داستان گالیله و توهم تعارض علم و دین

PDF چاپ نامه الکترونیک

داستان گالیله و توهم تعارض علم و دین

کلی جیمز کلارک*
ترجمه مریم سعدی**


نوشتار پیش رو، ترجمۀ فصل چهارم از کتابِ دین و ریشه های علوم1 با عنوانِ "داستان گالیله"2، نوشتۀ پرفسور جیمز کلی کلارک3، است. کلارک در این فصل، ضمن ارائۀ تبیینی نوین از داستان تَنِشِ میان گالیله و اهالی کلیسا در اولین کشف کیهانی به ظاهر معارض با کتاب مقدس، ایدۀ "دکترین دو کتاب" (کتاب مقدس و کتاب آفرینش) را در جهت تبیین نبود تضاد4 میان علم و دین، تقریر می کند.
***
پنداشت اشتباه
دربارۀ سرنوشت ستاره‌شناس مشهور، گالیله(۱۵۶۴-۱۶۴۲)، داستانی به‌طور مکرر گفته شده که برای همگی ما آشناست. گالیله با بردباری و ملایمت از درون تلسکوپی که خود ساخته بود به آسمان پر ستاره خیره شد و دید که زمین همانند دیگر سیارات به دور خورشید گردش می‌کند. برهمین‌اساس، دیدگاه زمین مرکزی که کتاب مقدس و کلیسا آن را مطرح کرده بودند، رد شد و جای آن را دیدگاه خورشید مرکزی گرفت. در دیدگاه زمین مرکزی، که بیشتر به‌‌عنوان دیدگاه بطلیموسی شناخته شده بود، این باور در نظر گرفته می‌شد که زمین، مرکز جهان است و خورشید و ستارگان و سیارات به دور آن گردش می‌کنند. دیدگاه بطلیموسی را نخستین بار کوپرنیکِ ستاره شناس به نقد کشید. او بیان داشت که خورشید، مرکز کهکشان ماست و سیّارات دیگر به دور آن گردش می‌کنند. (نظریۀ خورشید مرکزی به‌عنوان کوپرنیکانیسم نیز شناخته می‌شود). با اثبات اشتباه بودن دیدگاه بطلیموس و کلیسا از سوی گالیله، کوپرنیکانیسم5 در نهایت به تأیید رسید و زمین نیز جایگاه مرکزیت خود را از دست داد و کتاب مقدس نیز از علم جدا شد.
گالیله که بیم از دست دادن جان خود را داشت، پذیرای برچسب مرتد و فاسد از جانب کلیسا شد و دادگاه‌های مذهبی رومی تلاش کردند تا او را به انکار دیدگاه‌های ارتدادی‌اش وادارند. (باید توجه داشت) چنانچه مأمور تفتیش عقاید به سراغ شما (نیز) می‌آمد، شدیدا وسوسه  می‌شدید که خواسته  های وی را به سرعت برآورده سازید. با در نظر گرفتن روش‌های به‌کارگرفته‌شده از سوی آنها مانند بستن افراد به چند چوب و کشیدن اعضای بدن به طرفین، شما نیز مطمئنا در چنین شرایطی باورهای خود را انکار می‌کردید. با اینکه گالیله قول داده بود که گفته‌های خود را انکار کند، اما در نهایت آخرین دفاعیه خود از نظریه خورشید مرکزی را پس از دادگاهی شتاب زده و غیرمنصفانه نوشت، که (همان دفاعیه) سبب شد پاپ، گالیلۀ پیر و سال‌خورده را به گذراندن باقی عمر در زندانی سرد و مرطوب محکوم کند.
در این داستان، گالیله نخستین قربانی نبرد علم و دین به‌شمار می‌رود. گالیله در سال‌های پایانی دوران سیاه (قرون وسطی)، دورانی که با جهالت و خرافات کلیساها به پیش برده می‌شد، به آینده درخشان انسانیّت نگاهی انداخت و با چراغ منطق و دلیل این مسیر را به‌روشنی دید. گالیله با کمک تلسکوپ خود می‌توانست آسمان شب و طبیعت و ماهیت حقیقت را بسیار روشن‌تر از کسانی ببیند که برای این کار از تفسیرهای جهالت وار خود استفاده می‌کردند. در نبرد حماسی‌ای که گالیله بین دین و علم، بین منطق و وحی، و بین مشاهده علمی و دستورات دینی به وجود آورده بود، این دین بود که پیروز شد. این پیروزی به دلیل قدرت تحمیل و اجبار دین به وجود آمد نه به دلیل پای‌بندی بی  قیدوشرط به حقیقت و ارزیابی دقیق شواهد و مدارک. قدرت ارتش تک نفرۀ گالیله توان رقابت با امپراطوری مقدّس مآبانۀ روم را نداشت. روشنایی منطق وی را پاپی بیمناک و تشنۀ قدرت به خاموشی گرایاند.
روشنایی ایجادشده توسط گالیله به‌طور کامل از بین نرفت؛ اندک شعلۀ باقی مانده تبدیل به آتش خروشان دانش امروزی شد و از درون طوفان‌های بسیاری همچون آن طوفان ایجادشده از سوی آیزاک نیوتن زبانه افکند. 
این داستان هم از نظر بنیانی و هم از نظر جزئیات تقریبا به‌طور کامل اشتباه است. درست است که این روایت بسیار تأثیرگذار است و بسیاری آن را حقیقت قلمداد می کنند، اما به هر روی، تقریبا به‌طور کامل ساختگی است. اجازه دهید نگاهی دقیق‌تر به "داستان گالیله" بیندازیم و حقیقت دادگاه گالیله و رویدادهایی که منجر به شکل‌گیری آن شدند را روشن سازیم و ببینیم که حقیقتا چه درس  هایی را می‌توان از ارتباط بین علم و دین گردآورد.

شکل‌دهی دوبارۀ پنداشت
برای درک بهتر سرگذشت گالیله  نخست باید به شرایط فرهنگی، سیاسی و دینی قرن شانزدهم و هفدهم در ایتالیا نگاهی بیندازیم. گالیله در دورانی از تاریخ درگیر فرآیندهای علمی شد که در آن دوران، دیدگاه غالب علمی و فلسفه طبیعی که به آن ارسطوگرایی می‌گویند، تقریبا حدود دو هزار سال بود که پرسش و بازآزمونی می‌شد. گالیله همچنین در درون شرایطی دین‌محور، می‌زیست که در آن قدرت مطلق قرون گذشته، یعنی کلیسای رومی، نظاره‌گرِ به چالش کشیده شدن اقتدار خود بود. هم زمان با از بین رفتن تدریجی باور قرون وسطایی (بطلیموسی) دربارۀ کهکشان‌ها در بین جامعۀ علمی به دلیل روشنگری‌هایی که کوپرنیک، بیکن، دکارت، و گالیله به انجام رسانده بودند و پرسش‌هایی که در زمینۀ ارتباط بین دین و علم به‌طور فزاینده‌ای در حال شکل  گیری بود، این باور وجود داشت که دیدگاه بطلیموسی در خود کتاب مقدس مطرح شده است و به همین دلیل بسیار دشوار بود که بتوان کوپرنیکانیسم را از درون متون کتاب مقدس استنباط کرد. به چالش کشیده شدن قدرت دیدگاه‌های ارسطو و کلیسای روم به واسطۀ رنسانس و تغییر ساختار ذهنی متفکران آغاز شده بود و این دیدگاه‌ها به‌طور پیوسته در گستره‌های سیاسی، دینی و علمی آزمایش می‌شدند. اجازه دهید چگونگی ادراک ارسطویی دربارۀ مباحث علمی و چگونگی تفسیر گفته‌های کتاب مقدس در خصوص جهان فیزیکی از سوی کلیسای رومی را بررسی کنیم.
ارسطوگرایی، دیدگاه زمین مرکزی را دربرداشت که می  گفت جایگاه زمین در جهان، ثابت و پایدار است و خورشید، سیارات و ستارگان به دور زمین گردش می  کنند. زمین مرکز جهان است. بنابراین، ما به‌صورت ویژه در آن جای گرفته‌ایم تا دربارۀ کهکشان  ها، جایگاه ویژۀ خود در آن، و خدایی که آن را آفریده است، اندیشه کنیم.
