خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

اطلاعات حکمت و معرفت

  • تجلي الهي و تولد روحاني در عرفان اسماعيليه

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    تجلي الهي و تولد روحاني در عرفان اسماعيليه

    هانري كربن
    ترجمه انشاءالله رحمتي
    بخش سوم و پاياني



    صفحات زير آخرين قسمت  از يک  بند از جستار بلندي از هانري کربن است. در اين بخش به موضوع « تحولات شهودهاي مظاهر حق» پرداخته است و بر آن است که تبيين ظهور باورانه از رابطه ملک و ملکوت، معقول تر از تبيين حلول باورانه است. اميد است که همه اين جستار به همراه دو جستار ديگر، در قالب کتاب« زمان ادواري در مزديسنا و عرفان اسماعيليه» به  زودي در اختيار اهل نظر قرار بگيرد.
    ***
    طرح مسيح شناخت ايبيوني،‌ به لحاظ تقابلش با مسيح شناخت رسمي كليسا، كاملاً شناخته شده است.29 اين مسيح شناخت كه همانند مسيح شناخت «شبانِ هرماس»، به نظريه «فرزند خواندگي» باور دارد،‌ تلقي‌اش از عيسي اين است كه در ابتداء انساني در ميان انسان‌ها بوده است. بر طبق آن، ‌صحنه تعميد همان تجلّي است و در آن هنگام (به همان صورت كه در حكايت اعمال پطرس ديده مي‌شود)، نوري فوق طبيعي از آسمان فرود آمد و مكان را منوّر و متحول ساخت و از زبان روح‌القدس شنيده شد كه: «تو فرزند محبوب مني، امروز تو را به وجود آورده‌ام» (اين كلام، در كلام عيسي در انجيل به روايت عبرانيان طنين‌انداز شده است: «مادرم روح‌القدس گيسوانم را گرفت و مرا به كوه تابور برد»)30 ـ‌ لوازم اين مسيح شناخت بي‌حد و حصر است:، براي مثال، اينك تكوين زميني عيسي چه اهميتي دارد؟ فقط مسيح فرشته از قبل موجود است و همه آنچه بايد مورد تأمل قرار بگيرد تولد ازلي او در ملكوت است. زيرا يقيناً در اينجا نشاني از ترديد و تذبذب اوليه براي تشخيص ميان مسيح فرشته، پسر و روح‌القدس مي‌بينم. پيامد اين ترديدها در همة كلام اسلامي (در هم هويتي ميان روح‌القدس و جبرئيل مهين فرشته، كه در گنوس مسيحي نيز جبرئيل ـ مسيح بود) مشهود است. ولي مي‌دانيم كه اين تصديق مسيح به عنوان يك فرشته (كه نه ذات خويش يا «شخص» خويش، بلكه نام خويش و وصف خويش را به عيسي اعطاء مي‌كند)، در ميان ايبيوني‌ها، در كتاب اول خنوح31 با مفهومِ پسر انسان به عنوان موجودي كه از ابتدأ يك مهين فرشته آسماني است و نيز با مفهوم مسيح Christos به عنوان يكي از مهين فرشته‌‌ها، كه در آن واحد هم امير همة فرشته‌هاي ديگر است و هم رب‌النوع بشر، مرتبط است.32 و همچنين مسيح را به صورت مهين فرشته در ميان مهين فرشته‌هاي هفت‌گانه يا هم‌هويت با ميكائيل مهين فرشته مي‌يابيم (به همان صورت كه نزد هرمس يا نزد كتارها مشهود است)، و اين هم هويت دانستن، باتوجه به تقابل مطرح‌شده در يكي از نوشته‌هاي كلمنتي ميان دمون به عنوان امير عالم و مسيح مهين فرشته كه بر عالم آينده حكومت خواهد كرد، هر چه بيشتر قابل فهم مي‌شود.33
    در همة اين تقريرها، «مسيح شناخت مبتني بر فرشته»، نوعي نجات شناخت را مطرح مي‌كند كه به همان شدت با نجات شناخت رسمي، تقابل دارد. همانطور كه فراز [فوق‌الذكر] از اعمال يوحنا، در باب صليب نوري نيز با رازداري و متانت خاصي بيان مي‌دارد، از مرگ عيسي بر صليب ساخته شده از چوپ مادي، هيچگونه نجات شناختي، مستفاد نمي‌شود. اگر او به عنوان پروردگار موعود، منصوب شده است، دليلش آن نيست كه مرگ وي نوعي نجات، نوعي فديه را موجب مي‌شود. اين به دليل آن است كه امت، منتظر ظهور پسرِ انسان، منتظر مسيح فرشته، منتظر رجعت كسي بود كه معرفت نجات‌بخش را افاضه [يا توزيع] و بدين وسيله ملكوت فوق زميني، ملكوت فرشتگان را تأسيس مي‌كند.34 مسيح از طريق ريخته‌شدن خونش، عالم [و عالميان] را نجات نداده است (مسيح رنج ناپذيرنمي‌ميرد)؛ او منجي است، به اين دليل كه مشعل معرفت كامل را براي بشريت برافروخته است.35 در موعظه‌هاي كلمنتي، هرگز مسأله «مصائب مسيح» مطرح نيست: رستگاري از طريق شناخت حقيقت محقق شده است. عيسي، پيامبر حقيقت، اساساً اشراق‌دهنده است نه فديه‌دهنده به معناي پولسي كلمه. براي اين اشكالِ معمول36 ـ يعني اين اشكال كه اگر مسيح فرشته ناميرا بود، نمي‌توانست انسانِ حقيقي بشود و به عنوان منجي رنج بكشد و جان بسپارد ـ هميشه يك پاسخ ثابت وجود دارد: چرا چنين چيزي بايد ضرورت داشته باشد؟ و در حقيقت اين اشكال، اشكالي كاملاً پولسي است. و هر چند درست است كه برخي متون انجيلي و همچنين متون آپوكريفايي و برخي مفاهيم مانوي، براي كلام اسلامي و عرفان اسماعيليه، شناخته بود، ولي يقيناً آنها همانند خود رسول خدا(ص) چيزي از قديس پولس، نمي‌دانستند.
    در بالا گفتيم كه «مسيح شناخت مبتني بر فرشته» با «انسان‌شناسي مبتني بر فرشته» همراه و هم‌عنان است.37 كل آدم شناخت اينگونه فعال مي‌شود و شهود اسماعيليه، بر همين متمركز مي‌گردد. نمايش‌پردازي مشتمل است بر وقايعي كه براي آدم مَلَكي / ملكوتي و آدم زميني يا به تعبير بهتر، آدم‌هاي زميني روي مي‌دهد. اگر مي‌بينيم كه سنتاً در ميان فلاسفه جبرئيل، روح‌القدس و عقل فعال كه در ميان اشراقيان فرشته انسانيت و در مذهب اسماعيليه آدم روحاني است، هم هويت گرفته شده‌اند، اين فقط تفسيري بر نصوص قرآني است كه در آن خود وحدت جبرئيل ـ روح‌القدس حكايت از نوعي مسيح‌شناخت گنوستيك دارد كه در آن، مسيح فرشته بالاخص داراي اوصاف جبرئيل ـ مسيح است. در اينجا مطالبي چند را به اختصار مطرح مي‌كنم: اين مطالب مي‌تواند درآمدي باشد براي آن نمايش‌پردازي كه ريشه در اين رب‌النوع ملكي انسانيت دارد ـ يعني نوعي نمايش پردازي كه به حسب آن تاريخ امروز خود ما صرفاً مرحله‌اي از آن است. و اين همان ابتلاء [و آزمايش] تحولات است كه بايد بشريت را يا به مبدأ ملكوتي و مَلَكي‌اش بازگرداند و يا هبوط شيطاني‌اش را تا به آخر پيش ببرد.
    هم هويت دانستن مسيح با جبرئيل مهين فرشته، ويژگي غالب كل مسيح شناخت گنوستيك است.38 اگر در عين حال، هم هويتي اوليه ميان روح‌القدس و پسر خدا (همان «فرشته شكوهمند» شبانِ هرماس) را مورد بررسي قرار دهيم، در اين صورت تصديق خواهيم كرد كه اين خود روح‌القدس بود كه به سوي مريم فرستاده شد، نَفَس خاص خويش را در او دميد و اين نَفَس با واقعيتي كه واقعيت جسم مادي نيست، بلكه واقعيت يك جسم لطيف ملكوتي است، در او «تجسد يافت». به حكم همين، اين معادله (جبرئيل ـ مسيح ـ روح‌القدس)، كه در مسيح شناخت مبتني بر فرشته قابل تشخيص است، به بُعدي از چيزي كه از آن به «مسيح شناخت مبتني بر روح» (Giesteschristologie) تعبير شده است، تبديل مي‌شود. اكثريت غالب تفسيرهاي قرآن بر اين مطلب اتفاق نظر دارند (بايد كتاب تمام و كمالي را به اين روح شناخت اختصاص داد). جزئيات واحدي از شهودهاي نفساني هم در گنوس مسيحي و هم در برخي از تفاسير قرآني ما39، به چشم مي‌خورد؛ براي مثال يكي از اين وجوه مشترك نقشي است كه به نداي آن ملك مقرّب كه خود وي اقنوم لوگوس [= تجسد] [= كلمه] معرفي مي‌شود، نسبت داده شده است. از همين جاست تمثيل عالي باردار شدن باكره «از طريق گوش»، كه به معناي از طريق ايمان، ex auditu، است و حكايت از آن دارد كه در اينجا يك موضوع الهياتي مورد بحث است و نه يك مسأله فيزيولوژيكي. به عبارت ديگر (برخلاف آنچه در سياق عقيده تعبدي حلول ديده مي‌شود) معجزة باردار شدن باكره، موضوع اصلي نيست. بلكه، همين‌كه شهود ما بر مسأله اصلي متمركز مي‌گردد و آن تشريح ساختار برتر آيونِ ملكوتي متحد شده با عيساي انسان و نوع و نحوة اتحاد آنهاست، اين موضوع نيز ناگزير مطرح مي‌شود. در نتيجة همين، برخي تفاسير قرآن كه در مقام تشريح بشارت فرشته به مريم برآمده‌اند رابطه‌اي را ميان جبرئيل و عيسي مطرح مي‌سازند، كه بايد در اصطلاحات مزديسنائي، به صورت رابطه ميان فره‌ورتي، فرشته نگهبان، رب‌النوع آسماني و نفس زميني به بيان بيايد.40
    جبرئيل، فرشته بشارت و فرشته وحي، همان فرشتة تجلياتي است كه بر محمد رسول‌الله(ص) منكشف شد. آيات قرآن (نجم، 4-3، تكوير، 21-19) خاطرة نخستين آن مكاشفات سترگ را حفظ مي‌كنند، آن هنگام كه پيامبر(ص) كه از خيمه خويش خارج شد، شكوه فرشته‌اي را كه بال‌هايش همه افق را پوشانده بود، مشاهده كرد. در برخي احاديث كه مورد استناد مفسران قرار گرفته‌اند، اين تجليات شكوهمند فرشته، حتي در مقابل خاطرة پاسخ ردّي است كه به موسي در طور سينا داده شد آن هنگام كه ديدار مستقيم پروردگار را طلب كرد و از پروردگار پاسخ شنيد كه: «لَن تَراني» «هرگز مرا نخواهي ديد». پيامبر(ص) نيز اشتياق شديد خويش به ديدار فرشته در صورت واقعي او را ابراز مي‌دارد. هرچند كه از اين تقاضا برحذر داشته مي‌شود، ولي بر آن اصرار مي‌ورزد. در اين مكاشفه، جواب رد به او داده نمي‌‌شود، ولي او در اثر جمال و جلال فرشته در صورت شكوهمند فوق بشري اش، مبهوت و مدهوش مي‌گردد. از اين پس، يك صورت بشري زميني مظهر فرشته براي وي مي‌شود.41 يكي از روايات ضمن بيان تقابل اين ماجرا با ماجرايي كه براي موسي واقع شد، «ساحت مينوي فرشته» را در معنايي كه در قياس با معناي معمولي اين اصطلاح شايد تناقض‌آميز باشد، در نظر مي‌گيرد. در اينجا اين به هيچ وجه يك راز مهيب نيست، زيرا فرشته در قالب همين صورت شكوهمند خويش كه پيامبر(ص) را مدهوش ساخت، پيام محبت را بر وي منكشف كرد و در عين حال در صورت بشري‌اش اوامر و نواهي شريعت را براي وي بيان داشت.42
    اما، محمد(ص) فقط از ديدار فرشته برخوردار بود. در اينجا، همانطور كه خاطرنشان شدم، مشابه تمايزي را كه پيامبر شناخت ايبيوني‌‌ها ميان نمونه آدم و عيسي از سويي و نمونه موسي و ابراهيم از سوي ديگر، قائل مي‌شود، در انتقال از پيامبر شناخت به امام شناخت مي‌يابيم. آيه‌اي از قرآن (احزاب، 33، آيه تطهير) كه به لحاظ قابليت‌هاي تأويلي‌اش، آيه‌اي غني است، يكي از بنيادي‌هاي قرآني تشيع به شمار مي‌آيد. مرادم صحنه‌اي است كه در آن، پيامبر(ص) كه عباي خويش را بر روي اهل بيت‌اش (فاطمه دخترش، علي دامادش، فرزند آنها كه از ائمه هستند، يعني حسن و حسين) گسترده بود و از خداوند خواست كه آنان را از هر ناپاكي مصون سازد(تطهير كند). اينها همان پنج‌تن «اصحاب كساء»، مظاهِر زميني پنج شخص سرمدي راز الهي (اشخاص ازليون) هستند كه تجليات‌شان يكي پس از ديگري در مراتب مختلف هستي و دوره به دوره حادث مي‌شود.43 در آن هنگام جبرئيل امين ظاهر شد و اعلام داشت كه: «من ششمين تن از شما پنج تن هستم» (أنا سادِسُكُم)، و اين به معناي همان وحدت شخصي متمايزي است، كه تماميت آنها نيز هست. سپس جبرئيل آيه تطهير را وحي كرد.44
    غناي آن معناي الهياتي را كه در تأملات شيعي از اين صحنه استنباط مي‌شود، مي‌توان از اين واقعيت درك كرد كه در تفسير منسوب به امام حسن عسكري، امام يازدهم شيعيان، صراحتاً نسبتي‌گونه شناسانه ميان آيات قرآنيِ حاكي از بشارت به مريم و اتحاد روح القدس با عيسي و اين صحنه كه در آن جبرئيل روح‌القدس به پنج اقنوم امامت ازلي مي‌پيوندد، برقرار شده است. بنابراين در همين جا است كه انتقال از مسيح شناخت مبتني بر فرشته به امام شناخت، در تشيع آغاز مي‌شود.45 بالاخره اينكه، شخص سلمان فارسي يا سلمان پاك، تمثل زميني، مظهر جبرئيل امين مي‌شود و شخصيت سلمان بيانگر مفاد نهايي و ژرف آن تجربه شخصي است كه مي‌تواند در امام شناخت مكنون باشد.47
    فيلسوفان سينائي نيز از طريق تأويل مخصوص به خودشان، به همين فرشته وحي به عنوان فرشته همه معارف‌«بازگشته‌اند» [يعني همانطور كه تأويل هرچيزي را به اصل خود بازمي‌گرداند، در اينجا نيز تأويل سينائيان، عقل فعال را به اصل آن كه همان جبرئيل يا فرشته وحي است، بازگردانده است.] تصوير عقل فعال را فيلسوفان سينايي از ارسطو گرفته‌اند و ابن‌سينا با دهمين كروبي نخستين سلسله آسماني هم هويت‌اش دانسته است. همين عقل فعال است كه در تأملات خاصان محبت با عنوان عقل بانو (madona Intelligenza) تكريم شده است.47 در نزد اشراقيان اين وجود همان رب‌النوع انساني است. همه اين تعابير متفاوت، فقط براي تعريف و تشريح اوصاف اصلي يك شخصيت واحد است: و اين شخصيت همان روح‌القدس فرشته، جبرئيل، سوفيا است. در گنوس اسماعيليه، يقيناً ما به ازاي اين شخصيت، فرشته دهم عالم علوي يعني آدم ملكوتي است، ولي در اينجا موضوعي اضافي نيز به ميان مي‌آيد: اين مرتبه دهم در اصل از آن خود او نيست. او بايد مرتبه اصلي خويش را با كمك كل انسانيت صادر شده از او، بازيابي كند و بايد با عروج خويش، كل اين انسانيت را به سوي خويش بركشد. در نمايش‌پردازيِ ناظر  به مبادي ماقبل كيهاني، مراحل آدم شناخت تشريح شده است. براي تصور دور تجليات الهي، كه دور تحولات نفس نيز هست، همين آدم شناخت را بايد در مدّ نظر داشت.
    پي نوشت ها:
    29- Ibid., pp.73-75, 78.  //  30- Cf. M.R. James, op.cit, pp. 2-5.
    (در اينجا يك انجيل يهودي ـ مسيحي سوم، انجيل «مصري» به روايت عبرانيان مطرح است؛ مقايسه كنيد با: Schoeps, Ibid., p.31).
    31- Ibid., p.90 (Henoch,46,1) et text Tertullien cit. ibid.:
    ولي اين تفاوت عميق‌تر از آني است كه اين نويسنده (با اشاره به جدال فوق‌الذكر، پي‌نوشت 13) مفروض مي‌گيرد و بايد اين تحليل را بيشتر از اين پي گرفت. فرق است ميان اينكه فرشته در عيسي عمل كرده باشد يا عيسي فرشته بوده باشد. آنكه مورد بحث است، نه عيسي، بلكه مسيح فرشته است و نه هيچ كس ديگر. بنابراين، آنچه مي‌ماند اين است كه اتحاد مسيح فرشته و عيسي، بررسي شود: يقيناً در اينجا unus ambo (امرهواحد) معادل با اتحاد اقنومي نيست. شايد عادات فكري سكولار كه مسأله را به گونة ديگري حل و فصل مي‌كنند، نتوانند بي‌درنگ مقولات [و مفاهيم] لازم براي درك اين نحوة وجود دو وجهي را به دست دهند. اين مسأله، اساساً همان مسأله نحوة ارتباط انسان با فرشته خويش، مسأله‌اي است كه به محض آنكه طرح مسيح شناخت مبتني بر فرشته (طرح هرماس، طرح گنوستيك‌ها، طرح تئودوتوس و غيره) پيش نهاده شود، بايد مورد بازانديشي قرار بگيرد. به علاوه اين همان مسأله‌اي است كه از منظر فلسفي در مكتب سينايي مطرح شده است، آنجا كه شخصيت عقل فعال به عنوان جبرئيل ـ روح‌القدس بر نظريه معرفت و نجات از طريق معرفت، سيطره دارد. دلائل ناكامي مكتب سينائي لاتيني را كه موضع آن در قبال سنت رسمي مدرسي همانند موضع مسيح شناخت مبتني بر فرشته در قبال مسيح شناخت رسمي بوده است، بايد از همين زاويه بررسي شود. در مورد اين مسأله اساسي (كه تا به حال موردبررسي قرار نگرفته است)، ر.ك.: اثر نگارنده با عنوان؛ ابن سينا و تمثيل عرفاني و تحليلي كه در زير پيرامون مفهوم مظهر ارائه شده است.
    32- Cf. Schoeps, Ibid., p.81 (cit. d'Ephiphane: et Hom.3,20, Recognit.,1.45,
    كه در آنجا خداوند كه دربارة تصميمش با فرشتگان مذاكره مي‌كند، «اميراني» براي همة آفريدگان منصوب مي‌سازد.
    33-Ibid.,
    دربارة مسيح به عنوان يكي از هفت مهين فرشته، مقايسه كنيد با:
    J.Barbel, Christos Angelos, pp.192 ss.
    بايد توجه داشت كه اين هفت‌گانه مهين فرشتگان به وضوح نوعي مثل اعلا [يا نمونه والا] را به تصوير مي‌كشد، چندان كه احياء خارق‌العادة شيفتگي به هفت مهين فرشته را كه از ايتالياي سدة شانزدهم آغاز و تا فلاندر و روسيه امتداد مي‌يابيم، مي‌توان شاهد بود.
    (cf. Emile Male, L'Art Religieune Papres Le Concile de Trente, Paris, L932,pp.298 ss.)  //  34- Ibid., P.76.  //  35- Cf.Le Texte de Siouville cit. Ibid., P.111,n.3.
    36. اين پرسش از جمله پرسش‌هايي است كه باركر (Ad. Barker) در مقاله مهمي با مشخصات زير آن را يادآور شده است:
    Christ an Angel ه A Study of early Christian Docetlism (Zeitschrift F. d. neut. Wiss.32,1933, pp. 255-265).
    عزيمت‌گاه اين مقاله، ملاحظه‌اي از جانب رندل هاريس (Rendel Harris)، الهي‌دان انگليسي است، مبني بر اينكه: ترجمه اسلاودِ يوسفه، فقط به مجموعه‌اي Testimonia كه قديمي‌ترين سند، به عنوان منبع مسيح شناخت به شمار مي‌آيد، منجر نشد، بلكه در آن همواره از مسيح با عنوان فرشته تعبير شده است. دقيقاً جدال رساله به عبرانيان مترتب بر همين «مسيح شناخت مبتني بر فرشته» است كه در آن رساله موردحمله قرار مي‌گيرد و در Testimonia گواهي شده است (نيز ر.ك.: Werner,p.66) [در رساله عبرانيان، به خصوص در باب نخست، بحث دربارة اين است كه مسيح برتر از فرشتگان است].  //  37. از جمله پيامدهاي ديگر آن هماني است كه در بالا، پي‌نوشت 21، آمده است.  //  38. دربارة جبرئيل ـ مسيح، مقايسه كنيد با:
    Barbel. op. cit.,pp.225-262.
    در(Epistula Apostolorum (p.236، مسيح توضيح مي‌دهد كه چگونه به منظور ظاهر شدن بر باكرة مقدس، مصوَّر به صورت جبرئيل مهين فرشته شد. در نتيجه بايد گفت كه اين لوگوس / كلمه است كه «خود را در باكرة مقدس مصوّر به صورت مي‌سازد» (ص240) و در اينجا دو معادله [يا هم‌هويتي] مطرح است: از يك سو معادلة ميان پسر و روح‌القدس و از سوي ديگر معادله ميان پسر ـ روح‌القدس و جبرئيل فرشته، به همان سان كه از عبارتي از آمبروس مزعوم مستفاد مي‌شود: براي تفسير عميق موضع الهيات [كلام] اسلامي در خصوص هم هويت دانستن جبرئيل فرشته با روح‌القدس، بايد متوني از اين دست (و به ويژه متون مربوط به فرشته روح‌القدس) به صورت روش‌مند مورد بررسي قرار بگيرد. اين انديشه كه باردار شدن مريم از طريق بشارت جبرئيل فرشته و به همراه آن بشارت محقق شده است بيانگر دقايقي است كه اين سرّ را از چنگ هرگونه تبيين فيزيولوژيكي نجات مي‌دهند: براي مثال اين فكرت كه از طريق نداي جبرئيل، لوگوس وارد در مريم باكره شد يا اينكه خود نداي اين مهين فرشته اقنوم لوگوس است(248)، يا حتي اينكه بارداري بيش از چند ماه به طول نينجاميد.  //  40. و اين هماهنگ است با [نظر] آن نوع گنوستيكي كه ميان عيساي انسان و عيساي ملكوتي فرق مي‌گذارد و پديده‌هاي زميني را صورت نهان عالم برتر مي‌داند بدون آنكه تصور تولد «جسماني» را كاملاً مردود شمارد. Cf.Babet,op.cit.,pp, n.316 مقايسه كنيد با: ميبدي، صص 64-263. اين جبرئيل فرشته است كه عيسي را از مرگ نجات مي‌دهد (ملا فتح‌الله در تفسير سورة نساء، آيه157، كه آيه‌اي كاملاً دوستيستي است؛ موقعيت فرشته در اينجا منطبق است با موقعيتي كه گفتگو بر فراز كوه زيتون در «اعمال يوحنا»، اساساً مبتني و مترتب برآن است. باري بعدها، همين آيه به همه امام شناخت تعميم داده شده است. / (مقايسه كنيد با: زير، بند4) ـ در اينجا، فقط، از راه متفاوتي به نظريه رودولف اوتو در اثر زير مي‌رسيم:
    Rudolf Otto, Reich Gottes und Menschensohn (Munich, 1934), p.146 [(The Kingdom of God and the son of Man, tr. F.V.Filson and Bertram Lee-Woolf [London, 1939], p.192).]
    بر طبق آن، تصور مزدايي فره‌ورتي مصداق دقيقي از روابط ميان خنوح و انسان آسماني، ميان عيسي و آدم [=‌آنتروپوس] است. در ادامه جستار حاضر، خواهيم ديد كه رابطه ميان امام ـ آدم و سلمان (گنوستيك مؤمن راستين، شبيه است به موقعيت خنوخ هنگامي كه بر وي منكشف شد كه: پسر انسان خود تو هستي.  //  41. مقايسه كنيد با: فيض، صافي، صص 43 ـ 432(تفسير سور نجم، آيات 5 ـ 3) ص 475 (تفسير سوره تكوير، آيه 19 به بعد). درباره دو جنبه يا دو «صورت» فرشته، مقايسه كنيد با: ملافتح‌الله، تفسير (تفسير سوره فاطر، آيه 1): اين را مقايسه كنيد با : تفسير ابوالفتح رازي (قديمي‌ترين تفسير شيعي به زبان فارسي)، همراه با برخي تقريرها از اين حكايت كه براحساس مهر و عطوفت از جانب فرشته تأكيد مي‌ورزند.  //  42. مقايسه كنيد با :ميبدي،‌ تفسير، صص302   ـ  301.  //  43. درباره تحولات مظاهر آنها (در مرتبه‌ عرش الهي، در مرتبه پنج ملك مقرّب، در مرتبه تجسم‌هاي زميني‌شان) به ويژه مقايسه كنيد با: ام‌الكتاب(رساله‌اي به زبان فارسي متعلق به اسماعيليه نخستين)، تصحيح ولاديمر ايوانف، پرسش‌هاي 3و5.  //  44. مقايسه كنيد با: ملافتح‌الله، تفسير،‌جلد 2، در تفسير سوره احزاب،‌آيه 3؛ محسن فيض، صافي، ص 363؛ مجلسي، بحارالانوار، جلد9، صص 39، 197ـ 180.  //  45. مقايسه كنيد با: تفسير منسوب به امام يازدهم(امام حسن عسگري) (چاپ سنگي، تهران)، صص150 به بعد و صص 185  به بعد (در مورد جبرئيل  و سلمان).  //  46. مخصوصاً ر.ك.: و
    Louis massignon, "La mubâhala" in Aunuaire de 2,Ecole des Hautes Etudes Section des Sciences rehigieuses (1944), pp.1,ff.
    (در آنجا رسالت سلمان به عنوان همتاي زميني جبرئيل، فرشته بشارت، اين است كه مسيحيان‌ سرگشته را به [تشخيص و] تصديق ظهور دوباره روح الهي ـ كه  «مسيح را براي پادشاهي تدهين كرد» ـ در پنج تن آل عبا وادارد. و صص 25 به بعد(مناسك نُصَيري) كه در آنجا= برطبق شهود مظاهر، در زير عبا، مسيح(= محمد)، «پدر» او (=سلمان) و مادر او (فاطمه = مريم) تشخيص داده مي‌شود. اجمالاً خاطرنشان مي‌شوم كه بدين‌ترتيب بايد نمودار XFM  را نمايانگر مسيح، جبرئيل، مريم دانست تا (مطابق با فرضيه عموماً پذيرفته) نمايانگر مسيح، جبرئيل، ميكائيل. در مورد «حضور هميشگي» سلمان از مسيح تا محمد، مقايسه كنيد با تحقيق نگارنده با عنوان:
    "Le livre du Glorieux de jâbir ibn Hayyân",Eranos-Jahrbuch XVII ,2150, p.105.
    مقايسه كنيد با: زير، بند5، درباره سلمان به عنوان مَثَل اعلاي عارف كامل، «سلمان عالم صغير».  //   47. مقايسه كنيد با اثر نگارنده با عنوان: ابن‌سينا و تمثيل‌عرفاني، صص 447  به بعد. ـ براي تكميل اين تصوير نفساني از جبرئيل ـ سوفيا ـ روح‌القدس،‌ اجمالاً بايد توجه داشت كه در شمايل نگاري مسيحيت شرقي كه منشأ سه شخص تثليث را در قالب سه فرشته به تصوير مي‌كشد، در فرشته واقع در سمت راست (يعني فرشته واقع در سمت چپ فرشته اصلي [يا وسطي]) اوصاف زنانه بارزتر است(براي مثال در شمايل معروف آندره رابلف Andre Roublev اينگونه است.)


