تأملی دربارۀ شانس

PDF چاپ نامه الکترونیک

تأملی دربارۀ شانس

اي. جي. كافمن
ترجمه زهره خرمايي


مفهوم شانس در بسیاری از زیررشته‌های فلسفی مطرح می‌شود. متأسفانه، درباره ماهیت شانس در حوزه تحلیلی معاصر به ندرت بررسی جامعی انجام گرفته است. دانکن پریچارد در کتاب اثرگذار اخیر خود به نام شانس معرفتی سعی دارد با ارائه شرحی کوتاه درباره شانس، به منظور تشریح روش‌های مختلفی که موجب مي‌شود، شانس در شناخت ما شکل بگیرد، این کم توجهی را برطرف سازد. در این مقاله، شرح پریچارد درباره شانس و شرح دیگری– یعنی، شرح نیکلاس رشر- را به دنبال بحث پریچارد نقد و بررسی می‌کنم. برخی تحلیل‌های جدید درباره شانس را نیز ارزیابی می‌کنم که عناصر قابل قبول شرح‌های پریچارد و رشر را با هم تلفیق می‌کنند.
***
مفهوم شانس1 که در بسیاری از زیررشته‌های فلسفی– مانند، معرفت‌شناسی، نظریۀ کنش، علم اخلاق، فلسفۀ اجتماعی، فلسفۀ سیاسی، فلسفۀ حقوق و فلسفۀ دین مطرح می‌شود، به‌ندرت در حوزه‌های تحلیلی معاصر به شکل جامعی بررسی شده است. کافمن در این مقاله با توجه به دیدگاه «دانکن پریچارد»2 در کتاب شانس معرفتی3 و «نیکلاس رشر»4  و برخی تحلیل‌های جدید دربارۀ شانس، که تلفیقی از دو نظریه مذکورند، مفهوم شانس را ارزیابی می‌کند. از نظر کافمن: «زمانی یک رویداد برای فرد شانس (خوب یا بد) محسوب می‌شود که (الف) دارای نوعی وضعیت سنجشگرانۀ عینی5  برای او باشد (ب) فراتر از کنترل مستقیم او باشد و (ج) احتمال زیادی وجود داشته باشد که چنین رویدادی رخ ندهد.
بر اساس متافیزیک شانس، شانس رابطه‌ای است که قلمروی آن شامل افراد و دامنۀ آن شامل رویدادهاست: شانس بین یک فرد و یک رویداد رخ می‌دهد. بی‌شک، شانس، خوب یا بد، می‌تواند شامل گروهی از افراد هم باشد، برای مثال، مسافران کشتی تایتانیک گرفتار شانس بد بودند. اگرچه، قاعدتاً، با دو پدیدۀ متفاوت تحویل‌ناپذیر –شانس فرد و شانس گروه– مواجه نیستیم. با این حال، طبیعتاً شانس گروه می‌تواند به شانس فرد تحویل‌پذیر باشد، زیرا اساساً این فرد است که در معرض بیشترین کنش‌ها و حوادث قرار دارد. در این مقاله، واژۀ «خوش‌شانس»6  برای دو سوژۀ مختلف به‌کار می‌رود، سوژه‌ای که از شانس خوب لذت می‌برد و سوژه‌ای که از شانس بد رنج می‌برد.
«نظریۀ اهمیت»7 استلزامی را بین خوش‌شانس بودن فرد و یک رویداد برقرار می‌سازد. بر اساس این نظریه، فرد با توجه به یک رویداد خوش‌شانس است تنها اگر آن رویداد به‌نحوی برای او مهم باشد. به‌بیان دقیق‌تر، اگر رویدادی مطلقاً هیچ اهمیتی برای فرد نداشته باشد، در این صورت آن رویداد نمی‌تواند شانس خوب یا بد برای او محسوب شود. پریچارد با توجه به نظریۀ فوق،  اهمیتP را ارائه می‌کند:
اهمیتP: سوژۀ S با توجه به رویداد E خوش‌شانس است تنها اگرS به رویداد E اهمیت بدهد و S زمانی به رویداد E اهمیت می‌دهد که S از ویژگی‌های مربوط به E (به‌عبارتی، ویژگی‌های E که به‌واسطۀ آن دارای اثر مثبت یا منفی بر S است) منتفع شود.
اهمیتP شامل نمونه‌هایی‌ست که سوژه در آن‌ها به‌نحوی ناخواسته دارای شانس خوب یا بد است، اما نمی‌تواند در واقعیت اهمیتی به رویداد مربوط بدهد. در این صورت، اهمیتP سوژه‌هایی را که می‌توانند شانس خوب یا بد داشته باشند، از قلمروی شانس مستثنی می‌سازد.
نخست، اهمیتP مستلزم این است که سوژه‌ای که (الف) قابلیت آن را دارد که بر اساس شناخت ویژگی‌های مربوط به یک رویداد، اهمیتی به آن رویداد بدهد، با این حال، (ب) نتواند بر اساس چنین شناختی، اهمیتی به آن رویداد بدهد، خوش‌شانس محسوب نشود. اما چنین نمونه‌هایی وجود دارند. فرض کنید فردی که از اعتمادبه‌نفس بسیار پایین رنج می‌برد، به‌طور ناخواسته و به‌سختی در زمان t از مرگ نجات می‌یابد. او، به‌رغم وضعیت خود که نمی‌توانست برای نجات از مرگ خود اهمیتی قائل باشد، با توجه به اینکه در t از مرگ نجات یافته است، خوش‌شانس و از ویژگی‌های مربوط منتفع شده است.
