فلسفۀ زمان

PDF چاپ نامه الکترونیک

فلسفۀ زمان

گفت وگو با حسن امیری آرا
منیره پنج تنی

از پارمنیدس و زنون گرفته تا فیلسوفان مسیحی مانند آگوستین و فیلسوفان مسلمان همچون غزالی، تا کانت و برگسون و بسیاری دیگر از فلاسفه، همه به مسئلۀ «زمان» اندیشیده اند. در قرن بیستم با تحولات فیزیک و علوم شناختی، «زمان» از منظر دیگری مورد نظرورزی فلسفی قرار گرفت. اکنون نیز «فلسفۀ زمان» یکی از حوزه های پویای دانشگاهی است. بسیاری از دانشمندان و فیلسوفان در پیِ این هستند که زمان را آن چنان که در تجربه ظهور می کند و چنان که در علم توصیف می شود، آشتی دهند و از رهگذر این تقریر جدید از زمان، به مسائل دیگری چون اختیار و علیت از نو بیندیشند. آدریان باردون در کتاب «تاریخچۀ فلسفۀ زمان» (نشر کرگدن- 1395) در هشت فصل به زمان می پردازد. براي معرفي اين كتاب و بررسي برخي از موضوعاتش، با حسن اميري آرا مترجم اثر گفت وگو كردم.
***
زمان مانند ذهن، زبان، معرفت و ... از آن دست مفاهیمی است که نه تنها مورد علاقۀ فیلسوفان است بلکه دانشمندان علوم طبیعی هم درباره اش پژوهش می کنند. به ديگر سخن، فلسفه، علم و هنر در دنياي امروز پيوسته با يكديگر تعامل دارند؛ با این حال دانشمندان با روش های ویژۀ علوم تجربی و فیلسوفان با روش های خود و البته هر دو با نیم نگاهی به یکدیگر، موضوع زمان را بررسی می کنند. ابتدا به بحث روش شناسی بپردازیم. فیلسوفان چگونه با مسئلۀ زمان - به عنوان یکی از قدیم ترین موضوعات فلسفی- روبرو مي شود؟
روش کار فلاسفه در موضوع زمان تقریباً مشابه دیگر موضوعات است. ابتدا کار با پرسیدن آغاز می‌شود. درست پرسیدن یکی از دشوارترین امور در فلسفه است، اما در مورد زمان شاید این طور به نظر برسد که چندان دشوار نباشد، زیرا زمان یکی از آشناترین اموری است که هر انسانی درکی از آن دارد. کار از آنجا آغاز می‎‌شود که بپرسیم زمان چگونه به نظر می‎رسد؟ زمان ویژگی‌های پدیداری‎‌ای دارد که در مورد آنها تقریباً اتفاق نظر وجود دارد. برای نمونه به نظر می‎رسد زمان وجود دارد، به نظر می‎رسد میان زمان و تغییر ارتباط خاصی برقرار است، به نظر می‌رسد زمان می‎گذرد، یعنی نوعی جریان زمانی امور در عالم وجود دارد، به نظر می‎رسد زمان نوعی جهت دارد و غیره. تمام این وجوه پدیداری زمان پرسش‌هایی را برمی‌انگیزد که همچنان لاینحل مانده‎اند. دو شکل پرسش ناظر به این وجوه پدیداری زمان می‌توان طرح کرد. نخست پرسش‌های انتولوژیک است. آیا چنین اموری مستقل از ما عینیت و واقعیت دارند یا صرفاً اموری ذهنی‌اند. برای مثال، آیا حقیقتاً هویتی به نام زمان در عالم وجود دارد یا آیا زمان حقیقتاً می‌گذرد؟ دسته دوم سوالاتی که می‌توان پرسید ناظر به معرفت و تجربه ما از زمان است. چرا تجربه‎های ما به نوعی است که گویی زمانمندند؟ معرفت ما از زمان از کجا ناشی می‌شود و چگونه می‎توان آن را توضیح داد؟ قدم بعدی بررسی منطقی، متافیزیکی و فیزیکی این امور است. برای نمونه این پرسش را در نظر بگیرید که آیا حقیقتاً چیزی به عنوان گذر زمان در عالم وجود دارد یا خیر. فیلسوف در وهله نخست تلاش می‌کند آن را از نظر منطقی بررسی کند و ببیند آیا فرض چنین هویتی مستلزم تناقض می‌شود یا خیر و از نظر متافیزیکی چنین هویتی چه احکامی دارد و در نهایت، اگر با فیلسوفی معتقد به اهمیت علم سروکار داشته باشیم، آیا نظریاتمان راجع به زمان با بهترین نظریات فیزیکی‌مان سازگاری دارد یا خیر و اگر ناسازگاری وجود دارد مشکل چیست و در کدام سو است. شاید طرح پرسش‌های خوب فلسفی راجع به زمان چندان دشوار نباشد، اما تاریخچۀ فلسفۀ زمان نشان می‎دهد پاسخ به این پرسش‌های ظاهراً ساده بسیار دشوار و پیچیده است.

