دین و سلامت روانی، از چشم انداز فرآیند استرس

PDF چاپ نامه الکترونیک

دین و سلامت روانی، از چشم انداز فرآیند استرس

کریستفر الیسون
ترجمه اصغر افتخاري


طی دو دهه گذشته انبوهی از منابع و آثار جدید به ارتباط بین مشارکت دینی(و البته جفت آن یعنی معنویت) و پی آمدهای سلامت روانی پرداخته اند. مطالعات در این حوزه ابعاد مختلف سلامت روانی را بررسی کرده اند در عین حال، تأکید معناداری بر پی آمدهای تأثیرگذار آن شده است. قدر مسلم، سنت دیرپای نظریه و پژوهش در روان شناسی در مورد نقش دین در ایجاد سلامت روانی کوتاهی کرده است. اندیشمندان، از فروید تا آلبرت الیس و نیز بسیاری از شخصیت های برجسته در غرب اظهار داشته اند که باور دینی تجلی یا علت مشکلات عاطفی در افراد است. اما برخلاف این قبیل اظهارات خام دستانه و انتقادی، عمدۀ مطالعات و تحقیقات جدید گزارش داده‌اند که دین ورزی که بر طبق معیارهای متعدد سنجیده می شود، در کاهش علائم افسردگی، اضطراب، و دیگر استرس های روانی مؤثر است. نویسنده در مقالۀ حاضر در پی تأمین چهار هدف است: 1) بررسی یافته های اصلی از میان ادبیات و منابع جدید، 2) مطرح کردن چشم انداز فرآیند استرس به مثابه یکی از فرآیندهای بالقوه که می تواند چهارچوبی برای مجموعۀ عظیم پژوهش ها در خصوص دین و سلامت روانی فراهم آورد و نیز شناسایی چند مدل نظری برای تحقیق در این زمینه، 3) بررسی شواهد موجودی که عوامل دینی را با مؤلفه های مختلف مدل فرآیند استرس پیوند می دهند، و 4) بحث و بررسی دستورالعمل هایی برای تحقیقات آینده در باب دین و سلامت روانی.
***
بررسی شواهد موجود در خصوص دین و سلامت روانی
در سال های اخیر محققان کوشیده‌اند منابع و ادبیات گسترده‌ای را در این حوزۀ چند بعدي و بین رشته ای بررسی کنند و بالطبع کمابیش به موفقیت هایی نیز دست یافته‌اند. ارزیابی های آنها از چند جهت صورت گرفته‌است:
الف) آنها با استفاده از رشته ها و رویکردهای دانشگاهی، بر بخش های کاملاً متفاوتی از این ادبیات گسترده تمرکز کرده‌اند. ب) آنها از معیارهای مختلفی در این تحقیقات استفاده کرده‌اند. ج) آنها از استاندارهای متفاوتی برای ارزیابی نقاط قوت و ضعف تحقیقات مربوط به تأثیرات معنوی و دینی بر سلامت روانی بهره برده‌اند. از این رو، به رغم تلاش هایی که این دانشمندان انجام داده‌اند، اجماع در این حوزه آن است که همچنان برای رسیدن به نتایج قطعی، راه درازی در پیش است. با این همه، ما چند اصل کلی را در خصوص وضعیت فعلی این حوزه مطرح می کنیم. این اصول عمدتاً ناظر به تحقیقات جامعه محور و جمعیتی در خصوص دین و سلامت روانی است.
پیش از هر چیز باید گفت که انبوه مطالعات در این زمینه فاقد چهارچوب نظری و ارزیابی دین و ساختارهای مربوط به آن است. این مشکل به واسطۀ به کارگیری منابع اطلاعاتی دست دوم در مقیاس وسیع، وخیم تر نیز شده است، منابعی که به رغم مزایای چشم گیرشان، اغلب فاقد موضوعاتی هستند که ابعاد مرتبط با سلامتِ دین داری را ارزیابی کنند. لذا بسیاری از مطالعات عمدتاً متکی به سنجه ها و معیارهای رفتار دینی و غالباً میزان حضور در مراسم های عبادی و مذهبی و یا میزان و مقدار عبادات و مراقبه ها و نیز موضوعات ابهام آمیزی از جمله هویت دینی و میزان اهمیت دین در زندگی شخص است. در میان روان شناسان، مطالعه گرایش های دینی و انگیزه های دینی رواج بسیاری دارد. در اینجا محققان نوعاً بین دو موضوع تفاوت می گذارند:1) جهت گیری ذاتی یا تمایل به دین به مثابۀ ارزش و تلاش برای انتقال مفاهیم دینی و ایمانی به دیگر حوزه های زندگی. و 2) جهت گیری بیرونی یا تمایل به استفاده از دین به مثابۀ ابزاری برای رسیدن به یک هدف خاص(از جمله ارتباطات اجتماعی، روحیه گرفتن برای فائق آمدن بر مشکلات، دسترسی به خدمات، و غیره). از نگاه این افراد ایمان و تعالیم دینی جایگاه خاصی را در تفکر روزمره یا تصمیم گیری ها اشغال نمی کند. با ظهور پیشرفت های مفهومی و نظری جدید دراین حوزه، محققان بیش از پیش بر مکانیسم های خاص علّی که بر اساس آن، دین می تواند بر سلامت روان تأثیر بگذارد، تأکید کردند. این مسأله سبب شد تا شمار بیشتری از محققان از سنجه های دینی بیشتر از جمله خصوصیت حمایتی، قدرت فائق آمدن بر مشکلات، و دیگر قلمروهای معنوی و دینی مرتبط با حوزۀ سلامت در مطالعات خود استفاده کنند. در وهلۀ دوم، باید گفت که مطالعات مربوط به دین و سلامت روانی بر نمونه های بالینی یا نمونه هایی از گروه هایی مبتنی است که گرفتار چالش یا مشکل هستند (مثلاً افراد مشکل دار یا بیمار). این نمونه ها نوعاً کوچکند و نمی توانند نمایندۀ طیف وسیعی از جمعیت باشند و لذا نتایج آنها قابل تعمیم نتواند بود. افزون بر این، الگوهایی که در این نمونه ها شناسایی شده است تفاوت فاحشی با نمونه هایی دارند که در جامعه به واقع وجود دارد. عدم تمایز بین مطالعات بالینی و جمعیت محور، منبع کلی خلط و اشتباه در میان محققان، منتقدان و شکاکان و حتی عموم مردم شده‌است.
سوم اینکه عمدۀ مطالعات تجربی همچنان بر داده های مقطعی متکی است. این گونه کارها می توانند تصویری کلی از پیوندهای بین دین و سلامت روانی ارائه دهند. در عین حال، نمی توان یک نظم موقتی بین متغیرها (که از شروط کلیدی و اصلی ارزیابی علت است) برقرار کرد. کونیگ(2011) بررسی جامعی از مطالعاتی انجام داده‌است که به دنبال پیوندهایی بین دین و افسردگی و اضطراب  هستند. او برخلاف پژوهش ما به سراغ مطالعات غیرآمریکایی و نوع دیگری از تحقیقات رفته‌است که کاملاً با روش و رویکرد ما تفاوت دارند. او گزارش می دهد که از 342 مطالعه در باب دین و افسردگی که در فضای آنلاین منتشر شده است، تنها 13 درصد از بررسی های طولی استفاده کرده‌اند. از 236 مطالعه ای نیز که به ارتباط دین با اضطراب (که شامل ترس و استرس آسیب زا می شود) پرداخته‌اند، تنها 5 درصد، از داده های طولی بهره برده‌اند.
