خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

اطلاعات حکمت و معرفت

  • طنز و فلسفه

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    طنز و فلسفه

    منيره پنج تني
    گفت و گو با علي اوجبي



    نام علي اوجبي براي اهالي فرهنگ آشناست. بسياري او را به عنوان يک مدير فرهنگي مي شناسند؛ اما او در کنار کارهاي اجرايي سال ها به پژوهش و تصحيح مشغول بوده است. او که مقالات متعددي در دانشنامه ها و مجلات نگاشته و در شماري از همايشهاي بين المللي داخلي و خارجي حضور داشته، بيش از چهل عنوان کتاب را تصحيح، ترجمه يا تاليف کرده است. همچنين علاوه بر عضويت در هيات علمي چندين نشريه، مديريت مرکز پژوهش کتابخانه مجلس، معاونت فرهنگي موسسه خانه کتاب و دبيري جشنواره هاي کتاب سال جمهوري اسلامي ايران، جشنواره ادبي جلال آل احمد، کتاب فصل، نقد کتاب، حاميان نسخ خطي،  سردبيري ماهنامه فلسفه را نيز بر عهده داشته و برخي از آثارش در جشنواره فارابي و مرحوم فروزانفر مورد تقدير قرارگرفته اند. کتاب «خر حيوان نجيبي است» (نشر وايا، 1394) که روايتي از خاطرات و زندگي نام  خودنوشت يک خر فيلسوف نماست، يکي از جديدترين آثار او در قالب طنز است.  همچنين انتشار کتاب «عون إخوان الصفاء علي فهم کتاب الشفاء في المنطق» (موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران، 1394) اثر فاضل هندي با تحقيق و تحصيح علي اوجبي، خبر خوبي براي متخصصان و علاقمندان اين حوزه است. براي بررسي کارنام  پژوهشي علي اوجبي به سراغ او رفتم که حاصل گفت و گويمان را در اختيار شما مي گذارم.
    ***
    جناب آقاي اوجبي فعاليت هاي شما در حوز  فلسفه بسيار متعدد و متنوع است (تدريس، تاليف، تصحيح و ترجمه، سردبيري مجله تخصصي) اما شما را بيش تر از هر چيز به سر و کارتان با نسخ خطي مي شناسند. تصحيح آثار فلسفي يکي از پر ارزش ترين فعاليت ها در حوز  فرهنگي به شمار مي رود. علاقه شما به تصحيح اين آثار از کجا نشأت گرفته است؟ و به نظرتان چرا ما نيازمند تصحيح اين آثار هستيم؟ و شما از کجا کار تصحيح را آغاز کرديد؟
    من از همان زمان فراگيري فلسفه اسلامي که با متوني چون شفا، اسفار، التحصيل، التعليقات، منتخباتي از حکماي الهي ايران، مصنفات شيخ اشراق و .... سر و کار داشتم، هماره با اين پرسش مواجه بودم که مقوله تصحيح چيست و کساني که بر روي جلد و در شناسنامه آثار از آنها با عنوان مصحح ياد مي شود، دقيقا چه کار علمي اي انجام مي دهند؟ آيا کار آنها در حد ويراستاري است؟ اين سؤال زماني قوّت گرفت که مي ديدم فيلسوف بزرگي چون علامه شعراني و نيز بعدها زنده ياد سيد  جلال الدين آشتياني تمامي عمر گرانبهاي خويش را صرف احيا و تصحيح متون برجاي مانده از پيشينيان کرده اند! اين پرسش ذهن مرا سخت به خود مشغول کرده بود تا اينکه در سال 1374 با يکي از اساتيد بزرگ حوزه  هاي منطق، فلسفه، کتاب شناسي و ...جناب استاد عبدالله انوار آشنا شدم. در ملاقاتي که با ايشان داشتم به دليل نوآوريها و جايگاه والا و فوق العاده علمي امام فخر  رازي مرا به تصحيح کتاب الملخص وي ترغيب فرمودند. همچنين زنده ياد شيخ عبدالله نوراني نيز بر اهميت بازخواني متن کلامي فارسي قاموس البحرين تأکيد فرمودند. مدير وقت موسسه ميراث مکتوب جناب آقاي ايراني نيز طي قراردادي از من خواستند تا دو اثر ياد شده را تصحيح کنم! و من که از تصحيح هيچ نمي دانستم، به رسم ادب ولي با بي ميلي فراوان دست نوشته اي دو اثر ياد شده را گرفتم و پيش خود گفتم: چه کار کم ارزشي را از من خواسته اند! من سالها به فراگيري و تدريس فلسفه اسلامي اشتغال داشته ام و اينک به جاي اينکه به پژوهشي فلسفي فراخوانده شوم، به تصحيح متن دعوت شده ام! هيچ يادم  نمي رود که وقتي به منزل رسيدم با ناراحتي بسيار هر دو نسخه را به کنار انداخته و به کارهاي معمول اشتغال ورزيدم. پس از مطالعات روزانه که خسته شدم، وسوسه شدم سري به دو نسخه ياد شده بزنم. نمي دانم زمان چگونه گذشت. به قدري شيفته شدم که با طلوع آفتاب توانستم خود را از آن دو جدا کنم و اين سرآغازي شد براي شروع تصحيح.

    بخش دوم پرسشم درباره اين بود که دليل نياز به تصحيح نسخ خطي چيست؟
    بايد بگويم ما درعمده دانشهاي معمول بويژه در ساحت علوم انساني وامدار و نيازمند دانشمندان پيشينيم. از سوي ديگر بيشتر منابع ما در اکثر رشته ها که از سوي دانشمندان سده هاي گذشته تا دوره قاجار نگاشته شده به صورت نسخه ها و دستنوشتهاي خطي است و در کتابخانه ها نگهداري مي شود. همه پژوهشهاي ما در حوزه هاي علوم قرآني، علوم روايي، فقه، اصول، فلسفه، دين و .... مبتني برمنابعي است که از گذشتگان برايمان به يادگار مانده است. حتي در علوم کاربردي چون پزشکي، شيمي، فيزيک، مکانيک.... و علوم محضي چون رياضي، نجوم و... بسياري از کتابهاي ارزشمند توسط دانشمندان ايراني سده هاي پيشين نوشته شده است. اگر شماري از پژوهشگران ما به سوي بازخواني کتابهاي ابن سينا، فارابي، سهروردي، ملاصدرا و صدها فيلسوف و متکلم و عارف نامدار نرفته بودند، و آنها را در اختيار ما قرار نداده بودند، چگونه مي توانستيم با آموزه هاي آنها آشنا شويم؟ چگونه مي توانستيم به نقد آنها بپردازيم؟ چگونه مي توانستيم سخني نو بگوييم و انديشه اي نو بيافرينيم؟ آيا اگر شفاي ابن سينا و اسفار ملاصدرا و حکمة الاشراق سهروردي و... را نداشتيم مي توانستيم در حوزه فلسفه اسلامي حرفي بزنيم. به همين دليل بسياري از بزرگان معاصر علي رغم برخورداري از توان علمي بالا به جاي تاليف و ترجمه به سراغ تصحيح متون رفته اند.

    وقتي مي گوييم مصحح، دقيقا منظورمان چيست؟ کار مصحح چيست و دانش و فن خود را از کجا کسب مي کند؟
    برخلاف پندار برخي من معتقدم در بسياري از موارد، تصحيح متون، پژوهشي فراتر و دشوارتر از تاليف و ترجمه است. تصحيح متون که متاسفانه به گمان عده اي در حدّ ويراستاري است و در زبان انگليسي از آن با عنوان اديت (EDIT) ياد مي شود، در واقع پژوهشي پيچيده و لايه لايه است که توانمنديهاي بسياري را مي طلبد که شايد در کمتر کسي بتوان آن را يافت. مصحح در واقع نخست به شناسايي نسخه ها و دست نوشتهاي يک اثر مي پردازد. اين مقوله گرچه در زمان حاضر به دليل وجود سايتهاي متعدد در فضاي مجازي از سرعت بيشتري برخوردار است و کاري سهل مي نمايد، ولي با اين حال، مقوله بس دشواري است. پس از شناسايي و دسترسي و تهيه تصوير نسخ خطي، مصحح به بازخواني مي پردازد و بدون هيچ تصرفي آن را در اختيار مخاطبان خود قرار مي دهد و تنها تصرف مصحح در متن به کار بردن نشانه هاي ويرايشي و بندبندي است و گاه افزودن عناوين و عباراتي چند براي استفاده بهتر خواننده که آن هم ضوابط خاصي دارد. او بايد براي بازخواني نسخه هم به موضوع احاطه داشته باشد و هم با مقوله زبان شناسي و گونه هاي خط آشنا باشد. او بايد امين باشد و تفاوت نسخه ها را در پاورقي ها ثبت کند تا خواننده اهل فن در موارد خاص خود بتواند دست به انتخاب و بازسازي و يافتن نزديک ترين متن به متن اصلي بزند. از ديگر وظايف مصحح آن است که در صورت استناد نويسنده به نوشته هاي ديگران و يا نوشته هاي ديگر خودش، مآخذ آن نوشته را بيابد و در اختيار خواننده قرار دهد. شماري معتقدند او بايد مقدمه اي تحليلي نيز بنگارد و افزون بر معرفي نويسنده و شرح حال وي به تحليل و نقادي متن نيز دست يازد. من خود به اين نکته اخير چندان اعتقاد ندارم. اين وظيفه حداکثري اوست. به نظرم حداقل وظيفه مصحح ارائه متن درست و نيز يافتن مستندات نويسنده و معرفي اجمالي او و شيوه تصحيح و معرفي نسخه هاست. ضرورت ندارد که مصحح بما هو مصحح به تحليل متن بپردازد و در صورت نپرداختن به اين مقوله خلل و کاستي اي در امر تصحيح پديد نمي آيد. شايد حتي به گمان برخي اين کار نوعي اظهار فضل باشد. تحليل متن را بايد برعهده خود خواننده و پژوهشگر گذاشت مگر آنکه نکته اي بديع باشد که تصريح بر آن ضرورت داشته باشد. يعني نکته اي که مصحح احساس کند تازه است و ممکن است کسي بدان دست نيابد و بدان توجه نکند.

    به نظر شما مهم ترين ارکان تصحيح نسخ خطي چيست؟
    تصحيح همانند همه پژوهشها نيازمند مهارتهاي آموختني است. اما متاسفانه در کشور ما همانند ساير مقوله ها هيچ فرايند آموزشي در اين رابطه وجود ندارد. شما کدام دانشگاه يا مرکز پژوهشي را سراغ داريد که به دانشجويان و محققان و کارآموزان خود شيوه پژوهش، تاليف، ترجمه و... را ياد دهند. عموما به شيوه آزمون خطا و (خود راه بگويدت که چون بايد رفت) عمل مي کنند. تصحيح نيز از اين قاعده مستثنا نيست بلکه غريب تر و مهجور تر و مظلوم تر است و ناآشناتر و ناآزمودني تر. در دهه اخير است که با چند متن آموزش فن تصحيح و يا کارگاه هايي از اين دست مواجه مي شويم که تازه مولفان اين آثار و اساتيد آن کارگاهها نيز آنچه خود در عمل آموخته اند را بر روي کاغذ وتخته سياه مي آورند و به مخاطبان مي آموزند. ارکان تصحيح همان گونه که عرض کردم عبارتند از: 1. شناسايي دقيق نسخ خطي: معمولا ما اطلاعات کافي در اين زمينه نداريم و آگاهي هاي ما در بيشتر موارد اطمينان بخش نيست. زيرا تمامي نسخ موجود فهرست نشده اند و بسياري از آنها در کتابخانه هاي شخصي نگهداري مي شود. اطلاعات فهرستها هم عاري از خطا و لغزش نيست. 2. بازخواني نسخه: متاسفانه بيشتر کساني که به اين مهم رو مي آورند، از دانش کافي برخوردار نيستند. به وفور مشاهده مي کنيم که دانشجويان رشته زبان فارسي با شجاعت تمام به تصحيح متن فلسفي و عرفاني  اشتغال مي ورزند به اين استدلال واهي که ما از جنبه زبانشناسانه به متن مي نگريم. غافل از اينکه مصحح در پي تحليل و کابرد واژه ها نيست. آن گام بعدي است. او اولا و بالذات بايد بتواند نسخه را بخواند. سوال اينجاست که کسي که اصلا فلسفه نخوانده چگونه مي تواند متن فلسفي را بازخواني کند؟ او حتما «وجود بحت» را «وجود بخت» مي خواند و ...؟!!

    ملاک تان براي انتخاب نسخ چيست؟ چه هنگامي که در گام نخست مي خواهيد اثري را برگزينيد، چه زماني که اثر را برگزيده ايد اما مي خواهيد از ميان نسخ موجود آن اثر دست به انتخاب بزنيد؟
    در وهل  اول که بحث انتخاب اثر مطرح است، طبيعي است که مصحح بر اثر علايق شخصي خود و اينکه در چه حوزه هايي توانايي دارد و توصيه هايي که اساتيد مي کنند در پي يافتن نسخه خطي اثر مورد نظر خود مي رود. مثلا کسي که به انديشه هاي شيخ اشراق علاقه مند باشد و وي را تاثير گذار بداند، به سراغ احياي آثار وي مي رود و ديگري به سراغ آثار ملاصدرا يا ابن سينا و ميرداماد و.... مي گردد. اما در گام دوم يعني پس از انتخاب اثر از ميان نسخ موجود بر اساس چه ملاکي چه نسخه اي را انتخاب مي کنم؟ پاسخ اين سوال مجال بيشتري مي طلبد. اجمال آن اينکه در رتبه اول نسخه اي قرار دارد که به خط نويسنده باشد يا به تاييد او رسيده باشد. در اين صورت، روش و راه تقريبا مشخص و مورد اتفاق همه پژوهشگران است. اما اگر نسخه با مشخصات ياد شده نبود، در اينجا چند شيوه معمول است. برخي از جمله خود من شيوه انتقادي را پيش مي گيرند، يعني هيچ نسخه اي را اساس کار قرار نمي دهند. در شرايط اختلاف نسخه ها هر عبارتي را که درست بدانند در متن قرار مي دهند و مابقي را در پاورقي. شماري نيز قديمي ترين نسخه را اساس کار خود قرار مي دهند.

    اگر بخواهم از ميان تصحيح هاي شما برخي را انتخاب کنم تا درباره شان گپ کوتاهي بزنيم حتما به سراغ ميرداماد مي روم. تا جايي که من يافتم شما چندين رساله از ميرداماد تصحيح کرده ايد که رساله الصراط المستقيم، جذوات و مواقيت، تقويم الايمان (تقدير شده از سوي جشنواره فارابي) و شرح آن به نام کشف الحقايق از آن دسته اند. براي ما بگوييد چه ويژگي اي در آثار و شخصيت ميرداماد بود که به سراغ تصحيح آثار وي رفتيد؟
    سالها پيش که بر روي تصحيح متون مربوط به تاريخ فلسفه متمرکز شده بودم، - بويژه محبوب القلوب قطب الدين اشکوري از شاگردان ميرداماد – براي نگارش مقدمه مجبور بودم به منابع معتبر مراجعه کنم. يکي از اين منابع کتاب فلسفه ايراني و فلسفه تطبيقي به قلم پژوهشگر توانمند فرانسوي هانري کربن بود. کربن در بخشي از کتاب درباره يکي از شاگردان ميرداماد به نام مير سيد احمد علوي مطالبي آورده  بود و بر روي اهميت شرح تقويم الايمان وي موسوم به کشف الحقايق تاکيد کرده و در پايان چنين نوشته بود که اميدوارم يکي از محققان جوان ويرايشي از آن ارائه دهد. از آنجا دريافتم که اين اثر بايد مهم باشد و نويسنده آن نيز بايد شخصيت تاثير گذاري باشد که با وجود ملاصدرا، ميرداماد وي را وارث معنوي خود معرفي کرده و از او خواسته کتابهايش را شرح کند و کربن آرزوي انتشار آن را مي کند. نکته ديگر اينکه تا آن زمان تنها قبسات ميرداماد منتشر شده بود و همه پژوهشگران وي را با اين اثر مي شناختند. در حالي که تقويم الايمان کتابي است که او خود تدريس مي کرده و بر خلاف قبسات حاوي يک دوره از انديشه هاي فلسفي وي مي باشد. اين نکات مرا واداشت که با ترديد به سراغ تصحيح اين اثر بروم. ترديد از آن رو که مشهور بود که ميرداماد دشوارنويس ترين فيلسوف مسلمان است. در همين انديشه ها بودم که دوست عزيزي – جناب  آقاي دکتر حامد ناجي اصفهاني - که خود سالها به پژوهش بر انديشه هاي مير و خاندانش اشتغال داشت، نسخه اي از تقويم الايمان و شرحش را در اختيارم نهاد و به بازخواني آن ترغيب نمود در عين حال اصرارداشت که کاري است صعب و مستصعب و از عهده هر کسي بر نمي آيد و زمان بسياري را از تو خواهد گرفت. من که اساسا به دنبال آن بودم تا گامي جدي در اين مسير بردارم و اتفاقا آثار تاثيرگذاري را که معمولا کسي به سراغش نمي رود را تصحيح کنم، کار را آغاز کردم. تصحيح اين اثر دو سال تمام از وقت مرا گرفت و چه شبها که تا صبح نخوابيدم. پس از انتشار آن خوشبختانه در داخل و خارج از تصحيح اين اثر استقبال شد. چند دانشگاه خارجي فرصتي مطالعاتي را فراهم کردند که متاسفانه شرايط استفاده مهيا نشد. از سوي جشنواره فارابي نيز مورد تقدير قرار گرفت. از همه مهمتر انديشه هاي ميرداماد براي پژوهشگران حوزه فلسفه اسلامي بيشتر معرفي و بازشناخته شد و همين مرا واداشت که به سراغ آثار ديگرش بروم. و خوشبختانه هم اينک نيز اين مسير را ادامه مي دهم.

