بررسی لغات و اصطلاحات عاميانه در اشعار نظامي

PDF چاپ نامه الکترونیک

بررسی لغات و اصطلاحات عاميانه در اشعار نظامي

فاطمه الهامی*



آثار برجستة ادبیّات ما مشحون از الفاظ، واژگان و اصطلاحاتی است که از گذشته های دور، هم چنان بر سر زبان ها به جا مانده است. وجود این ویژگی در منابع ادبی، حاکی از گستردگی فرهنگ عامة ماست و ارزش تحقيق در اين زمينه، ‌به منظور غناي زبان فارسي، جايگاه ويژه اي دارد. اصطلاحات عاميانه، عبارت ها و واژگاني است كه در بين عموم مردم معني و مفهومي غير از معناي تحت اللفظي آن يافته و با اين ويژگي برجسته و مشخص در بين مردم رايج شده است. کاربرد فراوان لغات، کنایه ها و اصطلاحات عامیانه در شعر نظامی علاوه بر اینکه نشان از صمیمیت گفتار وی با مخاطبانش دارد، حاکی از توجّه او به خصوصیّات زبانی طبقات عامة مردم نیز می باشد. همچنین توجّه شاعر به این ویژگی گفتاری و رایج بین عامه، لحن تصویری و خیال‌انگیز و پیچیدة او را برای مردم، آشناگونه و دلپسند می سازد؛ به گونه ای که در بسیاری موارد همراه و هم‌صدا با او می گردند. در هر حال، فراوانی کاربرد این عناصر در آثار نظامی، مبین آن است که ذهن و زبان وی با مردم قرین است و این یکی از دلایل روشن برای ماندگاری نام او در پهنة زبان فارسی است.
***
1. مقدمه
اصطلاح در لغت، به معني با هم صلح‌كردن و آشتي‌كردن است. برخي نيز گفته اند: اصطلاح يعني با هم اتفاق نمودن براي معين داشتن لفظ، سواي موضوع آن لفظ(دهخدا، 1339: ذیل اصطلاح)؛ يا اخراج لفظ از معني لغوي، به معني ديگري به سبب مناسبتي كه ميان آن‌ها وجود دارد(همان) و به علاوه، در يكي از فرهنگ هاي اصطلاحات نيز،  دو ويژگي براي اصطلاح آمده است. نخست اينكه اغلب آن‌ها از زبان عمومي و عادي برگرفته شده؛ ولي به آن‌ها برجستگي و تشخص داده شده است و ديگر اينكه، مترادف‌ناپذير و عاميانه‌اند؛ يعني هر چيزي كه شامل همه گردد و عموميت داشته باشد(بریجانیان، 1373: 5-6)؛ بنابراين، اصطلاحات عاميانه، عبارت ها و واژگاني هستند كه بين عموم مردم، معني و مفهومي غيراز معناي تحت‌اللفظي آن يافته و با اين ويژگيِ برجسته و مشخص در بين مردم رايج شده‌اند. جستجو و تحقيق پيرامون لغات و اصطلاحات عاميانه، علاوه بر اينكه به روشن شدن سوابق تاريخي، جغرافيايي، اساطيري و لهجه‌شناسي يك ملت كمك مي كند؛ به حل مشكل كساني مي پردازد كه با متون كهن سروكار دارند و نيز يكي از منابع معتبر در گسترش لغات و واژگان فارسي است. آثار برجستة ادبيات ما مشحون از الفاظ، لغات و اصطلاحات عاميانه اي است كه با گذشت قرن ها، همچنان بر سرزبان ها مانده است. وجود اين منابع ادبي، حاكي از گستردگي زبان عامة ما است و ارزش تحقيق در اين زمينه، ‌به منظور غناي زبان فارسي جايگاه ويژه اي دارد.