دیدگاه زمین مرکزی دیدگاهی مختص به ارسطوگرایان نبود؛ تقریبا همه افراد برای هزار سال باور داشتند که دیدگاه زمین مرکز، دیدگاهی درست است. یافتن دلیل این باور کار دشواری نیست. هم تجربیات حسی و هم درک عمومی پشتیبان این دیدگاه بودند. برای مثال، ما گردش زمین را نمی  بینیم یا حس نمی  کنیم. این گونه تصور کنید که مدل  های کوچکی از انسان  ها را درون توپ بزرگی قرارداده‌ایم و به سرعت آن را می  چرخانیم. "مردمی" که در درون این توپ جای دارند بی درنگ به پرواز درمی  آیند. بر این اساس، اگر ما در درون توپی قرارداشته باشیم که با شتاب بالا در حال حرکت است -همانند زمین- باید به فضا پرتاب شویم و در حالت معلق به پرواز درآییم (زمین در خط استوا با شتابی بیش از ۱۶۰۰ کیلومتر در ساعت گردش می  کند). اما چنین اتفاقی رخ نمی  دهد. بنابراین حواس ما و درک عامۀ ما، به ما می  گوید که ما بر روی یک شئ  ثابت و پایدار قرار داریم. تا اینجا ۱-۰ به سود دیدگاه زمین مرکز. همگی ما می  دانیم که راندن ماشینی با سرعت ۱۰۰ کیلومتر در ساعت هنگامی که شیشه‌های ماشین پایین هستند، چه احساسی دارد؛ باد موهای ما را به عقب می  راند و از چشمانمان اشک جاری می  شود. حال تصور کنید که راندن با سرعت ۱۰۰.۰۰۰ کیلومتر چه احساسی خواهد داشت. موها و چشمانمان به احتمال فراوان از درون جمجمه مان به بیرون پرتاب خواهند شد. اما بر روی سیارۀ زمین ما این گونه احساس نمی  کنیم که در فضا با سرعتی سرسام آور در حال حرکت هستیم (با اینکه زمین با سرعتی بیش از ۱۰۰.۰۰۰ کیلومتر در ساعت در حال گردش به دور خورشید است). ۲-۰ به سود دیدگاه زمین مرکز. در نهایت اگر در یک غروب روی زمین دراز بکشید و به ستارگان (و خورشید -اگر بتوانید به آن نگاه کنید و کور نشوید) و سیارات بنگرید، خواهید دید که تمامی آنها به دور زمین می  گردند و خواهید دید که آنها در مدارهای دایره  ای شکل به دور شما در حال گردش هستند. از آنجایی که می بینیم اجرام آسمانی به دور ما می  گردند و نه ما به دور آنها، باید بگوییم که نتیجه کار تا به اینجا ۳-۰ به سود دیدگاه زمین مرکز است. بنابراین حواس ما و درک عامۀ ما، همراه با یکدیگر از دیدگاه زمین مرکز پشتیبانی می‌کنند.
از آنجایی که فیزیک ارسطویی بر نقش درک عامۀ ما و حواس ما تأکید دارد، طبیعی خواهد بود که کسانی که از فیزیک ارسطویی استفاده می  کنند این باور را در خود شکل دهند که زمین جایگاهی ثابت دارد و خورشید به دور آن در حال گردش است. هیچ چیز در تجربیات حسی ما، به ما دلیلی ارائه نمی  دهد که باور کنیم خورشید جایگاهی ثابت دارد یا اینکه زمین در حال گردش است. بلکه برعکس حواس ما دلایل بسیاری به ما ارائه می  دهند که شرایط برعکس این موضوع است.
فقط فلسفه دانان طبیعی (کسانی که امروزه” دانشمند“ شناخته می  شوند) که بر حواس خود تکیه دارند، نبودند که در خصوص نظریۀ زمین مرکز استدلال ارائه دادند. این گونه در نظر گرفته می  شود که در متون کتاب مقدس نیز به دیدگاه زمین مرکزی اشاره شده است. برای مثال، در یوشع ۱۰: ۱۲-۱۳ می  خوانیم:
در روزی که خداوند اموریان را پیش بنی اسرائیل تسلیم کرد، یوشع در حضور بنی اسرائیل به خداوند گفت:
«ای آفتاب بر جبعون بایست و تو ‌ای ماه بر وادی ایلون».
پس آفتاب ایستاد و ماه توقف نمود
تا این قوم از دشمنان خود انتقام گرفتند،
همان گونه که در کتاب یاشر نوشته شده است
خورشید در میانۀ آسمان ایستاد و تا یک روز غروب نکرد.
یوشع برای داشتن زمان بیشتر در طول یک روز دعا کرد. چطور می  شود طول یک روز را افزایش داد؟ خورشید را در هنگام گردش به دور زمین متوقف سازید: "پس آفتاب بایست" و براساس متن کتاب مقدس، خورشید از حرکت ایستاد، و باعث شد که یوشع یک روز اضافه دیگر برای انتقام گرفتن از دشمنان خود در اختیار داشته باشد. اگر در پاسخ به دعای یوشع، خدا اراده کرده است که خورشید از حرکت بایستد، پس خورشید باید در حال حرکت بوده باشد (تنها یک شئ در حال حرکت می  تواند از حرکت بایستد). یوشع آشکارا باور نداشته است که زمین باید یا می تواند برای تغییر طول روز از حرکت بایستد. متون دیگری نیز در انجیل هستند که به نظر به دیدگاه زمین مرکزی پای بندند:
جهان در جایگاه خود ثابت گشته است: نمی  توان آن را به حرکت درآورد. (مزامیر ۹۳:۱).
او زمین را بر روی پایه هایش استوار ساخت؛ نمی  توان آن را جابه جا کرد. (مزامیر ۱۰۴:۵)
پیش از انقلاب علمی، بیشتر مفسران انجیل، تفسیری تحت‌الحفظی را دربارۀ متون یوشع و متون دیگر پذیرفته بودند. بنابراین دیدگاه زمین مرکز تبدیل به دیدگاه رسمی کلیسای مسیحی شد.
با ابراز دیدگاهی در مخالفت با دیدگاه زمین مرکزی؛ دیدگاهی که درک عامه و حواس فیزیکی، استدلال های فلسفی ارسطویی، دستورات دینی انجیل، و دستورات امپراطوری مقدس روم آن را پشتیبانی می  کرد، گالیله نشان داد که به واقع مردی شجاع و دلیر است.

نیکولاس کوپرنیک
نظریۀ زمین مرکزی را نخستین‌بار در قرن پانزدهم نیکولاس کوپرنیک (۱۴۷۳-۱۵۴۳) که ریاضی  دان، فلسفه شناس طبیعی و روحانی بود، به نقد کشید. با اینکه برخی، یافته  های کوپرنیک را مخالف با انجیل و دیدگاه  های کلیسا در نظر می  گیرند، اما خود کوپرنیک یافته  های خود را خدمتی به کلیسا می‌دانست. علاوه براین، کوپرنیک بین باورها و وظایف دینی خود با آزمایش ها، فرضیه  ها، و یافته  های علمی  اش تضاد و ناسازگاری  ای نمی  دید. از دیدگاه وی تمامی این کارها برای شادمانی و رضای خدا انجام می  گیرند. اگر علم و دین در جنگ با یکدیگر بوده‌اند، به نظر فراموش شده بوده است که برادر کوپرنیک را در جریان این جنگ قراردهند!
کوپرنیک را پاپ لئو6 دهم مأمور کرد تا تقویم کلیسا را دوباره ارزیابی کند و او برای این کار به سراغ ستاره شناسی رفت. کوپرنیک در طول پژوهش  هایش متقاعد شد که خورشید حرکتی ندارد و این زمین است که به دور خورشید در حال گردش است. با تغییر دادن مرکزیت جهان از زمین به خورشید، و تنزل جایگاه زمین به جایگاه سیارات (که به دور خورشید در گردش هستند)، کوپرنیک توانست برخی از مشکلات و دشواری  هایی را که در نظام بطلیموسی وجود داشت حل کند. گفتار در مورد گردش اجرام آسمانی7  در حالی منتشر شد که او در بستر مرگ قرارداشت. در این کتاب کوپرنیک استدلال کرده است که نظام خورشیدمرکزی، مدل درستی از جهان ما ارائه می  دهد، و بیان كرده بود که دیدگاه زمین مرکزی دیدگاهی نادرست است. این انقلاب علمی که او ایجادگر آن بود (و بعدها "انقلاب کوپرنیکی8" خوانده شد) را افراد زیادی نپذیرفتند؛ و تنها کمتر از ۱‍۲ نفر از متفکران قرن شانزدهم دیدگاه  های وی را پذیرفتند. شاید منصفانه نباشد که بگوییم کارهای پژوهشی وی نادیده گرفته شد اما احتمالا بیان درست این است که بگوییم دیدگاه  های وی نه با اشتیاق پذیرفته شد و نه رد شد. حدود نیم قرن طول کشید تا اینکه مباحثه بر سر نظریه خورشیدمرکزی به مرز انفجار رسید. انقلاب ایجاد شده از سوی کوپرنیک، با روندی کند کار خود را آغاز کرد.

