مجتهد خراسان و صوفیان سراچه

PDF چاپ نامه الکترونیک

مجتهد خراسان و صوفیان سراچه

نگاهی به حیات و مشرب عرفانی حاجی میرزا حبیب خراسانی
سید مسعود رضوی


اهل فضل و فرهنگ، ميرزا حبيب مجتهد خراساني، عالم و عارف و اديب بزرگ خراسان را كه در روزگار خود، رودخانة زلال و مصفاي حكمت و شعر و شهود بود، تا حدی می‌شناسند؛ اما این شناخت محدود است. متأسفانه دربارة اين مرد وارسته و به حق پيوسته، هنوز پژوهش انحصاري و دقيقي صورت نگرفته و به دليل غفلت ايام، آثار و كتب وي نيز پراكنده و بسياري از آنها نابود و مفقود شده است. با اين حال، مقام بلند ميرزا حبيب خراساني، در ما اشتياقي برمي‌انگيزد كه در احوال و اشعار او جستجويي داشته و از زندگي پرفراز و نشيب او طرحي ارائه نماييم.
***
خاندان و نياكان ميرزا حبيب
در دائرةالمعارف تشيع، ذيل مدخل «حبيب خراساني» نوشته شده است: «ميرزا حبيب‌الله مجتهد خراساني، فقيه، عارف و شاعر نامي خراسان، فرزند ميرزا محمدهاشم و نبيرة سيدمحمدمهدي، معروف به شهيد، و از احفاد سيد نورالدين شاه نعمت‌الله ولي است كه نسب ايشان به سيداسماعيل، پيشواي شيعيان اسماعيلي و فرزند امام جعفر صادق(ع) مي‌رسد.»1
به اين ترتيب، وي از دودماني بود كه از جهت علم و فضيلت و عرفان به مدارج بالايي رسيده و از حيث تأثير اجتماعي و مقبوليت و احترام نزد مردمان نيز، از جملة محترمان و معتبران بودند. خاصه نياي شهير و شهيد ميرزا حبيب، يعني آقا سيدمحمدمهدي (معروف به شهید) كه از مشاهير روحانيت شيعه در روزگار زنديه و اوايل سلطنت قاجاريه بود و خاندان و اولاد و احفاد وی نیز بدین انتساب، به شهیدی اشتهار یافتند.
حاج شيخ عباس قمي، در فوائدالرضويه دربارة شهيد چنين نوشته است: «سيدِ عالمِ فاضلِ عاملِ كامل... تكميل علومِ عقليه در حضرت حكيم ربّاني آقامحمد بيدآبادي فرموده و علوم رياضيه را در نزد مرحوم شيخ حسين... به انجام رسانيده. بالجمله در غالب فنون ماهر... هميشه مشغول افاضة انواع علوم و رسوم و آداب و تشويق و تربيت محصلين و طّلاب بوده. كراماتي چند به آن سيّد نسبت مي‌دهند. از جمله گويند: چون در ليالي اسحار به زيارت آستان آسمان آثار مشرّف مي‌شد، درب روضة مطهّره از براي او مفتوح مي‌گرديد و نيز مي‌گويند كه در جوف شب، خود براي ارامل و ايتام، حملِ مايحتاج و طعام و نفقه و انعام مي‌نمود.»2
به اين ترتيب، از بركت حضور ميرزا مهدي شهید، كه خود از اصفهان به ارض اقدس رضوي آمده و به پاس تقوي و علم و مردمداري به مقام معنوي و احترام فراوان در ميان خراسانيان دست يافته بود، فرزندان و اسلاف وي از اعتباري ويژه نزد همگان برخوردار شدند. «سيد محمدمهدي شهيد، سرسلسلة خانداني است، كه بعداً به علماي شهيدي خراسان معروف شدند، و از زمان مهاجرت وي به خراسان تا درگذشت حاجي ميرزا حبيب‌الله، نزديك به يكصدوپنجاه سال رياست روحاني و حكومت شرعي اين سامان با علماي خاندان ايشان بوده است.»3
بنابراين، ميرزا حبيب، فرزند ميرزا هاشم، فرزند حاج ميرزا هدايت‌الله پسر بزرگ ميرزامهدي شهيد است و پدرانش هم از علماي دين و معتبران خراسان در عهد خود بودند.

تولدوكودكي ميرزاحبيب
«تولد ميرزا حبيب، در شب روزي روي داده كه فرداي آن، شهر مشهد در فتنه سالاري، به دست سلطان مراد ميرزاي حسام‌السلطنه فتح شده است. در اين موقع، حاجي ميرزا محمد هاشم پدر او، با جمعي از اعيان و اشراف شهر در حبس سالار بوده‌اند و پس از فتح شهر رهايي يافته، همه با هم به خانة حاجي ميرزا محمدهاشم آمده، مژدة ولادت كودك را شنيده‌اند، و چون توأم با رهايي ايشان از زندان و ختم غائله خراسان بوده است، قدومش را به فال نيك گرفته خوش‌يمن و مبارك دانسته‌اند. اين تاريخ مقارن است با روز يكشنبه نهم جمادي‌الاولي سه روز از عيد نوروز گذشته سال 1266 هجري قمري.»4
اين ماجراي فتنة سالاري هم يكي از وقايع غمبار دورة محمدشاه قاجار و حاجي‌ميرزا آقاسي بود. پسران اللهيارخان آصف‌الدوله به همراه جعفرقلي‌خان كرد شادلو طغيان كردند و شاهزاده حمزه ميرزا از سوي حكومت مأمور سركوب اشرار و انتظام خراسان شد. اما پس از ورود، دست تعدي قشون به جان و مال و ناموس مردم دراز و فجايع بسياري در خراسان برپا شد. كاسة صبر مردم لبريز گرديد و سرانجام انقلابي شعله كشيد و بسياري از شحنه‌ها و سربازان متعدي به دست مردم كشته شدند. ميرزا محمد هاشم مجتهد شخصاً در كنار مردم به مدافعه پرداخته و شاهزاده حمزه ميرزا در ارك دولتي پنهان و محصور شده بود.