از زمانی که افلاطون به موضوع زمان در آثار هراكليتوس و پارمنيدس توجه کرد تا قرن بیستم چه تحولی در "روش " اندیشیدن فیلسوفان به موضوع زمان داشته ایم؟ آشکارا دغدغۀ من "روش" مطالعه و پژوهش است و نمی خواهم دربارۀ آرا فیلسوفان در طول تاریخ اندیشه گفت وگو کنیم.
صحبت از روش شناسی واحد در دوره‌های مختلف راجع به زمان بسیار مشکل است. در ادوار مختلف فلاسفه همیشه تلاش کرده‌اند اندیشه‌ای فلسفی را برگزینند تا برای مسائل مطرح در خصوص زمان در دوره خویش پاسخی پیدا کنند. بنابراین شاید بتوان موضوع زمان در ادوار مختلف را از این جنبه نگریست که در هر دوره‌ای چه مسائل فلسفی راجع به زمان اهمیت بیشتری داشته و بیشتر مورد توجه فلاسفه بوده است. آنچه در زمان افلاطون در خصوص زمان بیشتر از هر چیزی مطرح بود رابطۀ زمان با تغییر و در پی آن مسألۀ متافیزیکی تمایز میان بود و نمود است. این مسأله که آیا تغییر مستلزم تناقض است یا خیر به این مسأله پاسخ می‌داد که آیا جهان هرروزه حقیقی است یا خیر. پارادکس‌های منطقی موجود در فرض تغییر در آن دوران به خوبی شناخته شده بود. بنابراین فیلسوف در آن دوران دو راه داشت: یا متافیزیکی ارائه کند که در آن تغییر و هر آنچه متغیر است فاقد عینیت باشد و یا متافیزیکی را اتخاذ کند که این پارادکس‌ها در بستر آن پاسخی یابد. هر چه در تاریخ فلسفه به سمت جلو حرکت می‌کنیم می‌بینیم تعداد پارادکس‌هایی که از مسألۀ زمان ناشی می‌شود بیشتر و در نتیجه، کار فیلسوف در به  دست دادن متافیزیکی که این پارادکس‌ها را در دل خود هضم کند دشوارتر می‎شود. در قرون وسطی مسألۀ زمان از دریچۀ الهیاتی و ارتباط آن با خداوند نگریسته می‌شد. موضوع وجود خداوند و صفات او و شاید مهم تر از همه، خلق جهان، مسائل دیگری راجع به زمان طرح می‌کرد که فیلسوف باید در نظریۀ خویش پاسخ مناسبی به آن ها می‌داد. دورۀ روشنگری در فلسفه با طرح جدی پرسش معرفت‌شناختی راجع به مفاهیم زمانی همراه بود. مسأله معرفت از مفاهیم زمانی، مثل گذشته، حال و آینده، مشکلی جدی بود، زیرا چه فیلسوف به عینیت زمان و ترتیب حقیقی امور باور می‌داشت چه به ذهنی بودن این امور، باید با مبانی متافیزیکی خویش تبیین می‌کرد که منشأ مفاهیم زمانی که در ذهن وجود دارد و به عالم خارج نسبت داده می‌شود چیست. این مسأله‌ای بود که مشخص ‌شد حتی با مبانی تجربه‎‌گرایی و واقع‌گرایی نسبت به زمان پاسخ چندان روشنی ندارد. امروزه در فلسفه آکادمیک زمان به جرأت می‌توان گفت تمام مسائل قدیمی در خصوص زمان که در طول این تقریباً دو هزار و پانصد سال طرح شده‎اند زنده و مطرح هستند. بهترین نظریه راجع به زمان نظریه‎ای است که بتواند هر چه بیشتر پارادکس‌های ناظر به وجود زمان و همینطور تجربه ما از زمان را در خود هضم کند.
اکنون این نظریۀ غالب و نظریۀ رقیبش چیست؟
تقریباً تمام فیلسوفان امروزی که بر زمان تمرکز دارند را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. دستۀ نخست متفکرانی هستند که اصطلاحاً به آنها نظریه‎‌پردازان A می‎‌گویند و دستۀ دوم نظریه‎پردازان B. نام‌های A و B از افکار فیلسوف انگلیسی اوایل قرن بیستم، مک‌تاگارات،  اخذ شده است. به طور کلی رویدادهای عالم را از نظر زمانی به دو شکل می‌توان توضیح داد، یا بر حسب ویژگی‌های «گذشته بودن»، «حال بودن» و «آینده بودن» و یا بر حسب روابط «قبل از...» و «بعد از...» و یا «همزمان با...». به ویژگی‌های دستۀ نخست «ویژگی‌های A» و به روابط دستۀ دوم «روابط B» گفته می‎‌شود. به طور کلی نظریه‎‌پرداز A به اصیل بودن ویژگی‎های A معتقد است و از نظر او حضور این ویژگی‌ها برای نظریه‎ای حقیقی و کافی راجع به زمان ناگزیر است. انگیزۀ اصلی این نظریه‌پرداز برای اصیل دانستن ویژگی‎های A اعتقاد به وجه دینامیک زمان است. یعنی از نظر او «گذر زمان» امری عینی در عالم است. در مقابل نظریه‌پرداز B توصیف زمانی عالم را صرفاً با روابط B کافی می‌داند و قائل به اصالت گذر زمان در عالم نیست. از نظر چنین متفکری تمایز ویژگی‌های A صرفاً امری مربوط به «ناظر» است و عینی نیست. البته هر کدام از این دو دسته نیز باز به دسته‎های دیگری تقسیم می‌شوند اما به طور کلی به نظریۀ نخست نظریۀ دینامیک يا نظريه A و به نظریۀ دوم نظریۀ استاتیک يا نظريه B در خصوص زمان گفته می‌شود. تا جایی که من می‌دانم امروزه در فلسفه زمان نظریۀ استاتیک غالب‌تر است و استدلالات بیشتری به نفع آن یا اقسام مختلف آن ارائه می‌شود.
یکی از ویژگی های شاخص مطالعات و پژوهش های مربوط به زمان توجه به علوم جدید و در رأس شان فیزیک است. برای دانشمندان زمان بیشتر از آن جهت مورد توجه است که با کمیت و اندازه گیری ارتباط دارد. روش پژوهش غالب دانشمندان برای بررسی زمان چیست و موضوع زمان از چه ابعادی مورد پژوهش دانشمندان است؟
یکی از نکات جالب توجه در خصوص تحقیق و پژوهش در موضوع زمان، رابطه میان فلسفه و علم است. هدف علم فیزیک همواره توصیف عینی واقعیت فیزیکی بوده است. این توصیف بدون ارائۀ عینی روابط مکانی و زمانی میان رویدادها امکان‌پذیر نیست. آنچه در علم فیزیک در خصوص زمان تحول داشته نحوۀ ارائه اندازه‌های زمانی و مکانی میان رویدادهاست، اما بدون داشتن نظریه‌ای راجع به زمان و مکان این کار ممکن نیست. این نظریه حتی بر توصیف و قرائت ساعتی که از آن برای اندازه‌گیری زمان استفاده می‌کنیم تأثیر مستقیم دارد. برای مثال، اینکه فاصله زمانی حقیقی میان دو رویداد در عالم تفاضل مقادیری است که از دو ساعت همزمان شده قرائت می‌شود مبتنی بر نظریه‎ای راجع به زمان و مکان است که در آن بتوان علاوه بر امکان فرض وجود زمان عینی، دو ساعت را با یکدیگر همزمان کرد. بنابراین برای انجام خود فرآیند اندازه‌گیری نیاز به داشتن نظریه‎ای درباره زمان و مکان است. اما آیا نظریه‌ای که یک فیزیکدان برای اندازه‎گیری زمان و مکان استفاده می‌کند حقیقی است و آیا توصیفی عینی از روابط زمانی و مکانی به دست می‌دهد؟ اینجا جایی است که پای فلسفه باز می‎شود. یعنی بررسی حقیقی بودن نظریه فیزیکی دربارۀ زمان و مکان و بررسی زوایای فلسفی آن. همچنین، این نظریه ارتباط مستقیم با مسألۀ هستی‌شناسی در خصوص خود زمان و مکان دارد. این مسأله که با توجه به بهترین نظریات فیزیکی‌مان‌، آیا زمان، و همین طور مکان، به معنای ترتیب و موقعیت مطلق امور در جهان، جنبه‌ای واقعی از جهان فیزیکی است یا خیر، موضوعی است که همچنان در فلسفه زمان موضوع بحث جدی است. بنابراین دانشمندان مستقیماً به سراغ زمان و مکان نمی‎روند. بلکه در تلاش برای توصیف عینی پدیده‎های طبیعی، نظریه‎ای فیزیکی طرح می‌کنند که حامل نظریه‎ای راجع به زمان و مکان است و امکان اندازه‎گیری این دو کمیت را مهیا می‎کند. اما این نظریۀ فیزیکی تبعات متافیزیکی و فلسفی‌ای راجع به طبیعت زمان و مکان و حقیقت آن دارد که تحلیل آن بر عهدۀ فیلسوف است.

