انتقاد کارل ياسپرس از رودلف بولتمان

PDF چاپ نامه الکترونیک

انتقاد کارل ياسپرس از رودلف بولتمان

جوآن ميانگ چو*
ترجمه مريم رحيمي ندوشن**


جوان ميانگ چو، مي کوشد تا در قالب مقاله پيش رو ابتدا انتقادات ياسپرس را بر پروژه  اسطوره‌زدايي بولتمان بررسي کند و سپس از پنجره علوم کلامي و تاريخي، خود اين انتقادات را مورد ارزيابي قرار دهد و همچنين به بررسي دلايل مخالفين و موافقينِ نظريات اين دو متفکر شهير بپردازد.


در اين مقاله من در جستجوي انتقاد ياسپرس بر الهيات نوارتدوکسي بولتمان هستم و جواب ياسپرس به آن را ارزيابي مي‌کنم. ابتدا من رد ياسپرس بر ايده بولتمان در مورد اسطوره‌زدايي و ضدسامي‌گرايي و حرکت ياسپرس به سمت ارزيابي رموز آسيايي را تحليل مي‌کنم. گرچه هم ياسپرس، هم بولتمان تفسير تحت‌اللفظي رستاخيز عيسي را رد مي‌کنند، اما هر دو جايگاه عيسي را کاملا متفاوت مي‌بينند. بولتمان معتقد است که رستگاري تنها از طريق مسيح ممکن است. ياسپرس چنين ديدگاه انحصاري‌اي را مورد اعتراض قرار مي‌دهد و به جاي آن توسعه از رموز منحصرا غربي به شمول رموز غربي و هم آسيايي را پيشنهاد مي‌دهد. قسمت دوم انتقاد ياسپرس از بولتمان در پرتو دانش کلامي و تاريخي ارزيابي مي‌شود. انتقاد ياسپرس از اسطوره‌زدايي و ضدسامي‌گرايي بولتمان از سوي تعدادي از محققان حمايت شد اما ايده‌هايش در مورد رمز و تعالي جدالي‌تر تلقي گرديد. بعضي از عدم سنت و تعهد بولتمان و ياسپرز انتقاد کردند در حالي که بعضي ديگر آزادي و حساسيت تاريخي‌ اين دو تن را مورد تقدير قرار دادند. اين مقاله چرايي متقاعد کننده‌تر بودن تفسيرهاي آزادي و حساسيت تاريخي را ارزيابي مي‌کند.
کارل ياسپرس ‌قدري ارتباط غيرمعمول با مسيحيت داشت و به نظر مي‌رسد تا اندازه‌اي وارث نظر مستقل پدرش شده بود که از کارکردهاي اجتماعي مسيحيت حمايت مي‌کرد در حالي که عقيده ديني مسيحي سنتي را زير سوأل مي‌برد. ياسپرس با انتقاد نيچه از مسيحيت همفکر بود گرچه الحاد را رد کرد. او و  همسر يهودي‌اش به ترتيب به کليسا و کنيسه ماليات پرداخت مي‌کردند هر چند به عبادت‌هاي ديني خيلي‌کم توجه داشتند. هر چقدر که ياسپرس پيرتر مي‌شد بيشتر به مسيحيت علاقمند مي‌شد. حتي تماس او با آن غيرمطابق با رسوم بود زيرا او بر انتقاد از مسيح‌محوري متکلمان نوارتدوکس متمرکز شد و ايمان فلسفي را به عنوان جانشين برشمرد.
