روان درمانی و معنویت

PDF چاپ نامه الکترونیک

روان درمانی و معنویت

گفت وگو با محمود گلزاری
علی بابایی


سلامت روان یکی از مهم ترین بحث های حوزۀ روان شناسی است. برخی از پژوهشگران رابطۀ بین سلامت روان و معنویت را بسیار مهم می دانند. برای بررسی این رابطه نزد دکتر محمود گلزاری رفتم و با او گفت وگو کردم. ایشان دانشيار روان شناسی دانشگاه علامه طباطبايی است و علاوه بر تدريس درس های تخصصی روان شناسی بالينی، بيش از بيست سال سابقه مشاوره و روان درمانی دارد. او در ده سال گذشته، سهم زيادی در معرفی، تدريس و پژوهش در حوزه های روانشناسی دين و معنويت و روان شناسی مثبت گرا داشته است. سردبيری ماهنامه رشد معلم به مدت هشت سال و صاحب امتيازی مجله تحليلي- نظري «سپيده دانايی» بخشی از فعاليت هاي مطبوعاتی دكتر گلزاری است.
***
جناب آقاي دكتر گلزاري از آنجا كه اين گفت و گو قصد دارد به معرفي دو حوزة دين و سلامت روان و همچنين رابطة بين آنها بپردازد. ناگزيرم از كلي ترين پرسش هاي مربوط به اين دو حوزه آغاز كنم. براي نخستين گام از شما مي خواهم كه به خوانندگان ما بگوييد براساس ادبیات تخصصی در حوزۀ روان‌شناسی، سلامتی به چه معناست؟
در سال 1948 سازمان بهداشت جهانی (WHO) سلامت را این‌گونه تعریف کرد: «وضعیت بهباشی ـ well-being ـ کامل جسمانی، روانی و اجتماعی و نه صرفاً نبود بیماری یا ناتوانی.» در اواخر دهه 1950، دکتر «هابرت دون» مباحثی را درباره مرزهای بالاتر سلامت یا فراسوی سلامت مطرح کرد. او نخستین فردی بود که تعبیر (wellness) را به کاربرد. Wellness یعنی نیکی یا نکویی، ولی در حوزۀ سلامت می‌توان «خوش زیستی» یا «سلامت بهینه» (optimal Health) را معادل آن قرار داد. مُراد «دون» سطح بهینه و مطلوب بهباشی است. او در پیوستاری که با خطی عمودی مشخص می‌شود، سلامت را نقطۀ وسط و حالت نسبتاً خنثی و انفعالی وجود می‌داند. خوش‌زیستی را در حد بالا و بیماری را در حد پایین این پیوستار مشخص می‌کند و تأکید دارد که خوش‌زیستی یا سلامت بهینه و بیماری، دو نقطه ایستا نیستند بلکه فرآیندی پیوسته در تغییر، در دو جهت بالا و پایین وضعیت وجودی انسانند. امروزه سلامت بهینه را کارکردی منسجم و پویا می‌دانند که مسئولیت فرد را در قبال خویش تا جایی که ممکن است افزایش می‌دهد و نتیجۀ آن طول عمر بانشاط و پربرکت، آرامش، شادکامی و برخورداری از معنویت، کارآمدی و روابط اجتماعی سالم و سازنده است. شعار یکی از صاحب‌نظران حوزۀ سلامت این است: «به گذشته ننگرید، به افق روشن پیش رویتان چشم بدوزید و با پربار کردن سال‌های آیندۀ عمر خود، بهترین زندگی را بسازید.» در آثار جدید سلامت، از ابعاد هفتگانه خوش‌زیستی یاد می‌شود. این ابعاد عبارتند از:
بُعد جسمانی: توجه به کارکردهای جسم، تندرستی و مقاومت دستگاه‌های اصلی و حیاتی بدن، تغذیه، خواب، ورزش منظم، خواب کافی و نداشتن عادت‌های رفتاری ناپسند.
بُعد هیجانی: سازگاری با چالش‌های زندگی، مقابله مثبت با تنش‌ها و استرس‌ها، گرفتار نشدن در اضطراب و افسردگی و خشم، شاد بودن، آرامش داشتن و ارزیابی واقع‌بینانه از توانایی‌ها و محدودیت‌های خود.
بُعد ذهنی و فکری: بسنده نکردن به تحصیلات رسمی، تلاش برای یادگیری‌های جدید، مطالعه کتاب‌ها و مجلات مفید در حوزۀ علائقی که وجود دارد، بازدید از حوزه‌ها و نمایشگاه‌های هنری، علمی و فرهنگی.
بُعد اجتماعی: برقراری روابط اجتماعی صمیمانه با دوستان و آشنایان، عضویت در سازمان‌های مردم نهاد و خیریه، برخورداری از حمایت‌های اجتماعی در هنگام مشکلات، دلبستگی و پیوند گرم با اعضا خانواده.
بُعد محیطی: منظور از محیط در این جا محیط زیست است. به سهم خود پاکیزه نگه‌داشتن محیط‌زیست و اجتناب از آلوده کردن آن. حفظ منابع طبیعی و حیات وحش.
بُعد شغلی: اشتغال در یک فعالیت مولد، داشتن رضایت شغلی، احساس مسئولیت نسبت به شغل و همکاران خود، برقراری تعادل بین زمان کار و ایام فراغت.
بُعد معنوی: هدفداری، اختصاص دادن زمان‌هایی برای ارتباط با خداوند از طریق عبادت، نیایش و انجام فرائض دینی، داشتن صفات پسندیده صداقت، امانت‌داری، احسان و خدمت به نیازمندان، پای‌بندی به ارزش‌های اخلاقی.
این هفت بُعد در ارتباط متقابل با هم هستند. همدیگر را تقویت می‌کنند و فرد را به بالاترین سطح عافیت و خوب زیستن می‌رسانند.

روان‌شناسان هنگامی که از سلامت روان سخن می‌گویند، منظورشان چیست و سلامت روان به چه عواملی وابسته است؟
حدود هفتاد سال پیش در آمریکا و کشورهای غربی مدل طبی (medical model) اساس توصیف سلامت روان قرار گرفت. بنا به تعریف این مدل «فرد سالم کسی است که ناراحتی‌های روحی بسیار اندک و زود گذری دارد و کارکردهایش در محیط زندگی و شغلی نرمال و بهنجار است. مسایل دینی و معنوی در سلامت روان نه تنها سهمی ندارند بلکه گاه زمینه‌ساز بعضی آسیب‌ها و بیماری‌ها هم می‌شوند!»
بر مبنای این مدل اولین راهنمای تشخیصی و آماری بیماری‌های روانی یا DSM-1 در سال 1952 منتشر شد. دیری نگذشت که روان‌شناسان و روانپزشکان چه سکولار و چه مذهبی، ایرادهای جدی بر این مدل گرفتند. از جمله دید سلبی آن که فقط بر نبود بیماری‌های روانی تأکید می‌کرد و نیز مبهم بودن وضعیت نرمال و بهنجار. چند سال بعد «ماری ياهودا» روان‌شناس اتریشی در کتابی به نام «سلامت روانی آرمانی» شش ویژگی را برای افراد بهنجار مشخص کرد: 1. ادراک خوب و کارآمد از خویشتن، 2. پذیرش و عزت نفس، 3. مهار ارادی رفتار، 4. ادراک واقعی از جهان، 5. حفظ روابط و مهرورزی و 6. خود فرمانی و بارآوری.
در سال‌های اخیر در بحث‌های روان‌شناسی، توجه زیادی به جنبه‌های مثبت رفتار و صفات و منش افراد شده است. کِی‌یز (keyes) یک جامعه‌شناس مثبت‌نگر است. او با مطالعات و بررسی‌های علمی زیاد به این نتیجه رسید که بیماری روانی و سلامت روانی در یک پیوستار در امتداد هم نیستند، بلکه هر کدام پیوستاری جداگانه دارند. کی‌یز سلامت‌ روان را دارای سه بُعد می‌داند؛ بهباشی روانی شامل نگرش مثبت به خود، جنبه‌های مختلف زندگی، چیرگی بر محیط، روابط مثبت با دیگران، رشد شخصی، خودمختاری و داشتن هدف. بهباشی هیجانی شامل احساس شادی و نشاط، داشتن آرامش و روحیۀ بالا و رضایت کلی از زندگی یا از جنبه‌هاي خاص زندگی. بهباشی اجتماعی که پنج مؤلفه دارد:
مشارکت اجتماعی، یکپارچگی اجتماعی، خودشکوفایی اجتماعی، انسجام اجتماعی و پذیرش اجتماعی، اینها در مجموع 3 بُعد و 13 مؤلفه هستند.

