خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

كدام شفيعي‌كدكني؟

PDF چاپ نامه الکترونیک

كدام شفيعي‌كدكني؟

 توفيق هـ .سبحاني

در آن سالهايي كه دانشجو بوديم، دانشجويي اعتباري داشت، دانشگاهها هنوز به حضور فيزيكي استادان بسنده نمي‌كردند و استادان هم به پُر كردن ساعات موظف، اضافه‌كاري و دست و پا كردن پايان‌نامه براي پيش‌بردِ دانش! علاقه‌مند نشده بودند. سركلاس درس كه مي‌رفتيم، ثانيه‌شماري مي‌كرديم كه زنده‌ياد استاد دكتر منوچهر مرتضوي، يا استاد زنده‌ياد احمد ترجاني‌زاده يا مرحوم استاد سيدحسن قاضي‌طباطبايي يا مرحوم استاد ماهيار نوابي به كلاس وارد شوند. محضر آنان واقعاً چنان بود كه دانشجويان «كأنما علي رؤسهم الطير» به فرموده مولانا؛
آنچنانكه بر سرت مرغي بود              كز فواتش جان تو لرزان بود
ساكت بودند و چون تشنگان كلمه به كلمه گفته‌هاي استاد را مي‌بلعيدند. در آن سالها مجلات ادبي چنان نبود كه با سه چهار دقيقه تورّق همه مطالب آنها را غرقابل مطالعه تشخيص دهي و ببيني كه ماستش كم است و آبش خيلي و بلافاصله كنار بگذاري. مجله صدف به امتياز احمد عظيمي‌زواره‌اي منتشر مي‌شد كه دوازده شماره بيشتر هم انتشار نيافت، در آن مجله كساني چون مرحوم دكتر محمدجعفر محجوب، مرحوم دكتر ا.ح. آريان‌پور، آقاي دكتر سيروس پرهام، مرحوم دكتر نوراني‌وصال، مرحوم مصطفي مقرّبي و ... مقاله مي‌نوشتند. سخن، يغما، راهنماي كتاب و ... هم بودند. به هر حال بي‌گدار به آب زدن آسان نبود. نمي‌شد همين طوري «شاعران بي‌ديوان» را دوبار، البته با كتاب مؤلف اصلي آن سه بار در ويترين كتابفروشي‌ها به نام سه مؤلف ببيني، يا قصايد ناصرخسرو قبادياني را از روي تقطيع مرحوم حاج سيدنصرالله تقوي رونويسي كنند و به عنوان كار پژوهشي جديد ـ پس از گذشت شصت سال ـ به گروه آموزشي براي امتياز پژوهشي عرضه نمايند و خود را عروضي پندارند. امتياز را هم بگيرند. كلاس‌هاي ادبيات فارسي را استاداني چون دكتر معين، دكتر زرين‌كوب، دكتر صفا در تهران، دكتر مرتضوي، دكتر خيام‌پور در تبريز، مرحوم دكتر يوسفي، دكتر متيني در مشهد، دكتر نوراني‌وصال و ... در شيراز اداره مي‌كردند. تا 1349، سال وفات مرحوم فروزانفر در تهران، بسياري از استادان ادبيات هر هفته بي‌وقفه در كلاسهاي درس آن مرحوم با شوق وافر شركت مي‌كردند، بسياري از رجال سياست حتي وزيران، محضر درس آن مرحوم را گرامي مي‌داشتند. استاد دكتر سيدمحمد دبيرسياقي پس از پنجاه و سه سال، در 1376 تقريرات آن مرحوم در معاني و بيان را به صورت ضميمه شماره 3 نامه فرهنگستان منتشر كرده‌اند. دانش خيلي ترانزيستوري نشده بود! ياد آن مردان و آن كلاسها هميشه گرامي!
در آن سالها بر آن بودم كه پايان‌نامه‌اي تهيه كنم درباره حافظ. در اعماق ذهنم شادروان استاد دكتر منوچهر مرتضوي را استاد راهنما برگزيده بودم، نمي‌دانستم كه خواهند پذيرفت يا نه. در همين ايام، تأثّر حافظ از سعدي و ايهام يا خصيصه اصلي شعر حافظ را در نشريه دانشكده ادبيات تبريز كه همچنان امروز يكي از معتبرترين مجلات  علمي كشور بود، مي‌نوشتند و تحقيقات ايشان بعدها در كتابي به نام مكتب حافظ، مقدمه بر حافظ‌شناسي منتشر شد. چاپ چهارم آن در 1384 به وسيله انتشارات ستوده و چاپ پنجم و ويراست دوم آن به سرمايه انتشارات توس در 1388 در دو جلد به حافظ‌دوستان عرضه شده است.
