خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

اطلاعات حکمت و معرفت

  • مولوي، عشق و معناي زندگي

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    مولوي، عشق و معناي زندگي

    منيره پنج تني
    گفت و گو با مهدي کمپاني زارع


    براي من نام مولوي با خاطرِ مجموع سال هاي نوجواني و نام انديشمندِ فرزانه «بديع الزمان فروزانفر» پيوند خورده است. روزگاري که باد و مه و خورشيد فلک، درخشش و جلوههاي تکرار ناشدني داشت! مولوي هنوز هم برايم انديشمندي دقيق، شاعري شيرين و عارفي نازک خيال است. با اين که مي توان کتاب ها، مقالات و پايان نامه هايي را که درباره مولوي نگاشته مي شوند به سيلي تشبيه کرد با اين حال به نظر مي رسد هيچ کدام با نگاهي سنجشگرانه بررسي نمي شوند تا آشکار شود که هر يک نسبت به ديگري چه نکات بديعي دارد و يا اساسا سخن جديدي بيان مي کند يا صرفا تکرار تفاسير پيشين است؟! مهدي کمپاني زارع يکي از مولوي پژوهاني است که چندين اثر در سال هاي گذشته درباره مولوي نگاشته است. به مناسبت انتشار دو کتاب جديد او  «مولانا و مدرسه عشق» و «مولانا و معناي زندگي»  (هر دو از سوي انتشارات نگاه معاصر) به سراغ ايشان رفتم تا علاوه بر بررسي مهم ترين مفاهيم، در انديشه مولوي کمي هم درباره مولوي پژوهي در ايران سخن بگوييم.
    ***
    آقاي کمپاني ابتدا مي خواهم بپردازم به کتاب «مولانا و مدرسه عشق». پيش از هر چيزي بايد از معناي واژه عشق نزد مولوي از شما بپرسم. هر چند مي دانم با طرح اين پرسش خود را در دام بزرگي گرفتار کردم و اکنون شما با ابيات متعدد، مرا از دشواري و تنوع اين تعريف آگاه مي کنيد. با اين حال خطر مي کنم و از شما که کتابي درباره مفهوم و معناي عشق نزد مولوي نگاشته ايد، مي خواهم آن را براي ما تعريف کنيد يا دستِ کم ما را به مرزهاي انديشه مولوي در باب عشق نزديک کنيد.
    براي عشق مي توان به اعتبارات گوناگون قائل به اقسام شد و تعريف عشق را بايد متناسب با هريک از اين اقسام به انجام رساند. براي نمونه گاه در تقسيم بندي عشق به تنوع عاشق نظر مي شود و گاه به تنوع معشوق. گاه به گُسترة مورد نفوذ عشق توجه مي شود و گاه به منشأ و خاستگاه ايجاد عشق و گاه به ويژگيهاي حاکم بر آن. براي مثال با توجه به تنوع عاشق و معشوق، عشق را به انساني، الهي و روحاني تقسيم کرده اند. عشق روحاني عشقي است که در آن عاشق و يا معشوق و يا هر دو از سنخ موجودات ذي شعور غير انساني چون ملائک است. يا در آنجا که گسترة عشق معيار بوده، عناويني چون عشق آسماني، عشق زميني و يا عشق کيهاني مطرح شده است. يا در جايي که خصايص ويژه اي بر عشق و طرفين آن حاکم است از سه نوع عشق اروتيک، فيليايي و آگاپه سخن رفته است. پرداختن به اين تقسيم بندي ها و نشان دادن معاني و ويژگيهاي هريک مجال گسترده اي است. آنچه که در اينجا گفتني است آن است که مولانا در آثار خود بي آنکه در بحث از تقسيم بندي عشق ورود نمايد و قصد بيان منسجمي از هريک از موارد پيشگفته را داشته باشد، کمابيش پيرامون بيشترينة آنها سخنان ژرفي را بيان کرده است. بنده در کتاب عشق از عشق الهي، عشق انساني، عشق کيهاني سخن گفته ام و در بحث از عشق انساني - الهي از وجود شش ويژگي کمابيش مشترک حکايت کرده ام و گفته ام هرچند نمي توان عشق را تعريف کرد و سخن گفتن از عشق به هشت دليل (فصل دوم کتاب) امري دشوار و حتي ناممکن است، اما اين شش ويژگي در عشق انساني تکرار مي شود. اين شش ويژگي عبارتند از حيرت در مقابل معشوق، ميل به يکي شدن با معشوق، جايگزين ناپذيري معشوق، توجه تام به معشوق، ايجاد تحول ژرف در ابعاد مختلف وجود عاشق و ايجاد رنج عاطفي براي عاشق. هريک از اينها را به تفصيل در کتاب تشريح کردههام.

    عشق نزد مولوي چه مراتبي دارد؟ آيا عشق نزد مولوي مفهومي مشکک است؟
    پاسخ به اين پرسش مثبت است اما مشکک و ذومراتب بودن هم براي موجودات مختلف در مراتب مختلف مطرح است و هم براي يک فرد در سطوح مختلف. مولانا همه عالم را عاشق مي داند و معتقد است ذره ذره هستي به داعي عشق جنبش و جوشش مي کنند. باده اي که جوش مي زند و نايي که ناله مي کند و ناني که به دندان ما مي آيد همه عاشق اند و از اين رو مرتبه اي را در وجود نمي توان سراغ گرفت که عاشقي در آن مرتبه نباشد و به تعبير ملاصدرا مساوقتي ميان وجود و عشق وجود دارد که در همه مراتب خود را ظاهر مي کند. براي نمونه مولانا مي گويد:
    گَر نبودى عشق، هَستى كِى بُدى؟    كِى زَدى نان بر تو و كِى تو شدى؟
    اما معنايي ديگر از تشکيکي بودن را در کلام مولانا مي توان بيان کرد و آن اين است که شخص عاشقي در سير خود در عشق، معشوق خود را در مراتبي عالي تر از تجارب پيشين خود مي بيند و در مي يابد که عشق او معشوقي محتشم تر را بر مي گزيند. در داستان پادشاه و کنيز وقتي شاه با حکيم الهي روبرو مي شود به او خطاب مي کند که «معشوقم تو بودستي نه آن» يا اينکه در توصيف عشق زليخا به يوسف مي بينيم که مولانا از اين سخن مي گويد که معشوق زليخا در واقع خداي يوسف بود و زليخا چون اين مطلب را دريافت عشق خود را متوجه حق تعالي کرد. مولانا در اين باب چنين مي گويد:
    عشقِ زُلَيخا ابتدا بر يوسف آمد سالها
    شُد آخر آن عشقِ خدا، مي کرد بر يوسف قَفا
    بُگريخت او، يوسف پِيَش، زَد دست در پيراهَنَش
    بِدريده شد از جَذبِ او، بَرعَکسِ حالِ ابتدا
    گفتش: قصاصِ پيرهن بُردَم ز تو امروز من
    گفتا: بسي زينها کند تَقليبِ عشقِ کبريا
    اساساً با تلقي اي که مولانا از معشوق دارد، برخي کسان که معشوق پنداشته مي شوند جز دري براي معشوق راستين نيستند که تفصيل اين مطلب را نيز در کتاب آورده ام.
    چه تفاوتي ميان عشق و حب وجود دارد؟
    اين پرسش را در دو بستر مي توان پاسخ داد. در متون شناخته شده و مشهور عرفاني همواره محبت را مرتبه اي پايين تر از عشق دانسته اند و گفته اند عشق محبت شديد يا بيکران است. اما اين دو در قرون نخستين چنانکه در فصل اول کتاب تشريح شده، حامل معاني متفاوتي هستند. جاحظ در اين باب مطالب مهمي را بيان کرده است. به اعتقاد او عشق عبارت از دردي است كه بر روح اصابت مي كند و به سبب مجاورت، جسم را هم در بر مي گيرد. همچون ناتواني اي كه بر اثر فشار به روح نيز مي رسد و سستي و خواري اي روحي كه تن را پژمرده مي كند. عشق مركب است از حب و هوي و مشاكلت و الفت و آن آغازي دارد و رو به ترقي مي گذارد تا در حدي مي ايستد، آنگاه در توليد رو به تنزل مي گذارد تا به انحلال برسد و به ملال بيانجامد. او معتقد است تفاوت بسياري ميان حب و عشق وجود دارد. حب را در باب هر دوستي اي مي توان به كار گرفت؛ دوستي خدا، دوستي همنوعان و دوستي اشياء، اما عشق مختص عشق بشري است و حتماً ميان طرفين آن بايستي هوا و شهوت و الفت باشد.

    چرا برخي از افراد به ويژه متشرعان از کاربرد واژه عشق درباره خداوند احتراز مي کنند؟
    دليل اين مخالفت را در پرسش پيشين و تلقي مذکور از عشق مي توان دنبال کرد. عشق در بستر فرهنگي قرون نخستين در روابط انساني به کار مي رفت و شهوت و الفت و مشاکلت جزء جدايي ناپذير آن پنداشته مي شد و شأن خدا بالاتر از آن دانسته مي شد که به چنين اموري توصيف شود. همچنين عشقي که در شعر جاهلي و حتي عصر بني اميه و بني عباس مورد توجه بود در بيشتر موارد، عشقي عفيف نبود و در هر مناسبت نامشروعي به کار مي رفت. از سوي ديگر متشرعان مي گفتند در منابع ديني نيز کلمه عشق در ارتباط خداوند با مخلوقات ذکر نشده و نمي توان چنين نسبتي را بدو داد. البته مدافعان به کارگيري عشق کوشيدند تا نشان دهند که عناصر مذکور جزء لاينفک مفهوم عشق نيست و عوارضي است که در عالم ماده بر آن تحميل شده است. همچنين مدافعان سعي کردند متوني را نشان دهند که در آن واژه عشق ذکر شده و يا برخي عبارات را ذکر کردند که دست کم بيانگر معناي عشق باشد.

    در فصل نخست کتاب «مولانا و مدرسه عشق» گفته ايد: «اگر به آثار عرفاني و حکمي بزرگان تاريخ فرهنگ اسلامي – ايراني نظر کنيم بي شک يکي از ارجمندترين واژگان و مفاهيم را عشق خواهيم يافت. آنچه در آثار بزرگاني چون احمد غزالي، روزبهان بقلي، مولانا، سعدي، عراقي، حافظ و ... مي بينيم همه بزرگداشت عشق است و تشريح و توضيح برکات و نعمات ناشي از آن. ص 15» به نظر شما مي توانيم براي مفهوم عشق سير تاريخي در فرهنگ ايراني – اسلامي در نظر بگيريم و در اين سير تحول و تطور آن را بررسي کنيم؟
    در عالم بشري تاريخيت امري اجتناب ناپذير است. نمي توان در عرصه عمومي سخن گفت و وامدار گذشتگان نبود. حتي عاشقان نيز که واجد تجربه هاي ناب عاشقانه اند، در مقام تعبير و حتي تبصير ناگزير از مراجعه به پيشينيان اند و اين موجب آن مي شود که حجم مباحث گسترش يابد و مباحث تازه اي در نوشته هاي متاخران ظهور يابد که در آثار گذشتگان وجود نداشته و يا اينکه تحليلهايي پديد آيد که سابقه نداشته است. عارفان در اين زمينه چنانکه گفته ام علاوه بر عارفان پيش از خود وامدار فلاسفه نيز بوده اند و اساساً نخستين مکتوبات درباره عشق را از فيلسوفان پيش روي داشته اند. ما در بحث هم از تطور و تکامل مي توانيم سخن بگوييم و هم از مکاتب و رويکردهاي مختلف. براي مثال آنچه در مکتب شيراز در بحث عشق نزد کساني چون روزبهان بقلي و سعدي مي بينيم، تفاوت بسيار عميقي با سخنان عارفان خراساني دارد. و اين تفاوت در مقايسه با مکتب بغداد به مراتب بيشتر است. مقايسه کتابي چون عبهر العاشقين و يا غزليات سعدي با نمونه هاي مکتب خراسان مي تواند اين مطلب را تبيين کند.

    از ميان متفکران و انديشمندان ما چه کساني بيشتر به مفهوم عشق پرداخته اند؟
    در فرهنگ ما نيز مانند ديگر فرهنگها بحث عشق مورد توجه جماعات مختلفي بوده است. فيلسوفان، عارفان، شاعران، طبيبان و جماعات ديگر به اين بحث توجه داشته اند. در يکي از آثار مهمي که درباره عشق تحت عنوان عطف الالف المالوف علي اللام المعطوف توسط ابوالحسن ديلمي يکي از شاگردان ابن خفيف شيرازي نوشته شده است به ديدگاههاي متنوعي از جماعات مذکور اشاره شده است. در فصل نخست کتاب عشق به اين تنوع اشاره کرده ام. بدون ترديد عارفان در ميان جماعات مذکور نکته سنجيهايي خاصي داشته اند و کساني چون احمد غزالي، روزبهان بقلي، مولانا در اين زمينه برجستگي خاصي دارند. در ميان فلاسفه نيز ابن سينا و سهروردي به اين مقوله توجه خاص داشته اند و در آثاري مستقل بدان پرداخته اند.

    آيا همه آن ها بر سر معناي عشق توافق دارند؟
    در ميان اين جماعات اختلافات جدي اي وجود دارد. هم در تلقي از مفهوم عشق و هم در مواجهه با آن. برخي چون زکرياي رازي و ابن سينا از موضع طبيبانه عشق را بيماري خطرناکي مي دانستند و جماعتي چون عارفان آن را تنها عامل رفع بيماري هاي جسماني و روحاني به شمار مي آوردند. البته ابن سينا در رسائل فلسفي خود عشقي کيهاني را تبيين مي کند.

    در همان فصل اول کتاب پس از نقل تعريفي درباره عشق، به عناصر مفهوم عشق اشاره کرده ايد که عبارتند از: حب، هوا، مشاکله و الفت. اگر ممکن است علاوه بر تشريح اين عناصر بگوييد "هوا" با بار معنايي منفي چگونه مي تواند مقوم عشقي باشد که در متون عرفاني به آن اشاره شده است؟
    البته اين عناصر تنها از نگاه برخي مقوم عشق به شمار مي آيند و آنان کساني اند که نمي پذيرند که مي توان عشق را در غير ارتباطات انساني به کار گرفت. در اين ميان مشاکله و الفت بيشتر معنايي جنسي دارند و هوا نيز تعلق گرفتن تماميت توجه شخصي به ديگري است. در قرآن كريم «هَوا» علت اصلي و بدون واسطة ضلالت دانسته شده است. هركه از هوايِ خويش پيروي كند بدون ترديد گمراه خواهد شد. «مي توان گفت كه كلمة «هَوا» تقريباً به معناي تمايلاتِ طبيعيِ نفساني ناشي از شهوات و غرايز حيواني است. در قرآن تقريباً بدون استثنا بر تمايلات شيطاني اي كه مي توانند سبب گمراهي و انحراف انسان از راه راست بشوند، اطلاق مي گردد. به اين ترتيب در قرآن، «هوا» نقطة مقابل «علم» (علم به حقيقت كه خداوند بر آدمي مكشوف مي سازد) است. کساني که با عشق موافقت نداشتند بي آنکه معناي هوا را به اصطلاح روانکاوان «والايش» کنند، آن را در همان معنا به کار بردند تا بتوانند به راحتي نادرستي سخن گفتن از آن را بر همگان آشکار کنند. اين سه عنصر به اين جهت به حب منضم مي شدند که نشان دهند که عشق محبتي انحرافي است. عرفا اينها را والايش دادند و براي مثال گفتند که هوا بستگي تمام به متعلَّقِ آن دارد و اگر متعلق هواي کسي امري متعالي باشد، نمي توان عشق او را مانند عشقهاي شهواني مذکور دانست. براي مثال مولانا مي گويد که در وجود هرکسي بادي و هوايي است و من اين هوا را متوجه حق متعال کرده ام.
    اين باد اندر هر سري سوداي ديگر مي پزد
    سوداي آن ساقي مرا باقي همه آنِ شما

    زکرياي رازي يکي از منتقدان عشق در تاريخ فرهنگ اسلامي است. اهم نقدهاي او به عشق چيست؟
    وي نيز در بستر مذکور به عشق نظر مي کند. وي در فصل پنجم از كتاب الطب الروحاني، عشق را از خصلتهاي ناپسند آدمي مي داند و نحوة مواجهه با آن را تشريح مي كند.  وي معتقد است كه از مردانِ بلندهمت بَلية عشق دور است، از آنكه براي ايشان چيزي سخت تر از خضوع و خشوع و اظهار عجز و نياز در مقابل ديگران نيست. آنان بلاهايي را كه بر سر عشاق آمده نظاره مي كنند و حتي المقدور مي كوشند كه به دام عشق گرفتار نشوند. اگر ناخواسته بدان مبتلا شدند بردباري و شكيبايي پيشه كنند و هوا و شهوت را از دل بيرون كنند. اما زَن بارگان جز ارضاي اميال و اِطفاءِ شهوات در دنيا به چيزي ديگر نمي انديشند و اگر بدان نائل نشوند، خود را ناكام و نِگونبَخت مي دانند. اين جماعت به راحتي از اين مصيبت نمي رهند، به ويژه اگر به افسانه هاي عاشقانه توجه كنند و سخنانِ شاعرانِ نازك خيال و عاشق مَشرَب را بخوانند و گوش به آهنگها و اَلحانِ خوش بسپارند. وي بر آن است كه عاشقان در عدم چيرگي بر نَفس و پيروي از شهوات از چارپايان نيز پيشي مي گيرند، از آنكه خدا به انسانها عقل داده تا هواي خود را مهار كنند. وي اَلَمِ عشق را از لذت آن فزون مي داند و بر آن است كه بيشينة عشاق در پايان به جُنون و سِفاهت مبتلا مي شوند. وي توصيه مي كند كه پيش از گرفتاري در دام عشق از آن پرهيز كنيد. او راه حل جالبي براي رها شدن از عشق توصيه مي كند. او مي گويد به عاشق بايد گفت كه چون روزي معشوقت را از دست خواهي داد و در مصيبت آن سوگوار خواهي شد، اكنون خود را در آن مصيبت ببين و از عشق بگريز؛ به ويژه اينكه همواره انديشناكِ اين امر هستي كه مبادا معشوقت را از دست بدهي. 

