سنت های اسلامی و عرفان

PDF چاپ نامه الکترونیک

سنت های اسلامی و عرفان

گفت‌وگو با ويليام چيتيك
ترجمه مرضيه سليماني



ويليام چيتيك از سرشناس ترین اسلام شناسان دوران ماست و آثار مهم و اساسي‌اي دربارة عرفان، فلسفه و ادبيات منتشر كرده است. او به مکتب سنت‌گرایی علاقه و تعلقی ویژه دارد و از جمله مستشرقان بزرگي است كه در باب تصوف و عرفان اسلامي، خاصه در باب مولانا جلال الدین،  به تحقيقات و جست‌وجوهاي طراز اول پرداخته است. او در سال‌هاي قبل از انقلاب به مدت دوازده سال در ايران اقامت داشت و در اين دورة نسبتاً طولاني فرصت كافي در اختيار وي بود تا به مطالعات عميق در حیطۀ معنویت و عرفان اسلامی بر اساس رهیافت‌های ایرانی بپردازد. رسالة دكتري ايشان تصحيح «نقد النصوص في شرح نقش الفصوص» جامي بود كه نسخة مهمي در عرفان به شمار مي‌رفت و در كشورهاي مختلفي چون هند و پاكستان يافت مي‌شد. پيش از آن «عقايد صوفيانة مولانا» را نوشت كه در سال 1947 چاپ شد. «برگزيدة آثار ائمة شيعه»، به انتخاب علامه طباطبايي، در سال 1981 تهيه شد كه در انگلستان و آمريكا به چاپ رسيد. «لمعات» فخرالدين عراقي را در سال 1982 ترجمه كرد و «راه عارفانة عشق» را كه شرح عقايد خاص و سير و سلوك مولاناست در سال 1983 به چاپ رساند. پس از آن «صحيفة سجاديه» را همراه با مقدمه‌اي مفصل ترجمه كرد و «طريق عارفانة معرفت» را دربارة تعاليم و آراي ابن عربي در سال 1989 منتشر ساخت. اين اثر در واقع گزيده‌هايي از «فتوحات مكيه» به همراه برخي توضيحات و تفاسير است. در همين زمينه، كتاب «عوالم خيال» را نوشت كه به تكثرگرايي ديني از نگاه ابن عربي مي‌پردازد. كتاب «تجلي خدا» نيز تأليف مهم ديگر وي دربارة ابن عربي و در حقيقت ادامة «طريق عارفانة معرفت» است. «سيماي اسلام» تلاش مشترك ويليام چيتيك و ساچيكو موراتاست كه با رويكردي پديدارشناختي به اسلام نگاه مي‌كند. «معرفت در آموزه‌هاي افضل‌الدين كاشاني»، «قلب فلسفة اسلامي»، «شراره‌هاي چينيِ نور عرفاني»، «ايمان و عمل اسلام» و مقالات پرشمار در زمينة فرهنگ و عرفان اسلامي از ديگر آثار چيتيك به شمار مي‌روند كه همگي در نوع خود بي‌نظير و حائز اهميت‌اند. گفت‌وگوي زير درباره عرفان اسلامي و رابطة آن با تشيع، اسلام ارتدكس، اسلام غربي، و ساحت‌هاي سه‌گانة اسلام انجام گرفته و در يك نشرية سوئدي به چاپ رسيده است.
***
پروفسور چیتیک از شما سپاسگزارم که به پرسش های ما پاسخ می دهید. این گفتگو از چند جهت دارای اهمیت است، زیرا اسلام به عنوان یک دین بزرگ بین‌المللی با پیروان زیاد و پرشور در سراسر جهان حضور دارد و علاوه بر تنوعی که در دل سرزمین ها و جوامع اسلامی به طور طبیعی و تاریخی وجود داشته و دارد، با مهاجرت جوانان و افزایش شمار اسلام‌خواهان و مسلمانانی که در خانواده های مسلمان زاده شده‌اند، اروپا و آمریکا و غرب نیز باید خود را برای درک این دین از یک سو و مواجهه با آن از سوی دیگر آماده کند. از طرف دیگر شناخت دقیق و آکادمیک از اسلام نیز در اصطکاک با تبلیغات مثبت و دوستانه یا سلبی و خصمانه خدشه می‌پذیرد، پس تصدیق کنید که گفتگو با کسی که اطلاعات و تحلیل های بکر و عمیق دارد و از منابع و مدارس اصلی و سرچشمه های آموزش اسلامی بهره‌مند شده، مغتنم است.
