مجله شماره 9



زبانشناس يا فيلسوف زبان؟

PDF چاپ نامه الکترونیک

زبانشناس يا فيلسوف زبان؟

گفت و گو با نوام چامسکي
ترجمه سوده جزيني

آورام نوآم چامسکي، زبانشناس و نظريه پرداز يهودي - آمريکايي به سال 1928 در فيلادلفياي آمريکا متولد شد. نظريه معروف او دستور زايشي- گشتاري است که در دهه 60 ميلادي انقلابي در زبانشناسي معاصر ايجاد کرد. کتاب‌ها و مقاله‌هاي نوام چامسکي منجر به پژوهش‌هاي نويني در عرصه روا‌نشناسي زبان شد. نوام چامسکي پروفسور انستيتو1 (Institute Professor) در حوزه زبانشناسي و فلسفه در موسسه فناوري ماساچوست (MIT) است. وي از 1955 تا زمان اين مصاحبه در اين انستيتو مشغول به کار بوده است. از برخي آثار ترجمه شده او مي‌توان کتب ذيل را برشمرد: نئوليبراليسم و نظم‌جهاني؛ آمريکاي بزرگ و حقوق بشر؛ دهه جنگ سرد: روند جنگ سرد در دهه 1980 ؛ مثلث سرنوشت ساز، فلسطين، آمريکا و اسرائيل؛ سلطه يا بقا: طرح سلطه آمريکايي؛ ساختارهاي نحوي؛ زبانشناسي دکارتي: فصلي از تاريخ تفکر عقلگرا؛ دانش زبان: ماهيت، منشاء و کاربرد آن؛ کنترل رسانه‌ها. اين مصاحبه ‌را آريه وينستن در 4 ژوئن 2002  از طرف مجله "مطالعات فلسفه هاروارد"(Harvard Review of Philosophy ) در دفتر پروفسور چامسکي صورت داده‌است.
***
چطور وارد کار دانشگاهي شديد؟
خوب، مثل يک پسر خوب رفتم دانشکده، وارد انجمن اعضاي هاروارد (Society of Fellows- Harvard) شدم  و چهار سال آن‌جا درس خواندم، بعد از آن فعاليت حرفه‌اي در حوزه دانشگاهي  تصادفي پيش آمد. کاري که من مي‌کردم به صورت رشته مطرح نبود؛ مسيري حرفه‌اي براي اين کار وجود نداشت و به همين دليل است که کارم به موسسه فناوري ماساچوست (MIT) و آزمايشگاه الکترونيک  کشيد که به تخصص فرد اهميت نمي‌دادند. آنجا‌ فقط کار مطرح بود. اما احتمال اينکه در گروهي دانشگاهي جايي بيابم  بسيار کم بود.

چه چيزي به طور خاص درباره کار شما حضورتان را در گروهي دانشگاهي ناممکن مي‌کرد؟
چنين گروهي وجود نداشت؛ منظورم اين است که گروه‌هايي مانند زبان، روانشناسي و انسانشناسي بودند؛ گروه‌هاي زبانشناسي ، شايد يکي از آن‌ها که خود من مي‌شناسم،  به صورت پراکنده فعاليت مي‌کردند، اما اين نوع از کار جايگاه مناسبي نداشت.در نتيجه، اولين مطلبي که 1955 براي چاپ ارائه کردم  به دليلي منطقي رد شد- منتقدان اصلاً از آن سردرنمي‌آوردند. منتقدي پيدا نمي‌شد که بتواند مطلب من را با حوزه کاري خود مرتبط کند. در واقع، اين موضوع  به نوعي قابل ملاحظه است. از آنچه اينجا اتفاق افتاد در سراسر دنيا الگوبرداري شد. زبانشناسي نه فقط اينجا بلکه در همه‌جاي دنيا بيش‌تر خارج از مراکز دانشگاهي اصلي مطرح بود. 

اين مساله براي شما نااميدکننده بود؟
ام. آي. تي. جاي خوبي بود. محيطش را دوست داشتم. من در گروه الکترونيک بودم. گروه‌هايي مانند زبانشناسي، فلسفه يا در آن روزها، روانشناسي، علوم سياسي،و اقتصاد آ‌نجا حضور نداشتند. در حقيقت، آن روزها حتي رياضي و فيزيک هم گروه‌هايي بودند در خدمت مهندسان ام.آي.تي.

رابطه ميان زبانشناسي و فلسفه را چگونه درمي‌يابيد؟
فلسفه بعداً به صورت رشته‌اي متمايز از علوم يا تاريخ پديد آمده است. تا قرن نوزدهم چنين تمايزي ديده نمي‌شد. ممکن نيست به طور مشخص بگوييد که هيوم يا کانت فيلسوف بودند يا دانشمند- هر دوي اين‌ها بودند. کانت روي اساس و زيربناي فيزيک کار مي‌کرد؛ مطالعه هيوم هم درباره آنچه ما روانشناسي مي‌ناميم- هرآنچه ذهن (mind) را به کار وادارد- بود. جدايي بين رشته‌ها بعداً روي داد. در فلسفه مي‌توان موضوع‌هاي بسياري را مطالعه کرد. مي‌توان بنيان‌هاي مفهومي برخي از رشته‌ها، مسائل مربوط به يک رشته يا رشته‌هاي ديگر را مطالعه کرد و در رويکرد سنتي فلسفه مسائلي مطرح شده‌‌اند که متعلق به حوزه‌اي اند که بعداً زبا‌نشناسي (linguistics) ناميده شد. مثلاً وقتي دکارت از زبان سخن مي گويد آيا زبانشناس است يا فيلسوف؟ اين سوال معناي مشخصي ندارد.

اگر امکان دارد از آراء خود درباره ارتباط ميان فلسفه و زبانشناسي بيش‌تر صحبت کنيد. مثلاً، شما فلسفه زبان را زبانشناسي اوليه (proto-linguistics) مي‌دانيد؟ به طور مثال جان آستين ((Austin فلسفه را مادر علوم مي‌دانست. فلسفه او به مطالعه‌اي از زبان انجاميد که او آن را زبانشناسي مي‌خواند.
فکر نمي‌کنم مرزبندي ميان رشته‌ها معناي چنداني داشته باشد. به نظرم نمي‌توان گفت که مطالعه درباره حيات به شيمي مربوط مي‌شود يا زيست شناسي... . درباره مطالعه صوت2 (sound) و معنا (meaning)  و رابطه آن‌ها بايد گفت که قطعاً در اين زمينه سنتي در فلسفه است که بسيار به اين موضوع‌ها مي‌پردازد.مثلاً،سنت تجربه‌گرايي انگليسي را از زمان هابز تا هيوم  در نظر بگيريد. درباره آنچه ما امروز معني‌شناسي واژگاني (lexical semantics) مي‌ناميم مطالعات جالب توجه زيادي صورت گرفته است. شما نيز قطعاً با مطالعه آن‌ها به چنين نتيجه‌اي مي‌رسيد. براساس دريافت من زبانشناسي دست‌کم بخشي از روانشناسي شناختي ((cognitive psychology است که خود آن نيز بخشي از زيست شناسي محسوب مي شود. زبانشناسي و تفکر درباره طبيعت ذهن و طبيعت فرآيند ذهني، از جنبه‌هاي مختلفي با هم رابطه دارند. تفکر درباره طبيعت ذهن و طبيعت فرآيند ذهني به طور سنتي مسائل اصلي فلسفه بوده‌اند. فلسفه به بررسي تمام انواع مسائل پرداخته است. به نظرم تصوير ترسيمي آستين اينجا درست است. اگرچه رشته‌هايي ويژه با تکنيک‌‌ها، استنباط و ساختار نظري خاص خود و جز آن پيوند خورده‌اند، فلسفه ختمي است بر تمام آن‌ها که کنارشان گذاشته و به بررسي بنيان‌هاي مفهومي آن‌ها مي‌پردازد ولي الزاماً مستقيم به خود آن‌ها نمي‌پردازد.

در افق‌هاي جديد3 نوعي شک‌ ورزي درباره معني‌شناسي مطرح کرده‌ايد. طبيعت اين شک‌ ورزي دقيقاً چيست. برداشت من اين است که دليلي وجود ندارد که مفاهيم زبان طبيعي4 (natural language ) را مورد جست‌وجو و بررسي علمي قرار دهيم. 
چامسکي:  آن‌ها مورد بررسي علمي قرار مي‌گيرند يا احتمال چنين امري درباره آن‌ها مطرح است؛ اما دليلي براي پذيرفتن اين امر نيست که در اين بررسي مطلبي مشابه انديشه‌هاي فرگه‌اي5 يا پيرسي درباره دلالت ارجاعي (reference denotation)6 بتوان يافت.معني‌شناسي دست‌کم تا حدي شامل مطالعه روابط ميان واژه‌ها و اشيا مي‌شود که خود ويژگي‌هاي فرارياضيات (metamathematics) -  نظريه اعدادي  (theory of arithmetic)  فرگه را دارد که در آن هر نماد دال بر شيئي است. اگر اين گونه نيز باشد اين دليلي نيست بر پذيرفتن اينکه زبان طبيعي نيز  داراي اين ويژگي‌ها باشد. تنها شک‌ورزي  درباره معني‌شناسي اين است: واژه‌ها داراي معني‌اند.  

قطعاً منظورتان اين نيست که واژه‌ها از جهاتي در انتخاب متعلقات شناسايي (objects) نقشي ندارند؟  درست است؟
بله، منظورم همين است. من مي‌گويم که اين ماييم که متعلقات شناسايي را برمي‌گزينيم؛ ما واژه‌ها را براي گزينش متعلقات شناسايي به کار مي‌گيريم. هنگامي‌که مي‌گوييم ما واژه‌ها را براي گزينش آن‌ها به کار مي‌گيريم اين خود نوعي به ورطه افتادن است. منظورم اين است که ما از واژه‌ها  براي ساختن اصوات نيز استفاده مي‌کنيم  اما  کسي فکر نمي‌کند که اين به معناي وجود رابطه ميان يک واژه و يک صوت است؛ ما از واژه‌ها براي ساختن اصوات و سخن گفتن درباره جهان استفاده مي‌کنيم.در اين سخن گفتن، دريافت ما از جهان به طرق خاصي صورت مي‌گيرد و با واژه‌هاي خاصي- که از طبيعت ذاتي (internal nature) آن‌ها برمي‌آيد- تعبير خود را از آن بيان مي‌کنيم. اين امر از طريق طبيعت ذاتي و دروني واژه صورت مي‌گيرد و اين مساله درباره اصوات نيز صادق است. ميان واژه و صدا رابطه‌اي نيست؛ چيزي به نام صوت در جهان وجود ندارد.

با اين تعبير، نوعي نظريه خطا7 را مطرح مي‌کنيد- اين به آن معنا است که ما درباره وجود رابطه ميان واژه‌ها و اشياء سخت در اشتباهيم؟
به نظرم نظريه خطايي مطرح نيست. اين نظر، نظر فلسفي خاصي است که در حقيقت مشترک نيست. تا جايي که من مي‌دانم زبان طبيعي‌اي، قدر مسلم نه انگليسي، نمي‌توان يافت که در تعبير فني دلالت واژه‌اي داشته باشد به معناي "ارجاع/دلالت/" (refer). اگر اين گونه باشد اين به معناي وجود رابطه ميان واژه و متعلق شناسايي  است. اين واژه‌ها نيستند که به چيزي اشاره مي‌کنند بلکه انسان‌ها اين کار را مي‌کنند؛ اين يک عمل (act) است  و مشاهده  جديدي نيست.8

پس مي‌توانيم اينگونه نتيجه‌گيري کنيم که مطالعه صحيح معني‌شناسي بررسي رابطه ميان واژه‌ها و اشياء نيست بلکه آنچه مطرح است رابطه ميان انسان‌ها، واژه‌ها و اشياء است؟
درست مانند مطالعه صحيح آواشناسي (phonetics) که بررسي رابطه ميان انسان‌ها، واژه‌ها و نوفه  (noise) است.

چگونه معني‌شناسي را براساس اين دريافت مطالعه مي‌کنيد؟
درست مانند مطالعه آواشناسي. به درون نگاهي مي‌افکنيم: چيزي(something) در درون ذهن  و در درون قواي زباني (language faculty) مغز مي‌توان يافت. اين توانش هويت‌ها (entity) را شامل مي‌شود که به نظر ما هويت واژگاني(lexical entity) است و شامل ويژگي‌هاي آوايي (phonetic) و ويژگي‌هاي معني شناختي (semantic) مي‌شود؛ عمل جالبي صورت مي‌گيرد که شکل‌دهنده عبارت‌هاي دروني (internal) و عبارت‌هاي نماديني است که ما آن‌ها را محاسبه مي‌کنيم (compute). فرد اين عبارت‌ها را براي توليد صوت و سخن گفتن از همه‌چيز به کار مي‌گيرد. تمام جنبه‌هاي اين فرآيند را مي‌توان مطالعه کرد، اما تا جايي که مي‌دانم اين مطالعه مخاطب را به رابطه ميان متعلق شناسايي دروني (internal) و يک صوت يا ارتباط ميان متعلق شناسايي دروني (internal) و شيئي (thing) مستقل از ذهن رهنمون نمي‌شود.
 چگونه مي‌توان بين اين الگو و نظرات سنتي پذيرفته شده درباره زبان چون ترکيب‌پذيري9(compositionality) ارتباط برقرار کرد؟
بسيارخوب، به واقع، اين مدل منبعي است براي مفهوم سنتي ترکيب‌پذيري زبان. فرآيند زاياي (generative) دروني (internal) همان ترکيب‌پذيري زبان است. تا زماني‌که اين الگو مطرح نشده بود نظريه ترکيب‌پذيري به طور واقعي مطرح نشده بود.