نظامي، از جمله شاعراني است كه مخاطبان خود را به خوبي شناخته و به خصوصيات زندگي طبقات مختلف مردم توجه كرده است. او در اشعار خود، از واژگاني كه معرّف فرهنگ عامه و آداب و رسوم رايج در زمانش بوده، به خوبي بهره برده است. به گفتة دكتر زرين كوب، گرايش (نظامي) به لغات عاميانه و آنچه اديبان در آن ايام، الفاظ سوقه مي خوانده اند؛ در شيوة بيان او تمهيد ديگري است تا با آن فاصله گيري عمدي، كه شاعر گه‌گاه خود را بدان ملزم مي‌يابد، پيوند مخاطب را با وي سست و نااستوار ننمايد و ارتباط آن‌ها را چنانكه لازمة هنر واقعي است، گرم و استوار مبني بر تفاهم نگهدارد و در عين حال رنگ واقع گرايي به كلام وي دهد(زرین کوب،1372:230) بدين جهت، كاربرد اين الفاظ و اصطلاحات در جاي جاي آثار نظامي نشان از همگامي وي با مردم عادي و تأمل و تبحر شاعر در زبان و فرهنگ عامه دارد. در این مقاله برآنیم تا به گزینش‌ الفاظ و اصطلاحات عاميانه از سه مجموعة خسرو و شیرین، لیلی و مجنون و هفت‌پیکر نظامي بپردازیم. برخي از این اصطلاحات تقريباً با همان معني و مفهوم رايج در آن زمان، هنوز در زبان محاوره باقي مانده‌اند و بعضي از آن‌ها در فرهنگ ها و واژه نامه ها از جمله فرهنگ لغات عاميانه، فرهنگ اصطلاحات متداول در زبان فارسي، فرهنگ عوام و... جمع آوري شده‌اند و انتخاب اين الفاظ و اصطلاحات عاميانه با استناد به منابع فوق صورت گرفته است.

2. الفاظ و اصطلاحات عاميانه
-آب از آب برنيامدن: آب از آب نجنبيدن و تكان نخوردن؛ يعني آرامش و ايمني برقرار بودن(امینی،1350: 1).
شد آبـم و او به مويـي تر نیامـد      چنـان كابــي به آبــي برنيامـد
(خ/202/12)
-آسمان و ريسمان را از هم نشناختن: عدم تشخيص دو چيز بي‌تناسب و بي شباهت از يكديگر(همان:22)
شه از مستي در آن ساعت چنان بود         كه در چشم آسمانش ريسمان بود
(خ/389/14)
وآنكه او پنبـه از كتان نشنـاخت       آسمان را ز ريسمـان نشناخت
(هـ /48/4)
-آن‌كاره: اهل آن كار، اين اصطلاح، هنگامي به كار مي رود كه بخواهند به طور كنايي در مورد فردي كه كارهاي خلاف مي كند، سخن بگويند. دستگردی در توضیح بیت زیر می گوید، آن‌کاره لغت عامی بازاری است و شهِ آن‌کاره یعنی شاهی که کارش معاشقه و مغازله با دختران است(نظامی، 1363: 122).
برون شد حاجب شه بارشان داد      شـهِ آن‌كاره دل در كارشـان داد
(خ/122/8)
- آهن سرد كوبيدن: كاري بيهوده و عبث كردن(عظیمی، 1373: 18)
آتــش گـرم يابــي ار جوشــي      آهــن سـرد كوبــي ار كوشـي
(هـ /77/12)
- از چشم افتادن: خوار شدن، ناچيزشدن و بي مقدار شدن (همان: 26)
هـم چشـم بـدي رسيــد ناگـاه      كــز چشـم تو اوفتــادم اي ماه
(ل/67/9)

- از دهانش بوي شير مي‌آيد: كنايه از كودكي و ناداني(شعاعی، 1351: 361)
هنـوزم بوي شيـر آيـد ز دنـدان       مشو در خون من چو شيرِ خندان
(خ/46/7)
-از ساية خود ترسيدن: منظور ترس زياد است(عظیمی،1373: 30)
از سايـــة نشــان تـو نپرســـم      كز سايــة خويـش نيـز ترسـم
(ل/77/13)
-از نرخ افتادن: كنايه از بي ارزشي و بي اعتباري است.
بس آن يكـره كه در دام اوفتـادم      هم از نرخ و هم از نام اوفتـادم
(خ/325/5)
-استغفرالله گفتن: اين اصطلاح وقتي بيان مي شود كه انسان از گفتن يا انجام دادن كاري اكراه دارد.
مـرا هـر دم بر آن آرد ستيــزش      كه خيز استغفرالله خون بريزش
(خ/228/5)
-الله اكبر گفتن: در زبان گفتاري، در مقام شگفتي و تعجب به كار مي رود.
