ساده‌زیستی؛ مهاتما گاندی و دیوید ثورو

PDF چاپ نامه الکترونیک

ساده‌زیستی؛ مهاتما گاندی و دیوید ثورو

غلامعلی کشانی


در این نوشتار به ساده‌‌زیستی خودگزیده که بدیلی است بر زندگی مصرف‌زده و مملو از پیچیدگی‌هایی نه‌چندان خوشایند پرداخته می‌شود. مقاله از چشم‌انداز دو انسانی به این موضوع می‌نگرد که به صرفِ نظر اکتفا نکردند و تا جای ممکن باورهای ساده‌زیستانۀ خویش را با عمل درآمیختند؛ یعنی مهاتما گاندی و دیوید ثورو. بنابراین پس از تعریفی از ساده‌زیستیِ خودگزیده، چگونگی منتهی شدن این دو اندیشمند به نوعی ساده‌زیستی را از نظر گذرانده و با یکدیگر قیاس می‌كنيم وبه منافعي خواهيم پرداخت که این دو بزرگ در نظر داشتند زندگی ساده‌زیستانه با خود به‌همراه خواهد داشت.
***
با ساده‌زیستیِ خودخواسته در «تاریخ برساخته» و «تاریخ متعارف» -که نمی‌دانیم تا چه حدی وثاقت دارد- آشنایی داریم. دیوجانوس یونانی یکی از نمونه‌های «فراوان یاد‌شده» درتاریخ عمومیِ جهان است که به خمره‌ای برای شب‌مانی اکتفا کرده بود و نیز اپیکور یونانی. در ساده‌زیستی خودخواسته، فرد به‌اختیار نوعی زندگی را برمی‌گزیند که الزاما سنت و قوم و قبیله یا فرقه‌‌ای مذهبی به او دیکته نکرده ‌است و محتملاً نشانه‌هایی از ناهمرنگی با جماعت دارد.
در این شیوۀ زندگی؛ تجمل، تکلف و رفاهیات منتفی شده و ابزارها به حداقل ممکن فروکاسته‌ می‌شوند و تنها چیزی که باقی می‌ماند مفهومی است به نام ضروریات که ممکن است در نظر هر یک از ساده‌زیستان قدری متفاوت با دیگری باشد، امّا معمولا از ضرورت بقا پایین‌تر نمی‌رود؛ به این معنا که همۀ اینان به ادامۀ سلامت و بهداشت متعارف تن پایبند می‌مانند. این ویژگیِ آخری، حدفاصل میان ریاضت‌کشیِ یوگی‌وار و رهبانی است که براساس دستورالعملی دینی- فرقه‌ای برگزیده می‌شود. حتی «جماعت دوستان (کْواِیْکِرها)»1  هم  باوجوداینکه اصلا به ریاضت باور ندارند، براساس سنتی گروهی-دینی به ساده‌زیستی بی‌غل‌و‌غش رو می‌آورند.
در هر صورت، خودخواستگی، رسیدن به نقطۀ انتخاب و دوری از ریاضت و آزار جسمی، مهم‌ترین ویژگیِ رفتار موضوع بحث در این نوشته است. و اين همان دو نکته‌ای است که ریاضت‌کشیِ رهبانی و یوگی‌وار  و ساده‌زیستیِ تاریخ‌مند و گروهیِ کوُاِیْکِرها را از بحث بیرون می‌برد.
همان‌طورکه گفته‌شد تشخیص ساده از غیرساده، امری است که ممکن است از یک فرد تا فردی دیگر متفاوت باشد، امّا این تفاوت در عمل چنان نیست که این شیوۀ زندگی را با دیگر سبک‌ها در هم آمیزد یا از ساده‌زیستی‌های دیگر کاملا بیگانه کند. ممکن است کسی چای خوردن را مانع ساده‌زیستی نداند و کسی باشد که حتی نوشيدن چای را هم تخطی از اين موضوع بداند. ممکن است گوشت‌خواری از نظر کسی ایراد نداشته باشد، امّا دیگری فقط خام‌گیاه‌خوار باشد. اما درهرصورت وجه مشترک این ساده‌زیستان، رعایت آگاهانه و سنجیدۀ حداقل ملاک‌ها و ضروریات بقا و بهداشت تن و روان در حد عرف است، نه آن بقایی که مرتاض تعریف می‌کند و نه آن بقایی که یک شکم‌باره بدان می‌پردازد.
