تأملی بر دوستی و شفقت ورزی

PDF چاپ نامه الکترونیک

تأملی بر دوستی و شفقت ورزی

گفت‌وگو با علی صاحبی*
نغمه پروان


شاید در هنگامۀ بحث‌های فلسفی راجع به نقشی که «دیگری»  و «دوستی با دیگری» در زندگی‌ ایفا می‌کند به ذهن همۀ ما این پرسش خطور کرده باشد که: «حوزۀ روان‌شناسی که رصدکنندۀ روح و روان ماست، به حضور “دیگری» و تعامل با او در زندگی‌هایمان چه بهایی می‌دهد و برای آن چه نقشی قائل است؟» آیا «نیکبختی من از نیکبختی “دیگری» گذر خواهد کرد؟» یا مسیری متفاوت از  سعادت “دیگری» را می‌پیماید، و «آیا می‌توان دغدغۀ دیگری و شفقت‌ورزی را در دستیابی به سلامت روان  مؤلفه‌ای حیاتی و شرطی لازم به‌شمار آورد؟»
به بهانۀ یافتن پاسخ‌هایی مبتنی بر روان‌شناسی گفتگویی با دکتر علی صاحبی انجام گرفت تا از دریچۀ خروجی‌های نسبتا جدید روان‌شناسی، یعنی واقعیت‌درمانی(reality therapy) و نظریۀ انتخاب(choice theory) گلسر، ما را با تأثیرات و فعل و انفعالاتی آشنا سازد که در اثر ورود «دیگری» به حوزۀ درونی و برونی زندگی ما پدید می‌آید.
***
•  دکتر صاحبی گرامی آنچه از موضوع واقعیت درمانی هویدا می‌شود آن است که نظریۀ انتخاب بر پایۀ ارتباط با دیگری بنا شده است. به همین سبب بنا دارم گفتگوی حاضر را در باب دوستی با پرسش از معنای دوستی از منظر این حوزه از روان‌شناسی آغاز کنم. مشتاق هستیم که بدانیم از چشم‌انداز واقعیت‌درمانی و نظریۀ انتخاب، دوستی چه معنایی دارد و کدام‌یک از  ویژگی‌های رابطۀ دوستی برجسته‌تر دانسته می‌شود؟
به‌طورکلی، دوستی در  بسیاری از نظریه های روان‌شناسانه مانند تئوری انتخاب (Choice theory) جزء مفاهیم اولیه و بنیادین و از مؤلفه  ها و عوامل نگهدارندۀ سلامت روان و خشنودی و شادکامی تلقی می‌شود. مطابق با تئوری انتخاب، دوستی یکی از عوامل نگهدارندۀ سلامت روان و شادکامی در نظر گرفته می شود؛ رابطه و احساس تعلق یکی از نیازهای ژنتیک انسان را برآورده می‌سازد؛ پس می‌توان گفت دوستی عملا در خدمت انسان است و نیاز به تعلق، نیاز به احساس دوستی و عشق و دوست داشته شدن و دوست داشتن، اولین نیاز روان‌شناسانۀ ما پس از نیاز به خوراک و پوشاک و... است.
در روان‌شناسی  اجتماعی پژوهش‌های زیادی صورت گرفته است که نشان می‌دهد بین نوع‌دوستی با سلامت، طول عمر، نیک‌زیستی و رضایت‌مندی از زندگی رابطه یا همبستگی کاملا مثبتی وجود دارد؛ به این‌صورت که افرادی که نوع‌دوستی بیشتری دارند، طول عمر بیشتری دارند و سلامت‌ترند، دردهای کمتری را گزارش می‌کنند و کلا از شرایط زندگی خود خشنودترند. مثلا، در آن دسته از  روابط زناشویی که بین زوجین رابطۀ دوستانه وجود داشته باشد پایداری و رضایتمندی بیشتری به چشم می‌خورد؛ به‌همین ترتیب در آن دسته از محیط‌های کاری که به‌جای رقابت رفاقت و دوستی حکم‌فرما باشد افراد با کیفیت بهتری کار می‌کنند؛  همچنین در یک مجتمع آپارتمانی که بین ساکنان آن رابطۀ دوستانه برقرار است روابط رضایتمندانه  تر است؛ و در آخر در جامعه‌ای که بین افراد دوستی حاکم باشد، روابط با کیفیت و رضایت بیشتری برقرار است.
اما دوستی بر پایه و اساس شفقت(compassion) بنا نهاده شده است،که عصارۀ اصلی دوستی است. شفقت با دلسوزی، همدلی empathy و همدردی sympathy تفاوت بسیاری دارد. می‌توانیم بگوییم که دوستی رابطه‌ای دو طرفه است مبتنی بر نیک‌خواهی و نیک اندیشی که در آن بارقه‌ای از شفقت به دیگری وجود دارد. بنا به این تعریف، دوستی friendship با آشنایی acquaintance بسیار متفاوت است. ما با انسان‌های بسیاری آشناییم ،در این آشنایی صرفا نسبت به هم اطلاعات سطحی داریم، حتی گاه ممکن است نسبت به مرگ یک آشنا بی‌تفاوت هم باشیم، ولی در دوستی چنین نیست، زیرا دوست را کسی می‌دانیم که نسبت به ما نیک‌اندیش است یعنی نگرش مثبت دارد و نیک‌خواه ما نیز هست یعنی خیر ما را می‌خواهد. حتی اگر گاهی نسبت به ما تلخی یا تندی کند، چون نیک‌اندیش و نیک‌خواهمان است و برای نزدیک ماندن به ما تلاش می‌کند، همچنان دوستمان است. اما این مؤلفۀ شفقت که از آن یاد کردیم در آشنایی به این معنا وجود ندارد.

• شفقت در این معنایی که اکنون بیان کردید، یعنی مؤلفۀ ضروری و عصارۀ اصلی دوستی، دارای چه ویژگی‌هایی است؟
شفقت یک مفهوم تکنیکی است که در این رویکرد بسیار ژرف‌تر از رویکردهای دیگر به آن نگریسته می‌شود. همان‌طور که اشاره کردم، شفقت با تمام شباهت و نزدیکی معنایی که به دو واژۀ همدردی و همدلی دارد، دارای تفاوت عمده‌ای با آنهاست. در شفقت عاملِ فاعلیت agency وجود دارد؛ به این معنا که وقتی شخصی به دوست خود شفقت دارد، درد او را درک می‌کند، و برای کاهش درد و  بهبود کیفیت زندگی دوست خود «اقدام فعالانه» انجام می‌دهد, ولی در همدلی و همدردی اقدام فعالانه برای کاهش درد صورت نمی‌گیرد . به‌عبارتی در همدلی و همدردی فقط بخش «شناختی» و «احساسی و هیجانی» درگیر می‌شود ولی در شفقت‌ورزی بخش «رفتاری» نیز فعال است.

• در سخنان خود اشاره کردید به اینکه دوستی از واحد کوچک خانواده آغاز می‌شود و به واحدهای بزرگ‌تر، و نهایتا به کل جامعه گسترش می‌یابد، آیا معتقدید به‌واقع می‌توان دوستی را به همۀ جامعه تسری داد، به این معنا که بتوان در جامعه هر سه عامل همدلی، همدردی و شفقت را داشت، یا دربارۀ اجتماعات بزرگی مانند جامعه مجبور به آنیم که صرفا به آشنایی اکتفا کنیم؟
واقعیت این است که اصولا دوستی به این معنا را در جامعه نداریم. به‌همین دلیل است که می‌گوییم هنگامی‌که افراد اطرافمان که شناخت کمی از آنها داریم و در سطح پایینی از  آشنایی با آنها هستیم دچار مشکلی می‌شوند، شاید برای کمک به آنها اقدام چندانی نکنیم ولی برای کمک به دوستانمان تلاش بیشتری می‌کنیم. ولی باید متذکر شوم که از نظر ما در نهایت جامعه ای خوب است که در آن دوستی به کل آن جامعه تسری پیدا کند.

