نقد و بررسي ترجمه داستان‌هاي ويژه فلسفه براي کودکان

PDF چاپ نامه الکترونیک

نقد و بررسي ترجمه داستان‌هاي ويژه فلسفه براي کودکان

فاطمه پازوکي*- فاطمه وزيري**



فلسفه براي کودکان جرياني نسبتا نو در کشور ماست که به توجه و گسترش نياز دارد. يکي از مهم‌ترين عناصرِ اين برنامه داستان‌هايي است که مربيان در کلاس‌هاي فلسفه براي کودکان به‌کار مي‌گيرند. با توجه به آن‌که اکثرِ داستان‌هاي موجود در اين زمينه ترجمه‌شده از زبان‌هاي ديگر هستند، کيفيت ترجمه در اين داستان‌ها اهميتي دوچندان مي‌يابد. اين مقاله تلاشي است در جهت بررسي مشکلاتي که در ترجمه‌ متون داستاني فلسفه براي کودکان به چشم مي‌خورد.
***
داستان يکي از مهمترين محرکهايي است که در حلقه کندوکاو به‌کار گرفته مي‌شود و نقش بسيار مؤثري در ايجادِ آغازي موفق دارد. ازاين‌رو علاوه بر ويژگي‌هايي که يک داستانِ خوب بايد داشته باشد تا مناسبِ استفاده در کلاسِ فلسفه براي کودکان باشد، در ترجمه‌ اين داستان‌ها نيز بايد ظرايف بسياري رعايت شود تا داستان کارکرد خود را از دست ندهد.
اگر بخواهيم خيلي خلاصه و کلي، يک ترجمه‌ خوب را توصيف کنيم چند ويژگي همواره ضروري مي‌نمايد؛ 1. برگردانِ درستِ واژه‌ها و جملات که وابسته به تسلّطِ مترجم بر زبانِ مبداء و مقصد است. 2. وفاداري به متن که افزون بر دقّت ِ زباني،متوجهِ غايت و هدفِ متن نيز هست.3. روان بودنِ متنِ ترجمه تا جاي ممکن، چنان‌که گويي يک هم‌زبان نگارنده‌ آن است. اما علاوه بر اين ويژگي‌هاي سه‌گانه‌ي کلي، در مواجهه با ترجمه‌ داستان، اين نکته نيز حائز اهميت است که لحن داستاني تبديل به لحني گزارش‌گونه نشود و متن حالت قصه‌گونه‌ خود را از دست ندهد. اما از آنجا که داستان‌هاي فلسفي  براي آموزش و انگيزش تفکر در کودکان و نوجوانان نوشته‌شده‌اند، از مؤلفه‌هاي مهم وفاداري به متن اين خواهد بود که ترجمه به وجه تفکربرانگيز و بحث‌برانگيز داستان لطمه نزند.
با توجه به ويژگي‌هايي که نام برده شد، در بررسي داستان‌هاي ترجمه‌شده به زبان فارسي در حوزه‌ فلسفه براي کودک مواردي وجود دارد که اميد است با بيان آ‌نها گامي هرچند کوتاه در جهت بهبود ترجمه‌هاي متون داستانيِ فلسفي برداشته شود. در ادامه به بررسي چندي از اين موارد همراه با ذکر نمونه‌هايي از متن داستان‌ها مي‌پردازيم.
Mr Williams is very strict about the truth. One day he told us, ‘There aren’t many rules here, but the rules I want you to remember are, first, that we must always treat each other as persons, and second, we must always tell the truth’.
Stefan asked, ‘What does the first rule mean, Mr Williamsه’
‘It means,’ Mr Williams answered, ‘we must treat each other with respect.’
Then Ramona asked, ‘What does the second rule mean, Mr Williamsه’
Mr Williams looked at Ramona, and said, ‘Just think about it for now. We’ll talk about it another day.’
