خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

اطلاعات حکمت و معرفت

  • روايت و نيايش

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    روايت و نيايش

    زمينه‌ها، زيبايي‌ها و ارزش‌هاي مفاتيح‌الجنان
    سيد مسعود رضوي
    بخش دوم
    بازخواني

     


    در هيچ يك از مذاهب اسلامي، به قدر شيعه بر ادعيه تكيه نشده و اثرات آن بر روح و روان مؤمنان وسيع نبوده است. انسان هم مخاطب كلام خداوند و خواننده‌ وحي است، هم مي‌تواند خداوند را مخاطب خود قرار دهد. خداوند از رهگذر دعا و نيايش، اين نصيب و توفيق بي‌بديل را براي آدمي فراهم كرده است. در حقيقت، نوعي هستي‌شناسي عارفانه، به ما مي‌آموزد كه قرآن به مثابه‌ قلب و محور اسلام، در قوسِ نزول قرار دارد؛ اما دعا و خوانش در قوس صعود. تأكيد بر اين مسأله، يعني ادعيه و قرار گرفتن انسان در قوس صعود، بدعتي نيست كه شيعيان به وجود آورده باشند، بلكه به وضوح برگرفته از قرآن كريم و آموزه‌هاي وحي است. در مقاله حاضر كه بخش اول آن در شماره قبل به چاپ رسيد ضمن اشاره به پيشينه تاريخي دعا، به بررسي و مطالعه كتاب مفاتيح الجنان اثر مرحوم شيخ عباس قمي مي پردازيم.
    ***
    يك مسلمان و مؤمن راستين، هيچ نيرويي را مافوق قدرت الهي نمي‌داند و در مقامي بالاتر، هيچ نيرويي را جز قدرت قاهره و نهايي خداوند به رسميت نمي‌شناسد و نمي‌بيند «ولا حول ولا قوه‌ي الا بالله» اين قدرت مطلق و بي‌همتا، البته چنان به انسان نزديك است كه آدمي چنان نزديك به خود نيست. پس خداوند به انسان فرموده است: «اذاسئلك عبادي عني، فأني قريبٌ اُجيب دعوه‌الداع اذادعان، فليستجيبو الي وليؤمنو ابي لعلهم يرشدون» (بقره آيه 186)؛ اي پيامبر وقتي بندگان من از تو درباره‌ من پرسيدند، به آنها بگو من نزديكشان هستم و نيايش نيايشگران را هرگاه مرا بخوانند، پاسخ خواهم گفت. پس بايد بندگان از من بخواهند و به من ايمان آورند تا بلكه به خداوند راه يابند.
    اين منظومه‌ ايماني، مستلزم و ملازم خلق مجموعه‌ كثيري از آثار ديني و اعتقادي بر محور ادعيه و اذكار است. چرا كه رجوع به متن اصلي اسلام، يعني قرآن بيانگر توجه ويژه به اين مسأله تواند بود. آيات پرشماري از قرآن، اساساً نوعي نيايش است و چند كتاب منفرد و مجزا از دعاهاي قرآني در دست داريم كه به صورت موضوعي، بر محور نيايش‌هاي قرآني شكل گرفته است. پس از قرآن، احاديث پيامبر نيز متضمن و دربردارنده‌ دعاهاي زيبا، عميق و پرتعدادي است. اين نيايش‌ها، از ادعيه در حق اشخاص تا دعاهاي خاص پيامبر و سرانجام ادعيه‌اي قابل تأويل و پرمعنا كه سراسر عرفان و فرهنگ را در بر مي‌گيرد. دعاهايي كه بهترين بهانه و شرايط را براي تصفيه‌ي باطن و ارتباط با معبود الهي فراهم مي‌آورد.
    نهج‌البلاغه و احاديث منقول از امام علي(ع) نيز ضمن تأكيد بر نقش و اهميت ذكر و دعا، خود منبع ژرف و بي‌مانند از ادعيه است. روحيه‌ي عرفاني و قدرت بيان ادبي اميرالمؤمنين علي(ع)، بهترين بستر و زمينه خلق ادعيه بوده است و اگر تنها به ساختار و محتواي دعاي كميل دقت كنيم، متوجه اهميت يگانه امام در اين عرصه خواهيم شد. پس از امام علي(ع) همه‌ي فرزندان ايشان در سلاله‌ امامت و عترت، هر يك خزانه‌اي از ايمن و علوم ديني‌اند، اما امام چهارم، حضرت زين‌العابدين(ع)، اهميت دعا و نيايش را بدان جا رساند كه نه فقط سبكي خاص در اين عرصه يافت، بلكه دامنه‌ مفاهيم را دائماً مي‌گسترد و چنان عاشقانه و ژرف با خداوند سخن مي‌گويد كه خوانندگان صحيفه‌ سجاديه دچار حيرت مي‌شوند. صحيفه، نيا و ريشه ادعيه‌ شيعه است. كتابي كه خود ريشه در قرآن دارد و در مكتب پيامبر و امام علي(ع) و فرزندانش پديد آمده و متحقق گرديده است.
    با چنين پشتوانه ستبر و پيشينه‌ درازي، متأسفانه بسياري از شيعيان چندان كه بايد، ميراث‌بران خوبي براي ائمه نبودند. به رغم برخي از دانشوران و ذاكران و عالمان كه از هراسِ تحريفِ مفاهيم و منابع ديني، سعي بليغ در احياي تراث بي‌مانند و بي‌جايگزين شيعه در دوره‌هاي مختلف داشته‌اند، برخي ديگر براي تبليغ و يا توجيه سخن و عمل خود و يا براي تمايزگذاري شيعه از ساير مذاهب و فرق اسلامي، هر بدعت و خرافه و مجعولي را وارد روايات و مأثورات كرده و گاه موجب آسيب‌هاي فراواني به اصل و فرع اعتقادات مردم و وهن مذهب شده‌اند. اين طريقه‌ي ناصواب، از ابتدا به دليل تقيه و پوشيده بودن رواج داشت، اما پس از تشكيل دولت ملي صوفيه كه وحدت و قدرت مذهب شيعه را در ايران گسترش بخشيد و تثبيت كرد، به تدريج به امري رايج تبديل شد.
    از ميانه تا پايان دوره‌ صفويان، خاصه دوران شاه طهماسب و شاه سلطان حسين، رواج خرافه و رجوع بدان به امري عام و فراگير تبديل شده، ظاهرگرايي و اخباري‌گري نيز پوششي براي توجيه آن بود و در سنوات بعد، اگر مجتهدان اصولي و محدثان سختگير نبودند، شايد آن واردات جعلي و خرافي، جاي حقايق معنوي شيعه را مي‌گرفت. با اين حال، نه در آن روزگار و نه در ادوار بعدي، هيچ‌گاه اين بليه متوقف نشد و اتفاقاً همواره عوام و ساده‌لوحان كه مستعد و مشتري اين رفتار و اين متاع‌اند، زمينه گرميِ بازار ظاهرگرايان و خرافه‌پروران بوده‌اند.
    در دوران پرآشوب پس از سقوط صفويه تا اوايل دوره‌ قجر كه مملكت ما جز چند سنه در عهد نادرشاه افشار و كريم‌خان زند، روي آرامش نديد، دامنه‌ خرافات و بدعت فزوني بيشتر گرفت. در دوران پادشاهان قاجار با نظم گرفتن وضع مدارس ديني و غلبه‌يقطعي مجتهدان اصولي بر اخباريون، شاهد وضعيتي متعادل‌تر و اندك بهبودي در اين عرصه بوديم. اما سموم ادوار قبل كه به ظهور فرقه‌هاي تأويل‌گراي افراطي و مذهب‌سازي‌هاي ناموجه و مجهول از يك سو و كاهش تمركز و دقت در فرهنگ ديني از سوي ديگر انجاميده بود، از ذهن‌ها و ضميرها بيرون نرفت. لذا در آستانة مشروطيت و پس از آن تا همين سال‌هايي كه ما در آن قرار داريم، اين جدل و جدال هم‌چنان موضوعي مهم و در دستور كار مذهب شيعه است: جعل و غلو و خرافه و ظاهرگرايي و بدعت، در برابر نص و اعتدال و عقل و اجتهاد و اصالت.

    شيخ عباس قمي و مفاتيح‌الجنان
    مرحوم محدث فقيد، شيخ عباس قمي و استاد فاضل مدقق و دانشورش ميرزاحسين محدث نوري، از برجسته‌ترين پيرايشگران متون و منابع و تواريخ شيعي در روزگار ما به‌شمار مي‌روند. آثار متعدد اين دو بزرگوار، بيش از هر چيز، حساسيت و جهد ايشان در مسير بازگشت به اصالت‌ها و رفع پيرايه‌ها و اضافات و خرافات، از مفاهيم و معارف شيعي را نشان مي‌دهد. اثر انتقادي و كم نظير استاد ميرزا حسين نوري، موسوم به لؤلؤمرجان به تنهايي يكي از بهترين كتاب‌هاي ضدخرافه و عبرت‌آموز معاصر است. سيره و ساير آثار وي نيز يك سره وقف اين راه بوده و در اين راه به نگارش درآمده است. آثار شيخ عباس قمي نيز همين خصوصيت را دارد. وي و استادش، علوم روايت و درايه و رجال را كه ماهيتي انتقادي و استقرايي و بسيار دقيق داشت، با زحماتي طاقت‌فرسا احيا كردند و ماهيت اين علوم را كه نيازمند صبر بسيار از سوي محقق و گسترش معلومات و گردآوري منابع و تربيت حافظه و افزايش رجوع‌ها و ارجاع‌ها به اسناد متقن و مكتوب و عرضه آنها به يكديگر است، با حوصله‌اي فراوان محقق نمودند.
    سفينة‌البحار مرحوم محدث قمي نمونه‌ عالي و كم‌نظيري از به كارگيري اين دانش‌ها در دائرة‌المعارف بزرگ، اما ناپالوده‌ علامه مجلسي است.
    اما آنچه نام شيخ عباس محدث قمي را در روزگار ما بلند آوازه كرده است، بي‌شك كتاب معروف وي مفاتيح‌الجنان است. اين اثر از هر نظر شايسته‌ي توجه محققان علوم ديني تواند بود، زيرا با توجه به مقدماتي كه گفته شد، اثرات بسياري بر جامعه‌ي شيعي معاصر و مجموعه‌ معتقدات آن نهاده است. در حقيقت، هيچ كتاب ديگري جز قرآن كريم، تا اين زمان، چنين نفوذ و محبوبيتي در ميان مسلمانان شيعه نداشته است و با توجه به معاصر بودن اين اثر، حتماً مي‌بايد محققان و صاحب‌نظران در باب دلايل آن جست و جو و تحقيق كنند.
    در اين‌كه مفاتيح‌الجنان به نيازهاي مخاطبان پاسخ داده و به همين دليل مقبول طبع مردم زيادي شده است، هيچ شكي نيست، اما دامنه‌ اين نيازها را نيز گسترش داده و خود زمينه‌ساز شعائر و فرهنگ ديني خاصي شده است. در حقيقت آداب و ادعيه‌ متعددي كه همه‌ احوال و ايام و شهور و سنوات آدمي را در بر گرفته و پوشش مي‌دهد، خود يك فرهنگ كامل است. مفاتيح الجنان، نمونه‌ي كامل اثري موفق و سرشار از معارف عميق و حتي ارزش‌هاي زيباشناسانه، و در عين حال پرمخاطب است. در اين جا برخي از اين وجوه و دلايل آن را مطرح مي‌كنيم.

    1. زمينه‌ تاريخي و ماهيت انتقادي
    محدث قمي، خود در پايان چاپ اول مفاتيح گفته كه آن را در مشهد مقدس در سال 1344 هجري قمري تأليف كرده است. سپس مي‌نويسد:
    «و بعد چنين گويد اين فقير بي‌بضاعت و متمسك به احاديث اهل بيت رسالت عليهم‌السلام، عباس بن محمدرضا القمي ـ ختم‌الله بالحسني و السعاده ـ كه بعضي از اخوان مؤمنين از اين داعي درخواست نمودند كه كتاب الجنان را كه متداول شده بين مردم مطالعه نمايم و آنچه از ادعيه‌ آن‌كه سند دارد ذكر نمايم، و آنچه را كه سندش به نظرم نرسيده ذكر ننمايم، و اضافه كنم بر آن بعضي ادعيه و زيارات معتبره كه در آن كتاب ذكر نشده.
    پس احقر خواهش ايشان را اجابت نموده و اين كتاب را به همان ترتيب جمع‌آوري و ناميدم آن را به مفاتيح‌الجنان و مرتب گردانيدم آن را بر سه باب:
    باب اول: در تعقيب نمازها و دعاهاي ايام هفته و اعمال شب و روز جمعه و بعضي ادعيه مشهوره و مناجات خمس عشره و غيرها.
    باب دوم: در اعمال ماه‌هاي سال و فضيلت و اعمال روز نوروز و اعمال ماه‌هاي رومي.
    باب سيم: در زيارت و آنچه مناسب آن باب است.
    اميد كه اخوان مؤمنين بر وفق آن عمل نمايند و اين گنهكار و سياه را از دعا و زيارت و طلب مغفرت فراموش نفرمايند.»
    در اين مقدمه، از كتاب ديگري نام برده شده و مرحوم علي دواني كه كتاب مفصل دوجلدي در سيره و آثار شيخ عباس قمي نوشته در اين مورد مي‌نويسد: «... چون در آن زمان‌ها، كتاب دعايي به نام مفتاح‌الجنان در دست مردم بوده، و اهل علم در مورد بعضي از دعاهاي آنكه فاقد سند بوده، ايراد داشته‌اند، لذا بعضي از برادران ديني از آن مرحوم مي‌خواهند آن كتاب را مورد بررسي قرار داده و نظرات خود را اظهار دارد. همين معني موجب مي‌شود كه محدث قمي نظر را وسيع‌تر نموده، و در صدد تأليف كتابي جامع و مستند برآيد، و نام آن را مفاتيح‌الجنان بگذارد.» (مفاخر اسلام، محدث نامي حاج شيخ عباس قمي، بخش دوم، ص 654)
    ظاهراً در آن دوران چنان جرح و اضافه كردن بر مطالب كتب سابقين رواج داشته كه شيخ ناچار مي‌شود در چاپ دوم كه چند مطلب به كتاب افزوده، آن را در آخر بياورد و به عنوان «ملحقات مفاتيح‌الجنان» قرار دهد. وي مي‌نويسد:
    «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. الحمد‌الله‌وسلام علي عباده‌الذين اصطفي. چنين گويد اين گنهكار روسياه عباس قمي عفي عنه، بعد از آن كه بعون الله تعالي كتاب مفاتيح الجنان را تأليف نمودم و در اقطار منتشر گشت، به خاطرم رسيد كه در طبع دويم آن بر آن زياد كنم و داعي براي ماه رمضان و خطبه‌ روز عيد فطر و زيارت جامعه‌ ائمه المؤمنين. لكن ديدم هرگاه اين كار را كنم، فتح بابي شود براي تصرف در كار مفاتيح و بسا شود بعضي از فضولان بعد از اين در آن كتاب بعضي ادعيه‌ ديگر بيفزايند يا از آن كم كنند و به اسم مفاتيح‌الجنان در ميان مردم رواج دهند، چنان‌كه در مفاتيح‌الجنان مشاهده مي‌شود. لاجرم كتاب را به همان حال خود گذاشتم و اين هشت مطلب را بعد از تمام شدن مفاتيح ملحق به آن نمودم، و به لعنت خداوند قهار و نفرين رسول خدا(ص) و ائمه‌ اطهار عليهم‌السلام واگذار و حواله نمودم كسي را كه در مفاتيح تصرف كند.» (مفاخر اسلام، همان، صص 355 و 656)
    شگفت آنكه دواني در كتاب خود شرح مي‌دهد كه چگونه حتي در نسخه‌هاي چاپي بعدي نيز برخي تصرفات و اضافات كاتب و ناشر وارد شده و موجب اعتراض شيخ عباس گرديده بود.
    به اين ترتيب، يكي از وجوه اهميت مفاتيح‌الجنان، مقابله آن با اوراد و ادعيه و احاديث و كتب مجعول و مشكوك و خرافه‌هاي رايج و اعمال منسوخ و موهن به نام شريعت شيعه بوده است و كساني كه با فضاي فكري و مذهبي آن زمان و پيش از آن آشنايي دارند، گواهي مي‌دهند كه تأليف مفاتيح‌الجنان كه براساس مستندات متقن و به وسيله‌ محقق صائبي همچون محدث قمي صورت گرفته، چه قدم مهمي در پيرايش زوائد و رفع مجعولات و شبهات محسوب مي‌شده است. ورود محدث قمي به اين عرصه، در حقيقت نوعي توفيق در معارف ادعيه‌اي شيعه بود كه آن را اعتلا بخشيد و تا حدي به اين منابع عرفاني و اعتقادي و روايي شيعه سامان داد.

    2. ذوق و توانايي تدوين
    در عرصه‌ي معارف اسلامي و بازيابي و بازنمايي متون و مواريث كهن، تلاش بسياري صورت مي‌گيرد. حقيقت آن است كه عده‌ كمي در اين زمينه موفق مي‌شوند و گذشته را به حال و آينده پيوند مي‌دهند. در عرصه‌ «سنّت» به معناي اعم آن، ما با گذشته روبه‌روييم. اما اين گذشته، مرده و منفعل نيست، حياتي بالقوه دارد كه اگر با نيازهاي معاصر و شرايط متأخر پيوند يابد، به سنتي نو و ريشه‌دار، در پيوند با فرهنگ و تمدن و سنت‌هاي ديني و حتي اساطيري بدل خواهد شد.
    بخش مهمي از سنت‌هاي ديني ما، نهفته و مضبوط در متون روايي است و اين متون، منحصراً در اختيار متخصصان و اهل فن است. استفاده از آنها، شرايطي دارد و بايد طي مقدمات و تحصيلات و كسب توانايي‌هايي، از آنها بهره گرفت. غالباً طلاب و دانشجويان علوم ديني، اين مقدمات را مي‌آموزند و قدرت ارتباط با حجم وسيع و زبان سنگين و كهن متون را مي‌يابند. زباني كه عمدتاً عربي است و آموختن آن براي فارسي‌زبانان مستلزم جهد مضاعف است. اما از ميان خيل پرتعداد اين طلاب و دانشجويان، عده‌ي كمي قدرت درك نيازهاي مخاطب و پردازش مجدد معارف متقدم براي مردمان معاصر را دارند.
    مرحوم شيخ عباس قمي، در كتب متعددي دست به پيرايش و تدوين مجدد زده بود. قدرت نگارش فارسي او، به دليل اطلاعات و مطالعات ادبي و تفحص در دواوين شعرا، وسيع بود. نوعي گرايش به جوامع نگاري و دائرة‌المعارف ‌نويسي داشت و همين امر او را به سوي تدوين‌هاي بهتر و عمومي‌تر از متون سوق مي‌داد. درالكني والالقاب و فوائدالرضويه و سفينة‌البحار و مفاتيح الجنان چنين كرده است. در كتب تاريخي و اخلاقي نيز به همين ذوق، همراه با آرايه‌هاي متعدد بياني برمي‌خوريم. در مجموع، اين از رازهاي توفيق او در جذب مخاطب بود و به نظر مي‌رسد تراكمي از تجارب را در مفاتيح‌الجنان به كار گرفته تا ضمن راهنمايي خواننده به زبان فارسي، متن‌هاي موثق ادعيه به زبان عربي را در ضمن آن ارائه دهد. تلفيق زبان فارسي و مأثورات عربي در مفاتيح‌الجنان بسيار درخشان است و استقبال بي‌مانند مخاطبان بهترين دليل بر اين موضوع است.