به دو سه سال پيش از دانشجويي برگردم. در دبيرستان لقمان تبريز كه بوديم مرحوم علي‌اكبر صبا كليله و دمنه درسمان مي‌داد. مرحوم دكتر سنجر باتمانقليچ و مرحوم دكتر عبدالامير سليم دبير آن دبيرستان بودند ـ آنان در جريان روز ادبيات قرار داشتند. با دكتر عباس ماهيار هم‌مدرسه بوديم. هم‌كلاس من دكتر سعيدالله قره‌بيگلو بود. بي‌مبالغه بگويم كه هم‌كلاسان آن روز من، به دانشگاه راه نايافته از بسياري از مدرسان امروزي دانشگاهها آگاه‌تر و پُرمطالعه‌تر بودند.
در كلاس درس از اخوان، شاملو، فرّخ‌نژاد و شهريار بحث مي‌شد. مثلاً بحث مي‌شد كه در غزل بسيار زيباي مرحوم شهريار به مطلع:
تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم    روزي سراغ وقت من آيي كه نيستم
بيت هفتم، يعني بيت زير خوش نيفتاده است، كاش شهريار آن بيت را حذف مي‌كرد:
سرباز مفت اين همه درجا نمي‌زند    سرهنگ گو ببخش به فرمان ايستم
نقد ادبي مرحوم استاد زرّين‌كوب را انتشارات انديشه منتشر كرده بود، در كلاس ما اكثر دانش‌آموزان آن را خوانده بودند. اشعار مندرج در مجلّة سخن دست به دست مي‌گشت. مدرسه انجمن ادبي داشت. سخنراناني به آن انجمن دعوت مي‌كرديم و ...
باري با استاد مرتضوي دربارة پايان نامه‌ام صحبت كردم، استاد پذيرفتند كه راهنماي من باشند. موضوع آن تأثّر حافظ از عراقي و سعدي تعيين شد. استاد خود ـ چنانكه عرض كردم ـ قبلاً مقاله‌‌يي تحت عنوان تأثّر حافظ از سعدي در نشرية دانشكدة ادبيّات تبريز نوشته بودند كه تأثّرات لفظي حافظ از سعدي را شامل مي‌شد. قرار شد كه من تأثّرات معنوي حافظ از سعدي و تأثّرات لفظي و معنوي او را از عراقي بررسي و مشخص كنم. با استاد به اصطلاح امروز دربارة proposal صحبت مي‌كردم، كه چگونه كار كنم و ... نتيجه اين شده بود كه مختصري دربارة تأثّر، توراد، سرقت ادبي و مآخذ كلّي بحث كنم و ... به مباحث روز هم توجّه داشته باشم. مجلاّت عمدة ادبي را مطالعه مي‌كردم. نام م.سرشك را به عنوان شاعر در مجلاّت ادبي ديده بودم، نام محمدرضا شفيعي كدكني را اوّلين‌بار در مجلّة خوشه ديدم. مقالة ايشان را خواندم، دربارة نوعي سرقت نارواي ادبي بود كه در آن سالها واقعاً سروصدا كرده بود.
تكرار ماجرا را لزومي نمي‌بينم، شايد بدآموزي باشد و برخي درصدد آن نوع تقليد هم برآيند آنچه ماية اعجاب من بود، نحوة كشف آن سرقت بود كه آقاي دكتر شفيعي كدكني كاشف آن بودند. من آقاي شفيعي را نديده بودم، ولي با كساني دوستي داشتم كه با دكتر شفيعي هم‌كلاس بودند و ارتباط داشته و گهگاه ايشان را مي‌ديدند و از بحث‌هاي في‌مابين صحبت مي‌كردند كه واقعاً برايم دلنشين بود. من «پايان كتاب» المعجم را كه در ادوات شعر و مقدمات شاعري است و فصلي در سرقات شعر و انواع آن: انتحال، سلخ، المام و نقل دارد، خوانده بودم. ماجراي شمس قيس را با فقيه بخارا و شعر دانيِ او مطالعه كرده بودم. از آن در شگفت بودم كه آقاي دكتر شفيعي از كجا و چگونه در اثناي مطالعة جُنگي، سرنخ را به دست آورده‌اند؟ هنوز هم در شگفتم. قبلاً از دبيران و استادان گرانقدر خود در دبيرستان و دانشكده به اين دليل نام بردم كه خوانندگان اين سطور گمان نكنند من كه اين سطرها را نوشته‌ام در آن زمان «ناديده!» بودم. تعجّب من از نحوة كشف بوده و هست.
سالها پس از ارادت غايبانه روزي با يكي از دوستان به منزل استاد شفيعي رفتيم، اولين بار از نزديك دكتر شفيعي را ديدم و با ايشان هم‌صحبت شدم. تاريخ و سال را به ياد ندارم. ساعاتي كه در حضور ايشان گذراندم در نظرم دقيقه‌يي نيامد. بعد از آن بارها به ديدارشان 
رفته‌ام. سؤالاتي با ايشان در ميان نهاده‌ام. باري.
