ژاک دريدا و سياست معماري

PDF چاپ نامه الکترونیک

ژاک دريدا و سياست معماري

فرانچسکو ويتاله
ترجمه پويا ايماني


ژاک دريدا در متن‌هايي که درباره‌معماري نوشته، معماري را «آخرين دژ متافيزيک» معرفي مي‌کند و از ضرورت واسازي معماري حرف مي‌زند؛ واسازي‌اي که هم نظريه و هم عمل معماري را دربر مي‌گيرد. مقاله حاضر مي‌کوشد تا اين نکات را با توسل به تعريفي که دريدا از امر سياسي در مفهوم و سنت غربي‌اش به دست داده، يعني «هستي- مکان- سياست»[1] (اشباح مارکس، 1993)، تبيين‌کند. در فرهنگ غربي، امر سياسي همواره به گردآمدن در يک فضا و بستن مرزها به‌عنوان شرط وجودي يک واحد زنده سياسي گره‌خورده است. مکان و قلمرو صرفاً عناصري مادي نيستند که به امر‌سياسي اضافه شوند، بلکه براي ساخت رؤياي آن واحد زنده سياسي لازم و ضروري‌اند و اين رؤيا چيزي نيست جز توهم متافيزيکي يک خود‌بسندگي[2] ناب و کامل که غير و غيريت و تغيير را بيرون آنچه ما هويت فردي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي‌مان مي‌پنداريم، نگاه مي‌دارد. به باور دريدا، واسازي معماري بايد پرده از اين توهم بردارد و فضاي کارکرد و تجربه‌اي متفاوت از معماري را بگشايد؛ فضايي که در آن امکان رابطه با ديگري همچون شرط مطلق و تقليل‌ناپذير هر شکلي از هويت آشکار مي‌شود.
دغدغه معماري، دغدغه دوره‌اي کاملاً مشخص از کار فکري ژاک دريدا است. اين امر لااقل آن چيزي است که در نگاه اول به نظر مي‌رسد. داريم از دوره‌اي10‌ساله حرف مي‌زنيم، از«لابيرنت و آرشيتکتور»1 (1980) تا «گفتن از نوشتن»2(1993)، که طي آن فعاليت دريدا بسيار شديد و فشرده بود: او از سازمان‌دهندگان همکاري بين کلژ بين‌المللي فلسفه[3] و مرکز خلاقيت صنعتي[4]  در پاريس بود3؛ متن معرفي پروژه برنار شومي[5] در پارک لاويلت [6]  پاريس را نوشت4؛ با پيتر آيزنمان در پروژه ساخت محوطه‌اي در همان پارک همکاري کرد5؛ براي دانشجويان معماري دانشگاه کلمبيا و نظريه‌پردازان آوانگاردي چون مارک ويگلي، جفري کيپنيس، کي. فاستر، و آنتوني ويدلر سخنراني کرد6؛در 1991، به برلين اشتادفوروم [7] پيوست که جهت بحث و تبادل‌نظر پيرامون آينده شهر پس از سقوط ديوار برلين پايه‌ريزي شده بود7؛ در سمپوزيومي ميان‌رشته‌اي شرکت کرد که به پروژه بازسازي شهري پراگ8 و معرفي پروژه دنيل ليبسکيند براي موزه يهودي برلين اختصاص داشت9؛ وي همچنين در دو جلسه نخست همايش «اني کورپوريشن»[8] شرکت کرد. گروهي از معماران و نظريه‌پردازان معماري که به همت پيتر آيزنمان و همسرش سينتيا سي. ديويدسونبا هدف بحث و تبادل‌نظر درباره معماري هزاره سوم گرد آمده بودند: 1991 در لس‌آنجلس، و 1992 در يوفوين[9] ژاپن10. بعد از سال 1993، دريدا ديگر به معماري نپرداخت. اين دوره تنها يک دوره بيابيني بود. وقفه‌اي کوتاه در جريان بناکردن ساختمان فلسفي‌اي که امروزه مي‌توان به‌عنوان يادبودي عظيم و ماندگار از آن ياد کرد. ولي همين دوره کوتاه کافي بود تا دريدا، درست يا غلط، به‌‌ عنوان پدر جرياني درمعماري شناخته شود: جريان معروف به ديکانستراکتيويسم11 [10] که تقريباً اغلب با کار افراد فوق‌‌‌ الذکر يعني شومي، آيزنمان و ليبسکيند و نيز با کار ضحا حديد، رِم کولاس، کو- اوپ هيملبلاو[11]، فرانک گِري و ديگران شناخته مي‌شود.