مهم‌ترین مؤلفه‌های تشکیل‌دهندۀ سلامت روان که اکثر روان‌شناسان برآن توافق دارند، چیست؟
من در پاسخ‌ به پرسش‌های قبل، گفتم که سازمان بهداشت جهانی، سلامت را به‌طور کلی، فقط نبود بیماری‌ها و ناتوانایی‌ها نمی‌داند، بلکه علاوه بر آن بر بهباشی جسمی، روانی و اجتماعی تأکید می‌کند. دیدگاه خوش‌زیستی، پنج بُعد برای سلامت را بر می‌شمارد، ياهودا از 6 معیار نام می‌برد و کی‌یز از 3 بُعد با 13 مؤلفه. بگذارید نظر روان‌شناسی مثبت‌گرا را که از آن به رویکرد روان‌شناسی در هزارۀ سوم میلادی نام می‌برند، نیز بیان کنم تا به یک جمع‌بندی برسیم.
مارتین سلیگمن بنیان‌گذار روان‌شناسی مثبت‌گرا در کتاب «شادکامی اصیل» خود که در سال 2002 میلادی منتشر شد. Happiness یا شادکامی را موضوع روان‌شناسی مثبت‌گرا و هدف آن را رضایت از زندگی معرفی کرد. Happiness از زمان ارسطو با کتاب اخلاق نیکوماخُس او مطرح بوده و در آثار فلسفی و اخلاقی ما از آن به سعادت تعبیر می‌شود.
سلیگمن شادکامی را شامل زندگی خوشایند و لذت‌بخش، زندگی با اشتیاق و زندگی معنادار می‌داند. زندگی خوشایند عبارت است از دارا بودن هیجان‌های مثبت دربارۀ گذشته، حال و آینده که در کتاب خود آنها را مشخص می‌کند. برای نمونه، قناعت، ‌خرسندی ، امید، رضایت، خوش‌بینی، لذت‌های حسی و اعتماد...
زندگی با اشتیاق، داشتن فعالیتی مثبت و مورد علاقه است که پرداختن به آن در بیشتر اوقات، فرد را به حالت استغراق یا غرقگی ببرد و زندگی با معنا یعنی استفاده از برترین توانمندی‌ها برای پیوستن و خدمت کردن به چیزی بزرگتر از خود. هدفمند بودن و با اهداف بزرگ تر از زندگی معمولی پیوند برقرار کردن. سلیگمن، سال‌های بعد در دیدگاه خود درباره شادکامی تجدیدنظر کرد و کتاب شکوفایی را که خوشبختانه به فارسی هم ترجمه شده است، منتشر کرد. او در این کتاب می‌نویسد: من با آن که از سه مؤلفه یا ویژگی برای شادکامی نام برده بودم، اما وقتی دقت کردم دیدم دو خصوصیت اشتیاق و معنا به نحوی طفیلی زندگی شاد و لذت‌بخش هستند و من با تکلّف آنها را به این مؤلفه چسبانده‌ام.
نه موضوع روان‌شناسیِ مثبت شادی و هیجان مثبت است و نه هدف آن فقط رضایت از زندگی، بلکه موضوع این رویکرد امیدبخش، بهباشی یعنی سطح بالای سلامت در ابعاد اصلی زندگی انسان و هدف آن شکوفایی است. او برای تحقق این هدف دو ویژگی یا شرط را به سه ویژگی قبلی اضافه می‌کند و با سرواژه‌های آنها کلمه PERMA را می‌سازد. این پنج ویژگی که از آنها به نام اجزای پنج‌گانه سلامت روان یاد می‌کند، عبارتند از: هیجان‌های مثبت، اشتیاق و روابط خوب و سازنده با دیگران، هدف و معنا در زندگی و دستاوردهای موفقیت‌آمیز.
این پنج دیدگاهی که از آنها یاد کردیم، حدود سی مؤلفه را برای سلامت ‌روان برمی‌شمارند. با توجه به موارد مشترک و مورد توافق می‌توانیم بگوییم از نظر روان‌شناسان معاصر فردی دارای سلامت روان است که دارای خصوصیات زیر باشد:
1. به بیماری‌های روانی شدید مبتلا نباشد و به صورت درازمدت از ناراحتی‌های خفیف روانی رنج نبرد.
2. روحیۀ مثبت و هیجان‌های خوشايند داشته باشد. مهم‌ترین این هیجان‌ها، شادی، آرامش، خوش‌بینی، امید و احساس رضایت هستند.
3. روابط اجتماعی خوبی با مردم برقرار کند. با ناآشنایان خوش برخورد باشد و با نزدیکان و اعضاء خانواده مهربان و صمیمی و یاری رسان.
4. درک واقع‌بینانه‌ای از جامعه، محیط و تحولات اجتماعی زمانه خویش داشته باشد.
5. احساس ارزشمندی نماید، از جنسیت، جسم، وابستگی‌های ملی و خانوادگی خود که قابل تغییر نیستند، راضی باشد و بالاتر این که از آنها خوشش بیاید و بر آنها ببالد.
6. واقع‌بین باشد یعنی توانایی‌ها و محدودیت‌های خود را به درستی ارزیابی کند و بر طبق این ارزیابی واقع‌بینانه برنامه‌هایش را سروسامان دهد.
7. شغل و حرفه و یا فعالیتی مطابق توانایی و علاقۀ خود انتخاب کند. برای آن وقت بگذارد و با احساس رضایت و تلاش در آن کار به موفقیت برسد.
8. در کنار ارتباط صمیمانه با دیگران، وابسته آنها نباشد. درتصمیم‌ها و برنامه‌های خود مستقل عمل کند و در صورت لزوم از مشورت دیگران بهره ببرد.
9. افکار و رفتارش تحت سلطۀ تکانه‌ها، وسوسه‌ها و اندیشه‌های مزاحم نباشد. با اختیار و آزادگی تصمیم بگیرد و عمل کند.
10. هدف یا اهداف بلند و والایی برای خود برگزیند که او را فراتر از زیست عادی و مادی به پیش برد.
11. در رویارویی با مشکلات، استرس‌ها و چالش‌های زندگی، شیوه‌های مثبت و کارآمد مقابله و سازواری (coping) را به کار گیرد.
12. برای رشد و شکوفایی شخصی خود در زمینه‌های اصلی و حوزه‌هایی که در آنها استعداد و توانایی دارد، برنامه‌ای منظم و تلاش مستمر داشته باشد.

به نظر می‌رسد تفاوت سلامت روان با بهداشت روان در این است که دومی حاوی دستورالعمل‌های اجرایی برای رسیدن به سلامت روان است. پرسش این است که چه کسانی به تنظیم این الگوها و بایدها و نبایدها می‌پردازند؟ هم‌چنین دو حوزۀ سلامت روان و بهداشت روان چگونه با یکدیگر تعامل می‌کنند؟
تا همین سال‌های اخیر، وقتی به طور کلی صحبت از «بهداشت»، چه جسمی و چه روانی می‌شد، سه سطح پیشگیری به یاد می‌آمد و بر زبان جاری می‌شد.
سطح اول: شناخت عوامل خطر (Risk factors) به منظور رفع یا مقابله با آنها یا در جایی که نمی‌توان آنها را دور کرد یا از شدت‌شان کاست. متوجه تأثیر آنها بر شکل‌گیری اختلال و انحراف شدن. مثلاً وجود پدر مصرف‌کننده مواد در یک خانواده، عامل خطر برای فرزندان است. در مواردی وراثت، جنسیّت، سن بلوغ ... جزو عوامل خطرند که نمی‌شود آنها را از بین برد ولی می‌توان به نقش و سهم آنها توجه کرد و حساس بود.
سطح دوم: شناخت به موقع نشانه‌های بیماری به منظور مقابله با تشدید و پیشروی آن. افت تحصیلی بی‌سابقه، غیبت از مدرسه، تغییر شبکه دوستان از نشانه‌های روی‌آوردن یک نوجوان به مواد مخدر به حساب می‌آیند.
سطح سوم: حالا دیگر با فرد بیمار و فرو رفته در مشکل روبرو هستیم. درمان او و بازپروری‌اش، به منظور بازگشت سالم به جامعه، هدف سطح سوم پیشگیری است.
به این الگوی سه‌گانه یا سه مرحله‌ای پیشگیری، ایرادهایي وارد شده است. که مهم‌ترین آن تداخل پیشگیری و درمان است.
انجمن طب آمریکا در الگوی جدید سه سطح دیگری از پیشگیری را به صورت یک هرم معرفی می‌کند.
سطح اول: سطح عمومی (universal) که عموم مردم را دربرمی‌گیرد، آموزش‌هایی که از طریق رسانه‌های جمعی به مردم داده می‌شود که نسبت به سلامت خود حساس باشند و عوامل و نشانه‌های بیماری‌ها را بشناسند و با رعایت آنها خود را از مبتلا شدن به ناراحتی‌های جسمی و روانی دور نگه‌ دارند، سطح 1، قاعده هرم را می‌پوشاند.
سطح دوم: سطح انتخابی (selective)، در اینجا همت بر پیدا کردن افرادی است که عوامل خطر را دارند. این کار با غربال‌گیری صورت می گیرد، که به نسبت هر بیماری و اختلال، روش‌های آن متفاوت است. افرادی که نشانه‌های خطر را دارند یا به تعبیری بالقوه بیمار هستند شناسایی می‌شوند و با برنامه‌های اختصاصی متناسب با عوامل مربوط، به آموزش آنها می‌پردازند.  با این آموزش‌ها امید می رود که حرکت آنها به‌سوی مرز بیماری متوقف شود.
سطح سوم: یا سطح نشانگر (Indicative)، در این سطح افرادی مشخص می‌شوند که نه بالقوه، بلکه بالفعل چند نشانۀ خطر در آنها نمایان شده است. تا نزدیکی‌های مرز بیماری رفته‌اند و اگر جلو پیشروی این چند علامت گرفته نشود بزودی از منطقه سلامت عبور می‌کنند و بیمار می‌شوند. افراد در این سه سطح در منطقه سلامت و دور از منطقه بیماری قرار دارند. گروه اول، خیلی دور هستند، گروه دوم نزدیک و گروه سوم لب مرز.
بعد از این سطوح بهداشت، با درمان و توانبخشی در منطقه بیماری سر و کار داریم.
با این توضیح این روزها از سیستم ارتقاء سلامت بحث می‌شود که افراد را با توجه به برخورداری از ميزان سلامت، وجود عوامل خطر و داشتن نشانه‌های بیماری تقسیم‌بندی می‌کنند و برای هر گروه برنامه خاصی دارند. چه کسی این الگوها را مشخص می‌کند؟ برای سلامت جسمی بر مبنای تحقیقات و کاری که روی بیماران صورت می‌گیرد و با نوعی مهندسی معکوس و همتاسازی و مقایسۀ افراد بیمار و سالم به عوامل خطر می‌رسند. برای سلامت روان کار پیچیده‌تر است. درست است که با پژوهش روی بیماران و استفاده از روش‌های علمی پیشرفته می‌توان به عوامل و زمینه‌های بیماری رسید ولی این برای تعیین ویژگی‌های افراد بهنجار و سالم کافی نیست. رویکردهای مختلفی در کتاب‌های آسیب‌شناسی روانی بیان شده است. من در مقالۀ مفصلی که چند سال پیش در کنگره هزاره شیخ کلینی ارائه کردم، معیارهای رفتار بهنجار و نابهنجار را از نظر روان‌شناسان معاصر، علمای اخلاق و منابع دینی برشمرده‌ام و به اندازه بضاعت خود به نقد آنها پرداخته‌ام.