يك بار سخن از بيتي از شمس‌الدين طبسي بود در قصيده‌يي به مطلع:
هر دل كه سوي عرصة تحقيق راه يافت     در ساية سرادق عزّت پناه يافت
اين بيت:
چون رخ نهاد روي به جولانگه، ظفر   آن كز خرد پياده، و از رخّ شاه يافت
سؤال من از ايشان، دربارة كلمة «رخّ» مشدّد در مصراع دوم بود كه به ضرورت وزن مشدّد تلفّظ مي‌شد. دكتر شفيعي‌ گويي مدتّها منتظر من بوده كه اين سؤال را از ايشان بپرسم، بي‌درنگ چهار پنج بيت خواند كه كلمة رخ در همة آنها مشدّد بود. من آن روز ـ در واقع آن شب ـ از اعجاب در دلم در حقّ ايشان كلمة ناهنجاري به كار بردم كه چرا و چگونه مي‌داند؟ اكنون به ايشان عرض مي‌كنم كه آن سخن ناهنجار آن روز كه در دلم گفتم، جاي هزاران ستايش را پر مي‌كرد. امروز هم چنان است. بد نيست عرض كنم كه من آن روز ديوان قاضي شمس‌الدين محمّد بن عبدالكريم طبسي را كه به تصحيحِ مرحوم استاد تقي بينش در 1343 در مشهد كتابفروشي زوّار به چاپ رسانده بود، نداشتم. مرحوم بينش قول داده بودند كه نسخه‌يي برايم از مشهد تهيّه كنند، خداوند غريق رحمتش كناد كه اجل مهلتشان نداده بود، پسر برومند ايشان دكتر بينش كه همكار دانشگاهي ما هستند در مهرماه 1382 نسخه‌يي از آن ديوان را برايم اهدا كردند كه از ايشان سپاسگزارم و پدر گرامي ايشان را با رحمت ياد مي‌كنم. در ديوان بيت فوق به صورت زير آمده است:
چون رخ نهاد روي به جولانگه ظفر    آنك از خرد پياده و از روح شاه يافت
(قصايد، صفحة 11)
كه در آن صورت مناسبت مراعات نظير: رخ، پياده و شاه بهم مي‌خورد. صورخيال در شعر فارسي از آغاز تا پايان قرن پنجم، اوّلين كتاب تحقيقي استاد شفيعي است كه پايان‌نامة دكتري او به راهنمايي مرحوم استاد دكتر پرويز ناتل خانلري است كه در سال 1348 پذيرفته شده و در 1349 انتشارات نيل آن را به چاپ رسانده است. در كتاب صورخيال 17 شاعر بررسي شده كه فردوسي، ناصرخسرو، و فخرالدين اسعد هم در ميان آنان است. و ادّعا اين است: «اين دفتر حاصل مطالعة دقيق تمام ديوانها و مجموعه‌هاي موجود شعر فارسي تا قرن ششم است و هيچ شاعري ـ تا مجموعة شعرهايش بررسي كامل نشده ـ درباره‌اش اظهار نظري نكرده‌ام.» من چنين ادّعايي را يك بار هم از مرحوم بديع‌الزّمان فروزانفر خوانده بودم، روانش شاد باد.
آن مرحوم در شب عُرس (يا شب عروس) كه مصادف با شب وفات مولانا جلال‌الدّين است، در تالار دانشكدة ادبيّات دانشگاه تهران حاضر مي‌شوند و پشت تريبون قرار مي‌گيرند، و مي‌گويند «به قراري كه شنيده‌ام امشب مصادف است با شبي كه دوستان حضرت مولانا آن را شب عروس مي‌نامند. در مثنوي ولدي آن را عُرس ناميده‌اند يعني شب تشريفات زفاف. اجتماع شما در يك چنين شبي تكريم از عظمت فضيلت مردي است كه جامعة انسانيّت آن را تكريم كرده است و هر چه بيشتر بگذرد آن را بيشتر تكريم خواهد كرد. اينجا دانشكدة ادبيّات و محضر استادان بزرگ است، مناسب است كه اينجا سخن از مثنوي به ميان بيايد و كيفيّت استفاده از مثنوي موردبحث قرار گيرد.»
در اينجا استاد از حاضران مي‌پرسند اگر مايلند راجع به موضوع ديگري صحبت شود يا اگر علاقه‌مندند از ابتداي اسلام تا قرن هفتم هر آنچه دربارة ادبيّات ايران مي‌خواهند تا جواب داده شود. حاضران اصرار كردند كه حضرت استاد در همان موضوع مثنوي و كيفيّت استفاده از آن سخن گويند. بنابراين حضرت استاد به سخنراني خود ادامه دادند.
(مجموعة مقالات فروزانفر، صفحة 385)
كساني كه بايد بدانند، مي‌دانند كه صورخيال حاصل چه مطالعة ژرفي است، دكتر شفيعي آن را در سي سالگي به ثمر رسانده است.
اسرار التّوحيد في مقامات الشّيخ ابي سعيد، تأليف محّمدبن منّور بن ابي سعيد بن ابي طاهربن ابي سعيد ابي الخير را مرحوم احمد بهمنيار كرماني به انضمام رسالة حورائية تأليف خواجه احرار در 1313 در 343 صفحه، و مرحوم استاد دكتر ذبيح‌الله صفا در 1348 و چاپ سوم آن را در 1354 در 405 صفحه به چاپ رسانده‌اند. چاپ مرحوم بهمنيار در پانوشت، نسخه بدل و توضيحات كوتاهي دارد. پانوشت‌هاي مرحوم استاد ذبيح‌الله صفا اندكي بيشتر است. استاد شفيعي همين كتاب را در دو جلد در 1063 صفحه عرضه كرده‌اند.