سياست معماري
«آخرين دژ متافيزيک» - دريدا معماري را در مقاله «نقطه جنون‌ها –اينک[نگاه‌داشت] معماري»12 اين‌طور معرفي مي‌کند. مقاله در سال 1986 به همراه متن معرفي پروژه برنار شومي براي پارک لاويلت پاريس منتشر شد. اين اولين متني بود که دريدا در آن به معماري پرداخت. در اين مقاله مي‌خواهم نشان دهم که چطور واسازي معماري، آن‌طور که دريدا پيش کشيده، نه فقط دغدغه نظريه معماري را دارد، بلکه مستلزم امکان کارکرد و تجربه‌اي متفاوت از معماري هم هست؛ تجربه‌اي که نمي‌توان آن را با يک سبک فرمال و زيبايي‌شناختي جديد يکي گرفت. مي‌خواهم اين نکته را توضيح دهم که واسازي معماري در واقع به معني واسازي امر سياسي است و اين که واسازي امر سياسي را تنها از خلال واسازي عملي و بالفعل آن ساختار معماري‌اي مي‌توان عملاً زماني به اجرا گذاشت که سنت غربيِ امر سياسي خود را در پيکر آن تجسم بخشيده است. اين سنت خود بر حلقه رابطي مبتني است که پيوند هويت – فردي و اجتماعي – را با يک فضاي آغازين کذايي و نيز با ثبات مرزهايي تقويت مي‌کند که آن را از مطلقِ ديگربودگي و از آنچه بدين‌ترتيب بيروني، بيگانه، غريبه يا غريب انگاشته مي‌شود، جدا مي‌کند.
در اشباح مارکس (1993)، دريدا انتو- توپولوژي[12](هستي-مکان‌شناسي) را ساختار بنيادين امر سياسي معرفي مي‌کند، چرا که انتو-توپولوژي امر هستي‌شناختي (انتولوژيک) و ارزش متافيزيکي حضور–on– را به مکان–topos– گره مي‌زند:
«مرادمان از اُنتوپولوژي (ontopology) آن اصول موضوعي‌اي است که پيوندي ناگسستني ميان ارزشِ اُنتولوژيکِ حاضر- بودي (on) با وضعيتش، با تعيّن ثابت و حاضرشدني يک موقعيت، با توپوسِ قلمرو، با سرزمين آبا و اجدادي، با شهر، يا به‌طور کلي با تن برقرار مي‌کند»13.
بنابراين، ذات امر سياسي از همان آغاز به سياست مکان و فضا گره خورده است. در داروخانه افلاتون (1968)، که به واسازي فلسفه افلاتوني اختصاص دارد، دريدا مي‌گويد نظام تقابل‌ها که از افلاتون به بعد بر سنت فلسفي ما حاکم بوده ريشه در پيش‌فرض قطعي و بي‌چون ‌و چراي تقابل فضايي دارد:
«براي اينکه اين ارزش‌هاي متضاد (خير/شر؛ حقيقت/دروغ؛ بود/نمود؛ درون/بيرون و غيره) در تقابل و تعارض باشند، هريک از اصطلاحات فوق صرفاً بايد بيرون ديگري باشد، و اين يعني يکي از اين تقابل‌ها (تقابل درون و بيرون) را بايد خاستگاه و زهدان تمام تقابل‌هاي ممکن بدانيم و يکي از عناصر نظام (يا يکي از عناصر اين زنجيره‌ها) بايد درعين‌حال نفس امکان نظام‌مندي يا زنجيره‌وار بودن در کل باشد»14.
دريدا مشخصاً در بحث ازپوليس، طرد و برون‌راني و مجموعه مناسک آييني تطهير و پاکسازي شهر، اشاره‌اي اجمالي به پيوند سفت‌وسخت ميان هويت سياسي، توپولوژي شهر و حذف و طرد ديگري مي‌کند و بر تقابل فضايي درون/بيرون انگشت تأکيد مي‌نهد:
«خويش- تنِ شهر اين‌گونه وحدت و يکپارچگي‌اش را بازسازي مي‌کند، جهت حفظ امنيت ميادين و فضاهاي داخلي‌اش آنها را احاطه مي‌کند و باطرد خشونت‌بار هر نماينده تهديد يا تجاوز خارجي از قلمروي خود، کلامي را که درون مرزهاي آگورا[13] رابط او و خودش است به خودش باز مي‌بخشد. آن نماينده، نماينده ديگربودگيِ شرّي است که، باناگه درآمدن و داخل شدن، درون را مي‌آلايد يا مبتلا و ملوث مي‌کند. با وجود اين، نماينده بيرون برگماشته [=برساخته، منصوب، قانوني] است و جايگاهش را اجتماع بنا به قاعده به او بخشيده، اجتماع او را برگزيده، نگاهش داشته، تغذيه‌اش کرده، و غيره، آن هم در قلب درون»15.