سازمان بهداشت جهانی، بعد چهارم سلامت روان را بعد معنوی معرفی کرده که در رشد و تکامل انسان مؤثر است. بعد معنوی که در این تعریف آمده دقیقاً به چه معناست و مقصود از تکامل چیست؟ آیا تکامل به معنای دینی مدنظر است؟
تردیدی نیست به خاطر توجه جامعه علمی به نقش دینداری و معنویت در ارتقاء سلامت روان، این بحث در نشست ها و همایش های WHO مطرح می شود اما تا آنجا که می‌دانم هنوز در کتاب‌های منتشر شدۀ سال‌های اخیر، چنین تعریفی نیامده است. در سال 2004 میلادی، سازمان بهداشت جهانی، کتاب یا جزوه‌ای را در ژنو منتشر کرد که در آن از «بهداشت روانی مثبت» نام برده شده است که به نظر می‌رسد تدوین‌کنندگان آن تحت تأثیر جنبش روان‌شناسی مثبت‌گرا بوده‌اند. در این جزوه آمده است که فردی دارای بهداشت روانی مثبت است که در غیاب هر نوع علامت بیماری روانی، شاد و با نشاط باشد، بر محیط خود کنترل داشته باشد. از عهده چالش‌های زندگی برآید، بتواند با دیگران رابطۀ خوبی برقرار کند، شغل یا فعالیتی مولد و بارآور داشته باشد، معنا و هدفی خاص، زندگی او را به پیش برد و هدایت کند.
می‌بینیم اولاً اینها جزو همان معیارها و ویژگی‌هاست که در مطالب قبلی بیان کردیم و ثانیاً صحبتی از معنویت و تکامل به میان نیامده است.

افراد از کجا متوجه می‌شوند که از سلامت روان برخوردار هستند؟
بیایید بحث سلامت روان را با سلامت جسم مقایسه کنیم تا به پاسخ نزدیک شویم. از کجا بفهمیم که از نظر جسمی سالم هستیم؟ افراد را از نظر تندرستی می‌توان  در سه گروه قرار داد: یک گروه که نشانه‌های بیماری در آن‌ها آن‌قدر شدید است که به سادگی می‌توان بیماری را تشخیص داد. تعادل ندارند، از حال می‌روند، نمی‌توانند به راحتی غذا بخورند، از دردهای مختلف می‌نالند، ... علائم بیماری آن‌چنان زیاد و آشکارند که اطرافیان سرآسیمه اورژانس خبر می‌کنند و آنها را به درمانگاه و بیمارستان می‌برند. گروه دوم مشکلاتشان به حدی نیست که نتوانند از عهده وظایف فردی و اجتماعی خود برآیند. در یکی دو عضو خود ناراحتی دارند و به خاطر رنجی که در ساعاتی از شبانه روز به سراغشان می‌آید، شاداب نیستند و در کارهایشان حداکثر بازدهی را بروز نمی‌دهند برای مثال هر چند مدت یک بار، دچار سردرد می‌شوند، گه‌گاهی سوزش معده دارند، یا این که با مقداری فعالیت به نفس تنگی می‌افتند...
به این افراد توصیه می‌شود یادتان باشد با مصرف مسکن‌ها، علائم را در کوتاه مدت از بین می‌برید اما علت‌ها را ریشه‌کن نمی‌سازید. اگر خودتان عامل ناراحتی‌تان را نمی‌شناسید به پزشک مراجعه کنید تا با انجام آزمایش‌های مناسب و بررسی‌های تخصصی جلو پیشروی بیماری را بگیرد. دردهای جسمی در این گونه افراد نعمت بزرگی است که آنها را به سوی درمان می‌کشاند و اگر به موقع سراغ پزشک حاذقی بروند می‌توان امیدوار شد که با از بین بردن عامل بیماری به سلامتی پایدار دست یابند.
گروه سوم زمینه‌های پنهان و آشکار بیماری‌هایی را دارند، اما یا از آن‌ها غافلند و یا چنان با وضعیت جسمی خود خو گرفته‌اند که حاضر نیستند قبول کنند مشکل دارند. بعضی افراد چاق را دیده‌اید که وزن زیاد خود را جدی نمی‌گیرند؟ از یادآوری دیگران ناراحت می‌شوند و هم‌چنان رفتارهای منفی افزاینده وزن را از پرخوري و بی‌تحرکی ادامه می‌دهند یا حاضر نیستند چک‌آپ‌های پزشکی منظمی داشته باشند تا ببینند اگر چربی و کلسترول بد خونشان بالاست، برای پیشگیری از بیماری قلبی اقدامات درمانی انجام دهند.
من این روزها کتاب بسیار مفیدی را با عنوان «راه خوب زیستن» می‌خوانم که به زبان انگلیسی است و در سال 2011 به چاپ نهم رسیده است. نویسندگان این کتاب با استناد به آمارهای دقیق می‌گویند سه عامل اصلی مرگ و میر تا ده سال آینده، تصادفات رانندگی، سرطان‌ها و بیماری‌های قلبی هستند. آنها در هر فصل از شانزده فصل کتاب، در کادری با عنوان «اعداد سخن می‌گویند»، ناآگاهي درصد بالایی از جمعیت را، از عوامل و نشانه‌های اولیه این بیماری‌های مرگ آفرین به رُخ خواننده می‌کشانند تا حساس شود و از غفلت بدر آید.
در طبقه‌بندی کلاسیک اختلالات روانی، با سه دسته ناراحتی روبرو هستیم. که از آن‌ها به عنوان‌های «روان‌پریشی»، «روان رنجوری» و «اختلالات شخصیت» نام می‌برند. «کُراز» در کتاب بیماری روانی که توسط دو نفر از استادان بزرگوار و فرهیختۀ من آقای دکتر منصور و مرحوم خانم دکتر دادستان به فارسی ترجمه شده است با بیان ملاک‌های عینی، راه‌های تشخیص این سه نوع اختلال را ذکر می‌کند. خلاصه آن که نشانه‌های بیماری افراد روان‌پریش، آن‌چنان شدید و نمایان هستند که تشخیص اختلال مشکل نیست، باید بیمار را بستری کرد و زیر نظر روانپزشک به درمان او پرداخت. روان رنجورها، به ناراحتی خود بصیرت و آگاهی دارند از آن رنج می‌برند. عملکردهای فردی و اجتماعی آنها مختل نمی‌شود، نیاز به بستری شدن ندارند، همین رنج، نعمت و عامل برانگیزاننده‌ای است که آنها را به سوی درمان می‌کشاند.
امّا مشکل با افرادی است که اختلال شخصیت دارند. کارکردهای اجتماعی آنها چندان به هم نمی‌خورد، از رنج و دردی نمی‌نالند، نیاز به بستری شدن ندارند، دارو و درمانی برایشان مؤثر نیست. دیگران و به خصوص نزدیکان از رفتار آنها در رنج و سختی هستند.
قرآن می‌فرماید: بعضی‌ها در مسیر گمراهی قرار دارند و اعمال منفی و بدشان به دیگران آسیب می‌رساند اما خودشان گمان می‌کنند در بهترین وضعیت هستند و در آیات دیگر تصریح شده شیطان اعمال بدشان را برای آنها زینت داده است. نه تنها رنج نمی‌برند بلکه به آنها دل‌خوشند و مغرور! سعدی در باب هشتم گلستان می‌گوید:
توان شناخت به یک روز در شمایل مرد
که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم
ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو
که خُبث نفس نگردد به سالها معلوم!
حداکثر دو درصد از جمعیت جامعه درگیر روان‌پریشی هستند که گفتیم تشخیص آن برای اطرافیان چندان دشوار نیست. عده‌ای از ما یا روان‌رنجوریم یا دارای اختلال شخصیت، نشانه‌های اضطراب، غمگینی طولانی‌مدت همراه با ناامیدی که ظن افسردگی به آن می‌رود. آستانه تحمل پایین، افکار و رفتارهای تکراری و غیر اختیاری، مشکلات خواب، راحت نبودن در روابط اجتماعی، کمرويی، ناسازگاری، زودرنجی، احساس ارزشمندی پایین، نشانه‌هایی از روان‌رنجوری هستند. البته این نشانه‌ها باید زودگذر نباشند و حدود دو هفته‌ای بروز آنها طول بکشد. توجه به آن ملاک‌های دوازده‌گانۀ سلامت روان، برای تشخیص سطح ناراحتی یا سلامت ما مفید است. اگر یکی از اختلال‌های ده‌گانۀ شخصیت را که در طبقه‌بندی بیماری‌های روانی مشخص شده داشته باشیم، خودمان چندان متوجه نمی‌شویم و انگیزه پیگیری نداریم. اظهارنظر صادقانه و صمیمانه چند نفر از کسانی که سال‌ها ما را می‌شناسند می‌تواند به ما کمک کند. البته اگر تحمل شنیدن داشته باشیم! مراجعه به روان‌شناس بالینی می‌تواند نه برای درمان بلکه برای تشخیص مؤثر باشد.
از سوی دیگر، روان‌شناسان مثبت‌گرا می‌گویند کافی نیست ما فقط به بیماری‌ها و ناتوانی‌ها حساس باشیم. بالاتر از سطح خنثای بیمار نبودن ما باید صفات مثبت و توانمندی های مثبت داشته باشیم. آنها این نقاط قوت منش (ترجیح می‌دهند بجای شخصیت که زمینه‌های غیر ارادی دارد از منش استفاده کنند) را در 24 عنوان و زیرمجموع 6 فضیلت آورده‌اند و پرسشنامه‌ای با عنوان VIA در 240 سؤال ساخته‌اند که می‌توان با رفتن به سایت شادکامی اصیل به صورت آنلاین به سؤالات آن پاسخ داد و نتیجه را یعنی 5 نقطه قوت منش خود را به دست آورد.