گل و شكر كدامين گل چه شكر؟       به او، او مانـد و بـس الله اكبـر
(خ/391/14)
-انگشت بر ديده نهادن: اطاعت كردن، خواهش يا دستوري را پذيرفتن(شعاعی،1351: 260).
نهاد انگشت بر چشم آن پريوش       زمين را بوسه داد و كرد شبخوش
(خ/125/7)
-انگشت برلب ماندن: متحير و متعجب ماندن (عظیمی، 1373: 51).
در آن مشعل كه برد از شمع ها نور      چراغ انگشت برلب مانده از دور
(خ/301/9)
-انگشت زدن بر بيني: هنگامي كه مي خواهند بگويند فلاني سخت تحت نظر است، مي گويند اگر انگشت بر بيني بزند؛ همه خبردار مي شوند(شعاعی، 1351: 532)؛ یا «انگشت به بینی نتوان زد» مقصود این است که در اینجا به واسطة نمام و سخن چین، نمی توان سخن گفت؛ حتی اگر انگشت به بینی بزنی، خبر خواهند برد(همان).
گر انگشتي زدي بر بينـي آن ماه       ملك را يك به يك كردندي آگاه
(خ/353/12)
-انگشت كش شدن: انگشت نما بودن، رسوا شدن(هبله رودی، 1344: 3).
انگــشت كش زمانـه اش كـشت      ليلــي كه بخوبــي آيتـــي بود
(ل/67/11)
هم سيم خدا و هم قـوي پشـت        زخمي است كشنده زخم انگشت
(ل/92/11)
و انگــشت كـش ولايتـــي بود      خلقـي سوي تو كشيده انگشت
(ل/101/9)
-برخيزم يا مي نشيني: در حالت عصبانيت فردي به ديگري مي گويد. امروز هم متداول است؛ پاشوم يا مي نشيني سرجايت. در توضیح بیت زیر دستگردی می گوید: اگر فراقش هم به من گستاخ شد، با همة فرمانروایی بگو به جای خودت بنشین؛ وگرنه به دفع تو برخیزم (نظامی، 1363: 120).
فراقـش گـر كند گستـاخ‌بينــي       بگو برخيزمـت يا مـي نشينـي؟
(خ/210/2)
-بردست آب ريختن: عامة مردم وقتي كه زيبايي يا زيركي و كارداني دو نفر را با هم مقايسه مي كردند و يكي را برتر از ديگري مي يافتند، مي گفتند اين لياقت ندارد كه بردست او آب بريزند (زنجانی، 1372: 120).
بدين تـري كه دارد طبع مهتـاب      نيـارد ريختـن بردست من آب
(خ/316/9)
-بسم الله: در معني بفرماييد؛ شروع كنيد. امروزه نیز متداول است.
ماييــــم و نـــواي بينـــوايـي        بسـم‌الله اگه حريـــف مايــي
(ل/213/11)
-بيش از مور و ملخ: اصطلاحي است در بيان بسياري چيزي. امروزه نیز در زبان گفتاري رايج است.
لشكـري بيشـتر زمـور و ملــخ       گـرم‌كينـه چـون آتــش دوزخ
(هـ /84/16)
-پا رنج: حق‌القدم، زري كه به شاعران و مطربان دهند تا در جشن و مهماني حاضر شوند(معین،13). امروز ترکیب دیگری از این واژه مصطلح است؛ یعنی «دندان رنج» و آن هنگامی است که سه شب بعد از عروسی، خانوادة عروس، خانوادة داماد را به شام دعوت کنند و بر سرسفرة شام هدیه ای به داماد دهند که آن معروف به دندان رنج است (طاهری، 1372: 388).
زان نهادم كه اين‌چنيـن گنجــي       مغنـــی را که پارنجی نــدادی
(هـ/154/4)
نبــود بـی جــزا و پارنـــــجی       به هر دستان كم از گنجي ندادي
(خ/103/3)
-پرپيه بودن پهلو: كنايه از فربهي؛ یا «پهلو چربی دارد» (هبله رودی، 1344: 145).
پهلــو از پيه و گردن از خون پر          اين به رنج از عقيق و آن از درّ
(هـ /73/3)
-پشت پا زدن به چيزي: کنایه از ترک کردن و رها کردن چیزی.