گالیلئو گالیله
گالیلئو گالیله9 در سال ۱۵۶۴ در شهر پیزا10 و در خانواده‌ای برجسته و نام دار زاده شد. او از کودکی به موسیقی و ریاضیات علاقه داشت و دوست داشت که در بزرگ سالی کشیش شود، اما پدر وی گرایش  های دینی او  را تغییر جهت داد و گالیله برای مطالعۀ پزشکی وارد دانشگاه شد. اما دانش پزشکی نمی  تواست جذابیتی برای گالیله داشته باشد و او به سرعت به مطالعۀ ریاضیات و فیزیک جذب شد. گالیله خیلی سریع شروع به مخالفت با دیدگاه  های ارسطویی کرد که در آن ریاضیات برای درک جهان طبیعی نقش شایانی ایفا نمی  کرد. گالیله عقیده داشت که برای درک بهتر جهان طبیعی نمی  توان از ریاضیات چشم پوشی کرد.
نخستین جایگاه آکادمیک گالیله، تدریس ریاضیات در دانشگاه پیزا بود. هوش وی همراه با اعتماد به نفس او باعث شدند که گالیله جایگاهی ویژه در علم پیدا کند و در بین دیگران دشمنی  هایی علیه او به وجود آید. بین خردمندی و اعتماد به نفس در یک سو، با غرور در سمت دیگر، مرز باریکی وجود دارد. مرزی که به نظر گالیله از آن عبور کرد. توانایی گالیله برای جذب دشمنانش و برانگیختن خشم همکارانش باعث شد که وی تدریس در دانشگاه پیزا را رها کند. گالیله به پادوآ11  نقل مکان کرد و در آنجا به‌عنوان پروفسور ریاضیات مشغول کار شد. در این شهر پژوهش  ها و یافته  های ریاضیاتی، فیزیکی، و ستاره  شناسی گالیله با قدرت و شتاب فراوان ادامه پیدا کرد.
گالیله در سال ۱۶۱۰ تدریس در دانشگاه را رها کرد و به‌عنوان "مشاور فلسفی و ریاضیاتی دوک بزرگ" مشغول کار شد. علاوه بر این، به دلیل بالاتر رفتن دست مزدش او توانست زمان بیشتری را صرف پیشبرد آزمایش  هایش کند. گالیله در ادامه نیز به نقش بسیار مهم ریاضیات و ارزیابی  های دقیق در درک جهان طبیعی پی  برد و به میزان بیشتری از دیدگاه ارسطویی در مورد جهان هستی فاصله پیدا کرد.
برخلاف کارهای پژوهشی کوپرنیک، پژوهش  های گالیله بحث و جدال  های فراوانی را برانگیخت. گالیله به دلیل انجام پژوهش بر روی ابرنواخترها12  (سوپرنوا) (که نظریه  ای برخلاف ادعای ارسطو بود که می گفت هیچ تغییری در این بهشت بی  عیب و نقص روی نمی  دهد) و به دلیل در اختیار قراردادن نوشته  هایش به افراد غیردانشمند، باعث خشمگین شدن ارسطوگرایان و دانشمندان دیگر شد. موضوعی که بیش از همه باعث برانگیخته شدن بحث و مجادله شد، کوپرنیکانیسمی بود که گالیله آن را ارائه کرده بود.
کوپرنیکاسیم همان گونه که پیشتر اشاره شد با دیدگاه  های ارسطویی در تضاد بود که بهترین شیوۀ علمی برای بیش از هزار سال تلقی می  شد و با درک عامه و متون بیان شده در انجیل هماهنگ و سازگار بود. بنابراین، کسانی که در جوامع علمی حضور داشتند و روحانیون کلیسا دلایل آشکاری به دست آوردند تا با گالیله به مخالفت برخیزند. پای بندی گالیله به متون مقدس و اینکه چگونه می  توان این دیدگاه علمی جدید را با انجیل تطابق داد، تحت پرسش قرارگرفت.
دوشس بزرگ (مادر شخص استخدام کنندۀ گالیله؛ دوک بزرگ) با نگرانی بیان داشت که کوپرنیکانیسم و انجیل در تضاد با یکدیگر هستند. این نگرانی  ها باعث شد که گالیله نامه  ای را در سال ۱۶۱۵ با عنوان "نامه  ای به دوشس بزرگ کریستینا"13 بنویسد که محتوای این نامه در سراسر ایتالیا بازتاب داشت.
استدلال اصلی مطرح شده در این نامه این گونه بود که خدا دو کتاب نوشته است: کتاب طبیعت و دیگری کتاب مقدس، و این دو با یکدیگر در تضاد نیستند به این خاطر که نمی  توانند در تضاد باشند. اگر این دو کتاب نمی  توانند با یکدیگر در تضاد باشند، به این معناست که اگر یک نفر بتواند تشریحی مناسب برای جهان فیزیکی ارائه دهد که به نظر با متن کتاب مقدس در تضاد است، دلیلی مناسب به وجود آمده است تا در تفسیر ارائه شده و متداول از متن کتاب مقدس بازنگری شود. بنابراین معنای لفظی انجیل، معنای حقیقی و درست آن نیست. در بخش  های بعدی با جزئیات بیشتر به این موضوع باز خواهیم گشت.
در مدت کوتاهی پس از نوشتن این نامه، دو رویداد مهم رخ داد. نخست کلیسا گروهی را تشکیل داد تا به بررسی ارتباط بین کوپرنیکانیسم و کتاب مقدس بپردازد. این گروه نتیجه گیری کرد که ادعای مطرح شده در دیدگاه کوپرنیکانیسم مبنی بر ثابت بودن خورشید "از نظر فلسفی احمقانه و نامعقول است". علاوه‌براین این گروه در نتیجه  گیری خود بیان کرد که در نظر گرفتن خورشید به‌عنوان مرکز جهان، ارتداد و کفر است به این خاطر که با تفسیر تحت اللفظی متون مشخصی از انجیل ناسازگار است. در خصوص حرکت زمین نیز گروه مشخص کرد کوپرنیک در اشتباه است (نه مرتد). دومین رویداد مهم، ملاقات گالیله با کاردینال (مقام رسمی کلیسایی و بالاترین مقام کاتولیک‌ها بعد از پاپ) بلارمین14 بود که یکی از افراد تأثیرگذار در کلیسا بود. او به گالیله هشدار داد که باید از بیان عمومی دیدگاه  های کوپرنیکی دوری کند. اما بلارمین درعین حال خواهان معامله با گالیله بود. بلارمین به گالیله گفت که او نباید به دفاع از کوپرنیکانیسم به‌عنوان یک حقیقت بپردازد. اما از نظر او گالیله مجاز بود که دربارۀ این موضوع به‌عنوان "فرضیه  ای دربارۀ چگونگی حرکت زمین" صحبت کند. این بدان معنا بود که گالیله می  توانست به تأیید نظام کوپرنیکی به‌عنوان یک تصوّر و ذهنیت سودمند بپردازد (از نظام بطلیموسی ساده  تر، و از نظر ریاضیاتی بیشتر می  شد آن را درک کرد)، اما او اجازه نداشت به پشتیبانی از این موضوع به‌عنوان یک حقیقت بپردازد. این معامله برای گالیله پذیرفتنی بود به این سبب که بیشتر علاقه داشت بتواند به آزمایش  های علمی خود بپردازد تا اینکه در زندان بافتنی یاد بگیرد. با این فریب گالیله توانست از سانسور کلیسا دوری کند و در عین حال مشمول مجازات نیز نشود.
کاردینال بلارمین در مواجهه با کوپرنیکانیسم رویکردی محتاطانه داشت. او نگران این بود که بازتفسیر کردن انجیل درخصوص دیدگاه کوپرنیکی، آغاز کنندۀ رویه  ای مشخص باشد؛ به این معنا که با به وجود آمدن هر نظریه علمی جدیدی، بازتفسیر کردن انجیل تبدیل به نیاز اساسی شود. بلارمین نگران این بود که این موضوع تبدیل به رویه ای بی پایان شود، و همانند دیگر الهی  دانان نگران این بود که چه کسانی وظیفه بازتفسیر کردن متون مقدس را به عهده خواهند گرفت - دانشمندان و یا الهی  دانان؟ با در نظر گرفتن این که مدارک و شواهد زیادی برای پشتیبانی از دیدگاه کوپرنیکی در دسترس نبود، و با در نظر گرفتن اینکه کوهی از مدارک مرتبط با درک عامه بر علیه این دیدگاه بود، دلیل بسیاری برای همراه شدن با دیدگاه کوپرنیکی وجود نداشت. حرکت آهسته و پیوسته برنامه ای هوشمندانه برای پیشبرد این دیدگاه به نظر می  آمد.