    3. مأخذشناسي و تسلط بر منابع و مطالب

    بي‌شك نقدهايي به متن و منابع و گزينش‌هاي شيخ عباس قمي در مفاتيح وارد است. اما از زمان چاپ اول اين اثر در اوايل قرن جاري هجري شمسي، تاكنون، اغلب عالمان و فاضلان و اسلام پژوهان و عربي‌دانان آن را تأييد كرده و بر صاحب آن آفرين گفته‌اند. علت اين امر، نه تنها تسلط محدث قمي بر زبان‌هاي عربي و فارسي و تدوين دقيق و سنجيده‌ متن، بلكه استفاده از بهترين مأخذ و موثق‌ترين منابع بوده است. بسياري از استادان بزرگ فرهنگ معاصر، از جمله استاد علامه فروزان‌فر از متقدمان و استاد دكتر محمدرضا شفيعي كدكني از متأخران، به جلالت و صحت از آثار شيخ عباس قمي ياد كرده و دانش و دقت او را در عرصه‌ احاديث و تواريخ و اسناد ستوده‌اند.
    مفاتيح‌الجنان را بايد يك اثر فارسي و مخصوص فارسي‌زبانان قلمداد كرد. اين اثر چنانكه قبلاً از مقدمه‌ مرحوم شيخ عباس آورديم، در سه باب منظم شده، اما تصوير امروزين و ظاهري آن، با حواشي بسيار و ارزشمندي همراه است كه ضمن توضيح مطلب، ادعيه كوتاه و اوراد و اذكار در امور مختلفي را به خواننده مي‌آموزد. نثر فارسي شيخ عباس ساده، اما «علمايي» است. مزيت آن فقدان زوائد و دوري از اطناب است كه گاه به شعر يا قطعه‌ ادبي آراسته شده، اما از سجع و تناسب‌هاي ادبي و نثرهاي منشيانه دوري مي‌كند. در اين متون فارسي هم اغلب از منابع و مأخذ معتبر نقل قول مي‌كند. مثلاً در ذيل يكي از ادعيه روز جمعه كه با صلوات آغاز و ختم مي‌شود، مي‌نويسد: «...مؤلف گويد اين صلوات شريفه در كتب مشايخ به سندهاي بسيار معتبر با فضيلت‌هاي بسيار نقل شده...»
    در جاي ديگر گويد: «... در اين جا ذكر كنيم صلوات منسوب به ابوالحسن ضراب اصفهان را كه شيخ وسيد در اعمال عصر روز جمعه آن را ذكر نموده‌اند و سيد فرموده كه اين صلوات، مروي از مولاي ما حضرت مهدي صلوات‌الله عليه است و اگر ترك كردي تعقيب عصر روز جمعه را به جهت عذري، پس ترك مكن اين صلوات را هرگز به جهت امري كه مطلع كرده ما را خداوند جل جلاله به آن. پس سند آن را با نسخه‌ صلوات نقل كرده، لكن شيخ در مصباح فرموده كه اين صلوات مروي از حضرت صاحب‌الزمان عليه‌السلام است كه بيرون آمده به سوي ابوالحسن ضراب اصفهاني به مكه و ما سند آن را ذكر نكرديم به جهت اختصار نسخه‌ آن...»
    شيخ در بعضي مواقع، از اشعار پارسي بهره مي‌گيرد. دواني خاطره‌اي از قول مرحوم سيد مرتضي نجومي كرمانشاهي مي‌آورد كه: «ضمن شرح حالي اجمالي در مجله‌ي نورالعلم، به مناسبت سالگرد مرحوم سردار كابلي علامه‌ي نامي عصر نوشته و سه تن را به عنوان استاد اجازه او نام مي‌برند و مي‌نويسند:
    «يكي از مشايخ اجازه ايشان مرحوم محدث عالي مقام بزرگوار مرحوم حاج شيخ عباس قمي است كه من به جهت خاطره‌اي از مرحوم سردار كابلي نسبت به ايشان، اول متذكر نام ايشان شدم. مرحوم سردار فرمودند: من از مرحوم شيخ عباس واقعاً متعجب گرديدم، زيرا هيچ بيت غزلي را نخواندم، مگر آنكه مرحوم تمام غزل را از حفظ خواند! و مي‌فرمودند: واقعاً خيلي تعجب كردم كه شخصي محدث با اين مقام از زهد و تقوا و عبادت و توغل و تفرع در احاديث ائمه طاهرين، اين قدر شعر و غزل حفظ داشته باشد» (مفاخر اسلام، همان، جلد اول، صص 149 و 150)
    در نقل اشعار، معمولاً شاعر را ذكر نمي‌كند، اما آنها را كه عظمت و جلال داشته‌اند و خود نيز در كتب ديگر ستوده، گاهي ذكر مي‌كند. يك جا در نقل اشعاري از مولانا در ضمن توضيحات يكي از ادعيه در مفاتيح، به احترام نوشته است: «و لقد اجادالعارف الرومي» ولي البته با صوفيان ميانه‌اي نداشته است و از ترويج مسلك ايشان، حتي در حد يك كلمه خودداري مي‌كرده است. اينها تنها بخش از ظرائف و نكات مفاتيح است و محدث قمي، گاهي به حوادث تاريخي، نقل خاطره و سيره‌ علما و برخي تذكارهاي اخلاقي نيز پرداخته است. يك جا در ذيل حديث سلسله امام رضا(ع) مي‌گويد:
    «... صاحب مطلع الشمس نقل كرده كه در بيست و پنجم ذي‌الحجه‌ سنه‌ هزار و شش، شاه عباس اول وارد مشهد گرديد، ديد كه حرم مطهر را عبدالمؤمن خان اوزبگي غارت كرده و سواي محجر طلا، ديگر چيزي در آن جا نگذاشته و در بيست و هشتم ذي‌الحجه از مشهد به هرات رفت و هرات را استرداد كرده بعد از نظم آنجا رجعت به مشهد نمود. يك ماه در آنجا توقف نموده و صحن مقدس را مرمت كرده و خدام بقعه‌ مباركه را احسان و رعايت فرموده، معاودت به عراق فرمود و در اواخر سنّة هزار و هشت، مجدداً شاه عباس به مشهد مقدس رفته، زمستان را در آن جا گذرانيد و خدمت خادم‌باشي گري‌ آستانه‌ مقدسه را خود متقلّد و مشغول بود، چنان چه شبي با مقراض، سر شمع‌ها را مي‌گرفت، شيخ بهايي عليه الرحمه بالبديهه اين رباعي را انشاء كرد:
    پيوسته بود ملايك عليّين                   پروانه‌ شمع روضه‌ خلدبرين
    مقراض به احتياط زده‌اي خادم          ترسم بپري شهپر جبريل امين
    و در سنه‌ هزار و نه، بنا به نذري كه شاه عباس كرده بود كه پياده به مشهد برود، پياده به مشهد مشرّف گشت و در بيست و هشت روز آن مسافت بعيده  را قطع فرموده و صاحب تاريخ  عالم آرا اين اشعار در اين باب نگاشته:
    غلام شاه مردان شاه عباس                     شهِ والا گهر خاقانِ امجد
    به طرف مرقد شاهِ خراسان                پياده رفت تا اخلاصِ بي‌حد
    تا آن كه گفت: پياده رفت، شد تاريخ رفتن ز اصفاهان پياده تا به مشهد (يعني 1009) و چون به مشهد مقدس رسيد صحن مبارك را وسعت داد و ايوان علي شيركه درگاه روضه‌ي متبركه از آن جا بوده و در يك گوشه صحن اتفاق افتاده بود و بدنما بود در وسط قرار داد و  ايواني مقابل آن در طرف ديگر ساخت و خياباني از دروازه‌ غربي شهر تا شرقي طرح كردند كه از هر طرف به صحن رسيده، از ميان ايوان‌ها بگذشت و چشمه‌ها و قنوات احداث كرده به شهر آورد و نهري از ميان خيابان  و حوضي بزرگ در وسط صحن احداث نمود كه آب از  حوض گذشته به خيابان شرقي جاري شود و در بناهاي كتيبه‌ها به خط ميرزا محمدرضاي صدرا الكُّّتاب و عليرضاي عباسي و محمدرضا امامي  رسم شد و هم شاه عباس قبّه‌ مطهره را  به طلا تذهيب كرد، چنانچه در كتيبه‌ي قبّه‌ي مطهره به آن اشاره شده و در صورت آن كتيبه  چنين است... الخ.» اين نقل مفصل، متضمّن همه موارد پيش گفته است و ضمناً وي از منابع درجه اول مثل عالم آرا و مطلع الشمس بهره گرفته و بسيار دقيق به خواننده اطلاعات تاريخي، معماري و شهرسازي، خطاطي و سياسي ارائه مي‌دهد و او را در فضا و حال و هوايي تاريخي جهت ارتباط با صحن مشهد و مبارك ثامن الائمه و اجزاي حرم مطهر ايشان قرار مي‌دهد.

 
  • جورجو آگامبن

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    جورجو آگامبن

    گفت و گو با پويا ايماني




    جورجو آگامبن، فيلسوف و نويسنده معاصر ايتاليايي، يکي از چهره هاي برجسته نظريه انتقادي معاصر و سنت فکري چپ نو است. آگامبن فيلسوفي که صريح و موجز مي نويسد و هرچند اين صراحت اصلا به معناي سادگي و سهل الوصول بودن انديشه او نيست زيرا از آن جا که انديشه او از مرزهاي فلسفه فراتر مي رود و مفاهيم و اصطلاحاتش را از رشته ها و حوزه هاي ديگر وام مي گيرد، گاه درک اين آرا و انديشه ها دشوار مي شود. نام او با اصطلاحاتي نظير وضعيت استثنايي، هوموساکر، زيست سياست پيوند خورده است و برجسته ترين آثار او عبارتند از: کودکي و تاريخ، زبان و مرگ» در باب جايگاه منفيت، ايده نثر، اجتماع آينده، انسان بي محتوا، پايان شعر: مطالعاتي در پوئتيک، هوموساکر: قدرت حاکم و حيات برهنه، توانش ها، امر گشوده: انسان و حيوان، وضعيت استثنايي، تقدس زدايي ها. با اين که برخي از آثار و مقالات آگامبن به فارسي ترجمه شده است اما به دليل ويژگي هايي انديشه اين فيلسوف – که پيشتر به آن اشاره کردم- ترجمه و تأليف متوني که به معرفي ارکان آراي او بپردازند بسيار ضروري اند. به بهانه ترجمه کتاب «فلسفه آگامبن» اثر کاترين ميلز از سوي نشر مرکز به سراغ پويا ايماني رفتم تا اندکي بيشتر و با زباني صميمي تر با انديشه هاي اين فيلسوف معاصر ايتاليايي آشنا شويم.
    منيره پنج تني
    ***
    پرسش نخست را مي خواهم به معرفي جورجو آگامبن اختصاص دهم و از شما بخواهم براي ما بگوييد جايگاه آگامبن در ميان انديشمندان معاصر چگونه است و با کدام اثرش بيشتر شناخته شد؟
    جورجو آگامبن (-1942) فيلسوف معاصر ايتاليايي و از برجسته ترين چهره هاي نظريه انتقادي معاصر و سنت فکري چپ نو است. معمولاً او را در کنار فيلسوفاني چون ژيژک، بديو و رانسير به عنوان منتقد دموکراسي بورژواـ ليبرال غربي و جريان هاي موسوم به «پست مدرن» دسته بندي مي کنند. اصطلاحاتي چون وضعيت استثنايي، هوموساکر، زيست سياست امروزه به نام او گره خورده اند و به همين دليل هم مي شود ادعا کرد که او را بيش تر به نظريات سياسي راديکال اش مي شناسند تا مثلاً به بحث‌هايش در الاهيات و زبان‌شناسي و متافيزيک؛ مايه شهرت آگامبن بيش تر همان نظرياتي است که در پروژه دنباله دار هوموساکر مطرح شده اند: اين که وضعيت استثنايي پارادايم مسلط سياست است؛ اين که کمپ يا اردوگاه «ناموس» سياسي غرب است؛ اين که تحت رژيم زيست سياست تمامي اتباع بالقوه هوموساکر اند؛ و غيره.

    در ادامه گفت و گويمان حتما به بررسي و توضيح برخي از اين اصطلاحات خواهيم پرداخت.
    آگامبن را مي توان در دل سنت هاي فکري متفاوتي جاي داد و کارش را در ادامه کار فيلسوفان مختلفي خواند: ارسطو، پولس رسول، هايدگر، اشميت، بنيامين، آرنت، سيمون وي، اَبي واربورگ، گي دوبور، فوکو. در اين بين اما دو فيلسوفي که تأثير عمده را بر فکر و روش او داشته اند هايدگر و بنيامين اند. خودش بارها بر اهميت اين ترکيب هايدگري  بنياميني و تلازم و تلاقي شان تأکيد کرده؛ مثلاً اگر در گفت وگويي با ليبراسيون (1999) اظهار داشته که فلسفه براي اش اصلاً در خلال «سمينارهاي تور» و با حضور هايدگر «ممکن شد»، در مصاحبه ديگري، با نشريه ريپورتر (1985)، بر اهميت بنيامين انگشت گذاشته و شرح داده که چه طور با همان بار اول خواندن بنيامين يقين کرده که «با هيچ نويسنده ديگري اين طور احساس نزديکي» نمي کند. اما نسبت هايدگر و بنيامين در فلسفه آگامبن نسبت ساده اي نيست. بررسي اش بحث مفصلي مي طلبد که مطمئناً اين جا مجالي براي طرح آن نيست.

    پس لطفا اشارههاي گذرا به اين موضوع داشته باشيد تا در فرصتي مناسب به آن هم بپردازيم.
    آگامبن، در همان مصاحبه ليبراسيون، مي گويد «بنيامين براي اش پادزهري است که امکان داده تا از [زهر] هايدگر جان سالم به در بَرد»؛ و همين نکته را با همين قدرت در گفت وگويي با نشريه آلماني ليتراتورن (2001) و سه سال بعد طي مصاحبه اي با جيانلوکا ساکو هم تکرار مي کند: بنيامين پادزهر هايدگر است. خود آگامبن هيچ وقت مسأله را بيش تر از اين باز نکرد، اما همين اشارات کوتاه هم کافي است که بفهميم خواندن هايدگر و بنيامين به يک اندازه براي درک تفکر آگامبن ضروري است و اين وسط دست بالا را بنيامين دارد (لااقل بنا به ادعاي خود فيلسوف). اما آگامبن، درعين حال، با متفکران معاصر بسياري هم وارد جدل شده است: مهم ترين نامي که فوراً به ذهن مي رسد ژاک دريدا است. دريدا در هر کتاب آگامبن حضوري صريح و بي واسطه يا پنهان و شبح وار دارد. گاهي حتا وقتي نام متفکر فرانسوي در متن نيامده، باز تشخيص تفکرات اش به عنوان موضوع نقد چندان دشوار نيست. حتا مي خواهم ادعا کنم که موضوع اصلي نقدهاي آگامبن و حريف جدلي اصلي او در بيش تر آثارش دريدا است (از قطعات و زبان و مرگ بگيريد تا پايان شعر و هوموساکر و زمان باقي مانده). سايمن مورگن وُرثم تمام کار فکري آگامبن را نقد دکونستروکسيون دريدايي مي داند و آدام ثِرشوِل مي گويد، از ديد آگامبن، دريدا «مسيحاي کذّاب» است! در اين زمينه هم بحث مفصل است و مجال اندک. پس بگذاريد بار ديگر به تلخيص مطلب و تذکر تنها يک نکته اساسي اکتفا مي کنم: به طور خيلي خلاصه، اگر دريدا به «آپوريا» (سرگشتگي، تناقض بي جواب، دوراهي، معضل بي راه حل) آري مي گويد و «بي‌پاياني» (يا کثرت پايان ها، تداوم باقي مانده ها، و حضور اشباح) را ارج مي‌نهد، آگامبن در مقابل «اُپوريا» را پيشنهاد مي کند: راه حلي براي برون رفت از «آپوريا» و نيل به يک زندگي شادمانه مسيانيک به‌مثابه غايت و انجام بشر. براي دريدا، غيابِ هرگونه غايت و پاسخ نهايي امري است مثبت، براي آگامبن اما اين يعني نيهيليسم. و نکته ديگر اين که نزد آگامبن، برخلاف فلسفه معاصر فرانسوي، بيش تر کشف «ريشه»ها و «سرآغاز»ها و فهم روابط «بنيادين» حيات با حاکميت اهميت دارد و نه، آن طور که في المثل در کار فوکو مي بينيم، دنبال کردن ردپاي اَشکال پيچيده و موقت روابط قدرت. اين خلاصه خيلي موجزي بود از وضعيت آگامبن در تفکر معاصر اروپايي.
    يکي از ويژگي هاي انديشه آگامبن اين است که در آثار او نه با يک نظام خطي بلکه با يک شبکه مفهومي کاملا در هم تنيده مواجه ايم. «براي مثال مسائلي که در آثار قديمي تري چون زبان و مرگ تنها به اشاره اي پيش کشيده مي شوند، اما به ندرت مورد بحث تفصيلي قرار مي گيرند در آثار بعدي فيلسوف، مانند امر گشوده بدل به شالوده اي براي تأملي همه جانبه تر و گسترده تر مي شوند. ص 9» به نظر شما آيا اين امر لزوم آشنايي همه جانبه با تمام آثار او را ضروري نمي کند و اگر خواننده به تمام آثار او دسترسي نداشته باشد در درک ارکان انديشه او دچار گمراهي و يا کج فهمي او نمي شود؟
    ببينيد، خطر گم راهي هميشه و همه جا هست؛ ما اصلاً همين خطر را زندگي مي‌کنيم! يک پاسخ فوري و ساده به سوأل تان اين خواهد بود که بايد خواند، بايد با ديد انتقادي و چشمان باز خواند و به چند اثرِ به اصطلاح «اصلي» اکتفا نکرد. با اين همه، شما حتا اگر «تمام» نوشته هاي آگامبن را هم بخوانيد باز هيچ تضميني نيست که به فهمي «تمام» از «تماميت» فکر او برسيد. وانگهي معيار چنان فهمي چيست؟ نظر «نهايي» خود فيلسوف؟ اصلاً يک «کار» فلسفي کي و کجا تمام مي شود؟ قضيه به خصوص وقتي پيچيده تر مي شود که بدانيم فيلسوف مورد نظرمان درباره «ايده ناتمامي» بحث هاي مفصل دارد و اصلاً مفهوم «کار ناتمام» به يکي از مباحث کليدي کار فکري اش شکل مي دهد. آگامبن در 25 سالگي شعري نوشته بود با عنوان «روشنا» که سطري از آن مي گفت «همه چيز در ما ناتمام مي ماند». او بعدها همين درون مايه را در آثار فلسفي اش بسط و تفصيل داد. مثلاً در همان سطر نخست مقدمه کودکي و تاريخ، از هر اثرش به‌عنوان «طرحي ناتمام» ياد کرده که در واقع «مقدمه»اي است «بر اثري که هرگز نوشته نشده و مقدر است هيچ‌وقت هم نوشته نشود». روشن است که آگامبن ايده ناتمامي را از والتر بنيامين وام گرفته. بنيامين در نامه اي به سال 1924 مي نويسد: «تأملي درباره رابطه بين کار (اثر) و الهام اوليه اش ... مرا به اين نتيجه رسانده که کار تمام شده چيزي نيست جز قالب مرده آن الهام اوليه». او همين موتيف را در خيابان يک طرفه هم تکرار مي کند. در واقع، کار يا اثر تمام شده براي بنيامين و آگامبن حکايت از مرگ توان مندي يا بالقوه گي دارد، يعني وضعيتي که طي آن قوه محض و «توانشِ هرچه شدن» در يکي از امکان هاي اش خرج و مستهلک مي شود و از شدن باز مي ايستد. ستايش آگامبن از «ناتمامي کار» هم از همين جا آب مي خورد: ستايش از تجربه توانش به مثابه ي تجربه ي بنيادين بشر و امکاني براي تغيير وضع صُلب موجود از رهگذر احاله ي فعل به قوه. به همين خاطر هم هست که در مصاحبه اي راديويي اين طور ستايش آميز آن گفته مشهور وازاري درباره لئوناردو داوينچي را نقل مي کند: «[داوينچي] پروژه هاي زيادي را شروع کرد، اما هيچ کدام را تمام نکرد».
    چه جالب! اما ايکاش براي روشن‌شدن آن «شبکه مفهومي درهم‌تنيده»اي که صحبتش را کردم مثالي بزنيد!
    للاند دولادورانته، نويسنده ي آمريکايي و استاد دانشگاه هاروارد، در کتاب مهمي که درباره آگامبن نوشته (2009)، نسبت هريک از آثار فيلسوف ايتاليايي با اثر ديگر را تحت عنوان «قانون همسايه خوب» معرفي مي کند. اين استعاره را اولين بار اَبي واربورگ، مورخ و پژوهش گر هنر، به کار برد. «قانون همسايه خوب» اشاره اي بود به نحوه قرارگرفتن کتاب ها در قفسه هاي کتاب خانه انستيتو واربورگ در لندن: کتاب ها جوري چيده شده بودند که با هم نسبتي پنهان برقرار کنند؛ هر کتاب پرسش ها و مباحثي را طرح مي کرد که کتاب کناري آن ها را پي مي گرفت، به شان پاسخ مي گفت، يا نقد و ردشان مي کرد. خلاصه کتاب ها انگار با هم حرف مي زدند و کل ساختمان، يک جا، در متن ديالوگي دائمي و چندصدايي، «معنا» مي شد. بدين ترتيب، خود کتاب خانه ي واربورگ عملاً يک جور معمّا بود، يک جور امکان سرگشتگي. مثلاً ارنست کاسيرر همان بار اولي که گذرش به آن جا افتاد گفت آدم يا بايد از اين جا فرار کند يا سال ها زنداني اش بماند (هم کاسيرر و هم خود آگامبن سال ها زنداني کتاب خانه ماندند!). خوانندگان آگامبن هم بيش وکم چنين وضعي دارند. از انسان بي محتوا (1970) تا هوموساکر (1995)، از زبان و مرگ (1982) تا امر گشوده (2002)، و از ايده‌ي نثر (1985) تا ملکوت و جلال (2007) و کار خدا (2012)، خط سرخي آثار آگامبن را به هم وصل مي کند، نوعي خط پرسش گري و بازگشت و تکرار موتيف ها که اين آثار را همسايه هاي خوبِ هم مي کند.با وجود اين، مي شود ادعا کرد که ايده محوري يا بنياديني در تمام کارهاي آگامبن هست که مفاهيم و ايده هاي ديگر عمدتاً حول آن گرد آمده اند: ايده توانش يا بالقوه گي، که آگامبن در قالب مفهوم «کودکي» هم از آن ياد کرده است. به عنوان تنها يک استراتژي خواندن، مي توان سرنخ همين مفهوم «توانش» را هم چون ريسمان آريادنه اي در هزارتوي متن هاي آگامبن به دست گرفت و گم نشد.
    يکي ديگر از مسائل مهمي که خوانندگان آثار آگامبن با آن دست و پنجه نرم مي کنند دشواري هاي سبک نوشتاري خاص اوست. در واقع پيچيدگي مفهومي و خطي نبودن انديشه او را بايد با دشواري هاي سبک نوشتاري او همراه کنيم. جالب اين جاست که اين دشواري براي خوانندگاني هم که آثار ترجمه شده او را به زبان فارسي مي خوانند وجود دارد. براي نمونه زماني که کتاب «زبان و مرگ» به فارسي ترجمه و منتشر شد، در همان مطالعه اوليه متوجه اين پيچ و تاب ها و معترضه هاي پي در پي و حذف هاي به قرينه شدم. حتي خود شما هم به اين موضوع اشاره کرده بوديد! دليل اين امر چيست؟ آيا اين از سبک نوشتاري آگامبن ناشي مي شود يا چند بعدي بودن انديشه او؟ آيا او براي اين غامض نوشتن دليل مشخصي دارد؟
    بله! فکر مي‌کنم دليل مشخص دارد. ببينيد، نثر آگامبن موجز است و لحن‌اش قاطع؛ اغلب کتاب هاي اش کم حجم اند و آکنده از حذف هاي به قرينه؛ در آثارش چندان از توضيح و تفصيل و استدلال گام به گام خبري نيست و عوض اش تا دل تان بخواهد حکم هاي تند و ناگهاني و قطعي پيدا مي کنيد. اين باعث مي‌شود خواندن آگامبن از خواندن مثلاً هايدگر يا دريدا بارها آسان‌تر باشد (انصافاً يکي از دلايل اقبال آثارش هم همين قطعيت و ايجاز است که گاه لحني شاعرانه به مکتوبات اش مي بخشد). البته اين قطعيت ابداً به معني وضوح و صراحت معنا نيست. نثر آگامبن اتفاقاً گاه خيلي هم مبهم مي شود. اين مسأله بر مي گردد به موضع او در قبال مقوله ي «نثر» و ديدگاه اش درباب تفاوت فلسفه و شعر. آگامبن معتقد است زبان اصيل بشر جايي مابين فلسفه و شعر اتفاق مي افتد. او نام اين نقطه را «نقادي» مي گذارد، که با نام هاي ديگري چون «شعر فيلولوژيک يا فيلولوژي شاعرانه» و «اسطوره شناسي انتقادي» هم از آن ياد کرده. در واقع، تمام نوشته هاي آگامبن، به يک تعبير، تمرين «نقادي» در همين معناي بديع اند. اوج اين رويکرد را هم مي توان در کتاب زيباي ايده نثر شاهد بود. دليل ديگر اين دشواري گستره عظيم ارجاعات متن هاي آگامبن است که از عکاسي و سينما و حقوق و روانکاوي و جانورشناسي تا فلسفه معاصر و الاهيات قرون وسطا و زبان شناسي و نظريه ادبي و زيبايي شناسي را در بر مي گيرد. کاترين ميلز، در همين کتاب، آگامبن را به علامه هاي جامع الأطراف رنسانس تشبيه مي کند که در حوزه هاي گونه گوني غور و تفحص کرده و به دقايق فقه اللغوي متون کهن وفادار بودند. در آثار آگامبن، شما به مباحث فوق العاده متنوعي بر مي خوريد: از نظريه دوستي تا فيلولوژي کتاب مقدس، از شعر عاشقانه اواخر قرون وسطا تا فلسفه حقوق قرن بيستم، از نظريه «جامعه نمايش» گي دوبور تا مفهوم زمان و الاهيات مسيانيک، از عرفان گنوسي تا سينماي مدرن و پورنوگرافي و غيره و غيره . اما فارغ از اين که با کدام متن آگامبن سروکار داريد يا راجع به کدام يک از مباحث بالا مطالعه مي کنيد، کاري که متن آگامبن مي کند (يا دست کم ادعاي اش را دارد)، به طور خيلي خلاصه و کمي نادقيق، عبارت است از «ناکار»کردنِ آپاراتوس هاي ديرپاي قدرت، از طريق بازي و تقدس زدايي، جهت نيل به «اجتماع آينده».

