاثيرگذار است، آثار هنري، پرورش عواطف را تسهيل مي‌كنند.
به علاوه، ممكن است آثار هنري براي هدف معرفت‌بخشانة جهت‌يابي نيز به كار بيايند. ممكن است اين آثار ما را در طراحي نقشه‌ جهان خويش، ياري كنند. رمان‌ها، تبلورهايي هستند از سنخ‌هاي شخصيتي گوناگون ـ غالباً‌ سنخ‌هاي در حال ظهور مانند سنخ تجربه‌گرايي افراطي در پدران و پسران اثر تورگنيف20 يا نمايش‌خانه گرايش‌هاي اجتماعي فهرست شده در كمدي بشري اثر بالزاك21 يا سمي نام‌آفرين در رمان چه چيزي سمي را به حركت وا مي‌دارد؟22 اين وجهه‌هاي شخصيتي ـ كه جامع مجموعه مهمي/ معنا داري از صفات‌اند ـ همانند مفاهيم عمل مي‌كنند، الگوهاي درك‌پذيري از  سنخ‌هاي اجتماعي كه ممكن است ما را در جهت‌يابي زندگي روزمره ياري كنند، در اختيارمان مي‌نهند. اين قبيل الگوها، به شيوه يك قضيه، صادق يا كاذب نيستند، ولي مناسب يا درخورند. در عين حال، تناسب، به اندازه حقيقت / صدق قضيه‌اي23، از معرفت جدايي‌ناپذير است. در حقيقت نلسون گودمن24 معتقد است كه ارزش‌غايي هنر، به اين است كه الگوي درخور جهان را در اختيار ما قرار مي‌دهد.
به علاوه، هنر مي‌تواند ادراك حسي را پرورش دهد. نقاشي منظره و نقاشي چهره مي‌تواند به ما تعليم دهد كه چگونه در جهان نظر كنيم. و گودمن تأكيد ورزيده است كه چگونه حتي نقاشي تجريدي، قابليت بيننده براي ايجاد تمايزات ادراكي دقيق را تمرين مي‌دهد و بالا مي‌برد.
بنابراين، يك راه براي پرداختن به استدلال‌هاي معرفتي، دور زدن آنهاست. ولي مي‌توان رودررو نيز به آنها حمله كرد. در رد استدلال نبود شواهد، ‌بايد به منتقدان يادآورشد كه همه آثار هنري، خيال‌پردازي نيستند و بنابراين نمي‌توان همه آنها را به همان دليل به عنوان آثاري تهي از شواهد، مردود دانست. فقط ادبيات گزارشي نيست كه منتقدان بايد با آن مقابله كنند. عكاسي،‌ تصاوير متحرك گزارشي، و بخش اعظم هنر، چيدمان نيز وجود دارد.
به علاوه، حتي داستان‌هاي خيالي نيز مي‌توانند حاوي شواهد باشند. بنابراين، دليلي ندارد كه هر داستان خيالي/ ساختگي به اين عنوان كه ناتوان از ارائه معرفت قضيه‌اي است، شتابزده مردود دانسته شود. رمان مايكل كريچتون25، با عنوان، وضعيت ترس26،‌ درباره اصالت محيط‌زيست27،‌ مشتمل بر آراء استدلالي آكنده از حاشيه‌هايي براي تأييد مدعاي خويش، است. اينكه آيا كتاب كريچتون صحيح است يا نه، البته خود پرسش [ديگري]‌است. در عين حال بديهي است كه مي‌توان كتابي مانند آن نوشت كه در پيشنهاد مجموعه‌اي عقايد صادق تأييد شده از طريق اسناد و مدارك لازم، موفق باشد. افزون براين، ظاهراً اشكالي به اين فرض وارد نيست، زيرا هرچند بسياري از منتقدان به كيفيت وضعيت ترس اشكال كرده‌اند، هيچ كس رمان بودن آن را رد نكرده است.