دوم، اهمیتP مستلزم این است که سوژه‌ای که قادر نیست بر اساس شناخت ویژگی‌های یک رویداد، اهمیتی برای آن رویداد قائل شود، خوش‌شانس تلقی نشود. اما چنین نمونه‌هایی محتمل هستند. اسب لاگرانژ کانتی که در معرض صاعقه 11 می 2004 قرار گرفت، در آن زمان مشخص گرفتار شانس بد بوده است. (صاحب اسب در آن حادثه تصادفاً، هم از شانس بد رنج و هم از شانس خوب لذت برده است. از یک سو، زمانی که اسب در معرض صاعقه قرار گرفت، او با بدن اسب تماس داشت، که این شانس بد او بود. از سوی دیگر، از شوک الکتریکی ناشی از صاعقه نجات یافت که می‌توانست او را بکشد که این شانس خوب او بود.)
ارزیابی اهمیتP، مستلزم این است که قلمروی شانس شامل برخی سوژه‌های غیرانسانی ذی‌شعور باشد. بنابراین، قلمروی شانس شامل همه و فقط سوژه‌های ذی‌شعور است. در این صورت، شانس شامل ابژه‌های غیرذی‌شعور مانند درختان، صخره‌ها، کتاب‌ها و... نیست: این ابژه‌ها نمی‌توانند شانس خوب یا بد8  داشته باشند. بنا بر فرض، جملات صادقی وجود دارند که ظاهراً ادعای فوق را رد می‌کنند: ممکن است کسی بگوید که خانوادۀ او به‌دلیل اینکه در آتش‌سوزی ساختمانشان زنده ماندند، خوش‌شانس‌اند، یا بگوید که صخرۀ کنار دریا به‌دلیل اینکه توسط آب فرسایش نیافته است، خوش‌شانس است. اگرچه، منطقاً بهتر است گزاره‌هایی دربارۀ رابطۀ سوژۀ ذی‌شعور و رویدادی شامل ابژه‌ای غیرذی‌شعور یا دربارۀ احتمال بسیار کمِ رویدادی مفروض بیان شوند. بنابراین، صدق جملات فوق مبتنی بر این است که قلمروی شانس صرفاً شامل افراد ذی‌شعور باشد. ادعای زیر نظریۀ اهمیت را بهتر از اهمیتP تبیین می‌کند:
اهمیتO: سوژۀ S با توجه به رویداد E خوش‌شانس است تنها اگر (الف) ذی‌شعور باشد و (ب) E دارای وضعیت سنجشگرانۀ عینی برای S باشد (به‌عبارتی، E، اثری عیناً خوب یا بد، مثبت یا منفی روی S داشته باشد).
بنابراین، اهمیتO می‌تواند همۀ سوژه‌های ذی‌شعور را، نه‌فقط سوژه‌هایی با قابلیت‌های شناختی و کنشی پیشرفته، در قلمروی شانس بگنجاند. در این صورت، اهمیتO، برخلاف اهمیتP، با نمونه‌های فوق سازگار است. نه‌فقط، اهمیتO ابژه‌های غیرذی‌شعور را نیز از قلمروی شانس مستثنی می‌سازد.
اما، دیدگاه رشر در باب نظریۀ اهمیت، از یک سو، با اهمیتO سازگار است. او معتقد است که «ابعاد اصلی شانس در خصوص دستیابی به چیزها از منظر ذی‌نفعان آن خوب یا بد در نظر گرفته می‌شوند. همچنین سؤال اصلی دربارۀ ماهیت دریافت‌کننده، این نیست که «آیا آن‌ها می‌توانند برای شانس خود دلیل ارائه کنند؟» بلکه این است که «آیا آن‌ها می‌توانند از این شانس رنج ببرند؟»
از سوی دیگر، برخی از دعاوی رشر نشان می دهند که او اهمیتی مانند اهمیتP  را  می‌پذیرد.  مسئله این نیست که حیوانات دارای علایق و امیالی هستند که می‌توانند تحت‌تأثیر حوادثی باشند که در تضاد با هر پیش‌بینی معقولی هستند، بلکه مسئله این است که ما می‌توانیم این پیش‌بینی را از جانب آن‌ها انجام دهیم و ما هستیم که آن‌ها را خوش‌شانس می‌نامیم... این واقعیت که ما می‌توانیم از جانب ذی‌نفعان داوری کنیم موجب می‌شود برخی حیوانات غیرانسانی را نیز در این تصویر بگنجانیم. طبیعتاً، نتیجه می‌گیریم:
اهمیتR: S با توجه به رویداد E خوش‌شانس است تنها اگر سوژه S* ی باشد که بتواند اهمیتی برای E قائل باشد و بنابراین S* بتواند از ویژگی‌های مربوط به E برخوردار شود.
به اهمیتR همان اِشکالات مطرح‌شده دربارۀ اهمیتP وارد می‌شود. بر اساس اهمیتR، سوژۀ S خوش‌شانس است تنها اگر سوژه‌ای وجود داشته باشد که بتواند بر اساس شناخت ویژگی‌های مربوط به یک رویداد، اهمیتی برای آن رویداد قائل باشد. اما این گزاره درست نیست. اسب لاگرانژ کانتی به‌دلیل برخورد صاعقه از شانس بد رنج می‌برد حتی اگر شوک الکتریکی که زندگی او را گرفت از پیش به‌گونه‌ای مدیریت می‌شد که همۀ سوژه‌های دارای قابلیت‌های شناختی و کنشی مربوطه را نابود می‌ساخت. درمجموع، مشخص نیست که رشر می‌پذیرد که اهمیتO بر اهمیت‌های دیگر اولویت دارد یا نه.
