کيارستمي به روايت خرمشاهي

PDF چاپ نامه الکترونیک

کيارستمي به روايت خرمشاهي

گفت وگو با بهاءالدين خرمشاهي*
زهره همت

انتشار کتاب «حافظ به روايت کيارستمي» در سال 1385 يک اتفاق مهم و خبرساز به ويژه در جامعه ادبي و سينمايي ايران به شمار مي‌رفت. طبع کنجکاو اين کارگردان بنام، پس از تجربه فيلمسازي، فيلمبرداري، نقاشي، موسيقي و حتي رهبري اوپرا، اين بار او را به حوزه ادبيات کلاسيک کشانيده بود. او تلاش کرده بود با نگاهي سينمايي و هنري به اشعار يکي از تاثيرگذارترين و نامبردارترين شاعران ايراني يعني «حافظ» نگاه کند و به قول خودش کلوزآپي از مصراع‎هاي کمتر معروف اين شاعر شهير را در قابي هنري  در برابر دوستداران حضرتش قرار دهد. چنين اقدامي دو طيف کاملا متفاوت از واکنش‏ها را در ميان حافظ دوستان و حافظ پژوهان برانگيخت. عده‎اي اين نگاه متفاوت را ستودند و آنرا زمينه‎ساز تامل و تاني بيشتر بر شعر معرفي کردند و عده‎اي ديگر چاپ اين کتاب را به نوعي مثله کردن اشعار حافظ دانستند. اما چيزي که در اين ميان به اندازه چاپ کتاب شگفتي‌ساز شد حمايت بي‎قيد و شرط و همه جانبه يکي از حافظ‎ پژوهان غيور روزگار ما، استاد بهاءالدين خرمشاهي از اين اثر و مقدمه کوتاهي بود که در نخستين صفحات کتاب توجه خواننده را  به خود جلب مي‏کرد. سوالي که ذهن بيشتر دنبال کنندگان اين اتفاق را طي تمامي اين سالها به خود مشغول کرده بود اين بود که به راستي ملاک استاد خرمشاهي در تاييد و پذيرش اين اثر چه بوده است؟
من در آخرين روزهاي تير ماه 95 و تقريبا به فاصله چند هفته پس از درگذشت زنده ياد کيارستمي، خدمت استاد خرمشاهي رسيدم و ايشان به رغم کسالت، با حوصله و مهر تمام به همه سوالات من در اين باب پاسخ گفتند که شايد مطالعه آن براي علاقه‎مندان نيز خالي از لطف نباشد.
***
جناب استاد خرمشاهي عزيز، پيش از هر چيز به اين خاطر که وقت شريفتان را در اختيار مجله اطلاعات حکمت و معرفت قرار داديد از شما ممنون و سپاسگزارم. به عنوان نخستين سوال مايلم از شما بپرسم آشنايي شما با زنده ياد کيارستمي به چه شکل اتفاق افتاد؟
من با ايشان در حدود سال 1371 آشنا شدم و درست به خاطر ندارم که ايشان جايزه نخل کن را گرفته بودند يا خير.يکبار از ايشان پرسيدم آقاي کيارستمي ما کي همديگر را ديديم؟ ايشان گفتند من پيش از آشنايي نزديک با شما، در خوابم ديده بودم که با من در يک مهماني هستيد. اما عجيب‎تر اينکه درست فرداي اين اتفاق شما را در يک مهماني ديدم و کنار هم نشستيم و حال و احوال کرديم و خيلي با هم دوست شديم. من به مزاح به ايشان گفتم روايت شما تاريخي نيست! من اين اتفاق را به اين شکل به خاطر نمي‎آورم! به ياد دارم که يک بار در دفتر زنده‎ياد جعفري مدير انتشارات عظيم اميرکبير شما را ديدم و درباره سينما و سينماگري با هم صحبت کرديم.
يعني دوستي شما با مرحوم کيارستمي به پيش از چاپ کتاب‎هاي ايشان در حوزه ادبيات برمي‎گردد؟
بله. کتاب«حافظ به روايت کيارستمي» تقريبا ده سال پيش چاپ شد اما دوستي ما در حدود بيست و پنج سال سابقه دارد. دوستي ما، دوستي ساده و خوبي بود و البته دوستي فعالي هم نبود. البته در سال‎هاي اخير فعال‎تر شده بوديم. اما پيشتر دوستي مان به يک اتفاق موکول بود مثل اينکه همديگر را در رونمايي يک کتاب يا اکران خصوصي يک فيلم يا در يک نمايشگاه ببينيم.
ايشان خصايل بسيار پسنديده‏اي داشت. فروتنيشان هميشه برقرار بود. آهسته‏گوي و آهسته‏رفتار بود، صدايشان مهرآميز بود و طنينش نه بالا بود و نه پايين و عجيب انتقادپذير هم بود. بسيار راست و درست و بي سر و صدا و جنجال بود. هيچ نمي‎خواست خودش را اثبات کند و به معناي شاهنامه‌اي کلمه بسيار آدم آهسته و باوقاري بود. اهل تامل بود و وقتي با آدم حرف مي‎زد گويي بلند فکر مي‏کرد. به هيچ وجه اهل خودستايي نبود. در عکاسي ديد ايشان حيرت‎آور بود، کادربندي بسيار عجيبي انجام مي‎داد و قاب‌بندي ايشان خاص و منحصربه فرد بود و آن را بعدها در مورد حافظ هم اجرا کرد. در اولين نمايشگاهي که از ايشان ديدم، که درآپارتمان کوچکي اين عکس‏ها را به نمايش گذاشته بودند، همانطور که داشتم عکس‌هايشان را تماشا مي‌کردم يکباره خطاب به ايشان گفتم: آقاي کيارستمي! فيلم «طعم گيلاس» شما را مي‏شود مثل يک نمايشنامه راديويي از راديو شنيد. اما بي‌درنگ پشيمان شدم که چرا بايد اين حرف بي‌پروا را بر زبان مي‌آوردم گرچه انتقادم حقيقتا اين باشد. احساس شرمندگي کردم. آقاي کيارستمي کمي رنگ به رنگ شد و چيزي نگفت و من هم با واکنش، يا به عبارت دقيق‏تر، عدم واکنش ايشان بيشتر شرمنده شدم. من واقعا در آنجا فقط مي‎خواستم اين مطلب را منتقل کنم که از نظر من هر چقدر به ديالوگ اضافه بشود از سينما کم مي‌شود چرا که سينما مبتني بر تصوير است گرچه هم شعر و هم سينما هر دو تصوير و تصويرسازي دارند اما نوع تصويرسازي شان با همديگر متفاوت است.  تصويرسازي سينما مستقيم است اما در شعر و ادبيات تصاوير در ذهن ما مجسم مي‌شود هرچند که در بيرون و در واقعيت وجود نداشته باشند.