 
  • وظيفه اخلاقيِ داشتن فرزند

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    وظيفه اخلاقيِ داشتن فرزند

    سول اسميلنسکي
    ترجمه اميرحسين خداپرست*

    من، برخلاف شهود رايج، استدلال مي کنم که در شرايطي خاص، افراد بسياري اخلاقاً ملزمهاند براي به دنيا آوردن فرزند تلاش کنند(تا او را بپرورانند). فقط به‌ندرت وظيفه‌اي شديد بر داشتن فرزند در کار است. اما به‌صورت تعديل‌يافته تر، ملاحظات اخلاقي برانگيزاننده براي داشتن فرزند در جهان اخلاقي ما جايي خاص دارد. من با ملاحظه استدلال هاي زيادي له و عليه امکان وظيفه بر داشتن فرزند مي آغازم. آنگاه برمي رسم که چه وقت اعتبار مجموعه اي از استدلال ها بيشتر است و با اشاره به چند درس کلي از اين بحث نتيجه مي گيرم.
    ***
    داشتن فرزند يک مسأله بسيار جدي است. بچههها موجودات انساني اند و دغدغه آنها را داشتن ضروري است. به نظر مي رسد، تولد بچه‌هايي که قلباً ناخواسته‌اند آخرين چيزي باشد که ما بايد بخواهيم. اما اين فقط از منظر بچه ها مطلوب نيست که خواسته شوند. والدين آتي هم موجودات انساني اند و نبايد به‌هيچ‌وجه مجبور شوند که بار سنگين و مسئوليت هاي پدر و مادر بودن را بر عهده گيرند. يک شخص چه حقوقي دارد اگر حق اوليه بر داشتن فرزند را از دست بدهد در حالي که مي خواهد فرزند داشته باشد؟ گاه، آنگاه که زوج ها بچه هاي «خيلي زيادي» مي خواهند، مسائلي مانند انفجار جمعيت وجود دارد و مکتوبات بسيار بسيار حجيمي نيز در اين موضوع وجود دارد. با اين حال، به‌ندرت استدلال پردازي فلسفي معتبري براي اين در کار بوده که افراد، به‌گونه‌اي، اخلاقاً بايد بچه دار شوند. يا دست کم، اگر ما دعاوي ملي گرايانه افراطي خاص را ناديده بگيريم و هيچ فرض الهياتي اي هم نداشته باشيم، اوضاع چنين است. حتي اگر اين حق شما نباشد که آن تعداد که دوست داريد فرزند داشته باشيد، آيا قطعاً اين حق را هم داريد که بچه نداشتن را برگزينيد؟!
    من، برخلاف شهود رايج، استدلال مي کنم که در شرايطي خاص، افراد بسياري اخلاقاً ملزم‌اند براي به دنيا آوردن فرزند تلاش کنند(تا او را بپرورانند).  تلاش براي بچه دارشدن مي تواند حتي تکليفي اخلاقي باشد(moral و ethical را به شيوه اي به کار مي برم که مي توانند جاي گزين هم باشند). من استدلال خود را به کساني محدود مي کنم که در کشورهايي زندگي مي کنند که به لحاظ اقتصادي، به نسبت پيشرفته اند؛ يعني آن را به جهان سوم بسط نمي دهم، نه با اين فرض که در جهان سوم تمايلي بر داشتن فرزند وجود ندارد(که البته مي تواند خود موضوعي باشد) بلکه به اين دليل که ملاحظات اخلاقي در مورد اين موضوع در زمينه هاي متفاوت آن قدر متفاوت اند که بحث از آنها با هم ديگر فقط مسائل را مغشوش مي کند.
    من وظيفه عام داشتن فرزند را بدون مشخص کردن تعداد فرزندان ملاحظه مي کنم. فرض مي گيرم که «دست کم يکي» مناسب است. به اندازه کافي بايد سخت باشد که وظيفه اي براي داشتن يک فرزند لحاظ کنيم؛ اگر موفق شويم، آنگاه شايد بتوانيم تعداد لازم را افزايش دهيم. اما بنا بر استدلال هايي، که آنگاه آشکار مي‌شوند که استدلال هاي «اخلاقي به دفاع از داشتن فرزند»(يا «مدافع داشتن فرزند»)  را در برابر استدلال هاي(«مخالف داشتن فرزند»)  قرار دهيم، داشتن يک فرزند بايد به‌نحو چشم گيري هر نياز اخلاقي به داشتن فرزندان بيشتر را اگر نه حذف، کم کند.
    همچنين، مي توان بنا را بر اين گذاشت که مخاطب من در اين موضوع زوج هايي هستند که به نداشتن فرزند مي انديشند. اگر اين قضيه قانع‌کننده باشد، مي تواند بدين معنا باشد که شايد افراد مجرد نياز داشته باشند در باب يافتن شخصي، که بتواند شريک زندگي و پدر/ مادر فرزندانشان باشد، فکر کنند. اما عواقب اين مسأله علي حده توسط خود آنها مورد توجه قرار نمي گيرد.
    در غرب، اشخاص و زوج ها غالباً در مورد داشتن يا نداشتن فرزند تأمل مي کنند. تصميم هايي هستند که آدميان را بيشتر به خود مشغول مي سازند. استدلال ها و شعارهاي صرف درباره «انفجار جمعيت» و «بد تر شدن نرخ تولد» و مانند آنها رايج اند. شادي ها و غم هاي پدر و مادر بودن دائماً در روزنامه ها، ادبيات و فيلم ها نشان داده مي شود. فلسفه اما اين موضوع محوري را به ندرت مورد توجه قرار داده است. من، در اينجا، يک بررسي محتاطانه از استدلال هاي مربوط را ارائه مي کنم که ما را در آغاز به کار پرکردن اين خلأ ياري خواهند کرد.
    پيش از تلاش براي دفاع از اين ادعاي عجيب و غريب که ممکن است داشتن فرزند تکليفي اخلاقي  باشد، نيازمنديم با تفصيلي بيشتر، استدلال هاي رايجي را ملاحظه کنيم که نداشتن فرزند را روا مي دارند. برخي از اين ها دلايلي براي نداشتن فرزند اند اما برخي ديگر اين ادعاي ضعيف تر را درمي اندازند که گرچه نداشتن فرزند مي تواند خوب باشد، هرگز نمي تواند وظيفه باشد. صورت پيش رو ممکن است شامل همه دلايل ممکن نباشد اما مطمئناً، مهم‌ترينشان را دربردارد.

    الف- چرا داشتن فرزند نمي تواند وظيفه باشد؟
    1. داشتن فرزند امري شخصي  است. امور بسيار اندکي وجود دارند که ابتدايي تر از تصميمي شخصي همچون اين تصميم باشند که آدمي بخواهد پدر/ مادر شود و بدين ترتيب، در يک رابطه پدر/ مادري- فرزندي وارد شود. ما چه حق داريم که در اين امور عميقاً شخصي در زندگي بر مردم فشار آوريم؟ افزون بر اين، با اين فرض که داشتن فرزند معمولاً به بهترين شکل، در بين زوج ها محقق مي شود، هر الزامي  بر آن به يک رابطه ابتدايي زوجيت مربوط است که البته به نظر مي رسد به ندرت مي توان آن را ملزم به چيزي کرد.
    2. داشتن فرزند از طريق تحول و خلاقيت شخصيِ بسيار حاصل مي شود. انرژي و توجهي که در آن جهت انتقال مي يابد، غالباً مي تواند به‌شکلي بهتر، به انسان هاي مرتبط و جامعه خدمت کند. استدلال شده که داشتن فرزند، از منظر جست و جوي خوشبختي  شخصي، غالباً نامعقول است.  اگر آدميان احساس کنند که بدون داشتن فرزند خوشبخت‌تر اند يا طرح هاي زندگي آنان لازم مي آورد که فرزندي نداشته باشند، چه چيزي مي توان عليه اين ديدگاه گفت؟ دشواري هايي که داشتن فرزند غالباً براي مشاغل زنان ايجاد مي کند، به شکلي خاص، به انتخاب آنان براي نداشتن فرزند اهميت مي‌بخشد.
    3. بچه ها مي توانند مايه خشنودي باشند اما کمتر چيزي سخت تر از پدر/ مادر شدن وجود دارد اگر کسي اين وظيفه را جدي بگيرد. اين وظيفه نيازمند کار و هزينه بسيار است و مسئوليتي است عظيم و درازمدت. اين تصميم خطرهاي عاطفي و خطرهاي بسيارِ ديگري نيز دارد. چگونه مي توان چنين چيزي را بر کسي الزام کرد؟
    4. در مواردي بسيار، افراد احساس مي کنند والدين بدي خواهند بود. آنان احساس مي کنند هيچ گونه ظرفيت عاطفي  براي پدري يا مادري ندارند و به اندازه کافي پخته، صبور يا مهربان نيستند. چگونه مي توانيم آنان را فرابخوانيم که با اين وضع، صاحب فرزند باشند؟
    5. به نظر مي رسد در جهان کنوني بيش از حد کودک وجود دارد. بيشتر بچه‌آوردن فقط وضعيت جهان را بدتر مي کند. بيشينه، مي توان کسي را به اين دعوت کرد که کودکاني از جهان سوم را به فرزندي بپذيرد.
    6. جهان چنان جاي خطرناک و بالقوه نامطبوعي است که شک است بتوان بچه اي را وارد آن کرد تا با جنگ اتمي محتمل، فاجعه زيست محيطي و امثال آن مواجه شود، چه رسد به آنکه ملزم شويم چنان کنيم.
    7. در برخي موارد، به دليل خطرهاي تولد بچه براي مادر يا به اين دليل که احتمال بسيار زيادي وجود دارد که بچه به لحاظ ژنتيک ناقص از آب دربيايد، بسيار خطرناک است که صاحب فرزند شويم.
    8. اهميت پدري/ مادري در فرهنگ ما بسيار مورد تأکيد قرار گرفته است، چنانکه اين گونه نيز هست. تأکيد بيشتر بر اين موضوع و رنگ اخلاقي زدن بر آن آثار عملي نامطلوبي دارد. حتي اگر تکليفي اخلاقي به داشتن فرزند در کار باشد، ما نبايد در مورد آن سخن بگوييم. سخن گفتن از آن، براي نمونه، فقط کار را به لحاظ عاطفي و اجتماعي، بر کساني سخت تر مي کند که مي خواهند اما نمي توانند، مثلاً به دلايل زيست شناختي، صاحب فرزند شوند و اين منصفانه نيست. افزون بر اين، سخن ايجابي از منظر اخلاق براي داشتن فرزند مي تواند افرادي را که خيلي جوان اند يا به لحاظ ذهني بيمار اند يا امثال آن، به سوي داشتن فرزند سوق دهد.