انتقاد از بولتمان و تمايل به سمت آسيا
در خلال سال‌هاي 1953 و 1954 ياسپرس و بولتمان در يک مباحثه گرم که بعدها به عنوان اسطوره و مسيحيت چاپ شد درگير شدند. در ابتدا به نظر مي‌رسيد آن‌ها نظر مشترکي مبتني بر تاکيدشان بر به کار بردن تاريخ در الاهيات دارند اما در آخر معلوم شد تفاوت‌هايشان بيشتر بوده است. در حالي که ياسپرس، بولتمان را براي رد رستاخيز تحت‌اللفظي عيسي تحسين مي‌کرد، همزمان پوست مسيح‌محوري بولتمان را مي‌کند. مباحثه مورد نزاع ميان ياسپرس و بولتمان در اوايل دهه 1950  شبيه به معاوضه‌اي ميان متکلمين ليبرال قديمي‌تر مخصوصا ارنست تروئلتچ و بولتمان و متکلمين نوارتدوکس ديگر در دهه 1920 نظير، کارل بارت، فردريش گوگارتن و اميل برونر بود. حمله‌هاي اين متکلمين نوارتدوکس که قسمتي از رد کلي ليبراليسم به وسيله نومحافظه‌کاران جوان‌تر در رشته‌هاي متنوع دانشگاهي در دهه 1920 بود، موفق به جايگزين ساختن الاهيات ليبرال با الاهيات ديالکتيکي در دانشکده‌هاي الاهيات آلمان شد. همچنين تسلط متکلمين نوارتدوکس در اوايل دهه 1950 وقتي که ياسپرس براي برگرداندن اين روش از طريق رسوا کردن الاهيات نوارتدوکسي بولتمان تلاش مي‌کرد، بديهي به نظر مي‌رسيد.
ياسپرس حکم داد که بولتمان "يک محقق بزرگ است اما نه يک متکلم خوب"1 او بولتمان را يک مورخ بزرگ مي‌دانست، بولتمان تحت‌تأثير علم جديد و رويکرد تاريخي جديد "اطلاعات قابل اعتماد غيرعادي‌اي" فراهم کرد.(MC54) اين کمالي بي‌نظير براي يک متکلم نوارتدوکس بود چون کاربرد تاريخ براي الاهيات در ميان متکلمين نوارتدوکس غيرمعمول بود. بنابراين بولتمان قادر بود که "بيشتر مقاله‌هاي با موضوع مورد ايمان مسيحي را تکذيب کند."(MC4) بولتمان"صداقت نادري در اعتراف به حقايق سخت يا نامساعد داشت." او به اينکه رستاخيز عيسي از نظر تاريخي نادرست باشد معتقد بود همچنين پذيرفت که "عيسي درست درک نشده است." ياسپرس اقرار کرد که مرهون پژوهش تاريخي بولتمان است، "به عنوان يک فرد عادي من از او و از ديبليوس بيشتر از هر متکلم ديگر ياد گرفتم."(MC54)
اما ياسپرس، بولتمان را به عنوان يک متکلم بد نقد کرد. ايده بولتمان در مورد اسطوره‌زدايي به طور اشتباهي علم و اسطوره را از هم جدا مي‌کند و "تفکر اسطوره‌اي را به عنوان يک تفکر منسوخ که تفکر علمي آن را پشت سر گذاشته است" مي‌داند و سپس براي جابجا کردن اسطوره با "حقيقتي که امروز معتبر است" تلاش مي‌کند.(MC15)
در حقيقت الاهيات بولتمان به‌رغم تلاش براي علمي بودن، "هم براي علم و هم براي فلسفه بيگانه" بود. هر چند بولتمان رستاخيز را به عنوان يک معجزه انکار کرد اما "عينيت در مورد وحي" را به طور نهاني باز معرفي نمود.(MC77) بولتمان با اثبات اينکه رستاخيز "بواسطه آن معجزه در حدود 1950 سال پيش" هنوز در حال اتفاق افتادن است، "اشاره داشت که کلمه خدا به کلمات واقعي عهدجديد محدود است."