اهمیتO استلزامی میان شانس و یک رویداد برقرار می‌سازد. اگرچه، تصدیق می‌کند که این شرط لازم نمی‌تواند شرط کافی برای شانس باشد. عبور سریع فردی از محل پرداخت خواروبارفروشی ساعت 3 صبح دارای نوعی وضعیت سنجشگرانه عینی برای اوست؛ اما نباید عبور سریع او از محل پرداخت در آن زمان را شانس خوب بدانیم. در اینجا، شرط لازم دیگری برای شانس مطرح می‌شود. عبور سریع فرد از محل پرداخت ساعت 3 صبح برای او شانس خوب محسوب نمی‌شود زیرا احتمال زیادی وجود داشت که در آن زمان از محل پرداخت عبور کند. اکنون، «نظریۀ احتمال»9  مطرح می‌شود. نظریۀ احتمال با تسامح بیان می‌کند که یک فرد در یک رویداد خوش‌شانس است تنها اگر احتمال عدم رخداد آن رویداد زیاد باشد. بنابراین با استفاده از ناجبرگرایی استنتاج می کنیم:
احتمالI: S با توجه به رویدادE خوش‌شانس است تنها اگر رخداد آن توسط رویدادهای قبلی و قوانین طبیعت متعین نشده باشد – به‌عبارتی، توسط آن‌ها ضرورت نیافته باشد.
احتمالI به‌دلیل زیر ناپذیرفتنی است. احتمالI مستلزم این است که وجود سوژه‌های خوش‌شانس در جهان‌های متعین امکان‌پذیر نباشد. در حالی که، شهوداً، امکان چنین سوژه‌هایی در چنین جهان‌هایی وجود دارد. برای مثال، برندۀ لاتاری در یک جهان متعین به‌دلیل برنده شدن در آن لاتاری خوش‌شانس است، به‌رغم این واقعیت که برنده شدن او در لاتاری توسط رویدادهای قبلی و قوانین طبیعت ضرورت یافته باشند. از سوی دیگر، این ادعا که سوژه‌های خوش‌شانسی می‌توانند در جهان‌های متعین وجود داشته باشند با توجه به «نمونه‌های نوع گِتیه»10 توجیه‌پذیر است.
نمونۀ نوع گِتیه شامل سوژه‌ای است که باور صادقی دارد که (الف) مبتنی بر شواهد خوبی است اما (ب) معرفت‌زا نیست، در حالی که این فقدان معرفت‌زایی به‌نحوی ناشی از خوش‌شانسی سوژه در «دست‌یابی به چیزهای درست» در موقعیت مورد نظر باشد. برای مثال، آقای ناگوت و سوژۀ S در یک اداره کار می‌کنند. ناگوت برای این تصور که دارای یک فراری است شواهدی قوی در اختیار S قرار می‌دهد. S بر اساس این شواهد قوی باور می‌کند که ناگوت دارای فراری است. در این صورت S از این مسئله استنتاج می‌کند که فردی در ادارۀ او دارای فراری است. اما ناگوت دارای فراری نیست. در عین حال، معلوم می‌شود که فرد دیگری از همکاران S، آقای هاویت، دارای فراری است، اگرچه S هیچ دلیلی ندارد که تصور کند هاویت دارای فراری است.
باور S که فردی در ادارۀ او دارای فراری است هم صادق و هم مبتنی بر شواهد کافی است، اما معرفت‌زا نیست. مسئله این است که «دستیابی به چیزهای درست» توسط S دربارۀ این موقعیت به‌نحوی مبتنی بر شانس خوب اوست، ولو اینکه معرفت‌زا نباشد. اینکه چنین نمونه‌ای شامل سوژه‌ای است که از شانس خوب لذت می‌برد مبتنی بر این فرض نیست که این نمونه حاوی رویدادهای نامتعین است: اینکه سوژه چنین نمونه‌ای از نوعی شانس خوب لذت می‌برد، با وجود جبرگرایی، الزام‌آور نیست. نمونه‌های نوع گِتیه آشکار می‌سازند که امکان دارد سوژه‌های خوش‌شانسی در جهان‌های متعین وجود داشته باشند.