آقاي ويليامز در موردِ راست‌گويي خيلي سخت‌گير است. يک روز به ما گفت: «اينجا قوانينِ زيادي نداريم، اما قوانيني که داريم بسيار مهم‌اند. فعلا دو قانون هست که مي‌خواهم به ياد داشته باشيد، اول اين‌که هميشه با يکديگر انساني برخورد کنيم و دوم اين‌که هميشه حقيقت را بگوييم.» استفان پرسيد: «آقاي ويليامز! قانون ِ اول يعني چه؟» آقاي ويليامز پاسخ داد: «يعني بايد به يکديگر احترام بگذاريم.» بعد رامونا پرسيد: «آقاي ويليامز! قانونِ دوم يعني چه؟» آقاي ويليامز به رامونا نگاه کرد و گفت: «در حالِ حاضر فقط به آن فکر کنيد. يک روزِ ديگر درباره‌ آن صحبت مي‌کنيم.»
اين قطعه بخش آغازين داستاني است که نويسنده آن را براي رده‌ سني پيش‌دبستاني و سال‌هاي ابتدايي دبستان نوشته است. روشن است که استفاده از عبارتي همچون «با يکديگر انساني برخورد کنيم» يا واژه‌اي چون «حقيقت» مناسبِ اين رده‌ سني نيست.با توجه به متن اصلي اين ترجمه در اصل اشتباه است. به شکلي قابل‌فهم‌تر و حتي دقيق ‌تر مي‌توان گفت «هميشه بايد باهم مثل آدم رفتار کنيم». درست است که چنين جمله‌اي در ادبيات رسمي بزرگ‌سالان چندان جايي ندارد، اما نبايد فراموش کنيم که آنچه روبه‌روي ماست داستاني کودکانه با زباني کودکانه است و بايد براي مخاطبش دقيق و قابل‌فهم باشد و اين دقت را مراجعه به متن اصلي و مخاطب آن تعيين خواهد کرد. واژه‌ «حقيقت» نيز، همان «راست» است که مترجم مي‌توانست به‌سادگي اين‌گونه ترجمه کند «هميشه بايد راست بگوييم». توجه نکردن به گزينش صحيح واژه‌هاي جايگزين که ازنظر زباني درست و با توجه به مخاطب مناسب باشند، به لحنِ داستاني و کودکانه‌ متن لطمه مي‌زند و با به‌کار بردنِ کلماتي سنگين عملاً گفت‌وگو درباره‌ي داستان جاي خود را به معنا کردن واژه‌ها و گزاره‌ها مي‌دهد.
حال به جمله آغازين بنگريم مي‌توان تأکيد بر حساسيت و سختگيري آقاي ويليامز درباره‌ راستي را به اين شکل نيز نشان داد «آقاي ويليامز خيلي از دروغ بدش مي‌آيد». پيش ‌از اين به مسئله وفاداري به متن اشاره شد، اکنون با ترجمه‌اي که پيش نهاده‌ايم شايد بهتر است درباره معناي اين وفاداري بيشتر توضيح دهيم. تقريباً همگان متفق‌اند که واحدِ زبان در ترجمه واژه نيست، حال چه آن را جمله در نظر بگيريم، چه پاراگراف، چه کلِ متن، وفاداري به متن ديگر به معناي ترجمه‌ي واژه‌به‌واژه نخواهد بود به‌خصوص اگر به قيمت از دست رفتن معنا باشد. با توجه به بررسي ترجمه‌هاي داستان‌هاي فلسفي کودک در زبانِ فارسي به نظر مي‌رسد ترجمه‌اي که واحدِ زبان را کلان‌تر در نظر گيرد، يعني واحدآن کل متن باشد، موفق‌تر خواهد بود. در ترجمه‌ پيشنهادي ما از متن داستان‌ها نيز اين نکته در نظر گرفته‌شده است. ازاين‌رومي‌توان سختگيري بسيار آقاي ويليامز درباره راستي را به نفرتِ او از دروغ ترجمه کرد و با اين کاربر قانونِ دوم درباره راست‌گويي به همان اندازه که در متنِ اصلي مؤکّد است، تأکيد کرد. البته سخن گفتن درباره‌ حدودِ ترجمه‌ آزاد و حتي لزوم آن در ترجمه‌ داستان کودک و مستدل کردن ادعاهايي که چنين ترجمه‌ را روا مي‌سازند مجالي ديگر مي‌طلبد.