ياسپرس به شکل آشکار دلايل مسيح‌محوري بولتمان را رسوا کرد. او گفته بولتمان که ايده در مورد خدا بدون مسيح ديوانگي است را "از ديدگاه ايمان مسيحي"2 به عنوان دين مسيح يا "خدا در مسيح"3 جدا نمود. وي حمايت بولتمان از عقيده ديني لوتري در مورد اينکه تصديق توسط ايمان به تنهايي "بيشترين بيگانگي و بيشترين دوري از عقايد" را داشته باشد رد کرد.(MC84) همچنين، بولتمان مرگ عيسي، که پيشتر "نسبت به مرگ سقراط ترسناک‌تر بود" را با "اسطوره خداي خود قرباني کننده" ترکيب نمود.(MC84)
ياسپرس با پررنگ‌کردن موضع مسيح‌محوري بولتمان معتقد بود که قصد واقعي بولتمان در اسطوره‌زدايي راستگو نبودن در مورد تاريخ و رها کردن دين "بواسطه تفسير اگزيستانسياليستي" بود.(MC7) ياسپرس به‌رغم تکرار نقد ايده بولتمان در مورد اسطوره‌زدايي در سخنراني‌اش براي متکلمان سوئيسي، اعتراف کرد که توجه واقعي‌اش به راست‌ديني بولتمان بود.(MC112) بولتمان به‌رغم "ارائه شکلي جديد به عقل‌گرايي الاهياتي" عاقبت "راست‌ديني را بازيافت."(MC40) به‌رغم ليبراليسم‌اش به عنوان يک انسان و مورخ، در نتيجه روي هم رفته ارتدوکس و ليبرال بود.(MC49-50) بولتمان "ويژه‌ترين ترکيب در مورد روشنگري کاذب و راست‌ديني تحکم‌آميز" را حفظ کرد.(MC55) او "حداکثر روشنگري را تنها به منظور اظهار ايمان به طور ثابت قدمانه‌تري" اختصاص داد.(MC39)
ياسپرس افزون بر نقد مسيح‌محوري بولتمان، او را به خاطر جاودانه کردن سنت طولاني ضدسامي‌گرايي مسيحي رسوا کرد. اين انتقاد در مورد تجارب شخصي دردناکش در طول عصر سوسياليست ملي در آلمان تا حد زيادي تحمل شده بود. ياسپرس از دست دادن مقام استادي و انزواي اجتماعي را تحمل کرد و با ترس هميشگي در مورد تبعيد احتمالي همسر يهودي‌اش و يا حتي ترس از هر دوي اين موضوعات زندگي کرد. بعد از جنگ جهاني دوم وي ضدسامي‌گرايي مسيحي خصوصا بواسطه رهبران مسيحي را سرزنش کرد. بنابراين نمايشنامه وکيل که در سال1963، به وسيله رالف هوشهوت نمايشنامه‌نويس، نوشته شده بود را ستود که با ضد سامي‌گرايي مسيحي پاپ پيوس دوازدهم مخالف بود. اما او تمرکز هوشهوت بر پاپ مغرض را مي‌فهميد چون اکثريت رهبران مسيحي کساني بودند که "در هنگام پيروزي شر، ناتوان بودند".4
ياسپرس به ويژه از مارتين لوتر انتقاد مي‌کرد. او با خشونت از بعضي از مطالب کليدي ضدسامي‌گرايي در مقاله لوتر، "در مورد يهودي‌ها و دروغ‌هايشان" عيب گرفت. لوتر آتش زدن کنيسه‌ها، خراب‌کردن خانه‌هاي يهودي، توقيف‌کردن کتاب‌هاي دعا، ممنوعيت خاخام‌ها از تدريس، و عدم اجازه به يهوديان براي استفاده از بزرگ راه‌ها را پيشنهاد داد. همچنين بهوديان نبايد رباخواري کنند بلکه نانشان را از طريق استفاده از "تبرها، کلنگ‌ها، بيل‌ها ،دشکي‌ها و دوک‌ها" به دست آورند. ياسپرس خلاف بعضي از متکلمان که تلاش مي‌کردند لوتر را تنها به عنوان ضديهودي، نه ضد سامي، معرفي کنند؛ در ظاهر چنين فرقي قائل نمي شد و ارتباط قوي لوتر به هيتلر را پررنگ مي‌کرد. هر چه که هيتلر انجام داد، با مشورت لوتر بود - جز کشتن مستقيم در اتاق‌هاي گاز."5
ياسپرس همچنين، بولتمان را در سنت ضد سامي‌گرايي مسيحي در ميان رهبران مسيحي جاي داد. او با تمرکز پژوهش‌گرايانه بولتمان بر انجيل مطابق با نظريه يوحنا، به زحمت افتاد، هر چند اين انجيل چهارم، يهوديان را اهريمن جلوه داد؛ "شما فرزندان پدر واقعيتان شيطان هستيد." (يوحنا8:44) بولتمان به ندرت "بواسطه غيرمنطقي بودن اسطوره عرفاني انجيل يوحنا به زحمت مي‌افتاد." حتي اگر انجيل يوحنا از نظر اسطوره‌شناختي ضدسامي‌گرايي مسيحيت اوليه را تاييد کند، ضد سامي‌گرايي‌اي که در نامه‌هاي سنت پولس و انجيل‌هاي هم‌نوا[متي، مرقس، لوقا] غايب بود.(MC21) بولتمان که رستگاري را فقط بواسطه مسيح ممکن مي‌دانست6، تصورش بر اين بود که يهوديت از مسيحيت پست‌تر است. ياسپرس در نگارش اين نظريه در اوايل دهه 1950 بعد از هولوکاست، کاملا چگونگي مصيبت‌بار بودن چنين استدلالي را براي نوع بشر درک کرد.(PS88) چنين ديدي تعصب از طريق محدود کردن حقيقت براي فقط يک گروه و تهديد منتقدين را تشويق مي‌کند.