بله، متوجه هستم و تا آنجا که اطلاع دارم هم خود ايشان در جايي گفته بودند که معتقدند شاعرانگي سينما آن را به مخاطره مي‎اندازد.
چقدر حرف خوبي زده‌اند و من هم با اين موضوع موافقم. خلاصه آنکه بعد از اين اتفاق به جاي آنکه فاصله من با ايشان بيشتر شود به هم نزديک‌تر شديم و به قول حافظ بد به خاطر اميدوار ما نرسد. ايشان با من همچنان مهربان بودند و با هم نزديک‌تر شديم. يادم هست يکبار مرا به منزلشان دعوت کردند. در اين زمان سردار سينما شده بودند و جايگاه قابل‌توجهي هم در سينما به دست آورده بودند. وقتي به منزلشان رسيدم دست مرا گرفتند و با احتياط پله‌هاي زيرزمين را با هم به سمت پايين رفتيم. يکباره ديدم که زيرزمين پر از درهايي است که به ديوار تکيه داده شده‌اند. بعضي درها را رنگ‎آميزي کرده بودند و بعضي همچنان به شکل قديمي‌اش به ديوار تکيه داده شده بود. واقعا هنرمند در هر هنري زيرچيزي خط مي‌کشد و ما را به موضوعي توجه مي‌دهد. آنجا آدم احساس مي‌کرد که تا به حال در زندگي‌اش در نديده است! درهايي که اينقدر معنا دارند. درهايي که اينقدر تشخص دارند. واقعا نگاه ايشان به پديده‎ها متفاوت بود و هنرمند اگر اينگونه نباشد خودش را معطل کرده است، اين شخص بيشتر کارپرداز هنر يا هنرپرداز هست، اما هنرمند خير! اين اتفاق خيلي در من اثر گذاشت. اينکه اين فرد مي‌توانست تا اين حد متفاوت نگاه کردن را به من بياموزد برايم بسيارجالب بود.

