شفاي از درون: تأثير معنويت بر روند سلامت رواني

PDF چاپ نامه الکترونیک

شفاي از درون: تأثير معنويت بر روند سلامت رواني

لري کاليفورد ـ ترجمه عليرضا رضايت


مفهوم معنويت مفهومي شمولگراست و بر هر کسي تأثير مي‌گذارد. اين مفهوم با دين نوعي همپوشاني دارد اما برخلاف معنويت، دين به طور بالقوه نوعي قطعيت و حدود و ثغور دارد و به طور مشخص عدة خاصي آن را اقتباس مي‌کنند. وقتي فعاليت‌هاي معنوي غيرديني را لحاظ مي‌کنيم و کمتر درخصوص استدلال‌هاي مربوط به باورها چون‌وچرا مي‌کنيم، چشم‌اندازي ارزشمند براي کل حوزة سلامت رواني در اختيار خواهيم داشت. شواهد تحقيقاتي نشان مي‌دهند که باورها و اعمال ديني و معنوي از بيماري‌هاي روحي و جسمي و البته ذهني پيشگيري مي‌کنند و توأمان ميزان عود بيماري و علايم وخامت آن را کاهش مي‌دهند از طرفي سرعت بهبودي را تسريع و احتمال بازگشت به حال اوليه را افزايش مي‌دهند. در کنار اينها، اين باورها و اعمال آستانة تحمل ناتواني‌ها و معلوليت‌ها و نيز استرس‌ها را نيز بالا مي‌برند مهم‌تر اينکه عوامل معنوي و ديني به طور معناداري بر اختلالات ذهني تأثير مي‌گذارند.
***
تعريف معنويت
معنويت واژه‌اي است که در انبوهي از بافت‌ها به‌کار مي‌رود و معنا و کاربرد آن نزد مردمان مختلف، در زمان‌هاي مختلف و فرهنگ‌هاي گوناگون تفاوت دارد. معنويت گرچه قرن‌هاست از طريق و در قالب دين، هنر، طبيعت و محيط خود را نشان داده‌است، اما در عين حال، تجليات اخير اين مفهوم بسيار پيچيده‌تر و متنوع‌تر شده‌است و اين امر سبب شده‌است تا طيفي از واژه‌ها و اصطلاحات براي توصيف و بيان آن به کار گرفته شود. برخي از موضوعات رايج‌تر و عام‌تر در منابع، اين مفهوم را به يکي از کاربردهاي زير معنا کرده و به کار گرفته‌اند:
• به معناي هدف و مقصد
• به معناي پيوند يا ارتباط با خود، ديگران و خدا
• به معناي جست‌وجوي اتحاد و يکپارچگي
• به معناي جست‌وجوي اميد و هارموني
• به معناي باور به موجود يا موجودات متعالي
• به معناي سطحي يا مرتبه‌اي از تعالي يا اينکه حيات ديگري غير از حيات و عمل مادي وجود دارد
• به معناي آن دسته از فعاليت‌هايي که به زندگي افراد ارزش و معنا مي‌دهند
در اساس بسياري از اين موضوعات، اين فرض نهفته است که يک فعاليت يا عملکرد غريزي انسان، عملکردي است که مي‌کوشد معنايي از جهان پيرامون ما به دست دهد. معنويت در عين حال وسيله‌اي است که‌ اين معنا به وسيلة آن يافت يا کشف مي‌شود و به حسب سن، جنس، فرهنگ، ايدئولوژي سياسي، سلامت رواني يا جسمي و بسياري از عوامل ديگر تغيير مي‌کند.
از نگاه عده‌اي، اين وسيله، دين است. آمارها نشان مي‌دهد که از کل جمعيت بريتانيا تقريباً 42 ميليون نفر خود را مسيحي مي‌دانند، يک‌ونيم ميليون نفر مسلمان، بيش از 500 هزار هندو، 340 هزار سيک، بيش از 250 هزار يهودي و شمار قابل‌توجهي نيز پيروان اديان و فرقه‌هاي کوچک هستند. در درون هر يک از اين گروه‌ها طيف وسيعي از سنت‌ها و اعمال وجود دارد که معنويت از طريق آنها تجربه مي‌شود و تجلي مي‌يابد. عمدة تحقيقات مربوط به معنويت و سلامت رواني بر عناصر قابل مشاهده يا سنجش‌پذيرِ ديني (از جمله کليسا، مسجد، معبد، کنيسه، يا زماني که صرف دعا، نماز و مراقبه مي‌شود) مبتني است، در عين حال نه ميليون نفر باقيمانده از جميعت بريتانيا مي‌گويند که به دين خاصي تعلق ندارند و در ميان اين عده، معنويت به اشکال گوناگون وجود دارد.