باوجود این محدودیت های اجتناب ناپذیر، روند رو به رشد مطالعات حاکی از آن است که ابعاد دین ورزی برآیندهای مهم و قابل توجهی برای اختلالات، خاصه افسردگی درپی دارند. اسمیت و همکارانش(3002) داده های 147 تحقیق که بالغ بر 98975 موضوع است را به صورت فراتحلیلی ارزیابی کرده‌اند. تحقیقات آنها طیفی از ژانرهای مختلف را دربر دارد؛ از جمله تحقیقاتی که از نمونه های معمول دانشجویان و جمعیت های خاص (مثل بی خانمان ها و مددجویان) استفاده کرده‌اند. اما عمدۀ تأکیدشان بر مطالعات غیربالینی بوده است. در مجموع، آنها چنین نتیجه گرفته‌اند که دین ورزی رابطۀ چندانی با افسردگی ندارد. گرچه این تأثیر کلی نسبتاً ناچیز است اما دو یافته مهم دیگر را پوشش می دهد: نخست اینکه دین ورزی مزایا و منافع خاص و قابل توجهی برای اشخاصی که سطح بالایی از استرس را تجربه می کنند، دارد و در عین حال، شاید برای کسانی که تقریباً فاقد استرس هستند تا این اندازه مهم نباشد. دوم آنکه، ارتباط بین دین ورزی و افسردگی به نسبت میزان خاصی از دین داری ای که لحاظ می شود یا به کار گرفته می شود، متغیر است.
برخی ابعاد دین ورزی در قیاس با سطح ارتباط معمول، بیشترین ارتباط را با افسردگی دارند. نمونه های ارتباطات مؤثر شامل آن دسته ارتباطاتی است که شامل دین ورزی فطری یا ذاتی، رفتاری دینی، تأثیر مثبت دین در فائق آمدن بر مشکلات، آرامش دینی، و درک و تلقی نسبت به خدا می شود. در مجموع، مبنای مُتقنی وجود دارد برای اینکه باور داشته باشیم، برخی ابعاد دین ورزی دست کم می تواند به عنوان محافظی در برابر افسردگی، اضطراب، استرس، رنج و دیگر پیامدهای عاطفی منفی عمل کند.

نگاهی کلی به فرآیند استرس
از نگاه پیرلین(1999)، ویتسون(1999) و دیگران فرآیند استرس شامل تأثیر متقابل عوامل استرس زا، منابع، و پیامدهای سلامت روانی است. به طور خلاصه، عوامل استرس زا شرایطی است که مستلزم تغییر در روابط فرد با محیط اطرافش و تنظیم معنادار سبک زندگی، رفتار یا چشم انداز او است که از طریق آن، بر ظرفیت و توان فرد فشار وارد می آورد و او را وادار به واکنش می کند. عوامل استرس زا سه نوعند: 1) عوامل استرس زای شدید، یا ترومای حاد یا حوادث زندگی (مثل ازدست دادن شغل، یا ازدست دادن یکی از عزیزان یا همان مصیبت). 2) فشارهای مزمن (مثل فقر، معلولیت، درگیری های حاشیه ای، هم جواری با فساد). و 3) مشاجرات روزمره (مثل ازدحام در ترافیک، صف های طولانی برای دریافت خدمات). مفهومی که در پس این رویکرد وجود دارد، به مطالعات تجربی سیلای(1956) بازمی گردد که روی حیوانات انجام گرفت. انبوهی از شواهد هریک از این سه نوع عامل فوق را با پی آمدهای سلامت روانی ضعیف در طی زمان پیوند می دهند.
اما در عین حال تحقیقات نشان می دهد که تأثیرات رنج آور عوامل استرس زا بر سلامت روانی احتمالاً بر انواع منابعی مبتنی است که در اختیار افراد است و آنها می توانند با آن منابع با این مشکلات مبارزه کنند و آنها را رفع نمایند. دو نوع منبع در ادبیات مربوط به عوامل استرس زا عبارتند از: منابع اجتماعی و منابع روان شناختی. منابع اجتماعی نوعاً به این موارد اشاره دارند: الف) یکپارچگی اجتماعی(مثلاً اندازه و وسعت شبکه های اجتماعی، یا بسامد تعامل ها)؛ ب) حمایت اجتماعی قانونی(مثل دریافت کمک های ابزاری از جمله کالا و خدمات، کمک های اطلاعاتی، و حمایت های عاطفی مانند همراهی ها و هم دلی های اخلاقی)؛ و ج) حمایت پیش بینی شده (مثل اینکه بتوان روی حمایت جمعی به هنگام اضطرار حساب کرد، چه اینکه شخص پیش تر در گذشته به این شبکه توسل جسته باشد و چه نجسته باشد). در سنت فرآیند استرس، منابع اصلی و کلیدی روان شناختی عبارتند از:1) عزت نفس، 2) کارآمدی شخصی یا توانایی جهت تأثیرگذاری بر شرایط زندگی و دست یابی به اهداف. برخی از محققانی که دراین سنت کار می کنند به منابع دیگری نیز متوسل می شوند از جمله: ویژگی های روان شاختی مثبت و فضائلی مثل خوش بینی، معنا، قدردانی، و بخشش. و نیز شیوه های فایق آمدن بر مشکلات و همچنین الگوهای تکرار شونده ای که افراد از طریق آنها می توانند از منابع شخصی جهت برخورد و رفع حوادث و شرایط  استرس زا استفاده کنند.
مفاهیم و ایده های اصلی فرایند استرس بسیار انعطاف پذیرند و آنها را می توان با دیگر رویکردهای علوم رفتاری و اجتماعی (که به طیفی از مسائل و موضوعات خاص می پردازند) پیوند داد و تلفیق کرد. به عنوان مثال، ترنر(1995) و پیرلین(1989) بر آن شدند تا متغیرهای ساختار اجتماعی در سلامت روانی را به حسب وضعیت اقتصادی، نژاد، قومیت ،سن، جنس و غیره تبیین کنند. با توجه به متغیرهای دینی در سلامت روانی، محققان نقش عوامل دینی و معنوی را در سه مورد بررسی کردند: 1) کاهش سطح و میزان استرس اجتماعی؛ 2) تسهیل فراهم سازی منابع روان شناختی و اجتماعی؛ و 3) تقویت رویکردهای مقابله با مشکل و افزایش کارآمدی منابع شخصی در برخورد با استرس.

دین و مواجهه با عوامل استرس زا
چگونه و چرا مشارکت دینی ممکن است بر ریسک و تعداد شرایط و حوادث استرس زا تأثیر بگذارد؟ عمدۀ جوامع و سنت های دینی می کوشند رفتار و سبک زندگی ای را برای پیروان خود تجویز کنند که با هنجارهای گروهی برخاسته از آموزه های آیینی و الهیاتی منطبق باشد. این کوشش ها بسیار متغیر است اما در عین حال آنها پیروان خود را از رفتار ناسالم، غیراخلاقی یا دردسرآفرین بازمی دارند تا خانواده استحکام خود را حفظ کند و نظم اجتماعی به هم نخورد. دین به طرق مختلف تأثیر خود را می گذارد:1) بیانیه های رسمی که از جانب رهبران دینی صادر می شود مثل وعظ ها و فتاوای مختلف. 2) تحریم های غیررسمی علیه کسانی که از هنجارهای گروهی منحرف شده و سرپیچی می کنند. 3) تقلید از الگوهای مرجع که در فرقه ها وجود دارد، مثل افراد یا گروه هایی که اصطلاحاً مرجع تقلید به شمار می روند. 4) تهدید عقوبت الهی برای نقض اصول و معیارهای دین مثل وعید به جهنم و غیره. 5) اِعمال محدودیت جهت شرکت در فعالیت های دینی. 6) ایجاد اعمال و عادات و آداب و رسومی که فعالیت های انحرافی را دور و ناپسند می کند. افزون براین، مکگالوف و ویلوبای(2009) اخیراً گفته‌اند که دین از طریق تأثیر بر خویشتن داری، گزینش و پی گیری اهداف شخصی، نظارت بر خود و تهذیب نفس به رفتار شکل می دهد.
