اطلاعات حکمت و معرفت

  • جايگاه واقعي ذهن: علم يا فلسفه؟

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    جايگاه واقعي ذهن: علم يا فلسفه؟

    گفت وگو با تقي کيميايي اسدي
    منيره پنج تني

    در برهه ای از تاریخ مرز میان علم و فلسفه مشخص نبود و فلسفه علاوه بر متافیزيک به فیزیک هم می پرداخت؛ اما به تدریج علم در برابر فلسفه قد علم کرد و برخی از مسائل فلسفه را از آن خود کرد. اکنون نیز این رابطه بین دوستی و دشمنی نوسان دارد. اما واقعیت این است که هیچ یک از این دو به تنهایی قادر نیستند امکان شناخت و فهم دقیق را برای انسانی که خود سازندۀ فلسفه و جزیی از جهان است فراهم کنند. موضوع این گفت وگو با اینکه نقد و بررسی آرای آنتونیو داماسیو، پروفسور کرسی علم اعصاب و رئیس انستیتوی مغز و خلاقیت در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی است اما به نوعی دغدغۀ پرداختن به دعوای قدیمی علم و فلسفه را نیز دارد. داماسیو  اصرار دارد که ذهن متعلق به حوزۀ طبابت است و می خواهد آن را به شيوه اي از فلاسفه پس بگیرد اما این چیزی نیست که فیلسوفان حاضر باشند آن را تمام و کمال در اختیار علم بگذارند. يكي از مسائل مشترك فلسفه و علم ذهن است. موضوعي كه مورد علاقه داماسيو نيز هست. آرای این فیلسوف پرتغالی را از خلال سه کتابش با نام های «خطای دکارت»، «در جست وجوی اسپینوزا» و «درک رخداد» (انتشارات نگاه معاصر) در گفت وگو با مترجم این آثار بررسی کردم. تقی کیمیایی اسدی دارای زمینۀ تخصصی مشترک و حرفه ای با داماسیو است. او متخصص مغز اعصاب در شهر واشنگتنِ آمریکا است و سال ها به تألیف، ترجمه و طبابت مشغول است.
    ***
    برای شروع گفت وگو و پرداختن به طرح و دغدغۀ داماسیو نیاز داریم برخی از کلیدواژه های اساسی او را بررسی کنیم. داماسیو موضوع اصلی کتاب «خطای دکارت» را ارتباط بین «هیجان» و «استدلال» می داند. برای اینکه به سراغ هدف اصلی داماسیو از نگارش این کتاب برویم، ابتدا بگویید که او چه معنایی از هیجان و استدلال مراد می کند؟
    برای فهم واژه های هیجان و استدلال در حیطۀ علم اعصاب مدرن باید به فیزیولوژی اعصاب مراجعه کرد. به محض اینکه محرکی از درون بدن یا از محیط زندگی وارد دستگاه عصبی مرکزی می شود، باید در اولین گام توسط سیستم پاداشی یا ارزیابی کننده یا گزینشی مغز بررسی شود که آیا محرک برای بقاء صاحب مغز مثبت، منفی یا خنثی است، تا به آن جلب شد، از آن احتراز کرد یا به آن وقعی نگذاشت. مغز برای انجام این فرآیند 0.5 ثانیه فرصت دارد تا علاوه بر اینکه محرک را در شبکه های دیگر، و از جنبه های دیگر به طور موازی و همزمان پردازش می کند، به این کار حیاتی و مهم هم بپردازد. سیستم پاداشی مشترک با بقیۀ حیوانات مغزدار در ساقۀ مغز، از پائین ترین بخش آن یعنی بصل النخاع شروع تا بخشی از ساختارهای عمق نیمکره ها، یعنی دایانسفال ادامه می یابد. این بخش از سیستم پاداشی در همۀ حیوانات مغزدار وجود داشته و مسئول حفظ هومئوستاز آنها و بقاء آنها در کوتاه مدت و دراز مدت است. این بخش از مغز را مغز هیجانی می نامند. تحول و تکامل داروینی، در انسان ها و تا حد بسیار مختصرتری در نخست پایگان، با توسعه و گسترش و پیچیده کردن سطح تحتانی و داخلی قشر جلوپیشانی لایۀ والاتری به سیستم پاداشی افزوده تا تصمیمات انسان ها را برای زندگی اجتماعی شان مناسب سازد. این بخش از مغز است که در کتاب «خطای دکارت» مورد بررسی قرار گرفته است.  قرن هاست که محصولات کار این بخش از مغز را به  علت تفاوت اساسی با بقیۀ حیوانات به نهادهای ورای فیزیکی، به خصوص روح متعالی مخصوص انسان منسوب کرده اند. هدف داماسیو این است که محصولات اخیر را در ساختار فیزیکی این بخش از مغز مکان گذاری کند. البته او تنها کسی نیست که این کار را کرده است، اما از آنجا که، مانند بقیۀ متخصصان مغز و روان با بیمارانی سر و کار داشته که اختلالات رفتاری و عقلانی ناشی از این بخش داشته اند، نوشته هایش برای عموم ملموس تر و قابل فهم تر از آن چیزهائی است که برای مثال از تصویربرداری های مغز توسط ام آر آی یا اسکن ها و نوارهای مغزی پیچیده به دست آمده اند. سیستم پاداشی، در هر دو سطحش، نه تنها مسئول ارزیابی محرکات وارده اولیه به دستگاه عصبی است بلکه مسئول ارزیابی نتایج بلافصل و دراز مدت بعد از انجام رفتارها و به اجرا گذاشتن افکار نیز هست. از آنجا که عقلانیت نتایج کوتاه مدت و دراز مدت کردار انسان ها است، در حقیقت می توان گفت که قشر جلوپیشانی ساختاری است که با توان استدلالی و استفاده از محتویات حافظه محل بالاترین سطح پردازش های عصبی، یعنی عقلانیت است. ضایعات همین بخش، چه اکتسابی، و چه سرشتی موجب اختلالات عمیق رفتاری و شخصیتی می شوند که متأسفانه گرفتاری بسیار عمیق اجتماعات هستند. فرآیندهای سیستم پاداشی  مغز باید به سرعت به انجام برسند چون که این بخش مسئول تعیین این امر است که آیا محرک مهم بوده و باید به آگاهی رسیده و به آن توجه شود، یا خنثی است و لازم نیست به آن توجهی شود. نتایج کار این بخش تغییراتی در سیستم سمپاتیک، پاراسمپاتیک، چهره و اندام موجود مغزدار ایجاد می کند که همان هیجان یا (emotion) هستند. موجودی که دچار هیجان شده در ابتدا، یا تا آخر از همه یا بعضی از اثرات هیجانات بر بدنش بی اطلاع می ماند (مانند میخکوب شدن، برافروختگی چهره، رنگ پریدگی، بالا و پائین رفتن فشار خون، چهرۀ ترسناک، خشم آلود، و غیره). به این تظاهرات هیجانات می گویند. سیستم پاداشی بعد از ارزیابی محرک، و قبل از فرآیند به آگاهی رساندن، در تناسب با نتیجۀ ارزیابی، مواد شیمیائی خاصی به نواحی وسیعی از مغز فرستاده و بر کیفیت جریان ذهنی یا working memory تأثیر گذاشته و احساسات آگاه گوناگونی را ایجاد می کند که به جریان آگاهی رنگ خاص خودشان را می دهند (خوشحالی، ترس، تمایلات جنسی و غیره). بخشی از سیستم پاداشی، مانند آمیگدال و ساختارهای اطراف آن مسئول ایجاد توجه به محرکی می شوند که از نظر سیستم پاداشی مهم جلوه داده شده و باید به آن ارجحیت داده شود، که همان فرآیند توجه است. سیستم پاداشی ساقۀ مغز، محصول فرآیندهای خودش را در نهایت به لوب جلوپیشانی می فرستد. در این لوب است که نتیجۀ این فرآیندها مورد استفاده قرار می گیرند و براساس ساختارهای زمینه ای مغز (شخصیت، حافظه یعنی آموزش و پرورش و تجربیات گذشته، شرایط اجتماعی، انواع ذکاوت ها) و طی فرآیندی که استدلال خوانده می شود، دستورالعمل خاصی مطابق با نتایج همۀ فرآیندها ایجاد می کند.

    با این توضیحات تعریف استدلال به اختصار چه خواهد بود؟
    در حقیقت منظور از واژۀ استدلال همان منطق و عقلانیت است که در انسان ها  کاملاً به ساختار قشر جلوپیشانی آنها وابسته است، و از تمامی محصولاتی استفاده می کند که مغز در مقابل هر محرکی دارد و می تواند در اختیار این بخش از مغز بگذارد. بخش جانبی این مغز دستگاه مجریه و بخش های گوناگونش قوۀ قضائیۀ مغز هستند. این لوب بخش های گوناگونی دارد که در فرایندهای شناختی، اجتماعی، خلق و خوئی، قضاوتی، هنری و در نهایت اجرائی دخیل هستند.

    و تعریف هیجان چیست؟
    هیجان آن چیزی است که شاهدان از چهره و قامت حیوانی برداشت می کنند که مغزش در حال ارزیابی یک محرک است. موجود دارای هیجان ممکن است از این وضع با خبر شود یا نشود. صحبت در این است که اگر سیستم پاداشی ساقۀ مغز دچار ضایعۀ مهمی باشد موجود این چنینی قادر به ادامۀ زندگی نیست. در حالی که اگر لوب جلوپیشانی به هر علتی دچار اختلال شده باشد، شخص ممکن است در ادامۀ زندگی در سطح زیرین دچار اشکال عمده ای نباشد، اما عقلانیت (استدلال) او دچار اختلال شده و نتایج رفتارش برای ادامۀ موفقیت آمیز زندگی اجتماعی اش مناسب نیستند.

    هیجان یکی از آن موضوعات بین رشته ای است که علاوه بر فیلسوفان مورد توجه روان شناسان و متخصصان علوم اعصاب نیز هست. تا پیش از انتشار کتاب «خطای دکارت» تصور غالب از معنای هیجان چه بود؟
    تا قبل از روشن شدن طرز کار مغز در حیوانات و انسان زنده و فعال که در دهه های اخیر میسر شده، متفکران تفاوتی بین هیجان و احساسات قائل نبودند و هنوز هم در بسیاری از نوشته ها چه در فارسی و چه در انگلیسی هیجان و احساس را معمولاً به همان معنا به کار می برند. در حالی که از نظر فیزیولوژی و آگاهی با هم بسیار متفاوتند. شخص می تواند ظاهراً دچار هیجان باشد ولی احساس مناسب آن را نداشته باشد (مانند هنرپیشه ها)، یا بعد از هیجان اولیه، تظاهرات آن را کنترل کرده و احساس خود را آشکار نکند (مثلاً گفته می شود خشمش را فرو برده است).

    همانطور که پیش تر هم اشاره کردم اساس کتاب داماسیو دربارۀ رابطۀ هیجان و استدلال است. داماسیو با توجه به مطالعاتی که بر بیماران مغزی دچار اختلال، انجام داده بر این نظر است که نبودن هیجان به مراتب بدتر از بودن آن بر استدلال تأثیر می گذارد. پرسشم این است که هیجان چگونه به نفع استدلال عمل می کند؟
    لازمۀ کار لوب جلوپیشانی دریافت نتیجۀ فرآیندهای تقریباً بقیۀ مغز، به خصوص سیستم پاداشی است. حال اگر به علت اختلالات مغزی به هر علتی، اختلالی در سیستم ارزیابی کنندۀ محرکات (سیستم پاداشی) وجود داشته باشد، لوب جلوپیشانی اطلاعات مناسبی در دست نخواهد داشت تا از توان منطقی و عقلانی (استدلالی) خودش استفاده کند (مانند مغز معتادان). اما بیشتر کار داماسیو در مورد اختلالات لوب جلوپیشانی است که دستگاه استدلالی یعنی عالی ترین سطح مغز آسیب دیده است. در نتیجه رفتارهای تولیدشده در مقابل محرکات محیطی متناسب با استانداردهای مقبول قبل از ضایعه برای بیمار و اجتماع او نخواهد بود.

    حال با توضیحات شما می خواهم به هدف اصلی داماسیو از نگارش این اثر بپردازم. داماسیو با طرح مفصلش دربارۀ استدلال و هیجان می خواهد به دوگانه انگاری دکارت حمله کند. او چگونه از رابطۀ بین هیجان و استدلال بهره می گیرد تا خطای دکارت را در جدایی ذهن و بدن آشکار کند؟
    در واقع کار داماسیو و بقیۀ دانشمندان علم اعصاب مدرن این است که ثابت کنند که تمامی رفتارها و افکار انسان ها محصول مدارها و شبکه های خاصی در مغز آنهاست که در بعضی از نقاط مغز تجمع بیشتری دارند. در نتیجه جایی برای برداشت های دوگانگی در ذات انسان ها نیست. والاترین محصول مغز یعنی استدلال و عقلانیتش هم محصول بخشی از مغز است که همراه و همگام با بخش های بسیار باستانی اش (از نظر تحول داروینی) فعالیت می کند. در نتیجه هیچ الزامی برای وارد کردن نیرویی متافیزیکی (روح متعالی انسانی) در شرح رفتارهای انسانی نیست و همۀ آنها نتیجۀ کار مغزی هستند که از مواد فیزیکی ای درست شده که بقیۀ جهان از آن ساخته شده اند.

    داماسیو در فصل علاقۀ «مفرط برای استدلال» نوشته است: «این همان خطای دکارت است: جدایی شگرفی بین بدن و ذهن، از یک طرف عنصری قابل رؤیت، دارای ابعاد، با کاری مکانیکی، بی نهایت تقسیم پذیر، ساخته شده از ماده ای فیزیکی که جسم را می سازد؛ از طرف دیگر عنصری غیر قابل رؤیت، بی ابعاد، غیر قابل جابه جایی، غیر قابل تقسیمی ساخته شده از عنصری ذهنی. پیشنهادی که استدلال، قضاوت اخلاقی و رنج ناشی از دردهای جسمی یا تشویش های هیجانی ممکن است جدا از بدن وجود داشته باشند. مخصوصا جدایی پالایش شده ترین اعمال ذهنی از ساختمان ها و اعمال موجود بیولوژیکی. ص 349» او از این مسئله رنج می برد که هنوز دوگانه انگاری دکارتی طرفدارانی پر و پا قرصی دارد که بدون نیاز به هیچ ادله ای دوگانه انگاری دکارتی را می پذیرند. از نظر او تبعات پذیرش این امر چیست؟
    بله، این اشکال عمده ای در تفکر مدرن است که هنوز هم کسانی که اطلاع دقیقی از کار مغز ندارند به باور خودشان به دوگانگی وجود انسان ادامه می دهند. کسانی که هنوز حتی به جدایی روان و مغز باور دارند تا چه برسد به تفکر و عقلانیت و . . . اما نکته ای که باید قبول کرد و همۀ اطلاعات علم اعصاب آن را ثابت می کنند یگانگی فیزیکی وجود انسان است. به طوری که هیچ الزامی ندارد که برای شرح هر ویژگی عالی انسان ها دست به دامان نهادی متافیزیکی بزنیم. حتی اگر در بعضی موارد هنوز نمی توانیم توجیه دقیقی از زیربنای فیزیکی پدیده هایی مانند آگاهی ارائه دهیم باید قبول کنیم که آنها هم محصول فیزیک مغز هستند و کوشش کنیم که با تحقیقات مناسب به جواب برسیم. قبول وجه متافیزیکی هیچ وقت هیچ مسئله ای را روشن نساخته و مانع بزرگی برای پیشرفت علم است. یکی دیگر از تبعات فرض دوگانگی جداسازی روانپزشکی و روانشناسی از علم اعصاب است که به این بیماران برچسب های غلطی زده می شود که در مورد بیماران مغز ارگانیک زده نمی شود. به هر حال تشبث به هر توجیه متافیزیکی و غیرفیزیکی در هر رشته ای مانع ادامۀ تحقیقات برای یافتن زیربنای آن پدیده است. کوشش داماسیو در مورد استدلال و هیجان این است که زیربنای فیزیکی آنها را مشخص کند.