    زيبايي ظاهري در عشقي که مولوي از آن سخن مي گويد چه نقشي دارد؟
    هر زيبايي ظاهري از نگاه مولانا تجلي و نمود زيبايي برتري در عالم معناست. اگر چنانکه در کتاب مولانا و معناي زندگي نوشته ام توجه فرماييد متوجه مي شويد که صورت در نگاه مولانا تابع معناست و در عالم ماده رسولِ معنا و مي خواهد صورت بينان را به سوي معنا راهبري کند. البته در بسياري موارد صورت، رهزني مي کند و شخص را در همان ظاهر خود متوقف مي دارد.

    عاشق نزد مولوي کيست و چه ويژگي هايي دارد؟
    بدون اينکه مدعي تعريف بتوان بود مسامحتا مي توان گفت عاشق در نگاه مولانا کسي است که در زيبايي شگفتي دچار حيرت شده است و همه توجهش از پيرامون به نقطه اي خاص معطوف شده و همه هستي اش در آن کانون محو و فاني شده است و خوشايندها و بدآيندهايش با آن هماهنگ شده است. ويژگيهاي عاشق از نگاه مولانا متعدد است که در فصل ششم بدان به تفصيل پرداخته ام. ثبات قدم در طريق عشق ورزي، بي توجهي به سود و زيان و احکام عقل جزوي سودجو، شجاعت در مواجهه با دشواري ها و از جمله مرگ، تواضعي راستين و اهل صلح و مدارا بودن و ... .

    آقاي کمپاني بالاخره ابليس عاشق بود يا فاسق؟ (ابليس عاشق يا فاسق، مهدي کمپاني زارع، نشر نگاه معاصر: 1390)
    من در کتاب مزبور دو ديدگاه کلان را در تاريخ تصوف بررسي کرده ام و نشان داده ام کساني چون حلاج، احمد غزالي و عين القضات او را به دليل سجده نکردن عاشقي وفادار شمرده اند. اما در مقابل آنان کساني چون روزبهان بقلي و مولانا نظر موافقان ابليس را نپذيرفته اند و او را متکبري خالي از عشق دانسته اند و گفته اند اگر او عاشق بود به امر معشوق نيز توجه مي کرد و اجتهاد در مقابل نص نمي نمود. مولانا با آنکه عشق شناسي بزرگ است، به هيچ روي او را عاشق نمي داند و او را احول و اعوري مي شناسد که ميان خدا و انسان بي هيچ دليلي جدايي ديده است و آتشِ خود را به جهت ظاهرنگري بر خاکِ آدم برتري داده است و ندانسته که وراي اين خاک جاني از جنس خداست.

    نظر ابن سينا درباره عشق بسيار جالب و عجيب است! ابن سينا در کتاب قانون عشق را در زمره  بيماري ها به شمار مي آورد. وي در توصيف اين بيماري چنين مي نويسد: «گود رفتن و خشک شدن چشم و نبودن آب چشم مکر در هنگام گريه کردن. پياپي و به سرعت پلک ها بر هم مي آيند. بسيار مي خندد تو گويي به چيزي بسيار لذت بخش نگاه مي کند يا خبري خوش مي شنود يا شوخي مي کند. نفسش بسيار بريده و سريع است و آه بلند مي کشد. گاهي در ميان شادي و خنده به گريه مي افتد و اندوهگين مي شود و به ويژه در هنگام شنيدن اشعار عاشقانه به گريه مي افتد و اگر شعر ترانه از هجران و دوري محبوب باشد، بسيار متاثر  مي شود. سر تا سر اندام هايش مرطوب اند، مگر چشمانش که خشک اند و کاسه گود رفته پلک هايش بزرگ و ستبر از بي خوابي است و آه کشيدنش تآثير بر سر گذاشته است. ص 34» وقتي اين تعريف را خواندم راستش اندکي خنديدم! زيرا برخي بي آن که عاشق باشند اين چنين اند به ويژه انسان هاي امروزي! من هم گاهي بي نصيب از اين احوال نيستم! اما گذشته از اين حرف ها چرا ابن سينا يا حتي مسعودي در مروج الذهب عشق را بيماري مي دانند؟
    اين احوال در بدايت عاشقي امري عجيب نيست. اينکه طبيبان ما در اين باب سخن گفته اند به اين جهت است که عشق تأثيرات ژرفي بر بدن انسان دارد و مي تواند آدمي را دچار بيماري هاي جسماني اي کند، به ويژه در موضع فراق. داستان پادشاه و کنيزک در ابتداي مثنوي نيز حکايت از اين امر دارد. اين نيز ناشي از توجه تام به معشوق است. وقتي توجه نفس و ذهن کاملاً معطوف نقطه اي ديگر مي شود، امور جسم نابسامان مي گردد. البته در غير عشق نيز اين چنين احوالي ديده مي شود. همواره واقع شدن احساسات، عواطف و هيجانات نادر مي تواند تأثير ژرفي بر جسم بگذارد. 

    مولوي درباره اين نشانه هاي ظاهري عشق چه نظري دارد؟ او نيز دائما از چهره زرد و زعفراني عاشق و اشک و رنجوري پيوسته عاشق سخن مي گويد و نبض عاشق را نامنظم توصيف مي کند:
    نَبضِ عاشِق بى‏اَدَب بَرمى‏جَهَد          خويش را در كَفّه‏ىِ شَه مى‏نَهَد
    بى‏اَدَب‏تر نيست كَس زو در جِهان    بااَدَب‏تر نيست كَس زو در نَهان
    مولانا مي گويد تن نيز به دنبال جان و دل مي رود و از اين روست که دچار زحمت مي گردد و رنجور و نزار مي گردد:
    يک نشانِ دگر آن است که تَن نيز چو دل
    مي دَوَد در پِيِ آن بوسه به تَعجيل و به تَفت
    تُنُک و لاغَر گردد به مثالِ لَبِ دوست
    چه عجب لاغَري از آتَشِ مَعشوقة زَفت

    پيش از اين که گفت و گو درباره اين کتاب را به پايان ببريم بسيار مشتاقم بدانم رابطه عشق و عقل، عرفان و فلسفه نزد مولوي چگونه است؟ البته همه مي دانند که مولوي پاي استدلاليون را چوبين توصيف مي کند؛ اما مي خواهم بدانم شما به نگاهي متفاوت از مولوي يا صلحي مخفي ميان عقل و عشق نرسيده ايد؟
    مولانا معتقد است که شأن اصلي عقل، «قابليت» است و نه «فاعليت». اين بدان معناست که عقل بيش از آنکه بتواند دانشي را توليد کند مي تواند از محصولاتِ قواي ديگر از جمله حواس استفاده کند. به عبارت ديگر هرآنچه را که نفس و قواي آن فراهم مي آورد او مورد مُداقه و بررسي قرار مي دهد. نفسي که محصولات آن در حَدِّ فرآورده هايِ حسي و خيالي است، عقل را خواه ناخواه متوجه حسيات و خياليات مي کند. اگر اين نفس ارتقا يابد و به نورِ الهي روشن شود و از عالَمِ معنا بهره و نصيب يابد، عقل نيز توجه خود را از صورت به معنا و از خاک به افلاک متوجه مي کند. اينجاست که عقل، همنشينِ معنا و محتويات کَشف و شُهود مي گردد و مي تواند همان گونه که در يافته هايِ حس داوري مي کند، در معانيِ مُجَرَّد نيز مُداقه نمايد. عقلي که با نَفس ارتقا يافته و در فرآيندِ کمال قرار گرفته در فهمِ هيچ فرآورده اي متناسب با مراتب کمال خود معطل و مُرَدَّد نمي ماند و مي تواند دقايقِ همة آن امور را دريابد. عقلِ انسانِ کامل، کامل است و از اين رو در فهمِ دقايقِ کشف و شهودِ وي، توانا. اينکه عرفا از کشف و شهود به «طورِ وَراي طورِ عقل» تعبير کرده اند، به هيچ روي به اين معنا نيست که هيچ عقلي توانا بر فهم و تفهيمِ يافته هايِ شُهوديِ نفس نيست، بلکه به اين معناست که اولاً عقل بايد متناسب با نَفس، منوَّر به نور الهي شود و ثانياً به نحوِ مستقل توانا بر کشف و استخراجِ حقايقِ امور نيست. بر اساس مطلبِ نخست، عُقول متناسب با نُفوس ذو مراتب اند و از اين رو هر مرتبه از عقل را نمي توان در درکِ مکاشفات و شهودات وارد کرد و تنها مراتبي خاص است که بر اين مهم تواناست. مطابقِ مطلب دوم عقل در دستيابي به حقايقِ امور چه در عالم حس و چه ماوراي آن نمي تواند به نحو مستقل عمل کند و لزوماً بايد از دستاوردهايِ ديگر قوا استفاده کند. عقل نه تنها در امور معنوي، بلکه در درک امور مادي نيز بي همراهي قواي نفس عاجز است از آنکه شأن آن داوري است و نه شکار و گردآوردي. با اين توضيحات معلوم مي شود که مولانا انگشت اتهام را به سوي نفس امّاره نشانه رفته است و نه عقل. اين نفسِ اُمُّ الرَذايل است که عقل را از حقيقتِ روحاني خود جدا ساخته و به امورِ پَستِ دنيوي مشغول داشته است:
    مُتَّهم نَفْس است، نه عَقلِ شَريف       مُتَّهَم حِس است، نه نورِ لَطيف
    عقلِ جزوي عقلي است که مغلوبِ نَفس شده و در محدودة خوشايندها و بدآيندهاي او مي انديشد و عمل  مي کند و عقل کلي، عقلي است که با نَفسِ مُهَذَّب و متعالي همراه شده و حقايق عِلوي و الهيِ آن را مورد مُداقه و تحقيق قرار مي دهد و ابزارِ عُروج و صُعود را مهيا مي کند. عقلِ اغلب مردم عقل جزوي است، از آنکه بيشتر ايشان اسيرِ نفس امّاره اند و تنها اندکي از انسانها هستند که با تهذيب و تعالي به عقل کلي نائل شده اند:
    عَقلِ جُزوى كَركَس آمد اى مُقِل           پَرِّ او با جيفه خوارى مُتَّصِل‏
    عَقلِ اَبدالان چو پَرِّ جبرئيل               مى‏پَرَد تا ظِلِّ سِدره  ميل ميل

    و اما کتاب «مولانا و معناي زندگي»! از آن جا که شما در فصل نخست به طور مفصل به معناي دو واژه «معنا» و «زندگي» پرداخته ايد، مي خواهم به اختصار براي ما بگوييد «معناي زندگي» نزد شما چه معنايي دارد که آن را براي عنوان کتاب برگزيده ايد؟ اهميت اين پرسش از بحث مفصل شما در فصل نخست کتاب سرچشمه مي گيرد!
    در اين کتاب چهار معنا براي معناي زندگي ذکر شده است که هريک از آنها در انديشه هاي مولانا قابل بررسي است. سه معناي آن عبارت است از ارزش زندگي، هدف زندگي و کارکرد زندگي که در بيشتر آثار انديشمنداني که به بحث از معناي زندگي پرداخته اند، قابل پيگيري است و مورد بررسي قرار گرفته است. اما درباره معناي چهارم. مطابق اطلاع نگارندة اين سطور تاکنون در ميان انديشمندان کسي به اين معنا از «معناي زندگي» تصريح نکرده است و از آن در مقام نظريه پردازي سخن نگفته است. اين معناي «معناي زندگي» به عکس ديگر معاني کمتر در فهم عرفي و نزد اهل زبان مطرح شده و بيشتر در ميان برخي از حکما و عرفا مسبوق به سابقه بوده است. اين معنا از معناي زندگي هرچند در بستري زباني با تعابير مرسوم اين حوزه بيان مي شود، با اين همه ماهيتي وجود شناختي دارد. مطابق اين نظريه هرچه در زير و بالاي جهان هستي است – اعم از زندگي انساني و غير انساني – نقش و صورتي است که وراي آن جان و معنايي وجود دارد که اين جان و معنا در نهايت امر از آنِ خداوند متعال است. اگر در عالم زبان، کلمات نقشها و صورتهايي هستند که ما را به سوي معنا راهنمايي مي کنند، در عالم وجود نيز مخلوقات، کلمات و حروفي هستند که در وراي خود حقيقت حق متعال را دارند. با اين توضيح وقتي از «معناي زندگي» سخن مي رود، مراد، عالم غيب و جهان ماوراي اين عالم است. اين معنا از معناي زندگي به هيچ وجه به معاني پيشگفته قابل ارجاع نيست. اين معنا نه هدف است و نه ارزش و نه کارکرد و در عين حال مي تواند بر همة آنها اِشراف و احاطه بيابد. بر اساس اين معنا از معناي زندگي که خاص نگرشهاي توحيدي است، نه تنها معناي موجودات و مخلوقات هستي، بلکه معناي تمام افعال و رويدادهاي عالم، عالمي ديگر و در اصل آن خداوند است. در اين تلقي همة هستي کتابي است که معناي آن حق متعال است.

    شايد يکي از مهم ترين و برجسته ترين پرسش هاي انسان مدرن پرسش از معناي زندگي باشد. مولانا در پاسخ به اين پرسش آن هم به انسان امروزي نه انسان قرن هفتمي، چه مي گويد؟
    مولانا در بحث معناي زندگي دو کار بزرگ انجام مي دهد که بايد مورد توجه قرار گيرد. نخست اينکه او بحث از معناي زندگي را در بستري وجود شناختي مطرح مي کند و به اين وسيله امکان رسيدن به معنا از طريق توهمات رواني را مسدود مي کند. او معنا را امري کاملاً واقعي مي داند که بايد بدان رسيد. او رسيدن به معنا را در گرو هم سنخي با آن مي داند و اينکه مواجهه اي نشانه شناختي با صورتهاي هستي برقرار کنيم. به بيان وي مادامي که در عالم صورت به سر مي بريم بايد اندک اندک از نردبان صور بالا رويم و معنا را بيابيم. صورت معبر معناست و تدريجاً بايد در آن حفره کرد و معنا را جست و جو کرد. مولانا به هيچ روي معتقد نيست که چنين کاري براي همگان آسان است و مي توان سريعاً آن را به انجام رساند. به باور وي اين عالم دارِ تدريج است و هر کاري در آن بايد با در نظر گرفتن اين خاصيت باشد. در بحث از زندگي نيز او توجه خاصي به درک ما از چيستي خود دارد. بسته به اينکه ما خود را چه مي دانيم، زندگي متفاوتي خواهيم داشت. بنده در اين کتاب گفته ام که مولانا در بحث معناي زندگي بيش از همه به تصويري خاص از زندگي نظر دارد.