در سنت غربي، هويت (فردي يا جمعي) را نوعي فضاي داخلي، دائمي و باثبات مي‌دانند که خودمختار است و مستقل از ديگري، و ديگري را هم موجودي بيروني و بيگانه تصوير مي‌کنند و در نتيجه همچون تهديدي محتمل با آن مواجه مي‌شوند.
در اشباح مارکس، دريدا بر آن است که اين اصول موضوعه امروز هم همچنان به گفتمان و عمل سياسي شکل مي‌دهند: اين اصول همواره هرجا که کسي به دفاع از هويت بومي و سرزميني در برابر ديگري برخيزد درکارند و ديگري را تهديدي خارجي معرفي مي‌کنند که توجيه‌گر بسته‌شدن از درون است. از آنجا که قدمت اين اصول موضوعه به سرچشمه يوناني تمدن و در نتيجه به سرآغاز سنت غرب مي‌رسد، دريدا در اينجا بازگشت «شبحي مفهومي»را تشخيص مي‌دهد، يک‌جور «باستان‌گرايي»16 [14]. در واقع، اين مجموعه اصول موضوعه امروزه همچون نوعي واکنش جلوه‌گر مي‌شود، زيرا خودش را مثل دژي در برابر فرايند قلمروزدايي[15] برپا مي‌دارد؛ فرايندي که فقط به امواج مهاجرت که به مرزهاي غرب هجوم مي‌آورد محدود نمي‌شود بلکه شرايط توسعه مناسبات و مبادلات اقتصادي و فرهنگي، شرايط ايجاد فضايي عمومي که از اساس نامحدود باشد، و نيزخود‌زندگي‌اي که مي‌خواهيم از آن محفاظت کنيم را هم دربرمي‌گيرد17.
امروزه عاقبت روشن شده که رابطه با ديگري، که همچون تهديدي براي اجتماع تلقي مي‌شود، درعين‌حال شرط تقليل‌ناپذير زندگي خود اجتماع هم هست. روشن شده که مکان[16] همان چيزي است که هميشه بوده: نه سرچشمه اساطيري هويت متافيزيکي، بلکه پيامد فرايند ازجادررفتگي و جاگيري‌اي که طي آن حضور انساني [آنتروپيک] مُهر خودش را بر فضا مي‌زند و خود را در مناسبت با مطلق ديگربودگي قرار مي‌دهد، و بدين‌ترتيب، از همان آغاز، خودش را از خودش تفکيک مي‌کند: «فرايند ازجادررفتگي هم به همين اندازه سر-آغازين[17] است، يعني درست به اندازه همان باستان‌گرايي‌اي که همواره جاکن و بي‌خانه‌اش کرده «باستاني» [= بنيادين] است. به‌علاوه، اين فرايند شرط ايجابي آن روند تثبيتي است که مدام ازنو به جريانش مي‌اندازد. هرگونه ثبات در يک مکان چيزي نيست جز روند تثبيت يا مستقرسازي، زيرا بايد[از همان آغاز] محتوم و ناگزير بوده باشد که تفاوتي مکاني، فاصله‌گيريِ مضمون در جابه‌جايي، اين روند را آغاز کند و مکان بدهد و امکان بدهد»18.
بنابراين نبايد فضا را سطحي تصور کرد که مکان‌هاي آغازينِ در- خود - محصور و براي- هميشه- مستقرروي آن پخش شده‌اند. فضا در واقع عاملي است در رابطه با ديگربودگي. به همين دليل هم، مکان‌يابي فردي و جمعي اصلاً آنجا ممکن مي‌شود که مکان به روي ديگري بسته نباشد، يعني به روي آن رابطه‌اي که هرگونه هويت را همچون پيامد يک گشودگي تقليل‌ناپذير تأسيس مي‌کند گشوده بماند19. فضادادن به ديگري و جا باز گذاشتن براي اين رابطه رسالتِ‌واسازيِ امر سياسي است.