در علوم دیگری مانند روان شناسی و جامعه شناسی «زمان» از چه جهتی مورد توجه است؟ به نظرتان اکنون این علوم بیشتر مصرف کنندۀ پژوهش های علم و فلسفه دربارۀ زمان هستند یا پژوهش های مشخصی هم در این باره دارند؟
از جهتی می‎توان گفت مطالعۀ زمان امری میان رشته‎ای است و علوم مختلفی به آن اشتغال دارند، اما البته با یک توضیح؛ گرچه غالب بحث‎ها در فلسفه راجع به زمان از جهت واقعیت فی‌نفسه آن و ویژگی‎های آن و احکام متافیزیکی آن بوده است اما وجه پدیداری زمان نیز در فلسفه اهمیت زیادی دارد، خصوصاً اینکه نظریه‎ای درست دربارۀ زمان باید بتواند موادی برای توضیح درک ما از مفاهیم زمانی و تجربۀ زمانی فرآهم آورد. مطالعۀ زمان از این جهت که متمرکز بر جنبۀ پدیداری آن باشد به یک معنا میان رشته ای است. از علوم مختلفی مثل علوم اعصاب، روان شناسی، خصوصاً مطالعات تکاملی و علوم شناختی و همینطور انسان شناسی، ادبیات خوبی راجع به زمان وجود دارد. نمی‎توان گفت این علوم مصرف‎کننده بحث های فلسفی راجع به پدیدارشناسی زمان هستند اما بسیاری از نظریه‌پردازان این علوم متأثر از این بحث‎ها هستند. برای مثال، یکی از نظریات پرطرفدار در خصوص زمان در روزگار ما نظریۀ استاتیکی در خصوص زمان است. به طور کلی می‌توان گفت مطابق این نظریه چیزی به عنوان صیرورت زمانی در جهان عینیت ندارد بلکه آنچه به عنوان تغییر و تحول دینامیکی در جهان تجربه می‌کنیم مربوط به ذهن است و نه واقعیت. حال این نظریه باید بتواند امور پدیداری گوناگونی را که در نظر ذهن انسان واجد نوعی دینامیک زمانی است توضیح دهد. از زبان طبیعی گرفته که در آن افعال زمانی به شکل وسیعی نقش ایفا می‎‌کنند تا خاص بودن لحظه حال و تفکیک رویدادها از این حیث که مربوط به گذشته و حال و آینده هستند. اینجا شاید دانشمندی که معتقد به چنین متافیزیکی است درصدد برآید که مواد علمی خوبی از علوم اعصاب یا انسان شناسی در حمایت از این متافیزیک فراهم آورد و یا بالعکس.