بسيار ممنونم. اگر اجازه بفرماييد بحث را به سمت کتاب‎هاي زنده‌ياد کيارستمي در حوزه ادبيات ببريم. زماني که کتاب ايشان با عنوان  «حافظ به روايت کيارستمي» به چاپ رسيد در بين جامعه ادبي ايران و به‌ويژه درميان منتقدان جنجال زيادي راه انداخت تا جايي که در بعضي از شبکه‌هاي اجتماعي و روزنامه‌ها بعضي گفتند و نوشتند که محبوبيت شخص آقاي کيارستمي نزد شما در مقبول افتادن اثرشان بي‌تاثير نبوده است. حتي بعضي از منتقدين تا حدي پيش رفتند که گفتند اگر هرکس ديگري به غير از آقاي کيارستمي اين کار را انجام مي‌داد شما نمي‎پذيرفتيد. آيا واقعا همينطور بود؟
آقاي کيارستمي همان خصلتي را که پيش‎تر به آن اشاره کردم و گفتم که هنرمندان از آن برخوردارند و ما را به چيزي توجه مي‌دهند و زير موضوعي خط مي‌کشند را به تمامي داشتند. ايشان به چيزهايي توجه داشتند که مردم غافلانه از آن مي‎گذرند. کار بزرگ ايشان چه در سينما و چه در ادبيات و حتي در اشعارشان، گر چه من با اشعارشان زياد انس ندارم، همين نگاه متفاوت است و شخصيت ايشان در پذيرش اين کتاب از سمت من اثر نداشت.