• پس اگر این‌گونه باشد، به نظر شما اینکه همۀا فراد جامعه به یکدیگر، نه فقط به منزلۀ «دیگری» و نه صرف شخصی «آشنا»، بلکه به چشم دوست بنگرند صرفا مختص جامعۀ آرمانی نیست؟
بله، درست است، جامعه‌ای که بین همۀ افراد آن خصیصۀ دوستی برقرار باشد جامعه‌ای آرمانی خواهد بود، اما این بدان معنا نیست که امکان تحقق چنین جامعه‌ای وجود نداشته باشد. اگر جامعه از مدیریت خوبی برخوردار باشد مدیر این جامعه مانند مدیر یک مؤسسه خواهد توانست شرایطی را ایجاد کند که بین اعضاء جامعه هم این رابطۀ دوستانه ایجاد شود. یکی از فعالیت‌هایی که ما با استفاده از تئوری انتخاب در سازمان‌ها انجام می‌دهیم تیم سازی(team building) است. هنگامی‌که اعضاء یک سازمان با یکدیگر  دوست می‌شوند چون به‌هم شفقت دارند برای بهتر انجام شدن کارها با هم همکاری می‌کنند، و دیگر کسی کارشکنی نمی‌کند و کاری نمی‌کند که کیفیت کار همکارش پایین بیاید؛ علاوه‌بر‌این، بین آنها رقابت به آن معنا که شخص فقط بخواهد خودش را مطرح کند دیده نمی‌شود، بلکه رفاقت وجود خواهد داشت. زیرا هنگامی‌که دوستی بینشان باشد پیشرفت و رشد دوست را در حکم پیشرفت خود خواهند دید و چون نیک‌خواه دوست خویش هستند به او یاری می‌رسانند. 
یکی از دلایل درگیری بین زوجین نیز همین نکتۀ اساسی است که بین زوج‌ها نه تنها شفقت و رفاقت وجود ندارد، بلکه زندگی برایشان یک مسابقه طناب‌کشی است. همسرانی که با هم دوست هستند، به یکدیگر نیز در جهت رشدکردن کمک می‌کنند به‌همین سبب یکی از اولین مداخلات ما در روابط زناشویی این است جدای از تعارضاتی که بین آنها وجود دارد، ببینیم آیا بستری برای دوستی در ابن رابطه وجود دارد یا خیر، و تنها درصورت ایجاد شرایطی برای دوستی می‌توانیم بستری مناسب برای پیشبرد فرایندهای حل تعارض بینشان مهیا کنیم.

• اکنون این پرسش مطرح می‌‌شود که چون طبیعتا دوستیِ گسترده‌تر موجب ارتباطات بیشتری می‌شود، آیا گسترش دوستی مانعی برای درون‌نگری انسان و مضر برای خلوت او نیست؟ به این معنا که آیا نباید حدوحدودی برای آن متصور شد؟
این دو مسئله تا حد بسیار زیادی جدا  از هم ‌اند. یکی این موضوع است که گاهی برای گذران وقت با دیگری با او دوستی می‌کنیم، اما گاهی از ابتدا با نگاه مشفقانه به «دیگری» دوستی را آغاز می‌کنیم.
برای مثال، هنگام مراجعه به یک اداره نگاه ما به کارمندی که در آنجا مشغول کار است می‌تواند دوستانه باشد و خستگی‌اش را درک کنیم، همچنین این کارمند هم می‌تواند با نگاهی دوستانه با من همدلی و همدردی کند و کار من را بی‌جهت به تعویق نیند‌ازد تا در این ترافیک تهران مجبور به رفت‌وآمد بیجا شوم. یعنی قرار نیست  همه دوستان باهم رفت‌وآمد خانوادگی داشته باشند. دوستی مورد نظر ما درواقع یک اتفاق ذهنی است، یک نگاه و نگرش دوستانه است و الزاما در آن رابطه یا relationship وجود ندارد. موضوع «رابطه»، خود بحث جدا و مفصلی را می‌طلبد. ما می‌توانیم دوستان بسیاری داشته باشیم که در صورت نیاز از هیچ اقدامی هم برایشان فروگذار نکنیم اما شاید مدت‌های طولانی هم یکدیگریم را نبینیم و با آنها وقت نگذارنیم.