یکی از مشهورترین ساده‌زیستان دنیای نو، مهاتما گاندی است. او در خانواده‌ای صاحب‌نام اما ورشکسته از نگاه مالی بزرگ شد که جزء لایه‌های پایینیِ طبقۀ متوسط به‌حساب می‌آمدند و زیر بار قرض بودند. در کنار محدودیت مالی، فرهنگ سنتیِ هندو-جاینیستی به‌طور شبه‌-غریزی نوعی ساده‌زیستی نهادینه را به خانواده اعمال می‌کرد. در چنین جوی، در کشوری که زیر یوغ استعمار خارجی است، بیشتر نوجوانان، به‌نوعی در طلب الگوی مصرف کشور استعمارگر خواهند رفت. او هم به دنبال پرسش«چرا انگلیسی‌ها از ما قوی‌ترند؟» اقدام به نسخه‌برداری‌ از افراد انگلیسی‌ کرد؛ حتی برخلاف سنت آباءواجدادی خود به خوردن گوشت فکر کرد و دست‌کم یک‌بار هم که شده به چنین عملی دست زد. در 19 سالگی به لندن پا گذاشت تا با پولِ قرضی حقوق بیاموزد و با شغلی آبرومند و صاحب منزلت، خانواده را کمک کند. در اینجا بود که برای کسب کامل هویت متعارف غربی و انگلیسی، از عادت خانوادگی و تعهد ضمنی به خانواده –که کاملاً کم‌خرج باشد- تخطی کرد و به ولخرجی‌هایی دست زد، مثل شرکت در کلاس رقص، خریدن و پوشیدن کت و شلوار فراک و کلاه سیلندری یا کت و شلوار سفید فلانل. امّا این سبک زندگی دیری نپایید و تعهد به صرفه‌جویی به‌‌یادش آمد. درلندن دست یافتن به خوراک پاک (گیاهی) برایش بسیار دشوار بود، چون به مادر قول داده ‌بود دست به سه چیز نزند: گوشت و زن و شراب، از این‌رو باید همچنان رژیم گیاهی خویش را رعایت می‌کرد و این بسیار دشوار بود. تا اینکه رستوران انجمن گیاه‌خواران را یافت و از آن پس بود که می‌توانست به‌راحتی غذای گیاهی را  در آنجا بیابد و شکم خویش را سیر کند. انجمن گیاه‌خواران هم مانند دیگر جماعت‌های مشابهی که با عرف معمول زاویه‌دار و ناهمرنگ‌اند، اعضایی داشته که علائق نامتعارف و ناهمرنگ دیگری هم داشتند و در کنار بحث در بارۀ علاقۀ مشترک اصلیِ انجمن، از دیگر علائق نامتعارف خویش نیز سخن می‌گفتند. در این جمع‌ها، از عرفان عمومی، عرفان مسیحی، عرفان هندی، نظریات مادام بلاواتسکی و مادام اَنی بسانت (که هر دو عارف بودند) و کتاب گیتای هندوان هم سخن می‌رفت. دوستان این انجمن سبب شدند چشمان گاندی به‌روی میراث مادری و ملیِ غریزی و ناخودآگاه خود با نگاهی متفاوت گشوده شود؛ نگاهی نسبتا آگاهانه‌تر و برون‌دینی‌تر به اندیشۀ قبلا پیش‌پا‌افتادۀ هندویی، به گیاه‌خواریِ ناخودآگاه و به باگاواد گیتا. گیتا کتاب مقدس کوچک متأخری است که مقدس‌ترین متن دینیِ هندوان به‌شمار می‌آید و ترویج‌کنندۀ عملِ «از روی وظیفه» و «بی‌چشمداشت پاداش» و نیز «وارستگیِ کامل» است.
اینجاست که گاندی از زبان غربیان کشف می‌کند که ظرفیت‌های واقعیِ «زندگی‌ساز» در فرهنگ خودش آنچنان پر ارج‌اند که در دنیای اندیشه و عمل، می‌توانند شانه‌به‌شانۀ فرهنگ غالب غربی قدم بردارند. او در نوشته‌ها و بحث‌های خود در انجمن و نشریۀ آن هر بحثی را نهایتا به بحثی اخلاقی ارتقاء می‌دهد و به‌شدت اهل مستندسازیِ نوشته‌های خود نیز هست. این نگاه اخلاقی به همه‌چیز، نکته‌ای نبود که در انگلیس آموخته‌باشد، بلکه با خود از هند آورده بود. درس تمام می‌شود، به هند می‌رود و کاری نمی‌یابد تا از قبل آن بتواند به خانوادۀ خویش کمک کند. فرصتی برای کار در آفریقای جنوبی، او را به آن سرزمین «مفلوکِ از چشمِ خدا افتاده» می‌کشاند. در این مرحله، هرچند که از ولخرجی‌های اولیه در لندن دست کشیده است، اما هم‌چنان مانند یک وکیل حقوق انگلیسی می‌خورد و می‌پوشد.