حال با این توضیحات و مقدمات، به جای آن که بپرسم زمان چیست می خواهم بپرسم آیا این پرسش که «زمان چیست» پرسش غلطی است یا درست؟
مفاهیمی وجود دارند که تلاش برای تعریف آنها بر حسب امری معلوم فیلسوف را وارد کلاف سردرگمی می‎‌کند. زمان نمونۀ بارزی از این قبیل مفاهیم است. تلاش برای تعریف زمان از این جهت دردسرساز است که فیلسوف را دچار دور می‎‌کند، یعنی در تعریف دوباره مفهوم زمان به شکلی ضمنی وجود دارد برای مثال می توان به تعریف زمان برحسب رابطه علی اشاره کرد. این موضوع ممکن است نشان از آن باشد که زمان مفهومی غیرقابل تعریف است. اما این حاکی از آن نیست که این مفهوم کاملاً واضح و بدیهی است. آگوستین جملۀ مشهوری دارد با این مضمون که من می دانم زمان چیست اما اگر کسی از من بپرسد زمان چیست دیگر نمی دانم. آنچه در تاریخ فلسفه راجع به موضوع زمان موجود است غالباً ناظر به احکام فلسفی راجع به زمان است. پرسش‌ها غالباً این طور طرح می‌شوند که آیا زمان حقیقت دارد؟ آیا زمان بدون تغییر ممکن است؟ آیا زمان جهت دارد؟ آیا فرض وجود زمان در مدلی عینی از جهان کارآمد است؟ شکی نیست که بحث راجع به این مسائل گویی چیزی راجع به خود زمان به ما می‎گوید هر چند هنوز مفهومی مبهم و  رازآلود باقی می‌ماند.