ميرزا محمدهاشم در اين غائله زخمي شد و اين ماجرا بيش از سه سال به طول انجاميد تا آنكه حمزه ميرزا معزول و سلطان مراد ميرزاي حسام‌السلطنه مأمور خراسان شد. وي پس از فتح سبزوار، نيشابور و قوچان، به مشهد آمد. در مشهد، بسياري از علما و اعيان و بزرگان شهر دستگير و محبوس شده بودند. حسام‌السلطنه مشهد را محاصره و فتح كرد و از اعيان و علما و مردم دلجويي نمود. اين مسئله اثر بسيار مهمي در آرامش خراسان طي سال‌هاي بعد تا آغاز مشروطيت داشت.5
مادر ميرزاحبيب، بانويي پرهيزگار به نام حاجيه‌آغا بود كه در خانواده به حاجيه آغاي بزرگ اشتهار داشت. متأسفانه سه سال پس از تولد حبيب، در سال 1269 هجري قمري، پدر وی یعنی ميرزاهاشم مجتهد خراساني وفات مي‌يابد و مادرش «پس از چندي همسري برادرشوهر خود، حاج ميرزا حسن مشير را اختيار كرد و بين او و ميرزا حبيب هرگز رابطة عاطفي برقرار نشد. با اين حال ميرزا از توجه به علم و دانش بازنماند و در اوايل جواني از فضلا و ادباي شهر شد.»6
«از هوش سرشار و قوت حافظة وي نقل كرده‌اند، كه در پانزده ـ شانزده سالگي چندين هزار شعر عربي و فارسي مي‌سروده، لغات قاموس فيروزآبادي را از روي شماره و صفحة كتاب به ياد داشته، مغني‌اللبيب و شرح مطول تفتازاني را، از حفظ تدريس مي‌كرده است، خلاصه از تحصيل علوم مقدماتي فارغ بوده است.»7
از نخستين استادان و آموزگاران ميرزا حبيب اطلاع زيادي در دست نيست. مي‌دانيم كه مادر در مراقبت و آموزش اوليه‌اش مي‌كوشيده و در مكتب و مدرسه‌اي به تحصيل علوم ديني پرداخته و از كتابخانه پدر و ناپدري بهره مي‌برده است. اما قطعاً بخت بلند وي، حضور در کنار عالم بزرگوار و دانشمند خراسان، حاجي ميرزا نصرالله، شوهر خواهرش، بود. مردي كه با حوصله و درايت، پي به ذكاوت حبيب و عطش وي براي آموزش برد و برادرزادة همسرش را چنان آموزش داد كه در نوجواني از مدرسان حوزه علميه در مشهد شد.

هجرت به عتبات و تكميل تحصيلات
به سنت همة طالبان علوم دينيه در آن ايام، حبيب جوان نيز براي تكميل علم و طي مدارج عاليه در دروس دورة خارج و اخذ درجة اجتهاد، راه عراق و عتبات در پيش گرفت. اما شاگردي و آموزش او بسي فراتر از ديگر طلاب بود. ذهن وقّاد و طبع جستجوگرش، او را به هر سوي كشاند. از اين كلاس به آن حجره و مدرس، از اين استاد به آن معلم، از اين رساله به آن كتاب، و از اين علم به آن معرفت...
وي «در نجف اشرف اقامت گزيد. ولي اغلب اوقات به كاظمين عليهماالسلام به زيارت مشرف شده، به بغداد آمدوشد مي‌كرد. تا رفته رفته، با فضلا و ادباي اين شهر مأنوس گرديد؛ و با ارباب شرايع و اديان كه در بغداد نسبتاً آزادانه مي‌زيستند، آشنايي به هم رساند؛ و از مجلس علمي و محافل ادبي و حوزه‌هاي تدريس، كه در علوم متداول زمان، در اين شهر وجود داشت، استفاده مي‌كرد و با عرفا و صوفيه از هرسلسله و طريقه دمساز گرديده، به اصطلاح از هر گوشه، توشه‌اي برمي‌گرفت.»8
ميرزا حبيب در بغداد، با فضاي بازتر و منابع بيشتري در علوم و درك مسائل جهان آشنا مي‌شد. در اين دوران، بيداري مسلمانان سرعت بيشتري يافته، مرداني مثل سيدجمال‌الدين و ديگران مي‌كوشيدند علل ضعف جوامع اسلامي را در قياس با غربيان دريابند. همين امر، شوقي براي آموختن علوم مختلف ايجاد مي‌كرد.
ميرزا حبيب از اين فضاي مساعد بهره برد، زبان فرانسه را فراگرفت و به ميرزا مهدي گيلاني معروف به خديو براي آموزش عرفان عملي نزديك شد. او علومي همچون نجوم و طب و فلسفه و رياضيات و ادب مي‌خواند و ضمناً شعر هم مي‌سرود. قصايد و غزلياتي به عربي و فارسي كه ستايش همگان را برمي‌انگيخت. هرچند، از غفلت روزگار و تغافل بازماندگان، بخش اعظم اين آثار از ميان رفت و به دست ما نرسيد. خلاصه آنكه حتي آثاري همچون جوگ بشست9 نيز كه از معارف كهن هندوان است نزد استاد خوانده مي‌شد. به‌هرحال، از معلوماتي كه ميرزاحبيب در اين سفر آموخت، زبان فرانسوي است و نوة وي نوشته است:
«هم‌اكنون يك دفتر نيم‌ورقي بزرگ به خط فرانسوي وي در دست است، كه پهلوي لغات فرانسوي ترجمة فارسي آنها نوشته شده، خط فرانسوي روان تحرير يافته، معلوم است كه نويسنده آن با اين خط زياد كار كرده است.  و بعضي از دوستانش كه اطلاع داشته‌اند نقل كرده‌اند كه وي از كتاب «تلماك» فنلون،10 فاضلانه ترجمه‌اي فرموده بود، كه اين ترجمه در سفر خراسان حاجي سياح محلاتي به نظر او رسيده، متأسفانه اين ترجمه، در جزو اوراق باطله كتابخانه وي... از بين رفته است. و نيز نقل كرده‌اند كه پس از فوتش، هنگامي كه كتاب‌هاي او به فروش رسيده، از جمله... دويست سيصد مجلد كتاب‌هاي فرانسوي وي بوده است، كه از جمع‌آوري اين كتاب‌ها، معلوم مي‌شود، از اين زبان به خوبي استفاده مي‌فرموده است.»11
اين مسافرت تحصيلي به عتبات، البته تنها مسافرت ميرزاحبيب به عتبات نبود. وي چند سالي به مشهد بازگشت، محفلي از دوستان همفكر و همدل تشكيل داد، ازدواج كرد و همراه همسرش راهي حج و از همان جا رهسپار عتبات شد. به اين دوران كه از حدود سال 1290 تا 1294 يا 1295 هجري قمري است نگاهي مي‌اندازيم.

انجمن اصحاب سراچه
هنگامي كه ميرزا حبيب در عتبات بود، از دانش ميرزامهدي گيلاني، معروف به خديو بهره مي‌گرفت. مهدي بامداد در بارة وي نوشته است: «مردي بوده اهل فضل و ادب و به سرودن اشعار فارسي و عربي توانا بود و در علوم متداولة زمان در هر باب رنجي برده، هيأت، نجوم، طب، تشريح، الهيات، طبيعيات و رياضيات را فراگرفته، در هر باب اطلاعاتي داشت و مدتي نيز در نجف به تحصيل فقه و اصول مشغول بود؛ سرانجام به غلامعلي خان هندي كه در بغداد حلقة ارشاد داشت عقيده‌مند شده و مريد وي گرديد. پس از چندي، مرشد مزبور درگذشت و از وي يك پسر باقي ماند. در اين هنگام زن و پسر مرشد بي‌سرپرست ماندند. خديو زن را به همسري خويش اختيار نمود و كفالت پسر را هم عهده‌دار شد و بعد به اتفاق حاجي ميرزا زين‌العابدين كه بعدها در مشهد ملقب به رئيس‌الطلاب گرديد به مشهد آمد و اندكي بعد حاج ميرزا حبيب مجتهد به اتفاق حاج غلامحسين شيخ‌الاسلام وارد مشهد شد.