در این مرحله‌است که سه تجربۀ بسیار تلخ او را با واقعیت‌های مرتبط با دست‌دوم بودن هندیان در آن سرزمین روبه‌رو می‌کند. پس عملا به فعالی اجتماعی برای رفع این ستم تبدیل می‌شود. تا اینجا تنها یاد گرفته‌است که در برابر ظلم و زور عقب ننشیند، ولی شیوۀ زندگی‌اش هنوز معمولی است و فقط بعضی صفات بارز اخلاقی مثل نان خلاف نخوردن در او بسیار قدرت‌مند است. در این میان به کاوش‌های شخصی خویش ادامه می‌دهد که در پیِ زندگیِ مبتنی بر حقیقت، اخلاق و بهداشت تن و روان و روح بود.
بعد از جنگ بوئر که سبب می‌شود بخشی از عمق خشونت را به‌خوبی درک کند، دوست گاندی، هنری پولاک قبل از سفرش از ژوهانسبورگ به دوربان، کتابی به او می‌دهد به اسم «تا این آخرین». این کتاب، بحث از ارزش اضافی، انباشت نامتوازن ثروت، و نقد بازار آزاد و مال‌داریِ کهنه و نو را به میان می‌کشد و تنها راه رهایی از فلاکت مدرن چارلز دیکنزی را تزریق اخلاق به محاسبات بی‌روح ریاضی‌وار اقتصاددانان و بورس‌بازان و کارفرمایان می‌داند. گاندی یک‌شبه کتاب را می‌بلعد؛ و همان فردا صبح است که تصمیم بزرگ اخلاقی‌اش را می‌گیرد که «نان» باید به سالم‌ترین وجهی درآورده‌شود. چاره را در آن می‌بیند که با یاران کنش‌گر خود و خانواده‌هایشان ماندگاه یا کمونی را در 26 کیلومتریِ دوربان بنیان کند که فینیکس (ققنوس) نام گرفت (سال 1904) و همه باید در آن «در حد توان» کار می‌کردند و «در حد نیاز مصرف» می‌کردند. دقیقا در همین نقطه است که گاندی ساده‌زیستیِ خودگزیدۀ اخلاقیِ خویش را نشان می‌دهد. در اینجاست که از جامۀ وکیل جنتلمن انگلیسی- هندی بیرون می‌آید و حس می‌کند که هیچ فرقی با یک سلمانی یا آشپز ندارد. هزینه‌های زندگی به حداقل خود پایین می‌آیند و زندگیِ نویی را در پیش می‌گیرد که برخی از عناصرش ممکن است تکرار سبک زندگیِ خانوادگی- عرفی- ملیِ هندی‌اش باشند، اما این‌بار سنجیده و آگاهانه انتخاب شده‌اند. با دستان خودشان غله را در «دستاس» آرد می‌کنند، نان می‌پزند و آواز هم می‌خوانند. از این پس گاندی تحول بزرگی را پشت‌سر می‌گذارد که تحول بعدی‌اش آن را کامل‌‌ می‌‌کند.
گاندی در دو قتل‌عام دولت از سفیدپوستان بوئرِ هلندی‌الاصل و بعدا از قبیلۀ سیاه‌پوست زولو، «سپاه حمل زخمیان و کمک‌های اولیه» تشکیل می‌دهد که در عمل بیشتر در خدمت زخمیان طرف قربانی است. در دومین قتل‌عام یعنی سرکوب باصطلاح «شورش زولو» -که درواقع مقاومت در برابر مالیات زور بود و نه شورش-  دنیای نویی را تجربه می‌کند.
در این مراسمِ شکار انسان بی‌دفاع با سلاح گرم، روزانه 60 کیلومتر برانکاردکشی می‌کند، با سیاهان مجروح غرق در عفونت زخم. دگرگون می‌شود. حس ‌می‌کند زندگیِ دیگری را باید در پیش‌بگیرد، اما هنوز دورنما برایش روشن نیست. باید ساده‌زیستیِ «تمام عیار» را با کار «تمام وقت» در خدمت محرومان همراه کند و گرنه کار ناتمام می‌ماند. با دیدن بی‌رحمی‌های بشر نسبت به همنوع نتیجه می‌گیرد که شتر سواری دولادولا نمی‌شود؛ باید آستین بالا زد و خود را تمام وقت در دریای التیام دردهای دیگران غرق کرد. برای تمام وقت شدن با خود نذر براهماچاریا می‌کند؛ نذری که در کنار نداشتن و نخواستن و دروغ نگفتن و رد هرگونه رذیلت اخلاقی، اولین و مهم‌ترین اصل‌اش «تجرد در عین تاهل» است. معنی دیگر این اصل، برخورد با همۀ زنان به‌عنوان خواهر خود است. این راز را فوری به اطرافیان خود اعلام می‌کند. ازین پس، ساده‌زیستیِ او و برخورد خواهرانه  با زنان، به‌عنوان تعهدی اعلام‌شده برایش مطرح می‌شود. به این ترتیب است که در جهت روشن‌بینی و رستگاریِ روحی، خود را در تعهد به براهماچاریا غرق می‌کند. براهماچاریا تقریبا به معنایِ پس زدن لذائذ بود، اما نه مطلقا همۀ آنها و نه لذائذ ساده‌ای همچون لذت بردن از فنجانی چای و نان برشتۀ کره‌ای و میوۀ فراوان و گاهی پوشاک شیک غربی. این رویداد در 38 سالگی‌اش رخ داد یعنی پذیرش فقر+ خودداری از آمیزش جنسی+ پارسایی خوراکی+ رژیم خوراکیِ خاص+ یوگا+ نفی هرگونه عشق و دلبستگیِ انحصاری به یک فرد خاص.
