زيباشناسي در فرانسه: شعرا و مونتني

PDF چاپ نامه الکترونیک

زيباشناسي در فرانسه: شعرا و مونتني

وواديسواف تاتاركيويچ ـ شادي حداد پور خيابان، سيد جواد فندرسكي

 


در فرانسه، در قرن شانزدهم، شرايط براي توسعه و رشد دانش و هنر مناسب نبود: حاکمي بي کفايت بر آن حکومت مي‌کرد و جنگهاي داخلي و خارجي تمام نمي‌شد (هشت جنگ ديني در طول يک قرن). از طرف ديگر، هيچ کشوري در دوران قرون وسطي، چنين ميراث غني اي به ارث نگذاشت. مطالعه آثار کلاسيک و عمل به فلسفه انتقادي، پيش از اين در فرانسه و از قرن چهاردهم آغاز شده بود. در آنجا به‌ويژه يک سنت غني درباره فن شعر وجود داشت: رساله‌هاي متيو دو واندوم1، ژان دو گارلند2 و گادفري دو وينساف3 همگي در فرانسه نوشته شده است. در آغاز قرن شانزدهم، هنوز سنت قرون وسطايي نثر و نظم زنده و پويا بود. براي توضيح موضوع فوق، در اين مقاله به بررسي آراء زيباشناسي گروه پلياد، مونتني و مالرب پرداخته شده است.
***
در نيمه راه  قرن، رسيدن نوشتههاي انسانگرايان ايتاليايي به فرانسه، که مفاهيم جديد فن شعر را نيز دربرمي گرفت، آغاز شد. گروهي از شاعران، رونسار4 و گروه پلياد5، به ظهور رسيدند که اين ايده‌هاي نو را برگرفتند و آن‌ها را ترويج دادند. آن‌ها نقش اندکي در تکامل فن شعر به عهده گرفتند، و ترجيح دادند که بيشتر به نويسندگان رساله‌هاي ايتاليايي اعتماد کنند تا به تجربه‌هاي شعري خود. اما با پيروي از الگوهاي ايتاليايي و ايجاد مرکزي جديد براي آن‌ها در فرانسه، به ايجاد يک تغيير جغرافيايي در تاريخ زيباشناسي کمک کردند. از اين به بعد، تا مدتي طولاني اين اروپاي شمالي و به‌ويژه فرانسه بود که نخستين و مهم‌ترين داور و معيار در شعر بود؛ و اندکي پس از آن، در هنرهاي تجسمي نيز چنين بود. گروه پلياد متشکل بود از ادباء. و در نسل‌هاي بعدي قرن شانزدهم، اين دوباره اهل ادب بودند که بر حوزه زيباشناسي حکومت مي‌کردند: مونتني6 فيلسوف و مقاله‌نويس، و مالرب7 شاعر. گروه پلياد در ميانه سال‌هاي 1560- 1549  به اين حوزه ياري رساند؛ مونتني مقالاتش را در سال 1580 منتشر کرد، و مالرب  مهم‌ترين اثرش را  در واپسين سال‌هاي قرن نوشت. طبيعتا، همه آن‌ها اساسا به زيباشناسي ادبيات علاقمند بودند؛ اما به طور کلي، گرايش آن‌ها کاربست‌هاي مخصوص به خود را در نظريه هنر داشت.

I. پلياد
1. بازگشت به نويسندگان. ادبيات فرانسه در اين دوره(قرن شانزدهم) تحت تاثير اختراع ماشين چاپ بود: ادبيات فولک، ادبيات محاوره‌اي، داستان‌ها و درام‌ها. ويژگي اصلي آن نوعي بي‌پيرايگي و سادگي دوگانه بود:  هم در فرم و هم در محتوا. در فرم، به خاطر اينکه استفاده از سخن طبيعي را ميسر ساخت، بدون هنجارهاي کلاسيک و قراردادهاي ادبي.  و در محتوا، زيرا موضوعاتش را از زندگي روزمره مي‌گيرد. اين مسئله با ويژگي‌هاي خاصي از دوران رنسانس مطابقت داشت، يعني با سرزندگي و شور طبيعي آن و علاقه به امور طبيعي. رابله اين بي‌پيرايگي و سادگي در فرم و محتوا را کاملا بدون قيد و شرط به کار برد. اگر او به طور آگاهانه اصولي را که مبناي هنر او بودند صورت‎بندي مي‌کرد، بيشتر از همه بر آن‌ها تاکيد مي‌نمود. انسان از چه راه ديگري مي‌تواند شوخي و مزاح او را بفهمد مبني بر اينکه تنها منبع الهام‌بخش او مشروب است،"تنها هليکون او".
رويکرد گروه پلياد، يعني پير دو رونسار و شش شاعر مکتب او،8 متفاوت بود. از هفت نفر مذکور، تنها رونسار بود که هديه‌ و استعدادي الهي داشت. با اين حال، چند تن از آن هفت نفر، در آرزوي اين بودند که به اصلاح‌طلبان و نظريه‌پردازان شعر تبديل شوند. آن‌ها علاوه بر نوشتن شعر، دست به کار ساختن نظريه شعر نيز شدند. نخستين کسي که نظريه شعري گروه پلياد را در اثرش به نام شرح و دفاع از زبان فرانسه9 منتشر کرد ژوئاشم دو بله10 بود. اثر رونسار با نام  مختصري درباره هنر شعري فرانسه11 تا سال 1565 منتشر نشد.