متن اصلي در صفحة 386 جلد اوّل به پايان رسيده البتّه همين مجلّد در آغاز مقّدمه‌يي در دويست و سي‌ونه صفحه دارد كه، اهمّ نسخه بدلها از صفحة 389 تا 399 را گرفته است. اعلام متن از صفحة 401 تا 435 جلد اوّل است. جلد دوم كلّا تعليقات و فهارس را شامل مي‌شود. از صفحة پنج تا بيست و دو فهرست متن اسرار التوحيد است و از بيست و سه تا دويست و سي و نه مقّدمة مصحّح است. بر خوانندة‌ كتاب اسرار‌التّوحيد محمّدبن منّور معضل ناگشوده و سؤال بي‌جواب باقي نمانده است. از ويژگي‌هاي معلّمي يكي هم خواندن ذهن دانشجويان است هر استادي مي‌داند كه كدام مطلب را ممكن است دانشجويان به سهولت متوّجه نشوند، آن مطلب را بيشتر توضيح مي‌دهد. آقاي دكتر شفيعي در اسرارالتوحيد همين كار را كرده است.
زندگي مختارنامة عطّار هم 66 صفحه مقّدمه دارد كه در آن مقدّمه از مقام، زندگي‌نامه و آثار عطاّر بحث شده، روش كار توضيح داده شده و فرهنگ لغات، امثال و فهرست الفبايي رباعيات به دست داده شده است.
در مفلس كيميافروش و تازيانه‌هاي سلوك، انوري و سنايي از جهات گوناگون بررسي شده‌اند. ادوار شعر فارسي در موسيقي شعر از مقولاتي است كه كمتر به آن پرداخته مي‌شود و اگر هم افرادي بپردازند، از نظر لغوي و بحثي در اعلام و نظاير آن اضافه مي‌كنند و كار را تمام شده مي‌دانند.
سخنان شفيعي در اين بابها همه نو و جالب است.
در 1384 منطق‌الطير عطّار را در 903 صفحه عرضه كرده است. در ابتداي آن 230 صفحه مقدّمه دارد، متن منطق‌الطير از 233 تا 446 است، از 449 تا 903 تعليقات و فهارس و در آن ميان فهرست الفبايي ابيات منطق‌الطير است.
چند كتاب ديگر بعد از منطق‌الطير منتشر كرده‌اند كه...
شفيعي در كار ديگران هم دقيق است و با كسي تعارفي ندارد:
من در مقّدمه كتاب الهائم الخائف من لومة الاّئم از نجم‌الدّين كبري كه انتشارات كيهان در 1364 به چاپ رسانده است، به استناد مأخذي رساله‌يي را به شيخ منسوب دانسته بودم. آقاي دكتر شفيعي در مقاله‌يي نوشته بودند، در انتساب اين رساله به شيخ نجم‌الدين خيلي‌ها از جمله دكتر توفيق‌سبحاني از دانشگاه گيلان ـ كه آن زمان من در آن دانشگاه بودم ـ اشتباه كرده‌اند.
داشتم شاعر آينه‌ها را از قلم مي‌انداختم. اين كتاب جدّي‌ترين تحقيقي است كه دربارة تواناترين شاعر اسلوب هندي، يعني بيدل تاكنون نوشته شده. من در ترجمة كتاب عبدالقادر بيدل دهلوي از پروفسور نبي هادي بارها به اين كتاب مراجعه كردم و هر بار پربار برگشتم. در مقالات شفيعي هم، براي جبران نسيان خودم از تذكّر شاعر آينه‌ها عرض كنم كه، دربارة بيدل دو مقاله، نخستين بار در مطبوعات ايران به چاپ رسيده است كه تا 1362 ـ سال چاپ كتاب ـ نخستين مقاله‌ها دربارة بيدل بوده‌اند كه به وسيلة دكتر شفيعي نوشته شده بود.
تا جايي كه من مي‌دانم مقالات شفيعي از 1340 در روزنامه‌ها و مجلاّت چاپ شده است. از 1348 به بعد در فهرست مقالات فارسي استاد ايرج افشار، چندين و چند مقاله از شفيعي ثبت شده است. برشمردن همة مقالات او مقدور نيست، به برخي از آنها اشاره مي‌كنم: ستايش ابليس (هستي، زمستان 1371)، در بازخواني سنّت‌ها (كلك، 13، 1370)، يادگارهايي از بديع‌الزمان (كلك، 73 ـ 75، 1375)، راههاي اشاعة يك شعر در قديم ، فروزانفر و شعر، سعدي در سلاسل جوانمردان، قلندر، روانشناسي اجتماعي شعر فارسي (در نگاهي به تخلص‌ها) و... در مجلة بخارا. در مقالات، شفيعي كم گوي و گزيده گوي است. اگر خوانده‌ايد لابد با من هم عقيده ايد.