افزون بر اين ياسپرس بعد از جنگ جهاني دوم نياز فوري مسيحيان غربي براي از ريشه‌کن کردن سنت مسيح‌محورشان را خاطر نشان کرد. اما چطور بايد اين کار را انجام داد؟ او بر اهميت تحمل اديان ديگر و پذيرش حقايق متکثر تأکيد کرد. انجيل تنها راه رستگاري نيست، چون "آسيايي‌ها آن را بدون انجيل يافتند."(MC46) وحي "نه تنها در غرب(يهوديت، دسته مسيحي متنوع، اسلام)، بلکه همچنين در آسيا" اتفاق مي‌افتد. افزون بر اين، او به اروپايي‌ها براي توسعه رموزشان در مورد انجيل و شعرهاي رزمي يوناني و تراژدي‌ها از طريق اضافه کردن "کتاب‌هاي مقدس آسيايي" توصيه کرد.(MC20) نه تنها يهوديان و رموز سقراطي بلکه همچنين بودا و کنفوسيوس براي غرب بودند. ياسپرس به طور مهم‌تري در اين رموز آسيايي بعضي کيفيات مناسب که مي‌تواند به مسيحيان غربي براي برطرف کردن مسيح‌محوري و ضد سامي‌گرايي‌اش کمک کند را مشاهده کرد.
ياسپرس به مسيحيان در غرب براي يادگيري از بودا و تاکيدهاي بوديسم در مورد حقايق متکثر توصيه کرد. او تفاوت‌هاي فرهنگي ميان اروپا و آسيا را به عنوان يک مانع ملاحظه نکرد، هر چند" در بادي امر آسيا از ما خيلي دور است... در زندگي و در شيوه تفکر." يک زمينه مشترک ميان دو نفر به واسطه انسانيت، مشترکشان وجود دارد؛ "ما همه انسان هستيم، همه با سوالات يکسان در مورد وجود انساني روبرو مي‌شويم."7 همچنين طبيعت آزاد انسان‌ها، مردم را تا حد زيادي براي غلبه بر تفاوت‌هاي فرهنگي قادر مي‌سازد. بوديسم در مقايسه با مسيحيت، خود بودا را به عنوان يکي از بوداهاي فراوان مي‌بيند و مي‌پذيرد همه انسان‌ها "چشم‌انداز بودي‌ستوه يا بوداي آينده شدن" را دارند.(SBC38) روح تساهل‌گراي بوديسم همچنين در جذب فعالش براي فرهنگ‌هاي خارجي ملاحظه مي‌شود. وقتي بوديسم در نواحي گوناگون آسيا منتشر شد "همه اديان، فلسفه‌ها، اشکال زندگي که با آن در تماس بود،" را شبيه بهم ساخت.(SBC12) با وجود اين، ياسپرس، خاطر نشان کرد که آموزش‌هاي اصلي بودا باز در مظاهر متفاوت بوديسم نمايش داده شده‌اند.