نظريه ترکيب‌پذيري چيست؟
اينکه در درون ذهن (internal to the mind) و مغز روند تکرار شونده (recursive procedure) شکل‌دهنده عبارت به چشم مي‌خورد؛ عبارات خاص درون ذهن و مغز internal، متعلقات شناسايي نمادين اند به‌همراه ويژگي‌هايي. فرد با به کارگيري اين ويژگي‌ها به همراه سيستم حسي- حرکتي (sensory motor system) اصوات را توليد مي‌کند و با به کارگيري اين ويژگي‌ها به همراه نظام‌هاي مفهومي گوناگون، از جهان اطراف خود سخن مي‌گويد. اينجا‌ ميزان مشخصي از توازي به چشم مي‌خورد. در هيچ يک از نمونه‌ها هويت مستقل از ذهني ديده نمي‌شود که با متعلق شناسايي دروني (internal) ارتباط داشته باشد. بنابراين، هيچ  حرکت مولکولي (motion of molecules) مستقل از ذهني ديده نمي‌شود که با متعلق شناسايي internal، مثلاً کتاب، در ذهن من مرتبط باشد و تا جايي که مي‌دانم هويت مستقل از ذهني ديده نمي‌شود که با رابطه دلالت به ذهن مرتبط شود.

درست است که بگوييم تنها مطلب مطرح درباره دلالت برون زباني10 اين است که هويت‌هاي مستقل از ذهن را بديهي فرض مي‌کند؟ 
خير: دلالت برون زباني هويت‌‌هاي مستقل از ذهن،رابطه ميان آن‌ها و هويت‌هاي درون ذهني (mind-internal) را بديهي فرض مي‌کند. منظورم اين است که هويت‌هاي مستقل از ذهن قطعاً وجود دارند- من  روي يکي از آن‌ها نشسته‌ام، اما آنچه آن را صندلي مي‌سازد مستقل از ذهن نيست.

به طور کلي، به نظر شما از ميان مسائل معاصر درباره زبان جالب‌توجه‌ترين آن‌ها کدامند؟
با تناقضي سطحي در مطالعه زبان روبروييم. سابق تصور بر اين بود که که دستور سنتي زبان‌ها را توصيف مي‌کند، اما اينگونه نيست. حدود پنجاه سال قبل، مفهوم زايش تکرارشونده (recursive generation) و روند تکرارشونده (recursive procedure) شرح داده شد. به اين طريق،امکان مطرح کردن سوال‌هايي درباره زبان، مثلاً زبان خودم،مطرح شد. سوال‌هايي مانند اينکه روند تکرارشونده‌اي که صوت و معني مجموعه‌اي نامتناهي از عبارات را تعيين مي‌کند چيست؟ تصور مي‌شد که بتوان پاسخ اين سوال‌ها را در دستور زبان سنتي و فرهنگ ‌لغت‌هاي سنتي يافت، اما اين فرهنگ‌ها فقط معني واژه را به دست مي‌دهد. آن‌ها با ارائه اطلاعات کافي ‌اين امکان را فراهم مي‌سازند که موجود انساني با توانايي زباني ‌فطري  (linguistic capacity Internal) که از پيش دارد سرنخ‌ها را دريابد و اين گونه معني واژه را تعيين کند. بايد آنچه به صورت internal است را به اطلاعات فرهنگ لغت بيفزاييم. به طور مشابه، دستور سنتي با به دست دادن سرنخ‌ها، مثال‌ها و اصول خشن اين امکان را براي مخاطب فراهم مي‌کند که با کمک دانش فطري (intrinsic) خود اطلاعات کاملي را درباره زبان، دست‌کم در بخش اصول آن، به دست آورد. اين مطلب بسيار شبيه به فراگيري زبان (اکتساب) (language acquisition) است. کودک با داده‌هاي دريافتي دانش کاملي از زبان را بنا مي‌کند. اين دانش دست کم روندي تکرارشونده است که مجموعه‌اي نامتناهي از عبارات را تعيين مي‌کند. روند آن چيست؟ در اين بخش با دو مسير متفاوت مواجهيد.
اول اينکه، اگر بخواهيد جزئيات برخي زبان‌ها، مانند انگليسي يا سواهيلي يا هر زبان ديگري، را توصيف کنيد با پيچيدگي و گونه‌گوني در ساخت‌ها (construction) مواجه مي‌شويد، مانند قواعدي که براي ساخت و تعبير جمله سوالي مطرحند. اگر زبان ديگري را بررسي کنيد با قواعد کاملاً متفاوتي مواجه مي‌شويد. ظاهراً با نظام‌هاي بسيار متنوع و متفاوت از يکديگر و پيچيدگي‌هاي دروني (internally) مواجهيد. از سوي ديگر، مي‌دانيد که اين نمي‌تواند درست باشد زيرا هر کودک اين نظام پيچيده را براساس داده‌ها فرامي‌گيرد و اين داده‌ها به هيچ وجه تعيين‌کننده زبان نيستند بلکه تنها سرنخ‌هايي از آن به دست مي‌دهند.
بنابراين مساله فراگيري زبان بسيار به مساله رشد شبيه است: رويان (embryo) درون دادهاي (input) بيروني - غذا و در دوره هاي بعدي تجربه - را دريافت مي‌کند؛ اما، مسير رشد او به نحو دروني هدايت مي‌شود. هيچ تجربه بيروني وجود ندارد که تعيين کند روياني خاص تبديل به جوجه و ديگري تبديل به گرگ مي‌شود. داده بيروني‌اي نمي‌توان يافت که تعيين کند در سن خاصي فرد به بلوغ مي‌رسد. تجربه بيروني آن را تحت‌تاثير قرار مي‌دهد، اما اين رشد مسيري فطري (intrinsic) را طي مي‌کند. رشد شناختي (cognitive development) مانند اين است. رشد مسيري فطري دارد که محيط شکل‌دهنده آن است. در مطالعه زبان برآنيم که نشان دهيم که از طريق نسبت دادن گروهي از اصول فطري به زباني خاص مي‌توان دليلي براي گوناگوني و پيچيدگي‌هاي آشکار زبان‌ها بيابيم. با شکل دادن و يا تغيير اين اصول مي‌توان به يک ساختار (structure) و يا ساختار ديگري دست يافت. همان‌طور که گفتم تناقضي به چشم مي‌خورد: با نگاه به زبان‌ها به صورت مجزا، آن‌ها را پراکنده و پيچيده مي‌يابيم، اما در اساس قالب و الگوي يکساني دارند، در غير اين صورت، به هيچ وجه ممکن نبود که هيچ يک از اين زبان‌ها را فرابگيريم.
با ارائه تصويري معقول و موجه از زبان در حدود بيست سال قبل، براي اين تناقض راه حلي احتمالي يافت شد و آن اين است: با اصول ثابتي روبروييم که بخشي از ساختار فطري ما هستند (innate structure) و براي تمام وجوه زبان- معني‌شناسي (semantics)، نحو (syntax) و واج‌شناسي (phonology)- مطرحند. هم چنين مجموعه‌اي از گزينه-پارامترها (options-parameters) وجود دارد که به يک طريق يا طريق ديگر ممکن است تنظيم شود. اگر گزينه‌ها را به يک طريق تنظيم کنيد منجر به زبان ژاپني مي‌شود و اگر به طريق ديگر تنظيم کنيد به زبان سواهيلي مي‌انجامد. درباره ديگر زبان‌ها هم کار اين گونه پيش مي‌رود. احتمالاً،اين مسائل درباره معني‌شناسي واژگاني و واج‌شناسي نيز صادق است. اين امر  به تحول بزرگي در اين زمينه در نواحي مختلف انجاميده است.
مي‌دانيد کدام بخش براي من جالب است؟ ... مساله نخست توصيف واقعيت‌هاست؛ مساله دوم که عمقي‌تر است يافتن اصول فطري است که به هنگام تنظيم گزينه‌ها (option) به صورت‌هاي مختلف، واقعيت‌هاي توصيفي (descriptive facts) را به دست مي‌دهد.اما مساله سومي نيز مطرح است و آن اين است که چرا اين اصول به اين صورتند؟ چرا اين اصول مطرحند و نه اصولي ديگر؟ چرا نظام محاسباتي دروني (internal computational system) داراي اين اصولي است که دارد؟ پاسخ ممکن است اين باشد که اين اصول مناسب‌ترين راه‌حل براي نوعي مساله مهندسي (engineering) است ... . موجود نخستيني (primate) را تصور کنيد که نظام حسي-حرکتي و نظام مفهومي‌اي مثل ما دارد اما راهي ندارد براي مرتبط ساختن آن‌ها با روند تکرارشونده‌اي که توليد‌کننده تعدادي نامتناهي از عبارات است؛ هريک از اين عبارت‌ها بيانگر انديشه‌اي است. فرض کنيد اين نخستي را در اختيار داريد. اگر مهندس باشيد و بخواهيد اين نظام را وارد يک ارگانيسم کنيد و بخواهيد کارآمد هم باشد، چه نظامي را ابداع مي‌کنيد؟ مساله اين‌جاست که زبان براي آنکه آن نظام باشد تا کجا پيش مي‌آيد؟
خوب، شما به دنبال توضيحي براساس نظريه تکاملي هستيد؟
اگر از ديدگاه تکاملي به اين موضوع بنگريد (البته اين نگاه بسيار ساده اي به موضوع است) در مي‌يابيد که بخش‌هاي بزرگي از نظام‌هاي حسي- حرکتي و مفهومي را با ديگر نخستي‌ها مشترک داريم؛ اما، آن‌ها فاقد نظام رايانه‌اي‌اند. اين نظام در ابتدا تعدادي نامتناهي از عبارت‌هاي دروني (internal) را توليد مي کند و پس از آن نظام‌هاي مفهومي را به نظام حسي-حرکتي مرتبط مي سازد. جاي بسي خوشحالي است که آنچه پديد آمده است را نشان دهيم، مي‌گوييم پديد آمده چون اين ساده‌ترين راه حل براي مساله (مهندسي) است.  

پي نوشتها
1- بالاترين عنواني که در MIT به استادان اعطا مي‌شود (مترجم).  //  2- با مشورت با دوستان زبا‌نشناس به اين نتيجه رسيديم که به طور معمول "آوا" معادلي براي “phone” است، بنابراين براي "sound" که ظاهراً اصطلاحي است در فيزيک نمي‌توان به کار برد. معادل "sound" "صوت" انتخاب شده است. رک: محمد ظهرابي، فرهنگ زبان و زبانشناسي، تبريز، فروزش، 1383.  (مترجم)  //  3- عنوان اصلي " (New Horizons in the Study of Language and Mind (2000" است و انتشارات دانشگاه کمبريج آن را به چاپ رسانده است (مترجم).   //  4- به زبان‌هايي گفته مي‌شود که افراد در سراسر دنيا به آن سخن مي‌گويند. پديد آمدن و تکامل آن خود به خودي است. اين اصطلاح در برابر زبان ساختگي به کار مي‌رود (مترجم).  //  5- فردريگ لودويگ گاتلوپ فرگه (1925-1848) رياضيدان، منطق‌دان و فيلسوف آلماني است. وي يکي از پايه‌گذاران منطق جديد است. (مترجم)  //  6- فرگه حوزه ارجاع (reference) يا دلالت (denotation) را از حوزه معنا (meaning) يا فحوا (sense) جدا کرد. حوزه اول عبارتست از آنچه کلام بدان اشاره دارد، و جنبي عيني دارد، و حوزه دوم آن چيزي است که از کلام فهميده مي شود و جنبه ذهني و سوبژکتيو دارد.. (دبير دفتر ماه)  //  7- نظريه خطا به اجمال عبارت است از ‌اين ادعا که همه داوري‌هاي اخلاقي کاذبند، چرا که هدف آنها بيان واقعيت‌هايي در خصوص خوب و بد و درست و نادرست مي‌باشد، در حالي که واقعيت ها و ارزش‌هاي عيني‌اي که ‌اين داوري‌هاي اخلاقي مسلم مي‌دانند، وجود ندارد. نظريه خطا نظريه‌اي فرا اخلاقي است و با مباحث معرفت شناختي و هستي شناختي در فرا اخلاق مرتبط است. http://faraakhlagh.parsiblog.com/Posts/32/  //  8- کارگفت يا فعل گفتاري در معني‌شناسي فلسفي از ديدگاه ج.ل.آستين به پاره گفتاري گفته مي‌شود که به نوعي کنش اشاره دارد. معادل ديگر اين اصطلاح پاره گفتار بياني است که در معني‌شناسي کاربردي استفاده مي‌شود. به اعتقاد آستين، توليد يک کارگفت، نيازمند گوينده‌اي است که پاره گفتار بياني‌اي را توليد کند آستين توليد چنين پاره گفتاري را کنش بياني (locutionary act) مي‌نامد. افزون بر اين، کارگفت مذکور، تاثيري بر مخاطب مي‌گذارد که کنش غيرزباني (illocutionary act) ناميده مي‌شود. اصطلاح "کارگفت" به همين تاثير يعني کنش غيربياني بازمي‌گردد. آستين علاوه بر اين به کنش پس‌بياني (perlocutionary act) نيز اشاره مي‌کند. کنش پس‌بياني، واکنش مخاطب نسبت به کارگفت است (رک: کورش صفوي، فرهنگ توصيفي معني‌شناسي، تهران، فرهنگ معاصر، 1384). (مترجم)  //  9- هرآنچه زبان ناميده مي‌شود بايد عبارت‌هاي معناداري را شامل شود که از عبارت‌هاي معنادار ديگري ساخته مي‌شوند. اين عبارت‌ها با پيچيدگي و معناي متفاوت چگونه به يکديگر مرتبط مي‌شوند؟ ديدگاه سنتي برآن است که ارتباط آن‌ها بسيار تنگاتنگ است: معناي يک عبارت پيچيده را ساختار و سازه‌هاي آن (constituents) تعيين مي‌کنند- به محض تعيين معناي اجزا و نحوه چينش آن‌ها کنار يکديگر، در به دست آوردن معناي کل عبارت مشکلي نخواهيم داشت. اين اصل ترکيب‌پذيري است که پيش فرض بسياري از آثار معاصر در زمينه معني‌شناسي است (رک: دايرةالمعارف فلسفي استنفورد).  //  10- چامسکي مي‌گويد هويتي مستقل از ذهني وجود ندارد ولي اگر به دلالت برون زباني(ارجاع) اعتقاد داشته باشيم يا استناد کنيم اين يعني تاييد وجود هويت بيرون از ذهن. (مترجم)