احتیاط بلارمین از دو پرسش بسیار مهم و درعین حال پاسخ داده نشده به وجود آمده بود. نخست آنکه آیا شواهد، پشتیبان دیدگاه کوپرنیکی است یا خیر؟ و دوم آنکه آیا دیدگاه کوپرنیکی با انجیل در تضاد است؟ در زمان گالیله، پاسخ به این پرسش علمی (سؤال اول) برخلاف پافشاری  های گالیله، یک "نه" قاطع بود. با اینکه از نقطه نظر و دیدگاه قرن بیست ویکمی ما بسیار ساده است که به سرزنش بلارمین و نحوه رفتار کلیسای رومی با گالیله بپردازیم، اما باید به یاد داشته باشیم که از نقطه نظر قرن هفدهمی، دلایل بسیار اندکی برای پشتیبانی از کوپرنیکانیسم وجود داشت. بیشتر دانشمندان به همین دلیل به مخالفت با این دیدگاه می  پرداختند. بلارمین اعتقاد داشت که پرسش دوم را الهی دانانی باید پاسخ دهندکه در کلیسا کار می  کنند. و دانشمندان می  بایست همه پاسخ  های ارائه شدۀ این الهی دانان و کلیسا را بپذیرند. احتیاط کاردینال بلارمین به دلیل نبود مدارک و شواهد کافی برای پشتیبانی از کوپرنیکانیسم و همچنین به دلیل حفظ و نگه داشتن قدرت کلیسا و تأثیرگذاری دستورات انجیل به وجود آمده بود.
با انتشار کتاب گالیله به نام گفت وگویی بر روی دو سامانه مهم کهشکانی15 – سامانۀ بطلیموسی و کوپرنیکی، در سال ۱۶۳۲، دشمنی کلیسائیان و دانشمندان دیگر بر علیه گالیله به نقطه اوج خود رسید. گفت وگوی مطرح شده در کتاب گالیله شامل سه شخصیت بود: یک ارسطوگرا (بطلیموس گرا)، یک کوپرنیک گرا، و یک شخص پاسخ دهنده که به سبُک سنگین کردن شواهد و مدارک و استدلال های مرتبط با این دو دیدگاه می رداخت. شخصیت کوپرنیک گرا، سالویاتی16 نام داشت که بهترین استدلال ها و شواهد را دربارۀ دیدگاه کوپرنیکی ارائه می داد، و در نقطه مقابل شخص ارسطوگرا، سیمپیلی سیو17 نام داشت که استدلال هایش ضعیف و غیرمتقن بود. سالویاتی زبان گالیله بود؛ سیمپیلی سیو را شاید بتوان نمایندۀ دیدگاه های پاپ و یا حداقل نماینده دیدگاه هایی در نظر گرفت که کلیسای کاتولیک روم به گالیله تحمیل کرده بود. استدلال های ساده و ضعیف درست همانند استدلال هایی بود که پیش تر پاپ ابراز می کرد. حقیقت هر چه که بود، پاپ مسلما تحقیر شده بود. از آنجایی که پاپ پیش تر به پشتیبانی از گالیله پرداخته بود و او را یک دوست در نظر می گرفت و حتی در جایی یک شعر به افتخار گالیله سروده بود، تشبیه مطرح شده در کتاب گالیله را توهینی شخصی در نظر می گرفت.
زمان بندی گالیله بسیار بد بود: کلیسای کاتولیک روم از تأثیرات جنبش اصلاحاتی پروتستان در طول یک قرن گذشته زخم خورده بود. پروتستان  ها توانسته بودند نیمی از قلوب مردم اروپا را به تسخیر خود درآورند و کلیسای کاتولیک رومی احساس می کرد مجبور شده است که برای دفاع در مقابل انتقادات پروتستانی یک بار برای همیشه خاک ریز و سنگر دفاعی مستحکمی برای باورهای ارتدوکس کاتولیک ایجاد کند. در میانه های سده ۱۵۰۰ میلادی، کلیسای کاتولیک رومی حکمی را با این مضمون صادر کرد که "در موضوعات ایمانی و اخلاقی هیچ کس حق ندارد بر مبنای قضاوت شخصی خود عمل کند و بنابر درک و بینش خود به تغییر تفسیر متون مقدس بپردازد. هیچ کس نباید تفسیری مطرح کند که با آنچه کلیسای مقدس مطرح کرده است در تضاد باشد." گالیله با اینکه فرزند وفادار کلیسای رومی بود، اما تفسیری از متون مقدس ارائه می  داد که با مفاهیم مطرح شدۀ کلیسای مقدس ناهماهنگ بود.
با اینکه قضاوت و تصمیم  گیری در باب موضوعات تاریخی با استفاده از استانداردهای امروزی ما کار آسانی است، باید به یاد داشته باشیم گالیله در زمانی زندگی می  کرد که تصور همۀ پاپ  ها و سیاست مداران این بود که خورشید به دور زمین در حال گردش است و در حقیقت این زمین است که حائز اهمیت است؛ ارائه دیدگاهی راجع به این موضوع برخلاف انجیل، خطر روحی و معنوی در نظر گرفته می  شد. و نگرانی آنها از نقطه نظر قدرت تصمیم گیری را نیز می توان این گونه در نظر گرفت که از نظر کلیسا چه کسی به حق، مسئول تصمیم گیری و سخن وری در خصوص این گونه موضوعات بود؟ کلیسا (از جانب خدا) و یا فلسفه شناسان طبیعی مستقل (که مدارک و شواهد کافی برای اثبات دیدگاه های خود در اختیار نداشتند)؟ روحانیون و الهی دانان ساختارشکن، کالوین و لوتر، توانسته بودند ضربات جبران ناپذیری به کلیسای کاتولیک روم وارد سازند؛ روم دیگر نمی خواست اجازه روی دادن دوباره چنین اتفاقی را بدهد. گالیله خود را در میان قضاوت  های ضدپروتستانی کلیسای روم گرفتار می  دید که به دلیل لبریز شدن صبر آنها در رویارویی با مخالفان به وجود آمده بود.
گالیله ناموفق بود؛ اما شاید یک گالیلۀ ملایم  تر می  توانست موفق باشد. برخی از الهی  دانان با نگرانی  های کاردینال بلارمین در خصوص قدرت و حق مسئولیت کلیسا همراه بودند، و از اینکه کسانی خارج از کلیسا وارد محدوده و گسترۀ تصمیم گیری آنها شده بودند، به خشم آمده بودند. آنها این گونه در نظر می  گرفتند که کلیسا به تنهایی از جانب خدا، به عنوان ابزار تفسیر انجیل بر روی زمین و ابزار تعیین دکترین الهیاتی برگزیده شده است. دکترین کلیسا نیز، درست همانند ثابت و پایدار بودن زمین (و آفرینش آن از سوی خدا)، ثابت و پایدار در نظر گرفته می  شد (و این دکترین را نیز نمایندگان زمینی خدا یعنی پاپ و مشاوران و دستیارانش به وجود آمده بودند). بنابراین گالیله که یک دانشمند بود نه یک الهی  دان، در حال ورود به گسترۀ الهیات بود و با بی  شرمی دیدگاه  های خود را در خصوص تفسیر انجیل و الهیات به اشتراک می  گذاشت. یک ریاضی دان چه کاری برای انجام دادن در گسترۀ الهیات می  تواند داشته باشد؟
گالیله به بیان رسمی دیدگاه بر علیه کلیسا و به دفاع از دیدگاه  های کوپرنیکی متهم و در سال ۱۶۳۳ برای دادگاه فراخوانده شد. پس از پنج روز، قضات دربارۀ گالیله که حمایت پاپ را نیز از دست داده بود، اعلام کردند که او به طور قطع به دفاع از حقانیت کوپرنیکانیسم می  پردازد و بنابراین مفاد قرارداد خود با بلارمین را نقض کرده است. گالیله مرتد شناخته شد و انتشار مقالۀ وی نیز ممنوع شد. گالیله با تقاضای فرجام خواهی توانست گواهی و شهادت انکار کوپرنیکانیسم را امضا کرده و در عوض توانست به تأیید پای  بندی خود به ثابت بودن زمین و گردش آن به دور خورشید بپردازد.
با اینکه دادگاه گالیله به ظاهر دادگاهی برای تشخیص ارتداد بود - و اگرچه ظاهرا تعارض و ستیزی میان دین و علم به نظر می  آمد، مشکل اصلی پیش پای گالیله ستیز با دین نبود بلکه مشکل اصلی وی نداشتن مدرک کافی بود. ستیز و تضاد به طور قطع وجود داشت اما این ستیز بیشتر بین علم و علم بود تا علم و دین. اینکه دین در این موضوع بسیار پیچیده نقش داشت، امری انکارناپذیر است اما مشکل اصلی گالیله نداشتن مدرک کافی برای پشتیبانی از دیدگاهی بود که نیازمند بازاندیشی سیستماتیک و دگرگون کننده دربارۀ موضوعی علمی بود.  برای مثال گالیله با کمک تلسکوپ خود، برای نخستین بار در تاریخ متوجه شد که ونوس18 همانند ماه دارای فازها و مراحل متفاوتی است. با اینکه تعریف این موضوع با استفاده از سامانه بطلیموسی کار دشواری بود، امکان تعریف و تشریح این موضوع بر روی سامانه تیکوئی19 وجود داشت. بنا بر این مشاهده گام  های ونوسی نمی توانست مدرکی بر علیه سامانه تیکوئی و پشتیبانی برای سامانه کوپرنیکی در نظر گرفته شود. علاوه بر این نظریه جذر و مد گالیله نیز که به نظر مدرکی برای پشتیبانی از سامانۀ خورشید مرکز بود، کاملا اشتباه بود. بنابراین تعجبی ندارد که متوجه شویم بیشتر دانشمندان آن زمان با دیدگاه  های وی مخالف بودند.