از این مرحله به بعد «ساده‌زیستی» در زندگیِ او به بالاترین حد خود می‌رسد و درنهایت به آنجا می‌رسد که در وقت مردن همۀ  اموال او  قیمتی کمتر از چند دلار دارد. او گیتا را (مقدس‌ترین کتاب از نظر او و هندوان)، در وارستگی، فرزانگی و به‌قول خودش، مهم‌تر از همه در آهیمسا (بی‌خشونتی) و عمل بی‌چشمداشت، الهام‌بخش خود می‌بیند. طبعا بیشتر خام‌گیاه‌خوار بوده و از دانه‌ها و مغزها هم به‌عنوان غذای اصلی استفاده می‌کرده، اما پس از بازگشت از آفریقای جنوبی و در جریان سفر یک‌سالۀ خود به دور هند (1915) شبی متوجه می‌شود که زنان خانوادۀ میزبان تا صبح نشسته‌اند و برایش هسته مغز کرده‌اند، به‌شدت شرم می‌کند و به خود قول می‌دهد که ساده‌تر و کمتر بخورد و در این مسیر هم، تحمیل و فشاری به دیگران وارد نکند. با دیدن جشنوارۀ «کُمبا» در هارداوار از «گیجی، دورویی و شلختگیِ زائران به‌جای پارسایی‌شان» یکّه می‌خورد. صفاتی که هنوز هم پس ازیک قرن در اکثریت زائران کنونیِ معابد هند صادق است. با دیدن کلاهبرداری‌ و ستمی که به نام دین انجام می‌گرفت، دلش به‌درد می‌آید و همۀ  شب را با فکر کردن به این مطلب بیدار می‌ماند که: «چه باید کرد؟ کدام فداکاری است که می‌تواند تاوانی باشد بر گناه دیگران.» به این ترتیب بود که با خود عهد می‌کند در هر روز بیش از پنج قلم خوراک نخورد (شامل هرگونه دارویی که باید خورده می شد) و هرگز پس از تاریکیِ شب هم، لب به خوراک نزند.
به‌این‌ترتیب می‌بینیم از روز بنیان‌گذاریِ مزرعۀ ققنوس و پس از آن مزرعۀ تولستوی در آفریقای جنوبی، شرایط ساده‌زیستی خوراکی، پوشاکی و سکونتیِ او، بی‌‌آنکه متأثر از ریاضت باشد، ساده‌تر می‌شود؛ رعایت پرهیز از رابطۀ جنسی هم بر اینها اضافه می‌شود. البته باید یادآوری کرد که گاندی در عین توصیه به خودداریِ داوطلبانه و حتی غیرمعمول از لذت جنسی (حتی به عروس و دامادهای جوان، مگر برای تولیدمثل)، تأکید می‌کرد که اگر نیاز به این رابطه،‌ ذهن فرد را به خود مشغول می‌کند، بی‌تردید و حتما باید با برقراریِ رابطۀ جنسی، ذهن و فکر خود را خلاص کند تا برای زندگیِ آسوده و آرام آماده شود.