سوئين تون بر اين باور است که معنويت به لحاظ معنايي گسترده است و در کل مي‌توان آن را يک نياز انساني دانست که حتي فارغ از ساختارهاي ديني نهادينه‌شده، تأمين مي‌شود. از نگاه او، معنويت تجلي بيروني اعمال دروني روح انساني است. معنويت از يک منظر، بُعد پنهان يا فراموش‌شدة سلامت رواني انسان و ساحت مقدس تجربة انساني است. معنويت حس معنايابي و هدفمندي انسان است که تعلقش به جامعه را معنادار مي‌کند. از آنجا که معنويت در زمان استرس، رنج، بيماري جسمي و روحي، فقدان و خسران، مرگ و مردن اهميت مي‌يابد و برجسته مي‌شود، نه‌تنها در روانپزشکي اهميت دارد بلکه در کل حوزه‌هاي پزشکي نيز بدان بايد توجه شود. معنويت حالتي است که مستلزم الهام‌بخشي، احترام، تقدس، هيبت، معنا و هدف است حتي نزد کساني که به خدا باور ندارند. معنويت آن بُعد از وجود انساني است که به او انسانيت مي‌بخشد. به معناي دقيق کلمه، معنويت شامل جست‌وجوي معنا، غايت حيات، دانش متعالي، روابط معنادار، عشق تعهد، و نيز نوعي حس تقدس (قدسي شدن) است. طبق گزارش سازمان جهاني بهداشت، بيماران و پزشکان ارزش عناصري مانند ايمان، اميد و شفقت را در فرايند شفابخشي مؤثر دانسته‌اند. اين مقوله ذيل چهار عنوان طبقه‌بندي مي‌شود که عبارتند از تعالي، روابط شخصي، رسومات زندگي و باورهاي خاص.
از منظر معنويت، حيات فرايندي يا سفري است اکتشافي و رو به کمال که طي آن شخص به نوعي پختگي و رشد نائل مي‌شود. صداقت، شهامت، صبر و شکيبايي، تساهل، شفقت، مهرباني، سخاوت، وجد و شادي، اميد و عشق از جمله عناصر و مؤلفه‌هاي مهم معنويت هستند.

معنويت و سلامت رواني
در چند دهة گذشته، رويکردي کل‌گرايانه به شناخت افراد، راه را براي تحقيق درخصوص معنويت به‌مثابة يکي از ابعاد شناختي، رفتاري، ميان شخصي و روان‌شناختي انسان هموار کرد. اگرچه در ايدئولوژي‌هاي شرقي (مانند بوديسم)، بين معنويت و سلامت رواني نوعي پيوند برقرار کرده‌اند، شکاف بين دين و علم در غرب در نهايت منجر به علاقة نسبي به ‌اين حوزه در بريتانيا شده است.  اين علاقه به رابطة بين معنويت و سلامت رواني به انحاي گوناگون مورد بررسي قرار گرفته است. محققان در رشته‌هاي مختلف از جمله روانشناسي، روانپزشکي، الهيات، پرستاري و پيري‌شناسي در مورد پيوند بين عناصر مختلف اين دو حوزه وجود انساني تحقيق کرده‌اند. سوئين‌تون مي‌گويد معنويت يک تجربة ميان‌فردي (inter personal)، درون‌فردي (intra personal)، و تراشخصي (trans personal) است که از گذر تجارب افراد و جوامعي که آنها در آن زندگي مي‌کنند، هدايت مي‌شود. به سخن ديگر معنويت واجد عناصر دروني، گروهي، اجتماعي و استعلايي است. بنابراين تعامل آن با سلامت رواني يک شخص به نظر پيچيده، تعاملي و پويا خواهد بود. اگرچه برخي تحقيقات در پي رابطه‌اي خطي (طولي) بين برخي ابعاد و تجليات معنويت و پيامدهاي سلامت رواني هستند، ارزش يک رويکرد تلفيقي جهت شناخت و آگاهي از سلامت رواني شخص مهمي درخور توجه است، در عين حال، بايد در نظر داشت که رابطة بين اين دو رابطه‌اي دوجهته و تعاملي است و قدر مسلم عوامل ديگري نيز بر اين رابطه تأثيرگذار هستند.
پيامدهاي عملکرد معنوي براي سلامت رواني
به مدت يک قرن، منافع و مزاياي عملکرد معنوي براي سلامت جسمي مورد بررسي قرار گرفته و مستندسازي شده است. در سطح ابتدايي، برخي از انواع عملکردهاي معنوي سبب افزايش طول عمر آدمي شده است. اخيراً تحليلي از 42 مطالعه درخصوص رابطة بين اخلاق و عملکرد معنوي نشان مي‌دهد افرادي که از ميزان بالايي از دين‌ورزي برخوردارند، در قياس با هم‌نوعان غيرديني خود، عمري طولاني‌تر دارند. تحقيقات ديگر به مزيت عملکرد معنوي براي افراد داراي اختلالات قلبي-عروقي، ايدز و برخي سرطان‌ها پرداخته‌اند.
در پژوهش‌هاي جديد، 45 درصد از دست‌اندرکاران حوزة سلامت رواني گمان مي‌کنند که دين مي‌تواند محافظ افراد در برابر بيماري رواني باشد. برخلاف فرويد که دين را روان‌رنجوري وسواسي براي انسان مي‌دانست، بايد گفت که ارتباط بين سلامت رواني، دين و معنويت رابطه‌اي پيچيده و گاهي ابهام‌آميز مي‌شود. يکي از الهيدانان مدعي شده است که دين، آخرين تابوي روانپزشکي است و در عين حال بسياري بر اين باورند که‌اين ديدگاه ناشي از عدم توجه به عنصر معنوي دين است.