مایلم اندکی سیر تحول و تطور مفهوم زمان را در اندیشۀ برخی از فیلسوفان بررسی کنیم. بر اساس طبقه بندی «آدریان باردون» می توان از سه انديشه اصلی در رویارویی با مسئلۀ زمان یاد کرد: ایدئالیسم، رئالیسم و نسبت گرایی. با ایدئالیسم شروع کنیم. برای ایدئالیست ها زمان، موضوعی صرفا ذهنی است و ما به ازایی در عالم واقع ندارد. نمایندگان این گروه چه کسانی هستند و آن ها چگونه مسئلۀ زمان و اندازه گیری را در عالم واقع تبیین می کنند؟ بیشتر مقصودم منشأ زمان است!
این تقسیم‎بندی باردون ناظر به مسألۀ وجود یا عدم وجود عینی زمان است. از نظر او ایدئالیست کسی است که معتقد به وجود عینی هویتی در جریان به نام زمان نیست.  نماینده اصلی ایدئالیسم در دوران باستان پارمنیدس است که هنوز هم پدر معنوی بسیاری از فلاسفه امروزی دربارۀ زمان است. در دوران‌ مدرن شاید بتوان از کانت نام برد، گرچه کانت مسأله واقعی بودن یا واقعی نبودن زمان در عالم خارج را امری غیرقابل‌شناخت می‎داند اما از این نظر ایدئالیست است که زمان را آنگونه که در تجربه می‌یابیم به قوۀ شناختی سوژه نسبت می‎دهد. در زمان معاصر، ایدئالیسم در باب بحث زمان را فیلسوف انگلیسی مشهوری به نام مک‌تاگارات، در اوایل قرن بیستم، دوباره زنده کرد. عمده‎ترین دلایل ایدئالیست‌ها بر واقعی‎نبودن زمان بر مبنای استدلال منطقی است با این استدلال که فرض وجود زمان مستلزم تناقض منطقی است. از این جهت این نوع ایدئالیسم جدید یادآور آموزۀ پارمنیدس و کارهای شاگرد او، زنون است. در قرن بیستم حتی علم نیز به کمک این گروه آمد، بسیاری از فلاسفه نظریات فیزیکی جدیدی مثل نسبیت خاص را مؤید موضع ایدئالیستی خود می‎دانند.