    در اين بخش از گفت و گو مي خواهم چند اثر از جديدترين آثار شما را بررسي کنم. ابتدا به سراغ کتاب «عون اخوان الصفا علي فهم کتاب الشفا» (موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران، 1394) تاليف «بهاء الدين محمد بن حسن اصفهاني» ملقب به فاضل هندي مي روم. جايگاه ايشان در دانشهاي معقول و منقول چيست و چه شد که به سراغ تصحيح اين اثر او رفتيد؟ و چند سال به اين مهم اشتغال داشتيد؟
    من براي نخستين بار در منتخباتي از مجموعه آثار حکماي الهي ايران که به کوشش زنده ياد سيد جلال الدين آشتياني منتشر مي شد با اين اثر و اهميت آن آشنا شدم. و بعدها که يکي ديگر از آثار فاخر وي به زبان فارسي موسوم به حکمت خاقانيه را تصحيح کردم و با مقدمه استاد دکتر غلامحسين ابراهيمي ديناني منتشر شد، به عمق انديشه هاي وي و اهميتش پي بردم. او نوآوريهاي فراواني داشت و دکتر ديناني از وي با عنوان فيلسوف الفقهاء و فقيه الفلاسفه ياد کرد. من تا آن زمان او را بيشتر با عنوان فقيه مي شناختم. در حوزه هاي علميه نيز از وي به عنوان کاشف اللثام يعني نويسنده شاهکار فقهي کشف اللثام ياد مي شود و اين براي نخستين بار بود که اثري فلسفي از وي منتشر مي شد و يک فيلسوف معاصر آن را در خور اعتنا معرفي مي کرد. در اثبات نبوغ وي در فقه همين بس که صاحب جواهر مي گويد: اگر او نبود شايد فقه به ايران منتقل نمي شد. نيز آن گونه که در منابع معتبر آمده در سن سيزده سالگي به درجه اجتهاد نايل آمد و اما آنچه استعداد وي را در دانشهاي عقلي به اثبات مي رساند اينکه او دو بار به تلخيص شفا دست مي زند بار نخست در سن شانزده سالگي!! نيز آن گونه که استاد آشتياني تصريح دارند او از مدرسان مبرز حکمت مشا در دوران خود به شمار مي آمده است. اما اينکه فرموديد چه عاملي باعث شد تا به سراغ اين اثر بروم؟ عامل اصلي پرداختن من به تصحيح اين اثر تصريحات مکرر زنده ياد استاد سيد جلال الدين آشتياني بر اهميت آن در کتاب ارزشمند منتخباتي از آثار حکماي الهي ايران بود. من نزديک به يک دهه است که به طور جسته و گريخته به اين مهم اشتغال دارم و فراز و نشيبهاي فراواني را در مسير بازخواني اين اثر متحمل شدم. حتي گاه از ادامه کار منصرف شدم، امّا وجود نازنين جناب استاد دکتر ديناني و در اواخر برخي از دوستانم مرا به ادامه و به پايان رساندن کار دلگرم و اميدوار کرد.

    جايگاه کتاب «عون اخوان الصفا علي فهم کتاب الشفا» در ميان آثار او چيست؟
    او آثار اندکي در حوزه هاي کلام و فلسفه دارد. عمده نوشته هايش در اين حوزه، رساله هاي کوچکي است که برخي مستقل اند و برخي حاشيه اي بر متون کلامي. در ميان آثار فارسي او کتاب حکمت خاقانيه که يک دوره فلسفه به زبان فارسي است اهميت خاصي دارد، هم از حيث جامعيت و هم از اين جهت که حاوي نوآوريهايي بويژه در ساحت منطق است و اين قابليت را دارد که به عنوان متن درسي برگزيده شود. در ميان آثار عربي وي نيز به طور قطع عون اخوان الصفا در اوج قرار دارد و از لحاظ حجم و نيز درون مايه و محتوا بويژه آنکه ناظر به دايرة المعارف سترگ شفاست، از ديگر آثار فاضل هندي ممتاز است.

    شما در مقدمه تان بر کتاب «عون اخوان الصفا علي فهم کتاب الشفا» نوشته ايد که فاضل هندي اهميت ويژه اي براي شيخ الرئيس قائل بود، و نامي از فيلسوفان ديگر همچون فارابي و سهرودي و ميرداماد نمي برد. دليل اين امر را چه مي دانيد؟
    بله جا داشت که فاضل هندي لااقل از فيلسوف متقدم بر شيخ که به اجماع موسس فلسفه اسلامي به شمار مي آيد، يعني فارابي ياد مي کرد. اما او چنان مقهور دانش شيخ است که در مقدمه هيچ اشاره اي به تاريخ فلسفه و پيشينه آن  نمي کند. زيرا شفا انصافا مهمترين متن کلاسيک فلسفي است که تاکنون مشابه آن آفريده نشده است. افزون بر آن اينکه او شايد چون همانند حکماي بزرگ خود را وامدار شيخ مي داند، از آنها ياد نمي کند.

    جايگاه کتاب «شفا» براي فاضل هندي چيست و بر اساس چه ضرورياتي دست به شرح و تلخيص اين اثر مي زند؟
    از ديد وي شفا چند ويژگي دارد:
    نخست آنکه همچون دريايي عميق است که تمامي دوستداران حکمت هماره مشغول شناگري و غواصي در آن اند.
    از سوي ديگر شفا هم در رسيدن به انديشه هاي فلاسفه مسلمان ياري مي رساند، هم به فهم آموزه هاي فلاسفه يونان. نيز تمامي فلاسفه پس از شيخ از وي و از دايرة المعارف شفا متاثرند. همچنين به دليل اهميت و ويژگيهاي منحصر به فردش پس از شيخ هماره به عنوان يک متن درسي و منبعي معتبر براي پژوهشهاي فلسفي به شمار مي آمده است. اما به دليل عمق و ژرفاي مطالبش براي مخاطبان بسيار دير ياب بوده. از اين رو او تلاش مي کند آن را تلخيص کند، اما نه تلخيصي صرف، بلکه آميخته با تفصيل مبهمات و تسهيل و آسان سازي دشواري ها و در عين حال حاوي تمامي نکته ها و مسائل. پس اثر او – بنابر ادعاي خودش - هم چکيده نويسي است و هم شرح. البته ذکر اين نکته ضروري است که گرچه او تنها در صدد تلخيص و آسان سازي مباحث کتاب است، اما در بخش منطق که ظاهرا تسلط بيشتري دارد در چند جا ديدگاههاي شيخ را مورد نقد قرار مي دهد.

    کتاب «عون اخوان الصفا علي فهم کتاب الشفا» از چه بخش هايي تشکيل شده و چرا فاضل هندي آن را چنين ناميده است؟
    او تنها به تلخيص سه بخش منطق و طبيعيات و الهيات پرداخته و به تلخيص رياضيات نپرداخته است. او خود در مقدمه به اين نکته اشاره کرده، اما با کمال شگفتي برخي – مانند ميرزاي تنکابني و فاضل خوانساري - به غلط تصور کرده اند که او درصدد شرح کل شفا بوده ولي توفيق اتمام را نيافته است. درباره وجه تسميه کتاب نيز روشن است. او در پي آن بوده که برادران با صفا – يعني دوستداران فلسفه و آنان که به دنبال فراگيري اين دانش از مدرسه شيخ مي باشند و مي خواهند به عمق معاني شفا دست يابند – را با اين کتاب ياري رساند. به نظر حقير در دوران معاصر نيز اين کتاب هم براي اساتيد و هم براي پژوهشگران حوزه فلسفه بويژه علاقه مندان به شيخ و کتاب گراسنگ شفا مي تواند مفيد باشد.

    نسخه هاي مورد استفاد  شما براي تصحيح اين اثر چه بوده است؟
    اساس کار من نسخه اي است که نويسنده خود ديده و يک بار آن را کلمه به کلمه خوانده و با نسخه به خط خود مقابله کرده و در جاي جاي نسخه در حاشيه به اين مقابله و درستي و مورد تاييد بودنش تصريح کرده است.از اين رو نسخه هاي ديگر براي من  بيشتر جنبه کمکي داشته و گاه براي خواندن عبارتهاي مشکل از آنها بهره برده ام. افزون بر آن اينکه تفاوت آنها چندان تاثير گذار و مهم نبود که نيازي به ذکر آنها باشد.

    از آن جا که تحقيق شما بر اين اثر فقط به بخش منطق آن محدود مي شود آيا برنامه اي براي تحصيح بخش طبيعيات و الهيات داريد؟
    پرسش خوبي را مطرح کرديد. خوشبختانه تصحيح دو بخش طبيعيات و الهيات نيز به پايان رسيده و در حال حروف نگاري است و به ياري خدا بناست در سال جاري منتشر شود. همين جا بايد از مسئولان و دست اندرکاران موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه براي چاپ اين اثر بار ديگر تشکر نمايم.

    برويم به سراغ ديگر آثار شما و البته جديدترين هايشان. در کارنام  علمي شما، نامتان در موارد بسياري در کنار نام دکتر غلامحسين ديناني است و شايد يکي از آشکارترين اين همکاري، کتاب خرد و خردورزي، ارجنام  مقام علمي استاد ديناني است. اما اکنون مي خواهم به سراغ کتاب «ژرفاي انديشه» بروم که نشر وايا آن را در سال 1394 منتشر کرده است. من از تعبير خودتان در مقدم  کتاب استفاده مي کنم، چه شد که براي گفت و گو به سراغ فيلسوف گفت و گو رفتيد؟ به ويژه که پيش از اين آثار متعددي در گفت و گو با دکتر ديناني منتشر شده است. اين اثر در مقايسه با آن ها چه موارد جديد يا رويکرد متفاوتي دارد؟
    همان طور که اشاره کردم افتخار همکاري نزديک با استاد به نگارش مقدمه بر کتاب حکمت خاقانيه باز مي گردد. پس از آن، ملاقاتهاي حضوري، گفت و گوهاي ما و اظهار لطفهاي ايشان ادامه داشت. من که سالها در محضر اساتيد بزرگ فلسفه اسلامي درس آموخته بودم اين بار با استادي متفاوت روبرو شدم. او شخصيتي منحصر به فرد داشت که متمايز از تمامي اساتيد ديگر بود. تسلط بر فلسفه اسلامي در کنار آشنايي کامل با فلسفه غرب، نگارش آثار فاخر و بي نظير درباره شخصيتهايي مانند سهروردي که تا آن زمان کتاب مستقلي درباره اش نوشته نشده بود؛ آزاد انديشي و دعوت به تفکر و انديشيدن و نيز روش ديالکتيکي پرسش و پاسخ. ايشان در هر ملاقاتي که داشتم هيچ گاه هيچ مسئله اي را تحميل نمي کردند، بلکه گاه در بديهي ترين مسائل و آموزه هاي فلسفي اشکال مي کردند و تلاش مي نمودند با پرسش و پاسخ هاي پي در پي و عالمانه من خود به پاسخ دست يابم. مجموع اين ويژگيها از وي شخصيتي منحصر به فرد ساخته بود که متاسفانه کمتر کسي به اهميت آن واقف بوده و هست. لذا در صدد برآمدم به پاس زحمات گرانمايه ايشان ارج نامه اي تدوين کنم که با همکاري گروهي از اساتيد و پژوهشگران علاقه مند به ايشان آماده و با عنوان خرد و خردورزي منتشر شد. در اواخر سال گذشته بر آن شدم برخي از پرسشهايي که براي نسل جوان و پژوهشگر ما مطرح است را از محضرشان بپرسم و پاسخهاي ايشان را که گاه انصافا در هيچ کتابي ديده نمي شود و نيز برخي از تقريرهاي ايشان که من در هيچ منبعي نديده ام و از زبان هيچ استاد فلسفه اي نشنيده ام را گردآورده و تنظيم کنم. اين پرسشها در حوزه پنج اصل اعتقادي است که با عناوين آغازشناسي، عدل شناسي، پيامبر شناسي، امام شناسي و انجام شناسي تنظيم شده است. در مطلع آن نيز گفت و گويي که سالها پيش درباره شرح حال ايشان آماده و منتشر کرده بودم را آوردم. خوشبختانه از اين اثر بسيار استقبال شده و من در صدد هستم در طي برنامه تنظيم شده که مدتها بر روي آن انديشيده ام، مجموعه آثاري درباره آرا و انديشه هاي ايشان منتشر کنم و اين گفتگوهاي موضوعي نيز به ياري خدا ادامه خواهد داشت. نکته ديگري که در انتهاي پرسش شما بود اين که آري گفتگوهاي بسياري از ايشان منتشر شده که در جاي خود قطعا خوب و ارزشمند است، اما بيشتر آنها متن محور است. يعني پيرامون کتابي خاص است. اما گفتگو هاي من موضوع محور و مسئله محور است. بيشتر دنبال اين هستم که دغدغه هاي نسل معاصر را بيابم و از زبان ايشان که در ميان اين نسل از مقبوليت خوبي برخوردارند، به پاسخ مطلوب برسم. منظورم خلاهاي معرفتي و پرسشهاي بنيادي است. زيرا ايشان هم احاطه شگفت انگيزي بر فلسفه اسلامي و آموزه هاي ديني و ادبيات عرفاني ما دارند و هم بياني جذاب و نيز حرفهايي ناگفته و تقريرهاي نو و از همه مهمتر دعوت به انديشيدن.