    پرسش هاي متعددي دارم اما ناگزيرم دست به انتخاب بزنم. اهم انديشه هاي آگامبن در زيباشناسي چيست؟
    اولين کتابي که آگامبن منتشر کرد، انسان بي محتوا (1970)، درباره ي هنر و زيبايي شناسي بود. در واقع، مي شود گفت آگامبن بخش اعظم دهه هفتاد را وقف تأمل درباب زيبايي شناسي کرد. در ابتدا، خيلي خلاصه بگويم که اين کتاب، و همين طور کتاب هاي بعدي اش در اين حوزه، يعني يعني قطعات: کلمه و وهم در فرهنگ غربي و پايان شعر، به هيچ وجه کتابي «درباره» هنر به معني کلاسيک و سنتي کلمه نيستند؛ برعکس، واکنش فيلسوف است به آن چه وضعيت نيهيليستي فرهنگ معاصر مي داند. به زعم آگامبن، کارکرد هنر در فرهنگ غربي به شدت تيره  و تاره شده و به محاق رفته است. به قول خودش، هنر به سياره اي مي ماند که امروز تنها سمت تاريک اش رو به ما است. آگامبن مي خواهد ببيند چرا هنر که زماني نقشي روشن گر و تعيين کننده داشت در دوران ما به محاق رفته. راه‌حلي هم که پيشنهاد مي‌کند عبارت است از «ويران کردن زيبايي شناسي». او حتا اين «ويران گري» را وظيفه فوري و اضطراري ما مي داند. خودش در همان اوايل کتاب انسان بي محتوا مي گويد غياب و مغاک حاصل از اين ويراني دقيقاً همان چيزي است که امروزه بيش از هرچيز ديگر بدان نيازمنديم. اما هدف نهايي آگامبن از ويران گري زيبايي شناسي چيست؟ يک چيز: اين که هنر موقعيت اصيل اوليه اش در جامعه را اعاده کند. مي بينيم که پروژه آگامبن در زمينه هنر، لااقل به يک تعبير و تا اندازه اي، طنيني هايدگري دارد: هنر در گذشته ارزشي اصيل داشته که حالا فاقد آن است و رسالت امروز ما هم چيزي نيست جز کشف و اعاده آن جايگاه ازدست رفته. دقيقاً به همين خاطر که هنر در دوران ما نقش اصلي اش در شکل دادن به فرهنگ را از دست داده، «ويران گري زيبايي شناسي» ضروري است؛ چرا؟ چون زيبايي شناسي در واقع ما را به اين فقدان هنر عادت داده و بي تفاوت کرده است. به عبارت ديگر، «فقدان» آن چنان کامل و فراگير شده که ديگر حتا به مثابه «فقدان» هم تجربه نمي شود. اين مفهوم «ويراني» واضحاً هايدگري است، آن هم از دو جنبه: يکي بحث فراموشي يا محاق (اين که چيزي بنيادين و اصيل فراموش شده و حالا بايد اعاده شود يا دست کم مورد بازانديشي قرار گيرد) و ديگري بحث ضرورت ويراني (اين که سنتِ ديرپاي فراموشي و محاق بايد «در معنايي ايجابي» ويران شود). فقط يادمان باشد که «ويران گري» مورد نظر هايدگر و آگامبن از معناي متداول واژه فراتر مي رود. هايدگر در رساله اي با عنوان فلسفه چيست؟ مي گويد «مراد از ويران گري تباهي و نابودي نيست، منظور اوراق کردن و واسازي (Abbauen) است، برچيدن و کنارزدن». با چنين پيش زمينه اي است که آگامبن به ويران گري سنت مي انديشد. ويران گري بناست آپاراتوس صُلب زيبايي شناسي را «ناکار» کند و راه را براي پيش چشم آمدن ساختار اصلي و آغازين اثر هنري که به محاق رفته باز کند.

    اما برگرديم به بحث آگامبن در انسان بي محتوا.
    بله. آگامبن مي گويد زيبايي شناسي، آن طور که براي اولين بار در نقد سوم کانت صورت بندي شد، حوزه اي است مطلقاً فرماليستي که ايدئال اش نيل به رويکردي اساساً «غيرذي نفع» و «بي تفاوت» نسبت به هنر است. اين در حالي است که در زمان هاي دور پيوندي ناگسستني ميان هنرمند و مخاطب وجود داشت. در روزگار مدرن، اين گسست را مي توان در واکنش سرد و بي احساس جامعه مدرن نسبت به هنر شاهد بود. آثار هنري در گذشته نوعي «جنون آسماني» در مخاطب ايجاد مي کردند اما اين «جنون آسماني»، که زماني جزء لاينفک تجربه هنري بود، حالا ما را ترک گفته و به تعبير خود آگامبن «هجرت کرده است». امروز ديگر آن «جنون آسماني» را فقط وفقط بايد در فيگور خود هنرمند جُست، هنرمند زجرکشيده تنهايي که نفس انزواي اش گواهي است بر جدايي هنر از اجتماع. به عبارت ديگر، بيگانگي هنرمند از فرهنگ بدين معناست که هنر در جامعه مدرن فاقد نيروي تعيين کنندگي است. اين ادعاي آگامبن مستظهر به پيش فرضي اساسي است: اين که هنر زماني از قدرتي اسرارآميز در آشکارساختن هستي و جهان برخوردار بود (بار ديگر طنين هايدگري کلام آگامبن واضح است). در واقع، آگامبن معتقد است که هنر نبايد صرفاً بخشي از توليدات يک فرهنگ باشد، بلکه اساساً بايد به آن فرهنگ شکل و مسير دهد و مدام خلق اش کند. بدون اين آفرينندگي فرهنگي  اجتماعي، تجربه آفرينش هنري صرفاً تجربههاي فرمال و بي محتوا خواهد بود. ادعاي تکان دهنده آگامبن در قلب کتاب هم از همين جا آب مي خورد: «هنرمند انسان بي محتوايي است که هويتي ندارد جز طلوع دوباره و دوباره از دلِ هيچ بودگيِ بيان [هنري]». مهم ترين و بامعناترين کاري که هنرمند مدرن از دست اش بر مي آيد نشان دادن همين شکاف بين هنرمند و جامعه است. بحث خيلي مفصلي است و اگر اجازه بدهيد ديگر وارد مباحث قطعات و پايان شعر نمي شوم. علاقمندان به اين موضوع مي تواند براي دريافتي اجمالي از نقطه نظرات آگامبن در زمينه پوئتيک و شعر به فصل دوم کتاب با عنوان «زيبايي شناسي: زبان، بازنمايي، و ابژه» مراجعه کنند.

    در اين قسمت از گفت و گو مي خواهم به معرفي و بررسي کتاب «فلسفه آگامبن» بپردازم. اين کتاب را از دو جهت مهم مي دانم، نخست اين که جديدترين اثري است که درباره آگامبن منتشر شده است. دوم اين که کتاب «فلسفه آگامبن» اثري است که به معرفي فلسفه آگامبن براي آن دست از خوانندگاني مي پردازد که با تفکر او آشنا نيستند و از آن جا که پيشتر هم درباره پيچيدگي انديشه هاي آگامبن گفت و گو کرديم، کتابي در باب معرفي آراي او ضروري به نظر مي رسد. پرسش نخست اين بخش درباره فصل اول کتاب با عنوان «متافيزيک: منفيت، توانش و مرگ» است. آگامبن با اشاره به آراي هيدگر و هگل در باب زبان تأکيد مي کند که مبتني کردن زبان بر مفهوم منفيت «ماهيت انسان را به هيچ يا نيستي» تنزل مي دهد. آگامبن براي گريز از اين معضل چه مي کند و چه راهي پيش روي مي نهد؟
    اين اساسي ترين بحث فلسفه آگامبن و محور و شالوده تفکر اوست. در واقع، ديدگاه هاي آگامبن درباب زبان و منفيت (negativity) مبنايي مي شود براي شکل گيري بسياري از سرفصل هاي آينده کار فکري او، از اجتماع آينده تا زيست  سياست و نيهيليسم و رابطه انسان  با حيوان و غيره. تفصيل اين بحث در کتاب زبان و مرگ آمده که به زعم بسياري مهم ترين متن فلسفي آگامبن هم هست. بااين حال، بگذاريد محض تلخيص و اختصار هم که شده، بحث را از مقاله کوتاه اما فوق العاده مهم «تجربه زباني» آغاز کنم که در ابتداي کتاب کودکي و تاريخ آمده و در واقع مقدمه نويسنده است بر ترجمه انگليسي کتاب. آگامبن در اين مقاله مي پرسد: «آيا آوايي انساني وجود دارد، آوايي که صداي انسان باشد همان طور که جيرجير صداي جيرجيرک يا عرعر صداي خر است؟ و اگر چنين آوايي وجود دارد، آيا اين آوا همان زبان است؟ رابطه ميان آوا و زبان، ميان فونه و لوگوس، چيست؟ و اگر چيزي به عنوان آواي انساني وجود ندارد، به چه معنا انسان را هم چنان مي توان به عنوان يک موجود زنده داراي زبان تعريف کرد؟». کمي جلوتر در همين مقاله مي خوانيم: «من، چه در کتاب هاي نوشته و چه در کتاب هاي نانوشته ام، مصرانه تنها يک خط فکري را دنبال کرده ام: معناي "زبان وجود دارد" چيست؟ معناي "من حرف مي زنم" چيست؟». خب، روشن است که خر يا جيرجيرک هيچ کدام زباني انتزاعي براي ناميدن يا مفهوم پردازي ندارند، چيزي که در عوض دارند صوت يا آوا است که ابزاري بي واسطه براي ابراز و برقراري ارتباط است. در مقابل، آدمي زاد از زبان استفاده مي کند، اما زبان امري «طبيعي» نيست، «بيروني» است و بايد از بيرون، از ديگران، فرا گرفته شود. به عبارت ديگر، زبان «از آنِ» ما نيست، به ما تعلق ندارد و ما «دارا»ي اش نيستيم. اما فرهنگ بشري از ديرباز هميشه او را بر اساس همين امر نامتعلق و ناداشته و بيروني تعريف کرده. به عبارت ديگر، تاريخ متافيزيک همواره آدمي را بر پايه تمايز قطعي اش از حيوان شناخته و ملاک اين تمايز هم زبان (لوگوس) بوده. يعني انسان در يک کلام هميشه به عنوان «حيوان ناطق» يا، به تعبير دقيق تر، «حيوان داراي زبان» تعريف شده است. آگامبن مي گويد اين فهم از وجود انسان، که او را دقيقاً به واسطه داشتن چيزي تعريف مي کند که فاقدش است، منجر به رخنه نوعي «حيث سلبي» يا «منفيت» به خانه وجود او مي شود. نتيجه محتوم تاريخ متافيزيک هم چيزي مي شود در اين مايه که مهم ترين بُعد وجود من - يعني زبان - يک نيستي يا فقدان است. من به مثابه انسان در يک هيچ منزل دارم. اين به زعم آگامبن مستلزم نيهيليسم است؛ ازاين رو نيهيليسم نه پديده اي متأخر، که نتيجه تبعي تاريخ متافيزيک است و بسته شدن نطفه اش قدمتي هزاران ساله دارد.
    در کتاب زبان و مرگ، آگامبن سرنخ همين تصور متافيزيکي ريشه دار را در کار دو متفکر بزرگ تاريخ فلسفه، يعني هگل و هايدگر، پي مي گيرد. در واقع، زبان و مرگ روي پيش فرضي مشترک در تمام تاريخ متافيزيک غرب، هم در سنت فلسفي و هم در سنت شعري، دست مي گذارد: وجود نوعي شکاف در وجود انسان بين «فونه» (صوت يا آواي حيوان، صداي «طبيعي») و «لوگوس» (کلام بامعنا و دلالت گر انساني)، بين «زوئه» (حيات طبيعي و حيواني) و «بيوس» (زندگي مدني و سياسي)، در يک کلام، بين بُعد طبيعي وجود آدمي و بُعد فرهنگي حيات او. اين تقسيم حيات آدمي بين طبيعت و فرهنگ، يا صوت حيواني و زبان انساني، مستلزم اين است که شالوده زبان در مرگ يا سکوت باشد (مرگ حيات حيواني و طبيعي)، و اين ابتناء زبان بر مرگ حيوان باعث به وجودآمدن «اسطوره قرباني» مي شود. به عبارت ديگر، اتکاي زبان و وجود انسان به حذف حيوان مستلزم تکوين اسطوره قرباني است که به منزله رشته پيوند ميان ابناء بشر عمل مي کند. اين رشته پيوند در آيين ها و مناسک قرباني اقوام مختلف تجلي پيدا کرده و نتيجه محتوم اش هم چيزي نبوده جز «تقديس» حيات (هم «مقدس» عربي و هم sacer لاتين در ريشه لغت بر جداسازي و تفکيک دلالت دارند). در واقع، اين اسطوره مي خواهد بي بنيادي کنش آدمي را، از خلال آييني کردنِ خشونت به مثابه بنياد اجتماع، «درمان» کند. همين حذف و تفکيکِ بُعد حيواني حيات از اجتماع بشري (يا، از منظري ديگر، طرد و تفريقِ صوتِ حيواني از زبان انسان) بنياد و شالوده سياست هم هست: قانون و سياست هم، درست مثل زبان، فقط وفقط بر اساس تفکيک زوئه از بيوس و طرد و پُشتِ درگذاشتنِ حيات حيواني عمل مي کنند، چون قاعدتاً بايد قلمرويي را که از دايره شمول و مُجرابودن شان بيرون است کنار بگذارند. آگامبن نتيجه مي گيرد که براي اين که سياست اصلاً ممکن باشد، قانون بايد به زندگي پشت کند و آن را به  اصطلاح «وا نهد». اين وانهادگي زندگي و طردش از قلمروي قانون يعني مستثناشدن زندگي؛ يعني بدين ترتيب زندگي در يک وضعيت استثنايي دائمي قرار مي گيرد و به قول آگامبن بدل به «حيات برهنه» مي شود. حيات برهنه هم در حقيقت شالوده سلبي حاکميت است. مي‌بينيد که فلسفه زبان آگامبن خيلي زود استلزامات سياسي و اجتماعي‌اش را آشکار مي کند.
    بسيار جالب! همين طور است که مي گوييد. در نهايت آگامبن چه راهي براي حل اين معضل پيشنهاد مي کند؟
    راهي که آگامبن براي برون رفت از اين وضعيت نيهيليستي پيشنهاد مي کند – البته اگر اصلاً بتوان اسم اش را «پيشنهاد» گذاشت – به طور خلاصه عبارت است از نيل به آن «تجربه زباني»اي که گوهر يا «شيء في نفسة» زبان را - که چيزي جز ارتباط پذيري يا گفتن پذيري ناب فارغ از محتواي اش نيست - آشکار مي سازد، تجربه اي از نفس وجود زبان بماهو زبان، که خود را از قيد هرگونه پيش فرض و نام و دلالتي پالوده، و صرفاً خود زبان را به مثابه خانه مشترک انسان («کودکي» يا «توانش») تجربه مي کند. از اين منظر، زبان چيزي نيست جز همان «اتوس»، يعني اقامت گاهِ اخلاقيِ وجود آدمي که ميان تمام ابناء بشر مشترک است. در يک کلام، آگامبن مي گويد براي پشت سر گذاشتنِ متافيزيکِ مبتني بر شکاف زوئه/ بيوس، فونه/ لوگوس، طبيعت/ فرهنگ، يا حيوان/ انسان، بايد وجود آدمي را هم چون يک کل يک پارچه در نظر آورد، و اين يعني زندگي اي بدون شقاق و شکاف که ديگر بين سياست و طبيعت، بين شهر و بيرون شهر، دوپاره نيست و حيات تکينه اش را در شهر شادمانه مي زيد.