...پس از ورود خديو به مشهد، بنابر سفارش حاج ميرزا حبيب و قرار و مدار قبلي، او را در خانه كوچكي [سراچه‌اي] منزل دادند و چندي ديد و بازديد در اين سراچه آغاز گرديد. چون ميرزا حبيب مجتهد معروف و بسيار متنفذ خراسان به وي ارادت مي‌ورزيد... ديگران هم به وي تأسي كرده با وي مراوده پيدا كردند و كارش بالا گرفت.»12
«در مشهد آقاي سيد زين‌العابدين، شايد طبق قراري كه داده شده بود، سراچه بيروني منزل مرحوم حاج ميرزا هدايت‌الله، پدر بزرگ آقا (ميرزا حبيب) را براي سكناي خديو مهيا كرد، و در حياط طبقه پايين كه دري هم به خارج داشت جا دادش. وسايل زندگاني و معاش وي را هم تا اندازه‌اي فراهم آورد. آقا و شيخ‌الاسلام هم كه اندكي بعدتر وارد شدند، اتاق‌هاي طبقه بالاي سراچه را مفروش فرموده، كتاب‌هايي كه همراه آورده بودند و آنچه در مشهد داشتند، همه را در حجره‌اي كه مناسب كتابخانه بود مرتب كردند. تالاري براي نشيمن و خلوتگاهي براي عبادت آماده ساختند. و در اين سراچه آقايان همچنان كه در نجف اشرف و بغداد به سر مي‌بردند، اوقات خود را با نظمي مقرر به مطالعات و عبادت برگزار مي‌كردند.»13
اين شيوه، البته مألوف و معمول نبود، طلاب و علما، و حتي زواري كه از عتبات برمي‌گشتند، معمولاً به ديد و بازديد معاریف شهر پرداخته و شكرانه و وليمه مي‌دادند كه هنوز مرسوم است. اما آنان هدف ديگري داشتند. در واقع،  خواسته يا ناخواسته؛ «انجمني را سامان دادند كه اعضاي آن به اصحاب سراچه اشتهار يافتند. حاج ملا عباسعلي فاضل نيز كه بعدها از مجتهدان نامي خراسان شد و از شاگردان برجسته حاجي ملاهادي سبزواري بود و نيز ميرزا محمود قدسي، يكي از مشاهير تون (فردوس) و عده‌اي ديگر از روشنفكران روحاني، به اصحاب سراچه پيوستند.
سراچه در پهلوي مسجدجامع گوهرشاد قرار داشت. ياران سراچه بيشتر روزها را روزه مي‌گرفتند و در افطار از غذاهاي چرب و سنگين، و گاه از همه غذاهاي حيواني پرهيز مي‌كردند. عصر روزهايي كه هوا مطبوع بود، به خارج شهر مي‌رفتند و در ايوان كوهسنگي يا خواجه ربيع، نماز عصر را به جماعت مي‌گذاردند. در نهان از افراد مسكين و قشرهاي ضعيف حمايت مي‌كردند. كم‌كم از حمايت مالي تجار متدين و افراد آگاه، در امور خيريه برخوردار شدند.
وفور شيفتگان به حدي رسيد كه پذيرايي از آنها در سراچه مقدور نشد، هر روز سيد زين‌العابدين در يكي از شبستان‌هاي مسجد گوهرشاد حضور مي‌يافت و انبوه جمعيت گرد وي جمع مي‌شدند و بعد از نماز ظهر، از مسائل ادبي، ديني و اجتماعي، عوامل پيشرفت ملل غرب و عقب ماندگي مسلمانان در امور ديني و دنيوي و ضرورت احتزاز از تعصبات بيهوده موجود ميان اهل تشيع و تسنن و شبيه‌سازي‌ها و خرافات بحث مي‌شد.
رشد سريع نفوذ اصحاب سراچه در ميان اقشار مستضعف و توده‌هاي محروم و نيز روشنفكران متدين و متعهدان، حساسيت قشريون را برانگيخت. بدگويي از آنان آغاز شد. مخالفت با روحانيت و تمايل به عرفان ايراني، برچسبي بود كه به اصحاب سراچه زدند و به تدريج مردم را از اطراف آنها دور ساختند. ملااحمد خطيب از كساني بود كه عصر روزهاي رمضان در ايوان جامع گوهرشاد، عليه اصحاب به تبليغ مي‌پرداخت و مردم را عليه آنها مي‌شوراند.»14
اصحاب وقتي از اين تبليغات آگاه شدند، به اين نتيجه رسيدند كه محيط آمادگي دريافت افكار ايشان را ندارد. با پادرمياني حاج ميرزا محمدباقر، برادر بزرگ ميرزا حبيب، كه در ميان روحانيون و حوزه علميه نفوذ داشت، منازعات خاتمه يافت و اصحاب متفرق شدند.15
«برعليه آنان غوغايي برپا شد و جمعي هم درصدد كشتن ميرزا خديو برآمدند، بدين جهت اصحاب ناگزير گرديدند كه متفرق شوند و عده‌اي هم از آنان را والي خراسان تبعيد نمود و خود ميرزاي خديو هم ناچار از ترس مردم مسافرتي كرد و پس از چندي دوباره به مشهد بازگشت و در همان خانة محقر خود كه يكي از خوانين خراسان براي او خريداري نموده بود در حال انزوا با مناعت طبع و قناعت مي‌زيست تا اينكه در سال 1309 قمري درگذشت.» 16
اما دليل اين بدبيني‌ها چه بود؟ در آن فضاي عوام‌زده، عده‌اي بودند كه از منش و سلوك اصحاب سراچه هراس داشتند. اصحاب، از يك سو، بي‌تكلف و در كمال مناعت و زهد و استغنا، همچون عارفان واقعي مي‌زيستند. همين امر موجب مي‌شد تا صافي‌دلان به سوي آن‌ها كشيده شوند و كساني كه اهل معنا بودند به سوي ايشان جذب شوند. همين امر در سويه مقابل، اتهام صوفيگري و درويشی‌ و خانقاه‌بازي به آن‌ها وارد مي‌كرد و اين بهانه‌اي بود براي صاحبان رياست ظاهري بر آيين، و قشريون يا مقدس‌نماهايي كه از هر فرصتي براي هدم و تكفير جريان‌هاي عميق و اصيل بهره مي‌گيرند.
دومين مسئله اين بود كه عده‌ زيادي از متمكنان كه از واليان دولت و برخي متوليان دنيا‌پرست در امور ديني به تنگ آمده و بي‌تقوايي ايشان را عيان مي‌ديدند، از طريق مردان انجمن سراچه كه بي‌آلايش و بدون هرگونه تظاهر به عيادت و دستگيري مستمندان مي‌پرداختند، به بذل مال دنيا و دادن وجوهات و صدقات اقدام كرده و طرح پرسش و افتاء و حتي مشورت و دعوي خود را نزد ايشان مي‌بردند. طبعاً اين امر حسادت بسياري برمي‌انگيخت.
مسئله ديگر، طرح برخي مباحث علمي و تاريخي و به‌خصوص دين‌پژوهي بود. ميرزا حبيب‌ و دوستانش در نجف، مطالعاتي در اديان هندي و سپس معارف كهن اديان ايراني داشتند. به اشاره ميرزا مهدي خديو، نزد عارفي به نام مرشد هندي (كه نام اصلي او غلامعلي‌خان) بود، برخي رموز معارف و حكمت هندوان و طريق سلوك و تهذيب ايشان را مي‌آموختند.