 

 

در آمدي به فلسفة زبان*

PDF چاپ نامه الکترونیک

در آمدي به فلسفة زبان*

مايکل پي. ولف
ترجمه ع. اصغري

کساني که اصطلاح «فلسفه‌ي زبان» را به کار مي‌برند معمولاً منظورشان آثاري است که در حوزه‌ي فلسفه‌ي تحليلي انگليسي‌ـ‌آمريکايي و ريشه‌هاي اين فلسفه در آلمان و اتريشِ اوائل قرن بيستم قرار مي‌گيرند. بسياري فيلسوفانِ بيرون از اين سنت(فلسفه‌ي تحليلي)، ديدگاه هايي درباره‌ي ماهيت و کاربرد زبان دارند و مرز ميان فلسفه‌ي «تحليلي» و فلسفه‌ي «قاره‌اي» به مرور زمان بيشتر و بيشتر نفوذپذير مي‌شود. اما اغلب کساني که درباره‌ي اين حوزه(فلسفه‌ي تحليلي) سخن مي‌گويند، به دسته‌ي خاصي از سنت هاي فلسفي و فيلسوفان و روش هاي خاص نظر دارند. مقاله‌ي حاضر نيز بر اين محدوده‌ي خاص تمرکز مي‌کند تا تاريخچه‌ي يک سنت را تشريح کند اما خواننده بايد اين محدوديت را در خاطر داشته باشد.
***
تاريخچه‌ي فلسفه‌ي زبان در سنت تحليلي، با پيشرفت هايي در منطق و با تنش هايي در نظريه‌هاي قديم تر درباره‌ي ذهن و محتواي آن در اواخر قرن نوزدهم، آغاز مي‌شود. حاصل اين تحولاتْ نوعي انقلاب بود که به «چرخش زباني»(Linguistic Turn) در فلسفه معروف است. اما برنامه‌هاي اوليه‌ي اين چرخش تا ميانه‌ي سده‌ي بيستم به مشکلات جدي برخورد، و اين باعث شد که تغييرات مهمي در سمت‌وسوي آن پديد آيد. قسمت يکم اين مقاله به طلايه‌داران و مراحل آغازين «چرخش زباني» مي‌پردازد، و قسمت دوم به تحولي که تحصل‌گرايان منطقي و ديگران در آن ايجاد کردند. قسمت سوم تغييرات ناگهاني‌اي را که آثار کواين و ويتگنشتاين در فلسفه‌ي زبان باعث شد، بررسي مي‌کند، و قسمت چهارم شخصيت ها و رويکردهاي مهمي را که از ميانه‌ي قرن بيستم تا کنون در فلسفه‌ي زبان مطرح بوده‌اند، معرفي مي‌کند.

1. فرگه، راسل و چرخش زباني
1-1. نظريه‌هاي دِلالي معنا

بخش عمده‌اي از زمينه‌ي «چرخش زباني» در فلسفه‌ي انگليسي‌ـ‌آمريکايي، در ميانه‌ي قرن نوزدهم فراهم شد. توجه به زبان معطوف شد زيرا بسياري بر آن شدند که زبان مرکز و محور فهم باور و تصور جهان است. چنان که ويلفريد سلرز بعدها گفت، زبان در اين دورهْ «واسطه‌ي مفهومي‌سازي» (medium of conceptualization) دانسته شد. ايدئاليست ها که از کانت متأثر بودند، درباره‌ي شرائط امکان تجربه نظريه‌هاي پيچيده‌تر «استعلايي» مطرح کرده بودند، و اين واکنش شديد فيلسوفان واقع‌انگارتر و کساني را که با علوم طبيعيْ همدلي داشتند برانگيخت. دانشمندان نيز در دهه‌هاي 60 و 70 قرن نوزدهم در تشريح کارکردهاي شناختي از قبيل توليد کلام و ادراک به‌عنوان پديده‌هاي طبيعي پيش‌رفت هايي حاصل کردند، از جمله کشف منطقه‌ي برُکا(Broca’s area) و منطقه‌ي وِرنيکه(Wernicke’s area) که دو مرکز عصبي فعاليت زباني هستند.  
آثار جان سْتيوئرت ميل در اين دوره، جاني تازه به تجربه‌گرايي بريتانيايي بخشيد. رويکرد او به زبان اين بود که منشأ معني کلمات مفرد، اعياني هستند که کلمات به آنها دلالت مي‌کنند.(Mill, 1843, 1, 2, sec. 5) تجربه‌گرايي ميل او را به اين رأي سوق داد که براي اين که معني اهميتي براي تفکر و فهم داشته باشد، بايد معني را بر اساس تجربه‌مان تبيين کنيم. بنابراين، معني را نهايتاً بايد اين‌گونه فهميد که هر واژه نماد مجموعه‌اي از انطباعات حسي است. چنين نبود که همه‌ي کساني که به زبان توجه داشتند، گرايش تجربي ميل را داشته باشند. البته اکثر آنها همچون ميل حس مي‌کردند که در نظريه‌ي معني، «دلالت مستقيم»(denotation) بايد محوريت داشته باشد نه «دلالت ضمني» (connotation). دلالت مستقيم يک واژه بر چيزي، از طريق نماد بودن واژه براي آن چيز رخ مي‌دهد، مثلاً نام من نماد من است يا «بُلتيمُر» نماد شهري خاص در ساحل شرقي آمريکا است؛ دلالت ضمني يک واژه بر چيزي، وقتي رخ مي‌دهد که به قول ميل «صفتي را مي‌رساند»، مثلاً «پرُفِسُر» به‌طور کلي به‌معني متخصص در رشته‌اي دانشگاهي و کسي که نوعي اتريته سازماني دارد است. درباره‌ي اکثر اصطلاحات فيلسوفان معتقد بودند که فهم معني آنها عبارت است از دانستن اين که نماد چه چيزي هستند، و ما خيلي وقت ها درباره‌ي نام هاي خاص معتقد ايم که فقط به‌عنوان برچسب هايي براي چيزهايي مدلول مستقيم شان هستند عمل مي‌کنند.(ميل، علاوه بر اين، تمايل داشت «معني»(meaning) را برابر با «مدلول ضمني»(connotation) به کار برد، و ظاهراً مايل نبوده بگويد نام هاي خاص داراي «معني» است؛ گرچه منظور او انکار دلالت مستقيم نام هاي خاص بر چيزها نيست.) بدين ترتيب، (1) "گربه نشست روي يخچال" را بايد مجموعه‌اي پيچيده از نمادها بدانيم. «گربه» دلالت يا دلالت مستقيم دارد بر يک چارپاي اهلي خزدار خاص، «يخچال» دلالت دارد بر چيزي، و الي آخر. براي افعال، کلمات منطقي، و گروه هاي ديگر کلمات توضيحات ديگري لازم است اما اکثر فيلسوفان معتقد بودند که ستون فقرات نظريه‌ي معنيْ «دلالت مستقيم» است، و به کار بردن زبانْ فرايندِ مديريت نمادها است. اين نمادها ممکن است بي واسطه بر اعيان دلالت کنند و ممکن است به واسطه‌ي نماد بودن براي چيزي در اذهان ما، بر اعيان دلالت کنند(لاک واژه‌ها را «نمادهاي ايده‌ها» (Locke, 1690, III, 1) لقب داد).
اما نظريه‌هايي که دلالت کلمات را مقوّم معني اکثر آنها مي‌دانستند، با دو مسأله‌ي جدي مواجه بودند. نخست اين که نمي‌توانستند امکان کلمات غيردال(non-refering) و جمله‌هاي وجوديِ(existential) سلبي(negative) را توضيح دهند. بنا بر تصوير دِلالي از معني، معني اکثر کلمات صرفاً عبارت مي‌بود از حامل (bearer)آنها، به‌نحوي که تحليل جمله‌اي وجودي مانند: (2) "جان کالترين سَکسِفُن مي‌نوازد" آسان بود. موضوع آن، يعني «جان کالترين»، دلالت مي‌کند بر يک شخص خاص و جمله درباره‌ي او مي‌گويد که او کار خاصي انجام مي‌دهد: او سکسفن مي‌نوازد. اما جمله‌اي مانند: (3) "فلجيستن را علت احتراق مي‌دانستند" اگر فرض کنيم که چيزي به نام فلجيستن وجود ندارد و هرگز وجود نداشته است، چنين جمله‌اي را چگونه مي‌توانيم بفهميم؟ اگر معني اين کلماتْ مدلولِ آنها است، جمله‌ي (3) بايد براي ما بي‌معني باشد. ماينُنگ(1904) نظرش اين بود که چنين کلماتي بر موجوداتي دلالت مي‌کنند که «تقرّر»(subsist) دارند اما وجود ندارند و از اين آنها را داراي نوعي واقعيت مي‌دانست البته واقعيتي خارج از جهان موجود. اکثريت فيلسوفان نسبت به اين رأي خوش‌بين نبودند. برخي ديگر نظرشان اين بود که کلمه‌ي فلجيستن در آن جمله، بر مفهوم يا ايده‌ي «فلجيستن» دلالت مي‌کند. مشکلي که اين‌گونه پاسخ ها دچارش بودند، با ملاحظه‌ي جملات وجودي سلبي آشکارتر مي‌شد. (4) "آتلانتيس وجود ندارد" اگر آتلانتيس وجود ندارد، کلمه‌ي آتلانتيس بر هيچ چيز دلالت ندارد و هيچ معني‌اي نخواهد داشت. مي‌توان جواب داد که آتلانتيس دلالت مي‌کند نه بر شهري غرق‌شده بلکه بر مفهوم ما از شهري غرق‌شده. اما اين تبيين، نتيجه‌اي غيرقابل قبول خواهد داشت و آن اين که جمله‌ي(4) را کاذب مي‌کند، چون مفهوم آتلانتيس وجود دارد و مي‌تواند مدلول کلام ما قرار گيرد، و اين باعث مي‌شود که ما نتوانيم وجودش را انکار کنيم. اين تبيين ممکن است حتا لازم بياورد که نتوانيم وجود چيزهايي را که برايمان قابل تصور هستند صادقانه انکار کنيم. و اين لازمه پذيرفتني نيست.
مشکل جدي ديگر براي نظريه‌هاي دلالي معني، که فرِگه(1892) مطرح کرده است، اين است که برخي جمله‌هاي اين‌همانيْ اطلاع‌بخش هستند. جمله‌هاي هوهويت فقط به‌موجب صورت منطقي‌شان صادق هستند، و ما مي‌توانيم حتا وقتي نمي‌دانيم موضوع اين جمله‌ها بر چه چيزي دلالت مي‌کند تصديقشان کنيم. به‌عنوان مثال هر کسي مي‌تواند تصديق کند (5) "کوه کليمانجارو، کوه کليمانجارو است." هرچند نداند کوه کليمانجارو چيست. گفتن اين جمله در چنين موردي، بر فهم ما از جهان تأثيري نمي‌گذارد. اما جمله‌اي مانند: (6) "کوه کليمانجارو، بلندترين کوه آفريقا است" بي‌شک براي کساني که اولين بار آن را مي‌شنوند، اطلاع‌بخش است. اما بر اساس نظريه‌هاي دلاليِ معني، «کوه کليمانجارو» و «بلندترين کوه آفريقا» بر چيز واحدي دلالت مي‌کنند و بنابراين بر اساس اين نظريه‌ها معنيِ واحدي دارند؛ نتيجه اين که جمله‌ي(5) و جمله‌ي(6) مطلب واحدي مي‌گويند و نبايد هيچ‌يک از ديگري اطلاع‌بخش‌تر يا کمتر اطلاع‌بخش باشد. فيلسوفان سنّتاً معتقد بوده‌اند که وقتي ما معني کلمه‌اي يا جمله‌اي را مي‌فهميم، اين بايد نوعي اثر شناختي به بار آورد، مثلاً، ما بايد بتوانيم عملي انجام دهيم، نتيجه‌اي بگيريم، چيزي را قبول کنيم و غيره. بدين سان تفاوت هاي معنايي کلمات بايد در تفاوتي در بار شناختي آنها انعکاس يابد. اما اگر کلماتي مدلول واحدي داشته باشند، و معني‌شان صرفاً عبارت باشد از اشاره به مدلول، آن‌گاه نبايد چنين تفاوت شناختي داشته باشند هرچند آشکارا معني‌شان متفاوت باشد. نظريه‌هاي دلالي ساده راه‌حل مشخصي براي اين مسأله ندارند و بنابراين با برخي شهودهاي مهم ما درباره‌ي معني ناسازگار هستند.