سياست مسکن
فضادادن به ديگري و جا باز گذاشتن براي اين رابطه رسالت واسازي امر سياسي است. دستاورد اين رسالت لاجرم مستلزم واسازي آن نوع معماري‌اي است که چنين اصول موضوعه‌اي ايجاد مي‌کند، آن هم در قالبي صلب، در قالبي که خودش را چنان بر تجربه‌ ما تحميل مي‌کند که گويي هميشه محيط طبيعي‌مان بوده است. کافي است به ساختار و ترکيب شهرمان فکر کنيم، يا به آرايش سلسله‌مراتبي نهادها، اماکن تجاري، مذهبي، نمادين و مسکوني که به هويت اجتماع شکل مي‌دهند و درعين‌حال، مُهر نازدودني‌شان را بر تجربه روزمره‌مان مي‌زنند.
بگذاريد به مقاله دريدا برگرديم. به زعم فيلسوف، معماري آخرين دژ متافيزيک است دقيقاً به اين خاطر که قالبي صلب، تثبيت‌يافته و پايدار براي هويت مي‌سازد، فرمي که نوعي درون‌بودگي يا صميميتِ در- خود - محصور را ايجاد مي‌کند که گويي درکار دفاع از خويش است. اين هويت از همان ابتدا از راه قياس با شکل خاصي از ساختار معماري به وجود آمده: خانه/ اقامتگاه. در واقع، قابل فهم است اگر کسي امروز غايت و جوهر معماري را مسکن بداند، چون از سرآغاز متافيزيک، يعني از افلاتون به بعد، معماري همواره تابع قانون خانه يا اويکوس(oikos) بوده: اقامتگاه به‌مثابه دفاع از درون در برابر بيرون، محافظت از آشنا در مقابل بيگانه.20 به عبارت ديگر، خانه هميشه به منظور دفاع از نهاد خانواده پدرسالار ساخته شده، با هدف توزيع فضاييِ نقش‌هايي که خود تابع اصل مديريت مالکيت‌اند: مرد سرپرست خانواده است، رو به بيرون دارد و مسئول انباشت و مبادله کالاهاست، درحالي‌که زن محصور در درون مي‌ماند و مسئول اداره کالاهاي انباشته است. اولي در زندگي علني و عمومي حضور فعال دارد؛ دومي درکار پرستش نياکان است:21
بياييد هرگز فراموش نکنيم که معماريِ معماري هم وجود دارد. حتي بنيادي‌ترين مفهوم معماري هم، تا شالوده‌هاي باستاني‌اش، برساخته[و مصنوع] است. اين معماريِ طبيعي جلوه‌داده‌شده همچون ميراثي به ما رسيده است: در آن اقامت داريم، در ما اقامت دارد، فکر مي‌کنيم تقديرش مأواگزيدن است و ديگر به‌هيچ‌وجه ابژه‌اي براي ما نيست. ولي بايد در آن چيزي دست‌ساز و مصنوع را ببينيم، يک سازه، يک عمارت يا بناي يادبود. (...). ميراث آن سرآغاز صميميت اکونومي ما بوده، قانون خانه وکاشانه (oikos) ما[18]، اويکونوميِ خانوادگي، مذهبي، و سياسي ما، تمام اماکن تولد و مرگ، معبد، مدرسه، ورزشگاه، آگورا، ميدان، مرقد. چنان [به‌سرعت]سراپايمان را در مي‌نوردد و در بَرمان نفوذ مي‌کند که تاريخيتش را فراموش مي‌کنيم: طبيعي‌اش مي‌پنداريم»22.
بنابراين، از همان آغاز، متافيزيک حضور شکل به‌خصوصي از معماري ساختمان – يعني خانه – را مورد استفاده قرار داده تا معناي هويت فردي و جمعي را تعيين و تعريف کند. به همين دليل هم اقامتگاه معرف غايت و جوهري است که سنت ما براي معماري قائل شده است؛ غايت و جوهري که ما امروزه هم مسلّم و بديهي‌اش مي‌پنداريم.اين سنت معماري نه فقط همچنان طرز فکر ما را سمت‌وسو مي‌دهد بلکه بر دروني‌ترين تجربه‌هايمان هم اثر مي‌گذارد.