شواهد مهمی وجود دارد که ابعاد مشارکت دینی را به شماری از عوامل استرس زای مرتبط با سبک زندگی پیوند می دهد. یکی از این مجموعه عوامل شامل رفتارهای سالم می شود. به عنوان مثال، حضور مکرر و مداوم در مراسم مذهبی به طور خاص با پرهیز از رفتارهای منفی مثل مصرف افراطی مشروبات الکلی، بدمستی، مصرف سیگار و دیگر مخدرات ارتباط دارد. افزون بر این، ابعاد دین ورزی به نحوی مؤثر با رفتارهایی از جمله استفاده از خدمات مراقبتی پیش گیرانه(مثلاً انواع مختلف معاینات و آزمایش ها)، معاینه دندان ها، استفاده از کمربند ایمنی، رژیم های منظم، ورزش و خواب در ارتباط است. این رفتارهای بهداشتی بر ریسک مشکلات مزمن مربوط به سلامت تأثیر می گذارند که به نوبۀ خود تأثیر قابل توجهی بر رنج ها و استرس های روان شناختی و دیگر خطراتی می گذارد که سلامت را تهدید می کنند.
به علاوه، انبوهی از شواهد وجود دارد که عامل های دینی را با کیفیت و ثبات روابط زناشویی و خانوادگی پیوند می دهد. تحقیقات خاص در این زمینه بر میزان رضایتمندی از روابط، خاصه روابط زناشویی، ریسک طلاق، تکرار و انواع مشاجرات زناشویی، الگوهای رفع و رجوع درگیری های زوجین (از جمله بخشش، خشونت خانگی و...) تأکید دارد. در تحقیقات دیگر، به موضوع ارتباط دین با کیفیت روابط بین والدین و فرزندان بزرگسال آنها ،و نیز بین نوه ها و پدربزرگ ها و مادربزرگ ها پرداخته شده است. برخی مطالعات دریافته‌اند که اشخاص مذهبی تر در مجموع احساس نزدیکی و صمیمیت بیشتری در بین اعضای خانواده را گزارش کرده‌اند. در مجموع، دین ورزی می تواند از طریق کاهش ریسک یا تکرار عوامل استرس زای مزمن و شدید در خانواده، تا حدی بر سلامت روانی تأثیر بگذارد.
سرانجام اینکه اغلب گروه های دینی می کوشند رفتار اخلاقی را در حوزه های دیگر زندگی تعریف و تشویق کنند. نمونۀ آن، امور اقتصادی‌است که در آن به کارمندان توصیه می شود که افرادی کوشا و زحمت کش باشند و از سستی و تنبلی بپرهیزند. اغلب سنت های دینی صداقت و وحدت را تشویق می کنند. اشخاص دین دار نیز تشویق می شوند تا به مقامات و مسئولان شهری احترام بگذارند، تابع قانون باشند، مالیات بپردازند، و به مثابۀ شهروند به مقررات احترام بگذارند و آنها را اجرا کنند. قدر مسلم، در این دستورالعمل ها آزادی عمل فراوانی وجود دارد و برخی گروه های دینی مشاوره های مختلف و متنوعی در این موضوعات ارائه می دهند. اما در کل، بی راه نیست که بگوییم، پای بندی به این هنجارها می تواند خطر مشکلات اقتصادی جدی و دشواری های قانونی را کاهش دهد، خطری که فی نفسه صدمات زیادی به سلامت روانی وارد خواهد ساخت.

دین و منابع اجتماعی
بخش قابل توجهی از مطالعات نشان می دهد که اشخاص دارای شبکه های حمایت اجتماعیِ بیشتر، از لحاظ سلامت روانی در قیاس با افرادی که از این منابع اجتماعی محرومند، در وضعیت بهتری قراردارند. اما چگونه دین بر دسترسی به این منابع اجتماعی تأثیر می گذارد و کارآمدی آنها را افزایش می دهد؟ نخست آنکه، از لحاظ انسجام اجتماعی، یا بعد کمّیِ منابع اجتماعی، فرقه های دینی در واقع نهادهای شبکه ای هستند. افراد و خانواده ها اغلب از طریق پیوندهای اجتماعی پیشینی در این فرقه ها توزیع می شوند. هم زمان، گروه های دینی بستر مناسبی برای ایجاد دوستی ها هستند چون آنها اشخاصی که دارای باورها، ارزش ها، و علائق مشترک هستند را بر مبنایی مشترک از جمله عبادت، مراسم آیینی و دیگر فعالیت هایی که اعضاء برای آنها اهمیت خاصی قائلند، گرد هم می آورند. در واقع، چندین پژوهش نشان می دهد که کسانی که به طور منظم کلیسا می روند، در قیاس با افراد دیگر، از شبکه های وسیع تر و ارتباطات بیشتری (از طریق وسایل ارتباطی) برای برقراری ارتباط فرد به فرد برخوردارند. افزون بر این، این الگوها به نظر نمی رسد که برآمده از عوامل طبیعی باشند. به این معنا که آنها لزوماً ناشی از هیچ گونه تمایل کلیساروها به برقراری ارتباط با دیگر اعضاء در شبکه های اجتماعی نیستند. دوم آنکه فرقه های دینی زمینه مناسبی برای تبادل خدمات (از جمله کمک های مالی) و اطلاعات و نیز حمایت های عاطفی و اخلاقی فراهم می کنند. برخی از این حمایت ها در برنامه های رسمی کلیسا انجام می شود که هدف آن به طور مشخص کمک به نیازمندان، افراد ناتوان، خانواده هایی که در معرض خطر هستند، کهن سالان، بیماران و معلولان است. در واقع، برخی فرقه ها پارا فراتر نهاده‌اند و از برنامه ها و طرح هایی حمایت می کنند که هدف آنها آموزش افراد در مورد رفتارهای سالم و دیگر موضوعات مربوط به سلامت جسمی و روانی است. گروه های دینی غالباً برای کسانی که با مشکلات عاطفی، زناشویی، یا خانوادگی مواجهند، مشاوره هایی نیز ارائه می کنند.
اما عمدۀ حمایت های اجتماعیِ کلیسامحور از طریق شبکه های غیررسمی، و در میان دوستانی که درون فرقه فعال هستند، انجام می گیرد. کمک های هر روزه و عشق و مهربانی، همه ناشی از تعالیمی است که اغلب سنت های دینی و فرقه های محلی و بومی ارائه می دهند و در واقع آنها اعضا و پیروان دین را در کل یک خانواده بزرگ تعریف می کنند که باید به یکدیگر کمک کنند. عامل دیگری که این خدمت و کمک غیررسمی و دو طرفه را تسهیل می کند، آن است که سرنوشت شبکه های کلیسامحور به نحوی است که مبتنی بر روابط درازمدت اعضاء است. کلیساروهای منظم در قیاس با دیگر افراد، از میزان بالایی از حمایت برخوردارند چون: 1) هنجارهای متقابل در درون اغلب گروه های مذهبی به آنها امکان می دهد تا از اعتباری که در گذشته برای خود اندوخته‌اند برای سرمایه گذاری آینده استفاده کنند. 2) مطمئن هستند که هم کیشانشان به دلیل اخلاق و باورهای دینی، به آنها در مواقع لزوم کمک خواهند کرد. و 3) این احتمال وجود دارد که (در برخی فرقه ها) کسانی که در کمک رسانی قصور کنند در درون فرقه از احترام و اعتبارشان کاسته شود. سوم اینکه، حمایتی که به طور خاص از جانب اعضای کلیسا دریافت می شود، بسی سودمندتر از حمایت منابع دیگر (مثل همسایه ها و همکاران و غیره) است. اگرچه برخی مطالعات این فرضیه را به لحاظ تجربی آزموده اند، اما چندین دلیل وجود دارد که درستی آن را (به لحاظ نظری) نیز تأیید می کند. تحقیقات نشان می دهد که افراد زمانی بیشترین منفعت را از یک کمک یا حمایت می برند که آن کمک از جانب اشخاصی باشد که ویژگی و جایگاه مشترکی با او داشته باشند و نیز از لحاظ دارا بودن ارزش های فرهنگی و تجارب زندگی در یک سطح قرارداشته باشند.  این مسأله می تواند درست باشد چون کمک دهندگان با مشکلاتی که دریافت کنندگان با آنها مواجهند آشنایند و نیک می دانند چرا شرایط خاص، می تواند شرایطی چالش برانگیز و دشوار باشد. این بینش به آنها کمک می کند تا حمایت و کمک خود را به نیازهای مددجویان تنظیم کنند و از این رو از اتلاف انرژی دراین زمینه بکاهند. افزون براین، اعضای اجتماعات دینی اغلب از مجموعه ای از معانی و گفتمان ها در خصوص درد و رنج انسانی و اهمیت کمک به دیگران برخوردارند. امکان دارد که استفاده از زبان و نمادهای دینی نیز منافع روان شاختی خاصی برای دریافت‌کنندگان کمک در پی داشته باشد. گرچه در اینجا بر منافع حمایت اجتماعی کلیسامحور از ممدجویان تأکید کردیم، اما لازم است به ارزش این شبکه های کمک رسانی مبادلاتی برای مددجویان نیز اشاره کنیم: مددجویان از این فرصت کمک رسانی استفاده می کنند و در طی زمان به طور کلی از وابستگی به هم کیشان خود رها می گردند. و در عین حال نوعی عزت نفس و اعتماد به نفس پیدا می کنند و درسایۀ کمک های دیگران به یک زندگی معنادار و هدفمند نائل می گردند.