شفيعي و شعر
سلطان سليم سوم پادشاه عثماني (1203-1222 هـ .ق/1789-1807م) پادشاهي دانا و اهل علم و دوستدار مولانا و موسيقي بود. آهنگ يكي از سماع‌هاي مولويه به نام «سوز دل آرا» را سلطان سليم نوشته است، معروف است كه او مي گفته است كه من موسيقي‌داني هستم كه گاهي سلطنت هم مي‌كنم. من مي‌خواهم بگويم كه استاد دكتر محمدرضا شفيعي كدكني شاعري هستند كه گاهي به تحقيق هم مشغول مي‌شوند.
كوتاه ترين اشعار اولشان نام كتابهاي ايشان است: از زبان برگ، بوي جوي موليان، در كوچه باغهاي نشابور، شبخواني، هزارة دوم آهوي كوهي و...
شعر شفيعي حماسه است؟ مرثيه است؟ دادستاندن است؟ ظالم ستيزي است؟ هرچه هست چون آبشار جاري است. اين آبشار گاهي به جاي آب، سنگ بر سر نكوهيدگان مي‌باراند. گاهي لهيب دوزخ را دارد، يك بار نمي‌سوزاند كه راحت كند، مي‌سوزاند، مرهم مي نهد، التيامش مي‌بخشد تا دوباره بسوزاند. عطار، همشهري شفيعي، زندگينامة حسين بن‌منصور را با اين عبارات آغاز مي كند: «آن قتيل الله في سبيل‌الله، آن شير بيشة تحقيق، آن شجاع صفدر صديق، آن غرقة درياي مواج، حسين بن منصور حلاج – رحمة‌الله عليه – كار او كاري عجيب بود. و واقعات غرايب كه خاص او را بود كه هم در غايت سوز و اشتياق بود و در شدت لهب و فراق مست و بي‌قرار و شوريدة روزگار بود و عاشق صادق و پاك‌باز... اغلب مشايخ كبار در كار او ابا كردند و گفتند او را در تصوف قدمي نيست... بعضي اصحاب ظاهر به كفر منسوب گردانيدند... چون به زير دارش بردند به باب الطاقه قبله برزد و پاي بر زبان نهاد، گفتند حال چيست؟ گفت: معراج مردان سر دار است... پس دستش جدا كردند، خنده‌يي بزد. گفتند: خنده چيست؟ گفت: دست از آدمي بسته باز كردن آسان است... پس دو دست بريدة خون‌آلود در روي درماليد تا هر دو ساعد و روي خون‌آلود كرد. گفتند: اين چرا كردي؟ گفت: خون بسيار از من برفت و دانم كه رويم زرد شده باشد شما پنداريد كه زردي روي من از ترس است، خون در روي ماليدم تا در چشم شما سرخ روي باشم كه گل گونة مردان خون ايشان است. گفتند: اگر روي را به خون سرخ كردي، ساعد باري چرا آلودي؟ گفت: وضو مي‌سازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: ركعتان في العشق لايصح وضوهما / هما الا بالدم، در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا به خون...» (تذكرة الاوليا، ليدن، جلد 2، صفحة 135 و بعد) عامل شهادت اين ستمديدة تاريخ كه «كركسان تماشا» سنگسارش كردند، حامد بن عباس وزير، «مامور معذور» بود. شهوت سلطنت بر مقتدر غالب آمده بود، سرانجام فرمان صادر كرد: «اعدام شود.» فرمان در مساجد بزرگ به اطلاع مردم رسيد. مردم همانگونه كه در جهاد فراخوان مي‌شوند، به نظارة اعدام فراخوانده شدند. اعدام حلاج از ميان بردن يك محكوم يا عصيانگر نبود، خليفه و اطرافيانش مي خواستند هزاران هزار كينه را فرونشانند. بر آن بودند كه عصيان را بكشند. اعدام حلاج و نحوة اعدام او يكي از درس‌هاي پرعبرت تاريخ بشري است. در شعر حلاج شفيعي در ميان هيات منصفة تاريخ است:
حلاج
در آينه، دوباره نمايان شد:
با ابر گيسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ «انا الحق»
ورد زبان اوست.
تو در نماز عشق چه خواندي؟ -
كه سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنه‌هاي پير
از مرده‌ات هنوز
پرهيز مي‌كنند.
نام ترا، به رمز،
رندان سينه چاك نشابور
در لحظه‌هاي مستي
- مستي و راستي -
آهسته زيرلب
تكرار مي‌كنند.
وقتي تو، روي چوبة دارت،
خموش و مات
بودي،
ما:
انبوه كركسان تماشا،
با شحنه‌هاي مامور:
مامورهاي معذور،
همسان و هم سكوت
مانديم.
خاكستر ترا
باد سحرگهان
هرجا كه برد
مردي ز خاك روييد.
در كوچه باغهاي نشابور
مستان نيمشب، به ترنم،
آوازهاي سرخ ترا باز
ترجيح وار زمزمه كردند
نامت هنوز ورد زبانهاست.