اخيراً اين وضعيت تغيير کرده است. در دهة گذشته، الهي‌دانان (معمولاً الهي‌دانان مسيحي) به‌تفصيل در باب ارتباط بين معنويت و سلامت رواني تحقيق کرده‌اند و عدم ارتباط بين اين دو بيش‌ازپيش از سوي کارشناسان ديگر رشته‌ها از جمله روانشناسي، روانپزشکي، پيري‌شناسي و پرستاري زير سؤال رفته است. در 1997 بنياد سلامت رواني آمريکا نخستين پژوهش کاربردي را در حوزة سلامت رواني اجرا کرد و مشخص شد که بيش از نيمي از استفاده‌کنندگان از خدمات مختلف نوعي باور معنوي دارند و اين باورها مثبت و مؤثر بوده و از حيث سلامت رواني براي آنها اهميت دارد. پس از آن از اين افراد خواسته شد تا نقش معنويت و اعمال و باورهاي معنوي و ديني را در زندگي خود توصيف کنند. حاصل توصيفات آنها موضوعاتي از اين دست بود: اهميت هدايت و ارشاد، حس هدفمندي، آرامش، پايه‌ريزي، بيان درددل‌هاي شخصي، ايجاد عشق دروني و حس شفقت نسبت به ديگران. اينها همه عناصري مثبت براي سلامت رواني بودند.
شواهد جديد در کل، اين تغيير در رويکرد را تأييد مي‌کند و به نوعي به تأثير حفاظتي يا سودمند دين يا معنويت براي سلامت رواني اشاره دارد. اگرچه ‌اين ارتباط بسته به چگونگي بيان معنويت يا اينکه کدام جنبه از آن مورد نظر و سنجش است، متغير است، اما پيوندهاي مثبتي بين برخي سبک‌هاي دين‌ورزي يا معنويت‌گرايي و آرامش عمومي، ميزان رضايتمندي از زندگي و کارکرد عمومي روان‌شناختي کشف شده است. عواملي که ‌اين تأثيرات را به يکديگر پيوند مي‌دهند، به نوعي به جاي يکديگر عمل مي‌کنند. به علاوه، برخي تحقيقات نشان مي‌دهد که يک فعاليت يا عملکرد معنوي يا ديني مي‌تواند بر سلامت رواني افراد مبتلا به افسردگي، اضطراب، اختلال فشار رواني پس آسيبي، شيزوفرني تأثير معناداري بگذارد.

معنويت و افسردگي
افسردگي شايع‌ترين مشکل رواني است که عموماً در ميان افراد به چشم مي‌خورد و خود را به اشکال گوناگون رفتاري و رواني و البته به درجات مختلف نشان مي‌دهد. اين اختلال علايم مختلفي دارد از جمله احساس غم و اندوه، خستگي بي‌مورد، کوفتگي، احساس اينکه انجام کوچک‌ترين کارها غيرممکن است، از دست دادن اشتها، نگراني بي‌جهت و زياد، احساس شکست، احساس بي‌دليل گناه، احساس نااميدي و بي‌خاصيت بودن، مشکلات مربوط به خواب (از جمله بي‌خوابي، بدخوابي يا کابوس) و حتي مشکلات جسمي مثل کمردرد يا دردهاي معده. عمدة تحقيقات مربوط به ارتباط بين معنويت و سلامت رواني بر افسردگي متمرکز است. با وجود اين، مطالب ارزشمندي نيز دربارة رابطه بين معنويت و ديگر مشکلات رواني ارايه مي‌دهند. سوئين تون معتقد است افسردگي که نااميدي، نبود معنا و هدف در زندگي و پايين بودن عزت‌نفس از شاخصه‌هاي غالب آن است، اساساً با آنچه بسياري از افراد آن را امر معنوي مي‌نامند، در ارتباط است. او تحقيق کوتاه اما عميقي در مورد شش نفر که به مدت دو سال به افسردگي دچار بودند انجام داده است. هدف اين تحقيق اراية توصيفي کامل از تجارب آنها و کشف اهميت امر معنوي در درمان افسردگي بوده است.
يکي از موضوعات اصلي برآمده از اين تحقيق، اهميت داشتن معنا و هدف در زندگي است. يکي از شاخصه‌هاي اصلي افسردگي را مي‌توان گذرا‌بودن يا بي‌ثباتي اين بُعد از زندگي شخص دانست. معناداري به افراد کمک مي‌کند تا بر مشکلات رواني فايق آيند. يکي از شرکت‌کنندگان در تحقيق سوئين تون مي‌گويد: «من به معناي فردي در زندگي يا شرايط خودم باور نداشتم. من خوشحال بودم که در اين دنيا هر آنچه براي افراد اتفاق مي‌افتد صبغة شانس و اتفاق دارد. اما انسان بايد باور کند که همة آنچه اتفاق مي‌افتد، در چهارچوبي معنادار رخ مي‌دهد.»
در عين حال، نبود اين معنا سبب مي‌شود تا فرد نتواند بر مشکلات زندگي فايق آيد. همين شخص مي‌گويد: «من در مرحله‌اي هستم که مي‌توانم باور کنم خدايي هست که به جهان معنا مي‌بخشد در اين صورت، مي‌توانم اميدوار باشم. مشکل آنجاست که من نتوانم اين را باور کنم و اين امر وحشتناک است. و قدر مسلم، مهلکه‌ اينجاست.»