1-2. نظر فرگه درباره‌ مفهوم و مدلول
فرگه براي اين که راه‌حلي براي اين مسائل بيابد، گفت که بايد کلمات را داراي دو جنبه‌ معنايي بدانيم: مفهوم(sense) و مدلول (reference). مفهوم يک کلمه، به بيان فرگه، عبارت است از «نحوه‌ي ارائه»ي(mode of presentation) آن، يعني نحوه‌ي ويژه‌اي که هر کلمه به ما اطلاعات مي‌دهد. و اين اطلاعات، مدلولي براي هر کلمه مشخص مي‌‌کند. اين تفکر منجر شد به اصلي اعتقادي که در فلسفه‌ي تحليلي سريان دارد: "مفهوم، مدلول را مشخص مي‌کند." تأکيد بر اين که در وهله‌ي اول مفهوم کلمات اهميت دارد و مدلول آنها در درجه‌ي بعد اهميت دارد، مسائل دلالت را حل کرد. جمله‌هاي وجودي سلبي، از اين طريق قابل فهم مي‌شدند چون مفهوم کلمه‌اي مانند «بزرگ ترين عدد اول» يا «آتلانتيس» را مي‌شود بر اساس وصف هاي ديگر، تحليلِ منطقي کرد يا شرح داد، در عين حال که مجموعه‌ي چيزهايي که اين اطلاعات مشخص مي‌کنند در واقع تهي است. اعتقاد ما به اين که اين‌گونه جمله‌ها و کلمات معني‌دار هستند، از آن رو است که مفهوم هاي آنها را مي‌فهميم هرچند درمي‌يابيم که مدلولي ندارند. به بيان فرگه: شايد بتوان پذيرفت که يک کلمه، در صورتي که شکل دستوري صحيحي داشته باشد و نماد يک نام خاص باشد، داراي مفهوم است. اما اين که آيا مطابق با دلالت ضمني دلالت مستقيمي هم وجود دارد يا نه، از اينجا معلوم نمي‌شود ... فهميدن مفهوم تضمين نمي‌کند که مسمايي(nominatum) [يعني، مدلولي] وجود داشته باشد. (1892: p. 153 in Beaney 1997)
اطلاع‌بخش بودن برخي احکام اين‌هماني نيز روشن تر شد. جمله‌اي مانند جمله‌ي(5) فقط بيان هوهويت است، در حالي که جمله‌اي مانند جمله‌ي(6) بيان چيزي است که بار شناختي جدّي دارد و حاوي گسترش شناخت ما است که نمي‌تواند به‌نحو پيشين نشان داده شود. اين از مقوله‌ي صورت منطقي مانند «الف = الف» نيست بلکه کشف اين است که دو مفهوم بسيار مختلف مدلول واحدي را مشخص مي‌کنند. و اين کشف نشان مي‌دهد که پيوندهاي مفهومي مهمي ميان ايده‌هاي متفاوت برقرار است، زمينه‌ي استنتاج هاي ديگر را فراهم مي‌کند و بنابراين به طرق مختلف در معرفت ما تأثير دارد. هرچند «کوه کليمانجارو» و «بلندترين کوه آفريقا» بر چيز واحدي دلالت مي‌کنند، آگاهي‌بخش است که مطلع شويم بر چيز واحدي دلالت مي‌کنند و با اطلاع از آن بر فهممان از جهان خواهيم افزود.
فرگه بر اين نکته نيز تأکيد کرد که کلماتي که مدلول مشترکي دارند، عموماً مي‌توانند به جاي هم گذاشته شوند بدون اين که صدق و کذب جمله تغيير کند. به‌عنوان مثال، «اِلويس کُستلّو» و «دکلان مک‌منس» بر عين واحدي دلالت مي‌کنند، و بنابراين اگر «الويس کستلو در ليورپول زاده شد» صادق باشد، «دکلان مک‌منس در ليورپول زاده شد» نيز صادق است. اگر دو کلمه مدلول واحدي داشته باشند، هرچه که بر يکي حمل کنيم، بر ديگري نيز مي‌توانيم حمل کنيم. اما فرگه متوجه شد که در برخي بسترها اين جايگزين‌پذيري جاري نيست يا دست‌کم تضميني براي آن وجود ندارد. مثلاً (7) "ليز مي‌داند که الويس کستلو در ليورپول زاده شد" مي‌تواند صادق باشد در حالي که (8) "ليز مي‌داند که دکلان مک‌منس در ليورپول زاده شد" کاذب است، به‌ويژه در مواردي که ليز نمي‌داند که الويس کستلو همان دکلان مک‌منس است يا هرگز نام اخير را فرا نگرفته است. در اينجا چه رخ داده است؟ توجه داشته باشيد که (7) و (8) حاوي دسته‌اي از کلمات هستند که مي‌تواند به‌خودي خود جمله‌اي باشند («الويس کستلو در ليورپول زاده شد» و « دکلان مک‌منس در ليورپول زاده شد»). «ليز مي‌داند که ...» چيزي را درباره‌ي آن دو گزاره بيان مي‌کند(يعني، نظر ليز را درباره‌ي آنها). فرگه معتقد بود که در اين موارد، مدلول آن جمله‌هايِ قرارگرفته در درون جمله‌ي ديگر، برخلاف حالت عادي، ارزش صدق(= صدق يا کذب) نيست بلکه مفهوم خود جمله است. کسي ممکن است مفهوم يکي از دو جمله را بفهمد اما مفهوم ديگري را نفهمد، و از اينجا است که جمله‌هايي مانند (7) و (8) مي‌توانند ارزش صدق مختلفي داشته باشند. فرگه اينها را بسترهاي «غيرمستقيم» ناميد و بعداً کواين چنين مواردي را بسترهاي «تيره» (opaque) لقب داد. بعداً رودلف کارناپ اصطلاح intension  را به جاي «مفهوم» قرار داد، و اصطلاح extension  را به جاي مدلول. اصطلاحات کارناپ تا دهه‌ي 1950 در تحليل هاي صوري معني‌شناسي رواج يافت، هرچند در واقع تيزبيني هاي فرگه بود که به اين رشته جهت مي‌داد. اما درباره‌ي ايده‌ي فرگه‌اي «مفهوم»، نگراني هاي مهمي باقي ماند. نام ها و کلمات ديگر در زبان طبيعي، به‌ندرت داراي مجموعه‌هاي ثابتي از وصفها که همه به رسميت بشناسند هستند در حالي که مفهوم هاي فرگه‌اي مجموعه‌هاي ثابتي از وصفها هستند. ممکن است پاسخ فرگه اين باشد که قصد نداشته مفهوم را امري مورد توافق عمومي يا داراي عموميت رواني معرفي کند اما چنين پاسخي جايگاه مفهوم و نيز توانايي ما براي شناختن آن را هرچه بيشتر رازآلود و تاريک مي‌کند. فيلسوفان تحليلي زبان در دهه‌هاي بعد از فرگه با اين مسأله درگير بودند.

1-3. راسل
مقالة «درباره‌ دلالت مستقيم»(On Denoting)?برتراند راسل(1905)، پل مهمي ميان فرگه و دنياي انگليسي‌زبان بود. اين دو از لحاظ تحصيلات رياضيدان بودند و اهتمامي به مسأله‌ي بنيادهاي حساب داشتند. اما راسل همچون برخي فيلسوفان پيشين حس مي‌کرد که دست‌کم برخي کلمات به‌موجب مدلول مستقيم معني‌دار هستند؛ ‌برخلاف رأي فرگه. با اين حال، راسل زمينه را در فکر فرگه آماده يافت و به تحليل «وصف هاي معيّن مفرد»(singular definite descriptions) پرداخت. وصف هاي معين مفرد، ترکيبي از کلمات هستند که مي‌خواهند با به دست دادن يک توصيف مدلول خاصي را جدا کنند، به‌عنوان مثال "رئيس‌جمهور آمريکا" يا "بلندترين فرد در اين اتاق در حال حاضر". مسأله‌ي راسل اين بود که(9) "شاه کنوني فرانسه تاس است" چگونه مي‌تواند معني‌دار باشد، در حالي که شاه فعلي فرانسه وجود ندارد. راه حل راسل، تحليل نقش منطقي اين‌گونه وصف ها بود. فقط معدودي از کلمات بر اعيان مستقيماً دلالت مي‌کنند و بيشترِ کلمات يا وصف هايي هستند که از طريق ارائه‌ي فهرستي از کيفيت ها مدلولي را برمي‌گزينند يا اختصاراتي هستند که چنين وصف هايي را در خود پنهان کرده‌اند. راسل حتي نظرش اين بود که نام هاي خاص اختصارِ وصف ها هستند. به بيان دقيق، وصفها اصلاً دلالت نمي‌کنند؛ آنها عبارت هاي مسوّري هستند که يا مابازاءي(extension) دارند يا فاقد مابازاء هستند. آنچه لازم بود، نظريه‌اي بود که بتواند معني وصف ها را بر اساس گزاره‌هايي که در خود خلاصه کرده‌اند تبيين کند. راسل(1905) جمله‌ي (9) را متضمن سه چيز دانست که با هم تعريفي از گزاره‌هاي حاوي وصف ها به دست مي‌دهند.(راسل در (1919) اين مطلب را به‌نحو موجزتر بازگو مي‌کند.) جمله‌اي مانند «نويسنده‌ي ويورلي1 اسکاتلندي بود» سه مقوّم منطقي دارد:
(10) «x ويورلي را نوشت» همواره کاذب نيست(يعني دست‌کم يک نفر ويورلي را نوشته است.)
(11) «اگر x و y ويورلي را نوشتند، x و y يکي هستند» همواره صادق است(يعني، حداکثر يک نفر ويورلي را نوشته است.)
(12) «اگر x ويورلي را نوشت، x اسکاتلندي بود» هميشه صادق است(يعني هر کس ويورلي را نوشت اسکاتلندي بود.)
(10) و (11)، به‌ترتيب وجود و يگانگيِ مدلول اين کلمه را تصديق مي‌کنند. ما مي‌توانيم آنها را تعميم دهيم و به‌عنوان گزاره‌ي واحدي بيانشان کنيم با اين صورت: «کلمه‌اي داريم بنام c به‌گونه‌اي که وقتي x c باشد Fx صادق است، و وقتي x c نباشد Fx کاذب است.»(بدين سان، فقط c، F را دارد.) اين تصديق مي‌کند که توصيفي که يک کلمه ارائه مي‌کند يا در خود دارد، يک برآورندهي(satisfier) يگانه دارد، و اين مي‌تواند صادق يا کاذب باشد بسته به کلمه‌ي مورد بررسي. آن‌گاه مي‌توانيم يک شرط اضافي ضميمه کنيم که بيان مي‌کند چه کيفيتي(تاس بودن، اسکاتلندي بودن، و غيره) به مدلول نسبت داده مي‌شود با صورت «c کيفيت Y را دارد». اگر هيچ چيز کيفيت F را که اين‌طور تحليل شده نداشته باشد(مثلاً «شاه کنوني فرانسه بودن» در جمله‌ي (9))، آن‌گاه «c کيفيت Y را دارد» کاذب است، و ما وسيله‌اي براي تحليل کلمه‌هاي غيردال در اختيار داريم. چنين کلمه‌هايي را بايد در واقع عبارت هاي مسوّر دانست و ما مي‌توانيم آنها را تفسير کنيم به اين که يا مصاديقي دارند که بر آنها صدق مي‌کنند يا فاقد مصداق هستند؛ پي بردن ساختار منطقي اين‌گونه عبارت ها است که فهم ما از آنها را مي‌سازد. وقتي هريک از بخش هايي را که چنين کلمه‌اي در خود خلاصه کرده درمي‌يابيم اين را هم مي‌فهميم که يکي از آنها کاذب است؛ ‌هيچ برآورنده‌ي يگانه‌ي «شاه کنوني فرانسه» وجود ندارد و بنابراين مي‌توانيم جمله‌ي «شاه کنوني فرانسه تاس است» را بفهميم هرچند يکي از کلماتش دلالت نمي‌کند. آن کلمه مي‌تواند حضور مهمي در جمله داشته باشد وقتي آن را نمادي «غيرکامل» يا «پيچيده» بدانيم که معني‌اش از اجزاء سازنده‌اش نشأت مي‌گيرد. اکثر نام هاي خاص و در واقع تقريباً همه‌ي کلمات در يک زبان طبيعي، تسليم چنين تحليلي مي‌شوند و بدين ترتيب کار راسل آغاز فلسفه‌ي تحليلي در دنياي انگليسي‌زبان است.