I guess just about every child has a doll. I have one. You do too, don’t youه
Maybe you have a soft toy, like a teddy bear, that you don’t call a doll, but you still treat it like a doll. So let’s call them dolls, okayه
من حدس مي‌زنم تقريباً هر بچه‌اي يک عروسک دارد. من يکي دارم. شما هم داريد، اين‌طور نيست؟ شايد شما يک اسباب‌بازيِ نرم داشته باشيد، مثل يک خرس عروسکي، که آن را عروسک صدا نمي‌زنيد اما بازهم مثلِ يک عروسک با آن رفتار مي‌کنيد. پس بياييد از اين به بعد آن‌ها را عروسک صدا بزنيم، خب؟
اولين مشکلي که در ترجمه‌اين قطعه به چشم مي‌خوردآن است که بيشتر «گزارشي» از متن داستان به نظر مي‌رسد تا بخشي از خود داستان. با خواندن متن اصلي به روشني درمي‌يابيم که لحن کودکانه و داستان‌وار متن به سبب نوع ترجمه ازدست‌رفته است و با ترجمه‌اي واژه‌به‌واژه مواجهيم که در اصل تنها کلمات را به زبانِ مقصد برگردانده و در برگردان لحن، کمترين تلاش را به خرج داده است.ما تنها زماني مي‌فهميم که همه‌ اين‌ها از زبان يک کودک پيش‌دبستاني است که داستان را تا پايان صفحه ادامه مي‌دهيم و به نقطه‌اي از قصه مي‌رسيم که در واقع خودنويسنده به کمک متن مي‌آيد. از بين رفتن لحن داستاني يکي از بزرگ‌ترين مشکلات ترجمه‌ داستان‌هاي فلسفي است که متأسفانه در اغلب تر‌جمه‌ها رخ داده است.
افزون بر اين در برگردان واژه‌ها نيز خطاهايي رخ داده است.واژه‌ «you» در اين متن به اشتباه، «شما» ترجمه‌شده است. در داستان‌هاي کودک در اغلب موارد براي حفظ صميميت داستان و به سبب بي‌وجه بودن به‌کارگيري ضمير جمع، از ضميرمفرد «تو» استفاده مي‌شود.به‌علاوه در اين داستان نيز ما با يک راوي خردسال طرف هستيم که قصه‌اي را پي مي‌گيرد و فصل‌به‌فصل پيش مي‌رود و مي‌تواند مخاطبي واحد داشته باشد و صميمانه او را «تو» خطاب کند. در برگردان واژه‌ «call» نيز مترجم محترم اولين معنا را برگزيده است و آن را به «صدا کردن» ترجمه کرده است. با توجه به متن به نظر مي‌رسد معناي درست اين واژه نيز «دانستن» باشد.
نکته‌ ديگر اينکه ما در زباني مثل زبان انگليسي گاه با استفاده‌ پي‌درپي قيدها مواجهيم که شايد براي کودکان انگليسي‌زبان عادي باشد چون بخشي از کاربردِ روزمره‌ي زبانشان است، اما در زبان فارسي اين‌گونه نيست. ما در کاربرد روزمره‌ زبان فارسي کمتر از قيدها استفاده مي‌کنيم و دست‌کم کودکان به ‌ندرت اين قيدها را به‌کار مي‌گيرند. حال در برگردان يک داستان انگليسي اگر با جمله‌اي چند قيدي روبه‌رو باشيم چه بايد بکنيم؟ آيا وفاداري به متن ايجاب مي‌کندقيدها را عيناً ترجمه کنيم و روي کاغذ بياوريم؟ لااقل درباره‌ داستان کودک به‌جرئت اين ادعا را داريم که نه. توجه به فرهنگ و زبان مقصد يکي از نکاتي است که سبب ارائه‌ترجمه‌شده وفادارانه به متن مي‌شود که گرچه واژه‌هايي را فروگذارده، سر سوزني از مفهوم و دقت معنايي کار نکاسته است. در اينجا در جمله‌ اول قيدِ «just about» در زبان محاوره‌اي انگليسي به معناي «تقريباً» است، اما اگر بخواهيم همين جمله را به شکلي روان به فارسي برگردانيم بايد اين قيد را ناديده بگيريم، چون جنبه‌محاوره‌اي و روزمره را در زبان ما ندارد. با توجه به نکات گفته‌شده مي‌توان قطعه‌ بالا را اين‌گونه ترجمه کرد:«فکر کنم هر بچه‌اي يک عروسک دارد. من که يکي دارم. تو چطور؟ تو يک اسباب‌بازي نرم مثل يک خرس عروسکي داري؟ آن را هم عروسک مي‌داني؟ با آن مثلِ عروسک رفتار مي‌کني؟ بيا از اين به بعد آن را جزءِ عروسک‌ها بدانيم.»
