مجله شماره 10



فلسفه ورزش

PDF چاپ نامه الکترونیک

فلسفه ورزش

گفت و گو با رضا داوري اردکاني
منيره پنج تني
 

 
 وقتي دوباره تصميم براي دبيري شماره فلسفه ورزش قطعي شد، با وجود علاقه به فوتبال و چند رشته ورزشي ديگر؛ بارها و بارها از خودم پرسيدم ميان اين همه مسأله، فلسفه ورزش؟؟؟ براي خودم پاسخ هايي داشتم و بالاخره شروع کردم. البته پرونده فلسفه ورزش به جاي فلسفه فوتبال پيشنهاد دکتر روح الله عالمي بود. با دکتر داوري تماس گرفتم و گفتم: "شايد نيازي نبود پس از توضيحات تلفني باز هم وقت شما را به شکل ديگري بگيرم؛ اما از سر وسواس و نگراني و مهم تر از آن عذرخواهي، به اختصار به عرض تان مي رسانم که نخستين شماره فلسفه فوتبال مجله اطلاعات حکمت و معرفت، مورد استقبال خوانندگان و به ويژه برخي از استادان فلسفه قرار گرفت. آن هم زماني که در سال 1387 اين موضوع تازگي داشت. با اين حال نيازي به گفتن نيست که بخش اعظم جذابيت و اهميت آن شماره به مقاله شما باز مي گردد که سبب شد براي علاقمندان به انديشه اين مسأله برجسته تر شود که فوتبال هم مي تواند موضوع انديشه قرار بگيرد. اين بار هم از شما مي خواهم نه در قالب مقاله که در قالب گفت و گو، انديشه ورزي در اين موضوع را به عهده بگيرد. اميدوارم که باز هم زبان شما ياري گر زمان ما باشد." در نهايت جناب دکتر داوري پذيرفتند و آن چه در پي مي آيد گفت و گو با ايشان درباره فلسفه ورزش است.
***
اغلب افرادي که دو واژه فوتبال و فلسفه را کنار هم مي بينند، با تعجب از ربط و نسبت ميان آن ها پرسش مي کنند. به همين خاطر من براي پرسش نخست مي خواهم از شما بپرسم نه فقط فوتبال بلکه ورزش به طور کلي چگونه و از چه ابعادي مي تواند موضوع تفکر فلسفي قرار گيرد؟
آدميان در زندگي با بسيار چيزها سروکار دارند که به وجود و ماهيتشان توجه نمي کنند و نمي پرسند که چيستند و چرا هستند و با آنها چه بايد کرد اما گاهي بعضي از اين چيزها صورت و جايگاه خاص و وضع اثر گذار و کارساز و احياناً غير عادي و بحراني و مشکل پيدا مي کنند و به صورت مسئله در مي آيند. چنانکه في المثل فقر هميشه بوده است اما تا قرن نوزدهم کسي نپرسيده بود فقر چيست و از کجاست و چگونه رفع مي شود؟ پرسش فقر وقتي مطرح شد که انديشه و گمان فائق آمدن بر آن پيش آمده بود. اکنون هم بسيار چيزها و از جمله ورزش حرفه اي بطور کلي و مخصوصاً فوتبال در عداد مسائل زندگي عصر ما درآمده است. فوتبال از آن جهت مهم است که نه فقط از ميان همه بازي هاي ورزشي علاقه مندان بيشتر دارد بلکه جزيي از نظام زندگي شده و در اقتصاد و صنعت و تجارت جهان شأن و مقام ممتاز يافته است. با اين پيش آمد فوتبال ديگر يک تعلق نيست و اهميت ندارد که مثلاً فوتباليست ها مشهورترين مردمان و پولسازترين آنان شده اند پرسش اينست که آيا زندگي بدون فوتبال ممکن است و چيزي هست بتواند که جاي فوتبال را بگيرد.

امروزه بيشتر از فلسفه هنر سخن مي گوييم و به طور اختصاصي درباره فلسفه فيلم، فلسفه موسيقي، فلسفه رمان و ... نيز صحبت مي کنيم. به نظر شما آيا بايد صرفاً از فلسفه ورزش سخن گفت يا اگر سخن از فلسفه فوتبال گفتيم اين بدان معني است که هر ورزشي فلسفه مضاعف مخصوص به خود را دارد، مثل فلسفه واليبال، فلسفه بسکتبال و غيره ...؟
من از فلسفه ورزش ها نمي گويم بلکه پرسشم اينست که چرا فوتبال در جهان تا اين اندازه اهميت يافته است. شايد بدانيد که من خود ورزشکار نبوده ام و نيستم و اگر ملامتم نمي کنيد بگويم بعضي ورزشها مثل ژيمناستيک و تنيس و سپکتاکرا را از فوتبال زيباتر مي دانم. اما اين ها در جنب فوتبال هيچ فروغي ندارند. يکبار در يک فرودگاه خارجي فرصتي دست داد تا ده پانزده روزنامه را ورق بزنم و طبق عادت خود به صفحات ورزش هم نظري انداختم. شايد در صد ستون خبر نود و پنج ستونش به فوتبال اختصاص داشت. روزنامه ها کم و بيش مي دانند که خوانندگانشان چه مي خواهند و براي آن ها چه بايد بنويسند. البته از فلسفه ورزش هم مي توان سخن گفت اما بهتر است اکنون در اين باب چيزي نگويم.
پس من پرسشم را به شيوه ديگري طرح مي کنم. به نظر شما ورزش چيست؟ به نوع فعاليتي ورزشي مي گوييم؟  در همين جا نمي توانم از اين پرسش صرفنظر کنم که به نظر شما آيا شطرنج ورزش است؟
نمي خواستم از فلسفه ورزش بگويم اما چه کنم که شما پرسش را به صورت صريح و بي واسطه پيش آورديد. پس ناگزير به اشاره عرض مي کنم که ورزش در اصطلاح متداول به معني تربيت بدن براي افزايش توانايي هاي جسمي و اخلاقي است. اما چون از قديم ميان ورزشکاران و پهلوانان مسابقه ترتيب مي داده اند، ورزش با بازي قرين شده و بسياري از بازي هاي غير ورزشي يا غير پهلواني را هم در زمره ورزش ها وارد کرده اند البته شطرنج يک نوع ورزش فکري است. من حقيقة نمي دانم و فکر نکرده ام که آيا شطرنج را مي توان در ذيل عنوان کلي ورزش آورد يا نه ولي آن را چندان مهم مي دانم که نمي خواهم دچار خانه بدوشي شود. پس بهتر است در همين خانه اي که هست بماند. بخصوص که ورزش دانستن شطرنج حتي اگر درست نباشد، زياني از آن به ورزش و هيچ چيز ديگر نمي رسد شايد ورزشکاران هم خوش داشته باشند که شطرنج ورزش به حساب آيد. اما در بعضي تلويزيونهاي غربي ديده ام که پوکر را در شبکه هاي ورزش پخش مي کنند. اگر قرار است دايره در اين سمت و سوها وسعت يابد، بهتر است که ورزش به تربيت بدني محدود باشد.

نمي توان از ورزش سخن گفت و نسبتش را با بازي در نظر نگرفت. بازي به عنوان يک مفهوم فلسفي چه شباهت ها و اختلافاتي با ورزش دارد؟
بازي ضرورة بازي ورزشي نيست منتهي بازي هاي ورزشي هم هست و چون مهم ترين بازي ها، بازي هاي ورزشي است لفظ بازي، ورزش را متبادر به ذهن مي کند. مردم با ورزش سه نسبت دارند. جمعي ورزشکارند و جمعي از قبل ورزش نان مي خورند و گروهي هم تماشاگران ورزش ها هستند تماشاگران، تماشگر بازي ها هستند و شايد اگر ورزش بازي نبود به آن علاقه اي نشان نمي دادند. در دوران اخير کم کم بازي از طبيعت خود خارج شده است. از جمله اوصاف بازي اين است که غايت ندارد و از آن توقع سود نبايد داشت ولي مدرنيته همه چيز را در راه غايت خود به کار مي گيرد و مي بينيم که مثلاً فوتبال ( از بازي هاي که در دوران مدرن پديد آمده است) به تجارت و صنعت مبدّل شده است، حتي بازيکنان (يا لااقل بازيکنان نامدار) دفتر بازرگاني و مشاور حقوقي و . . . دارند (بقيه بازيکنان هم بايد زحمت بکشند تا چرخ اين تجارت بگردد.)  بازي وقتي غايت پيدا مي کند ديگر بازي نيست و اگر هم نام بازي را حفظ کند، اثري که بازي در زندگي عمومي و روابط و مناسبات مردمان دارد برآن مترتب نمي شود. بازي بي قصد و غرض است. اين را مخصوصاً بازيکنان بايد بدانند. آدميان به اقتضاي ساحت صفا و صدق وجودشان و نه براي کسب سود و رسيدن به مقصود به آن مي پردازند. با توجه به اين معني اگر بازي در خدمت مقاصد سوداگرانه و سياسي درآيد چون وسيله مناسبي براي رسيدن به اين مقاصد نيست اگر با آن به بعضي از اين مقاصد ( مثل سودهاي کلان)  بتوان رسيد، بازي ديگر بازي نخواهد بود و چه بسا که يک نمايش خوب باشد.

مايلم به سرگرمي به عنوان يکي از بارزترين وجوه بازي بپردازيد و بگوييد که اين وجه در مورد ورزش ها چگونه است؟
آدميان به بازي – هر بازي که باشد- علاقه و نياز دارند. صفت ذاتي بازي اينست که ناظر به سود و براي بهره برداري نيست و نتيجه اش هرچه باشد جز در وهم اعتبار و اهميت ندارد ( اينکه مسابقات ورزشي با چه سودها و سوداها ملازم است و در پس پرده ظاهر آن چه صلاح ها و فسادها وجود دارد مطلبي است که به اصل و ماهيت بازي ربط ندارد بلکه به تجاري شدن ورزش و تبديل آن به يکي از مظاهر قدرت باز مي گردد. فوتبال يا هر بازي ورزشي براي مردم و تماشاگران بازي است اما براي صاحبان باشگاه ها و گردانندگان بازي ها و بازيگران و دلال ها و موسسات شرط بندي و . . .صرف بازي نيست بلکه مجال سوداگري پر شهرت و پر منفعت است ولي مردم که صاحبان باشگاه ها و همه سوداگران بازار ورزش حرفه اي هم مي توانند در زمره آنان باشند بازي را تماشا مي کنند و به اين تماشا نياز دارند زيرا زندگيشان نمي تواند يکسره منحل در سوداي سود باشد. اين سودا جان را خسته مي کند و مي فرسايد. مردم براي اينکه جانشان اندکي آزاد شود به بازي پناه مي برند تا از غم ها و گرفتاري هاي زندگي و از  وسوسه محاسبه و مصلحت انديشي آزاد شوند و اندکي تسکين و تعادل در وجودشان پديد مي آيد.

آيا فوتبال تمام اوصاف بازي را داراست؟
فوتبال يک بازي تمام و چيزي بيش از بازي است. بازي محبوب همه مردم جهان و شغلي پرسود براي معدودي باشگاه متنفذّ و بزرگ و جمعي از بازيکنان مستعد و توانا و نامدار. اگر بخواهم دقيق تر به پرسش شما پاسخ بدهم تکرار مي کنم که فوتبال براي تماشاگران بازي است. براي صاحبان باشگاه ها و . . . بازرگاني است و براي بازيکنان هم بازي است و هم شغل.
شما در مقاله قبلي تان سياست، اقتصاد، علم و ادب را مظاهر تجدد به شمار آورده ايد. آيا مي توان ورزش را هم به عنوان يکي از اين موارد برشمرد؟
من هرگز مطلق سياست و علم و ادب را مظاهر تجدد ندانسته ام و مگر کسي مي تواند علم و ادب يوناني و ايراني – اسلامي و هندي و قرون وسطايي را مظاهر دنياي متجدد بداند. من گفته ام که علم و ادب و سياست موجود مظاهر تجددند يعني اقتصاد و علم جديد و رمان نويسي و . . . را مظاهر تجدد دانسته ام تجاري شدن ورزش هم مي تواند يکي از اين مظاهر باشد مسلماً ورزش که در دوره جديد به حرفه تبديل شده و به بازار تجارت راه يافته است مي تواند شأني از جهان جديد به حساب آيد.
بله. جناب استاد منظور من هم مطلق سياست، علم و ادب نبود. از پاسخ شما ممنونم و به سراغ پرسش ديگري مي روم. تفاوت ورزش هايي مثل واليبال، کشتي، بسکتبال، شمشير بازي، تنيس، فوتبال، دو ميداني، کارتينگ، شنا، سوارکاري و ... با يکديگر در چيست؟ آيا تفاوت آن ها در نوع فعاليت شان است يا مهم تر از آن تفاوت به روح حاکم بر اين ورزش ها باز مي گردد؟
شما چندان به من لطف داريد که پرسش هاي تخصصي ورزشي را از من مي پرسيد. من مثل هر آدم معمولي تفاوت ورزش ها را در تفاوت نمايش حرکات و قواعد بازي ها مي دانم. اطلاعات فني ورزشي من بسيار ناچيز است. تنها کتابي که درباره ورزش خوانده ام کتاب کوچک جيبي فن ورزش از مجموعه   «چه مي دانم ؟» است که در حدود هفتاد سال پيش به فارسي ترجمه شده است. من هم آن را در عنفوان جواني خوانده ام پس بهتر است در مورد ورزش ها اظهار نظر نکنم.

ورزش ها در دوران گذشته چه هدف، کاربرد و غايتي داشتند و امروزه اين مسائل چگونه است؟
ورزش در گذشته با اينکه کاربردي بود انتفاعي و تجاري نبود ورزشکاران گذشته به ورزش هايي رو مي کردند که در زندگي عادي و در جنگ و صلح به کار مي آمد اما کسي از ورزش نان نمي خورد ( شايد فروشندگان و دستفروش هايي که به المپ مي رفتند تنها کساني بودند که سود مختصري از ورزش نصيبشان مي شد). اما اکنون ورزش هاي حرفه اي با زندگي ارتباط مستقيم ندارد اما به هرحال جزيي از نظام اجتماعي اقتصادي است و کساني از آن سودهاي فراوان مي برند و عده اي نيز در سازمان هاي ورزشي کار مي کنند و شغل دارند. ورزش اکنون شأني از شئون جامعه جديد شده است. نکته ديگر اينست که ورزش در گذشته از اخلاق پهلواني و از جوانمردي جدا نبود. ديوژن کلبي که به المپ مي رفت و گردانندگان بازي ها از حضور او ناراضي بودند. با روش نه چندان مناسب خود و بدون رعايت آداب تذکر مي داد که ورزش نبايد صرفاً براي کسب قدرت جسمي باشد. او يکبار تاجي را که بر سر پهلوانان مي گذارند، بر سر يک اسب يا الاغ گذاشت. وقتي به او اعتراض کردند پاسخ داد هر کس مي تواند بيايد با اين اسب مسابقه بدهد. اين حکايت را بر توهين به ورزشکاران حمل نکنيم. مقصود ديوژن در عالمي که پهلوانان نيمه خدا يا شبه خدا بودند و حرمت بسيار داشتند اين بود که زور بازو به تنهايي کافي نيست بلکه مرد بايد در «کشاکش دهر سنگ زيرين آسيا باشد».

در دنياي امروز چه رابطه اي ميان ورزش ها از يک سو با اقتصاد و از ديگر سو با تجارت و سياست وجود دارد؟
اگر ورزش شأني از جامعه است و بعضي سازمان ها و باشگاه هاي ورزشي موسسات بزرگ اقتصادي هستند قهراً با سياست هم در مي آميزد. من در مورد نسبت سياست و ورزش نمي توانم حکم کنم اما مي دانم که اين نسبت پيچيده تر از آنست که در بهره برداري قدرت از ورزش يا ورود ورزشکاران به سياست خلاصه شود.

در گذشته و امروز چه رابطه اي ميان ورزش با دين و مذهب وجود داشته است؟
در گذشته ورزش با اخلاق و عرفان و مخصوصاً با جوانمردي پيوسته بوده است. چنانکه ورزشکاران  ما اسوه خود را مولاي متقيان اميرالمومنين علي عليه السلام مي دانستند و پهلوانان غالباً در زمره جوانمردان (فتيان) بودند. امروز هم بسياري از ورزشکاران کشور ما در زمره اهل دين و شريعتند يا لااقل علايق ديني و مذهبي دارند اما ورزش در زمان ما ارتباطي با دين ندارد. ورزش هم سکولاريزه شده است و اعتقادات و صفات اخلاقي پهلواني اگر وجود داشته باشد به شخص ورزشکار تعلق دارد.
براي آخرين پرسش اين بخش مي خواهم بدانم آيا در دوران جديد رابطه مستقيمي ميان اخلاق و ورزش وجود دارد؟ آيا آنچه امروزه تحت عنوان اخلاق از آن ياد مي شود بيشتر مفهوم قانون را به ذهن متبادر مي کند؟
ورزش مناسبت تاريخي با جوانمردي دارد و به اين جهت توقع اينست که ورزشکاران جوانمرد و اخلاقي باشند ولي ورزش حرفه اي چندان با جوانمردي نمي سازد و از اين حيث با بقيه کسب و کارها تفاوت ندارد و چنانکه گفته شد اگر هم گاهي در جايي در ورزش آثار جوانمردي مي بينيد شايد بيشتر آن را به اخلاق شخص ورزشکار بايد مربوط دانست. در مقابل، نظام حرفه اي ورزش و بازي هاي پشت پرده اين نظام مي تواند زمينه يا منشاء بسياري از مفاسد باشد اين مفاسد را در اين اواخر در همه جا و حتي در کشورهايي که تا دهه هاي اخير کمتر دستخوش فساد بودند مي بينيم.

در اين جا مايلم از ميان ورزش ها به پرطرفدارترين ورزش يعني فوتبال به طور ويژه بپردازيم. شما در مقاله "جهان ما به فوتبال چه نيازي دارد؟" فوتبال را به عنوان يکي از مظاهر دوران پاياني تجديد توصيف کرده ايد مي خواهم بدانم فوتبال چه ويژگي دارد که آن را چنين وصف کرده ايد؟
فوتبال به عنوان بازي، مظهر دوره اي از دوره هاي تجدد نيست اما چون ورزش اول جهان شده است و از جهاني که در آن به سر مي بريم منفک نمي شود و حتي بعضي از مسائل اين جهان را با آن حل مي کنند مي توان آن را يکي از مظاهر دوران جديد دانست. مواردي که در آن از فوتبال براي پوشاندن دشواري هاي سياسي و فرهنگي استفاده شده است کم نيست البته وقتي به جاي سعي در حل مسئله اي آن منتفي مي کنند مسئله ديگري را به جاي آن مي گذارند مي توان حدس زد که سيرکارها دچار خلل شده است. جهان اگر بايد به مدد فوتبال مسائلش را حل کند يا بپوشاند بايد دچار مشکل شده باشد. ولي اينکه فوتبال جزيي از جهان کنوني است دليل نمي خواهد. وقتي چيزي هست که ما نمي توانيم آن را حذف کنيم و قدرتش را تحميل مي کند چگونه جزء مهم و موثر جهان نباشد. اکنون نه فقط فوتبال را نمي توان حذف کرد بلکه سياست ها هم در برابر اقتضاهاي آن تسليم مي شوند.

گاه فکر مي کنم آزادي از آن دست مفاهيمي است که در ورزش فوتبال وضعيتي نامعلوم دارد. از يک سو اين ميدان مکان تحقق اختيارات فردي براي پيروزي است  از ديگر سو جبر قوانين بازي در اين مستطيل سبز، توانايي هاي بازيکنان را به سخره مي کشد. آيا مي توان اين ميدان را جدال انسان با اراده، آزادي و اختيارش دانست که همواره با مرز آزادي افراد ديگر و قوانين از پيش حاکم برخورد مي کند؟
آزادي، آزادي در حدود قانون است. جايي که قانون نيست آزادي و اختيار هم نيست. پس قانون بازي با آزادي ورزشکار منافات ندارد. اگر بازي قاعده و قانون نداشت بازي نبود و اصلاً صورت نمي گرفت آزادي بازيکن با توجه به بازي و قواعد آن معني پيدا مي کنند. قاعده داشتن امر زائد بر بازي نيست بلکه جزء مقوّم آنست. بازي، با قاعده بازي، بازي مي شود يا درست بگويم بازي قاعده بازي است. بازي بايد در زمين و زمان محدود و معين و زير نظر داور يا داوران انجام شود. بازيکنان در حدود قواعد بازي آزادند.