    ب- ارزيابي مقدماتيِ آنچه در بالا آمد
    پيش از کند و کاو در اين مورد که چرا مي توان به شيوه اي اخلاقي  در راستاي بايستگي داشتن فرزند سخن گفت، بگذاريد ارزش استدلال هايي را ملاحظه کنيم که در بالا عليه وظيفه بر داشتن فرزند ارائه شد. اجازه دهيد از انتها بياغازيم.
    8. نکته مربوط به افرادي که نمي توانند صاحب فرزند شوند قدري ارزش دارد اما حتي افزون بر ترديد در ربط آثار عملي افشاي وظيفه اخلاقي به داشتن فرزند با اين نکته، نمي تواند در زمينه بحث ما اعتبار چنداني داشته باشد. افراد زيادي هستند که مايل اند فرزند داشته باشند و نمي توانند. پيشرفت هاي علمي داشتن فرزند را بر افراد بيشتري آسان تر کرده است و غالباً، امکان هايي ديگر همچون فرزندخواندگي هم در کار است و اگر اين تدبير هم به کار نيايد، آشکار است که بايد به زوج نابارور کمک کرد تا احساس گناه نکنند و زندگي شاد و معناداري داشته باشند. اما در حالي که اين مسأله به شدت براي افرادي که درگير آن اند مهم است، نمي تواند بر موضوع کلي ما اثر چنداني بگذارد. دعاوي اخلاقاً محوري،  مانند ادعاي حق بر زندگي هاي مان، بيشترين اعتبار سلبي را در اين موضوع با خود همراه دارند و در مقايسه با آن، آثار محتمل بر کساني که مي خواهند و نمي توانند صاحب فرزند شوند بي اهميت است.
    به هر حال، ربط ملاحظات درباره آثار محتملِ نشان دادن نتايج مان با مسأله ما آشکار نيست. اين فرض معقول است که بهاي اخلاقي دادن به داشتن فرزند مي تواند موجب برخي روابط پدري/ مادري ناخوشايند شود. اما اين مسأله چگونه مي تواند بر وظيفه محتمل بقيه مردم بر داشتن فرزند، اگر چنين وظيفه اي در کار باشد، اثر گذارد؟ دغدغه هاي اخلاقي و عملي مي توانند از هم تفکيک شوند. حتي بر حسب عمل، سخت است دريابيم که چرا نبايد اين نتيجه را به کساني گفت که اخلاقاً بايد صاحب فرزند شوند. اما هرآنچه ما در باب مسأله عملي بينديشيم، به يقين، براي کساني که به تحقيق فلسفي  مي‌پردازند مهم است که از خود بپرسند آيا ممکن است حقيقتي در انديشه وظيفه اخلاقي به داشتن فرزند باشد. پاسخ به اين پرسش نمي تواند فقط بر اين پرسش مجزا متکي باشد که چقدر ايدئال است که همه پاسخ پرسش نخست را بدانند.
    7. به همين شکل اما به دليلي ديگر، استدلال درباره خطرهاي داشتن فرزند مي تواند ناديده گرفته شود؛ من مي توانم و به وضوح، بايد آن خطرها را بپذيرم. اگر محتمل است که به دنياآوردن فرزند علت مرگ يا رنج شديد مادر يا کودک شود، آشکار است که وظيفه اي اخلاقي به زادن فرزند وجود نخواهد داشت. با اين حال، اين موارد اقليتي ناچيز اند و تأثيري بر موضوع اصلي ما ندارند.
    6. آيا جهان چنان جاي بد يا خطرناکي است که دليل نداشتن فرزند شود؟ خُب، که مي داند؟ با اين حال، ممکن است من چيزي ادعا کنم و سال آينده وقوع جنگي هسته اي آن ادعا را رد کند. براي بحث معنادار درباره اين موضوع، بايد تمايزي محوري درافکنيم. اولاً، اين استدلال مي تواند از اين احساس کلي نتيجه شود که زندگي بي رحم است و بهتر بود که به دنيا نمي آمديم. با اين حال، چنين بدبيني اي به‌ندرت متداول است. آنان که استدلال «مخالف داشتن فرزند» را مورد بحث قرار مي دهند، معمولاً به خودکشي نمي انديشند و به‌علاوه، غالباً اين استدلال را با تمايلي به داشتن وقت بيشتر براي لذت بردن از زندگي درهم مي آميزند. بنابراين، نکته اصلي اين استدلال يک ديدگاه ماليخوليايي عام درباره وجود انساني نيست. بي ترديد، افراد بسياري گاه گاه درباره پوچي زندگي مي انديشند اما اکثريت بزرگي از مردم زندگي را واجد ارزش زيستن مي يابند. در واقع، انسان هاي بسياري، حتي در بدترين شرايط، آنگاه که ضعيف و پير اند يا اوضاع زندگي آنها تهديد مي شود، سخت به زندگي مي چسبند.
    بنابراين، شايد اين ادعا آن قدرها هم عليه زندگي نيست بلکه بر آن است که شرايطي خاص در جهان جديد برقرار است که داشتن فرزند را غيرمسئولانه مي کند يا دست کم، نداشتن آن را مجاز مي سازد. چنانکه گفتم، هيچ کس هرگز نمي تواند مطمئن باشد. اما وقتي اين ادعا از مسأله «بي هدفي زندگي»  جدا شود، ديگر قانع کننده نيست. دورنماي تولد يک کودک، مثلاً در يک کشور غربي يا بلوک شرقيِ پيشين بايد بسي بهتر از دورنماي تولد يک کودکِ هم تراز با او پيش از قرن بيستم شده باشد. اميد به زندگي، دست رسي به درمان، شرايط زندگي، خدمات آموزشي، ساعات کار و دسترسي به اوقات فراغت، همگي بسيار بهتر شده اند. به همين ترتيب، دورنماي يک جنگ جهاني يا جنگي در سراسر اروپا، نسبت به آنچه در طول قرن ها بوده، کمتر شده و هرگز اين همه رژيم هاي دموکراتيک در جهان وجود نداشته است. بنابراين، دشوار است دريابيم چگونه مي توان انديشيد که در پرتو سرشت جهان جديد، دلايل خوبي براي نداشتن فرزند وجود دارد مگر آنکه کسي مدعي شود که در سراسر تاريخ داشتن فرزند به طور نامعقولي پرخطر بوده که البته، ادعايي غيرمحتمل است.
    . درباره انفجار جمعيت چه مي توان گفت؟ آيا، به يقين، آخرين چيزي که ما نياز داريم، اقتضايي اخلاقي براي داشتن فرزندان بيشتر است؟ خُب، مسائل آن قدرها هم ساده نيستند. دليلي وجود ندارد که وارد بحثي مفصل در باب موضوعات اخلاقي دخيل در پذيرش فرزندخواندگي کودکان جهان سومي توسط کساني در کشورهايي شويم که به لحاظ اقتصادي پيشرفته تر اند و مي توانند فرزندان خود را داشته باشند زيرا محتمل نيست که اين‌ گونه کارها رواج يابد. در زمينه بحث ما، اين فقط يک ترفند شعاري است. پرسش اصلي اين است که آيا افزودن بر تعداد کودکان جهان به ضرورت بد است. من، خيلي ساده بگويم، نمي فهمم چگونه مي‌توان در اين مورد يک استدلال قوي آورد. وقتي مي انديشيم که يک فرزند داشته باشيم يا دوتا، بايد در نظر آوريم که آثار اين تصميم بر جمعيت يا منابع جهاني بسيار  بسيار ناچيز خواهد بود و اين آثار را مي توان به‌خودي‌خود ناديده گرفت. در اينجا، کسي مي تواند پاسخ دهد که من صرفاً دارم بازي مي کنم زيرا در گرفتن اين تصميم، ما بايد به اين بينديشيم که موضعمان در مورد اين موضوع يک تصميم اخلاقي تعميم پذير کلي است و پرسش مربوط به آن اين است که چه اتفاقي خواهد افتاد اگر آدم هاي بسياري در وضعيت مشابه تصميم بگيرند صاحب فرزند شوند. هرگز واضح نيست که در تصميمي چنين ژرف که در آن اين ارزش هاي شخصي اوليه دخيل اند، پيامدهاي فرضي تعميم فعل يک فرد به اين شيوه، مسأله‌اي ضروري باشد. اين سخن مستلزم آن است که زوج هايي که بچه دارند، به يک معنا، کار نادرستي انجام مي دهند که البته، ادعايي بسيار قوي تر و ناموجه تر از آن است که گفته شود با توجه به انفجار جمعيت، نداشتن فرزند مجاز است.
    اما حتي اگر آنگاه که(مثلاً) يک زوج مي خواهند تصميم بگيرند که فرزند داشته باشند يا نه، پيامدهاي فرضي کلي ملاحظه اي مربوط باشد، هراس از چشم‌انداز اندک است. چه نتايج وحشتناکي رخ مي داد اگر مثلاً، نروژي ها يا چک ها بچه هاي بيشتري داشتند، حتي چندده هزار تولدِ بيشتر در هر سال؟ به يقين، برخي از آن بچه ها، مثلاً، پزشک يا مخترع مي شدند و اگر والدين شان آنان را تشويق مي کردند، حتي ممکن بود بروند و در جهان سوم کمک کنند يا روش هايي جاي گزين براي بهره برداري از منابع انرژي اختراع کند و کارهايي از اين قبيل. در جهان، جمعيت کساني که به ارزش هاي درست و کار براي آنها علاقه دارند، حتي ارزش هاي کساني که نگران افزايش جمعيت اند، به وضوح اندک است. حتي وراي چنين اهداف خاصي، براي آن والدين آتي که از محيط زندگي مي هراسند، بسيار شک برانگيز است که آن‌گونه افزايش جمعيت، که مورد بحث است، زيان آور باشد. اين افزايش جمعيت، بيشينه، اثر بسيار اندکي بر جمعيت و منابع جهان خواهد داشت و اگر در باب افزايش توليد ناخالص ملي و بنابراين، کمک هايي به جوامع فقير بينديشيم که مثلاً، جمعيت افزايش يافته اسکانديناويايي مي تواند موجب شود، تقريباً چنين به نظر مي رسد که پايين نگه داشتن سطح جمعيت در چنين کشورهايي زيان آور است. مطمئناً، به ضبط‌و‌مهار بيشتر نرخ زاد و ولد نياز داريم اما اين نياز احتمالاً محدود به برخي کشورهاي جهان سومي و فقيرترين گروه هاي جمعيتي در کشور هاي پيشرفته تر است. اين البته به معناي لزوم دعوتي همه جانبه به داشتن حداکثر تعداد فرزند نيست اما داشتن تعداد کمي فرزند، در عمل، نمي تواند مضر باشد و احتمالاً خوب است مگر اينکه بترسيم آنها جنايت کار شوند يا ترس هايي مشابه داشته باشيم که معمولاً مي توانند ناديده گرفته شوند.
    4. محض يادآوري، استدلال چهارم برخاسته از اين احساس برخي افراد است که نمي توانند والدين خوبي باشند. در اينجا، مي توان به دو شيوه پاسخ داد. اولاً، اين احساسات غالباً ناموجه اند. هيچ کس پدر يا مادر «متولد» نمي شود اما معمولاً ترکيبي غيرمعمول از خصوصيات لازم نيست تا به‌شکلي معقول، پدر/ مادر خوبي باشيم. در  واقع، در بيشتر موارد، دشوار است تصور کنيم که چيزي بيش از بي ميليِ بالقوه تغييرپذير به بچه ها در پس اين احساس در کار است که بر مبناي آن کسي امکان پدر/ مادرشدن را کنار بگذارد. در برخي موارد، دلايل قانع کننده اي وجود دارد که به اين احساس باور داشته باشيم و آنگاه، البته وظيفه اي بر داشتن فرزند در کار نخواهد بود و شايد وظيفه اي بر نداشتن فرزند وجود داشته باشد. موضوع اين مقاله، آشکارا، تأثيري بر اين واقعيت ندارد که بسياري از والدين، نبايد دست کم در آن هنگام که پدر/ مادر شدند، پدر/ مادر مي شدند(مانند بسياري از والدين نوجوان) زيرا مسأله زاد  و  ولد در هر شرايطي نيست بلکه بدل شدن به پدر/ مادري است که مي خواهد هر آنچه در توان دارد براي فرزند خود انجام دهد. با اين حال، در شرايط عادي، جايي که غالباً فقط بي ميلي دخيل است، اين استدلال به سختي نتيجه‌اي معتبر دارد. ترس از اينکه نتوان به فرزند خود عشق ورزيد و نقطه آغاز رضايت بخشي در زندگي به او داد، معمولاً نامعقول است(چنانکه گفتم، در جايي که دلايل خوبي براي باور به اين احساس وجود داشته باشد، وظيفه اي هم بر داشتن فرزند در کار نيست).
    ثانياً، به هر حال، ما نمي توانيم در باب اين موضوع تصميم بگيريم بدون آنکه دلايل له داشتن فرزند را بررسيم. بالاخره، اخلاق اغلب چيزهايي را از افراد مي خواهد که آنها در انجام دادنشان احساس ديوانگي نمي کنند و گاه که به مقتضاي آن عمل مي کنند، شاد اند که به عمل به آن متقاعد شده اند. من شک دارم که اين موقعيت در مورد داشتن فرزند تقريباً متداول باشد. عواملي مختلف، همچون بحثي از اين قسم که درگير آن ايم، مي تواند بر کساني مؤثر باشد که قابليت پدر/ مادر شدن دارند ولي به آن بي ميل اند و اين در مواردي بي شمار خوب است. در  واقع، ما نمي توانيم در مورد اعتبار اين عامل مستقل از دلايل «مدافع داشتن فرزند» قضاوت کنيم.
    1-3. اين استدلال ها، که از حق شخص بر داشتن تصميم خود در چنين حوزه هايي اوليه، از ايثار در خودشکوفايي و از تکليف محض داشتن فرزند نشأت مي گيرند، به يقين، معتبر اند. در واقع، اين استدلال ها با ژرف ترين باورها درباره حقوق ما بر آزادي انتخاب، حريم خصوصي، خودشکوفايي، متحمل نشدن تکليف مالايطاق و امثال آن مرتبط اند. حال اينکه ما بايد در گرفتن تصميم در اين موضوع چه جايي به اين دغدغه هاي محوري بدهيم پرسشي گشوده است. از سوي ديگر، مانند ديگر موضوعات اخلاقي، نيازمند آن ايم که اين استدلال ها را پيش از دست يابي به نتيجه در نظر آوريم. هيچ يک از اين سه استدلال، که اکنون آنها را در نظر مي‌آوريم، متضمن اين نيستند که هيچ وظيفه اي اخلاقي از هيچ نوع نمي تواند وجود داشته باشد و اين بدين معنا است که اين هر سه استدلال استدلال هاي چندان بي ارزشي عليه چنين الزام هايي اخلاقي نيستند. در واقع، الزام هاي اخلاقي اغلب به موضوعات اساسي مربوط‌اند، معمولاً ثقيل اند و اقتضاي ايثار دارند. پس اينکه آيا  «دفاع از داشتن فرزند» قادر باشد گاهي بر اين سه استدلال قوي فائق آيد، به استدلال براي آن بستگي دارد.