نگاهی به سیرتحول روحی او از کودکی تا ققنوسِ 35 سالگی‌اش و تا 44 سال بعد که به کمال بیشتری می‌رسد، نشان‌دهندۀ آن است که ابتدا از ساده‌زیستی و صرفه‌جوییِ سبک معمول زندگیِ هندی کمی کناره می‌گیرد. در لندن آن را کنار می‌گذارد و در 1904 (مطالعۀ کتاب باگاواد گیتا تا آخر عمرش) دچار تحولی می‌شود که ساده‌زیستیِ خودگزیده را به‌عنوان وجه مهم آرمان‌های خود برمی‌گزیند و زندگیِ خودخواسته‌اش را با آن می‌آغازد. از این پس، این سبک به معنایِ وظیفۀ اخلاقی، همدلی با محروم‌ترینان،‌ ابزاری برای بالارَویِ روح و وارستگیِ هر چه بیشتر، ابزاری برای سلامت بهتر و در آخر ابزاری برای صرفه‌جویی در زمان برای کسب فرصت بیشتر برای «زیستنِ آرمانی» می‌شود. (که این نکتۀ عمل‌گرایانه دربارۀ ثورو، بسیار پررنگ است)
او همچون معلم بزرگ خود، فرزانۀ روس، تولستوی نیست که از شدت خشم به فلاکت بشری و محرومان اطراف خود، و تنفر شدید از غنای فاسد موروثی و اشرافیِ انباشتیِ خود و خاندانش، در آرزویِ ساده‌زیستی بسوزد و بسازد و جنجال ناخواسته بیافریند تا خود را از پلیدی و تعفنی که در «مالِ انباشته» می‌دید رها کرده و در نظر خود جبران مافات کند. تولستویی که فقط درچند روز آخر عمرِ 82 ساله‌اش شجاعانه با کولباری ساده گام به راهی می‌گذارد که گاندیِ 35ساله از 6 سال پیشتر توانسته بود با اقتدار و اختیار کامل آغاز کند، و بی‌آنکه با مقاومت بیرونیِ جدّی‌ روبه‌رو شود، روزبه‌روز آن را کمال دهد. همان‌طور که می‌دانیم مهاتما حتی پس از آن تحول نخست هم، به‌لحاظ استفاده از پوشاک، همچنان سبک‌های متنوعی را به‌کار می‌بندد تا اینکه به نهایی‌ترین سبک میان‌سالگیِ خود، یعنی لنگی برکمر و گاهی هم لنگی بر دوش می‌رسد. پوشاکی کاملا ساده و شبیه اکثریت فقرای هند که گاهی هم می‌توانست گمراه‌کننده‌ باشد، چراکه ممکن بود او را با یک روستاییِ دنیاندیده و ساده‌لوح بی‌خبر از مدرنیته و غرب اشتباه بگیرند؛ درحالی‌که اکنون همگان می‌دانند که او همان کسی است که اخلاق و سیاست ساده‌زیستانه‌ و پیش‌بینی‌های تیزبینانه‌اش، امروزه در میان مهم‌ترین متفکران دوران پسا-توسعه مخاطبانی جدی‌ دارد. متفکرانی که منتقد ریشه‌ای سلطۀ ماشین، مذهب مصرف، آلودگیِ زیستی، فاصلۀ شمال و جنوب، نهادهای آموزشیِ فاسد‌کنندۀ نسل‌ها، و فلاکت ناشی از اینها هستند – فلاکتی که در میان بیشترین جمعیت کم‌درآمد و میان-درآمد و حتی در میان پردرآمدها حس می‌شود. متفکرانی همچون نلسون ماندلا، فرانتس فانون، ایوان ایلیچ، پائولو فریر، ولفگانگ زاکس، مجید رهنما، اسکوبار و... ازین شمارند.
***
اینک ساده‌زیستی را به‌صورتی مختصرتر در نظر هنری دیوید ثورو (1862-1817)، فیلسوفِ عملی، شاعر، طبیعی‌دان، کنش‌گر اجتماعی و مطرح‌کنندۀ بحث نافرمانیِ مدنی در دوران مدرن مرور می‌کنیم و پس از آن به مقایسۀ این دو نگاه خواهیم پرداخت.