اين نظريه چه نوع شعري را به نمايش مي‌گذاشت؟ آن‌ها معتقد بودند که شعر بايد يک سبک شعري متمايز از  نثر داشته باشد. براي نيل به اين مقصود، شعر بايد محتوايي مناسب داشته باشد و با زباني مناسب بيان شود؛ به عبارتي ديگر، بايد داراي انديشه‌هايي متعالي باشد و با کلماتي شکوهمند بيان شود. براي رسيدن به اين هدف، ژانرهاي مهم و تاثيرگذار شعر دوران باستان بايد زنده شوند، و زبان فرانسه را بايد تا بدانجا غني، تکميل و پرمايه کرد که مثل زبان‌هاي ادبي دوران باستان شود. در يک جمله و به طور خلاصه، شعر بايد از قدما تقليد کند. در شعر ويرژيل12 و در فن شعر، هوراس13 بايد الگو باشد. در اين صورت است که شعر از مقتضيات شعر رومي‌ها و ايتاليايي‌هاي معاصر برخوردار خواهد شد. آن شعر دو ويژگي اساسي و مهم خواهد داشت. وقار و مهارت. آنتوئان دو بائيف14 تندروترين عضو گروه بود که خواستار دوري از سجع و قافيه و انطباق شعر فرانسوي با شعر موزون دوران باستان بود.
2. مسائل. اين طرح و برنامه آن‌ها را با مجموعه‌اي از مسائل درگير کرد، که آن مسائل را با انسجام کاملي حل نکردند، عمدتا بدين علت که هوراس و فن شعر ايتاليايي بدان‌ها توصيه مي‌کرد از دوره‌اي تبعيت کنند که با غرايز و استعدادهاي طبيعي آن‌ها مخالف بود.
1. مهم‌ترين عنصر در شعر چيست: فرم يا محتوا، طرح يا قافيه؟ رونسار نوشت، شاعران خوب، بر طرح و داستان تمرکز مي کنند. شعر يک هدف مستقل است تنها براي شعرسازان بي‌سواد. ديگر شاعران گروه پلياد نيز عقايدي مشابه داشتند. اما در واقع، تلاش‌هاي آنان بر تکامل شعر، مسايل زبان و ژانرهاي ادبي متمرکز بود.
2. چه چيز در شعر مهم‌تر است، لذت يا کاربرد؟ در نظريه، امضاء پلياد از کاربردگرايي هوراسي دفاع کرد و با اين روش، صفت تحسيني utiledoux را ساختند. اما در واقع، شعر آن‌ها هدفي جز لذت‌گرايي نداشت.
3. آيا وجود حقيقت در شعر الزامي است؟ از آنجايي که شاعران دوران باستان امور و اشياء کذب را تقبيح مي‌کردند، گروه پلياد چيزي کمتر از تقبيح نمي‌توانست در مورد امور کذب انجام دهد. اما آيا شعر بايد حقيقت را به طور ساده و آشکار بيان کند، يا آن را پوشيده دارد15، همانگونه که از دوران پترآرک16 بدين سو چنين بود؟ در نظريه، گروه پلياد، پوشيدگي و کتمان حقيقت شعري را مي‌ستود، اما در عمل، آن را مخفي نمي‌کرد، زيرا آن‌ها چيزي را براي گفتن که مناسب اين کتمان و اختفا باشد، نداشتند.
4. چه چيزي در شعر مهم‌تر است، نظريه‌اي درست يا استعداد؟ گروه پلياد، به عنوان يک گروه، تلاش‌هاي‌شان را بيشتر به سمت نظريه سوق مي‌دادند. با وجود اين، آن‌ها، يعني دو بله و رونسار، چنين اظهارنظر کردند که " محققان در اين مسئله موافقند که استعداد طبيعي17 بدون نظريه18 بيشتر موجب توفيق و موفقيت مي‌شود تا نظريه بدون استعداد طبيعي". 
5. شعر، موردنظر و مطلوبِ چه کسي است؟ در نظريه، شعراي گروه پلياد معتقد بودند که شعر مطلوب و موردنظر همه است. با اين حال، در عمل، آن‌ها شعر را براي يک انسان نخبه، فرمانروا، دوستانشان، معشوقه‌هايشان، و براي خودشان مي‌نوشتند. در نظريه، آن‌ها از شعري که روشن و قابل فهم بود جانبداري مي‌کردند. اما هريک از آن‌ها مي‌خواستند يک "شاعر عالِم"19 شوند و شعرشان مغلق و منحصربه‎فرد باشد.