2. اوائل فلسفة زبان تحليلي
دستاوردهاي راسل و فرگه در چيدن برنامه‌اي براي فيلسوفان تحليلي که نويد مي‌داد هم مشکلات فلسفي قديمي را حل کند هم نقشي براي فلسفه هم‌پايه‌ي علوم طبيعي حفظ کند، فيلسوفان دانشگاهي آمريکا و اروپا را هيجان‌زده کرد. در قسمت بعد مي‌پردازديم به سه موضوع مورد توجه در مراحل اوليه‌ي اين سنت: (1) آثار اوليه‌ي لودويگ ويتگنشتاين؛ (2) تحصل‌گرايان منطقي؛ (3) نظريه‌ي صدق تارسکي.
2-1. رساله‌ي منطقي‌ـ ‌فلسفي
لودويگ ويتگنشتاين به‌دليل علاقه به بنيادهاي رياضيات به مطالعه‌ي فرگه و راسل پرداخت و به کيمبريج رفت تا با راسل درس بخواند. در آنجا دانشجو شد اما در سال 1914 به اتريش برگشت تا در ارتش اتريش‌‌ـ ‌مجارستان خدمت کند. وقتي در اسارت بود، پيش‌نويس هاي متني را نوشت که بسياري آن را اوج فلسفه‌ي تحليلي اوليه ‌دانستند. آن متن، رساله‌ي منطقي‌ـ ‌فلسفي بود. در اين کتاب، او هفت گزاره نوشت و شش تاي آنها را مورد شرح مفصل قرار داد و باز آن شرح ها را مورد شرح مفصل قرار داد و همين‌طور شرح بر شرح افزود. او طرحي مقتصدانه و بلندپروازانه افکند براي فهم نظام‌مند آرزوهاي فرگه و راسل در جهت تحليل ساختار منطقي زبان و فکر.
ويتگنشتاين معتقد بود که ما از طريق تحليل منطقي مي‌توانيم به تصوري از زبان برسيم که بر اساس آن زبان عبارت است از گزاره‌هاي اوليه‌اي که به‌وسيله‌ي ارکان منطق درجه‌اول با هم مرتبط اند. هر جمله‌اي که مفهومي دارد، مفهومش مي‌تواند در چنين سيستمي به‌روشني ترجمه شود. و هر جمله‌اي که پذيراي چنين تحليلي نباشد اصلاً مفهومي ندارد. «هر چيزي که قابل انديشيدن باشد مي‌تواند به‌روشني انديشيده شود. هر چيزي که قابل گفتن باشد مي‌تواند به‌روشني گفته شود.»(1922, §4.116) ادعاي ويتگنشتاين در اينجا اين است که ما نمي‌توانيم کلمات را به‌طرق ناروشن کنار هم بگذاريم؛ ما اين کار را هميشه مي‌کنيم. اما با اين کار چيزي که معنايي داشته باشد بيان نمي‌کنيم. آنچه مي‌گوييم ممکن است تأييد هم‌سخنانمان را نيز به دنبال داشته باشد و ممکن است چيز مهمي عايدمان شود اما آنچه مي‌گوييم چيزي معني‌دار منتقل نمي‌کند.
اين تا حدي ديدگاه اوليه‌ي ويتگنشتاين را منعکس مي‌کند مبني بر اين که گزاره‌ها «تصوير» (picture) جهان هستند. او نمي‌خواهد بگويد صورت مکتوب يا ملفوظ يک جمله، با آن حالت امور که بيان مي‌کند شباهتِ ديداري دارد. «الوين جونز، براي جان کالترين طبل مي‌نوازد» نه شبيه الوين جونز است نه شبيه جان کالترين نه شبيه طبل. بلکه صورتِ يک گزارهْ شبيهِ صورتِ يکي از امور واقعِ2 جهان است. آنچه لازم بود تا گزاره‌ها تصوير جهان دانسته شوند، فقط همان چيزي بود که در مورد تصويرهاي واقعي نياز است؛ ‌هماهنگي عناصر درون تصوير با اعيان بيرون از آن.

2-2. حلقة وين و تحصل‌گرايان منطقي
در سال 1907 گروهي از اساتيد اروپايي که ابتدا به انجمن ارنست ماخ مشهور بودند، نشست هاي منظمي را آغاز کردند براي بحث درباره‌ي موضوعاتي از قبيل منطق، فلسفه و علم تحت راهنمايي مُريتس شْليک. بعداً خود را حلقه‌ي وين ناميدند و ادامه‌ي گفت‌وگوهايشان منشأ جنبشي شد به نام تحصل‌گرايي منطقي، که از جمله شامل کارل هِمپِل، رودلف کارناپ، و هانس رايشنباخ. آنها ايدئاليسم هگلي را که در محافل دانشگاهي اروپا رائج بود، رد مي‌کردند و به دقت سخت علم، و به‌ويژه علم فيزيک، اقبال داشتند و آن را الگويي براي روش هاشان مي‌دانستند، و معتقد بودند گرايش هاي اصالت پديداري در تجربه‌گرايي بريتانيايي، مبناي شناخت‌شناسانه‌ي مناسب تري براي اهداف ايشان است. کارناپ تيزبيني هاي فرگه را پذيرفت و جريان تحليلي را بسيار پيچيده کرد؛ به‌ويژه در کتاب ساختار منطقي جهان(1928). تحصل‌گرايان منطقي از رساله‌ي ويتگنشتاين نيز الهام گرفتند اما وفاداري ايشان به اهداف دشوارفهم‌تر او را حداکثر بايد اندک دانست. آنها در اين رأي با ويتگنشتاين همراه بودند که برهان هاي منطقي به‌موجب روابط دروني گزاره‌هايشان صادق هستند نه به‌موجب امور واقع مربوط به جهان؛ و اين را پشتوانه‌ي قرائت جديد تفکيک تحليلي‌ـ‌ترکيبي تلقي کردند. تحصل‌گرايان منطقي، جمله‌هاي تحليلي را جمله‌هايي مي‌دانستند که صدقشان فقط به‌موجب معاني کلماتشان است(«همه‌ي مجردها، بي‌همسر اند») و جمله‌هاي ترکيبي را جمله‌هايي که صدقشان بخشي به‌موجب امور واقع تجربي است که ربطي به معاني کلماتشان ندارد(فلين، فردي مجرد است»). جمله‌هاي تحليلي، با تحليل منطقي تأييد مي‌شوند در حالي که جمله‌هاي ترکيبي با کمک گرفتن از جمله‌هاي مشاهدتي(observation sentences) يا بر اساس نظريه‌هاي سخت‌گيرتر با کمک گرفتن از داده‌هاي حسي، تأييد مي‌شوند.
اين، تحصل‌گرايان را به «نظريه‌ي تحقيق‌گرايانه درباره‌ي معني» (Verificationist Theory of Meaning) سوق داد. جمله‌هاي تحليلي، به‌موجب معاني کلماتشان صادق هستند در حالي که همه‌ي جمله‌هاي ترکيبي بايد نوعي معيار تحقيق(verification) تجربي را بپذيرند. تحصل‌گرايان هر جمله‌اي را که قابل تحقيق با يکي از اين وسائل نباشد، بي‌معني مي‌دانستند. اين، احکامي را که محتوايي عرفاني يا غيبي دارند از زمره‌ي احکام معني‌دار خارج مي‌کرد اما علاوه بر اينها، بخش هاي وسيعي از اخلاق و متافيزيکِ مطرح‌شده از سوي بسياري فيلسوفان را نيز خارج مي‌کرد. شليک(1933) اين مطلب را آشکارا چنين بيان کرد: يک گزاره تنها در صورتي معنايي پايدار دارد که صادق يا کاذب بودنش فرقي تحقيق‌پذير داشته باشد. گزاره‌اي که چه صادق باشد چه کاذب، جهان همان‌طور باقي مي‌ماند، چيزي درباره‌ي جهان نمي‌گويد؛ تهي است و چيزي ابلاغ نمي‌کند. من هيچ معنايي نمي‌توانم به آن بدهم. ما تنها وقتي فرق تحقيق‌پذير داريم که آن فرقْ فرقي در امر داده‌شده(the given) باشد... (Ayer 1959, p. 88)
نظريه‌ي تحقيق‌گرايانه دربارة معني، تقريباً بلافاصله به مشکل برخورد و خيلي از اشکال ها را خود تحصل‌گرايان مطرح کردند. اولاً، هر جمله‌اي که خود اين نظريه را بيان مي‌کرد نه تحليلي بود نه قابل تحقيق تجربي، و بنابراين، يا ناقض خود بود يا بي‌معني. تعميم هاي کلّي از جمله قوانين علمي، مثلاً «همه‌ي الِکترُن ها داراي بارِ 19-10×6/1 کولام هستند»، نيز مسأله‌دار مي‌شدند، چون قابل استنتاج از مجموعه‌ي محدودي از جمله‌هاي مشاهدتي نيستند.(نگاه کنيد به: Hempel (1950), esp. §2.1) جمله‌هاي غيرواقع(counterfactual)، مانند «اگر اين حبه‌ي قند را در آب بيندازيم، حل مي‌شود»، مسائل مشابهي به بار مي‌آورند. تلاش براي اصلاح ادامه يافت، هرچند ناخشنودي از کل برنامه‌ي تحصل‌گرايي تا ميانه‌ي قرن بيستم در حال افزايش بود.