افسردگي مي‌تواند سبب شود شخص هر آنچه را در آن احساس امنيت مي‌کند زير سؤال برد: من چرا اينجا هستم؟ هدف زندگي‌ام چيست؟ در اين شرايط همان چيزهايي که زماني به شخص کمک مي‌کردند تا زندگي‌اش را معنادار و قابل تحمل کند، از ميان رفته‌اند. اين مسأله شبيه مواجهه با چشم‌اندازي کاملاً نااميدکننده و غم‌آلود است که زماني در آن هر نوع امکان رشد و تکاملي وجود داشت اما اکنون برهوت است. کلمات از بيان اين وضعيت قاصرند. امور و پديده‌ها براي شخص کاملاً تغيير کرده، او آنها را مي‌بيند اما هيچ‌گونه حس و درکي از آنها ندارد. در فرايند پرسشگري، ناگهان ترديد در مورد چيزهايي که پيش‌تر واجد معنا و هدف بودند، بر فرد غالب مي‌شود. در طول فرايند افسردگي، اين عناصر کليدي زندگي کاملاً از منظر شخص ناپديد مي‌شوند. بسياري از سنت‌هاي ديني و معنوي مدعي‌اند به افراد و حيات آنها معنا مي‌بخشند حتي اگر مبتلا به افسردگي و اين وضعيت اسفبار بي‌معنايي و بي‌هدفي باشند. بنابراين يکي از خدمت‌هاي اصلي معنويت به زندگي اين اشخاص «قدرتي» است که آنها به وسيلة آن بتوانند معنا، هدف و اميد ازدست‌رفته را احيا کنند.
يکي از راه‌هاي احياي معنا از طريق معنويت در زندگي اشخاص مبتلا به افسردگي، درک ايشان و همدلي با آنهاست. تقريباً در تمامي تحقيقات از جمله تحقيق سوئين تون اين درک و همدلي ابزار اصلي و محوري‌اي است که رنج افسردگي از طريق آن به نحو ملموسي کاهش مي‌يابد. اگرچه در برخي موارد دريافت‌کنندگان و مددجويان مي‌گويند که حرف دينداران يا متصديان سلامت رواني را متوجه نمي‌شوند، اما وقتي درک و همدلي وجود داشته باشد، آنها احساس توانمندي بيشتري مي‌کنند. در همين رابطه، يکي‌ديگر از شرکت‌کنندگان تحقيق سوئين تون مي‌گويد: «من به‌شدت نااميد بودم و در عين حال اين وضعيت را نمي‌توانستم قبول کنم. اين مسأله را يک‌بار با پرستارم در ميان گذاشتم. او مسيحي نبود. من چيزهاي زيادي در مورد مسيحيت و ايمان مسيحي به او گفتم، سپس در حالتي قرار گرفتم که مي‌خواستم خودکشي کنم و او سعي مي‌کرد مرا از اين کار باز دارد. (حال که به خاطر مي‌آورم خنده‌ام مي‌گيرد.) من گفتم نمي‌توانم اين وضعيت را قبول کنم و او مي‌گفت نه ‌اين کار تو درست نيست و بايد قبول کني که ‌اين وضعيت گذراست و مي‌تواني آن را قبول کني. اين مسأله براي من عجيب بود، چطور کسي که به مسيحيت باور ندارد، مي‌تواند اين‌گونه مرا از کاري نادرست باز دارد.»
دعا و نماز از ديگر منابع مهم معنا و اميد در زندگي هستند که در سنت‌هاي معنوي رواج دارد. به نظر مي‌رسد وقتي که افسردگي سبب مي‌شود افراد از لحاظ فکري با دين و ايمان خود چالش کنند، عناصر آييني، نمادها و عادات معنوي و ديني که در پيوند با سنت‌ها هستند مي‌توانند شخص را در تحمل شرايط سخت ياري کنند. اگرچه به لحاظ فکري و حسي ممکن است شک و ترديدهاي زيادي داشته باشيد، اما مي‌توانيد آنها را در مراسم عبادت و آيين نماز با ديگران قسمت کنيد (به نوعي در ميان بگذاريد). اين امر خود نوعي متجلي کردن ايمان است، حتي وقتي که ذهن يا حس شما نمي‌تواند يکسره ‌ايمان را بپذيرد. افزون بر پژوهش سوئين تون، شماري از مطالعات هستند که ابعاد مختلف معنويت و افسردگي را از حيث کمّي بررسي کرده‌اند. هاج چهار بُعد از معنويت را توصيف مي‌کند و معتقد است هر يک از اين ابعاد رابطه‌اي خطي و معکوس با افسردگي دارند. اين ابعاد عبارتند از معناي زندگي، ارزش‌هاي ذاتي، باور به امر متعالي و جامعة معنوي.