6. آيا شعر بايد در تلاش براي رسيدن به شهرت اجتماعي باشد؟ گروه پلياد انزواي شاعران را تحسين مي‌كرد، و تاكيد مي‌كرد كه شاعر حقيقي عاري از جاه‌طلبي است و در فكر شهرت نيست، گذشته از اين، شاعر هرگز نمي‌تواند به شهرت نايل آيد، زيرا كليت مشترك انسان‌ها او را درك نمي‌كنند و به او ارزشي قائل نخواهند بود. آنان اظهار مي‌كردند كه شعر ديوانگي است، زيرا هيچ سودي را فراهم نمي‌آورد. بدون ترديد، اين يك اظهارنظر منصفانه درباره حالت واقعي اشياء و امور بود. زيرا، تا همين اواخر ديدگاه‌هايي وجود داشت که به طور كلي معتقد بود، رنسانس از مردان عمل بيشتر از هنرمندان جانبداري و حمايت مي‌كرد. هر طور که باشد، شاعران گروه پلياد با شعر و شعرگويي همچون يك شغل برخورد مي‌كردند و هنگامي كه سودآور از آب درنمي‌آمد، مأيوس مي‌شدند. رونسار درباره شعر  نوشت: تلاشي استادانه است که چندان سود و بهره‌اي ندارد20.
بنابراين، آن‌ها در تمام اين مسائل، يكپارچه و هماهنگ نبودند؛ اما مجبور بودند كه مشكلات را حل كنند، نه تنها مشكلاتي كه برخاسته از آثار خود آن‌ها بود، بلكه مشكلاتي كه از آثار مربوط به فن شعر ايتاليا ناشي مي‌شد. هدف طرح رونسار جايگزين كردن مهارت و كمال به جاي الفاظ ساده شعر دوران قرون وسطايي بود. اما استعدادش به او اجازه نداد كه اين طرح را محقق سازد.
رونسار در رساله نظري‌اش درباره فن شعر، به چارچوب سخنراني وفادار ماند، و سه جزء را در شعر متمايز كرد: ابداع، نظم و فصاحت. با اين حال، براي اين سه ارزش يكساني قائل نبود. او معتقد بود كه عنصر اساسي ابداع است كه او آن را با تخيل يكي مي‌دانست، چيزي كه فرم و ايده هر چيزي از آن نشات مي‌گيرد.21 ابداع اصل است:‌ بقيه تنها سايه‌اند. وظيفه نظم تنها دادن ظرافت و زيبايي به كل است؛ و وظيفه فصاحت آراستن شعر با درخشش كلمات تزئيني است، و همانگونه كه رونسار مي‌گويد، فصاحت چيزي است كه به بركت آن، شعر مي‌تواند مثل سنگ‌هايي گرانبها بر انگشتان يك فرمانرواي بزرگ بدرخشد.
دوبله اجزاء تشكيل‌دهنده و مزيت‌هاي بيشتري در شعر مشخص كرد: الوهيت ابداع، شكوه سبك، درخشش كلمات، متانت انديشه، بداعت و تنوع استعاره، و «هزاران چراغ ديگر شعر». همه اينها به نظر او انرژي يا «نوعي روح»22 بودند، كه نويسندگان لاتين آن را نبوغ ناميدند. اين فن شعر دو جزء تشكيل‌دهنده داشت: نظريه و غرايز طبيعي شاعر، يا بنا به گفته آن‌ها la doctrine, and le naturel. اما از ميان اين دو، بيشتر بر طبع،‌ تخيل، روح و نبوغ شاعر تاكيد مي‌شد.
3. پلتيه. شاعران گروه پلياد محقق و پژوهشگر نبودند، و تنها به توليد طرح‌ها و مانيفست‌ها مشغول بودند. با اين حال، آن‌ها، به‌ويژه رونسار، با محققي كه نظامي كامل از فن شعر را پديد آورد، در تماس بودند: ژاك پلتيه دومان23. پلتيه استادي بود كه به ترتيب در پوتيه24، ليون25 و پاريس، «رياست دانشكده» را داشت. پلتيه، مترجم هومر و فن شعر هوراس (1545) درباره املاء درست و هندسه نيز مطالبي نوشت، و به طور اتفاقي و نه خيلي بجا به شعر گريز زد. رونسار او را «pell etier le docte» ناميد و عضو گروه پلياد كرد. اثر پلتيه با عنوان هنر فن شعر26 دستوري براي اصلاح شعر فرانسوي به سبك مانيفست‌هاي دوبله و رونسار نبود، بلكه نظريه‌اي بود كه به منظور تعيين قوانين براي همه شعرها نوشته شد. ممكن است كه پلتيه تحت تاثير رونسار بوده باشد، كسي كه پلتيه پيشتر در سال1540 با او مواجه شده بود، اما محتمل‌تر است كه اين پلتيه بود كه به رونسار تدريس مي‌كرد، زيرا كتاب هنر شعري حدود ده سال پيش از اثر رونسار با عنوان مختصري درباره هنر فن شعر فرانسوي منتشر شد. نظام فن شعري پلتيه بر چهار اصل و دستور مبتني بود: تقليد از طبيعت؛ تقليد از قدما؛ به كار بستن تمام ژانرهاي شعر؛ غني‌سازي زبان به منظور ايجاد فاصله از مردم. «من شاعرانمان را توصيه مي‌كنم كه تا حدي جسورتر و كمتر قابل فهم‌تر باشند27. همه اين آموزه‌ها منطبق بر ديدگاه‌‌هاي پلياد بود، اما در عين حال، به طور نظام‌مندي مطرح شد. او چهار اصلش را در يك شعار به هم ادغام كرد: «تقليد مستقل»28.