من هم سپاسگزار و خرسند هستم، از آن جهت که می توانیم به شناخت دقیق و منصفانه ای از اسلام و عناصر معنوی آن  نزدیک شویم. منظورم عناصریست که لازمۀ زندگی یک انسان هدفدار و اهل معنی است؛ مانند حکمت ابدی و فضیلت های اخلاقی و شور عرفان و تصوف که اثر عمیقی بر افکار و اعمال انسان داشته و به گمان من این تأثیر تداوم خواهد داشت. به همین دلیل با شما موافق هستم که درک و فهم اسلام و جوامع و آداب و شرایع باید از مسیر صحیح و بر اساس منابع و آموزه‌های قابل‌اعتماد صورت پذیرد.
من و احتمالاً خوانندگان اين گفت‌وگو، علاقه‌مندیم كه دربارة نحوة علاقمند‌شدن شما به اسلام و تصوف که بخش پرجاذبه ای در سنت های این دین است بيشتر بدانيم. اصلاً علاقة شما به تصوف از كجا آغاز شد؟
پس از فارغ‌التحصيل‌شدن از دبيرستان در شهر محل تولدم يعني ميلفورد كانكتيكات، در كالج وُوستر اهايو ثبت‌نام كردم تا رياضي بخوانم. با پايان يافتن سال اول، فرصتي برايم پيش آمد كه با بستگانم در ژاپن زندگي كنم، پس در دانشگاه بين‌الملليِ مسيحيِ توكيو ثبت‌نام كردم. در برگشت به اوهايو، با ارج‌نهادن به فرهنگ سنتي ژاپن، رشتة خودم را تغيير دادم و به حيطة روان‌شناسي قدم گذاشتم اما به ويژه بعد از گذراندن يك سال در توكيو، اين رشته را خسته‏كننده و كسالت‌بار يافتم. پس از آن فرصتي در اختيارم قرار گرفت كه براي ادامة تحصيل و آموزش زبان عربي به دانشگاه آمريكايي بيروت بروم. در آن جا باز هم تغيير رشته دادم و به تاريخ روي‌آوردم. براي گذراندن پروژه و اراية يك تحقيق مستقل به دنبال موضوعي مي‌گشتم (اين كار براي همة دانشجويان سال سوم ضروري بود). آن زمان براي گذراندن درس تاريخ خاورميانه كتاب‌هايي خوانده‌ بودم و متوجه شده بودم كه تصوف براي اراية تحقيقم مي‌تواند موضوع جالبي باشد. فوراً كتاب‌ها و مقالاتي كه توسط مستشرقين نوشته شده بود را جمع‌آوري كردم و بعد از دو يا سه ماه تقريباً مطمئن بودم كه موضوع خوبي به چنگ آورده‌ام. در همين اثنا، سيد حسين نصر به عنوان استاد مدعو در دانشگاه مشغول بود و مجموعه درس‏گفتارهايي را در طول ترم پاييزه ارايه مي‌داد. اين درس‌گفتارها بعداً با نام «ايده‌آل‌ها و واقعيت‌هاي اسلام» منتشر شد.   شنيدم كه دكتر نصر دربارة تصوف سخن مي‌گويد، پس، از اولين جلسه در اين كلاس‌ها شركت كردم و جلسات برايم جذاب بود. وقتي درس‏گفتار چهار دربارة تصوف ارايه شد، تصور من اين بود كه دربارة آن چيزهاي زيادي مي‌دانم. اما با شنيدن سخنانِ استاد، احساس كردم سخناني در مورد موضوعي به كلي جديد و ناآشنا مي‌شنوم. به سرعت رفتم و كتاب معروف نصر به نام «سه حكيم مسلمان» را خريدم و فصل مربوط به ابن‌عربي را خواندم. علاقه‌ام صد چندان شد. در طي ترم دوم، به عنوان دانشجوي مستمع آزاد در كلاس‌هاي دورة ليسانس استاد كه دربارة تصوف بود شركت كردم و تا پايان سال تصميم گرفتم كه به ايران بروم و بيشتر بياموزم. آن‏گاه به آمريكا بازگشتم و يك سال ديگر را در وُوستر گذراندم. در آن هنگام پروژة تحقيقاتيِ مستقلم را دربارة مولانا جلال‌الدين رومي نوشتم و برای اين كار از نسخه نيكلسون استفاده كردم. پس از فارغ‌التحصيلي به ايران رفتم و در مقطع دكتري زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه تهران ثبت‌نام كردم. سرانجام، تحت نظر و راهنمايي‌هاي دكتر نصر، پايان‌نامة خود را دربارة عبدالرحمن جامي كه به قرن نهم تعلق داشت و پيرو خط سير و انديشة ابن عربي بود، ارايه دادم.