دین و منابع روان شناختی
یک سنت دیرپای در نظریه و پژوهش روان شناختی بر این باور است که ایمان و عمل (به ویژه) در سنت مسیحی با تعلیم چند مسأله می تواند منابع روان شناختی را تضعیف کند: 1) افراد ذاتاً فاسد و گناهکارند و از این رو عزت نفس و حس خویشتن داری شان پایین است. 2) خدا قادر مطلق و عالم مطلق است و از این رو حس انفعال در میان مؤمنان تقویت می گردد. 3) مؤمنان باید در مواقع سختی به خدا اتکاء کنند از این رو دچار رخوت می‌شوند و به هیچ عنوان تلاش نمی کنند که از توان خود در فائق آمدن بر مشکلات بهره  برند. و 4) خداوند نذیر و عقاب کننده است و لذا باید از او ترسید و ناامید بود. آلبرت الیس(1962)، بنیان گذار درمان عقلانی-احساسی تا بدانجا پیش رفت که اظهار داشت: مفهوم گناه(در مسیحیت) عامل مستقیم یا غیرمستقیم تمام آسیب ها و رنج های نوروتیک است. اما عمدۀ این انتقادات بر تحلیل های نظری و مطالعات موردی مبتنی است. مطالعات جدید که توأمان بر نمونه های جمیعتی و بالینی مبتنی هستند تصویری متفاوت تر از مناسبات و ارتباطات بین دین ورزی و منابع روان شاختی(مانند عزت نفس و حس خویشتن داری) ارائه می دهند.
چرا و چگونه دین می تواند سبب عزت نفس و خویشتن داری شود؟ محققان چند تبیین نظری برای این مسأله ارائه کرده‌اند. نخست اینکه اگرچه عزت نفس را عوامل مختلفی به وجود می آورند، دو فرایند اجتماعی- روان شناختی به طور خاص در این میان حائز اهمیتند: مقایسه های اجتماعی و خودارزیابی. دین می تواند خودارزیابی های مثبت را تقویت کند. فرقه های دینی مجموعه هایی هستند که در آنها دوستی ها و روابط اجتماعی حمایتی اغلب رو به رشد است. برخلاف بافت های اجتماعی که در آنها اشخاص اغلب به حسب اموال و دارایی ها، سطح سواد، جذابیت ظاهری یا دیگر ویژگی های خارجی و ظاهری ارزیابی می شوند، ملاک ارزیابی افراد در فرقه های دینی میزان معنویت شخص، نوع مناسباتش با دیگران، خدمت به کلیسا، اخلاق و خرد است. افراد در این مجموعه ها(حتی افرادی که از لحاظ اجتماعی و اقتصادی وضع زیاد خوبی ندارند) نوعی حس تعلق به دیگران پیدا می کنند و حس می کنند که مهم هستند و جدی گرفته می شوند. این ارزیابی های مثبت به نوبه خود می تواند حسن عزت نفس را در افراد به وجود آورد و تقویت کند.
افزون بر این، بسیاری از اشخاص مؤمن روابط خود با افراد دیگر را به همان اندازه مقدس و معنادار می دانند که با امور غیبی و معنوی مانند خدا و عیسی. فهم اینکه خدا چیست و چه انتظاری(از حیث ایمان و رفتار و عمل) از اشخاص دارد، خود برخاسته از مطالعۀ متون مقدس، گزارش های سفرهای روحانی شخصیت های دینی و شهادت نامه های رهبران دینی و شخصیت های مذهبی مشهور است. تحقیقات جدید نشان می دهد که خدا  منبع تعلق مطمئنی است که می تواند تضمینی ارزشمند و امنیتی پایدار برای مؤمن فراهم کند چرا که خداوند همواره در حال هدایت مؤمن است و منبع تسلی و سکینه او به شمار می رود.
در ارتباط با آموزه دینی ارتدوکس، تعدادی از نویسندگان دینی با انتقادهای الیس مخالفت کرده‌اند. آنها اظهار می کنند که: اولاً خدا خالق همه است و قدرتمندترین هستی در عالم به شمار می رود؛ ثانیاً تمام انسان ها به صورت خداوند آفریده شده‌اند؛ ثالثاً خداوند با تصلیب عیسی عشق را متجلی ساخت و گناه انسان را شست؛ رابعاً خداوند می خواهد با هر شخص رابطه ای صمیمانه داشته باشد. و خامساً مؤمنان از نعمت حیات ازلی برخوردار خواهند بود. از نگاه مؤمنان، اینها اعتقادات اصلی هستند که حامل نوعی کرامت، معنا و هدف برای وجود افراد می باشند و لذا مبنایی برای حس ارزشمندی در مؤمن به شمار می روند.
مطالعات جدید نیز از روابط مثبت بین ابعاد دین ورزی و حس خویشتن داری حکایت می کنند. این بعد از نفس تا حدی تحت تأثیر فرآیند خوداسنادی است؛ افراد به خود می قبولانند که توانایی تأثیرگذاری بر محیط و کنترل بر امور روزمره را دارند و در این راستا تجارب خوبی به دست می آورند. البته این مسأله در سنت ها و فرقه های مختلف متفاوت است اما در عین حال، بسیاری از فرقه های دینی فرصت هایی برای مشارکت عوام فراهم می کنند(حتی ممکن است به آنها امکان انتصاب در سِمَت های رهبری را نیز بدهند). نمونه های خاص در این زمینه عبارت است از: کمیته های کلیسایی، کارهای خیریه، تیم های ورزشی، و دیگر فعالیت های اجتماعی از جمله کلاس های آموزش جوانان و بزرگسالان. افراد از طریق این کارها و فعالیت ها نوعی حس اعتماد به نفس را می سازند و تجارب ارزش مندی کسب می کنند. به علاوه، آنها مهارت هایی را به دست می آورند که می توانند از آنها در دیگر زمینه ها بهره برند؛ مهارت در سخنرانی، سازماندهی گروه ها، نامه نگاری، جمع آوری پول، و غیره از جمله این مهارت ها است. این نوع فعالیت ها در مجموع حس خویشتن داری و تسلط شخص را افزایش می دهد.