پلتيه معتقد بود كه شعر بايد سخنراني را الگوي خود قرار دهد، گرچه اعتقاد داشت كه تفاوت مهمي ميان آن دو وجود دارد كه مزيت شعر است. سخنران از آنجايي كه ملزم به دفاع از علايق مخاطبانش است، وقتي که خود را به امور روزمره و رايج مشغول مي‌کند، تقبيح مي‌شود. سخنران خلاف شاعر، فرصتي براي گفتار درباره خدايان، عشق، ستارگان، بي‌كرانگي‌ها، مزارع، علفزارها و جويبارها ندارد. سخنران از امور آني صحبت مي‌كند، در حالي كه شاعر به جاودانگي مي‌پردازد29. او حق دارد كه از امور بي‌اهميت و بيهوده بگذرد. پلتيه به شاعر توصيه مي‌كند كه اين كار را با دقت انجام دهد.
منابع فن شعر پلتيه، كلاسيك و ايتاليايي بود. او از ويدا30 استفاده كرد (رساله‌هاي ايتاليايي ديگر هنوز به فرانسه نرسيده بود)، پلتيه هوراس را الگوي خود قرار داد (دوره تاثير ارسطو هنوز آغاز نشده بود).
اما در هر صورت، اين همه آن چيزي نبود كه آن‌ها مي‌گفتند. پلتيه نوشت: نخستين چيزي كه يك نويسنده بايد انجام دهد اين است كه برود و به واقعيتي كه فقط در شكل نوشتاري ديده است، بنگرد و تصاوير زنده اشياء طبيعي را مشاهده كند؛ در غير اين صورت، او هرگز به گونه‌‌اي جسورانه نخواهد توانست بنويسد. نظريه به جاي خود بسيار خوب است، اما شاعر بايد از طبيعت نيز استفاده كند. بنابراين در آثار و انديشه‌هاي پلتيه، ميان «La doctrine»,«Le naturel» تقابل پديد آمد، و اين تقابل موجب ايجاد اين باور شد كه نظريه نمي‌تواند جايگزين طبيعت شود. فن شعر كلاسيك به طبيعت متوسل مي‌شد، اما در آنجا «طبيعت» جزء قوانين جاوداني به شمار مي‌آمد.

II. مونتني
1. ميشل دو مونتني31. وي دومين فرد از سه محققي بود كه در زيباشناسي فرانسوي مربوط به قرن شانزدهم نقش زيادي ايفا كرد. با وجود اينكه او فقط اندكي از اعضا گروه پلياد جوان‌تر بود، آثارش را خيلي بعدتر از ديگر اعضاء منتشر كرد. مونتني نه شاعر بود و نه يك فيلسوف حرفه‌اي (و در واقع به هيچ يك از ديگر محققان تعلق نداشت)، و به هيچ يك از انسان‌هايي كه اكثر زيباشناسان معاصر از آن‌ها برخاسته بودند، تعلق نداشت. دو مونتني به هنگام بيان ديدگاه‌هايش درباره زيبايي و هنر، نه همچون يك شاعر و نه همچون يك محقق رفتار مي‌كرد، گرچه مونتسكيو او را به عنوان يكي از چهار شاعر بزرگ (به همراه افلاطون، كشيش مالبرانش و لرد شافتسبري) به حساب آورد. نوشته‌هاي وي به يك ژانر سوم متعلق است، ژانري كه دو مونتني خودش آن را معرفي كرد، و از آن زمان تا به حال به شكلي درآمده است كه از عنوان كتابش «مقاله» نشات گرفته است. به عقيده نويسنده آن‌ها مقالات، كه ابتدا در سال 1580 منتشر شد، به حوزه خاطرات و زندگي‌نامه‌هاي شخصي تعلق داشت، گرچه بايد گفته شود كه اين مقالات بيشتر از رويدادها و حوادث، شامل انديشه‌ها بود. اين يكي از ويژگي‌ مقالات بود كه در آن هيچ نوعي از حرفه‌اي‌گري علمي و هنري ديده نمي‌شد.
2. سبك انديشه مونتني. سبك او داراي ويژگي‌هاي زير بود:
(الف) او يك شكاک بود، و تمايل داشت كه خودش را در عقايد و مباحث دشوار درگير كند و درباره مسائل اساسي كه به‌وسيله ديدگاه‌هاي جهانيِ رقيب مطرح مي‌شود خنثي بماند. (ب) او يك نسبي‌گرا بود و اعتقاد داشت كه همه حقايق و قوانين كلي محصول عرف هستند. (ج) او به امور اين جهاني اشتغال داشت و تنها بدان‌ها مي‌پرداخت. (د) مونتني گرايشي مثبت به زندگي و جهان داشت؛ زندگي به خودي خود نه خوب است و نه بد، اما مي‌تواند خوب و خوشايند شود. (هـ) او يك آزاديخواه بود. زيرا معتقد بود براي اينكه زندگي خوشايند شود، بايد زندگي آزادانه‌اي داشت، آزاد از استبداد ديگران و از هوي، هوس، تحجر و دلبستگي‌هاي خودمان. (و) او يك طبيعت‌گرا بود: انسان بخشي از طبيعت است، از بخش‌هاي ديگر طبيعت نه با اهميت‌تر هستيم و نه بي‌اهميت‌تر. ما بايد از طبيعت ياد بگيريم كه چگونه زندگي كنيم. (ز) او يك فردگرا بود: هر انساني از هر انسان ديگري تفاوت دارد؛ و در واقع، از خودش نيز، زيرا كه پيوسته در حال تغيير است. (ح) او يك عقل‌گرا بود: انسان‌ها خلاف تفاوتي كه ميان انديشه‌ها و اعمالشان وجود دارد، اساسا داراي فطرت‌هايي يكسان هستند و زندگي‌هاي‌شان مسيرهاي مشابهي را طي مي‌كند. عقل بهترين معيار حقيقت آن‌ها و بهترين راهنما براي زندگي‌شان است.