غلامعلي هندي، دعوي استادي و ارشاد مي‌كرد، و بعضي زبان‌هاي قديمي هندوان و فلسفه افسانه‌هاي ديني و معارف اخلاقي آنان را مي‌دانست، و به خواص شاگردان خود مي‌آموخت. ميرزا حبيب‌ هم كه در سنين جواني، به آموزش‌ و تعليم همه‌گونه مقولات علمي كوشا بود، با موافقت ميرزاي خديو، از صحبت‌ها و اطلاعات مرشد هندي برخوردار مي‌گرديد.17
افزون بر معارف هندي، آموزه‌هاي كهن زرتشتي و به اصطلاح دساتيري هم بود كه در آن زمان تقريباً رواج زيادي يافته و ميرزا حبيب هم كه با افرادي چون اديب نيشابوري و پدر ملك‌الشعراي بهار و بقيه هم‌نشيني و هم‌سخني داشت، نمي‌توانست از آن بركنار باشد. استاد دكتر محمدرضا شفيعي كدكني در اين زمينه گويد:
«در شعر اين دوره تمايل به دساتيريات رواج يافته است ... اين تاثيرپذيري از فرهنگ دساتير، صرف‌نظر از اديب‌الممالك و ديگراني كه افراط مي‌كنند، در شعر حبيب خراساني و اديب نيشابوري هم ديده مي‌شود.»18
بنابراين، دور از ذهن نبود كه به يكي ديگر از اصحاب نسبت دادند كه گفته است دعاهايي كه شيعه، مأثور از ائمه‌اطهار مي‌دانند، ترجمه سرود‌هاي مذهبي پارسيان است، كه براي ايزدان خود مي‌خوانده‌اند، و زنديقان اين سرودها را به عربي ترجمه كرده‌، و اصل آن سرودها نزد ميرزاي خديو موجود است و ...»19
اين وصله‌ها، البته به مردان پاك‌نهاد و مؤمني همچون اصحاب سراچه، كه متهجد و روحاني و در علوم ديني صاحب‌نظر بودند نبايد وارد مي‌شد، اما نهايتاً‌ آنان را از پاي در‌آورد و قشريونِ مقدس‌مآب و ظاهرگرا، تفوق خود را در تفّرق آن انجمن ديدند و جمعشان را پريشان كردند.
افزون بر همه اين موارد، شيوه مباحثات و كيفيت مطالعات و قدم‌زدن در دامان طبيعت و روزه‌های مداوم و اجتناب از غذاهاي حيواني و برخي از انتقادات نسبت به خرافه‌ها و شبيه‌سازي‌هاي مذهبي و افراط‌هاي قشریون نيز بر زمينه‌هاي فوق مي‌افزود و آنچه نبايد رخ مي‌داد، اتفاق افتاد.

ازدواج و كانون خانوادگي
ميرزا حبيب يك بار ازدواج كرده و دو فرزند پسر داشت. اما مقدر بود كه او با زني فاضله ازدواج كند كه اثري ژرف بر روح و روان وي نهاده و همراه او طي طريق معنوي داشته باشد.
حاجي ميرزاطاهر، متولي جامع‌گوهرشاد، از مردان محترم و نيكنام مشهد بود كه با خانواده ميرزاحبيب و عمو و برادر وي دوستي داشت. وي دختري داشت به نام بي‌بي‌عالم (متولد 1274 و متوفاي 1335 هجري قمري) كه بانويي باسواد و باتقوا بود. پيش از مسافرت ميرزا حبيب به عتبات، وي را براي ازدواج در نظر گرفته بودند، اما با طولاني شدن سفر، بي‌بي‌عالم شوهر اختيار نمود و از او صاحب يك فرزند دختر شد. «قضا را در اثناي مسافرت آقاميرزاحبيب، شوهر بي‌بي‌عالم بدرود حيات گفته بود، پس از مراجعت آقا، به صلاح‌انديشي خويشاوندان و رغبت طرفين، ازدواجي كه سابقاً قرار بود، انجام گرفت.»20
«بي‌بي‌عالم كه زن فاضله‌اي بود و به مطالعه تاريخ انبياء و حكايت اولياء و عرفا علاقه تام داشت، تهجّد، نوافل و تعقيبات نمازها و تلاوت روزانه قرآن را ترك نمي‌كرد و بر سجاده نماز هر روزه دو صفحه از مثنوي مولوي را با آهنگ مي‌خواند. او زمينه آسايش روحي بيشتر را براي ميرزاحبيب فراهم ساخت. ميرزا قصيده‌اي در مدح وي دارد كه با اين بيت‌ها آغاز شده است:
شكسته زلف بُتي مست در سراي من اسـت
كـه روي دلكـش او بــاغ دلگشـاي مـن اـست
فرشته خـوي و پـري روي و آدمـي رفتــار
به جـاي من، مـگر او رحمـت خـداي من است
منم غلامش و خـود را غـلام مـن خوانــد
چه نادر است كه هم شاه و هم گداي من است21
ميرزا حبيب به خانواده خود، علي‌الخصوص همسرش بي‌بي‌عالم بسيار توجه و علاقه داشت و تا پايان عمر، در مشهد يا در بلاد روستايي و سفرهاي وي، همواره اين حضور احترام‌آميز و توأم با محبت و علاقه ديده مي‌شد.