    جالب اینجاست که نگرانی داماسیو فقط برای تبعات دوانگاری دکارت در فلسفه نیست؛ بلکه حتی بیشتر نگران این تبعات در حوزه هایی مثل علوم شناختی، تحقیقات بیولوژی و پزشکی است. او استعارۀ ذهن به عنوان نرم افزار در علوم شناختی و ذهن بدون جسم در طب غربی را از نتایج دوگانه انگاری دکارتی می داند. لطفا برای ما بگویید جداسازی ذهن از بدن در این حوزه ها چه نتایجی را به همراه آورده که این فیلسوف- عصب پژوه را نگران کرده است؟
    برداشت داماسیو بسیار جالب است و من هم کاملاً با آن موافق هستم. تا کنون تمامی سازمان های قضائی، پاداشی و مجازاتی، اجتماعی در مورد انسان ها بدون اطلاع کافی از زیست شناسی او برپا شده اند. این امر در مورد وجود ارادۀ آزاد، جدائی روان و مغز، رفتارهای ضد اجتماعی و هزاران جنبۀ دیگر انسان ها صادق است. چطور می توان برای اداره و به نظم کشیدن و ارزیابی یک سیستمی مانند اجتماع انسان ها فکر کرد بدون اینکه از زیربنای رفتار و تفکر سازندگان تک تک آن اجتماع اطلاع موثقی نداشته و صرفاً بر برداشت های سوبژکتیو و شخصی تکیه کنیم تا اوبژکتیو و عینی.

    بر خلاف نگاه دسته ای از افراد که ممکن است تصور کنند، دانشمندان تلاش می کنند با منحل کردن مسائل فلسفی، عرصه را برای فلسفه تنگ کنند، و بر خلاف نگاه دیگری که ممکن است بگویند حوزۀ علم حوزۀ شناخت است و حوزۀ فلسفه حوزۀ فهم و این دو را راهی به هم نیست؛ داماسیو در فصل پایانی کتاب «خطای دکارت» پس از نقل  قولی از فاکنر می گوید: «بیولوژی اعصاب هم می تواند موجب فهم اوضاع انسان ها و شفقت در حالشان شود و در این راه هم می تواند کمکی در فهم کشمکش های اجتماعی و تسکین آنها شود، مشوق و اغواکننده است. ص 354» از نظر داماسیو این امر چگونه رخ می دهد؟
    نکته ای که از پیشرفت های اخیر علم اعصاب روشن شده این است که باید بازنگری کلی اي دربارۀ برداشت های اعصار گذشته از انسان ها به عمل آید. قبل از هر چیزی روان شناسان، روان پزشکان و تمامی کسانی که در علوم شناختی و فلسفۀ ذهن و مانند آن کار و فعالیت دارند  باید خودشان را با تشریح، فیزیولوژی، شیمی و فیزیک مغز آشنا کنند تا بتوانند با تکیه بر ستون استواری دربارۀ انسان ها صحبت کنند. در همین زمینه مسئلۀ عدم وجود ارادۀ آزاد از ساختار مغز برخاسته که اذهان فیلسوفان بسیار زیادی را به خود مشغول ساخته و دستگاه های قضایی حتی در پیشرفته ترین اجتماعات را زیر سؤال برده اند. در غیر این صورت متفکران در حیطۀ سابژکتیو باستانی باقی مانده و به حیطۀ اوبژکتیو علم تجربی وارد نخواهند شد.

    نکته ای که داماسیو بر آن دست می گذارد این است که می خواهد مطالعات مربوط به ذهن را به جایگاه اصلی خود یعنی طب و بیولوژی بازگرداند، اما به نظر می رسد با توجه به موضوعی که در پرسش قبل هم به آن پرداختم، اگر بخواهیم نگاه او را به بیولوژی اعصاب در آینده امیدوارانه بدانیم، بهتر است او نیز نگاه مشفقانه و همدلانه تری نسبت به همراهی تمام حوزه ها برای بررسی مسئلۀ ذهن داشته باشد. در واقع، گو اینکه نه فقط بیولوژی و طب بلکه روان شناسی و علوم شناختی و البته فلسفه می توانند به معانی مختلف عهده دار مطالعه، بررسی و اندیشیدن به موضوع ذهن باشند. نظر شما چیست؟ آیا شما با داماسیو هم نظرید یا می توانید با من همراه باشید؟
    جدائی ذهن از مغز طرفدارانش را به همان بن بستی می کشاند که باورمندان به دوگانگی وجود و نهادهای مافوق طبیعی از ابتدای تاریخ تفکر در آن گیر افتاده اند. همۀ پدیده های مربوط به آگاهی، جریان ذهنی، عقلانیت، و . . . محصول مطلق مغز فیزیکی هستند و هیچ دلیلی در بین نیست تا برای توجیه آنها به نهادهای متافیزیکی ملتمس شویم.

    جناب استاد بحث من اصلا نهادهای متافیزیکی نیست و هیچ اشاره ای به نهاد یا ارگان متافیزیکی نکرده ام؛ اما اصرار دارم که به معنای جدید فلسفه در دنیای امروز توجه کنیم. درست است که اکنون فلسفه معنای گذشته را ندارد اما فلسفه هنوز هم می تواند برای علم مسئله آفرینی کند و هنوز هم این دو می توانند یکدیگر را اصلاح کنند. ساز و کار فلسفه در دنیای امروز و حضورش در حوزه های روان شناسی، جامعه شناسی، هنر و سیاست کاملا آشکار است. امروز فلسفه قرار نیست دربارۀ لوب جلوپیشانی صحبت کند یا دربارۀ غدۀ صنوبری حرف بزند اما دغدغه های دیگری دارد که در تعامل و همزیستی با علم قطعا بهتر می تواند آنها را بررسی کند. چندی پیش ویدئوی گفت وگوی میچیو کاکو و داماسیو را تماشا می کردم. کاکو به عنوان یک فیزیکدان و فیزیکالیست تمام عیار جلوی داماسیو ظاهر شد و حاضر نبود حتی تفاوت ظاهری و تسامحی بین مغز و ذهن را بپذیرد. اما داماسیو بر منحصر به فرد بودن ذهن تک تک افراد انسانی اصرار داشت و حتی سعی می کرد بر تفاوت «ظاهری» بین مغز و ذهن تأکید کند. اینجا بود که به نظر می رسید داماسیو بیشتر در مقام یک فیلسوف ظاهر شده و از ابزار گفت وگوی فلسفی بهره می گیرد؛ چیزی که "به ظاهر" کاکو وقع چنداني بر آن نمی گذاشت. قطعا علم مواد و مصالح دقیقی برای فلسفه فراهم می کند و فلسفه هم نمی تواند به آنها بی توجه باشد اما نکته این است که نمی توان برای دانش ها مرز تعیین کرد و اجازۀ ورود آنها را به مسائل قدیمی با رویکرد و نگاه جدید نداد! شما دربارۀ این سطح بندی اندیشمندان و دانشمندان در مواجهه با ذهن چه نظری دارید؟
    به نظر می رسد که کاکو در این ویدئو غلو کرده و برای جلب توجه عوام صحبت کرده است. من با داماسیو کاملا موافق هستم. هر صحنۀ آگاهی (ذهن) که حداکثر 3 ثانیه طول می کشد محصول نهائی عملکردهای میدان های کوانتومی تعداد زیادی ستون قشری است. مغز 300000 ستون قشری دارد که هر کدام یک طرح از محرکات را فرآیند کرده و محصول نهائی را در خارجی ترین لایۀ ستون وارد جریان آگاهی می کند. هر کدام از این ستون ها از ده ها هزار نورون ساخته شده که میدان کوانتومی هر کدام از آنها در طرح نهائی میدان کوانتومی دخالت می کنند. هر نورون به نوبۀ خودش یک میکروکامپیوتر است که از میلیون ها مولکول پروتئینی و آلی دیگر درست شده که هر کدام در ویژگی میدان کوانتومی آن نورون دخالت می کنند. علاوه بر این اثر شیمیائی موادی که از ساختارهای سیستم پاداشی آزادشده و در قشر مغز آزاد می شوند و احساسات را شکل می دهند طرح این میدان های کوانتومی را شکل خاص خودشان می کنند. لذا وقتی ما به زیربنای آگاهی پی خواهیم برد که علم مکانیک کوانتومی که هنوز هم در توجیه رفتار میدان کوانتومی یک فوتون درمانده بتواند عملکرد در هم ادغام شدۀ این همه میدان کوانتومی را توجیه کند. من هم مانند بسیاری باور دارم که این امر محتاج علم جدیدی است که هنوز وارد آن نشده ایم (گفته شده که 100 تا 200 سال دیگر با تکنولوژی در دست طول خواهد کشید) و احتمالاً تا زیربناترین ساختار جهان (استرینگ یا سوپراسترینگ یا هر چه که باشد) به طور دقیقی مشخص نشده ما با پدیدۀ ذهن آشنا خواهیم ماند نه با core یا جوهر آن. داماسیو درست می گفت ما می توانیم امواج الکتریکی را ثبت کنیم و شاید طرح های خامی از آن را با کامپیوترها بزرگ نمائی کنیم اما کامپیوتر هرگز نخواهد توانست تمامی کیفیت های یک صحنۀ ذهنی، مثلاً احساسی را که شما از هدیۀ یک دسته گل رز به دست می آورید به ما نشان دهد. ذهن فعلاً تا اطلاع بعدی خصوصی خواهد ماند و فعلاً باید از عوام فریبی در شوهای تلویزیونی دست کشید و از علم سوء استفاده نکرد.

    به كتاب«در جست وجوی اسپینوزا» بپردازیم و ببینیم او چگونه با مسئلۀ دوگانه انگاری جسم و ذهن روبه رو می شود. یکی از اصلی ترین مخالفت های اسپینوزا با دکارت بر سر همین مسئلۀ دوگانگی بود. اسپینوزا نمی توانست بپذیرد که روح به عنوان عنصری غیرمادی با عنصری مادی ادغام شود و سپس آن را هدایت کند؛ این همان استدلالی بود که به نوعی برای رد خلقت بر اساس روایت کتاب مقدس استفاده می کرد. اسپینوزا بر اساس چه ادله ای به این دوگانگی می تاخت؟
    همان طور که داماسیو و بقیۀ عالمان علم اعصاب به آن پی برده اند اسپینوزا بدون اطلاع واقعی از ساختار و فیزیولوژی مغز دارای بصیرتی شد تا به تنهائی در مقابل باور به نهادهای متافیزیکی نه تنها در وجود انسان بلکه در کائنات قد علم کند. لذا به حق او را اولین نورولوژیست و طبیعت گرا نام نهاده اند. یافته های علمی بعدی از جمله تئوری تحول و تکامل داروینی و علم ژنتیک صحه های عمیقی بر برداشت فراستی اسپینوزا دربارۀ خلقت و خالق گذاشتند و او را در صدر فیلسوفانی قرار دادند که با تفکر مطلق به عمق حقائق زیادی پی برد. به نظر می رسد که دکارت در جواب یکی از شاهزادگان هلندی که از او در طرز برقراری رابطۀ ذهن متافیزیکی و مغز فیزیکی سؤال کرده بود، درماند و دست به اختراع ایدۀ غدۀ صنوبری (پاینئال) به عنوان محل ارتباط زد. چیزی که شاید جرقه ای برای رد نظرات او توسط اسپینوزا بوده است. به نظر می رسد اسپینوزای معقول با آشنایی به داستان های نامعقول کتب عهد عتیق و توجیه نامعقول دکارت از دوگانگی به بینشی رسیده باشد که بعدا از چند قرن پیشرفت های اوبژکتیو علمی صحت آنها را برملا کرده اند. به نظر من کار مفیدی که فیلسوفان انجام داده و احتمالاً باید در آینده انجام دهند ارائۀ چنین نکاتی است تا علم را مجبور کنند در پی یافتن واقعیت آنها برود.

    نکتۀ بسیار جالبی که داماسیو در کتاب «در جست وجوی اسپینوزا» از فلسفۀ این فیلسوف استخراج می کند این است که او پس از مخالفت هایی که با فیلسوفان پیش از خود می کند در نهایت می خواهد راه کارهایی برای بهتر زیستن ارائه کند و آشکار است که چنین راهکاری از طرح اصلی او دربارۀ جوهر یگانۀ طبیعت ناشی می شود. این راه حل چیست و اسپینوزا چرا برای آن «هیجانات» را مطالعه می کند؟
    من در مقدمۀ ترجمۀ فارسی کتاب «در جستجوی اسپینوزا» به این مسئله پرداخته ام و خوانندگان شما را به آن ارجاع می دهم. اما به  نظر من بزرگ ترین راه حلی که اسپینوزا برای سعادت اجتماعی ارائه داد آزادی تفکر و آزادی ارائۀ تفکر بدون ترس از اولیاء دینی و سیاسی است. کتاب اخلاقیات اسپینوزا علاوه بر رد دوگانگی وجود، حاوی دستورالعمل هائی برای خوشحالی و سعادت حین تقلای بزرگی است که انسان ها برای بقایشان انجام می دهند. او بیشتر به رستگاری در همین زندگی اصرار داشت نه به رستگاری در آخرت، آن طور که دین باوران ادعای آن را دارند. او احتیاجی به قربانی کردن جسم برای اعتلای روح یا ذهن نمی دید. چون هر دو آنها را از یک قماش فرض می کرد و به درستی باور داشت که سلامت هر دو به هم وابسته است. او سعی می کرد تجویزاتی برای تحمل درد و مشقت غیرقابل اجتناب حین تقلای بزرگ برای زندگی ارائه دهد. نسخۀ خلاصه شدۀ او گفتن بله ای به زندگی است و نه "نه" به آن. برخلاف فیلسوفان باستان، او باور داشت که سعادت در سرکوب هیجانات (احساسات) نیست بلکه در تبدیل آنها به ایده های باکفایتی است که بتواند انسانی آزاده بسازد. او مانع بزرگ دست یابی به سعادت را جهل و خرافات می دانست و می گفت تنها راه نجات بشریت خارج کردن این دو از ذهن است.

    همین جا باید از شما بپرسم که اسپینوزا در مسائل مربوط به اخلاق، برای رهایی از هوس ها راهی ارائه می کند که باز هم به «هیجانات» مربوط است. این راه چگونه با هیجانات مرتبط است؟
    همانطور که پیشتر ذکرشد و بخشی از کارهای داماسیو نیز همین است، هیجانات و احساسات ناشی از آنها، و سیستم پاداشی زیربنایی تعیین کنندۀ کیفیت رفتارهای انسانی، از جمله اخلاقیات است. پیشرفت های جدید الزامی برای تعریف و تشریح این اخلاقیات ارائه داده اند که من شرح مبسوطی از آنها را در کتاب زیست شناسی مغز و اخلاقیات نوشته ام و فکر می کنم جواب شما در این مورد را می توانید مفصلاً در آن کتاب پیدا کنید. البته مبارزه با به اصطلاح هوس ها مسئلۀ پیچیده ای است که به نظر یک شخص فردگرای آشنا به ساختار مغز فرمول کلی ای برای آن، و برای همه نمی توان ارائه داد. مکتب های اخلاقی، از جمله توصیه های فلسفی هم نتوانسته اند دستوراتی براساس طبیعت ذات انسان که اکثراً با آن آشنائی ندارند ارائه دهند. اسپینوزا هم در این مورد استثناء نیست.

    جناب دکتر کیمیایی با اینکه هنوز پرسش های بسیاری دربارۀ نتایج حاصل از فلسفۀ اسپینوزا در ذهنم چرخ می زند اما مجبورم به سراغ دیگر کتاب داماسیو یعنی «درک رخداد» بروم. داماسیو در این اثر که مکمل دیگر آثارش است بر موضوع آگاهی متمرکز است. تعریف او با توجه به زمینۀ رشته اش از آگاهی چیست؟
    در یک جمله شاید بتوان گفت که داماسیو آگاهی را به سطح دانستن رساندن نتایج فرآیندهای مغزی و آن چیزهائی می داند که مغز براساس working memory یا به اصطلاح محتویات لازم برای انجام کارِ در دست یا به ثمر رساندن فکرِ در سر در جریان ذهنی تزریق کرده است.

    مقصود داماسیو از آگاهی جوهری (core consciousness) و آگاهی گسترده (Extended consciousness) چیست؟ به ویژه که او از واژۀ core استفاده می کند و شما آن را به جوهر برگردانده اید!
    من در ترجمۀ واژۀ core به فارسی دچار مشکل شده ام. در هر حیطۀ علمی منظور خاصی از این واژه مد نظر است. اما به طور کلی می توان گفت که core در هر سیستمی زیربناترین و مجمل ترین ساختار فیزیکی آن است که پدیده های بعدی از آن بر می خیزند. در موقع ترجمۀ این واژه در مورد آگاهی به نظرم بهترین واژۀ فارسی جوهر آمد، اما هسته، چنبره، قلب، مغز و ... هم را در جاهای دیگر به کار گرفته ام. منظور از آگاهی جوهری زیربناترین محتویات به آگاهی رسیده بدون در نظرگرفتن تاریخچۀ زندگی شخص است. در صورتی که این سطح آگاهی با محتوای حافظه یا تاریخچۀ زندگی شخص رنگ بگیرد می توان به آن آگاهی گسترده گفت.