‌«از يک طرف، اين ساختمان‌شناسي[19]کلي مآلاًجزئيتِ خاصِ معماري را پاک مي‌کند يا از آن فراتر مي‌رود؛ [يعني] در مورد باقي هنرها و حوزه‌هاي تجربه هم معتبر است. از طرف ديگر، معماري قدرتمندترين استعاره براي اين [ساختمان‌شناسي کلي] است و محکم‌ترين و منسجم‌ترين سازواري[20]اش، واقعيت مادي و انضمامي‌اش، را بدان مي‌بخشد. منظورم از سازواري صرفاً آن پيوستگي و انسجام منطقي‌اي نيست که شامل تمامي ابعاد و جوانب تجربه بشري در شبکه‌اي واحد مي‌شود: هيچ اثر معماري نيست که حاوي تأويل يا چه‌بسا حُکمي اکونوميک، مذهبي، سياسي، زيبايي‌شناختي، يا فلسفي نباشد. منظورم از سازواري دوام و ماندگاري هم هست، استحکام، بقا و ماندگاريِ يادبودي، معدني، يا چوبي، بُعد مادي[21] سنت. مقاومت از همين‌جا سر مي‌زند: مقاومت مواد و نيز مقاومت آگاهي‌ها و ناخودآگاهي‌هايي که اين معماري را در مقام آخرين دژ متافيزيک برپا مي‌دارند»23.
با اين‌همه، قانون خانه، هرقدر هم کهن و باستاني، ناموس لايتغير طبيعت نيست. منطبق بر نظم و نسقي تاريخي متعين است، نظم تاريخيِ متافيزيک حضور که همچنان از طريق فرم مستحکم، صلب و بادوامي که معماري بدان بخشيده بر فهم ما از هويت فردي و جمعي حکمفرماست. در نتيجه، قانون خانه را مي‌توان، با پيشِ چشم داشتن تجربه‌اي ديگر از هويت فردي و جمعي، تغيير داد ياواسازي کرد. پس بايد نظريه و پراکسيس معماري، نفس تجربه معماري، را از بندي که آن را تابع و منقاد قانون خانه مي‌کند رهانيد: «هر واسازي‌اي که از اين پس بيايد ناچيز و بي‌اهميت خواهد بود اگر اين مقاومت و اين [فرايند] انتقال را در نظر نگيرد؛ کار زيادي از پيش نخواهد برد اگربه همان اندازه که در پي معماري [آرشيتکتور] است، ساختمان‌شناسي [آرشيتکتونيک] را دنبال نکند. دنبال‌کردنش: نه به منظورحمله، ويراني يا درهم ‌شکستن و از راه‌‌به‌‌در بردنش، نه به قصد به نقد کشيدن يا سلب صلاحيت از آن. بلکه در واقع به منظور انديشيدنش، به‌قدر کافي جداشدن و فاصله‌گرفتن از آن به قصد فهم و دريافتش در قالب تفکري که از قضيه نظري فراتر رود – و به خودي خود بدل به يک اثر شود»24. واسازي معماري بايد به نوبه خود بدل به يک اثر شود، بايد معماري شود.

معماري آينده
ولي معماري واسازي را چطور بايد ساخت؟ دريدا در مقاله‌اي که صحبتش شد دستورعمل مشخصي نمي‌دهد: پرسشي را مطرح مي‌کند و آن را بي‌جواب مي‌گذارد، چون اين تنها خود معماري است که قادر است عهده‌دار پاسخگويي به اين پرسش شود. اما آيا معماريِ رخداد امکان‌پذير است؟ به نظر سوأل تناقض‌آميزي مي‌آيد: از يک طرف، معماريِ حضورِ مستحکم و بادوام؛ از طرف ديگر، معماريِ رخداد تصادفي و ممکن. چطور مي‌توان اينها را با هم جمع کرد؟دريدا در «نقطه جنون‌ها» به سراغ تمدن يوناني مي‌رود و در آن خاستگاه تاريخي متافيزيک را مي‌يابد که قانونش را همچنان بر جوهره و تاريخ معماري تحميل مي‌کند: قانون خانه. او لحظه‌اي را باز مي‌يابد که طي آن امکان از جادررفتگي، به‌منزله شرط هرگونه فرايند جاگيري ومکان‌يابي انساني [آنتروپيک]، به قلمروي نظم انتو-توپولوژي [هستي- مکان‌شناسي] رانده و زير بار سنگين معماري دفن شده است، همان معماري‌اي که طراحي و برپا شده دقيقاً به اين منظور که آن رانده‌شدن به قلمروي انتو-توپولوژي را تحکيم و تثبيت کند.
معماري واسازي بايد باز-‌نويسي فضايي باشد که تجربه ازجادررفتگي آغازين را از نو تجسم مي‌بخشد، همان تجربه‌اي که دريدا در اشباح مارکس از آن ياد مي‌کند: تجربه فضا همچون گشايشي تقليل‌ناپذير به ديگري درکل، تجربه ازجادررفتگي همچون شرط هرگونه جاگيري و مکان‌يابي در زمان و در زمان آينده[22].