يك سؤال كه هميشه ذهن من را به خود مشغول كرده، رابطه بين تشيع و تصوف است. اگر با اغلب اهل تشيع صحبت كنيد، در مي‌يابيد كه آن‌ها به جاي واژة «تصوف» از «عرفان» سخن مي‌گويند. آيا واقعاً بين عرفان و تصوف تفاوتي هست؟ تشيع و تصوف چگونه در طول تاريخ با يكديگر پيوند خورده‌اند؟
شيعيان ايراني به دلايل مختلف كه به تاريخ‌ آن‌ها از زمان صفويان بدين سو باز مي‌گردد، واژۀ عرفان را ترجيح ‌داده‌اند. تا آن زمان واژة عرفان و ـ رايج‌تر از آن ـ  لغت «معرفت» كه از همان ريشه است و همان معني را مي‌دهد، يكي از چند عبارتي بود كه براي سخن گفتن از وجه اعتقادي تصوف مورد استفاده قرار مي‌گرفت. وجه عملي آن غالباً تصوف و ـ به شيوه‌اي رايج‌ترـ «فقر» يا «درويشي» ناميده مي‌شد. به دليل رويدادهاي پيچيدة مرتبط با تغيير تدريجي ايران و تبديل آن به كشوري كه اكثريت مردمانش را شيعيان تشكيل مي‌دادند، حاكمان صفوي كه خودشان را آغازگر فرقه‌اي صوفيانه مي‌دانستند، ديگر فرقه‌هاي صوفيانه در جامعه را به حاشيه راندند. به ويژه بدان دليل كه صوفيان دوست مي‌داشتند به جاي پيروي از علماي شيعه كه از لبنان و بحرين آمده بودند و قدرت ديني جامعه را در دست داشتند، از شيوخ خود پيروي ‌كنند. از سوي ديگر صفويان به دنبال هويت شيعي بودند، نه بدان خاطر كه خودشان شيعه بودند بلكه همچنين بدين علت كه دودمان آن‌ها را از دو سلسلة بزرگ سنّي آن روزگار ـ عثماني‌ها و مغول‌ها ـ متمايز مي‌ساخت.  كوتاه سخن آن كه در نتيجة تغيير و دگرگوني صفويان، واژة تصوف با اسلام عامیانه و نامرسوم مرتبط شد و عدة كمي در دولت صفوي انتساب واژة صوفي را بر خود روا دانستند. اما عرفان با آموزه‌هاي فرهيختة شيوخ بزرگ گذشته مرتبط بود و مطالعة عرفان براي يك عالمِ شيعه كاملاً منطقي قلمداد مي‌شد. اين اتفاق به تدريج روي داد. اما نتيجه آن بود كه عرفان سرانجام به يك واژة خوب و تصوف به يك لغت داراي بار منفي، يا به اصطلاح بد بدل شد. براي يك مسلمان شيعه خيلي خوب و پسنديده بود كه به مطالعة عرفان بپردازد اما بايد از تصوف اجتناب مي‌ورزيد چرا كه نابهنجار، منحرف و عوام‌زده بود. اين درك و دريافت از تفاوت بين عرفان و تصوف در ميان ايرانيان بسيار رايج است اگرچه صرفاً این دو واژه، جنبۀ اصطلاحی و فنی دارند و به ترمينولوژي بازمي‌گردد ، اما در اصل اين دو واژه مترادف هستند. كل اين بحث و گفت‌وگو به اين مسئله باز مي‌گردد كه چگونه واژه‌شناسي در طول تاريخ اسلام مورد استفاده قرار گرفت. همچنين بايد اين نكته را مدنظر داشته باشيم كه اين گفت‌وگو بخشي از يك گفتمان گسترده‌تر پيرامون رابطة تصوف و سنت اسلامي است. به رغم همه چيز، هرچيزي كه نام تصوف را برخود دارد، ضرورتاً نمايندة آموزه‌هاي موثق اسلام نيست. پيش‌تر، در زمان‌هاي كلاسيك، استاداني همچون ابن عربي و مولانا