    روایت داماسیو از آگاهی در کتاب «درک رخداد» چه تفاوتی با دیگر دانشمندان این حوزه دارد و به نظر شما چه تأثیری بر فلاسفه خواهد گذاشت؟
    پیشرفت های علم اعصاب تمامی برداشت های فوق طبیعی دربارۀ ذات انسان را زیر سؤال برده اند. من سعی کردم که نوشته های فیلسوفی را پیدا کنم تا آنها را که احیاناً بر اساس آشنائی حداقلی از ساختار مادی مغز است ترجمه کنم. آقای حجاریان، کاترین مالابو فیلسوف معاصر فرانسه را به من معرفی کرد که بهترین نمونۀ فیلسوفانی است که با نئوماتریالیسم مغز آشناست و جنبه هائی از آن، مانند انعطاف پذیری و بی ثباتی نفس را مورد بحث قرار داده است. من سه کتاب دربارۀ فلسفۀ او که بر همین اساس است و یا نوشتۀ خود او و یا دربارۀ تفکر را ترجمه کرده ام که در دست ناشر هستند. آشنائی با پیشرفت های علم اعصاب را به خصوص در مورد بیوشیمی، بیوفیزیک، فیزیولوژی، شبکه و مداربندی های مغز که خالق همۀ چیزهائی است که داریم، و یا باید اصلاحشان کنیم یا پرورششان دهیم؛ باید فیلسوفان، جامعه شناسان، مسئولانِ دستگاه های قضائی، سیاستمداران و هر کس دیگری که با انسان ها در سطح وسیع سروکار دارد، مد نظر بگیرند. بدون شناخت واقعی انسان ها هر برداشتی سابژکتیو است. دنیای مدرن دنیای اوبژکتیو است و باید از برداشت های شخصی هر چند هم که منطقی و مستدل و معقول به نظر می رسند دست برداشت و به علوم تجربی پناه برد.
    با شما موافقم اما منطقی، مستدل و معقول بودن به معنای بی توجهی به علوم تجربی و صرفا قضاوت قیاسی نیست. گمان می کنم فلسفه مدت هاست که از این مرحله عبور کرده است. پرسشی که اکنون می خواهم طرح کنم، تا اندازه ای در گفت وگویمان طرح شده است اما می خواهم با جملات دقیق تر و واضح تری از شما بپرسم که با توجه به اینکه شما و داماسیو یک زمینۀ تخصصی مشترک دارید، بر اساس چه نیاز و ضرورتی دست به ترجمۀ آثار او زدید؟
    من مدت ها قبل از آشنایی با کارهای انتونیو داماسیو مشغول نوشتن کتاب خلقت و تکامل مغز و روان بودم تا برداشت های خودم را از یگانگی وجود بنویسم. در حین تحقیقات برای این کار، از بین کارهای بسیار فراوانی که در این مورد شده، به کارهای داماسیو برخوردم. بعد از انتشار کتاب خلقت و تکامل تعداد زیادی از افراد شکایت از تکنیکی بودن و دیر فهم بودن و تخصصی بودن کتاب کردند. لذا سعی نمودم سه کتاب از داماسیو را که برای عموم نوشته شده است و جنبه هایی از کتاب خلقت و تکامل را شرح مبسوطی داده ترجمه کنم. منظورم آشنایی روشنفکران ایران با این گام بلندی است که در تفکر دربارۀ طبیعت ذات انسان حاصل شده است.

    در حال حاضر به چه کاری مشغول هستید؟
    در کتاب خلقت و تکامل فصلی دربارۀ اراده نوشتم که طی آن در مورد وهمی بودن ارادۀ آزاد بحث کردم. بعضی از آن ایراد گرفتند، لذا کتابی نیمه فلسفی، نیمه علمی تحت عنوان وهم ارادۀ آزاد و مسئولیت اخلاقی ترجمه کرده ام که در صف انتظار برای انتشار است. در حال حاضر مشغول ترجمۀ کتابی هستم که یک فیزیکدان کیهانی نوشته است و طی آن فصل مشترک نئوماتریالیسم آگاهی از منظر علم اعصاب و هستۀ (core) فیزیک شرح بسیار جالبی داده شده تا کمک به اثبات یگانگی وجود حیات با طبیعتی کند که عمیقاً باور دارم جزء ناچیزی از آن هستیم و به هیچ وجه جزیی یا کلی از هیچ نهاد متافیزیکی در وجودمان نیست. البته این علاوه بر کار طبابت روزمره ای است که با آن سر و کار حرفه ای دارم. 

    در آخر می خواهم بدانم اینکه می گویید کتاب نیمه فلسفی، مقصودتان از فلسفی بودن این اثر چیست؟ پس به نظر می رسد رابطۀ میان فلسفه و علم آنقدرها هم بد نیست و حداقل کتابی با این مختصات یعنی نیمه فلسفی نوشته شده است. برای ما بگویید فلسفه چگونه در این کتاب با علم تعامل کرده است؟
    در کتاب تصویر بزرگ در واقع به سؤالاتی که دینداران و فلاسفه دربارۀ خالق و خلقت جهان و طرز شکل گرفتن و عملکردهای آن طی تاریخ تفکر مطرح کرده اند، پاسخی از علم فیزیک خالص داده شده است تا وجود جهان صرفاً فیزیکی را ثابت کند. اثبات بدون شک مادی بودن جهان در سطح کلان به اثبات فیزیکی بودن خالص  وجود انسان که جزء ناچیزی از کائنات است خواهد انجامید. این امر نه  تنها انسان را از تخت سلطنت غرورآمیزش پائین خواهد کشید، بلکه  نیاز برای دست به دامان شدن به نهادهای متافیزیکی برای شرح آنها را رد می کند. این کتاب، در واقع متمم و مکمل کتاب های دیگر خودم است. همۀ نوشته ها و ترجمه ها جمعاً یک پروژه هستند که امیدوارم فرصت پیدا کنم تا با استفاده از نوشته ها و ترجمه های دیگر آن را تکمیل کنم.

 
  • معرفي کتاب

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    معرفي کتاب

    منيره پنج تني



    گردآوری: ایمان افسریان
    حرفه هنرمند
    چاپ اول: 1395

    کتاب «در جست وجوی زمان نو: درآمدی بر تاریخ انتقادی هنر معاصر ایران» عمدتا از میان مقالاتِ بخش «حرفه: نقاش» فصلنامۀ «حرفه: هنرمند» با هدف فراهم کردن مقدمه ای برای نگارش تاریخ انتقادی هنر معاصر ایران از سوی ایمان افسریان انتخاب شده  است. شاید یکی از پرسش هایی که در وهلۀ نخست در مواجهه با این اثر به ذهن می رسد دربارۀ معنای «تاریخ انتقادی» باشد. به عبارت دقیق تر باید بپرسیم چه زمانی تاریخ انتقادی یک دوره نگاشته می شود؟ آیا تاریخ یک دوره و تاریخ انتقادی آن دوره کاملا به هم وابسته اند؟ تا کنون آثار "نسبتا" جامعی دربارۀ «تاریخ هنر معاصر ایران» نوشته شده است؟ مختصات تاریخ نگاری دربارۀ یک حوزۀ مشخص و در برهۀ خاصی از زمان چیست؟ تاریخ تخصصی را چه کسانی می نگارند؟ آشکارا این پرسش ها کلی است و شاید می تواند دربارۀ هر حوزه ای صادق باشد؛ اما از آن جا که بحث ما اکنون دربارۀ تاریخ هنر معاصر ایران است که بخش قابل توجهي از آن در هاله ای از ابهام فرو رفته است و پژوهش های کتابخانه ای حاکی از نقص جدی اطلاعات در این حوزه است، پس تاریخ انتقادی هنر معاصر ایران چه خواهد بود و چه ویژگی هایی خواهد داشت؟ پرسش از این مسئله نه تنها ماهیت موضوع را بر ما آشکار می کند بلکه با مشخص کردن امکانات و داده ها، راه را برای بررسی انتقادی موضوع هموار می کند. به نظر می رسد توقع عجیبی نیست اگر بگویم در یادداشت ایمان افسریان به عنوان گردآورندۀ این مقالات، توضیح ولو اندکی دربارۀ معنای «تاریخ انتقادی هنر معاصر ايران» در مقدمۀ اثر احساس می شود. پس از این، مهم ترین پرسش نحوۀ گزینش مقالات از بین مقالات نشریۀ حرفه: هنرمند است؛ این که مقالات بر اساس چه معیارهایی برگزیده شده اند؟ آیا آقای افسریان به تنهایی مقالات را برگزیده اند یا این گزینش حاصل همفکری بوده است؟ آیا در دیگر نشریات تخصصی هنر، مقالاتی بودند که در جهت تکمیل این اثر درآمدگونه بر تاریخ انتقادی هنر معاصر ایران، سودمند باشند؟ اگر پاسخ مثبت است چرا این مقالات فقط به یک نشریه اختصاص یافته است؟ آیا نگارنده های این مقالات هم رآی اند و در یک اقلیم فکری تنفس می کنند یا اختلافات «بینشی» و «روشی» تعیین کننده ای دارند که این موضوع در مقالات منعکس شده است؟ چرا برای نگارش یک تاریخ انتقادی نیازمند دیدگاه های متفاوت و حتی مخالف هستیم؟ این مقالات حدود یک دهه پیش نوشته و اکنون بدون تغییر و کم و کاست در این دورۀ دو جلدی منتشر شده اند، چرا برای تألیف چنین اثری از اندیشه های جدید و روزآمد متخصصان این حوزه استفاده نشده، تا مسائل این حوزه با نگاه امروزی نگاشته شود؟ یا چرا در کنار این مجموعه، مقالات جدیدتری که در سال های اخیر نگاشته شده، منتشر نشده است؟ کتاب «در جست وجوی زمان نو: درآمدی بر تاریخ انتقادی هنر معاصر ایران» در سال 1395 از سوی انتشارات «حرفه هنرمند» در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.  جلد نخست مشتمل بر سه فصل با نام های «قاجار، تجدد و سه استاد» است. از آن جا که دورۀ قاجار یکی از پل های اتصال سنت ایرانی به دوران مدرن است این کتاب زمان نو را با قاجار آغاز می کند. چهار مقاله با نام های مقدمه ای بر نقاشی قاجاری، زایش سنت، نمایش تجدد، روح زمان و روح هنر قاجار، نقاشی قاجار و تجربۀ مدرنیته این فصل را تشکیل می دهد. فصل دوم با عنوان «تجدد» مشتمل بر سیزده مقاله است که برخی از آن ها عبارتند از نیست انگاری نابخردی، توهم، هنر متجدد و هنر بازاری، سقاخانه در تصویر تاریخ. ایمان افسریان دربارۀ این فصل چنین نگاشته است: «عصر تجدد دورانی است متفاوت با سال های ماقبل خود و هر توضیحی پیرامون هنر معاصر وابسته است به تعریف از این دوران.» سومین فصل جلد نخست «سه استاد» نام دارد و دربرگیرندۀ سه مقاله با نام های محسن وزیری مقدم و هانیبال الخاص، پاکباز و الخاص، رویین پاکباز در نوشتار است. جلد دوم با سه فصل دیگر ادامه می یابد. فصل نخست با عنوان «57 تا 77» به فراز و فرودهای نقاشی در این دو دهه می پردازد. «زیر نگاه دیگری» عنوان فصل بعدی است و از ده مقاله تشکیل شده است که از آن میان می توان به وارونگی متوهم، جهانی شدنِ ایرانی شدن، تأثیر خارج بر هنر معاصر ایران، هنر مهاجر چیست، اشاره کرد. فصل «77 به بعد» با نُه مقاله پایان بخش این مجموعۀ دو جلدی است. انتشار این اثر چه در زمانی که در قالب مجله منتشر می شد و چه حال که به صورت کتاب در اختیار علاقمندان قرار گرفته است، گامی اولیه اما ستودنی است. پرسش هایی که در ابتدای این نوشتار طرح کردیم حاکی از دغدغۀ روشِ پژوهش دقیق برای برداشتن گام های این چنینی است. با توجه به کمبود جدی منبع دربارۀ تاریخ هنر معاصر ایران، نیاز به بررسی مسائل اساسی این حوزه، بازنگری روش های پژوهش، تهیۀ منابع اولیه و سپس بر اساس آن ها تدوین پژوهش های انتقادی بسیار ضروری است. مادامی که حتی داده های اولیه دربارۀ تاریخ هنر معاصر ایران و هنرمندان معاصر موجود نیست، نگارش تاریخ انتقادی چالش بسیار عظیم تری است. هر چند چنین کمبودی به معنای دست کشیدن از انتقاد و پژوهش و نگارش آثاری از این دست نیست اما گام های بعدی قطعا پژوهش همه جانبه تر و با آسیب شناسی بیشتری را نیازمند است.

    موزه یک کارخانه
    گروه مؤلفان
    ایمان گنجی، کیوان مهتدی
    حرفه هنرمند
    224 صفحه

    «هنر مدلِ تمامیتی است که خود می سازد و به آن جا می رسد که این قابلیت را داشته باشد که تمام نیروهای از پیش موجود را در یک نقطه متمرکز کند. می بینید این ربطی به آن ایدۀ احمقانۀ استفاده از زیبایی شناسی ندارد. بیشتر شبیه تعقیب و گریز موش و گربه است. ما گربه ایم و به دنبال تصمیم می دویم و همین جا به سوالی که پیش تر مطرح کردید بر می خوریم، بحث رابطۀ هنر با شیوه های تولید. این جا هم نوعی توافق و سازگاری میان این دو ضرورت پیدا می کند. ص 215» این جملات بخشی از پاسخ آنتونیو نگری به پرسش هانس اولریش ابریست است و صفحات پایانی کتاب «موزه یک کارخانه است» را تشکیل می دهد. ایمان گنجی و کیوان مهتدی مجموعه مقالاتی را گردآوری و ترجمه کرده اند و آن را «موزه یک کارخانه است: مجموعۀ راهنمای سیاسی برای هنر» نامیده اند. مترجمان دلیل انتخاب این نام را امکان اندیشه ورزی دربارۀ سیاست، همراه با پیشنهادهایی برای تجربۀ هنر معاصر برای هنرمندان ایران عنوان کرده اند. آن ها در ادامه چنین نوشته اند: «به نظر می رسد تنها فرم بالقوۀ هنر سیاسی در ایران هنر معاصر خواهد بود و همۀ انواع هنرهای سنتی و تلفیقی دیگر ورشکستگی خود را از این منظر نشان داده اند.» هر چند این اظهار نظر نیازمند ارائۀ مستندات دقیق تری است که پشتوانه اش را از چند پژوهش به دست آورده باشد، اما مترجمان هیچ توضیح بیشتری نمی دهند. صرف نظر از این نکته، کتاب در نوع خودش مفید است و می تواند به پویایی ادبیات حرفه ای در حوزۀ سیاست و هنر كمك كند. این اثر سه فصل دارد. فصل نخست با عنوان «نظریه» مشتمل بر هشت مقاله است که برای نمونه می توان به رفقای زمانۀ ما، هنر شیئیت، مفصل بندی اعتراض، مانفیست هایی برای آینده اشاره کرد. بین مقالات فصل نخست، یک مقالۀ تألیفی با عنوان «هنر جمعی: مبانی و ایده ها» نیز به چشم می خورد. فصل دوم با عنوان «مانیفست ها» شش مقالۀ دیگر را در بر می گیرد که به نوعی به کلیت هنر معاصر می پردازد و عبارتند از: مانیفست های پست فوتوریست، مدیا کالکتیو، آوان پاپ، هنر مجازی، هنر اُکِی و هنر جمعی. فصل سوم و پایانی شامل دو گفت وگو با ژان بودریار و آنتونیو نگری است. گفت وگوی نخست «اثر هنری در عصر الکترونیک» نام دارد. نوشتار دوم گفت وگوی هانس اولریش ابریست با آنتونیو نگری با موضوع «هنر و مالتیتود» است.