    ج- ملاحظات اخلاقي به سود وظيفه بر داشتن فرزند
    1. مي توان استدلال کرد که به دنياآوردن فرزند به وجود آوردن ارزش در جهان است. چنين استدلالي مي تواند دو صورت به خود بگيرد. اولاً، اگر انسان ها خود ارزشمند محسوب شوند، به دنيا آوردن آنها، به معناي واقعي کلمه، خلق ارزش است. ثانياً، اگر چنين انديشيده شود که اگر نه همه، بيشتر ارزش اين جهان در ارزيابي آدميان قرار دارد(مثلاً، آثار هنري)، آنگاه داشتن فرزند به معناي خلق فهم‌کنندگان بالقوه بيشترِ ارزش  است. البته، جايي خاص براي بحث از پرسش هايي از اين‌ دست وجود دارد که «آيا ارزش ذاتي  وجود دارد؟»، «آيا موجودات غيرانساني ارزش ذاتي دارند؟»، «آيا ارزش وابسته به فهم آن است؟» و مانند اينها. نمي‌توان اين موضوعات را در اين مقاله بررسيد اما تا آنجا که معتقد ايم انسان ها ارزشمند اند و/ يا براي فهم ارزش در جهان مهم اند، که باورهايي نسبتاً رايج و آشکارا معقول اند، به وجود آوردن انسان ها به سهم خود در وجود ارزش در جهان سهيم است.
    2. مي توان بر اين نيز استدلال کرد که روابط عاشقانه يکي از منابع اصلي ارزش در جهان است. بنابراين، با لحاظ برخي فرض ها معقول، داشتن فرزند بدين شيوه هم در جهان ارزش به وجود مي آورد. در اينجا هم ارزش مي تواند متفاوت باشد. مي توان به ارزش شکوفايي شخصي‌اي توجه کرد که در داشتن فرزند و مراقبت از او، بر حسب احساسات منحصربه‌فرد، عمق پيوند، جديت تعهدات، احساس رضايت خاطر، استعداد خلاقيتي که به فرزند داده مي شود، بسط خود و مانند اينها وجود دارد. اما ارتباط پدر/ مادر با فرزند، همچنين، منبعي ممکن براي ارزشي بزرگ در جهان است که مراقبت عاشقانه و پيوند عاطفي بخشي کوچک از لوازم آن است. افرادي که فرزند ندارند، هرآنچه هم که از واقعيتِ نداشتن فرزند به دست آورند(ما هنوز مسائل را با هم نسنجيده‌ايم)، بر حسب اين دو توضيح، يعني اينکه شکوفايي شخصي و رابطه اي را با فرزند فاقد اند که فقط فرزندان مي توانند آن را فراهم آورند،  مغبون مي شوند.
    3. اگر بچه هايي نسبتاً اندک به دنيا آيند، آنها که فرزند ندارند بار سنگيني را بر دوش آن اندک بچه هايي مي افکنند که به دنيا آمده اند. بچه هايي که اکنون به دنيا مي آيند، به‌ طور کلي(يعني به‌استثناي مهاجرت‌ها)، افرادي هستند که به اقتصاد کمک مي کنند و همه مراقبت ها و خدمات را در جامعه عرضه مي دارند. بنابراين، مي توان استدلال کرد آنان که فرزند ندارند، به يک معنا، «سواري بگير» اند زيرا وقتي پير شوند به فرزندان ديگران وابسته اند. اخيراً استدلال شده است آنان که فرزند دارند بايد حمايت بسيار بيشتري را از جامعه دريافت کنند زيرا کاري در جهت نفع عمومي کرده اند که در قبال آن، عوض اندکي از جامعه گرفته اند.  در بسياري از کشورهاي به لحاظ اقتصادي توسعه يافته، حتي امروز هم نرخ رشد جمعيت داخلي منفي است؛ يعني نرخ بارداري در هر زوج به سطحي نمي رسد که براي ثابت نگه داشتن جمعيت لازم است.
    اما حتي وراي اين دغدغه هايي عملي، به نظر مي رسد چيزي در مورد عدم زاد و ولد و عدم تکفل سهم خود در تداوم جامعه وجود دارد که اخلاقاً مسأله ساز است. اگر وجود فرزند اخلاقاً اهميتي بسيار دارد، آنان که سهم خود را نمي پردازند، به‌سهم خود اخلاقاً «انگل جامعه» اند ولو اينکه آثار منفي واقعي اي پديدار نشود. ساختار اخلاقي اين موضوع مشابه مسأله کلي «سواري گرفتن» است که از آن بيشتر بحث شده است. اين نه فقط در مورد اهميت کلي حفظ نژاد انساني يا جامعه خود بلکه همچنين، در مورد گروه هاي محدودتر هم به‌کار مي‌رود. گرچه نجات اين گروه ها لازم نمي آورد که همه صاحب فرزند شوند، بايد توضيح داده شود که چرا کسي مي گذارد ديگران همه بار سنگين را بردارند و چرا اين کار غيرمنصفانه.
    4. وجود قول هايي  به داشتن فرزند هم مي تواند يک ملاحظه اخلاقي در مورد امکان تکليف به داشتن آن باشد. اگر من به دوست دختر خود قول دهم که با او ازدواج مي کنم و صاحب فرزند مي شويم، اخلاقاً براي من مسأله ساز است که مدت کوتاهي پس از ازدواج، از حرف خود برگردم. از آنجا که نهاد  قول دادن نهادي ظريف است، حتي براي تحقق يک وظيفه قول صريح من ضروري نخواهد بود. در شرايط خاصي، نامزد من مي توانسته است به‌صورتي معقول فرض کند که ما صاحب فرزند خواهيم شد و بنابراين، مخالفت من با داشتن فرزند(بدون دليلي خوب يا احتمالاً جديد) به لحاظ اخلاقي براي من مسأله ساز خواهد بود. تا بدان حد که من به ديگران، براي مثال، به پدربزرگ/ مادربزرگ آتي، قول داده ام صاحب فرزند شوم به سهم خود وظيفه اي خاص براي داشتن فرزند بر گردن دارم. اما وراي خويشاوندان درجه اول، نقش قول صريح يا ضمني احتمالاً زياد نيست و ما بيشتر درباره توقعات موجود سخن مي گوييم.
    5. توقعات  ديگران مبني بر اينکه فرد صاحب فرزند مي شود ممکن است زياد و به خودي خود، اخلاقاً مهم باشد(که البته همچنان نشان نمي دهد که ما اخلاقاً بايد آنها را در نظر آوريم). ممکن است اينکه من نمي خواهم دکتر شوم قلب مادر مرا بشکند اما آنگاه که تصميم مي گيرم وقتي بزرگ شدم چه کاره بشوم، لازم نيست خواست مادرم يک دغدغه اخلاقي حياتي باشد. با اين حال، مي توان در اينجا برخي ملاحظات اخلاقي را يافت که ممکن است، دست‌کم، کسي را به داشتن فرزند برانگيزد. حتي نيازي نيست اين توقعات توقعات افراد زنده باشد. تا بدان حد که ما گروه هايي را فراتر از افراد مي بينيم و اين را ارزشمند مي يابيم که افراد در آن گروه ها عضو اند، ممکن است توقعات اعتباري اخلاقي با خود داشته باشند. ما، به طبع، مي خواهيم تلاش هاي مان مهم باشند، دستاوردهاي مان بپايند و خاطره اي از ما، به مدتي طولاني تر از دوران زندگي مان، بر جاي بماند. همچنين، افراد زيادي آرزو دارند که ژن ها يا ويژگي هاي متکي به ژن هايشان(قيافه ها و خصايص) تداوم يابند و اين اميدواري يا حتي توقعي طبيعي است که فرزندان ما، نوه هاي ما و حتي اخلاف دورتر ما، تا حدي، «وجود ژنتيک ما را بسط دهند»، ما را به ياد آورند و خاطره مان را با هرآنچه که فکر مي کنيم ارزشمند است، با خود داشته باشند. چنين توقعاتي فقط به منسوبان به ما محدود نمي شود. درست همان گونه که ما معمولاً از غريبه ها توقعاتي داريم، ممکن است، مثلاً، از «انسان هايي همچون خودمان» توقع داشته باشيم که صاحب فرزند شوند. برآوردن چنين توقعاتي به خودي خود خير(کوچکي) به نظر مي رسد مگر آنکه دلايلي ديگر در کار باشد.
    6. ممکن است داشتن فرزند براي تداوم يک صورت زندگي فرهنگي مهم باشد. ممکن است تصور شود اين مسأله فقط با قبايل تقريباً منقرض در حاشيه پيشرفت و تمدن مرتبط باشد(اگر اصلاً ربطي در کار باشد). اما چنين نيست. بسياري از خرده فرهنگ ها، اعمال ديني، زبان ها و گويش ها، مشغوليت ها و اجتماعات براي شکوفايي خود، اگر نه براي وجودشان، به تعداد نسبتاً قليلي از انسان ها وابسته اند. اگر بر حسب تصادف، شما به چنين گروهي تعلق داريد و با آن شناخته مي شويد، فشاري اخلاقي بر شما وجود دارد که نقش خود را در تضمين آينده آن گروه ايفا کنيد. حتي اگر شما با گروه تان شناخته نمي شويد، در برخي موقعيت هاي خاص، عضويت در گروه بدان معنا است که شما مي توانيد در مسئوليت مربوط به نابودي يا زوال اين صورت زندگي سهيم باشيد. اهميت اخلاقي اين مسأله نه فقط به ترجيح هاي شما بلکه به ارزش آن صورت زندگي وابسته است.
    7. به همين شکل، بايد مسأله تداوم ذخيره مشترک خانوادگيِ ژنتيکي و فرهنگي را در نظر آوريم. مي شنويم که خانواده هاي بسيار زيادي با سنت ها و استعدادهايي يگانه، که در طول نسل ها ثمربخش بوده اند، در حال از بين رفتن اند زيرا افرادي که حلقه آخر آن سلسله بوده اند، تصميم گرفته اند که بچه دار نشوند. اين استعدادها به استعدادهاي موسيقايي محدود نمي شوند که شايد نمونه‌ا ي آشکار باشند. سنت ها و استعدادها در زمينه هاي مختلفي همچون آشپزي، ورزش، فعاليت هاي دانشگاهي، سيرک، صنعتگري، سياست، نويسندگي و بسياري ديگر، به بياني ساده، «در خانواده ها جريان داشته اند». به نظرم مي رسد که در چنين مواردي، ما نه فقط مي توانيم بگوييم که از بين رفتن اين خانواده ها يک تراژدي بزرگ است بلکه آنان که به سهم خود در اين مسأله «مقصر» بوده اند، کار نادرستي کرده اند که گذاشته اند چنين وضعيتي رخ دهد. اين مسئوليت آنها بوده است که براي حفظ تداوم تلاش کنند. «ثمرات خانوادگي» مربوط به اين خانواده ها ممکن است به عوامل ژنتيک يا محيط اجتماعي- فرهنگي خاص يا هر دوي اينها وابسته باشند. اما به هر حال، اگر ما ارزش آن ثمرات را جدي بگيريم، اين دعوي موجه مي شود که کساني که مسئول از بين رفتن اين ارزش هستند،(اخلاقاً) بالقوه مقصر اند.
    8. در نهايت، داشتن فرزند، در برخي اوضاع و احوال، يعني در تأمين مشارکت کنندگان آتي در انتخابات و افراد دغدغه‌مند اهميت اجتماعي و سياسي دارد. ممکن است وقتي ما تصميم هاي اساسي زندگي را در نظر مي آوريم، اين ملاحظات نامناسب به نظر رسند اما با اين وجود، مي‌توانند براي ما معنايي داشته باشند که بايد، دست کم، کمي به آن فکر کرد. حتي در پيشرفته ترين جوامع، اين واقعيت مهم است که تحصيل کرده ترين افراد کمتر به داشتن فرزند ميل دارند. اين مسأله به سازي ساخت اجتماعي را بسي سخت تر مي کند.  من امکان تأثيرگذاري بر فرزندان بقيه مردم و نياز به آن را از طريق آموزش‌و‌پرورش انکار نمي کنم اما اين حقيقتي مهم است که اين تأثير به ندرت با تأثيري برابري مي کند که والدين مي توانند بر توانايي ها، ارزش ها و فعاليت هاي فرزندان خود بگذارند. به هر حال، کساني که بر اساس انفجار جمعيت مخالف داشتن فرزند اند، نمي توانند اين استدلال را ناديده بگيرند زيرا داشتن يک يا دو فرزند نمي تواند تغيير اجتماعي و سياسي چنداني ايجاد کند. به علاوه، به دليل سرشت متفاوت سياست  و مثلاً، خوردن، براي يک فرد آسان تر است که وضعيت عمومي را با توجه به سياست ها تغيير دهد تا آنکه به صورت چشم گيري، محيط را بر هم زند.

    ح- نتيجه
    تصميم افراد(و زوج‌ها) در مورد داشتن فرزند بيشترين پيامدها را دارد. اين تصميم بايد موضوعات اخلاقي را در نظر آورد. ما استدلال‌هاي پيچيده بسياري را در هر دو سوي موضوع، در زمينه‌هايي متفاوت، بررسي كرديم. از آنجا که مي‌شد از هريک از آن استدلال‌ها در يک مقاله کامل بحث کرد، بالطبع، نمي توانستيم همه پيچيدگي‌ها و مباحث را به‌تفصيل بنگريم. اما من فکر مي‌کنم موقعيت کلي روشن شده است، يعني اينکه موضوع بسيار پيچيده است يا حداقل، ناديده‌گرفتن اين انديشه سخت است که دغدغه‌هايي اخلاقي وجود دارند که بسياري از افراد را به داشتن فرزند فرامي‌خوانند يا حتي وظايفي اخلاقي به داشتن فرزند در کار است. ديديم که همه‌کس با هرجور استدلال «مدافع داشتن فرزند» موافقت نمي‌کند اما گونه‌گوني دغدغه‌هايي اخلاقي که آن استدلال‌ها بيان مي‌کنند و گونه‌گوني چشم‌اندازهايي که اين استدلال‌ها از آنها برمي‌خيزند، بدين معنا است که استدلال‌هاي «مدافع داشتن فرزند» بايد جدي گرفته شوند.
    استدلال‌هايي قوي عليه وظيفه بر داشتن فرزند وجود دارند. اما به نظر نمي‌رسد ادله «مخالف داشتن فرزند» چندان بر پايه استدلال‌هاي عامه‌پسند مختلفي مثل «جهان خطرناک‌تر از آن است که بچه‌ها را وارد آن کنيم» يا «بيش از تعداد لازم بچه در دنيا هست» باشند. در موضوع مورد توجه ما، اينها استدلال‌هايي‌اند که، ساده بگويم، قانع‌کننده نيستند و شايد بيشتر دليل‌تراشي باشند تا دلايل انديشيده اصيل. با اين حال، وظايف سنگين و فداکاري‌هاي پدري/ مادري و حقوق والدين آتي مسائلي محوري‌اند که دعوي وجود وظيفه‌اي بر داشتن فرزند را دشوار مي‌کنند.
    استدلال‌ها به سود داشتن فرزند نيز به نظر مهم مي‌رسند. خلاصه مطلب اينکه درمي‌يابيم در مواجهه با آنها که دليل قانع‌کننده واضحي بر نداشتن فرزند(جز بي‌ميلي به آن) ندارند دو سنخ ادعا ممکن است. مي‌توان بر مبناي خير والدين آتي و بر مبناي تحقق بخشيدن يا به ‌ثمررساندن ارزش‌ها، علايق يا تعهدات بيشتر استدلال کرد. اولاً، ديديم که در پرتو آنچه برحسب خوشبختي يا معناي زندگي والدين آتي در معرض خطر است، جايي هم هست براي توصيه اخلاقي به داشتن فرزند که نه‌تنها خودآييني  فرد را کنار نمي‌نهد بلکه آن را تقويت هم مي‌کند. در اينجا، دشوار است که از وظيفه اخلاقي سخت‌گيرانه به داشتن فرزند سخن بگوييم اما دلالت‌هاي اخلاقي اين تصميم حساس را نمي‌توان ناديده گرفت. اين انتخاب چنان حياتي است که نمي‌توان صرفاً با بي‌فکري در مورد آن تصميم گرفت. نمي‌خواهم وارد بحثي مفصل از پيچيدگي‌هاي سرشت آدمي شوم اما چنين به نظر مي‌رسد که داشتن فرزند اين توان را دارد که رتبه‌بندي متفاوتي را از ارزش در زندگي افراد پديد آورد. والدين بي‌شماري اهميت اين تجربه را، فراتر از هرآنچه مي‌توانسته‌اند در زندگي‌هاي خود توقع آن را داشته باشند، تصديق خواهند کرد. حتي بدون توجه به «وظايف نسبت به خود»، اخلاق، قطعاً، در توصيه به افراد در مورد اهميت داشتن فرزند براي معناداري زندگي نقش دارد.
    ثانياً، شيوه‌هاي بسياري را ديديم که در آن، انتخاب والدين آتيِ هم‌اينک بي‌ميل مي‌تواند بر افراد ديگر و مسائل مربوط به ارزش، فراتر از انتخاب‌کننده، مؤثر باشد. اين انتخاب به طرق مختلف اخلاقاً مهم است، هم در خودش و هم در پيامدهايش. در اينجا، امکاني را براي استدلال‌هايي در مورد وظيفه بر داشتن فرزند مي‌يابيم، يا بدين دليل که والدين آتي به طور خاص به توقعات معتبر اخلاقي و مانند آن احترام مي‌گذارند يا بدين دليل که دلايل قويِ اخلاقيِ عامي بر توليد مثل وجود دارد و هيچ عذري در نپذيرفتن اين محک انصاف پذيرفته نيست که هر زوج خاص بايد نقش خود را ايفا کند. دليلي ندارد که جزئيات را تکرار کنيم.
    قوت ترکيبي استدلال «مدافع داشتن فرزند»، بسته به شرايط، گاه فوق‌العاده زياد است و گاه به‌نسبت کم. نتيجه اوليه چنين است: 1. تقريباً همه تکليف اخلاقي قوي‌اي بر داشتن فرزند دارند(که در شرايط خاصي محقق نمي‌شود، مثلاً بدين دليل که نسل انسان رو به انقراض نيست). 2. عموماً، پيش‌فرض اخلاقي ضعيفي(و نه وظيفه‌اي سخت‌گيرانه) به سود داشتن فرزند وجود دارد، به گونه‌اي که نداشتن آن به سهم خودمسأله‌ساز است و اخلاقاً خنثي نيست و 3. گاه حتي گونه‌اي وظيفه شخصي مستقيم بر داشتن فرزند در کار است.
    ما با استدلال‌هاي ملي‌گرايانه افراطي، که بر طبق آنها اشخاص، به‌ويژه مادر، بايد خود را فداي خير بيشتر کند(براي مثال، بچه‌هايي داشته باشد که قادر باشند بچه‌هاي ديگر گروه‌ها را بکشند)، آشنا ايم. بر ارزش داشتن بچه‌هاي زياد(همراه با چيزهاي ديگر) به‌منظور باقي نگه‌داشتن زنان در نقش‌هاي سنتي خود نيز تأکيد شده است. چنين ادعاهايي، به صورتي قابل فهم، کساني را که به شخص و حقوق، خودآييني و خودشکوفايي او بها مي‌دهند دل سرد مي‌کند. اما وقتي اين موضوع را بي‌طرفانه برمي‌رسيم و از ارزش‌ها و انديشه‌هايي بهره مي‌گيريم که به‌شکلي گسترده پذيرفته شده اند، درمي‌يابيم که تصميم بر نداشتن فرزند را نمي‌توان صرفاً متعلق ترجيح يا حتي هوسي شخصي و بي‌ربط با اخلاق دانست.
    استدلال «مدافع داشتن فرزند» به شهودهاي عقل سليم  ما دست مي‌يازد و بايد، به شيوه‌هاي مختلف، آنان را که باورهاي هنجاري متفاوتي دارند اقناع کند. فايده‌گرايان، همچون جماعت‌گرايان،  کمال‌گرايان و آنان که اخلاق برايشان بيشتر موضوع برآوردن توقعات و قول‌ها است، همگي بايد امکان بررسي اخلاقي داشتن فرزند را  بپذيرند.
    فقط به‌ندرت وظيفه‌اي سخت‌گيرانه بر داشتن فرزند در کار است اما به‌بياني تعديل‌شده، ملاحظات برانگيزاننده اخلاقي  به سود داشتن فرزند جايي خاص در جهان اخلاقي ما دارد.
    و- چند درس
    علاوه بر نتيجه‌اي که به آن رسيديم، بحث از وظيفه اخلاقي داشتن فرزند بصيرت‌هايي عام‌تر را درباره اخلاق و فلسفه اخلاق به‌همراه دارد. آنچه مي‌آيد نکته‌هايي اصلي است که فکر مي‌کنم مي‌توانيم ياد بگيريم.
    اولاً، اخلاق اقتضايي بيش از آن دارد که بسياري فکر مي‌کنند و قلمرو آن فراتر و عميق‌تر از آنچه عموماً تصور شده است. چنانکه ديديم، ممکن است اخلاق برخي افراد را به رغم ميلِ درمجموع، اندک خود براي داشتن فرزند، براي داشتن آن فرابخواند. اساسي‌ترين تصميم‌ها و عميق‌ترين و درازدامنه‌ترين پيامد‌ها براي زندگي فرد، اصولاً، در درون قلمرو ملاحظات اخلاقي‌اند. اين البته به معناي انکار آن نيست که گستره‌هاي اخلاق و امور واجد ارزش اما بي‌ربط با اخلاق همواره به وضوح متمايز نيستند.
    ثانياً، به جالب‌ترين شيوه، ربط فلسفه اخلاق کاربردي را نه با قلمروهاي خاص(براي مثال، پزشکي يا تجارت) بلکه با توجه به دغدغه‌اي عام ديديم. فلسفه مي‌تواند، در عمل، به هرکس بصيرتي جديد درباره زندگي خود بدهد و اگر بحث من قانع‌کننده باشد، ميليون‌ها نفر به بازانديشي برنامه‌هاي زندگي خود فراخوانده مي‌شوند.
    ثالثاً، بر اهميت «شانس اخلاقي»  تأکيد شد. بين مردم تفاوت‌هاي زيادي در ميزان دلايل اخلاقي خوبي وجود دارد که آنها را به داشتن فرزند راهبر شود و اين تفاوت‌ها به شکلي وسيع، به عوامل اخلاقاً تصادفي، مانند مليت يا خانواده يک فرد، وابسته است. ممکن است برخي از دلايل بالا در مورد هرکسي به‌کار رود، مانند «استدلال مبتني بر شکوفايي شخصي» اما حتي در اينجا هم تفاوت‌ها بين توان افراد براي شکوفايي شخصي با فرزند يا بدون فرزند در قدرت به‌کار گرفتن اين استدلال در مورد آنها تعيين‌کننده است، البته، معمولاً به‌علت عوامل اخلاقاً تصادفي.
    رابعاً، وقتي عميق‌ترين شهودهاي متأملانه  خود را در موضوع داشتن فرزند برمي‌رسيم، درمي‌يابيم که نيازمند گنجينه‌اي از چشم‌اندازهاي اخلاقي متفاوت‌ايم تا حق مطلب را در مورد آن بيان کنيم. به‌علاوه، نظريه‌هاي سخت‌گيرانه ليبرال و مبتني بر حقوق، آنگاه که با اين موضوع مواجه مي‌شويم، چندان موفق نيستند. البته ملاحظات مربوط به آزادي انتخاب، خودآييني و حريم شخصي جاي خود را دارند اما در مجموع، به‌ندرت در موضوع داشتن فرزند حرفي اخلاقي براي گفتن دارند. تصورات فايده‌گرايانه، جماعت‌گرايانه، کمال‌گرايانه و مبتني بر ارزش از اخلاق معمولاً، به طرق مختلف، در توضيح موقعيت‌هاي اخلاقي و شهودهاي اخلاقي مورد بحث مفيد اند و ممکن است ناکارآمدي آنها در اينجا فقط دلالتي بر منحصربه‌فرد بودن موضوع داشتن فرزند باشد. اما استدلال کردن به آن طرق آسان نيست. به هر حال، نيازمند تکثرگرايي در مناظر اخلاقي قانع‌کننده و فروض پايه هستيم.
    خامساً، تصويري را از اخلاق ديديم که آکنده از وظايف سخت‌گيرانه نيست اما پر است از دلايل برانگيزانندههاي که بايد بر افراد مختلف در موقعيت‌هاي مختلف به ميزان هاي مختلف مؤثر افتد. شايد اين تصوير از اخلاق غني‌تر و بزرگ‌تر از بسياري از ديدگاه‌هاي رايج باشد اما آن‌قدرها هم سخت و تحميلي نيست؛ تصويري است تعديل‌شده و مبتني بر دلايل.