در محضر مرشد عامي
ديوان اشعار آقا ميرزا حبيب خراساني پر است از شكوه‌هاي سوزناك از روزگار و مردمان، كه مجال سلوك و تكميل نفس و تهذيب احوال و لذت عرفان از او ستانده است:
در ايـن ره هـر دم آيـد كاروانـي             در اين تـن هر نفس پويد روانـي
ز معني سوي صورت مـي‌گرايد              به هـر ساعـت زميـن و آسمـاني
بسي بانگ جرس زين كاروان‌ها               نيوشي گر گشايي گـوش‌ِ جانـي
نه در ايـن بحـر پهنـاور كنـاري               نـه در ايـن راه بـي‌پـايـان كرانـي
بنـا كـن كعبـة جـان را زنـو بـاز              چو بستـي بـت‌ شكستن را مياني
كه يارد ترجمـاني كـرد جـان را              كه جـان جز خود ندارد ترجماني
كه يـارد ديـده‌بـانـي كـرد دل را             كه دل جـز دل نـدارد ديـده‌بانـي
ز نادان نكته دانـش چه جـويـي              بجوي اين نكته را از نكته‌دانـي22
ميرزاحبيب، زمستان را در شهر مي‌گذرانيد و ايام بهار و اواخر پاييز را در باغ بحرآباد كه محل تأمل و قدم زدن و آرامش او بود، طي مي‌كرد. در ييلاقات اطراف مشهد، در ابرده پايين، پنج فرسنگي مشهد، باغي بود نسبتاً بزرگ متعلق به بي‌بي عالم، داراي بيروني و اندروني، كه هر كدام يكي دو ايوان و سه چهار اطاق كاه‌گلي داشت. اين باغ، در نزديكي بقعه ميرزا شيخ حافظ ابردهي بود،... با اين حال راه آن كالسكه‌رو و نسبتاً به شهر نزديك بود و همين كه آقا در اينجا قرار مي‌گرفت، آمد و شد مردم اسباب زحمت بود، و او را به حال خود نمي‌گذاشتند... لذا در نظر گرفتند جايي دوردست و حتي‌الامكان متناسب، خريداري فرمايند و منزل و مأوايي درخور حاجت بسازند كه تابستان‌ها را در يك جا قرار گرفته، اين سو و آن‌سو سرگردان نشوند. در گشت‌و‌گذارهاي دو سه ساله، آقا اغلب كوه‌پايه‌هاي مشهد را ديده بود و رودخانه كنگ را از جاهاي ديگر بيشتر پسنديده، اغلب سال‌ها را در اين رودخانه‌ها اقامت مي‌گزيد. سرانجام زميني را در بالارودخانه خريداري و بنايي براي اقامت برپا داشت23 و مي‌خواست بكلّي آرامش و عزلت داشته باشد و تمام وقت خود را مصروف عبادت خداوند و معرفت نفس كند، امّا سرنوشت او هم مانند نياي شهيدش، چنان بود كه مجال آرام و قرار نداشت. هرچه از خلق و ماجراي جهان بيشتر مي‌گريخت، سيل فتنه‌ها و ابتلائات بيشتر او را دربر مي‌گرفت. درباره اين كوه‌گردي‌ها و سرگشتگي‌هاي عارفانه، در اشعار ميرزاحبيب، اشارات نغز هست:
در رود كـنـگ، درة تنـگـي گـرفتـه‌ايـم
بـر طـرفِ كـوه، غـارِ پلنـگـي گرفته‌ايـم
درهم كشيـده روي ز سنگيـن‌دلانِ شهـر
كنـجِ دهـي و گـوشـه سنـگي گرفتـه‌ايـم
رخشنده گوهريـم كه انـدر درون سنـگ    
از تــاب مهـر، آبـي و رنگـي گـرفتـه‌ايـم
صافي دليم چون خُم و روشن روان چو جام
بر روي اگـر چو آينـه زنگـي گرفته‌ايم24
امّا آنچه در مسير سلوك ميرزاحبيب اثري ژرف نهاد، ملاقاتش با عارفي عامي و امّي در حدود سال 1316 هـ .ق بود. ملاقاتي كه يادآور ديدار حضرت مولانا جلال‌الدين با صلاح‌الدين زركوب است و دادن دستِ ارادت به آن پاك‌نهادِ بي‌ادعا. اين مرد «سيدابوالقاسم كرد درگزي (يا درگزيني)، سيدي بود از عرفاي خراسان كه خواندن و نوشتن را نمي‌دانست و به كلي امّي بود. به طوري كه خودش نقل كرده، كارش در ابتداء آسياباني و مزدوري بود و مي‌گويد چون جذبه الحق رسيد، آنچه داشتم به زن و دو دختر خود داده، زن را گشاده‌پا و مطلق‌العنان نمودم و به خويشتن مشغول شدم تا از خودم بيرون آمدم. چون مريدان زيادي در درگز25 و حوالي آن پيدا كرده بود، حاكم درگز از ترس اينكه مبادا در آنجا شورشي برپا شود، سيد را با جمعي از مريدانش به مشهد تبعيد نمود تا اين كه چندي در زندان مشهد به سر برند. حاج ميرزا حبيب مجتهد كه از قضيه زنداني شدن وي آگاهي يافت بنا بر سفارش او از زندان با مريدانش آزاد شد و ضمناً مخيّر گرديد كه به محل اوليه خود درگز برود و يا در مشهد اقامت نمايد. او اقامت در مشهد را ترجيح داد و در مدرسه ميرزا جعفر در صحن كهنه برايش حجره‌اي تهيه شد و در آنجا تا زنده بود اقامت داشت و در اين ايام است كه جمعي از اعيان و معاریف خراسان به وي گرويدند... تا اينكه در سال 1319 قمري در حدود سن 86 سالگي درگذشت.»26
ملاقات اتفاقي ميرزا حبيب‌ با سيد درگزي و تأثير خلوص و صراحت و آزادگي او چنان در ميرزا حبيب اثر كرد كه تصميم قطعي به ترك رياست و زعامت گرفت و خلوت‌نشيني و تهذيب اختيار كرد. نايب الصدر شيرازي در طرائق الحقايق، شمّه‌اي از احوالش را ذكر كرده و مي‌نويسد: «نظيرش كمتر ديده شده، علايق دنيوي گسسته و رشته توكل و تجريد بسته؛ در اطاقي گلي بر گليم پاره‌اي نشسته، در واقع روحي مجسم و فرشته‌اي معظم، آثار لاهوتي از هيكل ناسوتي‌اش، ظاهر و انوار جبروتي از پيكر ملكوتيش باهر، برهان موحدين و ميزان عارفين است.
از اوائل امر خود چنين مي‌فرمود: در يك فرسخي محمدآباد دهي است معروف به قلعة سادات. شش خانوار هستند. مولد و موطن من آنجا است...در معارف چنان سخن گويد كه عالم و جاهل بهره‌برند. به صورت اگرچه كرد است و كتاب نخوانده، اما به معني عربي است هر فن شنوده،...»27
«آشنايي با اين عارف بلندپايه، ميرزا را خلوت‌نشين ساخت. ميرزا تحت تأثير ديدار وي وارد سومين مرحله حيات خود شده بود و اين امر در همة خراسان بازتاب داشت و اين تحول براي بيشتر مردم، حتي خواص قابل فهم نبود.»28
پس از مرگ سيدابوالقاسم، ميرزا حبيب همچنان به روش عزلت و سلوك خود ادامه داد. «در كوه پايه‌ها ساعت‌ها به عبادت مي‌پرداخت و بيشتر روزها را روزه داشت و هر از چندگاهي نزديك دو ماه از خوردن غذاي حيواني پرهيز مي‌كرد. سحرگاهان، گاه آرام  گاه بلند مي‌گريست. وقتي شب‌هاي ماه رمضان به موعظه مي‌پرداخت همه را متأثر مي‌كرد. موعظه او گاهي دو ساعت به طول مي‌انجاميد و كسي از جاي خود بلند نمي‌شد، همه چشم به سيماي الهي اين فقيه عارف مي‌دوختند و از گوشة چشمانشان اشك جاري مي‌شد. سخنان وي آكنده از رموز حكمت و اسرار عرفان بود و در هر دلي مؤثر مي‌افتاد.»29
«وي مدت ده سال به رياضت و عبادت گذرانيد. در اين مدت، شيفتگان و اهل سلوك به محضرش مي‌شتافتند و از خرمن معرفتش خوشه‌ها مي‌بردند. علاقمندانش كراماتي نيز از وي نقل مي‌كردند، اما او فارغ از شطح و طامات و كرامات بود و كرامت را چيزي جز خوي انساني نمي‌دانست و به كرامت‌جويان مي‌فرمود:

كـرامـت همـه عالم به خوي انسانـي است
اگر كرامت جويي به خوي انسان باش»30
با اين حال، توفاني در راه بود و عارف بزرگ ما، ميرزا حبيب خراساني، نتوانست از مسير بلاخيز اين توفان بزرگ و تاريخي كنار رود. انقلاب مشروطيت در رسيد و سراسر اين سرزمين را درنورديد.