In ancient times there lived in the northern grasslands of china a young farmer who loved horses. One day a terrible thing happened. His favourite mare ran off and crossed the frontier into the Land of the Barbarians. The young man was grief-stricken. His friends and neighbourssympathised with him over his loss. But his father just smiled.
در زمان‌هاي دور، جوان کشاورزي در مرغزارهاي شمال چين زندگي مي‌کرد که عاشق اسب‌ها بود. يک روز اتفاقِ وحشتناکي افتاد. ماديان محبوبش از مرز گريخت و وارد سرزمين بربرها شد. مرد جوان اندوهگين شد. دوستان و همسايه‌ها براي اين خسران با او همدردي مي‌کردند. اما عکس‌العملِ پدرش در برابر اين رويداد فقط لبخند بود.
اين قطعه برگرفته از داستان خير و شر است. در ترجمه‌ آن به موردي بسيار عجيب برخورديم. در سراسرمجموعه‌اي که اين داستان از آن گرفته‌شده است از واژه‌هاي سنگين و نامأنوس زيادي استفاده‌شده است که اگر قرار باشد مخاطب اين داستان‌ها را کودکان و نوجوانان قلمداد کنيم براي هيچ گروه سني‌اي مناسب نيست. اما در کمال تعجب براي واژه‌هاي سخت پانوشت زده‌شده و معناي آن‌هانوشته‌شده است!يعني ترجمه‌شده از متن ارائه‌شده که متناسب با مخاطبش به ترجمه از فارسي به فارسي نيازمند است. اين نمونه بيانگراصلي‌ترين چيزي است که در ترجمه‌ داستان‌هاي کودک، به‌خصوص در حوزه‌ فلسفه براي کودکان، مغفول واقع‌شده است؛ مسئله‌ مخاطب متن. چيزي که در ترجمه‌ اکثرداستان‌هاي فلسفي ديده مي‌شود اين است که يک «بزرگسال» با همان ديدي که هر کتاب و مقاله‌ فلسفي يا اجتماعي يا اقتصادي ديگري را ترجمه مي‌کند، از همه‌ سواد انگليسي و بخشي از سواد و فرهيزشِ فارسيِ خود بهره گرفته تا داستاني کودکانه را به شکلي «جدي» و «فلسفي» و با نگرشي «بزرگسالانه» به فارسي برگرداند.
ترجمه‌ داستان فلسفي براي کودک و نوجوان همان‌قدر جدي است که ترجمه‌ سنجش خرد ناب ايمانوئل کانت؛ و همان‌طور که سنجش خرد ناب مترجمي دقيق و آشنا به فن ترجمه، زبان فارسي، فلسفه و فلسفه‌ کانت چون آقاي اديب‌سلطاني را مي‌طلبد، ترجمه‌ داستان‌هاي فلسفي نيز به چيزي بيش از تبحر در زبان انگليسي نيازمند است؛ چنين کاري نيازمند آشنايي با زبان کودک و نوجوان در رده‌هاي سني مختلف است تا داستان‌هايي ارائه شوند که خود محتاجِ ترجمه از فارسي به فارسيِ روان‌تر و قابل‌فهم‌تر نباشند و اگر خودِ کودک اراده کرد کتابي را بخواند، در ميان جملات و عبارات عجيب و واژه‌هاي پرطمطراق به دام نيفتد و از اصل داستان غافل نشود و از خير خواندن کتاب نگذرد.