فوتبال جهان کوچکي است که مرزهاي جغرافيايي ، فرهنگي، مذهبي و زباني را در هم مي شکند و همه افراد را براي يک هدف متحد مي کند. فوتبال چگونه متناسب با فرهنگ، سنت و تاريخ هر کشور ارتباط برقرار مي کند؟ فوتبال آن ها در خود هضم مي کند يا آن ها فوتبال را در خود هضم مي کنند؟
هيچيک از شئون جهان جديد، سنن جهان قديم و آثار آن را محو و هضم نمي کند بلکه آن ها را به ماده مبدل مي کند و به آن ها صورت مي بخشد. به عبارت ديگر تجدد بهر چه در عالم قديم بوده است معني ديگر داده است بدون آنکه آن ها را نفي يا انکار کند. فوتبال هم راه خودش را مي رود و از هيچ رسم بيروني پيروي نمي کند.

پيش از اين درباره رابطه ورزش با دين پرسيدم در غرب برخي سخن از تبديل فوتبال به يک دين ملي مي زنند. آيا به نظر شما مي توان علاقه افراطي هواداران فوتبال را در زمره انواع ايمان قرار داد؟
دين بستگي و تعلق و حبّ است. اما هر بستگي و تعلقي، دين نيست. دين تعلّق به امر قدسي است و جايي که امر قدسي نباشد، هر رسم و قانون و تعلقي که باشد آن را دين نبايد خواند اما اگر کسي در مقام غلو يا براي آنکه شدت علاقه خود را به فوتبال نشان دهد به مسامحه آن را دين خود مي داند بر او بأسي نيست.

ديگر مدت ها از زماني که فوتبال را يک ورزش مردانه مي دانستند، گذشته است. امروزه زنان در کشورهاي مختلف توانايي هاي خيره کننده اي از خود در اين ورزش نشان داده اند. به نظر شما چه عللي سبب شد تا زنان ديرتر از بقيه شاخه هاي ورزشي در فوتبال قوت بگيرند؟ و شما حضور زنان را فوتبال از چه جنبه هايي مهم و حائز اهميت مي شماريد؟
نه فقط در فوتبال، در همه زمينه ها زنان دير به صحنه آمده اند. من درباره حضور زنان در فوتبال نظري ندارم اما پارسال که فيلم بعضي از بازي هاي جام جهاني فوتبال زنان را ديدم (و در آن تيم ژاپن قهرمان شد) احساس کردم که زنان مي توانند مثل مردان فوتبال بازي کنند (با همان تکنيک ها و ظرافت ها و خشونت ها)
براي آخرين پرسش مي خواهم از شما بپرسم که فوتبال از چه جهاتي در تاريخ معاصر ايران موثر بوده است؟
پرسش دشواري است اول بايد ببينيم مراد از تاريخ معاصر ايران چيست تا بتوان از تأثير عوامل بيروني بر آن گفت. من در فهم معني معاصر و اينکه در چه زماني به سر مي بريم و چه آشنايي با زمان و عصر داريم، هزار مشکل دارم و هرچه نوشته ام کم و بيش به اين مشکل ها راجع است. پس طبيعي است که در مورد تأثير فوتبال هم نتوانم پاسخ سنجيده و روشن بدهم. شايد اگر مي پرسيديد تاريخ معاصر ما بر فوتبال چه اثري داشته و ما با فوتبال چه کرده ايم، مي توانستم پاسخي بدهم. اما اکنون بسيار ممنونم که چنين پرسشي نکرديد و مرا در محظور قرار نداديد.

* لازم به ذكر است گفت و گوي فوق هشت ماه پيش انجام شده است.

 

 

ورزش از منظر جامعه شناسي و انسان شناسي

PDF چاپ نامه الکترونیک

ورزش از منظر جامعه شناسي و انسان شناسي

گفت و گو با ناصر فکوهي
علي بابايي – منيره پنج تني

 
 در تأمل اوليه درباره چيستي ورزش اگر آن را نوعي کنش اجتماعي و يا يک نهاد اجتماعي قلمداد کنيم بي شک جامعه شناسي اولين علمي است که براي بررسي موضوع ورزش داراي صلاحيت است، از طرف ديگر چون ورزش فعاليتي انساني و فرهنگي است پس پاي علم انسان شناسي نيز به ميان مي آيد. لذا براي بررسي موضوع ورزش از منظر اين دو علم پرسش هايمان را با دکتر ناصر فکوهي در ميان گذاشتيم که حاصل آن گفت و گويي شد درباره مباحثي چون تعريف ورزش، رابطه ورزش با نهادهاي مختلف جامعه مانند دين، فرهنگ، سياست و اقتصاد، رابطه ورزش با نهاد تعليم و تربيت، بررسي مفهوم ورزش در نگاه برخي از متفکران معاصر و رابطه بازي و ورزش.
***
 نظر ورزي درباره ورزش شايد در وهله ي نخست براي برخي افراد عجيب و غريب به نظر برسد. اما ديرزماني است که ورزش به عنوان مفهومي چند جانبه جاي خود را در ميان دانش هاي علوم اجتماعي و فلسفه هاي مضاف باز کرده است. از شما مي خواهم ابتدا ورزش را تعريف کنيد و بگوييد ورزش چه کارکردهاي اجتماعي دارد؟
بي شک مي توان درباره ورزش، همچون بسياري پديده هاي ديگر که امروز به مثابه پديده هايي «جهانشمول» و «بديهي» ما را احاطه کرده اند، تعريفي از نقطه نظر جامعه شناسي و انسان شناسي ارائه داد، اما مايلم از همين ابتداي بحث، بر نکته اي اساسي  تاکيد کنم که در اينجا همچون ساير مواردي که ما از چنين پديده هايي سخن مي گوئيم، صادق است. نخست آنکه اين پديده ها در فرايندي ساخته شده و شکل گرفته در يک ظرف زماني – مکاني از سطح يا سطوحي «محلي» به سطوح جهاني تعميم يافته اند، فرايندي که با رنسانس  و اومانيسم آن آغاز شده و با انقلاب هاي ديني و صنعتي و سياسي و اطلاعاتي  از قرن شانزده تا امروز ادامه مي يابند. صرف نظر از اينکه داوري مثبت يا منفي  ما درباره اين  انقلاب ها و  رابطه اي که ميان يک مرکز (اروپا و سپس جهان توسعه يافته) با پيرامون(ساير نقاط جهان) برقرار مي کنند و تلاش هايي که مي شود تا از طريق آن ها به  جهانشمولي ها و مشترکاتي در سطح زبان ها و فرهنگ ها، سبک زندگي و رويکردها و حتي انديشه ها رسيده شود، اين امري کاملا توهم زا است که انجام اين تلاش ها و لايه هاي کنشي و اثرات اوليه آن ها را اموري «طبيعي» بپنداريم و تصور کنيم که اين لايه ها لزوما در درازمدت تداوم يافته و  توانسته اند فرهنگ ها را شبيه به يکديگر کنند. واقعيت بيشتر در جايي در فاصله اين دو موقعيت است: ميان مرکز و پيرامون، ميان مرکزي که تلاش کرده است که «ديگري» را به يک «خود» ثانوي و وابسته به خود تبديل کند، و «خود» که تلاش کرده است که «تفاوت» خود را براي «خود» ماندن به هر قيمتي حفظ کند و هرچند در اين کار در حوزه مادي ساختار ها چندان موفق نبوده، در حوزه فرهنگي، روان شناختي و اجتماعي در بسياري موارد توانسته است که شوک ها را تحمل کند و خود را بازسازي کرده و يا دست کم  تحولات را در «خود» باز تعريف کند.

اين مقدمات براي اين بود که ورزش را به عنوان يکي از اين نمونه ها برشمريد؟
بله. ورزش نيز يکي از اين موارد است. البته همين جا بگويم که به دليل گستره بيش از اندازه بحث در بيشتر بخش هايي که به آن ها خواهم پرداخت مفهوم «ورزش» را از مفهوم «بازي» جدا مي کنم، ولو آنکه اين جدا کردن همانگونه که خواهيم ديد همواره حتي در سطح روش نيز ممکن نيست. اما به تعريف بازگردم: منظور از ورزش دستکم به صورتي که يوناني هاي عصر طلايي باستان به آن باور داشتند،  «پرورش مهارت هاي بدني» براي رسيدن به «بدن آرماني» از لحاظ  قدرت و زيبايي بود: بدني در خور آن که بتواند جايگاهي براي زبان و روح يوناني باشد. بدن آرماني ، بدني مردانه، عريان، ورزيده، جنگجو، سالم، جوان وکامل به شمار مي آمد و همين بدن بود که در فلسفه انسان شکل انگارانه يوناني (anthropomorph) در قالب ايزدان نظام چند خدايي يوناني ظاهر مي شد و در ايزدستان هاي يوناني(پانتئون) نه تنها فرصتي براي تجسم يافتن در  سنگ هاي گرانبها مي يافت بلکه بهانه اي بود براي پيوند خدايان قبايل مختلف  به مثابه ضمانتي براي پيوند و اتحاد پيروان آن خدايان در شهر (پوليس) يوناني. آزاد مردان يوناني، بهترين تجسم خود را در جوانان هر قبيله مي يافتند که نماد  و مظهر سلامت و قدرت و مهارت هاي آن قبيله به شمار مي آمدند و بايد با تمرين هاي دائم روزانه و شرکت در مسابقات دوره اي  و به ويژه  مسابقات بزرگ «المپيک» ( که از قرن هشتم پيش از ميلاد  آغاز مي شود) برتري قبيله و نظام خويشاوندي خود و نزديکي بيشتر بدن ها( و در نتيجه روح) خود را به خدايان نشان دهند. هم از اين رو بود که جنگ هاي قبيله اي و بين شهري در طول مسابقات المپيک کنار گذاشته مي شد، زيرا جنگي ديگر  و بسيار جدي تر در عرصه ميدان هاي ورزشي آغاز مي شد. جنگي که اشراف زادگان با بدن هاي عريان و ورزيده خود انجام مي دادند. کاربدني در يونان باستان تحقير مي شد، کما اينکه قدرت بدني براي کار نيز تحقير و در حد بردگان دانسته مي شد.

چرا؟ پس آزاد مردان چگونه زمان خود را سپري مي کردند؟
آزاد مردان زمان خود را با ورزش و بحث در محافل فيلسوفانه و يا تن دادن به لذت هاي زميني مي گذراندند که هر يک خدايي براي خود داشتند اما همگي در خداي بزرگ ، زئوس، تجسمي آسماني مي يافتند. هم از اين رو  مقايسه يونان باستان عصر طلايي با روم در قرون بعدي که در آن جاي ورزشکاران به «جنگجويان برده» يا گلادياتورها و يا  بربرهاي نظامي داده مي شود، کاملا روشن است: روم ، سقوطي ارزشي و اخلاقي و در يک معنا را در برابر يونان تجربه مي کند و آن  واگذاري جايگاه با ارزش «ورزش» به مثابه «آموزشي آسماني» به «ورزش» به مثابه «نمايشي زميني» است.
نتيجه اين اتفاق چه بود؟
آنچه از اين ميراث باستاني براي اروپاي پس از رنسانس باقي مي ماند و سپس از خلال فرايندهاي  استعمار و جهاني شدن به کل گيتي  سرايت مي کند نيز از اين دو مفهوم و ارزش در  امر ورزشي جدا نيست: آموزش و نمايش. امروز ما به رسم يونانيان  و اغلب بدون که بدانيم و يا  خود نقشي در اين امر داشته باشيم ورزش را تا رده هاي بالاي تحصيل دانشگاهي در برنامه اي آموزشي خود جاي مي دهيم و تماشاي ورزش به مثابه يک نمايش که هنوز رگه اي  از خشونت  ميدان هاي  رومي در آن باقي مانده است، را تجربه مي کنيم. اما طبعا در هر دو مورد  فرايندهاي ترکيبي آسيب زا وارد عمل شده اند و  آسيب هايي جدي در  نظام اجتماعي به وجود آورده اند که تلاش خواهم کرد در ادامه بحث به آنها اشاره کنم.

پس پيش از وارد شدن به بحث بعدي لطف کنيد براي ما از اين بخش جمع بندي مختصري ارائه دهيد.
 بنابراين در اينجا به عنوان نتيجه گيري صرفا بر اين نکته تاکيد کنيم که منظور از ورزش کنشي است که سبب افزايش مهارت هاي بدني در کنشگر اجتماعي  با هدف بهبود موقعيت هاي ديگر ذهني يا بدني او و يا با اهداف نمايشي اغلب مستقيما يا غير مستقيما اقتصادي  بشود. درباره کارکردهاي اجتماعي ورزش در پرسش هاي بعدي پاسخ خواهم داد اما اينجا به همين نکته بسنده کنم که اين کارکردها نيز ، کارکردهايي ازلي و ابدي نبوده اند و در جوامع مختلف به صورت هاي مختلفي تعبير و تفسير مي شده اند، همانگونه که اصولا مفهوم «کارکرد» و مکتب «کارکردگرايي» يک ابداع متاخر است و لزوما ربطي به شيوه هاي استفاده و يا وجود يک پديده در يک جامعه خاص در زمان و مکاني ويژه نداشته است.  
رابطه ورزش با ديگر نهادها و ساختارهاي مختلف جامعه مثل دين و فرهنگ چگونه است؟
ورزش در مفهوم يوناني – رومي آن پس از گسترش خود به کل جهان مسائل مختلفي رابه وجود آورد، زيرا فرهنگ هاي مختلف و نظام هاي گوناگون آنها هرگز داراي روابط يکساني با بدن نبوده اند. هر چند ما با امري نسبتا جهانشمول در سطح اکثريت فرهنگ هاي جهان روبروئيم و آن باور به  وجود دو عنصر «روح» و «بدن» و نوعي تقابل ميان آنها است. اما نه درک نسبت به هر يک از اين دو عنصر، نه نسبت به روابط پيچيده ميان آن ها و روابط ذهني و کنشي که بايد با آن ها در نظام هاي اجتماعي – فرهنگي وجود داشته باشد تقريبا نه در يک زمان و مکان  واحد و نه در زمان ها و مکان هاي مختلف يکسان نبوده است. فرهنگ ها در قالب هاي زماني – مکاني گوناگون اغلب  ذهنيت ها و روابط متفاوتي با هر يک از اين دو داشته اند و حتي  قائل شدن به  گسست محکم ميان آن ها همواره وجود نداشته است. از اين رو  تقابل  اروپايي محور مبتني بر تقابل  روح/ بدن لزوما نه هرگز وجود داشته و نه به نظر من هنوز  وجود دارد، اين بيشتر يک  تقابل «تصنعي» است که از ابتدا  حتي در مرکز،  امري بيشتر ساختگي و در خدمت ايجاد نظام هاي قدرت و ايدئولوژيزه کردن آن ها بوده است، تا آن که پايه و اساسي واقعي در سطح بيولوژيک و فرهنگي داشته باشد. حال اگر اجازه بدهيد در پاسخ بعدي من خود را به دوران معاصر يعني در جهان از قرن نوزدهم به اين سو و در ايران از ابتداي قرن بيستم تا امروز محدود مي کنم.
دقيقا منظور شما چه دوراني است و در اين دوران چه اتفاقي افتاده است؟
 منظورم دوراني است که ما با پديده ورزش و ساير پديده ها در قالب  جديد و جهاني شده آن ها از خلال فرايند استعمار و پيدايش «جهان» در مفهوم مدرن آن سروکار داريم. فکر مي کنم اين مي تواند بحث را روشن تر کرده و به ما امکان دهد که فراتر از اين که درباره اين فرايندها که نوعي از جهانشمولي ولو آسيب زا را  تعميم مي دهند، به اين که در حال حاضر چه موقعيتي داريم و چشم انداز هاي احتمالي مان چيست بپردازيم.

از ديگر نهادها و ساختارهاي مهم جامعه، سياست و اقتصاد است که بايد در همين جا آن ها را نيز بررسي کنيم. پس پرسشم را چنين طرح مي کنم که  رابطه ورزش با سياست و اقتصاد چگونه شکل مي گيرد؟
رابطه  با سياست و اقتصاد از خلال  دو مجموعه بزرگ شکل مي گيرد که جهان جديد صنعتي و سپس اطلاعاتي را در طول 200 سال گذشته ساخته اند : از يک سو، دولت- ملت ها (يا دولت هاي ملي) که امروز تنها شکل موجوديت انسان ها در جهان هستند و هر کس در هر جايگاه و مقام و موقعيتي بايد به نوعي به آن ها متعلق باشد وگرنه درون گروهي قرار مي گيرد که به آن ها «بي وطن»  لقب داده اند و هر چند بسيار بزرگ هستند اما از محروم ترين مردم جهان به شمار مي آيند. و سپس، مجموعه بزرگ ديگري که به آن نام بازار مبادله داده شده است و امروز آن را بيشتر با عنوان بازار جهاني مي شناسيم. يعني  يک نظام اقتصادي که در آن اصل بر مبادله بين دو يا چند کالا از طريق دو يا چند کالاي ديگر است و به صورت مطلق و به خصوص در سال هاي قرن بيستم اين کالا هاي ميانجي، پول هاي دولت هاي ملي  و نهادهاي متولي اين مبادلات، بانک هاي دولت هاي ملي يا اتحاديه هاي رسمي و غير رسمي بين آنها هستند. من به پرسش شما از اين دو دريچه پاسخ مي دهم. ورزش در قالب سياسي و ورزش در قالب اقتصادي. در حوزه سياسي، ورزش ابزاري است عمدتا در خدمت قدرت دولت و همه قدرت هايي که قدرت آن ها را به مشروعيت مي شناسد. البته اين در اختيار قرار گرفتن اشکال بسيار پيچيده اي دارد و لزوما مستقيم نيست اما در بسياري از موارد هنوز حتي مستقيم نيز باقي مانده است. براي نمونه نگاه کنيم به «سازمان دهي» به ورزش در سطح يک کشور (دولت ملي) که اغلب از طريق به وجود آمدن واحدهاي ورزشي از خردترين شکل تا اشکال کلان،  فدراسيون هاي ورزشي، سازمان يافتن اين فدراسيون ها در سطوح استاني و ملي و سپس  سازمان يافتن آن ها بر اساس قوانين بين المللي (باز هم ميان دولت هاي ملي) انجام مي گيرد. دولت ها (بخوانيم قدرت ها) هستند که پيش از هر چيز «ورزش» را از «عدم ورزش» جدا مي کنند  مثلا گروهي از رفتارها را در رده «بازي» تحقير مي کنند و گروهي را شايسته نام «ورزش» مي دانند. دولت ها هستند که اجازه مي دهند چه کساني (جنسيت، سن، موقعيت جسماني و ذهني) مي توانند در چه شرايطي  اين يا آن ورزش را انجام دهند. البته اگر دولت ضعيف باشد، نظام اجتماعي به سوي خود انگيختگي مي رود (براي مثال نگاه کنيم به فوتبال کوچه و خيابان در جهان و به خصوص در امريکاي لاتين) اما اغلب دولت ها به دلايل سياسي و اقتصادي و اجتماعي بسيار سريع ورزش را از آن خود مي کنند.
قدرت ها از چه وجوهي به ورزش ها اهميت مي دهند؟
براي قدرت ها ورزش از چندين نظر حائز اهميت است که من صرفا تيتر وار آن ها را بر مي شمارم. نخست کنترل کالبدي  يا بدني اعضاي يک نظام سياسي که بايد کاملا در اختيار  قدرت باشند، اين کنترل کالبدي البته در همه ابعاد يعني حتي در کوچک ترين  رفتارهاي روزمره نيز وجود دارد ولي آن جا که بحث قدرت بدني (بدن قوي و زور فيزيکي) مطرح است، بدون شک قدرت بايد  دخالت بيشتري داشته باشد زيرا بنا بر تعريف مديريت و انحصار قدرت فيزيکي در جامعه در اختيار دولت است. براي مثال يک کنشگر اجتماعي حق ندارد از زور خود (بدن ورزيده و قدرتمند) عليه يک کنشگر ديگر استفاده کند ، مگر آن که دولت اين اجازه را به او بدهد . پس اولين بعد اهميت ورزش براي قدرت ها، کنترل بدني جامعه به مثابه پايه کنترل عمومي سياسي است. بعد ديگر، براي دولت ها، به ويژه دولت هاي رفاه و مدرن، کاهش هزينه هاي اقتصادي جامعه (در حوزه سلامت) از خلال  تعميم رفتارهاي ورزشي است. چنين بعدي شايد کمتر در دموکراسي ها نمايان باشد اما در  نظام هاي توتاليتر (براي مثال چين  و کره شمالي کمونيست) مسئله کاملا روشن است، تمرين هاي بدني و ورزشي به صورت اجباري انجام مي گيرند تا سلامت افراد جامعه افزايش يافته و هزينه هاي دولتي کاهش يابد. بعد ديگر، آموزش است، که سواي آموزش رسمي در مدارس که بيشتر نوعي بازمانده نظام يوناني – رومي است، بايد به ويژه بر آموزش هاي نظامي اشاره کرد: ورزش ابزاري براي ساختن «کنشگرجنگجو» است. سربازان در دوران آموزشي به شدت زير فشار هاي بدني قرار مي گيرند. برخي از نيروهاي ويژه تمرين هاي خاصي را از لحاظ ورزشي مي گذرانند (براي مثال نگاه کنيم به تربيت تفنگداران دريايي امريکا) تا بدني قدرتمند و بسيار مقاوم پيدا کنند که بتواند بدترين شرايط فيزيکي را تحمل و در سخت ترين شرايط  دستورات قدرت فوقاني را به اجرا درآورند. آنچه در اينجا انجام مي گيرد، نوعي تمرين ورزشي است، و جالب است که بدانيم تقريبا تمام آموزش هاي نظامي  «رشته هاي» ورزشي نيز هستند. شايد بتوان اين نوع از ورزش را «ورزش در خدمت سرکوب» ناميد.
علاوه بر آن چه تا کنون گفتيد آيا ورزش از جنبه ديگري هم براي قدرت ها حائز اهميت است؟
جنبه ديگر ورزش براي قدرت ها، بعد نمايشي آن است. قدرت ورزشي يعني داشتن بهترين «نتايج» ورزشي (بيشترين تعداد مدال ها در  مسابقات بين المللي) به نوعي يک نمادگرايي قدرت سياسي است: قدرت نظام سياسي خود را در قدرت ورزشکارانش نشان مي دهد. البته اکثر دولت ها براي موفقيت در اين زمينه و براي آنکه با يک تير دو نشان بزنند، از ورزش بين المللي و ملي در سطح مسابقات براي ايجاد زمينه هاي افزايش انسجام اجتماعي و غرور«ملي» ( بالا بردن قدرت دولت – ملت) و درعين حال بالا بردن قدرت چانه زني بين المللي با بالا بردن پرستيژ خود به عنوان نظام سياسي نيز استفاده مي کنند. براي مثال در تمام طول سال هاي  تداوم نظام هاي توتاليتر در کشورهاي اروپاي شرقي و شوروي پيشين، اين کشورها بيشترين تعداد مدال ها را در المپيک ها مي آوردند ، چيزي که هنوز در مورد چين و در شکلي ديگر در مورد کشور ايالات متحده نيز صادق است. اما آن سوي سکه ، سرمايه هاي گسترده در زمينه ورزش براي بهره برداري سياسي از آن بوده و هست: ورزشکاران از بهترين امکانات  که اغلب مردم از آنها محروم بودند، برخوردار شده و با هر مدال جديد اين امکانات  و امتيازات مادي افزايش مي يافت. و در نهايت بردن مدال هاي بيشتر بايد نشان مي داد که کدام  نظام برتر است (نگاه کنيم به رقابت تنگاتنگ شوروي و ايالات متحده در ميدان هاي ورزشي ، همچون عرصه فضا و ساير عرصه ها در دوره جنگ سرد).  اين ها اندکي از جنبه هايي هستند که مي توان در ورزش در رابطه اش با سياست به آنها اشاره کرد اما بحث بسيار مفصل تر است و خوانندگان علاقمندان مي توانند به ويژه به آثار جامعه شناساني چون "بروم" رجوع کنند.
          
