سعدي و عرفان

PDF چاپ نامه الکترونیک

سعدي و عرفان

حمید یزدان پرست



این نوشته، بخشی از یک مقاله یا رسالۀ مفصل است در باب آراء و اشعار و افکار صوفیانه بر اساس کتب و رسالات شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی. در این بخش منابع و مطالب متقن و مهمی مورد توجه قرار گرفته و بدان استناد شده که در تاریخ و عرفان به طریقت و تصوف و عرفان سعدی تصریح کرده‌اند و در مجموع از وی به عنوان یک صوفی یا عارف خانقاهی یاد نموده‌اند. این مطلب از آن جهت اهمیت دارد که در این باب اختلاف نظر و منظر کم نیست و برخی از اساس منکر طریقت و عرفان نزد شیخ سعدی بوده‌اند. باری نویسنده در ادامه بر اساس منطق و شرح الاسم شیخ الرئیس ابوعلی سینا در نمط نهم «اشارات و تنبیهات» که اجزا و منازل و مسائل عرفان را توضیح داده و خصایص و خصایل عرفا را ذکر فرموده است، جزء به جزء با امثله و عبارات و اشعار سعدی سنجیده شده و ثابت می کند که شیخ تا کجا مقید و پایبند به طریقت و آداب و مقاصد و مطاوی عرفان بوده است. در این بخش، به دلیل طولانی بودن مطلب، مقدمات نظری و تاریخی مطلب درج می گردد و مابقی در فصل و مقالی دیگر در شماره های بعد به نظر خوانندگان عالی مقام خواهد رسید.
***
سعدي (حدود605ـ 691ق) با وجود همه عظمت و نقش كم‌نظيري كه در تحول و شيوايي و شيريني زبان فارسي دارد و نيز به‌رغم تأثير پايدارش در نظام تعليم و تربيت اين ديار، از هجوم نامنصفانة منتقدان و بلكه طعنه‌زني عيبجويان و نكته‌گيران در امان نمانده است و به‌ويژه در چند دهة اخير با نقد و بلكه طعنه‌هايي مواجه شده است كه از آن بيشتر بوي بدگويي و حتي توهين و دشنام به مشام مي‌رسد تا نقد و بررسي. يك دليلش همچنان كه آقاي دكتر اسلامي ندوشن درجايي اشاره كرده‌اند، واكنش‌هاي انقلابي‌نمايانه در شصت هفتاد سال اخير بوده است كه انقلابي‌گري نيز مدي از مدهاي روزپسند به شمار مي‌آمده و طبيعي است كه دوآتشه‌هاي بنيان‌كن، ميانه چنداني با مصلحان اجتماعي و از جمله مصلح‌الدين سعدي شيرازي نداشته باشند كه همه را به آشتي و مهرباني و نيك‌خواهي فرا مي‌خواند. سواي اين نكته، جمعي نيز به گمان اخلاق‌ورزي و ممانعت از بدآموزي كساني چون شيخ اجل، زبان به بدگويي گشوده‌اند و چيزهايي گفته و نسبت‌هايي داده‌اند كه بيشتر به شوخي مي‌ماند و راستي كه هيچ تناسبي با سعدي ندارد و اگر اين دسته از منتقدان، گواه خويش را از برخي صوفي‌نمايان و مدعيان درويشي مي‌آورند، به پاكبازان و حق‌جويان ربطي ندارد. واقعيت اين است كه بيشتر اين طعنه‌ها و بدانديشي‌ها ناشي از بي‌خبري آنها از زبان عرفان و ظرايف و لطايف بيان و بنان عارفان است كه زبانشان همچون هر زبان ديگري، مستلزم يادگيري و آشنايي با آن است. در اين صورت ديگر