شايد مترجمان چنين کتاب‌هايي بر اين باورند که مشغول ترجمه‌ داستان براي مربيان فلسفه‌ کودک‌اند.حتي اگر اين‌طور هم فرض کنيم، باز وقتي مربي قرار است داستان را براي بچه‌ها بخواند، يا خود بايد دوباره کتاب را در ذهن ترجمه کند و يا سطر به سطر توقف کند و کلمه‌ها و ترکيب‌هاي تازه را معنا کند و انسجام داستان را فداي مأنوس کردن زباني کند که مي‌توانست با نگاهي درست به کارکرد نهايي متن، از ابتدا مأنوس باشد. اين‌گونه است که ترجمه‌شده ناروان و گزارش‌گونه و بزرگ‌سالانه، هدف انگيزش و آموزش تفکر را نيز دست‌نيافتني مي‌سازد.
شايد بهتر از هر متن ديگر، در داستان کودک و به‌خصوص در داستان‌هاي فلسفي بتوان نشان داد که وفاداري به متن متوجه معناي متن است. متناسب با اينکه مخاطب يک داستان کدام گروه سني است، انتخاب واژگان براي ترجمه‌ واژه‌ها متفاوت است، حتي اگر در زبانِ مبداء براي همه‌ گروه‌ها از واژه‌اي واحد استفاده‌شده باشد، چرا که در نهايت کاربرد متن ترجمه در فرهنگ مقصد خواهد بود و کاربران زبان مترجم‌اند که بايد بتوانند با متن ارتباط برقرار کنند و از آن بهره گيرند. ازاين‌رو مثلاً به‌کار بردنِ کلمه‌ «خسران» گرچه ممکن است معادل ادبي و لغوي دقيقي براي يک واژه‌ انگليسي باشد، ولي براي کتابي که قرار است توسط يک کودک يا براي او خوانده شود، اصلاً بجا نيست و نمي‌توان به‌سادگي اولين واژه را برگزيد بدون آنکه به سن کاربر زبان و هدفي که از مواجهه‌ او با متن دنبال مي‌شود انديشيد.
ايرادِ آشکارِ ديگري که در ترجمه‌ي معدود داستان‌هاي فلسفي يافت مي‌شوداستفاده از زبانِ محاوره در نقل‌قول‌هاست، درحالي‌که در متن همچنان با واژه‌هاي سنگين نيازمند پانوشت و ترجمه روبه‌رو هستيم؛
Oona opened the door and there stood the great Scottish giant. ‘Where is heه’ Cucullain snarled. ‘Let me get him! I’ll grind his bones to butter!’
‘I’m afraid he’s out,’ said Oona, ‘but you can come in. You’ll be seeing him soon I’m sure. Pleas tread quietly,’ said Oona, ‘or you’ll wake the baby.’
The giant looked at the cradle in the corner. ‘Och, what a bonny little baby you have.’ Fingal squeezed down in the cot and began to sweat as the giant came closer.
اونا در را باز کرد و جلوي در غول عظيم اسکاتلندي را ديد. کوکولين خروشيد: «کجاست؟ بذار بگيرمش و استخوناش رو خرد کنم!» اونا گفت: «متأسفم! اون بيرونه. اما تو مي‌توني داخل شي. مطمئنم خيلي طول نميکشه که ببينيش. لطفاً آروم راه برو که بچه رو بيدار نکني.» کوکولين نگاهي به گهواره که در گوشه اتاق بود انداخت و گفت: «اوه! چه بچه‌ کوچولوي تودل‌برويي داري.» فينگل خودش را در داخلِ تخت‌‌خوابِ کودک جمع‌وجور کرد و همان‌طور که غول نزديک‌تر مي‌شد عرق مي‌ريخت.»
چنين ناهماهنگي‌اي ميان بخش‌هاي مختلف متن داستان توجيهي ندارد. درهرحال کل داستان قرار است براي کودک يا نوجوان خوانده شود، نه‌تنها نقل ‌قول‌ها، پس دليلي براي خودماني و گفتاري بودن بخشي از متن وجود ندارد، به‌خصوص که لحن گفتاري در نوشتار،ازنظر ادبي و نگارشي هم قابل‌قبول نيست. اگر نمي‌شود به جاي «از فرزندم درگذر» در متن بنويسيم «به پسرم کاري نداشته باش»، مطمئناً راه آسان و کودکانه کردن متن، چنين شکسته‌نويسي‌هايي هم نيست.