2-3. نظرية صدق تارسکي
آلفرد تارسکي در دو اثر تحول‌آفرين(1933 و 1944)، در تحليل معني جهشي بلند انجام داد و نشان داد که معني‌شناسي(semantics) را با همان نظام‌مندي مي‌توان انجام داد که نحو(syntax) را مي‌توان. منطق‌دانان در تحليل نحو يعني قواعد و ساختارهاي حاکم بر بازترکيب کلمات و عبارات به‌صورت جمله، موفقيت هايي کسب کرده بودند اما مفاهيم معني‌شناختي از قبيل «معني» يا «صدق» سال هاي متمادي در برابر چنين تلاش هايي مقاومت کرده بودند.
تارسکي از مفهوم صدق تحليلي ارائه داد که هيچ کمکي از هيچ مفهوم ذاتاً معني‌شناختي نمي‌گرفت و آن را بر اساس نحو و نظريه‌ي مجموعه(set theory) تعريف کرد. او کارش را با تفکيک فرازبان(metalanguage) و زبانِ متعلَّق(object language) آغاز کرد؛ يک زبان متعلَّق زباني(طبيعي يا صوري) است که موضوع تحليل ما است. و فرازبان زباني است که با آن تحليلمان را انجام مي‌دهيم. فرازبان، زباني است که براي مطالعه‌ي زبان ديگر استفاده مي‌کنيم؛ زبان متعلق، زباني که مطالعه‌اش مي‌کنيم. به‌عنوان مثال، کودکاني که زبان دوم مي‌آموزند معمولاً در کلاس هايي شرکت مي‌کنند که با زبان مادري آن کودکان اجرا مي‌شود و زبان دوم را مورد مطالعه قرار مي‌‌دهد. بنابراين، رونوشت همه‌ي جمله‌هاي زبان متعلق بايد در فرازبان گنجانده شود و فرازبان بايد داراي منابع کافي براي توصيف نحو زبان متعلق نيز باشد. اساساً يک زبان متعلق دربردارنده‌ي محمول صدق(truth predicate) خودش نيست؛ ‌اين فقط مي‌تواند در يک فرازبان رخ دهد چون لازم است که تکلم‌کنندگان، به جاي به کار بردن جمله‌ها، درباره‌ي خود جمله‌ها صحبت کنند. درباره‌ي شکلي که يک فرازبان  بايد بگيرد تا تحليل يک زبان طبيعي را ممکن کند، نزاع زيادي وجود داشته، و تارسکي صراحتاً ترديد داشت که اين روش ها بتوانند به‌آساني از زبان هاي صوري به زبان هاي طبيعي انتقال يابند. اما ما در اينجا اين مسائل را نمي‌کاويم.
تارسکي استدلال کرد که تعريف صدق بايد «صورتاً صحيح» باشد يا به بيان او (14) "براي همه‌ي xها، (x)صادق است اگر و فقط اگر Fx. (For all x, True(x) iff Fx) يا جمله‌اي که بشود اثبات کرد مساوي جمله‌ي فوق است، که در آن «صادق» بخشي از F نيست. اين مقدار شرطي عمدتاً صوري بود. اما تارسکي شرط محتوايي‌تري افزود مبني بر «کفايت محتوايي»(material adequacy) به‌نحوي که حس کنيم تعريفمان در ضبط آن نوع مطابقت ميان حالات امور و جملات که سنتاً با صدق پيوند داشته، موفق است. بنابراين مثلاً، تعريفمان از صدق، بايد  جمله‌اي مانند جمله‌ي زير را لازم آورد: (15) "برف سفيد است" صادق است اگر و فقط اگر برف سفيد باشد.
توجه کنيد که جمله‌ي داخل گيومه، نيمه‌ي اول اين جمله‌ي فرازبان را، که درباره‌ي جمله‌ي «برف سفيد استِ» زبان متعلق است، تشکيل مي‌دهد؛ نيمه‌ي دوم جمله‌ي فرازبان، درباره‌ي خود برف است. تارسکي آن‌گاه تعريفي از صدق ارائه کرد: «يک جمله صادق است در صورتي که همه‌ي موارد(objects) آن را برآورده کنند و در غير اين صورت کاذب است.» (1944, p. 353) و برآورده کردن نسبتي است ميان موارد اتفاقي(arbitrary) و تابع هاي جمله‌اي(sentential functions). و تابع هاي جمله‌اي کلماتي هستند با ساختاري صوري بسيار شبيه جمله‌هاي معمولي اما داراي متغيرهاي آزاد، به‌عنوان مثال «x آبي است» يا «x از y بزرگتر است». تارسکي معتقد بود ما مي‌توانيم نشان دهيم که کدام موارد ساده‌ترين تابع هاي جمله‌اي را برآورده مي‌کنند و سپس مجموعه‌اي ديگر از شرائط ارائه کنيم که تحت آنها تابع هاي مرکب بر اساس تابع هاي ساده برآورده مي‌شوند.(در ويراست 1956 اين مقاله اصلاحاتي انجام شد تا برخي ويژگي هاي نظريه‌ي الگو(model theory) در خود بگنجاند. در اينجا از اين اصلاحات صحبت نخواهيم کرد.) وقتي تارسکي، براي ديگر عملگر(operator)هاي منطق درجه‌اول نيز ارائه کرد، ظاهراً تعريفي از صدق ارائه کرد که در آن از مفاهيم ذاتاً معني‌شناختي کمکي گرفته نشده بود، هرچند فيلد(1972) بعداً استدلال کرد که «دلالت»(designation) و «برآوردن»(satisfaction) نيز مفاهيم معني‌شناختي هستند. اين که آيا نظريه‌ي تارسکي را بايد نظريه‌اي حداقلي(deflationary) درباره‌ي صدق دانست يا تحليلي از نظريه‌ي تمام‌عيار مطابقت، مورد نزاعي جدّي در ميان فيلسوفان تحليلي بوده است. اما نظريه‌ي تارسکي، همچون نظريه‌ي فرگه، اين نقش بسيار مهمتر را داشت که نسل هاي ديگري از منطق‌دانان و فيلسوفان را قانع کرد که تحليل مفاهيم فلسفي سرکش با ابزارهاي منطق جديد هم در چنگ آنها است هم بسيار سودمند است.
3. انقلاب هاي ميانة قرن
تا به ميانه‌ي قرن بيستم، رهيافتي که فرگه، مور، و راسل پديد آورده بودند، با تحصل‌گرايان منطقي ريشه دواند. جنگ جهاني دوم در پراکنده کردن مستعدترين فيلسوفان از قاره‌ي اروپا نقشي عمده داشت، و بسياري از آنها در دانشگاه هاي بريتانيا و ايالات متحده قرار يافتند و آراء خود را نشر دادند و نسل هاي بعدي فيلسوفان را تحت تأثير قرار دادند. اما سنّت تحليلي همواره رگه‌ي نيرومندي از نقد از درون داشته است و برخي از ستون هاي اوليه‌ي آن از ابتدا مورد بدگماني برخي اعضاي حلقه‌ي وين از قبيل اتو نُيْرات(نگاه کنيد به Neurath 1933) و خرمگس هايي مانند کارل پُپِر، بودند. در قسمت بعد مي‌پردازيم به آراء دو شخصيت، يعني کواين و ويتگنشتاين متأخر، که با آراء پذيرفته‌شده در فلسفه‌ي زبان مخالفت کردند و معبري شدند براي انتقال به ديدگاه هاي معاصر.

3ـ1. کواين و تمايز تحليلي‌ـ‌ترکيبي
کواين با حمله به تمايز تحليلي‌ـ‌ترکيبي، قلب تحصل‌گرايي منطقي و اساساً فلسفه‌ي تحليلي را هدف قرار داد. تحصل‌گرايان تمايز ميان جمله‌هايي را که به‌موجب معاني کلماتشان صادق هستند و جمله‌هايي که به‌موجب امور واقع صادق هستند، قبول داشتند اما کواين درباره‌ي معني کلمات مفرد به‌نوعي شکاک بود. او همانند تحصل‌گرايان از هرچه که پذيراي تأييد تجربي نباشد حذر مي‌کرد و معني را يکي ديگر از اين‌گونه چيزها مي‌دانست.
کواين قبول نداشت که يک معني چيزي واقعي باشد که به‌نحوي در اذهان ما حاضر است مستقل از ظهورهايي که در رفتار ما پيدا مي‌کند. او اين‌گونه تفکر درباره‌ي معني را «اسطوره‌ي موزه» لقب داد؛ جايي که «در آن اشياء نمايش‌داده‌شده معني‌ها هستند و کلمه‌ها برچسب ها هستند.»(1969, p. 27) او، در حال‌وهوايي شديداً تجربي‌گرايانه، استدلال کرد ما در تجربه‌مان هيچ دسترسي‌اي به چنين چيزهايي نداريم، و بنابراين نمي‌توانند رفتار زباني ما را تبيين کنند، و در نتيجه هيچ حقي ندارند که در نظريه‌ي ما حضور داشته باشند. کواين ترديد داشت که ميان جمله‌هاي ترکيبي و جمله‌هاي تحليلي تمايزي اصولي برقرار باشد. او در بررسي ايده‌هاي مسلط تحليليت(analyticity) همه را ناقص يا مصادره به مطلوب يافت. تحليليت، يک اعتقاد بود، يعني مورد ايمان تجربه‌گرايان(به‌ويژه تحصل‌گرايان منطقي) بود؛ ايماني که نمي‌توانست در مقابل بررسي دقيق تر تاب آورد. علاوه بر اين، تحصل‌گرايان تحليليت را با اعتقاد ديگري همراه مي‌کردند و آن تحويل‌‌گرايي تجربي بود مبني بر اين که مي‌توان از محتواي تجربي تجربه‌ي ما به هر جمله يا کلمه سهم مجزاي خودش را داد. ادعاي کواين اين نبود که ما نبايد تجربه‌گرا باشيم يا به محتواي تجربه مشکوک باشيم بلکه اين بود که به هيچ جمله يا کلمه‌ي مفرد به خودي خود نمي‌توان چنين محتوايي اختصاص داد. جمله‌هاي زبان ما در پيوند با يکديگر عمل مي‌کنند تا در مقابل کلّ «دادگاه تجربه حاضر شوند». لازمه‌ي اين کل‌گرايي، اعتقاد به نوعي برابري جمله‌هاي بيان‌شده از سوي ما بود. هر حکمي را مي‌توانيم صادق بدانيم، در صورتي که حاضر باشيم اجزاء ديگر «شبکه‌ي باور»مان را مورد تجديد نظر قرار دهيم تا آن را در خود جاي دهند، و هر حکمي - ‌حتي حکم هايي که قبلاً تصور مي‌کرده‌ايم حکمي درباره‌ي معني هستند، مثلاً «هر مجردي بي‌همسر است»- اگر شرائط اقتضا کند مي‌تواند مورد تجديد نظر قرار گيرد.(1953, p.43) برخي جمله‌ها تا حد بسيار زيادي از تجديد نظر مصون هستند، مثلاً قوانين منطق، اما فقط به‌علت محوريتشان در طرز فکر فعلي ما از چنين جايگاهي برخوردار هستند. احکام کمتر محوري را مي‌توان آسان تر مورد تجديد نظر قرار داد؛ به‌عنوان مثال احکام مربوط به شمار خانه‌هاي آجرقرمز در خيابان اِلْم. اين تجديدنظرپذيري وسيع، طي نيمه‌ي دوم قرن بيستم تنظيم‌کننده‌ي آهنگ شناخت‌شناسي در فلسفه‌ي تحليلي بود. بدون بسته‌هاي منظم محتواي تجربي يا حقائق تحليلي که نظريه‌ي معني را به جايي بند کنند، کواين معتقد شد که معني اصلاً استفاده‌اي ندارد. به جاي اين، تلاش او متمرکز شد بر دلالت مشترک(coreference) و توافق تکلم‌کنندگان. نظر او در کتاب کلمه و عين اين است که وضعيت ما به‌عنوان تکلم‌کنندگان بسيار شبيه وضعيت يک زبان‌شناس ميداني است که مي‌کوشد زباني تازه کشف‌شده را که هيچ پيوند قابل تشخيصي با زبان هاي محلي ديگر ندارد ترجمه کند. او اين شيوه را «ترجمه‌ي بنيادين» خواند. ما در مواجهه با چنين وضعيتي، به دنبال کلمات پرکاربرد مي‌گرديم و تلاش مي‌کنيم مدلول هايي براي آنها تأمين کنيم.
افکار کواين بسياري را الهام بخشيد اما مورد حملات تند نيز واقع شد. رفتارگرايي که در قلب نظريه‌ي او جاي داشت از چشم اکثريت فيلسوفان و دانشمندان شناختي افتاده است. مي‌توان بخش عمده‌اي از نقد چامسکي(1959) بر بي.اف. سْکينِر را بر کواين نيز وارد دانست. تأکيد چامسکي بر فطريّت(innateness) و شناخت ضمني(tacit knowledge) نيز مورد نقد شديد قرار گرفته است. اما اين نقد فيلسوفان و زبان‌شناسان را به آن نوع تجربه‌گرايي رفتارگرايانه‌ي شديد که مبناي نظريه‌ي کواين بود بازنگرداند. با اين حال، اکثر فيلسوفان زبان معاصر پايان دادن به عقائد فلسفه‌ي تحليلي متقدم و گشودن مسيرهاي جديد پژوهش را مرهون کواين هستند.

3-2. ويتگنشتاين متأخر
ويتگنشتاين در کتاب پژوهش هاي فلسفي(Philosophical Investigations) (1953)، که پس از مرگش منتشر شد، از برخي آرمان هاي نظري فلسفه‌ي تحليلي نيمه‌ي اول قرن بيستم بُريد. فيلسوفان تحليلي زبان در طلب نظام هاي منطقي مقتصدانه و آراسته بودند، اما پژوهش ها مي‌گويد زبان مجموعه‌اي متنوع و متغير از «بازي هاي زباني» است؛ ‌بازي هاي زباني، فعاليت هاي اجتماعي روبه‌هدف هستند که برايشان کلمه‌ها ابزارهايي براي انجام کارها هستند، نه اجزاء هميشگي و ثابت در يک ساختار منطقي. تصور کردن(representation)، دلالت کردن(denotation)، و تصوير کردن(picturing)، برخي از اهدافي هستند که ما ممکن است هنگام بازي کردنِ يک بازي زباني داشته باشيم اما اهداف ما محدود به اينها نيست. اين تغيير در فلسفه‌ي ويتگنشتاين، اهتمامي جديد به ابعاد «عملي» (pragmatic) استفاده از زبان را وارد عرصه کرد. مطرح کردن اهميت عملي يک کلمه، عبارت است از بررسي اين که چگونه فهميدن آن مي‌تواند در اعمال، يا راهنمايي اعمال، بروز يابد و بنابراين عبارت است از عطف توجه به کاربرد و رويگرداني از مسائل انتزاعي مربوط به صورت منطقي که در مراحل قبلي فلسفه‌ي تحليلي رواج داشت.(چنان که در قسمت 4ـ2 ملاحظه خواهيم کرد نظريه‌پردازان عمل گفتاري(speech act) عمل‌شناسي(pragmatics) را از معني‌شناسي تفکيک کردند.) قول به اين که «معني، همان کاربرد است»(1953, p.43) را بسياري به ويتگنشتاين نسبت داده‌اند اما اين قول مورد تفاسير بسيار مختلفي قرار گرفته است. رايت(1980 و 2001) اين را دعوت به عرفي‌انگاري اجتماعي درباره‌ي معني تفسير کرد، مَکْ‌دَوِل(1984) صريحاً اين تفسير را رد کرد، و برَنْدم(1994) آن را مدخل ورود به نظريه‌اي درباره‌ي معني مي‌داند که هم نرماتيو باشد هم عملي(يعني، بر اساس الزام ها و حق ها براي انجام کارها به‌نحوي خاص مطابق با رفتارهاي مشترک). اما مي‌توانيم با اطمينان بگوييم که ويتگنشتاين معتقد شد که نبايد زبان را تصوير بدون زمينه و منطقيِ امور واقع ترسيم کرد و اهتمام به ابعاد عملي زبان را در کار آورد. نمي‌توانيم فقط به بُعد تصوري زبان توجه کنيم و انتظار داشته باشيم که بفهميم معني چيست.
 تحول عمده‌ي ديگر در ويتگنشتاين متأخر، تلقي او از قواعد(rule) و پيروي از قواعد (rule-following) بود. احکام معني، نوعي کنترل بر اعمال ما دارند اما نه از آن نوع که مثلاً قوانين طبيعي دارند. احکام مربوط به معني، نرم هاي کاربرد را بازمي‌نمايند و ويتگنشتاين استدلال کرد که اين اصل ايده‌ي «زبان خصوصي» را غيرمعقول مي‌کند. منظور او از اين سخن اين بود که ممکن نيست زباني داشت که معاني‌اش فقط در دسترس يک نفر، يعني تکلم‌کننده‌ي آن زبان، باشد. بخش عمده‌اي از فلسفه‌‌ي جديد بر الگوهاي دکارتي بنا شده بود که زبان عمومي را بر رويدادهاي خصوصي مبتني مي‌کردند و لازمه‌ي اين آن بود که بخش عمده(يا شايد همه)ي فهم اوليه‌ي ما از زبان نيز خصوصي است. ويتگنشتاين گفت که در اينجا مسأله اين است که براي پيروي از قاعده‌ي کاربرد يک کلمه، کمک گرفتن از امري خصوصي کفايت نمي‌کند. بنابراين، زباني که فقط براي يک فرد قابل فهم باشد ناممکن است زيرا براي آن تکلم‌کننده ناممکن خواهد بود که معاني نمادهاي خصوصي آن زبان را تثبيت(establish) کند.