ثورو در 20 سالگی در زادگاه خود، کنکوردِ نیو انگلند با رالف والدو امرسون (1803-1882)، فیلسوف استعلاگرای آمریکایی آشنا شد و با او رابطۀ فکری و روحیِ نزدیکی برقرار کرد. او پیش از این در دانشگاه هاروارد با متون لاتین، اساطیر و اندیشۀ یونان و روم و هند آشنا شده بود و چندی بعد هم با اندیشۀ سعدی شاعر پرآوازۀ ایرانی آشنا شد و شیفتگیِ خاصی به او یافت. او که به‌جای روال معمول کلاس درس، کتابخانه را انتخاب کرده‌بود، به‌این‌ترتیب با اندیشۀ کهن و نو آشنا شد. و در اینجاست که نگاه او رفته‌رفته به‌سویِ نوعی فردگراییِ رادیکال خیامی-دیوجانوسی، اما نه منزوی از جامعه میل می‌کند. ثورو کوشش دارد جامعه را هم از یافته‌هایش باخبر کند و در همین مسیر است که نهایتا به شعار «ساده کن،‌ ساده‌تر کن، ساده‌تر از ساده‌تر کن» دست‌می‌یابد. این شعار را در جهت کمک به تحقق همان استقلال فردی و لذت‌جویی از لحظۀ حال می‌بیند. به این ترتیب تلاش می‌کند تا شعار رودکی‌وار و خیام‌وار «لحظه را دریاب» (CARPE DIEM) را عملی کند. در واقع ثورو را می‌بینیم که ساده‌زیستی را نه به‌عنوان ضرورتی اخلاقی، بلکه به‌منزلۀ ضرورتی پراگماتیک و عمل‌گرایانه تلقی می‌کند که ابزاری اصلی برای آسان‌سازیِ زیستنی آزادوار و سربلند و سنجیده برای هر انسانی، چه فقیر یا غنی خواهد شد؛ به او استغنای طبع خواهد داد تا از اتلاف عمر و هستیِ واقعیِ خود برای گردآوردن ابزار و تکلفات و تجملات مرسوم گذر کند و با این صرفه‌جوییِ عینی و مادیِ سنجیده، به‌ «زندگی» به‌معنای واقعیِ آن مشغول شود؛ از هر آنچه طبیعت به شکل خام و بکر و آزاد در اختیارش گذاشته لذت ببرد، تا عمق وجود درکش کند و شیرۀ حیات و طبیعت را تا قطرۀ آخر سربکشد و بعد از خود، از آن فقط سرزمین سوخته‌ای باقی بگذارد؛ آن‌طور که درنهایت بتواند زیستنی اخلاق‌ورزانه هم در پیش بگیرد، چراکه در نظرش، قانونِ اخلاقی، برتر از همۀ  قانون‌های وضعیِ بشرساخته است. در اینجا او فردی است اپیکوری و نه لذت‌جو! ساده‌زیستیِ او هم‌چون گاندی، از ریاضت کاملا به‌دور است.  تمامی این رفتارها را برای رهایی از دست‌و‌پابستگیِ روحی، فکری و زمانی انجام می‌دهد تا بتواند آن‌چنان‌که می‌خواهد از لحظه‌های خود و تأمل در طبیعت لذت برد، تحسینش کند، بزید و در عین‌حال با مردم بجوشد، اما (و امایی بس مهم!) هرگاه که «خواست»، با آنان بجوشد، نه هرگاه که جوشیدن را دیگران به او تحمیل کنند؛  در روزمرگی غرق نشود، و حریم خصوصی‌اش را برای خود حفظ کند، هرچند که «ناهمرنگ» شناخته شود.
بد نیست یادآوری شود که ثورو با وجود همین نگاهِ خنثی از نظر اخلاقی به ساده‌زیستی، به‌هیچ‌وجه از نظر رفتار شخصی و اجتماعی،‌ به دغدغه‌های اخلاقی و اجتماعی بی‌اعتنا باقی نمی‌ماند. با وجودی‌که در جایی می‌گوید «من برای بهتر کردن این جهان به اینجا نیامده‌ام»، امّا عملاً و به‌شدت درگیر آن دغدغه‌های عینیِ اخلاقی‌ می‌شود که جهان نامتعادل و باژگونه در پیش پایش می‌گذارد. خود را از آنها کنار نمی‌کشد؛ و اتفاقا همین‌ ساده‌زیستی است که هم در نظر و هم درعمل، ابزاری می‌شود  برای او تا آزادتر بزید و اخلاقی‌تر تصمیم بگیرد. ساده‌زیستی، دستش را باز می‌کند تا سبک‌تر شود و تصمیم‌هایی اخلاقی‌تر را بگیرد. با همین هستی و زیستِ آزاد است که زودتر از شاهکار بزرگ و اصلی‌ خود یعنی «والدن»، شاهکار «نافرمانیِ مدنی» را در برابر قانون دولتی یا قانونِ عرفیِ ضداخلاقی می‌نویسد و پس از آن نیز در شبکۀ آزادسازیِ بردگان فراریِ سیاه‌پوست فعالانه شرکت می‌کند و بعدتر هم دفاعیه‌ای می‌نویسد برای کنش‌گر ضد بردگی، «کاپیتان جان براون» که مسلحانه در برابر دولتِ برده‌دار می‌شورد و به دار کشیده‌ می‌شود. این هر سه کنش، به‌شدت از برتریِ انتخابِ اخلاقی در «زیستِ شاعرانه» و «شعر زیستن» او حکایت می‌کنند.