با توجه به اينکه پيگيري مسائل تربيتي از علائق شخصي من است برايم بسيار جالب خواهد بود بدانم ورزش با نهاد تعليم و تربيت در جامعه چگونه تعامل دارد؟ به نظرم اين يک رابطه چند وجهي و بسيار مهم است که مي تواند در تمام ابعاد يک جامعه به طور مستقيم و غير مستقيم تأثير بگذارد.
اين تعامل در بخش بزرگي از خود، همان گونه که گفتم، يک بازمانده نظام يوناني – رومي است. البته تمرين هاي بدني که بهتر است آن ها را با تبعيت از  رساله مارسل موس «فنون بدني» بناميم،  بنا بر سنت هاي فرهنگي مختلف در پهنه هاي گوناگوني از جهان مشاهده شده اند. براي مثال در قبايل شکارچي و گرد آورنده بنا بر مورد  برخي از قابليت ها مثل دويدن، پرتاب نيزه، و حتي فنون بدني دفاع از خويش دربرابر دشمن يا جانور مورد شکار تقويت شده و آموخته مي شده است . اما آيا اين را مي توان  «ورزش » و يا  «رقابت» ناميد؟ «بازي» و «مسابقه» بر سر مهارت هاي بدني در اين قبايل زياد ديده مي شده، اما آيا اين بدان معنا است که ما در منطق «ورزش» هستيم؟ مثال ديگر، در  فرهنگ هاي هندواروپايي، در کاست جنگجويان، مهارت بدني مربوط به جنگ، کمانگيري، کشتي گيري، پرتاب نيزه، اسب سواري و... تقريبا همه جا رايج بوده اما از منطق يکساني به ويژه در اقتصاد و سياست و  نمايش تبعيت نمي کرده است. همين را بايد در مورد فرهنگ هاي بودايي و کنفسيوسي در چين و شينتويي در ژاپن گفت. در يک کلام مي توان ادعا کرد که بخشي از نظام هاي آموزش در اکثريت قريب به اتفاق فرهنگ ها به آنچه امروز ما «ورزش» مي ناميم تخصص داشته است. اما مشکل اساسي در آن است که «ورزش» در مفهوم کنوني آن و «نظام هاي آموزش همگاني» و سلسله مراتبي از  دبستان تا دانشگاه يکي از ابداع هاي دولت مدرن است و دولت مدرن به صورت گسترده اي پديده اي اروپا محور با تمام مزايا و تمام مشکلات و آسيب هاي آن است. 

بسيارخوب! تا به اينجا به ورزش از منظر تاريخي پرداختيم و با رويکردي جامعه شناسانه رابطه آن را با نهادهاي جامعه مدرن بررسي کرديم. حالا در ادامه اگر موافق باشيد قبل از اينکه ورزش را از منظر علم انسان شناسي بررسي کنيم، به طور مشخص نگاهي هم به آثار و انديشه هاي چند صاحب نظر در اين حوزه بيندازيم و براي شروع هم بفرماييد مهم ترين اشخاصي که در دوران معاصر به طور خاص در مورد ورزش نظر ورزي کرده اند چه کساني هستند؟ 
در اين مورد شما را به مقاله اي که در مجله آيين شماره 30-31 شهريور 1389  از من منتشر شده و البته موضوعش فوتبال بود اما  در آن به صورت گسترده بحث نظري ورزش را مطرح کرده ام رجوع مي دهم. ما به عنوان انسان شناس بيش از هر کس در بررسي ورزش به مسئله جامعه شاسي يا انسان شناسي بدن ارجاع مي دهيم که در آن قديمي ترين نمونه هاي نظري (به جز کلاسيک هاي يوناني) "روبر هرتز" (Robert Hertz)(نظريه دست راست) و "مارسل موس" (Marcel Mausse) (فنون بدني) هستند. بعدها کارهاي اين انسان شناسان ادامه پيدا کرد و امروز بيشترين  تمرکز در حوزه مطالعات بدن دست کم در فرانسه در  مطالعات "داويد لوبرتون" (David Le Breton) ديده مي شود که از دوستان بسيار انديشمند ما است. کتاب «جامعه شناسي» بدن او را خود من ترجمه کرده و در دست انتشار دارم اما اکثر کتاب هايش زير نظارت من و با مقدمه خودش بزودي در زبان فارسي منتشر مي شود کتاب هايي مثل «انسان شناسي صدا»، «انسان شناسي عواطف»، «در ستايش قدم زدن»، «انسان شناسي درد» و... از طرف ديگر کار هاي ارزنده انسان شناس ديگري که او هم از دوستان ما و ايران شناس هم هست يعني "کريستيان برومبرژه" (Christian Bromberger) بر روي فوتبال از جمله فوتبال ايران را نبايد از ياد برد. براي برومبرژه  ورزش بيش از هر چيز در بعد آييني آن ديده مي شود. چيزي که  جامعه شناس فرانسوي ديگر "ژان ماري بروم" (Jean-Marie Brhom) به شدت در کارهايش  با آن مخالف است و ورزشي نمايشي به ويژه فوتبال را در محوريت پولي و  به مثابه انگيزه هاي اجتماعي ايجاد خشونت و نژاد پرستي و غيره مطرح مي کند. در زبان انگليسي بايد بيش از هر کس به جامعه شناسي گافمني و مفهوم نمايش در نزد او تاکيد کرد و در کنار او البته به مجموعه بزرگ انسان شناسان بدن  و اجرا و نمايش از "ويکتور ترنر تا مري داگلاس". شايد بد نباشد که به اثر معروف گيرتز نيز که نمايش را در محوريت ورزش قرار مي دهد و در مفهوم «مسابقه» ارائه اش مي دهد يعني  «جنگ خروس در بالي» نيز اشاره کنيم. او نشان مي دهد که چگونه انسان ها از خلال روابط رقابتي  و با امتداد بدن خويش در جانوران ، فرهنگ هايشان را مي سازند و بازتوليد مي کنند. و شکي نيست که به نظر من، جايگاه متفکراني چون پير بورديو (آنگاه که بحث سليقه و سبک زندگي مطرح باشد)، فوکو (آن گاه که بحث شکل يافتن مدرنيته و نظم جديد جهاني درجوامع انساني مطرح باشد) و دولوز (آنگاه که بحث مفهوم لذت و روانکاوي آن در  ايجاد  عناصر مدرن رابطه بدني مطرح باشد) بيش از آنکه در چارچوب  جامعه شناسي فرانسه قرار بگيرند داراي ابعاد جهانشمول نظري هستند. 

مي خواهم به سراغ «رابرت کي. مرتون» موسس نظريه پردازي واقعي و تجربي بروم.  نظريه مرتون درباره ساختار اجتماعي چه کاربردي در ورزش دارد؟
درباره مرتون بايد گفت که او بيش از هر چيز تحت تاثير جامعه شناسي کارکردگراي پارسوني است و در نهايت بيشتر يک جامعه شناس علم به حساب مي آيد و نه يک نظريه پرداز ورزش به مثابه کنش اجتماعي. اشکال کارگردگرايان از جمله  مرتون در آن است که اهميت زيادي به مفهوم کارکرد و مفاهيم بيرون آمده از آن از جمله کژکارکرد (dysfunction) براي درک پديده هاي اجتماعي پيچيده نظير  «انحراف» و «جنايت» مي دادند و اصولا اين نام گزاري ها را نيز به نوعي ما  از آنها به ارث برده ايم . بنابراين فکر نمي کنيم  نظريه پردازي مثل مرتون  چارچوب نظري خوبي را بتواند براي درک پديده ورزش به ما بدهد  مگر آنکه نگاهمان به ورزش صرفا  آسيب شناختي باشد و آن هم از نوع کارکردگرايانه اش.  من به هر سو گمان مي کنم که ابعاد نمادين، آييني، سياسي و تربيتي  و فرهنگي در ورزش بسيار بيشتر است و کارگرد گرايي را نگاهي سطحي نسبت به آن مي پندارم.  
 بخشي از انديشه گافمن درباره مدل نمايشي Dramatical-Model است. به نظر شما آيا اين انديشه او مي تواند ورزش را هم مورد بررسي خود قرار دهد؟
صد در صد. همانگونه که گفتم. گافمن با نظريه نمايش و «صحنه پردازي زندگي روزمره» خود توانست يکي از قدرتمندترين ابزارهاي نظري قرن بيستم را به ما ارائه دهد که مي توان از آن در  اکثريت قريب به اتفاق پديده هاي فرهنگي و اجتماعي امروز استفاده کرد. به ويژه آنکه جامعه امروزي همانگونه که گي دوبور(Guy debord) فرانسوي نيز در کتاب «جامعه نمايش» بدان اشاره مي کرد و بعدها بودريار بهتر از هر کس اين امر را در مفاهيم «شبيه سازي» خود نشان داد، به سوي  «نمايشي شدن» شديد مي رود که به خوبي  با انقلاب فناورانه آخر انسان، يعني انقلاب اطلاعاتي و  رايانه اي  و شبکه هاي الکترونيک اجتاعي که حاصل آن بوده اند، انطباق دارد. از اين رو، گافمن مي تواند يکي از بهترين ورودي ها براي درک نظري پديده ورزش باشد البته در بعد نمايش آن و در سبک زندگي که ابعادي بسيار مهم هستند. البته اضافه کنم که حرکت در خط گافمني  به نظر من لزوما بايد با  رويکردي بر اساس روش شناسي مردمي (ethnomethodology) امثال گارفينکل همراه باشد يعني حرکت به طرف تحليل  پديده هاي بي نهايت خرد و يا آن چيزي که گيرتز به آن «توصيف انبوه» (thick description) مي گفت. «بدن به نمايش گذاشته شده» پديده اي است که به شدت پيچيدگي مي يابد و اين پيچيدگي را تنها مي توان در  ابعاد  بسيار خرد تحليل کرد.  اينجا است که ما نه فقط بايد در برابر  نظريات کلاني مثل کارکردگرايي بايستيم بلکه اين را نيز بايد بپذيريم که اغلب نظريات جامعه شناسي آسيب شناختي ورزش نظير نظريات بروم  بخش بزرگي از دقت خود را در درک پديده ورزش از دست مي دهند. 

دکتر محمدرضا مهرآيين در کتاب «نظريات جديد جامعه شناسي و ورزش» علاقه «آنتونيو گرامشي» به ورزش را صفر دانسته ولي چنين ادامه مي دهد که  «عقايد او به طور وسيعي در تحليل اجتماعي از ورزش تأثير داشته است. چهارچوب نظري گرامشي در پژوهش علوم اجتماعي در کل و به ويژه در ورزش، مفهومي گرامشي از «سلطه» و «ملّي-مردمي»است.» آيا با اين انديشه موافقيد و اگر امکان دارد بيشتر درباره انديشه گرامشي و تأثير آن در ورزش توضيح دهيد.
بديهي است که اغلب نظريه پردازان بزرگ نمي توانسته اند در مورد  پديده «کنشي» بسيار پر اهميتي مثل ورزش بي توجه باشند اما اين به معناي آن نيست که ما هر بار بخواهيم از هر نظريه پردازي، يک نظريه پرداز ورزش بسازيم. در تاريخ نظريات جامعه شناسي و سياسي، درباره  نقش گرامشي تا حد زيادي اجماع وجود دارد: اين نقش عمدتا به سنتي بر مي گردد که گرامشي عمده بنيانگزار آن بود و آن  فاصله گرفتن از مارکسيسم سطحي شرقي (لنيني – استاليني) و فراهم کردن راه براي مارکسيسم غربي (فرانکفورتي – آلتوسري) . در اين راستا نمي توان منکر آن شد که  خروج گرامشي از منطق زير بنا / روبنا در مارکسيسم کلاسيک لنيني و اهميتي که وي براي فرهنگ به مثابه يکي از مهم ترين  محورهاي جوامع مدرن  قائل شد چگونه تاثير سريع خود را بر شکل گيري جريان هاي تروتسکيستي از يک سو و جريان هاي به ويژه فرانکفورتي (آدورنو، هورکهايمر و ديگران) از سوي ديگر و شکل گيري يک مارکسيسم فلسفي فرانسوي با محوريت آلتوسر و ساير ساختارگرايان گذاشته است  و در انگلستان نيز با مکتب بيرمنگام يا همان مکتب معروف به «مطالعات فرهنگي »(cultural studies) با متفکران بزرگي نظير استوارت هال، ريچارد هوگارت (Richard Hoggart)  ريموند ويليامز(Raymond Williams)  که اگر فرانکفورتي ها مطالعه فرهنگ مردمي را آغاز کردند ، آنها نيز توانستند به خوبي آن را به کنش هاي گسترده مصرف فرهنگي از جمله ورزش گسترش دهند و سرانجام به نظر من به صورتي باز هم غير مستقيم تر  هم مي توان به تاثير گزاري نظريات فرهنگي مارکسيسم بر فوکو و بورديو صحبت کرد و هم در شاخه اي ديگر و بسيار دورتر از «مکتب جامعه شناسي شيکاگو»(زنيانسکي، پارک و غيره). نهايتا به گمان من، بهتر است  سهم نظريه پردازان  خالصي مثل  گرامشي و حتي آلتوسر را از  نظريه پردازان کنش همچون بورديو و هال و ديگران جدا کنيم.  

آيا از انديشه پير بورديو مي توان مدلي را استخراج کرد و در آن مستقيم و يا غير مستقيم به ورزش پرداخت؟
بدون شک و ترديد . بورديو در چندين کتاب و مقاله خود به صورت مشخص بر اين مسئله تاکيد داشته است:  مقاله معروف «چگونه مي توان يک ورزشکار بود؟» او که در کتابش يا عنوان «مسائل جامعه شناسي» منتشر شده است به طور خاص به ورزش و به طور دقيق تر فوتبال اختصاص دارد و  همچمنين  کتاب معروف او «تمايز» به صورت تفصيلي به ورزش پرداخته شده است. از شاگردان بورديو نيز لوئيک وکان (Loiic Wacquant) از جمله به ورزش بوکس با روش هاي مردم نگاري پرداخته است.
مهم ترين و برجسته ترين انديشه بورديو درباره ورزش چيست؟
اصل نظريه بورديو در حوزه ورزش را بايد به مسئله «سليقه» و چگونگي شکل گرفتن اجتماعي آن مربوط دانست. براي مثال در فرهنگي مثل فرهنگ ما  چرا ورزشي مثل تنيس (همچون بسياري فرهنگ هاي ديگر) جنبه «اشرافي» دارد و ورزشي مثل «کشتي» ، جنبه مردمي  در حالي که «فوتبال» در عين مردمي بودنش، بخش بزرگي از اشراف را نيز به سوي خود جذب مي کند. نظريه بورديو که آن را در مفهوم «عادتواره» (habitus) خلاصه مي کند مبني بر آن است که در ورزش همچون هر کنش اجتماعي و فرهنگي ديگر مجموعه بزرگي از  ورودي هاي تمايز دهنده کنشگران اجتماعي وارد عمل مي شوند که امکان مي دهند اين کنشگران با يکديگر بر سر امتيازات واقعي رقابت کنند. در اين رقابت که گاه بي رحمانه است کنشگران ابايي از آن ندارند که يک کنش را «تحقير» کنند تا بهتر بتوانند کنشگران تابع آن را زير سلطه بکشند و يا برعکس از خلال «زيبا سازي» هاي مختلف، کنش ديگري را در نظام ارزشي کنش اجتماعي بالا ببرند. البته بورديو  تمام جنبه هاي ديگر ورزش از جمله جنبه هاي سياسي و اقتصادي و  آييني آن را نيز از همين دريچه تحليل مي کند که به نظريه معروف سرمايه ها و ميدان او بر مي گردد.   