    يکي از آثار مهمي که منتشر کرده ايد، «فرهنگ تطبيقي اصطلاحات فلسفي» (نشر وايا، 1394) به قلم علامه ابوالحسن شعراني است. در سخن آغازين تان دربار  او نوشته ايد: «در جامع  ايراني، آشنايي با انديشه هاي فيلسوفان غربي تقريبا با نگارش کتاب سير حکمت در اروپا از سوي مرحوم فروغي آغاز شد. درست در همان سال ها و يا اندکي پيش از آن بود که انديشمندي خوش فکر بر آن شد تا يک تنه اصطلاحات فلسفي غرب را با استناد به منابع معتبر و دست اول دوران خود در قالب رساله اي کوتاه شرح دهد. ص 7» اندکي دربار  علامه شعراني بگوييد و اين که انگيز  شما از بازچاپ چنين اثر مهمي چه بوده است؟ و در آن دوران چرا علامه دست به نگارش چنين اثري مي زنند؟
    متاسفانه قدر و منزلت علمي علامه شعراني در هاله اي از ابهام باقي مانده و شايد علت اساسي آن اين باشد که بيشتر عمر گرانبهاي خويش را به تصحيح متون و نگارش مقدمه هاي تحقيقي بر منابع دست اول و گاه ترجمه کتابهاي ارزشمند صرف کردند، در حالي که ايشان افزون بر دانشهاي عقلي و نقلي به فلسفه غرب نيز احاطه داشتند و به زبان فرانسه مسلط بودند و دانشهايي چون رياضيات و نجوم را بخوبي مي دانستند. اين ويژگيهايي است که در کمتر عالم ديني يک جا جمع مي شود. نيز شاگردان بسيار شاخصي داشتند که الان هر يک از آنها از چهره هاي بنام و مطرح حکمت و معرفت اسلامي به شمار مي آيند. من با مطالعه شماري از آثار ايشان و نيز در گفتگوهايي که با دکتر ديناني و نيز استاد ثبوت داشتم در يافتم که علامه از جايگاه علمي بالايي برخوردار بوده است. سالها پيش نيز در کلاسهاي استاد حسن حسن زاده آملي وصف ايشان را مکرر شنيده بودم. از اين رو بر آن شدم در حد توان برخي آثار ايشان را ويراستاري کرده و در کسوتي جديد بازچاپ نمايم. در اين ميان اثر ياد شده بيشتر توجهم را به خود جلب کرد و احساس کردم ظلم بزرگي در حق آن روا شده است. اين کتاب علي رغم حجم اندک، نخستين فرهنگ تطبيقي اصطلاحات فلسفي در زبان فارسي است که نزديک به هشتاد سال از تاليف و نخستين انتشار آن مي گذرد. با اين حال شايد کمتر استاد فلسفه غرب را بشناسيم که از وجود چنين اثري مطلع باشد! گرچه با ترجمه و تاليف آثار متعدد، اين رساله خرد ممکن است ارزش محتوايي چنداني نداشته باشد، اما لااقل ما را با تاريخ انديشه انديشمندان خودمان در سده اخير و اينکه در آن دوران ميزان آشنايي با فلسفه غرب تا چه حد بوده  و چه رويکردهايي وجود داشته بسيار بسيار حايز اهميت است. از اين رو اثر ياد شده را ويراستاري کردم و بعد همراه مقدمه اي کوتاه با دو يادداشت ارزشمند دکتر ديناني و استاد ثبوت منتشر کردم. نام آن را نيز به عمد تغيير دادم تا شايد مخاطبان جوان بيشتر بدان اعتنا کنند. زيرا در اصل نام اين رساله «فلسفه اولي يا مابعد الطبيعه» بود.

    اما چرا علامه شعراني دست به نگارش چنين اثري در دوران خود مي زند؟
    اين امر حاکي از هوش و درايت وي و نيز ارج نهادن به انديشه هاي ديگر فيلسوفان بويژه فيلسوفان غربي و تبيين اين نکته است که چه مشابهت ها و تفاوتهايي ميان رويکرد هاي فيلسوفان  غربي و مسلمان وجود دارد و در موضوعات مشترک تا چه حد به حقيقت نزديک شده اند و کجاها به بيراهه رفته اند و آموزه هايشان تا چه ميزان قابل نقد است.

    تعليم و تربيت از حوزه هاي مورد علاق  من است، پس اگر موافق باشيد هر چند کوتاه هم شده کمي هم دربار  کتاب «مثنوي الاطفال» (نشر وايا، 1394) گفت و گو کنيم. اين اثر که قصه ها و حکايات مثنوي است که «مفتاح الملک محمود» براي کودکان و نوجوانان برگزيده است، به نوعي خواننده را از نگاه تربيتي بزرگان دور  قاجار آگاه مي سازد. ملاک هاي او در انتخاب اين اشعار چه بوده است؟
    مفتاح الملک شخصيتي بوده که بسيار به تربيت کودکان و نوجوانان اهتمام داشته است. آثار ديگري نيز در اين حوزه نگاشته که از آن جمله است رساله تاديب الاطفال. اما درباره اثر حاضر: بايد بگويم نخست آنکه او بخوبي با درونمايه مثنوي آشنايي داشته و مي دانسته که با دريايي از معارف تربيتي و اعتقادي مواجه است که در قالب شعر شيرين فارسي و داستان ها و ضرب المثل ها، استادانه و هنرمندانه بيان شده است. لذا بر آن مي شود تا برخي از داستانها و حکايات مثنوي را براي جنبه هاي تربيتي گرد آورد. در کنار اين کار براي افزودن جذابيتهاي بيشتر آن را مزين به برخي از تصاوير نقاشان دوران خود مي کند. آنچه براهميت اين کار مي افزايد اينکه نسخه هايي که وي از مثنوي در اختيار داشته با متن هاي چاپي معاصر متفاوت است. اين تفاوتها به گونه اي است که گاه بر خوانشهاي متداول ترجيح دارد و گاه نيز مرجوح است. در هر حال مي تواند گامي باشد براي دستيابي به مثتنوي حقيقي مولانا. البته او در اين مسير کار ديگري نيز کرده و آن اينکه در مواردي که مولانا از داستان خارج مي شود، آن ابيات را حذف کرده و نيز براي ايجاد پيوستگي ميان داستانها گاه ابياتي بدانها افزوده و همچنين ترتيب داستانها را تغيير داده است. ذکر اين نکته ضروري است که براي آنکه مخاطبان بيشتري از اثر استفاده کنند من واژه نامه اي نيز تهيه کرده بودم که محدوديتها و شتاب براي چاپ مانع از انتشار آن در اين نمونه شد.

    به نظر شما اگر امروز ما هم با چنين هدفي به سراغ مثنوي برويم، همان ابيات و قصه ها را انتخاب مي کنيم يا انتخاب ما با مفتاح الملک محمود متفاوت خواهد بود؟
    مثنوي دريايي از معارف است که سايه وار قرآن کريم را دنبال مي کند. بنابر اين اگر کسي به دنبال اهداف تربيتي باشد، ممکن است به داستانها بسنده نکند. نيز داستانهاي مثنوي همه نکته آموز است و طبيعي است که هر کسي ممکن است در گزينش دست به ترجيح بزند و دسته اي ديگر را مهمتر بيانگارد و يا گزينشها مشترکاتي داشته باشند. اما به نظر مي رسد که گردآوري و بازخواني و تحليل تمامي آنها بهترين روش باشد.

    آخرين بخش گفت و گويمان را به کتاب «خر حيوان نجيبي است: خاطرات و زندگي نام  خودنوشتِ يک خر فيلسوف نما» (نشر وايا، 1394) اختصاص مي دهم. شايد خودتان هم تجربه کرده باشيد وقتي با مردم کوچه و بازار دربار  فلسفه گپ ميزنيم، از اولين حرف هايي که مي زنند اين است که "خيلي سخت است! ما که نمي فهميم" و هنوز در فرهنگ ما بقاياي اين نگاه که فلسفه از آن خواص است وجود دارد يا تفکراتي شبيه به اين که فلسفه را نبايد به عوام آموزش داد و غيره... البته خوشبختانه در سال هاي اخير با دمکراتيزه شدن معرفت از سوي افراد و و گروه ها، فلسفه و مهم تر از آن تفکر انتقادي به ميان مردم هم راه يافته است. نکت  جالب اين است که در کتاب شما خري است که براي ما فيلسوفي مي کند يا خري که حرف هاي فيلسوف مآبانه مي زند. پس به نظر مي رسد تا همين جاي ماجرا هم به انداز  کافي گام بزرگي برداشته ايد. چه شد که ايد  نگارش اين اثر به ذهن شما رسيد؟
    پس از سالها تجربه در فضاهاي پژوهشي و نيز مديريت فرهنگي بويژه در طي تقريبا هشت سالي که دبيري جشنواره نقد کتاب و پنج سالي که سردبيري نشريه کتاب ماه فلسفه را بر عهده داشتم بخوبي دريافتم علت عمده پيشرفت اندک ما در بسياري از حوزه هاي فرهنگي چند چيز است: در وهله اول آنکه ما اساسا با روحيه نقدپذيري فاصله اي بسيار داريم و همان گونه که بارها گفته ام و گفته اند نقد اثر را مساوي با نقد خود مي پنداريم. در حالي که منتقد در واقع چشمان تيزبيني است که به ياري صاحب اثر مي آيد تا او خلاها و کاستي هاي کار خود را بيابد و در مسير اصلاح و تعالي آن بر آيد. اساسا مگر پيشرفت و حرکت رو به جلو بدون يافتن کاستي ها و نگاه بيروني و نقادانه ممکن است؟! به همين دليل است که وقتي به تاريح علم مراجعه مي نماييم مشاهده مي کنيم که جوامع درست در زماني با شکوفايي علم و دانش مواجه بوده اند که نقد رواج داشته است. البته در اين مسير، نقد هم بايد از عناصر و ويژگيهاي ضروري برخوردار باشد که مهمترين آنها احاطه منتقد بر موضوع مورد نقد است و رعايت اخلاق نقد و ... به تعبير ديگر اگر نقد شاخصه هاي ياد شده را نداشته باشد، اصلا نقد نيست. نکته دوم اينکه پژوهشهاي ما در حوزه و به ويژه دانشگاه تکرار مکررات است. اين پژوهشها و پايان نامه متاسفانه موضوع محور است نه مسئله محور. به همين دليل هيچ دردي را دوا نمي کنند و هيچ سخن جديدي ندارند. به دانشجويان نيز شيوه پژوهش را بدرستي ياد نمي دهند. تا اوضاع اين گونه است ما نبايد انتظار هر گونه تحول و شکوفايي علمي را داشته باشيم. از همه بيشتر معضل جامعه کنوني ريشه در مسئله نخست يعني نقدگريزي و نقدناپذيري دارد که عموم جامعه ما اعم از مردم کوچه و بازار، اهالي فرهنگ و نويسندگان و مترجمان و پژوهشگران و نيز مسئولان فرهنگي کمابيش بدان مبتلايند. به دليل اهميت اين مقوله با توجه به تجربياتي که داشتم احساس کردم شايد قالب طنز مناسب ترين ساختار باشد. زيرا آن گزندگي و حدّت و تيزي نقد معمولي را ندارد و آميخته با فضايي فرح انگيز است که در آن در کنار بيان واقعيت ها، مبالغه گويي نيز به چشم مي خورد.

    چرا خر و فلسفه را کنار هم قرار داديد؟ نگران نبوديد به کساني که خود را فيلسوف مي دانند بر بخورد؟
    فلسفه يعني انديشيدن و نگاه متاملانه و پرسشگرانه به همه چيز. به نظرم در هر قالبي که بتوان مخاطبان را به اين مهم واداشت از مصاديق فلسفه است؛ از سوي ديگر چون قالب طنز براي پرسش گري و انتقاد و انديشيدن همراه با تامل يکي از بهترين قالبهاست، آن را انتخاب کردم. ايده شخصيت خر نيز ناگهاني به ذهنم رسيد. چون مي دانستم در ادبيات طنز از اين نماد بسيار بهره گرفته شده است و از همه مهمتر خر در ميان ما سمبل حماقت است و من براي قالب طنز بايد از نمادي استفاده مي کردم که با تناقض و بزرگنمايي بتوان ويژگيهاي انديشمند بودن و انديشيدن را براحتي از آن استنتاج و استخراج کرد. اما درباره بخش پاياني سوالتان بايد بگويم خير نه تنها باعث رنجش نشد، بلکه تمامي اساتيدي که آن را خواندند، اين کمترين را مورد لطف و محبت قرار دادند و بر ادامه کار ترغيب فرمودند. همين جا خاطره اي را عرض کنم که بي ارتباط نيست. يکي از اساتيد نازنين فلسفه از من گله مند شدند که چرا کتاب را به محضرشان هديه نکردم و اصرارکردند که جمله اي به عنوان تقديميه و يادگاري بنويسم. من نيز امتثال امر کردم و نوشتم: «تقديم به محضر دانشمند گرانمايه سرکار خانم دکتر ...» پس از لختي ايشان بازگشتند و با لحني گله آميز فرمودند: اين چه عبارتي بود که براي من نوشتي؟! و من بهت زده متوجه نشدم که چه خطايي کرده ام. سپس آن استاد نازنين لبخندي زد و فرمود: «شما که با خود نيز مزاح کرده اي و در روي جلد از خودت با عنوان«اوجبي ناقلا» ياد کرده اي، بايد از من نيز با عنواني طنزآميز مانند تقديم به آبجي .... با وفا و نظاير آن ياد مي کردي.» خوشبختانه اساتيد فلاسفه ما بسيار گرانمايه تر و فهيم تر از آن اند که با اين طنزها از کوره در بروند و رنجيده شوند. اساسا از فيلسوف جز انديشيدن چيز ديگري انتظار نمي رود و من تنها قالبي خاص را براي تحقق اين مهم انتخاب کردم. محتوا همان محتوا يعني انديشيدن و فراخواندن به انديشيدن و نهيب بر تنبلي و خيال پروري و تعطيلي عقل است. مضاف بر اينکه بيشتر حجم کتاب به انتقاد از مدرنيته و آداب و رسوم و عقايد نادرست جامعه بشري و گاه جامعه ايراني پرداخته و نه انديشه هاي  فلسفي.

    کاملا با شما موافقم و به نظرم اساسا ما بيش از هر چيز نيازمند نقد هستيم در هر قالبي که مي خواهد طرح شود، مهم اين است که فضاي نقد جاري و زنده باشد تا در دراز مدت به نتايج مطلوب برسد. اين قصه هاي «خر» کتاب شما چقدر ريشه در واقعيت دارد؟
    اين داستان خيالي است. من در ابتدا همان گونه که در مقدمه تصريح کرده ام به دنبال آن بودم که کتاب خرنامه ترجمه اعتماد  السلطنه را تصحيح و بازچاپ کنم. مي دانستم که سالها پيش از سوي جناب آقاي دهباشي تصحيح و منتشر شده است. اما از چگونگي و کم و کيف کار ايشان بي اطلاع بودم. پس از يافتن نمونه چاپي و بررسي آن ديدم نياز به بازچاپ و تصحيح آن نيست. لذا به تدريج با مطالعه چند باره آن بر آن شدم از آن الهام بگيرم و با تغييرات بسيار اثري نو بيافرينم. بنابر اين من از اثر ياد شده ايده گرفتم و بيش از نود در صد کار حاصل قلم خودم است. حجم هر دو اثر تقريبا مساوي است ولي تعداد فصول کتاب متفاوت است. اشعار فراواني نيز بدان افزوده ام و ....

    با توجه به اينکه شما از اشعار نيما در کتاب بسيار بهره برده ايد، چنين متبادر مي شود که نام کتاب نيز اقتباسي از اشعار ايشان است ولي در شناسنامه تصريح داريد که از ايشان اقتباس نکرده ايد! اين صرفا براي طنز است يا دليل ديگري دارد؟
    اين سوالي است که شماري نيز از من پرسيده اند. صادقانه بگويم که من متاسفانه تا قبل از نگارش اين اثر با شعر نو رابطه چنداني نداشتم. تنها نامي از سهراب سپهري شنيده بودم و ابياتي چند. کتاب را بدون اشعار سهراب نوشتم و نام آن را هم خود انتخاب کرده بودم. روزي در دست دوستي کتابي ديدم از دکتر شميسا که اشعار نيما را تحليل کرده بود. کتاب را به امانت گرفتم و همانجا مشغول خواندن شدم و در اثناي مطالعه به همان شعر مشهور اسب حيوان نجيبي است برخوردم. من صادقانه در شناسنامه نوشتم که عنوان را از او نگرفته ام و به ذهن خودم تداعي شده است! اما با مطالعه کتاب ياد شده علاقه ام به سهراب فزوني گرفت و بخشي از اشعارش را انتخاب کردم و در پايان در لابلاي داستانها قراردادم.
    شما مدت ها سردبير کتاب ماه فلسفه و دبير جايزه کتاب سال بوده ايد. زماني که کتاب «خر حيوان نجيبي است» منتشر شد شما در مقام نويسند  اين اثر و به عنوان يک مدير فرهنگي با چه واکنش هايي روبرو شديد؟
    من در دوره کنوني هيچ سمتي ندارم و مشغول نوشتن و تحقيق و پژوهش هستم و از از اين رو از مسئولان فرهنگي جديد براي ايجاد اين فرصت بسيار سپاسگزارم. من اين کتاب را در زماني نوشته و منتشر کردم که مسئوليتي نداشتم. واکنشهاي اساتيد حوزه فلسفه و ادبيات و ...فوق العاده بوده و مرا به شگفتي واداشت و اميدوارم کرد. صندوق من در گوشي موبايل و ايميل مملو از يادداشتها و تقديرها و اظهار لطفهاي عزيزان هنرمند و اساتيد است. اساسا از اهالي فکر جز اين هم انتظار نمي رود. اما  از واکنشهاي مسئولان بي خبرم.