• گلسر در کتاب نظریۀ انتخاب  نحوۀ برطرف کردن نیازهای انسانی را مبنای اصلی نظریۀ انتخاب می‌خواند. اما این سؤال پیش می‌آید که آیا می‌توان اموری مانند دوستی، شفقت‌ورزی و دغدغۀ دیگری را هم در زمرۀ نیازهای انسانی گنجاند  و براین اساس تبیین کرد؟
بله همان‌طورکه گفتید نظریۀ انتخاب بر این مبنا استوار است که به‌طورکلی انسان دارای مجموعه‌ای از نیازهاست و هر عمل و فعلی که انجام می‌دهد برخاسته از این نیازها و برای رفع یکی از آنهاست؛ یا به بیان دقیق‌تر؛ هر چیزی که از ما سر می‌زند یک رفتار است، همۀ رفتارها معطوف به یک هدف‌اند، هدف تک‌تک رفتارهای ما، ازجمله دوستی، ارضای یک نیاز است. در اینجا باید به سراغ نظریۀ تکامل برویم و ببینیم به لحاظ تکاملی مغز دچار چه تحولاتی شده که دوستی را به عنوان یکی از ملزومات زندگی می شناسد. ما به لحاظ تکاملی هیچ کاری را برخلاف بقای خودمان انجام نمی‌دهیم. اگر با همان نگاه داروینی هم به قضیه بنگریم دوستی یک از نیازهای تکاملی انسان است که در مغز او تعبیه شده است، چراکه انسان‌ها فهمیده بودند که برای باقی ماندن نیاز به غذا، پوشاک، ارتباط جنسی و تولیدمثل و... دارند و به‌طور تجربی دریافتند کسانی از مصائب تجربی مانند زلزله و سیل و جنگ و قحطی... جان سالم به‌در می‌برند که در قبیله دوستان بیشتری دارند. انسان‌ها معتقدند هیچ‌یک از ما آن‌قدر قوی نیستیم که بتوانیم خودمان به تنهایی نیازهایمان را ارضا کنیم. پس نیاز داریم با دیگران دوست شویم زیرا ثمرۀ این دوستی ارضای نیازهای خودمان است.
اما داروینیزم نتوانست این را توضیح دهد که چرا انسان گاهی به جای خودگزینی (egoism) به دیگرگزینی (altruism) دست می‌زند و نمی  تواند نوع‌دوستی و اثراتی را که در انسان به‌جای می‌گذارد، تبیین کند. بنابراین نظریۀ دیگری پیداشده که انتخاب اصلح را به گروه مرتبط کرده؛ یعنی نظریۀ انتخاب گروهgroup selection که برمبنای آن مشخص می‌شود افراد ترجیح می‌دهند همراه با گروهشان بقا یابند. اما باز هم محققان به عده‌ای برمی‌خورند که گاهی به افرادی کمک می‌کنند که به گروهشان ربطی ندارند. مثلا مردانی که به زن‌ها کمک می‌کنند، یا کسانی که به شهرهایی به غیر از شهر خود کمک‌رسانی می‌کنند. یا اخیرا دیده‌شده که گروهی از زنان اسرائیلی خواهان این بوده‌اند که دولتشان دست از کشتار فلسطینیان بردارد، با اینکه فلسطینیان جزء گروه آنها نیستند. پس این نظریۀ گروه هم نمی‌تواند این قبیل اعمال را توضیح دهد. بنابراین پای نظریۀ دیگری وسط کشیده می‌شود به نام نظریۀ خویشاوندی kin selection که این‌طور توجیه می‌کند که در این گروه‌ها به هر جهت وابستگی‌های خونی وجود دارد و هرکس از راه شفقت‌ورزیدن به هم نژاد و هم‌خون خود می‌خواهد درنهایت ژن خود را گسترش دهد. اما باز هم کسانی را می‌بینیم که فراتر از اینها می‌روند و به حیوانات کمک می‌کنند و حتی برخی جان خود را نیز به‌خاطر حیوانات به‌خطر می‌اندازند که به‌لحاظ سه نظریۀ قبلی هیچ توجیهی ندارند و نمی‌توانند تبیین جامع و کاملی برای دوستی ارائه دهند.
چهارمین تئوری، تئوری نوع‌دوستی متقابل (altruism Reciprocal) نام گرفته و تئوری انتخاب به این تئوری وابسته است و از آن دفاع می‌کند. این تئوری به این معناست که شما هر کاری که برای دیگری می‌کنید به نفع خودتان است. هر عمل خیری که برای دیگری انجام می‌دهی صددرصد یکی از نیازهای خودت را برآورده می‌سازد. هر رابطۀ معناداری که با دیگری برقرار می‌کنی یکی از نیازهایت را ارضاء خواهد کرد یا نیاز به تفریح یا نیاز به عشق یا احساس تعلق. پس به این علت دوستی در ما باقی مانده است و ژنتیک شده و در زیرساخت‌های مغزمان است که ما دیگری را دوست داریم و این به ما احساس خوبی می‌دهد. بنابراین اساسا دوستی در خدمت بقای ماست. حتی اگر برای بقای دیگران کاری انجام می‌دهیم به این سبب است که بقای ما به بقای دیگری وابسته است. بنابراین انسان وقتی دوستی می‌کند عملا در حال خدمت به خود و ارضای یکی از نیازهای خودش است. در یک بازی به‌نام بده‌بستان (tit for tat) این نوع‌دوستی متقابل نشان داده شده  و مشخص می‌شود که برای انسان‌ها کدام‌یک مهم‌تر است؛ موفقیت(دستاورد) یا همکاری. آدمی هم نیازمند عشق و تعلق است و هم نیازمند دستاورد. بازی به صورتی تعبیه شده که نشان می‌دهد وقتی انسان بر سر دوراهی انتخاب این دو می‌ماند کدام‌یک را برمی‌گزیند. مشخص است که با تئوری داروینیسم باید موفقیت را انتخاب کند. ولی با تئوری نوع‌دوستی متقابل باید همکاری را انتخاب کند. قانون بازی به این‌صورت است که 1. اگر  دو فردی که مقابل هم قرار می‌گیرند بایکدیگر همکاری کنند هر دو برنده می‌شوند؛ 2. و در صورتی که همکاری نکنند هر دو بازنده می‌شوند؛ 3. اگر شخصی که اول بازی کند همکاری کند و شخص دوم همکاری نکند، شخص دوم برنده می‌شود، ولی میزان برندگی او بیش از زمانی است که شخص اول با او همکاری کرده، و به همین میزان بازندگی شخص اول به مراتب بیش از زمانی است که هیچ‌کدام همکاری نکرده‌اند. بازی به‌صورتی شروع می‌شود که هیچ‌یک از طرفین از استراتژی‌های دیگری اطلاع ندارند و فقط این را می‌دانند که اگر هر دو با هم همکاری کنند هر دو برنده خواهند شد... این بازی در گروه‌های بسیار زیادی انجام شد و نتیجه این بود که همۀ انسان‌ها در وهلۀ اول به همکاری تمایل نشان می‌دهند هر چند که این همکاری ریسک در پی داشته باشد. زیرا درصورتی که آغازگر بازی همکاری کند و نفر دوم همکاری نکند شخص اول باخت زیادی خواهد داشت. نکتۀ جالب توجه برای ما همین است که در ابتدای کار همۀ انسان‌ها به همکاری گرایش دارند، و این‌گونه است که این بازی نشان می‌دهد نوع‌دوستی در «ژن» ما قرار دارد. اما بعد از مرتبۀ اول، شخص آغازکننده دیگر باتوجه‌به استراتژی حریف بازی خواهد کرد؛ به این معنا که اگر نفر دوم در بار اول همکاری نکرده باشد شخص آغازگر در دور دوم بازی همکاری نخواهد کرد. و این نشان می‌دهد که «همکاری در خدمت بقاست» نه «در خدمت ایثار». انسان به این نتیجه رسیده که همکاری بقا درپی دارد. به همین سبب است که همۀ موجودات با یکدیگر همکاری می‌کنند اما اگر یک‌طرف به آنها نارو بزند دیگر همکاری نمی‌کنند. این نکته‌ای است که سه تئوری اول که از آنها نام بردیم اصلا قادر به توجیه آن نیستند و فقط با تمسک به تئوری نوع‌دوستی متقابل می‌تواند توجیه شود.
بنابراین به اینجا می‌رسیم که دوستی اساسا در مغز ما تعبیه شده زیرا در بقای ما مشارکت دارد. ما هرچه بیشتر نوع‌دوستی می‌کنیم خودمان شادمان‌تر و سلامت‌تریم.

• به نظر شما چنین برداشتی از دوستی نوعی خودخواهی یا خودگزینی selfishness نیست و به داشتن نگاهی ابزارگونه به دوستی منجر نمی‌شود؟ به این معنا که اصولا این چنین نگرشی، دوستی را خدمت به چه کسی تلقی می‌کند، شخص شفقت‌کننده یا آن‌کس که شفقت شامل حالش می‌شود؟
شاید این‌گونه به‌نظر رسد، اما  ما این نگاه را نه یک نگاه ابزاری که نگاهی تکاملی تلقی می‌کنیم. ما اصولا به لحاظ تکاملی دارای ژن خودخواه (selfish gene) هستیم. ولی این موضوع به خودی‌خود بد نیست ژن سبب بقای ما می‌شود. بدی آن هنگامی است که شخص برای بقای خودش بخواهد دیگری را نابود کند. درصورتی که باوجود همین ژن هم می‌تواند به بهترین نحو ممکن به دیگران کمک کند تا با دیگران نیز باقی بماند. دوستی واقعی در خدمت همۀ انسان‌هاست، به این معنا که شفقت حاصل از آن در خدمت نسل بشر و در خدمت شخص شفقت‌کننده است.

• خوب در زمان حاضر چطور؟ آیا دوستی در این زندگی‌های کنونی ما نیز همچنان به خاطر نیاز به بقا صورت می‌گیرد؟
بله امروزه  باز هم دوستی کماکان در خدمت نیاز به بقاست اما تفاوتی که دارد این است که بقا در این روزگار  به دو صورت معنا می‌شود، یا به عبارتی دارای دو وجه است؛ یکی بقا در معنای زنده‌مانی و دیگری به معنای زندگانی. ما برای زنده ماندن به چیزهای بسیاری نیاز داریم؛ اما به زنده ماندن کیفی یا زندگانی نیز محتاجیم. امروزه علاوه‌بر زنده‌ماندن می‌خواهیم زندگی‌هایمان کیفیت نیز داشته باشد و دوستی در زندگی‌های امروزی بیشتر در خدمت همین بخش کیفی زندگی‌ یعنی زندگانی ماست. البته در همین دوره هم مشاهده می‌کنیم کسانی که دوستان بیشتری دارند در حرفۀ خود نیز موفق‌ترند، معمولا شغل و مسکن و... بهتری پیدا می‌کنند و بهتر از پس بخش مادی زندگی که با زنده‌مانی در ارتباط است، بر می‌آیند. این پژوهشی است که مارتین سلیگمن انجام داده و دریافته است کسانی که  از تعاملات اجتماعی غنی‌تر (rich social interaction) بهره‌مندند معمولا فرصت‌های مالی و فرصت‌های اجتماعی و فرصت‌های شغلی بیشتری را دریافت می‌کنند تا کسانی که منزوی (Isolated) هستند، دوستی نمی‌کنند و دوستان کمتری دارند. کسی که دوستان بیشتری دارد می‌تواند منزل خود را به‌بهای کمتری خریداری کند، سفرهای ارزان‌قیمت‌تری برود، فرصت‌های بیشتری به او پیشنهاد می‌شود. پس دوستی علاوه‌بر اینکه حداقل یکی از نیازهای ما را برآورده می‌سازد عملا پشتیبانی برای همۀ نیازهای ما شمرده می‌شود.