درنهایت، هر گام به طرف «ساده‌تر زیستنِ بیشتر» را همچون تیشه‌هایی بر صخرهْ سنگِ خامِ هستیِ خود می‌بیند تا از آن پیکره‌‌ای بسازد در خور «شاعرانه زیستن» و «زیستی معنوی». با کم‌کردن از ناضروریات، از ناشاعرانگی‌ها، بی‌معنایی‌ها، نامعنویت‌ها و مادی‌گرایی‌های اخلاقیِ زندگی‌اش هر چه بیشتر کنده می‌شود و به شکل نهاییِ خودخواسته‌اش نزدیک‌تر!
تا اینجا دو رهیافت گاندی و ثورو برای ساده‌زیستی کمی روشن شدند. گاندی ساده‌زیستی را فرصتی می‌داند برای خود، تا اخلاقاً سلامت زندگی کند؛ با محروم‌ترینان هم‌سطح و همدل باشد؛ سبک‌بارتر وآزادتر باشد؛ بوداوارتر باشد؛ از وابستگیِ ذهنی-عاطفی به مال و خواسته رها باشد تا به روح و رضایت خود خدمت بیشتری کند. اما ثورو ساده‌زیستی را به علتی کاملاً عقلانی، وسیله‌ای می‌داند برای زندگی به میل خود، هرچند نوعی زندگیِ‌ به‌شدت اخلاقی؛ اما این نوع زیست بیشتر وسیله است تا هدف؛ وسیله‌ای که البته هیچ‌گاه از آن بی‌نیاز نمی‌توان شد و از آن نمی‌توان گذر کرد.
هر دو رهیافت سرانجام تقریباً به آفرینش یک نوع انسان خدمت خواهندکرد؛ انسانی رها، سبک‌بال و کاملاً قادر به اِعمال و رعایت ملاک‌های اخلاقیِ فراتر از قانونِ وضعی. منتهی گاندی این انتخاب را از همان اول بر مبنای اخلاق و مفهومی به نام حقیقت- خدا در پیش می‌گیرد؛ اما ثورو با وجود اعتقاد ضمنی به همان مفهوم، در حرکت فکریِ خود، این نکته را کاملاً به‌سکوت برگزار می‌کند و هیچ سخنی از آن به میان نمی‌آورد.
انسانِ محصول هر دو نگاه، در عرصۀ اجتماعی، به ساده‌تر کردن هرچه ریشه‌ای تر زندگیِ جمعی گرایش دارد و به‌جای مفهومی مصطلح به اسم توسعه و پیشرفت، آن‌هم به تعریف غربی و صنعتیِ آن، به برآمدن انسان سرافراز مستقل، خلاق‌تر، شادتر و سرزنده‌تر، هرچند نادارتر چشم امید می‌بندد؛ ‌انسانی که فلاکت‌زدۀ جستجویِ مال بیشتر و مصرف بیشتر و تابع قانون «هرچه بیشتر، بهتر» نیست. انسان برآمده از این دیدگاه، درعرصۀ ادارۀ امور جمع، به تمرکززداییِ هرچه بیشتر نهادهای بشری و ادارۀ داوطلبانۀ واحدهای کوچک اجتماعی می‌اندیشد و در این راه آن‌قدر پیش می‌رود که در لحظه‌ای از رشد این جوامع خودگردان، هرگونه ضرورت وجودیِ سازمان متمرکزی به نام دولت را  منتفی‌شده پیش‌بینی می‌کند. این لحظه، به‌تعبیر هر دوی‌ آنها هنگامی است که میوۀ مردم‌سالاری، آن‌چنان رسیده‌‌باشد که فروتنانه بر زمین و در «دستان خواهانِ» مردم بیفتد، بی  هیچ نیازی به کندن و اعمال زور و خشونت و اراده‌گراییِ صرف. گاندی در روستای «اورولی» مانع کشیدن پای پلیس به معرکۀ رسیدگی به دزدی از یک روستایی می‌شود، با این استدلال که دولت، خود مایۀ فساد هرچه بیشتر خواهد‌شد. او جریان امور را بازیِ سیاست‌بازان شهری و یقه‌سفیدان همکارشان علیه مجمع‌الجزایر روستاهای بی‌پناه می‌بیند و به همین‌ دلیل، در هر امری، خودگردانیِ داوطلبانه و خودگزیده را به‌جای انتظار از نظمِ متمرکزِ ناکارآمد و وارداتی از شهر ترجیح می‌دهد. به‌دنبال همین تلقی او از نهادهای بشری است که مهاتما  برخلاف تصور همۀ مردم دنیا، در بیشتر عمر فعال خود، بیشتر از تمرکز بر استقلال هند، بر خودگردانیِ روستاهای هند تأکید می‌کند و می‌نویسد و می‌نویسد و می‌نویسد تا به کتابی تبدیل می‌شود به اسم «خودگردانیِ روستایی»؛ کتابی که بر تارَک نوشته‌ها و گفته‌های اثرگذارش می‌درخشد، به شکلی که او را در کنار همۀ  منتقدان بزرگ توسعه و پسا- توسعه می‌نشاند. نگاه ثورو به همین موضوع چنان است که این گفتۀ مشهور (منسوب به تامس جفرسون2) را در صدر رسالۀ نافرمانیِ مدنی می‌نشاند که: «بهترین دولت، دولتی است که کمترین فرمان را صادر کند.» و درنهایت «بهترین حاکمیت، حاکمیتی است که اصلا حکومت نکند» و «مردم هنگامی صاحب این حاکمیت خواهند شد که خود را برای داشتن آن آماده کرده باشند»؛ «تنها آن روزی سپیده سرمی‌زند که برایش بیداریم»؛ «حکومتی که این چنین میوه‌ای می‌دهد و تا وقتی که میوه‌اش عمل آید،‌ بارش را تحمل می‌‌کند تا هرچه سریع‌تر آن را به زمین تحویل دهد، راه را برای حکومتی باز هم کامل‌تر و سرافرازتر هموارمی‌کند، حکومتی که من هم در خیال آن را تجسم کرده‌ام، اما هنوز در جایی ندیده‌ام.»