The old lady rather liked the idea of getting something for nothing, and this was a soup she had never heard of. ‘I wonder how you make itه’ she thought. So she let the tramp in. From one of his pockets he pulled out a nail and showed it to the old woman.
پيرزن کمي خوشحال شد از شنيدن اين فکر که از هيچي بتوان چيزي تهيه کرد و اين سوپي بود که هرگز اسمش را نشنيده بود. کمي فکر کرد و گفت: «مي‌خواهم بدانم چطور آن را درست مي‌کني!» بعد گذاشت دوره‌گرد داخل شود. دوره‌گرد از يکي از جيب‌هايش ميخي بيرون آورد و آن را به پيرزن نشان داد.
در اين داستان نيز با مشکل روان نبودن متن فارسي ترجمه مواجه هستيم و مي‌بينيم که خواندن صرف ترجمه‌ فارسي جمله‌ اول اين اشکال را به‌خوبي نشان مي‌دهد. افزون بر اين واژه‌ «rather» را «کمي» ترجمه کرده‌اند که در اينجا آشکارا اشتباه است. ترجمه‌ روان‌تر و صحيح‌تر اين قطعه با توجه به متن انگليسي ازاين‌قرارخواهد بود «پيرزن از اين ايده که از هيچ‌چيز چيزي به‌دست آورد حسابي خوشش آمد و تا حالا هم‌اسم چنين سوپي را نشنيده بود. با خودش گفت: «يعني چطوردرستش مي‌کني؟!» بعد اجازه داد دوره‌گرد وارد خانه شود. دوره‌گرد از يکي از جيب‌هايش ميخي درآورد و به پيرزن نشان داد.»
Long ago in ancient China there lived a girl called Koong See, daughter of a wealthy nobleman or mandarin. They lived in a house by a river with a beautiful garden. the garden contained many beautiful trees, but the one Koong See liked best was the willow tree which shaded the bridge by the river. Koong See often felt lonely and would sit sewing silk embroidery under the tree.
The mandarin had a secretary named Chang who helped him in his office.
در روزگاران گذشته در چين باستان، دختري زندگي مي‌کرد که نامش کونگ‌سي بود. او دختر يک اشراف‌زاده يا صاحب‌منصبِ ثروتمند بود و آن‌ها در خانه‌اي در کنار رودخانه با باغي زيبا زندگي مي‌کردند. در باغ، درختان زيباي زيادي وجود داشت اما کونگ‌سي بيشتر از همه درخت بيدي را دوست داشت که بر روي پلِ رودخانه سايه انداخته بود. کونگ‌سي اغلب احساس تنهايي مي‌کرد. او زير اين درخت مي‌نشست و روي ابريشم سوزن‌دوزي مي‌کرد.
صاحب‌منصب يک منشي داشت به نام چانگ که او را در دفترش کمک مي‌کرد.
آشنايي به نثر فارسي يکي از لازمه‌هاي ترجمه‌ خوب است. آنچه در دو داستان اخير خودنمايي مي‌کند مشکلات متن ازنظر نثر فارسي است. در پاراگراف دوم مترجم فعل را مطابق زبان انگليسي مقدم بر بخش پاياني جمله آورده است، درحالي‌که از نظر دستور زبان فارسي نبايد چنين کرد. به‌علاوه در «او را در دفترش کمک کند» متمم را با نقش‌نماي مفعولي «را» آورده است که در فارسي معيار ديگر جايي ندارد و اگر در اندک مواردي کاربرد داشته باشد در اينجا هيچ ضرورتي ندارد جمله را اين‌گونه بيان کنيم. اگر ترجمه را درست فرض کنيم، نثر فارسي درست آن ازاين‌قرار است «صاحب‌منصب يک منشي به نام چانگ داشت که در دفترش به او کمک مي‌کرد.» مي‌گوييم «اگر»، چون مترجم مي‌توانست براي فهم بهتر متن به جاي «صاحب‌منصب» بگويد «پدر کونگ‌سي» تا براي مخاطب نيز ربط اين فرد با قصه قابل‌فهم‌تر شود.