ياسپرس همچنين پيشنهاد کرد که غربي‌ها رويکرد غيرجزمي کنفوسيوس به موضوعات ديني را بياموزند. خلاف مسيحيان ارتدوکس که جزميت مذهبي زيادي داشتند، کنفوسيوس از اين جزميت کاملا آزاد بود. وي بر "آخرين چيزها" متمرکز نبود و "از هر اظهارنظر صريحي در مورد موضوعات متافيزيکي" خودداري مي‌کرد. (SBC54) او هيچ تجربه اساسي ديني، تولد دوباره دروني و وحي نداشت و به‌ندرت در مورد دعا صحبت مي‌کرد. وي مرگ را پذيرفت در حالي که "هيچ دليلي براي هيجان" يا وحشت نمي‌ديد.(SBC55) کنفوسيوس مسائل نظري را مردود شمرد، به جاي آن بر يک واقعيت اصلي تمرکز کرد و اراده آسماني را مورد پذيرش قرار داد.
ياسپرس با پذيرش رويکردهاي تساهل‌گرايانه و غيرجزمي اين افراد الگويي آسيايي، در جستجوي رد مسيحيت ارتدوکس آنچنانکه توسط بولتمان نشان داده شده است، بود. ياسپرس تمايل داشت که به ويژه با تمرکز بر جنبه‌هاي مثبت صفات اين دو فرد، بودا و کنفوسيوس، الگويي را تصور کند. با وجود اين صفات مثبت باز بعضي صفات اختصاصي اصلي اين حکيمان آسيايي را نشان مي‌داد. هر چند بوديسم آنچنان که ياسپرس نشان داد عاري از خشونت نبود، تاريخش هنوز جنگ‌هاي ديني و تفتيش‌هاي کمتري عليه گروه‌هاي ديني ديگر نسبت به مسيحيت را نشان مي داد. هر چند کنفوسيوس آنچنان که ياسپرس توصيف مي‌کرد آزاد از عقايد ديني و خرافات نبود، همچنان صحت دارد که کنفوسيوس به‌شدت به مسائل مربوط به زندگي بعدي و رستگاري علاقه داشت و بيشتر بر رفتار انساني تمرکز مي‌کرد. به نظر مي‌رسد احساس ياسپرس به واسطه دلمشغولي با مسائل مسيح‌محوري و ضد سامي‌گرايي،  نسبت به اين اديان کثرت‌گرا اهميت يافته باشد.

ارزيابي انتقاد ياسپرس از بولتمان
آيا ياسپرس در منفصل کردن ايده بولتمان از اسطوره‌زدايي و اتصال مسيح‌محوري بولتمان با ضد سامي‌گرايي بر حق است؟ محققان ديگري نيز نظير ياسپرس بر بولتمان به عنوان يک مورخ و متکلم انتقاداتي وارد آوردند. براي مثال، اوگن توماس لانگ انتقاد ياسپرس وحي مد نظر بولتمان را افراطي يافت،8 و او باز "بي تفاوتي آشکار بولتمان به چگونگي زندگي مسيح" را گيج کننده‌تر تلقي کرد. لانگ استدلال مي‌کند تا وقتي اين توضيح داده مي‌شود، "انحراف بولتمان از رويکرد منفي ياسپرس به وحي خدا به سختي خراب خواهد شد."(JBD52) لانگ در مورد ارتباط ميان ايمان و عقل، ايمان فلسفي ياسپرس را رضايت‌بخش‌تر از اسطوره‌زدايي بولتمان بر مي‌شمارد.(JBD127) ياسپرس به درستي مي‌خواست که متکلم در مورد انتقاد فلاسفه از عقايد و مسائل ديني آزاد باشد.(JBD152)
انتقاد لانگ از ايده بولتمان در مورد اسطوره‌زدايي توسط محققان ديگر منعکس شد. لئونارد ارليخ، با نظر ياسپرس که تفسير فقط مي‌تواند يک وسيله براي عينيت باشد، اما نمي‌تواند خود عينيت را تاييد کند، موافق بود.9 کريس تورن هيل شباهت‌هاي معيني ميان بولتمان و ياسپرس تشخيص داد، اما در نهايت تفاوت‌هاي بيشتري را ميان اين دو تن آشکار کرد. او با انتقاد ياسپرس از راست‌ديني بولتمان موافق بود و "ترکيب بولتمان در مورد عقل‌گرايي اسطوره‌اي و عقيده ديني ارتدوکس" را مورد انتقاد قرار داد.10