    صرفنظر از غناي ادبي اين اثر – که قرار نيست به آن بپردازيم يا آن را بررسي کنيم- زبان به طنازي گشودن و سخن گفتن دربار  مرزهايي که براي بسياري تابو و مگو است، بسيار ارزشمند است و به نظر مي رسد اين اثر نيز مي تواند فتح بابي باشد تا علاوه بر زودودن غبار غم از چهر  خوانندگان کتاب و نشاندن لبخندي حتي موقتي بر لبان آن ها، راهي باشد براي نقد کردن با زبان طنز، نظرشما در اين باره چيست؟
    همان گونه که عرض کردم نظر مخاطبان فرهيخته اين اثر نيز در مکاتبه ها و پيامکها و نيز گفتگوهاي حضوري همين است. احساس قلبي من اين است که جامعه ما بيش از هر چيزي به دو عنصر نقد و طنز در کنار يا جداي از هم نيازمند است. درباره اهميت نقد در بخشهاي قبلي سخن گفتم اما درباره طنز به خوبي مشهود است که گروه قابل توجهي از جامعه ما بنابر آمار رسمي مسئولان دچار گونه هاي متفاوت افسردگي و... هستند. جداي از آن اساسا طنز مي تواند به هر فردي – اعم از بيمار يا سالم - انرژي وتواني مضاعف دهد. شايد از اين رو باشد که هم در متون ديني و هم در منابع روانشناسي جديد بر اهميت خنديدن و طنز بسيار تاکيد شده است. همان گونه که در کتاب نيز آورده ام حتي برخي از روان شناسان معاصر تاکيد دارند که هر روز چند دقيقه ولو بي دليل از ته دل بخنديد. البته من با طنزهاي بي معنا که تنها در صدد خنداندن به هر گونه و ابزاري هستند موافق نيستم، بلکه معتقدم طنز در کنار خنداندن بايد مخاطب را به انديشيدن وا دارد. طنز از عنصر خيال و خلق فضاهاي متناقض بهره مي برد تا هم انبساط روحاني ايجاد کند و هم چشم اندازهايي براي تامل دوباره و چند باره درباره برخي مقولات بگشايد.

    در آخر هم براي ما بگوييد به چه کاري مشغوليد و چه اثري در دست داريد؟
    خوشبختانه در فراغت و فرصتي که ايجاد شده به کار تصحيح ادامه مي دهم. چندين اثر فلسفي و عرفاني بسيار گرانبها از سوي ناشران فرهيخته پيشنهاد شده و مشغول آنها هستم. همزمان چند کتاب را ترجمه مي کنم. و پروژه اي هم درباره شخصيت و انديشه هاي استاد عزيزم جناب دکتر ديناني دارم که سخت مرا به خود مشغول کرده و دو دفتر آن به ياري خدا در سال جاري منتشر خواهد شد. خلاصه اينکه مي خوانم و مي خوانم و مي خوانم و مي نويسم و مي نويسم. خدا را شکر وقت عمده ام به مطالعه و پژوهش مي گذرد.

 
  • معرفي كتاب خارجي

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    معرفي كتاب خارجي

    کيان رضوي



    Toshihiko Izutsu and the Philosophy of Word: In Search of the Spiritual Orient
    by Eisuke Wakamatsu; Jean Connell Hoff
    Publisher: N/A
    توشي هيکو ايزوتسو و فلسفه کلمه: پژوهشي در شرق روحاني

    پروفسور ايزوتسو، يکي از متفکران و فلسفه دانان نادري بود که هم در عرصه فلسفه هاي نوين مغرب زمين و هم در حيطه حکمت ها و آيين هاي کهن آسيا يا باصطلاح مشرق زمين، استادي و تبحر بي چون و چرايي داشت. او علاوه بر روش هاي خاص فلسفي، در سه حوزه مشخص نيز صاحب ابداعات بود: نخست در عرصه مباحث تطبيقي، دوم در زمينه تحليل متون و کاوش معاني که به اصطلاح به آن تفسير و تأويل گفته مي شود و سوم فقه اللغة و تحليل واژگان که به اصطلاح به آن ريشه شناسي و ارتباط کاوي و تحليل عناصر واژگاني نيز مي توان گفت. در بيان آشناي حکمت اسلامي، توصيف اين امر، چنين است که مي توانيم بگوييم ايزوتسو "اهل اصطلاح" بود.
    فهم اصطلاحات و درک حيطه هاي معنايي با توجه به ريشه لغت و نمونه هاي مشابه آن در زبان هاي نزديک و سرانجام تحليل هر واژه يا اصطلاح در حکمت و سنت براي پروفسور ايزوتسو، دريچه اي بود به فهم بخش هايي از آيين هاي بزرگ معنوي. ايزوتسو بر اين باور بود که انطباق اصطلاحات شرق دور به ويژه چين و ژاپن، با هندوستان و شبه قاره و سرانجام سرزمين هاي اسلامي، و به ويژه تصوف در سرزمين هاي پهناور مسلمانان، نبايد با تسامح و سادگي صورت بگيرد. در حقيقت مي بايد دامنه فهم اصطلاحات را با سه نوع تحقيق مشخص و محدود کنيم و سپس در ذنجيره هاي معنايي براي مقارنه و تطبيق مورد استفاده قرار دهيم.  اول تحقيق درباره زمان استفاده از يک اصطلاح (مثلا قرن اول يا ششم يا دهم هجري که در هر کدام درک متفاوتي از زهد و تصوف رايج بوده)، دوم اقليم هايي که در آن کاربرد داشته است (مثلا شبه قاره يا غرب اسلامي و يا خراسان که قلب تصوف ايراني بوده است) و سوم سطح خاص استفاده از اصطلاح و کيفيت کاربرد آن توسط عوام يا متخصصان و يا بزرگان مکاتب.
    پروفسور ايزوتسو با کاوش در زمينه هايي نظير آن چه گفته شد، بسياري از ابهامات مربوط به آيين هاي باطني و مکاتب عرفاني را بازتعريف نمود و به شکل جامع و عميق امکان مباحث تحليلي و تطبيقي در عرصه عرفان هاي شرقي و تصوف اسلامي را فراهم ساخت. او در حقيقت آموزگار بحث هاي تحليلي و تطبيقي نوين در باب  عرفان اسلامي و آيين هاي باطني شرق بود.  کتاب مورد بحث که توسط دو نويسنده برجسته و معتبر ايسوکه واکاماتسو و ژان کانل هاف به تأليف درآمده، در سال 2014 توسط انتشارات اِن اِي چاپ و روانه بازار شده است.

    The Sage Learning of Liuzhi Islamic Thought in Confucian Terms
    By Sachiko Murata, William C. Chittick, Tu Weiming, Seyyed Hossein Naser
    Publisher: Harvard University Asia Center
    نگاهي به تعليمات حکيمانه ليوچي، انديشه اسلامي به زبان کنفوسيوسي

    ليوچي، يکي از مهم ترين دانشمندان اسلام در سنت چيني بود که عميقاً از متون صوفيانه اسلامي تأثير پذيرفته بود. وجه تمايز او از ساير علماي مسلمان اين است که با بهره گيري از مقولات و اصطلاح شناسي نوکنفسيوسي به تعليم و تدريس مفاهيم بنيادين اسلامي پرداخته است.
    ليوچي در کودکي تعاليم اوليه را از پدر –ليوسانچي- آموخت. در دوازده سالگي در مسجدي واقع در نانجينگ، نزد يو آن روکي مطالعه متون مقدس را آغاز کرد. در پانزده سالگي، در خانه به پژوهش و مطالعه در آيين بودايي، کنفوسيوسي، دائوئيسم و غرب شناسي مشغول شد. در واقع چيزي نمانده بود که او نخوانده باشد. از نظر او کنفوسيوس و منسيوس "حکيمان شرق" بودند و محمد (ص) "حکيم غرب". وي معتقد بود که امروز –به مانند روزگاران باستان- تعاليم حکيمان شرق و غرب يکي است. فراتر از اين، ليوچي باور داشت که متون مقدس اسلامي نيز به طور کلي به اهداف و باورهاي کنفوسيوس و منسيوس شباهت دارد.
    ليوچي از حدود سي سالگي در کينگ ليانگ شانِ نانجينگ اقامت گزيد و در آن جا به شرح و تفسير متون اسلامي –با استفاده از اصطلاحات کنفوسيوسي- مشغول شد. او به مدت بيست سال به اين کار مبادرت ورزيد. در طول اين دوران، متن دست نويس خود را دوبار نزد دانشمندان مسلمان و علماي کنفوسيوسي برد تا نظر تأييدي و مشورتي آن ها را جويا شود و سرانجام کتاب عظيم خود را به نام "طبيعت و اصل در اسلام" به پايان برد. کتاب به زبان چيني بود و بر ريشه ها يا اصول اسلامي متمرکز شده بود. اما اهميت آن، علاوه بر ارزش فلسفي و متافيزيکي ذاتي، در فهم عميق و همه جانبهء ليوچي از مفاهيم ديني، سرحدات فرهنگي و تمدني و هماهنگي بين دو جهان عقلاني و معنويِ به ظاهر متفاوت نهفته بود.
    در ايران، نخستين بار در 14 دي ماه 1387 پروفسور ويليام چيتيک، طي مصاحبه اي با روزنامه اعتماد در چند جمله به معرفي اين کتاب پرداخت. او در سال 1995 و در کنفرانس بزرگ "روابط اسلام و آيين کنفوسيوس" در مالزي، از طريق تو ويمينگ، استاد دانشگاه هاروارد، با اين کتاب آشنا شد. نويسنده کتاب؛ وان دايو –مسلمان چيني- بود که علاوه بر انتشار اين کتاب در سال 1642، کتاب هاي ديگري نيز در خصوص اسلام به زبان چيني تأليف کرده بود.
    چيتيک و همسرش ساچيکو موراتا، از شاگردان مکتب نوين حکمت اسلامي هستند که توشي هيکو  ايزوتسو، سيد حسين نصر، هانري  کربن، سيد جلال آشتياني و ... آن را در طي دهه هاي 20 تا 50 خورشيدي بنيان گذاري نمودند. اما به جز کتابي که نام برده شد، اثر بسيار مهم ديگر، "نگاهي به تعليمات حکيمانه ليوچي، انديشه اسلامي به زبان کنفوسيوسي" نام داشت که در حدود شش سال فعاليت اين دو استاد را به خود اختصاص داد و در سي و يکم مارس سال 2009 در 700 صفحه با مقدمه دکتر سيد حسين نصر منتشر شد. اين اثر پس از مقدمه و مدخل، داراي پنج فصل است. اين پنج فصل به فراخور موضوع، بحث هايي مفصل تر و مختصرتر دارد. فصل اول با نام "ليوچي و کتاب هان"، در چهار بخش فرعي به معرفي ليوچي و آثار و احوال او، منابع فارسي و عربي که در تأليف اثر خويش بدان ها رجوع کرده و پيشينه تاريخي ترجمه آثار کلاسيک به عربي پرداخته است. فصل دوم درآمد کتاب است که "زمينهء اسلامي" نام دارد و خود اين فصل سيزده بخش دارد که در طي آن به بسترها و زمينه هاي فهم اسلامي در چين مي پردازد. از مباحث جالب اين فصل مي توان به بحث اسماء و صفات، نقشهء جهان، عالم صغير، عالم کبير و حضور الهي اشاره کرد.
    "وام گيري هاي ليوچي از انديشه اسلامي" عنوان فصل سوم کتاب و حاوي ده بخش در 32 صفحه است. اصل و طبيعت، روح، ژينگ، لي و روح، ژينگ و طبيعت، قيموميت (جبر) و اختيار، فلک سابق و فلک لاحق، حکمت و نبوت از جمله بخش هاي اين فصل اند.  فصل چهارم از درآمد "ساختار و برهان اصل در طبيعت و اسلام" نام دارد.  فصل پنج از درآمد نيز "ترجمه" نام گرفته است و توضيحي در خصوص سير ترجمه اين اثر است.
    با پايان يافتن درآمد، ما با اصل کتاب ليوچي رو به رو مي  شويم که از حکايت احوال شخصي و طرح تأليف کتاب حکيم مزبور گذر مي کند، سپس سرفصل هايي همچون لطايف را آغاز مي کنيم و با پنج گونه متن مواجه مي شويم: 1-ترجمه چيني متن مورد نظر مولف، 2- تفسير ليوچي از آن متن، 3- اصل متن عربي يا فارسي، 4- ترجمه انگليسي متن و 5- بخش پاياني و نتايج است. توضيحات مترجمان کمکي کند تا اين مباحث تطبيقي جالب را بهتر بفهميم.
    تعليمات حکيمانه ليوچي با عنوان فرعي انديشه اسلامي به زبان کنفوسيوسي با تعداد زيادي نمودار و مباحثي بسيار بديع و خواندني در 678 صفحه با چاپي بسيار زيبا که چندين نوع حروف چيني، انگليسي، عربي، فارسي و علائم ديگر به زيبايي در آن پرداخته و در کتاب آرايي به کار رفته است، اثر بسيار هنرمندانه و مهمي است و از حيث موضوع، کتابي منحصر به فرد به شمار مي آيد. گفتني است اين کتاب با همکاري موسسه ينشين هاروارد به چاپ رسيده است. اين موسسه در سال 1928 تأسيس شد و دفتر مرکزي آن در دانشگاه هاروارد است.

    Buddhist Meditations on Islamic Contemplative Paths: Less Traveled Roads and Abandoned Junctions
    by Dr. Snjezana Veljacic-Akpinar and Dr. Ernest Waugh
    Publisher: Buddhist Text Translation Society
    شيوه  هاي مديتيشن بودايي در طريقت  هاي اسلامي:
    راه هاي کم  شناخته و انطباق هاي ناشناخته

    درسال هاي گذشته و با افزوني علاقه به مطالعات بنيادي درباره انديشه ها و مکتب هاي حکمي و فکري و باطني عرفاني و عملي در مشرق زمين، چند مکتب و طريقت بسيار مورد توجه قرار گرفت؛ ذن و دائو در شرق دور و تصوف و عرفان در شرق ميانه از مشهورترين طريقه هاي فکري و ذهني در اين زمينه بودند و مطالعات زيادي درباره آن ها در گوشه و کنار جهان انجام شده است. اين مطالعات و کتاب هاي حاصل آن از آثار بسيارعاميانه تا پژوهش هاي بسيار عميق در آکادمي ها را در بر مي گيرد.
    کتاب "شيوه هاي مديتيشن بودايي در طريقت هاي اسلامي: راه هاي کم شناخته و انطباق هاي ناشناخته" يکي از عميق ترين نوشته هاي تطبيقي در اين حوزه است که توسط دکتر ولياچيک آکپينار و دکتر ارنست واف در457 صفحه تأليف شده و در سال 2015 از طريق انتشارات جامعه مترجمان بودايي منتشر و روانه بازار شده است.
    در اين کتاب تکيه بر همساني ها بوده و اساسا اين تحقيق براي نشان دادن همساني در دو شيوه باطني و معنوي براي اعتلاي روحي انسان صورت گرفته است. اساسا در تحقيقات مربوط به مسائل پيچيده معنوي وقتي اشتراکات مدنظر قرار مي گيرد هدف اين نيست که نشان دهند يکي بر ديگري تأثير نهاده مگر اين که دامنه اين تأثير و راه ها و منابع آن را به دقت نشان دهند. اما در اينجا عمدتاً چيزي شبيه به توارد مدنظر است و نويسنده کوشش شايان احترامي را به کار گرفته تا نشان دهد چگونه زمينه هاي مشترک در شيوه ها و مکاتب تربيتي و عرفاني قادر است به نتايج همسان يا بسيار نزديک به يک ديگر بيانجامد. تائو و تصوف، هر دو خاستگاهي شرعي دارند و ضمناً برآمده از مکتب هاي عرفاني اند؛ اما در بسياري زمينه ها نيز تفاوت هايي با هم دارند. آن تفاوت ها اگرچه بيانگر خاستگاه هايي به کلي دور از يکديگر است، مع هذا مشابهت هاي روح انساني را در زمينه هاي تربيتي مشترک نشان مي دهد.
    نکته اي که نويسنده اين کتاب به خوبي و با هوشمندي درک کرده، توجه به جذابيت و زيبايي تائو و تصوف است که امروزه علاقه مندان پرشماري در پنج قاره جهان پيدا کرده است. هر دو مکتب يا طريقه داراي قدمت بسيار زيادي در تاريخ بشر مي باشند و همانطور که نويسنده نوشته است، اين مکتب هاي قديمي، مهم ترين مدارس براي بشر بوده اند و شاگردان پرشماري را در طول قرون و اعصار پرورش داده اند. پس مي توانيم و مي بايد مکاتب تائو و تصوف را طريقت هايي اصيل و کلاسيک و قابل اعتماد در تاريخ سنت هاي باطني به شمار آوريم. زيرا چراغي که در طول تاريخ روشن بماند، حتماً داراي روشنايي و آتشي از ژرفاي جان انسان است و تائوي چيني و تصوف اسلامي، هر دو از اين روشنايي اصيل بهره دارند.