شفيعي در كوچه باغهاي نشابور جهان، با رأي خود، نام اين مظلوم تاريخ را «ورد زبانها» ساخته است.
قاضي همداني معروف به عين القضات، انديشمندي كه در سنين جواني محسود متكلمان و فقها شد و در سي و دو سالگي در 525هـ به دستور ابوالقاسم در گزيني وزير، در همدان بر در مدرسه‌يي كه ظاهراً محل تدريس او بود به دار آويخته شد و سپس مطابق پيشگويي آن مظلوم جسدش با نفت و بوريا به آتش كشيده شد، كه خود گفته بود:
ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ايم   و آن هم به سه چيز كم بها خواسته‌ايم
گر دوست چنان كند كه ما خواسته‌ايم      ما آتش و نفت و بوريا خواسته‌ايم
عين القضات را كتابهايي است كه يكي از آنها شكوي الفريب عن الاوطان الي علماء البلدان است كه دوست ارجمندم دكتر قاسم انصاري كه خود از مدافعان مظلومان است، در 1378 به نام دفاعيات و گزيدة حقايق با حواشي ترجمه و چاپ كرده است. دكتر شفيعي در شعري كوتاه به دنبال «مدفن نعش سرودهاي شبانگاهي» عين القضات مي گردد:
قصه الغربه الغربيه
نيلوفري شدم،
بر آب‌هاي غربت باليدم؛
ناليدم
گفتم:
با انقراض سلسلة سرما،
اين باغ موميائي بيدار مي‌شود
و آنگاه آن چكاوك آواره،
حزنِ درخت‌ها را،
در چشمه‌سارِ سِحْرِ سرودش
خواهد شست.
وينك،
درمانده‌ام كه امشب،
در زيرِ برفِ پرحرف
نعشِ سرودهاي شبانگاهيش را،
آيا كجا به خاك سپردند؟
گوش شفيعي بسياري از صداها را مي‌شنود كه «ديگر گوشها» نمي‌شنوند. او به ديوارة زمان گوش مي‌خواباند، صداهايي مي‌شنود (ادوار شعر فارسي، 1359، صفحه 18) يك بار قصيده‌يي بيست و دو بيتي كه از منوچهري يافته بودم، به ايشان عرضه كردم، گفتند: بخوان، چشمانشان را بستند. گويا در آن حالت، ذهن او فعاليت بيشتري پيدا مي‌كند. بارها ديده‌ام كه شفيعي با چشم بسته به سخنان طرف مقابل گوش مي‌دهد. ابيات منوچهري را خواندم، تمام كردم. چشم باز كردند و گفتند: سبحاني: به خدا... اين ابيات از منوچهري است، من صداي او را از اين ابيات مي‌شنوم. تعجب نكنيد، شفيعي صفير تازيانه‌هاي فرود آمده بر فضل‌الله حروفي را مي‌شنود و شكوه نكردن او را هم مي‌بيند (بوي جوي موليان صفحه 62). در كنار چشمه‌يي به ملاقات «آوارة يُمگان» مي‌رود (همان، صفحه 30). بر سرايندة «ياد آر ز شمع مرده ياد آر» مرثيه مي‌سرايد (همان، صفحه 43). او سليمان‌وار اشاره مي‌كند كه «عُلّمِنْا منطق‌الطير» (نمل، 27/16):
به هيچ خنجر اين ريسمان نمي‌گسلد
صدا مي‌آيد يكريز روز و شب از باغ:
«ـ چُيُو چُيو، چَ چَ، چَهْ چَهْ، چُيو چُيو، چَهْ چَه.»
زلال زمزمه جاري است...
چه نوع كلامي را شعر گويند؟ آيا شعر همان نيست كه گاهي مي‌خواهد بر حقايق كريه واقعيات گرد طلايي بپاشد و ذائقة تلخ ما را با زندگاني همساز گرداند؟ شعر شفيعي معاني و مفاهيمي بر ذهن ما مي‌ريزد كه احساس مي‌كنيم، اما قادر به بيان آن نيستيم.
يك بار ديگر بيت باقي‌مانده از ابوحفص حكيم بن احوص سغدي را زير لب زمزمه كنيد. مي‌گويند كه «او در سنة ثلثمائة هجري بوده است.»
حال تصور كنيد كه چه زيبايي و هنري در انتخاب نام «هزارة دوم آهوي كوهي» به كار رفته است.