    «سياست: زيست سياست، حاکميت و نيهيليسم» عنوان فصل سوم کتاب است. آقاي ايماني به جاست که اندکي درباره مفاهيم اساسي و پر تکرار انديشه آگامبن براي ما توضيحاتي بدهيد. اما از آن جا که فرصت اندک است باز هم بايد دست به گزينش بزنيم. اگر موافق باشيد به سراغ زيست سياست آغاز برويم.
    «زيست سياست» در يک کلام عبارت است از ادغام «زوئه» (حيات طبيعيِ محذوف از شهر) در «بيوس» (حيات سياسي شهر). «زيست سياست» (بيوپوليتيک) اصطلاحي است که آگامبن آن را از فوکو وام گرفته. براي فوکو، زيست سياست به طور کلي عبارت بود از ادغام زندگي در مکانيسم هاي سياست مدرن. فوکو مي گويد با ظهور مدرنيته حيات طبيعي هم رفته رفته در سيستم سياسي جذب و انتگره شده، و تکنيک ها و استراتژي هاي معطوف به اداره زندگي به طور روزافزوني درکار ادغام حيات بيولوژيک اند. از نظر فوکو مدرنيته توأم است با جهشي در ماهيت خود قدرت: قدرت ديگر فقط بر اتباع يا شهروندان از آن حيث که به يک حوزه سياسي  قضايي خاص تعلق دارند مُجرا نيست، بلکه بر موجودات زنده از حيث تعلق شان به «نوع» اعمال مي شود. يعني شما از آن حيث که هوموساپينس يا انسان هوش مند هستيد در معرض اعمال قدرت ايد. پس، در دوران مدرن، اين تن زنده انسان است که محل و محمل کارکرد قدرت است نه شأن حقوقي او. به همين ترتيب، اصل قدرت حاکم هم نه اصلي حقوقي (حاکميت سرزميني)، که اصلي بيولوژيک (بدن) است. اين گونه بود که فوکو از تغيير پارادايم سياست کلاسيک حرف مي زد. در جلد اول تاريخ جنسيت (اراده به دانستن) جمله اي آمده که کليت بحث فوکو را به زيبايي تلخيص و جمع بندي مي کند: «براي هزاره ها انسان همان چيزي بود که ارسطو مي گفت: حيواني زنده با قابليت اضافي حيات سياسي؛ انسان مدرن اما حيواني است که سياست اش حيات او به مثابه ي موجودي زنده را به پرسش مي کشد». آگامبن هم در کتاب هوموساکر ورود زيست طبيعي و بيولوژيک به قلمروي سياست را «رويداد تعيين کننده مدرنيته» معرفي کرده، رخدادي که «خبر از تحول ريشه اي مقولات سياسي  فلسفي تفکر کلاسيک مي آورد». اما تفاوت مهمي بين رويکردهاي دو فيلسوف به زيست سياست وجود دارد. درحالي که فوکو از «تولد زيست سياست» در دوران مدرن حرف مي زند و آن را گسستي تاريخي در پارادايم سياست کلاسيک معرفي مي کند و از اين جا دگرگوني ماهوي قدرت را نتيجه مي گيرد، آگامبن زيست سياست مدرن را صرفاً جديدترين و عالي ترين شکل ظهور منطقي باستاني قلمداد مي کند که هزاره هاست همچون موتوري در بطن سياست غرب فعال است. به عبارت ديگر، زيست سياست مدرن براي آگامبن چيزي نيست جز ازپرده بيرون افتادن بنياد پنهان کل سياست غرب. آگامبن مي گويد سياست از همان «سرآغاز» يوناني اش ماهيتي زيست سياسي داشته است. به زعم او، نطفه زيست سياست حتا در خود زبان يوناني هم هويداست؛ يونيان باستان از دو واژه متفاوت براي اشاره به مفهوم «زندگي» استفاده مي کردند: زوئه (zoه) و بيوس (bios). زوئه بر حيات طبيعي محض و بسيطي دلالت داشت که بين انسان ها، حيوانات و خدايان مشترک بود؛ و بيوس براي اشاره به زندگي سياسي و مدني انسان ها در شهر به کار مي رفت. زوئه (حيات طبيعي) آن چيزي بود که بايد از بيوس (زيست اجتماعي) تفريق مي شد تا پوليس (شهر) شکل بگيرد و سياست ممکن شود. به عبارت ديگر، زوئه بايد پشت دروازه هاي پوليس بماند و از حيات مدني حذف شود تا اجتماع سياسي انسان شالوده يابد (که اين همان شالوده يابي حيات سياسي بر مبناي حذف يا سلب حيات حيواني است). اما مسأله فقط کسر حيات طبيعي از زندگي سياسي نيست؛ مسأله اين جاست که تفکيک زوئه از بيوس و حذف آن از قلمروي شهر درعين حال زوئه را مشمول و مُدغَم در بيوس هم مي کند و آن را در معرض زور قانون هم قرار مي دهد؛ يعني يک جور حذف توأم با ادغام اتفاق مي افتد. آگامبن اين زوئه اي که نخست از بيوس کسر شده تا بعد در آن ادغام شود را «حيات برهنه» مي نامد. در واقع، «حيات برهنه» نامي است که او به «زوئه سياسي شده» مي دهد. به عبارت ديگر، مشخصه زيست سياست حذف اوليه حيات بيولوژيک از زندگي مدني و ادغام ثانويه آن در زندگي مدني است. اما بدين ترتيب نفس تکوين شهر يا اجتماع سياسي مبتني است بر نطفه بستن حيات برهنه اي که نه زوئه است نه بيوس، بلکه زائده اي هيولايي است که از شکاف و شقاق بين اين دو سر برآورده؛ به قول خود آگامبن، حيات برهنه «زندگي اي است منفک و محذوف از خودش». نمونه هاي مشهور «حيات برهنه» هم عبارت اند از «هوموساکر» در حقوق رُم، «وارگوس» (wargus) در بريتانياي کهن، «فريدلوس» (Fridelos) در ميان اقوام بربر ژرماني، «موزلمان» در اردوگاه هاي مرگ نازي، «بازداشت شدگان» بي حق و بي هويت گوانتانامو، و بالأخره پناهندگان. اين ها همه «موجوداتي» هستند که دقيقاً از آن جهت که قانون به شان پشت کرده مشمول زور قانون شده اند و عريان در معرض مرگ قرار گرفته اند. خيلي گذرا اشاره کنم که آن قدرتي که زوئه و بيوس را تفکيک و حيات برهنه را ايجاد مي کند «حاکميت» است، که به زعم آگامبن مفهومي است ماهيتاً الاهياتي. با اين تفاصيل، اختلاف برداشت هاي آگامبن و فوکو درباب «زيست سياست» نسبتاً روشن است: در حالي که فوکو در اواخر تاريخ جنسيت از ضرورت استقرار يک «اکونومي جديد بدن ها و لذت ها» براي مبارزه با انقياد زيست سياسي ياد مي کند و ظاهراً از شکلي از حيات طبيعي (زوئه) به عنوان محملي براي مقاومت دفاع مي کند، آگامبن «بدن» را «همواره و ضرورتاً بدني زيست سياسي» معرفي مي کند که جز تجسم «حيات برهنه» نيست. به همين دليل هم چندان باور ندارد که چيزي در اين بدن يا در اکونومي لذت آن به ما امکان دهد تا شالوده اي قرص و محکم جهت مقابله با قدرت حاکم بيابيم. همين «بنيادگرايي مفهومي» آگامبن باعث شده تا متفکراني چون ويرنو، نگري، لاکاپرا، فورمنتي، لاکلائو، و کورانا پروژه او را «اُتوپيايي» توصيف کرده و کارش را بيش تر به «تاريخ هستي هايدگري» نزديک بدانند تا «ديرينه شناسي فوکويي». در يک کلام، و کمي با چاشني شوخي، فوکو در مقام يک روشنفکر فرانسوي تمام عيار زندگي را هميشه حامل امکان مقاومت در برابر ادغام تام مي بيند، و آگامبن به عنوان يک چپ هايدگري ايتاليايي (و طبيعتاً مذکر!) دنبال بنيادها و سرآغازهاي متقن تاريخي است.

    کاترين ميلز نويسنده کتاب «فلسفه آگامبن» مي گويد، عمده ترين دليل شهرت آگامبن در سال هاي اخير انديشه هاي او در نظريه سياسي، فلسفه اخلاق و حقوق است و ادامه مي دهد که «علاوه بر اين، رويکرد او به مسائلي چون زبان، سوبژکتيويته و بازنمايي تمرکز مسير بحث ها را از رويکرد شالوده شکنانه که مدت ها بر فضاي فکري انگليسي- آمريکايي سايه افکنده بود تغيير داده و به سوي خود جلب کرده است. ص 7» شما در پاورقي با اين نظر نويسنده مخالفت کرده ايد و نوشته ايد: «در سال هاي اخير از شدت و تأثير فلسفه آگامبن خصوصا از جهت نقدهايش به دريدا کاسته شده است.» ادله شما براي اين ادعا چيست؟
    کتاب کاترين ميلز در سال 2008 به چاپ رسيده است. يعني يک سال قبل از انتشار ترجمه درخشان جفري بنينگتون از جلد نخست سمينارهاي سبع و حاکم دريدا. انتشار اين سمينارها در محافل آکادميک غربي غوغايي به پا کرد. براي نخستين بار بود که موضع انتقادي دريدا در قبال مقوله ي زيست سياست به طور کلي و تفکر آگامبن به طور خاص روشن مي شد. اين بود که کتاب مورد اقبال فراواني قرار گرفت و در زماني کوتاه کتاب ها و مقالات بسياري درباره اش نوشته شد. در اين سمينارها، دريدا بالأخره سکوت اش درباره نقدهاي متوالي آگامبن را شکست و براي اولين بار پروژه او را سخت به باد انتقاد گرفت. نقدهاي مشخص دريدا به آگامبن عمدتاً در سمينارهاي سوم و دوازدهم آمده اند و فهم آگامبن از مفاهيم زيست سياست، حيات، «آرخه»، حيوان، و حاکميت را عميقاً به چالش مي کشند. نقد دريدا، به طور خيلي خلاصه، اين است که آگامبن چه در بحث زيست سياست اش و چه در شيوه نوشتن و روش شناسي اش اتفاقاً ژست حاکم را تکرار و بازتوليد مي کند. انتشار سمينارهاي سبع و حاکم1 باعث درگرفتن بحث هاي انتقادي فراواني عمدتاً به نفع دريدا شد. کاترين مالابو، فيلسوف فرانسوي، فوراً درس گفتارهايي را در «مدرسه ي عالي اروپا» (European Graduate School) به تأويل هاي متفاوت دريدا و آگامبن از مفاهيم «زندگي»، «حيوان» و «حاکميت» اختصاص داد و نقدهاي تند دريدا به آگامبن را برجسته کرد. آرنه دوبووِر هم که اخيراً در نگارش بعضي مدخل هاي فرهنگ اصطلاحات آگامبن همکاري داشته مقاله هايي منتشر کرد در دفاع از تفکر دريدا (از جمله مقاله «شالوده شکني زيست سياست»)، و حتا ادعا کرد که زمان پاسخ گويي دريدا به آگامبن تازه امروز بعد از مرگ اش فرا رسيده و فيلسوف اشباح بايد هم پس از مرگ به زبان آيد. در اين بين، مقاله ي درخشان کري ولف، «خاکسترها پس از زيست سياست»، که در ابتداي کتاب خاکسترهاي دريدا آمده، از اهميت ويژه اي برخوردار است چون بحث دريدا درباب «ردپا» و «خاکستر» را به نقد او بر زيست سياست آگامبن گره مي زند. و تازه اين همه منهاي نقدهاي دريدايي اي است که حتا پيش از انتشار سبع و حاکم هم تفکر آگامبن را از موضعي دريدايي هدف قرار داده بودند: از آن جمله است مقاله فوق العاده مهم ديويد جانسون با عنوان «انگار زمان حاضر بود: شالوده شکني آگامبن»، که نويسنده در آن از منظري دريدايي به نقد برداشت آگامبن از زبان و زمان مي پردازد؛ مقاله درخشان آدام ثرشوِل با عنوان «بريدن شاخه ها براي آکيبا: نقدهاي آگامبن به دريدا» که کل خوانش انتقادي آگامبن از دريدا را حاصل «سوءبرداشتي وحشتناک از دکونستروکسيون» معرفي مي کند؛ مقاله فريزر و هاچينگز در مقايسه  «شبح» دريدا با «باقي مانده» آگامبن، که نهايتاً حکم به «قانع کننده تر» بودن مباحث دريدا مي دهد؛ مقاله امي سويفن در مقايسه رويکردهاي دريدا و آگامبن به مفاهيم حاکميت، زيست سياست، و تاريخ، که باز جانب دريدا را مي گيرد؛ و دفاع خواندني سايمون موگن وُرثم از دريدا در برابر انتقاداتِ «شخصيِ» مطرح شده در مقاله «دوستي» آگامبن. تمامي اين مباحث نسبتاً به تازگي درگرفته اند و با تکيه به تفکر دريدا سعي در پاسخ گويي به انتقادات آگامبن و نقد متقابل او دارند. چه موافق اين نقدها باشيم (که من هستم و کار دانشگاهي خودم هم نقد مفاهيم عدالت، قانون، و زمان مسيانيک در تفکر آگامبن از موضعي دريدايي بود) و چه نباشيم، به هرحال يک نکته روشن است: آن «تغيير مسير بحث ها به نفع آگامبن» که کاترين ميلز در سال 2008 از آن حرف زده بود ديگر صادق نيست- تازه اگر بپذيريم که در زمان نوشتن کتاب صادق بود.

    مهم ترين نقد آگامبن به دريدا چيست؟
    نقدهاي آگامبن به دريدا را، به بياني ساده و اجمالي، مي توان از سه منظر مورد بررسي قرار داد (توجه داشته باشيم که اين ها سه نقد متفاوت نيستند، يک نقد واحد اند که من براي سهولت کار به سه حوزه ي اصلي تقسيم شان کرده ام): 1. نقد «تصميم ناپذيري» در تفکر دريدا. ژست اصلي فلسفه دريدا همين تصميم ناپذيري است که او از آن بعضاً با اصطلاح «آپوريا» هم ياد مي کند. آگامبن «آپوريا» را به نفع «اُپوريا»، که عبارت است از راه حلي سعادت مندانه براي تناقضات و سرگشتگي ها، رد مي کند. اين نقد آگامبن بيش تر در پروژه دنباله دار هوموساکر مطرح شده و شايد بتوان گفت که در مجموع ماهيتي «سياسي» دارد؛ 2. نقد مفهوم «ردپا» (trace) که دريدا از آن با عنوان «خاکستر» (cendre) هم ياد کرده است. آگامبن اين نقد را که شايد مهم ترين و بنيادي ترين مخالفت اش با دکونستروکسيون دريدايي باشد در کتاب هاي قطعات، زبان و مرگ، و روشن تر از همه جا در مقاله معروف «پرديس: نوشتار توانش»، که به خود دريدا تقديم شده، پيش کشيده است. مشکل آگامبن در واقع «ساختار سلبي ردپا و سرنوشتار» در تفکر دريدا است که به گمان او بازتاب نيهيليسم روزگار ما است. آگامبن تفکر دريدا را عالي ترين تجلي همين نيهيليسم مي داند، چون دکونستروکسيون به زعم او گرفتار «آپورياي خودارجاعي» شده و در يک کلام «دانايي» را ناممکن کرده است. جالب اين که اين نقد آگامبن (که عمدتاً سويه اي اپيستمولوژيک دارد) چه در لحن و چه در منطق دروني اش به طرز عجيبي مشابه نقد پاپ بنديکت شانزدهم به دريدا است! 3. بُعد ديگر نقد آگامبن به دريدا حول مسأله ي «امر مسيانيک» و «زمان» مي گردد. اين نقد عمدتاً در کتاب زمان باقي مانده و مقاله مهم «مسيحا و حاکم» مطرح شده و به يک معنا نقدي هستي شناختي (و البته باز هم سياسي) است. آگامبن مي گويد دکونستروکسيون «مسيانيسمي فلج» است که باعث مي شود زمان هيچ وقت به پايان نرسد و تاريخ متضمن هيچ غايتي نباشد، قانون حاکم «ناکار» نشود و خوش بختي (کدام خوش بختي؟) هرگز از راه نرسد. من فکر مي کنم کل کار فکري آگامبن متضمن يک پيش فرض غيرفلسفي و نامدلّل است که همان بنياد يا «آرخه»ي نينديشيده کار اوست و در متن آثارش هم هيچ توضيح قانع کننده اي نمي يابد: ضرورت پايان (بامعناي) زمان، که خود از ضرورت «رهايي مسيانيک» يا ضرورت «کمال مسيانيک بدون باقي مانده» مايه مي گيرد. آگامبن اصولاً با «سرنوشتار» و تعويق ابدي حضور مشکل دارد، مي گويد تفاوت و تأخير نمي تواند تا ابد ادامه يابد، زمان نمي تواند بي انتها باشد، رخداد نهايي بايد سر برسد و چيزي را از اساس دگرگون کند (در اين زمينه، تأويل هاي متفاوت دريدا و آگامبن از داستان «جلوي قانون» کافکا جداً خواندني اند). با توجه به آن چه گفتم، تفکر آگامبن را مظهر تمام آن مباني متافيزيکي اي مي دانم که با دريدا ابعاد و استلزامات الاهياتي شان روشن شده بود (همان قسم تفکراتي که دريدا در مقاله «زور قانون» با صفاتي چون «زيادي هايدگري، زيادي مسيانيکي  مارکسيستي، زيادي بنيادـ فرجام شناختي» توصيف شان مي کند). در نهايت، معتقدم کل فلسفه آگامبن متافيزيکي ترين مقاومت روزگار ما در مقابل دکونستروکسيون دريدا و چرخشي محافظه کارانه در تفکر معاصر اروپايي است.

    نمي توانيم به همه آثار آگامبن بپردازيم ولي دست کم مي توانيم به آثاري که شما و ديگران به فارسي برگردانده ايد اشاره کنيم. اگر موافق باشيد از «کودکي و تاريخ: درباره ويراني تجربه» آغاز کنيم. ارکان اصلي انديشه آگامبن در اين اثر چيست؟ همچنين اشاره اي کنيد به ديگر اثر آگامبن که به فارسي برگردانده ايد «زبان و مرگ: در باب جايگاه منفيت» (مرکز: 1391) است. مي دانيم که اين اثر چهارمين کتاب آگامبن (1982) است و اساس و شالوده پروژه فکري او به شما مي رود. تمرکز او در اين اثر بر روي چه مفاهيمي است و چگونه شالوده فکري اش را بنا مي کند؟
    اگر اجازه بدهيد خيلي مختصر جواب بدهم چون هم مجال اندک است و هم درباره اين دو کتاب در مقدمه هايي که بر آن ها نوشته ام مفصلاً توضيح داده ام. کودکي و تاريخ درگيري آگامبن است با مفهوم تجربه از خلال دو مقوله استعلايي زمان و زبان؛ او از اين تجربه با عنوان «کودکي» ياد مي کند و منظورش هم از «کودکي» همان توانشِ حرف زدن يا زبان داشتن است که امکان کمونته انساني است. آگامبن در اين کتاب از ويراني تجربه انسان مدرن مي گويد که در اثر نيهيليسمِ ذاتيِ متافيزيک غربي به وجود آمده و راهي براي عبور از آن نيست مگر بازگشت به «تجربه زبانيِ کودکي»، يعني نيل به آن تجربه اي از زبان که ماهيت مشترک وجود انسان ها - که همان بي ماهيتي يا امکان ناب «هرچه بودن» است – را آشکار مي کند. زبان و مرگ هم در واقع جلد دوم کودکي و تاريخ و در حکم تدقيق بحث هاي فيلسوف درباره «تجربه زباني» است. زبان و مرگ، چنان که پيش از اين گفتم، استخوان بندي فلسفه آگامبن را روشن مي کند و پرده از ارتباط سياست، نيهيليسم، متافيزيک، حيث سلبي، زبان، قرباني، امر مقدس، و اجتماع در تفکر او بر مي دارد. در واقع، صفحات پاياني اين کتاب را مي توان به صفحات آغازين اجتماع آينده و هوموساکر پيوند زد و افق کل کار فکري آگامبن را يک باره رصد کرد. زبان و مرگ را درعين حال مي توان مقاومت تمام قد آگامبن در برابر گراماتولوژي دريدا هم دانست، مقاومتي که به گمان من خيلي زود شکست مي خورد و در هم مي پاشد. اجازه دهيد از تفصيل بحث بپرهيزم و همين جا خواننده علاقه مند را به مطالعه دقيق و بردبارانه اين دو متن دعوت کنم.