نامـــداران و موبــدان سپــــاه      انجمـن ساختنــد و راي زدنـد
همـه گرد آمدنـد بـردر شــــاه      سركشي را به پشـت پاي زدنـد
(هـ /85/6-5)
-پشم در كلاه نداشتن: كنايه از هيبت و شكوه نداشتن(هبله رودی، 1344: 44).
چو ما را نيست پشـمي در كلاهـش           شكوه زهـد من بر من نگهداشـت
(خ/203/3)
كشيدم پشـم در خيـل و سپاهـش            نه زان پشمي كه زاهد در كله داشت
(خ/ 452/9)
-پنبه در گوش گذاشتن: خود را به كري و ناشنوايي زدن (عظیمی،1373: 105).
زپنبه شد بناگوشت كفـن پـوش       هنوز اين پنبه بيرون ناري از گوش
(خ/397/5)
-پيهي به پهلويي درآمدن: كنايه از سيري و فربهي (عظیمی،1373: 105).
صدجگـر پاره شد به هر سويـي      تـا درآمـد پیــي به پهلـويـــي
(هـ /45/3)
-ترنگ: آواز صداي به هم خوردن شمشير(جمال زاده،1341: 78).
ترنگ تير و چـاكاچـاك شمشير       دريـده مغز پيـل و زهرة شيـر
(خ/161/7)
-جاگرم كردن (جاخوش كردن): دل خوش كردن به اقامت در جايي (امینی، 1350: 178).
از آن سرد آمد اين كـاخ دلاويـز        كه چون جا گرم كردي گويدت خيز
(خ/98/12)
-جوشيدن با كسي: عشق و محبت ورزيدن به كسي.
زجوش اين دل جوشيــده با تو       پيامـي داشتـم پوشيــده با تـو
(خ/370/9)
-چربيدن: برتري داشتن (عظیمی،1373: 137).
شكرهرگز نگيـرد جـاي شيريـن      بچربد بر شكر حلواي شيريــن
(خ/285/12)
-چشم زدن: نظر زدن و آسيب رساندن به كسي يا چيزي در اثر تعريف و تمجيد (عظیمی، 1373: 139).
شـد چشــم‌زده بهــار باغــش       زد باد تپانچـــه بر چـراغــش
(ل/249/5)
-حق‌القدم: پايمزد؛ (ر.ك. به: به پاي‌رنج).
تابـه حــق‌القـــدم آن قدمــت       بر دو عالـم روان شود علمـت
(هـ /10/13)
-حلقه به گوش: كاملا مطيع ( عظیمی،1373: 156).
اي فلك بر در تو حلقه به گوش       هم خطاپوش و هم خطايي پوش
(هـ /366/10)
-خاك انداز خواندن كسي را: يعني خود را جلو انداختن براي مانع تراشي در كار ديگران (امینی،219:1350).
چـوخـاك انداختــي برآستانــم       نه آنگاهيت خاك انداز خوانم؟
(خ/312/6)
-خاك دوانيدن: چنانكه مي گويند فلاني را خاك بدان سو دوانيد يا كشانيد، كنايه از اينكه در آنجا مُرد و خاك او را در برگرفت.
به تـو بـاد هـلاكــم مي دوانــد      خــطا گفتم كه خاكم مي‌دوانـد
(خ/246/15) 
-خاك ليسي: بنده و مطيع كسي بودن؛ چاكر درگاه كسي بودن. ترکیب دیگری از آن امروزه متداول است؛ «کاسه لیس» که بار معنایی دیگری دارد(امینی، 1350: 394).
به گرداگـرد تخـت طاقديسـش       دهـان تاجـداران خاك ليسـش
(خ/274/6)
-خدا دهد: اصطلاحي در زبان گفتاري، كنايه از محروم گردانيدن و در جواب سوال گدايان گفته مي شود.
زلفش رهِ بوسـه خواه مي‌رُفــت      نوفـل كه خـدا جـزا دهــادش
(ل/93/5)
مژگانش، خـدا دهـاد مي گفــت       كـرد از در مـا خـدا دهــادش
(ل/136/4)
يعني نوفل او را از درخانة ما خدا دهاد گفته و محروم كرد.
-خواب خرگوشي دادن: عشوه دادن و كنايه از به غفلت انداختن است(دهخدا،1363: 747) .