نمي‌دانم اين شعر معروف از كيست؟ برخي به علامه اقبال لاهوري نسبت مي‌دهند:
موجيم كه آسودگي ما عدم ماست      ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم
بگذاريد، شعري كوتاه از شفيعي شاعر نقل كنم كه بسيار گوياترست:
حسرت نبرم به خواب آن مرداب      كارام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باكم از طوفان     دريا همه عمر خوابش آشفته است
برخي از سفرنامه‌ها ترديدآميز است كه از كسي باشد كه بدو منسوب داشته‌اند، سفرنامة ناصرخسرو از آن جمله است. اما بي‌هيچ ترديد، سفرنامة باران كه دكتر شفيعي راوي آن است، از خود باران است:
آخرين برگ سفرنامة باران
اين است
كه زمين چركين است
اما آنچه حائز اهميت والاتري است نه شفيعي محقق و نه شفيعي شاعر است بلكه شفيعي انسان است. آن شفيعي متواضع و فروتن است. هيچ بخلي در آموختن ندارد، هرچه مي‌داند بي‌هيچ مزد و منتي در طبق اخلاص مي‌ريزد. اگر چيزي را نداند، مانند برخي پرسنده را سرگردان نمي‌كند و با عباراتي قلنبه مخاطب را به دنبال نخود سياه نمي‌فرستد. به سادگي مي‌گويد: نمي‌دانم. «ناز بر فلك و حكم بر ستاره نمي‌كند.» او در عربيت جايگاهي والا دارد، اما هرگز كسي نديده است كه در كلام عادي تكيه كلام عربي داشته باشد. در مجلس او غيبت كسي را نمي‌توان شنيد. سعدي نيكو گفته است:
سه كس را شنيدم كه غيبت رواست   وز اين درگذشتي چهارم خطاست
يكي پادشاهي ملامت پسند                كز او بر دل خلق بيني گزند
حلال است از او نقل كردن خبر          مگر خلق باشند از او برحذر
دوم پرده بر بي‌حيايي مَتَن                كه خود مي‌دَرَد پردة خويشتن
ز حوضش مداراي برادر نگاه          كه او مي‌درافتد به گردن به چاه
سوم كژ ترازوي ناراست خوي         ز فعل بدش هرچه داني بگوي
(بوستان، مرحوم يوسفي، صفحة 161)
معلوم است كه در محفل اديبان نه پادشاه ملامت‌پسند راه دارد، نه كژترازوي ناراست خوي. فقط دستة دوم باقي مي‌مانند كه شفيعي دربارة آنان نيز خاموشي مي‌گزيند. دربارة هركس در غيابش سخني بگويد، «در حضورش نيز مي‌گويد، نه غيبت مي‌كند.»
چيزي، خارخاري در دلم هست، دريغم مي‌آيد كه در ميان سطرهايي كه براي عرض ارادت ديرين به قلم مي‌آيد، حرف‌هايي بياورم كه براي خودم هم خوشايند نيست. اما چه بايد كرد!
اين سالها، درهاي وزارت علوم، تحقيقات و فن‌آوري بر پاشنة ديگري مي‌گردد. «توليد علم» از نظر آن وزارت جليله، چاپ مقاله در ISI است. دانشكده‌هاي علوم انساني، مخصوصاً دانشكدة ادبيات، علي‌الخصوص رشتة ادبيات فارسي كه مجلة ISI ندارد، از كاروان علم واپس مانده است. استادان قرة‌العين اين رشته به مجله‌هاي علمي ـ پژوهشي يورش آورده‌اند و براي تبديل وضعيت استخدامي و كسب پُوَن (امتياز علمي) به تقليد مجله‌هاي ISI به توليد علم! مشغول‌اند. نظير آن مجله‌هاي علمي، كليد واژه (= Key words) و چكيده (= Abstract) مي‌آورند. نه آن كليدها توان گشودن قفل مقاله را دارند و نه آن چكيده‌ها چيزي جز جملات شكسته بسته از پاراگراف اول و حداكثر دوم را شامل مي‌شود. صد رحمت به چكيده‌هايي كه بقالان روستاهاي امروز به نام ماست چكيده به مسافران شهري مي‌فروشند كه لااقل كشكي به همراه دارند.
زماني پايان‌نامه‌هايي چون: مزديسنا و تأثير آن در ادب فارسي، فرهنگ اشعار حافظ، نقد ؟ مباحث و مبادي آن و...، صور خيال در شعر فارسي، تحقيق در لغات مثنوي،... به راهنماي استاداني نظير: پورداود، فروزانفر و خانلري نوشته مي‌شد. امروز در رشتة زبان و ادبيات فارسي دانشكده‌ها سنايي، عطار، مولانا، سعدي، حافظ، حتي سپهري را به حراج گذاشته‌اند. چشم ما با چاپ اخلاق عملي و تدبير منزل در مثنوي روشن شد، بايد به انتظار نشست كه پايان‌نامه‌هايي با عناويني نظير: شوهرداري در مثنوي، انتخاب همسر در دفتر اول مثنوي، آشپزي بدون گوشت در آثار سنايي، تقليل فشار خون با مطالعة رباعيات خيام، آلودگي هوا و نحوة مبارزة آن در مثنوي به بازار آيد و چشم‌ها را روشن‌تر كند.