آیا برای رسیدن به سلامت روان نیاز به روان‌درمانی است؟
مثل این که بپرسید برای رسیدن به سلامت جسمی نیاز به درمان‌پزشکی داریم؟ جواب این است بستگی دارد در چه مرحله‌ای باشیم. درمان، چه جسمی و چه روانی، برای افراد بیمار به کار می‌آید. اگر کسی سالم باشد یا نشانه‌های بیماری روانی در او آشکار نباشد بیشتر نیاز به رعایت برنامه‌های بهداشت روانی جهت ارتقاء سلامت خود دارد. این همان چیزی است که روان‌شناسان مثبت‌گرا می‌گویند. نظریه سليگمن را در رسیدن به شکوفایی توضیح دادیم: افزایش هیجان‌های مثبت، برقراری روابط سالم و دو طرفه با دیگران، پرداختن به فعالیتی مورد علاقه و مولد که موجب شود فرد در بخشی از زمان به غرقگی برسد، برنامه‌ریزی و تلاش برای رسیدن به دستاوردهای ثمربخش و سرانجام داشتن هدفی والا که به زندگی و فعالیت‌ها معنا بدهد. اما اگر کسی با توجه به شاخص‌ها و ملاک‌های سلامت روان و یا نشانه‌های روان رنجوری، اطمینان پیدا کرد یا احتمال بالایی داد که در چنبرۀ نوعی ناراحتی روانی گیر افتاده است، عقل سلیم حکم می‌کند که از یک روان درمانگر کمک بگیرد و برای بهبود خود گام بردارد.

در یکی از تعاریف، هدف روان‌درمانی را درمان مشکلاتی توصیف کرده‌اند که ماهیت عاطفی دارند و این درمان براساس روش‌های شناختی به وسیله یک فرد متخصص صورت می‌گیرد که با بیمار ارتباط حرفه‌ای دارد. روان‌درمانگر کیست و چگونه عمل می‌کند؟
اولاً همه مشکلات روانی (با این که مردم دوست ندارند کلمه روانی را به کار ببریم و بیشتر مایلند بگوئيم مشکلات روحی. ولی روانی در برابر جسمی، هم صحیح‌تر است و هم‌بار فلسفي و متافیزیکی ندارد. یک ترس غیرمنطقی مثل هراس از بلندی مشکل روانی است چون جسمی نیست نه این که مشکل روانی خاص بیماران شدید و به قول عوام دیوانگان باشد.) بلی می‌گفتم اولاً همه مشکلات روانی ماهیت عاطفی ندارند و ثانیاً ناراحتی‌های عاطفی فقط با استفاده از روش‌های شناختی درمان نمی‌شوند:
ویراست پنجم راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی (DSM-5) که انتشارات رشد در سال 1394، آن را ترجمه و منتشر کرده است حدود 1600 صفحه دارد. در 15 صفحه از فهرست کلی 20 صفحه‌ای این اثر بیش از 550 اختلال اصلی فردی با کدهای تشخیصي آنها مشخص شده است.
اختلال‌های عصبی ـ تحولی، ارتباطی، روان‌پریشی، دوقطبی، اضطرابی، افسردگی ایذایی و کنترل تکانه، اختلال وسواس فکری ـ عملی، کژکاری‌های جنسی، ناهنجاری‌های جنسی، و نیز اختلال‌های یادگیری، اختلال ناشی از مصرف مواد، اختلال شخصیت، اختلال‌های عصبی ـ شناختی اختلال‌های خوردن و خواب از اصلی‌ترین این اختلال‌های روانی هستند. حدود 30 درصد از مردم در بخشی از زندگی خود دچار اضطراب، افسردگی، انواع هراس‌ها و وسواس‌هاي فکری ـ عملی می‌شوند. این‌ها شایع‌ترین روان‌رنجوری‌ها هستند. در یک اصطلاح غیر تخصصی اضطراب و افسردگی را که باز در بین روان‌رنجوری‌ها رواج بیشتری دارند «اختلالات عاطفی» می‌گویند. درمان بیشتر بیماری‌های روانی، در حیطه سه تخصص روان‌پزشکی، روان‌شناسی بالینی و مشاوره قرار دارد. مشاوره معمولاً چندان به بیماری‌ها و درمان آنها نمی‌پردازد. او می‌تواند به کسانی که در تصمیم‌گیری برقراری ارتباط با نزدیکان ابراز وجود و یا شیوه‌های مقابله با استرس‌های رایج مشکل دارند کمک کند. روان‌شناس بالینی چه در کلینیک تخصصی خود، چه در بیمارستان روانی با تیم درمان که شامل روان‌پزشک، روان‌شناس بالینی و مددکار اجتماعی است، از درمان‌های غیر دارویی استفاده می‌کند. روان‌پزشک، پزشکی است که دوره تخصص روان‌پزشکی را در تشخیص اختلالات روانی و درمان‌های عمدتاً دارویی دیده است. روش‌های درمان‌ روان‌شناختی مبتنی بر نظریه‌های درمان هستند و پروچاسکا و نورکراس دو نفر روان‌شناس بالینی نامدار در فصل اول کتاب نظریه‌های روان درمانی خود می‌نویسند پاولف در سال 1976 بیش از 130 نوع درمان را مشخص کرد. مجله تایم در سال 1979 تعداد درمان‌ها را بیش از 200 نوع گزارش داد. برآوردهای جدید این تعداد را به بیش از 400 نوع و در حال افزایش می‌داند! آنها خود 13 نظام روان‌درمانی را معرفی می‌کنند و اصول آن‌ها را توضیح می‌دهند. این‌ها نظام‌هایي هستند که دست کم یک درصد متخصصان بهداشت روانی آمریکا (روان‌شناس بالینی، روان‌پزشک، مشاور...) یکی از آنها را به عنوان جهت‌گیری نظری اصلی خود پذیرفته‌اند. درمان‌های شناختی یکی از این نظام‌های درمانی است که چندین نوع روش درمانی را در خود جای می‌دهد. لازم به یادآوری است که سازمان نظام روان‌شناسی و مشاوره ایران به کارشناسان ارشد مشاوره و روان‌شناسی که بعد از فارغ‌التحصیلی حداقل 500 ساعت دوره کارآموزی تشخیص و درمان را در یک مرکز درمانی معتبر گذرانده باشند و از عهده آزمون و مصاحبه تخصصی برآیند، پروانه اشتغال روان‌درمانی و مشاوره می‌دهد.
متأسفانه عده نسبتاً زیادی هم هستند که بدون تخصص و مجوز به کار مشاوره و روان درماني می‌پردازند. مراجعان ناآگاه هم گمان می‌کنند هر کسی دارو ندهد و از طریق گفتار به راهنمایی افراد بپردازد صلاحیت مشاوره و روان‌درمانی را دارد.
هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست         نه هرکه سر بتراشد قلندری داند!