صاعقه انقلاب
ميرزا حبيب، خود از پيشگامان نوگرايي و تحول‌خواهي بود. او منتقد برخي آداب و خرافات و عقايد بيِ‌پايه بود. با آموختن زبان فرنگي، كوشيده بود دريچه‌اي به جهان جديد بگشايد و فراتر از نگرش‌هاي بومي، معارف و فرهنگ روزگار خود را مورد توجه و ارزيابي قرار دهد. اديان، روش‌هاي معنوي متنوع، فلسفه، عرفان و ادبيات را در كنار معارفِ متعارف ديني نظير فقه و اصول و كلام و تفسير، تجربه كرده و آموخته بود. شايد اينها بخشي از ضرورت‌هاي عصري بود كه در آن مي‌زيست و افراد هوشمند و نكته‌سنج زودتر دريافته و بدان تمايل يافته بودند. اما ناگهان اين تمايلات به عقايد عامه بدل شد و در دست انقلابيون تازه از راه رسيده، بدل به ايدئولوژي و مسلكي انقلابي و بي‌مهار شد. مشروطيت اهداف بلندي داشت، امّا از تناقض‌هايي رنج مي‌برد كه دائماً نهضت را در حالت بحراني نگاه مي‌داشت.
حاج ميرزا حبيب، علي‌القاعده از موافقان مشروطيت بود. وي شاگرد ميرزاي شيرازي و دوست روشن‌انديشي همچون حاج سياح بود، امّا تصميم داشت در عزلت به سلوك پردازد. برخي از انقلابيون راديكال و افراد مشكوكي كه در دوره‌هاي گذار و بحران، فرصت‌طلبي پيشه مي‌كنند، انزواي عارفانة آقا را به مخالفت با مشروطيت تعبير مي‌كردند.
«پس از گفت‌وگوهاي دراز، خلاصة اظهارات آقايان اين بود كه معاندان پيوسته خراساني‌ها را گمراه كنند  كه حضرت آقا، با مشروطيت و مشروطه‌خواهان مخالفت دارند. آقا بايد اقدامي بفرمايند كه اين شبهه زايل شود. آقا فرمود: براي رفع اين توهمات همچنان كه بعضي آقايان خواستار شده‌اند، من بيروني خود را كه سال‌ها مرجع امور عمومي بوده است، هم اكنون در اختيار آقايان مي‌گذارم تا همان طور كه در نظر دارند، انجمن ايالتي را در خانة من تشكيل دهند و رتق و فتق امور مربوط به ملت، كماكان در منزل من انجام يابد. و به همه بستگان و كسان خود، از دور و نزديك، چنان كه سپارش اكيد كرده‌ام، باز هم تاكيد شديد خواهم كرد، كه از هرگونه گفتار و كرداري كه دستاويز مفسده‌جويان قرار گيرد مجدانه اجتناب كنند.
آقايان با اظهار خوشوقتي فراوان و شكرگزاري بسيار، بيروني آقا را در اختيار گرفته، بي‌درنگ انجمن ايالتي را تشكيل داده و به رتق و فتق امور حكومت جديد اقدام فرمودند.»31
مدتي همكاري ادامه داشت، اما به زودي اختلافات آغاز شد. ابتدا بر سر انتخاب نمايندگان مشهد براي مجلس شوراي ملي نقار پديد آمد. با دخالت ميرزا، جلسه گذاشتند و ميرزا محمدباقر رضوي، مدرس اول آستان قدس رضوي، از طرف علماي خراسان به نمايندگي انجمن ايالتي و ولايتي خراسان انتخاب شد و مدت دو سال كه انجمن در منزل ميرزا حبيب تشكيل مي‌شد، وي در انجمن حاضر مي‌شد و كليه مكاتبات به عهده وي بود. نمايندگان مجلس نيز پنج تن بودند كه تعيين شدند. با اين حال نزاع عميق‌تري آغاز شد. طلاب و عامه به دو دستة مشروطه‌خواه و مشروعه‌خواه تقسيم شدند. جدل‌ها و جدال‌هاي غريب و دامنه‌داري در گرفته بود. ناگهان استبداد صغير و واقعة به توپ بستن مجلس از سوي فوج قزاق به فرماندهي كلنل لياخوف روسي رخ داد و سايه‌اي از خوف و خودكامگي بر كشور سايه افكند. انجمن ايالتي مشهد نيز مدتي تعطيل شد تا آنكه خبر خيزش‌هاي تازه از تبريز و ساير بلاد رسيد علماء و مشروطه‌خواهان خراسان مردم را تحريك به قيام كردند. در نتيجه علي نقي ميرزا ركن‌الدوله، عموزادة محمدعلي شاه، كه والي مستبد خراسان بود، براي ارعاب مجاهدين مشروطه، دستور داد مشهد را به توپ بستند. مردم مقاومت كردند تا آنكه خبر محاصره و فتح تهران و فرار محمدعلي شاه رسيد. انجمن خراسان مجدداً با اعضاي سابق تشكيل شد و مشروطه‌خواهان زمام امور را به دست گرفتند.
ميرزا حبيب در مخمصه‌اي عجيب گرفتار شده بود. از يك سو مردم و متدينين از تفنگچي‌هاي حكام و مشروطه‌خواهان ـ كه عده‌اي قفقازي هم بدانها پيوسته بودند ـ ابراز نارضايتي كرده و از آقا چاره و اجازة برخورد مي‌خواستند. از يك سو مشروطه‌‌خواهان، او را به حمايت و دخالت به نفع انقلاب، همانند مراجع بزرگ عتبات ـ آخوند خراساني، نائيني و... ـ فرا مي‌خواندند و از جانبي ديگر، مشروعه‌خواهان و شريعت‌طلبان، از عالمي چون او توقع داشتند در برابر بدعت و تجددي كه به زعم آنها ملازم مشروطيت بود، بايستد.
حتي حاجي شيخ فضل‌الله نوري، طي تلگرافي به تاريخ 20صفر 1327هـ .ق به ميرزا حبيب چنين نوشت: «در اين موقع مهم تجافي حضرتعالي از مهام كليه چه جهت دارد. آيا انقلاب مشهد به چه اندازه است و از كيست و علاج چيست؟»
ميرزا حبيب و برخي نزديكان مي‌كوشيدند اوضاع را آرام كنند و جانب همة جريان‌ها را نگاه دارند تا برخورد و مخاصمه‌اي ايجاد نشود. امّا اين تعادل پايدار نبود. قتل حاجي حسن‌خان بالاخياباني از بستگان آقا و ترور حاجي فاضل خراساني و اموري مانند اين، از سوي مشروطه‌خواهان و تهديدها و تحريك‌هاي متشرعان برعليه مشروطيت، به بهانه مشروعه‌خواهي و دين‌طلبي، امان و آرامش را از همة مردم و از جمله ميرزا حبيب سلب كرده بود. ميرزا كه سخت دل آزرده و غمگين بود، كوشيد خود را از اين سيل بلا كنار بكشد. لذا عازم بحرآباد شد.