    دایرة المعارف هنر برای نخستین بار در سال 1387 به قلم رویین پاکباز از سوی «فرهنگ معاصر» منتشر شد و تا سال 1394 بیش از پانزده بار تجدید چاپ شد. بیش از یک دهه و نیم از انتشار این مجموعه، به همت ناشر، مولف محترم و گروهی از متخصصان هنر، ویراست جدید دایرة المعارف هنر مشتمل بر سه جلد در اختیار علاقمندان قرار گرفته است. بی تردید چنین اتفاقی مبارک است؛ اما پرسش های مختلفی را هم به همراه می آورد. برای مثال این که اساسا یک دایرة المعارف تخصصی از چه ویژگی هایی برخوردار است؟ هنگامی که یک اثر در طی سال ها با استقبال چشمگیری روبه رو می شود دلایل این توفیق چیست؟ آیا این توفیق ناشی از نبود یا کمبود دیگر منابع تخصصی است؟ آیا نبود منابع دست اول به زبان های دیگر در کشور و آشنایی اندک علاقمندان با آن زبان ها، سبب چنین استقبالی شده است؟ آیا این اثر چون صرفا کاربردی درسی داشته چنین مورد استقبال قرار گرفته است؟ آیا چندوجهی بودن و کامل بودن آن سبب چنین توفیقی شده است؟ آیا دایرة المعارف هنر اثر قابل توجهی برای کاربری های غیر دانشگاهی نیز هست؟ چاپ نخست «دایرة المعارف هنر» بخش اعظم این ویژگی ها را داشت و شاید نه فقط به عنوان کتاب درسی بلکه به عنوان یک اثر مرجع، قابلیت این را داشت تا در بسیاری از کتاب خانه های شخصی و عمومی جای مناسب خودش را داشته باشد. این اثر، به ویژه در نخستین سال های انتشارش بسیار سودمند بود و گره از مشکل بسیاری از علاقمندان متخصص هنر باز می کرد: خوش خوان بود، چاپ نسبتا خوبی داشت، واژه نامه اش کارآمد بود و عملا ویژگی های یک دایرة المعارف تخصصی را داشت. نیاز نبود مخاطب حتما اهل فن و هنر باشد، بلکه کافی بود به تاریخ علاقمند باشد تا وجود این اثر را در کتابخانه اش ضروری بداند. اکنون ویراست جدید این اثر در سه جلد منتشر شده است. جلد نخست یا همان بدنه، حروف «الف» تا «س» را دربرمی گیرد و جلد دوم شامل «ش» تا «ی» است. سومین جلد این مجموعه دربرگیرندۀ پیوست هاست. این اثر مقولات نقاشی، پیکره سازی، طراحی گرافیک، عکاسی، رسانه های نو، تصویرگری، چاپگری و طنزنگاری را شامل می شود. همچنین کاربران متخصص علاوه بر این ها می توانند اطلاعات مناسبی را در این سه جلد در باب طراحی صنعتی، معماری، خوشنویسی سفالگری و برخی هنرهای دستی به دست آورند. دو جلد نخست حاوی 5637 مدخل، 1143 تصویر سیاه و سفید و 374 تصویر رنگی است. یکی از ویژگی های برجستۀ این اثر اختصاص بیش از 700 مدخل به معرفی هنرمندان ایرانی معاصر است. پیوست یکم در جلد سوم با عنوان «تاریخ شناسی» حاوی 110 مقالۀ مصور دربارۀ تاریخ تحولات هنر در جوامع مختلف است و همچنين هنر امروز کشورهای اروپایی، آسیایی، آمریکای لاتین، شمال آفریقا و خاورمیانه نیز بررسی شده است. پیوست دوم جلد سوم با عنوان  «مضمون شناسی» به موضوع ها و مواد تصویری معمول در آثار هنری جوامع مختلف اختصاص یافته و با 379 مدخل شامل شخصیت های مذهبی یا ادبی، خدایان و الاهگان، جانوران، رویدادها، صحنه ها و نمادها است. هنگام تورق این اثر سه جلدی نخستین نکته ای که به ذهنم رسید این بود که بخش های جدید چگونه به این اثر اضافه شده اند؟ به عبارت دیگر نیازسنجی برای افزودن این مدخل ها چگونه صورت گرفته است؟ آیا برای این امر نظرسنجی از مخاطبان اثر انجام شده یا صرفا گذر زمان، نیازهای جدید را مشخص کرده است؟ پس از گذشت مدت نسبتا طولانی از چاپ نخست این اثر، چه تغییراتی در «روش پژوهش»آن  رخ داده است؟ اساسا روش پژوهش در نگارش چنین اثر سترگی چه بوده است؟ معیارهای نگارش و ویرایش چه بوده است؟ تیم متخصصانی که به این مجموعه اضافه شده اند، چگونه انتخاب شده و با هم همکاری کرده اند؟ از خیلِ پرسش ها شاید مهم ترین آن ها روش پژوهش و همین طور شیوۀ نیازسنجی برای نگارش مدخل های جدید بود. از میان همکاران جناب رویین پاکباز به سراغ خانم توکا ملکی  رفتم و برخي از پرسشهايم را از ايشان پرسيدم از ملکی پرسیدم که مدخل های جدید چگونه به اثر اضافه شده اند و این نیازسنجی چگونه صورت گرفته است؟ «از آنجا که در جریان این دوره و تصمیم‌گیری‌های آقای پاکباز در این باره نیستم، فقط می دانم که از زمان چاپ اول این کتاب در سال 78 تا همین سال 95 که ویراست دوم در سه جلد منتشر شد، کتاب بارها و بارها تجدید چاپ شده و منبع درسی برای دوره‌های کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکتری و همچنین کنکور این دوره‌ها بوده است. بنابراین به نظر می‌رسد، تجربیات و بازخوردهایی که آقای پاکباز در این سال‌ها دیده‌اند در این تصمیم‌گیری مؤثر بوده است.» آشکار است وقتی اثری با همکاری چند متخصص منتشر می شود، آگاهی از نحوۀ همکاری آن ها نه تنها بخش مهمی از روشِ حرفه ای پژوهش بلکه بخشی از اخلاق تحقیق است. توکا ملکی دربارۀ این همکاری چنین توضیح داد «تیم همکاران ده نفره دایرةالمعارف که نام و بیوگرافی آن‌ها در جلد اول آمده به تدریج و طی سال‌های آماده‌سازی دایرة‌المعارف به تدریج شکل گرفت. برخی گردآوری و ترجمه مطالب را برعهده داشتند، برخی تدوین مداخل را هم انجام می دادند، برخی در تصمیم گیری های اولیه و انتخاب مداخل دخیل بودند. خانم هلیا دارابی، من و آقای حمیدرضا کرمی به طور پیوسته‌تر و چندین سال متمادی علاوه بر تهیه مداخل، امور فنی را نیز انجام می دادیم. من به شخصه در نگارش تعدادی از مداخل هنرمندان ایرانی، مداخل صنایع دستی ایران، آماده‌سازی تصاویر، پیگیری امور فنی و نمونه‌خوانی‌های مکرر همکاری داشته و همچنان افتخار همکاری با آقای رویین پاکباز را دارم. برخی از همکاران علاوه بر نگارش، در انتخاب مداخل نیز دخیل بودند مانند خانم دارابی و آقای مهران مهاجر. عموماً همکاران بر اساس تخصص شان مداخلی را تدوین می‌کردند، گرافیک و تصویرسازی و کاریکاتور، هنر کشورهای عربی و آسیایی، نقاشی، مجسمه سازی و غیره تقریباً هرکدام توسط افراد مشخصی فراهم می‌شد.» از توکا ملکی خواستم فقط از تجربۀ خودش دربارۀ شیوۀ پژوهش و نگارش مدخل ها بگوید. پاسخ او چنین بود که «من تنها می‌توانم دربارۀ شیوۀ پژوهشی خودم برای نگارش مدخل‌های هنرمندان ایرانی توضیح دهم. چرا که دستورالعمل واحد و دیکته شده‌ای برای تمامی همکاران و تمامی مداخل وجود نداشت و هر مدخلی شیوۀ خاص خودش را می‌طلبید. همان طور که می‌دانید تقریباً هیچ منبع واحد و معتبری دربارۀ زندگی و فعالیت‌های هنرمندان ایرانی وجود ندارد. شما کوچکترین اطلاعات دربارۀ هنرمندان خارجی را حتی در اینترنت هم می‌توانید پیدا کنید، اما گاهی همان سال تولد و مرگ هنرمندان ایرانی هم به ده‌ها شکل مختلف ثبت شده است. منظورم هنرمندان عصر صفوی و قاجاری نیست، بلکه همین هنرمندان معاصر بعضاً در قید حیات را می‌گویم! بسیاری اوقات برای پیدا کردن یک تاریخ تولد و مرگ مجبور می‌شدم به سایت بهشت زهرا سر بزنم! متأسفانه هنرمندان ایرانی هیچ ضرورتی برای تهیه یک رزومه دقیق و کامل برای خود نمی‌بینند. برخی از آنان بخش فارسی در سایتشان ندارند یا اصلاً سایت ندارند! عنوان و تاریخ دقیق نمایشگاه‌هایشان را نمی‌دانند. به عنوان مثال در این مملکت در سی سال گذشته فقط 8 دوره دوسالانه نقاشی برگزار شده و در رزومه هر هنرمندی نام این دوسالانه به یک شکل ضبط شده است! آنانی که در خارج از ایران درس خوانده‌اند در بسیاری موارد مشخص نکرده‌اند که دانشگاه شان چه نوع مدرکی به آنان داده است؛ مثلاً در رزومه برخی هنرمندان آمده فارغ‌التحصیل مدرسه بوزار پاریس. در حالی که بسیاری از آنان فقط در کلاس‌های آزاد این مدرسه شرکت کرده بودند و از طریق کنکور ورودی وارد نشده بودند. همه این نمونه‌ها را نوشتم تا بگویم در جامعه‌ای که خود افراد برای ثبت و ضبط اطلاعات دقیق فعالیت‌هایشان ارزش قایل نیستند، چرا این که نامشان در دایرة‌المعارفی بیاید یا نیاید برایشان آنقدر اهمیت دارد؟! برای نگارش مداخل هنرمندان ایرانی معاصر علاوه بر کتاب‌ها، به کاتالوگ‌ها، بروشورها، کارت‌های نمایشگاه‌ها، نشریات و سایت‌های متعدد که بخشی از آن‌ها را خود آقای پاکباز طی پنجاه سال جمع‌آوری کرده بودند و به من هم آموختند که این کار را انجام دهم، رجوع شد. در موارد بسیاری با خود هنرمندان هم صحبت شد (حتی هنرمندانی که در ایران نبودند). در نهایت از مجموعه اطلاعات به دست آمده مدخل نوشته می‌شد.» تمام متن ها و مدخل های نوشته شده از سوی رویین پاکباز بازنویسی و ویراستاری شده اند. نکتۀ بسیار مبارک در تجدید چاپ این اثر به روز بودنش است و این امر حکایت از دغدغه های ارزشمند مؤلف محترم و ناشر دارد. دورۀ سه جلدی دایرةالمعارف هنر را انتشارات «فرهنگ معاصر» با شمارگان 3000 نسخه در اختیار علاقمندان قرار داده است.

 
  • گزارش سمينارها

    PDF چاپ نامه الکترونیک
    گزارش

    گزارش سمينارها


    آرا و انديشه هاي لايبنيتز
    گوتفريد لايبنيتز، متولد 1646 و در گذشته به سال 1716 ميلادي، فيلسوف و رياضيدان نامدار آلماني بود که از حيث وسعت دانش و جامعيتي که داشت، به او لقب جامع العلوم داده بودند. مقام او در رياضيات و برخي ديگر از علوم طبيعي دست کمي از تاثير و دستاوردهاي فلسفي وي نداشت. لايبنيتز، بنيانگذار حساب انتگرال و ديفرانسيل محسوب مي‌شود و افتخار اين اکتشاف و ابداع رياضي، تنها مختص به ايزاک نيوتن نيست؛ بلکه لايبنيتز همزمان با او و حتي در برخي جهات بديع‌تر از نيوتن به اين دانش دشوار پرداخته و رياضيات روزگار خود را بسيار تکامل بخشيده است.
    يکي از ابداعات و تخصص‌هاي ويژه لايبنيتز در رياضيات با عنوان تخصصي و فني "محاسبه بر مبناي دو" معروف است و کاربردهاي آن بعدها در محاسبات سازه‌هاي عظيم به کار آمد. او از بزرگ‌ترين فيلسوفان علم- محور بود که نقش قدرتمندي در ترويج دانش‌هاي روزگار خود ايفا کرد. از رياضيات و فيزيک تا شيمي و علوم طبيعي. براي دانستن مرتبه و مقام گوتفريد لايبنيتز در تاريخ علم، بد نيست دانسته شود که او کاشف "اصل اقتصاد انرژي" در علوم طبيعي بود و در اين زمينه جايگاه خاصي در کتب و محموعه‌هاي تاريخ علم دارد. پدر لايبنيتز نيز استاد فلسفه بود و او از همان ابتداي تحصيل با زبان يوناني و انديشه‌هاي فلاسفه بزرگ و دانشمنداني همچون کپلر و گاليله آشنا شد. لايب‌نيتز در پانزده سالگي در دانشگاه پذيرفته شد. علاقه بسيار زيادي به ارسطو داشت اما فيلسوف منتقدي مثل او همواره آثار فلسفي را با شرح نقادانه در مي‌آميخت. مسئله‌اي که براي لايبنيتز اهميت فراوان داشت، دقت فلسفي بود به همين دليل توجه او معطوف به رياضيات شد و بخش مهمي از زندگي خود را صرف اين دانش و شاخه‌هاي مرتبط با آن کرد.
    لايبنيتز از دوستان اسپينوزا بود و معتقد بود که فلسفه اسپينوزا نتيجه منطقي فلسفه دکارت است. مدتي نيز در انجمن‌هاي علمي و جدل با مورخان درباري عمر گذراند و از سياست نيز بسيار اطلاع داشت. او يکي از بزرگ‌ترين مردان دوران خود بود و از پديد آورندگان انديشه‌هاي روزگار علمگرايي و رنسانس و تحولات مدرن بود. لايبنيتز در اواخر عمر مورد بي‌مهري مجامع سياسي و دانشگاهي قرار گرفت. برخي آثارش عبارت بود از "تحقيقات نوين در باره فاهمه انسان"، "پژوهش‌هايي در عدل الهي"، "گفتار در مابعدالطبيعه"، "منادولوژي"، "مبادي فلسفه رمزي"، "نظام جديد طبيعت و تاثير متقابل جواهر" و تعداد پرشماري رساله‌هاي کوچک و بزرگ در فلسفه و علوم مختلف. با چنين تصويري از اين فيلسوف آلماني مي‌توان اهميت دستاوردهاي فکري، حِکمي و علمي وي را در فلسفه‌ها و زمينه‌هاي علمي بعدي دريافت و تاثيرش بر تمام فيلسوفان متاخر اروپايي امري انکارناشدني است. بنا بر اين، شناخت وي به عنوان سر فصلي مهم در تمام دروس دانشگاه‌هاي معتبر امري طبيعي است. امروزه در آلمان، اتريش، هلند و بريتانيا به لايبنيتز توجه ويژه‌اي مبذول مي‌شود اما در امريکا نيز کرسي‌هاي متعدد لايبنيتز در دانشگاه کلمبيا، هاروارد و پرينستون برقرار شده است. در فاصله سال‌هاي 2000 تا 2014 نيز بيش از بيست و پنج جلد کتاب و سه سمينار در باره او منتشر و برگزار شد. با اين دستاوردها دانشگاه پيتسبورگ، در سميناري تحت نام اين فيلسوف بزرگ، از زواياي تازه‌اي به زندگي و آراي لايبنيتز مي‌نگرد.
    در اين سمينار که در روز بيست و يکم نوامبر سال جاري برگزار خواهد شد، پروفسور نيکلاس رشر و دکتر جيمز آکرفلد سخنراني خواهند کرد و همچنين از استاداني صاحب نام و معتبر دعوت شده تا در پايان اين سمينار با يک ديگر وارد گفت و گو و تبادل نظر شوند.