پرسش من به طور ویژه این است که ایدئالیست‌ها چگونه تجربه زمانی را توضیح می‎دهند؟
در این باره ابتدا باید به نکته اي اشاره شود. نخست اینکه گرچه در بدو امر به نظر می‎رسد آنها با غیر واقعی دانستن زمان، برای توضیح تجربه ما از زمان و جنبه‏های پدیداری آن با مشکلی اساسی مواجه می‏شوند، باید توجه کرد که این کار حتی برای رئالیست‏ها، یعنی کسانی که به وجود زمان در عالم معتقدند نیز ساده نیست. برای مثال، یکی از مشکلات معروف آن است که تجربه امور زمانمند مستلزم آن است که ذهن ما از پیش مفهومی از ترتیب زمانی داشته باشد. با این حال، بسیاری از ایدئالیست‎ها تجربه دینامیکی ما از عالم را با تعابیری چون خطای حسی، وهم آگاهی و یا محدودیت آگاهی یاد کرده‌اند. از نظر آنها ما همانقدر که در مکان محدودیم و موقعیت مکانی رویدادها را صرفاً از منظر خاصی، یعنی «اینجا» تشخیص می‌دهیم، موقعیت زمانی رویدادها را نیز از منظر محدودی، یعنی «اکنون» تشخیص می‌دهیم، حال آنکه همانقدر که در عالم اینجایی وجود ندارد اکنونی نیز وجود ندارد. یکی از اخیرترین تلاش‌ها برای توضیح تجربه زمانی از دیدگاهی که به دینامیک زمانی در عالم معتقد نیست کتابی است تحت عنوان «تجربه کردن زمان»  اثر سایمون پروسر در سال 2016. او در این کتاب تلاش می کند نشان دهد تجربه کردن دینامیک رویدادها بر خلاف آنچه تصور می‎شد نه تنها خطای حسی یا توهم آگاهی نیست، بلکه اصلاً چنین تجربه‌ای وجود ندارد.

رئالیست ها زمان را امری واقعی می دانند. نمایندگان این نگاه به زمان چه کسانی هستند و مقصود آن ها از واقعی بودن زمان چیست؟
باردون رئالیست را کسی می‌داند که به وجود زمانی دینامیکی قائل باشد، یعنی معتقد به وجود هویتی در جریان در عالم به نام زمان باشد. یکی از مشهورترین رئالیست‌ها در تاریخ فلسفه زمان، ایزاک نیوتن، دانشمند انگلیسی، است. او میان دو زمان، و البته مکان، تمایز می‌گذارد. یکی زمان ظاهری، یعنی همان زمانی که اندازه‌گیری می‌شود و دیگری زمان حقیقی یا زمان مطلق که بدون آغاز و پایان به نحوی سرمدی وجود دارد و در کنار مکان مطلق محمل حقیقی رویدادها است.

نسبت گرایان موضعی میانه بین دو گروه قبلی دارند. آن ها چگونه بین زمان به معنای ذهنی و زمان به عنوان امری انضمامی مدِّ نظر واقع گرایان، توازن برقرار می کنند؟
قبل از پاسخ به پرسش باید بگویم در تاریخ فلسفۀ زمان نامه‌نگاری مشهوری میان دو متفکر وجود دارد که یکی از آنها از بزرگان فلسفه است و دیگری از پیروان نیوتن: لایبنیتز و کلارک. موضوع این نامه‎نگاری‌ها بحث بر سر رئالیسم بر سر زمان بود. گرچه خود نیوتن فهمی الهیاتی از زمان و مکان داشت، اما یکی از چالش‌هایی که فرض وجود هویتی در جریان و مستقل از رویدادها به نام زمان به وجود می‎آورد آن است که با خلق نخستین توسط خداوند چندان هماهنگ نیست. اگر زمان آغازی نداشته باشد آنگاه خلق نخستینی نیز در کار نبوده است. بنابراین لایبنیتز بنا به دلایل الهیاتی مخالفت سختی با نظریۀ نیوتن دارد. در حقیقت او یکی از مشهورترین مدافعان نسبت‎گرایی در خصوص زمان، و همینطور مکان، است. مطابق نسبت‎گرایی زمان و مکان هویاتی مطلق و مستقل از رویدادها نیستند، به تعبیری چنین هویاتی وجود ندارند، اما نوعی نسبت یا روابط مطلق میان رویدادها وجود دارد که ما با عنوان زمان و مکان از آنها یاد می‎کنیم. بنابراین نسبت‎گرایان از این جهت واقع‎گرا هستند که به وجود نسبت‏های زمانی و مکانی معتقدند، اما از این جهت که در نظر آنها هویت مستقلی به نام زمان یا مکان در عالم وجود ندارد با ایدئالیست‌ها همدلند.