براي نخستين بار چگونه با کتاب حافظ به روايت کيارستمي مواجه شديد؟ در واقع چه ويژگي‌اي در آثار ايشان ديديد که در آثار مشابه مثل آثار شاملو نديديد؟ شما از کار شاملو حمايت نکرديد. درباره اثر شاملو فرموديد که بي‎مبناست يا عوام‎فريب است. فرموده بوديد که شاملو چهل تا از غزليات مهم را نياورده و با نسخ آشنايي نداشته است. جسارت من را مي‌بخشيد اما اين عدم آشنايي با نسخ و يا بي‌مبنايي در مورد کار آقاي کيارستمي هم وجود داشت ولي در واقع چه چيزي شما را مجذوب کرد و باعث شد شمايي را که به قول خودتان بيش از دويست بار حافظ خوانده بوديد اين کتاب را يکباره بخوانيد و تمامش کنيد؟
شما داريد به قلب موضوع مي‌زنيد! من پنجاه سال است که با حافظ مانوسم. البته در سي سال اول حافظ را مي‌خواندم و هيچ نمي‌نوشتم. تا پيش از شاملو هيچ نقدي هم بر کتب مرتبط با حافظ ننوشته بودم و تنها حافظ را مي‏خواندم و تامل مي‏کردم. وقتي قرار شد که اين کار به چاپ برسد مدير نشر فرزان با خودشان گفته بودند که شايد بد نباشد خرمشاهي هم که حافظ‌ پژوه است کتاب را ببيند. وقتي کتاب را براي من آوردند گفتند که دوست داريم شما هر چه سريع‎تر کتاب را ببينيد و نظرتان را به ما اعلام کنيد. من آمدم و کتاب را باز کردم و همان وقت بود که اولين شوک به من وارد شد. با خودم گفتم يعني تنها همين قدر به شعر حافظ اکتفا کرده است؟ همينطور ورق مي‌زدم و مي‎خواندم و مي‌ديدم که حالم دارد خوب مي‌شود! ذهنم از تنش در مي‌آمد. من حافظ را تا آن موقع به اين شکل نديده بودم. با خودم مي‌گفتم ببين که اين مصرع چه اثري مي‌گذارد و قصار و به عبارتي ديگر کوته‌گويه است. و واقعا بين آغاز و انجام کتاب کيارستمي هيچ نخواندم. هميشه خواندن شعر حافظ حال من را خوب مي‌کرد اما اين بارتفاوت داشت و روز و هفته و ماه حال من خوب شد و هر وقت هم که برمي‎گشتم و راجع به کتاب فکر مي‌کردم با خودم مي‌گفتم ايشان چه ابتکار جسورانه‌اي يا چه جرات مبتکرانه‎اي به خرج داده است.
البته من در خلال تحقيقاتم در مورد ايشان به مطلبي برخوردم. گويا خود ايشان در جايي گفته بودند که در دوران پيش از انقلاب هم شبيه کاري که ايشان انجام دادند بر روي حافظ، در برنامه گل‎ها انجام شده بود و اين حد صداقت ايشان به نظرم قابل تحسين آمد. اينکه ايشان نخواسته‌اند در نهايت اين امر را به اسم خودشان تمام کنند.
عجب! اين حرف شما به نظرم خيلي جالب بود و من پيشتر از اين ماجرا اطلاعي نداشتم. خلاصه آنکه در ارتباط با کتاب آقاي کيارستمي تنها مسئله‏اي که من را نگران مي‌کرد اين بود که خداي نکرده جفايي به حافظ رسيده باشد. اما به نظرم جز خير و خوبي نمي‌رسيد با خودم مي‎گفتم چه جرات شيريني، چه جرات دلپذيري! بنابراين به جاي آنکه به آقاي کيارستمي تلفن بزنم تصميم گرفتم براي ايشان نامه‌اي بنويسم و اين نامه بعدها ضميمه کتاب شد. يادم هست که آقاي کيارستمي با من تماس گرفتند و تشکر کردند و گفتند با نامه شما قدري از نگراني من کاسته شد. ايشان به من گفتند که خودشان هم اين نگراني را داشته‌اند که مبادا در حق حافظ جفايي شده باشد يا اينکار به جاي اينکه ابتکار باشد بيشتر خرابکاري باشد. اما من گفتم که نه! اصلا اين طور نيست و من نسبت به کار شما نظر مساعد دارم. ايشان از بابت نامه من تشکر کرد و گفت آيا امکان دارد که من از آداب و القاب نامه کم کنم و آن را در ابتداي کتاب بياورم؟ من به ايشان گفتم اگر مي‌دانستم قرار است اين نامه در ابتداي کار شما بيايد آن را به شکل ديگري مي‌نوشتم. ايشان طرفدار نظريه کوچک زيباست بود! و نامه کوتاه من را در ابتداي کتاب آورد. بعد کتاب منتشر شد جنجال برانگيخت.  بارها از من پرسيدند آيا نظر واقعي تو همين است که در اين يادداشت نوشتي؟ و من هم بارها پاسخ دادم که من اجباري در نوشتن اين نامه نداشتم و اگر مي‌دانستم اين را در کتاب چاپ مي‌کنند مطلب بهتري مي‌نوشتم. مدام از من مي‌پرسيدند پس چرا در مورد شاملو آن مطلب کمرشکن را نوشتيد. من هم پاسخ دادم که شاملو با ادعا اين کار را انجام داده بود اما  آقاي کيارستمي اينکار را با بي‌ادعايي انجام داد و قصد مطرح کردن خودش را نداشت و آهسته و قدري نگران اين کار را پيش برد. من پاسخ مي‌دادم جان جانان، شاملو بي‌مبنا اين کار را انجام داده بود. ايشان مي‎خواست تصحيحي از حافظ انجام بدهد در حالي که خود تصحيح هم آدابي دارد. متن بايد موجود باشد، متن مبنا بايد وجود داشته باشد. ديگر اينکه روش کار بايد مشخص باشد. در حالي که شاملو اين مباني را رعايت نکرده بود. به نظر من حافظ شاملو جفاکاري در حق حافظ بود. يادم هست که مرحوم مطهري هم بر مقدمه ايشان نقدي نوشت و خطاب به شاملو گفت حافظ براي ما مثل صحيفه سجاديه است و نبايد با آن به اين شکل برخورد شود. آقاي مطهري وسعت مشرب و سعه صدري داشت که من آن را بسيار مي‌پسندم و همواره به روانشان درود مي‌فرستم. من بعد از انتشار حافظ شاملو چهار ماه روي کتابش کار کردم و برادرم در مقابله آن کتاب به من کمک کرد.