به تندي از مردم فاقد صلاحيتي انتقاد مي‌كردند كه ادعا مي‌كردند شيخ صوفي‌اند و ساده‌لوحان را از پي خويش روان مي‌كردند. انتقادهاي تندي كه بسياري از علما در مورد تصوف مطرح مي‌كردند، غالباً حاكي از‌ آنند كه عارف يا صوفي ناميدن يك شخص از سوي خودش، چيزي را ثابت نمي‌كند. كارل ارنست در كتاب «راهنماي تصوف» نشان مي‌دهد كه خودِ واژه در هند و از سوي بريتانيا تاريخچة مفصلي از آنِ خود يافته است. پيش از آن زمان، تصوف تنها يك واژه در ميان لغات متعددي بود كه براي اشاره به ابعاد روحاني‌تر و دروني‌ترِ آموزه‌هاي اسلامي به كار مي‌رفت. مسئلة ارتباط متقابل تشيع و تصوف در طول تاريخ‌، موضوعي به غايت پيچيده است و من سعي نمي‌كنم به كنه آن پيش بروم (دكتر نصر در فصل آخر «ايده‌آل‌ها و واقعيت‌هاي اسلام» به‏خوبي به اين مسئله پرداخته است). اما اجازه دهيد بگويم كه تا حدي شبيه مقايسة سيب‌ها و پرتغال‌هاست. تشيع و تسنن به يك سطح موازي از گفت‌وگو ارتباط‌دارند، اما تصوف ساحت و ماهیتی متفاوت دارد و به سطحي ديگر مربوط مي‌شود. تمايز بين تشيع و تسنن به مناقشه‌هايي بازمي‌گردد كه در جامعة نوپاي اسلامي ميان مقامات سياسي و ديني درگرفت. اقليتي معتقد بودند كه علي (ع) جانشين بر حق پيامبر است كه از سوي او منصوب شده و اكثريت جامعه مي‌گفتند كه همه بايد با رهبر جديد كه به شيوة قبيله‌اي آن زمان انتخاب شده بود، بيعت كنند. در طول تاريخ دو جريان مهم ديگر وارد اين تمايز شدند. يكي در حوزة شريعت و ديگري پيرامون عقيده. اغلب شيعيان از مذهب امام ششم، جعفر صادق (ع)، پيروي مي‌كنند حال آن كه غالب سنيان يكی از چهار مذهب را مورد پيروي قرار مي‌دهند. تمايز در آموزه‌ها چندان زياد نيست. در اغلب موارد، تفاوت بين مذهب جعفري و ـ بگذاريد بگويم ـ مذهب مالكي به اندازة تفاوت بين مذهب مالكي و حنبلي هم نيست. اما در مورد اصول اعتقادي، سني‌ها معمولاً‌ اعتقاد دارند كه ايمان سه اصل دارد: توحيد، نبوت و معاد. و شيعيان دو اصل ديگر را به اين فهرست اضافه كرده‌اند: عدل كه متمم توحيد است و امامت كه بياني كلامي است براي اقتداء به امام پس از عصر پيامبر.  در مورد تصوف ـ آن‌گونه كه من مي‌فهمم ـ اين واژه به هيچ يك از اين حوزه‌ها يعني شريعت يا اصول عقايد مربوط نمي‌شود. تصوف ابزارهايي فراهم مي‌كند كه با استفاده از آن‌ها چگونگي عمل به شريعت (به طور جدي)، و چگونگي فهم اصول عقايد (به طور صحيح) حاصل مي‌آيد. همچنين به ياد داشتن هدف نهايي هر دو طريقه ـ ايمان و عمل ـ كه عبارت است از حضور خدا در هر جا و هر چيزي كه فرد انجام مي‌دهد. در اين تعريف، تصوف مفهومي مركزي است كه هم به سنيان مربوط مي‌شود هم به شيعيان و اين مسئله توضيح اين نكته را آسان مي‌سازد كه چرا فرقه‌هاي صوفيانه در همه جا حضور و وجود دارند؛ در جوامع شيعي و سنّي.