    هنوز از مبحث عشق نزد مولوي چندان دور نشدههايم، پس به جاست از شما بپرسم چه رابطههاي ميان معناي زندگي و عشق وجود دارد؟ به عبارت دقيق تر با توجه به مباحثي که تاکنون درباره عشق داشتيم عشق چگونه در زندگي معناآفريني مي کند؟
    عشق بسته به اينکه در چه سطحي و با چه معشوقي شکل گيرد، در معنا آفريني متفاوت عمل مي کند. همه عشقها شايد بتوانند سه معناي مشهور از معناي زندگي را موجب شوند، اما معناي چهارم خاص عشق الهي و عشق متعالي است.

    اگر از عشق و زندگي سخن بگوييم ناگزير پاي مفاهيمي ديگري همچون تنهايي، غفلت، غم و شادي، ايمان و دعا نيز به ميان مي آيد و آشکار است که هنگامي که با شما گفت و گو مي کنم يک راست هدايت مي شوم به کتاب «مولانا و مسائل وجودي انسان» (نگاه معاصر، 1390). در اين کتاب مولوي را چنين ناميده ايد: انسان- خدا- درد. درد از نظر مولوي به چه معناست و چرا شما مولوي را دردمند مي دانيد؟
    مولانا متناسب با درکي که از وضعيت نامطلوب انسان در عالم خاکي دارد، درد و رنجي جز پيوستن به مبدأ خود نمي شناسد و همه همّ و غمش نيز مصروف اين است که آدمي را به خدا نزديکتر کند. مولانا مشکل اصلي همه انسانها را دوري و دور ماندگي از خدا مي داند و همه درد و رنجهاي بشر را با نزديک کردن و وصال او درمان مي کند. اگر از عشق سخن مي گويد براي اين است و ... .

    پاسخ مولوي به دردهاي انسان مدرن چيست؟ به نظر شما تشابه دردهاي انسان مدرن با انسان دوران مولوي، صرفا يک تشابه ظاهري نيست؟ به عبارت دقيق تر مولوي مي تواند پاسخي به دردهاي متعدد انسان امروز بدهد؟
    مولانا معتقد است که يک درد و رنج بيشتر براي همه انسانها وجود ندارد و ديگر دردها و رنجها دردنُما و رنج نُماست، زيرا تا آن درد خوب مي شود، همه دردها ساکن مي شود. مانند کسي که گرسنه است و به هزار خوردني مي انديشد، اما چون سير مي شود، ديگر نسبت به هيچيک از آنها احساسي ندارد. او دور بودن از خدا را دردي مي داند که همه دردهاي ما را موجب شده است. ما دچار بي اخلاقي هستيم، چون از خدا دور افتاده ايم. از تنهايي و مرگ مي ترسيم، چون مونسي جاودان و نگاهدارنده اي توانا نمي شناسيم. اسير غميم چون در جهان تنگي به سر مي بريم و تجربه زيستن در عرصه وسيع هستي را نداريم. اين دردها و رنجها انسان معاصر و غير معاصر نمي شناسد و از مسائل وجودي انسان به شمار مي آيد که البته در روزگار ما توجهات بيشتري را به خود معطوف داشته است.

    از ميان مفاهيمي که در کتاب «مولانا و مسائل وجودي انسان» طرح کرده ايد، بيش از همه مايلم مفهوم «تنهايي» را نزد او بررسي کنيم. توصيف مولوي از تنهايي انسان چيست؟
    مولانا نيز مانند بسياري از متفکران معاصر تنهايي را وضعيت عمومي بشر در اين عالم مي داند و معتقد است همه انسانها تجاربي از اين وضعيت دارند. او انواعي براي تنهايي بر مي شمرد که در کتاب مذکور بدان پرداختههايم. نکته مهمي که مولانا در اين باب مطرح مي کند اين است که بسته به انس ما به امور مختلف، تنهايي ما موجب خوشي و ناخوشيمان مي گردد. او مي گويد مهم نيست كه وضعيت ما به طور عمومي تنهايي است؛ مهم اين است كه در تنهايي همنشين چه معاني و حقايقي هستيم. تنهايي با داشتن معنايي و همدمي،  به هيچ روي موجب وحشت نيست. از اين رو در مكتب عارفان تنهايي قريب ترين وضعيت و شبيه ترين حالت به وصال است. در تنهايي است كه خيال معشوق و ياد وي همدم عاشق مي شود. نيافتن مجال چنين تنهايي اي عارف را در حالت خسران و زيان قرار مي دهد. در جمع، بايست مناسبات با جمع بودن را رعايت كرد و تا سطوح پاييني تنزل كرد، اما در تنهايي افكار و اعمال، در اوج ناب بودن است.

    آيا غم نزد او صرفا به معناي فراق از معشوقي است که براي شرح هجرانش سينه اي شرحه شرحه لازم است يا معاني ديگري هم دارد؟
    غم هرکس متناسب با جهاني است که در آن زندگي مي کند. غم عاشق، معشوق و غم گرسنه، نان است. غم هرکس از آن چيزي است که طالب آن است و آن را نمي يابد و يا آن را از دست مي دهد. 

    در بخش پاياني گفت و گو مي خواهم بپردازيم به وضعيت مولوي پژوهي در ايران. شما تا کنون 4 کتاب درباره منتشر کرده ايد و مقالات بسياري نوشته ايد. مي دانم چندين کتاب آماده چاپ داريد. هر سال نيز در کشور ما کتاب هاي متعددي درباره مولوي نگاشته مي شوند. برايم اين پرسش پيش آمد که چقدر ديگر مي توانيم درباره مولوي و انديشه هاي او کتاب منتشر کنيم؟ چه بخش هايي از زواياي انديشه او هنوز روشن نشده اند؟ (بايد تأکيد کنم اين پرسش را درباره هر شاعر ديگري که درباره اش کتاب هاي متعدد منتشر مي شود ممکن است طرح کرد حتي حافظ! در حالي که کتاب هايي که مثلا درباره صائب يا بيدل و شاعران ديگر منتشر مي شوند بسيار اندک اند!)
    مولانا متفکري است که انديشه هاي خود را در ادبيات جلوه داده است. اين کار موجب آن شده که ما از يک سو با انديشمندي مواجه شويم و از سويي ديگر با هنرمندي اديب. از اين رو در بررسي او بايد هم به انديشه اش توجه کرد و هم به ادبياتش. انديشه وي حوزه هاي مختلفي را در بر مي گيرد. در آثار او مطالب عرفاني، اخلاقي، فلسفي، کلامي، تفسيري، روانشناختي، جامعه شناختي و ... وجود دارد. او ذيل مفاهيم مختلف اين علوم مطالب نغز و پر مغزي را بيان کرده که بايد به تفکيک مورد تحقيق قرار گيرد. ما تاکنون در بررسي آثار وي بيشتر درگير شرح و توضيح ابيات مشکل و نامفهوم او بوده ايم و يا اينکه کوشيده ايم سطحي از معاني آثار او را بيان کنيم و نشان دهيم که فلان و بهمان سخن وي ناظر به کدام آيه و روايت است. تدقيقاتي نيز اگر در حوزه هاي مذکور صورت گرفته، به صورت تعليقات و حواشي اي در همين شروح بوده است. تک نگاري دربارة ابعاد انديشه وي هنوز به صورت جدي آغاز نشده است و ما هنوز در هيچيک از حوزه هاي مذکور کاري جدي نداريم. بنده خود با برخي از دوستان فاضل در کار تهيه دانشنامه در مورد انديشه هاي مولانا هستيم و تاکنون بيش از هزار مدخل را در اين باب استخراج کرده ايم که درباره برخي حتي تک مقاله اي نيز نمي توان يافت. براي نمونه آنچه مولانا دربارة آرزو انديشي، اميد و ابتلا و چنين مطالبي بيان داشته است. نوشتن از مولانا انس بسيار با او و آشنايي خوبي از سنت پيش از وي را مي طلبد که نويسندگان بسياري از آثار دربارة وي فاقد آن اند، به ويژه در سالهاي اخير که مقالاتي ناظر به پايان نامه ها منتشر مي شوند. از اين رو در حوزه فکري وي کارهاي جدي اي بايد صورت پذيرد و نبايد کثرت نام ما را بدين منتقل کند که گويي کاري انجام شده است. حتي بزرگان معاصر ما نيز در کليات مانده اند و به معناي دقيق کلمه وارد جزئيات انديشه هاي وي نشده ايم. در حوزه ادبيات نيز با توجه به نظريه هاي نقد ادبي جديد مي توان خوانشهايي تازه اي از مولانا داشت. مولانا استاد روايت گري و قصه گويي و در اين زمينه هيچيک از گويندگان کهن ما با او قابل مقايسه نيستند. خوشبختانه در سالهاي اخير برخي تک نگاري ها در اين زمينه صورت گرفته که البته چون کارهاي اول است پختگي چنداني ندارد و بيشتر تطبيقي است بر نظريات ساختارگرايانه و پساساختارگرايانه چند دهه اخير. در اين حوزه نيز هنوز کار بسياري در پيش داريم.
    آيا کتاب هايي که منتشر شده و آن هايي که قرار است منتشر شوند به نکات جديدي در انديشه مولوي اشاره مي کنند يا مرتب تکرار است به الفاظي ديگر؟
    هرچند برخي از معاصران معتقدند که بعد از مرحوم فروزانفر کار تازه اي در حوزه مولانا شناسي صورت نگرفته و همه تکرار مکررات است، اما بنده معتقدم اين سخن منصفانه نيست و چه در ميان مستشرقان و چه در ميان فارسي زبانان کارهاي مهم و جدي اي صورت گرفته است. از جمله آثار فريتس ماير، آنماري شيمل، عبدالحسين زرين کوب، محمدعلي موحد، عبدالکريم سروش و ... .

    در انتها براي ما بگوييد در حال حاضر روي چه موضوعي کار مي کنيد؟ آيا هنوز هم موضوعاتي در انديشه مولوي وجود دارد که بخواهيد درباره آن ها بنويسيد؟
    من دو اثر را در دست کار دارم. اثري تحت عنوان خدايِ مولانا و اثري ديگر تحت عنوان مولانا و اخلاقي زيستن. البته دانشنامه مفصلي نيز در دست کار است که اگر توفيق رفيق شود يکي از مجلدات آن به زودي طبع مي شود که دربردارنده حرف الف و ب است. اين دانشنامه دهها مقاله مفصل در زمينه مفاهيم، اعلام، مولوي شناسان و کتابهاي مهم در اين زمينه را در بر دارد.

    چه کتاب هايي آماده چاپ داريد؟ و اندکي درباره اعراب گذاري کتاب مثنوي معنوي برايمان بگوييد.
    کتابي که در دست چاپ است، کتابي است تحت عنوان ترازوي احدهخو دربارة امام علي عليه السلام. در اين کتاب با مراجعه به منابع متعدد ضمن بيان زندگي ايشان، به سخنان آن بزرگ در سه حوزه عرفان، اخلاق و حکومت پرداخته ام و در فصل پاياني آن نگاه مولانا و برخي از عارفان را نسبت به ايشان مورد تحقيق قرار داده ام. حتي نام کتاب نيز برگرفته از توصيف مولانا درباره علي (ع) است. تصحيحي از مثنوي نيز انجام داده ام که با حرکت گذاري کامل براي سهولت در خواندن و نيز پاره اي تعليقات به زودي طبع مي شود.


 
  • معرفي كتاب

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    معرفي كتاب

    منيره پنج تني


    زمان و ديگري
    امانوئل لويناس
    مريم حياط شاهي
    نشر افکار
    چاپ اول: 1392، 132 صفحه

    لويناس در اروپا و آمريکا و حتي ايران بيش از هر چيزي با عنوان فيلسوف ديگري شناخته شده است. مريم حياط شاهي درباره اين موضوع مي گويد: «اين شناخت گر چه به خودي خود نادرست نيست، اما نياز به تأمل و تفسير دارد. اولين نکته اين است که لويناس با به کار بردن مفهوم "ديگري" قصد نشاندن آن را در مقابل "من" يا به عبارتي "خود" ندارد، حتي در کتاب هاي بعدي که به نظر مي رسد "ديگري" ارزشي والاتر از "من" دارد، اين ارزش نبايد به عنوان يک ارزش هنجاري مورد نظر قرار گيرد. ص 9» مترجم در ادامه مي افزايد بايد در فهم واژه ديگري و تعيين مرز يا ابديت آن در انديشه لويناس اين واژه را هميشه در نسبت با واژه «خوديت» مورد نظر قرار داد. نکته اساسي در طرح مفهوم ديگري از سوي لويناس نشان دادن جدايي مطلق ميان "من" و "ديگري" است. اين جدايي سبب مي شود که لويناس به مفهوم "غيريت" و "غيريت مطلق" برسد. «غيريت ديگري آن چيزي است که "من" هيچ گاه نمي تواند انتظار شناخت آن را داشته باشد. ص 11»
    نکته جالبي که مترجم از نظريه غيريت مطلق لويناس مي گيرد اين است که «باعث خودداري ما از پذيرش هرگونه اخلاق نادرست يا اخلاق ابزاري مي شود که ريشه اش صرفا در هنجارها و ارزش گذاري ها بنا شده است. همان» کتاب زمان و ديگري به قلم لويناس از چهار فصل تشکيل شده است و برخي از عناوين آن عبارتند از: شي و برنامه، تنهايي وجود، هستي بدون هستنده، زندگي روزمره و درمان، رنج و مرگ، مرگ و آينده، رويداد و ديگري، زمان و ديگري، توانستن و نسبت با ديگري، اروس، بارآوري، زمان به عنوان نزديکي غايب، التفات و رويداد ديگري. بخش پاياني کتاب دربردارنده گفت و گويي ميان کريستف فون ولتسوگن، استاد مريم حياط شاهي، با لويناس در سال 1985 است.

    شهر و تجربه مدرنيته فارسي
    نرگس خالصي مقدم
    تيسا
    چاپ اول: 1392
    255 صفحه

    کتاب «شهر و تجربه مدرنيته فارسي» متعلق به مجموعه «فرهنگ و شهر» است که «نعمت الله فاضلي» نظارت علمي آن را عهده دار است. محمد سعيد ذکايي ناظر علمي اثر، در پيشگفتارش چنين نوشته است: «در انتخاب و سفارش اين مجموعه، ملاحظات چندي مورد توجه قرار گرفته که انعکاس دهنده اهميت جهت گيري هاي فرهنگي و اجتماعي مديريت شهري تهران و نيز تحولات و پويايي هاي مربوط به شرايط ساختاري زندگي در تهران است.ص 8» بر اين اساس، رويکرد فرهنگي در مطالعه شهر، وجه غالب اين آثار را شامل مي شود که بر اساس طيفي از سنت هاي رشته هاي دانشگاهي مانند جامعه شناسي، مطالعات فرهنگي، برنامه ريزي شهري، مديريت شهري، جمعيت شناسي، معماري و روان شناسي محيطي و عموما در فضايي چند رشته اي و گاه بين رشته اي، ضرورت هاي سياسي و مديريتي و تجارب زندگي روزمره در اين شهر را شرح داده اند. مسئله اصلي نرگس خالصي مقدم در اين اثر «سرگشتگي سوژه» است. به زعم نويسنده واقعيت همواره سوژه مدرن شده ايراني بر بستر تاريخي، باب مسئله تازه اي را گشوده است. مولف در اين اثر تنها به بررسي چگونگي بازنمايي تهران در رمان فارسي پرداخته است زيرا تهران به سبب پايتخت بودنش و ساکنانش به واسطه پايتخت نشين بودن، از اولين بسترهاي ظهور مدرنتيه در ايران به شمار مي روند. کتاب از دو بخش کلي با نام هاي «شهر و تجربه مدرنيته» و «روايت سوژه فارسي از شهر مدرن» تشکيل شده است. در بخش يکم موضوعاتي مانند تراژدي تخريب و گذار، تجديد قهرماني در شهر مدرن، ديالکتيک مبارزه و پوچي، تحولات فضايي شهر تهران، تراژدي تناقض در شهر بررسي مي شود. در بخش دوم دو روايت «سفر شب و شب هول» متناسب با اهداف پژوهش تحليل و واکاوي مي شوند. آثار مجموعه «فرهنگ و شهر» رويکردهاي متنوعي را براي فهم تجارب معاصر از شهر در اختيار خوانندگان قرار مي دهد.