    در انتها مي خواهم پرسشي طرح کنم که شايد مستقيما به آگامبن مربوط نباشد اما به نوعي هم به آگامبن ربط مي يابد.  خبر دار شدم که شما اين اواخر در سمينارهاي «ناقوس مرگ» دريدا به مناسبت دهمين سال درگذشت دريدا و چهلمين سال انتشار اثر برجسته او در لندن حضور داشتيد. برايمان اندکي درباره حال و هواي اين سمينار و محور مقالات بگوييد.
    با کمال ميل! چندي پيش مدرسه عالي لندن (LGS) به مناسبت دهمين سال درگذشت دريدا و چهلمين سال انتشار شاهکار غريب اش، گلا (Glas يا به قولي: ناقوس مرگ)، سمينارهايي با حضور متفکراني شناخته شده برگزار کرد. برگزارکنندگان اعلام کردند که شرکت در جلسات منوط به پذيرفته شدن مقالات ارسالي است و آن طور که خودشان کمي بعد گفتند بالغ بر صدها مقاله از سراسر جهان به دست شان رسيده بود. خوشبختانه مقاله من هم جزو بيست مقاله نهايي بود و توانستم در جلسات شرکت کنم. جفري بنينگتون، اتين باليبار، کاترين مالابو و اندرو بنجامين از جمله فيلسوفاني بودند که در اين سمينارهاي يک هفته اي به ارائه درس گفتارهايي درباب نسبت دريدا ـ هگل ـ ژنه و امکان هاي متفاوتِ خواندن اين متن دشوار پرداختند. نکته جالب براي من اين بود که خواست خود دريدا- جدي گرفتن ژنه به مثابه آلترناتيو يا مازاد هضم نشدني سيستم هگل-  چندان جدي گرفته نشد. بيش تر فيلسوفان حاضر در سمينارها به خواندن پاره هايي از متن دريدا درباره ي هگل و تحليل امکانات مختلف دکونستروکسيون سيستم او پرداختند، و نه به متن مربوط به ژنه؛ جالب اين که اين دوري از ژنه توأم بود با اعتراف صادقانه خود اين متفکران مبني بر اين که «نمي دانيم با ژنه چه کنيم»! براي خود من، بحث هاي بنينگتون و مالابو فوق العاده بودند. بنينگتون از نکات متدولوژيک کتاب و «گردن زدنِ فرا زبان در متن دريدا» حرف زد و مالابو مقاله ي درخشاني خواند راجع به مفهوم «باقي مانده» (le reste) و نسبت اش با امراستعلايي در متن دريدا.

    در حال حاضر به چه کاري مشغول هستيد؟
    فعلاً مشغول ترجمه اشباح مارکس دريدا از متن فرانسه هستم و همين طور نوشتن کتابي بر اساس پايان نامه دانشگاهي ام درباره نسبت زمان، عدالت و مسيانيسم در تفکر دريدا و آگامبن. ترجمه کتاب وضعيت استثنايي آگامبن را مدتي است به نشر ني سپرده ام و کتابي ديگر از دريدا با عنوان رغبت به راز هم با ترجمه من و آقاي محمدحسين واقف به زودي در اختيار علاقه مندان قرار خواهد گرفت.

 
  • گزارش سمينارها

    PDF چاپ نامه الکترونیک
    افق فرهنگ

    گزارش سمينارها

    مرضيه سليماني




    فصل هنر و علوم انساني در دانشگاه جرج واشنگتن
    دانشگاه جرج واشنگتن در فصل پاييز سال جاري، مجموعه‌اي از سمينارهاي علوم انساني و فرهنگ را در زمينه‌ي هنر و بنيادي‌ترين مسائل علوم انساني برگزار خواهد كرد. اين نشست‌ها با موضوعاتي متنوع، از مسائل روز تا مباحث فكري و علمي و عملي و تاريخي، با حضور برجسته‌ترين اساتيد و با هدف ارتقاء دانش، انديشه و قدرت علمي و هنري دانشجويان و فارغ‌التحصيلان صورت مي‌پذيرد. اين سلسله از سمينارها داراي اهميت جهاني مي‌باشد و به همين دليل بود كه ما در شماره‌ي پيشين اطلاعات حكمت و معرفت، شماري از اين سمينارها را برشمرديم و در اين سطور به گزارش پاره‌اي ديگر از اين نشست‌ها خواهيم پرداخت. ضمناً بايد توجه خوانندگان گرامي را به اين موضوع جلب نمايم كه بيش از دوسوم مطالب و مقالات و خطابه‌هاي مطروحه در اين سمينارها از سه طريق قابل دستيابي است. متن مختصر آنها در بروشورهاي چاپي و اينترنتي دانشگاه مزبور به نظر علاقمندان مي‌رسد. متن كامل هر مقاله به صورت ديجيتال و آنلاين با ارائه كارت‌ دانشجويي يا خريد رايانه‌اي براي علاقمندان ميسر خواهد بود و سرانجام گزيده بهترين خطابه‌ها و مقاله‌ها در كتاب‌هاي سلسله انتشارات جرج واشنگتن با عنوان فرهنگ هزاره جديد منتشر خواهد شد. از اين سلسله تاكنون 71 كتاب منتشر شده  است.

    نويسندگي در پايتخت قاره بزرگ
    اين سمينار به بررسي آثار برخي از نويسندگان مشهور آمريكايي، در دوره‌هاي مختلف تاريخ اين كشور مي‌پردازد. نشست مورد بحث درباره‌ي تأثير وقايع تاريخي بر آثار نويسندگان بزرگ بحث مي‌كند. شركت‌كنندگان و خطيبان اين سمينار، دوره‌هاي تاريخي زير را بررسي خواهند كرد:
    ـ جنگ‌هاي داخلي، با نويسندگاني همچون فردريك داگلاس، والت ويتمن، لوييزا مي آلكوت،  ـ دوران طلايي، هنري آدامز و مارك تواين (اين دوران، بنياد ادبيات و فرهنگ جديد آمريكايي را در خود پنهان داشته و در مجموع مي‌توان آن را ديباچة ادبيات نوين و نثر نو، و حتي شعر مدرن قلمداد نمود) ـ دهه‌ي 1920، ژان تومر و ويلا كاثر،  ـ جنگ دوم بين‌الملل و دوره‌ي فترت، لانگستون هيوز و گور ويدال (دوره‌اي كه به آن عصر پوچي و نااميدي و ادبيات نيهيليستي مي‌گويند و نتيجه قطعي و انكارناپذير جنگ بزرگ دوم بود...). ـ دوره‌ي معاصر، ادوارد پي.جونز و جورج پليكانوس (در باب ادبيات مدرن كه از دهه هفتاد اوج گرفت و در دهه نود تثبيت شده و ادامه دارد، البته جنجال و تفاوت نظرهاي عميقي وجود دارد كه مورد بحث قرار مي‌گيرد). در اين گردهمايي، دانشجويان و شركت‌كنندگان فرصتي براي نگريستن به تاريخ ادبيات آمريكا از طرق بازديد از موزه‌ها و تورهاي شهري و تحقيقات ميداني به دست مي‌آورند و همچنين به آرشيوها و كتاب خانه‌هاي محلي نيز دسترسي پيدا مي‌كنند. در پايان، استادان رشته‌هاي مرتبط مقالات و پژوهش‌هاي شركت‌كنندگان را يك به يك بررسي كرده و براي سال تحصيلي جديد به ده نفر از برترين‌ها فرصت مطالعاتي با پشتيباني دانشگاه جورج واشنگتن تعلق خواهد گرفت.
    پروفسور كريستوفر استن، سخنران اصلي اين سمينار، استاد ادبيات انگليسي و آمريكايي متخصص در زمينه‌ي ادبيات مدرن و ادبيات فراملي است. او همچنين مؤلف و نگارنده‌ي آثار انتقادي مهمي از جمله كتاب «سرمايه ادبي» و «نقد ملويل» است. پروفسور استن رئيس بنياد ادبي هنري ملويل و رئيس دپارتمان ادبيات انگليسي در دانشگاه جورج واشنگتن بوده و بسياري از پژوهش‌ها و مقالات ادبي اين دانشگاه، تحت نظارت او نگاشته شده است.

    پديده‌ جين آوستن
    جين آوستن يكي از مهم‌ترين نويسندگان مردمي در تاريخ ادبيات داستاني غرب است كه با آثار محبوب و جذاب خود، به يكي از سمبل‌هاي ادبيات مردمي تبديل شد. شش رمان اين نويسنده‌ي انگليسي، كه مشهورترين آن «غرور و تعصب» نام دارد، به زبانهاي مختلف و با ويراست‌هاي متنوعي در سرتاسر دنيا به چاپ رسيده و توسط ميليون‌ها نفر خوانده شده  است. اين آثار همچنين الهام‌بخش فيلم‌هاي سينمايي و برنامه‌هاي تلويزيوني متعددي از جمله «خاطرات بريجت جونز» و «كلوپ كتاب خواني جين آوستن» بوده كه با استقبال گسترده‌اي روبه‌رو بوده است. علاوه بر اين، انجمني با نام جين آوستن نيز در بريتانيا وجود دارد كه در هر فصل صدها نفر از طرفداران و علاقه‌مندان اين نويسنده را در جلسات خود مي‌پذيرد.
    در سمينار «پديده‌ي جين آوستن»، درباره‌ي اين نويسنده و چگونگي فراگير شدن آثار او در ميان مردم بحث مي‌شود و به موضوع گستردگي طيف‌هاي گوناگون مردمي كه از مطالعه‌ رمان‌هاي آوستن لذت مي‌برند، از طريق بررسي آثار اين نويسنده و زندگي او پرداخته خواهد شد. شركت‌كنندگان مي‌كوشند تا با بررسي دقيق زندگي و آثار آوستن، چرايي و چگونگي اين محبوبيت را از ميان زندگي خود او كشف كنند. سخنران اصلي اين سمينار، پروفسور تارا گشال والاس، استاد ادبيات انگليسي و متخصص ادبيات قرن هجده و نوزده است. او همچنين كتاب‌هاي معتبري درباره‌ي ادبيات انگليسي تأليف كرده كه از آن جمله مي‌توان به «جين آوستن و قدرت روايت‌گر» و «چهره‌‌هاي سلطنتي: وطن و محيط در ادبيات قرن هجدهم» اشاره كرد.
    از افسانه‌هاي گريم تا دنياي ديزني

    براي قرن‌هاي متعدد، داستانها و افسانه‌هاي قومي و ملي، تخيل و عالم تصورات كودكان و حتي بزرگسالان را تغذيه مي‌كردند. اين داستانها، در ميان همه‌ي مردم دنيا نسل به نسل بين افراد منتقل مي‌شد و در ميان اقوام و ملل مختلف زنده مي‌ماند. امّا اكنون، با ظهور تكنولوژي و پديداري ذهنيات جديد در ميان كودكان، اين افسانه‌ها از حيث ساختار، سبك، محتوا و حتي شكل دستخوش تغييراتي عظيم شده است. اين تغييرات از زماني آغاز شد كه افسانه‌ها كلاسيك جاي خود را به داستانهاي جديد و اغراق شده دادند و شخصيت‌هاي قديميِ نام آشنا ميدان را به ابر قهرمانهاي مدرن واگذار كردند. به تدريج كتابهاي مصور وارد عالم داستان و تخيل شد و در نهايت دنياي تصوير، فيلم و انيميشن، شيوه‌هاي پيشين را مغلوب ساخت.
    سمينار «از افسانه‌هاي گريم تا دنياي ديزني» مي‌كوشد تا سير تحول داستانهاي قوميِ كلاسيك تا روايت‌هاي جديد و داستان‌پردازي‌هاي مدرن را به تصوير كشيده و تعريفي از سنت‌هاي غير قابل تغيير داستان پردازي ارائه كند.
    سخنران اصلي اين سمينار، پروفسور مري بث اشتاين است كه مدرك دكتراي خود را در سال 1993 از دانشگاه اينديانا دريافت كرده است. او در كالج هيوفورد وكارلتون ادبيات آلماني تدريس مي‌كند و تاكنون مقالات متعددي درباره‌ داستانهاي كلاسيك قومي و ملي و شخصيت‌هاي افسانه‌اي تأليف و منتشر كرده است.
    او اكنون مشغول پژوهش در پروژه‌اي است كه به موضوع ارتباط ميان حافظه‌ جمعي و ادبيات جديد پس از به هم پيوستن دو آلمان اختصاص دارد. پروفسور اشتاين، تدريس و پژوهش را در حوزه‌‌ي مطالعات فرهنگي آلمان، داستانهاي قومي و ادبيات آلمان در قرن نوزده  و بيست آغاز كرد. او اكنون يكي از بزرگ‌ترين متخصصان در زمينه‌ ادبيات فولكلور است.

    آمريكا در جنگ: از جنگ دوم بين‌الملل تا افغانستان
    هدف از برگزاري اين سمينار، ايجاد آشنايي عميق‌تر دانشجويان و شركت كنندگان با شرايط و شيوه‌هاي استراتژيك آمريكا در جنگ‌هاي مختلفي است كه در آن شركت داشته. اين بررسي از دوره‌اي آغاز مي‌شود كه آمريكا به عنوان قدرتي جهاني در ميدان جنگ ظاهر شد. سمينار ياد شده، با موشكافي و بازبيني جنگ جهاني دوم، جنگ كره، جنگ ويتنام، جنگ عراق و جنگ با افغانستان، مي‌كوشد تا تصويري دقيق از شرايط ايالات متحده‌‌ آمريكا هم در ميان سياستمداران و هم در ميان مردم، ارائه دهد. اين سمينار در واقع با تمركز بر اين ايده پيش خواهد رفت كه جنگ‌هاي آمريكا، داراي دو بعد چالش برانگيز داخلي و خارجي بوده‌اند. بعد خارجي اين جنگ‌ها، علاوه بر ارتباط با كشور درگير جنگ، از حيث حفظ وجهه‌  بين‌المللي و كوشش براي پيروزي در عين رعايت قواعد بين‌المللي، كاري بسيار دشوار و پيچيده است. از سوي ديگر، آمريكا بايد در عين جنگ، از منافع ملي خود نيز حراست كند و شرايط داخلي را به نحوي كنترل كند كه در ميان مردم نارضايتي و اعتراضي پديد نيايد. دانشجوياني كه در اين سمينار شركت مي‌كنند، براي به دست آوردن دركي دقيق‌تر از جنگ‌هاي مورد مطالعه، از موزه‌ها و يادبودهاي جنگ در واشنگتن بازديد مي‌كنند و درباره‌ هر جنگ مي‌توانند فيلمي كه مرتبط با نبرد مورد بحث  است را تماشا كنند (هر فيلم پيش از آغاز سخنراني درباره‌ي جنگ‌ها پخش مي‌شود.)
    پروفسور جيمز اچ. لبوويچ، استاد علوم سياسي و روابط بين‌الملل در دانشگاه جورج واشنگتن است. او به دانشجويان مقطع ليسانس و فوق ليسانس، درس‌هاي روش‌شناسي سياسي و امنيت ملي و فراملي تدريس مي‌كند. او همچنين مقالات متعددي درباره‌? سياست‌هاي دفاعي، استراتژي ارعاب، بودجه‌هاي نظامي، دمكراسي و حقوق بشر نوشته و در مجلات معتبر سياسي منتشر كرده است.
    پروفسور لبوويچ مولف كتاب‌هاي مهمي در زمينه‌ي علوم سياسي است كه به دو عنوان آن اشاره خواهيم كرد: «تروريسم رعب انگيز جهاني و ايالت‌هاي پاكسازي شده: سياست  امنيت ملي ايالات متحده پس از يازده سپتامبر» ( انتشارات راتلج) و محدوده‌هاي ظرفيت نظامي ايالات متحده: درس‌هايي از جنگ عراق و ويتنام» ( انتشارات دانشگاه جان هاپكينز).  او به تازگي آخرين كتاب خود درباره‌ كنترل استراتژي‌هاي هسته‌اي ايالات متحده  را به پايان رسانده و به زودي منتشر خواهد كرد.

    پوشش‌ جهاني و فرهنگ
    پوشيدن پيراهن در زيركت ابتكار كه بود؟ زنان از چه زماني پوشيدن شلوار را آغاز كردند؟ چرا هواداران تيم‌هاي فوتبال صورت خود را به رنگ تيم مورد علاقه‌شان در مي‌آورند؟ مسئله‌ پوشش، يكي از مسائل مهم و قابل بحث در حوزه‌ي مردم شناسي و مطالعه‌ فرهنگ است كه انسان در دو هزار سال اخير در حال انجام آزمون و خطا در آن بوده است. نوع پوشش يك قوم يا ملت يا حتي گروهي خاص مي‌تواند نمايانگر بسياري از گرايش‌ها و رفتارهاي اجتماعي آنان باشد؛ يا حتي نشانه‌اي براي مطالعه‌ تاريخ يك ملت. در روزگاران قديم نيز طبقه‌ اجتماعي و يا وضعيت اقتصادي افراد را از روي پوشش آنان مي‌شد تشخيص داد؛ پارچه‌هاي گران‌قيمت و لباس‌هايي كه پارچه‌ي زياد در دوخت آن به كار مي‌رفت متعلق به افراد ثروتمند بود و لباس‌هاي ساده با الياف نامرغوب و ارزان قيمت ويژه افراد عادي جامعه بود.
    در سمينار« پوشش جهاني و فرهنگ» درباره‌ تاريخ پوشش مردمان در نواحي مختلف دنيا، با توجه به شرايط فرهنگي، سياسي و وضعيت آب و هوايي هر منطقه، بحث خواهد شد و عوامل موثر در نوع پوشش مانند تجارت و مذهب و صنعت مورد بررسي قرار خواهد گرفت. همزمان با برگزاري اين سمينار، موزه‌ي منسوجات دانشگاه جورج واشنگتن نيز افتتاح مي‌شود و دانشجويان و شركت كنندگان مي‌توانند از آن بازديد كنند. پروفسور تانيا واتنهال، سخنران اصلي اين سمينار، استاد طراحي لباس در دانشگاه جورج واشنگتن است كه تاكنون مطالعات مهم و گسترده‌اي در زمينه‌ هنرهاي نمايشي، تاريخ جامعه انجام داده است.

    سياست، جنسيت و نابرابري
    مسئله‌ سقط جنين و ازدواج زوج‌هاي هم‌جنس، نمونه‌هايي بارز از مسائلي است كه بحث‌هاي جنسيتي و برابري‌طلبانه را به حوزه‌ي سياست عمومي كشانده است. در بررسي چنين مسائلي، بايد زمينه‌هاي سياسي و تعاريف فلسفي از مفهوم برابري را در نظر گرفت و مشخص كرد كه مناسب‌ترين نقشي كه دولت در از بين بردن نابرابري مي‌تواند ايفا كند چيست. در واقع بايد بررسي شود كه سياست و سياست‌ورزي چگونه به تفاوت‌ها و نابرابري‌هاي جنسيتي شكل مي‌دهد و يا از آنها تأثير مي‌پذيرد. اين امر در مطالعه‌ مسئله‌ نابرابري و راه‌هاي از بين بردن آن از اهميت ويژه‌اي برخوردار است به ويژه با توجه به اين نكته كه ويژگي‌هاي جنسيتي افرادي كه مورد تبعيض قرار دارند مي‌تواند به نابرابري‌ها و تبعيض‌هاي عميق‌تر و شديدتري منجر شود كه اين نه به سود جوامع است و نه دولت‌ها.
    سمينار «سياست، جنسيت و نابرابري» براي بررسي وضعيت پژوهش و مطالعه و همچنين فعاليت‌هاي مدني در زمينه‌ي رفع تبعيض‌هاي جنسيتي برگزار خواهد شد. اين نشست با تمركز بر آمريكا، به كنكاش و بازبيني شيوه‌هاي مدرن مبارزه با تبعيض و نابرابري مي‌پردازد و مي‌كوشد تا براي كاهش يا رفع كامل اين نابرابري‌ها در سرتاسر دنيا به ويژه در كشورهاي عقب‌مانده، چاره‌اي يابد. سمينار مورد بحث، ويژه‌ دانشجويان و فارغ‌التحصيلان رشته‌هاي مطالعات زنان و علوم سياسي است كه هر كدام از شركت‌كنندگان، مي‌تواند مقاله‌اي در حوزه‌ موضوع نشست ارائه دهد تا توسط اساتيد مورد بررسي و نقد قرار بگيرد و در سمينار به بحث گذاشته شود.
    سخنران اصلي اين سمينار، پروفسور سينتيا.اچ.ديچ، استاد در رشته‌هاي مطالعات زنان و سياست عمومي است كه در دانشگاه ايالتي لوييزيانا مشغول تدريس و پژوهش است. او در حوزه‌ي حقوق زنان فعاليت‌هاي اجتماعي گسترده‌اي داشته و مقالات معتبري درباره‌ جنسيت، بازار كار زنان و سياست‌هاي تبعيض‌آميز تأليف و منتشر كرده است.