• به سبب اهمیت ویژه‌ای که نظریۀ انتخاب به نیازهای انسانی و شیوۀ برطرف کردن آنها می‌دهد،شاید بی‌مناسبت نباشد که در اینجای بحث به‌طور خلاصه مطالبی دربارۀ رویکرد تئوری انتخاب به نیازها، ربط و نسبت نیازهای انسانی  با یکدیگر  و پیش‌زمینه‌ای دربارۀ چند وچون مکانیسم ایجاد نیازها بیان کنید.
جان بالبی برای اولین بار و پس از او اشپیتز و پس از او اکنون نظریه‌پردازان relation object که رابطۀ موضوعی را بررسی می‌کنند نشان می‌دهند که وقتی نوزاد تمامی نیازهای اولیۀ خود، خوراک، پوشاک، سرپناه و... را دریافت می  کند اما رابطۀ مبتنی بر عشق و محبت را از مراقبت‌کنندۀ‌ اولیه‌اش (مادر یا جانشین مادر) دریافت نمی‌کند، مغزش از تکامل طبیعی باز می ماند. پس دوستی و محبت و عشق اساس نیازهای تکاملی است و زیرساخت مغزی دارد.
اولین نیاز ما نیاز به بقاست. همان‌طورکه گفتیم نیاز به دوستی و تعلق از دل نیاز به بقا به‌وجود می‌آید، کسانی بهتر بقا می‌یابند که احساس تعلق اجتماعی و دوستان بیشتری داشته باشند. از  دل این نیاز نیز نیاز دیگری سر درآورده است؛ به این صورت که از میان این دوستان کسانی که احساس قدرت بیشتری می‌کنند، شکوفایی و توانمندی و نفوذ بیشتری دارند. بعد مشخص شد کسانی که قدرت و شکوفایی و یادگیری و پیشرفت بیشتری دارند بر دیگران مسلط می شوند و جلو رشد دیگران را سد می‌کنند. بنابراین نیاز دیگری از دل آن بیرون آمد به نام نیاز به آزادی، خودمختاری و فضای مخصوص به خود داشتن. بنابراین نیاز به آزادی نیاز ژنتیک ماست. برخی سیستم‌ها که به آزادی انسان بها نمی‌دهند نمی‌دانند که انسان به‌لحاظ تکاملی همان‌گونه که برای بقا به هوا نیاز دارد نیاز به استقلال، و حق انتخاب دارد. رژیم‌های دیکتاتور به این ماهیت انسان توجه نمی‌کنند. علت  رشدنکردن انسان در رژیم‌های کمونیستی سابق این بود که به آزادی و استقلال انسان اهمیتی نمی‌دادند درصورتی که این جزء ماهیت و طبیعت بشر است. انسان نیازمند آن است که خودش فکر و انتخاب کند، برای خودش فضایی داشته باشد و دائما تعیین تکلیف نشود و آن‌قدر برای او حد و مرز نگذارند. از دل این نیاز به آزادی نیاز دیگری به نام نیاز به تفریح سر بر آورد. امروزه نیاز به تفریح برای ما بحث ژنتیکی دارد، اینکه بخندیم، بازی و شوخی کنیم تا نشاط داشته باشیم. افرادی که نشاط بیشتری دارند فراگیری بالاتری نیز خواهند داشت و خلاق‌تر نیز هستند، و کسانی که خلاق‌ترند قوی‌ترند و کسانی که قوی‌ترند بهتر بقا می‌یابند. بنابراین این نیازها از دل یکدیگر بیرون آمده‌اند ولی مستقل هستند. نیاز به عشق و تعلق زمینه‌ساز اصلی دوستی‌هاست. دوستی عملا به من باز می‌گردد، هرچه بیشتر دوستی می‌کنم دوستی بیشتری نیز دریافت می‌کنم و شرایطم را در زندگی بهتر می‌توانم تثبیت کنم.

• بنا به دیدگاه روان‌شناسانه و تئوری انتخاب آیا ممکن است مسیر حرکت به سوی غایت قصوی یا هدف نهایی یا همان سعادت و نیکبختی، بدون عبور از «دیگری» یعنی  بدون دغدغه داشتن برای دیگری به سرمنزل برسد؟
در دیدگاه روان‌شناسی  مثبت‌نگر «دیگری» یکی از مؤلفه‌های اصلی شادکامیِ ماست. اگر غایت زندگی را رسیدن به یک زندگی سعادتمند در نظر بگیریم یکی از عناصر اصلی آن حتما و حتما «دیگری» است. اساسا در تئوری روان‌شناسی، پیاژه ثابت کرده است که بدون حضور «دیگری» ما اصلا شناختی از جهان پیدا نخواهیم کرد. شناخت من از جهان مشروط به این است که اصلا دیگرانی وجود داشته باشند تا من از طریق آنها بتوانم طرح‌واره های اولیه دربارۀ جهان را پیدا کنم. حضور «دیگری» برای تکامل من ضروری  است. روان‌شناسی  مثبت‌نگر اصولا  «دیگری»، حضور «دیگری»در زندگی و تعامل با «دیگری» را یکی از عوامل مهم شش‌گانۀ تشکیل‌دهندۀ شادکامی، احساس رضایت از زندگی و نیک‌زیستی تلقی می‌کند و معتقد است فرد با خودگزینی به هیچ‌عنوان  نخواهد توانست کیفیت زندگی را افزایش دهد.