بنابراین، احتمالI نمی‌تواند تبیین مناسبی برای نظریۀ احتمالا   رائه دهد. تبیین دیگری –تبیینی که مشابه تبیین پریچارد   است–  مفهوم خطر11 را استنتاج می‌کند. مفهوم خطر برحسب مفهوم احتمال آسان12 درک می‌شود: خطری در زمان t وجود دارد که رویداد E در زمان t* رخ دهد اگر و تنها اگر t به‌گونه‌ای محتمل باشد کهE در t* به‌آسانی رخ دهد. مفهوم امکان آسان، به‌نوبۀ‌خود، از طریق مفهوم فاصلۀ موجهه13 تبیین می‌شود: t به‌گونه‌ای است که E می‌تواند در زمان t* به‌آسانی رخ دهد اگر و تنها اگر E در t* در برخی جهان‌های ممکن نزدیک به فعلیتی14 در زمان t رخ دهد. سرانجام، فاصلۀ موجهه برحسب مفهوم تغییر کوچک15  قابل فهم است. جهان‌های ممکن نزدیک به فعلیت در زمان t جهان‌هایی هستند که فقط با ایجاد تغییری کوچک در جهان واقع در زمان t در دسترس هستند، جهان‌هایی که فقط فاصلۀ کمی از جهان واقع در زمان t دارند. پس، نتیجه می‌شود:
احتمال R: زمانی که t بازه زمانی قبل از t* است، S با توجه به E در t* خوش‌شانس است تنها اگر احتمال زیادی (خطر بزرگی) در زمان t وجود داشته باشد که رویدادE در زمان t* رخ ندهد – به‌عبارتی، تنها اگر E در t* حداقل در نیمی از جهان‌های ممکنی رخ ندهد که فقط با ایجاد تغییر کوچکی در جهان واقع در زمان t در دسترس هستند.
بنابراین، احتمال R بیان می‌کند: اینکه با توجه به رویداد E خوش‌شانس باشید یا نباشید مبتنی بر نحوۀ رخداد چیزهایی است که دقیقاً قبل از E رخ داده‌اند. این مسئله شهوداً پذیرفتنی است. فرض کنید در حالی که در آغاز جهان فقط احتمال بسیار کمی وجود داشت که E بتوانددر t* رخ دهد، دقیقاً قبل از t* فقط احتمال بسیار کمی وجود دارد که E در t* رخ ندهد. همچنین فرض کنید که E در t* رخ می‌دهد. با فرض اینکه، دقیقاً قبل از رخداد آن، فقط احتمال بسیار کمی وجود داشته باشد که E رخ ندهد، به‌رغم نحوۀ بودن چیزها در آغاز جهان، E نمی‌تواند شانس خوب یا بدی برای کسی محسوب شود. در نتیجه، خوش‌شانس بودن (یا نبودن) فرد با توجه به یک رویداد معین احتمالاً مبتنی بر نحوۀ بودن یک رویداد در آغاز جهان نیست، بلکه احتمالاً مبتنی بر نحوۀ بودن آن رویداد دقیقاً قبل از رخداد آن است. دوم، احتمال R به‌طور دقیق «احتمال زیاد»16 را به‌منزلۀ «یک احتمال حداقل 5.0» تعریف می‌کند؛ در نتیجه مستلزم این است که فرد در مقابل رویدادی مفروض در زمان t خوش‌شانس باشد تنها اگر، دقیقاً قبل از t، احتمال (خطر) حداقل 5.0ی برای عدم رخداد آن رویداد در زمان t وجود داشته باشد. این مسئله شهوداً پذیرفتنی است: اگر امکان موفقیت17 در جهان واقع موجب رخداد رویدادی مفروض دقیقاً قبل از رخداد آن شود، در این صورت رخداد آن رویداد به‌ندرت می‌تواند شانس محسوب شود.
برخلاف احتمال I، احتمالR امکان وجود سوژه‌های خوش‌شانس در جهان‌های متعین را محتمل می‌سازد. بدین معنا، ممکن است یک رویداد ضرورت‌یافته دقیقاً قبل از زمانی که به عدم رخداد بینجامد، تغییرات کوچک بسیاری را نسبت به فعلیت به‌وجود آورد. برای مثال، نتیجۀ لاتاری به شکل قابل قبولی به‌گونه‌ای است که انواعی از تغییرات کوچک در W دقیقاً قبل از t می‌تواند به عدم رخداد آن نتیجه بینجامد، به‌رغم آنکه به شکلی متعین ایجاد شده باشد.
طبیعتاً این سؤال مطرح می‌شود که آیا احتمال R شانس را مقید می‌سازد یا نه؟ رشر می‌گوید:
در حالی که شانس خوب به معنای دستیابی به چیزهایی است که به شکلی پیش‌بینی‌ناپذیراند، «با احتمال»18 به‌دست می‌آیند، ضرورتاً لازم نیست که در تضاد با «امکان موفقیت»19 باشد. زیرا، گاهی افراد حتی زمانی که امکان موفقیت را هم دارند، خوش‌شانس هستند. ساموئل، رولت روسی بازی می کرد. او خوش‌شانس بود – حتی اگر فقط یکی از شش محفظه فشنگ او پر بود و احتمالات20 بیشتری برای زنده ماندن او وجود داشت.
t زمانی است که ساموئل رولت بازی می‌کند. گروه کمی از جهان‌های ممکن نزدیک به فعلیت موجود در زمان t مبتنی بر این هستند که ساموئل در نتیجۀ بازی می‌میرد؛ به‌ازای بیشترین تغییرات کوچکی که ممکن است در فعلیت در زمان t ایجاد شوند، جهان‌هایی وجود دارند که ساموئل در آن‌ها پس از بازی زنده می‌ماند. در نتیجه، زمانی که ساموئل رولت بازی می‌کرد، احتمال یا خطر زیادی برای مرگ او وجود نداشت. بنابراین، احتمال R مستلزم این است که ساموئل در مقابل زنده ماندن در بازی رولت خوش‌شانس تلقی نشود.