در اينجا تجربه‌اي يافتني است که سرانجام مي‌توان گفت انساني است و نه متافيزيکي. در واقع، معماري با حضور توأمان مادي و نمادينش نه فقط فضا بلکه زمان را هم پُر مي‌کند، يا به عبارتي، فضا را براي زمان آينده پُر مي‌کند. حضورش را به آينده تحميل مي‌کند، فضايي با ساختاري خشک و انعطاف‌ناپذير، فضايي سرکوبگر که در آن امکان رابطه با ديگري در سطح پروژه پيش‌بيني و محاسبه شده و در نتيجه فضايي که در آن ديگري پيشاپيش طرد شده، انکارش کرده و از او روي گردانده‌اند، آن هم دقيقاً از ترس ديگربودگي تقليل‌ناپذيرش. در مقابل، آنچه دريدا از رخداد مي‌فهمد چيزي است در اين مايه: امکان آينده (آينده) در غيريت و ديگربودگي پيش‌بيني‌ناپذيرش، و به‌مثابه شرط مطلق رابطه با ديگري.
معماري واسازي بايد مسئول چنين فضايي باشد، مسئول گشودن اين فضا به روي ديگري‌اي که هنوز نيامده و درکار آمدن است؛ معماري واسازي بايد همين گشايش را به عهده بگيرد. معماري بايد از اشباع سرکوبگر و زورآور فضا اجتناب کند، حالا هرقدر هم اين حکم از درون دژ [متافيزيک] مهمل و بي‌معني به نظر برسد. پروژه، به‌مثابه چيزِ دست‌سازِ تحقق‌يافته، بايد به روي بخت و احتمال دگرگونيِ در-راه گشوده بماند. مثالي که خود دريدا مي‌آورد معبد ايسه[23] در ژاپن است که هر بيست سال يک بار اوراق، واسازي و بازسازي مي‌شود.
دريدا، در سخنراني‌اي که در برلين اشتادفوروم درباره آينده شهر پراگ ايراد کرد، از ضرورت گنجانده‌شدن مسئوليت اين گشودگي در برنامه آموزش علمي و حرفه‌اي معماران دفاع و براي رساندن منظورش ازتعبير به ظاهر تناقض‌آميز «اصل موضوعه ناتمامي»[24]استفاده کرد: «به عبارت ديگر، آنچه اجتماع زنده نسل‌هايي را ممکن مي‌کند که در شهر مي‌زيند يا شهر را مي‌سازند، نسل‌هايي که خود را به‌طور دائم درجريان طراحي پروژه، پيش‌بيني و برنامه‌ريزيِ نا-‌باز-سازي[25] شهر قرار مي‌دهند، دست شستن از برج مطلق و شهر تام و تمامي است که سر به آسمان مي‌سايد، يعني پذيرفتن آنچه يک منطق‌دان احتمالاً اصل موضوعه ناتمامي مي‌نامد. يک شهر کليتي است که بايد به‌لحاظ ساختاري و به‌طور نامحدود اشباع‌ناپذير بماند و پذيراي دگرگوني‌اش، پذيراي الحاقات و ضمائم کوچکي که از راه خواهند رسيد تا خاطره ميراث آن را تغيير دهند يا جابه‌جا کنند. يک شهر بايد پذيراي اين واقعيت باشد که نمي‌داند چه خواهد شد [يا چه سر و شکلي به خود خواهد گرفت]:بايد احترام به اين نا-دانستن را همچون نمادي درساختمان‌شناسي [آرشيتکتونيک] و برنامه‌ريزي شهري، هم درعلم و هم در مهارت عملي‌اش، حک کرد. وگرنه به جز پياده‌کردن چند نقشه، تماميت‌سازي، اشباع‌کردن، به‌هم‌دوختن و خفه‌کردن ديگر چه کاري باقي مي‌ماند؟ و تازه آن هم بدون اتخاذ تصميمي مسئولانه، چراکه اجرا و پياده‌سازي يک نقشه يا تبديل يک پروژه به يک کار به هيچ‌وجه تصميمي مسئولانه نيست»25.
تنها از چنين چشم‌اندازي است که معماري مي‌تواند بخت رابطه با ديگري را حفظ کند، رابطه‌اي که شرط لازم زيست و رخداد ديگري است. اجتماع براي اينکه خودش باشد به اين ديگري نياز دارد. منظور اجتماعي است که اسير ديوارهايش نباشد، همان ديوارهايي که برافراشته تا ديگري را براند و از «درون»اي ناب، منزه و درعين‌حال تُهي دفاع کند، «درون»اي که هيچ آينده‌اي ندارد.