گذشته از این، حس خویشتن داری افراد ممکن است تحت تأثیر باورهای دینی و اعمال غیرسازمانی نیز قرارگیرند اما نه به آن شکلی که منتقدان از آن سخن می گویند. برخی تحقیقات اخیراً نشان می دهد که باور به خدا که فعالانه در شکل دهی به زندگی افراد تأثیر دارد، می تواند برآیندهای مثبتی برای سلامت روانی داشته باشد. داده های برگرفته از نمونه تحقیقاتی در ایالات متحده، حاکی از نوعی ارتباط معنادار بین حضور در کلیسا و اعتقاد به حیات پس از مرگ با حس خویشتن داری است و نشان می دهد که بسیاری از مؤمنان این حس را دارند که کارهایشان تحت کنترلشان است و در عین حال، در نهایت امر آنچه بر همه چیز مسلط است و آنها را کنترل و هدایت می کند، قدرتی متعالی تر است. به طور مشخص، شناخت ارتباط بین باورهای دینی و حس خویشتن داری همچنان رو به فزونی است و انتقادهای طولانی از تأثیرات دین با پرسش های جدیدی مواجه می شود.
اگرچه عمدۀ کار در سنت فرایند استرس بر اهمیت عزت نفس و خویشتن داری به مثابه منابع کلیدی روان شناختی تأکید می کند، گرایش به دیگر منابع روان شناختی نیز رو به افزایش است. به طور خاص می توان به ساختارهای اصلی برگرفته از روان شناسی مثبت اشاره کرد که اغلب به عنوان فضائل یا نقاط قوت خوانده می شوند. نمونه های برجستۀ این نقاط قوت عبارتند از بخشش، قدردانی، حس معنا و هدف مندی. به طور خلاصه، عمدۀ سنت های دینی بخشش در برابر سوء رفتارهای دیگران را توصیه می کنند. هم گام با این منطق، به نظر می رسد که رابطه ای مثبت بین دین ورزی و میزانی که افراد بخشنده هستند یا مدعی اند که بخشنده هستند، وجود دارد. در چند پژوهش، بخشش (مخصوصاً بخشش بی قید و شرط) با سلامت روانی مطلوب ارتباط دارد. معدودی از مطالعات به ارتباط بین عوامل استرس زا، بخشش و سلامت روانی پرداخته‌اند اما در عین حال، می توان انتظار داشت که اشخاصی که می توانند از خشم، خیانت و دیگر احساسات منفی (که برآمده از برخی عوامل استرس زا هستند) رها شوند، نسبت به بقیه کمتر دچار استرس، افسردگی و دیگر حالات ناخوشایند روانی می گردند. دین می تواند منبع مهمی برای معنا، هدف و قدردانی باشد. باز، شواهد موجود، این منابع روان شناختی را با سلامت روانی بیشتر پیوند می دهند و منابع جدید حاکی از آن‌اند که این منابع برای اشخاصی که گرفتار حوادث و شرایط استرس زا هستند، می توانند مفید و مؤثر باشند.

دین و فائق آمدن بر مشکل
طریق دیگری که دین می تواند بر سلامت روانی تأثیر بگذارد، فراهم‌کردن ابزارها و روش هایی است که افراد به وسیله آنها می توانند به نحوی مؤثر با شرایط و حوادث مقابله کنند. طبق نظرات لازاروس و لانیر (1978)، مفهوم فائق آمدن (coping) به تلاش هایی، اعم از عملی و درون روانی، اشاره دارد که نیازهای درونی و محیطی را مدیریت(به معنای تحمل، کاهش و از میان‌بردن) می کنند. در نخستین پژوهش ها در خصوص فائق آمدن، غالباً فرض بر این بود که دین نقشی زیان بخش دارد، و عمدتاً رویکردی منفعلانه، تک بعدی و گریزمندانه را پیش می نهد که توجه را از روش های مؤثر حل مشکل منحرف می سازد. اما درنهایت، تحقیقات تجربی تأثیرات سودمندی از دین را آشکار کرد که به خوبی مشکل را رفع می کردند در عین حال، این پی آمدها عموماً برای کسانی بود که با طیف محدودی از مشکلات مواجه بودند؛ مشکلاتی که تنظیم عواطف نخستین کار جهت فایق آمدن بر مشکل بود؛ یا رویکردهای حل مسأله تأثیر چندانی نداشتند؛ و یا توجیه و تبیین های عادی (زمینی) در دسترس نبود. نمونه هایی از این عوامل استرس زا عبارتند از: بلایای طبیعی، از دست دادن عزیزان، و حوادث ناگوار غیرمترقبه که فرضیات روزمره در خصوص عادلانه‌‌بودن و خوب بودن زندگی را به چالش می کشد.
عمدۀ مطالعات جدید بر حوزۀ غنی و وسیع دین به مثابه ابزاری برای فایق آمدن بر مشکلات تأکید می کند. نقطه عطف اکثر این منابع و مطالعات رویکرد نظری کلاسیکِ لازاروس، فولکمان و همکاران شان(1984) است. دراین مطالعات، دو گونه فایق آمدن از یکدیگر تفکیک شده است: 1) ارزیابی اولیه، که در آن افراد معنای رویداد یا شرایط مورد نظر را ارزیابی می کنند و می کوشند چالش های آن را با خود و آینده بسنجند؛ 2) ارزیابی ثانویه، که در آن افراد از مجموعه ای از منابع موجود برای بررسی و حل این چالش ها استفاده می کنند. نظریه پردازان و محققان معتقدند که دین می تواند توأمان بر این عناصر در روند فائق آمدن بر مشکلات تأثیر بگذارد.
به عنوان مثال، تحقیقات برای مدتی طولانی نشان داده است که دین نقشی کلیدی در جستجوی معنا در مواجهه با درد و رنج ایفا کرده است. آثار فرانکل(1946) گواه این مدعا است. و تعدادی از مطالعات طیفی از پاسخ های دین به مصائب را شناسایی کرده‌اند که بسیار با مفاهیم و ایده های لازاروس و فولکمان (در خصوص ارزیابی اولیه) مطابقت دارد. شناخت دین سبب می شود افراد با ایمان و مؤمن عامل استرس زا را به مثابۀ بخشی از طرح خداوند و مجالی برای رشد و کمال معنوی در نظر بگیرند. ادلر(1995) در پژوهشی در باب پاسخ دین به معلولیت جسمی، اظهار می دارد که اشخاصی که به خوبی خود را با شرایط وفق می دهند، کسانی هستند که نوعی حس غیرمادی از "خود" ایجاد کرده‌اند. از آنجا که این افراد دیگر نمی توانند فعالیت هایی را انجام دهند که مستلزم حرکت یا فعالیت جسمی منظم است، بر مجموعۀ متفاوتی از ویژگی ها و اوصاف، مهارت ها، و عناصر هویتی خود  تأکید می کنند. در برخی موارد، این چارچوب بندی مجدد، سبب می شود معلولیت جسمی تهدید چندانی برای تلقی اصلی از "خود" و نوع نگاه به آینده نباشد.
عمدۀ یافته های ما در خصوص نقش دین در فایق آمدن بر مشکلات برگرفته از پژوهش های پارگامنت(1997) و شاگردان و همکاران او است. پارگامنت روش های بسیاری را شناسایی کرده است که از طریق آنها افراد می توانند برای رفع و رجوع مشکلات شخصی خود بدانها متوسل شوند. او معتقد است که این روش ها قابل انتقال هستند، یعنی، افراد از این روش ها برای مقابله با انواع عوامل استرس زا می توانند استفاده کنند. پارگامنت در بررسی انواع رویکردهای دینی فایق آمدن بر مشکلات مستقیماً با انبوهی از تلقی ها در جامعه روان شناسی مواجه می شود که معتقدند شیوه دینیِ حل مشکل، منفعلانه است چه، افراد خدا را تکیه گاهی تلقی می کنند تا از مسئولیت پذیری شخصی در برابر مشکلات و مسائل سرباز زنند. مسلماً پارگامنت و همکارانش اشخاصی را یافته‌اند که به این روش با مشکلات مقابله می کنند. اما این را نمی توان الگویِ دینیِ فایق آمدن بر مشکلات تلقی کرد؛ بلکه بسیاری از افراد دیگر هستند که در حل مشکلات، نوعی مشارکت پویا با خداوند دارند(و به یک معنا، صرف توکل را کافی نمی دانند) و می دانند که برای حل‌و‌فصل مشکلات باید همکاری کنند. این ابزارهای مشترکِ حل مشکل کاملاً مبتنی بر ارتباط آنها با خدا هستند و تأثیر مؤثرتری بر وضعیت روحی و جسمی و عاطفی فرد می گذارد. نتایج این مطالعه پدیدۀ دین به مثابه وسیله فائق آمدن بر مشکل را توضیح می دهد.