چندين محقق انتقاد ياسپرس از مسيح‌محوري بولتمان و دلالت‌هاي ضدسامي‌اش را حمايت کردند. لانگ با اعتراض ياسپرس بر نگاه انحصاري بولتمان که رستگاري را فقط از طريق مسيحيت ممکن مي‌دانست، موافق بود.(JBD56) نگاه بولتمان "هر گفتگوي حقيقي بين اديان" را سست، و "فهم وحي به عنوان حادثه را تحريف مي‌کند."(JBD61) ارليخ همچنين نگاه انحصاري بولتمان را مورد اعتراض قرار داد و به جاي آن از ايده ياسپرس در مورد تساهل واقعي بوسيله امتناع "از يکي دانستن حقيقتي که تنها براي من مطلق است با حقيقتي که به شکل مطلق است"، طرفداري کرد.(KJP107) افزون بر آن، ارتباط ميان انجيل چهارم، که بولتمان بر آن تاکيد نمود، و ضد سامي‌گرايي که ياسپرس خاطر نشان کرد، بوسيله تعدادي از متکلمان، شامل سي.کي. برت، جي. لوئيس مارتين، وي. رايموند و  ئي. براون مورد توجه بود.11
تعدادي از مورخان در آلمان قرن بيستم، مانند اين متکلمان، با صراحت، ضدسامي‌گرايي بولتمان و همکاران الاهيدان نوارتدوکس‌اش را رد کردند. براي مثال، با اينکه بولتمان با پاراگرافي که يهوديان را از معين کردن کشيش منع کرد، مخالفت نمود، اما رابرت اريکسون و سوسانا هرشل ثابت کردند که الاهيات‌اش ضدسامي است.12بولتمان مانند بسياري از اعضاي کليساي اعتراف‌گرا، همچنان يهوديت را پايين‌تر از مسيحيت مي‌ديد. اريکسون اظهار مي‌کند که حتي بعد از جنگ جهاني دوم براي متکلمان آلماني غيرمعمول نبود که نظريات ضد سامي در درجات متنوع داشته باشند. امانوئل هيرش چندين متکلم بعد از جنگ جهاني دوم را در "حلقه هيرش" تحت تأثير قرار داد.13 اريکسون اين ضدسامي‌گرايي را حتي بين جريان اصلي متکلمان ديالکتيکال خارج از حلقه هيرش، مثل بولتمان، بارت و فردريش بوم گارتل نيز مشاهده کرد. اين متکلمان نوارتدوکس مسيحيت و يهوديت را جدا کردند و مسيحيت و نه ديگر اديان را، به شکل مطلق در نظر گرفتند.(BGC33-34)
آيا ادراک ياسپرس در مورد رموز آسيايي به معني ترک سنت مسيحي يا به عکس توسعه دادن افق‌اش است؟ هر چند انتقاد ياسپرس از اسطوره‌زدايي و ضدسامي‌گرايي بولتمان به وسيله تعدادي از محققان حمايت شد، اما ايده‌هاي ياسپرس در مورد رمز و تعالي به شکل جدالي‌تري پذيرفته شد. لانگ که همفکر انتقاد ياسپرس از بولتمان است، به ايده رمز ياسپرس اعتراض جدي داشت. ياسپرس از اين حقيقت که "اگر همه انسان‌ها مسير او را دنبال مي‌کردند در اين صورت هيچ سنتي وجود نخواهد داشت"، غفلت کرد.(JBD73) او افزود که رمز ياسپرس "صفت ايهام" دارد.(JBD85) و "يک سکو براي سکوت" ساخت.(JBD87) همچنين پل ريکور با صراحت از ياسپرس براي دون خوآن بودن دين و پذيرش مجموع اسطوره‌ها از فرهنگ‌هاي متنوع و بنابراين عدم تعهدش انتقاد کرد.14