گالیله باقی روزهای عمر خود را تحت بازداشت خانگی سپری کرد، و مجبور شده بود که هر روز مزامیر جزایی بخواند. او باقی روزهای خود را در خانه ای اجاره ای در حاشیه شهر فلورنتین گذراند. او شکنجه نشد، زندانی نشد، و کشته نیز نشد. به او اجازه داده شد تا در صورت نیاز به کمک  های پزشکی دسترسی داشته باشد و آزمایش و نوشتار علمی را نیز تا زمان مرگ خود در سال ۱۶۴۲ ادامه داد.

نامه ای به دوشس کریستینا
نامه گالیله به دوشس بزرگ کریستینا تقریبا ۴۰۰ سال پیش نوشته شد، اما هنوز هم یکی از منابع بسیار مفید برای درک بهتر ارتباط بین علم و دین است. نامه گالیله، بینش و نگرش بسیار ارزشمندی است دربارۀ آموختن چگونگی رویکرد و پیشبرد جریان در مواجهه با تعارض میان علم و دین. ما برای برجسته  سازی جنبه  هایی از این نامه که با مباحث امروزی در باب تعارض  های علم و دین مرتبط است، به طور کامل به نقل‌قول گفتار گالیله در این نامه می  پردازیم. در این نامه چهار موضوع مهم می  یابیم: دیدگاه طبیعت گرا20، اصل سازگاری21، دکترین دو کتاب22 (کتاب طبیعت و کتاب مقدس)، و اعتدال در تفسیر23 . این مباحث نه تنها برای پیشبرد مبحث موردنظر گالیله در شرایط خودش سودمند بوده است بلکه امروزه نیز برای درک بهتر رابطه علم و دین سودمند هستند.
نخست اجازه دهید مفاهیم اشاره شده را تعریف کنیم.
دیدگاه طبیعت  گرا: هنگامی که به مطالعه و بررسی جهان فیزیکی و مادی می  پردازیم، باید ملاحظات و باورهای دینی را کنار بگذاریم.
دیدگاه طبیعت گرا، تعریف پدیده  های طبیعی مانند آب و هوا و یا رشد میوه را با استفاده از عوامل فراطبیعی رد می  کند. توضیح و تشریح علمیِ مناسبی برای فرآیندهای طبیعی وجود دارد. دیدگاه طبیعت گرا دربردارندۀ این ادعا نیست که هیچ ماهیت فراطبیعی  ای وجود ندارد. بلکه این دیدگاه می  گوید که علم باید با روش خود، مستقل از هرگونه ملاحظات و باورهای دینی به پیش برود. امروزه ما به دیدگاه طبیعت  گرا، "طبیعت  گرایی روش‌مند"24  می  گوییم.
طبیعت‌گرایی روش  مند، یک پیش  فرض و انگارۀ کاری است که بر مبنای آن دانشمندان در نظریه پردازی  های علمی خود نباید به هیچ گونه ماهیت  ها و یا نیروهای فراطبیعی متوسل شوند. آنها برای این کار باید به  طور کامل از ماهیّات مادی و نیروهای مرتبط با آنها بهره بگیرند. کسانی که همانند گالیله به دیدگاه طبیعت گرا پای بند هستند، می  توانند در عین حال عمیقا به باورهای دینی نیز اعتقاد داشته باشند. اما هنگامی که به آسمان ها نگاه می  اندازند و یا دربارۀ ساختار اتمی هستی تفکر می  کنند، می بایست این باورهای دینی را به طور کامل کنار بگذارند. هنگام کار علمی به عنوان یک دانشمند، باید خود را تنها به جهان طبیعی محدود کنند.
اگر انجیل بدون اشتباه است، چگونه امکان دارد که حاوی نادرستی  هایی در خصوص طبیعت باشد؟ گالیله استدلال کرد که خدا به این سبب از این زبان و گفتار استفاده کرده است که، حقیقتی مهم‌تر و عمیق  تر برای انتقال داشته است. بنابراین گالیله اصل زیر را برای درک متون مقدس ارائه داد:
اصل سازگاری: هنگام سخن گفتن راجع به جهان طبیعی، انجیل با عقاید و دیدگاه  های عموم مردم سازگاری دارد.
از گالیله مدام پرسیده می  شد که چرا (برخلاف انجیل) ادعا می  کند زمین در حال گردش است. گالیله استدلال کرد که انجیل این پیام را با گفتار و ادبیات عموم مردم انتقال داده است. اصل سازگاری به آنچه ممکن است امروزه به نظر آشکار بیاید، اشاره می کند (اما برای انسان  های قرن هفدهمی آنچنان آشکار نبوده است): انجیل در فرهنگ و تمدن پیش از علم و دانش و با ادبیات کهنه نوشته شده است و نباید توقع داشت که نویسندگان آن از ادبیات علم و دانش امروزی آگاه بوده باشند. اگر خدا می  خواسته است حقایق الهی را به انسان  ها انتقال دهد، باید خود را با روش  های ادراک انسان  ها هماهنگ و سازگار می  گردانیده است. او مجبور  بوده است که از زبان، مفاهیم، و سطح درک خود آنها به عنوان وسیله  ای برای انتقال اطلاعات الهی استفاده کند. این ماهیت بلندمرتبه مجبور بوده است برای سخن گفتن با انسان فانی و محدود به شرایط تاریخی، از جایگاه خدایی خود پایین آید. اصل سازگاری امروزه بیشتر به صورت سازگاری‌گرایی شناخته می  شود. براساس این دیدگاه "علم" یهودی، متضمن پیغام عشق، عدالت، و بخشندگی خداست. آنها اشتباه هستند، اما موضوعات بی ربطی هستند که برای ارتباط مؤثر به منظور انتقال حقایق بسیار مهم‌تر وارد انجیل شده  اند.
خدا زمانی به سمت استفاده از زبان و گفتار سازگار با انسان  ها می  رفته است که داده  ها و منابع اطلاعاتی دیگری را نیز دربارۀخودش (و ارتباط ما با او) و طبیعت ارائه می  داده است. گالیله باور داشت که خدا در حقیقت دو کتاب نوشته است که نحوۀ ارتباط و انتقال مفاهیم در آنها متفاوت است اما هر دوی آنها حقایقی را مطرح می کنند که تکمیل کننده یکدیگر هستند.
دکترین دو کتاب: خدا حقیقت را در متون مقدس و در طبیعت آشکار ساخته است. در موضوعات ایمانی، متن کتاب مقدس دارای اعتبار و موثقیت است و در باب موضوعات مرتبط با جهان طبیعی، کتاب طبیعت است که منبع موثق است.
براساس این دکترین، خدا در حقیقت خود را در دو کتاب آشکار ساخته است -کتاب متن مقدس و کتاب طبیعت، و هر کدام از آنها گستره  های مربوط به خود را شامل می  شوند و هیچ کدام بر روی گستره دیگری تسلّط ندارد. از آنجایی که "همۀ حقایق، حقیقت خدایی است"25  این دو کتاب، هنگامی که به درستی درک شوند، نمی  توانند با یکدیگر در تضاد و تناقض باشند. بنابراین اگر علم و متن مقدس به درستی درک شوند، نمی  توانند با یکدیگر در ستیز و تناقض باشند. دکترین دو کتاب، مبتنی بر این باور است که متن مقدس در مباحث ایمانی برتری دارد اما در گستره  هایی که متن مقدس سخنی دربارۀ آنها نگفته است و یا تنها با در نظر گرفتن محدودیت  های ادراک انسانی چیزی را بیان داشته است (به اصل سازگاری مراجعه کنید)، بهتر است به مطالعه و درک کتاب دیگر خدا، یعنی همان کتاب طبیعت (کتاب آفرینش) پرداخته شود.