آهو چشمـي كه چشـم آهـوش       به چشم آهوان، آن چشمة نـوش
(ل/182/13)
مي داد به شير، خواب خرگـوش       دهد شيرافكنان را خواب خرگوش
(خ/51/11)
-خون خوردن: غصه خوردن و غم خوردن یا خون جگر خوردن (عظیمی، 1373: 177).
مخور خونم كه خون خوردم ز بهرت          غريبم آخر اي من خاك شهرت
(خ/234/9)
-در پيش كردن: به معني بستن در از داخل.
غم خسرو رقيـب خويـش كرده      درِ دل بر دو عالــم پيـش كرده
(خ/92/8)
-در گردن بودن: به گردن بودن، بر عهده بودن.
گردن مكش از رضـاي اين كـار       در گـردن من خـطاي اين كـار
(ل/77/7)
-درآوردن: اصطلاح متداول در معنی نفع بردن.
درآمـد مـرد را بخشنـــده دارد       زميــن تا درنيـــارد برنيـــارد
(خ/383/ 8)
-راه دشت و كوه گرفتن: يعني راه دشت گرفتن و راه كوه گرفتن. وقتي مي گويند كه شخصي از شدت وجد از خود بي خود شود و سر به كوه و دشت بزند.
چون زماني به گرد بـاغ بگشـت       خواست كز عشق باغ، گيرد دشت
(هـ /334/7)
-دلت مي دهد؟ (آيا دلت می آید): آيا روا مي داري؟ جايز مي شماري؟
به ترك بيدلـي گفتـن دلـت داد       نه دل مي داد از او دل برگرفتن
(خ/365/6)
نه دل مـي دادش از دل رانــدن او را         زهي رحمت كه رحمت بردلت باد
(خ/60/11)
نه مي شايستـش انـدر برگرفتــن      نه شايست از سپاهان خواندن او را
(خ/279/11)
-دنبال دردسرگشتن: 
اگـر گـردي به دردسر كشيــدن        ز تـو گفتن ز من يك يك شنيدن
(خ/332/14)
-دندان طمع كندن: قطع اميد كردن، صرف نظر كردن.
به كه دنـدان كنـي ز خـوردن پر      تا گرامـي شـوي چو دانــة درّ
(هـ /44/9)
-دور از تو: دور از جان تو.
اگر هستــي شود دور از تو از دسـت            ببيــن دور از تو شاهانـي كه مردنـد
(خ/270/7)
به حمـدالله چوتو هستي همه هست            ز مال و ملـك شاهـي هيـچ بردنـد؟
(خ/399/7)
-رشته را پنبه كردن: خراب كردن و مشكل كردن كار؛ به  طوري  كه لازم شود آن را از سرگيرند(عظیمی،1373: 216).
چون آخـر رشتـه اين گـره بـود      اين رشتـه نه رشتـه پنبه به بود
(ل/122/2)
-روز از نو روزي از نو: اصطلاحی در معنی امیدواری و دلخوشی که هنوز هم متداول است.
هر آنچه ازعمر پيشين رفت گو رو         كنون روز از نو است و روزي از نو
(خ/142/13)
-روسياه‌شدن: شرمنده و خجل شدن (عظیمی،1373: 221).
از آمــدن تـــو روسيـاهـــــم       زآفتـاب جـلال اوست چو ماه
(ل/85/13)
عـذرت به كـدام روي خواهــم      روي ما سرخ و روي خصم سياه
(هـ / 26/7) 
-ريش گاو: کنایه از احمق.
ببايــد ساخـت با هر ناپسنـدي       كه ارزد ريـش گاو ريشخنـدي
(خ/ 415/7)
-زبانش موي شد: زبانش مو درآورد. كنايه از خواهش بسيار يا اندرز بسيار يعني از فرط گفتن يا تكرارمطلبي از سخن گفتن افتاد(عظیمی،227:1373).
زبانش موي شد و زهيـچ رويـي       به مشكين موي درنگرفت مويـي
(خ/344/7)
-زخم زبان زدن: كنايه از سخنان نيش دار و دردناك گفتن.
زبانم خود چنين پر زخم از آنـست          كـه هر چه او مي دهد زخم زبانست
(خ/203/7)
-سراول: بار اول، دفعة اول.
سـر اول به گـل چيــدن درآمـد       چو گل زان رخ به خنديدن درآمـد
(خ/392/13)
-سركوفت زدن: سرزنش كردن كه به اين معني هنوز هم در زبان هاست.