• مشخص است که نام بردن این عوامل شش‌گانۀ تشکیل‌دهندۀ شادکامی از دیدگاه روان‌شناسی مثبت‌نگر به‌طور مستقیم به موضوع بحث حاضر مربوط نمی‌شود، اما احتمالا برای خواننده این پرسش مطرح می‌شود که این  عوامل کدام‌اند. 
از نظر روان‌شناسی  مثبت‌نگر این عوامل شش‌گانۀ شادکامی به انتخاب ما ربط می‌یابند: choose: و به این صورت شرح داده می‌شوند:
OC: Clear goals/H: Hope/O:Others/O:Otimism/S:Strenghts/E:Energetic Body
من هم این عوامل را در یک مدل تنظیم کرده‌ام که در زبان فارسی آن را با کلمۀ انتخاب توضیح می‌دهم: ا ن ت خ ا ب. «ا»: اهداف روشن؛ «ن»: نقاط قوت؛ «ت»: تعامل مثبت با دیگری؛ «خ»: خوش‌بینی «ا»: امیدواری؛ «ب»: بشاشیت جسمانی.
• در حوزه‌های جامعه‌شناسی و روان‌شناسی  بر توجیه این مطلب که «انجام اعمال مشفقانه  خشنودی و رضایت‌مندی برای صاحب آن به ارمغان می‌آورد» چه دلایلی اقامه شده است؟ 
در توجیه سودمندی کارهای دگردوستانه و مهربانانه پنج دلیل اقامه می‌کنند، که با توصیف نمونه‌هایی به بیان آن می‌پردازم. در استرالیا از بسیاری از سالمندانی که بازنشسته شده‌اند درخواست می‌شود که برای افراد دیگری که هیچ نسبت و شباهتی در قومیت و نژاد با آنها ندارند کارهایی انجام دهند. برای مثال به آنها گفته می‌شود که می‌توانند به مهاجران سودانی که کارهایی مانند بازکردن حساب بانکی یا رفتن به ادارۀ رفاه و... را بلد نیستند کمک رسانی کنند. در یک بررسی مشخص شد که این افراد نسبت به قبل داروی کمتری مصرف می‌کنند، خواب بهتری دارند، شادمان‌ترند، سبک زندگی فعال‌تر و دلپذیرتری یافته‌اند و حداقل ده سال بیشتر عمر می‌کنند. همان‌طورکه گفتیم این تغییرات به پنج دلیل اصلی به‌وجود می‌آیند. اولا، شخص با انجام کارهای دگردوستانه با جامعه احساس پیوند و وحدت می‌کند؛ همان وحدتی که در حکمت اسلامی هم به آن اشاره شده، نوعی پیوند و گره خوردن به وجود، همۀ وجود برای انسان معنادار می‌شود و احساس تنهایی کشنده را از دست می‌دهد، و این احساس تعلق و پیوند و یکپارچگی با جامعه از اهمیت بسیاری برخوردار است؛ دوم اینکه، کارهای نوع‌دوستانه سبب می‌شوند تمرکز انسان از خود، تنهایی و دردها و غم‌ها و نقص‌های خود به سوی تمرکز بر دیگری نقل مکان کند؛ سوم اینکه، زندگی چنین شخصی معنادار خواهد شد زیرا احساس می‌کند که ارزشی را به جهان می‌افزاید؛ چهارمین دلیل اینکه، احساس کارآمدی که یکی از عوامل بسیار تأثیرگذار بر سرمایۀ روانی است پدید خواهد آمد. اساسا کارامدی یکی از اجزای سرمایۀ روان‌شناسانۀ  انسان است که از طریق دگردوستی، شفقت و مهربانی به میزان زیادی افزایش می‌یابد؛ و آخرین دلیل اینکه کارهای دگردوستانه خُلق افراد را بالا می‌برد. فردی که احساس تنهایی و افسردگی می‌کند باید حداقل برای کمک گرفتن از پزشک و تهیۀ دارو هزینۀ زیادی بپردازد تا بتواند خُلق خود را افزایش دهد؛ در صورتی‌که یک عمل نوع   دوستانه شاید حتی خُلق انسان را بیش از مصرف دارو بالا برده و سبک زندگی او را بسیار فعال‌تر ‌سازد.
این پنج دلیل گواهی است بر اینکه هر عمل نوع‌دوستانه‌ای بیشتر به نفع خودمان است؛ اما متأسفانه بسیاری از افراد به این امر واقف نیستند. مولانا می‌گوید: خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمد و شد در کمی/ خویشتن را آدمی ارزان فروخت   بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت. انسان‌ها این موضوع را که نوع‌دوستی تا چه حدی به نفعشان است، فراموش کرده‌اند و به همین سبب بیشتر به خودگزینی (egoism & selfishness) روی کرده‌اند و نمی‌دانند که این خودگزینی چقدر به ضرر آنها خواهد بود.

• اگر حقیقتا دگردوستی و نوع‌دوستی بدین‌ صورتی که شرح دادید، به صورتی تکاملی در ژن‌های ما انسان‌ها وجود دارد و اگر تا این حد به نفع انسان‌ها عمل می‌کند، اصلا چرا ما انسان‌ها به خودگزینی و خودخواهی روی می‌کنیم؟
از دیدگاه تئوری انتخاب اگر انسان از طریق جامعه آلوده نشود خودبه‌خود به سمت دگردوستی خواهد رفت. اریک فروم هم به این مطلب اشاره کرده که ما انسان‌ها آهسته‌آهسته از  طبیعت خودمان دور می‌شویم. کودکان به‌طور طبیعی با هم دوستی می‌کنند و به یکدیگر یاری می‌رسانند. جامعۀ سرمایه‌داری و غرب و  جامعه‌هایی که بر مصرف مبتنی هستند و  برای کسی که  بیشتر و بیشتر  مصرف می‌کند ارزش بیشتری قائل‌اند، اذهان انسان‌ها آلوده را آلوده ساخته و عملا  او را به انحراف دچار می‌کنند؛ ولی انسان حتی با ذره‌ای تأمل کردن خودش در می یابد که چه روزهایی و با انجام چه اعمالی حال بهتری دارد.

• آیا تابه‌حال در حوزۀ روان‌شناسی پژوهش‌های حرفه‌ای و دقیقی صورت گرفته که توانسته باشد اثرات اعمال مشفقانه و مکانیسم تأثیرگذاری آن بر ذهن انسان را روشن سازد؟ یعنی به‌عبارت دیگر مشخص کند که در شخصی که عمل مشفقانه انجام می‌دهد چه تغییرات خاصی صورت می‌گیرد.
گرچه از قدیم‌الایام در فلسفه، دین، عرفان، و ادبیات بحث شفقت و مهربانی به هم‌نوع و اصلا مهربانی نسبت به همه چیز  وجود داشته، فقط همین اواخر بوده که پژوهش‌های حرفه‌ای برای روشن ساختن اثرات چنین اعمالی صورت گرفته است. مثلا در ادیان این سخن گفته می شود که صدقه بدهید که بلا را از  شما دور می‌کند و سخنانی از این قبیل. در روان‌شناسی یکی از پژوهش‌های زیبا در باب این موضوع، پژوهشی است که خانم سونیا لوبومیرسکی انجام داده‌اند. ایشان با اینکه خودش از پیشگامان روان‌شناسی  مثبت‌گرا نیستند، برای اولین بار پژوهش‌های دقیقی همراه با شواهد و مدارک معتبری در این زمینه انجام داده‌اند، به صورتی که هنوز کسی نتوانسته در این زمینه کار ارزشمندتری ارائه دهد.
خانم لوبومیرسکی قصد داشت بفهمد وقتی فرد به «دیگری» شفقت می‌ورزد در خود او چه چیزی رخ می‌دهد. فرضیۀ تحقیق او این بود که هنگام انجام عمل مهربانانه در خود فردی که این عمل را انجام می‌دهد تغییرات شگرفی به‌وجود می‌آید و محیط لطیف‌تر می‌شود و بازتاب آن در جای دیگری و توسط شخص دیگری به ما می‌رسد و به همین سبب است که انجام عمل مشفقانه خوب است. اما نتیجه‌ای که گرفت نتیجه‌ای بود که هرگز پیش‌بینی نمی‌کرد. او از افراد یک گروه خواست که به مدت شش هفته نسبت به کسانی عمل مهربانانه انجام دهند که هیچ‌گونه چشمداشتی به آنها ندارند. پس از این مدت میزان رضایت و شادمانی دریافت‌کنندگان این اعمال مهربانانه و در کنار آن میزان خشنودی و شادمانی فاعلان این اعمال مشفقانه را سنجید. برخلاف تصورش متوجه شد رضایت از زندگی و شادمانی در افرادی که خود  عمل مهربانانه را انجام داده‌اند هفت‌برابر کسانی است که این اعمال را دریافت کرده‌اند.
در پژوهش بسیار جالب دیگری خانم لوبومیرسکی دانشجویان را برای انجام اعمال خیرخواهانه به دو دسته تقسیم کرد. گروه اول ملزم به این بودند که به‌مدت شش هفته حداقل هفته‌ای پنج عمل خیرخواهانه انجام دهند و پس از شش هفته خُلق این دانشجویان، میزان شادمانی و میزان رضایت آنها از زندگی سنجیده می‌شد. سپس از گروه دوم خواست در یک روز مشخص از هفته پنج عمل خیرخواهانه انجام دهند، با گذاشتن این قید که در آن روز مشخص یا باید پنج عمل خیرخواهانۀ کوچک مانند سلام کردن، همدردی با فردی غمگین، سکه دادن به شخصی که می‌خواهد از تلفن استفاده کند،  عبور دادن اشخاص پیر از خیابان، یا خرید یک وعده غذا برای فردی گرسنه انجام می‌دادند، یا در عوض آن پنج عمل کوچک فقط به یک کار خیرخواهانۀ بزرگ عمل دست می‌زنند؛ مثل اختصاص دادن چند ساعت از وقت خود برای دیدار و کمک به دوستی که در بیمارستان بستری است و به کمک نیاز دارد. او در پایان شش هفته با بررسی گزارش‌های هر گروه میزان شادمانی و رضایتمندی آنها را با یکدیگر مقایسه کرد. مشخص شد که افرادی که در یک روز مشخص در هفته، یا پنج کار کوچک، یا یک کار بزرگ انجام داده‌اند به‌طور معناداری از افرادی که در طی هفته پنج کار خیرخواهانه از هر نوع انجام داده‌اند دارای رضایتمندی بسیار بالاتری‌اند. خانم لوبومیرسکی این‌طور تشخیص داد که اکثر انسان‌ها همواره به انجام کارهای خیر کوچک و بزرگی مشغول‌اند، اما آنها را نمی‌شمارند و هوشیارانه در آن درگیر نیستند؛ اما هنگامی که از آنها می‌خواهیم اعمال خیرخواهانۀ خود را در یک روز مشخص انجام دهند، هوشیارانه خود را درگیر می‌کنند و هوشیارانه به نیاز ژنتیک خود پاسخ می دهند به همین علت حال بسیار بهتری پیدا می‌کنند.