    دو همايش فلسفي
    1. مطالعاتي درباره کانت
    2. معماي فرگه
    در ماه جاري ميلادي دو همايش بسيار جالب در همين دانشگاه (پيتسبورگ) برگزار مي‌شود که علاقه‌مندان به فلسفه آن را از دست نخواهند داد. اين دو سمينار، در باره دو فيلسوف برجسته است که هر دو به صور مختلف بر محتوا و زبان فلسفه در عهد خود و دوره‌هاي بعد اثرگذار بوده‌اند. يکي از اين دو فيلسوف، ايمانوئل کانت است که مي‌دانيم هم اينک معروف‌ترين فيلسوف قرن هجدهم و بلکه ستون فلسفه در ادوار پس از روشنگري محسوب مي‌شود. کانت علي رغم آن که به نقاد بزرگ فلسفه در سه حوزه عقل نظري و عقل عملي و زيبايي شهرت دارد و از اين نظر فيلسوفي است معطوف به محتوا، اما در زبان و صورت گزاره‌هاي فلسفي نيز تحولات بزرگي ايجاد کرد و حتي مي‌توان گفت او بزرگ‌ترين انقلابگر صورت و معنا در فلسفه جديد محسوب مي‌شود. بحث و بررسي آثار کانت بيش از دو قرن است که ادامه دارد. در اين دو قرن نه تنها از اهميت کارها و کتاب‌هايش کاسته نشده بلکه بر اعتبار آنها افزوده شده است. در اين همايش قرار است زبان فلسفه کانت و تحولي که از اين حيث در متون فلسفي متاخر ايجاد شد، به عنوان يک سر فصل جالب مورد بررسي قرار گيرد. تفسيرهاي حوزه‌هاي انگليسي زبان بر کانت و علاقه‌هاي اين حوزه زباني و فرهنگي به جنبه‌هاي خاصي از فلسفه اين فيلسوف بزرگ آلماني، يکي ديگر از سر فصل‌ها است.
    اما فرديش لودويگ گوتلب فرگه، فيلسوف ديگر آلماني بود که به سال 1848 متولد و در 1925 ميلادي فوت شد. او به فلسفه و به خصوص منطق اشتهار دارد اما در حقيقت رياضيداني بسيار برجسته بود که با کار و زحمتي طاقت‌فرسا رشته منطق را مجددا صورت‌بندي کرد. فرگه که در دانشگاه "ينا" پژوهش و تدريس مي‌کرد، با خلق يک سيستم صوري که شامل حساب محمول مرتبه اول مي‌شد، جاني تازه به نمادهاي رياضي در عرصه منطق داد و اين رشته را که پس از ارسطو تحولات بسياري به خود نديده بود، دستخوش انقلاب و دگرگوني کرد. او برهان را در چهارچوب نماد‌هاي رياضي چنان استفاده کرد که هم در منطق و هم در رياضيات کارآمد بود. هدف عمده فرگه نشان دادن همگني و تحويل رياضيات به منطق بود هر چند که در اين زمينه رياضيدانان چندان استقبال نکردند.
    "معماي فرگه" يکي از معروف‌ترين مباحثي است که در نظام منطقي اين فيلسوف و رياضيدان مورد توجه قرار گرفت. اين معما در باره جملات "اين هماني" بود و به صدق دو گزاره يا کذب آن بر اساس ادعاي اين هماني مي‌پردازد. هنوز برخي از منطق‌دانان در اين باره اختلاف‌نظرهايي دارند و در سمينار اخير در دانشگاه پيتسبورگ، چند نظريه و ديدگاه متفاوت در اين باره مطرح خواهد شد. از جمله اين که فرگه معناي يک جمله را يک انديشه مي‌داند و در حالي که فقط دو ارزش صدق وجود دارد، او اين فرضيه را مطرح مي‌کند که تعداد نامعيني از تفکرات مي‌تواند وجود داشته باشد. با نمادهاي منطقي او، اين مسئله چندان غير منطقي نيست اما برخي از منطق‌دانان نقدهاي جدي بدان وارد مي‌دانند. در اين سمينارها، که هر دو در يک روز، بيست و سوم نوامبر برگزار خواهد شد، پروفسور هاروي لدرمن و پروفسور استفن انگستورم سخنراني خواهند کرد.

    پاييز، فلسفه، و همايش‌هاي دانشگاه ميسوري
    فلسفه زبان و مسائل اجتماعي

    ماه آينده دانشگاه ميسوري پذيراي علاقه‌منداني است که گرد هم مي‌آيند تا در باره فلسفه زبان از منظري متفاوت بحث کنند. در اين همايش، به فلسفه زبان به عنوان يک مکتب کارآمد و همچنان داراي دستاورد و تاثير نگريسته شده است. سخنرانان بر اين نکته تاکيد مي‌کنند که از طريق فلسفه زبان مي‌توان بسياري از معضلات و مشکلات اجتماعي را پاسخ داد و درک کرد. چرا که اساسا ارتباطات اجتماعي و انساني از منظر زبان آغاز مي‌شود و گشايش‌هايي که زبان براي زندگي انسان و بهبود و سهولت آن مي‌تواند انجام دهد، هنوز به درستي شناخته نشده است. فيلسوفان زبان يا تحليل زبان، صورت‌بندي دقيق کلمات را در مفاهمه بسيار مهم مي‌پندارند. فلسفه نمي‌تواند بدون زبان زنده باشد و انسان نمي‌تواند بدون زبان تفکر کند. به همين جهت فلسفه تحليل زبان اگرچه بيش از يک قرن از عمر آن مي‌گذرد و قريب به نود سال پيش رسما پاي به آکادمي‌ها و مجامع معتبر فلسفي نهاد، اما از اواخر قرن بيستم يک باره از رونق آن کاسته شد. اين فروکاهي البته موقت بود و امروزه مجددا استقبال و علاقه بسياري در دانشگاه‌ها و محافل فلسفي نسبت بدان ديده مي‌شود.
    فيلسوفان زبان و متخصصان اين رشته از فلسفه، امروزه کارکردهاي مهمي را در ارتباط با آن کشف کرده و در دستور کار قرار داده‌اند. بنا بر اين فلسفه زبان ديگر نظريه‌هايي معطوف به منطق، بازي نشانه‌ها و تفنن‌هاي زباني نخواهد بود. گزاره‌هايي همچون ريشه‌هاي خشونت چيست؟ و آيا تنوع و تفاوت موجب اختلاف مي‌شود؟ و چگونه مي‌توان خشونت را مهار کرد؟ و ده‌ها و صدها مسئله مهم انساني و اجتماعي در همين چارچوب قابل طرح است. مي‌دانيم که زبان فقط منشأ ارتباط انسان‌ها نيست؛ منشأ سوء تفاهم‌ها، اختلاف‌ها و دشمني‌هاي بسياري نيز هست. کارکردهاي فلسفه زبان در همين نقطه بسط مي‌يابد و به فيلسوفان مجال مي‌دهد تا به جاي بازي‌هاي زباني و "تعبير" جهان فلسفي، به "تغيير" جهان انساني و تشريک مساعي براي بهبود آن وارد شوند. در اين سمينار که در روز پنجم سپتامبر آينده برگزار خواهد شد، پروفسور کلير هوريسک از دانشگاه هاروارد سخنراني خواهد کرد.

    تجربه‌گرايي
    يکي از فلسفه‌دانان بزرگ معاصر در مقابل امپيريسم يا تجربه‌گرايي، معادل "آروين‌گرايي" را پيشنهاد داده است. اين نگرش يا گرايش فلسفي در حقيقت نقطه مقابل عقل‌گرايي است. بر اساس اين گرايش در فلسفه و شناخت‌شناسي و علم، کليه معارف بشري، مستقيم يا غير مستقيم، محصول تجربه است. البته تجربه در اين ديدگاه وسعتي دارد و فقط ادراک حسي نيست، بلکه دريافت‌ها و دانايي‌هايي مانند گواهي ديگران يا آنچه در حافظه يا در اعماق ادراکات نيمه خودآگاه وجود دارد هم بخشي از تجربه محسوب مي‌شود. بسياري از فلاسفه که به مبناگرايان مشهورند، معتقدند منبع اصلي تمام معارف بشر نياز به توجيه يا استدلال ندارد. امپيريسم يکي از زير مجموعه‌هاي مبناگرايي است که تنها تجربه را به عنوان چنين منبعي بي‌نياز از توجيه مي‌داند. تجربه‌گرايي از سويي بسياري از مشکلات اساسي معرفت‌شناسي را در فلسفه حل و فصل مي‌کند اما از سوي ديگر به تقليل‌گرايي مي‌انجامد و ضربات مهلکي بر پيکر الهيات سنتي و مباحث دين و اخلاق کلاسيک وارد مي‌آورد.
    جان لاک، اسقف برکلي و ديويد هيوم تجربه‌گرايان برجسته‌اي بودند که دگماتيسم طولاني در تاريخ باستان و قرون وسطي را در فلسفه پايان بخشيدند. آنان با استفاده  از داده‌هاي حسي در مقابل مفروضات و داده‌هاي عقلي، سهم بسزايي در پيدايش و پرورش فلسفه نقدي کانت داشتند. مي‌دانيم که علوم عقلي در فلسفه روش اثبات غيرحسي دارد و به اصطلاح از علم حصولي نشأت مي‌گيرد. تا زمان دکارت اين مسئله اعتبار داشت و رنه دکارت خود معتقد بود که عقل بالذات مي‌تواند بي‌نياز از هر تجربه‌اي بر وجود خود گواهي دهد و بنا بر اين نخستين گزاره براي شروع آگاهي پديد مي‌آيد. يعني گواهي به وجود خود و موجوديت خود و بودن و بودگي. اما تجربه‌گرايان با نقد اين ديدگاه به سوي منبع ديگري رفتند و شناخت را به کلي از اين آگاهي بنيادين جدا ساختند. با بي‌اعتبار شدن مباني عقل‌گرايان و ضرباتي که برکلي، لاک، هيوم و سرانجام کانت بدان وارد کردند معلوم شد که مغز انسان و مراکز ادراکي آدمي در غياب تجربه واجد هيچ فعل و انفعال معرفتي نخواهد بود. اين فيلسوفان، متافيزيکِ خردگرا را در هم شکستند، اما خود نيز پرسش‌ها و نقدهايي را برتافتند و نوعي جدل متافيزيکي را در عرصه معرفت‌شناسي دامن زدند. با توجه به اهميت تجربه‌گرايي در تاريخ اپيستمولوژي، سمينار "امپريسم" در دانشگاه ميسوري که در روز يازدهم سپتامبر برگزار خواهد شد، مي‌کوشد تا مجددا اين مباحث را در مرکز توجه دانش‌آموختگان فلسفه قرار دهد. سخنران اصلي در اين سمينار پروفسور مارينا فولسکو از دانشگاه کلمبيا خواهد بود.

    اخلاق تعليم و تربيت
    دکتر رضا داوري اردکاني، رئيس فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي ايران در دومين نشست از سلسله‌ نشست هاي اخلاق تعليم و تربيت که در دانشگاه يزد برگزار شد، گفت: تعليم و تربيت و اخلاق به هم پيوسته اند، هر چند که اخلاقي بودن را نمي توان آموخت. آنچه در اخلاق آموختني است اوصاف صفات و فضايل اخلاقي است. اخلاق با تذکر به وجود مي آيد. بسيار خوب است که فضايل اخلاقي در وجود آدمي ملکه شود و البته صاحبان اين ملکه رفتار خوب و اخلاقي دارند اما اخلاق برايشان عادت شده است. اينها شايد در شرايط سخت که بايد تصميم اخلاقي بگيرند هميشه از عهده برنيايند. به اين جهت است که مي بينيم صاحبان زهد و تقوا چون همه زشتي ها و ناروايي ها را با عادات اخلاقي خود مي سنجند در برابر ناروايي هاي ناآشنا هيچ تکليفي احساس نمي کنند و ساکت مي مانند.
    داوري اردکاني با توجه به اينکه اشخاص از اخلاق و تعليم و تربيت معاني متفاوت درمي يابند، اين پرسش ها را مطرح کرد: آيا منظور اين است که وظيفه‌ تعليم و تربيت، تربيت اخلاقي است؟ آيا مدرسه بايد علم و تهذيب را توأم کند و دانشگاه ها هم بايد براي تهذيب اخلاق بکوشند؟ آيا اخلاق قابل آموزش است؟ علم و اخلاق چه ارتباطي با هم دارند و نسبت اخلاق با سياست و هنر و دين چيست و چگونه است؟ رئيس فرهنگستان علوم ايران در رابطه با جايگاه اخلاق در تاريخ آموزش بشر گفت: بشر از ابتدا چه بي سواد و چه با سواد در حال آموختن بوده است.
    رئيس فرهنگستان علوم در بخش ديگري از سخنان خود با اشاره به اينکه تا انسان وجود دارد اخلاق خواهد بود و اخلاق نسبت ما با خداوند است به سخن داستايوفسکي که گفته است «اگر خدا نباشد هر کاري مباح است» اشاره کرد و افزود: هرگز در هيچ جامعه ‌اي هر کاري مباح نبوده است، آدمي موجودي است که قانون دارد و خوب و بد را تشخيص مي دهد. هيچ زماني و هيچ جامعه اي نبوده است که در آن خوب و بد شناخته نشده باشد منتهي خوب ها و بدها هميشه به يک صورت نبوده و يکسان تحقق نمي يافته و مخصوصاً اخلاق دگرگون مي شده و چه بسا گاهي در جايي دستخوش انحطاط شده و اين انحطاط به زوال اقوام مؤدّي شده است. وي ادامه داد: اکنون در عصر ما اخلاق در همه جا تنزل يافته و در کشور ما نيز که براي اخلاق انقلاب کرده است، اين تنزل کاملاً آشکار است و اگر اين سير ادامه يابد شايد جهان دچار فاجعه اي بزرگ شود. از زمان جنگ جهاني دوم تاکنون هرگز پريشاني و حماقت و بي اعتنايي به موازين اخلاقي تا اين اندازه شايع نبوده است. نه فقط در دهه هاي اخير سراسر جهان را آشوب فراگرفته است بلکه روشنفکران هم به نظريه هايي مايل و متوجه شده اند که قبل از جنگ جهاني دوم زمينه ساز ماجراهاي پر درد و داغ نيمه اول قرن بيستم بود.
    داوري اردکاني گفت: اخلاق با اميد پديد مي آيد و در فرهنگ و روابط و مناسبات ميان مردمان قوام و تحقق مي يابد. تاريخ غربي به جايي رسيده است که ديگر اميدي ندارد بلکه مي سازد و مصرف مي کند. به عبارت ديگر در اين تاريخ زندگي ديگر معنايي جز دوره کردن شب و روز و مصرف کردن و اشتغال براي مصرف ندارد. پيداست که در اينجا مراد از غرب، غرب جغرافيايي و سياسي نيست بلکه شيوه زندگي شايع در سراسر روي زمين است. همه جهان با چشم غربي به جهان نگاه مي کنند و ارزش ها هم يکسره ارزش هاي بي ارزش شده غربي است.
    وي افزود: در چنين شرايطي آيا جهان به سوي فاجعه و نابودي مي رود؟ اين که مسير انحطاط سرعت گرفته است بايد همه را به فکر وادارد که بپرسند جهان دارد به کجا مي رود و چه بر سر آدمي خواهد آمد؟ آيا دين مي تواند به اخلاق مدد برساند و از بروز فاجعه جلوگيري کند؟

    سرگذشت طنز در مطبوعات ايران
    در نمايشگاه مطبوعات طي مراسمي جشن انتشار کتاب تاريخ توفيق، نوشته سيدمسعود رضوي با حضور جمعي از حاضران و سخنراني مولف کتاب و دو تن از صاحبنظران ادب پارسي و طنزمعاصر برگزار شد. در اين کتاب هزار صفحه اي که از سوي انتشارات سوفيا منتشر شده، يکصد سال طنز پارسي و ادبيات فکاهي در ايران، از انقلاب مشروطيت تا انقلاب اسلامي (از نسيم شمال تا گل آقا) تحليل و بررسي شده است. اما از حيث اهميت توفيق و گستردگي تاثيرش بر کميت و کيفيت طنز در ايران، به طور خاص به تاريخچه اين مجله و نشيب و فرازهايش در طول پنجاه سال انتشار پرداخته شده است.
    در اين مراسم ابتدا سيدمسعود رضوي نويسنده کتاب، گزارشي از مطالب اين اثر و شيوه تدوين آن ارائه نمود و به اختصار در باره طنز ايراني و تحولات آن در پي انقلاب مشروطه و پيدايش مطبوعات و جرايد نوين پرداخت. وي سه دوره مطبوعات فکاهي را از هم تفکيک کرده و نمادها و ويژگي هاي هر دوره را برشمرد. 1- دوره مشروطه و نسيم شمال، 2- دوران پهلوي و توفيق که سه نسل از اين خانواده آن را نشر دادند و بالاخره 3- دوران انقلاب و نماد طنز فاخر در اين دوره گل آقا که متاسفانه تداوم نيافت. رضوي فقدان مرجعيت قدرتمند و خلاق و سالم در عرصه مطبوعات فکاهي را خسراني بزرگ و دليل افزايش طنزهاي زشت، رکيک، قوميتي و جنسيتي دانست. سخنران بعدي در اين مراسم طنزپرداز نامي معاصر و سردبير هفته نامه کرگدن سيدعلي ميرفتاح بود که به آسيب شناسي طنز و اهميت سلامت جوک ها و لطايف رايج پرداخت. وي با اشاره به قدرت نفوذ ارتباطات ديجيتالي و سرعت بالاي آن، بر لزوم تحليل زباني و معنايي فکاهيات و مشکلات و آسيب هاي آن پرداخت و بر يافتن راه حل براي پيشگيري از بيماري هاي فرهنگي تاکيد نمود. ميرفتاح کتاب «تاريخ توفيق» را اثري با اهميت و مقدمه اي براي فهم پيشينه و مسائل کنوني طنز ايران دانست. پس از آن استاد ادبيات فارسي در دانشگاه دکتر اسماعيل اميني درباره ارزش طنز در زبان و فرهنگ ايران زمين سخناني ايراد کرد. به گفته اين متخصص طنز در ادبيات پارسي، کمبود تحقيقات در اين زمينه موجب شده که طنزها و طنزپردازان اصيل شناخته نشوند و به جاي آن فکاهيات مخرب و کم ارزش رواج بيابد. اسماعيل اميني مؤلف کتاب طنز در آثار سعدي، ضمن تبريک انتشار کتاب تاريخ توفيق، نياز به اين نوع آثار و اهتمام محققان در رفع کمبودهاي تحقيقي را اولويت ادبيات طنز ايران دانست. اين مراسم با خواندن قطعاتي از شاهکارهاي ادبيات فکاهي پارسي براساس نمونه هاي گردآوري شده در کتاب «تاريخ توفيق» به پايان رسيد.