گالیله مُبدع دکترین دو کتاب نبود. این دکترین را می  توان در نوشته  های بیکن26 و دیگران یافت. در سال های پایانی قرن شانزدهم، بیان آشکار و دقیقی از این دکترین را در نوشته  های هیرونیموس زانکیوس27 می بینیم:
"دو کتاب الهی وجود دارد که خدا فکر می کرده است می  تواند با استفاده از آنها ماهیت بی  کم و کاست و جوهرۀ ابدی خود را نشان دهد، و خواسته  ها و عشق بی  نهایت خود را نسبت به ما از طریق این دو کتاب انتقال دهد. نخست کتاب آفرینش اوست، کتاب دیگر کتاب مقدس و یا کلام و گفتار خداست. اگر شما این دو کتاب را مقداری با یکدیگر مقایسه کنید، خواهید دید که با یکدیگر متفاوت هستند، آنها اما دارای یک شخصیت و ماهیت یکسان نیز هستند: هر دوی آنها می  خواهند به ما مسیر حرکت و کار در کنار یکدیگر تا پایان مسیر، ادراک خدا و شادی و خوشبختی را نشان دهند.
بنابراین اشتباه اساسی در دکترین دو کتاب این خواهد بود که اجازه دهیم یکی از آنها وارد قلمرو و گسترۀ دیگری شود.
در نهایت، گالیله به ما پیشنهاد می  دهد که در زمینۀ درک و تفسیر خود از انجیل، به خصوص آنجایی که به رویدادها و پدیده  های نسبی مانند طبیعت مرتبط است، اعتدال پیشه کنیم.
اعتدال در تفسیر: ما نباید این اندیشه را داشته باشیم که تفسیر ما از انجیل، تفسیری نهایی است، به خصوص هنگامی که پیام مرکزی متن مقدس، با موضوعات برونی سر و کار دارد.
اعتدال در تفسیر به معنای آن نیست که هیچ تفسیر درستی وجود ندارد، و یا همچنین به این معنا نیست که یک تفسیر بهتر از تفسیر دیگری است. اعتدال در تفسیر یک اصل راهنما است که به جایزالخطا بودن انسان، گرایش انسان به برداشت اشتباه و خارج از گسترۀ مربوط به متن،  به مبهم بودن پیغام و قصد و نیت اصلی متن و نیز به اعتماد به نفس بیش از حد انسان در خصوص تفسیر شخصی اش از یک متن مشخص تأکید دارد. اعتدال در تفسیر به این نیاز و ضرورت تأکید دارد که مفسران باید دربارۀ به دست آمدن شواهد جدید، ذهنیتی باز داشته باشند و این مدارک و شواهد جدید را به صورت منصفانه قضاوت کنند.
اکنون با در نظر داشتن این زمینه  ها و دیدگاه  ها در ذهن، می  توانیم به سراغ نامه گالیله (به دوشس  کریستینا) برویم. این نامه با توضیحی در خصوص چرایی نوشتن آن آغاز می  شود:
"چند سال پیش، همان گونه که علیا حضرت بهتر می  دانند، کشف کردم که در آسمان  ها چیزهای بسیاری وجود دارند که پیش از دوران ما هنوز دیده نشده بودند. تازگی این چیزها، و همچنین بروز عواقبی که دلیل پیش آمد آنها در تضاد بودن این چیزهای تازه با اندیشه  های فیزیکی پیشین بود که به طور گسترده در بین فلسفه  شناسان آکادمیک پذیرفته شده بودند، باعث برانگیخته شدن دیگران علیه من شد - انگار که من این چیزها را با دستان خودم در درون آسمان قرارداده  ام تا طبیعت را خشمگین سازم و در علم تغییری ایجاد کنم. به نظر می  آید که آنها فراموش کرده  اند که افزایش حقایق کشف شده است که می  تواند بستر مناسب کاوش و رشد هنرها را فراهم سازد و نه کاهش و تخریب اعمال شده از سوی آنها بر روی حقیقت. آنها با دلبستگی فراوان به باورها و عقاید خود به جای دل بستگی به حقیقت، به دنبال انکار و تکذیب وجود این چیزهای جدید هستند. برای دست  یابی به این اهداف، آنها اتهامات بسیاری را به سمت من نشانه گرفته اند و نوشتارهای بی‌شماری را منتشر ساخته  اند که سرشار از استدلال های بیهوده و پوچ است و با اشتباه بزرگی بیان داشته  اند که این استدلال  ها از متون انجیل برداشت شده  اند که اساسا آنها در درک درست آن ناتوان هستند، و تنها برای دست  یابی به اهداف خود، این متون را به نادرستی در مبحث وارد ساخته  اند."
در جمله پایانی، گالیله بیان می  کند کسانی که به او اتهام وارد ساخته اند، از تفسیر اعتدالی پیروی نمی  کنند. علاوه براین، گالیله در این متن به دیگر کمبودها و کاستی های مخالفان خود نیز اشاره می کند: او می  گوید مخالفانش بیشتر از آنکه نگران حقیقت باشند، نگران دیدگاه  های خود هستند، و به جای آنکه به دنبال پیش برد مباحث علمی باشند، به دنبال دشمنی و انتقام    گیری  های شخصی هستند و در درک گستره  ها و قلمروهای مناسب کتاب مقدس و کتاب آفرینش ناتوان هستند و برای هماهنگ  سازی پیام کتاب مقدس با دیدگاه  های خود، تفسیر آن را آنچنان که مایل  اند تغییر می دهند. گالیله با بیان این که معترضان و مخالفان وی اصلا به علم و یا فلسفه استناد نمی کنند و یا بیشتر از آنکه به شواهد بنگرند، به دیدگاه  های درونی خود می نگرند، احتمالا به این موضوع اشاره داشته است که می  توانسته است به مخالفت  ها و اعتراضات علمی به درستی پاسخ گوید. با این حال مخالفان وی به دنبال مباحثه آکادمیک و علمی نبودند. آنها به دنبال متهم ساختن گالیله به ارتداد بودند. بنابراین گالیله مجبور شد که هم در زمینۀ علمی و هم در زمینه تفسیری به دفاع از خود بپردازد.
طبق گفته  های گالیله، اگر موضوعی با الهیات نامرتبط است، مباحث الهیاتی باید کنار گذاشته شود. او موضوع اصلی را در این زمینه، کوپرنیکانیسم (دیدگاه خورشیدمرکزی) در نظر می گرفت. گالیله در این  باره نوشته است:
"من باور دارم که خورشید بدون حرکت در مرکز مدارهای حرکتی اجرام آسمانی به طور ثابت قرارگرفته است و زمین حول محورش به دور خود می گردد و به دور خورشید در حال گردش است. آنها همچنین می  دانند که من نه تنها با ردّ استدلال  های ارسطو و بطلیموس به پشتیبانی از این دیدگاه می  پردازم، بلکه برای دیدگاهِ خود، استدلال  های مخالف آن را نیز در اختیار دارم؛ به  طور مشخص، برخی از این استدلال  ها مربوط به تأثیراتی فیزیکی  هستند که احتمالا نمی توان آنها را به شکل دیگری تعریف کرد. علاوه بر این برخی استدلال  های ستاره  شناسی هستند که از یافته  های جدید بسیاری نشأت گرفته  اند و نمی توان آنها را در بستر سیستم بطلیموسی تعریف کرد. دلیل مخالفت آنها احتمالا این است که از دیگر استدلال  های من که با باورهای شناخته شده در تضاد هستند، خشمگین شده  اند و برای اینکه می  دانند به منظور دفاع از آن باورها نمی  توانند به فلسفه چنگ بیاندازند، به سراغ ساختن سپری از اشتباهات دینی خود و تفاسیر غلط از انجیل رفته  اند. آنها با قضاوت ناپختۀ خود به سراغ ردّ استدلال  هایی رفته  اند که آنها را درک نمی  کنند و حتی به درستی به آن استدلال  ها گوش نداده  اند."
گالیله و کوپرنیک، علاوه بر مشترک بودن در پای  بندی شان به دیدگاه خورشیدمرکزی، در روش و شیوه نگرشی خود نیز با هم مشترک بودند که به آن دیدگاه طبیعت  گرایی می  گویند.
گالیله برای یافتن پشتیبانی و راهنمایی استراتژیک، به سراغ کارهای کوپرنیک می رود تا دریابد که چگونه کوپرنیک توانست با بهره  گیری از دیدگاه طبیعت  گرایی و دکترین دو کتاب، از اتهام ارتداد دوری کند. گالیله می  نویسد: "کوپرنیک هیچ  گاه راجع به مباحث دینی و یا ایمانی سخنی نگفت، او همچنین هیچ گاه از هیچ گونه استدلالی که به روش تفسیر و یا دستورات متون مقدس وابستگی داشته باشد، استفاده نکرد. او همیشه در موضوعات مربوط به حرکت اجرام آسمانی، به نتیجه  گیری فیزیکی روی می  آورد، و برای درک آنها از استدلال  ها و توضیحات ستاره  شناسی و علوم هندسی استفاده می  کرد و آگاهی  های خود را در این زمینه بر مبنای تجربیات حسی و مشاهدات دقیق شکل می  داد. او انجیل را نادیده نمی  گرفت، اما به خوبی می دانست که اگر این دکترین اثبات شود، می  توان نشان داد که در صورت درک درست متون مقدس؛ هیچ  گونه تضاد و ناهماهنگی  با این یافته  ها نخواهند داشت."