    آزادي در بيان و مذهب
    مسئله آزادي بيان، همواره يكي از دلمشغولي‌هاي اصلي روشنفكران در دوره‌هاي مختلف تاريخ بوده است. اين دغدغه همچنين درباره‌ آزادي در اختيار كردن مذهب نيز صدق مي‌كند. اين مسائل در روزگار معاصر اهميت فراوان يافته و تبديل به يكي از موضوعات اصلي بحث و گفت‌وگو در محافل سياسي و روشنفكري شده است.
    در اين زمينه، آثار پرشماري خلق شده و نظريات متنوعي پرداخته شده است و بحث و فحص در اين باره همچنان ادامه دارد و در حال طي كردن سيري تكاملي است تا در نهايت به مفهومي كمال يافته از آزادي دست يابيم و پاسخي براي پرسش‌هاي خود در زمينه‌ آزادي بيان و مذهب پيدا كنيم.
    در همين موضوع، سميناري در دانشگاه جورج واشنگتن برگزار خواهد شد كه با سخنراني پروفسور جيل كسل، استاد حقوق و علوم سياسي دانشگاه بوستون، درباره‌ي مفهوم آزادي در بيان و انتخاب مذهب بحث خواهد كرد. پروفسور كسل از دانشگاه نورث وسترن فارغ‌التحصيل شده و استادي معتبر در زمينه‌علم حقوق است.
    اين سمينار ويژه‌ دانشجويان و فارغ‌التحصيلان حقوق، علوم سياسي و فلسفه‌ سياسي است كه به شركت‌كنندگان فرصت مطالعه و ارائه‌ پژوهش و تبادل نظر درباره‌ي موانع و مشكلاتي كه بر سر دستيابي به آزادي بيان در جوامع مختلف وجود دارد را اعطا مي‌كند.
    براي دريافت اطلاعات دقيق‌تر درباره‌ي سمينارهاي پاييزي دانشگاه جورج واشنگتن مي‌توانيد به وب‌سايت اين دانشگاه مراجعه كنيد. WWW.GWU.edu.

    چرا ارزيابي دقيقي از آثار سهرودي صورت نگرفته است؟
    دکتر ضيا موحد به مناسبت بزرگداشت سهروردي طي سخناني در نشستي با عنوان «عصري با سهروردي» در مرکز فرهنگي شهر کتاب گفت: شيخ اشراق در سي و چند سالگي شهيد شده است. پسر صلاح‌الدين ايوبي به امر پدرش مامور قتل سهروردي شد. دليل اين امر چندان مشخص نيست، اما مهم اين است که علما و فقها در آن نقش داشته‌اند. چگونگي قتل وي نيز مشخص نيست. بنا بر برخي روايات، شيخ خود خواست در اتاقي حبسش کنند، تا از گرسنگي دار فاني را وداع گويند. اين اطلاعاتي غم‌انگيز از زندگاني سهروردي است.
    وي ادامه داد: بيش از هشت قرن از درگذشت و شهادت اين مرد مي‌گذرد. يکي از مهم‌ترين نقاط عطف زندگي شيخ اشراق نگارش منطقي در برابر منطق ارسطو است، که به زعم برخي صاحب‌نظران نوعي انقلاب در اين حوزه محسوب مي‌شود. غير اشاره به چندين به اختلاف، در اين‌باره اطلاعات زيادي درج نشده است. اين‌که محصول کار سهروردي در اين حوزه مي‌تواند مقابل منطق ارسطو يا ابن سينا قرار گيرد يا خير، موضوع بحث صاحب‌نظران نبوده است. در سال‌هاي اخير، غربي‌ها متوجه‌ تلاش‌هاي ما در حوزه‌ منطق شده‌ و اشاراتي به نوآوري‌هاي سهروردي کرده‌اند. از وراي مطالعه‌ ديگر آثار شيخ مي‌توان دريافت که او به‌طور کامل به منطق ارسطويي مسلط بوده است. از اين‌روي با علم و اطلاع از منطق ارسطويي در پي نوآوري بوده است. من در اين مورد ارزيابي‌هايي صورت داده‌ام، مگر از وراي آن‌ها بتوان درباره‌ تازه بودن يا نبودن کار سهروردي قضاوت کرد.
    موحد، ضمن اشاره به گزاره‌هايي از منطق ارسطويي و شرح ساختاري آن‌ها، تصريح کرد: بر خلاف آن‌چه در منطق قديم مرسوم بوده است، سهروردي تمام قضايا را به موجب کلي برگردانده است. به عنوان مثال گزاره‌ «هيچ انساني سنگ نيست» را مي‌توان به «هر انساني غير سنگ است» بدل کرد. اين گزاره، در اين صورت از حالت منفي به حالت مثبت و موجب کلي تبديل مي‌شود. در گزاره‌هاي ديگر که با «بعضي» آغاز مي‌شوند، مساله شکلي دقيق‌تر مي‌يابد. به عنوان مثال، گزاره‌ي «بعضي اعداد اول هستند»، را مي‌بايد ابتدا به موجب بدل کرد، يعني «بعضي اعداد غير اول هستند»، سپس بايد تنها آن «بعضي» را موضوع بحث قرار داد،‌ مثلا مي‌توان گفت «هر عدد زوج غير از دو، غير اول است». به اين ترتيب، جملات جزئي به کلي بدل مي‌شوند.
    وي افزود: در اين‌جا آسيبي مطرح مي‌شود، مثلا وقتي مي‌گوييم «بعضي حيوانات» به چه چيز اشاره داريم؟ در دفاع از اين مساله، مي‌توان محمولي يافت که بتوان اين رويکرد را در مورد آن به‌کار بست، در غير اين صورت نيز بايد يک محمول جعل کرد. اين رويکرد از لحاظ صوري قابل دفاع است، اما مي‌توان راه بهتري را هم سراغ گرفت. وقتي طرح مي‌کنيم، «بعضي الف‌ها، ب هستند»، در صداقت آن، اين قيد را بيافزاييم، که دست کم يک الف، بايد ب باشد، آن‌گاه، آن يک الف را دال مي‌ناميم و مثلا مي‌گوييم، دال غير اول است؛ در اين صورت جمله شخصي مي‌شود؛ بنابراين يک صور اضافي مطرح مي‌شود:‌ «هر دال غير اول است.»
    موحد، مباحث خود را در شحوزه‌ قياس ادامه داد و تاکيد کرد: بر اساس آراي شيخ اشراق، کار در حوزه‌ قياس قدري ساده مي‌شود. در شکل و قسم اول، تمامي اشکال به شکلي بدل مي‌شوند که از آن‌ها به «بديهي» ياد مي‌کنند. در دو شکل ديگر، تمام اشکال به يک شکل بدل مي‌شوند؛ براي استنتاج راه‌هاي قديم پي‌گيري نمي‌شود، بلکه براي هر کدام يک قاعده‌ خاص مطرح مي‌شود. از وراي اين رويکرد، نظريه‌ قياس بسيار ساده شده است.
    وي، رويکردهاي شيخ اشراق در حوزهمنطق را از حيث فلسفه‌ منطق ارزيابي کرد و افزود: هيچ جمله‌ سالبه‌اي معادل جمله‌ موجب نيست؛ جملات جزئي نيز معادل جمله‌ کلي نيستند؛ بنابراين از وراي فلسفه‌ منطق، کار سهروردي خيلي قرص نيست. اما از لحاظ صوري، اشکالي ندارد و نتيجه‌ دلخواه عايد مي‌شود.
    «انسان به امکان، کاتب است»؛ موحد ضمن اشاره به اين گزاره، اشاره به ديگر رويکردي سهروردي را ضروري دانست و افزود: در اين گزاره، قضيه‌اي ضروري طرح شده است، لذا مي‌بايد تقسيم‌بندي ديگري طرح کرد. قضايا از حيث صدق و کذب دو نوع هستند: برخي هميشه صادق هستند، که ضروري نام دارند؛ اما صدق برخي قضايا ضروري نيست، آن‌ها را امر امکاني مي‌نامند. شيخ بر اين اعتقاد است: تمام قضايا که در آن‌ها ضرورت و امکان مطرح است، و در ناحيه‌ محمول هستند، ضروري‌اند. جالب توجه است، در يکي از نظام‌هاي منطق موجهات، و با ابزار منطق جديد، مي‌توان تمام آراي سهروردي را با قياسات آن‌ها ثابت کرد؛ در اين‌صورت آن‌ها صحيح هستند و نتيجه مي‌دهند.
    وي مباحث انتهايي خود را با طرح سوالي ادامه داد: چرا پس از گذشت هشت قرن ارزيابي دقيقي از کار شيخ اشراق صورت نگرفته است؟  سهرودي در منطق شاگرد ابن سينا بوده است؛ حال آن‌که دقت‌ ابن‌سينا در حوزه‌ زبان، در کار سهرودي لحاظ نشده است. سهروردي به منطق ارسطويي مسلط بوده است، اما در پي ساده‌سازي و استفاده‌ي کم‌تر از آن بوده است. اما از آن‌جا که اين کار در حوزه‌ زبان طبيعي صورت گرفته است، پر از ابهام است. اين آسيب باعث بروز بحث‌هاي زيادي شده است و خود دليلي است براي ارزيابي نشدن کار شيخ اشراق و حتا ابن سينا در طول تاريخ.

    بررسي ترجمه‌هاي قرآن به زبان انگليسي
    نشست"نقد وبررسي ترجمه‌هاي قرآن به زبان انگليسي"با حضورحجت‌الاسلام نقدي، سيد عليقلي قرائي، حسين ملانظر و علي دهگاهي درسازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي برگزار شد. دهگاهي در ابتداي اين مراسم گزارشي از ترجمه‌هاي موجود قرآن کريم ارائه کرد و گفت: بيشترين شرح، تفسير و ترجمه در ميان متون ديني تنها به قرآن متعلق است و شايد بيش از دو هزار و 500 جلد قرآن به 145 زبان مختلف در دنيا موجود است. ترجمه متون علمي شايد بسيار آسان‌تر از کتاب‌هاي ادبي باشد اما قرآن علاوه بر ويژگي‌هاي ادبي مانند بلاغت و فصاحت، محتوا و متني قوي دارد که کار مترجم را سخت مي‌کند. وي ادامه داد: از قرون گذشته عمل ترجمه قرآن محل اختلاف بسياري از علما به ويژه علماي اهل تسنن بوده است اما امروزه همگان بر ترجمه قرآن و ضرورت آن تاکيد دارند. نخستين ترجمه قرآن نيز در زمان حيات رسول اکرم (ص) و به واسطه سلمان فارسي صورت گرفت و او سوره حمد و بخشي از سوره مريم را ترجمه کرد. همچنين در مکاتبات پيامبر اکرم (ص) با امپراتوران روم و فارس بخش‌هايي از آيات قرآن ترجمه شد.
    رئيس مرکز ساماندهي ترجمه و نشر معارف اسلامي و علوم انساني افزود: با وجود اين قديمي‌ترين ترجمه قرآن به قرن چهارم هجري و زمان منصور بن نوح ساماني برمي‌گردد. نخستين ترجمه قرآن به زبان لاتين نيز در قرن دوازدهم و در سال 1141 ميلادي توسط شخصي به نام رابرت صورت گرفته است. اين ترجمه 400 سال مبنايي براي ترجمه‌هاي بعد بود و حتي در قرن هفدهم ميلادي که صنعت چاپ رواج يافت همين ترجمه بازنشر شد.
    دهگاهي با بيان اين که برخي از ترجمه‌هاي قرآني توسط گروه‌هاي تبشيري صورت گرفت، تصريح كرد: اين گروه‌ها چون اسلام را تهديدي براي مسيحيت مي‌دانستند ترجمه‌هاي ناقص و مغرضانه از قرآن ارائه کردند.
    حجت‌الاسلام نقدي، رئيس موسسه فرهنگي ترجمان وحي ،گزارشي از شکل‌گيري اين موسسه ارائه کرد و گفت: کار ترجمه قرآن در سال 1371 در اين موسسه آغاز شد. تاکنون پنج هزار و 800 جلد از قرآن به 145 زبان انجام شده که 156 جلد آن ترجمه انگليسي بوده است. با اين وجود تنها 80 ترجمه انگليسي کامل از قرآن کريم داريم و مابقي ترجمه‌هاي منتخب جزء يا آياتي از قرآن کريم است. همچنين بيش از 500 ترجمه چاپي به زبان اردو وجود دارد که 200 ترجمه آن در موسسه ترجمان وحي موجود است. بايد توجه  اکنون موسسه ترجمان وحي 300 آيه چالش‌برانگيز قرآن را شناسايي کرده و آمادگي دارد تا اين آيات را در اختيار مترجمان قرار دهد. همچنين به زودي اين موسسه آخرين ويرايش از ترجمه ژاپني قرآن کريم را ارائه مي‌کند.  داشت که زبان اردو بالاترين رتبه را در ترجمه قرآن داراست.
    وي ادامه داد: روند ترجمه قرآن کريم بدين صورت است که بايد در ابتدا مترجمان را شناسايي کنيم و از آنجا که کار گروهي و جمعي در کشور ما ضعيف است متاسفانه ترجمه قرآن کريم همواره با مشکلات زيادي روبه‌روست. بايد سازمان‌هايي مانند سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي و جامعة المصطفي العالميه براي ترجمه قرآني که با فرهنگ اهل بيت مطابق باشد با يکديگر همکاري کنند چرا که امروز متاسفانه چنين ترجمه‌هايي کمتر موجود است.
    وي با اشاره به آماري که از ترجمه انجيل و قرآن در قاره‌هاي مختلف وجود دارد گفت: در قاره آفريقا با دو هزار و 100 زبان 743 ترجمه از انجيل و 44 ترجمه از قرآن صورت گرفته است. همچنين به ترتيب در قاره آمريکا با 993 زبان، 515 ترجمه از انجيل و يک ترجمه از قرآن، در آسيا با دو هزار و 322 زبان، 618 ترجمه از انجيل و 64 ترجمه از قرآن، در اروپا با 234 زبان، 210 ترجمه از انجيل و 33 ترجمه از قرآن و در اقيانوسيه با 1250 زبان، 449 ترجمه از انجيل و 701 ترجمه از قرآن صورت گرفته است.
    به گفته اين مقام مسئول قرآن تنها پرچمي است که مي‌توانيم با آن جلو برويم بدون اين که کسي جلوي ما را بگيرد چرا که پيام قرآن همواره صلح و دوستي است.
    وي با بيان اين‌که مترجمان کارآمد قرآن کريم کم داريم افزود: اکنون موسسه ترجمان وحي 300 آيه چالش‌انگيز قرآن را شناسايي کرده و آمادگي دارد تا اين آيات را در اختيار مترجمان قرار دهد. همچنين به زودي اين موسسه آخرين ويرايش از ترجمه ژاپني قرآن کريم را ارائه مي‌کند.
    در ادامه اين نشست حسين ملانظر رئيس گروه ترجمه زبان دانشگاه علامه طباطبايي سخنراني خود را با موضوع «بايدها و نبايدهاي ترجمه قرآن» ارائه کرد و گفت: در ابتدا بايد بگويم که همايش ترجمه قرآن کريم در روزهاي 24 تا 28 آذرماه به هشت زبان اسپانيولي، انگليسي، ترکي، عربي، فارسي، روسي، چيني و فارسي برگزار خواهد شد. در اين کنفرانس در دو سالن مجزا يک استاد دانشگاه و يک مترجم قرآن درباره هر يک از اين هشت زبان صحبت خواهند کرد. اطلاع‌رساني اين همايش از 6 ماه پيش آغاز شده اما برخي از موسسات قرآني با اين همايش همکاري نکرده‌اند.
    وي با طرح اين سوال که آيا قرآن مجيد بايد ترجمه شود و يا به زبان عربي فهميده شود، سخنان خود را ادامه داد و گفت: آنچه مسلم است اين  است که همه مردم نمي‌توانند عربي را ياد بگيرند تا قرآن را بفهمند چرا که همه در سراسر دنيا امکان يادگيري زبان عربي را ندارند. از سوي ديگر خداوند در قرآن مجيد و در آيات ابتدايي سوره الرحمن مي‌فرمايد که خدا رحمان است چون قرآن را به همه انسان‌ها ياد داد.
    وي ادامه داد: بحث ديگر بحث ترجمه‌پذيري يا ترجمه‌ناپذيري قرآن است. البته پيش از اين موضوع، بحث اجازه ترجمه قرآن کريم مطرح بوده است. در اوايل اسلام بحث ترجمه‌ناپذيري قرآن در کنار موضوع اجازه ترجمه قرآن مطرح شد. برخي معتقدند اين بحث، بحث مسلمانان نبود و استعمارگران اين گزاره را که آيا بايد قرآن را ترجمه کنيم در ميان مسلمانان رواج دادند تا به نوعي با اين‌گونه موارد از ترجمه آن جلوگيري کنند.
    ملانظر اظهار کرد: آنچه وجود دارد اين است که آيا مي‌توان ترجمه قرآن کريم را با خود آن يکي دانست. البته مسلم است كه ترجمه قرآن با خود آن يکي نيست گرچه ترجمه، معنايي را از قرآن در خود دارد چرا که مترجم بايد تا حد امکان معنا را به اصل نزديک کند و توجه داشته باشد كه در ترجمه قرآن صحت و دقت و نيز رواني و سليس بودن زبان رعايت شود.وي افزود: ترجمه‌ناپذيري قرآن بدين معني است که آهنگين بودن قرآن در ترجمه حذف مي‌شود اگرچه برخي مترجمان مانند دکتر نيک‌آيين سعي کرده‌اند تا ترجمه‌اي آهنگين از قرآن داشته باشند. به هر حال کلمات قرآن چندين بطن و معنا دارد و مترجم در زمان ترجمه تنها مي‌تواند بر يک معنا متمرکز شود و گاه نيز معناهاي ديگر را در پاورقي اضافه مي‌کند. بنابراين چند معنايي بودن قرآن به انتخاب مترجم حذف مي‌شود و به يك معنا مي رسد .
    وي با اشاره به اين که گاهي مترجم در انتخاب چند معنا از قرآن بايد به روايات و احاديث استناد کند گفت: در اينجاست که مترجم نبايد به ايدئولوژي فرقه خودش توجه کند چرا که در اين صورت ترجمه قرآن ناقص خواهد بود. از سوي ديگر من معتقدم که ما بهترين ترجمه از قرآن کريم را نداريم چون هر ترجمه ايرادهاي خاص خودش را دارد. تنها مي‌توانيم در ترجمه قرآن، نوع مخاطب، زبان، سطح زبان مخاطب و ... در نظر بگيريم بر آن اساس ترجمه كنيم.
    ملانظر همچنين به ترجمه درون‌زباني از قرآن کريم اشاره کرد و گفت: در هر زبان بسته به نوع مخاطب مانند مخاطبان کودک و نوجوان مي‌توان ترجمه‌هاي ديگري از قرآن نيز ارائه کرد.
    وي به اسلام‌هراسي غرب به عنوان يکي ديگر از مشکلات مترجمان قرآن کريم اشاره کرد و گفت: مسائل اينچنيني موجب شده تا قرآن کريم در کشورهاي ديگر به‌راحتي توزيع نشود. به همين دليل معتقدم با توجه به گسترش اينترنت در جامعه امروز، ما نيز مانند ساير کشورها مي‌توانيم سايت‌هايي را براي ترجمه قرآن کريم به شيوه‌هاي زيبا ارائه کنيم چرا که فضاي اينترنت برخلاف چاپ و توزيع قرآن کريم کم‌هزينه‌تر است.
    قرائي مترجم قرآن مجيد نيز در بخش پاياني اين نشست با اشاره به موضوع اجازه ترجمه قرآن گفت: در اين باره بايد توجه داشت که بخش‌هايي از خود قرآن کريم ترجمه است. به طور مثال آنجا که قرآن کريم درباره سخنان پيامبران گذشته مانند حضرت موسي (ع) و حضرت ابراهيم (ع) سخن مي‌گويد از ترجمه استفاده کرده است.
    وي ادامه داد: درباره ترجمه‌ناپذير بودن قرآن نيز حرف‌هايي زده مي‌شود و اين مساله تنها مربوط به قرآن نيست چرا که همواره درباره ترجمه يک متن ادبي به يک زبان خاص، مسائل و مشکلاتي وجود دارد. از سوي ديگر ما نبايد مساله ترجمه‌پذير يا ترجمه‌ناپذير بودن قرآن را به گردن استعمارگران بيندازيم چون در اين حالت خودمان را عنصري بي‌خاصيت نشان داده‌ايم که همواره تاثيرپذير بوده‌ايم. بنابراين بايد اين فکر را اصلاح کنيم.
    وي در پايان خواستار تشکيل موسساتي براي حمايت از مترجمان قرآن کريم شد و گفت: اين موسسات مي‌تواند تجربيات موسسات فعال در اين زمينه را استفاده کنند.