    بزرگداشت هانري کربن
    آئين بزرگداشت هانري کربن، فيلسوف و متاله فرانسوي، با سخنراني دکتر مهدي محقق، رئيس انجمن مفاخر و آثار فرهنگي، دکتر کريم مجتهدي، دکتر نصرالله پورجوادي، دکتر انشاء‌الله رحمتي، دکتر  رضا كوهكن در انجمن آثار و مفاخر فرهنگي برگزار شد.
    دکتر کريم مجتهدي در اين مراسم با اشاره به اين نکته که کربن، خواه آرا و افکار وي را بپسنديم يا نه، چهره درخشاني در قرن بيستم ميلادي است که نه فقط دعوت به تامل و تفکر مي‌کند، بلکه خواننده آثار خود را وا مي‌دارد تا اعتبار افکار رايج و روزمره، حتي فلسفه‌هاي شناخته شده و احتمالا درخور توجه در روزنامه‌ها و کافه‌ها را زير سوال ببرد، گفت: براي اين که نحوه کار کربن را مشخص کنيم، کافي نيست که بگوييم روش کار او پديدارشناسي است، با اين که او خود گاهي چنين ادعايي داشته است؛ حتي مي‌توان تصور کرد که با اصطلاح «کشف المحجوب» به نحوي که در شرق رايج بوده، بهتر بتوان مميزات کار او را نشان داد. دکتر محقق نيز در اين مراسم با اشاره به اين نکته که آشنايي من با کربن مربوط به شصت سال قبل است گفت: آن زماني که اين دانشمند بزرگ به ايران رفت و آمد مي‌کرد تا وسيله نشر آثار دانشمندان اسلامي ـ ايراني، به‌ويژه آن آثار که به زبان فارسي نوشته شده، فراهم آورد. وي افزود: کربن با تحقيق در آثار ابن سينا، سهروردي و ناصرخسرو ثابت کرد که لطايف و دقايق انديشه‌هاي عرفاني، فلسفي و کلامي که به زبان فارسي بيان مي‌شود تأثير مضاعف بر روح ايراني به جاي مي‌گذارد.
    دکتر انشاء‌الله رحمتي در ادامه اين بزرگداشت گفت: يک از اصطلاحاتي که کربن به کار مي‌برد، افلاطونيان پارس است و اين يکي از کليدواژه‌هاي کربن است و منظورش شخص افلاطون نيست و بلکه مکتب افلاطون است. اين نگاه افلاطوني چيزي است که کربن به دنبال آن است و اگر بخواهم به لحاظ تاريخي عرض کنم در افلاطونيان تا قبل از دوران مدرن سنت‌هاي مختلف نوافلاطوني سه سنت است كه براي وي اهميت دارد و به آن توجه مي‌کند.  اين عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي افزود: وي افلاطونيان زنده دنياي جديد را در ايران مي‌يابد و آنها افلاطونيان پارس هستند که با آنها حشرونشر داشته و آثارشان را خوانده است. در عين حال معتقد است که بايد به آنها کمک کرد تا بتوانند وارد گفت‌وگو با دنياي جديد شوند. وي ادامه داد: گاهي اظهار حيرت مي‌کند و مي‌گويد وقتي با اين افراد سخن مي‌گفتم با اين که هيچ‌کدام از فلسفه‌هاي ما را نخوانده بودند و با پرسش‌ها و مسائل فکري ما آشنا نبودند اما در برابر سخنان من احساس‌شان اين بود که جانا سخن از زبان ما مي‌گويي و تمام حرف‌هاي من را درک مي‌کردند. دکتر پورجوادي در ادامه اين مراسم با اشاره به روش تحقيق پروفسور کُربن در اسلام‌شناسي گفت: بايد بگويم وي شيوه خاصي دارد که با روش محققان شيعه‌شناس متفاوت است و آن روش پديدارشناسانه است که تشيع را از يک ديد جانبدارانه نگاه نمي‌کند و يا از نگاه يک فرقه خاص تشيع را رصد نکرده و يک فرقه را به فرقه ديگر ترجيح نداده است. وي افزود: نقص عمده کتاب‌هاي شيعه‌شناسي ما نگاه جانبدارانه است زيرا فرقه مولف، اصل قرار گرفته و فرقه ديگران بد و انحرافي است. در رابطه با فرقه‌شناسي اسلام نيز با همين نقص روبه‌رو هستيم. بنابراين وقتي کُربن به مطالعات و بررسي شيعه‌شناسي پرداخته با مطالعات و نگاه علامه طباطبايي و آشتياني متفاوت است زيرا آنها درباره شيعه با نگاه خاصي داوري مي‌کنند.  در اين مراسم پيام دکتر سيدحسين نصر، خوانده شد. در قسمتي از آن آمده است: «سي سال از مرگ دوست و همکار قديمي‌ام، فيلسوف و خاورشناس برجسته فرانسوي مي‌گذرد... من بيست سال از عمرم را به همکاري و دوستي بسيار نزديک با وي سپري کردم. بايد بگويم که کُربن، تنها يک فيلسوف و يا يک عارف نبود، بلکه وي يک فيلسوف عارف يا عارفي فيلسوف بود. کربن علاقه شديدي به عرفان و امور باطني داشت و در تلاش بود تا همه چيز را با چشم دل ببيند و هرگز به صرف امور ظاهري اکتفا نکرد. گويي از ابتدا سال‌هاي زندگيش و پيش از آنکه با آثار و افکار ناصرخسرو آشنا شود... در تحقيق و مطالعه بر روي نسخه‌هاي خطي بسيار موشکافانه و دقيق بود و کتاب‌دوستي بود که توجه زيادي به جنبه کتابشناختي و تحقيقات علمي نشان مي‌داد....»

    نکوداشت سيد محمدمهدي جعفري
    سيد محمدمهدي جعفري، نويسنده، مترجم، پژوهشگر متون ديني و استاد بازنشسته دانشگاه شيراز است. از تأليفات وي مي‌توان به کتاب‌هاي «آشنايي با نهج‌البلاغه»، «آموزش نهج‌البلاغه»، «نهج‌البلاغه شناخت»، «بار ديگر شريعتي (برشي از خاطرات)»، «آفرينش‌هاي هنري در گفتار نبوي»، «آيت‌الله طالقاني و تفسير پرتوي از قرآن» و احياگر بلاغت علوي اشاره کرد.
    دکتر جعفري همچنين آثاري را نيز تصحيح کرده که از آن ميان مي‌توان به شرح نهج‌البلاغه ميرزا محمد باقر نواب لاهيجاني (با همکاري دکتر محمد يوسف نيري)، نشر ميراث مکتوب 1379 و نسخه خطي نهج‌البلاغه کتابت شده در سال 483 هـ. ق (با همکاري محمد برکت) نشر ميراث مکتوب، تهران، 1389 اشاره کرد. سيدمحمد کاظم بجنوردي، رئيس مرکز دايرة‌المعارف بزرگ اسلامي گفت: دشتستان در هميشه تاريخ ايران خاستگاهي براي مبارزان و عالماني بوده است که برافروزنده چراغ علم و جهاد در ابعاد مختلف زيست انساني بوده‌اند؛ و اين بار مجاهد و عالمي ديگر، استاد دکتر محمدمهدي جعفري، که برآيند زندگي وي، گستره معناي مجاهدت و مبارزه را فزوني بخشيده است. وي افزود: ادبا برآنند که معناي واژگان، انتزاعي است و مفهوم اصلي آنها غالبا در جملات قابل تشخيص است؛ و مفهوم مبارزه و مجاهدت را جعفري در جمله زندگي خويش معنا کرده است. جوان مذهبي پردغدغه در دهه‌هاي 30 و 40 که با قليان احساسات ايران دوستانه، در تقابل با هجوم بيگانگان و سياست‌هاي سرکوبگرانه رژيم پهلوي، به فعاليت‌هاي سياسي، مذهبي اقدام کرد، در پي دست يافتن به مفهوم آزادي بود. زندان رژيم پهلوي براي او نه محبس،که آزادي به ارمغان آورد. انس او با نهج‌البلاغه، به عنوان کتاب آزادانديشي، که ابتداي آن در زندان و همراه با آموزه‌هاي مرحوم آيت‌الله سيد محمود طالقاني آغاز گشت، مسير تفکر مبارزاتي استاد را براي هميشه و تا امروز مشخص كرد. وي بيان کرد: استاد جعفري بخش عمده عمر خويش را صرف تحقيق و ترجمه کرد تا به فرزندان اين مرز و بوم بياموزد که دانش و دانش‌افزايي از پرشکوه‌ترين مصاديق مجاهدت و مبارزه در راه انديشه و کسب آزادي است. از حضور نوجوانانه در صف مبارزان براي ملي شدن صنعت نفت ايران تا تاليف پژوهشي در اسناد و مدارک نهج البلاغه؛ از پيوستن به شاخه جوانان تشکيلات ملي، مذهبي مبارزان پيش از انقلاب گرفته تا ترجمه و تصحيح آثار مختلف؛ از حضور در زندان دِژِ برازجان گرفته تا استاد متون و فرهنگ عربي و نيز نهج‌البلاغه در دانشگاه شيراز، از ويرايش و تدوين تفسير پرتوي از قرآن در زندان گرفته تا تلاش براي ورود آموزش نهج البلاغه به واحدهاي درسي دانشگاهي و از عضويت آکادمي علوم اسلامي کلن آلمان گرفته تا کسب جايزه دومين و بيست و ششمين دوره کتاب سال، همه طيف‌هايي از پرتو نوري واحد است «پرتوي از قرآن» و «نهج البلاغه».

    ميراث ديداري و شنيداري
    مراسم گراميداشت روز جهاني ميراث ديداري و شنيداري و معرفي دو اثر ثبت شده ايراني در برنامه حافظه جهاني، صبح روز سه شنبه چهارم آبان‌ماه در مركز همايش‌هاي بين‌المللي كتابخانه ملي با حضور سيد رضا صالحي اميري رئيس سازمان اسناد و کتابخانه ملي، محمد فرهادي وزير علوم، تحقيقات و فناوري، نصيري قيداري، دبيرکل منطقه‌اي يونسکو در ايران برگزار شد. صالحي اميري در اين مراسم با اشاره به اين نکته که در سه سال گذشته تلاش کرديم هيچگاه مجموعه کميته ملي حافظه جهاني را کمرنگ يا تعطيل نکنيم و اين مجموعه هميشه پرشتاب کارش را دنبال کرده گفت: نتيجه اين فعاليت ثبت 52  اثر در کميته ملي حافظه جهاني در سطح ملي است که افتخار بزرگي براي کشور به شمار مي‌رود. البته اين مسئله مشکلي را که کشور همواره با آن روبرو است به ياد مي‌آورد و آن انبوه سرمايه‌هاي فرهنگي است.  صالحي اميري خاطرنشان کرد: در سطح جهاني تا کنون از ايران 9 اثر به ثبت رسيده و در مجموع حوزه ثبت ميراث کشورها در حافظه جهاني، حوزه‌اي است که بايد با تدبير و تامل و نه شتاب، در آن فعاليت کرد. همچنين در اين مراسم نصيري ‌قيداري، پيام ايرينا بوکووا مديرکل يونسکو را قرائت کرد. در اين پيام آمده است: روز جهاني ميراث ديداري و شنيداري فرصتي براي گراميداشت اين ميراث براي همه زنان و مردان و همه جوامع است. 27 اکتبر مصادف با روزي در سال 1980 است که کنفرانس عمومي توصيه‌نامه حفظ و پاسداشت تصاوير متحرک را تصويب کرد. اين سند اولين سند بين‌المللي است که اهميت تاريخي و فرهنگي فيلم و تصاوير ضبط شده تلويزيوني را برجسته مي‌سازد و خواهان يافتن راه حل‌هاي حفاظت از آنهاست. تصاوير محرک غيرصامت بخش‌هاي مهمي از زندگي ما هستند که ضبط شده‌اند و همچنين در بر گيرنده قسمت اعظم حافظه شخصي و اجتماعي ما هستند به همين دليل است که بايد حفظ شوند و به عنوان بخشي از ميراث مشترک بشريت به اشتراک گذاشته شوند. در ادامه اين پيام آمده است: روايت‌هاي نقل شده به واسطه اين ميراث بيان‌هايي تاثيرگذار از فرهنگ و ابعاد مکاني را به تصوير مي‌کشند که همه در جست‌وجويش هستند. اين ميراث به مثابه دستاويزي محکم در دنيايي متغير است، به ويژه براي جوامع محلي. اين ميراث سابقه‌اي از فعاليت‌هاي فرهنگي و بيان‌هاي متنوع (فرهنگي) را در اختيارمان مي‌گذارد.  دکتر محمد فرهادي وزير علوم، تحقيقات و فناوري ديگر سخنران اين مراسم بود که با اشاره به روز جهاني گراميداشت ميراث ديداري و شنيداري گفت:  در سراسر جهان بنا به درخواست يونسکو نقش و توان فيلم، تلويزيون و راديو براي نشر انديشه ها و اطلاعات و در نهايت برقراري گفتگو ميان جوامع مختلف مورد بحث و بررسي قرار مي گيرد. فرهادي از کميته ملي حافظه جهاني کميسيون ملي يونسکو انتظاراتي داشت و پيشنهادات خود را به اين کميته اعلام کرد و گفت: اين کميته مي‌بايست تلاش‌هاي خود را بيشتر به ثبت جهاني ميراث ديداري و شنيداري ايران معطوف کند تا سال 2016 از مجموع 148 اثر که در فهرست جهاني ميراث مستند به ثبت رسيده بود، بيش از 60 اثر آن متعلق به ميراث ديداري و شنيداري کشورها بوده که ايران تاکنون در فهرست جهاني اثري از اين ميراث را به ثبت نرسانده است. وي گفت: از اين کميته انتظار دارم تا موضوع تاسيس جايزه جهاني فردوسي که به دليل بازنگري يونسکو در ضوابط تاسيس جوايز به حالت تعليق در آمده بود را مجددا پيگيري کند. اين جايزه قرار بود به افراد و نهادهايي داده شود که در زمينه شناسايي و حفاظت از نسخ خطي تلاش کردند. هم اکنون با پايان دوره بازنگري يونسکو اين کار قابل پيگيري و تحقق است. در اين مراسم، گواهي ثبت آثار به متوليان تهيه پرونده‌هاي ميراث ديداري و شنيداري داده شد، از جمله غلامرضا اميرخاني براي ثبت «کليات سعدي»، فرهاد نظري از سازمان ميراث فرهنگي براي ثبت «مسالک و ممالک»، دکتر دامن‌پاک براي ثبت «عکس‌هاي دوره قاجار وزارت امور خارجه»، بهزاد خاکپور براي ثبت «مکاتبات سران و رؤساي کشورهاي قاجار»، انبارلويي براي مستند «پل آزادي»، جواد زنگنه براي مجموعه مستند تلويزيوني «همراه باد در دل تنهايي کوير»، زندي براي مجموعه مستند «ياد و يادگار»، فياضي براي مجموعه مستند «کودکان سرزمين ايران».