مايلم مقاله را با نقل‌قولي از آخرين متن دريدا درباره معماري به پايان ببرم، فاکست کستور (1993، همان سالي که اشباح مارکس منتشر شد). نکته معني‌داري است که متن دريدا با اعلام ضرورت واسازيِ اصول موضوعه انتو-توپولوژي در معماري، و با مد نظر قرار دادن آينده امر سياسي، و به نام دموکراسي آينده، پايان مي‌يابد:
«چطور مي‌توان صرفاً با واسازي مفهومي به‌خصوص از امر‌‌سياسي، حتا از دموکراسي، نظريه و عمل معماري را از نو سياسي کرد؟ اين پرسش ممکن است وظايف بزرگ و بي‌شماري بر دوش‌مان بگذارد، ولي به‌هرحال بايد گشوده بماند: اين يک ضرورت و يک وظيفه است. اين «بايد» آغازين‌تر و مهم‌تر از خود آن پرسشي است که [«بايد»] حاملش است و ممکنش مي‌کند. اين «بايد» به پرسش گشايش‌اش را مي‌بخشد. اين پرسش نمي‌تواند جز گشايش به ديگري باشد، به ديگري‌اي که پرسش خطاب به اوست يا از او آمده؛ گشايش از ديگري و به ديگري، و در نتيجه، گشايش به آينده، به ديگربودگي‌اي که نمي‌توان پيش‌بيني‌اش کرد، به امکان سرزدگي و اعجاب که بدون آن هيچ گشايشي درکار نخواهد بود. واسازي، يا اگر ترجيح مي‌دهيد باز-‌سازي، تنها در گفتمان‌ها رخنه نمي‌کند؛ از آنچه مي‌آيد و هنوز نيامده هم نشأت مي‌گيرد، از رخدادها و ابداعات. آينده، ابداع، و رخداد، که مستلزم ازنوسياسي‌کردنِ واسازيِ امر سياسي‌اند، بايد محاسبه، پروژه، برنامه، قاعده، و قانون را بر پايه آنچه بايد محاسبه‌ناپذير بماند بگشايند. گشودن‌شان البته به معني از گردونه خارج يا ويران‌کردنشان نيست؛ مستلزم ژستي ديگر است، حرکتي ديگر، رابطه‌اي ديگر با فضا»26.

پي نوشتهاي مولف
1. مصاحبه با اوا مِيِر در 1984. منتشرشده در
V.M.Lampugnani (ed), Der Abenteuer den Ideen.  Architektur  und  Philosophie  seit  industriellen  Revolution,  Berlin,  Staatliche  Museen, National Galerie, 1984.
2. گفت وگو با پيتر آيزنمان. منتشرشده در
Any, n.0 March-May 1993.  //  3. Mesure par mesure. Architecture et Philosophie, Centre George Pompidou, Paris 1987. Cfr. J. Derrida, Cinquante-deux aphorismes pour un avant-propos, in Id., Psyché, Inventions de l’autre, tomes I e II, Paris Galilée, 1987/2003. Trans. P. Kamuf, Psyche : Inventions of the Other, Stanford, Stanford University press, 2007.  //  4. J. Derrida, Point de folies – Maintenant l’architecture, in B. Tschumi, La case vide. La Villette, Architectural Association, London 1986 (parallel English version); also published in J. Derrida, Psyché. Inventions de l’autre, cit..  //  5. Cfr. J. Kipnis and Th. Leeser (eds.), Derrida Eisenman. Chora L Works, ed. Monacelli Press, New York 1997 (1st ed. London, Architectural Association, 1991).  //   6. Cfr., J. Derrida, B. Tschumi, M. Wigley, Invitation to discussion, in «Columbia Documents of Architecture and Theory», vol. 1 (1992).  //  7. Cfr. J. Derrida, K. Foster, W. Wenders, The Berlin City Forum, In Architectural Design, 11-12, 1992.  //  8. Cfr., J. Derrida, Générations d’une ville : mémoire, prophétie, responsabilité, in Alena Novotn‌ Galard et Petr Kratochv‌l (éds.), Prague. Avenir d’une ville historique capitale, l’Aube, Paris 1992.  //  9. Cfr. J. Derrida, On between the Lines, in D. Libeskind, Radix-Matrix, Munich-New York, Prestel, 1997.  //  10. Cfr. J. Derrida, Summary of impromptu Remarks, in C. C. Davidson and J. Kipnis (eds.), Anyone, New York, Rizzoli, 1991 and J. Derrida, Faxtexture, in C. C. Davidson (ed.), Anywhere, New York, Rizzoli, 1992.