از نگاه کساني که از طريق دين يا معنويت زندگي را معنادار يا هدفمند مي‌دانند، حضور در کليسا اغلب (البته نه هميشه) با سطح پاييني از افسردگي همراه است و اين مسأله در مورد بزرگسالان، کودکان و جوانان صادق است. يکي از راه‌هاي شناخت اين تأثير، اين احتمال است که برخي جوامع ديني، بر مؤلفة جماعت تأکيد دارند و اين مسأله بر فايق آمدن بر افسردگي تأثير مي‌گذارد. لذا اين خود يک مکانيسم به شمار مي‌رود. همچنين عمدة تحقيقات نشان مي‌دهند که دينداران يا افرادي که به نوعي با حوزة دينداري سروکار دارند و وجود مجموعه‌اي از ارزش‌ها را تأييد مي‌کنند، کمتر در معرض خطر ابتلا به افسردگي هستند. آمارها نشان مي‌دهد که به ازاي هر 10 درصد افزايش در دين‌ورزي، 70 درصد ابتلا به افسردگي کاهش مي‌يابد. به طور خلاصه مي‌توان گفت که بسياري از مؤلفه‌ها و عناصر معنويت در کاهش علايم افسردگي مؤثرند و در عين حال ميزان آرامش رواني را به طور کلي افزايش مي‌دهند.

معنويت و اضطراب
مطالعات مشابه به ارتباط بين معنويت و اضطراب يا استرس پرداخته‌اند. علايمي که عموماً با اضطراب ارتباط‌ دارند عبارتند از علايم حسي، فکري، جسمي يا اجتماعي. اين علايم شامل احساس شرم، غم، تنهايي، مشکل در تمرکز يا عدم توانايي در فراگيري جزئيات تازه، افزايش تپش قلب و تنفس بالا، مشکلات در خواب و مشکلات مربوط به غذا خوردن، درک و دريافت اجتماعي، انزوا يا پرهيز بي?جا و ميزان نامعقولي از پرخاشگري. افزون بر اين، برخي محققان معتقدند که استرس و اضطراب مي‌تواند علايم معنوي نيز داشته باشد که عبارتند از:
ازدست دادن معنا در زندگي، افکار و اعمال وسواسي، حس بي‌تفاوتي و از خود بيگانگي، نبود باور معنوي پيشين، بي‌معنا بودن آينده، ترس از مرگ، ترس از پيامدهاي گناه يا رفتار بد و نامطلوب از نگاه دين، عدم توانايي در توجه و تمرکز بر «خدا» يا انجام «مراقبه».
يکي از حوزه‌هاي رايج‌تر پژوهشي در اين زمينه، به ارتباط بين اضطراب و معنويت در ميان افرادي پرداخته است که به بيماري‌هاي مزمن يا خطرناک (مهلک) مبتلا هستند. به عنوان مثال در يکي از اين مطالعات، بيماران پيوند قلب که در کليسا حضور داشتند غالباً کمتر اضطراب داشته‌اند و عزت‌نفس‌شان در قياس با کساني بيشتر بود که به کليسا نمي‌رفتند يا کمتر مي‌رفتند. به علاوه، در يکي از پژوهش‌ها بررسي شده‌است که‌ آيا معنويت‌ورزي و باور و مکانيسم‌هاي معنويِ حل مشکل مي‌تواند تغيير در ميزان اضطراب را در ميان زناني توجيه کند که به سرطان رحِم مبتلا هستند. دانشمندان دريافتند که اضطراب در ميان کساني شايع‌تر است که از مکانيسم‌هاي معنوي حل مشکل مثبت استفاده نمي‌کنند. اين مسأله به طور خاص در مورد زنان جوان‌تري شايع‌تر است که بيماري در آنها بسيار پيشرفت کرده نيز صادق است. رابطة ميزان پايين اضطراب، با فعاليت و عملکرد معنوي در اجتماعات ديگر نيز بررسي شده است، از جمله کساني که در مراحل ديگر حيات به بيماري دچار مي‌شوند، زنان مبتلا به سرطان پستان، افراد ميانسال و مبتلا به بيماري‌هاي قلبي و کساني که عمل ستون فقرات را انجام داده‌اند.
يکي از فعاليت‌هاي معنوي که در اين اجتماعات مورد بررسي قرار گرفته نماز (دعا) يا مراقبه است اين نوع فعاليت‌ها در سلامت رواني افراد تأثير بسزايي دارد. به عنوان مثال در پروژة معنويت Somerset، يکي از مصاحبه‌شوندگان گفته است که نماز مکانيسم مهم او براي فايق آمدن بر مشکلات است: «خدا همچون دوست من است، من با او درددل مي‌کنم، او بارها را از دوش من برمي‌دارد و من خلاص مي‌شوم.»