كاربرد فراوان اصطلاحاتي چون مغ و مغبچه و مي و مطرب و معشوق و معشوقه و... ذهن كسي را برنمي‌آشوبد و دهاني را به بدگويي باز نمي‌كند. از اين روست كه در اينجا از تعلق شيخ اجل به گروه عارفان بحث مي‌شود تا مشخص شود كه به هنگام داوري درباره سعدي و امثال او، از كدام چشم‌انداز بايد به او نگريست راه‌هاي مختلفي براي نيل به حقيقت وجود دارد كه افراد بنا به ذوق و استعداد خويش، يكي از آنها را برمي‌گزينند. در تقسيم‌بنديي كلي، دو روش عمده براي اين منظور وجود دارد: يكي روش مبتني بر «عقل و استدلال و بحث و برهان»، و ديگر روش مبتني بر «كشف و شهود و اشراق» از راه تهذيب باطن و تكميل نفس و سير و سلوك. راه نخست را عالمان و فيلسوفان و حكيمان در پيش مي‌گيرند و راه دوم را عارفان و اهل دل. اينان علاوه بر توفيقات رباني و راهنمايي راه‌دانان، مي‌بايد رياضت‌هايي را بر خود هموار كنند و مراحل و مراتبي را طي نمايند تا آينه دل صفا يابد و با تابش نور حق در آن، به مشاهدة حقيقت نايل شوند و به لقاءالله برسند؛ اما از آنجا كه كيفيت تجربة عرفاني چندان قابل توصيف و بيان و انتقال به ديگران نيست، به‌ويژه كه تنگناهاي زباني را نيز بايد در نظر گرفت كه «معاني هرگز اندر حرف نايد». بنابراين ترازو و مقياسي نداريم كه با آن به چگونگي و تعيين درصد حالات دروني و معنوي كسي پي ببريم و بگوييم كه آيا عارف است يا نه. هرچند با در نظر گرفتن بعضي شواهد و قرائن مي‌توان به كلياتي دست يافت كه شايد مهم‌ترينش اين چند مورد باشد:
1ـ جهان‌بيني و طرز نگرش و بينش و سلوك فرد مورد نظر كه در گفتار و كردار و آثارش نمايان مي‌شود.  2ـ تلقي و برداشت معاصرانِ آنان. 3ـ داوري خبرگان و همنوردان.
به اين ترتيب تا حدي مي‌شود پي برد كه آيا كسي چون سعدي را مي‌توان در شمار عارفان آورد يا نه. شيخ اجل  علاوه بر اينكه بارها به خرقه‌پوشيِ خود اشاره كرده،1  از اعتكاف و رياضت‌كشي خود در شام كه يكي از مهم‌ترين مراكز عرفاني بوده، ياد نموده (گلستان، باب1، حكايت10؛ ب2، ح10 و 30) و همراهيِ جمعي از اهل معنا را با خود نشان داده است كه برمي‌آيد مريدش بوده‌اند؛ از جمله آنجا كه به خشكسالي اسكندريه مي‌پردازد، (گل، ب3، ح13)، يا سفر حج و جوانان صاحبدلي كه با او بودند و ابيات محققانه (عرفاني) مي‌خواندند (ب2، ح26) و حاكمي كه به درويشانِ در صحبت سعدي ماهيانه مي‌پرداخت (ب1، ح17). ضمناً از برخي اصطلاحات و آيين‌هاي نظام خانقاهي نيز نام برده است؛ همچون: شيخي، مريدي، ذكر و رياضت، عزلت و اعتكاف، خرقه‌پوشي، خرقه‌دوزي، خرقه‌سوزي، خرقة توبه، دلق ازرق، دلق مرقع، ماجراكردن،‌ سماع، معاملت‌داني، رهرو، شناسا (عارف) و... با اين همه، در اينجا به دلايلي از مورد دوم شروع مي‌كنيم كه تلقي برداشت معاصران است.