اين الگوهاي خاص انديشه در ديدگاه‌هاي زيباشناختي مونتني نيز مجال طرح يافت. در اثرش، مقالات، که اين اواخر زياد حاكم نبودند؛ مونتني شيفتگي هنري و زيباشناختي چندان برجسته‌اي نداشت. اين يك حقيقت مشهود است كه وي در حالي كه به اطراف ايتاليا سفر كرد خاطرات سفر خود را نوشت، اما به آثار هنري رنسانس كه از آن‎ها بازديد به عمل آورد، اشاره‌اي كرد32. مقالات هيچ مبحثي در مورد موضوعات زيباشناختي را دربرنمي‌گيرد، بلكه گاهي به شکل تصادفي به زيباشناسي اشاره مي‌كند؛ اما چندتايي از اين اشارات وجود دارند همان‌طور كه درباره اكثريت نويسندگان زيباشناسي مرسوم است، تمايز ميان مقولات متعلق به داوري درباره موضوعات زيباشناختي هم ممكن است و هم مناسب: داوري‌هاي نظري كه مدعي‌اند چيستي هنر و زيبايي را تبيين مي‌كنند و داوري‌هاي ذوقي، كه نشان مي‌دهند چه اشيايي داراي ويژگي‌هاي زيبايي و ذوق هنري هستند.
3. داوري‌هاي نظري. به نخستين نوع از اين دو مقوله داوري‌هاي زير مي‌تواند نسبت داده شود: 1.زيبايي هم «قدرتمند و هم ارزشمند»33 است. تاثيري قوي و عميق‌ بر انسان‌ها مي‌گذارد؛ رويت آن « در ما شعله تب‌آلود احساس را گسترش مي‌دهد». انسان عاقل همانگونه كه بر زندگي، شهرت يا سلامتي ارج مي‌نهد و آن‌ها را دوست دارد، به هنر نيز عشق مي‌ورزد و پاسش مي‌دارد.
2. مونتني هرگز تلاش نكرد كه ذات زيبايي را تعريف كند؛ از آنجايي كه چنين تعريفي تبديل به يك نظريه كلي مي‌شد، او از اين كار اجتناب كرد. با اين حال، وي ويژگي‌هاي خاص زيبايي را بيان كرد، به ويژه اينكه گفت ما انواع زيبايي را براساس علايق و تمايلاتمان درك مي‌كنيم، علايق و تمايلات ما هم به نوبه خود، به آب و هواي محل تولدمان وابسته است. احتمالا ما اصلا نمي‌دانيم كه زيبايي طبيعت چيست، يا اصلا زيبايي به طور كلي چيست، زيرا ما زيبايي را به اشكال متنوعي در جهان انسان‌ها نسبت مي‌دهيم. اگر قوانين طبيعي زيبايي وجود داشت، ما آن را به طور بي‌واسطه درك مي‌كرديم، همانگونه كه آتش را به واسطه حرارتش درك مي‌كنيم. اما ما انواع زيبايي را براساس فانتري‌هاي‌مان ابداع مي‌كنيم. بنابراين، مونتني، با تبعيت از شك‌گرايان، تصورات و تلقي‌هاي متفاوت از زيبايي را كه انسان‌هاي مختلف بدان‌ معتقد بودند را در كنار هم قرار داد: هندي‌ها لب‌هاي كلفت، برمه‌اي‌ها گوش‌هاي بزرگ، مكزيكي‌ها ابروهاي كوتاه را ترجيح مي‌دهند. نسبي‌گرايي او مبتني بر قوم‌نگاري بود، نسبي‌گرايي مبتني بر تاريخ، بعدها شروع شد. «بگذاريد صريح باشيم: هر چيزي كه شبيه ما نيست بي‌ارزش است». به عبارت ديگر، مونتني بر اين عقيده بود كه زيبايي نسبي و ذهني است و بر سرشت و ساختار فردي كه زيبايي را داوري مي‌كند، وابسته است. در زيباشناسي، او يك نسبي‌گرا و  ذهن‌گرا بود، و ـ اگر كسي خودش را مجاز به گفتن بداند ـ نيز يك خود محور.
3. مونتني زيبايي طبيعت ‌را از زيبايي هنر متمايز نكرد، اما معتقد بود كه زيبايي طبيعت غني‌تر، كامل‌تر و خاص‌تر است. او ديدن مناظر طبيعي را به ديدن آثار هنري ترجيح مي‌داد. مونتني معتقد بود كه براي زيبا بودن، هنر بايد به طبيعت شباهت داشته و وابسته بدان باشد. اين مسئله، اگر تنها معيار كمال هنر نباشد، مهم‌ترين معيار است. در يادداشت‌هاي سفرش، او خاطر نشان مي‌كند كه كليساهاي فرانسه را به معابد ايتاليايي ترجيح مي‌دهد، زيرا  چنين به نظر مي‌رسند كه انگار از زمين بيرون آمده‌اند، در حالي كه معابد ايتاليايي تا حدي مصنوعي به نظر مي‌رسند. «اگر من يك نويسنده حرفه‌اي بودم»، «هنر را طبيعي مي‌كردم34 درست همانگونه كه آن‌ها طبيعت را هنري كردند».