• بنابراین آیا می‌توانیم نتیجه بگیریم که عمل نوع‌دوستانه و خیرخواهانه، فارغ از کوچکی و بزرگی‌اش، درصورتی که آگاهانه و عامدانه انجام شود دارای تأثیر بسیار بیشتری خواهد بود؟
بله دقیقا، مهم این است که اعمال خیرخواهانه و دگردوستانه ذهن‌آگاه(mindfull) و عامدانه انجام شوند، نه خالی‌الذهن (mindless) و بدون هوشیاری، و کوچکی و بزرگی آنها اهمیت کمتری دارند.  به‌نظر من در اینجا نکتۀ بسیار مهم این است که امروزه نوعدوستی و مهربانی کردن به یکدیگر و شفقت، نه‌فقط در جامعۀ ما بلکه در تمام جهان کاملا مهجور واقع شده و افراد غافل‌اند از اینکه شفقت و عشق و حمایت اجتماعی، گذشته از کسانی که دریافت‌کنندۀ این اعمال هستند، تا چه اندازه برای کسی که این اعمال را انجام می‌دهد سودمند واقع می‌شود.

• آقای دکتر به‌طور حتم روان‌شناسی برای این اعمال نوع‌دوستانه و خیرخواهانه محدودیت‌ها یا ویژگی‌های خاصی هم قائل است؛ شما کدام ویژگی‌ها را برجسته‌تر از دیگر خصوصیات این قسم اعمال می‌دانید و بر آنها تأکید می‌کنید؟
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این اعمال همین است که اگر آنها را خالی‌الذهن انجام دهید، یعنی حضور ذهن و حضور قلب نداشته باشید، یا نیت دیگری در پس‌پشت آن وجود داشته باشد و کاملا از روی نوع‌دوستی نباشد هیچ‌کدام از منافعی را که برشمردیم به دنبال نخواهد داشت. بدین معنا نباید انتظار داشته باشیم در ازای اینها منفعتی به ما بازگردد. دیگر اینکه، نباید به میزان کم و به‌ندرت انجام شوند یا احساس اجبار در  این اعمال خیرخواهانه وجود داشته باشد. ویژگی مهم دیگر این است که باید هنگام انجام عمل نوع‌دوستانه حد تعادل را رعایت کرد؛ بدین معنا که وقتی در انجام عمل دگردوستانه افراط شود یعنی در اصطلاح روان‌شناسی وقتی خود را overwell می‌کنید و بیش از حد تحت فشار قرار می‌دهید، از تأثیر آن به میزان زیادی خواهید کاست؛ بنابراین آنها جایی قرار می‌گیرند بین egoism و altruism  که نه خود انسان فراموش شود و نه دیگری از یاد برود. وقتی به‌صورت افراطی عمل خیرخواهانه‌ای را به‌انجام برسانیم احساس فرسودگی می  کنیم و این اصلا به شادمانی و افزایش خُلق کمکی نخواهد کرد؛ چون درست ضد نیاز ژنتیکی شماست. زیرا در اصل قرار بود این اعمال خیرخواهانه در اختیار نیاز ژنتیکی ما باشد نه برخلاف آنها. برای همین بسیاری از جاها افرادی که بیش از اندازه عمل مهربانانه انجام می‌دهند و از نیاز خودشان می‌گذرند، هرگز احساس خشنودی نمی  کنند، به همین سبب است که این چنین رفتارهایی حتما باید به‌صورت متعادل انجام گیرند.

• این گفتۀ شما علاوه‌بر آنکه به رفتار براساس حد وسط ارسطویی یا به‌عبارتی فضیلت‌مندانه رفتار کردن مطابق با حکمت عملی گوشزد می‌کند، به این نکته نیز اشاره داردکه انسان ملزم به آن است که هوای خودش را هم داشته باشد؛ گویی «خود» انسان هم دوستی است که باید به او شفقت ورزیده شود.
بله، دقیقا همین‌طور است. به‌طور کلی در هنگام شفقت ورزیدن غلط است که فکر کنیم فقط باید با «دیگری» همدردی و همدلی کنیم، شفقت در درجۀاول شفقت با خود است self compassion و فقط بعد از این مرحله است که پای شفقت به دیگری other compassion به میان می آید. کلا شفقت امری دوسویه است، مثلا وقتی انسان به دیگری خشم می‌گیرد در عمل با خود نیز مشفقانه برخورد نکرده است و به خود نیز ظلم کرده است. پس شفقت عملا بحثی دوسویه است و فقط هنگامی که بیش از حد و افراطی نباشد می‌تواند شادمانی ما را افزایش دهد.
به همین خاطر است که در رفتارهای اجتماعی بر «میزان حضور شفقت» بسیار تأکید می‌شود. در رابطه با همین بحث دربارۀ میزان حضور شفقت از شکلی استفاده می‌کنیم که به فهم موضوع بسیار کمک خواهد کرد. می‌توانیم رفتار های اجتماعی را به‌صورت سه دایره در نظر بگیریم. دایرۀ بزرگ رفتارهای یاری‌رسان (helping behavior) هستند که رفتارهای یاری‌رسان بسیار کوچک را  نیز در خود جای می‌دهند؛ مثل دست‌گیری از فردی محتاج آدرس دادن و... . دایرۀ بعدی که در دل این دایرۀ بزرگ‌تر قرار دارد رفتارهایی هستند که به نوعی کلی‌تر به جامعه خدمت‌رسانی می‌کنند یعنی رفتارهای مبتنی بر تعاملات غنی اجتماعی(reach social interaction) مثلا  مدیریت بر سیستم زباله‌ها یا کمک‌رسانی به نظم اجتماعی افراد؛ و آخرین دایره یا هستۀ نهایی نوع‌دوستی است. نوع دوستی به این معنا که غیر از اینکه رفتارهای یاری‌رسانی در خدمت جامعه انجام می‌دهد و به دیگری کمک می‌کنی باید هم به خود و هم به دیگری شفقت نیز بورزی. این به ما کمک می‌کند که بین نیاز خود و نیاز افراد دیگر تعادل ایجاد کنید.