در «تقريرات ثلاثه» كه حاوي سه متن جداگانه (پرسش و پاسخ، گزارش و حكايت) است، مي‌خوانيم كه شمس‌‌الدين جويني (صاحب ديوان) «كاغذي به خدمت شيخ عارفانِ سالك، قدوةالمحققين، مفخرُالسالكين، مصلح‌الدين السعدي رحمةالله عليه نوشت و از خدمت او پنج سؤال كرد...» (كليات سعدي، ص842) اين القاب همگي دلالت بر مقامات معنوي مي‌كند. در رساله دوم كه «ملاقات شيخ با آباقا» نام دارد، شمس‌الدين جويني، سعدي را «پدر و شيخ ما» معرفي مي‌كند (كليات، ص844) و در رساله سوم كه «حكايت شمس‌الدين تازيكوي» مطرح شده، مي‌خوانيم: «برادر شيخ... به رباط خفيف رفت به خدمت برادر خود شيخ سعدي...» (كليات، ص845)
يكي از دانشمندان معاصر سعدي، يعني «الصدر الكاملِ المتبحر المحقق، ملك‌الشعراء سعدالمله و الدين النظري» پرسش منظومي درباره عقل و عشق از سعدي مي‌كند كه مجموعاً «رساله النظريه»2  يا «رساله در عقل و عشق» را به وجود مي‌آورد و طي آن سعدالدين نظري (و شايد نطنزي) خطاب به شيخ اجل مي‌نويسد:
«سالكِ راه خدا»، پادشه ملك سخن                      اي ز الفـاظِ تـو آفـاق پر از درّ يتيـم،
اخترِ سعدي و عالَم ز فروغ تو منيـر                         واضع عقلي و گيتي ز نظير تو عقيم
... مـرد  را  راه  به حـق،  عقـل نمـايـد يا عشــق؟
اين درِ بسته تو بگشاي كه با‌بي‌ست عظيم... (كليات، 817)
سعدي در پاسخ مي‌نويسد: «... راه، از رسيدگان پرسند و اين ضعيف از واماندگان است... اما به يُمن همت درويشان و به بركت صحبت ايشان، به قدر وسع در خاطر اين درويش مي‌آيد كه: عقل با چندين شرف كه دارد، نه راه است، بلكه چراغ راه است، و اول راه، ادبِ طريقت است... روندگان طريقت در سلوك به مقامي برسند كه علم آنجا حجاب باشد... علم آلت تحصيل مراد است، نه مرادِ كلي... بدان كه مراد از علم ظاهر، مكارم اخلاق است و صفاي باطن، كه مردم نكوهيده اخلاق را صفاي درون كمتر باشد و به حجاب كدورات نفساني، از جمال مشاهدات روحاني محروم....» (كليات، 817 ـ 818)   سواي اينكه كساني چون برادران جويني و ديگران اموالي براي شيخ مي‌فرستادند تا خرج خانقاهش كند، شعري از علي فخر نجار قابل اعتناست كه به سعدي مي‌گويد: «بزرگا، در طريقت گر چه چون تو/ نه در اين قرن، در اقران نباشد... +  چو از خاصان دارالملك فقري...» 3  
شاعر عارف سيف فرغاني (درگذشتة 749ق) نيز در قصيده‌اي كه براي سعدي مي‌فرستاد، چنين مي‌نويسد: «كتبَ الي الشيخ العارف، سعدي الشيرازي» و او را با حضرت مهدي موعود(عج) مقايسه مي‌كند و در قصيده ديگري او را «بحر معني» مي‌خواند و «دلدارِ اهل دل، خورشيد تابان، موسي ‌بن‌ عمران و يوسف كنعان» مي‌نامد. و باز از معاصران مي‌توان به شيفتگي اميرخسرو دهلوي و اميرحسن سجزي اشاره كرد كه به نوشتة «تاريخ فرشته» آن هم به نقل از تاريخ فيروزشاهي: محمد سلطان بن سلطان غياث‌الدين بلبن كه حاكم ملتان بود (ح:670ـ683ق) «دو مرتبه نزديكان خود را با تحف و اموال فراوان به شيراز نزد شيخ مصلح‌الدين سعدي فرستاد و التماس قدوم ميمنت ‌لزوم فرمود و خواست كه در ملتان براي او خانقاهي بسازد و قريه‌ها وقف كند. چون شيخ پير و ناتوان شده بود، هر دو كرّت عذر خواست...»4 و گفت كه: «باقي عمر از زاويه بيرون نمي‌آيم، مرا معاف دارند.» 5