4. حوزه‌هاي مهم در صحنة معاصر
پس از افکار تأثيرگذار کواين و ويتگنشتاين در ميانه‌ي قرن، مي‌توانيم اکثريت آرائي را که در اين زمينه ابراز شده در دو گروه عمده جمع کنيم. يک گروه کساني هستند که در نظريه‌ي معني بر شرائط صدق(truth conditions) جمله‌ها تأکيد مي‌کنند. گروه ديگر کساني هستند که بر کاربرد تأکيد مي‌کنند. نظريه‌هاي شرائط صدق، تحليل صوري فرگه، کارناپ، و تارسکي ــ‌منهاي آراء راديکال تر تحصل‌گرايان‌ــ را ادامه مي‌دهند. اما نظريه‌هاي کاربرد و نظريه‌ي عمل گفتاري، تأکيد ويتگنشتاين بر جنبه‌ي عملي را مهم مي‌شمارند. حال نگاه کوتاهي مي‌اندازيم به مباحث و شخصيت هاي عمده در هريک از اين دو گروه.

4-1. نظريه‌هاي شرائط صدق دربارة معني
اکثر فيلسوفان زبان در سنّت تحليلي، در اين باره با فرگه هم‌نظر اند که ما معني يک کلمه را وقتي مي‌دانيم که نقش آن در يک جمله را بدانيم و معني يک جمله را وقتي مي‌دانيم که شرائطي را که تحت آنها آن جمله صادق خواهد بود بدانيم. ديويدسن(1967) و لوييس(1972)  از چنين رهيافتي دفاع کردند و نقاط عطفي در تحول آن هستند. نظريه‌هاي شرائط صدق عموماً با اين فرض آغاز مي‌شوند که چيزي زبان يا کلمه است فقط و فقط اگر اجزاء مهمش بتوانند امور واقع جهان را بازنمايند. جمله‌ها، امور واقع يا حالات امور در جهان را بازمي‌نمايند، نام ها بر اعيان دلالت مي‌کنند، و ... . با اين حال، تمرکز نظريه‌‌ي معني همچنان بر جمله‌ها باقي مي‌ماند، چون جمله‌ها هستند که بنيادي ترين واحدهاي اطلاعات را تشکيل مي‌دهند. به‌عنوان نمونه، لفظي به نام «جان کالترين» به نظر نمي‌رسد که چيزي بگويد تا اين که به کسي اشاره کنيم و بگوييم «اين جان کالترين است» يا تصديق کنيم که «جان کالترين در کَرُلايناي شمالي زاده شد» و غيره. اين نظر که جمله را بنيادي ترين واحد معني مي‌داند با قول به ترکيبي بودن(compositionality) سازگار است يعني قول به اين که جمله‌ها مرکّب اند از مجموعه‌ي محدودي از عناصر ساده‌تر که مي‌توانند به انحاء جديد مورد استفاده قرار گيرند و ترکيب هاي جديد بسازند به اين شرط که ما معاني آن کلماتِ کوچک تر از جمله را به‌عنوان اجزاء معني جمله بفهميم. به بيان غيردقيق، مي‌توانيم بگوييم نام ها و کلماتِ دالّ ديگر، مدلول هايشان را «مي‌چينند»(pick out)، و بقيه‌ي جمله به آنها چيزي نسبت مي‌دهد. نظريه‌هاي شرائط صدق براي کساني هم که معني‌شناسي‌اي طبيعي‌انگارانه و تحويل‌گرايانه ــ‌که براي تبيين معني از هيچ چيز بيرون از جهان طبيعي کمک نمي‌گيردــ را ترجيح مي‌دهند، جذاب بوده است. اِوِنز(1983)، دِويت(1981)، و دويت و سْتِرِنلي(1999) نمونه‌هايي از نظريه‌هاي شديداً طبيعي‌انگارانه هستند.
در بيست‌وپنج سال گذشته، در اين حوزه توجهِ زيادي به نظريه‌هاي دلالت شده چرا که ايضاح نقش نظريه‌هاي دلالت در نظريه‌هاي شرائط صدق اهميت دارد. اين رأيِ منسوب به فرگه که مفهوم نام هاي خاص تابعِ مجموعه‌اي از وصف ها است، بسياري فيلسوفان را سوق داد که به دنبال نظريه‌ي شرائط صدق باشند تا چنين وصف هايي را در شرائط صدق جمله‌هايي که دربردارنده‌ي آنها هستند بگنجانند و به اين وسيله مدلول آن جمله‌ها را توضيح دهند. اما دهه‌ي 1970، شاهد موج جديدي از توجه به اشکال مستقيم تر دلالت بود. اشتياق به اين رهيافت، ريشه در کتاب نام‌گذاري و ضرورتِ کريپکي(1980) و نيز مقالاتي از هيلاري پاتنَم(1973 و 1975) داشت. آنها به اين تلقي که جمله‌هاي اين‌هماني بيان ترادفي هستند که فرد در هنگام صدور اين جمله‌ها به‌نحو پيشين مي‌دانسته، حمله کردند. اگر ما(يا هر کس ديگري که اين کلمه را به کار مي‌برد) قيد کنيم که ارسطو مؤلفِ اخلاقِ نيکماخوس، معلم اسکندر، و غيره است، به نظر خواهد رسيد که به‌نحو پيشين معلوم است که اين مطلب درباره‌ي مدلول آن نام صادق است. مدلول آن چيزي است که همه يا اکثر «مجموعه‌ي وصف ها» را که مفهوم آن نام را بيان مي‌کنند برآورده مي‌کند. اما اگر متوجه شويم که اکثر يا همه‌ي اين مطالب درباره‌ي شخصي که «ارسطو» ناميده‌ايم کاذب است، آيا لازم مي‌آيد که ارسطو وجود نداشته يا ارسطو کس ديگري بوده؟ شبيه همين مطلب را مي‌توانيم درباره‌ي کلمه‌هاي دالّ بر انواع طبيعي بگوييم: تصور مي‌کرده‌ايم نهنگ ها ماهي هستند اما از اينکه نهنگيانِ بزرگ شش و پستان دارند، آيا لازم مي‌آيد که هيچ نهنگي وجود ندارد؟
پاتنم و کريپکي بر آن شدند که نام هاي خاص و کلمات دالّ بر انواع طبيعي(و وصف هايي مثل «ريشه‌ي دومِ 289»)، دال هاي ثابت(rigid designators) هستند يعني کلماتي که در همه‌ي جهان هاي ممکن بر اعيان واحدي يا بر انواع واحدي دلالت مي‌کنند بدون اين که در اين نسبت هيچ محتواي وصفي‌اي واسطه باشد.

4ـ2. معني و کاربرد
نظريه‌هاي تحقيق‌گرايانه، پس از کواين ديگر مورد اقبال نبودند اما با نوشته‌هاي مايکل دامت درباره‌ي معني و منطق و نيز شروح مفصل او بر آراء فرگه، جاني تازه گرفتند.(نگاه کنيد به: Dummett 1963, 1974, 1975 and 1976) دامت نيز همچون تحصل‌گرايان، به بار شناختي جمله اهتمام داشت، و معتقد بود که فرگه نيز با مطرح کردن مفهوم در واقع در وهله‌ي اول به همين مسأله توجه داشته است. بسياري معتقد اند فرگه درباره‌ي معني تفکر افلاطوني دارد، اما دامت اين تفسير از فرگه را به چالش کشيد و بر آن بود که کلاً براي تبيين امور واقع معني‌شناسانه(semantic facts) نيازي به مصداق هاي وجودي(ontological extensions) نيست. موضع دامت بيش از آن که حاصل خسّت وجودي پيشين باشد ادامه‌ي مضامين ويتگنشتايني بود. دامت استدلال کرد که الگوي معني(a model of meaning)، الگوي فهم ما است هنگامي که معاني را مي‌شناسيم. ما گاهي مي‌توانيم اين فهم را آشکارا بيان کنيم اما الگوي معني نمي‌تواند شامل اين معيار آشکار بودن باشد زيرا دچار تسلسل مي‌شود.(در اين باره استدلال زبان خصوصي ويتگنشتاين را به ياد آوريد.) بنابراين، شناختي که به‌طور کلي فهم را تشکيل مي‌دهد، بايد شناخت ضمني باشد و ما فقط زماني مي‌توانيم اين شناخت ضمني را نسبت دهيم که نوعي معيار قابل مشاهده داشته باشيم و به‌وسيله‌ي چنين نسبتي بدهيم.(نگاه کنيد به: Dummett 1973, pp. 216ff.)
در حالي که اين آميزه‌ي کاربرد و تحقيق(verification) مي‌تواند براي جمله‌ها و شرائطي که گاهي تحقق دارند ساده باشد، در مورد جمله‌ها و شرائطي که تحقق ندارند به آن سادگي نيست. ما مي‌توانيم معني جمله‌اي را که شرائط صدقش هرگز تحقق پيدا نمي‌‌کند يا هرگز(به‌لحاظ عملي) نمي‌توان درستي‌اش را معلوم کرد، بفهميم، به‌عنوان مثال «هر عدد زوج جمعِ دو عدد اول است». دانستنِ اين که تحقق يک شرط چيست و دانستنِ اين که يک مورد خاص مصداق اين است شرائطي مجزا هستند؛ بنابراين معني نمي‌تواند اين تحقيقِ ساده باشد که کسي را در شرائطي قرار دهيم و ديد که چه جمله‌هايي مي‌گويد. دامت نظريه‌اش را گسترش داد به اين نحو که شرط هايي در آن گنجاند از قبيل به دست دادن پيامدهاي استنتاجي صحيح يک جمله، کاربرد جديد صحيح يک جمله، و احکام درباره‌ي شواهد کافي يا احتمالي براي صدق يا کذب يک جمله. او معتقد است نوعي از ارائه‌هاي خودتحقيق‌کننده(self-verifying presentations) اين شرط ها را پشتيباني مي‌کنند و به ما اجازه مي‌دهند همه‌ي جنبه‌هاي زبان و معني را استخراج کنيم. البته اين براي بسياري که در چنين نظرياتي و کلاً در مبناگرايي شناختي به ديده‌ي ترديد مي‌نگرند، مورد مناقشه است.