زنده ماندن ساموئل در بازی رولت روسی، شانس خوب برای او تلقی نمی‌شود. بنابراین، نمونه رشر احتمال R را رد نمی‌کند. در واقع، احتمال R شانس را مقید می‌سازد. بنابراین، می‌توان از احتمال R در مقابل مثال نقض احتمالی رشر دفاع کرد. از یک سو، شاید رشر سزاواری این ادعا از جانب کسی که معتقد است ساموئل برای زنده ماندن در بازی خوش‌شانس است را با صادق بودن آن خلط می‌کند:
برای کسی که نگران ساموئل است –مثلاً، مادر او– سزاوار است که او را به‌دلیل زنده ماندن در بازی رولت خوش‌شانس بداند. بنابراین، ادعای گزارۀ مفروض از جانب یک فرد سزاوار است تنها اگر آن گزاره صادق باشد. در نتیجه، از آنجایی که سزاوار است که کسی که نگران ساموئل است او را به‌دلیل زنده ماندن در بازی رولت خوش‌شانس بداند، این گزاره هم باید صادق باشد که ساموئل در مقابل زنده ماندن در بازی خوش‌شانس است.
با توجه به کتاب رشر دربارۀ ماهیت شانس، به هسته‌های نظریۀ خطای محتمل دیگری برای شهود او دربارۀ نمونۀ رولت روسی دست می‌یابیم. اصل نظریه خطای بدیل، تمایزی است که رشر باید میان شانس و اقبال21  قائل می‌شد. («خوش‌اقبال»22  (و واژگان مرتبط) هم برای سوژه‌هایی به‌کار می‌رود که از اقبال خوب لذت می‌برند و هم برای سوژه‌هایی استفاده می‌شود که از اقبال بد رنج می‌برند. بنابراین، «خوش‌اقبال» به‌منزلۀ «لذت بردن از اقبال خوب23 یا رنج بردن از اقبال بد24 » تلقی می‌شود.) یک فرد می‌تواند با توجه به رویدادی خوش‌اقبال باشد که رخداد آن شدیداً محتمل بوده است، در حالی که رویدادی برای او خوش‌شانسی است تنها اگر احتمال مهمی برای عدم رخداد آن رویداد وجود داشته باشد. بنابراین، به‌دلیل این که شانس و اقبال رابطۀ نزدیکی با یکدیگر دارند، امکان دارد گاهی با یکدیگر خلط شوند. به‌نظر می‌رسد رشر در داوری دربارۀ گزاره مرتبط با خوش‌شانسی ساموئل برای زنده ماندن در بازی رولت دچار چنین خلطی شده است. به‌عبارتی، آن چیزی که صادق است این است که ساموئل برای زنده ماندن در بازی صرفاً خوش‌اقبال است. مسلماً، باخت ساموئل ممکن است برای او شانس بد محسوب شود. ازاین‌رو، حداقل یکی از این نظریه‌های خطا برای تبیین شهود رشر به‌کار می‌رود. در نتیجه، ارائۀ این تبیین‌ها از احتمال R در مقابل مثال نقض محتمل رشر در نمونۀ ساموئل دفاع می‌کند.
مثال نقض معروف دیگری در رابطه با احتمال R وجود دارد. فرض کنید که سالی و دوستان تبهکارش هر جمعه شب از سوپرمارکت های محلی سرقت می‌کنند. سالی، به‌دلیل دیدگاه‌های خرافی، چند ماهی است که قصد دارد روز هالووین در خانه بماند، که در سال جاری روز جمعه است. به‌علاوه، رئیس پلیس محلی چند ماهی است که قصد دارد گروه تبهکار سالی را در روز هالووین سرکوب کند. بنابراین، روز هالووین سالی در خانه می‌ماند در حالی که گروه او به‌کار معمول خود ادامه می‌دهند،   پلیس محلی با نیروی خود همۀ دوستان سالی را دستگیر می‌کند. احتمالاً، زمانی که بقیه گروه او دستگیر می‌شوند، سالی خوش‌شانس است زیرا از دستگیری خود جلوگیری کرده است. اگرچه، احتمال زیادی وجود نداشت که سالی در روز هالووین دستگیر شود. بنابراین، ظاهراً، احتمال R کاذب است: ممکن است کسی نسبت به یک رویداد خوش‌شانس باشد اگر احتمال زیادی برای رخداد آن رویداد وجود نداشته باشد.