آيا شما هم تشيع و هم تسنن را ترجمان‌هاي گوناگون ارتدكس اسلامي مي‌دانيد؟
بله.
جايگاه تصوف در ارتدكس اسلامي كجاست؟
ابتدا باید روشن کنید که منظور شما از تصوف چيست؟ از ارتدكس چه مفهومي در ذهن داريد؟ هر دوي اين واژه‌ها آزادانه بسط مي‌يابند، نوعاً‌ با اين فرض كه معناي روشني دارند. اما اين طور نيست. به ويژه واژة ارتدكس بسيار مشكل‌زاست و از فقدان يك اقتدار مركزي در سنت اسلامي سخن مي‌گويد و تصوف ـ آن گونه كه پيش‌تر گفتم ـ براي مردم مختلف، معاني مختلفي دارد.
تنها شيوه‌اي كه مي‌توانيم به اين گونه سؤالات پاسخ دهيم، آن است كه به تعريف آن‌ها بپردازيم. بگذاريد من هم سعي خود را بكنم. خوب، به بيان بسيار مختصر، «ارتدكس» راست‌گفتاري است؛ يعني آموزه‌ها و اعتقاداتي كه حقيقي است، راست است، صحيح است و مناسب (كه آموزه‌هاي حق‏اند و اين واژة عربي تمام اين معنا را در خود دارد). حقيقت و راستي بر اساس سازگاري اين آموزه‌ها با منابع سنت،  منابع تاريخي (قرآن و حديث) و خودِ حق، به مثابة يك امر فراتاريخي يا ناتاريخي (يعني واقعيت الاهي) مورد قضاوت قرار مي‌گيرد. توافق تاريخي از دومين شهادتين يعني «اشهد انَّ محمد رسول‌الله» تبعيت مي‌كند و توافق ناتاريخي از نخستين شهادتين يعني «اشهد ان لا اله الّا الله»، يعني آموزة توحيد. با اين تعريف مختصر، سؤالات ديگري ظهور و بروز پيدا مي‌كنند كه هر يك باب بحث جديدي را بازمي‌كنند. به عنوان مثال چه كسي حق و راستي را قضاوت خواهد كرد؟ معني توافق چيست؟ چگونه دو منبع تاريخي يعني قرآن و حديث را در مقابل يكديگر ارزيابي مي‌كنيم؟ اين‌ها و سؤالات ديگري از اين دست، در تعريف من جاي مي‌گيرند و در گذشته بحث و جدل‌هاي بي‌پاياني را در ميان مسلمانان پديد آوردند و امروزه نيز به اين كار ادامه مي‌دهند. به لحاظ شخصي، فكر مي‌كنم كه هر مسلمان (و هر فرد ديني‌اي كه با اين مباحث در ساير اديان مواجه‌است) به سراغ اين سؤال‌ها مي‌رود تا به خويشتن بپردازد. نمي‌توانيم بر اساس تقليد، ايمان داشته باشيم. تقليد يعني پيروي كوركورانه از كلام ديگري (حتي اگر آن گفتار ارتدكس باشد). بايد آنچه را كه باور داريم، بفهميم. اگرچه تقليد در موضوعات عملي واجب است؛ كارهايي مثل چگونه نماز بخوانيم، چگونه روزه بگيريم و غيره... اما در اصول و مسائل عقيدتی حرام قلمداد مي‌شود. شما نمي‌توانيد بگوييد: «به خدا اعتقاد دارم چون شيخم چنين گفته است» اما منطقي است كه بگوييد: «بدين صورت نماز مي‌خوانم چون شيخم اين گونه آموزش داده است». اين، به رغم همه چيز شيوه‌اي است كه همة مسلمانان بدان گونه نماز مي‌خوانند و حاكي از آن كه نماز يك آموزة تاريخي است كه به ما منتقل شده است. مهم نيست كه شيخ شما كيست؟ مي‌تواند يك آموزگار باشد، يك والد يا يك خواهر/ برادر.