4. هنر تابع قوانيني خاص است، اما بهترين اين قوانين آن است که هنر فراتر از قوانين است، به‌ويژه در مورد شعر(که مونتني بيشتر از هنرهاي تجسمي به آن علاقه‌ داشت): در سطحي پائين‌تر انسان مي‌تواند براساس قوانين و مهارت درباره شعر داوري كند، اما شعر حقيقي، والا و الوهي بالاتر از تمامي قوانين و عقل است.
5. در هنر و باز، به‌ويژه در شعر، فرم مهم است، اما محتوا مهم‌تر است. شعر فرم‌هاي اساسي و مهم‌تري دارد، تنها زماني كه به خوبي درك و بيان شود. كيفيت يك تصوير توسط روح معين مي‌شود و نه تنها توسط يك دست ورزيده و ماهر. به همين منوال، كيفيت يك شعر تنها به فرمش بستگي ندارد: «من از آن‌هايي نيستم كه معتقدند ريتم خوب براي توليد شعرِ خوب كافي است.» كسي كه توانايي داوري و ابداع خوبي دارد، حتي اگر هجاهاي شعرش بسيار طولاني باشد و نيز شاعر ضعيفي محسوب شود، با اين همه شاعر خوبي خواهد بود35.
4. اميال. داوري‌هاي ديگر مربوط به زيبايي و هنر كه در مقالات وجود دارد، تنهابايد جزء تمايلات و بيانات شخصي محسوب شود. به نظر مي‌رسد چهار مورد ذيل ويژگي خاص اوست:
1. زيبا ساده است. در هر جايي، به‌ويژه در سخنراني، مونتني بالاترين ارزش را به «سادگي و بي‌پيرايگي» مي‌داد. او نطق‌هاي آتشين عالي يا فصاحت پوچ و بي‌محتوا36 را دوست نداشت.
2. امر زيبا طبيعي است. «چيزي زشت‌تر از زيبايي جعلي و تصنعي وجود ندارد.»
3. فرم‌هاي ساده و نامشخص كه به‌ طور ثابت از آن‌ها استفاده مي‌شود جذاب‌تر هستند. مونتني به خودي خود علاقه‌اي به نوآوري و ابتكار و اعتمادي به نوآوران و مبتكران نداشت.
4. با توجه به اينكه او اين مسئله را بسته به ذوق شخصي مي‌دانست، آزادي را در شعر تحسين مي‎‌كرد37. انسان جز اظهارات گل و گشاد و غيرنظام‌مند درباره زيبايي، هنر و شعر، نمي‌تواند نظام زيبايي‎شناسي كاملي در آراء و آثار مونتني بيابد. با وجود اين، اين اظهارات پراكنده و اتفاقي بياني از يك ديدگاه زيباشناختي بودند، كه اگرچه ديدگاهي نو نبود، اما دست‌كم از سنت غالب فاصله گرفت، و بر نسبي‌گرايي و ذهن‌گرايي زيبايي و اهميت اندك هنر برآمده از اصول و قوانين كلي تاكيد كرد.

III. مالرب
1. فرانسوا دومالرب38، دومين شاعر بزرگ رنسانس فرانسه، كه در دربار هنري چهارم و لوئيس هشتم محترم شمرده شده بود و از ازل و آغازِ انسانيت مشهور بوده است (او را « نائب السلطنه پارناسوس»39  ناميده بودند) وي مطالب اندكي را با سردي و بدون شور و شوق نوشت. دومالرب شعر را ساده‌تر و عقلاني‌‌تر، اما دشوارتر نيز كرد. وي نظامي را از فن شعر صورت‌بندي نكرد. مالرب درباره رساله رونسار نوشت، هرگز از آن استفاده نكرده و نخواهد كرد. گرچه او هيچ طرح شعري را منتشر نكرد، با وجود اين، طرحي داشت كه نامتعارف هم بود. ما برخي از انديشه‌هاي او درباره شعر را از يادداشت‌هايي به‌دست مي‌آوريم كه بر حواشي كتاب‌هاي شعري كه مي‌خواند نوشته است، و برخي ديگر را  از مكاتباتي كه او با مارك دو راسان40 داشت.     
2. شعر به مثابه تركيب و تنظيم هجاها. «اگر اشعارمان ما را نجات دهند»، او به مارك چنين نوشت، «بزرگ‌ترين افتخاري كه مي‌توانيم انتظار داشته باشيم، اينست كه گفته خواهد شد، ما دو نفري بوديم كه هجاها را به ‌طور عالي تنظيم و تركيب مي‌كرديم، و بر كار با كلمات بسيار مسلط بوديم و به‌طور مناسبي آن‌ها را تنظيم مي‌كرديم، يعني هر كدام را در جاي خود قرار مي‌داديم؛ و همچنين ما ديوانه بوده‌ايم كه بهترين سال‌هاي عمرمان را براي كاري صرف كرديم كه براي خودمان و يا براي عموم مردم سود بسيار كمي داشت». او در جايي ديگر چنين نوشت «اين حماقت است كه انسان به جاي لذت شخصي خودش، انتظار داشته باشد كه شعري بنويسد و جايزه‌اي دريافت كند، زيرا فايده يك شاعر خوب براي كشور، بيشتر از فايده بازيكن بازي اسكيتلز نيست».