دربارۀ احتمال R، هر یک از نمونه‌ها چنان هستند که ما برای خوش‌شانس بودن سالی با توجه به اجتناب او از دستگیری یا احتمال کم دستگیری او در روز هالووین دلیلی نداریم. با توجه به قصد رئیس پلیس برای سرکوبی گروه سالی در روز هالووین مسئله را بررسی می‌کنیم. یا این قصد راسخ25  است یا نیست. اگر قصد رئیس راسخ نباشد، در این صورت بسیاری از جهان‌های ممکن نزدیک چنان هستند که، در شب هالووین، رئیس از نقشه سرکوبی هالووین خود صرف‌نظر کرده است؛ اما در این صورت مشخص نیست که آیا جلوگیری سالی از دستگیری خود در روز هالووین شانس خوبی برای او محسوب می‌شود یا نه–ممکن است سالی به‌دلیل اجتناب از دستگیری خود خوش‌شانس‌تر از ساموئل برای زنده ماندن در بازی رولت نباشد. بنابراین، فرض کنید که قصد رئیس راسخ است و این تغییر عقیده با توجه به عقیدۀ خرافی سالی دربارۀ هالووین باشد. یا این عقیدۀ خرافی «محکم»26  است یا نه. اگر محکم باشد، در این صورت دوباره مشخص نیست که آیا جلوگیری سالی از دستگیری خود شانس خوبی برای او محسوب می‌شود یا نه– ممکن است او به‌دلیل جلوگیری از دستگیری خود خوش‌شانس‌تر از کسی نباشد که از حمله با نقشۀ قبلی به مکانی معین در زمانی معین اجتناب می‌کند زیرا او از قبل قصد دارد که از آن محل در آن زمان دور شود (بنا بر فرض، به‌نظر می‌رسد که چنین سوژه‌ای برای اجتناب از حمله خوش‌اقبال است؛ در عین حال، به‌نظر نمی‌رسد که برای اجتناب از آن خوش‌شانس باشد). از سوی دیگر، فرض کنید که عقیدۀ خرافی سالی دربارۀ هالووین عقیده‌ای «سست» است. در این صورت جهان‌های نزدیک بسیاری وجود دارند که سالی با گروهش در هالووین بیرون می‌رود؛ اما در این صورت محتمل است که احتمال زیادی وجود داشته است که سالی در روز هالووین دستگیر شود – و، البته، مثال نقض درست است تنها اگر احتمال زیادی وجود نداشته باشد که سالی دستگیر شود. در‌مجموع، اِشکال اخیر با دو برهان ذوحدین مواجه می‌شود: ما برای این که سالی به‌دلیل جلوگیری از دستگیر شدن خود خوش‌شانس است یا برای این که احتمال زیادی وجود نداشت که دستگیر شود، هیچ دلیلی نداریم. بنابراین، به‌گمان من، این اِشکال نمی‌تواند نقدی جدی بر احتمال R باشد.
اکنون، درمی‌یابیم که اهمیتO و احتمالR  شانس را مقید می‌سازند. به‌دلیل اینکه شرح ما دربارۀ شانس، که با توجه به پیوستگی شروطی که شرط کافی برای شانس محسوب نمی‌شوند، مشابه شرحیاتی است که رشر و پریچارد ارائه کرده‌اند، این نکته مطرح می‌شود که آیا این پیوستگی شروط، شرح قانع‌کننده‌ای دربارۀ شانس به دست می‌دهد یا خیر:
حدس27  اول: S با توجه به رویداد E در زمان t خوش‌شانس است اگر و تنها اگر (الف) S در t ذی‌شعور باشد، (ب) اگر و تنها اگر E دارای نوعی وضعیت سنجشگرانه عینی برای S در t باشد، و (ج) اگر و تنها اگر دقیقاْ قبل از t، احتمال زیادی وجود داشته باشد کهE در t رخ ندهد.
حدس اول کاذب است. زیرا که مستلزم این است که اگر احتمال زیادی وجود می‌داشت که (دقیقاْ قبل از آن) فاعل مفروض یک فعل اخلاقاْ مهمی را انجام ندهد در این صورت فاعل با توجه به رخداد آن فعل خوش‌شانس می بود. به‌بیانی دقیق‌تر، فرض کنید اگر دقیقاْ قبل از t احتمال زیادی وجود می‌داشت که S آن فعل را در t انجام ندهد،  Sدر زمان t فعل اخلاقاْ مهمی را انجام می‌داد. به‌تعبیری، فرض کنید که S در t انتخاب می‌کند که هدیۀ بزرگی به «اوکسفام» بدهد، درآن زمان، دقیقاْ قبل از t، احتمال زیادی وجود دارد که S در t نتواند انتخاب کند که این هدیه را به او بدهد. حدس اول مستلزم این است که S با توجه به انتخاب خود در t برای هدیه دادن به اوکسفام خوش‌شانس باشد. می‌دانیم که (الف) S در t ذی‌شعور است، (ب) انتخاب او دارای وضعیتی سنجشگرانه و عینی برای او در t می باشد، و (ج) دقیقاً قبل از t احتمال زیاد وجود دارد که او فعلی را انتخاب نکند که به‌طور بالفعل در زمان t انتخاب کرده است. به‌طور کلی، حدس اول مستلزم این است که اگر احتمال زیادی وجود می‌داشت که فاعل فعل اخلاقاً مهمی28 را انجام ندهد، در این صورت فاعل مفروض با توجه به رخداد آن فعل خوش‌شانس محسوب شود. اما این حدس، حداقل در نمونه‌هایی که فعل اخلاقاً مهمی وجود دارد که تحت کنترل مستقیم فاعل است، اشتباه به‌نظر می‌رسد (زمانی که «فعلی تحت کنترل مستقیم فاعل است» به‌عبارتی، اگر، آن فعل یک فعل پایه باشد – فعلی که مبتنی بر انجام فعل دیگری نیست – تحت شرایط متعارف انجام شده است). به‌نظر نمی‌رسد که فاعل در چنین نمونه‌ای با توجه به رخداد فعل خود خوش‌شانس باشد.