به بيان مختصر، در پاسخ به اين سؤال كه ارتدكس چيست؟ يك پاسخ ساده وجود ندارد. يا شايد تنها يك پاسخ ساده کلی داشته باشد: ارتدكس آموزة راست است، آموزة حقيقي. براساس آيات قرآني. ارتدكس ايمان به خدا، فرشتگان، كتب مقدس، انبياء و آخرت است. اما هر فرد مسلمان وظيفه دارد كه فهم خويش از كيستي خدا و چيستي فرشتگان و نيز فهم خويش از آموزه‌هاي انبياء و كتب مقدس و اهميت آخرت را پيش نهد. اينها مسائلي هستند كه در علم كلام، فلسفه و وجه تئوريك تصوف مورد بحث قرار مي‌گيرند. علاوه بر آن،‌ دريافت دو نفر از يك موضوع دقيقاً مثل هم نيست. باور من به خدا هرگز با اعتقاد شما به خدا يكي نيست. خدا يكي است اما مخلوقات بي‌شمارند و اعتقادات بي‌شماري هم دربارة خداي واحد وجود دارد. حتي در مورد يك شخص واحد هرگز يك «دريافت» و يك «عقيده» وجود ندارد. هر كسي كه با خودش صادق است مي‌داند كه فهم و دريافت او از امور ـ به ويژه دريافت او از اعتقادات خويش ـ با اميد به بهتر شدن، در طول زمان تغيير مي‌كند و اين بيشتر با توحيد تطابق دارد.
اما در مورد تصوف، همان‌طور كه گفتم، تصوف به شيوه‌هاي گوناگون و غالباً متناقض به فهم درمي‌آيد. من آن را تمايل مسلمين به جست‌وجوي يك رابطة شخصي با خدا مي‌دانم و آن را براي سنت اسلامي هنجاربنياد قلمداد مي‌كنم. به عبارت ديگر، هر مسلماني بايد در زندگي ديني خود يك وجه صوفيانه داشته باشد. من تعلق خاصي به واژة تصوف ندارم و صرفاً بدان دليل از آن استفاده مي‌كنم كه بهترين جايگزين است. كلماتي همچون «عرفان» يا «باطني‌گري» بار معنايي و دلالتِ ضمني‌شان زيادي منفي است.  من و ساچيكو موراتا در «سيماي اسلام» ‌كوشيده‌ايم معنيِ ضمنيِ حديث معروف جبرئيل را كه از دينُكم (دين شما) سخن مي‌گويد، بازگشاييم. در آن جا مي‌گويد كه دين شما داراي سه بعد است: اسلام يا عمل؛ ايمان يا اعتقاد و فهم؛ و احسان يا انجام فعل زيبا. يعني زندگي كردن در هماهنگي دروني و بيروني با خدا كه براساس گفتة پيامبر اسلام (ص) زيباست و زيبايي را دوست دارد. اين سه واژه، عنوان‌هاي قرآني براي اين سه بُعد اساسيِ وجود انسان هستند كه مي‌توان آن‌ها را جسم، ذهن و قلب ناميد. در هر صورت، همان‌گونه كه ما به تفصيل در آن كتاب‌ توضيح داده‌ايم، در اسلامِ كلاسيكِ ارتدكس، همة اين ابعاد براي كل زندگي ديني مسلمانان اساسي قلمداد مي‌شد و غفلت از هر يك از آن‌ها انسان را از سنت‌ نبوي ـ كه اسوة حسنه‏اي بود كه خداوند براي راهنمايي انسان عرضه كرده بود ـ دور مي‌افكند. فقها در اسلام مهارت دارند. متكلمين در ايمان ماهرند و راهنمايان بزرگ معنوي در احسان متخصص‌اند. اين گروه سوم غالباً صوفي ناميده مي‌شوند.