حالا برويم به سراغ ورزش از نگاه انسان شناسي. اين علم، ورزش را از چه جنبه اي مورد بررسي قرار مي دهد؟
 برخلاف «مردم شناسان» کلاسيک که بيشتر به پديده هاي اجتماعي در قالبي استعماري نگاه مي کردند و مي کنند و مردم شناسي را علم شناخت «ديگران ِ دوردست» و فرهنگ هاي غير شهري و «ابتدايي» مي شمارند، انسان شناسان ديدگاهي متفاوت دارند که تفاوت ماهوي با جامعه شناسي ندارد، بلکه بيشتر  تفاوت آنها روش شناختي است. هر چند روش شناسي  طبعا محتواي پژوهشي را تغيير مي دهد. اگر  جامعه شناسان بيشتر بر جنبه هاي کلان و روندهاي عام در ورزش تحقيق مي کنند و براي اين کار طبعا ناچارند از روش هاي کمي يا از مجموعه اي از روش هاي کمي و کيفي استفاده کنند. انسان شناسان برعکس، بر جنبه هاي خرد ورزش کار مي کنند و براي اين کار بايد از روش هاي کيفي استفاده کنند هرچند گاه نيز  ناچار مي شوند اين روش ها را با روش هاي کمي  ترکيب کنند. براي مثال موضوعي چون تاثير خشونت فوتبال بر جامعه شهري و مثلا پديده اوباشيگري، چندان ربطي به انسان شناسي ندارد و بايد به وسيله جامعه شناسان در ابعاد نسبتا بزرگ و با روش هاي بيشتر کمي مطالعه شود. در حالي که موضوعي چون فرايند شکل گيري اييني خشونت در يک استاديوم ورزشي خاص، موضوعي دقيقا انسان شناسانه است که جز با روش هاي کيفي (حضور درميدان، مشاهده ، مصاحبه هاي تفصيلي، روايت نگاري، مطالعه تاريخ فرهنگي و ...) امکان پذير نيست. پرسشي که اغلب مطرح مي شود اين است که کدام حوزه مهم تر است که پاسخ روشن است: هر دو. ما نمي توانيم مطالعات گسترده و پيمايشي را رها کنيم و فقط به مطالعات  موردي  مبتني بر مردم نگاري  اکتفا کنيم، همانگونه که نمي توانيم، ديدگاهمان نسبت به ورزش را درچارچوب هاي خرد حفظ کنيم و انتظار داشته باشيم که بتوان بر اساس اين مطالعات برنامه ريزي ها و سيستگزاري هاي فرهنگي و اجتماعي اساسي انجام داد.

انسان شناسي ورزش چه اهدافي دارد؟ به عبارت ديگر آيا مي توانيم بگوييم انسان شناسي در ورزش اهداف ويژه اي را بررسي مي کند و به دنبال کسب نتايج ويژه است؟
اهداف انسان شناسي ورزش با اهداف انسان شناسي به طور کلي تفاوت ندارد: هدف همواره شناخت بيشتر و بهتر انسان است. اما در انسان شناسي ورزش اين کار ازطريق  کنش هاي ورزشي انجام مي گيرد. در حالي که در حوزه اي ديگر مثلا انسان شناسي پزشکي اين کار از طريق شناخت درد و بيماري و  تشخيص و غيره انجام مي گيرد. متاسفانه در کشور ما هنوز اين شاخه شکل نگرفته است. در سايت «انسان شناسي و فرهنگ» ما يک بخش فرهنگ گشوده ايم و در انجمن جامعه شناسي ايران نيز يک گروه علمي مطالعات ورزش مشغول به کار است، کتاب هاي اوليه اي نيز در اين موارد  منتشر شده اند اما با توجه به گستره عظيمي که ما با آن سروکار داريم اگر بگويم کار چنداني انجام نشده است  چندان حرف گزافي  نبوده است.

همان طورکه شما هم در ابتداي مصاحبه گفتيد به نظر مي رسد "ورزش" و "بازي" دو مفهوم کاملا در هم تنيده اند و نمي توان آن ها را به راحتي از يکديگر جدا ساخت. علم انسان شناسي چه نظري در اين مورد دارد؟
از لحاط تاريخ انسان شناسي و جامعه شناسي در ابتدا مطالعات ورزش و مطالعات بازي بسيار به يکديگر نزديک بودند و  برخي از نظريه پردازان نيز در اين جهت پيش رفتند. اما بسيار زود  يعي تقريبا در همان دهه?هاي نخست شکل گيري علوم اجتماعي يک جدايي اساسي اتفاق افتاد که مطالعات مربوط به بازي را به سوي حوزه هاي ديگري کشاند که برخي به انسان شناسي و جامعه شناسي نزديک بودند و برخي بسيار دور. براي مثال مطالعات فلکلوريک بر ورزش و بازي، در چارچوب فرهنگ عامه قرار مي گيرد و در آن گاه به صورت حتي تاسف باري در سطح تحليل بازي و ورزش را  يکي مي پندارند. اما مطالعات جديدتر در اين زمينه خوشبختانه توانسته اند فاصله گزاري لازم را انجام بدهند. هر چند نزديکي به دليل وجود پديده هاي آييني و نمادين  در هر دو کنش ناگزير است. اما در حوزه هاي ديگري همچون علوم تربيتي، روانشناسي و حتي مديريت، مطالعات انجام شده بر پديده بازي آن را به کلي از جامعه شناسي و انسان شناسي دور کرده است.  با اين وصف براي انسان شناسان روشن است که در ورزش و در بازي با «دو» پديده متفاوت سروکار دارند که هر چند هر دورا مي توان در اوقات فراقت يافت اما دلايل اجتماعي پديدار شدن آنها،  شکل تحولشان، ابعاد گوناگونشان و تاثيرات و پي آمدهاي اجتماعي شان بسيار متفاوت هستند. اما اين تفاوت را بايد در سطح خرد جست و نه در سطح کلان. اين نکته را نيز به صورت بسيار کوتاه بيافزايم که  معيارهاي ما با معيارهاي سازمان هاي ورزشي که برخي از «بازي ها» مثل شطرنج را «ورزش» مي گيرند و برخي را از آن بيرون مي رانند يکي نيست ولي با آن معيارها تضاد  سخت و تفاوت هاي بسيار  گسترده ندارد. در يک کلام، هر چند اين کلا بدون شک بحث را تقليل مي هد،  براي انسان شناسان مسئله «ورزش» مسئله «بدن» است و مسئله بازي، مسئله «تفريح»، اين تقابل را مي توان تا جايي پيش برد که يه يک تقابل ساختاري درد (ورزش) و لذت(بازي) رسيد. اما اين بحثي طولاني است که در حال حاضر نمي توانم وارد آن شوم.
کندال بلانچارد در کتاب «مردم شناسي ورزش» مي گويد: «تعريفي که مي توان براي بازي از نظر فرهنگي مطرح ساخت، به مردم شناسي ورزش مربوط است. بازي نه تنها پديده اي جهاني براي انسان ها است بلکه در ميان ساير حيوانات هم وجود دارد.» به نظر شما اولا چگونه مي توان از بازي تعريفي فرهنگي ارائه کرد و ثانيا چرا نويسنده بازي را فاکتوري مشترک ميان انسان و حيوان برشمرده است؟
فکر مي کنم در اين مورد توضيح کافي را در پرسش هاي بالا دادم ، با اين وجود براي تکميل آنچه گفتم، بايد بيافزايم که بازي را مي توان نوعي کنش زيستي (بيولوژيکي) – فرهنگي به حساب آورد که به صورت خود آگاه و ناخود آگاه روابط کنشگر اجتماعي را با محيط طبيعي و محيط انساني اش تنظيم و امکان ايجاد همسازي ميان آنها را که با اقتصاد بيولوژيک هماهنگي دارد فراهم مي سازد. مطالعات رفتار شناسان جانوري جديد نظير  فرانس دو ووال (Frans de Waal) نيز اين امر را تاييد مي کنند که بازي، نقشي اساسي در  فرايندهاي اجتماعي شدن و آموختن رفتارها و مهارت هاي اجتماعي دارند. کنشگران اجتماعي همچنين بازي را به مثابه يک استراتژي در روابط اجتماعي ميان يکديگر نيز به کار مي برند که اينجا باز به نظريه گافمني نزديک مي شويم. در مورد انسان ها، بازي داراي کارکردها و کژکارکردهاي بسيار بيشتري است که فراتر از موقعيت هاي بيولوژيک مي روند و فرهنگ، آيين، نظام هاي نشانه و نماد شناختي در آنها بسيار پر رنگ است. هم از اين رو بخش پر اهميتي از شاخه هاي مختلف انسان شناسي و شاخه اي خاص در اين رشته به مسئله بازي پرداخته است. اما همانگونه که گفتم، روان شناسي، تعليم و تربيت و مديريت و برخي شاخه هاي ديگر وارد مطالعات بازي شده و رويکردهاي جديدي را وارد آن کرده اند که با رويکرد انسا شناختي تفاوت زيادي دارند.  

جناب فکوهي به پايان مصاحبه نزديک مي شويم، لطفا بفرماييد وضعيت انسان شناسي ورزش در ايران چگونه است؟ 
در ايران متاسفانه چه انسان شناسي بدن و چه انسان شناسي ورزش، بسيار ضعيف هستند و در آن ها کار  قابل توجهي انجام نشده است. البته اين امر را من خارج از مطالعات و تک نگاري هاي عموما توصيفي مطرح مي کنم که حدود سي يا چهل سال پيش چه به وسيله نهادهاي مرکزي نظير راديو و تلويزيون و وزارت فرهنگ و سپس ارشاد و چه دانشگاه ها در اين حوزه ها انجام شده اند. در سطوح محلي افزون بر اين نهادها، ما با  تعداد زيادي مطالعات و تک نگاري هاي محلي نيز روبرو هستيم که اغلب حاصل علاقمندي و تعلق هاي  هويتي در سطح بومي و قومي هستند.

از نظر شما اين که علم انسان شناسي، ورزش را در ميان قوميت هاي مختلف بررسي کند، چه ضرورت و اهميتي دارد و در سطح کلان چه کمک هايي مي تواند به ما بکند؟
اين پرسش شما بسيار مهم است. شناخت و تحليل و استفاده از مطالعات جديد تحليلي بر اساس روش شناسي هاي تازه براي شناخت و ايجاد همسازي ميان هويت هاي قومي و محلي با هويت مرکزي و ميان هويت هاي محلي و قومي با يکديگر بسيار اهميت دارند و مي توانند کمک هاي زيادي به ما در برنامه ريزي ها و سياستگذاري هاي فرهنگي به طور مستقيم و در ساير سياستگذاري ها به صورت غير مستقيم بکنند. بازي ها، همچون ساير مهارت هاي بدني بخش مهمي از هويت هاي محلي و بومي را تشکيل مي دهند و از اين رو براي ما ضرورت دارد که مطالعه آنها را به مثابه بخشي از مطالعات قوم شناختي، زبان شناختي، نماد شناختي و ساير مطالعات فرهنگي بر اقوام ايراني قرار دهيم. نکته اي که به نظرم بايد شايد بيش از ديگر موارد در اينجا برآن تاکيد کنم، اختصاص دادن بخشي از مطالعات به طور خاص بر «بازي هاي زباني» در هر دومفهوم اين اصطلاح است، يعني هم مطالعه بر استفاده از چرخش ها و استراتژي هاي زباني در زبان متعارف گروه هاي مختلف زباني ما (در شرايطي که ما با بيش از پنجاه زبان محلي سروکار داريم) و هم مطالعه بر «بازي هاي متکي بر زبان و مکالمه و شعر و ادبيات» که خود موضوعي است در چارچوب فرهنگ عامه يا فلکلور.

* اين گفت و گو در چارچوب همکاري مجله اطلاعات حکمت و معرفت با سايت انسان شناسي و فرهنگ (anthropology.ir) انجام و منتشر شده است.

 

 