    * دانشجوي دکتري فلسفه، مؤسسه‌ پژوهشي حکمت و فلسفه‌ ايران.

    منبع
    Smilanski, Saul, “Is There a Moral Obligation to have Childrenه”, in: Journal of Applied Philosophy, Vol. 12, No. 1, 1995.

    * پي نوشت ها در دفتر مجله وجود است.

 
  • معرفي كتاب

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    معرفي كتاب

    منيره پنج تني


    داستان پسامدرنيستي
    برايان مک هيل
    علي معصومي
    ققنوس
    چاپ اول: 1329
    549 صفحه

    پاسخ به پرسش هايي از قبيل پسامدرنيسم چيست؟ يا پسامدرن از چه زماني آغاز شد؟ دشوار است. اين پرسش ها هنگامي اهميت بيشتري مي يابند که از خودمان بپرسم «اکنون ما در چه وضعيتي به سر مي بريم؟» به راستي پاسخ اين پرسش چيست؟ ما در کدام وضعيت هستيم؟ پسامدرن؟ پساپسا مدرن؟ يا گونه اي از واقع گرايي؟ «هر کدام که باشد، پسامدرنيسم دست کم بخشي از تاريخ و وضعيت هايي است که تا امروز پشت سر نهاده ايم. پسامدرنيسم ادبي هر چه باشد به هر حال جهان ادبيات را اندکي از سنگدلي هاي مدرنيسم، مطلق گراييِ آن در کشيدنِ مرز مشخص ميان «هنر والا» و هنر و فرهنگ مردم پسند رهانيده است. ص 13» مک هيل در اين اثر مي کوشد براي پرسش ظاهرا بي پاسخ «داستان پسامدرنيستي چگونه داستاني است؟» پاسخي درخور بيابد. برخي از اين ويژگي ها عبارتند از هزل، شيطنت، طنز سياه، ميان متني دانستن متن ها، روبرداري و تکه چسباني، بهره گيري از فراداستان، پرداختن فرا داستان تاريخ- نگاشتي، زمان آشوبي، بازتاباندن ويژگي هاي فن- فرهنگ و بيش واقعيت، بازتاباندن پارانويايي.کتاب داستان پسامدرنيستي از پنج بخش و چهارده فصل تشکيل شده است. بخش نخست «آغازها» نام دارد و مشتمل بر دو فصل است که عبارتند از: از داستان مدرنيستي تا داستان پسامدرنيستي: دگرگوني امر غالب، و هستي شناسي هاي داستان. «جهان ها» عنوان بخش دوم کتاب است که از چهار فصل با نام هاي در منطقه، برخورد جهان ها، جهان ديوار به ديوار، واقعي: در سنجش با چه چيز؟ تشکيل شده است. مک هيل در بخش سوم با نام «ساختمان» دو فصل ديگر با نام هاي جهان هاي آماج زدايش و جهان هايي چون جعبه چيني را نگاشته است. بخش چهارم با نام «واژگان» شامل فصل هاي جهان مجازشناختي، جهان هاي سبک دار و جهان هاي گفتمان است. بخش پنجم و ششم کتاب عبارتند از «شالوده ها» و «چگونه ياد گرفتم که ديگر نگران نباشم و پسامدرنيسم را دوست بدارم.»

    بوته بر بوته
    قاسم هاشمي نژاد
    هرمس
    چاپ اول: 1392
    340 صفحه

    قاسم هاشمي نژاد از آن دست نويسندگاني است که مطالعه نوشته هايش براي نسل جوان بسيار آموزنده است. از آن جا که يکي از اصلي ترين اشتغالات هاشمي نژاد نگارش نقدها و معرفي کتاب بوده است، براي روزنامه نگاران و تمام افرادي که در اين حوزه مي نويسند نوشته هاي او آکنده از نکات سودمند است. بيراه نيست که جعفر مدرس صادقي در درآمد کتاب «بوته بر بوته: آثار معاصران در بوته نقد» چنين نگاشته است: «قاسم هاشمي نژاد نه از جنس روزنامه نگارهايي بود که با روزنامه مي خواهند يک اسمي در کنند و سري توي سرها در بياورند و نه نقد نويسي بود که بخواهد با محک زدن به آثار نويسندگان شاخص روزگار خودش راه و رسم تازه اي باب کند و رهنمود بدهد ... مواجهه با هر کتابي براي او يک کشف و شهود بود. قدم به قدم جلو مي رفت و همه ارزش هاي هر اثري را از دل خود آن اثر بيرون مي کشيد. ص 3» مدرس صادقي صراحت و راستگويي را از مشخصه هاي کار او مي داند. کتاب بوته بر بوته مشتمل بر چهل و چهار مقاله است. سي و هفت مقاله در روزنامه آيندگان سال هاي 1348 تا 1351 به چاپ رسيده اند و چهار مقاله در مجله فردوسي سال 1348. علاوه بر مقالاتي که در اين اثر چاپ شده اند، هاشمي نژاد نقد کتاب ها، نقد نمايش نامه ها، معرفي ها، گزارش ها و مطالب ديگري هم با نام خودش و با نام مستعار در روزنامه آيندگان آن سال ها چاپ کرده است که در اين مجموعه نيامده است. عناوين برخي از مقالات اين اثر عبارتند از: ابراهيم گلستان: آذر، ماه آخر پاييز، غلامحسين ساعدي: ترس و لرز، هوشنگ گلشيري: مثل هميشه، بهرام بيضايي: ديوان بلخ، شاهرخ مسکوب: مقدمه اي بر رستم و اسفنديار، اردشير محصص: کاکتوس و صورتک ها، يادداشت هاي نيمايوشيج.

    توماس آکوئيني
    فرگس کِر
    هادي ربيعي
    نشر افق
    چاپ اول: 1392
    188 صفحه

    توماس آکوئيني براي اهل فلسفه نيازي به معرفي ندارد. او برجسته ترين چهره فلسفه قرون وسطي است. «تومازود داکوئينو که با اين نام، نزد خانواده و اهل محلش در زبان محلي کامپگناي رم شناخته مي شد، وقتي به دنياي لاتيني زبان کليساي کاتوليک وارد شد، توماس آکوئيناس خوانده شد و هنوز همين تلفظ در انگليسي به جا مانده است. ص 14» سده سيزدهم را دوران درخشان عالم مسيحي ناميده اند؛ زيرا در آن روزگار کليساي کاتوليک تمام امور اروپاي غربي را تحت کنترل داشت، «در مقابل همان قرن به دليل اختلافات عقيدتي زياد دروني، دوره بحران عقلي نيز بود. شرق اروپاي غربي از سوي فرهنگ و ديني کاملا بيگانه در معرض تهديد قرار گرفته بود.» کتاب «توماس آکوئيني» متعلق به مجموعه جان کلام است که انتشارات افق بر اساس قانون بين المللي «حق انحصاري نشر اثر» و از طريق عقد قرارداد با ناشر اصلي (انتشارات دانشگاه آکسفورد) امتياز ترجمه فارسي شان را خريداري کرده است. توماس آکوئيني نخستين بار در سال 2009 به انگليسي روانه بازار شد. دبير علمي ترجمه فارسي اين مجموعه محمد ضيمران و ويراستار اين اثر ناکتا رودگري است. کتاب توماس آکوئيني با کاوش در مشهورترين اثر قديس يعني جامع الهيات  روايتي جذاب و آموزنده از بافت تاريخي و تأثير آن بر زندگي فيلسوف ارائه مي دهد. فرگس کر مدير موسسه آکوئيني دانشگاه آکسفورد، سال ها مدرس فلسفه و الهيات بوده و عضو افتخاري مدرسه الهيات ادينبرو و استاد افتخاري دانشگاه سنت اندروز است. او در اين اثر با ملاحظه پيشينه تاريخي دوران آکوئيني و تحقيق در مورد برخي منازعات که به واسطه آثارش ايجاد شد، به بررسي نسبت ميان فلسفه و دين در قرن سيزدهم مي پردازد. اين اثر از شش فصل با نام هاي زندگي و زمانه، آثار، جامع الهيات: بخش هاي اول، دوم و سوم و در نهايت پيامد: توميسم تشکيل شده است.

    مجموعه رسائل فلسفي
    صدرالدين محمد شيرازي
    بنياد حکمت اسلامي صدرا
    جلد دوم

    جلد دوم از مجموعه رسائل فلسفي ملاصدار مشتمل بر چهار رساله با نام هاي حشرالاشياء، الحشريه، خلق الاعمال و القضاء القدر، المعاد جسماني است. سعيد نظري توکلي تصحيح رساله حشرالاشيا را به عهده داشته است. ملاصدرا در آغاز اين رساله بيان مي کند که آن را در پاسخ به پرسش يکي از دوستانش نگاشته است. «موضوع اين رساله، پاسخ به اين سوال است که موجودات، صرفنظر از اين که جاندار بوده يا بيجان باشند و موجودات جاندار نيز چه داراي درک و شعور باشند يا نباشند، چگونه محشور مي شوند؟ ص 19» رساله دوم اين مجموعه رساله الحشريه است که علي اصغر جعفري ولني آن را تصحيح کرده است. اين رساله از 9 فصل تشکيل شده است و در بيان قيامت و احوال بعد از مرگ تا قيامت کبري و نيز مواقف آن به طور موجز در فصولي بدون خطبه و مقدمه است. «مسائل مربوط به عذاب قبر، زندگي مجدد، ميزان، صحيفه عمل، اقسام خلائق در روز بازپسين، بهشت و دوزخ و عرصات در نه فصل مورد بحث واقع شده است. ص 209» رساله في خلق الاعمال سومين رساله جلد دوم مجموعه رسائل فلسفي ملاصدرا است که مهدي دهباشي تصحيح کرده است. ملاصدرا در اين رساله « با ايجاز غير مخلّ به بحث درباره کيفيت اعمال اختياري انسان و مقايسه آن اعمال با افعال الهي و مسائل مربوط به آن مي پردازد.  ص 279» آخرين رساله اين جلد رساله في القضا و القدر نام دارد که مهدي دهباشي به تصحيح و تحقيق آن پرداخته است. مجموعه رسائل فلسفي با اشراف آيت الله سيد محمد خامنههاي انجام گرفته است. در تصحيح اين رسائل کوشش شده تا علاوه بر رعايت اصول انتقادي از بهترين و معتبرترين نسخ خطي براي مقابله استفاده شود و روش تصحيح، علامت گذاري، نوع و قلم و حروف، کاغذ و قطع و جلد و صحافي تمام کتب و آثار اين حکيم هماهنگ و به يک شکل باشد.

    مجموعه رسائل فلسفي
    صدرالدين محمد شيرازي
    بنياد حکمت اسلامي صدرا
    جلد سوم

    جلد سوم مجموعه رسائل فلسفي مشتمل بر دو اثر از صدر الدين محمد شيرازي با نام هاي «اکسير العارفين في معرفه طريق الحق و اليقين» و «الواردات القلبيه في معرفه الربوبيه» است. رساله اکسير العارفين في معرفه طريق الحق و اليقين مشتمل بر چهار باب است؛ باب نخست پنج فصل و سه باب ديگر هر يک ده فصل دارند. سيد يحيي يثربي که کار تصحيح و مقدمه نويسي بر اين اثر را بر عهده داشته است مي گويد: «آنچه اين اثر را از آثار ديگر ملاصدرا متفاوت مي نمايد، کثرت تشبيهات و تطبيق مطالب عرفاني با مسائل فلسفي و طبيعي و فلکي از طرفي، و تطبيق و استشهاد با آيات و روايات ديني از طرف ديگر است. ص 35» اين اثر ملاصدرا از 4 بخش تشکيل شده است. بخش نخست «در تقسيمات علوم» نام دارد. ملاصدرا در اين بخش در طبقه بندي علوم و اقسام هر طبقه بحث کرده و چيزي بر آن چه در آن روز متداول بوده در اين باره نيفزوده است. عنوان بخش دوم «در بيان محل معرفت و حکمت» است و به شناخت نفس انسان که پذيرنده و محل معرفت است اختصاص دارد. حکيم بخش سوم را «در شناخت سرچشمه ها و سرآغاز اين معرفت» ناميده است و درباره بدايات است. بخش چهارم «در شناخت سرانجام و هدف نهايي» نام دارد و درباره نهايات است. رساله دوم جلد سوم مجموعه رسائل فلسفي ملاصدرا «الواردات القلبيه في معرفه الربوبيه» نام دارد و احمد شفيعيها کار تصحيح آن را به عهده داشته است. شفيعيها براي تصحيح اين رساله از يازده نسخه استفاده کرده است که برخي از آن ها عبارتند از: نسخه کتابخانه استاد سيدمحمد مشکوه، نسخه کتابخانه مجلس شوراي ملي ايران، نسخه کتابخانه ملي تهران، نسخه مجلس شوراي ملي و در نهايت يک نسخه چاپي که جزو رسايل نه گانه ملاصدرا در سال 1302 در تهران چاپ سنگي شده است.

    خاطرات حيدرخان عمو اوغلي
    ناصرالدين حسن زاده
    نامک
    چاپ اول: 1392
    136 صفحه

    با اين که صد و شش سال از انقلاب مشروطه ايران گذشته است، اما به جرأت مي توان گفت که اين واقعه يکي از مهم ترين و برجسته ترين وقايع تاريخ ايران محسوب مي شود. نکته بسيار جالب درباره اين واقعه آن است که «هنوز هم در گوشه و کنار اين سرزمين اسناد و اوراق و دست نوشته هايي از افراد و خاندان هاي متعدد به دست مي آيد که موجب روشنگري علل و حوادث آن دوران مي شود. ص 7» يکي از برجسته ترين افراد دوران مشروطه حيدرخان عمواوغلي است که از او به مثابه يکي از قهرمانان حوادث مهم مشروطيت ياد شده است. حيدرخان بيست و سه سال از عمر پر ثمرش را وقف پيکاري دليرانه و بي امان با مستبدان و دشمنان آزادي کرد. حيدرخان بخشي از خاطرات اش را که شامل احوالش از زمان ورود به ايران تا موقع قتل اتابک از حدود سال 1320 ه.ق تا 22 رجب 1325 است، براي ابراهيم منشي زاد تقرير کرده و در مجله يادگار سال 1325 به چاپ رسيده است.  درباره حيدرخان عمواوغلي کتاب هاي متعددي نگاشته شده است. اين اثر علاوه بر خاطرات حيدرخان مشتمل بر تقريرات منتشر نشده او به خط علي اکبر داور است که در سه بخش تنظيم شده است. بخش نخست تقريرات حيدرخان به ميرزا ابراهيم خان منشي زاده است که شرح حال او از موقع ورود به ايران تا قتل اتابک است و در مجله يادگار به چاپ رسيده است. بخش دوم بخش ديگري از خاطرات حيدرخان به زبان روسي است که نزد برادرش بوده است. بخش سوم «گزارش ورود و خروج حيدرخان عمو اوغلي به تبريز و آذربايجان» است که براي اولين بار در اين اثر چاپ شده است. حيدرخان عمو اوغلي پس از واقعه پارک اتابک و آغاز سال 1290 ناگزير به مهاجرت ايران شد و در  شهرهاي مختلف از جمله پاريس، برلين، سويس به فعاليت هاي خود ادامه داد.