اما درباره‌ ترجمه‌ واژه‌ «mandarin» ازآنجاکه اين افسانه به چين باستان بازمي‌گردد و ماندارين‌ها طبقه‌اي اشرافي در چين بوده‌اند، مترجم بايد خود اين واژه را بدون ترجمه مي‌آورد و در پانوشت (که در اين کتاب بسيار استفاده‌شده است) توضيحي همه‌فهم و مختصر درباره‌ي اين کلمه مي‌داد و در ادامه‌ي داستان نيز چنان‌که پيشنهاد شد ترجيحاً از جايگزيني مناسب براي آن استفاده مي‌کرد. البته خود اين مسئله که آيا متني براي اهدافِ فلسفه کودک مناسب هست يا نه، خود بحثي است که نياز به مقاله و مجالي ديگر دارد وبه نظر مي‌رسد اين‌گونه افسانه‌هاي ملل که معمولاً به شيوه‌اي سنتي حکمت مي‌آموزانند بدون بازنويسي‌اي اساسي نمي‌توانند مناسب اهداف فلسفه براي کودک باشند و در ترجمه‌ مجموعه‌ها بايد به گزينش متن نيز دقت شود تا در يک گام جلوتر، از بسياري از مشکلات ترجمه نيز جلوگيري شود.
براي آخرين مثال دو ترجمه از متني واحد را آورده‌ايم تا امکان مقايسه ميان دو ترجمه‌منتشرشده فراهم باشد.
Carl never planned to steal the knife. He’d gone to Beecham’s Hardware first thing in the morning to buy a can of pain, in order to touch up the board of his tree house.
کارل اصلاً خيال نداشت چاقو را بدزدد. او صبحِ زود به مغازه‌ي ابزار‌فروشيِ بيچام رفت تا براي تعمير تخته‌هاي خانه درختي خود يک قوطي رنگ بخرد.
کارل هرگز براي دزديدن چاقو نقشه نکشيده بود. تنها کاري که صبح بايد مي‌کرد اين بود که به مغازه‌ ابزارفروشيِ  بيچام برود و يک قوطي رنگ بخرد تا دستي به سروروي الوارهاي خانه‌ي چوبي‌اش بکشد.
با توجه به معيارهايي که در متن اين مقاله بيان کرديم ترجمه‌ اول را بهتر از ترجمه‌ دوم مي‌دانيم. در ترجمه‌ اول جمله‌هاي فارسي روان‌اند و زمان فعل نيز درست درک شده است. به‌علاوه در برگردان واژه‌ها نيز خطاهايي که در ترجمه‌ دوم شاهديم رخ نداده است، مثل اينکه « tree house» به «خانه‌ چوبي» يا «had gone» به «بايد... برود» ترجمه شود. به‌هرحال اين مقايسه نشان مي‌دهد مي‌توان متني را با ترجمه‌هايي با چنين کيفيت متفاوتي منتشر کرد و به همين سبب نقدها و اشکال‌هاي زيادي بر بسياري از داستان‌هاي منتشرشده در حوزه‌ فلسفه براي کودک وارد است که بايد بررسي و اصلاح شوند.