    Buddhism and Islam on the Silk Road
    (Encounters with Asia)
    by Johan Elverskog  (Author)
    Publisher: University of Pennsylvania Press
    بوديسم و اسلام روي جاده ابريشم

    توشي هيکو ايزوتسو، استاد يگانه و برجسته اي در موضوع مکتب هاي باطني و حکمت هاي کهن در شرق و غرب عالم بود اما او به ويژه، درباره ذن و بوديسم و اسلام و تصوف، صاحب نظري بي مانند بود و داراي تبحر و نظريه هاي منحصر به فردي بود که کمتر کسي در اين عرصه ها مي توانست با او هماوردي کند. ايزوتسو در مباحث تطبيقي، کم نظير بود و يکي از معدود کساني بود که بر روي جاده تجاري معروف ابريشم، ردي از دين ها و سنت هاي بزرگ را سراغ مي گرفت. جايي که دين هاي بزرگ شرق دور که جان هاي ميلياردها انسان را تربيت مي کرد، در حرکتي آرام و پرمعنا به سرزمين هاي اسلامي پيوند مي يافت و ضمن اثر پذيرفتن از آن ها، گاهي تأثيراتي نيز بر اين شيوه هاي حکمي و عرفاني مي نهاد.
    او معتقد بود که ذن و تصوف، زمينه هاي مشترک فراواني دارد. نکته اي که در کتاب "بوديسم و اسلام روي جادهء ابريشم" به دقت بدان پرداخته شده است. اشتراکات ميان اين دو مکتب غير قابل انکار است. اما علي رغم همه اين زمينه ها و ظرائف و شيوه هايي که ما از آن ها به اشتراکات ياد مي کنيم، امروزه مي بينيم که درهاي خصومتي عظيم نيز در ميان پيروان و به خصوص عوام اين دو مکتب و دو آيين کاملا گشوده شده است.
    در برمه، راهبان بودايي خانه هاي اقليت مسلمان موسوم به روهينگيايي را آتش مي ذنند و ذنان و کودکان آنان را مي کشند تا تمام نسل روهينگيا نابود شود و مابقي نيز رانده شده و مجبور به مهاجرت گردند. در اين سوي جهان نيز، مسلمانان متعصبي که نام طالبان بر خود نهاده و در همکاري با سازمان متعصب و خشونت گراي القاعده در افغانستان امارت اسلامي تشکيل داده اند، مجسمه هاي بسيار عظيم بودا را که ميراث کهن هزاره ها محسوب مي شد، از جاي برکنده و منفجر مي کنند. دلايل اين خصومت ها چيست؟ ريشه هاي خشونت گرايي بر عليه پيروان و آثار اديان ديگر را در کجا بايد جست و جو کنيم؟ آيين هايي مانند بوديسم و عرفان اسلامي، به رغم زمينه هاي بسيار زيادي که براي تسامح و ديگرپذيري دارند، از چه رو قادر نيستند به هم  زيستي مسالمت آميز ميان پيروان اين آيين ها، تشريک مساعي و ياري نمايند؟
    اين مسائل و موضوعات متعدد ديگر درباره تفاوت ها و اشتراکات ميان عرفان و بوديسم يا در گستره اي وسيع تر در ميان اديان باطني شرق دور و خاورميانه را، جوهان الوِرسکوگ در کتاب "بوديسم و اسلام روي جادهء ابريشم" که در سال 2013 و در 352 صفحه به زبان انگليسي تأليف و توسط انتشارات دانشگاه پنسيلوانيا منتشر شده است، مورد پژوهش و بررسي قرار داده است.
    اين کتاب در بر دارنده پنج سر فصل جذاب و بسيار خواندني با عناويني به شرح زير است: 1- برخورد، 2- تفاهم، 3- بت پرستي، 4- جهاد، 5- حلاليت.

 
  • افق فرهنگ

    PDF چاپ نامه الکترونیک
    گزارش سمينارها

    افق فرهنگ

    مرضيه سليماني



    سمينارهاي موسسه لومن کريستي در تابستان 2015
    سنت روشنفکري کاتوليک يا سنت هاي مربوط به جهان روشنگري و انديشه آزاد در ارتباط با عقايد و آموزه هاي کاتوليکي، چندين سال است که با برگزاري سمينارهايي مي کوشد ميان آموزه هاي ديني و دستاوردهاي فکري و عقلي در آزادترين شکل آن که مربوط به اينتلکتواليسم يا روشنفکري است، دستاوردهايي داشته باشد.
    در اين سمينارها تقسيم بندي خاصي ميان کشيشان و ديگر اجزاي فکري کليساها با عاملان و نهادهاي علم جديد صورت نمي گيرد و کوشش مي شود اين دو به يکديگر نزديک شده و سرچشمه هاي سوءتفاهم ها از ميان برداشته شود. پاپ ژان پل دوم در سميناري که براي اعلام اشتباه بودن محاکمه گاليله و بخشش آن دانشمند بزرگ برگزار شد، به موضوعات بسيار مهمي اشاره کرد و همان سمينار نقطه عطفي در تاريخ آيين کاتوليک بود. از آن به بعد کليسا و نهادهاي مرتبط با آن در جهان کاتوليکي، کوشش بي وقفه اي را آغاز کردند تا از تکرار وقايعي نظير محاکمه گاليله يا صدور احکام ديني در تعارض يا مخالفت با دستورهاي ديني جلوگيري شود.

    متافيزيک و روح در آراي توماس آکوئيناس
    در همايش سنت روشنفکري کاتوليک موسسه لومن کريستي در سال جاري، از جمله موضوع "متافيزيک و روح در آراي توماس آکوئيناس"، قديس و متفکر بزرگ قرون وسطي مد نظر قرار گرفته است. زيرا آکوئيناس يکي از کوشندگان بزرگ در مسير کلام عقلي مسيحيت بود و مي  کوشيد تبيين هايي به قاعده و متکي به برهان، از متافيزيک مسيحي عرضه کند.
    مفهوم ارتباط انسان و خدا و جايگاه آدمي در نظام هستي، بنياد علم کلام مسيحي در آن زمان را تشکيل مي داد اما همچنان به دليل سيطره کليساي کاتوليک و عقايد سنتي رايج در آن، پرسش هاي عقلي چندان جلوه اي نمي يافتند. بعدها جنبه هاي ديگري از فکر آکوئيناس در باب خدا، هستي و متافيزيک که نوآورانه تر به نظر مي رسيد، بيشتر مورد توجه قرار گرفت. او به ويژه درباره مفهوم شر و پرسش هايي که اين مفهوم در نظام متافيزيکي کليساي کلاسيک کاتوليک ايجاد مي کرد، مطرح نمود. نتيجه نهايي اگرچه در زمان حيات خود آکوئيناس چندان به چشم نيامد، اما متفکران ادوار بعد را متوجه مباحث و مسائل باريک و مهم تازه اي کرد.
    آکوئيناس درباره رابطه خدا و مسيح، و جايگاه الهي عيسي، تفسير مبتکرانه اي از انجيل ارائه کرد و اين تفسير چنان محکم بود که کليسا نمي توانست در ميان دانشگاه ها و مراکز علمي قرون وسطي آن را ناديده بگيرد يا انکار کند.
    اينک پس از سده ها، و در يک انگاره و فضاي پسامدرن مجدداً به اين آرا توجه جدي صورت مي گيرد. سمينار مورد بحث، در تاريخ هشتم جولاي سال جاري در محل مدرسه فلسفي هولي کراس در رم برگزار شده و سخنران اصلي آن پروفسور استفن ال. بروک خواهد بود. او استاد دانشگاه هولي کراس در رشته الهيات است و نويسنده آثار مهمي درباره آکوئيناس از جمله کتاب "رفتار و عمل" است.

    انديشه اجتماعي  کاتوليک: سرمايه  گذاري انتقادي

    فعال شدن نهادهاي مذهبي خاصه نهادهاي کاتوليکي در ارتباط با دستاوردهاي فکري جديد در سنوات اخير، سرعت و وسعت بيشتري يافته است. در اين مسير، يکي از مهم ترين موضوعاتي که کوشيده مي شود کليساي کاتوليک با آن ارتباط برقرار کند، در حوزه علوم انساني است. مي دانيم که تحولات علم جديد، همواره بزرگان و شريعتمداران را در اديان، به واکنش هاي مختلفي وا داشته است. خاصه در مورد کليساي کاتوليک و دوران قرون وسطي، اين امر به يک پديده بسيار مهم و مناقشه انگيز بدل شد. اما امروزه وقتي از علم جديد سخن مي گوييم، گستره بسيار وسيعي از علوم انساني را نيز در بر مي گيرد.
    به نوشته بروشور اينترنتي موسسه لومن کريستي، کليساي کاتوليک، در سده بيستم اهميت علوم انساني را دريافت و دستاوردهاي مهم آن را به خصوص در زمينه جامعه شناسي و اقتصاد، مورد توجه قرار داد. اين امر در پي واکنش هاي منفي کليسا و نهادهاي مربوط به آن در قرن نوزدهم نسبت به همين علوم داراي اهميت بسيار است. خاصه در برابر آنارشيسم، سوسياليسم و مارکسيسم که به نوعي تنش فکري و انکارگرايانه در باب اين علوم، دامن زده شد. در حال حاضر، نه  تنها اين دستاوردها مهم تلقي مي شود، بلکه ضرورت دارد جنبه هاي مختلف آن واکاوي و تحليل شود تا کليسا، جايگاه خود را در عرصه هاي اجتماعي، مورد ارزيابي صحيح قرار دهد. در عين حال لازم است ضرورت ها و شرايط جوامع مسيحي و جهت تحولات در اين جوامع نيز به درستي بررسي و شناخته شود.
    حاصل نهايي همه اين مسائل مي تواند به کليساي کاتوليک امکان دهد در فرايندهاي اجتماعي حضور داشته و بدون سوء تفاهم نقش هاي اجتماعي خود را تثبيت نمايد. سمينار "انديشه اجتماعي کاتوليک: سرمايه گذاري انتقادي"، يکي از تلاش هاي علمي و فکري در همين جهت است. اين اميدواري وجود دارد که مطالعات اجتماعي، همواره به بخشي از آموزش هاي آکادميک مسيحيت کاتوليک بدل شود تا فاصله هاي بين نسلي در جوامع پيچيده مدرن به درستي درک و فهم گردد. اين سمينار که از تاريخ دوم آگوست آغاز شده و به مدت پنج روز ادامه خواهد داشت، با سخنراني پروفسور راسل هيتينگر پي گرفته و در کالج برکلي دانشگاه کاليفرنيا برگزار خواهد شد.

    يک سمينار فلسفي، فيلسوف انگليسي
    جان لاک، فيلسوف نامدار انگليسي، موضوع سمينار ديگري در موسسه لومن کريستي است. اهميت او به گونه اي است که برخي از متخصصان فلسفه انگليسي، او را بزرگ ترين متفکر فلسفي در اين کشور دانسته و در کنار توماس هابز، برکلي و هيوم، بنيان گذار فلسفه انگليسي مي دانند. جان لاک متولد 1632 ميلادي در بريستول انگلستان بود و در مدرسه وست مينستر و دانشگاه کرايست چرچ، از زيرمجموعه هاي آکسفورد، تحصيل کرد. زماني که او وارد آکسفورد شد، فلسفه تا حدودي خوارمايه و متحجر بود. در واقع مطالب رنگ پريده اي از فلسفه  مدرسي که مبتلا به الفاظ و مصطلحات پيچيده و بيهوده اي بود، رواج داشت.
    لاک مانند برخي فيلسوفان رنسانس و روزگار نو که بر اسکولاستيک ارسطويي شورش کردند، بيش از آن چه خودش آگاه باشد،  از اين فلسفه تاثير گرفت ولي دلبستگي اصلي اش به دکارت بود و از وجوه مختلف حکمت دکارتي  بر او اثر نهاده و نشان ميداد که تفکر روشن و منسجم همان قدر در درون فلسفه امکان پذير است که در بيرون آن. او شيمي و فيزيک و طب نيز خوانده بود و جواز طبابت گرفت بنا بر اين به خوبي با علوم تجربي و پيشرفت هاي آن آشنا بود. مهم ترين اثر او "جستار درباره فهم آدمي" و پس از آن رساله درباره فهم حکومت مدني بود که تاثير بسيار زيادي بر فکر فلسفي انگليسي نهاد. هم زمان انديشه هايي درباره آموزش و پرورش و رسائلي کلامي درباره عقل مسيحي را نيز منتشر کرد.
    او فيلسوفي بود که بر عقل سليم بسيار تکيه کرد اما همين مسئله گاهي فهم انديشه هاي فلسفي او را دشوار مي سازد. به همين دليل است که علي رغم سادگي و روشني ظاهري نوشته هاي لاک، همواره ايهام و آشفتگي نيز ديده مي شود. ارتباط لاک با کليسا، به واسطه چند رساله ديني نظير گفتاري درباره معجزات و ارشاد معرفت، و عقل مسيحيت موجب شد تا متفکران مسيحي همواره نسبت به آراي او واکنش نشان دهند. او به واقعيت روحاني و انکشاف الهي باور داشت، علي رغم اين که فهم پذير نباشد. با اين حال رسائلي درباره تسامح و تساهل نيز نوشت که مجموعه اين ها از او فيلسوفي خاص و صاحب افکاري قابل بحث ساخته است.
    جان لاک يکي از ستون هاي فلسفه و متافيزيک در انگلستان است. آثاري که درباره او به بحث پرداخته فراوان و متنوع است و داوري هاي متناقضي را در مجموعه اين آثار مي بينيم. از معرفت شناسي و متافيزيک تا بحث درباره زندگي و ريشه هاي تربيت لاک و بالاخره سبک و شيوه نگارش او، همواره بحث و گفت و گو صورت گرفته است. او از فيلسوفاني بود که در آستانه تحولات بزرگ عصر رنسانس ظهور کرده و علم جديد را باور داشته اند.
    اين نوع مباحث، شاکله همايشي را که موسسه لومن کريستي در تاريخ هفدهم جولاي درباره جان لاک قرار است برگزار کند، به خود اختصاص داده است و هم زمان با برگزاري همايش، چاپ تازه اي از مجموعه آثار جان لاک نيز عرضه خواهد شد. سخنراني اصلي را در اين سمينار، پروفسور يان کر، استاد دانشگاه آکسفورد و پديد آورنده آثار و مقالاتي مهم در زمينه موضوع مورد بحث بر عهده خواهد داشت. اين گرد هم آيي، در کالج مرتون دانشگاه آکسفورد برگزار خواهد شد.