    عکاسي مستند:
    آموزش، تحليل و نقد
    عکاسي مستند ايران و جهان
    علي اکبر شيرژيان
    شور آفرين
    چاپ دوم: 1393، 280 صفحه

    «عکاسي مستند ثبت مردم در محيط طبيعي آنان توسط دوربين عکاسي است. بر اساس تاريخ عکاسي مستند اجتماعي، اين رشته گونه انتقادي از عکاسي است که بر زندگي فردي و اجتماعي مردم متمرکز است و هدفش بالابردن آگاهي فکري آنان نسبت به خود و محيط شان است. در حقيقت عکاسي مستند اجتماعي، مردم و اثرات آنان روي يکديگر و ارتباط آنان با واقعيت را بررسي مي کند. ص 17» همان گونه که از تعريف مولف کتاب عکاسي مستند نيز بر مي آيد، اين شاخه از عکاسي به ياري بسياري از رشته هاي ديگر همچون مردم شناسي و جامعه شناسي نيز مي آيد و علاوه بر بعد هنري آن داراي ارزش استناد و ارزش هاي علمي است. علي اکبر شيرژيان کتاب «عکاسي مستند» را به قصد ارائه تصويري روشن از واقعيات عکاسي مستند ارائه کرده است. او در مقدمه اش بر کتاب مي گويد: «برگزاري کارگاه هاي عکاسي مستند و ارتباط مستقيم با عکاسان، نگارنده را به اين مسئله رهنمون کرد که پراکندگي محتويات آموزشي، سد محکم در راه تبديل محتوا به معناست. مطالب پراکنده به خاطر نداشتن فصل مشترک، ذهن را به فرهنگ لغت تبديل مي کند. ص 11» مولف در اين کتاب مي خواهد روشي براي عکاسي مستند ارائه دهد روشي که در آن نقطه آغاز تا پايان عکاسي را به شکل جرياني به هم پيوسته ترسيم مي کند. کتاب از دو بخش عمده با نام هاي 1) آموزش عکاسي مستند اجتماعي 2) تحليل و نقد عکاسي مستند ايران و جهان و فصل هاي متعدد تشکيل شده است که براي نمونه مي توان به تعريف عکس، الفباي تصويري، تفاوت عکاسي مستند تاريخي با عکاسي مستند ژورناليستي و هنري، استثناء در عکاسي مستند، مولفه هاي مرتبط با مديوم انتشار مجموعه عکس، بيانيه هنرمند، تفاوت ورک شاپ و مستر کلاس بين المللي عکاسي مستند، عکاسي مستند مردم شناسي، قوم نگاري، ايران شناسي اشاره کرد.

    گشتي با افلاطون:
    معناي نقاط عطف زندگي
    رابرت لولاند اسميت
    هدي زماني سرزنده
    ققنوس
    چاپ اول: 1392، 262 صفحه

    بسياري از متفکران کوشيده اند نقاط عطف زندگي انسان از بدو تولد تا مرگ را واکاوي کنند. در اين کتاب خواننده قرار است سوار ماشيني شود که او را بر زندگي خودش متمرکز کند. يعني «شما را به گريه و زاري هاي کودکي تان مي برد، از درهاي بزرگ، مدرسه اي که داريد در آن حساب ياد مي گيريد به درون آن سرک مي کشد، سپس به سوي سال هاي بعدي زندگي تان شتاب مي گيرد تا شما را در مثلا هنگام دست و پا زدن در بحران ميان سالي يا در هياهوي جشن بازنشستگي تان تماشا کند و زماني که مرگ فرا مي رسد. ص9» البته از نظر مولف کتاب، زمان فرا رسيدن مرگ، فقط اين نيست که ماشين تان با صداي گوشخراشي ترمز کند تا بايستد، بلکه آرام آرام جلو مي رود تا ببيند آن سوي مرگ چه مي تواند باشد؟ خواننده اين اثر تنها نيست و شانس اين را دارد تا با افلاطون همسفر باشد . افلاطون فقط براي سواري کردن و تماشاي مناظر بيرون کنار شما ننشته است بلکه او همراه خواننده مي شود تا به او کمک کند از همه چيز سر در بياورد. «مثلا عاشق شدن شما را ملاحظه مي کند و برايتان توضيح مي دهد که چطور اين تجربه کاملا انساني شما را به الوهيت پيوند مي زند. ص 10» کتاب «گشتي با افلاطون: معناي نقاط عطف زندگي» از هيجده فصل تشکيل شده است که عبارتند از: متولد شدن، يادگيري راه رفتن و حرف زدن، شروع کردن مدرسه، يادگيري دوچرخه سواري، امتحان دادن، قبولي در امتحان رانندگي، انداختن اولين رأي،کار پيدا کردن، عاشق شدن، بستن پيمان ازدواج، بچه دار شدن، عوض کردن خانه، عبور از بحران ميانسالي، طلاق گرفتن، بازنشسته شدن، زندگي در دوران سوم، باشکوه مردن و در نهايت پس از مرگ. اين اثر مي تواند نه تنها براي علاقمندان به فلسفه بلکه براي هر کسي که به انديشيدن علاقمند است خواندني باشد؛ به ويژه آن که با زباني شيرين و جذاب نگاشته شده است.

    درباره ترجمه
    مديا کاشيگر
    پل ريکور
    نشر افق
    چاپ اول: 1393، 92 صفحه

    «ترجمه پژوهي، به فرانسوي traductologie و به انگليسي translatology  رشته يي تازه است: اين اصطلاح را در 1972 براي نخستين بار و هم زمان، ژان رنه لادميرال در رساله دکتري خود در فرانسه، و برايان هريس در يک مقاله در کانادا به کار بردند. بنا بر تعريف رايج امروز، ترجمه پژوهي، علمي است که فرايند شناختي را بررسي مي کند که با هر بازنمايي شفاهي، کتبي يا حرکتيِ بيان انديشههاي از يک زبان در يک زبان ديگر همراه است. ص 8» اين شرح آشکار مي کند که ترجمه پژوهي رشتههاي است که با زبان شناسي، نشانه شناسي، معناشناسي، فلسفه، علوم انساني، علوم اجتماعي، نشانه پردازي و ... سر و کار دارد. بايد توجه داشته باشيم که ترجمه پژوهي درس ترجمه نيست و ادعاي تربيت مترجم ندارد «بلکه بررسي چند و چوني کارِ مترجمان است در انتقال پيام ها، انديشه ها و مفهوم ها از زباني به يک زبان ديگر.» کتاب «درباره ترجمه» مشتمل بر چهار مقاله به قلم پل ريکور است. نخستين مقاله «چالش و شادي ترجمه» نام دارد که متن سخنراني پل ريکور در انستيتوي تاريخ آلمان است. «پارادايم ترجمه» عنوان دومين مقاله اين اثر است که درس افتتاحيه پل ريکور در دانشکده الهيات پروتستان پاريس در اکتبر 1998 بوده است. سومين مقاله «يک گذرگاه: ترجمه ترجمه ناپذير» نام دارد. آخرين فصل کتاب مقاله اي است با عنوان «فرهنگ  ها: از سوگ تا ترجمه» متن سخنراني پل ريکور است که در 28 آوريل 2004 در همايش يونسکو ارائه شده است. پل ريکور، استاد برجسته پديدارشناسي فرانسوي در اين کتاب با بررسي مفهوم ترجمه در زمينه هاي فلسفه زبان، مطالعات فرهنگي و پديدارشناسي اين نظريه را که «ترجمه آثار ادبي اساسا ممکن نيست» رد مي کند. آخرين بخش کتاب فرهنگ نام ها و اصطلاح ها و همچنين واژه نامه لاتين به فارسي است.

    هابرماس و پوپر:
    جستارهاي معرفت شناسي
    فاطمه گلابي- ابراهيم شهبازي قپچاق
    تيسا
    چاپ اول: 1393
    231 صفحه

    انديشمندان و متفکران حتي از دوران باستان سعي در شناخت، تعريف و بهبود جامعه داشته اند. شناخت هميشه مستلزم روش است و شناخت جامعه از اين قاعده مستثني نيست. «معرفت شناسي کنوني، به عنوان رشته اي خاص که در زير مجموعه فلسفه قرار مي گيرد با موضوعاتي چون منبع، چگونگي، حدود، روش تحليل و ارزش دانش سر و کار دارد. از ميان همه نحله هايي که معرفت شناسي به آن ها مي پردازد،  دانش اجتماعي و چگونگي شناخت و روش شناخت در اين نحله از اهميت بسزايي برخوردار است. ص 10» مولفان کتاب «هابرماس و پوپر: جستارهاي معرفت شناسي» در اين اثر با قبول اين ايده که هستي شناسي انسان ها بنيادي براي شکل گيري معرفت شناسي آن ها است به مقايسه معرفت شناسي هابرماس و پوپر مي پردازند. اين اثر از هفت فصل تشکيل شده است. مولفان در فصل نخست با نام «کليات» به بيان موضوع اثر و دلايل انتخاب آن براي پژوهش مي پردازند. فصول دوم و سوم به ترتيب عبارتند از: «معرفت شناسي هابرماس» و «معرفت شناسي کارل پوپر». مولفان در اين فصول مي کوشند تا منابع و آثار هر يک از متفکران و نظريات معرفت شناسانه آن ها را به طور خلاصه بررسي کنند. فصل چهارم با نام «هابرماس و پوپر: تحليل هاي تبييني- مقايسه اي» به بررسي تطبيقي موضوعات مطرح در معرفت شناسي هابرماس و پوپر مي پردازد. مولفان در فصول شش و هفت با نام هاي «رويکرد معرفت شناختي هابرماس و پوپر به علوم اجتماعي» و «يورگن هابرماس يا کارل پوپر» به پرسش هاي مطرح شده پاسخ مي دهند و در حد پيشنهاد، با مقايسه ميان معرفت شناسي اين دو نظريه پرداز، کاربردي بودن روش هاي آن ها را واکاوي کنند. مي توان گفت انگيزه اصلي مولفان در اين اثر فراهم کردن مبنايي بهتر براي ارائه برنامه ها  و طرح هايي در فلسفه روش و چگونگي آن در علوم اجتماعي است.

    منتخب متون کلامي و
    فلسفي به زبان فارسي
    مهدي جعفري
    کانون پژوهش
    283 صفحه

    مهدي جعفري يکي از اهداف درس منتخب متون کلامي و فلسفي به زبان فارسي را آشنايي مختصر دانشجويان با آثار و تأليفات مختلف اين حوزه بر مي شمارد. بخش اعظم آثار اين حوزه به زبان عربي نگاشته شده است که براي نمونه مي توان به تجريد الاعتقاد، المحصل، الاشارات و التنبيهات، الهيات، حکمه الاشراق، قصه الغربه الغربيه، قبسات، تقديسات، شواهد الربوبيه و المشاعر، المقاومات، التلويحات،  المواقف، الافق المبين، جذوات، منظومه حاج ملا هادي سبزواري، نقد المحصل، الهدايه. اشاره کرد. «نگاشته ها و مکتوباتي که به زبان فارسي است، سرشار است از مطالب حکمي و مسائل فلسفي و مباحث اعتقادي مانند اسرار هستي، پيدايش جهان، مبدأ و معاد، وجود و عدم، حدوث و قدم، وجوب و امکان، علت و معلول، ذات و صفات حق، جبر و اختيار، قضا و قدر، خوبي و بدي، زشتي و زيبايي، مسئوليت و تکليف، اخلاق و سياست، انسان شناسي و معرفت نفس.» اين اثر ترکيبي از ده منبع است که به صورت ده بخش با فصول متعدد نگاشته است. به ترتيب تاريخ تأليف عبارتند از: دانش نامه علايي تأليف ابوعلي سينا، جامع الحکمتين اثر ناصر خسرو، عده العقول و عمده المعقول في ايضاح مباني الاصول، مصنفات افضل الدين کاشاني، آغاز و انجام به قلم خواجه نصير الدين طوسي، دره التاج تأليف قطب الدين شيرازي، رساله سه اصل اثر ملاصدرا، گوهر مراد تأليف ملاعبدالرزاق لاهيجي و در نهايت انوار جليه اثر ملاعبدالله مدرس زنوزي. مهدي جعفري در اين مجموعه مختصري از شرح حال ها، شرح آرا و عقايد و به ويژه اختلافات هر نويسنده با ديگر متکلمان و فلاسفه به همراه بخش برجسته متن را آورده است. عضو هيأت علمي گروه فلسفه دانشگاه اصفهان در اين اثر کوشيده است تا خواننده را با ده اثر از برجسته ترين آثار حوزه فلسفه و کلام به همراه بخشي از متن آن آثار آشنا کند.

    پروين اعتصامي:
    مردبانوي شعر فارسي
    داوود احمدزاده بخشايش
    انتشارات ماشي
    چاپ اول:1392، 224 صفحه

    کتاب «پروين اعتصامي: مردبانوي شعر فارسي: نگاهي تازه به کيستي شاعر و چيستي شعرش» به ابعاد مختلف شخصيت پروين مي پردازد.  مولف کوشيده است در اين اثر نشان دهد که زمانه پروين با ملاک هاي امروزي قابل مقايسه نيست و نبايد با آن ها داوري شود «و انتظار از زن شاعري که حرف هاي دلخواه زنان امروز و ادب دوستان معاصر را پاسخ دهد انتظاري به حق نيست. ص 6» اين اثر علاوه بر مقدمه و گزيده اي از اشعار پروين اعتصامي از چهارده فصل تشکيل شده است.

    دعاء دوازده امام
    خواجه نصير طوسي
    مهدي جعفري
    کانون پژوهش
    64 صفحه

    کتاب «دعاء دوازده امام» اثر خواجه نصيرالدين طوسي مشهور به «صلوات چهارده معصوم» است. مهدي جعفري که کار تهيه و تنظيم اين رساله را به عهده داشته است مقدمه اي نيز بر اين اثر نگاشته است. مقدمه شامل اهميت دعا و برخي شرايط آن، اجمالي از زندگي نامه و شرح حال و آثار خواجه نصير الدين طوسي است. پس از مقدمه متن دعا دوازده امام آمده است. برخي از برجسته ترين آثار خواجه نصير عبارتند از: اخلاق ناصري، اساس الاقتباس، زيج ايلخاني.