افزون براين، شكاكان مي‌گويند منتقدان آثار ساختگي، اشكالاتي را كه مربوط به بطلان استدلال اقامه شده در اين آثار است، در ضمن انتقادات خويش لحاظ نمي‌كنند- اين مدعا صحيح نيست. در حال حاضر، انسان‌گرايان سكولار، در ايالات متحده، كمپيني عليه آثار ساختگي وحشت‌آفرين، به اين دليل كه اين آثار تقويت‌كننده باورهاي خرافي‌اند به راه انداخته‌اند. همچنين حاضرم شرط ببندم كه مواجهه مفسران همدل با نهضت زيست محيطي در قبال كريچتون از طريق همان نوع استدلال‌هايي خواهد بود كه عليه هر دانشمند يا سياستمدار مخالف با ديدگاه شان، اقامه مي‌كنند.
ولي براي لجام‌زدن به استدلال نبود شواهد، لازم نيست به كريچتون متوسل شويم. فقط كافي است كه متذكر شوم كه اين استدلال دايرة انتقالِ [يا ابلاغ] معرفت را بيش از حد تنگ مي‌كند. هيچ كس انكار نمي‌كند كه روزنامه‌نگاري در صفحه مقابل سرمقاله، مي‌تواند انتقال‌دهندة معرفت باشد. ولي باورهاي مطرح شده در آنجا، معمولاً براي ما به گونه‌اي عرضه مي‌شود كه با آن قسم شواهد كه براي اثبات آنها در محكمه عالي عقل موردنياز است، همراه نيست. به عبارت بهتر، نويسنده، تأمل دربارة گفته‌هايش را برعهدة خود خواننده مي‌گذارد، تشويق مان مي‌كند كه آن گفته‌ها را بر مبناي تجربة خويش ارزيابي و دلايل بيشتري بر صحت شان جستجو كنيم. همچنين مي‌توان استدلال كرد كه عموماً هنرمندان نقش‌هاي مشابهي ايفا مي‌كنند. رماني مانند آتش‌افروزي‌ نخوت‌ها28، نمايي از دهة 1980 به دست مي‌دهد و از ما مي‌خواهد كه خودمان آن را مستند كنيم.
بنابراين اگر روزنامه‌نگار مزبور در بازي معرفت پذيرفته شود، درخصوص گونه خاصي از رمان‌نويس نيز بايد اينگونه باشد. در حقيقت آيا اينگونه نيست كه انتقال معرفت معمولاً بخشي از كار تأييد [و اثبات] را به خوانندگان وامي‌نهد؟ در نتيجه، اينكه آثار هنري خوانندگان را به آزمودن فرضيه‌هاي پيشنهادي‌شان، بنا به تلقي پيتركيوي، در آزمايشگاه‌هاي ذهن خويش وامي‌دارند، نوعي نقصان معرفتي نيست. اين يك ويژگي هميشگي انتقال معرفت، از صدر تا ذيل است.
ترديدهاي مشابهي نيز مي‌توان دربارة صحت استدلالِ نبودِ دليل داشت. اينگونه نيست كه همة پيشنهادها از طريق شواهد تجربي، مورد دفاع قرار گرفته باشند. بيشتر مدعيّات فلسفي، اينگونه نيستند. يك گونه پيشرو از استدلال در دفاع از فرض‌ها/ حدس‌هاي فلسفي، آزمايش فكري29 است ـ آزمايش فكري ذاتاً يك داستان خيالي روايي است و بناي آن درگير ساختن ذهن شنونده در توازن متأملانه30 است تا بدين وسيله او را به نتيجة مشخصي سوق دهد. ولي اگر فيلسوفان، حقّ استفاده از آزمايش‌هاي فكري به عنوان گونه‌اي از استدلال و/ يا تحليل را داشته باشند، چرا بايد هنرمندان را از حقوق منطقي مشابه محروم داشت؟
بسياري از آثار هنري داستان‌هاي تخيّلي روايي‌اند. مي‌توان گفت لااقل برخي از آنها آزمايش‌هاي فكري‌اند و هدف از آنها تشويق به قبول كشف‌هاي خاصي، مانند بينش نسبت به ماهيّت شجاعت يا ترحم، است. يعني، ممكن است آثار هنري نه فقط در عمل، توانايي به كار بستن مفاهيم همراه با كارداني [و تدبير] را به ما بدهند، بلكه ما را به تأمل در گرامر مفهوم موردبحث نيز وادارند. خواه از طريق برجسته‌سازي يك معيار ذاتي براي آن مفهوم كه تاكنون اهميّت آن تشخيص داده نشده است و خواه از طريق يادآور شدن ما به انواعي از ملاحظات كه در حين به كارگيري آن مفهوم بايد مدّنظر داشت. يعني يك اثر هنري روايي كه كاركردي چونان يك آزمايش فكري دارد، مي‌تواند ذهن مخاطب را در يك فرآيند توازن متأملانه كه به معرفت قضيه‌اي دربارة مفهوم موردبحث مي‌انجامد، درگير كند. به علاوه، در حالي كه اثر هنري، به مثابه يك آزمايش فكري عمل مي‌كند، بدونِ استدلال/ فارغ از استدلال هم نيست. بلكه، آزمايش فكري، استدلال را در اذهان مخاطب سامان مي‌دهد.