پارگامنت و همکارانش شیوه های مختلف حل و فصل دینی مشکلات را طی دو دهه گذشته بررسی کرده اند. تلاش های او شناخت نظریِ غنی ای در خصوص پدیده چندبعدیِ حل و فصل دینی مشکل به دست داده است که به اختصار به RCOPE معروف است. این ابزارها در مطالعات متعدد مربوط به بحث فائق آمدن در نمونه های متنوع در طیف وسیعی از بافت های مختلف به کار گرفته شده است.
اگرچه اغلب این پژوهش ها مبتنی بر داده های مقطعی است، نتایج این مطالعات آنچه تأثیرات مؤثر و مفید رفتارهای حل مسأله خوانده می شود را برجسته می کند. در میان اغلب روش های دینی فایق آمدن بر مشکلات می توان به این موارد اشاره کرد: 1) فایق آمدن اشتراکی یا همکاری با خدا جهت حل مشکل، به این معنا که خداوند در فایق آمدن بر این مشکل، مرا یاری می کند. 2) ارزیابی مجدد دینی یا بازبینی شرایط منفیِ بالقوه. 3) طلب حمایت معنوی از خدا. 4) واگذاریِ ارادی یا تلاش برای حل آن دسته مشکلاتی که می توان آنها را با موفقیت حل کرد و واگذاری ابعاد دشوارتر به خدا یا به قول معروف، از تو حرکت از خدا برکت. در یک فراتحلیلِ از 49 پژوهش، آنو و واسکوسلِس(2005) بین رویکردهای دینی فایق آمدن بر مشکل و پیامدهای معنوی، مادی و روانی مثبت، پیوندهایی را گزارش می کند. الگوهایی که دراین تحقیق ها آمده است شباهت و قرابت زیادی با پژوهش های اسمیت و دیگران(2003) دارد.

سویۀ تاریک دین
عمدۀ مطالعات دین و سلامت روانی بر تأثیرات مثبت دین تأکید می کنند. اما این بدان معنا نیست که سخنان منتقدان را نباید به کلی پذیرفت. برخی از تحقیقات نشان می دهد که برخی ابعاد باور و تجربه دینی (مانند افراط گرایی و تعصب و خرافه) پیامدهای مخربی برای سلامت روانی و آرامش ذهنی در پی دارند که از آن به سویۀ تاریک دین یاد می شود. محققان این حوزه شماری از عناصر احتمالی این سویه را شناسایی کرده‌اند: 1) تلاش تعاملی، یا روابط نامطلوب با خدا که طی فرایند حل مسأله خود را نشان می دهد. 2) تلاش میان روانی، یا مشکل در حفظ ایمان و عمل دینی. 3) تلاش میان فردی، یا تعامل منفی با کلیسا یا کشیش در نهادهای دینی.
تلاش تعاملی به روابط دشوار و مشکل ساز بین افراد و خدا اشاره دارد. اگرچه برای اغلب مؤمنان، اعمالی مانند نماز و دعا و خواندن کتاب مقدس و دیگر تعقیبات، منجر به درک رابطه ای نزدیک با خدای عاشق و مراقب می شود، این برای همه صادق نیست. برخی افراد خدا را به مثابۀ یک قاضی و داور نهایی تجربه می کنند و حوادث ناگوار و عوامل استرس زای مزمن را در واقع مکافات گناهان خود یا فقدان معنویت می دانند. دیگران نسبت به خدا احساس ناامیدی می کنند و گمان می کنند که خداوند آنها را در زمان سختی رها کرده است یا پرسش می کنند که آیا خداوند به آنها توجه می کند یا آنها را در حل مشکلات شان یاری می دهد(؟). این نوع حس بیگانگی و دوری و سردی از خدا جوهره تلاش تعاملی را تشکیل می دهد و می تواند از دو طریق سلامت روانی را به مخاطره اندازد: 1) محروم‌کردن فرد از داشتن ارتباط نزدیک و محبت آمیز با خدا و 2) تزریق حس بی ارزشی، درماندگی و بیچارگی که فی نفسه عامل مهمی در ایجاد افسردگی و دیگر شرایط و حالات منفی روانی به‌شمار می رود. برخی از محققان بین این تلاش تعاملی و افسردگی، خودکشی، و دیگر مشکلات عاطفی ناخوشایند ارتباط هایی یافته‌اند.
پدیدۀ تلاش میان‌روانی(مورد دوم) گرچه به لحاظ نظری و تجربی با مورد اول تفاوت دارد اما از لحاظ کلی، بسیار با آن شباهت دارد. این مورد غالباً به حسب شک و تردیدهای دینی ارزیابی می گردد. حالت شک در سنت مسیحی تا حدی ابهام آمیز است. از یک سو، برخی الهیدانان لیبرال مثل پل تیلیخ معتقدند که پختگی ایمان یک فرد مستلزم پرسش و تردید است. در عین حال، نوشته های پُل پذیرش باور را بدون پرسش نکوهش می کند و الهیدانان محافظه‌کاری مانند کارل بارت بر این باورند که تردید در دین سرچمشۀ شرمساری برای مسیحیان خواهد بود. تردید به چند دلیل می تواند سبب ایجاد استرس، افسردگی، اضطراب شود: نخست اینکه، افرادی که تردید را تجربه می کنند از منبع ارزشمند معنای وجودی، وحدت، و حمایت در فائق ‌آمدن بر مشکلات محروم می مانند. دوم اینکه، کسانی که مؤمن بوده و هستند به واسطه وضعیت نابهنجارشان به عنوان مسیحیان مردّد، احساس گناه می کنند. و سوم اینکه، این احساسات سبب می شود نتوانند تردیدهایشان را با هم کیشان، کلیسا و کشیش خود در میان بگذارند و این امر به نوبه خود سبب می شود منبع ارزشمندی که سرشار از حمایت و کمک معنوی و اجتماعی است را از دست بدهند. برخی پژوهش ها به رابطۀ بین تردید دینی و آسیب های سلامت روانی پرداخته‌اند و نتایج آنها در مجموع نشان می دهد که تردید پیامدهای ناخوشایندی در پی دارد. افزون بر این، تأثیرات زیان بار تردید به حسب سن تفاوت دارد: از لحاظ سلامت روانی، اثر تخریبی تردید روی جوان ترها بیشتر از بزرگسالان است. در عین حال، تردید برای اشخاص کم سواد و کسانی که به تازگی حوادث استرس زا را تجربه کرده‌اند، بسی مخرب تر است.