ورزش، اخلاق و فلسفه

PDF چاپ نامه الکترونیک

ورزش، اخلاق و فلسفه

مايك نامي
ترجمه صبا راستگار


افزايش نشريه‌هاي کاربردي فلسفه و توجه روز افزون به فلسفه‌ ورزش اين پرسش را ايجاد مي کند که آيا اساساً ورزش ارتباطي با فلسفه دارد؟ در مقام پاسخ به چنين پرسشي بايد گفت ورزش يکي از رفتارهاي فرهنگي زندگي مدرن است؛ هم‌چنين آمار و ارقام مربوط به تعداد بينندگان تلوزيوني ورزش‌ها نشان از گسترش اين رفتار اجتماعي- فرهنگي است. از ديگر سو، اولين ارتباط ورزش و فلسفه در جمهوري افلاطون و پيشنهادات او به ورزشکاران در آموزه‌ اوليه فيلسوف پادشاهان موجود است. نويسنده‌ اين مقاله به شکل‌گيري فلسفه‌ ورزش اشاره مي‌کند و به بررسي فلسفه‌ ورزش در شرق و غرب مي‌پردازد. وي با اشاره‌ اجمالي به انجمن‌ها و نشريات مرتبط با فلسفه‌ ورزش، اخلاق ورزشي را که در چنين بستري شکل گرفته است، بررسي مي‌کند.
***
امروزه، انجمن‌ها و نشريات فلسفه‌ كاربردي افزايش يافته‌اند. هر كس كه به تازگي وارد حوزه‌ي فلسفه‌ ورزش شود دچار شگفتي خواهد شد. رفتار اجتماعي‌اي مانند ورزش چگونه مي‌تواند علاقه فلسفي اصيلي ايجاد كند؟ اين شكاكيت تا چه اندازه استحكام دارد؟ اين تنها يك پيش‌داوري است؟
وقتي رفتارهاي فرهنگي‌اي را كه با درجات مختلف خطوط زندگي مدرن را ترسيم مي‌كنند بررسي مي کنيم، بي‌شك ورزش يكي از آنها خواهد بود. برخي نيز ممكن است بگويند كه ورزش در همه جا حاضر است. اين تصور كه ورزش براي كنجكاوي‌هاي فكري علاقه‌ خاصي ايجاد نمي‌كند، با آمارهاي پيش رو بي‌اثر مي‌شود: 160 كشور جهان المپيك زمستاني سال 2002 در سالت لِيك سيتي آمريكا را پوشش تلويزيوني دادند؛ و المپيك تابستاني آتن در سال 2004 بيش از 34.4 ميليارد ساعت بيننده داشته است. اين در حالي است كه فينال جام جهاني فوتبال در سال 2006 در آلمان 5.9 ميليارد نفر تماشاچي داشته است. به‌علاوه برخورد جهان ورزش و فلسفه دست‌كم از زمان افلاطون، با پيشنهادات او به ورزشكاران در آموزه‌ي اوليه‌ي فيلسوف پادشاهان در جمهوري وجود داشته است.
فلسفه‌ي ورزش به‌عنوان يك خرده‌نظام فلسفي از گردهمايي انجمن فلسفي آمريكاييان در 28 دسامبر 1972 در بوستون به‌وجود آمد؛ از آن زمان انجمن فلسفي مطالعات ورزشي(PSS) با تلاش‌هاي پروفسور وارن فرالِي از دانشگاه ايالتي بروك‌پورت، نيويورك تأسيس شد. پروفسور پاول وِيز از دانشگاه كاتوليكي آمريكا اولين رئيس اين انجمن در آن سال بود. وي پيش‌تر در سال 1969 كتابي با موضوع ورزش، با عنوان پژوهشي فلسفي به چاپ رسانده بود. فلسفه‌ي ورزش يكي از اولين مطالعات نوپا درباره‌ي ورزش و هم‌چنين يكي از اولين موضوعات جديد دانشگاهي در مورد ورزش بود. PSS در سال 1999 براي نشان دادن رشد گوناگوني در عضويت‌اش در كنار ديگر موارد، نامش را به انجمن بين‌المللي مطالعات ورزشي تغيير داد. اين انجمن از سال 1974، سال‌نامه‌اي با عنوان نشريه‌ي فلسفه‌ي ورزش به‌چاپ مي‌رساند؛ هم‌چنين از سال 2001 يك دوسال‌نامه با همين عنوان توسط اين انجمن چاپ و منتشر مي‌شود. بيل مورگان و كلود ميرر چند تا از بهترين مقالات اين نشريه را جمع‌آوري كرده اند (1988؛ 1995). در حالي كه اين موضوع پايه‌اي استوار در ايالات متحده و كانادا به‌دست آورده بود، بستر جهاني تا حدي ناهموار بود. تا همين اواخر انجمن‌هاي ملي رسمي براي فلسفه ورزش وجود نداشت؛ البته به جز انجمن ژاپني فلسفه‌ي ورزش و تربيت بدني كه درسال 1978 شكل گرفت و بخش فلسفه‌ي ورزش در انجمن آلماني علوم ورزشي كه از دهه‌ي 70 تأسيس شده بود. اخيراً در كنفرانسي كه در دانشگاه گلوسسترس‌شاير برگزار شد، در جلسه‌اي در سال 2002 سازمان جديدي با عنوان انجمن فلسفه‌ي بريتانيايي ورزش(BPSA) شكل گرفت. امروز اين نشريه، نشريه‌اي رسمي است. اين سازمان از سال پس از تأسيسش اولين جلسه‌ي سالانه‌اش را برگزار كرد كه پس از آن نيز اين جلسات ادامه دارند. اين سازمان سخنراناني از سراسر دنيا به‌سوي خود جذب كرد و كارگاه‌هايي به‌وجود آورد تا انجمن فلسفه‌ي ورزش اروپايي را راه بياندازد. انجمن اخير با BPSA تعاملات بسياري دارد. اين دو انجمن در زمينه‌ي اين نشريه و كنفرانش‌هاي مشترك ارتباطي رسمي بايكديگر دارند. پيش از تأسيس انجمن اروپايي، يكي از مهم ترين موانع عنوان انجمن بود. در حالي كه اين مشكل آن قدر منحصر به فرد نبود تا انجمن‌هاي اختصاصي ايجاد كند، اما بازتاب دهنده‌ي ناهنجاري فرهنگ‌هاي آكادميك و تاريخ‌هاي فلسفي بود.
در ژاپن نيز مانند بريتانيا، تحقيقات فلسفي قابل توجهي در مورد ورزش در فلسفه‌ي آموزش و پرورش انجام شد. در اين كشور مطالعات ورزشي در تربيت بدني به يك رشته‌ي دانشگاهي تبديل شد. به‌علاوه در بريتانيا تحقيقات مهمي در مورد حوزه‌هاي نوپاي حركت انساني، اوقات فراغت، و پس از آن ورزش و علوم ورزشي انجام شد. فيلسوفان در اين كشور في‌نفسه نقش مهمي در شكل‌گيري اين حوزه‌هاي جديد داشتند. در اروپاي قاره‌اي شكلي قابل توجه از ادبياتي متفاوت در زبان‌هاي ملي‌شكل گرفت؛ به‌ويژه در جمهوري چك، آلمان، مجارستان، لهستان و اخيراً اسلوني. اصطلاحي كه در اروپاي شرقي رايج است، «فلسفه‌ي فرهنگ جسماني» نام دارد؛ در حالي كه اصطلاح رايج در اروپاي غربي «فلسفه‌ي فرهنگ حركت» است. اين اصطلاحات چيزي بيش از تفاوت‌هاي زبان‌شناسانه را نشان مي‌دهند. در وهله‌ي اول، آنچه عموماً در غرب «ورزش» ناميده مي‌شود، مبتني بر تاريخ غني ورزش‌هاي رومي ويوناني است تا به تجسم ورزش‌هاي تربيتي در عصر ويكتوريا در بريتانيا مي‌رسد و نهايتاً به تجديد حيات ورزش‌هاي المپيك توسط بارون پير دو كوبرتين و ديگران منتهي مي‌شود. آن سوي اروپا علاوه بر ورزش‌هاي نمونه‌اي كه آنها را در ورزش‌هاي المپيك مشاهده مي‌كنيم، فرهنگ‌هاي تحركي ديگري مانند فعاليت‌هاي تناسب اندام و سلامتي و ورزش براي هر تشكيلاتي وجود دارد كه با فعاليت‌هاي قاعده‌مند و رقابتي‌اي كه ما در غرب آنها را در مقوله‌ي «ورزش» قرار مي‌دهيم، تنها شباهتي خانوادگي دارند.  
به هر جهت اختلاف سليقه‌ي فلسفي بيشتر و عميق‌تري وجود دارد. در غرب(و بنابراين در نشريه‌ي فلسفه‌ي ورزش) تمايلي در مسلط شدن يك سنت فلسفي وجود دارد: فلسفه‌ي تحليلي. شكي نيست كه فلسفه‌‌ي قاره‌اي نوعي ادبيات فلسفي درباره‌ي ورزش را بسط نداده است. در واقع همان طور كه برنارد ويليامز يك بار بيان كرده است، برچسب‌ها في‌نفسه گمراه كننده‌اند؛ و هردو سنت فلسفي در غرب توجهي به فلسفه شرق ندارند؛ جايي كه به‌طور برجسته در ژاپن نسخه‌اي قابل توجه از ادبيات فلسفي درباره‌ي ورزش شايع شده است. کار فلاسفه در سنت قاره اي برعکسِ علوم بيومديکال ورزشي كه زباني کلي را ارائه مي دهند که در عقلانيت تکنيکي مسکن دارد، پژوهش گسترده اي را در حوزه هاي اگزيستانسياليسم، هرمنوتيک و پديدارشناسي به همراه دارد. هرچند که اين برچسب في نفسه از ملاحظات جغرافيايي سر بر آورده است(کارهايي که از متخصصان فرانسوي، آلماني و ديگر کشورهاي اروپاي قاره اي سر برآورده است)، فيلسوفان ورزشي اي را مي‌توان درست آن سوي دنيا پيدا کرد که از همين سنت ها کمک مي گيرند. به همين نحو، گفتن اينکه فلسفه ي حاکم در سرزمين هاي آنگلوساکون، فلسفه ي تحليلي است، گمراه کننده خواهد بود؛ زيرا برخي از پايه گذاران اين فلسفه از اهالي اروپاي قاره اي بودند. ترسيم خطوط مميزه براي ارائه ي تجربه مان از جهان  در ميان همه ي مکاتب و سنت هاي فلسفه ي ورزش رايج است.
فلسفه ي تحليلي پژوهشي اصالتاً مفهومي است که اهدافي بنيادين دارد. منشأ اين فلسفه را اغلب اظهار نظر معروف لاك مي‌دانند كه معتقد بود كار فلسفي همان كارگري در باغ معرفت است. هدف اصلي فلسفه ي تحليلي، در مقام يك فعاليت دست دوم، ارائه ي مباني استوار براي نظام هاي ديگر به واسطه ي تفصيل جغرافيايِ ادراکي آنها است. امتياز اين فلسفه اين است که بر تقدم کار مفهومي بر هر پژوهش تجربي اي اصرار مي کند. نمايندگان اين فلسفه مجهز به ابزار تحليليِ تشريح مفاهيم براي موضوعات اصلي و سازنده هستند و با دستور زبان منطقي شان تمايزهايي مفهومي ايجاد کرده، در پي تفاوت هاي ظريف در کارشان هستند. اين نظام فلسفي در برخي جاها تا تجزيه کردن کاربردهاي زبان شناسانه معمول و شرايط لازم و کافي در يافتن معناي مناسب براي مفاهيمي که ديگران بايد از آنها استفاده کنند، تحليل مي يابد. در اينجا با وجود اين بعد «جديد» هنوز معناي قوي اي از ادامه ي سنت گذشته ي دور باقي مانده است. فلاسفه اي چون افلاطون و ارسطو هم با نشان دادن تمايزات، و ايجاد وضوح در جاهايي که پيش تر مبهم بوده و از آن بدتر ، ايجاد وضوح در تصديقات عقل عرفي سر و کار داشتند.
اين رويكرد در بيست سال اول، رويكرد حاكم در نشريه‌ي فلسفه‌ي ورزش بود. يك استثناء قابل ملاحظه كار اسكات كرچ‌مار درباره‌ي رابطه‌ي آزمون-رقابت بود. اين اثر در پي طرح ريزي پارامترهاي اخلاقي و مفهومي بازي‌ها و ورزش‌ها و مسائل وابسته به آنها بود(كرچ‌مار 1975). مفاهيم بازي و ورزش في‌نفسه از لحاظ دروني پيچيده بودند و ارزش موشكافي داشتند. بررسي بازي نه تنها منابعي کلاسيك مانند افلاطون داشت، بلكه از تحقيق‌هاي مدرن‌تري مانند هومو لودنز كلاسيك جان هويزينگا نيز بهره مي‌گرفت(هيلاند 1977؛ 1984). البته مفهوم بازي براي مناقشات اصلي فلسفي نيز بيگانه نبود. در پژوهش‌هاي فلسفي ويتكنشتاين اين مفهوم در مقابل نظريه‌ي تصويري زبان و ارتباطش با جهان قرار گرفت. اين مفهوم مي‌توانست محور يك مناقشه‌ي باستاني باشد: آيا بازي‌ها در مجموع مي‌توانند چيزي جز اين واقعيت را در بر نداشته باشند كه همه‌ي آنها بازي ناميده مي‌شوند، يا اينكه ماهيتي وجود دارد كه در تمام آنها مشترك است؟ همان‌طور كه مي‌دانيم، موضع دوم كه موضعي واقع‌گرا بود مورد حمله‌ي ويتكنشتاين قرار گرفت. پروفسور برنارد سوئيت كه خارج از فلسفه‌ي ورزش شهرتي ندارد، اين نظريه‌ي ويتكنشتاين را به چالش كشاند كه همه‌ي بازي‌ها در مجموع در ميان همه‌ي فعاليت‌هايي كه ما آنها را بازي مي‌ناميم با يكديگر شباهتي خانوادگي دارند. اولين بيانيه‌ي سوئيت در بيان موضع‌اش «بازي چيست؟» بود كه در 1967 در فلسفه‌ي علم به‌چاپ رسيد كه بعدها به كتابي با عنوان آتش‌بازي: بازي‌ها، زندگي و مدينه‌ي فاضله در 1978 تبديل شد. موضع او واكنش‌ها انتقادي گوناگوني را پذيرا شد و بخش بزرگي از مجله‌ي فلسفه‌ي ورزش را در دهه‌هاي 80 و 90 به خود احتصاص داد. ويرايش دوم اين كتاب در سال 2006 به‌چاپ رسيد و دوبار مورد بازنگري قرار گرفت؛ يك بار توسط فيلسوفي خارج از اين حوزه(استيون ادواردز) و بار ديگر توسط ويراستار كنوني نشريه‌ي فلسفه‌ي ورزش(جان راسل). مطابق با اهداف اين نشريه «ورزش» و «فلسفه‌ي ورزش» هر دو در شكلي جامع درك مي‌شوند. اين مقاله در پي چاپ مقالاتي است كه با كار فكري تحليل و بررسي تصورات و مسائل اصلي بازي‌ها و ورزش‌ها و هم‌چنين فعاليت‌هاي حركتي مرتبطي مانند مربي‌گري و ترويج و آموزش سلامتي در ارتباط باشد. هم‌چنين در اين نشريه مقالاتي در مورد حوزه‌هاي فكري مرتبطي هم‌چون فلسفه‌ي بدن، فلسفه‌ي آموزش و تربيت بدني، فلسفه‌ي سلامتي و پزشكي، فلسفه‌ تكنولوژي و مانند آن به‌چاپ مي‌رسد؛ البته تا جايي كه بتوانند ورزش را به‌عنوان عملي اجتماعي به ما معرفي كرده و به چالش بكشند. اين گشودگي در طبقه‌بندي ورزش تا شاخه‌هاي گوناگون فلسفه امتداد يافته است. فلسفه‌ي ورزش هم مانند بسياري از شاخه‌هاي فلسفه وابسته به روشي خاص نيست. اگر پژوهش‌هاي فلسفي اين ادبيات را در آن واحد به بازي‌ها و ورزش‌ها تحكيم كرده است، پيش‌تر زيبايي‌شناسي و فلسفه‌هاي اجتماعي نيز در اين ادبيات ارائه شده بودند. بنابراين در دهه‌ي 1990 اخلاق – و فلسفه‌ي اخلاق- به موضوع غالب در پژوهش‌ها و تحقيق‌هاي فلسفه‌ي ورزش تبديل شد.
بايد گفت كه در حوزه‌ي اخلاق ورزشي، تحقيق‌هاي غير هستي‌شناسانه ظهور كرد.  اعمال صحيح در ورزش(1984) نوشته‌ي وارن فرالِي كه به تفصيل وظايف ورزشكاران و مربيان مي‌پرداخت در اين زمينه پيش‌رو بود. در دهه‌ي 1990 نوشته‌هاي منتخب‌تري ظهور كرد. بسياري از فلاسفه تحت تأثير نوشته‌هاي مك‌اينتير ورزش را عملي اجتماعي تلقي كردند و از توصيف‌هاي تحليليِ اجتماعي و تاريخي از مؤلفه‌هاي بازي‌ها و ورزش‌ها دور شدند. آنها اغلب از تفسيرهاي غيرهستي‌شناسانه از اخلاق ورزش دور شدند – به‌ويژه در چارچوب ساختارهاي نظريه‌هاي بازي جوانمردانه- و به‌سوي تفسيرهاي نظري ورزش و بنابراين اخلاق ورزشي متمايل شدند. در اين زمان اخلاق كاربردي گسترشي جهاني يافته بود و چاپ اخلاق و ورزش (1998) (كه توسط نگارنده و جيم پري ويرايش شده بود) در زمان كاملاً مناسبي انجام شد. دست‌كم در بريتانيا، اين كتاب موضوعات و رويكردهاي فلسفي گوناگوني ارائه داد كه اين مهم به شكل‌گيري واحدهاي درسي در سطوح آموزش عالي كمك بسياري كرد. اين كتاب در دانشگاه‌هاي بريتانيا و ديگر جاها پذيراي كارهاي حرفه‌اي جديد بود. موفقيت اين كتاب باعث شد تا انتشارات راتلج مجموعه‌اي دوازده جلدي از كتاب‌هايي با موضوعات تحقيقي درمورد اخلاق آسيب‌ديدگي، درد، خطر، بهره‌برداري جنسي، ژنتيك و همچنين اخلاق پژوهش در حوزه‌هاي ورزشي به چاپ برساند. ورزش، اخلاق و فلسفه طبيعتاً از تحقيق در حوزه‌ي فلسفه‌ي ورزش، به‌طور كلي، بسط يافته است و اخلاق ورزشي اندكي خاص‌تر است.
احتمالاً خوانندگان متوجه شده‌اند كه بسياري از موضوعات اين نشريه تنشي فكري را نمايان مي‌كنند. هرچند كه ظهور اخلاق ورزشي به‌عنوان يك حوزه‌ي پژوهشي در دهه‌ي اخير به‌نحو قابل ملاحظه‌اي گسترش يافته است، اين نكته حائز اهميت است كه اخلاق ورزشي از منشأ فلسفي خود جدا نشده است. همان‌طور كه مسائل اخلاقي در يك خلاء فكري موجوديت ندارند، اخلاق ورزشي هم از دورنمايي وسيع‌تر در هستي‌شناسي بهره مي‌جويد، يعني فلسفه‌ي بدن و مباحث فلسفي اقتصاد و سياست اعمال ورزشي و مسايلي از اين قبيل. اما ارزش اين ارتباط صرفاً ابزاري نيست. ملاحظه و قرار دادن مسائل ورزشي در حوزه‌هاي فلسفي وسيع‌تر هدفي است كه في‌نفسه ارزش پيگيري دارد. عنوان اين نشريه نشان مي‌دهد كه حوزه‌ي خاص اخلاق ورزشي حوزه‌ي غالب تحقيقات خواهد شد، ولي نه به شکل انحصاري و از ديگر شاخه‌هاي فلسفه‌ي ورزش كه در 30 سال اخير گسترش يافته اند نيز به گرمي پذيرايي خواهد شد. بايد در فلسفه‌ي آنگلو-آمريكايي ورزش از منظري هستي‌شناسانه، تأمل‌هاي فلسفي بسيار اندكي در مورد ورزش به‌وجود بيايد. به‌همين نحو كارهاي بسيار كوچكي نيز بايد در معرفت‌شناسي و فلسفه‌ي عمل انجام شود، يعني جايي كه مي‌توان با كاركردي آماده رو به رو شد. اميد است كه اين نشريه نقشش را در تحريك حوزه‌هاي علاقه‌ي فلسفي كه تا به حال بيان شدند، به‌خوبي ايفا كند. در نهايت نگارنده اميدوار است كه فلاسفه از نحله‌هاي مختلف، ورزش، اخلاق و فلسفه را مأمني سودمند براي كارهاي فلسفي‌شان درباره‌ي ورزش تلقي كنند.

 

 

مرز بين هنر و ورزش

PDF چاپ نامه الکترونیک

مرز بين هنر و ورزش

رقابت هاي هنري در بازي هاي المپيک مدرن
يوشيدا هيروشي* ـ ترجمه ميترا سرحدي


ورزش پديده‌اي اجتماعي است و هيچ پديده اجتماعي نمي تواند دور از جنبه‌هاي هنري باشد. در ورزش جسم به حرکت در مي آيد و در هنر روح برانگيخته مي شود. ورزش يک وسيله غيرزباني تفاهم ميان انسان هاست که اوج آن در بازي هاي المپيک به ظهور مي رسد. يکي از اهداف هنر نيز همين پيوند دادن انسانها با زبان ها و جغرافياهاي مختلف است. از اين رو در بازي هاي المپيک علاوه بر رقابت هاي ورزشي، رقابت هاي هنري نيز به خاطر نقش غير قابل ترديد آن در ايجاد ارتباط بين مردم جهان گنجانده شده است. اتحاد اين زوج بر نياز به قدرت جسم و روح در کنار هم تا کيد دارد. متن حاضر باز نگري است بر مرز بين هنر و ورزش در رقابت هاي المپيک.
***
1- دوران اوليه: " کوبرتن" و ايده سنتي المپيک
پير کوبرتن(1863-1937)، که به عنوان مبدع بازي هاي المپيک مدرن بيشتر شناخته شده است، در پاريس در يک خانواده اشرافي به دنيا آمد.او بعد از کنار گذاشتن شغل نظامي اش، راه  خود را در دنياي تحصيل پيدا کرد. از 1883 تا 1887،از انگلستان ديدن کرد، و در آنجا بود که به شدت تحت تاثير سطح پيشرفته ورزش آماتور قرار گرفت، و پس از بازگشت به پاريس، مجامع را به ورزش آماتور تشويق و سازماندهي کرد. در نوامبر 1892، در جلسه يک سازمان ورزشي محلي در آمفي تاتر سوربن، او بناي دوباره بازي هاي المپيک باستاني در يونان را اعلام نمود و تاييد رسمي اعضاي حاضر که بيشتر از مردم سطح بالاي جامعه فرانسه بودند را از آن خود کرد. اين منشا " اشرافزدگي" بازي هاي المپيک مدرن ماهيت ناب آن را توضيح مي دهد: اصطلاح " آماتوريسم". مکتب " آماتوريسم " در فرهنگ ورزش مدرن که منشا آن در جامعه اشرافي قرن 19 انگلستان است، برخلاف " کار" ، بايد در زمان فراغت انجام شود، و به همين دليل طبقه صاحب کارهاي بدني- که آنها را "صاحبان حرف" مي ناميم- را از صحنه نجيب زادگان آماتور دور نگه داشته است.1 از ديدگاه کوبرتن ، بازيکنان اصلي ورزش‌هاي آماتور بايد دانشجويان کالج باشند. او به عنوان يک مربي با شور و حرارت هماهنگي "جسم و روح" را، اغلب با الهام از ايده آل تعليم و تربيتي يونان باستان دنبال کرد. در مقاله اي در مجله ورزشي(1891)، او از اينکه ورزشکاران " تمام حس زيبايي نويسندگان کلاسيک" را از دست داده اند اظهار تاسف مي کند و پيشنهاد "رقابتي در ادبيات بين ورزشکاران" را مي دهد تا ارتباط نزديک بين " قدرت جسماني و ذهن" حفظ شود2. بنابراين مي توان گفت که وارد کردن هنرهاي زيبا به رويدادهاي ورزشي ، دقيقاً مانند همان پروژه بازي هاي المپيک مدرن بود که توسط ايده سنتي او برانگيخته شده و ادامه يافته بود.
در مي 1906، کوبرتن با جمع کردن اعضاي کميته بين المللي المپيک(IOC) در پاريس، يک " کنفرانس مشورتي در هنر و ادبيات" ترتيب داد. او در افتتاحيه اين کنفرانس، سخنراني با عنوان " پيوند با شکوه" ايراد کرد، و در آن بر نياز " اتحاد دوباره  زوجي که براي مدتي طولاني از هم جدا شده اند- قدرت جسماني و ذهن" تاکيد، و توجه اعضا را به اينکه " به چه ميزان و به چه شکلي هنر و ادبيات مي توانند در جشن المپيادهاي مدرن شرکت نمايند" جلب نمود. سپس او پيشنهاد " برنامه ريزي پنج رقابت در معماري، مجسمه سازي، نقاشي، موسيقي و ادبيات براي کارهاي منتشر نشده اي که مستقيماً از ايده ورزش الهام گرفته اند وهر چهار سال يک بار به آنها جوايزي اعطا مي شود "را داد3 . اين پيشنهاد ، اگرچه عجيب به نظر مي رسيد، متفقاً توسط حضار مورد تاييد قرار گرفت، واقعيتي که نشان دهنده قوه ابتکار کوبرتن بود 4. اين تصميم کنفرانس 1906 پاريس، يعني ورود پنج رقابت هنري به بازي هاي المپيک، تاثيري شگرف پس از بازنشستگي و حتي مرگ کوبرتن بر اعضاي IOC و هر يک از کميته هاي سازماندهي بازي هاي المپيک، خواهد داشت.

2- ورود رقابت هاي هنري به بازي هاي المپيک مدرن
2-1. لندن 1908
درست بعد از لغو بازي هاي المپيک توسط کميته سازماندهي ايتاليا به دليل مشکلات اقتصادي ناشي از فوران ناگهاني کوه وزوو در 1906، IOC لندن را براي ادامه برنامه انتخاب کرد. خارق العاده بود که بازي هاي المپيک در لندن در چنين دوره آمادگي کوتاهي به موفقيت رسيد. اما، درباره رقابت هاي هنري، نتيجه مثبت آن تنها ايجاد قوانين بود. دستورالعمل بازي هاي 1908 رقابت هاي نقاشي، مجسمه سازي و معماري را در اين دستور کار مي نويسد، و با تعديل ثبت شده هاي کنفرانس 1906 پاريس، موسيقي و ادبيات را حذف مي نمايد. گرايش به سوي هنرهاي تجسمي که در اينجا آشکار است نشان مي دهد که رقابت هاي هنري فقط مي توانند به صورت "نمايشگاهي" درک شوند، نه " اجرايي" ، همان طور که رويدادها ي ورزشي معمولاً در نظر گرفته مي شوند. موضوعات  رايج " کلاسيک" هم به  انواع نقاشي و هم به مجسمه سازي،اختصاص داده شدند، براي مثال، " نبرد يونان و آمازون" يا " پرتاب کنندگان ديسک". تنها يک برنده در هر رقابت مدال طلاي المپيک خواهد خواهد داشت، و از اين رو صاحب مدال نقره و برنز در کار نخواهد بود.