ابن الفوطي (642ـ723ق) در كتاب مجمع‌الآداب في معجم‌الالقاب مي‌نويسد: «سعدي شيرازي شاعر عارفي كه به اتابك سعد... منسوب است و از صوفيان عارف به شمار مي‌آيد... من نامه‌اي به او نوشتم و...» 6, 7 
علي ‌بن‌ احمد بن ‌ابي‌بكر بيستون كه نخستين نسخه ديوان سعدي را در 726ق، يعني سي‌و پنج سال پس از درگذشت او گردآوري و تنظيم كرده است، در مقدمه‌اش بر كليات شيخ اجل، اين‌گونه از او ياد مي‌كند: «مولانا شيخ‌الشيوخ في عهده، قدوهُ‌المحققين و زُبدهُ‌العاشقين، افصحُ‌المتكلمين، مفخَرُ السالكين، شرفُ‌المله و الحق و الدين، مصلح الاسلام والمسلمين، شيخ سعدي شيرازي قَدّس سرّه...» (كليات سعدي، ص847) اين دو سطر، افزون بر نام و لقب سعدي، جايگاه معنوي او را در نظر معاصرانش نيز معلوم مي‌دارد: فقيه، اديب، عارف، عاشق و مصلح كه نمايانگر چند وجه مهم شخصيت اوست كه شامل فقه (شيخ‌الشيوخ و شرف‌‌...‌الدين)،  اخلاق (مصلح‌الاسلام والمسلمين)، سخنوري و ادب (افصح‌المتكلمين) و سير و سلوك (قدوه‌المحققين و مفخر السالكين) مي‌شود. 8
و اما از كساني كه بعداً آمدند و درباره سعدي داوري كردند، يكي از قديمي‌ترينشان ابن‌بطوطه (703ـ779 ق) است كه طي سفر سي ساله‌اش، تعمد خاصي در زيارت اولياء و مقابرشان داشت. وي كه حدوداً پنجاه سال پس از درگذشت سعدي، از شيراز ديدن كرده، در سفرنامه‌اش چنين نوشته است: «از مشاهدي كه در بيرون شهر واقع شده، قبر شيخ صالح معروف به سعدي است... مقبره سعدي زاويه‌اي دارد نيكو با باغي نمكين ... مردمان از شهر به زيارت شيخ آمده، پس از خوردن غذا در سفره‌خانة شيخ و شستن لباس‌ها، مراجعت مي‌كنند و من خود نيز چنين كردم.» 9
بعد از او مي‌توان از معين‌الدين جنيد شيرازي ياد كرد كه در شدّالازار (تأليف سال 791ق) درباره سعدي مي‌نويسد: «وي از افاضل صوفيه و مرتاض و مجاهد بود... او را واقعه‌ها دست داد و ديدار بسياري از اولياءالله كرد... و او را كرامات بوده است و در زبان خلق مشهور است...» 10  
جامي (817 ـ 898ق) در نفحات‌الانس كه درباره زندگي و آثار صوفيان و عارفان است، بخشي را نيز به سعدي اختصاص داده و مي‌نويسد: «... از افاضل صوفيه بود و از مجاوران بقعة شريف شيخ ابوعبدالله خفيف... از علوم بهره‌اي تمام داشته و از آداب نصيبي كامل. سفر بسيار كرده است... و از مشايخ كبار بسياري را دريافته و به صحبت شيخ شهاب‌الدين رسيده... تا به خضر(ع) رسيد و وي را از زلال انعام و افضال خود سيراب گردانيد. وقتي وي را با يكي از اكابر سادات و اشراف في‌الجمله گفتگويي واقع شد؛ آن شريف حضرت رسالت را(ص) به خواب ديد، وي را عتاب كرد. چون بيدار شد، پيش شيخ آمد و عذرخواهي نمود و استرضاي وي كرد. يكي از مشايخ منكر وي بود، شبي در واقعه چنان ديد كه درهاي آسمان گشاده شد، ملايكه با طبق‌هاي نور نازل شدند؛ پرسيد كه: اين چيست؟ گفتند: براي سعدي شيرازي است كه بيتي گفته كه قبول حضرت حق سبحانه‌ و تعالي افتاده و آن بيت اين است: «برگ درختان سبز در  نظر هوشيـار/ هر ورقي دفتري است معرفت كردگار». آن عزيز چون از واقعه درآمد، هم در شب به در زاوية شيخ سعدي رفت كه وي را بشارت دهد؛ ديد كه چراغي افروخته و با خود زمزمه‌اي مي‌كند. چون گوش كشيد، همين بيت مي‌خواند...» 11 جامي همين مطلب را در هفت‌اورنگ (دفتر سبحه‌الابرار، ص467) آورده و در «بهارستان» نيز با احترام فراوان از سعدي ياد كرده و گلستان را «از انفاس متبركة شيخ نامدار و استاد بزرگوار...» خوانده و كتابش را «نه گلستان، كه روضه‌اي ز بهشت... باب‌هايش بهشت را درها... نكته‌هايش نهفته در پرده...» خوانده است. 12