طول اقامت ميرزا حبيب در بحرآباد، دوباره گمان مخالفت و نارضايتي وي را دامن زد. سران مشروطه‌خواه مشهد به ديدار وي رفته و از وي خواستند همچون سابق براي تشرف به حرم ثامن‌الائمه تشريف بياورد و به گمان‌ها و شايعات خاتمه دهد. «ايشان اظهار داشت همين كه حال تشرف داشته باشم مشرف خواهم شد. سرانجام ميرزا به سمت مشهد حركت كرد، چون مدتي بود به شهر نيامده بود، هركس او را مي‌ديد به سويش مي‌آمد و اداي احترام مي‌كرد. به جلوي منزل خود، يعني انجمن ايالتي كه رسيد، مجاهدان تفنگ به دست به مردم افزوده شدند. دم بست بالا خيابان پياده شده، از صحن عتيق به حرم مشرّف شد. ازدحام عجيبي بود. ميرزا از دارالسیاده وارد ايوان مسجد شد و در شبستان، پهلوي كفش‌كن مسجد، چند دقيقه براي استراحت نشست.
گروهي از مجاهدين با اينكه در داخل حرم و مسجد، حمل تفنگ ممنوع بود، تفنگ به دست ايستاده بودند. در اين موقع مجاهدين راه باز كردند و چند نفر از طلبه‌هاي مشروطه‌خواه در حالي كه اوراقي در دست داشتند جلوي آقا جلوس كردند و يكي با صداي بلند اظهار داشت: «اين است احكام علماي اعلام ـ كثرالله امثالهم ـ راجع به وجوب مشروطيت، حضرت آقا هم خرق اجماع نفرماييد و ماية تشتت كلمة مسلمانان نگرديد.»
ميرزا وقتي اين سخنان را شنيد، با اينكه بسيار كم خشمگين مي‌شد، سخت برآشفت و فرياد كشيد: «كدام ابله است كه مي‌خواهد تكليف مرا به من تعليم دهد؟ من تكليف خود را بهتر از تو مي‌دانم بدبخت!» و عصاي خود را برداشت و به راه افتاد و تنگِ غروب از مشهد خارج شد و به بحرآباد مراجعت كرد.»32
ميرزا حبیب مي‌دانست كه ديگر جاي امن و سراي خلوتي نخواهد داشت. تصميم گرفت از راه روسيه به تركيه و شام و نهايتاً به مدينه عزيمت كند، امّا جاسوسان حكومت تازه، مطلع شدند و حتي گفته‌اند دو نفر قفقازي در بين راه قصد ترور وي را نمودند. به هرحال ميرزا به علّت سرما، مدتي در كلات ماند و به مشهد بازگشت.

من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب
علي حبيب، شرح مرگ نياي خود را چنين نگاشته كه جمعي از مشروطه‌خواهان به ابرده رفته و پس از قدرت نمايي با ميرزا حبيب مذاكره كردند. وي گفت كه قصد سفر به مدينه از راه روسيه را داشته و حالا اميدوار است تا آخر تابستان وسايل مسافرت فراهم شود و از راه بلوچستان و هندوستان مشرف شود. در اين سفر قرار بود بي‌بي‌عالم هم همراه باشند. رفته رفته انقلاب هم فرو نشسته بود، اوضاع مشروطيت تا اندازه‌اي استقرار يافته و جريان امور مي‌رفت كه به حال عادي خود بازگردد. اين بود كه بي‌دغدغه وسايل مسافرت آقا فراهم گرديد.
اوايل پاييز بود كه آقا به بحرآباد آمد كه چند روزي توقف فرموده، به زيارت آستانة مقدس مشرف شده حركت فرمايد. عصر روزي كه آقا درگذشت 27 شعبان (1327هـ .ق مطابق با 1287 شمسي) بود. آقايان پيشوايان مشروطه‌خواه، براي توديع آقا به بحرآباد آمدند. قضا را از ملازمان وي كسي در بحرآباد نبود. هريكي به دنبال كار حركت و مسافرتش بود. قهوه‌چي ترك سابق‌الذكر به درون باغ آمده، خبر داد، و فرشي گرفته اطاق در باغ را فرش كرد، و از قهوه‌خانه قوري‌چايي و آب جوش و استكان آورده، آقا هم تشريف آورده بود، بعضي از مهمانان، چاي و قند خارجه نمي‌خوردند. آقا فرمود كوزه‌اي شربت قره‌قات (ظاهراً تمشك كوهي) از درگز براي ما آورده‌اند، برود بياورد شايد آقايان ميل فرمايند. قهوه‌چي كوزه شربت و كوزه آب و چند استكان بزرگ تركي به جاي ليوان آورده، جلو يكي از واردان گذاشته، او به ترتيب شربت، و تقسيم آن پرداخته، ليواني هم براي آقا درست كرده تقديم داشت، كه آقا تناول فرمود. پس از صرف چاي و شربت،‌آقايان تشريف بردند، ربع ساعتي نگذشت كه آقا را تشنجي سخت گرفت، كه از زبان افتاد. اندكي بعد كمي آرام گرفت و در حملة دوم تشنج سخت‌تر گرفته درگذشت، قدس‌الله اسراره.
اين مرگ ناگهاني بي‌مقدمه، به اين سرعت، با سلامتي مزاج هميشگي او و عدم سابقة حمله و تشنج، سبب شد كه گفتند وي را مسموم كرده‌اند.