گروه های دینی می توانند محل بروز تضادهای میان فردی، و نیز گروه های حمایتی و کارهای خیر باشند. تعاملات منفی در نهادهای دینی برخاسته از چند علت است. به عنوان مثال، برخی فرقه ها ممکن است درخواست های بیش از حد از اعضای خود داشته باشند و زمان، انرژی و پول بیشتری از آنها مطالبه کنند. این تقاضاها و درخواست ها باری اضافی بر دوش اعضاء می گذارد، وظایف خانوادگی آنها را تحت شعاع قرارمی دهد، و آنها را خسته می کند. بسیاری از گروه های دینی نیز تلاش می کنند در گزینه های زندگی روزانه و جهت گیری های سیاسی رفتار اعضا را شکل دهند. افرادی که از رفتارهای هنجاری منحرف می شوند ممکن است با واکنش ناخوشایند هم کیشان خود یا حتی رهبران کلیسا مواجه گردند. فرقه ها، بسان دیگر گروه های اجتماعی می توانند گرفتار حسادت های میان شخصی شوند. سرانجام اینکه، فرقه ها ممکن است درگیری های جدی وگسترده ای را تجربه کنند. این درگیری ها و اختلافات عموماً بر سر مسائل مدیریتی و اداری(مثل مدیریت مالی و سایر تسهیلات)، دیدگاه های الهیاتی و آموزه ای و تعلیمی کشیش، و یا مسائل سیاسی(مانند جنگ، و دیگر موضوعات مناقشه برانگیز) اتفاق می افتد.
مطالعات بارها نشان داده است که تأثیرات زیانبار تعامل های منفی به نسبت بیشتر از تأثیر ثمربخش مواجهه های مثبت است. این مسأله به چند دلیل قابل توجیه است. هنجارهای اجتماعی کلان توقعی را ایجاد می کند که اغلب تعامل ها یا خنثی هستند یا مثبت، بنابراین، تبادلات خصمانه یا ناخوشایند، غیرمترقبه و ضدهنجاری هستند لذا وقتی اتفاق می افتند، می توانند زیان بار باشند. این امر به طور خاص در درون گروه های دینی موجب خسارت می گردد چه، در آنجا این وجه منفی بودن، شدیدتر و البته غیرقابل پیش بینی تر است. افزون براین، عوامل استرس زا را می توان به طور خاص زمانی پیچیده تر و بغرنج تر دانست که نقش هایی را به چالش می کشند که از ارزش بالایی برخوردارند. از آنجا که ارزش های دینی و اخلاقی برای اعضای اجتماعات دینی اهمیت دارد، تعامل منفی با هم کیشان می تواند باری عظیم و طاقت فرسا بر دوش آرامش روانی و عاطفی باشد. این تأثیر حتی می تواند برای اعضای روحانی یا رهبران کلیسا نیز مضر و مخرب باشد. در واقع، چند مطالعۀ مقطعی و طولی در خصوص تعامل منفی و سلامت روانی، یافته هایی را گزارش می کنند که با این قبیل استدلال ها هم خوانی دارد.

مدل های نظری
ادبیات غیردینی مربوط به فرایند استرس چندین مدل نظری را در خصوص عوامل استرس زا، منابع و پیامدهای سلامت روانی در اختیار می نهد. چندین محقق از این مدل ها برای مطالعۀ رابطه بین ابعاد چندگانه دین ورزی و سلامت روانی بهره برده‌اند. سه مدل که ما آنها را به ترتیب مدل بازدارندۀ استرس، مدل تعدیل کننده، و مدل جمع پذیر می نامیم نشان می دهند که عوامل استرس زا آثار زیان‌باری برای سلامت روانی دارند. مدل بازدارنده(که در شکل a 1.1 نمایش داده شده)، دین ورزی را به عنوان امری برون زاد در نظر می گیرد و نشان می دهد که ابعاد مشارکت دینی (مثل حضور در مراسم مذهبی و شبکه های فرقه ای) از طریق کاهش میزان حوادث آسیب زا و شرایط ناخوشایند مزمن، تا حدی می تواند بر سلامت روانی تأثیر بگذارد. بنابراین، بر طبق این مدل، مهار، تعداد یا شدت عوامل استرس زا ارتباط بین دین ورزی و سلامت روانی را تحت تأثیر قرارمی دهد. در مدل تعدیل‌کننده، منابع دینی (مثل حمایت های اجتماعی فرقه ها، منابع روان شناختی و شیوه های فایق آمدن بر مشکل) تأثیرات مهم و معناداری بر سلامت روانی می گذارند لذا تا اندازه ای سبب می شوند عوامل استرس زا آرامش را تحت تأثیر قراردهند.
این مدل که در شکل b 1.1 نشان داده شده‌است، به تأثیرات جمع پذیر می‌پردازد، یعنی ابعادی از دین ورزی که پیش تر به سویه تاریک تعبیر کردیم. اینها به طور مستقل سبب کاهش سلامت روانی، و از طرفی، افزایش عوامل و شرایط استرس زا می گردند (نک، شکل c 1.1 ).
مجموع‌ دوم مدل هایی که در اینجا  توصیف شده‌اند به روابط پیچیده تر بین عوامل و منابع استرس زا و سلامت روانی می پردازند. بر طبق مدل کاهش‌دهنده یا بازدارنده (suppressor) اشخاصی که با حوادث استرس زا مواجهند منابع را برای مواجهه با پیامدهای این مشکلات (مثلاً توسل به شبکه های حمایتی دینی یا شیوه های دینی حل مشکل) تجهیز می کنند. این منابع به نوبۀ خود با دفع تأثیرات مخرب و زیان‌بار عوامل استرس زا، افراد را یاری می کنند. بنابراین، میزان یا وسعت پی آمدهای عوامل استرس زا را می توان از طریق منابع دینی مؤثر کاهش داد و یا مهار کرد. این مدل کاهش دهنده یا بازدارنده، در شکل a 1.2  نشان داده شده است. فرض اصلی مدل میانجی نیز آن است که عوامل استرس زا بر سلامت روانی تأثیری مخرب دارند اما این مدل می گوید که یکی از راه هایی که می توان از طریق آن بار مشکلات مزمن و آسیب زا را کاهش داد و از بین برد، تقویت ایمان دینی و حس مشارکت متدینان، و البته کاهش شک و تردیدهای دینی است. آثار منفی ناشی از تردیدهای دینی می تواند رابط بین عوامل استرس زا و سلامت روانی باشد با تنظیم ابعاد دین ورزی، می توان یکی از راه های ارتباط عوامل استرس زا و پایین بودن سلامت روانی را بررسی نمود.
سرانجام، سومین مجموعه از مدل های نظری شامل تأثیرات تعاملی یا مشروط(وابسته) می شود. دراینجا باز، فرض اصلی آن است که عوامل استرس زا بر سلامت روانی تأثیر می گذارند. در مدل ضداسترس، تأثیرات زیان بار استرس به سطح و میزان منابع دینی مثبت (از جمله حمایت های فرقه ای یا منابع روان شناختی) بستگی دارد. تأثیرات سودمند و مؤثر دین ورزی در میان اشخاصی که با سطوح بالایی از منابع دینی مواجهند، به وضوح هویدا است. در مقابل، تأثیر نامطلوب عوامل استرس زا در میان اشخاصی که واجد کمترین میزان از این قبیل منابع هستند، به شدت بالا است. مدل ضداسترس در شکل a 1.3 نشان داده شده است. مدل تعاملی دیگر، مدل تشدید استرس نام دارد که در شکل b 1.3 آمده است. بر طبق این مدل، ابعاد منفی دین ورزی (مانند تردید، دوری از خدا و ناامیدی) سبب افزایش پیامدها و شرایط زیان بار حوادث استرس زا می گردند. برای همین می توانند تأثیر چندگانه زیان باری بر سلامت روانی داشته باشند. 
تأثیرات مضر و مخرب عوامل استرس زا در میان اشخاصی که بیشترین میزان ابعاد منفی دین ورزی را دارند، از بقیه بیشتر است. وسعت و میزان تأثیرات عوامل استرس زا در میان اشخاصی که گرفتار این سویه تاریک دین یا معنویت نیستند، از همه کمتر است. مدل آخر، مدل تشدید کنندۀ استرس، در شکل b 1.3 نشان داده شده است.