• پس این درست است که در نوع‌دوستی با شفقت بسیار بیشتر و گسترده تری مواجه‌ایم؛ به این صورت که علاوه‌بر بیشتر بودن میزان عمل شفقت‌آمیز در نوع‌دوستی، نوع‌دوستی هم دربرگیرندۀ شفقت به خود است و هم شفقت به دیگری.‌
بله دقیقا این دایره‌ها درجۀ عمق «عمل» شفقت آمیز را نشان می‌دهد؛ به این معنا که در نوع‌دوستی، شفقت نقشی اساسی و  به مراتب بااهمیت‌تری از دو تای دیگر ایفا می‌کند. در حقیقت این شکل به ما می‌گوید در کنار کمک به دیگران، خود را باید به حساب ‌آوریم و به خود نیز شفقت ‌ورزیم، نه می‌توانیم خود را دست‌کم بگیریم،  نه دیگری را؛ یعنی «نه دیگری را زجر بده و نه خودت را و نه اجازه بده که دیگری تو را زجر دهد.» نوع‌دوستی عملا این است، ولی افراد متأسفانه این حد و مرزها را بلد نیستند. پس نوع‌دوستی هستۀ مرکزی این سه دایره است؛ یعنی عملا شما با دیگری دوست هستی، نیک اندیش و نیک‌خواه دیگری هستی و نسبت به او  شفقت می‌ورزی، ولی جایی هم وجود دارد (دایرۀ دوم) که فقط به او شفقت می‌ورزی، جایی هست (دایرۀ سوم) که عمل مهربانانه‌ای در حق او انجام می‌دهی و می‌روی و خود را خیلی درگیر نمی‌سازی. پس به این نتیجه می‌رسیم که نوع‌دوستی متشکل است از حد متعادلی از شفقت به خود و شفقت به دیگری.

• آقای دکتر با توجه به اینکه در نظریۀ انتخاب تمامی اعمال ما انسان‌ها از نیازهایمان برمی‌خیزد، اولا بفرمایید میزان برخورداری افراد از روحیۀ مشفقانه به چه ویژگی‌های فردی و کدام نیاز آنها بازمی‌گردد و آیا به نظر شما شفقتی که خاستگاه آن را یک نیاز تشکیل دهد براساس نظریۀ انتخاب  امری مثبت ارزیابی می‌شود؟
بررسی‌ها و تحلیل‌های بسیاری که انجام گرفتند نشان می‌دهند که کلا اعمال مهربانانه، شفقت، نوع‌دوستی اول با روحیه و خُلق فرد ارتباط بسیار بالایی دارند؛ دوم با اعتماد به نفس فرد و جامعه؛ سوم با میزان عاطفۀ مثبتی (positive emotion) که تجربه می‌کنند؛ و چهارم با نیک زیستی.
اما کمی یا زیادی شفقت در انسان‌ها به اندازۀ ظرفِ نیاز به عشق و احساس تعلق آنها برمی‌گردد. انسان‌هایی که نیازشان به عشق و احساس تعلقشان پررنگ‌تر است شفقتی بیشتر خواهند ورزید از افرادی که نیازشان به عشق و تعلق کمتر است. کسانی که نیاز کمتری به دریافت عشق و تعلق داشته باشند هم کمتر شفقت می‌ورزند و هم شفقت کمتری دریافت می‌کنند. مطابق با نظریۀ انتخاب همۀ نیازها ژنتیک هستند و  منفی ارزیابی نمی‌شوند، فقط نحوۀ برآورده ساختن آنهاست که محل ارزشیابی واقع می‌شود. کسی که نیاز به عشق و تعلق و دلبستگی بیشتری دارد می‌تواند دارای ازدواج زیباتری باشد، کارمند و مدیر  بهتری باشد زیرا دارای ارتباطات بهتری خواهد بود. اما در اینجا یک نکتۀ بسیار بسیار مهم وجود دارد؛ با وجود اینکه شفقت در همۀ افراد به صورت ژنتیک وجود دارد اما علاوه‌بر آنکه باید مراقب بود با آموزش‌های نادرست از بین نرود، آموزش هم باید داده شود. بسیاری از بزرگسالان از منافع شفقت‌ورزیدن غافل‌اند و بنابراین آن را به کودکان نیز آموزش نمی‌دهند. متأسفانه آگاهی و آموزش دربارۀ جایگاه «دیگری» در جامعه بسیار کم‌رنگ است و به نظرم جا دارد در مجلاتی مانند همین مجلۀ حکمت و معرفت به آن پرداخته شود. باید به خودمان و به کودکانمان بیاموزیم که اخلاق بدون «دیگری» اصلا معنایی ندارد. اینکه گاهی دیده می‌شود نسل کنونی آن‌چنان‌که باید اخلاق‌مدار نیستند تا حد زیادی به این علت است که چیزی دربارۀ مهم بودن «دیگری» به آنها آموزش داده نشده است، «دیگری» مهم است، «دیگری» اساس اخلاق است، اصولا وقتی دربارۀ اخلاق صحبت می‌کنیم درحقیقت دربارۀ حقوق «دیگری»، فرصتی که باید در زندگی به «دیگری» داد و نیاز به «دیگری» صحبت می‌کنیم؛ و من معتقدم جای آموزش در باب «دیگری» و  «جایگاه دیگری» در زندگی ما بسیار بسیار خالی است. در روان‌شناسی امروز از این بحث می‌کنیم که این بسیار غلط است که گمان کنیم ما انسان‌ها از هم مستقل‌ایم و به کار هم هیچ کاری نداریم. نباید تصور کرد که پوست‌هایمان حقیقتا ما را از هم جدا کرده‌اند، همۀ ما در یک عالم زندگی می‌کنیم. این بحث که روان‌شناسی امروز بسیار به دنبال پژوهش بر آن است، بسیار به بحث‌های فلسفی در این‌باره نزدیک است. تنش‌هایی که ما داریم به هم می‌رسد و از این رو ما معتقدیم بدبختی هیچ انسانی به نفع هیچ انسان دیگری نیست و موفقیت و شادکامی مشروع و سالم هر کسی برای همۀ ما خوب است و چون اینها آموزش داده نشده ما در عوض خوشحال شدن از موفقیت یکدیگر دلگیر می‌شویم. امروزه روان‌شناسی علمی جدید با این دو مفهوم شفقت و ذهن‌آگاهی (mindfulness) که از مفاهیم اساسی حکمت و فلسفۀ شرق‌اند، درآمیخته شده است؛ یعنی اینکه ما انسان‌ها از یکدیگر جدا نیستیم و سعادت و نیک‌زیستی و رفاه و رضایت از زندگی همۀ ما با هم تعریف می‌شود؛ پس من وظیفه دارم برای بهبود زندگی خودم به بهبود زندگی تو کمک کنم. برای کاهش درد خودم به کاهش درد تو کمک کنم و علاوه‌بر اقدام نظری، اقدام عملی نیز انجام دهم. این نکتۀ  برجسته و مهمی است که روان‌شناسی امروزه شدیدا به آن مشغول است.