من يك مسلمان سوئدي هستم و علاقه‌ام به اسلام از نوكيشانِ سوئدي ناشي شده كه با مكتب سنتي مرتبط بوده‌اند. كساني مثل ايوان آگوئلي، كورت آلمكويست (عبدالمقسط) و تگ ليندبوم (زيد)، كه اين آخري را شخصاً مي‌شناسم. فكر مي‌كنيد مكتب سنتي چه در گذشته و چه آينده، در شكل‌گيري اسلام غربي چه نقشي داشته است؟
من «اسلام غربي» را با اسلام مهاجران هم‏معني نمي‌دانم، بلكه اسلامِ غربياني مي‌دانم كه به عنوان مسيحي، يهودي، ملحد يا لاادري بزرگ شده‌اند. اسلام غربي مي‌تواند اسلامِ فرزندان و نوه‌هاي مهاجرين را هم در بربگيرد؛ كساني كه مي‌كوشند هويت خويش را بازيابند. براي اين غربي‌ها، مكتب سنتي نقش مهمي بازي كرده و هنوز هم به ايفاي اين نقش ادامه مي‌دهد زيرا آموزه‌ها و تعاليم اسلامي را به اصطلاحاتي ترجمه كرده كه براي مردمي با آموزش سكولار و مدرن قابل فهم باشد. اسلام مهاجران معمولاً براي مردمي كه داراي فرهنگ مشترك نيستند آن قدر خاص است كه نمي‌توانند جذبش كنند. مي‌بينيد كه وقتي ترك‌ها، عرب‌ها، مالزيايي‌ها و غيره مهاجرت مي‌كنند، هر گروه مسجد خاص خودش را مي‌سازد كه تا آنجا كه ممكن است با آنِ ديگران تفاوت دارد. مهاجران بسيار كمي به تركيب آموزش‌هاي سنتي و مدرن مبادرت مي‌ورزند. تركيبي كه براي سخن گفتن از دين ـ به طور خاص ـ در غرب مورد نياز است. آن‌ها ممكن است دكترها و مهندس‌هاي خوبي باشند اما دين را در معناي كامل آن يعني اسلام، ايمان و احسان نمي‌شناسند. و اگر هم آن را بشناسند، به همان زباني سخن نمي‌گويند كه خاص دكترها و مهندس‌هاست. توجه به اين نكته ضروري است كه اسلامِ سياسي شده ـ معروف به بنيادگرايي ـ تا حد زيادي به دست دكترها و مهندس‌هايي هدايت مي‌شود كه از هيچ چيز غافل نيستند و شاید فقط اندكي از نخستين بُعد اسلام (قانون، عمل) بدانند و كساني كه دين را چيزي شبيه به توريِ كباب‌پز مي‌دانند كه مي‌توان روي جامعه قرار داد تا يك مشكل مهندسي حل شود.
كوتاه سخن آن كه بدون ياري مكتب سنتي، فهم اسلام به طور كلي براي يك غربي بسيار دشوار خواهد بود و اندك غربياني كه اسلامِ معتبر را در تمام سه بُعد آن درك كرده‌اند (مثلاً با سپري كردن چند سالي در يك كشور مسلمان)، در خارج هستند و صرفاً اسلام سنتي را كشف كرده‌اند. اسلامي كه مكتب سنتي به عنوان اسلام كامل و موثق به توصيف آن پرداخته است.

يكي از مفاهيم مهم در مكتب سنت‌گرايي «وحدت متعالي اديان» است. چگونه مي‌توان اين مفهوم را در چارچوب اسلامي و با استفاده از مفاهيم اسلامي توضيح داد؟
آنچه كه من از اين مفهوم درك مي‌كنم اين است كه هيچ وحدتي وجود ندارد، مگر وحدت خدا. همان طور كه هيچ حياتي وجود ندارد الّا حيات خدا. هيچ دانشي وجود ندارد مگر علم خدا و هيچ حقيقتي نيست مگر حقيقت خدا. اينها صفات الاهي هستند و در خدا با خود خدا يكي مي‌شوند. در خدا همة حقايق يك حقيقت‌اند. همة واقعيات، يك واقعيت‌اند. اين توحيد است و هر كسي با اندكي آموزش كلام اسلامي مي‌داند كه تنها خدا واقعيت حقيقي است، حقيقتِ واقعيت است و مطلقاً يكي است. اين بدان معناست كه هر چيزي غير از خدا از جمله خودِ دين ـ متعدد است. بر طبق آيات قرآني خدا براي هر قومي پيامبري فرستاد. او نام برخي از اين پيامبران را به ما مي‌گويد و از برخي ديگر نام نمي‌برد. (قرآن 164: 4). حديث از صد و بيست و چهار هزار پيامبر سخن مي‌گويد و ادبيات كلاسيك اسلامي غالباً همين تعداد را مورد تأكيد قرار مي‌دهد. خدا به همة پيامبران يك پيام داده است: «خدايي جز من نيست، پس مرا بپرستيد» (25: 21). التوحيد واحد، آنچنان‏كه اين ضرب‌المثل مي‌گويد «توحيد يگانه و يگانگي است» و همه جا يكسان است.  در اين جا توحيد در معناي عبارتي كه ترجمان توحيد است يعني «لا اله الاّ الله» به كار نرفته، بلكه به معناي واقعيت توحيدي است، وحدانيت خدا كه براي همة پيامبران امري شناخته شده بود. با اين همه خداوند هيچ پيامبري نفرستاد مگر با پيامي به زبان قومش (4: 14) و نه عربي.