 
  • روايت و نيايش

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    روايت و نيايش

    درباره زندگي و آثار محدث قمي
    سيد مسعود رضوي
    بازخواني


    محدث قمي يا به معرفي دقيق تر: حاج شيخ عباس قمي، يکي از مهم ترين و اثر گذارترين روحانيون دوران ما و در واقع از چهره هاي معنوي است که به خوبي شناخته و شناسانده نشده است. در اين مقاله نگاهي به زندگاني و آثار وي و اشاراتي به مهم ترين اثرش مفاتيح الجنان خواهيم داشت. مفاتيح ازيک کتاب معمولي در ميان شيعيان فراتر رفته و به انيس معنوي مردم در کنار قرآن مجيد بدل شده است. ارزش هاي عرفاني و قبول مردمي توفيق اندکي نيست و جز مردان معنوي صاحب چنين اعتبار و منزلتي نمي توانند شد.
    ***
    واپسين راوي بزرگ شيعه
    مرحوم علامه محمد قزويني در يكي از يادداشت‌هاي تاريخي خود با عنوان «وفيات معاصرين» درباره‌ي حاج شيخ عباس قمي مي‌نويسد: «از اعاظم و مورخين  و متتعبين عصر حاضر، از شاگردان مرحوم حاج ميرزا حسين  نوري، تولدش در دهه‌ي آخر قرن سيزدهم هجري قمري  در نجف اتفاق افتاده و او صاحب تأليف عديده نفيسه است؛ از جمله سفينة البحار در دو جلد و الكني و الالقاب در سه جلد و هدية الاحباب كه كتاب كوچكي است در الكني والالقاب، فوائد الرضوية در تراجم علماء مذهب جعفري كه به تازگي يك جلد آن به طبع رسيده و تتمه المنتهي في وقايع ايام الخلفاء در دو جلد. وي در روز چهارشنبه بيست و سوم ذي الحجّه سنه‌ي هزار و سيصدوپنجاه و نه در نجف اشرف مرحوم شد.»1
    اين تجليل علّامه فقيد، در فضاي فكري سال 1328 هجري شمسي، به تنهايي براي درك مقام شيخ  عباس قمي كافي است و اگر كلمات و عبارات پر تعداد دانش وران و علماي معاصر و متأخر وي را در اين باب گردآوريم، دانشنامه اي از ارادات و تجليل و ستايش فراهم  خواهد آمد. ستايش‌هايي كه حقيقتاً برازنده آن دانشي مردِ با ايمان و محقق بوده و هست. در اين جا ما براساس منابع محدود موجود، شرحي كوتاه از احوال و اسفار و آثار محدث قمي را نگاشته‌ايم كه مقدمه‌اي بر شناخت آن استاد روحاني و علام رباني قرار گيرد. منتها چون بخشي از شرح احوال و آثار وي به قلم خود وي در دست است، و اين مهم‌ترين و دقيق‌ترين منبع تحقيق تواند بود، به رغم اختصار، غنيمتي ارزشمند است و شايسته‌ي ذكر در اين جا؛ لذا ما نيز به همان اكتفا مي‌كنيم.2
    صاحب تذكره‌ي علماء معاصرين نوشته است:
    ((حاج شيخ عباس قمي، متوفي سنه‌ي1359، حسب استدعاي حقير اين جمله را ترجمه‌ي خود از ارضِ اقدسِ رضوي صلوات الله و سلامه، عليه انفاذ داشته‌اند:
    بسم‌الله الرحمن الرحيم
    الحمدالله و سلام علي عباده الذين اصطفي، عبد اثيم عباس بن محمدرضا بن ابي القاسم عفي‌الله عنهم گويد: سؤال كردي از من ايدك الله تعالي كه احوال و ترجمه خود را برايت بنويسم. اينك مسئلت تو را اثبات مي‌كنم ان شاء الله و ملخصّا مي‌نگارم:
    من در حرم اهل بيت عليهم‌السلام قم المحميه، در عشر آخر ازمائه ثالثه‌ بعد الالف متولد شده‌ام. در بلده‌ي مذكوره الي سنه‌1316 به تحصيل علم اشتغال ورزيده بعد به نجف اشرف مشرف شدم. پس خداوند متعال بر من منت گذارد به ملازمت شيخنا الاجل الاعظم، و عمادنا الارفع الاقوم، صفره‌ المتقدمين و المتأخرين، خاتم الفقهاء و المحدثين، سحاب الفضل الهاطل، و بحر العلم الذي لايسحال، مستخرج كنوز الاخبار، محي ما اندرس من الآثار، ذوالفيض القدسي، ثقه‌ الاسلام النوري الطبرسي انارالله برهانه و اسكنه بجبوبه‌ جنانه، و خاتمه‌ مستدرك را براي  او استنساخ مي‌كردم كه بفرستد به ايران براي طبع.
    و در خدمت او بودم تا سنه‌ 1318، پس خداوند متعال حج بيت الله الحرام  و زيارت قبر حضرت سيدالانام عليه و آله آلاف التحيه‌ والسلام را عنايت فرمود،‌ و پس از اداء حج و فراغ از زيارت از طريق فارس به بلده‌ي قم براي زيارت سيدتنافاطمه بنت موسي‌بن جعفرعليهم‌السلام كه وعده‌ي بهشت در زيارت او وارد شده و تجديد عهد با والدين، مراجعت كردم.
    و ايام قليله مانده به مشهد مولايم اميرالمؤمنين عليه‌السلام مسافرت نموده، ملتزم خدمت شيخي‌العلامه‌ي النوري نورالله مرقده گشته، در مقابله مستدرك و كشف‌الاستار و استنساخ لوء لوء و مرجان و تصنيف تحيّه‌الزائر و غير ذالك مساعدت نمودم، تا در اين بين كه از جنابش استفاده مي‌كرديم، غراب بين (جغد) آواز داد و روزگار بساط زندگاني آن عالم ربّاني را از بسيط زمين برچيد و در سنه‌ي 1320 هجري به رحمت حق پيوست.
    و در خلال استفاده‌ي من از آن بزرگوار استجازه نمودم كه مرا به روايت مؤلفات اصحاب رضي‌الله عنهم اجازه مرحمت فرمايد. پس به من منّت گذارده، و در اواخر ايّام حياتش مسئلت مرا قبول فرموده اجازه دادند كه مؤلفات اصحاب را قديماً و حديثاً در تفسير و حديث و فقه و اصولين و غيرها از آن چه اجازت دارد، روايت آنها را به طرق معهوده‌‌ي او از مشايخ عظام كه در خاتمه‌ مستدرك مشروحاً مذكور است و براي او صحيح است، روايت كنم.
    بعد از وفاتش، دو سال در نجف اشرف مانده به دارالايمان قم مهاجرت كرده تا در سنه‌ي 1329 آن جا بودم، پس دوباره به حج مشرف شده، به قم برگشتم، تقريباً دو سال آن جا مانده، بعد به مشهد مولاناالامام‌المعصوم ابوالحسن‌الرضا عليه‌السلام مهاجرت كرده تا امسال، سنه‌ي 1346 هجري كه در اين مكان شريف هستم.
    در خلال اين حال مكرر به زيارت ائمه عراق عليهم‌السلام و سوم بار به زيارت بيت‌الله‌الحرام مشرف شدم، و عمرم از پنجاه گذشته، و كثيري از زندگانيم در اسفار و انقطاع از كتب و صحف گذشته، با وجود اين كتب كثيره از من بروز كرده است. و ختم مي‌كنم كلام را به تمثّل اين ابيات:
    از روش اين فلك سبز فام                    عمر فزون گشته ز پنجاه عام
    در سر هر سالي از اين روزگار         خورده‌ام افسوس خوشي‌هاي پار
    باشدم از گردش گردون شگفت          كانچه مرا داد، همه پس گرفت
    قوّتم از بازو و زانو برفت                 آب ز رُخ، رنگ هم از مو برفت
    عقد ثريّاي من از هم گسيخت        گوهر دندان همه يك يك بريخت
    آنچه به جا ماند و نيايد خلل                       بار گناه آمد و طول امل
    بانگ رحيل آمد از اين كوچ‌گاه               هم سفران روي نهاده به راه
    آه ز بي زادي و روز معاد                       زاد كم و طول مسافت زياد
    بار گران بر سر دوشم چو كوه                كوه هم از بار من آمد ستوه
    اي كه بر عفو عظميت گناه                  در جلوي سيل بهار است كاه
    فضل تو گر دست نگيرد مرا                     عصمتت ار باز گذارد مرا
    جز به جهنم نرود راه من                          در سقر انداخته بنگاه من
    بنده‌ي شرمنده‌ي نادان منم                        غوطه‌زنِ لجّه عصيان منم
    خالق بخشنده‌ي عصيان تويي                فرد و نوازنده به غفران تويي
    كتبه بيمناه الوازره: عباس‌بن محمدرضا القمي عفي عنه. سنه‌  1346 هجري»3
    مرحوم دواني، از تكمله‌ي كوتاه ديگري، ملحق به زندگينامه  مختصر فوق نقل كرده است بدين شرح:
    «شرح حالي است با همين مضمون كه گذشت و در مشهد و همان سال نوشته است 1346، ولي به زبان عربي است. گويا اول به عربي نوشته و بعد ترجمه‌ي آن را براي مرحوم خياباني فرستاده است، و يا به فارسي بوده، و آن را به عربي برگردانده تا اگر براي درج كتابي عربي مورد نياز بود همان را بدهد يا بفرستد.
    آن چه در اين شرح حال اضافه دارد اين است كه مي‌نويسد: به طور خلاصه سنّم از پنجاه گذشته است، و قصد دارم در اين مشهد شريف توطّن كنم، چون دلم لبريز از شوق مجاورت اين امام مظلوم است. بيشتر عمر من در سفر و انقطاع از تاب و اسفار گذشت، معذلك كتاب‌هاي بسيار از من بروز كرده است، از جمله...
    و در حاشيه مي‌نويسد: «من توفيق يافتم كه در سال 1348 براي چهارمين بار به حج بروم، و از خداوند متعال اميدوارم كه بدين‌وسيله مرا از فشار قبر ايمن گرداند، زيرا وارد شده كه : «مَن حَجَّ  اَريَع حَجج كمْ تُصبهُ ضَغطَة الْقَبْرِ اَبَداً»4
    پس از اين تاريخ، مرحوم شيخ عباس قمي يازده سال ديگر زيست و آثار مهم ديگري تأليف كرد. وي اساساً كثيرالسفر بود و از شام تا هندوستان را سير كرده و بلاد و اقليم‌هاي فراوان را ديده و با مردمان بسياري آشنا شده بود. اما شگفت آنكه اين سياحت‌ها و سفرها هيچ‌گاه مانعي در راه تحقيقات و تفحص‌هاي وي به وجود نمي‌آورد، بلكه او را در آشنايي با منابع و موضوعات و مسائل تازه راغب‌تر مي‌كرد. بيشترين سفرهاي او به جز حج بيت‌الله، سفرهايي به عتبات عاليات در عراق بوده است. او در مدت اقامت 22 ساله‌اش در مشهد، زمستان‌ها را به عتبات مي‌رفته، از كتاب و كتاب‌خانه‌هاي غني نجف در آن دوران بهره مي‌برده و مصاحبت علماي بزرگي هم چون آيت‌الله ميلاني و آقا سيدحسن صدر و... نيز به او در تحقيق و تأليف كمك مي‌كرده است. مهم‌ترين كار او در اين ايام، تأليف و تهذيب اثر بزرگ علامه مجلسي بود كه سرانجام با عنوان سفينة‌البحار منتشر شد.
    مرحوم محدّث قمي، سرانجام در سال 1354 قمري (مطابق 1314 خورشيدي) كه واقعه‌ي مسجد گوهرشاد در مشهد رخ داد، همراه با مهاجرت اجباري آيت‌الله قمي به عتبات، همراه خانواده راهي عراق شده و تا پايان عمر در آن ديار باقي ماند. درباره‌ وي بايد افزود كه هنگام تحصيل در قم، و نزد حاج ميرزا محمّد ارباب قمي و اساتيد برجسته‌ي ديگري تلمذ مي‌كرد و در سال 1316 هجري قمري كه به عتبات رفت در حوزه‌ي نجف اشرف به درس علما و مراجع بزرگ شيعه راه يافت؛ از جمله آيت‌الله سيد محمّدكاظم يزدي صاحب عروة‌الوثقي، و بيش از همه، از محضر حاج ميرزاحسين نوري، استاد جامع و يگانه حديث و رجال و درايه بهره گرفت و اين تحصيل و شاگردي بدان جا رسيد كه از ميرزاحسين نوري اجازه‌ي حديث دريافت كرد. البته اجازات ديگري نيز از مرحوم سيدحسين صدر مؤلف كتاب تأسيس‌الشيعه و ميرزا محمد ارباب نيز داشت كه همگي به جلالت و فضيلت از وي ياد كرده و دانش وي در علوم روايي را ستوده‌اند. به جز اينها، او نزد اغلب علماي عصر خود تحصيل يا مباحثه كرده و  كثيري از عالمان بزرگ، دوستانش بوده يا از شاگردان وي محسوب مي‌شده‌اند. مرحوم شيخ عباس قمي، دو بار ازدواج كرد. همسر اولش دختر سيدزكريا قزويني، از شاگردان شيخ مرتضي انصاري بود كه با وي سازگار نبود و به ناچار اين وصلت به طلاق انجاميد. همسر دوم وي دختر آيت‌الله حاج احمد طباطبايي و برادرزاده مرحوم آيت‌الله حاج آقا حسين قمي بود و چهار فرزند ايشان، دو پسر و دو دختر، حاصل اين ازدواج بوده است، هر دو پسر او روحاني و از علماي خوش‌نام و شايسته‌ي عصر محسوب مي‌شدند.
    محدّث نامي حاج شيخ عباس قمي، معروف به ثقة‌ا لمحدّثين در شب سه‌شنبه 23 ذي حجّه‌ سال 1359 هجري قمري اين جهان تنگ و محقّر را وا نهاد و به ملكوت سفر كرد.
    بر پيكر او در نجف اشرف، مرجع بزرگ شيعه آيت‌‌الله ابوالحسن اصفهاني نماز گزارد و مزارش در صحن اميرالمؤمنين علي(ع) جنب مقبره‌ي استاد دانشورش محدث نوري است.
    آثار مرحوم حاج شيخ عباس بسيار پرتعداد است. او ذوقي عالي در نگارش فارسي و عربي، و تدوين و انسجام مطالب داشت. ايشان در كتاب شريف فوائدالرضويه كه اثر جامع و دائرة‌‌المعارف در تراجم احوال و تذكره‌ي علماي شيعه است، در ذيل نام خود:
    «عباس‌ابن محمدرضابن ابي‌القاسم قمي ـ مؤلف كتاب» ذكري آورده كه اغلب به نام و توضيح كتاب و آثارش پرداخته است. البته فروتني وي در حذف تذكره‌ي خود در ابتداي مطلب نيز همان نشان خشيتي است كه از فضل برآيد. در اينجا اين نوشته مرحوم حاج شيخ عباس را براي آشنايي با آثار وي، عيناً از همان منبع ذكر مي‌كنيم:
    «همانا چون اين كتاب شريف در بيان احوال علماست، شايسته نديدم كه ترجمه‌ي خود را كه احقر و پست‌تر از آنم كه در عداد ايشان باشم، در آن درج كنم، لهذا از ذكر حال خود صرف‌نظر كرده اكتفا مي‌كنم به ذكر مؤلفات خود:
    ولادتم ظاهراً سنه‌ 1294 ]است[ و مؤلفاتم تا حال ـ كه سنه‌ 1333 است و سنين عمرم در حدود چهل سال است ـ بر چهار قسم است:
    قسم اول: كتاب‌هايي كه طبع شده و نسخه‌اش منتشر است:
    كتاب الفوائدالرجبيه فيمايتعلّق بالشهورالعربية مشتمل بر وقايع ايام و جمله اعمال مشهور و اين كتاب اول تصنيفات داعي است و نسخه چاپي آن هم به خط خود احقر است؛ كتاب الدّرةاليتيمية في‌تتمات‌الدّرةالثمينة شرح نصاب‌الصبيان است و تتميم شرح نصاب فاضل يزدي است؛
    كتاب مختصرالابواب في‌السنن والآداب، مختصر حلية‌المتقين است؛
    كتاب هديةالزائرين و بهجة‌الناظرين مشتمل بر زيارات حجج طاهره(ع) و مقامات شريفه و قبور علما كه در مشاهده مقدسه است و اعمال مشهور و اعمال اسبوع و اعمال شبانه روز؛
    كتاب‌اللئالي المنصوره في‌الاحراز والاذكارالمأثوره؛
    كتاب‌الفصول‌الّعلية من‌المناقب‌المرتضويه؛ كتاب سبيل‌الرشاد در اصول دين؛ حكمة بالفة و مائة كلمة جامعه؛ شرح صد كلمه از كلمات حضرت اميرالمؤمنين(ع)؛
    كتاب ذخيرة‌الابرار في منتخب انيس‌التجار؛ رساله‌اي در گناهان كبيره و صغيره؛
    غاية‌القصوي، ترجمه‌ي كتاب عروة‌الوثقي از اول كتاب طهارت تا احكام اموات و از كتاب صلاة تا مبحث ستر و ساتر؛ و مفاتيح‌الجنان و الباقيات‌‌الصالحات؛ و تحفة طوسيه و نفحة‌ قدسيه؛ و رساله دستورالعمل؛ و نفس‌المهموم و نفثة‌المصدور؛ و انوار بهيّه؛ و منازل‌الآخره؛ و ترجمه‌ مصباح‌المتهجّد در حاشيه‌ آن؛ و نزهة‌النواطرفي ترجمة معدن‌الجواهر؛ مقامات عليه ـ مختصر معراج‌السعاده ـ ، ترجمه‌جمال‌الاسبوع در حاشيه آن؛ كتاب منتهي‌الآمال في‌ذك مصائب‌النبي و الآل عليه‌السلام؛ ترجمه‌ي مسلك دوم ملهوف در حاشيه‌ي آن به خط احقر؛ تتميم تحية الزائر شيخ مرحوم ثقه‌ الاسلام محدث نوري ـ عطرالله مرقده ـ و اين جمله غير از فوائد الرجبيه فارسي مي‌باشد؛ الكني والالقاب؛ چهل حديث؛ و هدية الاحباب.
    قسم دوم: كتاب‌هايي كه به مركب چاپ نوشته شده و نزديك است طبع شود و اميد است كه به همين زودي از چاپ خارج گردد ـ ان‌شاءالله تعالي ـ كتاب فيض العلام في وقايع الشهور و عمل الايام؛ كتاب هداية الانام الي وقايع الايام ـ مختصر فيض العلام است ـ ؛ كلمات لطيفه.
    قسم سوم: كتاب‌هايي كه تمام شده تأليف آنها و هنوز كسي درصدد طبع آنها برنيامده: رساله‌اي در طبقات، كتاب تحفة‌الاحباب في نوادر آثار الاصحاب (در احوال صحابه‌ي حضرت رسول و اصحاب ائمه‌ي هدي ـ صلوات‌الله عليهم اجمعين ـ به ترتيب حروف تحجّي)؛ كتاب كشكول؛ كتاب الدرالنظيم في لغات قرآن العظيم؛ كتاب نقدالوسائل (لباب وسائل است) ـ و تتميم بداية الهداية شيخ اجل محدّث شيخنا الحّر العاملي است؛ كتاب شرح الوجيزه شيخ بهايي ـ رحمه‌ الله عليه ـ ؛ كتاب فيض القدير فيما يتعلق بحديث الغدير ـ و آن مختصري است از جلدين غدير عبقات الانوار سيدمحدث علام متكلم محقق مرقق، مؤيد مسدد محيي السنه‌ي و سيف الامّه‌ي، فخرالشيعه و حامي الشريعه، سيدناالاجل مولانا المير حامد حسين الهندي ـ اسكنه الله بحبوبه‌ي جنانه و حشرنا تحت لوائه ـ ؛ كتاب علم‌اليقين‌ ـ مختصر حق‌اليقين تصنيف مولاناالعلامه‌ي المجلسي؛ كتاب الفلاح في عمل اليوم والليلة؛ كتاب مقلاد النجاح مختصر آن؛ كتاب مختصر مجلد يازدهم بحارالانوار؛ كتابشرح كلمات قصار حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام كه در باب آخر نهج‌البلاغه مكرمه است؛ كتاب مختصر الشمائل ترمذي؛ كتاب كحل البصر في سيره‌ سيدالبشر؛ قرّه الباصره في تاريخ الحجج الطاهرة؛ كتاب سفينة‌البحار و مدينة الحكم و الآثار و اين كتاب كبيري است كه به منزله‌ فهرست و مختصر مجلّدات بحارالانوار است به وضع عربي و به ترتيب حروف تهجّي اخيراً به طبع رسيده.
    قسم چهارم: كتاب‌هايي كه ناتمام است و از حق‌تعالي اميدواريم كه توفيق اتمام آنها را عنايت فرمايد. كتاب ضيافة‌الاخوان؛ كتاب صحائف النور في عمل الايام والسنة والشهور؛ كتاب ذخيرة العقبي في مثالب اعداء الزهراء(س)؛ مسلي المصاب بفقد الأعزّة والاحباب؛ الآيات البيّنات في اخبار اميرالمؤمنين(ع) عن الملاحم و الغايات؛ و اين دو كتاب نسخه‌اش مفقود شده؛ شرح صحيفه‌ي سجاديه؛ مختصر دارالسّلام فيما يتعلّق بالرّؤيا و المنام ـ موسوم به غاية المرام في تلخيص دارالسّلام؛ شرح اربعين حديث؛ تعريب زادالمعاد؛ و تحفة الزائر؛ مجموعه شبيه به كشكول موسوم به الفوائد الطوسيه؛ الي غيرذلك من الرّسائل و المؤلفات المختصره.
    غالب اين كتاب‌ها نسخه‌اش مفقود شده است و الحمدلله وحده و صلّي الله علي محمّد و عترته الطاهره»5
    باري، اين نمايي كلي و شمايي مختصر از زندگي و آثار محدث بزرگ حاج شيخ عباس قمي است كه عمدتاً به قول و قلم او فراهم آمده است. واپسين كلمات و جستارها براي درك مقام و اهميت اين عالم برجسته را از زبان برخي اعاظم، مراجع و علما و برجستگان معاصر نقل مي‌كنم با ذكر اين نكته كه كارنامه‌ مكتوب و كتب شيخ عباس قمي بسيار فراتر از آن است كه خود ذكر كرده و قريب به يك صد اثر را در بر مي‌گيرد.
    شيخ آقا بزرگ تهراني، صاحب الذريعه كه از دوستان نزديك و هم درس و هم حجره‌ي شيخ عباس قمي بود در جلد سوم الكني و الالقاب نوشته است:
    «من سه سال جلوتر از محدث قمي به نجف اشرف وارد شدم، و دو سال جلوتر از ايشان به حوزه‌ درس محدث نوري راه يافتم، از همه‌ي عالمان بيشتر، با محدث قمي مأنوس و محشور بودم و مدت‌ها در حجره‌ي يكي از مدارس علمي نجف اشرف، زندگي مي‌كرديم، در اين مدت او را نمونه كساني كامل، دانشمند و فاضل يافتم. و به راستي كه عنصري ارزشمند، پرواپيشه، فروتن، خوش اخلاق، پارسا... و سليم النفس بود.... او همواره مشغول نوشتن بود. عشق فوق‌العاده‌اي به نوشتن و تحقيق و تدوين داشت به طوري كه هيچ امري نمي‌توانست او را از اين كار بازدارد، تا اين‌كه پس از مراجعت از سومين سفر روحاني حج، بعضي از علما از معظم له خواستند تا براي تحكيم و گسترش حوزه‌ي علميه‌ي قوم در كنار آيت‌الله العظمي شيخ عبدالكريم حائري بماند، او را اجابت كرد و در قم ماند و از اصحاب آيت‌الله حائري بود و به عنوان يكي از ياران مخلص و باوفاي او خوانده مي‌شد.»
    صاحب اعيان الشيعه، علامه سيدمحسن امين در جلد هفتم آن دائرة‌المعارف بزرگ، محدث قمي را با عناوين عالم، فاضل، محدث، واعظ، عابد و زاهد معرفي كرده است و مرحوم آيت‌الله مرعشي نجفي در مقدمه‌ي مفاتيح‌الجنان (طبع فراهاني) نوشته‌اند: «علامه‌ي بحاثه نقاد» مؤلف و نويسنده كتب بسيار، دانشور بزرگوار و بلندمرتبه، راهنماي آگاه در علم حديث... دانا و متبحر در نقل احاديث...» و مرحوم علامه شيخ عبدالحسين اميني صاحب الغدير در جلد اول آن اثر به مناسبت ذكر كتاب فيض القدير فيما تبطق بحديث الغدير اثر مرحوم محدث قمي مي‌نويسد: «... مؤلف از نوابغ و بزرگان علم حديث است و در عصر حاضر در فن تأليف، مقام ارجمندي را احراز نموده و خدمات او در اين راه براي احدي پوشيده نيست.»
    مرحوم استاد آيت‌الله ميرزا ابوالحسن شعراني نيز شيخ عباس قمي را چنين وصف و ستايش كرده است: «وي اديبي بارع و محدثي خبير و مطلع و در ضبط دقيق و در فارسي و عربي فصيح و مردي با ذوق و خالي از تعصب و شجاع بود و مايل بود از آثار خود مردم را بهره‌مند گرداند و از ضبط مسائلي كه كمتر فايده داشت احتراز مي‌جست و در نقل حديث و تواريخ به طريقت قدما مي‌رفت و به مضمون «الحكمه‌ي ضاله‌ي المؤمن حيثما وجدها اخذها» ـ حكمت گمشده‌ي مؤمن است هر جا كه پيدايش كند دريافت مي‌كند ـ سخن حق را از هر كس مي‌شنيد مي‌گرفت خوف نداشت.»6
    مرحوم استاد دكتر احمد مهدوي دامغاني در خاطره‌اي فرموده‌اند كه مرحوم فروزانفر «... يك روز در كلاس دوره دكتري به مناسبت آن كه مرحوم دكتر معين در فهرست مراجع كتابي كه تأليف كرده بود از مرحوم خلد آشيان محدث قمي قدس سره يا دو كلمه‌ي «عباس قمي» نام برده،‌و اين «ترك اولي»ادبي او به نظر انور فروزان‌فر رسيده بود سخت برافروخت و برآشفت كه: «اين چه طرز نام بردن بزرگان است، و اضافه فرمود كه من بسيار حسرت و افسوس مي‌خورم كه چرا با آن كه امكان داشتم، از محضر پربركت سه استاد بزرگ منحصر در فن خود آن چنان كه بايد فيض نبردم، و اين سه تن مرحوم ثقة‌المحدثين آقاي حاج شيخ عباس قمي محدث متبحر، مرحوم آقا حسين نجم‌آبادي فيقه اصولي، و مرحوم آقا ميرزا طاهر تنكابني حكيم متكلم معروف رضي‌الله عنهم مي‌باشند.»7