بنابراین، حدس اول نمی‌تواند شانس را مقید سازد. در این صورت، حدس اول باید به‌نحوی اصلاح شود که دیگر همۀ افعال اخلاقاً مهم، خوش‌شانسی برای فاعلان خود محسوب نشوند. می‌توانیم حدس اول را با «نظریه عدم کنترل مستقیم»29 اصلاح کنیم – به‌عبارتی، نظریه‌ای که شما نسبت به رویدادی مفروض خوش‌شانس هستید تنها اگر آن رویداد فراتر از کنترل مستقیم شما باشد:
حدس دوم: S با توجه به E در زمان t خوش‌شانس است اگر و تنها اگر (الف) S در t ذی‌شعور باشد، (ب) E دارای نوعی وضعیت سنجشگرانه عینی برای S در t باشد، (ج) دقیقاً قبل از t احتمال زیادی وجود داشته باشد کهE در زمان t رخ ندهد، و (د) E فراتر از کنترل مستقیم S در t باشد.
قبل از بررسی اینکه آیا حدس دوم می‌تواند شرط کافی برای شانس باشد یا خیر، مثال نقضی را در رابطه با نظریه عدم کنترل مستقیم (و دربارۀ حدس دوم) بررسی می‌کنیم. مثال نقض احتمالی در رابطه با نظریۀ عدم کنترل مستقیم شامل سناریوی سبک فرانکفورت30 است، سناریویی که نسبتاً با برخی نمونه‌های مشهور فرانکفورت مشابهت دارد. دانشمند نابغه مغز، به نام نِد، هنگامی که در زمان t1 پیش‌بینی می‌کند که جونز در t2 انتخاب می‌کند که فعل درست، A، را در زمان t3 انجام دهد یا نه، بسیار قابل اعتماد31  است – اگرچه خطاناپذیر32  نیست. او در t1 پیش‌بینی کرده است که جونز در t2 انتخاب می‌کند که در t3 فعل A را انجام دهد. او استنتاج می‌کند که جونز نمی‌تواند انتخاب مرتبطی در t2 داشته باشد. فرض کنید که وی پیش‌بینی می‌کند که جونز انتخاب مربوط را نخواهد داشت و بنابراین آن فعل را انجام نمی‌دهد. در واقعیت، پیش‌بینی ند اشتباه است: جونز در واقعیت در t2 فعل A را در t3 انتخاب می‌کند. به‌دلیل اینکه انتخاب جونز یک فعل ذهنی پایه است، او به شکل قابل قبولی کنترل مستقیمی بر آن فعل دارد. در عین حال، با فرض اینکه پیش‌بینی کاذب ند تحت شرایط مربوطه بسیار غیرمحتمل بوده است، جونز نسبت به انتخاب خود خوش‌شانس است. بنابراین، نظریه عدم کنترل مستقیم کاذب است: ممکن است فردی با توجه به رویدادی خوش‌شانس باشد که کنترل مستقیمی بر آن دارد.
در نتیجه، این نمونه عدم نظریه کنترل مستقیم را رد نمی‌کند. باید میان دو رویداد زیر که در زمان t2 رخ می دهند، تمایز قائل شد: آماده شدن جونز برای انتخاب A و انتخاب A توسط جونز. می‌پذیریم که جونز کنترل مستقیمی بر انتخاب A دارد. بنابراین، اگر او با توجه به آن رویداد خوش‌شانس باشد، نظریۀ عدم کنترل مستقیم کاذب است. اگرچه، پذیرفتنی است که جونز با توجه به انتخاب A خوش‌شانس نیست. اما، جونز برای آماده شدن برای انتخاب A خوش‌شانس است. در نتیجه، نظریۀ عدم کنترل مستقیم رد می‌شود تنها اگر جونز کنترل مستقیمی بر آماده شدن برای انتخاب A داشته باشد. اگرچه، با فرض قدرت ند، جونز به‌وضوح کنترل مستقیمی بر آماده شدن خود برای انتخاب (در t2) A )در t3) نداشته است. نظریۀ عدم کنترل مستقیم از نمونۀ اخیر دفاع می‌کند، اگرچه به شکل قابل‌قبولی شانس را مقید می‌سازد.
اکنون این سؤال مطرح می‌شود که آیا حدس دوم تحلیلی پذیرفتنی دربارۀ شانس ارائه می‌دهد یا خیر. از نظر استدلالی، خیر: حدس دوم شرط کافی برای شانس به‌دست نمی‌دهد. برای مثال، رویداد مثبت یا خوب، E1، رخ می‌دهد و این رویداد فراتر از کنترل S در زمان t است، زمانی که دقیقاْ قبل از t (الف) تنها احتمال کمی وجود داشت که E1 در t رخ دهد، (ب) احتمال زیادی وجود داشت که رویدادی متمایز اما به همان اندازه خوب، E2، در t رخ دهد و (ج) هیچ احتمالی وجود نداشت که هیچ یک از رویدادهای E1 و E2 در t رخ دهند. حدس دوم مستلزم این است که S نسبت به E1 خوش‌شانس باشد. اگرچه، شهوداً، نیازی نیست که S نسبت به E1 خوش‌شانس باشد.
حدس سوم: S با توجه به رویداد E در زمان t خوش‌شانس است اگر و تنها اگر (الف) S در t ذی‌شعور باشد، (ب) E دارای وضعیت سنجشگرانه عینی برای S در t باشد، (ج)’ دقیقاْ قبل از t احتمال زیادی وجود داشته باشد که هیچ رویداد مهمی مانند E در t رخ ندهد و (د) E فراتر از کنترل مستقیم S در t باشد.