ویلیام وست یکی از چهره‌های سرشناس حوزۀ روان‌درمانی و معنویت، در کتابی با همین نام براین نظر است: «بسیاری از ما ادعا می‌کنیم تجربه‌ای معنوی داشته‌ایم. معمولاً می‌گوییم تجربۀ ما فراتر از واژه‌ها و فراتر از تفکر و ذهن است ولی به ناچار، هنگامی که از این تجربه‌ها سخن می‌گوییم زبان از نظر فرهنگی مبنای کار قرار می‌گیرد. هنگامی که دربارۀ معنویت سخن می‌گوییم، نمی‌توانیم ادعا کنيم که معنویت موضعی مستقل و فراتر از هر چیز دارد، بلکه همین که از معنویت سخن می‌گوییم آن را در بافت فرهنگی ابراز می‌کنیم. ص 21» آیا می‌توان از معنویت یک تعریف کلی و مشخص ارائه داد و یا باید آن تعریف را در فرهنگ‌های مختلف متفاوت دانست؟
سال‌های متمادی روان‌شناسی غرب ـ به دلیل سلطه ‌سیاسی، اقتصادی و نظامی آمریکا و کشورهای اروپایی و با نظریۀ جهانی شدن - نه تنها به فرهنگ بومی مهاجران غیر غربی توجه نمی‌کرد بلکه ملاک‌های تشخیص بیماری‌های روانی و روش‌های درمان آنها را برای همه ساکنان غرب و حتی برای مردم دیگر کشورها همان‌هایی می‌دانست که از بررسی خصوصیات افراد طبقه متوسط سفید پوست غربی به دست آمده بودند.
آمریکا را دیگ ذوب فرهنگ‌های متنوع می‌دانستند که در آن بر یکسان‌سازی تمام فرهنگ‌ها تأکید می‌شد. بیشتر روان‌ درمانگران معتقد بودند که رویکرد آنان را می‌توان در مورد همه درمان جویان، صرف‌نظر از نژاد، قومیت و فرهنگ آنها به کار برد. اما خیلی زود معلوم شد که روان‌شناسي به خصوص روان‌درمانی را برای حل مشکلات انسان ابداع کرده‌اند و هر نوع فرآوردۀ ابتکار انسان بنا به تعریف، فرهنگی است. تشخیص‌ها و درمان‌هایی که برای غربی سفید پوست طبقه متوسط به کار می‌رفت برای آفریقایی تبارها، آمریکای لاتینی‌ها، آسیایی تبارها و سرخ‌پوستان بومی آمریکایی کارآمد نبود. این واقعیت همراه با تلاش جدی و انسانی دانشمندانی که خود اغلب دورگه بودند، کثرت گرایی فرهنگی (Caltural pluralism) را به صحنه پژوهش و مشاوره و درمان کشاند. یکی از این روان‌شناسان برجسته «استنلی سو» است که پدرش چینی است و خودش در آمریکا به دنیا آمده و رشدکرده است. او با دو برادر روان‌شناس خود کتاب معروف و پر فروش درک رفتار نابهنجار را تألیف کرده و با یکی از برادرانش «مشاوره با تنوع فرهنگی: نظریه و کاربرد» را نوشته است.
«دویری» روان‌شناس فلسطینی، که استاد توانایی در دانشگاه‌های آمریکاست در کتاب «روان‌درمانی و مشاوره با مسلمانان و اعراب» به همکاران آمریکایی خود ویژگی‌های فرهنگی اعراب و مسلمانان را که تفاوت زیادی با خصوصیات فرهنگی غربیان دارند گوشزد می‌کند تا در تشخیص درمان چنین مراجعانی دچار اشتباه نشوند. این کتاب توسط آقای دکتر براتی سده به فارسی ترجمه و با عنوان «مشاوره و روان‌درمانی با مسلمانان» منتشر شده است. به گفته روان‌شناس معاصر «باروت»، فرهنگ مثل هوایی است که تنفس می‌کنیم. فرهنگ عمدتاً نادیدنی، اما در همه جا حاضر، با نفوذ و حیات بخش است. فقط وقتی کسی توجه ما را به هوا جلب کند، یا وقتی هوا را متفاوت و بالقوه نامطبوع تشخیص دهیم وجود و تأثیر آن را حس می‌کنیم. فرهنگ عامل اصلی تعیین کنندۀ  شخصیت است، فرهنگ مجموعۀ یکپارچه دانش، باور و رفتار انسان است که آموخته شده و به نسل‌های بعد انتقال یافته است. متأسفانه در تعریف معنویت و شناخت ابعاد و مؤلفه‌های آن و یا در همین تفاوتی که بین معنویت و دین در آثار روان‌شناسان ایرانی می‌بینیم این غفلت از جهت‌گیری فرهنگی نمایان است.
اسپیلکا و همکارانش در کتاب «روان‌شناسي دین بر اساس رویکرد غربی» که با ترجمه خوب آقای دکتر محمد دهقانی منتشر شده است؛ اذعان می‌کنند: «در حقیقت ما در بلاتکلیفی بسر می‌بریم در این کتاب با سنت دینی غرب سر و کار داریم چون اکثر پژوهش‌ها در این حوزه صورت گرفته است» از این رو پیشنهاد من این است که همکاران روان‌شناس و جامعه‌شناس، با روش‌های علمی دیدگاه گروه‌های مختلف از مردم را درباره دین و معنویت و مؤلفه‌های این دو بدست آورند و هم با مطالعه در میراث مکتوب ما، به مفهوم‌سازی اصیل و راه‌گشایی دست یابند برای مثال آیا نمی‌توان با دقت در مفاهیم شریعت، طریقت و حقیقت در آثار عرفانی مانند گلشن‌ راز و مثنوی، معنویت درهم تنیده با دین را نشان داد؟ آیا نمی‌توان دین‌ورزی ریا ستیزانه حافظ را تبيینی امروزی کرد؟

معنویت را به معنای امر روحانی در نظر می‌گیرید یا آن را با معنای زندگی مترادف می‌دانید؟ به دیگر سخن اگر کسی به هیچ امري ماورای خودش باور نداشته باشد، اما در زندگی هدفمند باشد و اهدافش زندگی را برایش معنا کند می‌توان گفت معنویت در زندگی این شخص حضور دارد و از سلامت روان برخوردار است؟
فرانکل معناخواهی را ویژگی بنیادی هستی می‌داند. و نیچه می‌گوید: «کسی که چرایی برای زندگی کردن دارد با هر چگونگی می‌سازد.» به نظر فرانکل جستجو برای یافتن معنا در زندگی، اساس سلامت روانی و پادزهر خودکشی است. پژوهشگران معتقدند که جست و‌جوی معنا و هدف، سزاوارتر از جست‌وجوی شادکامی است. به نظر طیب رشید، روان‌شناس پاکستانی که همکار نزدیک مارتین سليگمن است، افرادی که فعالیت‌های هدفمند مشخصی دارند ـ که آنها را با اهداف بزرگتری پیوند می‌دهد ـ به چیزی می‌‌رسند که آن را زندگی با معنا می‌گوییم.
در کتاب‌های روان‌شناسی دین، روان‌شناسی معنویت، روان‌شناسی مثبت واژه‌ها و تعابیر معنا و هدف در کنار هم و اغلب در ارتباط با دین و معنویت به کار رفته است.
«لوئیس هاپ واکر» می‌گوید: مقصود من از معنای زندگی آن است که زندگی دارای هدف، منطق یا طرحی ذاتی است. و بعد تصریح می‌کند که این معنا و هدف با خداباوری اصالت پیدا می‌کند. اگر خداباوری صحت داشته باشد و موجودی متعالی، خیرخواه، و حاکم بر جهان وجود داشته باشد هشت مدعای زیر صادق خواهد بود:
1. ما تبیین قانع کننده‌ای از منشأ و قوام جهان داریم.
2. خیر بر شر غلبه خواهد کرد.
3. خدا ما را دوست دارد و دل نگران ماست.
4. ما پاسخی داریم به این سؤال که چرا اخلاقی باشیم.
5. عدالتِ عالم‌گیر، بر جهان حاکم است.
6. همه انسان‌ها ارزش برابر دارند.
7. لطف و غفران الهی پایانی خوش برای همه دارد.
8. زندگی پس از مرگ وجود دارد.
اگر خداباوری کاذب باشد و سکولاریسم صادق، هیچ مبنای واضحی برای تساوی انسان‌ها وجود ندارد، هیچ دلیلی وجود ندارد که با همه مردم با احترام مساوی رفتار کنیم. هیچ پاسخ واضح و بی‌پیرایه‌ای به این پرسش داده نمی‌شود که چرا باید اخلاقی باشیم. حتی وقتی که اخلاقی به سود ما نیست؟ یا هیچ هماهنگی و هدفی در جهان احساس نمی‌شود.
ویلیام کامپتون و ادوار هوفمان در کتاب «روان‌شناسی مثبت: علم شادکامی و شکوفایی» که ویراست دوم آن در سال 2013 منتشر شده است در فصل دهم با عنوان «دین، معنویت و بهباشی» می‌نویسند: دین دست كم از طریق هر عامل به بهباشی و سلامت جسم و روان ما اثر مطلوب می‌گذارد، یکی از این عوامل «معنابخشی و تعیین هدف برای زندگی» است.