2-2. استکهلم 1912
اعضاي کميته هماهنگي سوئدي خلاف پيشينه کنفرانس 1906 و دستورالعمل هاي 1908 در کل با رقابت هاي هنري مخالف بودند. آنچه آنها را بيش از هر چيز دچار سردرگمي کرد مسئله داوري بود. از آنجايي که آکادمي سلطنتي استکهلم و ساير موسسات ادبي و هنري از قبول نقش داوري سرباز زدند، کميته سازماندهي به IOC  اعلام کرد که چاره اي ندارند جز اين که از رقابت هاي هنري صرف نظر کنند. مجمع هنري سوئد، که يکي از موسسات رد کننده بود، ديدگاه خود را مبني بر اينکه يک رقابت هنري با موضوعات و خط مشي هاي ارائه شده ثمربخش نخواهد بود، زيرا يک کار هنري بايد با شاخص "هنر به خاطر هنر" مورد قضاوت قرار گيرد، به شکل علني شرح داد. اگر چه رياست كميته بين المللي المپيك، کوبرتن بالاخره در مجاب کردن کميته سوئدي براي بازداشتن آنها از اين کار موفق شد،اما بايد خود بدون هرگونه همکاري محلي رقابت هاي هنري را در المپيک استکهلم هماهنگ مي نمود. او بيهوده سعي کرد يک ايده سنتي درباره هنر و ورزش را به شرح زير به اطلاع ويکتور بلک، ناظر سوئدي برساند: تنها يک تفاوت ميان المپيادهاي ما و رقابت هاي ساده ورزشي وجود دارد، و آن دقيقاً محتواي هنري است که در المپيادهاي يونان باستان وجود داشت که در آنها نمايش هاي هنري به طور مساوي با نمايش هاي ورزشي پيش مي رفت5. رقابت هاي هنري در استکهلم محکوم به شکست شد. تنها 35 هنرمند از تمام دنيا ثبت نام کردند، و هيچ نام سوئدي در ميان آنها نبود. و يک بيهودگي ديگر: معلوم شد که صاحب مدال طلا در رقابت ادبيات، جرج هوراد و مارتين اسباخ- که مسلماً نام هايي آلماني هستند- اسامي مستعاري هستند که کوبرتن مورد استفاده قرار مي داد.چيزي که نامعقول است اين است که رئيس، خود صاحب مدال خود شد!
2-3.آنتورپ1920
المپيک برلين به محض اينکه فقط در 1916 تعيين شد، به علت جنگ جهاني اول لغو، و رقابت هاي هنري بعدي در بازيهاي المپيک در1920 در آنتورپ برگزارگرديد. احتمالاً از اين رو که تا آن موقع بازي هاي المپيک شروع به ارتباط با مسائل بين المللي مي کردند، بعضي از کشورها هرگز دعوت نامه اي به آنتورپ دريافت نکردند: آلمان و هم پيمانان دوران جنگش، و همين طور روسيه بلشويک جزء اين کشورها بودند، در حالي که روسيه تزاري شرکت کرد6. بر خلاف واکنش منفي که در استکهلم ايجاد شده بود، کميته سازماندهي بلژيک با توجه به احياي حيثيت ملي خود پس از جنگ به عنوان" سرزمين هنر"، از رقابت هاي هنري استقبال نمود. هفته نامه بلژيکي Ons Land از رقابت هاي هنري به عنوان يک دليل موجه بازي هاي المپيک که در " سرزمين کليساهاي گوتيک، سرزمين روبنز..." برگزار شده، استفاده کرد7. در رقابت هنري 1920، هنرمندان بلژيکي 6 مدال بردند، که بيشتر از نصف تعداد کل آنها بود، و بدين ترتيب مردم بلژيک در ارتقا حيثيت " سرزمين هنر" موفق شدند. هنرمندان از هجده کشور در رقابت ها شرکت کردند، که دو برابر شرکت کنندگان در آخرين المپيک استکهلم بود. جزئيات رقابت هاي هنري غني شدند، و سه نوع مدال - طلا، نقره، و برنز - به طور کامل، براي اولين بار اهدا شد. 8.

2-4. پاريس 1924
در اينجا المپيک 1924 پاريس بايد به طور موجز مورد اشاره قرار گيرد. نکات با ارزش اينها هستند: 1193 هنرمند از بيست و چهار کشور در رقابت هاي هنري شرکت کردند، بسيار بيشتر از دو المپيک قبلي. به رغم آنکه اتحاد شوروي رسماً از سوي کميته سازماندهي فرانسوي به بازيهاي المپيک دعوت نشده بود، تعدادي هنرمند از اتحاد شوروي به دلايل سياسي کارهايشان را ارائه نمودند.هنرمندان مشهور فرانسوي- پل کلودل، پل والري، و موريس دنيس، - هيئت داوري رقابت هاي هنري را سرپرستي مي کردند، که باعث جلب اقبال عمومي از تمام دنيا شد. به خصوص، در رقابت هاي موسيقي، استعدادهاي برجسته اي شامل استراوينسکي، هونگر،فوره و دالکروزبه داوران پيوستند. اما در آنجا هيچ برنده اي اعلام نشد، شايد به اين دليل که داوري ها بسيار سخت گيرانه بود. نتيجه ضعيفي که هيئت داوري مشهور در پاريس داشت اعضاي IOC را وادار کرد که در روش داوري تجديد نظر کنند، و پس از آن، در 1926، آنها تصميم گرفتند که يک هيئت داوري بين المللي را براي رقابت هاي هنري از ميان خود اعضا اختصاص دهند.

2- 5. آمستردام 1928
بعد از اين که کوبرتن از رياست IOC بازنشسته شد، اولين بازي هاي المپيک در آمستردام، 1928، تحت اداره رئيس جديد هنري دو بايه لاتور (1925- 42) ، يک اشراف زاده بلژيکي برگزار شد. او در شور و نشاط رقابت هاي هنري صادقانه جانشين اشخاص قبلي شد، و کميته سازماندهي هلند هم آنها را به عنوان بخش مهم بازي ها قلمداد مي کرد. در المپيک 1928، رقابت هاي هنري به طور فزاينده اي با تقسيم به پنج شاخه اصلي و اضافه شدن رقابت هاي جديد تکميل شد: نقشه شهري به رقابت معماري اضافه شد؛ برجسته کاري و نشان ها به مجسمه سازي؛ ادبيات به سه قسمت دراماتيک، حماسي، غنايي و عرفاني؛ و رقابت نقاشي هم به سه بخش ، طراحي، هنرهاي گرافيکي، و نقاشي تقسيم شدند. به خاطر گسترش رقابت ها، با در نظر گرفتن همه جوانب بيشتر از 1150 کار هنري ارائه شده، و کل مدال هاي المپيک در مقايسه با 1924 دو برابر شد. آلمان، که بعد از شانزده سال غيبت به بازي هاي الميک برگشته بود، حداکثر تعداد شرکت کنندگان را به رقابت هاي هنري فرستاد و 8 مدال از 29 مدال را از آن خود کرد. در رقابت هاي هنري المپيک آمستردام، درباره طريقه نمايش آثار برنده جايزه تغييرات اساسي رخ داد.
اولاً، نمايشگاه برندگان جايزه که در موزه شهرداري آمستردام برگزار شد با طبقه بندي بر اساس کشورها تنظيم شده بود، نه بر اساس نوع رقابت ها. در نتيجه، کارهاي برنده آلمان يک اتاق مخصوص نمايشگاه را اشغال کرد. بعد از اين که المپياد تمام شد، " اتاق آلمان" به دوسلدورف منتقل  و در آنجا با اقبال عمومي روبرو گرديد. چه بسا اين امر علاقه مردم آلمان را به پيوند بين هنر و ورزش برانگيخت ، که زمينه ايجاد تعصب نسبت به هنر در رقابت هاي هنري شد،و در المپيک برلين 1936 مشاهده گرديد.
دوم نکته جدي تر اينکه، بيشتر کارهاي هنري که برنده جايزه شده بودند بعد از ارائه به فروش مي رسيدند. فرم ثبت نام که توسط کميته سازماندهي هلند تنظيم شده بود داراي ستوني بود که مي گفت: "  آيا شرکت کننده علاقمند به فروش کار است؟ " اين به اين معني است که اجباري براي فروش کارهاي ارائه داده شده توسط شرکت کنندگان در کار نبود، اما، با وجود اين، اکثر کارهاي ارائه شده ،بعد از المپياد با قيمت هاي استثنايي به فروش رسيدند. اعضاي IOC اين کار را به دليل زير پا گذاشتن باور آماتور بودن المپيک با جديت مورد نکوهش قرار دادند، و پس از آن، قدم فراتر نهاده، فروش را ممنوع کردند و براي  کپي رايت کارهاي ارائه شده محدوديت قائل شدند. اين کار به طرزي نا منتظره اختلاف ذاتي بين ورزش و هنر را معلوم کرد، که مي توانست پيش بيني کننده گره اي سخت در رقابت هاي هنري المپيک در آينده اي نزديک باشد.

2- 6. لس آنجلس
المپيک لس آنجلس 1932 هم رقابت هاي هنري را ترتيب داد. به رغم فاصله جغرافيايي زياد با قاره اروپا، 1145 اثر جمع آوري شد، که تقريباً با بازي هاي قبلي برابر بود. هم دولت آمريکا و هم کميته سازماندهي آنها را با امتيازات مالي گمرکي و هزينه هاي حمل و نقل حمايت کردند. درباره نتيجه رقابت ها، چون جوايز " تقدير" (بدون مدال) در هر رقابتي برقرار شد، تعداد کل برندگان جوايز افزايش يافت9. در حالي که بازي هاي لس آنجلس در حال آمادگي بود، دو مورد به قوانين رقابت هاي هنري افزوده شد:" کارها بايد در طي دوره المپياد چهارم به اجرا در مي آمدند{از اول ژانويه 1928} ، و نبايد در بازي هاي المپياد چهارم در آمستردام نمايش داده مي شدند. اين قانون جديد نشان مي دهد که کميته سازماندهي آمريکا و IOC متوجه شدند که چطور هنر و ورزش بايد تفاوت اساسي داشته باشند، و با وجود اين آنها از تلاش براي اتصال فاصله بين اين دو موضوع صرف نظر نکردند.اما نتيجه اين بود که رقابت هاي هنري تنها به اشکال  پذيرفته شده کلي رقابت هاي ورزشي تغيير کرد، و نه برعکس. درست قبل از افتتاحيه بازي ها، آنها هنوز بر سر قانون ديگري مبني بر اينکه شرکت کنندگان بايد "هنرمندان زنده" باشند مجادله داشتند. نظر به اين واقعيت که اين قانون بالاخره در المپيک 1948 لندن پذيرفته خواهد شد، احتمال دارد که تا رقابت هاي هنري‌1932حتي"هنرمندان درگذشته" نه فقط حق شرکت داشتند بلکه شايد به طريقي در اين رقابت ها شرکت هم کرده اند. از آنجايي که ارزش و کيفيت کار هنري به طور طبيعي بر اساس خود اثر فارغ از حضور فيزيکي خالق آن مورد قضاوت قرار مي گيرد، ذات بازي هاي المپيک اقتضاي " قهرنانان زنده" را در  رقابت هاي هنري ايجاب مي کرد.
2- 7. برلين 1936
در همه جا معروف است که المپيک 1936 برلين از نظر سياسي توسط آدولف هيتلر و دولت نازي مورد سوء استفاده قرار گرفت؛ اما،اين موضوع مورد بحث ما در اينجا نيست. در مورد رقابت هاي هنري، آنچه در 1936 بيشتر از همه قابل ملاحظه بود گسترش بسيار زياد آن بود. کميته هنري آلمان، با رهبري يوزف گوبلز، وزير آموزش همگاني و تبليغات، ترتيبي داد تا قانون رسمي را به منظور گسترش شاخه هاي رقابت ها تغيير دهد. در ابتدا، آنها تاييد کردند که بخشي از هنر فيلم بايد به نحو جديدي ترتيب داده شود. به آساني مي توان حدس زد که اين پيشنهاد در فيلم ورزشي پرطرفدار " المپيا" ساخته لني ريفنشتال تاثير داشته است. اما IOC و کوبرتن، که هنوز به عنوان رئيس افتخاري و بنيان گذار رقابت هاي هنري داراي مسئوليت بود، اين پيشنهاد را رد کرد. همانطور که در نامه اي از تئودور لوالد، رئيس کميته سازماندهي آلمان، به آن اشاره مي شود، به نظر مي رسد که براي کوبرتن عدد نشانه المپيک يعني پنج - همان طور که در پنج حلقه يا مسابقات پنج گانه تصوير مي شود- در رقابت هاي هنري هم مهم بوده است. متعاقباً، آلمان پيشنهاد کرد که بخش هاي طلا و نقره کاري و رقص به رقابت هاي هنري اضافه شود. IOC دوباره آن را رد کرد. در تقابل با سياست غير قابل انعطاف IOC براي حفظ پنج نوع سنتي ، آنها برنامه خود را براي گسترش زير شاخه هاي هريک از پنج نوع تغيير دادند. در نتيجه اين زير شاخه سازي، ترکيب هاي موسيقي- که تا آن زمان در عمل تنها يک رقابت واحد بوده است- اينک داراي سه رقابت بود: ترکيب هاي براي ارکستر، موسيقي ِ سازي، و آواز کر و سولو. علاقه شديد آلماني ها به موسيقي همچنين در اين امر واقع نشان داده شد که فقط به کارهاي برنده جايزه اعطا نمي گرديد، بلکه براي اولين بار در تاريخ رقابت هاي موسيقي المپيک در ميان عموم به اجرا در مي آمد. علاوه بر آن، چهار مدال از شش مدال رقابت هاي موسيقي به هنرمندان آلماني داده شد. در رقابت هاي مجسمه سازي هم، براي اولين بار، در کل سه رقابت به اجرا در آمد: نشان، نقش برجسته و مجسمه؛ و هنرمندان آلماني در آنجا دو مدال به دست آوردند. در رقابت هاي هنري المپيک برلين، اگرچه مجموع کارهاي عرضه شده، يعني هشتصد و ده عدد، از المپياد قبلي کمتر بود، به دليل گسترشي که در بالا اشاره شد، تعداد کل مدال ها و تقديرهاي ثبت شده افزايشي ناگهاني داشت. پنج کشوري که در صدر برندگان تعداد کل مدال ها بودند عبارت بودند از آلمان( 12) ، ايتاليا(5) ، اتريش(4)، لهستان(3)، و ژاپن(2). کشورهايي که منظور شدند، چه به طور اتفاقي يا خير، سه کشور متحد و دو کشور همسايه بودند که آلمان در آينده اي نزديک با آنها مي پيوست. در مقابل آنها، هنرمندان آمريکايي فقط يک مدال نقره بردند(در برنامه ريزي شهري)، در حالي که ورزشکاران آمريکايي در رقابت هاي ورزشي برنده 23 مدال شدند که بيشتر از آلمان(21) بود. به سختي مي توان قضاوت کرد که چنين نتيجه اي واقعاً به چه معنا بود، به خصوص که شاخص هاي رقابت هاي هنري از رقابت هاي ورزشي مبهم تر بودند. سپس، در المپيک 1948 لندن، کميته سازماندهي مجبور شد که قانون عجيبي براي اصلاح اين " تعصب ملي" در رقابت هاي هنري ارائه نمايد، که در زير به آن پرداخته خواهد شد.

2- 8. لندن 1948
بعد از اين که دو المپياد، تنها پس از برنامه ريزي، در طي جنگ جهاني دوم لغو شد، IOC لندن را براي اولين بازي هاي المپيک بعد از جنگ برگزيد. کميته سازماندهي بريتانيايي از ابتدا به رقابت هاي هنري علاقه مند بود. اين موضوع از مقاله اي با عنوان " جسم و روح"، در بولتن رسمي IOC که توسط لرد ابردير بريتانيايي، يکي از اعضاي اصلي IOC و نماينده کميته سازماندهي نوشته شده بود، قابل تشخيص است. در آنجا، احتمالاً با ابراز نگراني از وقفه اي طولاني، نگارنده ايده و ارزش رقابت هاي هنري را مورد تاييد مجدد قرار مي دهد، و از دستاوردهاي تاريخي کوبرتن تقدير مي نمايد. او اظهار مي دارد" آرمان المپيک به خودي خود نمايانگر ترکيب اين دو اصل است؛ پرورش جسمي قوي، که از طرفي با قوه فکري جوانمردانه، و از طرف ديگر، با عقيده به اصول زيبايي شناسي، به سوي فرهنگي که هم زيبا و هم پر از لطف و محبت است حمايت مي شود. ( . . . ) بازي هاي المپيک خود کاري هنري هستند"10. 
اگرچه کميته سازماندهي بريتانيا رقابت هاي هنري را به منظور ادامه سنت پايه گذاري شده توسط کوبرتن برگزار کرد اما، در المپيک 1948 لندن اين رقابت ها نسبت به رقابت هاي المپيادهاي پيش از جنگ تغيير اساسي کرد. و علاوه بر آن، اين تغييرات همچنين توجيه کننده چرايي پايان رقابت هاي هنري با المپيک لندن نيز هست. آنچه در ابتدا بايد مورد توجه قرار گيرد اين است که دو مورد به قوانين افزوده شد. اولي همان طور که در فوق به آن اشاره شد، اين است که شرکت کنندگان بايد محدود به "هنرمندان زنده" بودند. دومي که موثرتر است، يک مورد مربوط به "تابعيت" است. بر اساس آن، همه کارهاي نمايش داده شده در رقابت ها بايد " قبلاً توسط کميته المپيک کشوري که هنرمند ادعاي تابعيت از آن را دارد تاييد گردد" .و علاوه بر آن، و هم زمان با آن، محدوديتي در تعداد کل کارهايي که هر کشور مي توانست عرضه نمايد اعمال شد. گرچه هدف اوليه از اين کار جلوگيري از "تعصب ملي" در مجموع کل مدال ها مانند آنچه در المپيک 1936 برلين اتفاق افتاد، بود، اين محدوديت مليتي به طور چشمگيري ماهيت و شرايط رقابت هاي هنري را تغيير مي داد.
در زمان هاي پيشين، شرکت کنندگان در رقابت هاي هنري کارهاي خود را مستقيماً به هر يک از کميته هاي سازماندهي عرضه مي کردند. در آن زمان، هنرمندان بدون تابعيت، و حتي هنرمندان کشورهايي که رسماً در بازي هاي المپيک شرکت نکرده بودند، حق شرکت در آن را داشتند. اولين مورد هنرمندان تبعيدي روسيه سزاري در رقابت هاي 1920 ، و دومي هنرمندان روسي در 1924 هستند. اما اکنون، بعد از 1948، هنرمندان ملزم هستند که کارهاي خود را به هر يک از کميته هاي ملي  المپيک بر اساس مليتشان ارائه نمايند، و سپس هر يک از کميته هاي ملي کارهاي ارائه شده را بعد از طبقه بندي و مرتب کردن تعداد کل آنها در هر موضوع  به کميته هاي سازماندهي بفرستند. در نتيجه اين سيستم جديد شرکت کردن، کارهاي ارائه شده به رقابت هاي هنري بيش از هر زمان از نعمت خصيصه هاي " ملي" برخوردار شدند. در اعلاني در بولتن IOC چنين خوانده مي شد:" تنها موضوعات ملي يا بومي يک کشور دعوت شده در جشن بازي ها واجد شرايط هستند."11 قانون اوليه و ساده رقابت هاي اول در 1912- " کارهاي هنري مبتني بر ايده ورزش يا مربوط به آن" - ديگر کافي نبود.
بر همين اساس، در رقابت هاي هنري 1948 المپيک لندن، بيشتر کارهاي برنده شده ، به خصوص در رقابت هاي هنرهاي تجسمي داراي موضوعات " ملي" يا " محلي" بودند. " نژاد گورخر" توسط والتر باتيس (آفريقاي جنوبي) " دويدن" توسط Hsiao Nan Chen(چين) نمايانگر نمونه هاي بارز آن هستند (هر دو در نقاشي مورد تقدير قرار گرفتند) . در حالي که داوري و طبقه بندي بسيار سخت مي شد، بعضي از کشورها به طور مساوي به مدال هاي المپيک دست يافتند. يک امتياز مساوي چهارگانه در مقام اولي بين بريتانيا، ايتاليا، اتريش و فنلاند هريک با چهار مدال وجود داشت، و هيچ کشوري مانند آلمان در برلين 1936 شايان توجه نشد. در اولين نگاه، کمي عجيب به نظر مي رسد که چنين قانون " ملي" در رقابت هاي هنري المپيک تا دوره بعد از جنگ جهاني دوم وارد نشد، اما بايد توجه داشت که سيستم بين المللي در عصر بعد از جنگ بيشتر از هر زمان شديداً در حال جدي تر کردن واحد " کشور" بوده است. بنابراين کارهاي هنري عرضه شده در المپيک لندن عموماً خصوصيات "نمايشگر ملي" را کسب کردند، و، در نتيجه، رقابت هاي هنري شبيه يک نماد دوستي بين المللي شد، که بسيار دور از رقابت هاي واقعي و جدي، هم تراز با ورزش هاي قهرماني بود. بسيار طبيعي بود که تاريخ رقابت هاي هنري با اين المپياد لندن پايان يابد.