    فصلنامه تحليلي، پژوهشي و آموزشي
    روان شناسي و هنر
    مدير مسئول و سردبير: هومن نامور
    شماره 10-11
    زمستان 1392، 224 صفحه

    شماره 10-11 فصلنامه «روان شناسي و هنر» پس از سرمقاله از هفت بخش تشکيل شده است. بخش نخست اين مجله «پرونده» نام دارد و به اروين يالوم اختصاص يافته و  مشتمل بر ده مقاله است که عبارتند از: بررسي اجمالي روان درماني وجودي، زندگي نامه، راهنماي روان درماني، هفت پرسش از اروين يالوم، اهميت بيمار، 50 نکته براي مشاوران: تلفيقي از عقايد و نظريات يالوم، مرگ و اضطراب آن، مذهب و روان شناسي، گروه درماني چيست؟ گروه درماني و مسائل وجودي. بخش دوم با عنوان «روان شناسي» مشتمل بر سه مقاله با نام هاي هراس زدگي هاي پس از ازدواج در زنان، چگونه ميمون ها با يکديگر حرف مي زنند؟ اثربخشي و روان درمانگري پويشي کوتاه مدت در اختلالات روان شناختي است. بخش سوم «سينما» نام دارد و در بردارنده سه مقاله است که به ترتيب عبارتند از: مورچه هاي دالي که از برگمن بالا نرفتند، بايد درباره کوين صحبت کنيم، نشست سينمايي: روان شناسي در سينماي ايران. در بخش «موسيقي» سه مقاله با نام هاي از هنرشناسي تا هنر درماني، تاثير موسيقي بر حافظه کاري و هنر ترسيمي، روانکاوي موسيقي زيرزميني ايران چاپ شده است. بخش پنجم «ادبيات» نام دارد با مقالات: اندر ستايش ديوانگي، گره ها، داستان: حفره هاي پرنور زمين. بخش «اجتماعي» نيز از سه مقاله با نام هاي چگونگي تأثير تبليغات بر ذهن مصرف کننده، بازيگري در آگهي هاي تلويزيوني، نگاهي بر جوک هاي پارسي. آخرين بخش مجله «تجسمي» نام دارد و حاوي يک مقاله با عنوان نياز و طراحي است. فصلنامه «روان شناسي و هنر» نخستين شماره خود را در سال 1388 منتشر کرده است و در هر شماره علاوه بر يک پرونده ويژه درباره موضوعي خاص، بخش هاي ديگري درباره شاخه هاي مختلف هنر و ادبيات دارد. برخي از پرونده هاي شماره هاي پيشين اين مجله عبارتند از وودي آلن، مد و مدرنيته، روانپويشي کوتاه مدت، 11 هنرمند زن جهان.

 
  • گزارش سمينارها

    PDF چاپ نامه الکترونیک
    افق فرهنگ

    گزارش سمينارها

    مرضيه سليماني



    نخستين كنگره جهاني منطق و دين
    منطق معاني و اشكال گوناگوني دارد؛ دليل، علم، زبان، رابطه ميان موجودات و ... همه از صور مختلف منطق‌اند. براي يافتن دركي معقول از هر چيز، ناگزيريم كه به منطق دست يازيم و از آن ياري بطلبيم، چرا كه نظام فكري انسان بر مبناي منطق طراحي شده و شكل گرفته است. منطق، ابزار است، اما تنها ابزار نيست، ضرورت عقل و فكر هم هست. بسياري از امكانات عقلي بشر، به وسيله و به واسطة منطق اعتلا يافته و كارآمد شده است. اما مسائلي ديگر هم وجود دارد. از جمله مسائلي كه بشر همواره و به ويژه در روزگار جديد كوشيده تا دركي عميق و دقيق از آن به دست آورد، مسأله دين است. شايد اين مدعا عجيب به نظر برسد، اما «منطق و دين» از بسياري جهات درهم تنيده شده و تميز دادن اين دو گاهي بسيار دشوار است. در بررسي دين از طريق منطق، كشف و تبيين ارتباط ميان انسان و زندگي و جهان چالشي بزرگ و مهم است كه تاكنون آثار و بحث‌هاي گوناگون و پر شماري را به خود اختصاص داده است. نخستين كنگره جهاني درباره منطق و دين، از تاريخ يكم تا پنجم آوريل سال 2015 در برزيل برگزار خواهد شد.
    دانشگاه فدرال كمپينا گراند، دانشگاه فدرال پاراببا و دانشگاه برزيل مسئوليت برگزاري اين سمينار جامع و بين‌المللي را بر عهده دارند و از استادان برجسته و مشهوري از سراسر دنيا براي سخنراني در اين كنگره دعوت به عمل آمده است.
    موضوعات مورد بحث در اين سمينار گستره‌اي وسيع را در بر خواهد گرفت كه جملگي بر محور ارتباط بين منطق و ساير علوم از جمله فلسفه، جامعه‌شناسي، رياضيات، فيزيك، نجوم و حتي علوم فن‌آورانه و كاركرديِ جديد مانند كامپيوتر صورت خواهد گرفت. اين موضوعات همچنين مباحثي نو و به كلي متفاوت را در بر مي‌گيرد كه از آن جمله مي‌توان به ارتباط ميان دين و حوزه‌هايي از زبان‌شناسي، دين و منطق در پزشكي قديم و جديد و ... اشاره كرد.
    اگرچه سميناري با موضوع منطق و دين براي اولين بار است كه برگزار مي‌شود اما شايان يادآوري است كه اين موضوع، مبحثي بسيار قديمي است كه نشانه‌هاي آن حتي در متوني به قدمت كتاب مقدس قابل مشاهده است. براي مثال در كتاب مقدس، لوگوس (Logos) با خداوند در ارتباط است. همچنين فيلسوفان سرشناسي همچون لايب نيتس و هگل نيز در اين باره سخن گفته‌اند و در طول زندگي فكري خود انديشه‌هايي درخشان و قابل تأمل دربارة ارتباط منطقي بين خدا و انسان يا انسان و جهان پرداخته‌اند.

    شيعه‌پژوهي در دانشگاه شيكاگو
    كنفرانس «استدلال و باطن‌گرايي در اسلام شيعي» به تازگي در مركز شيعه‌پژوهي دانشگاه شيكاگو برگزار شد. در اين نشست آثاري از حسن فرهنگ، انصاري، جرج وارنر، طاهره قطب‌الدين، پول واكر، بلا تندلر، اد هيس، موشق آساتريان،‌ رودريگو آدم، دوين استوارت، حميدرضا مقصودي و محققان، استادان و نويسندگاني ديگر مورد بررسي و نقد قرار گرفت.
    اين كنفرانس در برگيرندة بخش‌هاي مختلفي از جمله ايران‌شناسي، عرفان،‌ قرآن‌پژوهي و شيعه‌پژوهي بود كه سرپرستي هر بخش را اساتيد مربوطه به عهده داشتند. فرانكلين لوييس، فرد دونر و احمد الشمسي چند تن از اين استادان بودند كه علاوه بر سخنراني، بر مسائل هر بخش نيز نظارت و مديريت داشتند.
    گروه شيعه‌پژوهي دانشگاه شيكاگو، به تازگي با هدف تمركز بخشي به موضوعات گوناگون شيعي و بررسي مسائل روز ممالك شيعه فعاليت خود را گسترشي چشم‌گير بخشيده است. در سال گذشتة تحصيلي، اساتيد برجسته‌اي از سراسر دنيا براي شكل‌دهي به ساختار علمي اين مجموعه و تعيين واحدهاي درسي و همچنين رصد حوزه‌هاي درخور تحقيق در ميدان‌هاي گسترده شيعه پژوهي به عنوان استاد مدعو به تدريس و ارائه كنفرانس در اين مركز پرداختند و اين روند تا امروز هم ادامه دارد. بايد توجه داشت كه با توجه به نفوذ گسترده شيعيان و اثرگذاري آنها در كل جهان اسلام، اين مسأله تا چه اندازه حساس و داراي اهميت علمي، آكادميك، سياسي و بين‌المللي است.
    سطح آكادميك دانشگاه شيكاگو، جمعيت قابل توجه شيعيان در اين شهر، تنوع بالاي مليتي و قومي شيعيان و نسل جوان علاقه‌مند به مباحث شيعه شناختي از جمله عواملي است كه تأسيس يك گروه متمركز براي مطالعات شيعي در اين ناحيه را بيشتر در مركز توجه و اهميت قرار مي‌دهد. دانشگاه شيكاگو از بهترين مراكز و پيشتاز مطالعات شوق پژوهانه بوده و چين‌شناسي نيز از همين آكادمي آغاز شد و امروزه در كل دانشگاه‌هاي ايالات متحده و كشورهاي انگليسي زبان رواج يافته است.
    به گفته اد هيس، مسئول برگزاري و هماهنگ‌كننده كنفرانس اخير، تشكيل شبكه‌اي آكادميك براي ايجاد پيوند ميان پژوهشگران آمريكاي شمالي و گسترش فعاليت‌هاي شيعه شناختي،‌ از چشم‌اندازهاي پيش روي اين مركز خواهد بود. همچنين ايجاد كتابخانه‌اي تخصصي به صورت عيني و رايانه‌اي كه در بر گيرندة همه آثار شيعه و دربارة شيعه باشد.
    در بخش نخست اين كنفرانس كه درباره «تفسير و تأويل در دوره‌هاي متقدم» بود، حسن فرهنگ انصاري در مقاله خود با عنوان «تفسير عسكري، تاريخ مختصري از توسعه يك متن شيعي» به نقد محتوايي و سندي تفسير امام حسن عسكري پرداخته و اين مقاله را در كنفرانس ارائه داد. او در كنار بررسي ضعف روايت محوري اين اثر و نقدهاي ديگري كه در ادامه به آن اشاره خواهيم كرد، مضمون برخي روايات ارائه شده در اين تفسير را نيز مورد نقد محتوايي قرار داده و در پايان از مقايسه اين مجموعه با گزارش‌هاي موجود در ساير مجموعه‌هاي روايي، اعتبار اين اثر را با مشكلاتي جدي روبه‌رو مي‌داند. از ديگر مقالات ارائه شده در اين بخش مي‌توان به «شرح نماز: نگاهي در زمينه يك فراز از علل الشرايع ابن‌بابويه» از جرج وارنر، «اصول تأويل باطن‌گرايانه فاطميون: تحليلي بر پايه مجالس مؤيّديه مؤيدالدين شيرازي» از طاهره قطب‌الدين و
    «نمونه‌هايي از تاويل در متون اسماعيلي فاطميون» از پول واكر اشاره كرد.
    پول واكر كه سابقه‌اي طولاني و درخشان در تدريس و تحقيق و تاليف در تاريخ انديشه اسلامي دروه‌هاي مياني به ويژه اسماعيليان دارد، درخوانشي هر منوتيك، بحث اصلي پژوهش‌ها در حوزه ظاهرگرايي، باطن‌گرايي، غلو و تفسير متن را مسئله «نزاع بر سر حاكميت متن» مي‌داند. در واقع پرسش اصلي در اين باب اين است كه چه كسي حق دارد متن مقدس را تفسير كند و چگونه؟ سوالي كه پاسخ‌هاي گوناگون به آن باعث ظهور طيف وسيعي از انشعاب‌ها و گرايش‌هاي گوناگون از ظاهرگرا و متن‌گرا و عقل‌گرا و غالي و ... در طول تاريخ انديشه اسلامي شده است؛ نزاعي طولاني كه طي آن رابطه عقل، تجربه فردي (شهود) و متن مقدس در نظامي كارآمد تعريف مي‌شود. بخش دوم اين نشست با عنوان «متون و محتواي دوره‌هاي متقدم» تمركز بيشتري روي مفهوم غلّو، غاليان نخستين و نمونه‌هاي باطن‌گرايي در تشيع دارد. مطالعه مقالات اين بخش براي پژوهش‌گران حوزة امامت و به خصوص كساني كه به صورت متمركز بر موضوع غلّو مشغول تحقيق هستند بسيار جالب و مفيد خواهد بود.
    «عبدالله‌بن‌سبا و نقش باب نصيري: توان بخشي به سركرده روافض در سنت اسلامي» به قلم بلا تندلر، «نخستين مخالفت هاي نصيري در برابر جعفر كذاب و تلاش براي ايجاد ائتلاف ميان جريان اصلي و جريان باطن‌گرايان امامي» از ادهيس «جهان و جهان بيني غلات نخستين شيعه» نوشته موشق آساتريان و باورهاي اسماعيلي : برداشت و منابع از رودريگو آدم مقالات اين بخش از كنفرانس مورد بحث بود. سومين بخش كنفرانس به بررسي شيعه شناسي از حيث سياسي و ارتباط آن بر بستر مطالعات انسان شناختي اختصاص يافت كه با ارائه مقاله « علوم غريبه» از عليرضا دوست‌دار، الي آكرمن براي اولين بار گزارشي از خزانه متون شيعيان بحره به دست مي‌دهد. اين نخستين بار است كه زني اجازه ورود به خزانه متون مقدس بحره‌ها را كه حرم خوانده مي‌شود، مي‌يابد. طبق گزارش آكرمن، به جز طبقه خاصي از مردان بحره (عالمان عالي رتبه) ديگران به هيچ وجه اجازه ورود به حرم را ندارند.
    الي آكرمن چگونگي دسترسي به مخزن متون را در گزارش خود با  عنوان «ديپلماسي بايگاني باطني بحره‌ها: فرهنگ نسخه‌هاي خطي اسماعيلي و زبان رازداري» ارائه مي‌دهد، هرچند بر اساس پيماني كه با ايشان دارد، هيچ گزارشي از متون محرمانه ايشان در كار نيست. سومين مقاله به مسئله تقيه در تشيع مي‌پردازد. دومين استوارت مدتي است كه مشغول گردآوري و تحليل موارد گوناگون تقيه و توريه در تاريخ تشيع است. تاريخ تقيه، حدود تقيه، و موارد مختلف به كارگيري آن توسط شيعيان از مسائل مورد بررسي در پروژه او با عنوان «تقيه و توريه، يا هنر ابهام» است. اين مسئله ، يكي از كليدي‌ترين و پيچيده‌ترين مسائل و موضوعات در تاريخ و عقايد شيعيان است كه از سوي ديگر مذاهب و فرق‌ اسلامي نيز با حساسيت بدان توجه شده اما به درستي فهم نشده است.
    اين مقاله مسائلي عميق و قابل تامل درباره فلسفه اخلاق، رابطه فقه و اخلاق، نقشه توريه در آن، كاركرد تقيه و توريه به عنوان ابزار ارائه شده توسط امامان شيعه براي حفظ جان شيعيان، و آثار تدريجي اين آموزه‌ها در فرهنگ گفتاري و رفتاري شيعيان را طرح مي‌كند، معهذا دامنةاين بحث گسترده ترازتاريخ است و مي‌بايد ريشه‌هاي آن در وضع خاص اعتقادات و رفتارهاي هر دوره از تاريخ شيعه و اسلام، خصوصا دوران‌هاي ايذاء و آزار و كشتار اماميه بررسي شود.
    آخرين مقاله در اين بخش به معرفي نظام معرفت‌شناسي مكتب معارف خراسان يا مكتب تفكيك اختصاص دارد. نويسنده در اين مقاله كوشيده است تا نشان دهد كه اين مكتب معارف خراسان در واقع نمونه‌اي است از پاسخ معاصر به پرسش مهمي كه پول واكر در ابتداي كنفرانس مطرح كرد: تفكيك يا اخباري‌گري نوين كه توسط برخي معاريف حوزه‌هاي خراسان مطرح شد هنوز مورد توجه است. مقالة « تعريف تعريف ناشدني: معرفت شناسي مكتب معارف خراسان» برزواياي معرفت شناسي انديشه ميرزا مهدي اصفهاني و روش متن گرايانه او به عنوان كليدي‌ترين شخصيت مدرسه معارف تمركز دارد. يك مشكل بزرگ تفكيكي‌ها ، نبود متون اصلي آنهاست. اين مشكل اما در سال‌هاي اخير تا حدي كاهش يافته است.
    آخرين بخش اين سمينار، درنگي است در دوره‌هاي ابتدايي و مياني از دوران متاخر تاريخ تشيع. «شيعة باطن‌گرا در مدرسه متاخر حلّه: ولايت و آخرالزمان در آٍثار رجب‌علي بر سي و حس بن‌سليمان حلي » از سجاد رضوي و مقاله‌اي در مورد «غيب‌گرايي، فلسفه بخشي به مسئله امامت و عقلانيت در دوران تيموري  ـ  صفوي...»
    مقالات ارائه شده در اين بخش است. سجاد رضوي در مقاله خود مي كوشد تا ثابت كند كه سخن از مفهوم ولايت در سطوح عالي آن، چنان كه برخي در فضاي آكادميك جديد مدعي شده‌اند، امري جديد نيست و صرفا در دوره‌هاي متاخر پديدار نشده است.