    آموزه هاي مهاتما گاندي
    در مراسم «آموزه هاي مهاتما گاندي» که در کانون زبان و ادبيات فارسي برگزار شد دکتر سيد مصطفي محقق داماد به ايراد سخن پرداخت و گفت: در سال 1956 سازمان فرهنگي يونسکو در هند در نهمين اجلاس خود، نمايندگي يونسکو را مأمور به گردآوري کتابي از بهترين گفتارها و نوشته هاي گاندي کرد. مردي که افکارش از مرزهاي سرزمينش فراتر رفته و به سراسر دنيا کشيده شده است. اين کار بعد از دو سال آماده شد و تصويب ترجمه آن به زبان هاي ديگر دنيا در سال 1968 صورت گرفت. عنوان اين کتاب «همه مردم برادرند» مي باشد که با مقدمه اي از شخصيتي ارزنده -که بعدها رئيس جمهور هند شد- با نام «رادها کريشنان» منتشر شد و با ترجمه مرحوم تفضلي در ايران معرفي گرديد. در مقدمه اين کتاب  از گاندي قطعه اي نقل شده است که مي خوانيم:
    "اگر ما به خدا اعتقاد داشته باشيم و اين اعتقاد نه فقط در انديشه ما بلکه در سراسر وجودمان باشد، تمام بشريت را بدون هيچگونه امتياز، نژاد و طبقه و مليت و مذهب دوست مي داريم و براي يگانگي بشريت مي کوشيم. تمام اقدامات من از محبت تغيير ناپذيرم به جامعه بشري ناشي مي شود. ميان خويشاوندان و بيگانگان و هم وطنان و خارجيان و سفيد ها و رنگين ها و هندوها و غيرهندي هاي ديگري که اعتقاد ديگر دارند چه مسلمان ها چه پارسي ها، چه مسيحي ها و چه يهودي ها هيچگونه تفاوت امتيازي نمي شناسم. شايد بتوانم بگويم که قلبم از چنين تشخيص ها عاجز و ناتوان بوده است." رياست توليت بنياد موقوفات دکتر محمود افشار، در ادامه سخنانش به آياتي از قرآن مجيد درباره برابري انسان ها اشاره كرد و بيان داشت:  
    " اگر قرآن مجيد را بخوانيد، آيات بسياري در مورد موضوع برابري انسان ها خواهيد يافت. من در کتاب «حقوق بين الملل: رهيافتي اسلامي» اين آيات را جمع آوري کردم. در چندين آيه، قرآن، پيامبران را برادر اقوام مخالف خودشان معرفي کرده است. در واقع پيغمبران برادر انسان ها(چه مشرک و چه مؤمن) هستند و هيچ تفاوتي ميانشان وجود ندارد و لذا ما معتقديم که در آموزه هاي اسلامي دو برادري وجود دارد: يکي برادر ديني و ديگري برادر انساني. اين آموزه هاي اسلامي است و اختصاص به اين ندارد که مؤمن برادر مؤمن است بلکه انسان برادر انسان است و من از نظر فلسفي اين اعتقاد را دارم که مقتضاي توحيد اين است که انسان ها همه با هم برادرند. اگر به يگانگي خدا معتقديم به يکتايي انسان نيز بايد معتقد باشيم." در پايان اين شب، لوح يادبود سفارت هند به سخنرانان اين مجلس اهدا شد. سپس فرزانه قوجلو با همراهي جلال شمسيان کتاب «اسطوره مهاتما گاندي» را به سفير هند و سخنرانان اين نشست اهدا کردند.

    يک عمر خدمت به ترجمه
    در زادروز مترجم توانا عبدالله کوثري مجلس بزرگداشتي به پاس هفتاد سالگي او و خدماتش به دنياي ترجمه و زبان فارسي در سلسله برنامه‌هاي عصر کتاب در سراي کتاب برگزار شد.
    عبدالله کوثري از جمله مترجمان توانايي است که طي سال‌هاي گذشته آثار ارزشمندي به‌خصوص در حوزه ادبيات آمريکاي لاتين به زبان فارسي ترجمه کرده است. «کارلوس فوئنتس»، «ماريو بارگاس يوسا، ماشادو آسيس، آيسخولوس، خوسه دونوس از جمله چهره‌‌هايي است که کوثري آنها را به ادبيات فارسي معرفي کرده است. کوثري در سال 1379 براي ترجمه کتاب جنگ آخر زمان برنده جايزه کتاب سال شد. همچنين کوثري در حوزه اقتصاد هم آثاري را ترجمه کرده چرا که او مدرک ليسانس از دانشکده اقتصاد دانشگاه شهيدبهشتي را نيز دارد.
    دکتر معصومي همداني، استاد فلسفه، نخستين سخنران اين مراسم بود. وي در بخشي از سخنان خود با اشاره به اصل و نسب قابل توجه کوثري گفت: ما به ترجمه‌هاي کوثري مي‌توانيم اعتماد کنيم. بسياري ازکارهايي که انسان در زندگي انجام مي‌دهد از روي اعتماد است. اگر اين اعتماد مختل شود، زندگي ما نيز دچار اختلال مي‌شود و نمي‌توانيم در ماجراي زندگي وارد شويم. يکي از چيزهايي که باعث شده کتاب خواني در جامعه ما کمرنگ شود همين سلب اعتماد از خوانندگان کتاب است. ترجمه‌هاي کوثري غير از اينکه دقيق و درست است از درک کلي مترجم آن اثر حکايت دارد و ترجمه کوثري به‌همين دليل متمايز است و شما مي‌توانيد به آن ترجمه اعتماد کنيد. وي افزود: حجم زيادي از آثاري که ترجمه کرده و به‌ويژه تمرکز بر يک حوزه ادبي، کيفيتي به آثار وي مي‌دهد که از طبيعتي سالم جز چنين اثري صادر نمي‌شود. در ادامه اين مراسم، مصطفي ملکيان به ايراد سخن پرداخت و گفت: خدمت فرهنگي که استاد کوثري به فرهنگ ما کرده‌اند، خدمت از راه ترجمه است. بزرگ ترين آفت فرهنگ تک‌آوايي است. گويي براي هر مشکلي فقط يک راه حل وجود دارد. استاد کوثري فارغ از اين شيوه مرسوم است، ما با ترجمه مي‌توانيم افق هايي ديگر و ساحت انساني را ببينيم. اگر مترجمان ما کيفيتشان قابل قبول باشد، بزرگ ترين خدمت فرهنگي است. آقاي کوثري در انتخاب کتاب و ترجمه آن کم نظير هستند. آن کتاب‌ها براي جامعه ما متناسب و درخور هستند.
    وي در بخش ديگري از سخنانش گفت: آقاي کوثري داراي بلاغت و رسايي و فصاحت و شيوايي در ترجمه هستند. ايشان انس با ادب پارسي دارند و همين باعث شده که ايشان ويژگي ممتازي داشته باشد. دکتر حسين عبده تبريزي نيز در مراسم بزرگداشت استاد کوثري گفت: مترجم ادبي شيوه‌هاي ادبي و نگاه‌هاي متفاوت را به ما مي‌آموزد. گفت وگوي فرهنگي به مجاري ادبي نيازمند است و ترجمه نيز يکي از اين مجاري است. بدون ترجمه، فرهنگ‌ها از فهم يکديگر محروم مي‌شوند. وي افزود: متن ترجمه حيات و نشاط خود را دارد و مترجم بايد اين نشاط را درک کند. کوثري به خوبي توانست با مديريت کامل محتوا، ترجمه خوب و دقيق و نشاط آوري به ما ارائه کند. ترجمه ادبي بايد نبض زندگي را به متن اصلي انتقال دهد.
    کوثري در دست‌يابي به سبک نويسنده به شيوه نويني دست يافته است کوثري در لايه‌لايه ترجمه‌هاي خود توانسته ابداعي خاص داشته باشد. عبده تبريزي آثار ترجمه شده کوثري را بازتابي براي جامعه ما دانست. مجيد غلامي جليسه مديرعامل خانه کتاب نيز در سخناني اظهار داشت: ما در اين نشست‌هاي عصر کتاب به دنبال کساني هستيم که دوران‌ساز هستند و عبدالله کوثري هم از کساني است که دوران‌ساز بوده‌اند. در پايان اين مراسم عبدالله کوثري به ايراد سخن پرداخت و گفت: از همه کساني که اين برنامه را تدارک ديدند تشکر مي‌کنم. تشويق و تاييد هر يک از ما فراتر از يک فرد است و شاخه‌اي از درخت فرهنگ کشورمان هستيم. چندين نسل کوشيدند و ميراثي براي ما گذاشتند و ما در پي نسل‌ها هستيم. من در اين مدت بيش از هر چيز خودم لذت بردم و عاشق کارم بودم.

    سعدي و قرآن
    نشست «شب سعدي و قرآن» از سلسله نشست‌هاي شب‌هاي قرآن مجيد، با حضور محمود عابدي، مريم مشرف و مونا عبداللهي، عروس بهاءالدين خرمشاهي به عنوان قرائت کننده متن سخنراني بهاءالدين خرمشاهي در کانون زبان فارسي برگزار شد. محمود عابدي به‌عنوان اولين سخنران به سخنراني پرداخت و بيان کرد: سخن درباره تاثير قرآن در آثار شاعران قرن هفتم مانند سعدي و مولوي و ديگران همانند جست‌و‌جوي عناوين عرفاني در مثنوي است، اما اين نيازمند يک توضيح است. محمود عابدي اضافه کرد: شعر فارسي دري از قرن سوم آغار شده است که در آن زمان غالب مردم مسلمان بودند و با دين و شعر و ادبيات هم آشنايي داشتند و اولين شنوندگان هم مسلمان بودند، اما در آن زمان تاثير جدي قرآن در آثار آن‌ها منعکس نبود. مريم مشرف به‌عنوان دومين سخنران اين نشست در رابطه با افکار عرفاني سعدي به سخنراني پرداخت و در اين رابطه بيان کرد: آيا مي‌توان سعدي را عارف ناميد؟ در حالي که مي‌دانيم سعدي عارف در معناي اصلي کلمه نبوده است، با توجه به اين موضوع وجود انديشه‌هاي عارفانه درشعر او به چه دليلي است؟ وي در ادامه گفت: عرفان امثال سعدي نيز از اين نوع است، يعني خدا‌شناسي است که رنگ هنري به خود گرفته است و از چاشني شعر و احساس و موسيقي و تخيل برخوردار شد و هرگاه اين عناصر را از عرفان بگيريم، چيزي غير از کلام خشک باقي نخواهد ماند. مشرف بيان کرد: سعدي هم مطالب خود را با رنگ و بوي خداشناسي مطرح مي‌کرد، گرچه خود يک عارف به معني دقيق کلمه نبوده، اما از مضمون‌هاي عرفاني وسيله‌اي براي هدف کمال جويانه ساخت و چون چنين هدفي را در آثار خود دنبال کرده است رنگ عرفاني به کلمات بخشيده است. همچنين در اين مراسم متني از سوي بهاءالدين خرمشاهي قرائت شد که در رابطه با نقش و نفوذ قرآن در ذهن و زبان سعدي بود. در اين متن آمده است: سعدي نه تنها مصلح الدين است بلکه مصلح دين است، جاي جاي در کليات او که متشکل از23 کتاب، رساله، مواعظ، غزليات، قصايد، قطعات و رباعيات و مفردات يعني تک بيت‌ها نقش و نفوذ قرآن ملاحظه مي‌شود. وي تصريح مي کند: اگر قرآن شناسي و قرائت مستمر قرآن را جزو اساسي‌ترين کوشش‌هاي آرزومندان شعر و شاعري و صناعات دبيري و منشي‌گري نشمرده باشند بي شک در سهو و نسيان و نقصان کار اوست و گرنه در ضرورت و فايده انس با قرآن از عهد نزول و مصحف شمردنش تا امروز که بيش از چهارده قرن مي‌گذرد هيچ اديب و ادب پژوه و داناي علوم بلاغت نويسنده و شاعر شک نکرده است.
    وي تصريح مي‌کند: سعدي به هنر حفظ قرآن يعني سعادت از بر داشتن تمامي قرآن شهره نيست، اما استناد و اشارتش به عبارات، جملات، مفردات، ترکيبات و قصص قرآني به هيج وجه کمتر از حافظ نيست، اما از مولانا کمتر است.

    شب پيترودلاواله
    دويست و شصت و ششمين شب از مجموعه شب هاي مجله بخارا، به شب پيترودلاواله اختصاص داشت که  با همراهي بنياد موقوفات دکتر محمود افشار، سفارت ايتاليا در ايران، مدرسه ايتاليايي پيترو دلاواله و مجله بخارا برگزار شد.
    برگزاري اين جلسه، با حضور سخنرانان: مائورو کنچاتوري (سفير ايتاليا در تهران)، پروفسور کارلو چرتي (مشاور فرهنگي سفارت ايتاليا )، محمود بهفروزي (مترجم کتاب سفرنامه پيترو دلاواله)، دکتر محمد جعفري قنواتي (عضو شوراي عالي علمي مرکز دايرة المعارف بزرگ اسلامي) و مهشيد اسماعيلي(مترجم و محقق زبان ايتاليايي) به مناسبت اولين روز از هفته زبان و فرهنگ ايتاليا بود.
    در ابتدا علي دهباشي ضمن خوشامدگويي به ميهمانان اين نشست بخش هايي از زندگينامه پيتر دلاواله را قرائت کرد.
    نخستين سخنران ميهمان اين شب، مائورو کنچاتوري بود که در بخشي از صحبت هايش گفت: پيترو دلاواله از اشراف زادگان ايتاليايي سده 17 ميلادي بودند. يکي از مسافران مهمي که به عنوان شرق شناس در اين منطقه از آسيا، در سال1614 سفر خود را آغاز کردند و اين سفر زمان زيادي به طول انجاميد. از کشورهاي بسياري از جمله ايران بازديد کرد. ايشان به عنوان نمادي از کنجکاوي مردم غرب نسبت به چيزي که ما به عنوان شرق مي شناسيم، نمود پيدا مي کنند. نشانه اي از يک کنجکاوي روشنفکرانه دارند اما در بخشي ديگر نمادي از کنجکاوي اي که ما به عنوان ايتاليايي ها در خود جستجو مي کنيم، بودند. چنانکه در نشست هاي بسياري که در محل بنياد موقوفات افشار با ديگر دوستان داشتيم، صحبت از مشابهت هاي فرهنگي و ذاتي ميان اين دوملت بود و يکي از اين نشانه ها همانا کنجکاوي در قبال فرهنگ ديگري و شناخت آن مي باشد.
    سپس، پروفسور کارلو چرتي به بخش هايي از زندگي دلاواله و ويژگي ها و خصوصيات اخلاقي وي اشاره داشت و چنين گفت:
    "او پيش از هر چيز يک اومانيست بزرگ است و به معناي واقعي به رنسانس ايتاليا تعلق داشت. فردي تحصيل کرده و محقق در زمينه هاي گوناگون، او يکي از نقش آفرينان صحنه روشنفکران رم و ناپل است. وي در خلال سال هاي 1614 تا 26 سفري طولاني به شرق را در پيش گرفت. سفري که از ايتاليا او را به هندوستان برد. ابتدا به سرزمين مقدس عزيمت کرد و به زيارت بيت المقدس که در آن زمان يکي از سنتي ترين و مقدس ترين زيارتگاه ها بود، رفت. در سال 1616 به مقصد رسيد . هنگام بازگشت از فلسطين، برنامه سفرش را تغيير داد. ابتدا  به بغداد و سپس از از طريق کوه هاي مرتفع و پوشيده از برف زاگرس کردستان به اصفهان، نصف جهان و دربار باشکوه صفوي رسيد. مسيري که سه قرن بعد باستان شناس بزرگ آلماني، ارنست هرتسفلد آن را پيمود؛ هر چند شيفتگي وي در برابر عظمت تمدن ايراني شکل ديگر داشت. دلاواله به قصد خدمت مشتاق بود به دربار صفوي و ديدار پادشاه عادل و روشنفکر شاه عباس رهسپار شود. هدفش حتي با توجه به جنبه  عثماني ستيزي آن کمک به هواداران ارمني و آسوري اش بود. کنجکاوي ذاتي روشنفکرانه و تمايل به ماجراجويي و دست يافتن به شکوه در اين ميان، سهم بزرگي در سفرهايش داشتند. البته عشق يکي از عناصر مهم زندگي او بود، عنصري که او را تنگاتنگ به خاورميانه مورد علاقه اش پيوست. دلاواله عاشق و دلبسته بانو معاني، يک زن جوان مسيحي که پدرش کلداني و مادرش ارمني بود، مي گردد عشقي شديد و سودايي که دست مايه درک عميق وي درباره کشورهاي مورد سکونتش مي شود. عشقي چنان قوي که بعد از مرگ همسر جوانش در سال 1621 در ميلان-که اولين فرزندش را مرده به دنيا آورد و به تبي سخت دچار شد و از دنيا رفت- دستور مي دهد جسمش را موميايي کنند. در سفرهاي طولاني بعد نجيب زاده رومي همواره تابوت همسرش را که بعدها در کليسايي در رم دفن مي گردد به همراه مي برد. بنا به خواسته وي پس از مرگش در سال 1652 در کنار همسرش در همان کليسا دفن مي شود."