يوگا و مراقبه نيز با بهبود سلامت رواني و کاهش اضطراب مرتبطند. با وجود اين، تحقيقات اندکي درخصوص پيوند بين يوگا/مراقبه و اضطراب انجام گرفته است. بررسي‌هاي نظام‌مند اخير نشان مي‌دهد که هشت مطالعه به طور خاص به تأثير يوگا بر اضطراب پرداخته‌اند و چنين نتيجه گرفته‌اند که اگرچه نتايج اميدوارکننده است اما ميزان ناکارآمدي روش‌شناختي به ‌اين معناست که تحقيقات بيشتري در اين زمينه نياز است. تحقيقات نشان مي‌دهد زناني که دوبار در هفته در کلاس‌هاي يوگا حاضر مي‌شوند و هربار 90 دقيقه يوگا مي‌کنند، در قياس با بقية افراد تا 60 درصد قادرند بر اضطراب خود غلبه کنند. با اين همه گفتني است که ميزان اثربخشي اين فرآيندها در کاهش ميزان اضطراب بستگي به شيوة عملکرد معنوي دارد. به عنوان مثال، اضطراب بالا اغلب در ميان کساني به چشم مي‌خورد که تربيت ديني نامتناسب و سختگيرانه دارند و در عين حال، استرس‌هاي عاطفي نيز عمدتاً در ميان افرادي غالب است که به لحاظ معنوي به قدر کافي رشد نکرده‌اند و باورهايشان افراطي و متعصبانه است. در مقابل کساني که به لحاظ معنوي در مسير درست و کمال حرکت مي‌کنند اضطراب کمتري را تجربه مي‌کنند.
در مجموع اين تصوير هنوز کامل نيست. بسياري از محققان که ‌اين قبيل رابطه‌ها را بررسي کرده‌اند، از سنجه‌هاي معنوي استفاده مي‌کنند که داراي متغيرهاي بالقوه و متناسب هستند. اگرچه به طور کلي مي‌توان به نقش و ارتباط معنويت در کاهش علايم احساساتي مانند اضطراب خوش‌بين بود اما براي اثبات هرچه بيشتر ماهيت درست اين ارتباط و نقش به مطالعه و پژوهش بيشتري نيازمنديم.  
معنويت و اختلال فشار رواني پس‌آسيبي
اين اختلال نوعي واکنش تأخيري به يک تجربة حياتي آسيب‌زا مانند جنگ، تروريسم، سانحة هوايي، تصادف، بلاي طبيعي، سوء مصرف روان‌شناختي، فيزيکي، جنسي، يا عاطفي است. شواهد نشان مي‌دهد که دين و معنويت در زمان بحران، آسيب و اندوه بسيار براي افراد ارزشمند است. البته تحقيقات چشمگيري درخصوص ارتباط بين اختلال فشار رواني پس‌آسيبي و معنويت انجام نگرفته است. در عين حال، شاو (2005) در بررسي ادبيات موجود در اين زمينه، يازده پژوهش را شناسايي کرده‌است که ارتباط بين دين، معنويت و مشکلات مربوط به سلامت رواني آسيب‌زا را بررسي کرده‌اند. نگاهي به ‌اين يازده پژوهش، سه يافتة اصلي را در پي دارد. نخست اينکه ‌اين مطالعات نشان مي‌دهند که دين و معنويت معمولاً (البته نه هميشه) براي افراد در مواجهه با عواقب آسيب مؤثرند. دوم اينکه آنها نشان مي‌دهند تجارب آسيب‌زا مي‌تواند منجر به تعميق دين يا معنويت شود. سوم اينکه، فايق آمدن بر مشکل به کمک دين، گشايش ديني، سهولت در مواجهه با پرسش‌هاي وجودي، مشارکت ديني و دين‌ورزي ذاتي نوعاً با احياي پسا‌آسيبي ارتباط دارند.
يکي از شيوه‌هاي معنوي که سبب کاهش استرس و علايم مربوط به آن در ميان بازماندگان جنگ مي‌شود، مراقبه روي واژه يا عبارتي است که ارزش معنوي دارد (که معمولاً مانترا ناميده مي‌شود). محققان در پژوهشي از 62 مددجو خواستند که در اين نوع مراقبه براي مدت 90 دقيقه در هفته شرکت کنند که‌ اين فرآيند 5 هفته به طول انجاميد. آنها نتيجه گرفتند که تکرار مانترا به طرز معناداري علايم استرس، اضطراب و عصبانيت را کاهش و کيفيت زندگي و آرامش معنوي را افزايش داد. اگرچه نويسندگان دريافته‌اند که وجود نمونة بزرگ‌تر و گروه کنترل براي اثبات مزاياي اين نوع مراقبه ضروري است، مکانيسم‌هاي احتمالي که ذيل اين تأثير نهفته است، به طور کامل مورد بررسي قرار نگرفته‌اند.