    فصل سمينارها در دانشگاه‌ مريلند
    كالج آنزز (Honors) دانشگاه مريلند، هر سال در فصل بهار مجموعه‌اي از سمينارها و كارگاه‌ها را براي دانشجويان و محققان رشته‌هاي مختلف برگزار مي‌كند و استادان برجسته‌اي از سراسر دنيا را براي سخنراني و برگزاري اين سمينارها دعوت مي‌نمايد. اين نشست‌ها موضوعات متنوع و گوناگوني را در بر مي‌گيرد كه سبب فعاليت هرچه بيشتر و بهتر دانشجويان در زمينه رشته و علاقه آنان مي‌شود. علاوه بر اين، مقالات و سخنراني‌هاي ارائه شده در اين مجموعه‌ هر سال به صورت كتابچه‌هايي كه هر يك مربوط به رشته‌اي خاص هستند، توسط انتشارات همين دانشگاه چاپ و منتشر شده و قابل خريداري است. و مسئولين اين دانشگاه تاكنون يكصد ونه كتاب و شش دوره فصل‌نامه‌هاي علمي، به اضافة درسگفتارهاي ويديويي و ديجيتالي كه شمار آن از هزار گذشته است را روانة بازار فرهنگي كرده‌اند. در سطور زير به اختصار به شماري از سمينارهايي كه موضوع آن براي برگزاري در سال تحصيلي جاري اعلام شده است اشاره خواهيم كرد. ـ كارگشايي اجتماعي، اشتغال و ساخت جامعه؛
    * با سخنراني پروفسور شارون پينتر از دپارتمان علوم سياسي دانشگاه مريلند. ـ خيمه شب بازي كه تغيير ايجاد مي‌كند؛
    * سخنران اصلي: دكتر دبورا تامسون از مدرسه ارتباطات دانشگاه آيووا. ـ چه كسي يا چيزي شما را كنترل مي‌كند؟ تاريخ و دانش تقويت اراده؛
    * با سخنراني دكتر لورا ادواردز از دپارتمان روان‌شناسي دانشگاه مريلند. ـ اكتشافات دريايي: لاشه كشتي‌ها، حفظ منابع طبيعي و فناوري؛
    * با سخنراني پروفسور تيم رونيان از كالج آنرز. ـ زندگي سبز: جهان ميان فناوري و انسانيت در عصر مدرن؛
    * سخنرانان اصلي: دكتر مايك بِم (از پژوهشكده تكنولوژي دانشگاه نيويورك، پروفسور رابرت چين و دكتر اريك كانل از دپارتمان مديريت شهري دانشگاه مريلند). ـ نگارش از ذات وحشي انسان؛
    * سخنرانان: دكتر اشلي ايگان از دپارتمان ادبيات دانشگاه اوهايو و دكتر استفاني وست از دپارتمان زبان انگليسي دانشگاه مريلند. ـ دور دنيا در پانزده هفته: پژوهشي در باب شباهت‌هاي فرهنگي از طريق گفت‌وگوهاي بين‌المللي با دانشجويان اهل آفريقا، آسيا و آمريكاي لاتين؛
    * سخنران  اصلي: دكتر هايدي لوخسينگر از دپارتمان انسان‌شناسي كالچ آنرز. ـ اخلاق، سلامت جهاني و دلايل بنيادي بيماري؛
    * با سخنراني پروفسور دنيل گلدبرگ از دپارتمان زيست‌شناسي و اخلاق و مطالعات ميانه رشته‌اي. ـ باستان‌شناسي خارق‌العاده: تشخيص افسانه از واقعيت در آثار باستاني؛
    * سخنران:‌ دكتر چارلز ايون از دپارتمان باستان‌شناسي دانشگاه نيويورك. ـ جايزه نوبل: تاريخ نبوغ، جدال و حيثيت؛
    * با سخنراني دكتر مايكل باسمن از كالج آنرز. ـ زيارت در ميان جوامع گوناگون مادي و معنوي؛
    * سخنرانان اصلي: دكتر يلنا بوگدانوويچ و دكتر جسيكا كريستي از دپارتمان تاريخ هنر دانشگاه واشنگتن. ـ علم و جامعه در عصر دستكاري‌هاي ژنتيكي؛
    * با سخنراني دكتر ژان لوك سماما و دكتر جان استيلر از دپارتمان بيولوژي دانشگاه مريلند. ـ دورانديشي: از طعم مك دونالد تا اعضاي از كار افتاده‌ي بدن ـ جست و جو براي راه‌كارهايي براي حفظ سلامت عمومي و چالش‌هاي آن در آمريكاي شمالي؛
    * سخنرانان اصلي: پروفسور پول بالين و دكتر سينيتا كريستيانو از دپارتمان داروشناسي ـ زيرمجموعه بخش نفرولوژي دانشگاه مريلند. ـ زير ذره‌بين هنر: حل مسئله به روش خلاقانه در علوم مربوط به سلامت؛
    * با سخنراني دكتر سوزان مگز از دپارتمان معماري و طراحي داخلي و دكتر آنت گرير از دپارتمان بيولوژي اخلاقي و مطالعات ميان رشته‌اي. ـ آيا حيوانات ذهن منطقي دارند؟ يا مي‌توانند داشته باشند؟
    * سخنران پروفسور اريك سيدل از دانشكده محيط زيست و حيات وحش دانشگاه مريلند. ـ حقوق اداري متناسب با عصر جهاني شدن؛
    * با سخنراني پروفسور جيل كسل از دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه اوهايو. ـ فراز و نشيب دين: نسخه‌اي لاادري گرايانه از اسطوره‌شناسي يهودي و مسيحي؛
    * با سخنراني پروفسور پال بي.داف از دپارتان مردم‌شناسي دانشگاه مريلند.

    مولوي و زمينه و زمانه ما
    سه‌شنبه، هشتم مهرماه، نشستي به مناسبت سالروز بزرگذاشت مولوي در مرکز فرهنگي شهرکتاب برگزار شد. اين نشست با عنوان «پرسش‌هاي امروز ما، پاسخ‌هاي مولانا»، در پي بازيافت و تبيين انديشه‌هاي اين عارف و شاعر بزرگ حول مساله‌ي انديشه‌، فلسفه و علم، کار خود را پيش گرفت. «دانايي و ناداني در مثنوي» و «پرسش‌هاي بنيادين در مثنوي» از جمله‌ مباحث مطرح در اين نشست بود، که به همت دکتر محمد علي موحد، دکتر شهرام پازوکي و دکتر مجتبي بشردوست طرح شد.
    دکتر محمد علي موحد در آغاز اين نشست گفت: مي‌بايد گاهي در گذشته نظر کنيم، تا آن‌چه کرده و نکرده‌ايم، دريابيم. آمار يادشده بسيار دل‌انگيز و شوق‌انگيز بود؛ البته مي‌بايد در صورت‌بندي اين ‌دست آمار، کارهاي اساسي از کارهاي بي‌اساس (البته پرمخاطب) تميز داده شوند. به عنوان مثال مي‌بايد دقت کرد، يکي از موثرترين آثار در اين زمينه‌ به قلم زنده‌ياد فروزان‌فر، تا به امروز تنها يک بار تجديد چاپ شده است؛ گزيده‌ي فوق‌العاده‌اي که او از دفتر اول و دوم ترتيب داده است، در وضعيتي مشابه قرار گرفته است. در اين زمينه‌ مي‌بايد جنبه‌هاي تحقيقي از جنبه‌هاي تبليغي منفک شود. نمي‌بايد از درخشش مولوي‌پژوهان جديد غافل شد. وي، ضمن تاکيد بر تازگي بحث خود، دقت در نام کتاب مولوي را خالي از لطف ندانست و تصريح کرد: آن‌چه مطرح مي‌شود، در جايي ديگر ديده نخواهند شد، چراکه به ذهن من رسيده‌ است؛ آن‌ را طرح مي‌کنم، شايد مقبول افتد، شايد ارزش‌مند باشد، شايد هم من به توهم چنين تصور مي‌کنم؛ به هر روي کوششي است در مولوي‌شناسي. آن‌چه مي‌گويم، راجع به نام کتاب مولوي است. ما با کتابي با نامي غريب، و اسلوبي نامعهود رويارو هستيم؛ «مثنوي» نامي غريب براي يک کتاب است. از ديگر سو هر کتابي را باز کنيم، با تحميد آغاز مي‌شود. غالب آثار کلاسيک ما با مباحثي حول توحيد، از آن پس نبوت، خلفا و چون آن‌ها آغاز مي‌شود. اما مثنوي اين‌گونه نيست، با عبارت «بشنو از ني» آغاز شده است.
    موحد تاکيد کرد: معهود است، اين‌قبيل کتاب‌ها نامي داشته باشند، چون مرصادالعباد، کيمياي سعادت، گلستان و غيره. «مثنوي»، نام يکي از انواع شعر فارسي است که آن را مزدوج نيز خوانده‌اند. مزدوج به معناي دوتايي است؛ شعري که هر دو لنگه‌ي آن با هم قافيه مي‌شوند؛ در اين گونه، هر بيت مستقل است. از اين نوع شعر، در بحور مختلف عروضي فراوان يافت مي‌شود؛ مثلا شاهنامه‌ي فردوسي، ويس و رامين، منطق‌الطير، بوستان و اسرارنامه. کتاب مولوي نيز با اين شيوه سروده شده است. اما مي‌بايد در نظر داشت که مثنوي نام کتاب نيست. در ابتداي کتاب مثنوي آمده است: «هذا کتاب المثنوي و هو اصول و اصول و اصول الدين»؛ مخاطب در خواندن ادامه‌ي ديباچه شگفت‌زده مي‌شود، از آن‌جا که مولف کتاب خود را نه‌تنها کشاف‌القرآن بلکه گويا همتاي آن خوانده است؛ او همان اوصافي را که از قلم وحي درباره‌ي قرآن صادر شده است، عينا درباره‌ي مثنوي جاري کرده است.
    وي، قرابت نام مثنوي با قرآن و تاکيد مولف بر هم‌عنان بودن آن با کتاب وحي را موجب تفکر و جالب توجه دانست و افزود: با اندکي تفکر به اين نکته بر مي‌خوريم که قرآن نيز در نام‌گذاري همين قرابت را دارد. قرآن به معناي قرائت و خوانش است. آن‌چه را که روح‌الامين بر قلب حضرت رسالت نازل کرد، قرآن ناميده‌اند و قرآن اسم کتاب نيست. قرآن، نماز خواندن در بامداد را نيز قرآن‌الفجر مي‌نامد. «قرآن»، به معناي خواندن، بر کتاب مقدس ما اطلاق شده است. واژه‌ي «قرآن» بيش از هه بار به صورت مستقل و يا همراه با وصفي مانند مجيد، حکيم و مبين در قرآن آمده است. اما قرآن را نام‌هاي ديگري هم هست که پربسامدترين آن‌ها در آن، «کتاب» است.
    دکتر شهرام پازوکي، مباحث خود را با عنوان «دانايي و ناداني در مثنوي» آغاز کرد. وي، مساله‌ي علم و دانايي و شئون و مراتب آن را به مثابه يکي از مهم‌ترين مسائل نزد عرفا و حکماي مسلمان برشمرد و تصريح کرد: يکي مهم‌ترين مسائل در گستره‌ي تصوف و عرفان اسلامي، تفاوت دانايي حقيقي از ناداني و چگونگي دست‌يابي به دانايي حقيقي است. از اين روي، يکي از مساعي عارفان مسلمان، احياي علم حقيقي است. کتاب «احيا علوم دين» نوشته‌ي امام محمد غزالي يکي از نمونه‌هاي اوليه و بارز اين تلاش است. مثنوي نيز از يک جهت، احياي علوم دين ديگري است. مولوي در اين کتاب شريف، در عين اين‌که به مصاديق حماقت و ناداني اشاره مي‌کند و اصناف نادانان و احمقان را بر مي‌شمرد، علم و عقل و مراتب آن و رابطه‌ي ميان علم و جهل و آن جهل را که علم مي‌نمايد، و ارتباط ميان اين علم با علوم ديگر را نيز معين مي‌کند.
    وي، ضمن تاکيد بر اين‌که به‌زعم مولوي، ايمان عين دانايي است، افزود: از اين‌روي، مولوي در فيه ما فيه تاکيد مي‌کند که ايمان همان تمييز و ادراک است. من ضمن نشان دادن مراتب علم در مثنوي، اعم از نقلي، عقلي، قلبي، تجربي و رياضي، به بيان ارتباط هر يک با ديگري و تبيين هر کدام، از نظرگاه مولانا خواهم پرداخت و همچنين نسبت حقيقت دانايي در مثنوي را با علم در دوره‌ي جديد مطرح خواهم کرد. اين پرسش نيز بررسي مي‌شود: آيا چنان‌چه برخي علما و روشن‌فکران مسلمان مي‌پندارند، تفکر عرفاني امثال مولانا، مانع پيشرفت علم در تاريخ تمدن اسلامي شده است؟
    پازوکي، به تاکيد مولوي بر مساله‌ي حماقت و ناداني اشاره کرد و اظهار داشت: از اموري که در مثنوي، مولانا را به جوش و خروش و خشم مي‌آورد، حماقت و ناداني است؛ او متجاوز از ههه بار در مثنوي و ههه بار در ديوان شمس از کلمه‌ي خر، با معلول رايج آن در زبان فارسي و مشتقاتش، استفاده کرده و تقريبا در اکثر موارد، مرادش احمق و نادان است. مولانا مي‌خواهد نشان دهد، چه کساني مصداق ناداني و اطلاق عنوان خر هستند. از منظر مولانا، حماقت نوعي بيماري مثل کوري نيست که به لطف الهي با دم حيات‌بخش عيسا شفا يابد؛ حماقت قهر الهي است، که مهر شده به دستان خداوند است و ديگري جز خداوند نمي‌تواند آن را بگشايد.
    وي، انواع علم و دانايي را بنا بر آن‌چه در مثنوي آمده است، تقسيم‌بندي کرد و ادامه داد: علوم به انواع نقلي، عقلي، قلبي تجربي و رياضي تقسيم شده است. مراد مولوي از علم نقلي حائز اهميت است. او خود محدث و فقيه بزرگي بوده است؛ در سراسر مثنوي، استناد به آيات قرآن و احاديث نبوي، چه به صورت نقل مستقيم و چه به صورت استفاده از فحوا و مفاد آن‌ها بسيار زياد است؛ از اين حيث، مثنوي تفسير و فهم قرآن و روايات است، که از ظاهر قرآن به باطن و بلکه بواطن آن سير مي‌کند. پس نقل، خود سهم بسياري در علم دين، از منظر مولانا دارد؛ ولي مولانا نمي‌پذيرد، کسي به صرف نقل و دانستن آيات و احاديث اهل حقيقي علم دين گردد؛ از اين روي، محدثان و فقيهاني که صرفا متکي به نقل هستند، از نظر او راه به جايي نمي‌برند. اين است که درباره‌ي شافعي و ابوحنيفه که بزرگان و اعمه‌ي محدث اهل سنت هستند، مي گويد: آن‌طرف که عشق مي‌افزود درد/ بوحنيفه، شافعي درسي نکرد.
    پازوکي در چرايي اين رويکرد تاکيد کرد: اتکاي صرف به ظاهر روايت، چنان‌که نزد اهل حديث معمول است، ما را به دانايي حقيقي که مايه زندگي است، نمي‌رساند. به زعم مولانا، معرفت حقيقي به طريقي که اهل ظاهر نقل مي‌کنند، منتقل نمي‌شود. مولانا در مقابل علم نقلي و تقليدي، علم تحقيقي را به کار برده است. نکته‌ي مهم اين است که تحقيق به اشتقاق لفظ، از ريشه‌ي حق است، نه آن‌چه که در علوم جديد معادل پژوهش است؛ پژوهش علمي به سبک رايج، مبتني بر تقابل انسان به عنوان فاعل شناسايي يعني سوژه، و عالم خارج به عنوان متعلق شناسه، يعني ابژه است؛ ولي تحقيق عرفاني مبتني بر آن چيزي است که در فلسفه و حکمت اسلامي به نام اتحاد عالم و معلوم خوانده شده است. در پژوهش علمي، هرچه ميان پژوهش‌گر و موضوع پژوهش فاصله بيشتر باشد، تحقيق علمي‌تر است. تحقيق عرفاني، تحقق مراتب مختلف حقيقت به عيان در دل و جان انسان است، نه شنيدن آن از ديگران. نتيجه‌ي تحقيق، يافتن علم حضوري است، و نتيجه‌ي تقليد کسب علم حصولي؛ از اين‌روي مولوي ميان محقق و مقلد تفاوت بسيار قائل است.
    دکتر بشردوست در پايان اين نشست به موضوع «مولانا و پرسش‌هاي بنيادين» پرداخت و تصريح کرد: غالب رويکردهاي موجود در اين حوزه، بدون طرح پرسش‌هاي بنيادين صورت مي‌گيرند. رايج‌ترين رويکرد در مولوي‌شناسي‌هاي اخير، روانشناسانه است. غالب افرادي که از اين منظر مولوي را موضوع بحث خود قرار مي‌دهند به نوعي به‌دنبال فراهم آوردن آسايش و آرامش روان هستند. اما مي‌بايد در نظر داشت، روان‌شناسي، مذهب عرفان، و هنر ذاتا امکان عوام‌زدگي دارند. دورکيم در اين‌باره مي‌گويد: «هرگاه پديده‌ي اجتماعي، مستقيما بر اساس پديده‌ي روان‌شناسانه تبيين شود، بايد يقين بدانيم که تبيين مذکور باطل است.»
    وي تاکيد کرد: لذا نبايد پديده‌ي اجتماعي را به پديده‌ي روان‌شناسي تحليل کرد. نيچه نيز تبديل امر آفاقي به امر انفسي را مذموم شمرده است. مثنوي خود در برخي فرازهايش به اين شکل کاربرد اشاره کرده است. مي‌بايد تاکيد داشت، افرادي که در پي رويکرد يادشده هستند، بيشتر هويت خويش را مي‌جويند تا حقيقت را؛ چراکه ايشان بحران هويت دارند؛ آن‌ها در عمل نيز دچار آيين‌گرايي و فرماليسيم مي‌شوند. مي‌توان معتقدان به اين رويکرد را به کاربست روشي پديدارشناسانه در رويارويي با يک بيماري توصيه کرد.
    وي در تبيين رويکردي ديگر در مولوي‌پژوهي، اظهار داشت: مي‌توان آن را رويکردي فرماليستي ناميد که غالبا در دانشکده‌هاي ادبيات رايج است. به زعم براهني، فرم آن چيزي است که شعر را مقابل خواننده نگاه مي‌دارد و حالت گريز را از محتواي شعر مي‌گيرد. دکتر شفيعي کدکني نيز در کتاب «رستاخير کلمات» درباره‌ي فرم بحثي مفصل صورت داده است؛ او همچنين در اثري ديگر با عنوان «زبان شعر در نثر صوفيه»، ضمن اشاره به داستاني بر ضرورت فرم تاکيد کرده و نتيجه مي‌گيرد، مهم‌ترين جزء در مثنوي همان است. از مجموع اين‌دست رويکردها و نظرگاه‌ها اين بر مي‌آيد که آن‌چه متني ادبي را از قرني به قرني مي‌کشاند، فرم آن است و نه معنايش. شفيعي کدکني در کتابي ديگر، عرفان را به مثابه نگاهي هنري به الهيات ارزيابي مي‌کند.
    بشردوست افزود: بسياري از صاحب‌نظران در اين حوزه بر اين عقيده‌اند که عرفان حوزه‌ي صدق و کذب نيست؛ ادبيت آن را به قرن‌هاي اخير آورده‌ است. اين ديدگاه، نهايتا به نشانه‌شناسي و روايت‌شناسي مثنوي رسيده است. اين رويکرد به پرسش‌هاي بنيادين پاسخ نمي‌دهد و بر اين عقيده است که در مثنوي پرسش‌هاي بنيادين وجود ندارد. يکي از منتقدان ادبي در کتاب خود بر اين مساله تاکيد کرده است که امثال فروزانفر و همايي فرم را نمي‌شناخته‌اند. خاستگاه اين حرف از رويکردي فرماليستي برآمده است.