    کالج نوتردام علم اخلاق و مسئوليت
    موضوع اين سمينار يعني "علم، اخلاق و مسئوليت"،  بيانگر مهم ترين دغدغه هاي انساني در قرن بيست و يکم است. اين مسائل از چنان اهميتي برخوردار است که برخي آينده بشر را بدان گره زده و کوشيده اند جنبه هاي مثبت و منفي آن را به درستي تحليل و درک نمايند. امروزه همراه با پيشرفت هاي حيرت انگيز علمي، مخاطرات بسيار زيادي نيز پيش بيني مي شود؛ هرچه دستاوردهاي علمي عظيم تر و بزرگ ترند، بحران هاي اخلاقي و مسئئوليت بشري نيز بزرگ تر خواهد بود. علم جديد، زندگي بشر را زير و رو کرده است و چشم اندازهاي شگفت انگيزي روياروي انسان ها قرار گرفته است اما گاهي از پاسخ به ساده ترين مسائل اخلاقي و انساني عاجز مانده و لذا بشر به جاي بهره برداري و لذت از اين دستاوردها درگير مخاطرات و مصائب و فاجعه هاي بزرگ بوده است.  حتي اين پرسش گاهي مطرح مي شود که پيشرفت هاي علمي زندگي بشر را نجات خواهد  داد يا موجب نابودي نوع انسان و تنها زيستگاه شناخته شده آن يعني کره زمين خواهد  شد؟
    در اين رابطه مسائل متعددي وجود دارد که هر يک از آن ها به بحراني عظيم براي بشر تعبير و تبديل شده است. از جمله مهم ترين اين مسائل و در رأس همه آن ها مسائل زيست محيطي است و تغييرات شگرفي که در آب و هوا و محيط زيست بشر ملاحظه مي کنيم. جهان به سوي بحراني عظيم و خطراتي بسيار دهشتناک به پيش مي رود. طبيعت خشمگين است و بشر موجب ناپايداري آن شده است به نحوي که سونامي ها و طوفان ها، سيل ها و خشک سالي ها و بيماري هاي عجيب و غريب، از پي هم فرا مي رسند. آلودگي هوا و انتشار گازهاي گلخانه اي همراه با از ميان رفتن بخشي از لايه ازن، همه انسان هاي خردمند را دچار نگراني عظيمي کرده است. اما آيا نگراني و دغدغه کافي است؟ مسائلي که در اين سمينار مطرح خواهد شد، عمدتا در جست و جوي پاسخي براي اين دغدغه هاي بزرگ و وهم انگيز است. تغييرات آب و هوا به صورت جهاني، و اثر آن بر زندگي انسان، تنها يکي از مشکلاتي است که انسان قرن بيست و يکم مي بايد با آن دست و پنجه نرم کند و راه حل هايي براي حفظ محيط زيست بيابد. يک نکته ديگر مسائل مربوط به بيماري ها است و براي مثال مقاوم شدن انسان نسبت به آنتي بيوتيک ها و کاهش اثر اين نوع داروها بر جسم انسان، ويروس هاي متعدد و خطرناکي را فعال کرده است. اين ويروس ها ممکن است در سالهاي آينده قربانيان پرتعدادي را از انسانها بر زمين بياندازد. به عبارت ديگر حتي اين امکان وجود دارد که مانند دوره هاي کهن، بيماري هاي اپيدميک موجب مرگ صدها ميليون انسان شود. در کنار اين نگراني ها، مسئله علوم نظامي و تسليحاتي و پيشرفت در سلاح هاي کشتار جمعي نيز موجب حساسيت و نگراني متفکران است. علوم روبوتيک و دانش هاي مربوط به ارتباطات در عين امکاناتي که براي بشر فراهم ساخته است، مخاطرات زيادي نيز در بر داشته است. اين مسئله به طور جدي مطرح است که اگر روزي مشکلي در شبکه هاي جهاني ارتباطات به وجود آيد و يا ويروس هايي بتوانند اطلاعات ضروري و دستگاه هاي بسيار مهم را در نقاط حساسي مانند ترابري، فرودگاه ها، کشتي راني و نيروگاه ها هدف قرار دهند، چه اتفاقي براي بشر مي افتد؟ هرج و مرج مطلق پديد خواهد آمد و به سرعت جهان تاريک خواهد شد. بنابر اين مشکلات يکي و دو تا نيست و لازم است اخلاق و مسئوليت انساني، در نسبت با پيشرفت هاي علمي، مجددا موضوع انديشه قرار گيرد و راهکارهاي تازه اي ارائه شود. مسئوليت انسان بسيار حساس است و ديگر نمي توان سرنوشت مردم را به دست يک اقليت نخبه سپرد که سياستمدار و برنامه ريز هستند و مديريت امور حياتي را بر عهده مي گيرند، بلکه لازم است آموزشي جهاني به انسان ها بياموزد که تک تک آن ها در قبال مسائلي که بخشي از آن مطرح شد مسئوليت دارند.
    در سمينار "علم، اخلاق و مسئوليت"، ضمن بررسي اين مسائل کوشيده خواهد شد آخرين دستاوردها و راهکارها نيز عرضه شود. مباحث نظري با آمارها و نشانه هاي دقيق عيني، در هرکدام از موضوعاتي که به سرنوشت کلان بشر ارتباط دارد و بخشي از آن را بر شمرديم، مطرح و مورد بحث قرار داده مي شود.
    اين سمينار به مدت سه روز از تاريخ سوم تا ششم آگوست برگزار خواهد شد و طي اين روزها، استاداني برجسته و متخصصاني صاحب نظر از جمله پروفسور جاناتان دنسي از دانشگاه تگزاس و دکتر آون گريفيتز از دانشگاه کاليفرنيا در آن سخنراني خواهند کرد.

    فلسفه ملاصدرا در نظم عمومي
    نوزدهمين همايش ملي حكيم ملاصدرا، با محوريت موضوع «فلسفه و نظم عمومي» در مجتمع فرهنگي- آموزشي آدينه برگزار شد. اين همايش يك‌روزه به مناسبت بزرگداشت ملاصدرا - كه مصادف با يكم خرداد ماه هرسال است- به همت بنياد حكمت اسلامي صدرا و انجمن بين‌المللي ملاصدرا برگزار شد. اولين سخنران مراسم افتتاحيه آيت‌الله سيدمحمد خامنه‌اي، رئيس بنياد حكمت اسلامي صدرا بود كه درباره موضوع «نظم تشريعي و تكويني» سخنراني كرد. خامنه‌اي گفت:‌ ايجاد نظم عمومي در جامعه يك قاعده طبيعي است و مخالفت با نظم عمومي فساد به وجود مي‌آورد، مثلاً تصور كنيد در عالم يك خداي ديگري هم وجود داشت، در اين‌صورت نظم عالم به هم مي خورد و اگر نظم عالم به‌هم مي خورد فساد دنيا را فرامي‌گرفت. دومين سخنران اين همايش، سيدمصطفي محقق داماد، استاد حقوق دانشگاه بهشتي بود. محقق داماد كه موضوع سخنراني‌ اش «نظم هستي و بايستي از ديدگاه ملاصدرا» بود گفت: در اصطلاح حكمت متعاليه و قبل آن كتاب تكوين و تشريع يا كتاب تدوين مطرح بوده به همين دليل نمي‌توان اين دو را از ابدعات ملاصدرا دانست چون قبل او هم در آثار فلسفي متفاوتي تكوين و تشريع مكررا با يكديگر آمده‌اند. مخاطب امر تكويني جهان و نظم حاكم برجهان است در چنين اموري هيچگاه عصيان وجود ندارد، مثلاً خورشيد هيچ گاه نمي تواند بگويد من امروز دلم مي خواهد از سمت ديگر طلوع كنم اما در امر تشريعي، عصيان اتفاق مي‌افتد و جبري در كار نيست. وي افزود: به تعبير ملاصدرا بشر آزاد است كه هر كاري مي‌خواهد انجام بدهد اما سعادتش در اين است كه راه مستقيمي كه خدا براي سراسر جهان قرار داده است را برود. به عبارتي از نظر ملاصدرا رسيدن به كمال انساني زماني اتفاق مي‌افتد كه انسان در گردونه مقررات كه همان نظم عمومي است قرار بگيرد. عضو فرهنگستان علوم ايران همچنين به واژه «نظم عمومي» اشاره كرد و ادامه داد: واژه نظم عمومي از حقوق فرانسه گرفته شده و سپس در قانون مدني ما آورده شده است. براساس تعريفي كه در قانون براي نظم مدني آورده شده است قراردادهايي كه برخلاف اخلاق حسنه، خلاف شرع و نظم عمومي است را محكمه اجرا نخواهد كرد، البته عبارت «خلاف شرع» از ابتدا وجود نداشت و بعدها به اين تعريف اضافه شد. اما به تع  بير ملاصدرا نظم عمومي عبارت است از مقرراتي كه براي بشر با مقررات جهاني حاكم برهستي منطبق است. سخنران ديگر اين همايش، رضا داوري اردكاني، رئيس فرهنگستان علوم بود كه درباره موضوع «نظم در فلسفه يوناني» سخنراني كرد. داوري اردكاني گفت: ارسطو بنيانگذار «مدينه» را هيپوداموس معمار و شهرساز شهير يوناني مي داند و از آن زمان به بعد معناهاي متفاوتي براي مدينه در نظر گرفته شده است اما معناي اصلي آن «نظم» است البته در بسياري از اوقات مدينه را شهر ترجمه مي‌كنند اما اين ترجمه مدينه را از معناي اصلي خودش دور مي كند. اساطير يوناني در هومر هرجا كه صحبت از زندگي بشر و نظم بشري مي‌شد، خدا را به عنوان يك ناظم قلمداد مي كردند كه به زندگي آدميان نظم مي دهد. استاد فلسفه دانشگاه تهران ادامه داد: نظريات و عقايد ارسطو به كتاب «نواميس» افلاطون نزديك‌تر است تا «جمهوري». اگرچه ارسطو با خيلي از بخش هاي اين اثر موافق نيست اما براساس جمهوري افلاطون فيلسوف چون عالم را مي‌شناسد پس نظم جهان را هم مي‌شناسد اما از نظر ارسطو عقل عملي واضع قانون است. عقل يا حكمت عملي (فرونزيس) بدون عقل نظري يعني عقل بدون فلسفه، چرا كه به مدد عقل نظري است كه جاي اشياء معين و مشخص مي‌شود. همچنين «نظم اجتماعي، نظم جهاني و نظم الهي» عنوان سخنراني غلامرضا اعواني استاد فلسفه دانشگاه شهيدبهشتي بود. اعواني سخنش را با تعريف نظم آغاز كرد و گفت: نظم در تعريف خودِ فلسفه هم وجود دارد. فلسفه ادراك نظام وجود و نظام عالم است، آنچنان كه هست، علاوه برآن تبيين نظام وجود بدون شناخت حقيقت اشياء امكانپذير نيست. ضمناً پي بردن به نظام عالم امري عقلي است، يعني عقل درك مي كند ولي خيال خير. به همين دليل اول خدا بوده است بعد عقل به‌وجود آمده است به عبارتي نظم مطلق را خدا درك مي‌كند و ما به اندازه خودمان از آن شناخت پيدا مي كنيم. به اين ترتيب نظم هم در عالم كبير وجود دارد و هم در عالم صغير، هم در آفاق وجود دارد و هم در انفس چون يك مبدا دارد و به يك اصل الهي برمي‌گردد.
    اعواني ادامه داد: از نظر هراكليتوس، خداوند علت نظم است يعني همه چيز از لوگوس پديد مي‌آيد و همه چيز ظهور لوگوس است. لوگوس قانون كلي، نطق، عقل و سخن است و انسان لوگوس را درك مي كند. اما از نظر افلاطون، عالَم نظم دارد چون به مُثُل الهي برمي گردد. از نظر ارسطو خداوند عقل عاقل است و عالم را به وجود آورده است. از نظر ابن‌عربي هم عالَم ظهور اسماء الهي است. در اين ميان مولانا عالم و نظم حاكم برآن را در چندبيت شعر، بهتر از بقيه تفسير كرده است؛ به عقيده مولانا اصل عالم از خداست و نظم الهي حاكم است. چهره ماندگار فلسفه كشورمان افزود: ملاصدرا هم مثل همه كساني كه تابه حال درباره‌شان صحبت كرديم درباره نظم بسيار صحبت كرده است، از نظر او نظم حاصل علم الهي است و عالَم حاصل علم الهي است و ما از اين موضوع غافل هستيم كه مجموع عالم، حاصل عقل است به عبارتي بشر قدرت برقراري نظم را آنگونه كه خدا دارد، ندارد. از ديگر سخنرانان اين همايش غلامحسين ابراهيمي ديناني استاد فلسفه دانشگاه تهران بود كه درخصوص «نظم الهي و رابطه آن با نظم بشري» سخنراني كرد و اصلي ترين مسئله عالم را نظم دانست. وي گفت: براي نظم اين تعريف وجود دارد كه هرچيزي سرجاي خودش باشد اما همه مسئله اين است كه جايگاه كجاست؟ اگر همه لغت هاي دنيا را يك جا پرت كنيم هيچ معنايي نمي دهند اما همين كه آن ها را با نظم و ترتيب كنار هم بگذاريم معني مي دهند دليلش هم اين است كه هرزباني نظم خاص خودش را دارد. ابراهيمي ديناني افزود: اخيرا انديشمندان غرب از زمان -  مكان سخن مي گويند و مي خواهند اين دو را يكي كنند چون زمان و مكان باهم هستند و نمي توانند از هم جداباشند چون نه زمان بدون مكان داريم ونه مكان بدون زمان. يك فرد عَرب اخيرا واژه اي به نام «زمكان» ابداع كرده كه او هم منظورش اين است كه اين دو از هم جدا نيستند اما در زبان فارسي معادل اين اصطلاح زمان ـ مكان، جايگاه را داريم كه اين اصطلاح در تعريف نظم هم مي‌آيد.دريا منظم است، كوه منظم است،‌ زمين منظم است چون هركدام در جاي خودشان قرار دارند. اين استاد فلسفه ادامه داد: خداوند ناظم، خالق، صانع و مبدع است و همين خدا انسان نظم‌شناس به وجود آورده است اما اين انسان نظم‌شناس كه از نظر شريعت تكليفش روشن است،‌ تكليفش با خودش  روشن نيست و خاطر همين بي‌نظمي مي كند. افراط و تفريط فقط مخصوص آدم است وگرنه هيچ فرشته اي كار فرشته ديگري را انجام نمي‌دهد. ابراهيمي ديناني سخنانش را با يك بيت از شاعر تمام كرد و گفت: تمام مباحث بنده در يك بيت از حافظ خلاصه مي‌شود:
    بيا تاگل برافشانيم  و مي در ساغر اندازيم
    فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم.
    «گل‌برافشان» يعني عقل و «مي در ساغر» يعني عشق به اين ترتيب انسان مي‌تواند با عقل و عشق همه كاري انجام بدهد حتي سقف آسمان را بشكافد.