پس اين حال خوب باعث شد شما به انتشار کتاب آقاي کيارستمي کمک کنيد و نيش منتقدان را هم به جان بخريد!
بله! نظر من به سرعت و به راحتي مثبت بود. اين کتاب اثر خوبي روي من گذاشته بود. اين برگزيده حال من را خيلي خوب کرده بود. مني را که سال‌ها روي شعر تامل کرده بودم و از دوم دبستان شروع کرده بودم و حافظ را خوانده بودم. از همان وقت کلمات حافظ براي من مي‌رقصيدند. اما کار آقاي کيارستمي به من تعليم تامل مي‌داد و مي‌گفت با عجله از کنار کلمات رد نشو! فعلا مهمان يک مصرعي! حق اين مصرع را ادا کن و بعد به سراغ مصرع‌هاي ديگر برو! نبايد مثل داستان پليسي شعر را به سرعت تمام کرد و اين درست ضد مقصودي است که اين کتاب دارد. نبايد شعر را هول زنان خواند و کيلويي مصرف کرد. براي مبارزه و رد اين کار، کيارستمي حافظ را براي ما جرعه‌اي و شبنم‌وار کرده است. يک جرعه! يک شبنم از غزلي که ممکن است لزوما بهترين مصرع آن غزل هم نباشد. اما اين مصرع به مذاق آقاي کيارستمي خوش آمده است.

از نظر شما چرا آقاي کيارستمي تلاش کرد در حوزه ادبيات دست به انجام چنين کاري بزند؟
من فکر مي‎کنم کيارستمي بر آن بود که ما را به نوعي تامل وادار کند. تامل در شعر و تامل در هنر و البته اين تنها شامل شعر حافظ نمي‌شود. اين آموزشي است که ايشان تلاش کرده آن را به شکل غيرارادي به ما منتقل کنند و به من که پنجاه سال است که شعر مي‌خوانم و نقد شعر مي‌نويسم. پيام ايشان به من اين بود که خرمشاهي با شعر کودکانه رفتار نکن.

بله، با شما موافقم. من هم تا آنجا که از ايشان خوانده‎ام متوجه شدم که به تعبير زنده‌ياد کيارستمي آهنگين بودن شعر ما را از التفات به آن به شکل کامل باز مي‌دارد و به عبارتي ايشان قصد کرده بودند که در قالب اين مصراع‎هاي کوچک کلوزآپي ارائه دهند تا بيشتر به مضمون شعر توجه نشان دهيم.
بسيار جالب است. پس معلوم مي‌شود که ايشان اينکار را به شکل غريزي انجام نداده‌اند و در انجام اين کار آگاهانه عمل کرده‌اند تا حافظ را روايت کنند و اين شهد و شربت را جرعه جرعه به ما بنوشانند.

تعبيرتان را بسياردوست داشتم استاد. يعني کوتاه کردن ابيات به تعبير شما جرعه جرعه نوشاندن ابيات حافظ به مخاطبان است! متشکرم. جناب استاد خرمشاهي از نظر شما چه انتقاداتي به کتاب وارد است؟
من سال‎هاست که از ياران نشر فرزان هستم. چاپ انتشارات فرزان از کتاب حافظ به روايت کيارستمي خوب و در مجموع خوش‌دست است. اما قطر کاغذش ضخيم است و بايد از کاغذهاي نازک‌تري درچاپ آن استفاده مي‌شد تا از حجم آن کاسته بشود و به نيمي از اين حجم کاهش پيدا کند. به نظر من کار حافظ کيارستمي سخت خوبست وليکن قدري بهتر از اين نيز مي‌شد انجام شود. ايشان يک وقتي مصرعي از حافظ را آورده‎اند که گويا معناي اصلي در مصراع دوم مي‌گذرد يا يک مصرع ناقص است مثلا در مصرع گر چه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم کش/گير. ببينيد اين مصرع ناتمام است. چرا؟ چون نتيجه در مصرع دوم آمده است آنجا که مي‎گويد تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم. در واقع ثقل معنا درمصرع دوم است. ايشان وقتي هم شده که مصراع دوم را آورده است و در واقع انگار واحد معنا را مصرع گرفته‌ و اين هم درست است و هم نادرست است. آنجا که معنا در يک مصرع مي‌گذرد درست است اما گاهي هم آن مصرع به تنهايي افاده معنا نمي‏کند. به‎تازگي کتابي که از نشر فرزان براي آوردند را باز کردم و اين مصرع را خواندم که «دمي با غم به سر بردن جهان يکسر نمي‌ارزد» و بسيار به دلم نشست و دلم نمي‎خواست به غير از اين مطلب ديگر چيزي وجود داشته باشد و انگارکه خود اين مصراع به تنهايي خود بسنده بود.
پس به نظر شما اينکه خود آقاي کيارستمي گفته‎ بودند ابياتي را انتخاب کرده‎اند که به لحاظ معنايي با ابيات قبل و بعد داراي ارتباط نباشد را خودشان گاهي رعايت نکرده‎اند.
بله، من هم فکرمي‎کنم که گاهي اين اتفاق افتاده است. در واقع خود من هم فکر مي‎کنم ايشان قصد انجام اين کار را داشته‌اند، اما نتوانستند گاهي به آن ملتزم بمانند. به نظر من خود آقاي کيارستمي هم متوجه اين امر شده‎اند چون در کارهاي بعدي ايشان مصرع دوم را هم به شکل معکوس در پاي صفحه آورده‌اند. به نظرمن کار سعدي و مولوي هم ادامه کار حافظ است چون کيارستمي کار حافظ را در دو اثر ديگر با تفاوت اندکي انجام داد. اينکه اگر خواننده‌اي با اين مصرع راضي نشد بتواند به مصرع بعد دسترسي پيدا کند.نکته ديگر اينکه در فهرست موضوعي که ايشان ارائه دادند گويي بعضي عناوين تکرار هم است.