    همه اديان به صلح جهاني معتقدند
    همايش روز جهاني صلح به همت مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامي با حضور انديشمندان و فرهيختگان برگزار شد. در آغاز اين نشست آيت الله سيد محمد موسوي بجنوردي عضو دائرة المعارف بزرگ اسلامي، در باب صلح از نگاه اسلام گفت: خداوند از جمله در سوره نساء درباره صلح صحبت مي کند. به عنوان يک کبري کلي ذات باري تعالي صلح را خير مي داند. يعني صلح هميشه خير است، صلح هيچ وقت نمي تواند امري ناپسند باشد. درگيري و نزاع و جنگ ناپسند است، اما اگر جنگ به صورت دفاع باشد اين جنگ اصطلاحي نيست بلکه دفاع از حريم اسلام و مملکت است. فلذا ما اعتقادمان اين است که صلح جهاني که بهترين مصداق صلح است خواسته اديان الهي است. وي افزود: رسما پيامبر ما اعلام مي کند که پيروان حضرت ابراهيم، موسي، عيسي بياييد دور هم جمع شويم و ما اختلافي با هم نداريم. ما همه در اساس به توحيد معتقد هستيم. جامعه اي که معتقد به توحيد و خداپرستي است بايد عدالت سرمشق آن باشد. وي گفت: مسئله اي که امروز مطرح است و بايد برايش خون گريه کنيم افراد و جرياناتي است که به نام دين خشونت را ترويج مي دهند. اسلامي که پيامبر وقتي وارد مکه شد گفت: امروز روز رحمت است و وقتي وارد مکه شد فرمود هر کسي که مسلمان شود جانش، مالش و .... همه مورد حمايت است الان پيروانش  خشونت را پيشه گرفته اند. ما هدفمان يکي است اين گروهي که پيدا شده است به نام داعش اينها بري از اسلام است. اسلام با مسيحيت و يهوديت دوست و برادر است. حضرت موسي جزء پيامبران اولوالعزم ما است، ليکن ببينيد چگونه اختلاف بين مسلمانان و يهوديت و مسيحيت انداخته اند.
    در ادامه اين همايش آيت الله دکتر مصطفي محقق داماد، استاد دانشگاه شهيد بهشتي نيز به بحثي فلسفي درباره صلح پرداخت و با اشاره به نقش کانت در ارائه صلح جهاني و پديد آمدن سازمان ملل گفت: در بين فيلسوفان کانت را پدر صلح جهاني مي دانند. دليل اين امر رساله اي است که کانت بنام صلح پايدار نگاشته است. اين کتاب را اين فيلسوف بزرگ بعد از حمله فرانسه به پروس و تحت تأثير آن دوران تاليف کرده است و به همين دليل عنوانش را صلح پايدار گذارده است. وي افزود: کانت در متن کتاب مي نويسد سالهاي پيش مهمانخانه دار هلندي اين عبارت طنز آميز را با تصويري از يک گورستان در بالاي تابلويي بر سر هتل خود نصب کرده بود که در بالاي آن نوشته بود سرزمين آرامش ابدي يا صلح جاويدان. کانت ادامه مي دهد که اين عبارت درباره عموم مردم صادق است يا درباره کشورها و ملت ها در برابر جنگ؟ اين عبارت نشان مي دهد که کانت اسم کتابش را از اين تابلو گرفته است که برخي معتقدند اين نام براي اين کتاب حاکي از يک ياس است که اين فيلسوف براي صلح داشته است و خواسته است بگويد صلح پايدار فقط براي مردگان متصور است. محقق داماد در ادامه سخنانش اظهارداشت: اما قبل از کانت بسياري ديگر در مورد اين موضوع يعني صلح نوشته بودند. از جمله توماس آکوئيناس هم از صلح مي نويسد و همچنين اديان الهي همه دم از صلح مي زنند اما چرا کانت را پدر صلح جهاني مي گويند؟ به نظرم درست است که قبل از کانت بسياري در مورد صلح صحبت کرده اند اما هيچ کدام يک نظام و تشکيلات را پيشنهاد نکرده بودند. وي در ادامه سخنانش با اشاره به پيام بان کي مون دبيرکل سازمان ملل متحد گفت: ما هم پيامي به ايشان داديم که شما در تحقق و آموزش صلح کوتاهي نکنيد. صلح را تعليم و تربيت دهيد. اگر کانت نظام تشکيلات پيش بيني کرده است فقط با دستگاههاي نظامي نمي شود صلح را ايجاد کرد. ما بايد ابتدا فرهنگ صلح را ايجاد کنيم که تنها راهش آموزش به بچه ها در مدرسه و دبستان و ... است.
    در ادامه اين نشست محمد مجتهد شبستري با اشاره به 10 اصل که مبناي کنفرانسي در يکي از دانشگاههاي اتريش در سالهاي پيش بوده و به موضوع صلح جهاني پرداخته است اشاره کرد.

    شب مهاتما گاندي

    صد و هفتادمين شب از شبهاي بخارا به مهاتما گاندي اختصاص داشت که با همکاري سفارت هند، بنياد فرهنگي ملت، دايرة المعارف بزرگ اسلامي، بنياد موقوفات افشار و گنجينه پژوهشي ايرج افشار برگزار شد.
    در آغاز اين نشست، سفير هند، دي . پي سري واستوا به عنوان اولين سخنران از گاندي و مبارزاتش در راه استقلال هند گفت: گاندي عليه شياطين نظام طبقاتي و فرقه‎گرايي مبارزه کرد. او براي تعالي فقرا و برابري براي هريجان‌ها مبارزه کرد. تلاش او به منظور اصلاح اجتماعي در هند به اندازه مبارزه‌اش براي استقلال چشمگير است. گاندي بر اهميت صنايع روستايي تاکيد داشت. کادي ـ لباسي که با چرخ نخ‌ريسي دوخته مي شود، براي آن بود که اشتغال براي ميليون‌ها نفر را به ارمغان آورد. روش انتخاب او در مبارزه با بزرگ‌ترين امپراتوري در تاريخ بدون خشونت بود. سرانجام جنبش نافرماني مدني مهاتما گاندي بريتانيا را مجبور به ترک هند نمود. در تاريخ هيچ مورد مشابهي که انتقال قدرت سياسي در کشوري به اندازه يک شبه قاره، با آرامش انجام گرفته باشد وجود ندارد. گاندي پس از استقلال قدرت را در دست نگرفت. او به زندگي با فقيرترين مردم ادامه داد. او به خاطرِ هماهنگيِ اجتماعي جانش را از دست داد.
    وي افزوذ: پيام گاندي براي راستي و عدم خشونت الهام‌بخش ميليون‌ها نفر در سراسر جهان بوده است. جنبش حقوق مدني در ايالات متحده به رهبري مارتين لوتر کنيگ بر پايه اصول گاندي بود. فلسفه گاندي مبارزه عليه آپارتايد در افريقاي جنوبي را تحت تاثير قرار داد.
    دکتر فتح الله مجتبايي سخنران بعدي اين مراسم بود که از گاندي چنين ياد کرد: « پشت يکي از اين کتاب‎ها نوشته بود، گاندي ، اسطوره . اين حرف بزرگي است. گاندي واقعاً يک اسطوره بوده است. اسطوره يعني حقيقتي که در همان لباسي که براي او دوخته شده بايد بيانش کرد. گاندي واقعاً اسطوره بود چون نمونه‎ي ديگري از او در تاريخ نمي‎شناسيم. گاندي کسي بود که بزرگ‎‌ترين انقلاب را نه تنها در تاريخ شرق بلکه در تاريخ جهان به ثمر رساند. انديشه‎هاي گاندي ريشه در فرهنگ بسيار کهن هند دارد، يعني اهميسا که به معني بي‎آزاري است، يعني دوري از خشونت است و ساتيا به معناي اتصال به حق است. گاندي از اول زندگي به اين دو اصل پايبند بود و تا آخر زندگي پايبند ماند. در اين انقلاب به اين بزرگي تنها خوني که ريخته شده فقط خون خود گاندي بود. در دنيا نظير ندارد که چنين انقلابي صورت بگيرد و تنها خوني که ريخته شود خون خود مؤسس آن جنبش باشد. گاندي در تمام طول مدت زندگي‎اش، چه زماني که در انگلستان بود و چه در روزگاري که در آفريقاي جنوبي تجربه و تعليم پيدا کرد ، مي‎خواست انقلابي را شروع کند که هم بي‎آزاري باشد، اتصال به حق باشد و وقتي آمد به هند اين کار را شروع کرد و به ثمر رساند. اگر در اختلافاتي که بين هندوها و مسلمانان وجود داشت، گاندي پيدا نمي‎شد و جرقه‎اي زده مي‎شد تمام هند به خون کشيده مي‎شد. در موقع تاريخي بسيار حساس و مهمي گاندي حضور پيدا کرد. گاندي انقلابي را در جهان به ثمر رساند که همانطور که گفتم تنها قرباني‎اش خودش بود. و وقتي که رفت از او چهار چيز باقي ماند: يکي همان عصايي بود که هميشه به دست داشت، يکي ديگر عينکش بود و يکي نعلين چوبي‎اش بود و يکي هند بزرگ. اين چهار چيز از اين مرد باقي ماند. يک نام نيک که خدا کند که تمام کساني که انقلاب مي‎کنند اين سرمشق را فراموش نکنند.»
    سپس علي دهباشي متني را که دکتر داريوش شايگان در اختيار وي نهاده بود براي حاضران خواند که در بخشي از آن آمده بود: گاندي با اينکه دوران تحصيلاتش را در رشته وکالت در انگلستان به پايان رساند، در عمق وجودش يک هندو بود و فردي وفادار به اصول و مباني اخلاقي هند. او در فرهنگ کهني پرورش يافت که اصول اخلاقي حاکم بر آن بر دو اصل استوار بود: يکي نظام طبقاتي، و ديگر چهار مرحله زندگي هر هندو. اصطلاح «وارنا آشراما دارما» بر آميزش اين دو اصل دلالت دارد. اصول کلي اخلاقي در هند بر بخشش، تسلط بر نفس، پاکي درون، فرزانگي، راستي و بالاخص خشونت پرهيزي يا «آهيم سا» مبتني است. ريشه هاي اين خصلت اخير، يعني خشونت پرهيزي (آهيم سا)، را که قدمتي ديرپا در هند دارد، مي توان در آيين بودا، آيين هندو، و به طرز اغراق آميزي در آيين جِين بازيافت. محيطي که گاندي، کودکي خود را در آن گذراند، جامعه اي بود که بسياري از اعضايش را پيروان فرقه جِين تشکيل مي دادند. در حقيقت دو آيين جِين و بودا، در قالب واکنشي در برابر سلطه برهمنان شکل گرفت. اين دو آيين در سده ششم از ميان طبقه آريستوکراسي، يعني سلحشوران، برخاستند، و کيشي غيرمتشرع را اشاعه دادند. مفهوم خشونت پرهيزي در نظام اخلاقي دين جِين، وجهي بسيار افراطي دارد، و علاوه بر بُعد اخلاقي، از لحاظ اونتولوژيک و منطقي هم در اين دين بسيار تأثيرگذار بوده است، زيرا همچنانکه پيروان اين کيش از منظر اخلاقي به خشونت پرهيزي در برابر موجودات پايبندند، همچنان از لحاظ منطقي نيز به «عدم مطلق بودن احکام» باور دارند.
    دکتر شايگان در بخش ديگري از مطلبش آورده است: به گمان من مفهوم عدم خشونت در جهان امروز روزبه روز اکنوني تر و بيش ازپيش مطرح مي شود. البته من شخصاً هيچ يقين ندارم که چنين رفتار بزرگ منشانه اي در هر کشور و هر فرهنگي قابل اجرا باشد! مفهوم «آهيم سا» هندي تر از آن است که بتواند به سهولت به سرزميني جز هند منتقل شود، چرا که در هندوان پيش زمينه کاملاً آماده و مستعدي براي پذيرش ترک و انصراف وجود دارد، ضمن آنکه هدف غايي زندگي براي آنان رسيدن به رهايي است. البته مارتين لوتر کينگ نيز به همين اصل پاي بند بود، اما تمام سياهان امريکا، همچون او هواخواه عدم خشونت نبودند، و در ميان آنان افرادي چون پلنگان سياه و مالکوم ايکس هم وجود داشتند. به عقيدة من، خشونت پرهيزي با روحيه جنگ آور برخي تمدنها به کلي ناسازگار است. شايد آخرين فردي که در اواخر قرن بيستم اصل گاندي را متحقق ساخت ماندلا باشد. او نيز به مجرد آزادي از حبسي 27 ساله، متوجه شد که خشونت چنان در جامعه‌اش انباشته شده است که اگر درصدد انتقامجويي برآيد، وقوع جنگ داخلي قطعي خواهد بود. به همين دليل به درستي تشخيص داد که تنها راه آشتي است و راه حل ديگري هم وجود ندارد. اين نکته ناگفته نماند که گاندي فعاليتهايش را نخست در آفريقاي جنوبي آغاز کرد و از اين رو آفريقايي‌ها با فعاليت‌هاي او و ايده خشونت‌پرهيزي اش بيگانه نبودند.»
    آخرين سخنران اين نشست، محمود دولت آبادي بود که طي سخناني کوتاه به گاندي پرداخت: « من هم فکر مي‎کنم که دوره‎اي به پايان رسيد، با وقايع گوناگون و باعث تأسف است که نگاه کساني چون گاندي و ديگراني همچون او رو به افول نهاد اما من هم دلم مي‎خواهد اين اميد را داشته باشم که راه چنين ادامه نخواهد يافت. درست است که لوتر کينگ خواست صداي گاندي باشد و ماندلا هم دانست که از خشونت چيزي به وجود نمي‎آيد اما همانطور که در سخنان دکتر شايگان هم بود هند خاستگاه ظهور گاندي بود و بعد به اين مي‎انديشم که چه مشترکاتي بين ما و هند مادر وجود دارد. و اين که ما در کجا نقطه اتصال پيدا مي‎کنيم. خوشبختانه به ذهنم آمد که در ادبيات قديم ما، به خصوص فردوسي يک صفت هميشه به آرامي آمده، صفت " آهستگي" اين براي من خيلي مهم است. منظور از آهستگي چيست ، فردوسي در بسياري از ابيات خود به واژه آهستگي استناد مي‎کند و آيا اين نقطه مشترک ما با مردم هندوستان نمي‎تواند باشد؟ و بگذاريد با تمام بدبيني‎ها و شايد هم واقع‎بيني‎ها بگوييم که گاندي همچنان نماد صبوري، مداومت و آهستگي و البته خستگي‎ناپذيري است.»