در مقابل ارليخ درمي‌يافت که ايده ياسپرس در مورد تعالي موثرتر از اسطوره‌زدايي بولتمان است. ارليخ "جدي گرفتن حکم دوم" ياسپرس يعني بي‌صورت بودن خدا را تصديق کرد. ياسپرس در مورد مبهم بودن صفت خاص تعالي کاملا به حق بود.(KJP176) همين‌طور، تورن هيل ايده ياسپرس در مورد رمز را بهتر از اسطوره‌زدايي بولتمان تلقي مي‌کرد. فهم ياسپرس از اسطوره "نسبتا ظريف‌تر از آنچه اغلب تصور مي‌شد، بود" چون او "اسطوره را به عنوان يک دلالت لطيف، و از نظر تاريخي نسبي، از تعالي ممکن مي‌بيند."(JPM154)
ميان اين دو تفسير متضاد در مورد ايده ياسپرس  درباره رمز و تعالي، من حوزه وسيع گروه دوم ارليخ و تورن هيل) را متقاعد کننده‌تر از حوزه محدود گروه اول(لانگ و ريکور) يافتم. تاکيد گروه اول بر يقين، يعني، سنت و تعهد، قابل‌فهم اما مشکوک است، زيرا به طور غيرکافي يک پديده تاريخي يعني واقعيت تبادلات بين فرهنگي هميشگي در سراسر تاريخ، را توضيح مي‌دهد. بنابراين آن‌ها در مورد مشاهده تمدن به شکل ايستا، و نه پويا اشتباه مي‌کنند. حتي مسيحيت از غرب سرچشمه نگرفت؛ بلکه از خاورميانه انتقال داده شد. به نظر مي‌آيد ريکور اين مثال را فراموش کرده است، وقتي ياسپرس را براي باز بودن نسبت به اديان ديگر سرزنش مي‌کند.
در مقابل ريکور، ارليخ و تورن هيل اعتراف مي‌کنند که يقين کامل عملي نيست و ما نيازمند پذيرش بعضي درجات عدم قطعيت به عنوان يک واقعيت تاريخي هستيم. همچنانکه ياسپرس خاطر نشان کرد، ما نياز داريم که در خوانش رموز دقيق باشيم. به نظر مي‌رسد که اصطلاح گريگوري جي. والترز، "نسبيت فرهنگي ضعيف" وضع ياسپرس را بهتر شرح مي‌دهد.15 اين متکلمان به درستي ياسپرس را براي حساس بودن نسبت به فرديت تاريخي، نه براي نسبت دادن صفات خاص به رمز و تعالي، ستايش کردند.
به علاوه مهم است توجه شود که به‌رغم ميل ياسپرس به يادگيري از رموز آسيايي، او از ايجاد دين جامع حمايت نکرد. به جاي آن، او بر حفظ درجه‌اي از فرديت تاکيد نمود. بنابراين او از متفکر دوره روشنگري، گوتهلد افرائيم لسينگ به خاطر عدم درک فرديت انتقاد کرد، گرچه سخت با تاکيد لسينگ بر تساهل موافق بود. لسينگ، در تمثيل حلقه معروفش، در کتاب ناتان حکيم، هر سه حلقه يعني، سه دين يکتاپرست را براي اينکه سرانجام يکسان در تعاليم‌شان به‌رغم ظواهر متفاوت باشند، پذيرفت. در مقابل، ياسپرس همه اديان را داراي تعاليم يگانه، نه صرفا ظاهر يگانه ديد. با وجود اين، چنين فرديتي مطلق نيست و بنابراين اديان قادرند گفتگو کنند و از يکديگر ياد بگيرند. در اين زمينه ياسپرس يک چارچوب ميان فرهنگي براي دنيايي که به طور فزاينده در حال جهاني شدن است، تهيه کرد.

* دانشگاه ويليام پترسون نيوجرسي.