سركوفــت دوريـم مكـن بيـش      من خود خجلم زكردة خويـش
(ل/164/5)
-سرين: طرف سر
او شده بر سرين من در خـواب        چون در انباشتش به خاك و به سنگ
(هـ /157/7)
گه ريخت سرشـك بر سرينـش       من دراو مانده چون غريق در آب
(هـ /208/2)
بر سرينـش نشست بادل تنــگ       گـه روي نهــــاد بر جبينــش
(ل/252/10)
-سلامي خشك فرستادن: توقع سراغ گرفتن و احوالپرسي كردن از كسي اما برعكس، او اين كار را انجام ندهد. مواقعي هم هست كه كسي از كس ديگر انتظار دارد كه از سفر برايش سوغاتي بياورد؛ ولي او حتي سراغ او را نگيرد و احوالپرسي هم نكند(طاهری، 1372: 392).
نيفتــــاد آن رفيق بــي وفــا را       كه بفرستد سلامي خشك ما را
(خ/201/2)
-سياه روي: بدبخت، بيچاره.
بـا ايـن كه از او سيــاه رويـــم      ليكـن چه كنـم منِ سيـــه‌روي
(ل/202/15)
هـم هنـــدوَك سيــاه اويــــم       كه افتاده به خود نيم در اين كوي
(ل/89/5)
-شيريني: كنايه از رشوه. امروز هم متداول است؛ وقتی کسی در مقابل انجام کاری نمی تواند مستقیماً درخواست پول کند، به طرف مقابل می گوید: «شیرینی ما یادتان نرود».
نخستش خواند بايد با صد اميـد      به زر نز دلستان، كز دين برآيـد
زرافشاني بر او كردن چو خورشيد        بدين شيرينـي از شيرين برآيـد
(خ/228/11 و 10)
-طاق و ترنب: كر و فر، طمطراق و خودنمايي (جمال زاده، 1341: 248).
آمـد زپــي خــروش خواهــي      با طــاق و تـرنــب پادشاهــي
(ل/137/17)
-قدم رنجه نمودن: قدم رنجه كردن در تعاريف معمول است. يعني بر من منت گذاشتيد و زحمت كشيديد(عظیمی،1373: 299).
قدم برداشتــي رنجــه نمـودي        كـرم كـردي خداوندي نمودي
(خ/ 335/11)
-كباب شدن دل: متأثر وغمگين شدن(جمال زاده،1341: 108).
اگر من خوردمي زان چشمه آبي      نبايستــي زدل كـردن كبـابــي
(خ/87/1)
-كشته و مرده بودن: به معني عاشق بودن. هنوز هم در زبان گفتاری متداول است که می گویند فلانی کشته و مرده بسیار دارد؛ یعنی عاشق بسیار دارد(نظامی، 13: 68).
مـــردة گـور بـود در نخجيــر       مـرده را كـي بـود زگـور گريز
(هـ/68/8)
-كم، كاري نيست: براي نشان دادن اهميت و بزرگي يك چيز يا نشان دادن هماهنگي اسمي يا مسمايش گويند كم كاري نيست؛ يعني كاري بس بزرگ است (زنجانی،1372: 108).
همه تن در تو شيرينـي نهفتنــد      به كم كاري ترا شيرين نگفتنـد
(خ/ 150/3)
-گردن خاراندن: كنايه از تحير و انديشه. مماطله و دفع الوقت كردن؛ عذر آوردن، ‌بهانه آوردن (دهخدا،1362: 1285).
زتيغــي كانچنـان گردن گـذارد        چه خارد خصم اگر گردن نخارد
(خ/ 26/17)
-گرم كردن بازار: کنایه از رونق دادن به کاری.
نوش ساقي و جـام خوشگــوار       گرمتــر كـرد عشـق را بــازار
(هـ/168/16)
-گلوده: گلو به بند عشق داده؛ گلويش گير كرده؛ گلوگیر شدن (عظیمی،1373: 342). هنوز هم این اصطلاح در زبان گفتاری متداول است که گویند: «گلوی فلانی پیش فلان گیر کرده است(نظامی، هفت پیکر: 169).
تشنه اي را كه او گلوده توسـت       آب در ده كه آب در ده توست
(هـ/ 169/15)
-گوشمال: تنبيه (دهخدا،1362: 1333).