    سفر به اقليم شاعران
    دکتر داريوش شايگان از جمله چهره هاي شناخته شده در عرصه فرهنگ ايراني است که توانسته در حدود نزديک به چهار دهه آثار ويژه اي با بن مايه معرفتي از خود به جاي بگذارد. کتاب جديدي از دکتر شايگان به تازگي منتشر شده که مورد توجه اهالي فرهنگ قرار گرفته است. رونمايي از کتاب "پنج اقليم حضور" صد و هفتاد و يکمين شب از شبهاي مجله بخارا که با حضور مولف و با همکاري بنياد فرهنگي ملت، نشر فرهنگ معاصر و بوک لند و با سخنراني بهاءالدين خرمشاهي، محمود دولت آبادي برگزار شد. سالن مراسم مملو از علاقمندان به فرهنگ و اصحاب فرهنگ بود. علي دهباشي در آغاز اين مراسم به ايراد سخن پرداخت و گفت : « شعر فارسي و شاعران متعدد و برجستة‌ اين زبان نه‌تنها در حوزة جغرافياي تاريخي زبان فارسي بلکه در جهان تأثيرگذار بوده است. ده‌ها و صدها ترجمه از دواوين ستاره‌هاي درخشان شعر فارسي و تأليف کتاب‌هاي متعدد و صدها و صدها مقاله دربارة ‌اين شاعران و آثارشان گواهي است از تأثير آن‌ها در ادبيات جهان.
    در زبان فارسي نيز صدها کتاب ارزشمند دربارة تحليل اشعار و شخصيت شاعران بزرگ زبان فارسي منتشر شده است و همچنان شاهد پژوهش‌هاي جديد دربارة آثار اين شاعران که بر قلة ‌شعر و ادب فارسي ايستاده‌اند، هستيم.
    در بين آثاري که تاکنون منتشر شده به بررسي ذهنيت ما دربارة شعر و شاعران پرداخته نشده است. اينکه راز و رمز حضور پيوسته و هميشگي اين شاعران در زندگي ما فارسي‌زبانان از کجا نشأت مي‌گيرد؟ و اصولاً ريشه‌هاي رواني و تاريخي اين حضور دائمي در زندگي ما از سوي حداقل پنج شاعر بزرگ زبان فارسي در چه زمينه‌هايي نهفته است.
    دکتر شايگان در کتاب «پنج اقليم حضور» با عنوان فرعي: «بحثي دربارة شاعرانگي ايرانيان» به حضور رواني و تاريخي پنج شاعر: فردوسي، خيام، مولوي، سعدي و حافظ مي‌پردازد.»
    "پنج اقليم حضور، بحثي درباره شاعرانگي ايرانيان" از پنج مقاله درباره پنج شاعر که نام برده شد، تشکيل شده و به نوعي زاويه ديد مولف نسبت به خصلت شاعرانگي ايرانيان را درمورد اين شاعران پي ريزي و بررسي کرده است. شايگان در اينباره مي نويسد: "غرض از اين قلمفرسايي، سنجش و تحليل ارتباط ايرانيان با شاعران ارجمندشان است، بالاخص آنانکه طي قرون و اعصار به پايگاهي اساطيري اعتلا يافته اند. ايرانيان مقهور و مسحور نبوغ گرانمايه شاعرانشان، دمي از حضور فعال آنان غافل نمي مانند، حضوري که نشانهايش را در گوشه گوشه زندگي هر ايراني و در زواياي مختلف روحي او مي توان يافت". شايد به همين دليل بود که استاد بهاءالدين خرمشاهي که خود هم شاعر است و شعرشناس و قلمي زيبا در بررسي شعر حافظ دارد درباره کتاب شايگان گفت :
    « دوستان نازنين و اهل ادب، ما با کتاب به کلي تازه‎اي مواجه هستيم.مثلاٌ ما سخن و سخنوران را هفتاد سال پيش داشتيم، آن هم در زمان خودش تازه بوده، البته نگاه ادبي بر آن غالب است، ولي واقعاٌ نگاه برتر ادبي. کارهاي دشتي راه هم داشتيم که بيشتر قلم‎فرسايي است، نکته گويي کمتر است. ولي در روزگار خودش گامي به پيش بوده.در اين مدت هم رساله قابل توجهي مرحوم زرين کوب نوشته که فلسفه شعر است و هنگام نگارش اين اثر بيست و چند ساله بودند. »
    بهاءالدين خرمشاهي سپس به آثار دکتر شفيعي کدکني اشاره کرد« کتاب صور خيال در شعر فارسي ايشان که بي‎نظير است و يک اثر هم دارند که من خواندنش را توصيه مي‎کنم. ايشان دو بار برگزيده‏اي از غزليات مولانا منتشر کردند . بار اول آن اواخر دهه 40 بود که اين کتاب به ده‎ها چاپ رسيده است. در اين کتاب حدود 460 غزل از مولانا برگزيده شده و پيشگفتاري دارد درباره شعر و مولانا و اين پيشگفتار فوق‎العاده است. تا اين که مي‎رسيم به کتابي متفاوت. چرا متفاوت چون اين کتاب توسط ادبا نوشته نشده. ما حافظ را اديب نمي‎دانيم البته ادب شناس بوده ولي در درجه اول شاعر بوده يا سعدي هم همين طور. اين کتاب نگاه ادبي ندارد، نگاه فرا ادبي دارد. و همين حسن بزرگ اين کتاب است.»
    خرمشاهي در ادامه مي‎افزايد: « اين کتاب مي‎پردازد به اين که چگونه ما مخاطب دائمي شعر هستيم و مي‎دانيد که پنج شاعري که در اين کتاب مطرح شده کدام هستند. استاد شايگان در اين کتاب بسيار استادانه به اين پنچ شاعر پرداخته است. و به ويژه من از بخشي که از سعدي سخن مي‎گويد بسيار لذت بردم.
    پس از سخنان خرمشاهي مراسم رونمايي از کتاب برگزار شد و دکتر شايگان به رسم ادب نسخه‎اي از آن را به  ژاله آموزگار،حسن انوشه، محمدرضا باطني ، محمود دولت آبادي، کامران فاني ، جواد مجابي و رضا کيانيان اهدا کرد.
    پس از مراسم رونمايي از کتاب دکتر شايگان، محمود دولت آبادي لب به سخن گشود و از اهميت کتاب براي مخاطبان گفت و نگاه ويژه دکتر شايگان به شعر و علاقه ماندگار ايرانيان به شعر حکايت کرد و از بخشي که به خيام مي‎پرداخت چند خطي را براي حاضران خواند.
    دولت آبادي درباره شاعرانگي و اهميت آن در ميان ايرانيان و توجه شايگان به آن به نقل بخشي از كتاب ايشان پرداخت « بيش از هر چيز بايد صميمانه اعتراف کنم که در زمينة ادبيات ايران خود را خبره و متخصص نمي‌دانم. شالودة اين مقالات، بر اساس زاوية ديد من نسبت به خصلت شاعرانگي ايرانيان پي‌ريزي شده است، بر محور اين پرسش که ارج و منزلت ايرانيان در قبال بزرگان ادبشان حاصل چه برداشتي است؟ پيوند و ارتباط دروني اين مردم با شاعران بزرگشان از چه سنخ است که چنين به اعماق سرشتشان رسوخ کرده و سايه‌اي سنگين بر کل جهان‌بيني آنان افکنده است؟ به ياد دارم در سال 1342، همسر نيکوس کازنتزاکيس نويسندة معروف يوناني، در ايران مهمان من بود، و در سفري که به شيراز داشتيم پس از بازديد از مقبرة سعدي و حافظ، با تأثر و شيفتگي بسيار سخني گفت که هرگز فراموشش نکردم: «من در هيچ کجاي دنيا نديده‌ام که مزار و مقبرة يک شاعر بزرگ، زيارتگاه مردم باشد! شايد شما تنها ملتي باشيد که با شاعرانشان چنين ارتباط معنوي عميقي داريد و چنان ارجي برايشان قائليد که حضوري مدام در زندگي شما دارند.
    اين ويژگي، يعني شاعرانگي به جهان‌بيني ايرانيان هويتي خلل‌ناپذير مي‌بخشد، ضمن آنکه اعتماد به نفسشان را هم تقويت مي‌کند. اين موقعيت کم‌نظير به گذر زمان وقعي نمي‌نهد، گويي زمان به رابطة ديرپاي ايرانياني که خود را با بزرگانشان همدل و همزبان مي‌پندارند، هيچ خدشه‌اي وارد نکرده و در برداشت آنها نسبت به حضور اين شاعران هيچ مدخليتي نداشته است. فاصلة چندين قرني اغلب اين بزرگان با ما، اين حقيقت که آخرين غزلسراي نامور ايران هفتصد سال پيش مي‌زيسته، کوچک‌ترين رخنه‌اي در نگاهمان نيفکنده است.»

    خرد گفتگو
    نشست معرفي کتاب «خرد گفت و گو (درس گفتارهاي فلسفي)» با حضور نويسنده کتاب، دکتر غلامحسين ابراهيمي ديناني، در مرکز فرهنگي شهر کتاب، برگزار شد. در ابتداي اين نشست، دکتر ابراهيمي ديناني با اشاره به اين‌ که پرسش و پاسخ، اساس گفت‌وگوي بشر در همه دوره‌ها بوده است، گفت: اين سوال، همواره پيش‌ روي بشر بوده که آيا پرسش داراي اهميت است يا پاسخ؟ سوال‌کننده در اولويت قرار دارد يا پاسخ‌دهنده؟ اما حقيقت اين است که پرسشگر، داراي ارزش بيشتري است؛ آن هم پرسشگري که به معناي واقعي کلمه، پرسش مي ‌کند يعني در پي يافتن پاسخي براي نکته‌اي مجهول و اساسي است. سوالاتي نظير آغاز کجاست؟ حيات و روح چيست؟ انجام چه خواهد شد؟ وگرنه، پرسش‌هاي عادي و روزمره، فاقد ارزش هستند. در موقعيتي که اغلب مردم گمان مي‌کنند پاسخ‌دهنده، نقش مهم‌تري از پرسشگر دارد، من بالعکس معتقدم که سوا‌ل‌کننده به واسطه ذهن فعالش، از نقش مهم‌تري برخوردار است. علاوه بر اين، توجه به اين نکته ضروري است که در ميان همه موجودات هستي، تنها انسان است که قدرت سوال کردن دارد. ديناني، در تشريح بسترهاي ضروري براي طرح پرسش تصريح کرد: ذهن غير فعال، قادر به طرح پرسش نيست. عرف، عادت و حتا تربيت، عوامل موثر در تعيين ماهيت پرسش هستند؛ بر اين اساس، معتقدان به اديان مختلف در باب حقانيت آن‌ها پرسش نمي‌کنند، چراکه آن را حق مي‌دانند. پرسش از پس ذهني فعال توليد مي‌شود. «فهميده» و «فهميدن» دو مفهوم اساسي در اين‌باره هستند؛ مي‌بايد دريافت فهم ارجح است يا فهميدن؛ انسان‌، به چيزهايي فهم دارد؛ آن ‌ها کافي هستند، يا مي‌بايد فهميدن تحقق يابد؟ روند فهميدن بر فهم مقدم است. پرسش برآيند فهميدن است. به‌طور معمول در فرهنگ‌هاي ديني پرسش خيلي مطلوب نيست؛ همان‌طور که قرآن کريم نيز طرح برخي پرسش‌ها را نفي کرده است؛ در قرآن بر عدم مسئول (آن‌که در معرض سوال واقع شود) بودن خداوند، تاکيد شده است. ديناني، پرسش را يکي از ضروريات تحقق فلسفه دانست و افزود: اگر در بستر مباحث فلسفي، پاسخ، حائز اهميتي باشد، توجه به اين نکته ضروري است، که پاسخ نهايي وجود ندارد؛ اين در باب فلسفه است و در گستره‌ ديانت صدق نمي‌کند. آن‌ که مدعي يافتن پاسخ نهايي در فلسفه است، مي‌بايد به دارالمجانين رجوع کند. اگر روزي تصور کنيم آخرين پرسش را پاسخ داده‌ايم، چه تصوري از فردا مي‌توان داشت؟ فردا چون امروز نيست. پرسش و پاسخ، کار فلسفه است؛  کار او ‌که بدون طرح پرسش، در گستره‌ي فلسفه تقلا مي‌کند، به شوخي مي‌ماند؛ امروز افراد بسياري هستند که تنها به مدد اصطلاحات فلسفي در اين حوزه فعاليت مي‌کنند؛ افراد بسياري هم هستند که در دسته‌ عوام جاي مي‌گيرند، اما ذهني پرسش‌گر دارند؛ آن‌ها فيلسوف هستند. بنابراين نقش سوال و فهميدن (و نه دانستن) را مي‌بايد جدي گرفت.
    وي ادامه داد: اما مي‌بايد اين را نيز در نظر داشت، در برخي موارد طرح سوال، محلي از اعراب ندارد؛ مثل اين‌که ماهيت خداوند را در قالب سوال طرح کنيم؛ مي توان پرسيد خداوند وجود دارد يا خير، اما از ماهيت او نمي‌توان پرسيد. ماهيت چيزي مثل آب را مي‌توان پرسيد، چراکه علم به سادگي به آن پاسخ مي‌دهد. در تببين اين مساله مي‌بايد معناي واژه‌ ماهيت را دريافت؛ اين واژه‌اي عربي است که پيش از اسلام وجود نداشته است، فلاسفه‌ ايراني آن را برساخته‌اند؛ ماهيت از «ماهو» به معناي «آن چيست؟» مشتق شده است؛ چيزي ماهيت دارد که طرح پرسش «آن چيست؟» درباره‌اش صدق کند؛ هرچه در پاسخ به اين سوال دريابيم، ماهيت آن چيز است؛ در پاسخ به «خدا چيست؟» چه پاسخي مي‌توان يافت؟ از آن‌جا که ماهيت، حد تعيين مي‌کند، و خداوند غيرمتناهي است، نمي‌توان به اين پرسش پاسخ داد. ديناني، شرح معناي «غيرمتناهي» را ضروري دانست و اظهار داشت: غيرمتناهي، به معناي بي‌نهايت است؛ آيا قادر به فهم بي‌نهايت هستيم؟ آن‌گاه که تصوري درباره‌ اين مفهوم داشته باشيم، آن را در گستره ذهن محدود خود، محدود کرده‌ايم. لذا آن‌چنان که گفته شد، و هم بر اساس راي قرآن، نمي‌توان درباره برخي مسائل سوال پرسيد. غير از آن‌ها مي‌توان درباره‌ هر چيز سوالاتي طرح کرد.