شرط (ج)’ حدس سوم را در مقابل مثال نقض اخیر دربارۀ حدس دوم مقاوم می‌سازد. حدس سوم مستلزم این است که از آنجایی‌که دقیقاْ قبل از t احتمال زیادی وجود داشت که رویداد مهمی مانند E1 در t رخ دهد،  E1 برای S خوش‌شانسی نباشد. نمونۀ اخیر نه‌تنها حدس دوم، بلکه شرحیات پریچارد و رشر را نیز رد نمی‌کند. بنابراین، حدس سوم بر همۀ این شرحیات اولویت دارد.
با این حال، حدس سوم شرحی پذیرفتنی برای شانس نیست. مسئله این است که شرط (ج)’ حدس سوم را بسیار محکم می‌سازد: این شرط حدس سوم را برای دست‌یابی به برخی نمونه‌های معین دربارۀ شانس ناتوان می‌سازد. ما می‌توانیم نمونه‌ای ارائه کنیم که نشان می‌دهد شرط (ج)’ با افزودن تغییراتی در نمونۀ نوع گِتیه شانس را مقید نمی‌سازد. فرض می‌کنیم که t زمانی است که S با خوش‌شانسی به این باور صادق دست می‌یابد که فردی در ادارۀ او دارای فِراری است. اکنون، فرض کنید که دقیقاْ قبل از t احتمال زیادی وجود داشت که «خدا» سوژۀ S را در t به‌سمت بینشی خیرخواهانه سوق دهد. قاعدتاْ، سوق یافتن S به‌سمت بینشی خیرخواهانه به‌اندازۀ باور صادق S به این رویداد که فردی در ادارۀ او بر اساس شواهد ناشی از ظاهرسازی‌های آقای ناگوت (رویداد اخیر را E بنامید) دارای یک فورد است، مهم است. بنابراین، دقیقاْ قبل از t احتمال زیادی وجود داشت که رویداد مهمی مانند رویداد E در زمان t رخ دهد. در نتیجه، حدس سوم مستلزم این است که S با توجه به E خوش‌شانس باشد. اگرچه، شهوداْ، S برای باور صادق خود که فردی در اداره او بر اساس شواهد ناشی از ظاهرسازی‌های آقای ناگوت دارای یک فراری است، خوش‌شانس است. حدس سوم بسیار محکم است. بنابراین، حدس سوم روشی پیچیده‌تر امادقیق‌تر ارائه می‌دهد.
حدس چهارم: S با توجه به رویداد E در زمان t خوش‌شانس است اگر و تنها اگر (الف) S در t ذی‌شعور باشد، (ب) E دارای وضعیت سنجشگرانه عینی برای S در t باشد، (ج)” دقیقاْ قبل از t احتمال زیادی وجود داشته باشد که هیچ رویدادی، به حد کافی مشابه و به یک میزان مهم، وجود نداشته باشد که E در t رخ دهد و (د) E فراتر از کنترل مستقیم S در t باشد.
حدس چهارم تا حدی جالب‌تر از حدس سوم، در عین حال، در ارائۀ حکم‌های درست دربارۀ دو نمونه اخیر ارزشمندتر است. با توجه به نمونۀ اصلاح شده گِتیه، حدس چهارم برای باور صادق S به رویدادی که فردی در ادارۀ او بر اساس شواهد آقای ناگوت (دوباره، رویداد اخیر را E بنامید) دارای یک فورد است، با خوش‌شانس بودن S سازگار است. زیرا، شرط (ج)  صادق است: اگرچه دقیقاْ قبل از t احتمال زیادی برای رخداد رویداد مهمی مانند E در t وجود داشت، دقیقاْ قبل از t نیز احتمال زیادی وجود داشت که رویداد مهم و به حد کافی مشابه E در t رخ ندهد.
حدس چهارم پذیرفتنی‌تر از تحلیل‌های پریچارد و رشر دربارۀ شانس است. حدس چهارم از این حیث مشابه آن شرحیات است که تفسیری دربارۀ نظریه اهمیت است. اما از این حیث که نمونه‌هایی را رد می‌کند که به اصلاح حدس دوم با شرط (ج)  می انجامند، شباهتی با آن شرحیات ندارد. این حدس از این حیث که مفهوم خطر را استنتاج می‌کند، مانند شرح پریچارد است. اما، از این حیث که تفسیری دربارۀ نظریۀ عدم کنترل مستقیم است، شباهتی با شرح پریچارد ندارد. حدس چهارم از این حیث که بر رویدادی دلالت دارد که فرد در صورتی خوش‌شانس است که نتواند به شکلی پذیرفتنی انتظار داشته باشد که آن رویداد رخ دهد با تحلیل رشر شباهت دارد. اما، از آن حیث که شامل احتمال R است شباهتی با شرح رشر ندارد.

منبع:
E. J. Coffman, Thinking about Luck, synthese2007, No: 158, 385-398.
پي نوشت ها:
1. Luck // 2. Duncan Pritchard // 3. Epistemic Luck // 4. Nicholas Rescher // 5. Objective evaluative status // 6. Lucky // 7. Significance // 8. Good luck and Bad luck // 9. Theory of Chance // 10. Gettier-type cases // 11. Risk // 12. Easy possibility // 13. Modal distance // 14. actuality // 15. Small change // 16. Large chance // 17. odds // 18. By chance // 19. odds // 20. probability // 21. fortune // 22. fortunate // 23. Good fortune // 24. Bad fortune // 25. firm // 26. Robust // 27. Stab // 28. Morally significant action // 29. Lack of Direct Control Thesis // 3. Frankfurt-style scenario // 31. Extremely reliable // 32. Infallible.