    تأملي بر امکانات جديد علوم انساني
    انجمن علمي دانش اجتماعي مسلمين با همکاري گروه علوم اجتماعي اسلامي دانشگاه تهران، در ادامه سلسله نشست‌هاي علمي خود، نشست «تأملي در امکانات جديد علوم انساني» را با سخنراني دکتر کريم مجتهدي در تالار گفت وگوي دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران برگزار کرد.
    مجتهدي در ابتداي اين نشست اظهار داشت: امروز همه مي گوييم علوم انساني به معناي جديد کلمه اش که در قرن    و    و خاصه    در غرب شروع شد، يک رشته هاي جديدي است که اين لفظ را حتي در کتب قديمي اروپائيان نمي توانيد بيابيد. تاريخ از قديم الايام بوده و يکي از قديمي ترين رشته هاي بشري است. هرودوت که اصلاً روح تاريخ است. مورخان رومي و اسلامي و ايراني اي هم هستند که آثارشان شاهکار است. مثل تاريخ بيهقي، مجمع التواريخ، يا تاريخ جويني. اين مورخان با احاطه فوق العاده اي جو و زمان خود را نشان داده اند. اما علوم انساني در غرب از قرن    و    شروع مي شود. در قديم علم النفس يا بعداً روانشناسي مي گفتند. از زمان فيثاغورث، علم النفس وجود داشت. با اين حال علوم انساني در غرب با يک مبناي جديدي شروع مي شود. به لحاظ موضوع اينها فرق ندارند ولي روش کار علوم انساني، جديد است. تازه در اين قسمت هم ريشه هاي علوم انساني جديد را مي توان جستجو کرد.
    استاد دانشگاه تهران ادامه داد: ابن خلدون قديمي ترين جامعه شناس است که کارش شباهتهايي با کارهاي منتسکيو که سه قرن و نيم بعد از او است و يا ديگر جامعه شناسان دارد. آنچه در علوم انساني جديد عوض شده موضوع نيست، بلکه روش عوض شده است. اگر برگرديم به دوره تجديد حيات فرهنگي غرب يعني قرن   ، همه شنيده ايم که ماکياولي در ايتاليا اولاً يک مورخ است. او همه چيز را قدرت مي دانسته و درباره ژوليوس سزار کتاب نوشته است. او مي گويد سياست تابعي از قدرت است يعني کسي که در جستجوي قدرت است، هر وسيله اي را براي کسب قدرت مي تواند به کار برد. دروغ، تهمت، تزوير و ... . به نظر او سياست يعني همين. ماکياولي اين مسئله را فقط درباره سياست گفته است ولي گفته هاي او در علوم تجربي غربي منعکس شده است. فرانسيس بيکن که در آخر قرن    تحولي در غرب ايجاد کرد ماکياولي را خوانده و مي گويد سياست، قدرت طلبي است  ولي مي گويد علم طلبي، قدرت طلبي است. همان چيزي که فردوسي به زيبايي بيان کرده است؛ توانا بود هر که دانا بود. بيکن که مي گويد دانش، ما را به قدرت مي رساند، همان بحث ماکياولي درباره سياست را درباره علم گفته است.
    مجتهدي افزود: بيکن وزير اعظم انگلستان بود و زماني تمام انگلستان دست او بود. او يکي از اولين کساني است که تحول روشهاي علوم اجتماعي را درغرب به وجود آورد. او گفته با عقل تنها نمي شود به قدرت رسيد. عقل انسان بايد در مقابل طبيعت سر تعظيم فرود آورد تا طبيعت را بشناسد. عقل من بايد تابع تجربه علمي من باشد. آن چيزي که مرا به قدرت مي رساند، تجربه من است که با يک روش خاص در مورد پديدارهاي مادي جهان تجربه مي کند تا شناختش کامل شود و قانون را از آن استخراج کند و با آن قانون تسلط بر طبيعت پيدا مي کند. سقراط مي گويد غيرانتفاعي ترين علوم، اصيل ترين علوم هستند. بيکن مي گويد نه خير، من در علم، دانستن را نشانه مي گيرم. بايد ياد گرفت اين روش، روش تجربي است. اولويت تجربه در شناخت علوم يعني علم نمونه، آن علم اصلي مي شود. آن علم طبيعيات است. کسي که علوم تجربي را ياد مي گيرد عالم است. بعد از بيکن، دکارت در علوم تحولي ايجاد مي کند. دکارت عميقاً بيکن را خوانده زيرا آثار بيکن به زبان لاتين است و آثار دکارت به جز يکي همگي به زبان لاتين است.
    وي افزود: هدف بيکن و دکارت يک چيز است و همان رسيدن به قدرت در علوم است ولي روش شان متفاوت است. اگر بيکن مي گويد عقل بايد در مقابل طبيعت سر تعظيم فرود آورد، دکارت روش اش را اصلاح مي کند و اين کافي است. اصلاح عقل در سنت دکارتي مهمتر از آن چيزي است که شما فکر مي کنيد. تبديل کردن عقل صوري به عقل رياضي است. رياضيات حاکم بر طبيعيات مي شود. يعني طبيعت را تجربه مي کنيد ولي آن را به زبان رياضي تبديل مي کنيد. اين مي شود علوم در عصر جديد. شناخت علمي جهان شناخت هندسي از جهان است. هندسه و مکانيک با هم مخلوط مي شوند و فيزيک تشکيل مي شود. آنچه که دکارت مي گويد مکانيک ايستا است.
    استاد فلسفه دانشگاه تهران يادآورشد: بعد از دکارت نيوتن انگليسي، تنها چهره اصيل و عميق علوم جديد در آخر قرن    و اوايل    است و وقتي مي گويند علم، منظور علم نيوتني است که هم افکار بيکن، هم جان لاک هم روش رياضي دکارت اصلاح شده در آن لحاظ مي شود. علم جديد صورتش را اين طور پيدا کرد. علم همان اصول نيوتني است. بايد اين را در همه زمينه ها به کار برد. دوره دايرة المعارفي نويي است يعني تعميم علوم به تمام چيزهاست. در مورد تعليم و تربيت، روانشناسي، جامعه شناسي، و... نمونه نيوتن است. جامعه شناسي به معناي جديد کلمه که در اول قرن    به وجود آمد به اصول نيوتني چشم دوخته بود و علوم طبيعي، فيزيک، شيمي، مکانيک مطرح شد. اولين اسمي که کنت بنيانگذار جامعه شناسي براي جامعه شناسي گفته بود، فيزيک اجتماعي است. تمام اين علوم در اثر اين اصول است که به وجود مي آيد. انسان هم محور اصلي علوم انساني است. زيرا تا انسان در جهان نباشد اين علوم وجود ندارند. يعني عقل و هوش و پيشرفت هايي که انسان دارد علوم انساني را به وجود آورده است. علم انسان دائماً در پيشرفت است. شايد دوقرن ديگر به حقايقي که الان قبول داريم بخندند. هيچ وقت علم به آخر نمي رسد.
    مجتهدي بيان کرد: ويکو در ايتاليا در آخر قرن     متولد شد. او بسيار مطالعه کرده و موضع گرفته نه فقط در مقابل نيوتن. به عقيده او انسان فقط کالبد شناسي نيست و علم بدن و اعضا و قوانين فيزيکي براي انسان هم صادق است. انسان هم از بلندي به پايين مي افتد ولي انسان آرمانهايي دارد. ويکو نشان مي دهد آن ريشه هاي چندين هزارساله رومي و زباني که به وجود آمده؛ احساسات و عواطف و انسانيت و نحوه برخوردشان همگي نتيجه گذشته تاريخشان هستند.
    وي افزود: امکانات جديد علوم انساني به خصوص در ايران بايد براي ما جستجو شود. همان چيزي که ويکو و هردر به نحوي گفتند؛ درباره ايران هم صدق مي کند. اين همه شاعر و حماسه سرا و مورخ و نويسندگان بزرگ و غربي که از اينجا رد شده اند را نمي توانيم همينطوري بگوييم همگي باطلند. اگر در علوم انساني کار مي کنيم بايد شأن اين علوم را حفظ کنيم. علم تقليدي علم نيست. تا دورکيم را نخوانيم جامعه شناسي را نمي فهميم. ما هنوز احتياج به علوم انساني را احساس نکرده ايم. تظاهر به دانستن و نياز به آنها مي کنيم. وقتي آنها را معتبرتر مي دانيم که بدانيم به ريشه هايمان اتصال دارند. اگر تحقيق در آنها نکنيم ريشه ها يمان از بين مي رود. مانند درخت نخل  بايد اين علوم را رشد داد. دانستن اين علوم باعث مي شوند نيازهاي فرهنگي جامعه مان رفع شوند. علوم انساني نمي تواند غير از فرهنگ و گذشته و آينده خود باشد. نبايد فرصت را در اين برهه از زمان از دست بدهيم.

    هنر و زيبايي نزد روزبهان بِقلي
    نشست تخصصي «هنر و زيبايي نزد روزبهان بِقلي» دوشنبه 11 خرداد با حضور استادان، دانشجويان و علاقه‌مندان در سالن همايش‌هاي فرهنگستان هنر برگزار شد. در ابتداي نشست هادي ربيعي كه رييس اين پانل علمي بود، شرح مختصري از زندگاني و آثار روزبهان بقلي معروف به «شيخ شطاح» ارائه كرد. در ادامه دکتر شهرام پازوكي، عضو هيئت علمي موسسه حکمت و فلسفه ايران، سخنراني خود را با مقدمه‌اي از پرسش‌هايي كه درباره بِقلي مطرح است، آغاز كرد و گفت: آيا ما مي‌توانيم بحث فلسفي و زيباشناختي در نزد كساني مانند روزبهان بقلي يا شيخ‌ نجم‌الدين ‌كبري داشته باشيم؟ وي در همين زمينه خاطر نشان كرد: اگر به دنبال به اين پرسش‌ها باشيم، پاسخ هم مثبت است و هم منفي. چون اگر به دنبال قرينه مسايل زيبايي‌شناسي و فلسفه‌هنر در هندبوك‌هاي زيبايي‌شناسي آكسفورد بگرديم، تقريبا نمي‌توانيم مباحثي را بيابيم. نه تنها از روزبهان بقلي، درمورد مولانا هم كه حدود سي سال است پژوهش مي‌كنم همين امر صادق است. اين پژوهشگر فلسفه با پرسش‌هاي فلسفي به سخنان خود ادامه داد: آيا ما به دنبال آن هستيم كه اين مباحث درصدر اسلام نيز مطرح شده است؟ آيا ما به دنبال مجهول مطلق مي‌گرديم؟ اگر مباحث زيبايي‌شناسي از گذشته تاكنون وجود نداشته، پس تكليف اين همه آثار هنري كه تاكنون خلق شده چيست؟ آيا اينهمه آثارهنري بدون هيچ مباني نظري و تفكر زيبايي شناسانه پديد آمده‌اند؟ تكليف شعر، موسيقي، خوشنويسي، معماري و ديگر آثار هنري چه مي‌شود؟ آيا همه اين آثار با اوهام و خيالات به وجود آمده‌اند؟ پازوكي بازگشت به تفكر و عالم عرفاي مسلمان و تصورشان از مسايل زيبايي‌شناسي را به عنوان حل‌كننده اين تضاد دانست و افزود: لااقل به شهادت تاريخ نمي‌توان آثار هنري را به اوهام و خيالبافي نسبت داد و درعوض بايد به دنبال مباني تفكر علما و مفاهيم زيبايي‌شناسانه بر اساس مفهوم استاتيك باشيم و به علم عرفاي مسلمان و تصوري كه از عالم داشتند، رجوع كنيم. البته نمي‌توان تفكرات آن‌ها را با مباحث مدرن تطبيق داد چون ما را به اشتباه مي‌اندازد. همچنين دکتر سعيد بيناي مطلق، استاد فلسفه دانشگاه اصفهان، ديگر سخنران اين نشست بود که سخنراني خود را با اين نکته آغاز کرد که از منظر روزبهان جمال الهي، جمال بشري مي‌شود تا بشر بتواند به جمال الهي دست پيدا كند. وي در همين زمينه ادامه داد: آنچه در مباحثم به آن مي‌پردازم هماهنگي در زيبايي‌شناسي، معرفت شناسي و از سويي اخلاق و هستي‌شناسي در انديشه پيشامدرن است. اين هماهنگي را در ايران، قرون وسطي و دوران اسلامي به يكسان مي توان مشاهده كرد و اين مطالب در رابطه تناتنگي با يكديگر هستند. اما تاكيد من بيشتر بر روي زيبايي‌شناسي است كه معادل واژه aesthetics است كه كاربرد آن از قرن 18 ميلادي آغاز شد. بيناي مطلق اصرار ايراني‌ها براي نسبت دادن دستاوردهاي مدرن به سنت را كاري عبث شمرد و خاطر نشان كرد: اينكه ما اصرار داشته باشيم كه هر اتفاق هنري در دوران مدرن را به دستاوردهاي گذشته نسبت دهيم، راه بسيار نادرستي است كه ما را به اشتباه مي‌اندازد. اين استاد دانشگاه به خاستگاه عشق در كتاب «عبهرالعاشقين» روزبهان پرداخت و ادامه داد: روزبهان در جاي جاي كتابش از عشق نام برده و به نقد دو گروه پرداخته است. كه يكي زهد گرايان است و ديگر لذت جويان كه به صنم‌پرستان نيز از آنان ياد مي‌كند و اين دو را در تقابل يكديگر مي‌داند. وي براي روشن شدن مطالبي كه ذكر كرد در ابتدا به جايگاه زيبايي نزد روزبهان پرداخت و گفت: از ديدگاه روزبهان زاهد كسي است كه استعداد عشق و يا شم زيبايي ندارد و حس او محدود به طبيعت و صور كائنات مي‌شود. جايگاه زيبايي انسان نزد روزبهان برجسته است و مرادش از زيبايي هم بيشتر زيبايي زنانه است و ديدار تركان تجلي را به عنوان سري مي‌داند كه در درون خودش تجلي دارد و به گنج خانه يا گنج پنهان اشاره دارد كه يكي از مباني زيبايي‌شناسي است و معتقد است كه ديدار زيبايي ما را به گنج پنهان راهنمايي مي‌كند و در نقد زاهد مي‌گويد آيا زاهد با هر گونه زيبايي بيگانه است يا خير؟ مولف كتاب «نقدي بر کتاب هنر در نظر افلاطون» سپس به جنبه‌هاي زيبايي پرداخت و ادامه داد: روزبهان از زيبايي ذات و صفات نام مي‌برد و ميان حُسن عموم و حُسن خواص تفاوت قائل است. او حسن عموم را شامل طبيعت و صور كائنات مي‌داند و در مقابل به حسن خواص كه از آن به الهيات خواص و الهيات عوام نيز از آن ياد مي‌كند و برمي‌گردد به زيبايي عابد و عاشق و در واقع به همان زيبايي و حسن انساني اشاره دارد. وي سپس به برخي از نگاشته‌هاي روزبهان در آثارش اشاره كرد و افزود: روزبهان به كساني اشاره دارد كه وي را نقد مي‌كنند و به چالش مي‌كشند ولي او در پاسخ مي‌گويد: نارسيدگان شريعت برمن خرده مي‌گيرند كه تو آيات خلق‌السماوات را ديدي و آن را ناديده مي‌انگاري؛ آري در سماوات آيات الهي هست، لكن آدم بروز آفتاب تجلي ذات و صفات است. او در اينجا مرادش از نارسيدگان شريعت، كساني است كه به حقيقت الهي نرسيده‌اند.
    دکتر انشالله رحمتي، استاد فلسفه دانشگاه آزاد اسلامي، سخنران ديگر اين نشست بود که در سخنراني خود گفت: اگر به دنبال زيبايي شناسي به معناي مدرن كلمه نباشيم، بلكه به دنبال چيزي به عنوان هنر ديني باشيم، مطالعه روزبهان و تامل در آثارش وافي به اين مقصود است، به اين معنا كه تصور من از هنر ديني هنري است كه مبتني بر اعتقاد دينداران به غيب است. يعني هنري را كه خاستگاه اعتقادي داشته باشد هنر ديني مي‌گويند. بازنمود اعتقاد ما به غيب است كه در هنر ما خودش را نشان مي‌دهد در مقابل چيزي كه ممكن است داشته باشيم تحت عنوان هنر دينداران مثل فلسفه اسلامي و فلسفه مسلمانان. اگر هنري كه در دين داريم صرفا هنر مسلمان ها نباشد و هنر ديني به معناي دقيق كلمه باشد روزبهان مي‌تواند به ما كمك كند به اين صورت كه ما طبق آن چيزي كه روزبهان ارائه مي‌كند مي‌توانيم با جمال ارتباط پيدا كنيم. وي ادامه داد: نكته دوم در فلسفه دين آن است‌كه چگونه درباره خداوند حرف بزنيم، آيا صفاتي كه براي خداوند به كار مي‌بريم همان معنايي را دارد كه درباره انسان ها به كار مي‌رود يا نه؟. در مورد صفت جمال كار از همه دشوار تر است به دليل اين كه اگر ما خداوند را متصف مي‌كنيم به صفت علم، قدرت و ... به طور طبيعي يك زمينه معنوي فلسفي و روحاني در اين صفات وجود دارد. ولي زيبايي و جمال اولا به ذات يك ويژگي حسي دارد. ما زيبايي را از طريق عقل درك نمي‌كنيم بلكه از طريق حس درك مي‌كنيم. حال چگونه خداوند را متصف به جمال كنيم؟ روزبهان به ما كمك مي‌‌كند در عين حالي كه صفت حسي را درك مي‌كنيم اما اين صفت حسي صفت الهي است و انسان را كه متصف به جمال مي‌كنيم، خدا را نيز متصف به جمال كرده‌ايم. اين پژوهشگر ادامه داد: تلقي روزبهان از حسن يك تلقي objective است، به اين معنا كه زيبايي حقيقتي در عالم است، داستاني از روزبهان كه در «نفحات الانس» جامي آمده است. اول روزي كه روزبهان مي‌خواست در مسجد جامع عتيق شيراز به منبر برود از ميان جمعيت مي‌گذشت، مي‌شنود مادري با دخترش مي‌گويد كه اي دختر حسن خود با كسي ابراز نكن كه خوار و بي اعتبار گردد. شيخ ايستاد و گفت اي زن حسن به آن راضي نيست كه تنها و منفرد باشد. او همه آن مي‌خواهد كه با عشق قرين باشد. حسن و عشق در ازل عهد بسته‌اند كه هرگز از هم جدا نشوند. قطعا آن معاني اخلاقي و اجتماعي اينجا مورد نظر روزبهان نيست و مي‌خواهد حقيقتي را بيان كند. از نظر روزبهان و سهروردي تجلي تام عشق در انسان است، حسن يك وجود متشخص دارد و حسن را در انسان مي‌توان ديد نه در غيرانسان. آنچه خداوند بر صورت خود آفريده، انسان است.