اما مخالفان گالیله در سوی دیگر با غرور و افتخار به تفاسیر خود پای بند بودند و دکترین دو کتاب را نمی  پذیرفتند. گالیله استراتژی مخالفان خود را این گونه تشریح می  کند:
"آنها به انجیل استناد می  کنند، و قصد آنها از این کار، پیش برد اهداف فریبنده خود است. با بیان اینکه این یافته ها با گفته  های انجیل در تضاد است، دامنه مرجعیت و موثقیت انجیل را حتی تا ماهیت  های تماما فیزیکی گسترش خواهند داد که ایمان هیچ تلازمی با آن (ماهیت  های فیزیکی) ندارد، و در نهایت سبب خواهند شد که همگی ما برای پشتیبانی از یک عبارت نوشته شده در انجیل، دلیل و منطق، و شواهد و مدارک را به طور کامل رها سازیم، در شرایطی که در زیر معنای تحت اللفظی این واژگان، ممکن است معنا و مفهوم دیگری نهفته شده باشد."
مخالفان گالیله با این استدلال که نتیجه  گیری  های او با متن انجیل در تضاد است، توانستند نیروهای فراوانی را علیه وی گردآورند. گالیله تلاش می  کرد که نشان دهد نتیجه  گیری  ها و فرضیاتش با انجیل ناسازگار نیست و اینکه حتی ممکن است متن انجیل پشتیبان نتیجه  گیری  های وی باشد. برای این کار، گالیله به چهار زمینه و دیدگاه فکری که در بالا اشاره شد، چنگ انداخت.
متن پایین، تمامی این چهار دکترین را به یکدیگر پیوند می  دهد:
"بنابراین فکر می  کنم نتیجه  گیری منطقی من این باشد که هرگاه انجیل قصد داشته است در خصوص هرگونه نتیجه گیری فیزیکی سخنی بگوید(به خصوص دربارۀ موضوعات چندپهلو که درک آنها دشوار است)، از قانونی پیروی کرده است که بر مبنای آن از سردرگم  سازی اذهان مردم خودداری کرده است، چراکه باعث می  شده است آنها نسبت به رمز و رازهای والاتر، احساس سرپیچی و نافرمانی پیدا کنند. بنابراین انجیل، کلام و گفتار خود را براساس ظرفیت عموم انسان  ها تنزّل داده است و به  طور آشکار برخی ویژگی هایی را به خود خدا نسبت داده است که از جوهرۀ او بسیار دور هستند (و یا حتّی با آن در تضادند). بنابراین چه کسی می  تواند این اصل را کنار بگذارد و هنگام سخن گفتن راجع به زمین، خورشید و یا دیگر آفریده  ها، این ادعا را بیان کند که انجیل به  طور کامل خود را به معنای سطحی واژگان محدود ساخته است؟ به خصوص با در نظر گرفتن این حقیقت که هدف اصلی متون مقدس، به هیچ صورتی پرداختن به این گونه چیزها نبوده است، بلکه عبودیت خدا و رستگاری انسان ها بوده است که موضوعاتی فراتر از درک عموم بشر هستند."
با این جمع  بندی، فکر می  کنم نباید مباحث مربوط به مسائل فیزیکی را از دستورات و متون مقدس شروع کنیم بلکه باید به سراغ تجربیات حسی و برهان  های ضروری برویم. بنابراین هم کتاب مقدس و هم پدیده  های طبیعی هر دو از کلام و گفتار الهی به وجود آمده  اند. این ضرورت وجود داشته است که برای آنکه انجیل با درک تمامی انسان  ها هماهنگ باشد، دربارۀ بسیاری چیزها به شیوه  ای سخن بگوید که به نظر با حقیقت قطعی که ممکن است به صورت سطحی از واژگان برداشت شود، کاملا متفاوت باشد. اما در سوی دیگر، طبیعت تغییرناپذیر و پایدار است؛ طبیعت هیچ گاه از قوانینی که برای آن در نظر گرفته شده است تخطّی نمی  کند و یا این را در نظر نمی گیرد که آیا روش ها و دلایل جاری در آن برای انسان  ها درک شدنی است یا خیر. به این دلیل، این  طور به نظر می  آید که هیچ ماهیت و پدیده فیزیکی  ای که حواس ما تجربه می  کند و جلوی چشمان ما روی می  دهد و یا برهان  های ضروری آنها را به ما اثبات می  کنند؛ نباید به دلیل تفسیر یک متن از انجیل زیر سؤال بروند. متنی که ممکن است زیر معنای سطحی  اش، دارای معنای کاملا متفاوتی باشد. مفاهیم مطرح شده در انجیل به طور محض به تأثیرات فیزیکی محدود نیستند و پدیدار شدن خدا در رویدادهای طبیعی، چیزی کمتر از متن کتب مقدس نیست."
گالیله بیان می  کند که با مطالعه دقیق و فروتنانۀ این دو کتاب، و پیروی از روش  های مخصوص هر کدام از آنها، می  توان درک بسیار کامل  تر و غنی  تری از حقیقت الهی به دست آورد.
به این دلیل که درک انجیل دشوار است، گالیله تأکید می کند که در تفسیر آن باید اعتدال و فروتنی پیشه کرد. او می  گوید که اگر ما به طور جدی از دکترین دو کتاب پیروی کنیم، می  توانیم از افتادن به درون غرور در روند تفسیر جلوگیری کنیم و همچنین این کار می  تواند به ما کمک کند تا دریابیم چه زمانی معنای سطحی یک متن مقدس، معنای حقیقی آن نیست. گالیله می نویسد:
"دلیل ایجاد کنندۀ مخالفت با این دیدگاه که زمین حرکت می  کند و خورشید ثابت است، این است که در انجیل در بسیاری جاها ممکن است این گونه بخوانیم که این خورشید است که حرکت می  کند و زمین ثابت و بی  حرکت است. از آنجایی که در انجیل اشتباه و خطا وجود ندارد، باعث می  شود یک پیش آمد ضروری نیز در نتیجه این امر رخ دهد؛ هر کسی این باور را داشته باشد که خورشید بی  حرکت است و زمین در گردش است، به عنوان خطاکار و مرتد در نظر گرفته شود. با این استدلال، من فکر می  کنم که پرهیزکارانه خواهد بود که تأیید کنیم هرگاه معنای حقیقی کتاب مقدس درک شود، هرگز سخنی غیرحقیقی در آن یافت نمی  شود. اما من باور دارم که هیچ کس این را انکار نمی  کند که کتاب مقدس اغلب چندپهلو است، و ممکن است چیزهایی را بگوید که شاید با معنای سطحی واژگان آن متفاوت باشد. بنابراین اگر یک شخص برای تشریح انجیل همیشه خود را به ادراک سطحی واژگان آن محدود کند، ممکن است منجر به اشتباه بزرگی شده باشد."
بنابراین می  توان برای درک متون مقدس از اطلاعاتی استفاده کرد که از علم و دانش به دست آمده  اند. به عبارت دیگر، کتاب آفرینش حاوی اطلاعاتی دربارۀ کتاب مقدس است. بنابراین گالیله می  گوید انسان ها زمانی می  توانند به  طور کامل به حقیقت دست یابند که با فروتنی و اعتدال به آموختن هر دو کتاب بپردازند.
به یاد داشته باشید که هر کدام از این دو کتاب دارای گسترۀ قلمرو موثقیت و مرجعیت مخصوص به خود است. گالیله در موضوعات ارتباطی علم و دین، دیدگاهی همانند کاردینال بارونیوس28 دارد:
"هدف روح القدس این است که چگونگی رفتن یک شخص به بهشت و یا دور افتادن او از بهشت را به ما آموزش دهد".
مفهوم این عبارتِ مشهور این است که انجیل به طور کلی به مباحث ایمانی و آیینی می  پردازد و نباید آن را به درون اطلاعات و آگاهی  های مربوط به جهان طبیعی وارد ساخت. اگر هر کدام از این دو کتاب را به دامنه و گستره خود محدود سازیم، هیچ گونه تضاد و ناسازگاری به وجود نخواهد آمد. به طور کلی گالیله به ما توصیه می  کند که از انجیل به عنوان منبع اطلاعاتی در مورد جهان طبیعی استفاده نکنیم. با در نظر گرفتن اینکه کلام و گفتار الهی مجبور بوده است خود را با درک عامۀ مردم عبری در پیش از دوران علم و دانش امروزی هماهنگ سازد، نباید توقع داشته باشیم که انجیل کتابی علمی باشد. در حالی که نسل  های پیشین دلیل زیادی برای ردّ علمی بودن انجیل در اختیار نداشتند، نسل گالیله مجبور بود به  طور همه جانبه با این مسئله مواجه شود. درسی که باید بگیریم بسیار ساده است: "بنابراین من فکر می  کنم که بخشی از پارسایی این خواهد بود که اجازه ندهیم هیچ کس برای متون مقدس، برداشت مد نظر خود را اعمال کند. قطعا وجود این ذهنیّت در یک شخص که باورهای علمی عبری  های نخستین اشتباه بوده  اند، به معنای این نیست که باورهای الهی عبری  های نخستین اشتباه بوده  اند."