3. جلوگيري از رقابت هاي هنري.
در اجلاس 1948 لندن بود که IOC براي اولين بار بحث جلوگيري از رقابت هاي هنري را پيش کشيد. جدي ترين مورد مسئله آماتوري بود، که اغلب در آنجا نقض شده بود. بدترين چيز اين بود که آنها پي بردند که کميته ملي المپيک ايتاليا براي رقابت هاي محلي خود جايزه نقدي اعطا کرده بوده،  و اين کار به منظور انتخاب کارها براي ارسال به لندن انجام گرفته بوده است. سال بعد، 1949، اجلاس IOC در رم برگزار شد. اگرچه فقط بخشي از اعضاي IOC در آنجا حاضر بودند، اجلاس به طور ناعادلانه اي راي داد که المپياد بعدي، که در 1952 در هلسينکي تعيين شده بود، گزينه" نمايشگاه هاي هنري" را به جاي " رقابت هاي هنري" اتخاذ نمايد. تغيير جهت از "رقابت" به سوي " نمايشگاه" به اين معني بود که ديگر به رقابت هاي هنري مانند رقابت هاي رسمي تحت نظارت IOC مدال المپيک داده نمي شد. براساس گزارش اجلاس رم، نکات اصلي به شرح زير بودند: (1) به راستي بايد مشارکتي بين هنر و ورزش شکل بگيرد، اما اين وظيفه IOC و بازي هاي المپيک نيست؛ (2) از آنجايي که شرکت کنندگان در رقابت هاي هنري همگي عملاً حرفه ا ي هستند، مدال هاي المپيک نبايستي به آنها داده شود. اين رويداد بايد در قالب يک " نمايشگاه" باشد.
بر سر حقانيت تصميم سلبي رم، IOC فوراً به دو گروه مخالف تقسيم شد: در يک طرف، آنهايي بودند که به نمايندگي رئيس جديد Johannes Sigfrid Edstorm ) سوئد( واولين معاونAvery Brundage (امريکا) بر تصميم رم پافشاري کردند؛ در طرف ديگر، آنهايي بودند که از ادامه رقابت هاي هنري، و نه "نمايشگاه" ، حمايت کردند که توسط Ferenc Mezo، شاعرمجارستاني، و Alex Walter Diggelmann(سوئيس) ،که هر دو از مدال آوران رقابت هاي هنري المپيک قبلي بودند،  هماهنگ مي شدند. درست در ميان يک مجادله مغشوش، کميته هماهنگ کننده فنلاندي بالاخره نتوانست کاري جز کنار گذاشتن هماهنگي رقابت هاي هنري کند و پس از آن المپيک 1952 هلسينکي " نمايشگاه" کارهاي هنري را، به جاي " رقابت" ترتيب داد. مجادله خشن بالاخره در همان سال زماني که Brundage به رياست جديد IOC انتخاب شد، روي داد. او به عنوان يک نظريه پرداز آماتوريسم، ابتکار عمل را در اقدامات منفي عليه رقابت هاي هنري حفظ کرده بود. او در جولاي 1953، بخشنامه اي را به اعضاي IOC ارسال کرد، و در آن به طور کاملي مشکلات رقابت هاي هنري را شرح داد.
علاوه بر نقض آماتور بودن، هزينه و سختي زياد، و بي تفاوتي عموم مردم، Brundage دلايلي را  براي ملغي کردن رقابت هاي هنري از جمله فقدان عدالت در داوري و سنين بالاي هنرمندان ياد آور شد. در مورد اول، او به شرح زير توضيح مي دهد: " حتي اگر رقابت(معماري) محدود به ساختمان ورزش باشد، شما  چطور مي توانيد طراحي يک استاديوم را با يک کلوپ ورزشي مربوط به پايتخت يا يک آشيانه قايق يا يک استخر مقايسه نماييد؟ ( . . . ) در موسيقي آهنگ ها، کرها؛ ترکيباتي براي يک يا تعدادي ساز، اپرا، کارهاي ارکستري، و غيره وجود دارند. چگونه کسي مي تواند آهنگ هاي فولکلور را با سمفوني ها مقايسه نمايد؟  چگونه کسي مي تواند موسيقي شرقي يا عربي را با موسيقي غربي، يا راستش را بخواهيد ني انبان را با ويولون مقايسه کند؟ " همين طور در مورد دوم، او به شدت اعتقاد داشت که آماتور بودن در فرهنگ ورزش بايد با جواني رابطه نزديک داشته باشد. در حالي که تنها تا سن سي و پنج سالگي مي توان تمرينات ورزشي انجام داد، بيشتر برندگان در رقابت هاي هنري کاملاً بالاي ميان سالي بودند، و هنرمندان مسن معمولاً به طور  رسمي حرفه اي بودند. يک بار Brundage پيشنهاد کرد که "رقابت هاي هنري (بايد) محدود به دانشجويان باشد و/ يا (بايد) محدوده سني تعيين شود تا هنر در ميان نسل جوان تر مورد حمايت قرار گيرد، " اما اکنون او اين را هم با اين نتيجه گيري که" اين امر احتمالاً(فقط) کيفيت کارهاي شرکت کننده را پايين مي آورد" لغو مي کند. پس از آن  Brundage اين طور به مسئله مي پردازد که رقابت هاي هنري با ايده بازي هاي المپيک به طور مضاعف مغايرت دارد. در آخر، اجلاس IOC  در آتن، در آوريل 1954، تاييد کرد که(1) هر کميته سازماندهي موجود بايد يه جاي " رقابت"، يک "نمايشگاه" هنري ترتيب دهد، (2) اين (نمايشگاه) بايد زير نظر کميته سازماندهي و مستقل از IOC برگزار گردد، و (3) (نمايشگاه) اساساً هنر کشوري را که المپياد در آن برگزار مي شود باز مي نماياند، و اين به عنوان يک رقابت بين المللي نخواهد بود. اين تصميم خيلي زود در نظامنامه المپيک انعکاس يافت. درآنجا يک تبصره به آن اضافه شد: " کميته سازماندهي نمايش يا نمايشگاهي از هنر (معماري، موسيقي، ادبيات، نقاشي، مجسمه سازي، گرد آوري تمبرهاي ورزرشي و عکاسي) ترتيب خواهد داد. برنامه همچنين بايد شامل باله، اجراهاي تئاتر، اپرا يا کنسرت هاي سمفوني باشد. "(تبصره 31)12 اين تبصره منجر به قانون "برنامه فرهنگي" که در نظامنامه المپيک امروزه مقرر شده گرديد:"‌OCOG‌(کميته سازماندهي بازي هاي المپيک) برنامه اي از رويدادهاي فرهنگي ترتيب خواهد داد که بايد حداقل شامل کل دوره اي که دهکده المپيک باز است، شود. اين برنامه براي تاييد اوليه به هيئت اجرايي IOC عرضه خواهد شد."13 در اينجا به سختي مي توان ردي از رقابت هاي هنري که روزي هنرمندان المپيک از سرتاسر جهان درآن به شکل جدي شرکت مي کردند، پيدا کرد.

4. نتيجه گيري
اين درست است که رقابت هاي هنري را مي توان گل هاي بي ثمري در تاريخ بازي هاي المپيک مدرن ناميد که با توهم- نه ايدئولوژي- ايده کلاسيسيستيک پيوند جسم و ذهن تغذيه مي شدند. و به سختي مي توان باور کرد که آنها هيچ گونه تاثير مثبتي نه روي هنرهاي زيبا و هنرمندان  و نه البته روي ورزشکاران المپيک داشتند. اما، همان طور که اين مقاله نشان داده   است، بررسي تاريخي دقيق رقابت هاي هنري ما را به سوي تجديد نظر در مفاهيمي که درباره هنر و ورزش مورد تاييد عموم واقع شده هدايت خواهد کرد، و به ديدگاه تحليلي در مورد تفاوت هاي اساسي و مرزهاي بين هنر و ورزش شدت و حدت خواهد بخشيد. همان طور که مشاهده کرده ايم، کساني که لغو رقابت هاي هنري را پيگيري کردند طرفدار" جوان گرايي" همراه با آماتوريسم به عنوان ايده اصلي ورزش هاي المپيک بودند. محرز است که هنرمندان المپيک هميشه آنقدر جوان نبودند، و همچنين اين حقيقت است که مسن ترين گيرنده مدال المپيک در تاريخ در رقابت هاي هنري برنده شده بود: جان کاپلي، در سن 73 سالگي، وقتي که برنده مدال نقره در 1948 در رقابت هاي حکاکي و قلم زني گرديد. اما،نمي توان بلافاصله بر اساس آن حقيقت، به اين نتيجه رسيد که رقابت هنري بسيار متفاوت از رقابت  ورزشي است،  به خصوص با در نظر گرفتن اين که دومين فرد مسن، Oscar Swah  سوئدي، که آخرين مدال خود را در سن 72 سالگي در 1920 گرفت، يک تيرانداز بود. مي دانيم که  ورزشکاران نسبتاً مسن اغلب در رقابت هاي تير اندازي، يا سوارکاري جوايزي دريافت کردند. پس آيا آنها بايد از بازي هاي المپيک کنار گذاشته شوند؟ البته، ما مي گوييم خير. بنابراين، تعريف ورزش هم درست مانند هنر، آزاد است. نمي توان يک ورزش را تنها با فاکتورهاي قوانين سخت، داوري هاي ذهني، جوان گرايي، يا آماتور بودن، و غيره، به طور کافي تعريف کرد، اگرچه بعضي از اعضاي IOC اعتقاد داشتند که مي توانند چنين کنند. ما چه هنگامي که درباره هنر و چه هنگامي که درباره ورزش صحبت مي کنيم، کلمات مشترکي را استفاده مي نماييم. اين به اين معني است که ما معمولاً حس مي کنيم که آنها اساسا،  جداي از تفاوت ها و مغايرت هاي زيادشان، به عنوان نوعي فعاليت مشابه انساني مشترکاتي دارند. پس، کي و کجا مي توانيم نقطه اختلاف واقعي بين هنر و ورزش را تميز دهيم.
* استاد دانشگاه ريتسوميکان، کيوتو

منابع
گزارش هاي رسمي بازي‌هاي المپيک گذشته شامل رقابت‌هاي هنري و منشورهاي المپيک، اصلي ترين منابع مهم اين مقاله، در فورمت pdf در سايت زير قابل دسترسي هستند:
www.olympic-museum.de  //  Pierre de Coubertin. Olympische Erinnerungen. Edited by Carl Diem. 2nd edition. Frankfurt am Main: Limpert,1959.   //  Jean durry. “ Pierre de Coubertin” Sport and Aesthetics. “ in: Olympic Rewiew. No. 225( July, 1986) , pp. 390- 6.   //  Karen R. Goddy and Georgia L. Freedman- Harvey( eds) . Art and asport: Images to Herald the Olympic Games. Los Angeles: Amateur Athletic Foundation of Los Angeles, 1992.  //  Bernhard Kramer. “ Inn Search of the Lost Champions of the Olympic Art Contests. “ in: Journal of Olympic History. Vol. 12, No. 2( May, 2004) , pp. 29- 34.   //  Richard Stanton. The Forgotten Olympic Art Competitions: The Story of the Olympic Art Competitions of the 20th Century.   //  ictoria, B. C. : Trafford, 2000.

پي نوشتها
1. در تاريخ ورزش مدرن، الزامات آماتور بودن اولين بار در 1839 در "Henley Regatta " ،که يک مسابقه  قايق راني بر رود تيمز بود، وارد شد. و شامل دو مسابقه مختلف بود: يک جام رقابت شهر براي قايقرانان، با جايزه اي 30 پوندي، و يک جام رقابت بزرگ براي نجيب زادگان آماتور، بدون جايزه. //  2. رقابت هاي هنري المپيک فراموش شده StantonPp. 2- 3.
3. op. cit.p. 11 Stanton.
4. کوبرتن دومين رئيس IOC  بعد از ديميتريوس ويکلاس ( 1894- 1896)، تاجر و نويسنده اي يوناني بود( 1896- 1925).
5. Stantone. Op. cit.  22.
6. دعوت نامه ها عرفاً توسط هريک از کميته هاي سازماندهي کشور ميزبان، و نه توسط IOC توزيع مي شد.  //  7.  Ons Land.  12 اکتبر1919. بسنجيد با Stantone. Op. cit, p. 57.  //  8. به دليل کمبود مالي کميته سازماندهي، فقط گزارشات ناقصي براي المپيک‌1920 آنتورپ باقي مي ماند. در رقابت هاي هنري، هيچ گزارش رسمي به جز نام برندگان جوايز وجود ندارد.  //  9. يک نام ژاپني، اگرچه نامعلوم، براي اولين بار در گزارش رقابت هاي هنري ظاهر شد: ايجيريو ناگا، که در رقابت تصاوير چاپي مورد تقدير قرار گرفت.  //  10. لرد ابردير. " جسم و روح". در: بولتن رسمي IOC (آوريل 1947).  //  11. " هنرها و رقابت هاي موسيقي " در بولتن رسمي IOC( جولاي 1947) .
12. K. R. Goddy and G. L. Freeman- Harvey). Art and Sport. P. 14.
13. منشور المپيک(گزارش اول سپتامبر2004) . فصل5: " بازي هاي المپيک،" بخش40: " برنامه فرهنگي" .

 

 