 
  • معرفي كتاب خارجي

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    معرفي كتاب خارجي

    کیان رضوی



    by Raymond J. Devettere
    Publisher: Georgetown University Press
    مقدمه ای بر اخلاق فضیلت:
    دیدگاه هایی از یونانیان باستان

    اخلاق، یکی از پر سابقه ترین شاخه های فکر فلسفی بوده که تحت عنوان عقل عملی همواره از سوی فیلسوفان بزرگ مورد بحث و بررسی دقیق قرار می گرفته است. دقیق ترین و منسجم ترین مباحث اخلاقی را نیز می توان نزد فلاسفه بزرگ یونان یافت. آنان از ارسطو و شاگردانش و نیز اپیکوریان و برخی دیگر از معلمان بزرگ فلسفه، مهم ترین وجوه فلسفه عملی و اخلاق را در آموزه های خود مطرح کرده و در کتاب های خود نوشته اند. با این همه، باید توجه داشت که تنها یک یا چند نوع گرایش اخلاقی و مسائلی محدود تکرار نمی شده است؛ بلکه در برخی دوره ها و زمان ها، شاخه هایی از اخلاق بیشتر مطرح بوده و در زمان هایی دیگر، مسائل دیگری مورد توجه قرار می گرفته است. از جمله اخلاق فضیلت که در سنوات اخیر بیش از پیش به آن توجه شده و در فلسفه غرب آثار زیادی در باره آن تألیف شده است.
    در کتاب "مقدمه ای بر اخلاق فضیلت: دیدگاه های یونانیان باستان"، در باره اخلاق فضیلت و مسائل مربوط به آن، از حیث تاریخی بحث و بررسی صورت گرفته و نویسنده بر این باور است که فلاسفه بزرگ یونان، پیشتازان این بحث بوده اند و آنان نخستین بار امهات مسائل مربوط به اخلاق فضیلت را مورد توجه قرار داده و در آثار خود مطرح کردند.
    اهمیت فلاسفه یونان، تنها از حیث پیش گامی آنان در طرح مسائل مربوط به اخلاق فضیلت نیست؛ بلکه این فیلسوفان به نحو دقیق و شایسته ای در روزگار خود جزئیات شگفت انگیزی در باب فلسفه اخلاق و شاخه های آن از جمله اخلاق فضیلت مطرح کرده اند. حقیقتا به نظر می رسد که هر چه پیش تر می رویم و دانش ما در باره فلسفه یونان افزایش می یابد، با ظرایف و ذخایر بیشتری در این گنجینه فلسفی رو به رو می شویم. نویسنده بر این باور است که فلاسفه یونان باستان، بنیان گذاران مباحث مربوط به اخلاق فضیلت بوده اند و این امر را در طی تحقیقی دقیق و همه جانبه به خوانندگان نشان داده است. این کتاب که به زبان انگلیسی و به قلم ریموند دِوِتِر نوشته شده، در سال 2002 از سوی انتشارات دانشگاه جورج تاون چاپ و روانه بازار کتاب شده است. کتاب یاد شده به خاطر محتوای دقیق و پرمایه و استفاده از بهترین منابع و نگارش مناسب و روان، مورد اقبال منتقدان و جراید نقد کتاب قرار گرفت و به سرعت به یکی از منابع کار آمد و مورد علاقه محققان و دانشجویان رشته های مرتبط تبدیل شد.

    Jesus and Virtue Ethics:
    Building Bridges between New Testament Studies and Moral Theology
    by Daniel Harrington SJ, James
    F. Keenan SJ 
    Publisher: Sheed& Ward
    مسیح و اخلاق فضیلت:
    ساختن پلی بین مطالعات عهد جدید و الهیات اخلاقی

    پیوند میان دین و اخلاق از دیرینه ترین پیوندها بوده است و بسیاری از مؤمنان به ادیان بزرگ، اساسا قائل به ملازمه و ارتباطی بنیادین میان این دو هستند. فقط گاهی بر سر تقدم و تأخر یکی بر دیگری سخن هایی گفته می شود؛ این که آیا دین نسبت به اخلاق حادث است یا اخلاق در پرتو دین باید بازخوانی و فهمیده شود؟!
    گویی عهدی باطنی میان دین و اخلاق وجود داشته و انکار حقایق و فرایض دینی دقیقا مترادف است با ارزش ها و فضایل اخلاقی. این مباحث در مسیحیت و تاریخ پر فراز و نشیب آن بیش از سایر ادیان مطرح بوده است. مسیحیت و نص روایت هایی که در انجیل ها یا عهد جدید در اختیار مردم قرار گرفته، همان قدر که فاقد شریعت و فقهی مشخص و سامان یافته است، واجد گزاره ها و مفاهیم اخلاقی است که گاه از اخلاق متعارف و اصول معهود و پذیرفته شده آن نزد اغلب جوامع بشری درمی گذرد و به نوعی فضیلت های اخلاقی ویژه همچون ایثار و عفو و زهد بر اساس مهرورزی شکل گرفته است. این مجموعه اخلاقی و فضیلت های منتشر در آن در طول سده ها و هزاره ها به مکتب و مدرسه ای اخلاقی بدل شده و تفکیک آن در کلام و علوم دینی مسیحیان گاهی به دشواری صورت می گیرد. این که حقیقتا کدام بخش از این فضیلت های اخلاقی جزو ذاتیات آیین مسیح است و کدام بخش از آن با دیگر ادیان و آیین ها مشترک می باشد و یا با کدام یک از ا یده های متعارف و معمول اخلاقی در جوامع بشری هماهنگ می باشد و دامنه هر یک تا کجا است، منشأ مباحثات و مجادلات بسیار بوده است. تاریخ اندیشه ها و استدلالات مسیحیان تا حدی بر محور همین مفروضات اخلاقی و نوعی ایثار به مثابه درخشان ترین بخش از اخلاق فضیلت در این چهارچوب تفسیر شده است. خداوندگار عیسی به عنوان پسر، بار تمام رنج ها و گناهان (مصیبت ها و معصیت ها)ی بشر را یک تنه بر دوش کشید تا فرزندان آدم و پیروانش از عذاب دوزخ رهایی یابند، بخشوده شوند، رستگار شوند، بیاموزند و ببخشند. و سر انجام بتوانند خود را به عیسی شبیه کنند.
    در کتاب "مسیح واخلاق فضیلت: ساختن پلی بین مطالعات عهد جدید و الهیات اخلاقی"، این مباحث در ارتباط با کلام جدید در قرن بیست و یکم و معضلات اخلاقی در این دوران مورد توجه قرار گرفته است. نویسنده با طرح چند پرسش اساسی، خوانندگان را به سوی این ایده یا طرح یا پرسمان مهم هدایت کرده تا از خود بپرسند آیا به عنوان افرادی مؤمن به دیانت سنتی مسیحیت – اعم از کاتولیک یا پروتستان یا پیروان کلیسای آنگلیکن و حتی دنباله روان فرقه های کوچکتر- هنوز قادر به حفظ ارزش های اخلاقی در پرتو آموزه های عهد جدید هستند؟ و آیا این مسیحیان مؤمن و وفادار در برابر سیل عظیم تحولات و تغییرات چه واکنشی خواهند داشت؟
    این پرسش ها و مسائلی نظیر آن به ظاهر ساده و معمولی می رسد اما حقیقت جز این است، زیرا هنگامی که تحول و لرزش بنیادهای اخلاقی و اصول و ارزش ها در ذهن افراد فرارسد، نخستین سازه ای که در امواج این دگرگونی فروخواهد ریخت همان الاهیات و نظام ایمان سنتی است. آیا این نتیجه درست از آب در می آید؟ به این مسائل در متن کتاب توجه شده است. این کتاب به قلم دنیل هرینگتون و جیمز کینان در 240 صفحه نوشته شده و توسط انتشارات شید اند وارد منتشر گردیده است.

    Radical Virtues:
    Moral Wisdom and the Ethics of Contemporary Life
    by Richard White
    Publisher: Rowman& Littlefield Publishers
    فضائل رادیکال:
    اخلاق و آگاهی اخلاقی در دنیای معاصر

    از زمانی که سایه تمدن نخستین جوامع بشری را در بر گرفت، دغدغه های اخلاقی نیز در جوامع انسانی استوار شد و جای خود را زیر عنوان اصول اخلاقی و فضایل انسانی باز کرد. چیزهایی مثل مساوات، راستگویی و صدق، صلح، تقوا، بخشش و... کلماتی خوش طنین در گوش بشر بودند و مفاهیمی قطعی در زمره فضایل انسانی به شمار می رفتند. گاهی اغراق در یکی از این اصول اخلاقی مثل از جان گذشتن برای نجات دیگری چنان شورانگیز بود که به ایثار تعبیر می شد. بشریت هزاران سال زیر سایه این اصول می زیست و تعاریف دقیق و حد و رسم کامل این اصول از سوی متفکران و آباء دین و فرهنگ در هر جامعه به مردم ارائه می شد. در واقع چند اصل طلایی وجود داشت که گویی زیربنا و بنیاد تمام مرام های اخلاقی است. اما جهان جدید که سرعت سرسام آور تحولاتش همه چیز را در هم می شکند و تنها امر مطلق در آن نسبیت است، با این اصول اخلاقی چگونه مواجه خواهد شد؟
    در جهانی که هنوز اسطوره های گاندی و نلسون ماندلا و پاتریس لومومبا و... معتبر است اما بسیاری از مردم در آمریکا به دانالد ترامپ رای می دهند و در خیابان های لندن و منچستر دنبال شعارهای نایجل فاراژ می افتند، اخلاق چه معنا و مبنایی دارد و سرنوشت این اصول چیست؟ می دانیم که دنیای ما به شدت اقتصادی و اندیشه ها مادی و پراگماتیک شده است. نفع طلبی دنیا را در می نوردد و جهان ما هر روز بیش از پیش درگیر خواب و خیال هایی می شود که با سنت های دیرپا در تضاد و تعارض است. ما نمی توانیم آمار دقیقی بگیریم که در جهان امروز چه کسانی هنوز اصول مطلق اخلاق را در وجوه سنتی آن قبول دارند یا دیگر به آن اصول و فضایل پایبند نیستند. اما می توانیم از یک چیز مطمئن باشیم و آن این که سیطره نسبیت مثل سایه ای تاریک دارد گسترش پیدا می کند و ما ناگزیریم به تعریف های تازه ای بیاندیشیم که بتواند نظام اخلاقی جدیدی را برای ما ترسیم کند و به روابط انسانی مایه و معنا دهد. به این اصول نیاز داریم. این چارچوب های جدید ممکن است نتواند پوششی کامل و اقناع کننده به ما عرضه کند اما باید حتما توجیهی برای درک مشترک اخلاقی و فضایل انسانی در همین جهان لغزنده و نسبیت گرایی پر ابهام بیابیم. نسبیت گرایی زندگی بشر  را  ویران نمی کند اما اجازه شکل گیری و پایداری نوع خاصی از زندگی را نیز نمی دهد. جهان کنونی با این ماهیت نسبی و بی شکل خود گویی در افق هایی مه آلود پنهان می شود. این مسئله در روابط انسانی به ویژه در بخش فضیلت های اخلاقی اهمیت بیشتری دارد و بارزتر است. زیرا از یک سو نیاز انسان ها به هم کمتر شده و از سوی دیگر تنیدگی و آمیزش انسان ها بیشتر و پیچیده تر شده است. تکنولوژی را نیز فراموش نکنیم؛ آن هم مداخله گری قدرتمند است و این ها همه در کتاب "فضائل رادیکال: اخلاق وآگاهی اخلاقی در دنیای معاصر" مطرح شده و مورد بحث و فحص قرار گرفته است. نویسنده این کتاب دکتر ریچارد وایت، اثر مورد بحث را در 212 صفحه و به زبان انگلیسی نگاشته و توسط انتشارات رومن اند لیتل فیلد چاپ و منتشر کرده است.

    Strange Virtues:
    Ethics in a Multicultural World
    by Bernard T. Adeney-Riskotta
    Publisher: IVP Academic
    فضائل عجیب:
    اخلاق در جهان چند فرهنگی

    همه ما هم اینک در جهانی زندگی می کنیم که امور عجیب و غریب و شگفت انگیز در آن استثنا نیست. هیچ چیز غیر ممکن نیست. هر لحظه ممکن است یکی از آن اتفاقاتی که در فیلم های تخیلی دیده ایم، برای من یا شما و یا یکی دیگر از ساکنان این کره آبی و خاکی رخ دهد. طبعا نوع روابط و خاستگاه زندگی اجتماعی مردم نیز دستخوش دگرگونی های ژرف شده است. جهان ما واقعا جایی است که به قول کارل مارکس "هر چیز در آن سخت است، دود می شود و به هوا می رود". والتر بنیامین زمانی در تایید این سخن مارکس گفته بود: "سخت ترین چیزها در درون ما هستند و اگر آن ها فرو بریزند، تمام دیوارهای پیرامون نیز فرو خواهد ریخت. اینک زمانه فرو ریختن ها است".  در جهان پیرامون ما، تغییرات شگرفی رخ داده و آدم ها بر بسترهای تازه ای روابط خود را تنظیم می کنند. این روابط به ضوابط تازه منجر می شود و از جمله اصول اخلاقی ابناء بشر نیز در حال زیر و رو شدن است. اما این جهان چه ویژگی هایی دارد؟  می دانیم که بسیاری از تابوها شکسته شده و توتم های سخت  جان گذشته نیز اعتبار خود را از کف داده اند. جریان چیست؟ در گذشته های نه چندان دور، هر جامعه ای در پناه آداب و رسوم و ایمان و قراردادهای مخصوص به خود، مردمان را تمشیت و اداره می کرد. اما حالا تعداد آدم هایی که متعلق به هیچ فرهنگ و سرزمینی نیستند افزایش پیدا کرده است. علاوه بر این، افراد زیادی به دین ها و فرهنگ های موزاییکی و به اصطلاح "چهل تکه" رو آورده اند؛ چیزی از این، چیزی از آن فرهنگ و دین و معنویت و روش و منش و زندگی را بر می گزینند و بقیه را همچون پیرایه ای کنار می گذارند و به فراموشی می سپارند. هر روز جوامع بیشتری روش های نامتعارف ازدواج و تشکیل خانواده را پذیرا می شوند و گویی معنی جا به جایی و مهاجرت نیز به کلی عوض شده است. هم گانگی و هماهنگی با فرهنگ های کاملا متضاد برای مهاجران به امری عادی بدل می شود و همین جا است که معیارهای اخلاقی با سرعتی باور نکردنی زیر و زبر می شوند. در چنین جهانی، مجددا این پرسش مطرح شده است که فضیلت چیست؟ و معیارهای دقیق و جهانی برای اخلاق فضیلت اصلا معنا دارد؟ یا باید به چیزی بیاندیشیم دورتر و فراتر؟ آیا باید منتظر بمانیم تا در فرهنگ بشر ثباتی پدید آید یا می توانیم در چارچوب های کنونی قواعدی ترسیم کنیم که مؤید اخلاق فضیلت باشد؟ یکی از رخدادهای مرتبط با جهانی شدن و گسترش رسانه ها در دوران اینترنت، حرکت جوامع به سوی شبیه شدن و قرابت فهم ها و علاقه ها و ذائقه ها است. در این زمینه، اخلاق فضیلت و اصول سنتی اخلاقی که در جهان عمومیت داشت، بی شک دستخوش تغییرات و تحولاتی خواهد شد که عاقبت و سمت و سوی آن هنوز برای ما کاملا روشن نشده است. بی شک جهان بی نیاز از اصولِ بنیادین و فضیلت های اخلاقی نخواهد شد اما به صورت عاداتِ موجودِ ما و آنچه تا این زمان برای بشر در جوامع سنتی وجود داشته است نیز نخواهد ماند. تغییرات بزرگ در راه است، اما این پرسش وهم انگیز را باید پاسخ گفت: آیا انسان ها آمادگی برای پذیرش تحولاتی چنین بزرگ را دارند؟ برنارد آدنی در کتاب "فضائل عجیب: اخلاق در جهان چند فرهنگی"، کوشیده تا ضمن طرح کردن پاره ای از مسائل یاد شده، به برخی از آن ها پاسخ داده و در این زمینه بحث کند. این کتاب در 286 صفحه و توسط انتشارات آی وی پی آکادمیک، چاپ و منتشر شده است.

 


صفحه 4 از 4