** کارشناس ارشد فلسفه و کلام اسلامي.
مشخصات کتاب‌شناختي اصل اين مقاله چنين است:
Joanne Miyang Cho from Willaim Paterspn university of New Jersey, Karl Jaspers’Critique of Rudolf Bultmann and His Turn Toward Asia, Enternathional Journal in Philosophy, Religion, Politics, and the Arts “Existenz”, Volume 5, No 1, Spring 2010.

پي‌نوشت‌ها
1-Karl Jaspers and Rudolf Bultmann, Myth and Christianity. An Inquiry into the Possibility of Religion without Myth, transl. Norbert Gutermann, New York, NY:The Noonday Press 1958,p.54.[Henceforth cited as MC].  //  2- Bultmann quoted by Jaspers in MC48.  //  3- Karl Jaspers, The Perennial Scope of Philosophy, transl. Ralph Manheim, New York: Phi;osophical Library 1949,p.105.[Henceforth cited as PS]. See also Karl Jaspers, Von der Wahrheit, Philosophische Logik 1, Munich: R.Piper & Co.Verlag 1947,pp.850-855.  //  4-Karl Jaspers, The Origin and Goal of History, transl. Michael Bullock, New Haven: Yale University Press 1953, p.214  //  5- Karl Jaspers, Philosophy and the World. Selected Essays and Lectures, transl. E.B.Ashton, Washington, DC: Regnery Gateway 1963,p.147.  //  6- Rudolf Buktmann, The New Testament and Mythology and Other Basic Writings, Minneapolis, MN:Augsburg Fortress Publishers 1984,p.29.  //  7-Karl Jaspers, Socrates, Buddha, Confucius, Jesus. The Paradigmatic Individuals, From The Great Philosophers, Volume1 , ed. Hannah Arendt, transl. Ralph Manheim, San Diego & New York: A Harvest Book 1962, p.40. [Henceforth cited as SBC].  //  8- Eugene Thomas Long, Jaspers and Bultmann: A Dialogue between Philosophy and Theology in the Existentialist Tradition, Durham, NC:Duke University Press 1968,p.48.[Henceforth cited as JBD]  //  9- Leonard Ehrlich, Karl Jaspers: Philosophy as Faith, Amherest, MA: The University of Massachusetts Press 1970,p.107.[Henceforth cited as KJP]  //  10-Chris Thornhill, Karl Jaspers. Politics and Metaphysics, London and New York: Routledge 2002, p.155.[Henceforth cited as JPM]  //  11- Anders Gerdmar, Roots of Theological Anti-Semitism. German Biblical Interpretation and the Jews, from Herder and Semler to Kittel and Bultmann. Studies in Jewish history and Culture, Leiden, the Netherlands: Brill,2008,p.382. See also C.K.Barret, The Gospel according to St.John. An Introduction with Commentary and Notes, Louisville, KY:Westminster John Knox Press 1978, pp.60-71.J.Louis Martyn, History and Theology in the Fourth Gospel, Louisville, KY: Westminster John Knox Press 2003,pp.46-49. John R.Donahue, de., Life in Abundance. Studies of John’s Gospel in Tribute to Raymond E.Brown, Mahwah, NJ: Paulist Press 1994,p.92.  //  12-Robert P. Ericksen and Susannah Herschel, “Introduction”, in Betrayal: Grman Churches and the Holocaust,eds. Robert Ericksen and Susannah Herschel, Minneapolis: Fortress Press, 1999,p.18.  //  13-Robert P.Ericksen, “Assessing the Heritage. German Protestant Theologians, Nazis and the ‘Jewish Question,’” in Betrayal: German Churches and the Holocust, eds. Robert Ericksen and Susannah Herschel, Minneapolis: Fortress Press 1999, p.26.[Henceforth cited as BGC]  //  14- Paul Ricoeur, “The Relation of Jaspers’ Philosophy to Religion,” in The Philosophy of Karl Jaspers, ed. Paul Arthur Schilpp, New Haven: Yale University Press 1981,p.638.  // 15- Gregory J.Walters, Human Rights in an Information Age: A Philosophical Analysis, Toronto and London: University of Toronto Press 2002,pp.248-49.