استدلال‌هاي زيبايي‌شناسانه عليه مدعيات هنري درخصوص معرفت، قاطع‌تر از استدلال‌هاي معرفتي نيستند. استدلال وجه مشترك، به درستي ملاحظه مي‌كند كه اينگونه نيست كه همة آثار هنري به قسمي باشند كه ارزيابي آنها برحسب معرفتي كه منتقل مي‌سازند، مقتضي [و داراي موضوعيت] باشد. همة آنها، ابزارهايي براي انتقال معرفت نيستند. ماهيت همة آنها اين نيست. بنابراين، اگر ارزيابي زيبايي‌شناسانه با هويت يك اثر هماهنگ شود، در آن صورت معرفت چيزي نيست كه بايد براي مثال در ارزيابي بسياري از كوارتت‌هاي زهي به كار بست.
اين معنا تا حد زيادي صادق است. اما استدلال‌ زيبايي‌شناسانه در اينجا بلندپروازانه‌تر است. استدلال‌ اين است كه معرفت هرگز معيار مقتضي براي يك اثر هنري نيست. ليكن درخصوص برخي آثار هنري، باتوجه به ماهيت شان، به حق مي‌توان انتظار داشت كه معرفت، حتي معرفت قضيه‌اي، براي مخاطبان خود به يادگار بگذارند/ به بار بياورند. و اين فقط اختصاص به برخي نمونه‌هاي گزارشي ندارد. براي مثال، رمان‌هاي واقع‌گرايانه، به دليل ژانرشان، متعهد به ايجاد بينش‌هاي گوناگون، از جمله بينش‌هاي سياسي، روان‌شناسانه، و اجتماعي‌اند. نويسندگان واقع‌گراي نوپا در زمينه تبديل‌شدن به مشاهده‌گران هوشمند آموزش مي‌بينند، دقيقاً به اين دليل كه از آنان انتظار مي‌رود تا دانش مخاطبان خويش درباره روان‌شناسي و آداب اجتماعي را بالا ببرند. به‌علاوه، از آنجا كه يك رمان واقع‌گرايانه چنين ماهيتي دارد، در نتيجه در چنين مواردي، آشكارساختن حقايق، در ارزيابي هنري، موضوعيّت مي‌يابد. اينكه انتظار معرفت به لحاظ بسياري از ژانرها موضوعيّت ندارد، معنايش آن نيست كه پس براي هر ژانري ممنوع باشد. اينگونه نيست كه معيار كمال هنري، بايد به‌طور عام/ جهان‌شمول، اطلاق شود. بسياري از قالب‌ها و ژانرهاي هنري، ممكن است با توجه به ماهيّت شان به عنوان اثر هنري،‌ معيارهاي ناحيه‌اي [محلي، موضعي] داشته باشندـ رمان واقع‌گرايانه، نمونه‌اي در تأييد اين سخن است.