 
  • معرفي كتاب خارجي

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    معرفي كتاب خارجي

    کيان رضوي


    Hegel and Psychoanalysis
    A New Interpretation of
    "Phenomenology of Spirit"
    Molly Macdonald
    Publisher: Routledge
    هگل و روان‌شناسي تحليلي
    تفسيري تازه از «پديدارشناسي روح»

    فلسفه هگل و دانش‌ روان‌شناسي تحليلي، هر دو به نوبه خود تاثيرات ژرف و شگرفي بر دنياي معاصر نهاده‌اند. اما سنت بدين‌گونه شكل گرفته كه اين دو رشته به صورت جداگانه مورد مطالعه و پژوهش قرار بگيرد در حالي كه مي‌توان اين دو را در يك جهان فكري واحد، سوژه تأمل و مطالعه قرار داد.
    كتاب «هگل و روان‌شناسي تحليلي» تفسيري جديد از «پديدارشناسي روح» را در قياس و تطبيق با آراي دو تن از روان‌شناسان تحليلي مشهور معاصر، يعني كريستوفر بولاس و آندره گرين ارائه مي‌كند. در اين كتاب، سخن بر مسئله اراده و اجبار خويشتن ـ دو بحث مهم در روان‌شناسي تحليلي ـ و ديالكتيك ارباب ـ بنده‌اي متمركز شده است.
    دكتر مالي مك‌دونالد، استاديار نظريه‌هاي ادبي در دانشگاه لندن و نويسنده كتاب مورد بحث، كوشيده تا به خوانندگان تصويري روشن و دقيق از چرايي ضرورت شناخت درون سوژه‌اي از مسئله اختيار، خويشتن، من ديگر و تقيد ارائه كند و اهميت اين موضوع را در جهان معاصر مطرح نمايد. به باور نويسنده، مسائل ياد شده در دنياي جديد شكلي تازه به خود گرفته و نيازمند بررسي و مطالعه‌اي دقيق و جديد است چرا كه مفهوم ارتباطات انساني (كه از بنيان‌هاي سازنده روان‌شناسي تحليلي است) به كلي متحول شده و با پديداري شبكه‌هاي اجتماعي و فناوري‌هاي ارتباطي، تعريف افراد از اين روابط تغيير كرده است.
    اين كتاب در چهار فصل و مجموعاً 242 صفحه تأليف شده است كه در سطور زير به عناوين فصل‌هاي اين كتاب اشاره خواهيم كرد. 1ـ تصور هگل از جبر در «پديدارشناسي روح»، 2ـ فرار هگل از بحث درباره جبر به عنوان راهي براي فهم درون سوژه‌اي و نارضايتي حاصل از آن، 3ـ نفي، تقيد و سه‌گانگي: آندره گرين ـ هگل، 4ـ ساختارهاي فكري و اشكال مختلف ادراك: كرستوفر بولاس و پيچيدگي مفهوم سوم شخص و فرايند پديداري تقيد.
    اين كتاب در سال 2013، به زبان انگليسي و توسط انتشارات را تلج چاپ و منتشر شده است كه به عنوان كتابي نسبتاً سنگين و تخصصي، براي دانشجويان و تحصيل‌كردگان در زمينه فلسفه و روان‌كاوي يا روان‌شناسي تحليلي مناسب است و احتمالاً براي خواننده عام جالب و مناسب نخواهد بود.

    The Accesible Hegel
    Michael Allen Fox
    Publisher: Humanity Books
    هگل قابل دسترسي

    در ميان آثار متفكران عربي، به ويژه در حوزه فلسفه، تعداد قابل توجهي از دشوارترين كتابها از حيث خوانش و فهم، آثار هگل است. خوانش آثار هگل، به عنوان فيلسوفي پرنفوذ و صاحب يكي از درخشان‌ترين ذهن‌هاي فلسفي تاريخ جديد، حائز اهميت فراوان است. اين در حالي است كه آثار هگل علاوه بر محتواي سنگين و پرمايه، داراي نثري ديرياب و دشوار نيز هست و اين ويژگي بر سختي مطالعة هگل مي‌افزايد. اين امر معمولاً دانشجويان و پژوهندگان و به طور كلي خوانندگان هگل را دچار كژ فهمي كرده يا دست كم سبب ايجاد زحمت فراوان مي‌شود.
    پروفسور ميشائيل آلن فاكس، استاد فلسفه در دانشگاه كوئينز كانادا و دانشگاه نيو انگلند در استراليا است كه آثاري سودمند و جالب در حوزه فلسفه نگاشته و منتشر كرده است. آثار وي بارها در كشورهاي انگليسي زبان چاپ شده و ترجمه‌هاي آن به چند زبان اروپايي نيز شناخته شده و مورد استقبال قرار گرفته است.
    از جمله اين آثار، كتاب «هگل قابل دسترسي» است كه جاي خالي آن در ميان كتابهايي كه درباره هگل و آثار او تأليف شده محسوس بود. كتاب مورد بحث درباره چگونه خواندن هگل است كه با تحليل افكار اين فيلسوف به عنوان يك انديشمند آرمانگراي آلماني آغاز شده و با توضيح آراي هگل به صورت تطبيقي (براي مثال در قياس با كانت) ادامه مي‌يابد.
    پروفسور فاكس در كتاب ياد شده، اجزاي اصلي فلسفه هگل را به صورت جداگانه دسته‌بندي و تشريح كرده و در بخشي نسبتاً مفصل درباره مفهوم ديالكتيك توضيح مي‌دهد،‌به باور هگل در جهاني زاينده و آفريننده كه بي‌وقفه در حال تغيير است، استدلال در خلال كشاكش و نيروي عوامل مخالف و متضاد پديد مي‌آيد و اين همان توضيح ساده و همه فهمي است كه پروفسور فاكس به وسيله آن بحث درباره ديالكتيك هگل را آغاز كرده و در اين مورد سخن مي‌گويد.
    او همچنين درباره مفاهيم ديگري در انديشه هگل سخن مي‌گويد از جمله مفهوم «مطلق»، آخرين مرحله تاريخ ـ هنگامي كه سلطه به كامل‌ترين شكل خود مي‌رسد و انديشه و ادراك در بالاترين سطح قرار مي‌گيرد ـ ، ادراك پوياي هگل از مفهوم حقيقت به مثابه استنتاجي جامع و كامل، شكل ارباب ـ برده‌اي در روابط انسان‌ها، ساختار اجتماعيِ خويشتن، تفسيرهاي گوناگون سياسي و انطباق فلسفه هگل بر انديشه‌هاي چپ و راست و بسياري ديگر از جنبه‌هاي نظام پيچيده فلسفه هگل.
    اين كتاب، علاوه بر دانشجويان فلسفه و خوانندگاني كه با هگل آشنايي دارند، براي خوانندگان عام و آغازكنندگان مطالعه درباره اين متفكر نيز اثري مفيد و مناسب است. «هگل قابل دسترسي» در هفت فصل و مجموعاً 184 صفحه تأليف شده و عنوان فصول اين كتاب بدين شرح است: «تصوري جديد از فلسفه»، «ديالكتيك»، «ديدگاه، روش و سيستم فكري هگل»، «مفهوم مطلق»، «مفهوم حقيقت»، «درباره انسان‌‌بودن»، «مباحث و مشاهدات».
    كتاب موردبحث به زبان انگليسي و توسط انتشارات هيومنيستي بوكز چاپ و منتشر شده است.

    Hegel, the End of History, and the Future
    Eric Michael Dale
    Publishes: Cambridge University Press
    هگل، پايان تاريخ، و آينده

    هگل در كتاب مشهور خود «پديدارشناسي روح» درباره پايان تاريخ سخن مي‌گويد؛ زماني كه تاريخ به گونه‌اي كه بني‌آدم همواره براي آن كوشيده است فهميده مي‌شود و كامل‌ترين و طبيعي‌ترين شكل زندگي براي انسان‌ محقق مي‌شود. ربط نظريات جديد درباره پايان تاريخ نئوليبرال ها با فكر و فلسفه هگل، امري است كه مي‌بايد تا حدي با احتياط با آن برخورد كرد.
    پروفسور اريك مايكل ديل، استاد فلسفه در كالج امرسون، در آخرين اثر خود برداشتي تازه از مفهوم پايان تاريخ هگل ارائه مي‌دهد. او بر اين باور است كه در خوانش اين مفهوم، سوءبرداشت شده و دركي نادرست در اين باره در ميان اهل فلسفه جاي گرفته است.
    اريك مايكل ديل در «هگل، پايان تاريخ، و آينده» خواننده را از تفاسير عمومي درباره پايان تاريخ به سوي برداشتي جديد هدايت مي‌كند كه به عنوان تفسيري جديد از اين فيلسوف بزرگ و مهم، قابل تأمل و مطالعه است.
    اين كتاب كه در سال 2014 و به زبان انگليسي نگاشته شده، اثري ـ جالب و مناسب براي محققان و دانش‌آموختگان علاقه‌مند به هگل و همچنين دانشجويان فلسفه، فلسفه تاريخ و تاريخ انديشه‌هاي سياسي است.
    «هگل، پايان تاريخ، و آينده»، در 265 صفحه و نه بخش با عناوين زير تأليف شده است. بخش اول «هگل و پايان تاريخ» دربرگيرنده فصل 1ـ پايان تاريخ به عنوان پرسش و مسئله، 2ـ هگل و نيچه، 3ـ هگل و انگلس، 4ـ هگل و كوييو، بخش دوم «هگل و فلسفه تاريخ» مشتمل بر فصل 5ـ هردر و تاريخ، 6ـ فيخته و تاريخ، 7ـ هگل و تاريخ، 8ـ روح و پايان، 9ـ حال و آينده.
    اين كتاب توسط انتشارات مشهور و معتبر دانشگاه كمبريج چاپ و منتشر شده و قابل دسترسي براي علاقه‌مندان است.

    The Most Sublime Hysteric
    Hegel with Lacan
    Slavoj Zizek
    Publishes: Polity
    والاترين هيستري
    هگل بالكان

    ما درباره هگل چه مي‌دانيم؟ درباره ماركس چطور؟ چقدر با مفهوم دمكراسي و توتاليتريسم آشناييم؟ در مورد هر يك از اين مسائل و موضوعات، به جز نوشته‌ها و سخن‌هاي مبتذلي كه از رسانه‌ها تكرار مي‌شود و ما هر روز مي‌شنويم چه مي‌دانيم؟ مرز ميان علم و شبه علم كجاست؟ فرهنگ و فلسفه در كدام نقطه از ابتذال و مطالب غيرفرهنگي و فاقدعمق جدا مي‌شوند؟ و سرانجام بين نخبگي و مطالب دانشورانه با عاميانگي و عوام‌زدگي چه تفاوتي هست؟
    اسلاووي ژيژك، متفكر تندزبان و ساختارشكن عصر ما، در كتاب اخير خود كوشيده تا ارزش‌ها و سنّت‌هاي مطالعه و انديشه درباره فلسفه را درهم بشكند و با درهم كوفتن كليشه‌هاي فكري و آكادميك قديم، در راهي نو براي پاسخ‌دادن به پرسش‌هاي يادشده چراغي بيفروزد.
    ژيژك، منتقد اجتماعي، فعال سياسي سوسياليست و روانكاو اهل اسلووني است كه با آراي راديكال و انتقادهاي سرسخت درباره وضع موجود ممالك امروز و نفوذ سرمايه‌داري در زندگي مردم سراسر جهان، جايگاهي ويژه و پايگاهي استوار يافته و به ويژه در ميان جوانان چپ‌انديش از محبوبيتي خاص برخوردار شده است.
    آثار ژيژك همچون «خشونت»، «كژ نگريستن» و «عينيت ايدئولوژي» تاكنون به بسياري از زبان‌ها از جمله فارسي ترجمه و در كشورهاي مختلف به چاپ رسيده است.
    در مورد اين متفكر ديدگاه‌هاي متنوع و گاه متناقضي شكل گرفته است؛ عده‌اي از منتقدان بر اين باورند كه ژيژك انديشمندي بزرگ و اثرگذار است كه تفكر چپ را در ميان مردم دنيا بيدار كرده و عده‌اي ديگر معتقدند كه او به عنوان يك عروسك خيمه شب بازي مشغول ايفاي نقشي نمايشي است كه مقصودش تنها جلب توجه سطحي نگران است و پرت‌كردن حواس آنان از مسائل مهم و بنيادين.
    آدام كرش، منتقد مجله نيوريپابليك، ژيژك را به عنوان «خطرناك‌ترين فيلسوف غرب» معرفي مي‌كند و كتاب «والاترين هيستري» را اثري دقيق و نوآورانه مي‌داند. جودي دين، از دپارتمان فلسفه كالج هوبارت اند ويليامز اسميت معتقد است كه اين كتاب اثري شايسته مطالعه و بررسي دقيق است كه بنيان‌هاي فكري دو تن از بزرگ‌ترين متفكران عصر ما را موردكاوش قرار مي‌دهد و كنت رينهارد، استاد فلسفه دانشگاه كاليفرنيا كتاب نام برده را «اثري فوق‌العاده» درباره هگل و انديشه نوهگلي مي‌داند.
    كتاب موردبحث، در 264 صفحه و چهارده فصل به شرح زير تأليف شده است:
    بخش اول با عنوان «هگل ولكان»، دربردارنده فصول 1ـ جنبه ظاهري: استدلال در برابر ادراك، 2ـ شاهكار سپاكنشي يا چگونگي پديداري امر ضروري در پي همجواري طبيعي، 3ـ ديالكتيك به مثابه منطق دال: رجوع به خويشتن، 4ـ ديالكتيك به مثابه منطق دال: حقيقت سه‌گانه، 5ـ چگونه لكان متفكري هگلي به شمار مي‌آيد؟، 6ـ زيركي استدلال يا طبيعت حقيقي حكمت غايي هگل، 7ـ آن‌چه از پيش بارز است پديده به مثابه پديده است يا چگونه هگل به فراتر از خويشتن در فلسفه كانت رفت، 8ـ دو مزاح هگلي كه كمك مي‌كند بدانيم چرا معرفت مطلق قابل بحث و تأمل است، بخش دوم با عنوان «‌بن‌بست سپاهگلي» مشتمل بر فصل 9ـ راز وسيله در هدف‌گذاري: چرا ماركس پديدآورنده نخستين نشانه‌ها است؟، 10ـ ايدئولوژي ميان وهم و رويا: نخستين تلاش براي تعريف تماميت‌گرايي، 11ـ جنون الاهي، جنون سياسي:
    دومين تلاش براي تعريف تماميت‌گرايي، 12ـ ميان دو مرگ: سومين و واپسين تلاش براي تعريف تماميت‌گرايي، 13ـ نكته جامع ايدئولوژي يا چرا لكان سپا ساختارگرا نيست؟، 14ـ محتمل‌الوقوع: هگل و فلسفه تحليلي.
    «والاترين هيستريك»، به زبان انگليسي نگاشته و در سال جاري توسط انتشارات پوليتي به چاپ رسيده است.

 


صفحه 4 از 4