معنویت و دین یکی از انواع مؤثر در سلامت‌روانی معرفی شده‌اند. با توجه به این که معنویت اعم از دین است و به نظر می‌رسد رابطه بین معنویت و دین عموم و خصوص مطلق باشد، بفرمائید معنویت و دین چگونه به سلامت روان افراد کمک می‌کند؟
در پاسخ به یکی از پرسش‌های قبل گفتم که بحث دین و معنویت و تفاوت این دو با هم و این که کدام یک از آن‌ها‌ اعم از دیگری است، از مباحثی است که در روان‌شناسی معاصر غربی مطرح شده است. یعنی در آثار گذشتگان غربی مطلب چیز دیگری است و در فرهنگ اسلامی ـ ایرانی‌ ما هم دین و معنویت این‌گونه از هم جدا نیستند. به هر صورت من با توجه به کتاب‌های روان‌شناسی معاصر نکته‌هایی را عرض می‌کنم.
وولف در کتاب بسیار ارزنده «روان‌شناسي دین» که با ترجمه شیوای برادر عزیز آقای دکتر محمد دهقانی منتشر شده و با همه پر برگ و باری آن در اثر اقبال خوانندگان فرهیخته به چاپ دوم رسیده است، می‌نویسد: جدایی معنویت از سنت دینی تحول نوینی است در ترجمه‌های لاتین عهد جدید، Spritualis یا شخص معنوی کسی است که زندگی‌اش تحت امر یا نفوذ روح‌القدس یا روح خداست. اسم معنی «معنویت» که دست کم در قرن پنجم میلادی به کار رفته این معنای انجیلی را حفظ کرد. لیکن در قرن دوازدهم، کم‌کم دلالت‌های نوعی کارکرد روان‌شناختی مجازی را پیدا کرد که در تضاد با جسمانیت یا مادیت بود. در قرن‌های هجدهم و نوزدهم این کلمه در هاله فراموشی فرو رفت شاید به این سبب که ولتر و دیگران آن را به گونه‌ای تحقیرآمیز به کار برده بودند تا این که در اوایل قرن بیستم باز به معنای اصلی عبادی و مذهبی خود ظاهر شد گرساچ همکار اسپلکا در تألیف کتاب روان‌شناسی دین با رویکرد تجربی ترجمه دکتر دهقانی، عقیده دارد: دلالت‌هایی که معنویت به همراه دارد، بیشتر شخصي‌اند تا نهادی. حال آن که دلالت‌های دین بیشتر نهادی‌اند. چنان که معنویت بیشتر جنبه روان‌شناختی دارد و دین بیشتر جنبه‌ جامعه‌شناختی. معنویت ناظر به عقاید، ارزش‌ها و رفتار شخص است؛ لیکن دین داری به پیوند شخص با سنت و نهاد دینی مربوط می‌شود.
با آن که روان‌شناسان معاصر غربی بعد از دوران انکار دین و اعراض از آن تقریباً اغلب با دین میانۀ خوبی ندارند و باورمندان آنها نیز ترجیح می‌دهند خود را معنوی بنامند تا دین‌دار، اما داناهیو می‌نویسد: «هیچ معنویت راستینی جدا از دین وجود ندارد» و پارگامنت که اخیراً کتاب بسیار ارزنده‌ او با عنوان «روان‌درمانی آمیخته با معنویت» با ترجمه خوب همکار دانشگاهی بنده دکتر کلانترگوشه و دو نفر از دانش‌آموخته‌های روان‌شناسی منتشر شده است، جریان جدایی طلب را در این حوزه با دیدۀ تردید می‌نگرد و توصیه می‌کند که از مرزبندی میان این قلمروها پرهیز شود. وولف قبول دارد که در سنت غربی معنویت در برابر مادیت و جسمانیت مطرح بوده است نه در برابر دین و دینداری.
این قصه جدایی دین و معنویت تا آنجا پیش رفته که به نوشته وولف، در معنویت امروز آن چه آشکارا جدید است غیاب مکرر و آشکار وجود متعالی در بیرون در خود است. در معنویت جدید زندگی دیگر نه در ارتباط با خواست روح‌القدوس و دیگر نیروهای الهی، بلکه با ارجاع به امکانات روح آدمی تنظیم می‌شود! در یکی از آثار جدید روان‌شناسی مثبت با نام «ایمان از منظر روان‌شناسی مثبت» نوشته «میلر پرین» و «کرومری مانکوسو» که در سال 2015 منتشر شده است. مؤلفان با یک بررسی علمی و دید باز و مثبت، ایمان را به عنوان ترکیب دین و معنویت به کار برده‌اند تا هم به این سردرگمی‌ها پایانی نیکو بخشند و هم فایده‌ها و آثار یکپارچگی و دین و معنویت را در چشم‌انداز خواننده قرار دهند. آثار سازنده و مثبت پای‌بندی به دین و معنویت با تأکید بر پژوهش‌های تجربی در کتاب‌ها و مقالات زیادی گزارش شده است که من آن چه را که در کتاب‌های فارسی آمده بدون توضیح بر می‌شمارم:
«روان درمانی و معنویت»، ویلیام وست ترجمه شهیدی و شیرافکن:
- افراد دارای زندگی معنوی، بي شک در نظر روان‌شناختی افراد سالمی هستند. (ص 34)
- معنویت بخش مهمی از زندگی مردم را تشکیل می‌دهد و تأثیر مهمی بر سلامت و بهزیستی آنان دارد. (ص 47)
- معنویت سالم حامی آزادی فرد، استقلال، عزت‌نفس و همین‌طور مسئولیت اجتماعی است. (ص 138)
«روان‌درمانی آمیخته با معنویت»، کنت پارگامنت، ترجمه کلانتر گوشه، حسینی و مطهری:
- معنویت به افراد کمک می‌کند که با محدودیت‌هایشان همراه باشند. معنویت راه‌حل‌هایی را برای مشکلات ارائه می‌دهد که در قبال راه‌حل‌های سکولار و غیر معنوی که حتی بعضی از روان‌شناسان طرفدار آن هستند بی‌ بدیل است. (ص 34)
- برای افراد خداشناس، رابطه فردی با خداوند در شرایط بحرانی ارزش بسیار زیادی دارد. (ص 163)
- مطالعات گروه‌های گوناگون، از بیماران جسمی گرفته تا قربانیان سوءاستفاده جنسی و بیماران با بیماری‌حاد، نشان می‌دهد که 50 تا 85 درصد افراد در این گروه‌ها احساس کردند که دین و معنویت به آنها کمک کرده است. (ص 169)
«روان‌شناسی دین براساس رویکرد تجربی» اسپيلكا، هود، هونسبرگر، گرساچ  ترجمه محمد دهقانی:
- دین با ارتقای سرمایه‌های محیطی و روان‌شناختی که مانع خطرپذیری می‌شوند، سوءمصرف الکل و دارو را به طور غیرمستقیم کاهش می‌دهند (ص 588)
- دین در تشویق رفتارهای مثبت از طریق ارتقای هماهنگی خانوادگی و حمایت والدین، و نیز از طریق اشاعه ارزش‌های حامی جامعه مؤثر است (ص 588)
- عقاید مذهبی برای دانشجویان به صورت ضربه گیر عمل می‌کند و آنها را از تصمیم‌گیری آغازین برای مصرف الکل یا داروی مخدر باز می‌دارد. (ص 589)
- دین هر نوع بیان و رفتار جنسی خارج از ازدواج را نادرست می‌داند. (ص 592)
- عقاید و دل مشغولی‌های مذهبی شدید بنابر گزارش خود افراد در حد وسیعی یا کاهش فعالیت جنسی غیر زناشویی بویژه سکس پیش از ازدواج در پیوندند. (ص 593)
- می‌توان امیدوار بود که دین بتواند در مقابل بزهکاری‌ها و رفتارهای مجرمانه به صورت مانع قدرتمندی عمل کند. (ص 601)
- دین از طریق سازوکار معنابخشی به زندگی انسان و باور به قدرت مهار درونی، روش‌های مؤثری را برای سازواری و رویارویی با تنش‌ها در اختیار می‌گذارند. (ص 667)
«روان‌شناسي دین» دیوید وولف، ترجمه محمد دهقانی
دین داری درونی با رضایت از زندگی، سازگاری روان‌شناختی خویشتن داری، عملکرد  بهتر شخصیتی،  عزت‌نفس،  هدفمندی،  سلامت روحی روحیه و سازگاری در کهنسالی همبستگی مثبت و با اضطراب به ویژه اضطراب مرگ، روان رنجور گرایی، افسردگی تکانش‌ورزی و خودشیفتگی همبستگی منفی دارد. (ص 357)
«روان‌شناسی دین» آذربایجانی و موسوی اصل
- آرامش روان‌، خشنودی و رضایت از زندگی، تعبیر خوش‌بنیانه از مرگ، سلامت جسمی در سطح فردی و انسجام اجتماعی، کاهش جرم و انحراف، نوع دوستی و کمک به دیگران در سطح اجتماعی از فواید مهم دینداری هستند. (ص 149ـ72)