پس تصوير بنياديني كه قرآن به دست مي‌دهد آن است كه خدا يكي است، و این منبع و منشأ همه ادياني است كه توسط پيامبران بنياد نهاد شده است و اين اديان به واسطة دو عنصر اساسي با يكديگر وحدت مي‌يابند: توحيد و پرستش يعني ارتدكس و ارتوپراكس. توحيد يك آموزه است و بيان‏كنندة وحدتِ واقعيت. همة اديان الوهي اين موضوع را قبول دارند؛ همة سنت‌هايي كه توسط 124000 پيامبر بنياد نهاده شده‌اند. حتي اگر براي مسلمانان، پذيرش اين امر از سوي برخي اديان (مثلاً بوديسم) دشوار به نظر برسد. اما در مورد پرستش بايد بگويم كه عبادت و پرستش شكل‌هاي بسيار بسيار متنوعي دارد. قرآن غالباً به تفاوت‌هاي موجود در آيين‌هايي اشاره مي‌كند كه براي پيامبران گوناگون مقرر شده است. چيزي مثل سنگينيِ مسئوليتي كه بر دوش پيروان موسي نهاده شده بود.
تا آنجا كه من مي‌توانم ببينم، قرآن در ميان تمام متون مقدس جهان، روشن‌ترين بيان را در مورد وحدت متعالي اديان ارايه كرده است. براي غالب مسلمانانِ مدرن، پذيرش اين وحدت دشوار است زيرا واعظان بدانان گفته‌اند كه اسلام اديان پيشين را «نسخ» كرده است و اغلب متكلمان سنتي هم همين موضع را اتخاذ كرده‌اند. اما قرآن مطمئناً نگفته‌ است كه اديان پيشين را نسخ كرده است. اين يك نظرگاه كلامي است كه به هيچ روي، از سوي تمام مسلمانان پذيرفته نشده است. من نمي‌خواهم ادعا كنم كه قرآن در مورد وحدت ديني كاملاً صراحت دارد يا هيچ برهان و دليلي بر ضد آن ارايه نكرده است. البته كه اين طور است. به عنوان مثال همواره مسئلة تحريف آموزه‌هاي ديني وجود داشته است اما مسلمانان هم از آن معاف نبوده‌اند.
همچنين مسئلة ديگري وجود دارد كه بايد دربارة آن نيز تأمل كرد: هنگامي كه خداوند پيامي را ارسال مي‌كند، خواهان پذيرش آن از سوي دريافت‌كنندگان است و او آنها را بهتر از خودش مي‌شناسد. مثلاً او مي‌داند كه اغلب آنها با اطلاع از اين كه خدا ادياني ديگر را فرستاده كه آنها نيز مردم را به سوي رستگاري هدايت مي‌كنند، در توحيد خويش و پرستش خويش ثابت قدم نخواهند بود. خاصيت و كارايي پيام به آن است كه جدي گرفته شود. نمي‌توان با طرح اين پيشنهاد كه مي‌توانيد از هر پيامي كه دوست مي‌داريد پيروي كنيد، معنا و مفهوم پيام را رقيق و ضعيف كرد. با وجود اين، همواره كساني هستند كه مي‌دانند خدا همانند انسان‌ها نيست. او تنگ‌نظر و متعصب نيست، بلكه بي‌نهايت مهربان است و همة گناهان را مي‌بخشد (53 : 39). مردماني كه چنين مي‌انديشند در فهم اين وحدتِ ديني مشكل ندارند. وقتي قرآن مي‌گويد كه آمده تا پيام‌هاي پيشين را تأييد كند، بدان معناست كه حقيقت آنها و كارايي متداوم آنها و نيز مشروعيت آنها را تأييد مي‌كند. اگر قرآن پيام آنها را نسخ كرده بود، خداوند به زباني روشن و غيرقابل انكار اين موضوع را مطرح مي‌كرد.