دومالرب اين ايده را که هر آن چيزي که شخصي را خوش آيد بايد براي فرد ديگر نيز خوشايند باشد،  بي‌معنا مي‌دانست. به عقيده او تنها ثمره فعاليت و کوشش شعري اين است که مي‌تواند " کنجکاوي آناني که چيز بهتري براي انجام ندارند را ارضا کند".  اين تنها رويکرد منفي عليه شعر نبود که او اتخاذ کرد: "مهم نيست که انسان چه چيزي را مي‌پوشد، و چه مسيري را انتخاب مي‌کند، زيرا زندگي کاملا بي‌معنا است". ديدگاه کلي او و به‌ويژه رويکرد او در رابطه با هنر شاعر، شبيه به دوران مونتني بود. تمايز ميان آن‌ها در اين حقيقت نهفته است که مونتني شک‌گرايي‌اش را با علاقه و دلبستگي‌اش براي جهان و زندگي درهم‌آميخت، درحالي که مالرب به هيچکدام از آن‌ها علاقه‌اي نداشت.
3. شعر چه چيزي نيست. اکثريت مواردي که به عنوان ويژگي‌ها و مزيت‌هاي شعري در نظر گرفته مي‌شدند و مي‌شوند نه تنها توسط مالرب ارج نهاده نمي‌شدند، بلکه حتي زايد و غيرضروري هم دانسته مي‌شدند.41 محتواي شعري به نظر او غيرضروري بود يا حتي کاملا مضر. سبک تغزلي خطوط، فرم‌ شعرهاي خوب را کم‌رنگ و خراب مي‌کند. يک شاعر بايد استاد سبک تغزلي باشد نه اينکه خود را صرفا تسليم آن کند. "مالرب"، به عقيده يک مورخ، " سبک تغزلي را در فرانسه به مدت دو قرن از بين برد". درباره داستان‌هاي شعري، راسان گفته است که مالرب حتي متنفر بود" از آن‌ها. او تمثيل‌ها را تقبيح مي‌کرد و از آن استفاده نمي‌کرد. وي همچنين وجود يک زبان شعري خاص را انکار مي‌کرد، بنابراين کفه ترازو را به نفع اين ديدگاه که هيچ تمايز اساسي‌اي نمي‌توانست ميان زبان شعري و نثر وجود داشته باشد، سنگين کرد. تفاوت ميان آن‌ها زيادتر از فاصله ميان پياده‌روي و رقص نبود. پس آيا ممکن است که ارزش شعر از ميان کلمات زيبا جوشيده باشد؟ مالرب نسبت به کلمات زيبا و سبک باشکوه بي‌علاقه بود و در هر دو سادگي عادي را ترجيح مي‌داد. او جستجو در پي کلمات نو را نه ضروري و نه پسنديده مي‌دانست. به همين منوال براي رسيدن به فرديت در سبک شاعر: آنچه که لازم است کلمات مناسب است، نه کلمات خود شاعر. ظرافت نيز چيز ديگري بود که مالرب بدان ارزش اندکي مي‌داد، زيرا موجب شيوه‌گرايي مي‌شد و اين بد بود، مَدرک شعري؟ مالرب با آن به هر شکلي مخالف بود. بنابراين، آيا انسان بايد به الگوهاي بزرگ و مهم وفادار و پايبند بماند؟ مالرب همه اين موارد را رد کرد، هم الگوهاي کلاسيک و هم الگوهاي رنسانس را. و سرانجام عقيده او درباره الهام چه بود؟ مالرب بدان باور نداشت. شعر يک هنر است، يک مهارت، که در آن الهام نه ضروري و نه ممکن است. شعر موضوع الهام نيست، بلکه مفري است براي خروج احساسات فرد. آنچه که پس از اين انکارها براي شعر باقي ماند، مهم‌تر از همه مهارت حرفه‌اي بود. شغل شاعر نوشتن است، و او بايد آن را خوب به کار گيرد. يعني هجاها و کلمات را به درستي برگزيند. به عقيده مالرب، شعر مصداقي از ابداع و احساس نيست، بلکه کاري عاقلانه و دقيق است، هنري عقلاني که تابع دقيق‌ترين روش‌هاست. اگر شاعر يک استاد برجسته و ممتاز است، پس داراي فضيلتي کافي است. به‌رغم صورت‌بندي‌هاي دو بله، مالرب معتقد بود که اين نه استعدادي طبيعي، بلکه مهارت کامل همراه با زحمت زياد است که شعر خوب را به بار مي‌آورد.