بنمـــــاي به قهــر گوشمالـش      حكايت كرد كه اختر دروبالست
(ل/82/11)
تـا بـاز رهـد مــه از وبـالـــش      ملك را با تو قصد گوشمالست
(خ/79/5)
-لخشيدن: لغزيدن (شفیعی،1372: 338).
جهان را هر دو چون روشن درخشيد           ز يكديگـر ببريـد و ملخشيــد
(خ/136/5)
-مرد نيستم اگر از حرفم برگردم: هنوز هم در افواه رایج است.
به گرمي گفت كاري شرط كردم      وگر زين شرط برگردم نه مردم
(خ/236/12)
-مو به مو گفتن: دقيق و كاملا برابر(عظیمی،1373: 400).
پير گفـت اي جـوان زيبــاروي       گويمـت آنچه رفت موي به مو
(هـ /326/7)
-مويي از سرش كم نشدن: كمترين رنج و ناراحتي به او نرسيدن.
جز اين يكسر ندارد شخص عالم         گرچه شده ام چو مويـش از غم
(خ/21/10)
مبادا كز سرش مويـي شود كـم       يك موي نخواهم از سرش كـم
(ل/81/5)
-مو لای درزش نمی‌رود: وقتي كار به دقت انجام شود و نقصي نداشته باشد.
چنان ترتيب كرد از سنگ جويي      كه در درزش نمي‌گنجيـد مويي
(خ/220/13)
-مهمان و فضولي: نظير اصطلاحي كه امروز به كار مي بريم يعني غريبي و دم درازي؛‌ يعني هرچه جلوي مهمان مي آورند، بايد بخورد(طاهری، 1372: 395).
به صاحب ردي و صاحب قبولي      نشايد كرد مهمـان را فضولــي
(خ/307/17)
-نعوذ بالله: اصطلاحی است برای بیان چیزی که چندان خوشایند نیست و از آن باید به خدا پناه برد.
چفتــه پشتـي نعــوذ بالله كـوز        چون كمان كه بركشند به تـوز
(هـ/261/15)
-نور علي نور: بسيارخوب و عالي (بهمنیار، 1369: 526).
گرم دورافكني در بوسـم از دور      وگـر بنـوازيــم نور علـي نـور
(خ/24/16)
-وقت سرخاراندن نداشتن: منظور زماني است كه مشغله هاي كسي بيشتر از حد معمول است.
سرم مـي خــارد و پـــروا ندارم       من از خون جگر باريدن خويـش
(خ/203/6)
كه در عشقـش سرخود را بخارم       نپردازم به سرخاريـدن خويـش
(خ/324/7)
-هانگيري: يك نوع بازي است كه هنوز هم در مباركة لنجان رواج دارد و آن چنان است كه وقتي دو نفر شرط مي بندند كه هر وقت يكي از دوطرف، ديگري را دست در جيب غافلگير كند؛‌ همة محتواي جيب او از ديگري شود و اگر در اين حال طرف ديگر بازي متوجه شد و دستش را زودتر از جيبش درآورد؛ از راه طعنه به دوستش مي گويد: هانگيري (طاهری،1372: 387).
وگر گويد بگيرم زلف و خالـش      بگــو تا هانگيـري، ها ممالـش
(خ/209/8)
دستگردی در توضیح بیت بالا می گوید: «یعنی بر او بانگ بر زن که ها نگیری و ها دست بدو ممالی» و بیان می کند که هنوز هم مثل است که اگر کسی خواست دیگری را بگیرد و نتواند، از راه طعنه گوید هانگیری!(نظامی، خسرو و شیرین،1363: 209)
-يك سر و گردن بالاتر بودن: کنایه از اینکه تا حدودی ارزش و مقام بالاتری داشتن.
زهركس كو به بالا سروري داشت       سري و گردني بالاتري داشـت 
(خ/281/14)
3. نتیجه گیری
براساس یافته های این پژوهش دریافتیم که کاربرد فراوان اصطلاحات گفتاری و عامیانه، در زبان تصویری و خیال انگیز نظامي، کلام او را از ابهام و پیچیدگی دور کرده و همین امر سبب شده تا زبان او برای مخاطب شیرین، ساده و روان و قابل درک باشد؛ به گونه ای که از این طریق، با زبانی آشناگونه و دلپسند، فاصلة درک مفاهیم شعری خود را با خواننده کمتر و نوعی هم‌نوایی و همدلی با او ایجاد کرده است تا سخنانش به زبان مردم نزدیک تر و برای آنان قابل قبول تر گردد.