آیا معنویت در مقایسه با دین، نقش متفاوتی در سلامت روان دارد؟
نه معنویت مفهوم عینی و واحدی دارد و نه دین‌داری به يك نوع و الگو منحصر است. اگر منظورمان از معنویت آن باشد که پارگامنت می‌گوید یعنی ادراک و شناسایی امر مقدس که قلب و روح معنویت است در مفهوم خدا، الوهیت و واقعیت متعالی تعریف شود و از طرفی بپذیریم که مهم‌ترین عملکرد دین در اصل معنوی است و به گفته پاراگامنت، ضروری‌ترین عملکرد دینی، تمایل به نوع رابطه با چیزی است که آن را امر مقدس می‌نامیم... بین دین و معنویت جدایی و تفاوتی نیست اما اگر برخلاف تجربه بیشتر مردم حتی در غرب دینداری و معنویت را دو سر پیوستاری قرار دهیم که یک طرف آن معنویت خوب باشد و یک طرف دین بد، معلوم است که آن چه خوب است در افزایش سلامت روان مؤثر است و قطب منفی برعکس، آسیب‌رسان و بیماری‌زا به حساب می‌آید.
به نوشتۀ وست، ال كينز، معنویت را شامل نُه بُعد و خصوصیت اساسی می‌داند، بُعد روحانی و فرا مادی، بُعد معنا و هدف در زندگی، داشتن رسالت در زندگی تقدس زندگی، اهمیت ندادن به ارزش‌های مادی، نوعدوستی، آرمان‌گرایی، آگاهی از تراژدی (این که درد و مصیبت و مرگ واقعیت هايی از زندگی هستند که به آن روح می‌بخشند) و سرانجام ثمرات معنوی. از طرفی می‌دانیم که آلپورت دو نوع دینداری را مشخص کرد: دینداری بیرونی و ظاهری و دینداری درونی و باطنی. خود او بعدها بسیاری از روان‌شناسان نشان دادند که دینداری باطنی بر خلاف دینداری ظاهری و منفعت جویانه، ثمرات و برکات زیادی دارد.
به نظر می‌رسد این دو جنبه، یعنی معنویت فرامادی كه ایمان به خداوند و ارزش‌های اخلاقی هستۀ مرکزی آن است با دینداری درونی ماهیتی یکسان دارد. به موادی از مقیاس جهت‌گیری دینی آلپورت ـ راس توجه کنید:
- اغلب به شدت از حضور خدا یا وجود الهی آگاه بوده‌ام.
- دعاهایم در تنهایی، به اندازه دعاهایم در مراسم کلیسا دارای معنی و بار عاطفی شخصی است.
- دین در نظر من اهمیت ویژه دارد زیرا به پرسش‌های بسیاری در مورد معنای زندگی پاسخ می‌دهد...
آیا اینها همان ویژگی‌ها و باروهای اساسی فرد معنوی در جستجوی امر مقدس نیستند؟!
گاهی برخی از مفاهیم دینی می‌تواند به جای تقویت سلامت روان‌ فرد او را دچار تنش و اضطراب کند. برای مثال مفهوم گناه. یک فرد می‌تواند آن چنان دچار پریشانی و ترس از گناه بشود که عملاً به فروپاشیدگی برسد. در چنین مواردی نقش دین در سلامت روان چیست؟
ریچاردز و برگین ویراست دوم کتاب خود راهبردهای معنوی در مشاوره و روان‌درمانی را که انجمن روان‌شناسی آمریکا (APA) در سال 2005 منتشر کرده است. با این جملات آغاز می‌کنند: در پایان قرن بیستم و در سپیده دم هزاره سوم میلادی، شاهد علاقه روزافزون مردم به ایمان و معنویت هستیم. بحث‌های مربوط به این حوزه‌ها از محافل دینی بیرون آمده و  از راه روزنامه‌ها و مجله‌های معروف و پر تیراژ و هم‌چنین برنامه‌های عمومی رادیوها و تلویزیون‌ها بر سر زبان‌ها افتاده است.
هزاران پایگاه اطلاعاتی اینترنتی و شبکه‌های مجازی به صورت‌های گوناگون از دین و معنویت سخن می‌گویند. اما این تنها یک روی سکه است. رویدادهای هراس انگیز جهانی مانند جنایت‌های تروریست‌های مذهبی، جنگ‌های خشونت بار بین فرقه‌ای در، همه‌ی ادیان، آزار جنسی بعضی از روحانیون مسیحی به کودکان و نوجوانان جنبۀ تاریک دین را نمایان می‌سازد. این دو روان‌شناس برجسته که در معرفی و ترویج مشاوره و روان درمانی با رویکردهای دینی و معنوی بسیار فعال و موفق هستند، معتقدند روان شناسان دین‌باور باید این جنبه‌های منفی دین را بشناسند و در آموزش‌های خود به روان‌شناسان جوان یا به مراجعانشان از آنها یاد کنند و دقیق‌تر این که ویژگی‌های شخصیتی و رفتاری دینداران کژاندیش و بدکردار را به مدد پژوهش‌های علمی بدست آورند. آنها هم‌‌چنین تأکید می‌کنند که ضروری است روان درمانگران با بررسی گفته‌ها و نوشته‌های مراجعان خود بدفهمی‌های دینی را که سبب ساز شکل‌گیری یا تشدید بیماری‌های روانی هستند به دست آورند. ضرورت دارد روان‌شناسان مسلمان ایرانی نيز این توصیه‌ها را جدی بگیرند و عمل کنند.
در فرهنگ غرب که ریشه در باورهای مسحیت دارد احساس گناه در گروه متدینان بسیار زياد شده است. چون گناهکاری ذاتی یا گناه جبلی از اصول عقاید اغلب مذاهب و فرقه‌های مسحیت است. این گناه میراث سرشت فرزندان آدم است که دل به وسوسه حوا و شیطان سپرد و گناه کرد. به تعبیر «بلانشارد» نوزاد انسانی با داغ این گناه به جهان می‌آید و اگر فیض ربانی دستگیری نکند، نه با غسل تعمید و نه با «هفت آب» یا «صدآتش» هم از لوث این گناه پاک نمی‌شود.
اسپیلکا در روان‌شناسی دین با رویکرد تجربی می‌نویسد: دین همان قدر که می‌تواند التزام اخلاقی را تقویت کند خوش‌بینی را افزایش دهد و محرک رشد «من» باشد، ممکن است تفکر و رفتار اختلال‌آمیز را هم فعال کند. این نکته بخصوص در ارتباط با دین با گناه پررنگ‌تر مطرح می‌شود. دین را از یک سو موجب تسلط سازنده بر رفتار و از دیگر سو باعث احساس گناه، افسردگی، و ناراحتی دانسته‌اند. نیاز به رفع گناه و کاهش احساس خطاکاری انگیزه‌ نیرومندی است و ممکن است کار فرد را به آسیب شدید روانی بکشاند.
همان‌طور که گفتیم این مسائل بیشتر در سنت مسیحیت ریشه دارد. اما اسلام اولاً گناه را ذاتی انسانی نمی‌داند و قرآن به صراحت تأکید می‌کند که هر کس در گرو اعمال خویش است. «هیچ کس متحمل بار گناه دیگری نیست» و ثانیاً راه‌های توبه از گناهان را به روشنی نشان می‌دهد و بر آنها پا می‌فشارد. اسلام نومیدی از رحمت خداوند را بزرگ ترین گناه به حساب می‌آورد و با سازوکار کفاره ... مانع تثبیت احساس گناه ـ هر چند بزرگ باشد ـ در وجود فرد می‌شود ... یک بار دیگر تأکید می‌کنم روان‌شناسان ایرانی نباید مسائل دینی و معنویت و زمینه‌ها و روش‌های مشاوره و روان‌درمانی را در بست از روان‌شناسی دین و معنویت غرب بگیرند. ما از همکاران خارجی خود نگاه علمی و روش‌های آزمایشی را می‌آموزیم ولی با تسلط بر مبانی مکتب خود بايد برای مشاوره و روان درمانی دینی طرحی نو در اندازیم.
خلاصه آن که آثار منفی دینداری یا از بدفهمی‌های دینی‌ است یا جزم اندیشي‌ها و تعصب‌ها و یا برخورد ابزاری با دین و به نام و رنگ آن در پی هوای نفس و منفعت شخصی بودن که باید همه این‌ها را به خوبی شناخت و از دینداری با طنی مخلصانه تفکیک کرد.

روان‌درمان‌‌گر چگونه می‌تواند بُعد معنوی را در چهارچوب رابطه درمانی بگنجاند؟
اول آن که خود باید باورهای معنوی و دینی روشن و نیرومندی داشته باشد، این باور ریشه درختی است که میوه‌های شیرین و آبدار آن صفات نیکوی اخلاقی است. خوش‌رویی، مسئولیت‌پذیر بودن، دلسوزی برای مراجعان همراه؛ حفظ اقتدار علمی، هم حسی و همدردی با آنها در زمانی که از مشکلات خود می‌گویند همه این‌ها ابعاد معنویت هستند. اما مهم‌تر از این‌ها ایمان و توجه به خداوند و درخواست توفیق از او که به علمش روشنگری بدهد و در كلامش اثرگذاری.
آراسته بودن به این صفات و رفتارهای پسندیده، هم مراجع دین‌مدار را جذب می‌کند و هم مراجعی را که تعلق خاطری به دین ندارند. اما فراتر و مستقیم‌تر از این‌ها زمانی است که خود مراجع نیز زمینه دینی دارد و یا از گفته‌هایش بر می‌آید که می‌خواهد راهنمایی‌های علمی را با جهت‌گیری دینی باورپذیر سازد. در چنین حالتی اگر مشاور و درمانگر مسلط به مباحث دینی باشد از آنها استفاده می‌کند و راهنمایی‌های دقیق و علمی خود را به سوی تحلیل‌های دینی و معنوی جهت می‌دهد. متأسفانه تحت تأثیر برداشت‌های روان‌شناسی انسان مدار و مخالفت هایی که جامعه روان‌شناسان غرب با دین داشته‌اند، روان‌شناس ایرانی هم نادانسته و متعصبانه بر طبل مخالفت خوانی و انکار دین می‌کوبد. غافل از آن که بیشتر مراجعان آن‌هم مردم این سرزمین که قرن‌ها قبل از ظهور اسلام هم فرهنگ دینی نجیبانه‌ای داشته‌اند و به باور ما، با فطرت توحیدی به دنیا آمده‌اند و در عمق وجودشان حق طلب و خداجو هستند، از انکار و عناد با دین چندان خرسند نخواهند بود، هر چند به اقتضای حضور در مرکز مشاوره و نزد یک متخصص روان‌شناس بودن، سخن می‌گویند.