    شب شيخ شهاب‎الدين سهروردي
    شب شيخ شهاب‎الدين سهروردي عنوان صد و شصت و ششمين شب از شبهاي مجله بخارا بود که با همکاري بنياد فرهنگي اجتماعي ملت، دايرة‏العمارف بزرگ اسلامي ، بنياد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجينه پژوهشي ايرج افشار و انجمن حکمت و فلسفه در غروب يکشنبه 12 مرداد ماه 1393 در محل کانون زبان فارسي برگزار شد.
    دکتر سيد مصطفي محقق داماد به عنوان نخستين سخنران به موضوع «سهروردي در دادگاه جهل مقدس» پرداخت. وي در آغاز سخنانش گفت: "پس از درتاريخ قضاي اسلامي داوري ها وقضاوتهائي رخداده که بدون هرگونه تعصب وجانبداري غرور آفرين است. قضاتي که نه مراجع قدرت توانسته اند آنان را تحت فشار قراردهند ونه جوّ سازيهاي تبليغاتي درآنها موثر بوده است. بسياري ازخلفاى اموى و عباسى در اوج قدرت خود، به احكام قضات پاكدامنى نظير ابن حاضر بلخى و ابو يوسف گردن مى‌نهند."
    دکتر محقق داماد در ادامه به يکي از اين قضاوت‎ها چنين اشاره کرد: "ابويوسف فقيه نامدار حنفي سالهاي متمادي در سمت قضائي و دوراني ولاني نيز قاضي القضات در دوران خلافتهاي مهدي ونيز هارون عباسي بوده است. او داراي آثار فقهي متعددي است از جمله کتاب «الخراج» که ميتوان آنرايکي از آثار مهم در زمينه حقوق عمومي در تمدن اسلامي  دانست.وي دراين کتاب آنجا که ميخواهد از وظائف راس قدرت در حکومت اسلامي سخن بگويدبا کمال صراحت وبدون هيچ پروائي وحتي گاهي با تندي خطاب به شخص هارون اورا از مبادرت به جور بيم داده است. او درجاي ديگر با پاي فشاري بر حقوق مالي خدشه ناپذير مردم ،به صراحت تمام ياد آور شده که خلفاء حق ندارند مالي را از چنگ احدي بيرون آورند. او در زماني درسمت قضائي و فتوائي قراردارد که خلفاء مايلند خود را جانشين رسول الله (ص) بدانند و از تمام اختيارات او برخوردار باشند. در چنين فضائي او کتاب ديگري تاليف  مي‎کند بنام «الرد علي سير الاوزاعي» و به ترسيم خطوط کلي نظريه خود درباب حکومت  مي‎پردازد و ميان پيامبر(ص) وامام ـ دراصطلاح او بمعني خلفا ـ از حيث اختيارات، تفاوت قائل مي‎شود. او به صراحت نوشته است که خليفه حق ندارد در غنائم منقول جنگي تصرف کند و اين از اختيارات خاص پيامبر(ص) است.
    ولي بايد تصديق نمود که متقابلا موارد تاسف باري نيز وجود داردکه مورخان گزارشگر آنند. تلخي ماجرا به خاطر آنست که راي صادره قضائي  به هلاک  چهره اي از قبيله دانش وعلم منجر گشته وجهان را در غم آنان براي هميشه سوگوار ساخته است. تلخ ترين واقعه که ميتوان آنرا فاجعه ناميد وقتي است که اتهام صبغه ديني دارد يعني شخص ،متهم به جرم عليه دين است وبه همين عنوان به مرگ محکوم مي گردد .اين بليه عظمي وداحيه دحياء در تاريخ بشريت سابقه ديرينه دارد. 399 سال قبل از ميلاد مسيح سقراط داناي يونان در دادگاه آتن در حضور هيئت منصفه ا‌ي که مركب از 501 عضواست محاکمه مي شود. سقراط در آن جا به جرم منحرف كردن جوانان و كفر حاضرشده و متهم است كه با فلسفه‌ي ويرانگرش، سنت‌ها را زير سوا ل برده و خداياني تازه معرفي كرده است. هيئت منصفه متهم را با اكثريت 280 در برابر 221، به مرگ محكوم مي‌كند. سقراط جام شوکران را به خاطر اطاعت از قانون مينوشد وتاريخ را براي هميشه به سوگ دانائي مي نشاند که مي توانست با افکار سازنده خويش جامعه بشري را تربيت کند .
    يکي از نمونه هاي اسف بار دادگاه حکيم شيخ شهاب الدين سهروردي است که نامش چنان با حکمت اشراقي عجين شده که گوئي  او چيزي جز حکمت نمي‎دانسته است ..حال آنکه کتاب «التنقيحات في اصول الفقه» يکي از آثار وي که براي نخستين بار در سال 1418ه.ق در دانشگاه رياض توسط دکتر عياض بن نامي السلمي عضو هيات علمي آن دانشگاه تحقيق و انتشار يافته شاهد گويائي است بر تبحر وتسلط ايشان بر فلسفه فقه که در اصطلاح سنتي اصول الفقه عنوان داشته و دارد.
    دکتر محقق داماد سپس مي‎افزايد:
    " اختلاف در متون فوق را مشاهده مي کنيد و با چنين شرائطي چنانچه حکيم اشراقي ما را چنانکه بايد و شايد نشناسند و ندانند که او افزون بر حکمت اشراقي خود در علم شريعت نيز دست بالائي داشته جاي شکوه و اعتراض نخواهد بود.بخصوص آن که پاسخهاي داده شده از سوي وي در بازجوئي‎هاي قضائي که در اسناد  بجامانده چنان مشهود است که گوئي از علم شريعت چيزي نمي‎داند و لذا راه نجات را نگزيده است. براي نمونه چنين منقول است که قاضي دادگاه از وي مي‎پرسد:
    «تو در برخي از تصانيف خود نوشته‎اي که خداوند قادر است که پيامبر ديگري بيافريند، صحيح است؟ گفت آري نوشته‎ام .قاضي گفت اين امري محال است.سهروردي پرسيد دليل بر محاليت آن چيست مگر نه اين است که خداوند  قادر است بر تمام امور ممکن و اين امري ممکن است؟ برغم اين استدلال محکم عقلي و کلامي قاضي حکم به کفر و قتل وي صادر کرد».
    استدلال فوق کاملا عقلي و محکم است .ولي علاوه برآن استدلالهاي روشني مي‎توانست مطرح شود زيرا جمله‎اي که قاضي حلب به وي منتسب کرده چه دليلي بر الحاد وکفر است؟ قاضي چرا او را کافر و مرتد دانسته است؟ انکار کداميک از ضروريات دين است؟ لابد قاضي اين جمله را مخالف  با خاتميت پيامبرحضرت خاتم‎النبين (ص) دانسته است .درحالي که ناگفته پيداست امکان عقلي آفريدن پيامبري ديگر غير از وقوع آن است. قاضي نادان چنين مي‎انديشيده که قول به ممکن بالذات بودن پيامبري ديگر همانند قول به ممکن بالذات بودن شريک الباري است .او نمي‎فهمد که ممکن بالذات منافات با ممتنع بالعرض ندارد.
    سهروردي به آساني مي‎توانست به ميدان قاضي حلب آيد و از دريچه عقل و نقل اورا مجاب و اسکات نمايد.چرا چنين نکرده است؟
    به نظرمي‎رسد سهروردي عمق فاجعه را دريافته بود. او فهميده بود تمسک متهم براي دفاع به استدلالات قضائي در محکمه‎اي معني دارد که دادرسي عادلانه برقرار باشد و دادرسي عادلانه شرط نخستينش آزادي دادرس از هر گونه فشاراست."
    و دکتر محقق چنين ادامه مي‎دهد:
    " به هرحال سهروردي حکيم اشراقي ايراني ما که برغم جوانيش از چنان حکمتي برخوردار بود که پس از گذشت قرنها از مرگش از چنان جاذبه‎اي برخوردار است که گروه زيادي از پيروان اديان ديگر  را به خود جذب کرده گرفتار و قرباني جهلي شد که من آنرا «جهل  مقدس» نهاده‎ام و فکر مي‎کنم چنان جهنمي است که خداي متعال در وصف آتشش فرموده «اللتي  تطلع علي الافئد» يعني دلها و مغزها را فرا مي‎گيرد و مغز استخوان جامعه را مي‎سوزاند. نمونه اين آتش را ما در منطقه خودمان و کشورهاي پيرامونمان، عراق، افغانستان ووو...بدست گروههاي جاهل تکفيري آنهم جهلي که با صبغه ديني شعله‎ور است مشاهده مي‎کنيم."
    سخنراني بعدي اين شب دکتر غلامرضا اعواني بود. دکتر اعواني به بررسي تطبيقي تاريخ‎نگاري فلسفي از ديدگاه ارسطو، هگل، سهروردي و ديگر فلاسفه پرداخت و در اين بررسي تطبيقي وجوه گوناگون تفکر او را بررسي کرد و در بخشي از سخنانش چنين گفت:
    "سهروردي مسلماٌ در دوراني زندگي مي‎کرد که هنوز از غرب جديد و سرآمدان فلسف? آن چون هگل اثري نبود اما بايد گفت که سهروردي حتي فلسف? دوران خودش را چه در يونان و چه در ايران باستان و دنياي اسلام مورد بررسي قرار داده بود و خط بطلان بر نظريه فلسفي زمانه خود که متأثر از ارسطو بوده کشيده بود و در واقع طرحي نو در فلسفه و حکمت و سير تاريخي آن درانداخت و پاي? مبادي حکمت الهي در فلسفه را تأسيس کرد."
    و سپس نوبت به دکتر نصرالله پورجوادي رسيد که از «لغت موران» سهروردي سخن گفت: "لغت موران کاملاٌ جنب? صوفيانه دارد و اين رساله را سهروردي بنا به درخواست يکي از دوستان و ياران خود نوشته است. و موضوع آن به طور کلي سلوک راه باطن است. راهي که سالک بايد طي کند تا از مکان جهات بيرون رود و به ساحت ملکوت و قرب حق تعالي برسد.
    اولين تمثيلي که در اين داستان به کار رفته گفتگوي چند مور است که نام رساله نيز از همان جا گرفته شده است. اين گفتگو درباره قطرات ژاله است که صبح روي برگ‎ها نشسته است. ژاله که نمود روح آدمي است و از آسمان به زمين آمده است و به صداقت طبع مايل است که به اصل خويش بازگردد.
    تمثيل دوم داستان لاک پشتاني است که مرغي خوش و خط و خال مي‎بينند و متحير مي‎مانن که اين نوع مرغ، مرغ هوايي است يا آبي و بعد معلوم مي‎شود که هوايي است . همانطور که ژاله هوايي بود. در واقع اين مرغ نمود روحي است که از مکان بيرون مي‎رود."
    دکتر غلامحسين ابراهيمي ديناني، نويسند? کتاب «شعاع انديشه و شهود در فلسف? سهروردي سخنران بعدي شب سهروردي بود که بخشي از سخنراني خود را به «فرشته» در آثار سهروردي و تفسير واژه‎هاي «ملک»، «ملکوت»،« مالک»، «مُلک» اختصاص داد. سپس دربار? «عالم مثال» از نظر سهروردي چنين گفت: "همانطور که مي‎دانيد عالم مثال، که آن را عالم برزخ مي‎نامند، مرتبه‏اي از هستي است که ماده مجرد است ولي از آثار آن برکنار نمي‎باشد. سهروردي علت وجودي عالم مثال را برخي از عقول متکافئه که آنها را عقول عرضي مي‏نامند به شمار آورده است.
    حکماي اسلامي مثال را به دو بخش منفصل و متصل تقسيم کرده و آنها را خيال منفصل و خيال متصل تقسيم کرده است. خيال منفصل، دنيايي است که قائم به خود بوده و از نفوس جزئيه متخيّله بي‎نياز و مستقل است. خيال متصل به عکس خيال منفصل قائم به نفوس جزئيه بوده و پيوسته در متخلي? افراد آدمي ظهور مي‎پذيرد. بايد توجه داشت که در عالم خيال متصل احياناً صوري به ظهور مي‎رسد که نتيجه دعابت نفوس بوده و داراي ملاک و ضابطه عقلي نيست."
    دکتر ديناني در بخشي ديگر از سخنراني خود کار سهروردي را احياء تفکر حکمت خسرواني دانست. آخرين سخنران اين مراسم دکتر نجفقلي حبيبي بود که چنين گفت:
    به نظر من سهروردي اهميتش در اين است که مجموعه دانش و فرهنگ زمان خودش را درهم ادغام و تلفيق کرد و به خدمت گرفت.
    سهروردي ديدگاه بسيار گسترده‎اي داشت. سهروردي بيان مي‎کند که روح انسان از سلسله انوار الهي است و وظيف? اوست که يک انعکاس داشته باشد به منبع خودش. در تفکر سهروردي پس از آيين اسلام، آيين زرتشت از اهميت والايي برخوردار است.
    قطعاٌ کتاب مقدس عهد عتيق و جديد و کتاب‎هاي آيين‎هاي ديگر را خوانده بوده است.
    من در اينجا جمله‎اي را از يکي از آثار سهروردي نقل مي‎کنم که مي‎گويد:« انديشه ايراني قطره‎اي بود که من آن را به درياي مواج تبديل کردم.» اين جمله شبيه شعر فردوسي است که مي‎گويد:
    رستم يلي بود در سيستان   منش کردمش رستم دستان
    به اعتقاد من سهروردي در وهله اول يک فيلسوف است و نه يک متفکر.در واقع مي‎توانيم بگوييم که سهروردي شهامتش در شکستن مرزهاي حاکم فلسفي روزگار خود فوق‎العاده بالاست. خودش لغت مي‎سازد و ابايي ندارد که اين اصطلاحات چندان به مذاق و فضاي روزگار خودش خوش نيايد. مسئله ديگري که سهروردي به آن مي‎پردازد مسئله نجات انسان است . او مي‎نويسد که روح انسان از سلسله انوار الهي است و وظيف? او اين است که يک انعکاس داشته باشد به مبداء خودش."

    تاثير علم و فرهنگ بر نسل‌هاي آينده
    مهدي محقق رئيس انجمن آثار و مفاخر فرهنگي کشور با بيان اينکه فرهنگ کشور ما غني است و اگر آن را فراموش کنيم، مثل کشور اوگاندا و گامبيا مي‌شويم گفت: بايد چراغ علم و فرهنگ را براي نسل‌هاي آينده زنده نگاه داريم.
    در مراسم بزرگداشت مرحوم دکتر حسن احمدي گيوي، استاد فقيد رشته زبان و ادبيات فارسي دانشگاه تهران و از همکاران زنده‌ياد دهخدا، مهدي محقق به عنوان ميزبان برنامه، به پاسداشت‌هايي که در دو دوره فعاليتش در اين انجمن براي بزرگان علم و فرهنگ و دانش ايران برپا کرده است، اشاره کرد و گفت: ما براي 17 نفر از آذربايجاني‌هايي که به زبان فارسي خدمت کرده‌اند، مجلس بزرگداشت گرفته‌ايم و با مراسم‌هايي که براي استاد سليم نيساري، حسن انوري و امروز براي احمدي گيوي برگزار شده است، تعداد بزرگداشت‌هايي که براي ذربايجاني‌هايي که تمام همتشان را در ترويج زبان و ادبيات فارسي گذاشته‌اند، گرفته‌ايم، به 20 مراسم مي‌رسد.
    محقق سپس بار ديگر به فعاليت‌هايي که در دو دوره حضور او در انجمن آثار و مفاخر فرهنگي برپا شده است، اشاره و تاکيد کرد: ما در دوره اول 14 سال در خدمت انجمن بوديم که در اين مدت براي بيش از 30 نفر از مفاخر بزرگداشت گرفتيم و الان شماره 129 اين بزرگداشت‌نامه‌ها منتشر شده است. ما درخواست داشته‌ايم که اين بزرگداشت‌نامه‌ها را در مدارس پخش کنند تا فرزندان اين مرز و بوم بدانند چه بزرگاني در آن زيسته‌اند. ما جناحي عمل نکرده‌ايم و از هر طيفي تنها به دليل خدمات آن فرد به علم و فرهنگ، تجليل کرده‌ايم و الحمد لله چه در آن 14 سال و چه در اين 4، 5 ماهي که مجدداً به انجمن آمده‌ام، همواره مورد استقبال بوده‌ايم.
    وي همچنين گفت: فرهنگ کشور ما غني است و اگر آن را فراموش کنيم، مي‌شويم مثل کشور اوگاندا و گامبيا. ما بايد چراغ علم و فرهنگ را براي نسل‌هاي آينده زنده نگاه داريم و خوشحاليم که اهدافمان مورد استقبال قرار مي‌گيرد. وي درباره مرحوم احمدي گيوي هم يادآور شد: آقاي گيوي همواره با چهره‌اي خندان در مجالس ما حاضر مي‌شد و تمام عمرش را به تاليف کتاب گذراند.
    او از همکاران آغازين و ابتدايي مرحوم دهخدا در تدوين لغتنامه و نيز از ياران مخلص شخص او بود. وجود احمدي گيوي مايه افتخار اين مملکت بود و ما هم با برپايي اين مجلس فقط خواستيم که جزئي از اين خدمات را جبران کنيم.بر اساس اين گزارش، حسن احمدي گيوي نويسنده، پژوهشگر، اديب و استاد دانشگاه بود.
    وي مدرک دکتراي خود را در رشته زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران دريافت کرد. احمدي گيوي از معروف‌ترين شاگردان بديع‌الزمان فروزانفر به شمار مي‌رفت.
    از وي تاکنون بيش از 50 جلد اثر در حوزه دستور زبان و ادبيات فارسي منتشر شده است. احمدي گيوي در سال 1391 در رشته ادبيات، به عنوان چهره ماندگار انتخاب شد.