رمان واقع‌گرايانه، همچنين گواه بر خطاي استدلالِ نبودِ تخصص است. از برخي هنرمندان‌ـ مانند رمان‌نويسان واقع‌گرا‌ـ انتظار مي‌رود كه به عنوان بخشي از شرح وظايف خويش قواي مشاهدة روان‌شناسانه و اجتماعي‌شان را تيز [و تقويت] كنند. به‌علاوه، در خصوص بسياري از موضوعات كه نويسندگان واقع گرا در تفكيك و تبيين آنها تخصص دارند‌ـ موضوعاتي مانند راه‌هاي دل، يا دعاوي/ مطالبات عدالت اجتماعي‌ـ واقعاً روشن نيست كه چه كسي متخصص بهتري است. و به هر تقدير، با توجه به نيروي آثار هنري بدين‌صورت كه مي‌توانند هم‌زمان كل وجود شخص‌ـ احساس، ‌تخيّل‌، حافظه، ادراك حسي، بازشناسي، و مانند آن‌ـ را درگير كنند،‌ روشن نيست كه آيا شيوه‌اي كارآمدتر از آثار هنري براي القاء اين حقايق به دريافت‌كنندگان وجود دارد.
بالاخره، استدلالِ باورـ مشتبه، استدلال ناموفقي است. قول به اينكه ممكن است معرفت، فضيلتي در آثار هنري باشد، معنايش اين نيست كه معرفت تنها فضيلت در آن آثار است. بنابراين ممكن است برخي آثار هنري حاوي باورهاي اشتباه، شايد منسوح، باشند درعين حال شايستگي‌هاي ديگري داشته باشند كه به موجب آنها در كانون توجه ما قرار بگيرند. همچنين به همين دليل ممكن است از آثار كلاسيك كه در درون گروه‌ ما با يكديگر تناقض دارند، با طيب خاطر استقبال كنيم. يك فضيلت كه ممكن است آنها داشته باشند، اين است كه باورهاي اشتباهي را كه مي‌تواند مورد اعتقاد اثر متعلق به يك فرهنگ كهن باشد، به شكل قانع‌كننده‌اي تشريح مي‌كنند. ولي درعين حال، اگر اثر مورد بحث به لحاظ صوري به گونه‌اي طراحي شده باشد كه پيشنهاده‌هايش، هرچند نادرست، بهترين جلوه را داشته باشند، مي‌توان آن را، به‌رغم نقصان‌هاي معرفتي‌اش، به لحاظ زيبايي‌شناسانه، ارزيابي كرد. بنابراين، اين واقعيت كه آثار هنري به وضوح باطل، همچنان مورد اهتمام [و علاقة] ما قرار دارند، نشان نمي‌دهد كه حقيقت و معرفت ممكن است جايي در احترام ما براي برخي از آثار هنري ديگر نداشته باشد. در بهترين حالت، نشان مي‌دهد كه معرفت و حقيقت تنها مطلوب ما نيست.
نيز ر.ك.: تجربة زيبايي‌شناسانه؛ ارزش در هنر.
منبع
Noel Carrol, «Art, Truth in», in Encyclopeadia of Philosophy, Eds. Burchert, 2005, Vol. 1

پي‌نوشت ها
1.Antigone // 2. artistic truth // 3.epistemic arguments // 4.banality argument // 5. no-evidence argument // 6.no-argument argument.
7. skeptic. شكاك؛ در اينجا مقصود كسي است كه در خصوص حقيقت هنري ترديد دارد.
8.evidence // 9.argument // 10.argumentation // 11. common denominator argument // 12. no-expertise argument // 13. mistaken belife argument.
14ـ Moby Dick. رمان مشهوري از هرمان ملويل، نويسنده آمريكايي، كه در سال 1851 انتشار يافت.
15. multidimensional address // 16. knowing that // 17. knowledge by acquaintance // 18. know - how // 19- heroism // 20- Turgenev’s fathers and sons // 21- Balzac’s comedie humaine // 22-what makes sammy run? // 23- propositional truth  // 24- Nelson Goodman // 25-Michael Crichton // 26- State of Fear // 27- environmentalism.
28. Bonfire of Vanities. اثر از تام ولف (Tom Wolfe)  موضوع آن جاه‌طلبي، نژادپرستي، طبقه اجتماعي، سياست، و حرص و طمع، در نيويورك سال 1980 است.
29. thought experiment // 30. reflective equilibrium.