بله، درست مي‌فرماييد. از طرفي گويا بعضي مصرع‌ها در فصول مختلف تکرار شده‎اند و يا گاه عنوان فصل با مضمون مصرع هم‌خواني ندارد.
بله، مثلا ايشان عنوان يک فصل را انتخاب کرده‎اند «شب فراق» و عنوان فصل ديگر را «هجران» گذاشته‎اند و به نظرم هر دوي اين‌ها يکي هستند. يا «مژده وصل» با «پيام محبوب» يکي است و بهتر بود که ذيل يک فصل آورده مي‎شد. حتي گاهي من متوجه نمي‌شوم که مراد از عنوان بعضي از فصول چيست مثل «نسيم بهشت».

اگر حافظه من درست ياري کند به نظرم حضرتعالي در جايي  گفته‌ بوديد که عنوان «به روايت» را هم زياد نپسنديده بوديد، درست است؟
بله. البته بايد توجه داشت که ما با تنگناي لغت هم مواجهيم. اگر از واژه «به روايت» استفاده نکنيم چه بگوييم؟ بگوييم به کوشش؟  به انتخاب؟ البته واژه به انتخاب هم بد نبود اما به نظرم کمي شيطنت هم بد نيست. خود شاملو راه را باز کرد و افزون بر اين هم اين کلمه «به روايت» از علم حديث گرفته شده است. انگار که کيارستمي مي‎خواهد بگويد من با حافظ اينطور مواجه مي‎شوم و مصرعي از آن را مي‎خوانم و سرمست مي‎شوم. اين حرف ناگفته را مي‌شود در اثر ايشان ديد. از طرفي کيارستمي به ما ياد مي‎دهد با حافظ ابزاري برخورد نکنيم مثل وقتي که فال مي‎گيريم. اين کتاب پيام جديدي به اهالي کلاسيک جامعه ادبيات وارد کرد. اينکه کمي نوگرا باشند و از چشم‌اندازي نو به حافظ نگاه کنند.