آیا روان درمانگران برای پرداختن به مسائل معنوی نیاز به آموزش دارند؟
صددرصد!. چگونه است که برای اجرای یک مداخله ده جلسه‌ای روان‌شناسان در کارگاه‌های آموزش شرکت می‌کنند و هزینه‌های زیادی می‌دهند اما نمی‌خواهند برای به کار بردن مداخله‌های دینی و حضور آموزش ببیند! کنت پارگامنت، ویلیام وست، ریچاردز و برگین در کتاب‌های خود که نامشان را بردیم قواعد و برنامه‌های آموزشی حوزه دین و معنویت را بیان کرده‌اند. پاراگامنت در جدولی نُه برنامه روان‌درمانی نظامند معنوی را که با مراجعان مشکل دار صورت گرفته، فهرست کرده است. برای نمونه:
از گناه به سمت پرهیزکاری،    چهار جلسه گروهی
درمان‌ خود طرحواره معنوی،    8 هفته مداخله گروهی
فراافکنی راه، 8 جلسه مداخله
ریچاردز و برگین در کتاب راهبردهای معنوی در مشاوره و روان‌درمانی برنامه‌های آموزشی روان درمانگران را آورده‌اند و علاوه بر آن در کتاب دیگری شرح کار با مراجعان را بر پایۀ آموزش‌های کتاب اصلی، با دقت ثبت کرده‌اند.

ما در کجای این راه دراز و پرفراز و نشیب هستیم؟ چه تفاوتی بین وظایف و عملکرد روان‌درمان‌گران معنوی با روحانی‌های ادیان وجود دارد؟ به عبارت دیگر فرد چگونه در می‌یابد كه باید به کدام یک رجوع کند؟
روان‌درمانی و نیز مشاوره کاری تخصصی و مبتنی بر مبانی علمی است. فردی پیش ما می‌آید و از این که آستانه تحملش پایین است و زود عصبانی می‌شود شکایت می‌کند. ساده‌ترین و بی اثر‌ترین کار این است که بگوییم عصبانیت بد است، هم به جسم شما آسیب می‌رساند، هم اطرافیان را از شما فراری می‌دهد و هم قطب‌نمای عقل را از کار می‌اندازد. در هنگام خشم، چهره خود را در آینه بنگرید، ببینید شباهت با درندگان پیدا کرده‌اید! و نگاه کنید که چگونه به خودتان، به اشیاء دور و برتان و خداي ناکرده به اطرافیانتان آسیب‌های شدید و گاه مرگ‌آور زده‌اید. یا سخنان تند و زشتی به زبان آورده‌اید که بذر کینه را در دل‌ها انداخته و عزت و آبرویتان را زیر سؤال برده است. راستی کدام بخش از این اندرزها را فرد خشمگین نمی‌داند؟ او بیش از مشاور، در عمل این پیامدها را دیده که برای درمان نزد درمانگر آمده است. سخنان مشاور که تمام می‌شود نتیجه می‌گیرد: سعی کنید دیگر عصبانی نشوید و اگر بخواهد راهنهایي عملي هم بکند می‌گوید محیط را ترک کنید و با قدم زدن آرامش خود را به دست آورید.
ما به اینها نصیحت می‌گوییم یعنی خیرخواهی اما راه‌گشایی نیست روان‌شناسي علم شناخت انگیزه‌های رفتار است. خشم چیست؟ خوانده‌ایم یک هیجان است... هیجان‌ها چگونه شکل می‌گیرند و عمل می‌کنند؟ شاید لازم باشد حدود 2000 صفحه بخوانیم و درس بگیریم تا به هیجان‌ها از جمله خشم، علم پیدا کنیم آیا خشم زیاد این فرد، عامل جسمانی (غدد درون ریز، ...) دارد؟ آیا افکار منفی و اسنادهای نادرست آن را پدید آورده است؟ اسنادهای نادرست یعنی چه؟، آیا محصول یادگیری است؟ آیا راهی است آگاهانه برای رسیدن به مقصود خود؟ آیا اعتماد به نفس پایین زمینه‌ساز آن است؟ محرک‌های خارجی چه؟
یک  دانشجوی روان‌شناسي در طول تحصیل این مطالب را درس می‌گیرد، مطالعه می‌کند به کار می‌گیرد، امتحان می‌دهد و بر آنها مسلط می‌شود، اگر آگاهی‌های دینی داشته باشد آیات و روایات و آموزه‌های دینی را به مدد دانش‌هايی که کسب کرده است، تبیین می‌کند. این التقاط نيست، استفاده از اصول متقن علمی برای فهم نکات دینی است اگر علی علیه‌السلام می‌فرمایند: الغیبة جهدُ العاجز = غیبت کردن تلاش انسان ناتوان است. می‌خواهند بگویند انگیزه و زمینه روانی غیبت کردن ناتوانی فرد است، ناتوانی در ابراز وجود و ناتوانی در کسب موفقیت‌ها و موفقیت‌های اجتماعی، تا این ضعف‌ها از بین نرود ریشه غیبت‌کردن خشکیده نمی‌شود. بعضی‌ها با ژست غرب ستیزی فکر می‌کنند باید روان‌شناسي را رد کرد. حقایق علمی به فرموده آیت الله جوادی آملی را نمی‌توان به دیني و سکولار تقسیم کرد. اگر یک نفر کارشناس دین مجهز به مبانی و روش‌های علمی روان‌شناسی باشد می‌تواند در کنار استفاده از تعالیم مذهبی البته متناسب با مشکل و ظرفیت مراجع، از تعالیم روان‌شناسی مدد بگیرد و مشکل او را حل کند وگرنه تلاش بدون آگاهی‌های علمی اگر به فرموده پیامبر اکرم به افساد کشیده نشود، تأثیری ندارد یا در حد همان جلسه می‌ماند... معتقدم وقتی منِ مذهبی نتوانم براي رفع مشكل اقدامي بكنم، به ياد آوري عذاب هاي الهي مي پردازم. مشکل که حل نمی‌شود بماند احساس گناه و اضطراب و وسواس فکری را در طرف مقابل ایجاد یا تشدید می‌کنم. خوشبختانه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، عده‌ای از فضلای جوان حوزه تحصیلات خود را در رشته روان‌شناسی تا مقاطع کارشناسی ارشد و دکتري ادامه دادند و اینک در مراکز مشاوره حضوری فعال و مؤثر دارند.

روان‌شناسان غیر مذهبی در بحث سلامت روان چه مؤلفه‌هایی را پیشنهاد می‌کنند؟
همه آنچه که در پاسخ به سؤال‌های آغازین گفتیم، رویکرد روان‌شناسان غیر مذهبی است؛ یعنی در هیچ کدام، مؤلفه دینی و معنوی را نمی‌بینيم. البته می‌دانید هر مطلبی که به ظاهر مستند به دین نباشد، الزاماً مخالف با دین نیست.

آیا تمام انسان‌های مذهبی و متدین و باورمند، از سلامت روان برخوردارند؟ به نظر می‌رسد این امر درباره گروه‌های افراطی و بنیادگرا صادق نیست؟
با بیان نظریه جهت‌گیری دینی آلپورت گفتیم که عده‌ای از دین داران که از دین برای کسب حقیقت و یا افزایش وجهه اجتماعی بهره می‌گیرند، نه تنها از نظر روانی سالم نیستند، بلکه بیش از بعضی مردم عادی که به ظاهر عامل به احکام شریعت عمل نمي كنند گرفتار بیماری‌های جسمی، روانی و اخلاقی می‌شوند. فقط جزم اندیشان و افراطیون خشن نیستند که حلاوت آرامش در کام وجودشان نمی‌ریزد، بلکه به قول حافظ زاهدان خشک ریایی، کسانی که اهل سالوس و تزویرند، نیز هر چند در حفظ ظواهر شرع می‌کوشند اما از سلامت روان زیادی برخوردار نیستند، قرآن در سوره یونس می‌فرماید:
الا اِن اولیاء الله لا يخوفٌ علیهم و لا هم یحزنون الذین آمنوا و کانوا یتقون. کسانی که ایمان و تقوای مستمر (کانوا یتقون) و خویشتنداری مداوم دارند دچار نگرانی، اضطراب، غمگینی و افسردگی نمی‌شوند.
یا در سوره انعام می‌فرماید: الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون.
مؤمنانی که ایمان خود را با بیدادگری و هر نوع رفتار قانون شکنانه نپوشانده‌اند فقط آنان امنیت و آسودگی دارند. می‌بینیم سلامت روان مؤمنان مشروط به شرایطی است که ایمان داشتن یکی از آنهاست و نه همه آن‌شرایط!.