 
  • معرفي كتاب خارجي

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    معرفي كتاب خارجي

    کيان رضوي



    On the Meaning of Life (Thinking in Action)
    John Cottingham
    Publisher: Routledge
    درباره معناي زندگي

    اين پرسش كه «معناي زندگي چيست؟» يكي از مهم‌ترين، عميق‌ترين و دشوارترين پرسش‌هايي است كه بشر در طول تاريخ مطرح كرده است. اين پرسش قديمي، هنوز هم يكي از دغدغه‌هاي انسان‌هاي جهان است كه هيچ پاسخ قطعي و جامعي براي آن يافت نشده است. اين پرسش، در فرهنگ سكولار و انديشه‌ استدلالي، دشوارتر نيز مي‌شود تا جايي كه شكل معما به خود گرفته و سبب پيدايش ايده‌هايي مهم و دوران‌ساز مي‌شود. كتاب «درباره‌ معناي زندگي»، انديشه و ديدگاه پاره‌اي از انديشمندان و نويسندگان و دانشمندان همچون آگوستين، دكارت، فرويد، آلبر كامو، اسپينوزا، پاسكال، داروين، ويتگنشتاين و... را مورد تحليل و بررسي قرار داده و در باب يكي از بزرگ‌ترين پرسش‌هاي بشري بحث مي‌كند. اين كتاب در 144 صفحه و توسط انتشارات راتلج چاپ و منتشر شده است. برخي از منتقدان كتاب فوق‌الذكر را اين گونه توصيف كرده‌اند: استيو پول از گاردين: «كاتينگهام در اين اثر از بحث‌هايي همچون اخلاق، تكامل و باور به مفهوم زندگي به روشني سخن مي‌گويد.»، تايمز: «قلمي درخشان و خواندني... خوانندگان مي‌توانند از طريق كتاب كاتينگهام وارد مطالعات عميق و پيچيده‌ فلسفي شوند و از  آن لذت ببرند.»، جان هالدين از مجله‌ي تبلت: «اين اثر را قوياً به فلاسفه، دين‌پژوهان و دانش‌آموختگان الاهيات پيشنهاد مي‌كنم. يافتن محتوايي اين چنين در حجمي اندك بسيار دشوار است. من در ماه گذشته آن را مطالعه كردم و يكي از مهم‌ترين كتابهاي سال از نظر من بود.» فهرست مطالب «درباره معناي زندگي به شرح زير است: بخش اول ـ پرسشي كه هرگز از بين نمي‌رود، دانش و معنا، چيزي فراتر از هيچ، پرسشي مذهبي؟، معنا پس از خدا، انسان معيار همه چيز؟، تنوع و معنا و ارزيابي، پرمعنا بودن دال بر چيست؟، معنا و اخلاق، انسانيت و روشن‌بيني، در بخش دوم ـ ابطال، چالش مدرنيته، سايه‌ داروين، دانش ـ دين و معنا، تكامل و نيروهاي كور، ناخوشاينديِ ساختارِ تكامل، ماده و رنج مازاد، و در بخش سوم ـ اخلاقي بودن و اختيار، پوچي و شكنندگي، دين و مسئله‌ نسبيتِ امرِ نيك، آسيب‌پذيري و فناپذيري، معنويت و تغيير دروني، تعليم و رويه، از رويه تا ايمان، محرميت معنا.
    جان كاتينگهام، پروفسور فلسفه در دانشگاه مطالعات (بركشاير، انگلستان) در فصل اول كتاب نامبرده مي‌كوشد تا مسئله معناي زندگي را به روشني مطرح كرده و آن را تحليل كند. او معتقد است كه علم، هر قدر هم كه پيشرفت و گستردگي داشته باشد، هرگز از عهده‌ پاسخگويي به اين پرسش برنخواهد آمد چرا كه كارآمدي علم در بيان چگونگي امور است و نه چرايي آن. كاتينگهام در اين فصل از كتاب مخالفت خود را با مكاتب فلسفي مدرن ابراز كرده و مسئله‌ «معنا» را پديده‌اي صرفا محدود به امور زباني و ذهني نمي‌داند، آن را استعاره به شمار نمي‌آورد و به عنوان امري حساس و عميق و در عين حال واقعي به آن مي‌نگرد. او همچنين مي‌كوشد تا مفهوم «معناداري» را تعريف كرده و عوامل مؤثر در آن را بررسي كند. كاتينگهام خودآگاهي و هدفمندي را از ويژگي‌هاي لازم براي امر معنادار مي‌داند امّا از ديد وي اين آگاهي براي معناداري كافي نيست، آگاهي و هدف‌مندي بايد در چارچوب اخلاق باشد چرا كه همه‌ اهداف را نمي‌توان عامل معنابخشي دانست. او در اين فصل بحثي كوتاه نيز درباره نيچه و مرگ خدا دارد كه در اينجا نيز با نيچه به مخالفت پرداخته و نظر اين فيلسوف درباره ساختن معنا براي امور پس از مرگ خدا را رد مي‌كند.
    در فصل دوم كاتينگهام درباره‌ موانع معناداري بحث مي‌كند. به باور او، احساس كوچكي و حقارت انسان نسبت به جهان عظيم و كيهان غول‌آساي پيرامونش، مهم‌ترين مانع براي معناداري زندگي انسان است، همان ‌چه كه سبب مي‌شود او احساس پوچي و بيهودگي كند و وجود خود را فاقد علت بپندارد. مانع ديگر، نظريه تكامل است كه در نگاهي ابتدايي، متناقض با دين و الاهيات كلاسيك به نظر مي‌رسد امّا عده‌اي از متفكران بر اين باورند كه اگر الاهيات و تكامل را در سير تاريخي آنها بررسي كنيم، به انديشه‌اي واحد مي‌رسيم و اين دو نه تنها با يكديگر در تناقض نيستند بلكه در واقع يكي‌اند. در ادامه، كاتينگهام درباره‌ رنج بشر به مثابه‌ مانعي براي يافتن معنا سخن مي‌گويد. هر رنجي كه انسانها تجربه مي‌كنند براي آنان يادآور اين پرسش است كه آيا خداوند نمي‌توانست موجوداتي قوي و فناناپذير خلق كند و طبيعت را كمي مهربان‌تر بسازد؟ اين پرسش براي مذهبي ها و باورمندان به خداوند پاسخ‌هايي زيبا و شيرين درباره‌ خالق حكيم دربر دارد امّا براي خدا ناباوران، اين رنج آن قدر عميق است كه مي‌تواند زندگي آنان را به كلي پوچ و بي‌معنا سازد.
    در فصل سوم كاتينگهام درباره‌ شكنندگي روان انسان و انديشه‌ او درباره معناداري زندگي سخن مي‌گويد. او بر اين باور است كه اگر ارزش‌هاي اخلاقي و اهداف نيك به تنهايي مي‌تواند معنايي به زندگي انسان ببخشد، اصولاً ديگر نيازي به اثبات امور الهي و كيهان‌شناختي و... نيست تا هدفي براي زندگي انسان در آن جست‌و‌جو شود. در اين زمينه، انسان ممكن است به اين انديشه بيفتد كه در هر حال عاقبت همه چيز فنا و فراموشي است پس اساساً چرا بايد براي امور نيك كوشيد و با امور شر مبارزه  كرد؟ سپس نويسنده درباره‌ انواع گوناگون اين احساس شكست سخن مي‌گويد و در رد اين ايده، اثبات مي‌كند كه اهداف براي كوتاه‌مدت نيز مي‌تواند بستري مناسب براي پي‌گرفتن امور معنادار فراهم كنند و ضرورتاً لازم نيست تا نتايج جاودانه داشته باشند تا معنادار و هدفمند قلمداد شوند.
    طبق بررسي كاتينگهام، يافتن معنا براي زندگي به معناي رسيدن به آرامش مطلق نيست؛ بلكه گشايشي است براي يكي از گره‌هاي ذهن پيچيده و غمگين انسان طالب معنا. چشم تيزبين انسان با دقت و ظرافت بسيار، كاستي‌هاي خود را ديده و آن‌ها را هر روز ملاقات مي‌كند؛ بنابراين انسان هرگز نمي‌تواند به آرامش مطلق و صلح دروني برسد. كاتينگهام براي اين مسئله معنويت و تحول دروني را پيشنهاد مي‌كند؛ نوعي سلوك كه طي آن فرد طالب معنا نه تنها به خود رنج مضاعف نمي‌دهد، بلكه ديدگاه و جهان‌بيني خود را نسبت به زندگي طوري تغيير مي‌دهد كه بيشترين لذت را از آن ببرد. (پر واضح است كه مقصود از لذت، لذت‌هاي مادي و روزمره نيست). او نوعي از جهان‌بيني صلح‌طلبانه و فاقد ماديات آزاردهنده را پيشنهاد مي‌كند كه با تساهل و تسامح بسيار نسبت به همه امور پيراموني است. در همين بحث، كاتينگهام سخن از دين مي‌گويد و تأكيد مي‌كند كه هدف از پيروي آموزه‌هاي ديني، دربرگيري مفاهيم ذهني نيست، بلكه تحولات و رياضت‌هاي عملي است كه در نهايت باعث تغييرات دروني و معنوي در فرد مي‌شود و جهان‌بيني او را نسبت به زندگي طوري تغيير مي‌دهد كه سالك‌ كم‌ترين احساس پوچي و بي‌معنايي را داشته باشد.

    The Death of God and the Meaning of Life
    Julian Young
    Publisher: Routledge
    مرگ خدا و معناي زندگي

    معناي زندگي چيست؟ پاسخ دادن به اين پرسش به ظاهر ساده اما عميق در دنياي پسامدرن و انديشه‌هاي پسا مذهبي، كاري دشوار و چالشي جدي است كه نياز به بررسي داستانِ طولانيِ «معناي زندگي در تاريخ» دارد. شاخه‌هاي بسياري از فلسفه در پاسخ به چيستي معناي زندگي، سخن‌هاي بسيار دارد و در هر دوره از تاريخ و هر گوشه از جهان بخشي از اين پاسخ را مي‌توان يافت. در حقيقت مي‌توان در بستر تاريخ، و تنها در اين مسير و بستر، زندگي را معنا كرد يا به جستجوي معنايي براي آن برخاست يا حتي معنايي بدان بخشيد! در همين رابطه، ژوليان يونگ، پروفسور فلسفه در دانشگاه آكلند نيوزيلند و پژوهشگر افتخاري در دپارتمان فلسفه‌ دانشگاه تاسماني، كتابي تأليف كرده كه مي‌كوشد تا كمكي به بحث فوق‌الذكر كند و نوري بر سويه‌هاي تاريك و سايه‌هاي اين موضوع بيفكند. اين كتاب در دو بخش اصلي «پيش از مرگ خدا» و «پس از مرگ خدا» و در مجموع در هفده فصل با عناوين «1ـ افلاطون، 2ـ كانت و مسيحيت، 3ـ كي‌يركگارد، 4ـ شوپنهاور، 5ـ فرويد، 6ـ فريدريش نيچه‌ جوان، 7ـ هگل، 8 ـ كارل ماركس» در بخش اول، و« 9ـ نيچه مؤخر، 10ـ پس از مرگ نيچه، 11 ـ هايدگر جوان، 12ـ سارتر (1)، 13 ـ سارتر (2)، 14ـ آلبركامو، 15ـ ميشل فوكو، 16ـ ژاك دريدا، 17ـ هايدگر مؤخر» در بخش دوم. بخش نخست اين كتاب، درنگي در انديشه فلاسفه كلاسيك از افلاطون تا هگل و ماركس دارد، كه محور تفكر آنان نسبت به معناي زندگي، باور به گونه‌اي از «دنياي ديگر» يا به صورت مستقل از اين جهان و يا صورتي متفاوت از همين جهان بود كه همين باور، تعريفِ اين فلاسفه و پيروان آنان را درباره معناي زندگي، نسبت به جهاني كه مردم در آينده با آن مواجه خواهند شد، شكل مي‌داد. دومين بخش كتاب به زماني اشاره دارد كه ساختارهاي سنتي فلسفه كلاسيك از هم پاشيد و در فلسفه جديد غرب، جايگزيني براي آن وجود نداشت. نتيجه اين روند، پديداري نيهيليسم و باور به بي‌معني بودن زندگي در فلسفه و ادبيات و هنر غرب بود. ژوليان يونگ در «مرگ خدا و معناي زندگي» تاثير متفكران قديم و جديد بر امور ياد شده را بررسي مي‌كند و مي‌كوشد تا تصويري روشن از سير تحولِ جهان‌بيني غرب به دست دهد. اين موضوع در بررسي تاريخ فلسفه غرب بسيار اهميت دارد چرا كه تمامي ارزش‌هاي اخلاقي و فكري بر مبناي جست و جوي افراد از معناي زندگي شكل مي‌گيرد و بي‌معنا شدنِ زندگي در تفكر جوامع، نقطه عطفي در تاريخ فلسفه، و به معناي فروپاشي بنيان‌هاي جهان بيني سنتي است. اين بي‌‌معنايي، مستقيماً در اضمحلال و انحطاط يا زوال و فروپاشي جوامع، نقش دارد و حتي مي‌توان از آن به طاعون معنوي و بزرگترين فاجعه در مسير ثبات و پايداري تمدن انساني تعبير كرد. تاريخ فلسفه، البته به تنهايي نمي‌تواند ابعاد و اعماق حيرت‌آور و گستردة اين امر را كه فروپاشي كل جهان‌بيني‌هاي متشكل از عقل و ايمان و آگاهي و اخلاق و قانون و كليه نظامات و دانش‌ها و روابط ضروري انسان است بيان كند. در سطور زير پاره‌اي از نظرات منتقدان را خواهيم خواند: «كتاب ژوليان يونگ بر مبناي مطالعه عميق و دقيق او از آثار نيچه و ساير فلاسفه آلمان تاليف شده است. (The Philosopher's Magazine)»، «اين كتاب به عنوان كتاب درسي كتابي است بِي‌‌نقص، كه هم براي انديشمندانِ متخصص در زمينه فلسفه و هم براي دانشجويان بسيار ارزشمند است؛ همچنين براي هر فردي كه تاكنون درباره معناي زندگي انديشيده و شگفت زده شده است (Dialogue)»، «يونگ در كتاب خود حواشي عميق و بسيار كارآمد از متون فلسفي مهم داشته و در دسترس خوانندگان قرار داده است. (The London Magazine)». اين كتاب در 248 صفحه و به زبان انگليسي منتشر شده است.

    Meaning in Life and Why it Matters
    Susan Wolf
    Publisher: Princeton University Press
    معناي زندگي و اهميت آن

    بيشتر مردم، از جمله فلاسفه انسانها را متعلق به يكي از دو دسته‌ زير مي‌دانند: خودپرست يا اخلاقي و نوع‌دوست. بر مبناي نظر سوزان ولف، نويسنده‌ كتاب «معناي زندگي و اهميت آن»، اغلب كارهايي كه ما انجام مي‌دهيم و رويه‌هايي كه در زندگي پي مي‌گيريم، اصولاً براي منافع شخصي و اهدافي خودپسندانه است و نه در پاسخ به نداي وظيفه‌ انساني و دلمشغولي‌هاي غيرشخصي براي دنيا و آينده‌ آن. امّا در نهايت ما از سر عشق به خويشتن نه به عنوانِ «خود» بلكه به عنوانِ نوعِ انسان است كه براي خود هدف تعيين كرده و مي‌جنگيم. همين عشق به انسان هر فرد را به سوي انجام دادن اعمالي اغلب مفيد و پويا سوق مي‌دهد و سرانجام به زندگي همه ما معنا مي‌بخشد سوزان ولف، نويسنده و استاد مشهور در زمينه‌ اخلاقيات معاصر، در اين كتاب به بررسي انعكاس‌هاي اصلي دلمشغولي‌هاي انسان در يافتن معنا براي زندگي به عنوان سوژه مي‌پردازد. اين كتاب در 168 صفحه و به زبان انگليسي تأليف شده است. در گردآوري اين اثر، از مقالات نويسندگان و انديشه‌وراني همچون استيون مكيدو، جان كوئيت، رابرت ام.آدامز، نومي آرپالي و جاناتن هِيت استفاده شده است. سوزان ولف، به گفته‌ پروفسور جان مارتين فيشر از دانشگاه كاليفرنيا، يكي از درخشان‌ترين و روشن‌انديش‌ترين نويسندگان معاصر در زمينه‌ فلسفه و اخلاقيات است كه همواره براي نوشتن، مهم‌ترين و بحث‌انگيزترين موضوعات را انتخاب مي‌كند و آنها را در مسيري قرار مي‌دهد كه بتوان پاسخگويي به آن را تصور كرد و صورت بخشيد. دركتاب «معناي زندگي و اهميت آن» او ايده‌هاي خود را درباره‌ معناداري زندگي به همراهِ احساس تعلق به جهان با دلايلي قانع‌كننده، انسان‌دوستانه و اخلاقي گسترش داده و به خوانندگان ارائه مي‌دهد. اين كتاب در سال 2012 توسط انتشارات دانشگاه پرينستون منتشر شده است.

 
مطالب بیشتر...


صفحه 4 از 5