• در اینجا این سؤال پیش می‌آید که آیا انسانی که به درجۀ بالایی از شکوفایی و خودبسندگی رسیده است باز هم نیاز به تعلق و دلبستگی را در خود احساس می‌کند؟ آیا «دیگری» در زندگی چنین انسانی همچنان نقش مهمی را ایفا می‌کند یا خوداتکایی، او را بی نیاز از «دیگری» خواهد ساخت؟
عشق و تعلق و دلبستگی به هرحال یکی از نیازهای انسانی است. همان‌طورکه انسان تا انسان است به خواب و خوراک نیاز دارد به عشق و تعلق نیز نیاز دارد. حتی فردی که در حال شکوفایی و تحقق خویشتن است به یک وجود انسانی نیاز دارد تا کشف‌ها و اندیشه‌های خود را با او در میان گذارد. بودا برای اینکه نیروانای خود را شرح دهد نیاز به صحبت با دیگری داشته است. مولانا آن هنگام که شمس را گم می‌کند صلاح‌الدین زرکوب را می‌یابد. وقتی صلاح‌الدین را گم می‌کند حسام الدین چلپی را پیدا می‌کند. وقتی حسام‌الدین نیست مثنوی خاموش است: مدتی این مثنوی تأخیر شد... به هرحال این نیاز وجود دارد گرچه همان‌طور که گفتیم، میزان  و نحوۀ برآوردن آن می‌تواند بسته به اوضاع و احوال فرد متغیر باشد. درواقع اگر انسان‌هایی در کنار مولانا نبودند مثنوی زاده نمی‌شد. آیا این آموزه‌ها می‌توانست از دل بودا بیرون آید اگر دیگری در کنار او حضور  نداشت؟ مولانا در جایی به همین موضوع اشاره می‌کند: «آن که عالم مست گفتارش بدی/ کلمینی یا حمیرا می‌زدی»؛ یا می‌گوید: «مصطفی آمد که سازد همدمی / کلمینی یا حمیرا کلمی.» همۀ اینها به این معناست که کسی مانند پیامبر که مسلمانان اعتقاد دارند با خداوند حرف می زده باز نیاز به یک انسانی دگر دارد که با او سخن بگوید. شاملو نیز به زیبایی و با علم به این موضوع که انسان دوست دارد که دوست داشته شود و دوست بدارد و دوست دارد که بگوید و بشنود، می‌سراید که: «انسان زاده شدن، تجسد وظیفه بود: توان دوست داشتن و دوست داشته شدن، توان گفتن توان شنفتن، توان دیدن توان اندوهگین و شادمان شدن،... توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی... و  توان غمناک تحمل تنهایی تنهایی، تنهاییِ عریان انسان دشواری وظیفه است... .» نیاز چیز بدی نیست، نباید نیاز را وابستگی تصور کنیم. نیاز یک ماهیت انسانی است. اما نباید برای نیازهایمان ذلت بکشیم بلکه باید آنها را مدیریت کنیم. هرچه بهتر و زیباتر نیازهایمان را مدیریت کنیم درواقع کنترل بهتر و مؤثرتری بر زندگی خود خواهیم داشت و صرفا مسیری که نیازها ما را به‌سمت آن ببرد را طی نمی‌کنیم. انسان سالم و طبیعی این نیازها را دارد و به‌خوبی آنها را مدیریت می‌کند، یعنی خود تصمیم می‌گیرد که نحوۀ برآورده ساختن نیازهایش چگونه باشد. و این زیرساخت مغز است، مثلا، شما نیاز دارید به آنکه احترام دریافت کنید؛ اما این نیاز به احترام خود را چگونه برآورده می‌سازید؟ می‌توانید نیاز به قدرت خود را با احراز پست ریاست یا نمایندگی مجلس برآورده سازید؛ یا اینکه مانند اخوان ثالث این برای شما کافی باشد که در یک روز سرد زمستانی ناشناسی در خیابان شما را بشناسد و بگوید: «آقای اخوان ‘هوا بس ناجوانمردانه سرد است’.»
• باز هم به بحث جذاب دوستی با خود برگردیم. ارسطو، در اخلاق نیکوماخوس، در شرح دوستی تعبیر «من اول» را به‌کار می‌گیرد و معتقد است که انسان باید قبل از هر چیز دوست خود باشد. این تعبیر یعنی دوستی انسان با خویشتن به عنوان «من اول» در نظریه‌های روان‌شناسی و تئوری انتخاب چه جایگاهی دارد؟
همان‌طور که گفتیم به لحاظ تکاملِ مغز در انسان اول «دغدغۀ خود» مطرح است، ولی انسان دریافته است که بدون «دیگری» این «خود» هیچ‌گاه نخواهد توانست بقای خود را حفظ کند و اگر هم موفق به حفظ آن شود باز هم بقا بدون دیگری کیفیتی را که باید داشته باشد، نخواهد داشت؛ و به این صورت دغدغۀ دیگری از دغدغۀ خود نشأت می‌گیرد. من بدون دیگری نه شناختی خواهم داشت و نه حضوری. من بدون دیگری نخواهم فهمید مفاهیم داغ و سرد به چه معنایی هستند؛ مفهوم بسیاری از چیزها را نخواهم فهمید. از دید تئوری انتخاب دوستی با من اول به این معناست که اول خودت را بشناس، ببین چه نیازهایی داری، سطح نیازهای تو چه اندازه است، کدام نیاز در تو قوی‌تر است. بدین معنا دوستی با خود در درجۀ اول آشنایی با خود است. و بعد باید درک کرد که این نیازها در فرایند تکامل به انسان داده شده است، و از این نمی‌توان بر آنها ارزش‌گذاری کرد، پس باید خود را همین گونه که هستیم بپذیریم. دوستی با خود به بیان روان‌شناسانه این است که «خودت را بپذیر» با همۀ چیزهایی که به تو داده شده، و در ابتدا این کافی است. سپس گامی دیگر برمی داریم تا ببینیم برای برآوردن این نیازها چه راه‌های مؤثری می‌توان یافت، و در اینجا دو موضوع دارای اهمیت است اول باید ظرف نیازهایمان را بشناسیم، ببینیم شدت این نیازها در ما تا چه اندازه است، و در خود ما هر نیازی چگونه تعبیه شده است (زیرا همان‌طور که گفتیم نیازها ژنتیک هستند و در انسان تعبیه شده‌اند)؛ در گام دوم، پس از شناخت نیازها، باید ببینیم چه راه‌های «مؤثر» و «مسئولانه‌» ای برای برآوردن نیازهایمان موجود است، به چه شیوه‌های مؤثر و مسئولانه‌ای می‌توانیم ظرف نیازهایمان را پر کنیم. «مسئولانه» به این معنا که مانع نیازهای انسان دیگری نشویم، یعنی هزینه‌ای روی دوش انسان دیگری نگذاریم (دقت کنید که «دیگری» همچنان در اینجا مهم است)؛ و «مؤثر» به این معنا که پیامدهای مثبت و منفی بلندمدت و کوتاه مدت آن برای خودمان سنجیده شود.  بحث مهم این است که نیازهای خود را همواره باید در اولویت قرار داد، به‌شرط آنکه مانع نیازهای انسان‌های دیگر نشود. در رویکرد روان‌شناسانه این مفهوم  تاحدودی با گفتۀ ارسطو در باب دوستی با من اول متناظر است.
به همین سبب است که نظریۀ انتخاب با مفهوم ایثار همخوانی ندارد. نظریۀ انتخاب می‌گوید: «دیگری به اندازۀ تو مهم است نه بیش از تو.»

• اما به‌نظر می‌رسد ایثار درجۀ بالایی از نوع‌دوستی است، آیا می‌توان ایثار را از همۀ جوامع بشری حذف کرد؟
در ایثار ما حق خود را به فرد دیگری واگذار می‌کنیم، ایثار نقطۀ اوج نوع‌دوستی است و  فقط در شرایط اضطرار معنا می‌یابد، هنگامی‌که شرایط ما با طرف مقابلمان یکی نیست؛ در این‌صورت است که نیاز به از خودگذشتگی و ایثار معنا می‌یابد. ولی در شرایط مساوی ایثار معنایی ندارد. وقتی شرایط مساوی باشد نیاز انسانی به انسان دیگر تفوق نخواهد داشت و اینجاست که من اول هم به‌عنوان یک دوست در نظر گرفته می‌شود که در درجۀ اول باید به او نگاه نوع‌دوستانه داشت. این نقطۀ متمایزکنندۀ ایثار  و نوع‌دوستی است و  از نظر تئوری انتخاب در زندگی روزمره ایثار جز در مواقع اضطرار جایی نخواهد داشت.

* روان‌شناس بالینی، مربی ارشد مؤسسۀ بین‌المللی واقعیت‌درمانی و نظریۀ انتخاب ویلیام گلسر