متغیرهای خرده گروه
افزون بر بررسی موضوعاتی که پیش تر بدانها پرداخته شد، محققان روز به  روز به تفاوت های خرده گروه ها در ارتباط با دین ورزی و سلامت روانی، توجه بیشتری نشان می دهند. عمدۀ ادبیات موجود بر تأثیرات بالقوه قومی- نژادی، طبقۀ اجتماعی و جنسیت متمرکز است. چرا ارتباط بین عوامل دینی و سلامت روانی باید به قومیت و نژاد وابسته باشد؟ بسیاری از ناظران به ابعاد مشخصِ الهیات آفریقایی- آمریکایی، حیات فرقه ای، اعمال عبادی، و دیگر شاخصه های حیات دینی توجه کرده‌اند که ممکن است واجد برآیندهایی برای سلامت روانی باشند. پژوهش های امثال الیسون و دیگران (2010)، نمونه ای از این دست مطالعات است. به طور خاص، الهیات آفریقایی-آمریکایی به واسطۀ میراثی از نژادگرایی، تبعیض نژادی و انزوای اقتصادی، به گونه ای شکل گرفته‌اند که پاسخی یا واکنشی باشد با هدف شفابخشی و امید و در عین حال آزادی شخصی و جمعیِ آمریکاییان آفریقایی تبار.
الهیات آفریقایی- آمریکایی با وجود تعهد نسبت به الهیات پروتستان(شاخه انجیلی) که خداوند را داوری بلندمرتبه می انگارد، بر عشق، بخشش خداوند، خیرخواهی، و خدا به مثابۀ نجات دهندۀ تأکید می کند. افزون بر این، دین آفریقایی-آمریکایی اغلب یک جهت گیری جمعی دارد و فرقه ها به گونه ای شکل می گیرند که یک خانوادۀ گسترده را تشکیل می دهند و به نوعی به مثابۀ یک نظام حمایتی اجتماعی عمل می کنند. به علاوه، بسیاری از خدمات دینی آفریقایی- آمریکایی (البته نه همۀ آنها) شامل شیوه های عبادی وَجدآور (من جمله وعظ های پرسش و پاسخ، رقص و حرکات بدن، و موسیقی) می شوند. و این امر فی نفسه سبب می شود تا مدیریت و آزادسازی عواطف و احساسات منفی (مانند خشم، اندوه و غیره) تسهیل گردد. سرانجام اینکه، مجموعه ای از شواهد وجود دارد که بر نقش متمایز و اهمیت بالای ایمان و عمل دینی در میان آفریقایی-آمریکایی ها خاصه ریش سفیدان ایشان، تأکید می کند. شماری از تحقیقات نشان می دهند که تأثیرات دین بر سلامت روانی و آرامش در میان آفریقایی_آمریکایی ها در قیاس با سفیدپوستان بیشتر است. و دین، آثار ناگوار تجاربی مثل تبعیض نژادی و قومی بر سلامت روانی را به نحو ملموسی کاهش می دهد و در برخی موارد به صفر می رساند.
تا به امروز، تعداد معدودی از پژوهش ها رابطه بین دین و سلامت روانی را درمیان لاتین تبارهای آمریکا بررسی کرده‌اند و ما پژوهشی را سراغ نداریم که تأثیرات عوامل دینی را در میان لاتین تبارها و سفیدپوست های غیراسپانیایی مطالعه کرده باشد. در عین حال، اخیراً پژوهشی در میان آمریکایی های مکزیکی تبار انجام شده است که در خصوص ابعاد خاص دین لاتین تبارها و به طور خاص درد و رنج مسیح و سفر و عروج او به ملکوت بحث می کند.
مطالعۀ دیگری در میان آمریکایی های مکزیکی تبار در کالیفرنیا انجام گرفته‌است که به طور خاص به تأثیرات مؤثر دین بر علائم افسردگی می پردازد. این ارتباط توأمان در زنان و مردان بررسی شده‌است و در عین حال، این تأثیر در زنان بیشتر بوده‌است، و این الگویی است که تصویر قدرت مند باکره گوادلوپ(قدیس حامی آمریکایی های مکزیکی تبار) را انعکاس می دهد. منبع بالقوه مهم دیگرِ متغیرِ خرده گروه ها در ارتباط بین دین و سلامت روانی، وضعیت اقتصادی و اجتماعی است. تحقیقات در این زمینه عمدتاً به نقش دین در حیات افراد و گروه های درمانده و فقیر و به عبارتی کم شانس می پردازند. شیمان، نویِن و الیوت(2003) بحث های مهمی در خصوص اینکه آیا دین ورزی می تواند ناکامی های اقتصادی و اجتماعی را تعدیل کند یا مزایای مربوط به سطوح بالای آموزش و درآمد را افزایش دهد، انجام داده‌اند. برخی از مطالعات گزارش کرده‌اند که تأثیرات مهم ایمان دینی در سلامت روانی از گذر آموزش تعدیل می گردد، و در مجموع، این رابطه در میان افراد کم سواد ضعیف تر است. روی هم رفته، این قبیل یافته ها حاکی از آن است که ایمان دینی می تواند در ایجاد ساختاری معقول، جای گزین آموزش شود و افراد از طریق آن می توانند رویدادهای زمینی و چالش های فردی خود را معنا کنند. شواهد جدیدی وجود دارد که باور دینی (به ویژه باور به حیات پس از مرگ) مانع از تأثیرات ویرانگر و مخرب وضعیت بد اقتصادی بر فرد می شود و حس خسران نسبی و افسردگی ناشی از آن را تا حد ملموسی کاهش می دهد.
ارتباط بین دین و سلامت روانی ممکن است تحت شعاع جنسیت قرارگیرد. اکثر شاخص ها نشان می دهد که به طور میانگین، زنان دین دارتر از مردان هستند. اما افزون بر این تفاوت های جنسیتی در میزان دین ورزی و دین داری، شاخصه هایی نیز وجود دارد که ناظر به عمل و باور دینی است و ممکن است به حسب جنسیت متغیر باشد، در عین حال، الگوهای خاصی وجود دارد که ابعاد دین ورزی بر مبنای آنها مورد بررسی قرار می گیرد. به عنوان مثال، متوسط زنانی که در مراسم های مذهبی حاضر می شوند، اغلب بیش از مردان است و آنها در قیاس با مردان از میزان بیشتری از حمایت های عاطفی و احساسی کلیسا بهره مند می گردند. از سوی دیگر، بر اساس برخی تحقیقات، دریافت های معنوی (مثلاً حس اتحاد با خدا و حس نزدیکی به طبیعت) و میزان تأثیری که روی سلامت روانی فرد می گذارد، در زنان بیش از مردان است.
اگرچه وضعیت اقتصادی و اجتماعی و قومی- نژادی و مسئلۀ جنسیت نقاط عطف مشخصی برای جامعه شناسان علاقه مند به متغیرهای خرده گروه ها به شمار می رود، در عین حال، مسائل و دستورالعمل 4های دیگر نیز در این رابطه وجود دارد. به عنوان مثال، تعیین اینکه آیا دین ورزی، و به  طور خاص حمایت های اجتماعی فرقه های مذهبی و حس تعلق به خداوند، می تواند کمبود روابط بین شخصی را جبران کند(یا خیر)، و اینکه آیا دین می تواند روابط موجود را غنا بخشد و مزایای سلامت روانی را افزایش دهد، مؤثر خواهد بود. براشر (2010) در پژوهش خود نشان می دهد که ارتباط بین دین ورزی و زبان پریشی(anomia) از طریق همگنی دینی که محصول شبکه های اجتماعی است تعدیل می گردد. تأثیرات حفاظتی دین، به طور خاص، در میان اشخاصی که شبکه های اجتماعی شان اساساً متشکل از افراد دین دار است، بیشتر است. بنابراین، توجه بیشتر به فضاها و بافت های گسترده تر و کلی تر که در آنها ایمان و عمل دینی فرد تجسم می یابد، می تواند شناخت ما را از روابط بین دین ورزی فردی و سلامت روانی افزایش دهد.

منبع:
Ellison. Christopher, “Religious Involvement and Subjective Wellbeing” ,  Blackwell, New York, 1998.