نظامي از جمله شاعراني است كه مخاطبان خود را به خوبي شناخته و به خصوصيات زندگي طبقات مختلف مردم توجه كرده است. او در اشعار خود، از واژگاني كه معرف فرهنگ عامه و آداب و رسوم رايج زمانش بوده، به خوبي بهره برده است. در این خصوص شعر او آینة غنای واژگان و اصطلاحات گفتاری گسترده در قرن ششم است و نشان می دهد با گذشت قرن های متمادی و تحولات زبانی هنوز بسیاری از این عبارات بر سر زبان ها جاری است.
از سوی دیگر اثر نظامی ضمن اینکه یکی از آثار شاخص ادبی به حساب می آید، می تواند گنجینة بسیار باارزشی در زمینة فرهنگ اصطلاحات زبانی نیز به شمار آید و می تواند در شمار يكي از منابع معتبر در گسترش لغات و واژگان فارسي قرار بگیرد.
در هر حال فراوانی کاربرد این عناصر در آثار نظامی از یک سو مبیّن آن است که ذهن و زبان وی با مردم همراه و قرین است و از سوی دیگر تسلط او را بر دقایق و لطایف زبان فارسی نشان می دهد و این خود دلیلی روشن بر ماندگاری نام او در پهنة زبان و ادبیات فارسی است. این که شاعر به گونه ای سخن بگوید که بر دل نشیند، چنان که طی قرن ها سخن او چون مَثل سایر، ورد زبان مردم قرار گیرد، توفیقی است که نصیب کمتر سخنوری می شود.

* دانشگاه دریانوردی و علوم دریایی چابهار، کتابخانه مرکزی

منابع و مآخذ
1. امینی، مرادقلی (1350). فرهنگ عوام، جلدیک، چاپ دوم، اصفهان: دانشگاه اصفهان. // 2. بریجانیان، ماری (1373) فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعی، انگلیسی – فارسی، ویراستة بهاالدین خرمشاهی،چاپ دوم، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی. // 3. بهمنیار، احمد، (1369) داستان نامه بهمنیاری، به کوشش فریدون بهمنیار، جلد دوم، تهران: دانشگاه تهران. // 4. جمال زاده، محمدعلی، (1341)، فرهنگ لغات عامیانه، به کوشش محمدجعفر محجوب، تهران: فرهنگ ایران زمین ابن سینا. // 5. زرین کوب، عبدالحسین (1372)، پیرگنجه در جستجوی ناکجاآباد، چاپ دوم، تهران : سخن. // 6. زنجانی، برات، (1372) احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار نظامی، چاپ سوم، تهران: دانشگاه تهران. // 7. دهخدا، علی اکبر، (1363) امثال و حکم، چهار جلدی، چاپ ششم، تهران: امیرکبیر. // 8. ----(1339) لغت نامه // 9. شفیعی، محمود، (1372)، «لغت ها و تعبیرهای نظامی گنجوی در خسرو و شیرین»، مجموعه مقالات کنگرة بین المللی بزرگداشت سدة نظامی، به اهتمام منصور ثروت، تبریز: دانشگاه تبریز. // 10. طاهری، غلام محمد، (1372)، «اصطلاحات عامیانه در خسرو و شیرین»، مجموعه مقالات کنگرة بین المللی بزرگداشت سدة نظامی، به اهتمام منصور ثروت، تبریز: دانشگاه تبریز. // 11. عظیمی، صادق، (1373) فرهنگ مثلها و اصطلاحات متداول در زبان فارسی، چاپ دوم، تهران: نشر قطره. // 12. شعاعی، حمید، (1351). امثال در شعر فارسی، تهران: گوتنبرگ. // 13. هبله رودی، محمد، (1344) مجمع الامثال، ویراستة صادق کیا، تهران: وزارت فرهنگ و هنر. // 14. نظامی، الیاس بن یوسف، (1363)،کلیات حکیم نظامی گنجوی، 3 جلد، با حواشی و تصحیح و شرح لغات از وحید دستگردی، چاپ دوم، تهران: علمی.

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۰۶:۳۸