ملاحسين واعظ كاشفي سبزواري (820 ـ910ق) در كتاب «فتوت‌نامه سلطاني» كه در موضوع جوانمردي و عياري نوشته شده، بخشي را «در باب سقايان» اختصاص داده است و آنجا مي‌نويسد: «ايشان جماعتي محترمند و مسند ايشان بس بزرگ است...» آنگاه بزرگان اين سلسله را چهار پيغمبر و دو ولي به شمار مي‌آورد: حضرات نوح و ابراهيم و خضر و پيامبر اسلام(ص) و دو ولي: حضرت عباس(ع) و سلمان فارسي... «شيخ مصلح‌الدين سعدي شيرازي نيز اين كار كرده، و اين طايفه را حيات‌بخشان گويند.» 13
ميرزا لعل‌بيك لعل بدخشي (968ـ1022ق) در ثمرات‌القدس كه در آن به زندگينامه عارفان پرداخته، مي‌نويسد: «شيخ اوحدي شيرازي ـ قدّس روحه ـ مقبول جمع سلاسل است و از خويشاوندان باباي عارفان و عاشقان، شيخ مصلح‌الدين سعدي شيرازي است...» سپس درخواست اميرخسرو دهلوي از حضرت خضر(ع) را تكرار مي‌كند كه: «آب دهان مبارك خود را در دهان وي كند. خضر(ع) فرمود كه اين دولت را سعدي برده...» و در جاي ديگر مي‌نويسد: «باباي عاشقان و شاهنشاه عارفان، شيخ مصلح‌الدين سعدي شيرازي قدس‌الله روحه...» 14 
پي نوشت ها
1. بر من كه صبوحى زده‏ام،  خرقه حرام است                  اى مجلسيان، راه خـرابـات كـدام اسـت؟
(طيبات، 388)
من طاقت شكيب ندارم ز روى خـوب        صوفـى به عجـز خويشتـن اقرار مى‏كنـد
(خواتيم، 446)
لايق سعدى نبود اين خرقه تقوا و زهد         ساقيا، جامى بده، وين جامه از سر بركنـش
(طيبات، 479)
مـن خـرقـه فـكنــده‏ام ز عشقــت          باشــد كـه به وصـل تـو زنــم چنــگ
(طيبات، 485)
در خـرقـة تـوبـه آمـدم روزى چنـد        چشمـم به دهـان واعـظ و گـوش به پنـد
(رباعيات، 616)
در ميان صومعه، سالوس پر دعوى منم          خرقـه‌پوشِ جو فروشِ خالى از معنى منم
زير اين دلق كهن، فرعون وقتم بـى‏ريا         مى‏كنم دعوى كه: برطور غمش موسى منم
(بدايع، 735)
2. كليات سعدي، مقدمه مرحوم فروغي، ص643. // 3. قلندريه در تاريخ، ص535. // 4. تاريخ فرشته، ص150 و تاريخ سند (تاريخ معصومي)، ص41. // 5. ملا عبدالنبي فخرالزمان قزويني، تذكرة ميخانه، ص62. // 6.مجمع الآداب، ج5، ص248. // 7. لقب «دين» و «اسلام»، علما را [باشد]. بيرون از اين،‌ هر كه «دين» و «اسلام» در لقب خويش آرد، رخصت ندهند. سياست‌نامه، خواجه نظام‌الملك، ص211. // 8. در آن عصر به عارف (كه به حق‌اليقين رسيده است)، «محقق» (بوستان، 3227 و 3669)، «حقيقت‌شناس» (بو، 208) و «حقايق‌شناس» (بو، 814 و 946 و 1852) نيز مي‌گفتند. // 9. ترجمه سفرنامه ابن بطوطه، ص 266. // 10. شدّالازار، ص462. // 11. نفحات‌الانس، ص598 ـ 599. // 12. بهارستان، ص25 و 26. // 13. فتوت‌نامه سلطاني، ص425 و 428. // 14. ثمرات‌القدس من شجرات الانس، به ترتيب: ص97، 541 و1181.