نکته‌اي که در کل اين کندوکاو خودنمايي مي‌کند اين است که گويا نگرش کلي به ترجمه دچار مشکل است. گويا چنين پنداشته مي‌شود که تنها لازمه‌ مترجم بودن، به‌خصوص در حوزه‌ داستان فلسفي براي کودک، تسلّط بر زبانِ انگليسي است. اما اين انتظاري بسيار حداقلي است و حاکي از آن است که ما به اين مقوله‌ خاص نگاهي تخصصي نداريم. يک مترجم بايد در زبان فارسي نيز بسيار متبحر باشد و فارسي‌زبان بودن کافي نيست. تازه پس‌ازاين بايد فنون انتقال مفهوم از يک‌زبان به زبان ديگر را بداند. در ترجمه داستان، مترجم بايد مراقب لحن داستاني متن باشد و در انتخابِ واژه‌ها ضروري است از گروه سني‌اي که مخاطب داستان‌اند باخبر باشد و در آخر در ترجمه‌ داستان فلسفي مترجم بايد هدف داستان را که انگيزش تفکر و پرسش در کودک است همواره پيش چشم داشته باشد. در اين کار آشنايي با دنياي زباني کودک شرط لازم يک ترجمه‌ موفق است. البته گسترش دايره‌ واژگان کودک نيز يکي از هدف‌هايي است که با کتاب‌خواني دنبال مي‌شود اما اگر اين هدف را با انتخاب کلمات نامأنوس در داستان‌هاي مربوط به تفکر دنبال کنيم، به‌زودي از ايده و هدف اصلي طرح اين داستان‌ها بازخواهيم ماند. مثلاً طرح مسئله‌ شجاعت به‌واسطه‌ افسانه‌ ملتي ديگر، خود به‌قدر کافي دشوار هست که نخواهيم با سرگرم شدن به مشکلات جزئي ترجمه‌شده و واژگاني مشکلات را دوچندان کنيم.
مي‌توان مواردي را که بيان شدتحت پنج عنوان طبقه‌بندي کرد 1. نادرستي واژه يا جمله‌ ترجمه‌شده ازنظر مطابقت معنايي با متن اصلي (عدم تسلط به زبان مبداء). 2. تسلط ناکافي به زبان فارسي ازنظر دستوري و واژگاني 3. ناديده گرفتن مخاطب متن و يا عدم آشنايي با زبان رده‌ سني خاصي که مخاطب متن است. 4. ناديده گرفتن فرهنگ و زبان مقصد و از دست رفتن حالت روان متن که سبب گزارش‌گونه شدن و تغيير لحن داستان نيز مي‌شود. 5. استفاده از واژگان نامناسب، گرچه به لحاظ لغوي درست باشند. 6. لحن محاوره‌اي در نقل‌قول‌ها.

*کارشناسي ارشد فلسفه غرب از دانشگاه علامه طباطبايي.
**کارشناسي ارشد فلسفه غرب از دانشگاه علامه طباطبايي.

منابع
داستان‌هاي فکري 1 ؛ فيليپ کم؛ ترجمه: فرزانه شهرتاش، مژگان رشتچي؛ انتشاراتِ شهرتاش؛ 1388  //  داستان‌هاي فکري 2؛فيليپ کم؛ ترجمه: فرزانه شهرتاش، مژگان رشتچي؛ انتشاراتِ شهرتاش؛ 1392  //  داستان‌هاي فکري 3؛ فيليپ کم؛ ترجمه: نسرين ابراهيمي‌لويه، فرزانه شهرتاش؛ انتشاراتِ شهرتاش؛ 1388  //  بيمارستانِ عروسک‌ها؛ آن مارگارات شارپ، لورنس اسپليتر؛ ترجمه: فاطمه رنجبران، مانا پار؛ انتشاراتِ شهرتاش؛ 1387  //  داستان‌هايي براي فکر کردن؛ رابرت فيشر؛ ترجمه: سيد جليل شاهري لنگرودي؛ پژوهشگاهِ علوم انساني و مطالعاتِ فرهنگي؛ 1390  //  داستان‌هاي فکري 1؛ فيليپ کم؛ ترجمه: احسانه باقري؛ اميرکبير؛ 1384  //  قصه‌‌هاي فيلسوف؛ ميشل پيکمال؛ ترجمه: مهدي ضرغاميان؛ آفرينگان؛ 1391  //  ليزا، کودکي در مدرسه؛ متيو ليپمن؛ ترجمه: حميده بحريني؛ پژوهشگاهِ علوم انساني و مطالعاتِ فرهنگي؛ 1389
Stories for Thinking; Robert Fisher;Nash Pollock PublishingPaperback; 1996.  //  The Doll Hospital; Ann Magaret Sharp and LauranceJ.Splitter; Australian Council for Educational Research;1999  //  Thinking stories 1,2,3; Philip Cam; Hale &Iremonger Pty; 1998.