فوتبال و وانموده ها

PDF چاپ نامه الکترونیک

فوتبال و وانموده ها

مهرداد پارسا


مقاله حاضر مدخلي است براي طرح يکي از مهم ترين ويژگي هاي تجربه جهان معاصر که تنها در قالب فاصله گرفتن از امر واقعي امکان مي يابد: تصوير و بازنمودي از جهان که ديگر چندان به خودِ جهان نمي ماند. با فرض شکاف هستي شناختي برداشت افلاطوني، در جهان پست مدرن، آن چه بر جا مي ماند همان روگرفت ها و تصاوير سيال و متغير منهاي ايده هاي ثابت و مطلق عالم مثل است و بر اين اساس، مي توان گفت که در بسياري از موارد به جاي خود ابژه ها و چيزها، اين تصاويرند که به سطح تجربه آمده اند. در اين جا، تلاش مي کنيم تا نفوذ و سلطه تصوير و رسانه ها را با استفاده از ايده هاي ژان بودريار در پديده هايي همچون فوتبال و بازي هاي رسانه‌اي و کامپيوتري آن مورد بررسي قرار دهيم.
***
"آدمي مرزهاي ميدان ديد خود را مرزهاي جهان مي پندارد."
 آرتور شوپنهاور
 شارل بودلر زماني گفته بود از مهم ترين ويژگي هاي انسان مدرن، ولگردي و پرسه زدن در خيابان هاي تنگ و خيس خورده اي است که به واسطه ي ويترين ها، فروشگاه ها و بازارهاي شان هويت و تقدير وي را رقم مي زنند. اما اکنون، گذشته از فضاي تيره و تار آن جهان نوآر(noir)، در جهان مرزي و بينامتني(intertextual) پست مدرن، چگونه مي توان سوژه اي(subject) را تعريف کرد که هويت خود را نه از طريق گشت و گذار، بلکه به واسطه ي تصاوير و شبيه سازي ها و غرق شدن در آنها به دست مي آورد؟ آيا مي توان(به رغم تمام مخاطرات موجود در اين اشاره) «ذات» انسان امروز را جز با اشاره اي استعاري به همانندسازي مجازي موجود در «مرحله ي آينه اي»(mirror stage) تبيين کرد؟ به اعتقاد فيلسوف فرانسوي، ژان بودريار بهترين توصيف از اين وضعيت، توصيف انساني ازخودبيگانه و مسخ شده است که پاي دستگاه تلويزيون خود، دست و پا بسته به حال خود رها شده است؛ سوژه ي معاصر به رسانه هاي گروهي زنجير شده و هستي وي با سيل بي پايان و بي وقفه ي تصاوير بمباران شده است، تصاويري که چنان که خواهيم ديد، از طرفي هويت سوژه و نحوه ي زيست او را در دست گرفته و مانع از آن مي شوند که سير ريزوماتيک(rhizomatic) امکان هاي جديد وي منفتح گردد و از طرف ديگر پديده هايي اند که مبتني بر الگوهاي رئاليستي بازنمايي اشياء و چيزها نيستند و نمي توان آنها را بر اساس خاستگاه شان تبيين کرد. با اين همه، تا جايي که بحث مقاله ي حاضر بررسي همين وجه بصري و بازنمودي پديده اي به نام فوتبال، و مشخصاً نمايش تلويزيوني يا بازي کامپيوتري آن است، نمي خواهيم براي مثال به اين اشاره ي سياسي بودريار بپردازيم که چگونه فوتبال مي تواند با مفهومي همچون «اکثريت هاي خاموش» يا «توده هاي اسفنج گون» پيوند بخورد. با اين همه، خالي از لطف نخواهد بود که اشاره کنيم در اين مورد، بودريار مثالي مي آورد که نشان مي دهد در برخي مقاطع «اکثريت خاموشِ» افسون شده حتي از تشخيص بي تفاوتي خود نيز عاجز و محروم است. او مي گويد، «در شبي که دادگاه به استرداد کلاوس کروآسان به دولت متبوع خود رأي داد، تلويزيون مسابقه ي فوتبالي را پخش مي کرد که فرانسه براي راه يابي به جام جهاني بايد در آن پيروز مي شد. چند صد نفري در بيرون «لاسنت» تظاهرات کرده، چند وکيل مدافع هم در تاريکي شب در رفت و آمد بودند؛ و بيست ميليون نفر شبِ خود را پاي صفحه ي تلويزيون گذراندند. پيروزي فرانسه و انفجار شادي مردم. ناباوري و انزجار روشنفکران از اين بي تفاوتي رسوايي بار. لوموند: "9 شب. وکيل مدافع آلماني از لاسنت خارج شده بود. چند دقيقه بعد، روشتو نخستين گل را به ثمر رساند". ملودرام انزجار ... شست و شوي مغزي توده ها توسط قدرت، افسون کردن آنها با فوتبال»(بودريار، 49)؛ و اين گونه است که فوتبال به عنوان پديده اي که امروزه عمدتاً در ساحت تصويري روي مي دهد، نه در ساحت امر «واقعي»(the real)، توده ها را با تصاويري مسخ مي کند که به سختي چيزي بيش از نوعي سرگرمي به حساب مي آيند.
اما جدا از اين نسبت پرداخت شده  و نخ نماي فوتبال و سياست، که معمولاً فوتبال را به امري اساساً منفي و انحرافي تقليل مي دهد، چگونه مي توان به درستي به پديده اي چون فوتبال، نمايش رسانه اي و بازي کامپيوتري آن نگريست؟ فوتبال چيست و چه مي کند؟ آيا چيزي به نام فلسفه ي فوتبال، يا «فوتبال به مثابه ي فلسفه» وجود دارد؟ و در نهايت، چه نسبتي ميان فلسفه و فوتبال، يا دست کم فلسفه و بازي کامپيوتري فوتبال(چرا که آسان  تر با مباحث جهان مجازي و جلوه ها و پديدارها سازش مي يابد) برقرار است؟ گذشته از اين تصور که هر گونه تفلسفي درباره ي فوتبال را بتوان ذيل عنوان کلي «فلسفه ي فوتبال» به عنوان فلسفه اي مضاف در نظر گرفت، «به سختي» مي توان آن را چيزي جز نمونه و مثالي دانست که در بحثي فلسفي به کار مي آيد. يقيناً فوتبال چيزي نيست که في نفسه دست به فلسفه ورزي زده و بديلي براي نظريات فلسفي از پيش موجود باشد(آن گونه که براي مثال اين مسأله در مورد سينما صادق است و عملاً در مباحث «نظريه ي تحليلي فيلم» ديده مي شود)؛ و البته هيچ اصراري هم نيست که چنين رسالتي داشته باشد. به هر جهت، اين مسأله نه تاکنون مورد توجه قرار گرفته است و نه در اين جا مجالي براي بسط آن وجود دارد. در اين جا، مبناي کار ما، اين پيش فرض است که هر پرسشي درباره ي ماهيت و ذات چيزها بي درنگ ما را به سطح فلسفي امور مي کشاند و آنچه که در حکم جرقه اي براي دست يافتن به سطح فلسفي فوتبال است، البته تنها در يک سطحِ مکشوف و هزاران سطح نامکشوف ديگر، قياسي است که مي توانيم ميان فوتبال به عنوان يک ورزش صرف و فوتبال به عنوان عرصه ي نشانه ها و نمادها و نهايتاً فاصله گرفتن هر چيز از خود خويش ترتيب دهيم. بنابراين، در بهترين حالت، بررسي تحليلي- فلسفي فوتبال به عنوان پديده اي اساساً رسانه اي(حتي خارج از رسانه ها)، هم مي تواند نمونه و مصداقي باشد که در بحث هاي معاصر نقشي بر عهده دارد، و هم زمينه هاي تأملاتي درباره ي خويش را به عنوان امري مستقل ايجاد کند. بر اين اساس، آنچه به پرداختي فلسفي به پديده ي فوتبال تشخص مي بخشد، فاصله گرفتن آن از چيزي به نام «ماهيت و ذات فوتبال» است؛ يعني تلقي فوتبال به عنوان چيزي که بيش از آن که مبتني بر ذات خود باشد، مبتني بر تصوير خويش است. با توجه به فرض مذکور، بحث ما زماني اهميت مي يابد که بدانيم ديگر براي تماشاي فوتبال نيازي نيست که به ورزشگاه برويم و هيجان نه چندان اصيلي را تجربه کنيم که تقريباً ارتباطي با جذابيت هاي واقعي خود مسابقه ندارد بلکه مي توانيم هيجان ديدن يک مسابقه فوتبال را پاي تلويزيون تجربه کنيم و حتي در بازي هاي کامپيوتري، خود خالق آنها باشيم؛ خلقي که يادآور «نظم سوم وانموده ها» است.
بودريار در کتاب وانموده ها و وانمايي با بحث از سطوح مختلف وانمايي و شبيه سازي که از نظر او به تنها شيوه ممکنِ تجربه جهان بدل شده اند، از فاصله گرفتن امر واقعي از اصل و منشأ خود سخن مي گويد. وانمايي در سه سطح مختلف اتفاق مي افتد: «سطح اول نسخه بدلي از واقعيت است که به روشني قابل تشخيص است. سطح دوم نسخه بدلي است آن چنان طبيعي که مرزهاي ميان واقعيت و بازنموده را محو مي کند؛ و سطح سوم نسخه بدلي است که واقعيتي از آن خود را توليد مي کند، بدون آنکه ذره اي بر واقعيات جهان تکيه داشته باشد. بهترين مثال احتمالاً، جهان واقعيت مجازي است که توسط رمزگان و زبان هاي کامپيوتري و بنابراين الگوهاي رياضياتي ايجاد شده است که هويت هايي مجرد و انتزاعي اند.»(لين، 45) بودريار براي تشريح منظور خود از مثال هاي متعددي همچون ديزني لند(Disneyland)، واترگيت(Watergate)، تمثال ديني و ... استفاده مي کند که هر يک زمينه اي را براي درک اين ايده دشوار فراهم مي کنند. از نظر بودريار در سطح سوم، الگو از واقعيت جهان پيشي مي گيرد و بايد آن را حادواقعيت يا هايپررئاليته(hyperreality) ناميد. براي مثال، ديزني لند، يک پارک تفريحي در امريکا، با آن کاخ هاي خيالي و افسانه?اي سبک باروک اش که تصورات دوران کودکي مان را تحقق مي بخشند، مصداق مناسبي براي وانمايي سطح سوم است. از طرفي، دشوار نيست که شبيه سازي موجود در ديزني لند را در سطح اول و دوم وانمايي در نظر آوريم، چرا که ديزني لند هم نمونه اي است از شبيه سازي اوليه اي از فانتزي هاي کودکانه که به سادگي قابل تشخيص است و هم مصداقي است براي شبيه سازي اي چنان واقعي که تنها با اين آگاهي که «اين يک پارک تفريحي» است متوجه تصنعي بودن آن مي شويم. اما در سطحي ديگر، ديزني لند گوياي حقيقتي درباره ي خود آمريکا است. ديزني لند نسخه بدلي است که واقعيتي از آن خود را ايجاد مي کند. ديزني لند با آن ديوارهاي بلند و مرزهاي سفت و سخت اش ساخته شده تا نشان دهد که خارج از ديوارهاي اين پارک، باقي شهر و کل آمريکا هيچ رنگ و بويي از فضاي خيالي مذکور نداشته و بنابراين عرصه ي واقعيت ها است. در واقع، ديزني لند ساخته شده تا بر خيالي و تصنعي بودن کل آمريکاي واقعي و عدم وجود حقيقت آن سرپوش بگذارد. بودريار در ابتداي وانموده ها و وانمايي از کتاب جامعه عبارتي را مي آورد که به خوبي حادواقعيت مدنظرش را توصيف مي کند: «وانموده چيزي نيست که حقيقت را مي پوشاند- وانموده حقيقتي است که اين حقيقت که حقيقتي وجود ندارد را مي پوشاند.» (Baudrillard,1) بدين طريق، واقعيت موهومي که ديزني لند به جان مان مي اندازد، بسيار دور از چيزي است که خود مي تواند باشد. اما آيا بازي هاي کامپيوتري فوتبال نيز ساخته نشده اند تا ناخودآگاه اين تصور را ايجاد کنند که فوتبالِ خارج از اين بازي ها، فوتبال «واقعي»، واقعي است يا هيچ نسبتي با برنامه ريزي ها و تباني ها و سياست ورزي ها ندارد؟
در سطح وانمايي که ثقل بحث حاضر است، فوتبال زماني با منطق نظم سوم وانموده ها و حادواقعيت مطابقت مي يابد که آن را امر واقعي و بازي کامپيوتري فوتبال را وانموده يا تصويري از آن لحاظ کنيم. بودريار به موازات و در ابتداي بحث از سه سطح وانمايي از مراحل مختلف دگرديسي واقعيت به تصوير سخن مي گويد. در مرحله اول با تصويري مواجه ايم که انعکاسي از يک واقعيت عميق است. در مرحله ي دوم تصويري داريم که اين واقعيت عميق را پوشانده و دگرگون مي کند. نوع سوم، تصويري است که غياب اين واقعيت عميق را پنهان مي سازد. در مرحله چهارم تصوير هيچ گونه ارتباطي با هيچ واقعيتي ندارد و در نهايت با تصويري مواجه ايم که چيزي نيست جز وانموده نابي از خودش(Ibid,6). بنابراين، چنان که گفتيم، فوتبال را مي توان پديده اي واقع در ساحت تصويري دانست که جذابيت ماهوي خود را مديون انسجام بصري موهومي است که به واسطه مؤلفه هاي کاپيتاليستي موجود در کالبد خويش تحقق يافته است. به همين طريق، و در قرابتي عميق با اين سويه، نسبت ميان فوتبال و نسخه بدل آن، بازي هاي کامپيوتري، نسبتي مشابه ي واقعيت و حادواقعيت است؛ حادواقعيت يا فزون واقعيتي که چنان آکنده از واقعيت خويش است که ديگر چندان به خود نمي ماند. مجموعه بازي هاي کامپيوتري فوتبال(فيفا، پي اس و ...) مخاطب را از هيچ با امکان هايي بي شمار و آرماني مواجه مي کنند که بي ترديد در محدوده ي مستطيل سبز «واقعي» وجود ندارد. به تعبيري آنها زمين بازي را با تمام امکانات در اختيارمان قرار مي دهند و ميل به بازي را به کامل ترين شکل ارضا مي کنند. آنچه به اين وضعيت تمام عيار وجه آرماني بيشتري مي بخشد، اين است که قابليت هاي اين بازي ها هر روز بيشتر مي شود(قابليت چند نوع گزارش، انواع زمين بازي، شرايط آب و هوايي دلخواه، تعويض بازيکنان به هر شيوه ي ممکن، استفاده و حتي تعريف تاکتيک هاي خلاقانه، امکان تکرار صحنه ها از زواياي مختلف و …) و چندان عجيب نيست اگر در آينده آنها واجد چيزي بيش از نسخه ي زنده ي يک دربي باشند. در اين جا، با چيزي مواجه ايم که از نسخه ي اصلي خود اندکي دقيق تر است: بدلي که جاي اصل را مي گيرد و اين البته چيزي بيش از آن است که بگوييم آنها صرفاً از اصل خود تمکن و امکانات بيشتري دارند. وضعيت مسأله برانگيز زماني اتفاق مي افتد که مانند بودريار بپذيريم الگوهاي حاکم بر تجربه ي بازي هاي کامپيوتري و درکل تجربه ي تصويري-رسانه اي فوتبال عميقاً بر وضعيت ادراک يک فوتبال واقعي تأثير گذاشته و به وضعيت غالب جهان بدل مي شوند. چنان که بودريار مي گويد، «در نظم اول و دوم وانموده واقعيت هنوز پابرجا است و مي توان موفقيت شبيه سازي در مقابل امر واقعي را سنجيد. اما نگراني بودريار از نظم سوم وانموده آن است که اين الگو چيزي را ايجاد مي کند که او حادواقعيت مي نامد؛ يعني جهاني فاقد منشأيي حقيقي. بدين قرار در نظم سوم وانموده ديگر حتي امر واقعي را به عنوان يک طرف معادله نداريم.»(لين، 113) نمونه اي از حضور وانموده در فوتبال، مقايسه ي دو شخصيت واقعي و حادواقعي فوتباليست اسپانيايي رائول گونزالس(Raul Gonzalez) است که در 28 جولاي?2010 با امضاي قراردادي 2 ساله از تيم رئال مادريد(Real Madrid) جدا شد و به تيم شالکه 04 پيوست. يکي از ويژگي هاي شاخص هويت رائول در فوتبال، جدا از سطح بازي او، اين است که پس از هر بار گل زدن طي حرکتي ابتکاري، احتمالاً به نشانه ي علاقه به همسرش، حلقه ي ازدواج خود را مي بوسد. اين واکنش، همچون نشانه اي افتراقي او را از ديگران جدا مي کند و در زنجيره هاي نشانه هاي ديداري براي هويت او مابه ازايي تعريف مي کند و بدين طريق در واقع او خود را نمادين مي کند، به اين معنا که او با اين عمل و اين عمل با او شناخته مي شود. در سطحي ديگر، نسخه کامپيوتري او نيز پس از گل زدن عيناً همين کار را تکرار مي کند(چراکه طراحان بازي خواسته اند تفاوت چنداني در کار نباشد) و اين امر او را به تصوير خود يا چنان که مي خواهيم بگوييم، به سطوح استعلايي خود در قالب ذاتي ريزوماتيک(جايي که ذات استعلايي رائول رئاليسم خود را به مثابه ي تصوير به معناي دلوزي کلمه به دست مي آورد)، نزديک تر مي کند. اين مشابهت، تأکيدي بر واقعي بودن رائول و البته نسخه بدل او است. اما فاصله گرفتن رائول از وضعيت رئال و واقعي خود زماني اتفاق مي افتد که تصور کنيم شايد او ديگر از اين حرکت براي ابراز خوشحالي استفاده نکند، در هر حال، در کمال تعجب او ديگر چندان اهميتي ندارد، زيرا نسخه ي کامپيوتري او در بازي هاي کامپيوتري و البته هويت تصويري او در رسانه ها و ادراکات تصويري هنوز اين کار را مي کند. بسط اين فرايند نشان مي دهد که آنچه اکنون درمورد رائول اهميت دارد نه او يا رفتارهاي فعلي يا واقعي اش بلکه حادواقع نماي هستي او است: نمايش مجازي/رسانه اي او. او فراتر از خود در رسانه ها و در اذهان مردم معرفي و ثبت شده است و همواره در قالب يک ابژه و «به مثابه چيزي»(as something) ادراک مي شود و قرباني هويت خود شده است. رائول اندکي از خود واقعي تر است! رائول واقعي ناپديد مي شود و هايپررائوليته(hyperraulity)، حاد- رائول يا رائول تصويري بر جاي او مي نشيند. نمونه رئال به خوبي وضعيتي را نشان مي دهد که يقيناً تنها محدود به بازي هاي کامپيوتري نيست. به بيان ديگر، اين مثال گوياي همان وضعيت مخاطره آميز و مسأله برانگيزي است که بودريار مطرح مي کند. اين مثال مشتي است از خروارها تصاويري که همچون تصوير رائول، جهان را دربرگرفته اند و تجربه ي جهان را براي انسان تنها در سطحي مجازي ممکن مي گردانند. گذشته از «مرحله آينه‌اي» لکان که نشان مي دهد تجربه آغازين کودک براي سوژه شدن به واسطه ي تصوير صورت مي گيرد و نيز جدا از ايده ي دشوار دلوز که جهان و حتي سوژه را چيزي جز تصوير نمي داند، در جهان بودريار اين تصاوير رسانه اي و حادواقعي اند که بر هستي حاکم شده اند؛ تصاويري که از رسانه‌ها پخش مي شوند، تصاوير روي مجلات، تصاويري که هر ذهني را پر کرده اند و ... .
به عنوان مثالي سينمايي مي توان به وضعيت سيمونه در سيمونه اشاره کرد که مشابه ي وضعيت رائول است. در اين فيلم شخصيت و هويت سيمونه نيز فردي را قرباني مي کند اما از آن جا که فرد حقيقي اي به نام سيمونه وجود ندارد، قرباني او کسي نيست جز خالق او ويکتور ترانسکي با بازي آلپاچينو. داستان فيلم ماجراي کارگرداني است که براي فيلم خود به دنبال يک بازيگر زن است و در نهايت از آن جا که بازيگري پيدا نمي کند تصميم مي گيرد خود در فضاي سايبر و با استفاده از تکنولوژي زني به نام سيمونه را خلق کند و نقش اول را به او بدهد. صرف نظر از اتفاقاتي که ماجراي فيلم ايجاد مي کند، سيمونه فردي است که عملا وجود ندارد(گرچه اساساً تنها چيزي است که وجود دارد!) و البته کسي از مجازي بودن او اطلاعي ندارد. سيمونه به عنوان بهترين بازيگر نقش اول زن برنده ي جايزه اسکار مي شود و از اين طريق به شخصيت معروف و پرطرفداري بدل مي شود که همه خواهان ديدار با اويند. در اين ميان جالب است که کسي از تارانسکي که در يک سطح خالق سيمونه است حرفي نمي زند، چرا که در سطحي ديگر اين سيمونه است که خالق تارانسکي است: همان طور که همسر تارانسکي به او مي گويد، «اگر تو به يه کارگردان معروف تبديل شدي، به خاطر اينه که سيمونه تو رو خلق کرده، نه برعکس». اين لحظه ي فاصله گرفتن حقيقت از خودش است، لحظه ي برساخته شدن توهمات و تصاويري که قابليت دگرگون ساختن و حتي خلق واقعياتي از سنخ نظم سوم وانموده را دارند. وجه تصويري حاد واقعيت در مورد مثال رائول گوياي اين است که بنا بر تکوين آينه اي(که البته اشاره به آن به معناي يکي بودن آن با تصوير بودرياري نيست)، اگر ثبات، پيوستگي، انسجام و معناداري صفات اصلي واقعيت باشند، بديهي است که تصوير رائول(در بازي کامپيوتري، در شوي تلويزيوني شبکه ها، در پشت جلد مجلات و …) واقعي تر از خود رائول(موجود فيزيکي در حال پير شدن با سمپتوم ها و تروماها و مشکلات خانوادگي و …) است. غياب رائول «واقعي»، مشابه ي ناپديدي رونالدينيو نيز هست، زماني که فردوسي پور در گزارش بازي اين جمله ي تحريک کننده را مي گويد که «سوپرگل قيچي برگردون رونالدينيو بيشتر شبيه به يک گل کامپيوتري در بازي کامپيوتري بود …». رونالدينيوي بارسلونا گويي از بازي واقعي(جايي که چنين گل هايي بعيد است) ناپديد شده و در مانيتور گير افتاده است! او بي شک خلاق ترين بازيکن تاريخ فوتبال است(يا بوده است) که هر لحظه مفهوم کنش فوتبالي را با امکان هاي بي  شماري مواجه مي کند و چيزي بر حقيقت فوتبال مي افزايد. اين رونالدينيو البته رونالدينيوي تصويريِ ثبت شده در اذهان است و شايد اکنون او ديگر نخواهد خودش باشد! به معنايي ديگر، تاريخ فوتبال پر است از مواردي که نمي خواهند خودشان باشند. در سال 1999در فينال جام قهرمانان اروپا بايرن مونيخ که تا دقيقه91 از منچستر با نتيجه ي يک بر صفر جلو بود و طرفداران آن جشن قهرماني بر پا کرده بودند، ناگهان دو گل خورد و قهرماني را به منچستر هديه کرد. در سال 2004 در فينال جام قهرمانان اروپا تيم قدرت مند ميلان در نيمه ي اول سه گل به تيم نه چندان قدرتمند ليورپول که با خوش شانسي و به خاطر دفاع قدرت مند خود از سد چلسي گذشته و به فينال رسيده بود، زد. اما در ابتداي نيمه ي دوم ليورپول در عرض حدود ده دقيقه سه گل زد و بازي مساوي شد. در نهايت، ليورپول در ضربات پنالتي پيروز و قهرمان اروپا شد … .
نمايش فوتبال و درکل نمايش جهان نشانه اي، چيزي جز نمايش ناخواسته ترومن بربنک (truman يا به تعبير بهتر true-man) در نمايش ترومن نيست. ترومن شخصيت ترحم برانگيزي است که از بدو تولد ناخواسته و نادانسته وارد نمايشي مي شود که به طور زنده در سراسر جهان براي ميليون ها بيننده پخش مي شود. در واقع، پدر و مادر ترومن با يک شبکه ي تلويزيوني قراردادي مي بندند که بر اساس آن کريستف، مسئول شبکه، به کارگردان سريالي تبديل مي شود که ترومن از همان لحظه ي متولد شدن به عنوان بازيگر اصلي در آن ايفاي نقش مي کند؛ او بازي مي کند اما نه در يک فيلم يا سريال بلکه در زندگي خود، و اين همان چيزي است که در انتهاي فيلم اشاره  آن را مي بينيم، «ترومن – ضبط کامل زندگي يک انسان»(اندرو نيکول، 106).
در اين فيلم به بهترين شکلِ ممکن، شاهد سطوح و لايه هاي گوناگون تصوير و نقش ها هستيم. در سطح روايت درون متني داستان، ترومن در زندگي خويش نقشي را ايفا مي کند، او توسط فردي که از کل زندگي او تصوير گرفته است، به بازي گرفته مي شود و از اين حيث همچون بنده اي به نظر مي رسد که تابع خواست خداي خويش است. همچنين، دوستان و اطرافيان ترومن نيز در بازي اي شرکت مي کنند که در واقع هم توسط عامل نمايش و هم توسط عناصر تجاري - تبليغاتي جاري در فيلم محدود مي شود. در سطحي ديگر، خود ترتيب دهنده نمايش در فيلم(کريستف) نيز توسط کارگردان نمايش ترومن، پيتر وير به بازي گرفته مي شود و با بسط اين منطق حتي خود کارگردان فيلم هم توسط فيلمنامه ي اثر و مهم تر از هر چيز بيننده نيز توسط خود فيلم ... اين نقطه ي پايان نيست، جايي است که واقعيت از خود عقب مي افتد و حقيقت به واسطه ي تصاوير و نقش ها معنا مي يابد: کريستف به ترومن مي گويد «ترومن، اون بيرون واقعيتي بيش از اوني که توي دنيايي که من برات ساختم هست، وجود نداره؛ همون دروغ ها و دغل ها. ولي در دنياي من دليلي براي ترسيدن نداري»(همان، 105). حتي فارغ از اين مقايسه که تا حدي امکان قضاوت ارزشي در اين باره يا هراس از جهان مجازي را باقي مي گذارد، مسأله ي اصلي بدل شدن جهان سينمايي ترومن به جهان واقعي او است. از اين منظر، بايد در پي بيان درست تري براي اين ايده شوپنهاوري بود که آدمي مرزهاي ميدان ديد خود را مرزهاي جهان مي پندارد. چرا که درست به همين دليل، در واقع، آدمي نمي تواند مرزهاي ميدان ديد خود را مرزهاي جهان خويش نپندارد، آن هم زماني که ميدان ديد آدمي چيزي نيست جز قاب بندي هاي دورافتاده اي از جهان که در لحظه ي صفر تکوين شان دچار دگرديسي مي شوند. «...ترومن تلاشش را براي هدايت قايق به سوي افق دور و بي کران ادامه مي دهد. همه چيز آرام است تا اين که ناگهان دماغه قايق به يک ديوار آبي بزرگ برخورد مي کند... آسماني که قايق را به سمتش مي رانده چيزي نبوده جز يک تابلوي نقاشي ... او آسمان را لمس مي کند»(همان،102)... .

منابع
1. بودريار، ژان. در سايه ي اکثريت هاي خاموش. ترجمه ي پيام يزدانجو. تهران، نشر مرکز، 1381.  //  2. جي لين، ريچارد. ژان بودريار. ترجمه ي مهرداد پارسا. تهران. نشر رخداد نو.1387.  //  3.نيکول، اندرو.نمايش ترومن. ترجمه ي رضا ثابتي.تهران.نشر ساقي. 1379
4.Baudrillard,Jean.Simulacra and Simulation. translated by Sheila Faria Glaser. University of Michigan Press.1994

 

 


صفحه 1 از 4