نگاه منتقدان به اين کتاب در زمان چاپش خيلي متفاوت است. وقتي داشتم نقدها را مي‌خواندم احساس مي‌کردم حد وسطي در مورد انتقاد يا تحسين اين کتاب وجود ندارد. در مورد کتاب‌هاي ديگر ديده بودم که اهالي فرهنگ مي‌گويند اين اثر فلان معايب و يا فلان محاسن را دارد. اما در مورد کتاب آقاي کيارستمي با يک تحقيق ساده در اينترنت دريافتم اين طيف متفاوت وجود ندارد. دو دسته نگاه وجود داشت. سفيد و سياه. بعضي‌ گفته بودند اين اثر مثله کردن اشعار حافظ است و بعضي حتي تا اين حد پيش رفته بودند که گفته بودند اين اثر صرفا اسراف کردن کاغذ است. از طرف ديگر بعضي گفته بودند که اين بينش تازه در عصر مدرن به شعر حافظ خودش نوعي نوآوري و از طرف ديگر به نوعي تشويق جوانان به مطالعه شعر و ورود به حوزه ادبيات است. افزون بر اين در خلال اين جستجوها متوجه شدم انتقادات وارد شده به خود شما اگر بيش از انتقادات وارد شده به آقاي کيارستمي نباشد، کمتر هم نيست.
برايم تحقيقات شما بسيار جالب است. با گفته منتقدان به هيچ وجه موافق نيستم. سالانه اين همه نشريه زرد منتشر مي‌شود و کاغذ اسراف مي‌شود گر چه از طرف ديگر هم فکر مي‌کنم مواجهه جوانان با چهارهزاربيت حافظ مشکل است و به‌ويژه با اشعارملمع حافظ. شاملو اين اشعار را کلا حذف کرده بود. اجازه بدهيد در همين جا به آن دسته از منتقداني که به حافظ کيارستمي مي‌تازند و به مني که با مهر و ارادت بر کتاب وي نگاه مي‌کنم و مي‌بينم که براي اولين بار توانستم جور ديگري شعر حافظ را بخوانم بگويم گر تيغ برکشد که محبان همي زند/ اول کسي که لاف محبت زند منم! اما اين بيت را هم مي‌گويم که محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست! بعد از چاپ اين کتاب بسياري از من پرسيدند که چرا با چاپ اين کتاب موافقي؟ و من هم در پاسخ گفتم شما چرا مخالفيد؟ من هنوز هم نمي‌توانم درک کنم چرا با اين اثر اين طور برخورد شد. يعني جامعه ما با چاپ يک اثر تازه تا اين حد تکان مي‌خورد؟ ما در هنرهاي ديگر از اين ابتکارات کم نداريم، در مجسمه‏سازي يا نقاشي يا خوشنويسي. آقاي تناولي يک مجموعه از کلمه «هيچ» دارند و آثارشان خوش درخشيده است. با انتشار کتاب آقاي کيارستمي به نظر من نه به حافظ جفا شده و نه بي‌احترامي چرا که بي‌احترامي تابع نيت و عرف است. من سال‎ها در آستان حافظ خدمتگري کرده‎ام و به شما قول مي‎دهم جفا يا بي‌احترامي در حق حافظ رخ نداده است.

کار آقاي کيارستمي در دو کتاب بعد تفاوت پيدا کرد. به نظر حضرتعالي آيا در آثار بعدي کار آقاي کيارستمي از پختگي بيشتري برخوردار شده بود؟ يعني تفاوت پيدا کردن به معناي پخته‌تر شدن است؟
نه لزوما. در دو کتاب بعد به نظر من راه حافظ کيارستمي ادامه‎دار شد و به تعبير ديگر تکامل پيدا کرد. و گرنه چيزي که جامعه ادبي را تکان داد همين کتاب حافظ بود و گرنه دو کتاب ديگر به اندازه کتاب حافظ جنجال ‌برانگيز نشد و کتاب اول شوک را پيش‌تر به جامعه ادبي وارد آورده بود.قصد آقاي کيارستمي در واقع اصلا اين نبود که جنجال به راه بيندازد گر چه چاپ اثرش واقعا جنجال‌برانگيز شد. گر چه به قول شما اين اثر قدمت داشت. از طرفي شايد زمان چاپ کتاب هم در به‌وجود آمدن اين اتفاق بي‌تاثير نبوده باشد. تصور بفرماييد مثلا اگر اين کتاب در زمان جنگ منتشر مي‌شد تا اين حد سر و صدا به راه نمي‌انداخت. من خودم هم کمتر ديده‌ام که کتابي تا اين حد نظر موافقان و مخالفان را برانگيزد. ايشان در سينما هم به دنبال جنجال نبودند اما من يادم هست که فيلمي از ايشان با عنوان «شيرين» ديدم که بسيار آوانگارد بود و سرو صداي زيادي هم به پا کرد. ايشان نمره خوبي از ابتکار و جسارت مي‌گيرد و اصلا در پي اين نبود که بخواهد براي خودش شهرت به دست بياورد اما آدم موفقي بود و همين موفقيت بر شهرت او دامن مي‌زد. يادم هست که در دانشنامه بريتانيکا از بين هنرمندان ايراني من تنها نام آقاي کيارستمي را در اين مجموعه ديدم. ايشان يک هنرمند پيشتاز بودند. من هم بعد از وفات ايشان شعري سرودم که در مجله کرگدن چاپ خواهد شد. روانشان شاد باد.

جناب استاد خرمشاهي در پايان از اينکه وقتتان را در اختيار مجله اطلاعات حکمت و معرفت قرار داديد از شما بسيار ممنونم.