    شبي با اسلامي ندوشن
    نهمين برنامه از سلسله برنامه‌هاي شب‌هاي ايرانشهر با عنوان «شبي با محمدعلي اسلامي ندوشن» با حضور غلامحسين اميرخاني، فريدون مجلسي، مصطفي ملکيان، حجت الاسلام والمسلمين سيدمحمود دعايي و... به نکوداشت محمدعلي اسلامي ندوشن، نويسنده، مترجم و پژوهشگر پيشکسوت، اختصاص داشت. در ابتداي اين برنامه غلامحسين اميرخاني نايب رييس شوراي عالي خانه هنرمندان ايران ضمن ابراز خوشحالي از برگزاري اين برنامه گفت: خانه هنرمندان ايران خيلي خوشحال است که از آغاز تاسيس خود تا به امروز در عرصه فرهنگ و هنر تا آن جا که توان داشته، گام برداشته و نقش پررنگي داشته است. تجليل از بزرگان اين عرصه نيز گامي ارزشمند است که خانه هنرمندان ايران وظيفه خود مي داند تا اين گام را نيز هرچه مستحکم تر از پيش بردارد. اين هنرمند خوشنويس در ادامه صحبت هاي خود با اشاره به برنامه شب هاي ايرانشهر، به مفهوم ايرانشهر پرداخت و گفت:
    ايرانشهر ما را به ياد چه چيزي مي اندازد؟ پهناور بودن؟ زيبايي؟ قدرت؟ ثروت؟ طبيعتي پاک و زيبا با نفسهايي سالم؟ ايرانشهر همه اينها را هم که داشته باشد، باز هم چيزي کم دارد. همه زيبايي ها را هم که داشته باشد، ايرانشهر نيست اگر مردماني با پندارها، کلمه ها و هنرهايي ماندگار در آن زندگي نکنند. بياييد تصور کنيم ايرانشهر فقط به سبب وسعت، زيبايي و گنجهايي که در طبيعت خود نهفته دارد، مايه غرور و دلتنگي ما نيست. بياييد باور کنيم ايرانشهر به اين دليل خاطره انگيز و بزرگ است که ايرانياني را در دل خود داشته است که فرهنگ و هنر را، يا به بياني بهتر، انسان و گيتي را محترم مي داشتند و رعايت مي کردند. بياييد تصور کنيم ايرانشهر جايي است که در آن قصه هاي زيبايش را علي حاتمي ديدني کرده و جلال ستاري اين قصه ها را به فرهنگ و تاريخ پيوند داده است، بياييد به ياد بياوريم که ايرانشهر همان جايي است که ناصر تقوايي آدمهايش را روايت کرده است و قيصر امين پور از واقعيتش شعر ساخته، پيرنيا جايي براي زندگي اش کرده است و نقشِ ماندگارِ ديوارهايش را سهراب سپهري از شبنم و برگ تازه کرده است. آري خاطره ما امروز ماست و ايرانشهر همين لحظه که محمدعلي اسلامي ندوشن در آن نفس مي کشد. در ادامه اين مراسم، پيامي توسط مجري اين مراسم از سوي محمدعلي اسلامي ندوشن براي حاضران خوانده شد: «از همه کساني که در جلسه حضور دارند و از همه کساني که دست‌اندر‌کار اين برنامه بوده‌اند تشکر مي‌کنم. من هرگز نخواسته‌ام که عناوين «نکوداشت» و «بزرگداشت» شامل حال من بشود. اين به هيچ‌وجه در روش و سبک من نبوده است. يکي اينکه در اين سال‌ها اين عناوين روي هم رفته مبتذل شده و اشخاص ناهمگوني تحت اين موضوع معرفي شده‌اند. البته افراد باصلاحيتي در بين آنها بوده‌اند ولي يکنواخت و يکسان نبوده و چه بسا که مقداري بهره‌برداري‌هاي خاص نيز از اين امر شده است يا نظرياتي خاص پشت آن بوده است. به هر حال من به خود اجازه نداده‌ام که در اين رده قرار بگيرم. دومين علت آن است که من هرچه خواسته‌ام خيلي بيش از آنچه سزاوار بوده‌ام از خوانندگان خود و از مردم ايران گرفته‌ام و چيزي طلبکار نيستم. اعتقاد من هميشه اين بوده است که بايد به پايه‌ها رفت. به اين سبب من هرگز وارد سياست نشده‌ام. سياست را از طريق فرهنگ دنبال کرده‌ام، زيرا فرهنگ پايه سياست است. رفتار و جهان‌بيني مردم است که سياست را مي‌سازد. مردم به منزله ياخته‌هاي تن کشورند. اگر جهان‌بيني نادرست در آنان رسوخ کند، همان‌گونه مي‌شود که ياخته‌ها از غذاي نادرست تغذيه کنند و بدن از کارکرد سالم بازبماند. اين احساس خشنودي را نمي‌توانم پنهان دارم که بيش از هر کس ديگر، دو کلمه ايران و فرهنگ بر قلمم رفته است. در مورد ايران سوءتفاهم نشود، همان‌گونه که بارها گفته‌ام منظورم وطن‌پرستي خام و احساساتي نيست. منظور قدرشناسي نسبت به يک دفينه تمدن است. اما فرهنگ، مفهوم وسيع و عام آن را در نظر داشته‌ام، يعني جهان‌بيني و رهيافت زندگي. يعني آنچه هويت قومي و شخصيت انساني يک ملت را تشکيل مي‌دهد. و از نوشتن بيش از يک هدف نداشتم و آن اين بود که حق انسانيت خود را ادا کنم.» در ادامه مستند کوتاهي از زندگي محمدعلي اسلامي ندوشن براي حاضران به نمايش درآمد و سپس مصطفي ملکيان به سخنراني پرداخت. ملکيان با اشاره به شخصيت چندبعدي اسلامي ندوشن گفت: استاد محمدعلي اسلامي ندوشن بي شک شخصيتي چندبعدي دارند، ايشان حقوق داني بزرگ هستند، شاعر، پژوهشگر، استاد دانشگاه، منتقد ادبي، مترجم و روشنفکر هستند. من در اينجا تنها مي کوشم بر جنبه روشنفکري شخصيت استاد ندوشن اشاره کنم، فردي که به معناي واقعي روشنفکري بزرگ در اين سرزمين بوده اند. او در بخش ديگري از صحبت هاي خود به ويژگي هاي يک روشنفکر واقعي اشاره کرد و گفت:
    روشنفکر واقعي چه ايراني و چه غيرايراني، چه مذهبي و چه سکولار بايد 9 ويژگي داشته باشد، به بيان ديگر داشتن اين 9 ويژگي در يک فرد، او را به يک روشنفکر واقعي تبديل مي کند. نخست اينكه روشنفکر موفق، روشنفکري را شغل و حرفه خود نمي داند و يا حتي آن را جزو علاقه هاي خود برنمي شمارد. روشنفکر موفق فردي رايگان بخش است. فرآيند هستي رايگان بخش است که چيزهاي بسياري را به طور رايگان در اختيار ما مي گذارد. اين رايگان بخشي وقتي در فرد محقق مي شود، ارزشي بزرگ و بي همتا دارد، چراکه اين فرد مي تواند داشته هاي خود را به طور رايگان در اختيار هموطنان خود قرار  دهد. ويژگي دوم اين است که روشنفکر بايد حقيقت طلب باشد و همواره در مسير حقيقت گام بردارد و براي رسيدن به آن تلاش کند. يک روشنفکر واقعي به دنبال ايدئولوژي ها نمي رود؛ او تنها به دنبال حقيقت است. مصطفي ملکيان در ادامه صحبت هاي خود اظهار کرد: ويژگي سوم يک روشنفکر اين است که او آکادميسين به معناي يک فرد دانشگاهي صرف نيست بلکه در ميان جامعه نيز حضور دارد. ويژگي چهارم اين است که يک روشنفکر موفق نماينده و سخنگوي مردم نيست، روشنفکر نبايد از مردم اطاعت کند، روشنفکر بايد مردم را داوري کند. اگر در يک جامعه سياست و اقتصاد مشکل دارد، براي حل اين مشکل ها نياز به مرمت رواني تک تک افراد جامعه ضروري است. ويژگي پنجم واقع بيني است، يک روشنفکر بايد همواره واقع بين باشد و از مردم به اندازه توان آن ها انتظار داشته باشد. ويژگي ششم اين است که روشنفکر بايد به انسان توجه کند، نه به مکاتب و ايسم ها، براي او انسان بايد مهم باشد. ويژگي بعدي اين است که روشنفکر بايد مسئله را از شبه مسئله براي مردم مشخص کند. او در بخش پاياني صحبت هايش گفت: ويژگي هشتم اين است که روشنفکر بايد هيچ مرزي بين انسان ها ايجاد نکند، براي او بايد تنها انسان بدون هيچ ايدئولوژي مهم باشد، صرف انسان بودن است که اهميت بسيار زيادي دارد و ويژگي آخر اين است که روشنفکر بايد آسان سخن بگويد، آسان سخن گفتن نيز به معناي سطحي صحبت کردن نيست، او بايد مسائل پيچيده و مشکل را با زباني ساده براي مردم در ميان بگذارد. همه اين 9 ويژگي در استاد ندوشن به طور پررنگ حضور دارند و همين امر او را به يک روشنفکر واقعي تبديل کرده است.

    باباطاهر، شخصيتي تاريخي

    کانون زبان فارسي ميزبان شب باباطاهر، يکي ديگر از شبهاي مجله بخارا، بود که با همکاري بنياد فرهنگي هنري ملت، دايرة‎المعارف بزرگ اسلامي، بنياد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجينه پژوهشي ايرج افشار و انتشارات فرهنگ معاصر برگزار شد. در ابتدا علي دهباشي به سخنرانان و حاضران در اين نشست خوش‎آمد گفت و اشاره کرد که انتشار کتاب "باباطاهرِ" دکتر نصرالله پوجوادي بهانه‎اي شد تا شب باباطاهر نيز برگزار شود. سپس از دکتر پرويز اذکايي به عنوان اولين سخنران دعوت کرد. دکتر اذکايي از دکتر پورجوادي و کشف بزرگش چنين سخن گفت : " کتاب حضرت استاد پورجوادي يک کشف است. ما از بابا طاهر يک اسم بيشتر نداشته‎ايم: طاهر. و آن کلم  « بابا» نيز براي احترام است. حال اين طاهر کيست؟ پدر و مادرش چه کساني هستند؟ از دوبيتي‎هاي او مشخص مي‎شود که همداني است اما پيدا نيست که از کدام فرقه است. از برخي نوشته‎هاي اهل حق در کردستان مثل « سرانجام نامه» و « شاهنامه حقيقت» مشخص مي‎شود که او « اهل حق» است. در باب اهل حق، بهترين مقاله همان مقاله مينورسکي است که او خود به کردستان و گوران هم رفته و نوشته که در سنت آن ديار، باباطاهر يکي از چهار فلک ادواري آنجاست. زماني که اين بنده کمترين به تنقيح اين دوبيتي‎ها مي‎پرداختم به هويت او پي بردم. پرسش اين بود که آيا ميان «طاهر» نامان قرن چهارم و پنجم کسي هست که هويتش با او همانندي داشته باشد يا يکي باشد. در کتاب عظيم‎الانساب سمعاني که در حدود سال 1912 به خطي بسيار دشوار چاپ شده بود ذيل «جصّاص» آمده: «طاهربن جصّاص شيخ الصوفيه» در همدان زاده شد. از او حکايت شده که جصّاص بوده يعني گچ کار و گچ بُر. پس از سخنراني دکتر اذکايي، از کتاب باباطاهر دکتر پورجوادي رونمايي شد که دکتر پورجوادي نخستين جلد آن را به شهرام ناظري اهدا کرد و نسخه‎هاي بعدي نيز به سخنرانان و ..... اهدا شد.
    در ادامه دکتر نصرالله پورجوادي درباره باباطاهر گفت: باباطاهر در همدان شخصيتي ويژه بود . همدان از نظر ديني و فرهنگي با باباطاهر شناخته مي‌شد و در واقع همداني ها از وجود چنين شخصيتي کسب فيض و برکت معنوي مي‌کردند. اين شخص بايد مقبره‌اي داشته باشد که داشت و از قديم حمدالله مستوفي و يا عين القضات حدود يک قرن بعد از او به زيارت قبر شيخ مي‌رفتند، عين القضات در آنجا نامه مي نوشت و حتي سعي مي‌کرد ارتباط برقرار کند، مي‌گويد من شفيع کردم طاهر را که بين تو و فلان کس هيچ کدورتي نباشد، يعني از لحاظ معنوي سعي مي کرد خودش را با شخصيت طاهر مرتبط کند.
    يک اثري منسوب به باباطاهر هست که در مورد آن شک و ترديد وجود دارد، که آيا اين اثر اصيل است يا نه ؟! به نظر من اصيل است، دلايلم را مفصلاً در کتاب ذکر کردم و اصالتش را از اينجا تعيين کردم که مفاهيم و عباراتي که در اين کتاب به کار رفته است همه با اينکه اوايل قرن پنجم نوشته شود سازگار است، آقاي دکتر سوري هم اشاره کردند که در آن کتاب عباراتي پيدا کردند که عيناً در اثر باباطاهر هست، همچنين بر اين کتاب شرح هاي زيادي نوشتند که يکي از اين شرح‌ها را هم به عين القضات همداني نسبت دادند. کار مهم ديگر مسئله اشعار است، اين شخصيت‌ها اگر به نحوي حتي يک شعر گفته باشند و طبع شاعري از خودشان نشان داده باشند، خيلي مهم بود و شعرهايي به اين ها نسبت مي دادند که شايد سروده خودشان نباشد، مثل ابوسعيد ابوالخير که او شعري نگفته است و شاعر نبود ولي مي بينيد که چقدر شعر در حال حاضر هست که به او نسبت داده‌اند، اين‌ها براي وقتي است که مي‌خواستند کيشي در حول آن شخصيت به وجود آورند، بعضي از اين‌ها به واقع شاعر هم بودند، مثل احمد جامي که مي‌گويند شاعر بود و ديواني هم به او نسبت داده‌اند و يا شاه نعمت الله ولي که شاعر بود و ديوان شعر هم دارد، در مورد طاهر چون تاريخش به گذشته هاي دور مي رسد، خيلي مطمئن نبوديم که اين اشعار چه مقدار درست و اصل است و چه مقدار ساختگي؛ الان با پيدا کردن تاريخ فوتش که سال 418 است بيشتر برايمان مشخص شده است که کدام يک از اين اشعار احتمال تعلقش به طاهر بيشتر است. به طور کلي اشعاري که راجع به عشق و عاشقي و ... گفته شده است، چون اين مفاهيم بعداً در تصوف پديد مي‌آيد از قرن ششم يا از نيمه دوم قرن پنجم شکل گرفته‌اند و نمي‌تواند متعلق به اوايل قرن پنجم يا اواخر قرن چهارم باشد، ولي اشعاري که جنبه حکمي و تصوف دارند، احتمال تعلقشان به طاهر وجود دارد.




 


صفحه 4 از 4