يکي از شاخه‌هاي پژوهشي نشان مي‌دهد که تأثيرات آسيب روي سلامت رواني را از طريق چشم‌اندازي وسيع‌تر که شامل بهبودپذيري، احيا و صدمه و نشانه‌شناسي مي‌شود بهتر مي‌توان تشخيص داد. اين چشم‌انداز وسيع‌تر توجيه‌کنندة احتمال پيامدهاي مثبت پس از تجربه آسيب (از جمله خوداکتشافي، احساس نيل به معناي تازه در زندگي، و افزايش قوت و قدرت دروني) است. اين تغيير که شامل پيامدهاي مثبت براي آسيب است، سبب شده‌است تا دانشمندان در مورد عواملي که‌ اين وضعيت را تقويت مي‌کنند و احتمال آن را بالا مي‌برند، بيشتر مطالعه کنند. به عنوان مثال، در يکي از پژوهش‌ها از مدل برابري ساختاري براي آزمودن ميزان رشد پساآسيبي استفاده شده است. نمونه‌اي از مددجوياني که مبتلا به اچ. آي. وي بودند، پرسش‌نامه‌هايي را پر کردند که در آنها در مورد عوامل مؤثر در ارتباط با رشد شخصي پرس‌وجو شده بود. معنويت و حمايت اجتماعي با رشد پساآسيبي ارتباط دارد. در عين حال، نبود اطلاعات و داده‌هاي کيفي به ‌اين معناست که شناخت دقيق نوع تعامل و تأثير متقابل بين اين عوامل، امري دشوار است. در يکي از مطالعات کيفي، به ارتباط مسائل مربوط به احياي زنانِ داراي اختلالات رويدادي که از آسيب سالم مانده‌اند، مي‌پردازد. در مصاحبه‌هاي نيمه‌ساختاري، از 27 زن بازمانده از آسيب خواسته شد تأثيراتي را توصيف کنند که اهميت بسزايي در حفظ و احياي آنها داشته‌اند. هفت موضوع در اين تحليل شناسايي شد که چهار موضوع احيا را تأييد کرد و سه موضوع همچنان مانع بود. آن موضوعاتي که احيا را تأييد کردند و موجب رشد پساآسيبي شدند، عبارت بودند از ارتباط، خودآگاهي، حس هدفمندي و معنا و معنويت. زنان اين پژوهش گزارش کردند که اگرچه روابط مراقبتي ابزار حمايتي خوب و مهمي براي حفظ احيا بوده است اما برخي از اين روابط سبب افزايش استرس‌هاي عاطفي و مانع احيا مي‌شوند.

معنويت و شيزوفرني
در روانپزشکي، شيزوفرني نوعي بيماري رواني پايا و شديد به‌شمار مي‌رود که شاخصة آن توقف تشخيص، ادراک و احساس است. اين امر بر زبان، فکر، ادراک، احساس و شناخت فرد از خود تأثير مي‌گذارد. مجموعه‌اي از علايم اين بيماري عبارتند از نشانه‌هاي رواني مثل شنيدن صداهاي دروني يا تجربة حس‌هاي ديگر که ربطي به منبع مشخصي ندارند و تلقي‌هاي نامعمول و اسناد چيزهاي نامعمول به حوادث معمول، باورهاي غلط و غيره. علامت واحد خاصي را نمي‌توان در اين‌باره شناسايي کرد بلکه مجموعه‌اي از نشانه‌ها و علايم به همراه کارکرد ناسالم اجتماعي و فکري در کار است.
براي بسياري از کساني که با شيزوفرني زندگي مي‌کنند، دين و معنويت نقش مهم و مؤثري دارد. در تحقيقي که در مورد تأثير دين و معنويت بر فايق آمدن بر مشکلات افراد مبتلا به شيزوفرني مزمن انجام شده، آمده است که دين نقش محوري در فرآيند بازسازي فهم از «خود» و احيا دارد. يافتة ديگر آن است در افرادي که مشترکاً داراي ارزش‌هاي ديني با خانواده خود هستند، دين‌ورزي مي‌تواند عاملي حمايت‌کننده و وحدت‌بخش باشد. تحقيقات ديگر نشان مي‌دهد که افراد مبتلا به شيزوفرني در باورها و اعمال ديني نوعي اميد، معنا و آرامش را مي‌يابند. برخي افراد از سوي جامعة ديني حمايت و از طريق اعمال معنوي احيا مي‌شوند و به وسيلة باورهايشان قوت و قدرت مي‌گيرند. در عين حال برخي ديگر از جامعة معنوي و ديني طرد مي‌شوند، فعاليت‌هاي معنوي را باري بر دوش خود حس مي‌کنند. در پروژة معنويت Somerset، در مورد مسألة شيزوفرني، چند تجربه اتفاق افتاد که از شرکت‌کنندگان در تحقيق نقل مي‌کنيم:
«چيزهايي که در درون روح و نفس من در جريان بود قطعاً فراتر از هر نوع تجربه‌اي است.»
«اين تجربه، تجربة جهنم و بهشت بود. عمق و نهايت نااميدي بود اما گاهي از آن لذت مي‌بردم. سرشار از محتواي ديني بود. تصور مي‌کردم که گويا جسمم به صليب کشيده شده و همچون عيسي مصلوب شده‌ام. هولناک‌تر از هر هراسي بود که بشر تجربه کرده است.»
دغدغه‌اي که افراد در پروژة معنويت Somerset مطرح مي‌کنند، در ديگر مطالعات کيفي نيز بازتاب داشته است. به عنوان مثال، گزارش سوئين تون از ديويد 26 ساله که مبتلا به شيزوفرني است به مددجويان سلامت رواني در برابر غفلت از اهميت ارزش معنويت شخصي هشدار مي‌دهد. از نگاه ديويد، معنويت او شکلي از زباني است که او براي بيان تمايلش جهت جست‌وجوي معنا و هدف زندگي از آن استفاده مي‌کند، در واقع زباني که به کار مي‌برد برايش بسيار حايز اهميت است. حتي توهم‌هاي ديويد نيز چيزي فراتر از پاتولوژي صرف است.