بخش پایانی گفت وگو را به کتاب «تاریخچۀ فلسفۀ زمان» اختصاص بدهیم. یکی از مفاهیم همبسته با زمان مفهوم مکان است. آدریان باردون در کتاب «تاریخچۀ فلسفۀ زمان» چه گزارشی از رابطۀ این دو مفهوم ارائه می کند؟
تا پیش از قرن بیستم معمولاً استقلال مکان از زمان مسلم بود. به نظر می‎رسد مکان ویژگی‎هایی دارد که زمان فاقد آنهاست و بالعکس. برای نمونه، گرچه به نظر می‏رسد زمان نوعی جهت دارد، اما صحبت از جهت مکان چندان معنی ندارد. البته در خارج از بستر فیزیک، فلاسفه‏ای که معتقد به غیرواقعی بودن صیرورت زمانی بودند، یعنی تمایز میان گذشته و حال و آینده را امری غیر عینی می‎دانستند، معمولاً از مفهوم مکان به عنوان استعاره‎ای برای بیان نظرشان استفاده می‎کردند. برای مثال همان طور که مشخص است اینجا امری غیر واقعی است، اکنون نیز غیرواقعی است. اما در قرن بيستم، وقتی با هندسۀ مینکوفسکی-اینشتین مواجه شديم، واقع‏گرایی معنای دیگری ‎یافت. دو هویت مستقل مکان و زمان جای خود را به یک هویت واحد به نام مکان-زمان ‎داد. در این نظریه، نه تنها نسبت‏های زمانی غیرمطلق می‎شوند بلکه نسبت‎های مکانی نیز چنین می‎شود. این نتیجه مقدماتی است که نظریه نسبیت خاص مفروض دارد. باردون نیز تلاش می‌کند همین موضوع را در کتاب خود توضیح دهد.

اگر مکان را مفهوم همبسته با زمان در نظر بگیریم، شاید بتوانم به مفاهیمی اشاره کنم که به نوعی تالی مفهوم زمان هستند مثل مفهوم علیت و اختیار. در کتاب باردون آیا مفهوم اختیار با تلقی علمی از زمان سازگار می شود؟
نتیجه دیدگاه استاتیک به زمان، یعنی دیدگاهی که تمایز مطلق میان حال و گذشته و آینده را مردود می‌داند آن است که تمامی رویدادها، صرفاً وجود دارند، و اینکه ما برخی از آنها را در گذشته درک می‎کنیم و برخی را در حال و یا آینده امری غیر عینی است. وقتی می‌گوییم تمام رویدادها، این موضوع شامل افعال ما نیز می‎شود. از این جهت پاسخ به سوال فوق خیر است. اما گزینه‎ای وجود دارد که البته مفهوم اختیار را بسیار تنگ می‎کند. مطابق این نظریه که سازگارگرایی خوانده می‎شود، اختیار از این جهت با نظریه استاتیک در خصوص زمان سازگار است که علل افعال ما درونی است. اما به هر حال باید به یاد داشت که این افعال از پیش هستند.