4. تاثير مالرب. درک مالرب از شعر به شدت عاقلانه بود. همچنانکه در اکثر موارد اين چنيني صادق است، هشدار و تذکر او يک رويکرد غريزي نبود، بلکه واکنشي بود در برابر رويکردهايي که به طور ناموفقي داوري شده بودند. افزون بر آن، اين يک واکنش چندگانه نيز بود: واکنشي عليه فن شعر کلاسيک ايتاليايي‌ها و گروه پلياد، عليه تصورات عرفاني از شعر و شاعر، عليه شکوه و طمطراق شعراي دوران رنسانس، عليه محدوديت‌هاي فرساينده و اصول کلاسيک؛ و عليه آزادي بي‌خيالانه شعر دوران قرون وسطي. ممکن است گفته شود که در روگرداني مالرب از شکوه، انسان قادر به مشاهده شکوه خاصي مي‌شود. و اين مسئله مي‌تواند در مورد شعر و نيز فن شعر نيز گفته شود. در قرن هفدهم گفته مي‌شد که شعر او به "آبي شفاف" مي‌ماند، و آن "نثر مقفاي زيبا" است(شاپلن42). بعدها، درباره او گفته مي‌شد که او صرفا " يک داور هجاهاي شعري" است و با شاعران حقيقي چيز مشترکي غير از شنوايي دقيق و استعداد براي درک فرم ندارد.43 اما انسان بااستعداد هر نوع نظريه را مفروض مي‌گيرد و با اين همه شعر خوب مي‌نويسد. عجيب است که اين شعر ملايم نظر عموم را جلب کرد. بازشناسي اين شعر در آخرين سال‌هاي قرن شانزدهم آغاز شد، در سال 1625 مخالفت متوقف شد، و درسال 1630، وقتي که يک چاپ پس از مرگ از آثارش منتشر شد از اقبال عمومي برخوردار گشت. بوئالو44 درباره او چنين نوشت که "سرانجام مالرب آمد"45 و بدين وسيله عقيده خود را مبني بر اينکه مالرب رويداد بزرگي در تاريخ شعر و فن شعر است، اعلام کرد. لو بروير46 اهميت او را با انتقال از معماري گوتيک مقايسه کرد.
اينکه اين توسعه و تکامل مستلزم رويگرداني از يک مفهوم و تصور بزرگ و نيز رويگرداني از خرت‌وپرت‌هاي تزئييني بود، حقيقتي است که نمي‌توان از آن چشم پوشيد، اما اين موضوع به هيچ وجه روشن و مشخص نبود، نظريه فرانسوي قرن هفدهمي کلاسيک مربوط به درام و نمايش که توسط کورني47 و راسين48 شکل گرفت، و اثر بوئالو با عنوان هنر فن شعر، تصور و تلقي ديگري از شعر را عرضه کرد.
به طور خلاصه: فن شعر رنسانس فرانسه دو مسير اصلي را طي کرد: کلاسيسيسم رونسار؛ و دو جريان شک‌گرايي که توسط مونتني و مالرب ارائه شد.

منبع
Tatarkiewicz, W adys aw, History of Aesthetics, Volume 3. Continum(2005).pp 260- 268.
پي نوشت ها
1. Mathieu de VendOme  //  2. Jean de Garland  //  3. Godefroy de Vinsauf  //  4. Ronsard(1524- 1585)  //  5. Pleiade  //  6. montaigne  //  7. Malherbe  //  8.R. J. Clements, Critical Theory and practice of the Pleiade, Harvard Univ. Press, 1942.- H. Chamard, La Doctrine et   oeure poétique de la Pléiade, 1931.- W.F.Patterson, Three Centuries of French Poetic Theory, two vols., Ann Arbor, 1931.  //  9. Défense et illustration de la langue française(1549).  //  10. Joachim du Bellay(1518-1560).  //  11. Abrégé de   art  poétique française  //  12. Virgil  //  13. Horace  //  14. Antoine de Baïf.  //  15. sub velamine  //  16. petrarch  //  17. le naturel  //  18. doctrine  //  19. doctus poeta  //  20. un folastre mestier duquel on ne peut beaucoup d'avancement ny de profit.  //  21. le bon naturel d'imagination concevant les idees et formes de toutes choses qui se peuvent imaginer.  //  22. je ne sois qudel esprit   //  23. Jacques Pelletier du Mans (1517-1582)  //  24. Poitier   //  25. lyon  //  26. 8. Art poetique (1555)  //  27.  Mains populaises  //  28.  imitation originale  //  29.  Parle   une étesnité  //  30 . Vida  //  31.  Michel de montaigne (1533-1592; I11.27)  //  32.ch.Dedeyan, Essai  sur Ie Voyage de Montaigne,not doted-A. Armingaud,le Silence de Montaige sur les oeuves d'art de la Renaissance en Italie, in Montaigne:Oeuvres Comple'tes,1924-42.vol VII-VIII.  //  33. puissante et advantageuse  //  34. natualiserais  l'art  //  35. mauvais versificateur  //  36. lévations venteuses   //  37. j,aime L,allure poétique , à saults et gambades.  //  38.  Feançois de Malherbe (1555-1628 Ill.28). //  39. le regent du Paenasse  //  40. Marquis de racan //  41. F. Brunot, La doctrine de Malherbe dapres son commentaire sur Desportes, in Annales de luniversite dw lyon, I, 1891.- E. Gosse, Malherbe and the Plassical Reaction, oxford, 1921.- W.F. Patterson, Three centuries of  French Poetic Theory, 2 vols., Ann Arbor, 1931.  //  42. chaplain  //  43. P. chasles, "Etudes sur Desportes", in: Revue de Paris, 1840.  //  44. Boileau  //  45. Enfine malherbe vint  //  46. La Bruyere  //  47. corrneille  //  48. racine.