دين و معنويت در زندگي بسياري افراد مبتلا به شيزوفرني اهميت دارد و در بسياري موارد به نظر مي‌رسد که منافع قابل‌توجهي در تحمل بيماري و بهبود آن براي آنها دارد. اما در عين حال، ماهيت دقيق اين منافع و مکانيسم‌هايي که آنها به کار مي‌برند، کاملاً شناخته‌شده نيست و نيازمند تحقيق است. در مورد اينکه چه زماني، چرا و براي چه کساني ابعاد مختلف معنويت مؤثر و مفيدفايده خواهد بود، بايد بيشتر تحقيق کنيم.
معنويت و رنج
از نگاه برخي افراد، تأثير تجربة يک اختلال مربوط به سلامت رواني به نوعي تجربة رهايي‌بخشي يا دگرگوني است به ‌اين معنا که ‌اين مسأله در نهايت منجر به حس عميق‌تري از خوداکتشافي يا قوت و قدرتمندي مي‌شود. اين مسأله برخلاف يا حتي به دليلِ ابعاد منفي اين تجربه است. به‌ اين ترتيب، رنج که اغلب با مشکلات مربوط به سلامت رواني در ارتباط است، به گونه‌اي تفسير مي‌شود که کل تجربه را به‌مثابة سفري مي‌بيند که اميد را شکوفا مي‌کند: «با وجود اين من متقاعد شدم که افسردگي مي‌تواند يک سفر تلقي شود، سفري سخت و پرمشقت که در آن بايد حتي براي نابودي آماده بود تا به زندگي دوباره رسيد.»
در اين چشم‌انداز راه‌هايي وجود دارد که در آن اديان مختلف رنج را تعريف مي‌کنند. به عنوان مثال، بوديسم رنج را در بطن جهان و وضعيت انسان قرار مي‌دهد. از منظر اين دين، رنج توأمان در دو بُعد جسمي (بيماري، جراحت، و مرگ) و رواني (ناراحتي، غم، ترس، اضطراب، نااميدي) وجود دارد و از طرف ديگر، رنج ريشه در ميل و تعلق به امور و اشياي گذرا و ناپايدار دارد. توقف رنج از طريق قطع اين ميل و تعلق امکان‌پذير است و حقيقت در واقع راه هشت مرحله‌اي است که به تدريج بايد طي شود و در نهايت به نيروانا مي‌رسد. از اين منظر، هر رنجي که در ارتباط با سلامت رواني با آن مواجه مي‌شويم، در نهايت مي‌تواند منجر به «خودبهبودي» شود و همه‌چيز در نيروانا (آزادي از تمام غصه‌ها و غم‌ها، دردسرها، پيچيدگي‌ها، و مفاهيم دوگانه و متناقض) آرام مي‌گيرد.
اديان ديگر رويکرد متفاوت به رنج دارند. به عنوان مثال مسيحيت تعليم مي‌دهد که رنج از اقتضائات حيات است و کتاب مقدس توجه ويژه‌اي به آن کرده‌است. کتاب ايوب منحصراً به ‌اين مقوله مي‌پردازد. اما برخلاف بوديسم، مسيحيت رنج را نظم طبيعي اشيا نمي‌داند. بلکه رنج ناشي از غلبه شر و آنتي‌تزِ ملکوتي است که خدا در آن هر نوع ترسي را از پيش چشمان‌شان برمي‌دارد. در آنجا هيچ مرگ و اندوه و شيون و دردي نيست چراکه نظم پيشين اشيا از ميان رفته است.  
اگرچه مسيحيت تعليم مي‌دهد که رنج وجود دارد اما خاطرنشان مي‌کند که از طريق دو مکانيسم مي‌توان آن را مغلوب کرد. نخست اينکه رنج مؤمن را قادر مي‌کند تا رنج مسيح و مصيبت او را دريابد و دوم اينکه نوعي استقامت، شخصيت و در نهايت، اميد را به وجود مي‌آورد. از نگاه برخي، رنج در ارتباط با مشکل مربوط به سلامت رواني در پرتو اين قبيل تعاليم تفسير مي‌شود. اين مسأله مؤمن را آرام مي‌کند و به او مي‌فهماند که اميد چشمه‌اي است که هيچ‌گاه خشک نخواهد شد و اين وضعيت وخيم پايدار نخواهد ماند.
برخي افراد مي‌توانند رنج خود را مجدداً به گونه‌اي تفسير کنند که به زندگي خود معنا و هدف بخشند. اما ديگران نسبت به تفسير رنج خود حساسند خاصه اگر به باورهاي معنوي‌اي معتقد باشند که رويدادهاي منفي را حاصل صفات بد دروني مي‌دانند. به نظر مي‌رسد که برخي تجليات معنويت در ارتباط با تقويت سلامت رواني، مؤثر‌تر از برخي ديگر باشند و فرد را قادر مي‌کنند که بر آسيب‌هاي سلامت رواني فايق آيد. عده‌اي به‌درستي بر آن‌اند که شفا ناشي از دخالت امر الوهي است. در عين حال بايد گفت که افزون بر اين، مزاياي معنويت براي سلامت رواني مي‌تواند از طريق مکانيسم‌ها و طرق گوناگوني حاصل شود.                                       
منبع:
Culliford. i. (2006), Spritual Care and Psychiatric Treatment: An introduction in advances in Psychiatric Treatment, 8, 249 - 261.