    آسيب علم بدون حکمت به محيط زيست
    رئيس هيئت مديره انجمن حکمت و فلسفه ايران در نشست نقد و بررسي کتاب الهيات محيط زيست با بيان اينکه يکي از آسيب رسانندگان به محيط زيست کساني هستند که علم و تکنولوژي دارند ولي علمشان بي حکمت است، گفت: قدرتمندان صاحبان علم و تکنولوژي بدون حکمت هستند که به زمين آسيب مي زنند.
    در نشست هفتگي شهر کتاب دکتر غلامرضا اعواني رئيس هيئت مديره انجمن حکمت و فلسفه ايران، با اشاره به اهميت کتاب به نقل از قرآن گفت: فساد، روي زمين و در دريا ظاهر شده اما خدا خودش را مبرا کرده است. پس زمين را چه کسي آلوده مي کند؟ طبيعت از زمان خلقت تا امروز خودش را حفظ کرده است، ولي در اين 2 الي 3 قرن اخير به طبيعت آسيب زيادي رسيده است. چه تغييري در ديد آدمي رخ داده که چنين نتيجه اي داشته است؟ بزرگترين معجزه در زمين رخ داده و زمين خود معجزه است. ما در اين زمين خلق و بزرگ شده ايم. شايد فکر مي کنيم همه جاي دنيا زمين است. وي با اشاره به تجسد روح روي زمين اين مسأله را منحصر به خود زمين دانست و گفت: قرآن مي فرمايد تمام هستي به درجه استوا و اعتدال رسيد، مثلا اعتدال درجه حرارت زمين نسبت عناصر به يکديگر اين امر را تصديق مي کند. وجود انسان آخر است، چون استوايي که اقتضاي وجود انسان را داشته در آخر پديد آورده و اين تصادفي نيست. در واقع هيچ چيز در عالم تصادف نيست. بعد از اينکه انسان به حد استوا و اعتدال وجودي رسيد اين استعداد را پيدا کرد که روح را قبول کند و متجسد شود.
    وي افزود: از آسيب رسانندگان به زمين قدرتمندانند. کساني که علم، تکنولوژي دارند ولي علمشان بي حکمت است. علوم و دين به معناي حکمت است البته نه هر تفسيري از دين. در بعضي از تفاسير دين به محيط زيست آسيب رسيده است و يا دين با تفسير غلط متهم به آسيب به زمين شده است.
    اعواني در ادامه سخنانش اظهارداشت: خداوند با همه پيامبرانش عهد بست و به همه آنها کتاب و حکمت داد، لذا قرآن مي خواهد انسان را به محوريت وجود خدا يادآور کند، ولي در قرآن لفظ وجود نداريم بيشتر لفظ رحمت به کار رفته است و علم و حکمت نيز رحمت است. خدا همه چيز را نازل مي کند و آسمان در اين محيط زيست نقش مهمي دارد چون باران که از لزومات حيات است از آسمان نازل مي شود.
    وي با اشاره قرآن به «أَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ» آيا شما آنرا [بى‏ يارى ما] زراعت مى ‏كنيد، يا مائيم كه زراعت مى ‏كنيم؟ تشريح کرد: در اديان شرقي انسان همکار خدا ياد شده است. در اسلام هم ما با خدا همکاري مي کنيم مثلا معلم از صفات خداوندي است ولي ما نيز معلمي کرده و درس مي دهيم در واقع با او همکاري مي کنيم.
    اين استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه شهيد بهشتي بيان کرد: افلاطون و ابن سينا و ملاصدرا فيلسوفان الهي هستند و اگر در طول زمان در نظريه هاشان خلأ مشاهده مي شد ديگر فلاسفه الهي آنرا رفو مي کردند و نظريه هاي يکديگر را تکميل مي کردند. آيا فلسفه ما را از مسئله تخريب محيط زيست نجات مي دهد؟ فلاسفه تلاش کردند وحدت حکمت به وجود بياورند. حکمت يعني علم، ولي علم بدون حکمت تبديل به تکنولوژي و قدرت مي شود که اين خلأ بزرگي محسوب مي شود.
    وي با تأکيد بر مکانيستي بودن جهان خداوند را رياضيداني بزرگ توصيف کرد و گفت: خداوند رياضيدان است چون هر چيزي آفريده است با مکانيسمي دقيق وبا دقتي رياضي وار است. در کتاب الهيات محيط زيست به نقل قول ملاصدرا از ابن سينا اشاره شده است که ابن سينا مي گويد اکثر مردم چيزهايي که درباره دعا مي گويند حقيقت است و کساني که به فلاسفه شبيه هستند اين حرفها را رد مي کنند چون به اسباب و علل وجود توجه ندارند، لذا عذابهاي الهي براساس گناهان انسان نازل مي شوند و دعا نقش مهمي در کاهش اين بلايا دارد.
    در پايان اين نشست دکتر شهين اعواني عضو هيئت علمي مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران به قرائت سر فصلهاي اين کتاب پرداخت و لزوم تأليف کتاب را پاسخ مؤلف به مقاله هايي که اديان ابراهيمي را سبب تخريب محيط زيست مي دانند دانست.

 
  • معرفي كتابهاي خارجي

    PDF چاپ نامه الکترونیک
    كتاب دفترماه

    معرفي كتابهاي خارجي

    کيان رضوي




    Interpreting  Avicenna: Critical Essaye
    Dr.Peter Adamson
    Publisher: Cambridge  University Press
    رسالات انتقادي: تفسيري بر ابن‌سينا

    ابن‌سينا، يكي از بزرگ‌ترين فلاسفه‌ تاريخ اسلام و حكيمي بلندآوازه در عالم فلسفه است كه نام او به گوش ايرانيان و هر كس كه اندك مطالعه‌اي در زمينه‌ فلسفه داشته باشد آشنا است. اين حكيم مشهور، بيش از صد اثر مهم و تأثيرگذار در حوزه‌ي فلسفه، سياست، پزشكي، طبيعيات و علوم مابعدالطبيعه تأليف كرده و اثري عميق و شگفت‌انگيز بر علوم و انديشمندان پس از خود برجاي نهاده است. اغلب اين آثار هنوز هم در موضوع خود از مهم‌ترين منابع به شمار مي‌آيد و به عنوان منابعي معتبر مورد رجوع قرار مي‌گيرد. اگر درنگي دقيق در تاريخ علم و عقل در جهان اسلام داشته باشيم، درخشش تمدني قرون چهارم به بعد را يكسره در پي راهگشايي‌هاي حكيم ابوعلي‌سينا محقق مي‌بينيم. همچنان كه راه افتادن قطار عقل و علم در قرون وسطاي مسيحي نيز جز با ترجمه‌ آثار فلسفي و پزشكي حكيم بزرگ ايران امكان‌پذير نبود. بنابراين، تصور سرنوشت دو تمدن بزرگ اسلام و غرب در غياب ابن‌سينا كاري دشوار است. با اين همه، بيش از چهل درصد آثار ابن‌سينا هنوز منتشر شده و باقي آثار او نيز نياز به پژوهش علمي و تصحيح دقيق و انتقادي دارد.
    پروفسور پيتر آدامسون، پروفسور فلسفه در دانشگاه لودويگ ماكسيميليان آلمان و كالج‌ كينگ لندن، تاكنون آثار مهمي درباره‌ فلاسفه‌ي اسلامي تأليف و تصحيح كرده است كه از آن جمله مي‌توان به كتاب «الكندي» (2006) و «فلسفه‌ عربي» (2004) اشاره كرد.  پروفسور آدامسون، در سال 2013 كتابي درباره‌ تأثير ابن‌سينا بر فرهنگ و دانش جهان گردآوري كرده كه مقصود نگارش اين سطور معرفي اين كتاب است.
    در اين كتاب، اثرپذيري انديشه‌ي مسيحي و يهودي در قرون وسطا از تفكرات ابوعلي‌سينا بررسي شده و نويسنده معتقد است كه اين تأثير كم و كيفي كم اهميت‌تر از بازتاب انديشه‌هاي حكيم بر سنت اسلامي نداشته است. او مي‌كوشد تا تحليلي مقدماتي از فلسفه‌ ابن‌سينا، از طريق درنگ در زندگي و آثار او داشته باشد و موضوعاتي را كه آثار ابن‌سينا در بر مي‌گيرد بررسي كند؛ موضوعاتي از قبيل فلسفه، منطق، پزشكي و البته ايده‌هاي مهم اين متفكر بزرگ در حوزه دين و معرفت‌شناسي و طبيعيات نيز در اين اثر مورد توجه قرار گرفته است.
    فهرست مندرجات اين كتاب عناويني به شرح زير دارد: فصل اول ـ زندگي و زمانه‌ ابن‌سينا: حمايت و مطالعه‌ي اسلام قرون وسطا، به قلم ديويد سي. ريس‌من  //  فصل دوم ـ فرايند فلسفي ابن‌سينا، به قلم ديميتري گوتاس   //  فصل سوم ـ ابن‌سينا و قياس، نگاشته توني‌استريت  //  فصل چهارم ـ ابن‌سينا و فلسفه‌ طبيعي، نوشته‌ي جان مك جينيس  //  فصل پنجم ـ ابن‌سينا و پزشكي، به قلم پيتر اي.‌ پورمن  //  فصل ششم ـ نيك‌بيني معرفت‌شناسانه‌ ابن‌سينا، نوشته‌ داگ نيكلاوس هاس   //   فصل هفتم ـ يقين، استدلال و قواعد دانش در معرفت‌شناسي ابن‌سينا، نگاشته‌ دبورا بلك  //  فصل هشتم ـ ما بعدالطبيعه‌ ابن‌سينا، به قلم استفن من  //  فصل نهم ـ از واجب‌الوجود تا خدا، نوشته پيتر آدامسون  //  فصل دهم ـ برخورد اسلامي با ابن‌سينا، نگاشته‌ روبرت ويسنووسكي  //  فصل يازدهم ـ پذيرش ابن‌سينا در فرهنگ‌هاي يهودي، شرقي و غربي، به قلم فرويدنتان و مارو زونتا  //  فصل دوازدهم ـ برخورد مسيحي با ابن‌سينا، نوشته‌ آموس برتولاچي اين كتاب كه در 314 صفحه و به زبان انگليسي تأليف شده است، براي دانشجويان و پژوهندگان فلسفه‌ اسلامي و مطالعات قرون وسطا اثري مفيد خواهد بود. «رسالات انتقادي»، توسط انتشارات دانشگاه كمبريج چاپ و روانه بازار شده است.

    Aspects of Avicenna
    Robert Wisnovsky
    Publisher: Marcus Wiener Publishers
    وجوه مختلف ابن‌سينا

    برخي از متفكران و مورخان علم و فلسفه، حكيم ابن‌سينا را ارسطوي جهان اسلام خوانده‌اند و بدين وسيله كوشيده‌اند تا به آن حكيم بزرگ منزلت بدهند. امّا اگر نيك بنگريم، ابن‌سينا نه تنها ارسطوي جهان اسلام بلكه بقراط زمانه نيز بوده است، زيرا همان‌قدر كه فلسفه‌ ابن‌سينا داراي اهميت و اعتبار است، پزشكي و طب او هم اهميت زايدالوصفي داشته و دارد. ابن‌سينا جامعيتي شگفت‌انگيز در علوم ذهني و عيني داشته كه تا به امروز نظير آن را سراغ نداريم.
    اين ارج نهي از طرف مورخان و پژوهندگان غربي در حالي است كه هنوز بسياري از آثار ابن‌سينا در دسترس خوانندگان لاتين زبان نيست و آنچه مورد استناد است، ترجمه‌هايي است از برخي آثار مهم حكيم. مطالعه‌ي ابن‌سينا در غرب، در پرتو فراگيري زبان عربي و فارسي و يا در حالتي آسان‌تر، تكيه به ترجمه‌هاي موجود قرار گرفته، كه اين امر خوانندگان را نيازمند اثري جامع و خوانشي فراگير درباره‌ ابن‌سينا كرده است.
    ايده‌هاي ژرف و پيچيده‌ حكيم ابوعلي‌سينا، هنوز هم جاي انديشه و بحث فراوان دارد و اين امر ميسر نخواهد بود مگر با خوانش دقيق آثار او كه به همت برخي از كوشاترين مترجمان در سرتاسر دنيا براي خوانندگان در زبان‌هاي مختلف ممكن شده است.
    روبرت ويسنووسكي، استاد تاريخ انديشه‌ي اسلامي در دانشگاه هاروارد است. او در اين دانشگاه همچنين فلسفه‌ اسلامي و الاهيات نيز تدريس مي‌كند. ويسنووسكي درباره‌ حكيم نامدار مورد بحث كتاب «وجوه مختلف ابن‌سينا» را تأليف كرده كه كوششي است براي معرفي آراي ابن‌سينا به خوانندگان غربي. اين خوانندگان انديشه‌هاي ابن‌سينا را مطالعه و بررسي مي‌كنند بي‌آن‌كه به آثار معتبر در زمينه‌ فلسفه‌ اسلامي و افق شكل‌گيري انديشه‌هاي حكيم دسترسي داشته باشند؛ بنابراين كتاب «وجوه مختلف ابن‌سينا» تلاشي است براي به دست دادن اين زمينه‌ها و اميدي براي تعمق و تفكري دقيق‌تر در آثار و آراي اين فيلسوف بزرگ.
    در اين كتاب به بنيادي‌ترين مباحثي كه ابن‌سينا مطرح كرده، از جمله روان‌شناسي، معرفت‌شناسي، مابعدالطبيعه و پزشكي پرداخته شده و ايده‌هاي او درباره‌ صورت و معنا و جسم و روح مورد بررسي قرار گرفته است.
    كتاب مورد بحث براي دانشجويان و پژوهندگان و البته علاقه‌مندان به فلسفه‌ اسلامي جالب و كارآمد خواهد بود و به پرسش‌هاي زيادي درباره‌ حكيم ابوعلي‌سينا پاسخ خواهد داد.
    «وجوه مختلف ابن‌سينا» در 198 صفحه و به زبان انگليسي تأليف شده و دربردارنده‌ چهارفصل با عناوين زير است:
    ـ شهود و تفكر: ساختار قابل گسترش معرفت‌شناسي ابن‌سينا، نوشته‌ ديميتري گوتاس،
    ـ ابن‌سينا و تجريد، به قلم داگ نيكلاوس هاس،
    ـ ابن‌سينا و ساده‌انديشي: درباره‌ي جسمانيت ذاتي جسمِ مادي، نوشته‌ي آبراهام دي. استون،
    ـ پس‌گفتار: ابن‌سينا در مركز پژوهش‌هاي آمريكايي مصر (ARCE).
    كتاب نامبرده توسط انتشارات ماركوس واينر چاپ شده و در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد.

    Ibn Sina: A Concise Life
    Edoardo Albert
    Publisher: Kube Publishing Ltd
    زندگينامه‌ مختصر ابن‌سينا

    ابن‌سينا در نيمه‌ دوم قرن چهار و نيمه‌ي اول قرن پنج هجري زندگي مي‌كرده است. در اين دوره سرزمين‌هايي كه مي‌توان از آن به شرق اسلامي تعبير كرد يعني ايران، عراق،‌مصر، سوريه و ماوراءالنهر عمدتاً مركز فعاليت رياضي بودند و در بقيه جاهاي دنيا، اگر چين و هند را كنار بگذاريم، كار عمده‌اي در زمينه رياضي انجام نمي‌شد. در عوض عمده فعاليت‌هاي رياضي در اين قسمت از دنيا متمركز بود و اوج رياضيات دوران اسلامي نيز در همين زمان است.
    ابن‌سينا، حداقل در سه اثر از مهم‌ترين آثارش يعني شفا، نجات و دانش‌نامه‌ علايي جايي را به رياضيات اختصاص داده كه طبق تقسيم‌بندي ارسطويي است؛ يعني رياضيات را جزء علوم فلسفي به شمار آورده. با اين حال ابن‌سينا در درجه‌ اول فيلسوف بوده و بعد پزشك ولي در عين حال رياضيات و نجوم نيز نقش مهمي در آثار او داشته است.
    در كتاب «زندگينامه‌ي مختصر ابن‌سينا»، همان‌طور كه از عنوان آن پيدا است، كاوشي اجمالي در زندگي و آثار ابن‌سينا صورت گرفته و نويسنده به آثار ابن‌سينا با تمركز بر رياضيات و نجوم نگريسته است.
    ادواردو آلبرت، نويسنده‌ كتاب ياد شده، همچنين مؤلف كتاب «زندگينامه‌ مختصر امام محمد غزالي» است كه در واقع نخستين كتاب از اين مجموعه و اثري كم حجم و كارآمد در موضوع خود است.
    اين نويسنده در كتاب «زندگينامه‌ي مختصر ابن‌سينا» با استفاده از نقاشي‌ها، نقشه‌ها و اسناد باقيمانده از قرن دهم ميلادي، كوشيده است تا اثري موثق و دقيق درباره‌ زندگي پيچيده و متنوع ابن‌سينا ارائه دهد.
    او بر اين باور است كه حكيم ابن‌سينا به عنوان متفكري جامع‌الاطراف در دنياي اسلام، با لئوناردو داوينچي در غرب قابل مقايسه است و اين دو از بسياري جهات داراي وجوه اشتراك هستند؛ از جمله اين‌كه هر دو هنوز هم آن‌گونه كه بايد و شايد مورد مطالعه و تحقيق قرار نگرفته‌اند و راه براي شناخت دقيق آنان بسيار طولاني است.
    كتاب مورد بحث اثري مناسب براي كساني است كه به مطالعات اسلامي و فلسفه‌ شرقي علاقه دارند و مقدمه‌اي است مختصر و مفيد براي آغاز مطالعه درباره ابن‌سينا.
    اين كتاب در 104 صفحه و به زبان انگليسي نوشته شده و در سال 2013، انتشارات كيوب آن را چاپ و منتشر كرده است.

    Avicenna (Ibn Sina): Muslim Physician And Philosopher of the Eleventh Century
    Alisha Khan
    Publisher: Rosen Pub Group
    ابن سينا:
    فيلسوف و پزشك مسلمان قرن يازدهم

    مهم‌ترين عامل برخورد و آشنايي فرهنگي ميان مسلمانان و مسيحيان، جنگ‌هاي معروف صليبي بود. جنگ‌هاي صليبي كه از اواخر قرن يازدهم آغاز شد و تا اواسط قرن سيزدهم به طرق مختلف ادامه پيدا كرد، نبردي طولاني و فرساينده بود كه علاوه بر نتايج سياسي، دستاوردهاي مهمي نيز در زمينه‌ فرهنگ و علم داشت كه هم جهان اسلام از آن بهره‌مند شد و هم غرب. غرب و اسلام طي دويست و هفتاد سال نبرد، به تدريج با آثار فرهنگي و علمي سرزمين‌هاي يكديگر آشنا شدند و هر كدام به شيوه‌اي كوشيدند تا از ميراث فكري آن يكي، دانسته‌اي به غنيمت برد. اين ارتباط فرهنگي تا نيمه دوم قرن دوازدهم جنبه‌اي عميق‌تر پيدا كرد به نحوي كه از اين زمان به بعد اسامي فلاسفه اسلامي همچون فارابي، ابن‌سينا، غزالي و در قرن بعد ابن‌رشد در آثار مهم غربي ديده مي‌شود و آراي اين فلاسفه نزد انديشه‌وران مسيحي به شكلي ملموس شناخته شده است.
    اين روند تبادل فرهنگي تا امروز هم ادامه دارد و هنوز هم بسياري از پژوهندگان و تاريخ‌نگاران غربي به مطالعه و ترجمه و نگارش آثار فلاسفه اسلامي كه در رأس آنها ابن‌سينا قرار دارد مشغول هستند.
    كتاب مورد بحث يكي از آثاري است كه درباره شيخ‌الرئيس تأليف شده و متعلق به مجموعه‌اي تحت عنوان «دانشمندان و فلاسفه بزرگ مسلمان در قرون وسطا» است. اين كتاب كه مزين به تصاوير رنگي زيبا و با كيفيتي است، مورد استقبال خوانندگان و البته مورد نقد بسياري از نشريات و منتقدان معتبر قرار گرفته است.
    كتاب «ابن‌سينا: فيلسوف و پزشك...» داراي نوشتاري روان و جالب است كه خوانندگان را به ادامه مطالعه در اين موضوع تشويق و علاقه‌مند مي‌كند امّا متاسفانه نمايه‌ي اين كتاب كامل نيست و بنا بر نقد برخي از منتقدان، پاورقي‌ها و  ارجاعات داراي خطاهاي علمي يا تاريخي است؛ براي مثال در يكي از ارجاعات كتاب درباره دكارت نوشته شده: «انديشمند بزرگ قرن هجده»، در حالي كه او در قرن شانزده و اوايل قرن هفده مي‌زيسته است. با اين همه، كتاب به نقشه‌ها و تصاويري از نسخه‌هاي خطي آثار ابن‌سينا غني شده و مطالعه آن براي علاقه‌مندان به شيخ‌الرئيس و فلسفه‌ اسلامي خالي از لطف و فايده نخواهد بود.
    «ابن‌سينا: فيلسوف و پزشك...» در 112 صفحه و به زبان انگليسي تأليف شده و دربردارنده‌ هفت فصل به شرح زير است.
    فصل اول ـ سرور فلاسفه
    فصل دوم ـ پديداري اسلام
    فصل سوم ـ پسر نابغه
    فصل چهارم ـ پزشك دربار
    فصل پنجم ـ فيلسوف در سفر
    فصل ششم ـ مرگ انساني منحصر به فرد
    فصل هفتم ـ ميراث ماندگار
    اين كتاب كه چاپ دوم آن در آستانه‌ انتشار است، توسط انتشارات روزن پاب چاپ و منتشر شده و بنا است كه در چاپ جديد اغلاط و كاستي‌هاي آن اصلاح شود.

 


صفحه 4 از 4