11. اصطلاح «ديکانستراکتيويسم» (واسازگرايي) را پي. جانسون و ام. ويگلي، برگزارکنندگان نمايشگاه معماري ديکانستراکتيويست (موزه ي هنر مدرن، نيويورک، 1988)، ساخته‌اند. ديکانستراکتيويسم در واقع نام جنبشي است شامل آثار مستقل و بديع معماران مختلف. نگاه کنيد به:
P. Johnson, M. Wigley, Deconstructivist Architecture, The Museum of Modern Art, New York 1988, and A C. Papadakis (ed.), Deconstruction in Architecture, Architectural Design Profile, 72, London, 1988.   //  12. B. Tschumi, La case vide. La Villette 1985, Architectural Association, London 1986, p. 9.  //  13. J. Derrida, Spectres de Marx, Paris, Galilée, 1993, trans. by P. Kamuf, Specters of Marx. The State of the Debt, the Work of Mourning & the New International, New York-London, Routledge 1994, p. 82.  //  14. J. Derrida, Plato’s  Pharmacy,  in  Id., Dissemination,  trans.  by  B.  Johnson,  London-Chicago, Athlone-University of Chicago Press 1981, p. 133.  //   15. Ivi, p. 133.  //  16. J.  Derrida, Specters  of  Marx,  cit.,  p.  83.
17. دريدا در موارد متعددي مشخصاً به توسعه و گسترش تله-تکنولوژي پرداخته (از تلويزيون تا دوربين هاي فيلم برداري شخصي، از موبايل هاي دوربين دار تا اينترنت)، که امروزه نقشي تعيين کننده در قلمروزدايي از مناسبات سياسي، اقتصادي، تجاري و فرهنگي دارند و سهمي هم در ايجاد فضايي عمومي ايفا مي‌کنند که ديگر منقاد قلمرو در معناي سنتي کلمه نيست.
18. J. Derrida, Specters of Marx, cit., p. 83.
19. نگاه کنيد به:
A. Appadurai, Putting Hierarchy in Its Place, “Cultural Anthropology”, 1988, 3, pp. 36-49.
20. نگاه کنيد به:
F. Pesando, La casa dei Greci, Milano, Longanesi, 2006; p. 39.
21. نگاه کنيد به:
J.-P.Vernant Hestia-Ermès, Sur  l’expression religieuse de l’espace et du mouvement chez les Grecs, in Id., Mythe et pensée chez les Grecs, Paris,  Maspero  1965,  trans., Myth  and  Thought  among the Greeks, Routledge & Kegan Paul, London-Boston-Melbourne 1983, pp. 127-176. //  22. J. Derrida, point de folies – Maintenant l’architecture, cit., p. 9.  //  23. Ibid.  //  24. J. Derrida, Miantenant l’architecture, cit., p. 9.  //  25. J. Derrida, Générations d’une ville : mémoire, prophétie, responsabilité, cit., p. 245.  //   26. J. Derrida, Faxtexture, cit., p. 23.
پي نوشتهاي مترجم
1- onto-topo-politics //  2 - auto-sufficiency  //  3 - Collège international de Philosophie  //  4 - Centre de création industrielle  //  5 - Bernard Tschumi   //  6 - La Villette  //  7 - Berlin Stadtforum  //  8 - Any Corporation //   9 - Jufuin  //  10 - deconstructivism.
11. Coop Himmelb(l)au يک شرکت تعاوني نقشه‌کشي و معماري است که در سال 1968 در وين اتريش تأسيس شده و نامش را مي‌توان به دو صورت «شرکت تعاوني آسمان آبي» و «شرکت تعاوني آسمان‌سازي» ترجمه کرد.
12- onto-topology.
13. agora محل تجمع يا ميدان گردهمايي شهروندان در يونان باستان.
14 - archaism  //  15 - de-territorialization  //  16 - place  //  17 - arch-originary
18 . دريدا در اينجا economy (اقتصاد) را در معني دقيق يوناني‌اش به کار برده است: قانونِ (nomos) خانه (oikos).
19 - architectonics  //  20 - consistency  //  21 - hyletic  //  22 - to-come (à-venir)  //  23 - Ise  //  24 - axiom of incompleteness  //  25 - de-re-build.