چند انجمن فعال در جهان به طور ویژه بر بحث زمان پژوهش می کنند برای مثال می توانم از «انجمن فلسفۀ زمان» در آمریکای شمالی، «مرکز زمان» در استرالیا، و «مرکز فلسفۀ زمان» در ایتالیا نام ببرم. شما اکنون برای فرصت مطالعاتی در مرکز فلسفۀ زمان در ایتالیا هستید. در این مرکز بر چه موضوعاتی کار می کنید؟ روش پژوهش غالب در این مجموعه چیست؟
این سه مرکزی که نام بردید با هدف ارتقاء و بهبود مطالعات تحلیلی در فلسفۀ زمان تأسیس شده‏اند. فلسفه زمان در قرن بیستم بسیار پیچیده شده و ابعاد وسیعی یافته است. برای همین، دامنه موضوعاتی که در این مراکز وجود دارد بسیار گسترده است. متافیزیک زمان، فیزیک و زمان، زمان و مسألۀ دوام، زمان و مسأله تغییر، تجربۀ زمان، منطق زمانی، سازگاری تلقی علمی و غیر علمی زمان، زمان و فلسفه ذهن، علیت و ... مسائلی است که در این مراکز بر روی آن مطالعه می‎شود. در خصوص روش باید بگویم روش کار پژوهشی در این مراکز عموماً مقاله‌نویسی به سبک فلسفه تحلیلی است. امروزه مسائل مختلف و متنوعی ذیل عناوین فوق در فلسفه زمان وجود دارد که تمرکز بر هرکدام از آنها یک کار پژوهشی تلقی می‌شود. در یک کار پژوهشی مورد قبول ابتدا مسأله مورد بحث باید به شکل واضحی صورت‎بندی شود. برای صورتبندی مسأله لازم است نویسنده با ادبیات موضوع، یعنی پژوهش‌های صورت گرفته راجع به آن، بخصوص در قرن بیستم و سالیان اخیر، آشنا باشد و بتواند در دل این ادبیات مسألۀ خودش را طرح کند و بگوید می‌خواهد چه نظر جدیدی طرح کند و یا چه موضعی را نقد کند. سپس باید به نفع نظر خود در مقاله به شکلی منطقی استدلال کند و از استدلال خویش نتیجۀ دلخواهش را استنباط کند.

ارتباط این مرکز با دیگر مراکز پژوهشی دربارۀ زمان چگونه است؟
ارتباطات میان این مراکز وسیع است. برگزاری سخنرانی‎ها و کنفرانس‏های مشترک یکی از نمونه‌های این همکاری‎هاست. در این نشست‏های مشترک اساتید این مراکز با مطالعات و دستاوردهای یکدیگر آشنا می‎شوند، ضمن اینکه دیگر اساتید برجسته‎ای که بر مطالعۀ فلسفی راجع به زمان تمرکز دارند و در دانشگاه‏های دیگر حضور دارند پیوسته با این مراکز در ارتباطند و در این مراکز راجع به موضوعات مختلف مربوط به زمان سخنرانی دارند یا کارگاه برگزار می‎کنند.

حاصل مطالعات این پژوهشگاه به چه شکلی منتشر و همگانی می شود؟
مطالعاتی که در این مراکز انجام می‎شود در نهایت عموماً به شکل فردی در قالب مقاله در نشریات معتبر فلسفی منتشر می‎‌شود، ضمن اینکه در برخی موارد متن سخنرانی‎‌ها نیز از سوی این مراکز در قالب یک کتاب منتشر می‌شود.

در آخر برای ما بگویید، شما در این مرکز به دنبال پاسخ چه پرسشی در مباحث مربوط به فلسفۀ زمان هستید و پژوهش شما در امتداد چه بخشی از پژوهش های این مرکز است؟
هیلاری پاتنم مقاله مشهوری دارد با عنوان «زمان و هندسۀ فیزیکی»  او در آنجا بعد از این که با استفاده از نظریه نسبیت خاص ثابت می‌کند تمام رویدادها وجود دارند و بنابراین نظریه دینامیکی در خصوص زمان که مستلزم تمایز مطلق میان گذشته، حال، و آینده است با این نظریه علمی ناسازگار است، می‎گوید اکنون یکی از مسائل فلسفی حل شده است آنهم نه به وسیله فلسفه بلکه به وسیلۀ فیزیک.  البته به نظر من این عقیدۀ رادیکالی در فلسفه بود. گرچه این ناسازگاری میان تلقی علمی از زمان و تلقی عرفی از زمان پیش از پاتنم نیز سابقه داشته، اما بعد از این مقاله بحث‎های جدی فلسفی راجع به این موضوع میان فیلسوفان برجسته‎ای شکل می‎گیرد و این موضوع زوایای مختلفی پیدا می‎کند. به شکلی اجمالی می‌توانم بگویم مطالعۀ من با تمرکز بر نظریه نسبیت و متافیزیک زمان دربارۀ نسبت مفهوم همزمانی و واقعیت است.