ماية بدگماني از همه جهت موجود بود. آزادي‌خواهان با خروج وي از ايران مخالف بودند... حتي دو نفر مجاهد قفقازي را فرستاده بودند در بين راه روسيه وي را بكشند. به اضافه تقسيم‌كننده شربت، مرد قسي‌القلب بدنامي بود... باري، فرداي فوت آقا، تشييع جنازة وي از بحرآباد آغاز شده، جنازة او كه وارد شهر شد، پيش‌آهنگ مشايعت كنندگان درون صحن عتيق بود. و چنان مي‌نمود كه عامه مردم دچار اضطرابي شديد شده، ناله و ضجه و عويل از همه سو بلند بود! وي را در حرم مطهر، بالاي صفة شاه‌طهماسب، در مسجد پشت سر مبارك، در سردابه مدفن نياي بزرگوارش سيدمحمدمهدي شهيد، به خاك سپردند.»33

پي نوشت‌ها
1- ديوان حاج ميرزا حبيب خراساني، به سعي و اهتمام علي حبيب، كتابفروشي زوار، چاپ ششم 1381، صفحات 143 و 144 // 2- دائرة المعارف تشيع، انتشارات شهيد سعيد محبي، چاپ چهارم 1380، جلد ششم، ص 61 // 3- مقدمة حسن حبيب بر ديوان ميرزا حبيب‌ خراساني، همان، ص 5 // 4- همان، صص 16 و 17 // 5- ناسخ التواريخ، همان، صفحات 51 و 52. همچنين رجوع كنيد به منتظم ناصري و مطلع‌الشمس كه روايت مفصلي از فتنه سالاري تحرير كرده‌اند. // 6- مقاله: حبيب خراساني، نوشته غلامرضا جلالي، مجلّه نگاه حوزه، سال دوم، مهر و آبان 1375، ضميمه مجله حوزه، ص 25 // 7 و 8ـ مقدمه ديوان ميرزا حبيب خراساني، همان،ص18 // 9ـ جوگ با ششت (جوگ  بشست) عنوان كتابي است كه اصل آن در سنسكريت، لگهويوگه واسيشتهه نام دارد و آن نيز چكيده‌اي است از منظومه بزرگ‌تري به نام يوگه واسيشتهه، و محتوي شرحي است درباره عرفان هندي و انديشه‌هاي فلسفي مبتني بر آيين هندوان كه آنندان كشميري آن را تلخيص و تفسير كرد و نظام‌الدين پاني‌پتي به فارسي درآورد. ميرفندرسكي، حكيم معروف عصر صفويه از اين ترجمه منتخبي ترتيب داد و شرحي بر برخي فقرات آن تحرير كرد. اين اثر به كوشش دكتر فتح‌الله مجتبايي توسط انتشارات انجمن حكمت و فلسفه ايران منتشر شده است. نگاه كنيد به مقدمه همين كتاب از مجتبايي،‌چاپ اول 1387 نورالدين مدرسي نوشته: «حبيب در بدايت ‌امر به طريق يوگي سلوك مي‌كرد و آثار فلسفه سانكهيه (عرفان علمي فلسفي يوگي) را فرا گرفت و بعدها به سلوك اسلامي و شرعي پرداخت و اغلب ايام را به صوم گذراند و در ييلاقات مشهد به عزلت و تزكيه نفس مجدانه اشتغال مي‌ورزيد....» سلسله‌هاي صوفيه ايران، نورالدين مدرسي چهاردهي،‌انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم 1382،ص101. // 10ـ تلماك، عنوان كتابي اثر فنلون كه نام كاملش فرانسوادو سالينياك دولا موت (1651 ـ 1715م) است. اين اثر رماني است متعلق به مكتب كلاسيسيسم در ادبيات و موضوع آن درباره اسطوره يوناني تلماخوس پسر اديسه و پنلوپ، که پدرش را در كشتن معشوقه مادرش ياري كرد. نگاه كنيد به: فرهنگنامه ادبي، دكتر عبدالصمد رضايي، نشر فرهنگ، چاپ اول 1368،ص106 // 11ـ مقدمه ديوان ميرزا حبيب خراساني، همان،ص20 // 12ـ شرح حال رجال ايران، مهدي بامداد، انتشارات زوار، چاپ چهارم 1371، جلد ششم، صص270 و 271. // 13 ـ مقدمه ديوان،‌ همان، ص25 // 14 و 15ـ مقاله: حبيب خراساني،‌ همان،‌صص25و26 // 16ـ شرح حال رجال ايران،‌همان،ص271 // 17ـ مقدمه ديوان، همان، ص23 // 18ـ ادوار شعر فارسي ـ از مشروطيت تا سقوط سلطنت،‌ استاد محمدرضا شفيعي كدكني،‌انتشارات سخن، چاپ دوم1380،صص 29 و 30 // 19ـ مقدمه ديوان،‌همان، ص29 // 20ـ همان، ص37 // 21ـ‌ ديوان،‌ص9 // 22ـ‌ ديوان،‌صفحات 28 و29، گزيده‌اي از ابيات قصيده ميرزا حبيب‌ // 23ـ از مقدمه ديوان، تلخيصي از صفحات 44 تا 54. // 24ـ ديوان،‌ص51 // 25ـ درگز، مخفف درّه گز است. // 26 ـ شرح حال رجال ايران، جلد 6، صفحات 13و14 // 27 ـ طرائق‌الحقائق، نايب‌الصدر شيرازي، خاتمه تذكره طرائق، صفحه 331،‌نقلي از مقدمه ديوان،‌صفحات 42 و43 // 28 ـ مقاله: حبيب خراسان، همان، ص26 // 29 ـ همان، ص27 // 30ـ دائرۀ‌المعارف تشيع، جلد 6، ص62 // 31 ـ مقدمه ديوان، همان،‌صص 55 و 56 // 32 ـ شرح ماجراي مشروطيت در خراسان و نقش ميرزا حبيب، روايتي كوتاه بود، برگرفته از مقاله: حبيب خراسان و مقدمه فاضلانه بر ديوان ميرزا حبيب، و تاريخ پيدايش مشروطيت ايران اثر محمدحسين هروي، و سلسله مقالات مشروطيت در صفحات شرقي ايران ـ خراسان و توابع ـ اثر ابوالفضل اعتمادي،‌ مندرج در مجله پژوهش و تاريخ، شماره‌هاي 2 و 3 و 4.و سرانجام مجموعه آثار و مكاتبات شيخ فضل‌الله نوري، به كوشش محمد تركمان، انتشارات چاپخش، چاپ اول 1364. // 33 ـ مقدمه ديوان ميرزا حبيب، گزارشي كوتاه شده از صفحات 65 به بعد.در باب برخوردهاي مشروطه‌طلبان با ميرزا حبيب خراساني، يكي از نويسندگان معاصر گزارشي داده كه واجد يكي دو نكته متفاوت و تازه است: «فعاليت روحانيت خراسان در دورة قاجار توسعه بيشتري يافت، دانشوراني چون ملا غلامحسين شيخ‌الاسلام مشهدي كه 9 سال نزد شيخ انصاري تلمذ كرده بود، شيخ محمدتقي بجنوردي از شاگردان نامدار صاحب جواهر و ميرزا حبيب‌الله مجتهد از شاگردان نامور ميرزاي شيرازي، جريانات علمي، ديني و سياسي خراسان را به نجف گره زدند و با انعكاس انديشه‌هاي مبارزاني چون ميرزاي شيرازي و سيدجمال‌الدين اسدآبادي، روح تازه‌اي به كالبد خراسان دميدند... ميرزا حبيب‌الله مجتهد، سرآمد فقهاي عارف خراسان در جريان بلواي دوم نان به دليل حمايت از مردم، آماج تبليغات منفي انگليس قرار گرفت (بيست و هشت هزار روز تاريخ ايران و جهان، روزنامه اطلاعات، 1354ش، ص268). با اين حال موقعيت مردمي ايشان موجب شد كه در نهضت مشروطه، مردم آزادي‌خواه خراسان، متوجه ايشان شوند و خانه وي را مركز انجمن ايالتي خراسان قرار دهند و خود وي براي رسيدگي به دادخواهي مردم، انجمن معدلت رضوي را داير كند... وقتي ميرزا حبيب و ميرزا محمد آقازاده و شيخ محمدجواد تهرانيان و ميرزا محمدباقر رضوي، متوجه انحراف جريان مشروطه به سمت غرب شدند و خيانت‌هاي تقي‌زاده‌ها و حيدرخان عمواوغلي را ديدند، از آن كناره گرفتند و به رهبري آيت‌الله سيدكاظم يزدي به مشروعه روي آوردند. اين بود كه مشروطه‌گران در انديشه برداشتن اين چهره‌ها افتادند. حاجي فاضل را ترور و ميرزا حبيب‌الله مجتهد را در ابرده پايين، روز 27 شعبان 1327 هـ.ق مسموم كردند.» (بخشي از مقاله: بحر در سبو؛ سيري در تاريخ روحانيت شيعي خراسان، مجله نگاه حوزه، سال 74، ضميمه شماره3، صص8 و9).