گالیله یک اصل کلی را پیشنهاد می  کند که بر مبنای آن، "پرسش  های مرتبط با طبیعت را که با موضوعات ایمانی مرتبط نیستند باید نخست از این منظر نگریست که پاسخ  های مطرح شده برای آن پرسش فراتر از شک و تردید یا بر مبنای تجربیات حسی شناخته شده هستند، و اینکه آیا اطلاعات و اثبات  های مطرح شده محتمل و شدنی هستند یا خیر." این اصل یا استراتژی کلی، منبع استنادی دکترین دو کتاب است. ما می  توانیم برای درک بهتر کتاب مقدس از کتاب طبیعت استفاده کنیم، و همچنین برای درک بهتر کتاب طبیعت نیز می  توانیم از کتاب مقدس استفاده کنیم.

تناقض گالیله
نامه هوشمندانۀ گالیله به دوشس بزرگ یکی از بهترین گفتارهای مطرح شده در زمینۀ ارتباط بین علم و دین در تمام تاریخ بشریت است. به ندرت می  توان نمونۀ دیگری را یافت که همانند این نامه غنی و ژرف باشد. اصولی که خود گالیله ستایش می کرد، تبدیل به اصولی کلیسایی شد که او را محکوم کرده بود. خود همین نامه باعث می  شود که او به ارتداد محکوم شود. اجازه دهید تناقض درونی گالیله را به طور خلاصه تشریح کنیم.
دکترین دو کتاب که گالیله آن را مطرح کرد، و برای هر کدام از این دو کتاب دو گستره و دامنۀ جداگانه در نظر گرفت، به شکل برجسته  ای منطقی و درک شدنی بود. اما با اینکه جداسازی دامنه  های هر کدام از آنها کار ساده  ای به نظر می  رسد، استانداردهایی که او برای درک هر کدام از آنها در نظر گرفت، استانداردهای بسیار بالایی بود. او در جایی نوشته است: "در مباحث مربوط به مشکلات فیزیکی، نباید با دستورات متون مقدس آغاز کنیم، بلکه باید به سراغ تجربیات حسی و برهان  های ضروری برویم." همان  گونه که دیدیم، تقریبا همۀ تجربیات حسی، علیه دیدگاه خورشیدمرکزی رأی می  دهند. ما نمی  بینیم که زمین به دور خورشید بگردد، و گردش سریع زمین به دور خودش را نیز احساس نمی  کنیم. در حقیقت آنچه روی زمین به چشم می  بینیم این است که خورشید و سیارات به دور زمین می  گردند. با اینکه گالیله برخی چیزهای جدید و دور از انتظار را با تلسکوپ خود دید - برای مثال ماه ها (اقمار) و مشتری را (و بنابراین ثابت کرد که همه اجرام آسمانی به دور زمین نمی  گردند)- این مشاهدات برای غلبه و چیرگی بر تجربیات جهانی همه انسان  ها مبنی بر ثابت بودن زمین و چرخش خورشید به دور آن، کافی نبود.
گالیله برای روش  های درک جهان طبیعی، پیشنهادهای دیگری را نیز ارائه داد. او نوشته است: "پرسش  های مرتبط با طبیعت را که با موضوعات ایمانی مرتبط نیستند باید نخست از این منظر نگریست که پاسخ  های مطرح شده برای آن پرسش فراتر از شک و تردید یا بر مبنای تجربیات حسی شناخته شده هستند، و پرسید که آیا اطلاعات و اثبات  های مطرح شده محتمل و شدنی هستند یا خیر."
در حالی که به کوپرنیکانیسم به عنوان یک حقیقت اشاره می  کرد، اما نتوانست آن را اثبات برهانی کند. کوپرنیکانیسم ممکن بود از نظر ریاضیاتی از دیدگاه بطلیموسی ساده  تر باشد، اما این امر، اثباتی برای درست بودن آن نیست. برای دفاع از کوپرنیکانیسم به ندرت اثباتی برهانی مطرح شد، چه برسد به آنکه برهانی فراتر از شک و تردید برای آن مطرح شود. نامه گالیله بیشتر از هر چیزی، بذرهای رد علمی فرضیه خورشید مرکزی وی را پراکنده ساخت.

نتیجه گیری
من محکوم ساختن گالیله از سوی کلیسای رومی را تأیید نمی  کنم، اما دیدگاه  های وی در سال ۱۶۳۳ دارای پایه و بنیان مستحکمی نبودند و نمی  توان به آنها به عنوان حقایق مناقشه ناپذیر نگریست. با اینکه استاندارد اثباتی گالیله استانداردی بالا بود، اما ۵۰ سال دیگر طول کشید تا یک نابغه دیگر به نام آیزاک نیوتن پیدا شود که بتواند دیدگاه خورشید مرکزی را به صورت علمی اثبات کند. خود کلیسا نیز در آینده تأیید کرد که گالیله درست می گفته است. آنها کتاب گفت وگوی گالیله را از فهرست کتاب  های ممنوعه خارج کردند و در سال ۱۸۲۲، کوپرنیکانیسم را به عنوان یک حقیقت فیزیکی تأیید کردند و بیان داشتند که این دیگر یک فرضیه نیست. در سال ۱۹۹۲، پاپ جان پائول دوم29 کمیته ویژه  ای را برای بررسی دوبارۀ روند دادگاه گالیله تعیین کرد، و سپس از سوی کلیسا یک عذرخواهی رسمی به دلیل حکمی که برای گالیله صادر شده بود، منتشر کرد.
در اینجا دیدیم که ارائۀ نظریه ستیز و تضاد بین علم و دین در داستان گالیله، تشریح مناسبی برای زندگی وی نیست. داستان زندگی وی ترکیبی از نیروهای چالشی و رقابتی، و نیروهای ستیز و کشمکش بود که در زمینه  های سیاسی، شخصی، الهیاتی، تفسیری، و مهم تر از همه، علمی رخ داد.
نامۀ گالیله به دوشس بزرگ می  تواند برای درک عمیق  تر موضوعات مرتبط با ارتباط علم و دین به ما یاری رساند، و استدلال  ها و مفاهیم سودمندی را در اختیارمان قراردهد. گالیله به ما نشان داد که ارتباط علم و دین، بن بستی ابدی نیست، بلکه به بیان بهتر (علم و دین) دو راه برای شناخت جهان هستند. امروزه دیدگاه طبیعت  گرایی، دیدگاه سازگاری، دکترین دو کتاب، و فروتنی و اعتدال در تفسیر می  توانند زمینه  های گفت وگوهایی را فراهم سازند که با کمک آنها بتوانیم ارتباط بین علم و دین را به صورت بهتری درک کنیم.
مسیحیان باور دارند که حقیقت یگانه است (یک حقیقت بیشتر وجود ندارد)، و در دو کتاب خدا؛ کتاب طبیعت (کتاب آفرینش) و کتاب مقدس بیان شده است. اگر یک حقیقت وجود دارد که خدا آن را از طریق متن مقدس و طبیعت به ما انتقال داده است، نمی تواند تضاد و تناقضی وجود داشته باشد. نظریه تضاد و ستیز نمی تواند بپذیرد که حقیقت یگانه است، و در خصوص ارتباط بین علم و دین، دیدگاهی را ارائه می دهد که از نظر تاریخی نادرست و از نظر مفهومی ناکافی و ناقص است.

* دانشجوی دکتری فلسفه دین

پي نوشت ها
1. Religion and the Sciences of Origins  این کتاب توسط مترجمِ این مقاله، ترجمه شده و انشاالله در ماه های آتی منتشر می شود.
2. The Galileo Affair //  3.Kelly James Clark  //  4. conflict  // 5. Copernicanism  //  6. Pope Leo   //  7. De revolutionibus orbium coelestium  //  8. the Copernican Revolution  //  9. Galileo Galilei  //  10. Pisa  //  11. Padua  //  12. supernovas   //  13. Letter to the Grand Duchess Christina  // 14. Bellarmine  //  15. Dialogue on the Two Principal  World Systems  // 16. Salviati  //  17. Simplicio   //  18. Venus //  19. Tychonic system  //  20. Naturalistic Stance  //  21. the Accommodation Principle  //  22. the Doctrine of the Two Books  //  23. Interpretive Humility  //  24. Methodological naturalism  //  25. all truth is God’s truth  //  26. Bacon   //   27. Hieronymus Zanchius   //  28. Cardinal Baronius   //  29. Pope John Paul II.