پي نوشت ها
1. Society Of Friends: انجمن دوستان، و نیزکلیسای دوستان، بانام فرعی لَرزَندگان (کُواِیکِرها)، گروهی مسیحی‌اند که درمیانۀ قرن هفده‌ام دربریتانیا ظاهرشدند و خود رابه زندگیِ مطابق با «نوردرونی» یا «درک مستقیم درونیِ خدا» متعهد می‌دانستند، بی‌آنکه مقید به متنی مقدس، روحانیتی واسطه‌، خادمی دینی، شعائر دینی و اقرار به دین خاصی و وابستگی به پرستشگاه خاص و هرگونه مناسک و آیین خاص دینی باشند. اولین فرد صاحب‌نام این جمع، جرج فاکس (1624-1691) بود که سختگیری، حکم ارتداد وزندان کلیسا را تا آخرعمر تحمل کرد. اکثربزرگانی چون توماسکارلایلو و والت ویتمن او را بسیار بزرگ داشتند.
این جمع، به‌شدت ساده زیست‌اند و حتما لباس ساده می‌پوشند. ضدجنگ‌اند و در دادگاه به کتابی مقدس قسم نمی‌خورند ودرفعالیت‌های جمعیِ خیرخواهانه و صلح‌طلبانه به‌شدت فعال‌اند. «سکوت کُواِیکِری» (به‌معنای سکوت عمیق برونی و درونی) مهم‌ترین وام- واژه‌ای است که ازاین گروه به زبان انگلیسی واردشده است، چراکه درگردهمایی‌هایشان درعوض هرگونه وعظ وسخنرانی، فقط سکوتی عمیق می‌کنند. نام لرزنده را ابتدا مخالفان به‌عنوان کنایه‌ای مسخره‌آمیز بر اینان گذاشتند، چراکه در هنگام سکوتشان، از شدت خوف بر خود می لرزیدند، اما بعد  ها خودشان هم این نام را پذیرفتند. (منبع: بریتانیکا و ویکی پدیا) تام پین (توماس پین متفکرنامدارانقلاب آمریکا)، والت ویتمن (شاعر استعلاییِ نامدارآمریکایی، و سی‌‌ویکمین و سی‌وهفتمین روسای جمهور آمریکا کوایکر بوده‌اند. ثورو خود نیز، از خانواده‌ای کوایکری برآمد. // 2. سومین رئیس‌جمهورآمریکا (Thomas Jefferson 1743-1826)، ازپدران بنیان‌گذار انقلاب استقلال آمریکا و نویسندۀ ‌اعلامیۀ استقلال. دوگفتۀ مشهور و زبانزد به او منسوب است. یکی همین عبارت متن بالا و دومی: «وقتی دولت از ملت می‌ترسد، این یعنی آزادی؛ وقتی مردم ازدولت می‌ترسند، این یعنی خودکامگی!» ترس دولت‌ها و قدرت‌های متمرکز از ملت‌ها، همیشه به شکل پنهان (واقعی، فوبیک و پارانوییک) وجود دارد و در عمل به اِعمالِ «نظریۀ بقا تا ابد» و تدارک همه‌جانبه برای آن منجر می‌شود، اما ترس جفرسونی به معنی علنی و آشکارشدن «حساب‌بردن» دولت از ملت است و ابراز رسمیِ و علنیِ این خضوع و خشوع در حضور ملت!