آقاي احمد رضايي در سال 1366 كتابي جالب به نام فهرست مشخصات كتابشناسي پايان‌نامه‌هاي دكتري دانشكدة ادبيات و علوم انساني، گروه آموزشي زبان و ادبيات فارسي از 1321 ـ 1366 شمسي منتشر كرده است. از مطالعة اين كتاب مسائل بسيار جالبي معلوم مي‌شود: در طول 45 سال مرحوم دكتر محمدجعفر محجوب، يك پايان‌نامه،‌ مرحوم دكتر سيدصادق گوهرين، دو پايان‌نامه، دكتر سيدحسين نصر، يك پايان‌نامه، دكتر شفيعي كدكني، چهار پايان‌نامه را راهنمايي كرده‌اند. ناگفته نماند كه شفيعي در چهارمين پايان‌نامه با آقاي دكتر شهيدي و مرحوم دكتر سادات ناصري مشتركاً راهنماي رساله‌اي بوده‌اند. قابل يادآوري است كه در آن سالها استادان براي راهنمايي پايان‌نامه‌ حق‌الزحمه دريافت نمي‌كردند. خاطره‌يي را براي طرح نكته‌يي عرض كنم: يك بار دانشجويي را تكليفي تعيين كرده بودم. براي مشاوره پيش من آمد، زياد سؤال پرسيد، آخر سر گفت: استاد! ما دانشجويي حرفه‌يي هستيم! پرسيدم: حرفه‌يي يعني چه؟ گفت: فقط مي‌خواهيم بدانيم هر استادي از چه چيزي خوشش مي‌آيد، به آن عمل كنيم و دورة تحصيل را به پايان برسانيم و دنبال بدبختي خود برويم!
دانش‌آموزان ما هشيار و دانشجويان ما طبعاً هشيارترند. اين روزها كسب اعتبار (= Credit) خيلي سهل‌الوصول‌تر و كارسازتر از نقد (= Cash) است. خيلي‌ها از اين مزيت اقتصادي سود مي‌برند، زيرا مي‌دانند كه دانشجويان در چهار گوشة كشور، حتي خارج از كشور، حساب كار دستشان است. مي‌كوشند از علاقة دانشجويان به افراد خاص بهره‌برداري كنند. از اعتبار ديگران سود مي‌برند. «هدف وسيله را توجيه مي‌كند.» هيچ محكي چون دانشجو نمي‌تواند عيار استاد را تعيين كند. آخر چه بنويسم؟ براي راهنمايي پايان‌نامه، حق‌الزحمة كلاني تعيين شده است. حق را نمي‌دهند، همه مي‌گويند كه حق دادني نيست، گرفتني است. خوب! من چرا نگيرم؟ دنبال دانشجو آدم مي‌فرستند كه با كمال ميل آمادة راهنمايي پايان‌نامة شما هستم، سهل هم مي‌گيرم، به ديگري مراجعه نكن!!
برخي up-to-date اند. نان را به نرخ روز مي‌خورند. برآنند كه «نوبت كهنه‌فروشان درگذشت.» مي‌دانند كه زرين‌كوب، آريان‌پور، شفيعي، سپهري و... ميان دانشجويان صاحب اعتبارند. اگر از «ليلي» سخن گويند، «مجنون» خوشش مي‌آيد، بحث از يوسف، موردپسند زليخاست. پس چه بهتر كه از اين پسند بهره جُست. چرا نبايد از آب گل‌آلود ماهي گرفت؟ خواب‌نما شده‌يي كه بدون مقدمات و مؤخرات به جرگة استادان ادب پيوسته، پايان‌نامه‌يي تقريباً به نام بررسي احوال و آثار و سبك اشعار دكتر محمدرضا شفيعي... مطرح كرد كه خود به دانشجويش پيشنهاد كرده بود، گفتم: در اين باره من كتابي خوانده‌ام و دارم و مي‌دانم كه كتاب‌هايي ديگري هم در اين زمينه فراهم آمده است. فرمود: آن كتابها جزو منابع تحقيق دانشجوست... . بي‌اختيار به ياد شعر مرحوم شهريار افتادم. كه در پيام به انشتن، جايي به انشتن هشدار مي‌دهد كه حريف از دانش و كشف تو دارد بمب مي‌سازد. باري، من از ميمنت  وجود دكتر شفيعي براي آخرين بار از شركت در آن جلسات «توليد علم» خود را معاف كردم و خدا را سپاس مي‌گويم و از استاد شفيعي متشكرم كه ديگر با آن «مولدان علم» نشست و برخاست ندارم. قبلاً پيشنهادي را به طور شفاهي به وزارت جليلة علوم طرح كرده بودم، آن را به اين وسيله به صورت كتبي هم مطرح مي‌كنم: درد زبان بعضي استادان نورچشمي است كه چه كنيم، دانشجويان مانده‌اند! پيشنهاد من اين است كه وزارت علوم، تحقيقات و فن‌آوري جهت تجربه و بررسي براي مدتي نه حق‌الزحمه‌يي براي راهنمايي پايان‌نامه بپردازد و نه امتيازي براي اين كار در نظر بگيرد تا معلوم شود كه آيا اين نورچشمان واقعاً به ارشاد دانشجو علاقه‌مندند يا هدف ديگري از اين كار دنبال مي‌كنند و پايان‌نامه و دانشجو را وسيله قرار داده‌اند و آثار نامداران فرهنگ اين كهن بوم و بر را كه آوازة آنان همة جهان را درنورديده است، فداي هدف مادي و شوم خود ساخته‌اند. تجربه كنند تا «سيه ‌روي شود هركه در او غش باشد.»