4ـ3. نظريه‌ي عمل گفتاري و عمل‌شناسي
ويتگنشتاين متأخر، جرقه‌ي توجه به ابعاد عملي کاربرد زبان را در ميان برخي فيلسوفان بريتانيايي که در سال هاي پس از مرگ او کار فلسفي مي‌کردند زد. اما شماري از فيلسوفان از رهيافت هاي تحويل‌گرايانه‌تر و مبتني بر «زبان عاديِ»(ordinary language) پيروان ويتگنشتاين ــ‌که در توصيف زبان تقريباً هيچ نقشي براي رهيافت هاي نظري قائل نبودندــ برآشفتند. برخي از اينها به سراغ آنچه به نظريه‌ي عمل گفتاري(speech act theory) شهرت يافته رفتند، که آغازگر آن جان آستن بود.(نگاه کنيد به: Grice (1975), Austin (1962) and Searle (1969)) اين فيلسوفان طرفدار نظريه‌اي درباره‌ي زبان بودند که بر اساس آن جمله‌ها ابزارهايي براي انجام کارها هستند که شامل دسته‌بندي کاربردهايي که قطعات زباني را براي آنها مي‌توان استفاده کرد مي‌شد. با اين که معناي معمولي نيز مهم است اما نظريه‌هاي عمل گفتاري  به پژوهش نقش هايي که جمله‌هاي ملفوظ و مکتوب مي‌توانند در رسيدن به اهداف مختلف داشته باشند، اهتمام ورزيدند. مثلاً، جمله‌ي(16) "هوا آفتابي است" مي‌تواند يک گزارش باشد يا توصيه به اين که مخاطب چتر با خود نبرد، يا يک دروغ(در صورتي که هوا آفتابي نباشد) يا تمرين زبان انگليسي، تمسخر، يا چيزهاي ديگر، بسته به اين که در چه سناريويي به کار برده شود.
براي اين که به‌روشن ببينيم مدافعان نظريه‌ي عمل گفتاري، چگونه به اين مسائل مي‌پردازند بايد به يکي از آموزه‌هاي اساسي آن يعني تمايز عمل‌شناسي‌ـ‌معني‌شناسي توجه کنيم. مي‌توانيم اين مطلب را به‌طور کلي اين‌گونه بيان کنيم که اطلاعات معني‌شناسانه(semantic information) به بيان هاي زباني (linguistic expressions) (از قبيل کلمه‌ها و جمله‌ها) ربط دارد در حالي که اطلاعات عمل‌شناسانه به الفاظ(utterances) و امور واقعِ مرتبط با آنها ربط دارد. پس مطالعه‌ي جنبه‌هاي عملي، شامل توجه به جنبه‌هايي از قبيل صدق يا مدلول کلمات و جملات نمي‌شود بلکه شامل توجه به اطلاعات درباره‌ي زمينه‌اي است که تکلم‌کننده در آن آن لفظ را گفته است و اين که چگونه آن شرائط اجازه مي‌دهند که تکلم‌کننده فلان گزاره را بيان کند و نه بهمان گزاره را. زمينه‌اي بودنِ شديدِ جنبه‌هاي عملي، موجب توجه ويژه به اهدافي که تکلم‌کننده مي‌تواند با ادا کردن جمله به‌نحوي خاص در آن زمينه به دست آورد و اين که چرا جمله را بيان کرده، مي‌شود. بدين ترتيب در نظريه‌هاي عمل گفتاري، در پاسخ به اين سؤال که منظور تکلم‌کننده از گفتن چيزي چيست(what a speaker means)، خيلي وقت ها بر قصدها(intentions)ي او تأکيد مي‌شود: قصد آشکار براي شنونده که تکلم‌کننده مي‌خواهد شنونده به‌نحوي خاص پاسخ دهد و بنابراين قصد وادار کردن او که به آن نحو پاسخ دهد. اما در برخي موارد ممکن است اين قصدها ربطي به معني جمله نداشته باشند. من ممکن است بگويم «هوا باراني است» و قصدم اين باشد که شما را برانگيزم چترتان را برداريد اما اين معني جمله(what the sentence means) نيست. مي‌توانستم به جاي جمله‌ي فوق بگويم «شبکه‌ي هواشناسي براي امروز بعدازظهر باران پيش‌بيني مي‌کند» و قصدم همان قصد فوق باشد؛ اما اين لازم نمي‌آورد که اين دو جمله معني واحدي داشته باشند.
آن قصدهايي که موفقيتشان صرفاً عبارت است از اين که شنونده خود قصد را قبول کند، قصدهاي درسُخَن(illocutionary intentions) ناميده مي‌شوند؛ آن قصدهايي که موفقيتشان صرفاً عبارت است از اين که شنونده کاري(بيش از و فراتر از فهم محتواي معني‌شناسانه جمله) را انجام دهد، قصدهاي باسخن(perlocutionary intentions) ناميده مي‌شوند. قصدهاي باسُخَن را بايد از طريق قصدهاي درسخن، عملي کرد، مثلاً آگاه کردن شما از قصد من بر اين که مطلبي را درباره‌ي هوا به شما بفهمانم شما را سوق مي‌دهد به اين که به چترتان فکر کنيد و ببَريدش. پس از مقاله‌ي بَچ و هارنيش(1979)، طرفداران نظريه عمل گفتاري معمولاً اعمال گفتاري را با چهار جزء تحليليِ اعمال گفتاري توصيف مي‌کنند: (1) اعمال بياني(utterance acts)، يعني خود تلفظ يا نوشتن کلمه‌ها و جمله‌ها؛ (2) اعمال گزاره‌اي(propositional acts)، يعني اشاره به چيزها و حمل کيفيت ها و نسبت ها بر آنها؛ (3) اعمال درسخن، که به‌وسيله‌ي آنها تکلم‌کنندگان با تکلم‌کنندگان ديگر تعامل مي‌کند و الفاظ تشکيل‌دهنده‌ي فعاليت هاي اين تعامل هستند، به‌عنوان مثال قول دادن و دستور دادن؛ و (4) اعمال باسخن، که به‌وسيله‌ي آنها تکلم‌کنندگان از طريق آنچه مي‌گويند چيزي را در ديگران باعث مي‌شوند، مثلاً قانع کردن يا ترغيب کردن کسي. برخي نظريه‌پردازان «قصد معني»(meaning intention) و «قصد ابلاغ»(communicative intention) را هم به فهرست فوق افزوده‌اند تا بر فهم مشترک معاني متعارف که منضم به کلمه‌ها هستند و بر بين‌الاذهاني بودن اعمال گفتاري تأکيد کنند. چنان که اين فهرست نشان مي‌دهد، نظريه‌ي عمل گفتاري، بسي بيش از شاخه‌هاي ديگر فلسفه‌ي زبان، به جنبه‌هاي متعارف زبان پرداخته است. به همين دليل، نويدبخشِ پيوندهايي ميان نظريه‌هاي پيچيده‌ي معني‌شناسانه و پژوهش تجربي علوم اجتماعي است.

5. جهت‌گيري هاي آينده و بحث هاي تازه
تحليل زباني سيطره‌اي را که در سده‌ي بيستم بر فلسفه‌ي تحليلي داشت اکنون ندارد اما همچنان زنده و در حال تحول است. همانند اوائل فلسفه‌ي تحليلي، موضوع توازي ميان محتواي گفته‌ها و نسبت دادن محتوا به حالت هاي ذهني مورد توجه بسيار است اما بسياري از عالمان علوم شناختي اين فرض تحليلي کلاسيک را که افکار محتوايي جمله‌مانند يا نمادين دارند کنار گذاشته‌اند. به پيروي از جهت‌گيري هاي ترسيم‌شده در راملهارت و مک‌لِلاند(1986)، برخي عالمان علوم شناختي از پيوند‌گرايي(connectionism) دفاع کرده‌اند. پيوندگرايي بر تعامل پويا ميان دسته‌هاي بزرگ نُدولها(بسيار شبيه سلول هاي عصبي در مغز) ي به‌هم‌پيوسته تأکيد مي‌کند و آن را الگوي شناخت مي‌داند. بر اساس پيوندگرايي، فکر پردازشِ نماد (symbol processing) نيست، شبيه يک گفت‌وگوي دروني با خود نيست. بدين سان، گستره‌ي نظريه‌هاي سنتي درباره‌ي زبان و معني، بسيار کوچک مي‌شود. براي مرور کلي اين حوزه مي‌توانيد به تامبرلين(1995) رجوع کنيد. چرچلند(1995) يکي از پرشورترين مدافعان اين ديدگاه است. دفاع از ديدگاه هاي سنتي‌تر پردازش نماد نيز در جريان بوده است، به‌ويژه در فُدُر و لِپُر(1999). در پي اين دفاع ها، طرفداران نظريه‌ي سيستم هاي پويا(dynamic systems theory) نظريه‌هاي پردازش نماد را مورد انتقادهاي تندتري قرار داده‌اند(نگاه کنيد به: van Gelder 1995 and Rockwell 2005). همچنين در اين اواخر در فلسفه‌ي زبان، آثار زيادي درباره‌ي حساسيت کلمات و جملات به زمينه، نگاشته شده است. تأکيد بر حساسيت به زمينه در شناخت‌شناسي(DeRose 1998; Lewis 1996) و در فرااخلاق(Dancy 1993) از اين لحاظ بر فلسفه‌ي زبان تأثير مهمي داشته‌اند. البته، طي پنجاه سال گذشته نظريه‌هاي کاربرد و عمل گفتاري تأکيد بسيار بيشتري بر زمينه کرده‌اند. اخيراً برخي کسان، حالت غالب زبان هاي طبيعي را عدم حساسيت به زمينه دانسته‌اند. کاپلن و لپر(2005) نمي‌گويند که هيچ کلمه يا جمله‌ي حساس به زمينه وجود ندارد اما معتقد به حداقل‌گرايي معني‌شناختي هستند مبني بر اين که اين‌گونه کلمات و جملات معدود اند و شامل ضمائر و نام هاي اشاره مي‌شوند. آنها اين ديدگاه را با کارهاي جديد درباره‌ي محتواي عمل گفتاري همراه مي‌کنند و بدين وسيله بسياري از فيلسوفان معاصر را به چالش مي‌کشند. به نظر مي‌آيد اين نزاع ميان حداقل‌گرايان و زمينه‌گرايان، طي چند سال آينده بحث داغ فلسفه‌ي زبان خواهد بود.

*منابع در دفتر نشريه موجود است
* مدخل دائرة‌المعارف اينترنتي فلسفه. اولين انتشار در تاريخ هشتم سپتمبر دوهزاروشش، آخرين بروزرساني در تاريخ دوازدهم مي دوهزارونه.

پي نوشتها
1. Waverley (نام رماني است نوشته والتر سکات)  //  2. «امر واقع» (و جمع آن، امور واقع) را به‌عنوان يک اصطلاح و برابر با(facts) به کار خواهيم برد. (مترجم)

 

 

انديشه و زبان

PDF چاپ نامه الکترونیک

انديشه و زبان

اي. ايکر
ترجمه محمدهادي کرامتي

هر کس بخواهد رابطه بين انديشه(Thought) و زبان(Language) را مورد مداقه قرار دهد، مجموعه اي از مسايل فلسفي را پيش رو خواهد داشت. آنچه پيچيدگي اين مجموعه مفاهيم را افزايش مي دهد، اين واقعيت است که شماري از فلاسفه سعي در درک ماهيت و محدوديت هاي انديشه انساني پيرامون جهان آفرينش دارند. در واقع توجه فيلسوفانه به اين رابطه تا حد زيادي به علاقه مندي به مقوله زبان دامن زده است. به عنوان نمونه اظهارنظري وجود دارد که مي گويد مفاهيم و مشخصه هاي ساختاري تفکرات ما بازتاب گروه هاي هستي شناسانه موجود در جهان هستند. برخي فلاسفه معتقد اند که مطالعه اي دقيق در باب زبان قادر خواهد بود ما را در تحصيل درکي مطلوب از ساختار انديشه و متعاقب آن نگرشي ارزشمند از جهان ياري دهد. از سوي ديگر برخي با اعتقاد به اينکه زبان تنها آينه اي تحريف گر از جهان است آن را آخرين دستاويز براي دستيابي به تلقي متافيزيک از دنيا مي دانند. افزون بر اين مباحث متافيزيکي و ماهيت شناسانه(يعني پرسش هايي در مورد اينکه شکل دنيا چگونه است و ما چه چيز از آن مي دانيم)، تمايل به قابليت هاي حيرت انگيز انديشه و زبان بشر موجبات شکل گيري علاقه مندي هاي فيلسوفانه به آن را فراهم آورده است. بارها و بارها بر اين نکته تاکيد شده است که همين قابليت ها هستند که انسان را از ديگر موجودات جهان طبيعت تمييز مي دهند. در اينجا به دو مورد از مهم ترين پرسش هاي فلسفي که درباره رابطه بين زبان و انديشه مطرح شده است، خواهيم پرداخت. اول آنکه فلاسفه اولويت نسبي انديشه بر زبان يا زبان بر انديشه را بررسي کرده اند: اينکه نگاه فرد به ترجيح يکي از انديشه و زبان بر ديگري چگونه باشد، او را در حل پرسش دوم راهنما خواهد شد: قصدمندي(Intentionality) مشخصه مشترک انديشه و زبان است. زماني که ما مي خواهيم بيانديشيم و سخن بگوئيم، ميان اشياي موجود در جهان اتصال برقرار کرده و درباره شان فکر مي کنيم و سخن مي گوئيم. فلاسفه از ديرباز بنا داشته اند اين تقارب ميان انديشه و زبان را به محک آزمايش بگذارند.
***
اولويت نسبي انديشه و زبان
آيا انديشه بر زبان تقدم دارد؟ يعني آيا زبان صرفا وسيله اي است که ما توسط آن انديشه هايمان را ابراز مي داريم؟ برخي فلاسفه معتقد اند که ظرفيت بيان گري زباني ظرفيتي است که ما را قادر مي سازد انديشه هاي خود را منتقل کرده و از پيش بر آن انديشه ها وقوف پيدا کنيم. اگر چنين باشد، بايد بفهميم که چه چيز ساختار زبان هاي طبيعي را براي بيان انديشه  مناسب مي سازد؟ آيا ساختار انديشه هم چيزي شبيه ساختار زبان است که براي بيان آن به کار گرفته مي شود؟ آيا مي توان گفت زبان پنجره اي رو به سوي ذهن است؟
 پاسخ برخي به سؤال اخير مثبت بوده است؛ البته آنها بر اين باور اند که دليل اينکه ساختار زبان هاي بشري منعکس کننده ساختار تفکرات بشري است، آن است که ظرفيت زبان مقدم بر انديشه است. برخي از فلاسفه اي که به وجود پديده هاي ذهني(همچون انديشه) به ديده ترديد مي نگرند، قائل به نسخه اي افراطي از اين ديدگاه هستند. آنها مي گويند که تمايل ما به نسبت دادن انديشيدن به افراد عمدتا به ظرفيت آنها در استفاده از زبان بستگي دارد. دليلي هم که اين دسته از متفکرين ذکر مي کنند اين است که اين رفتار زباني شايد تنها چيزي است که بتوان نام انديشه را بر آن نهاد. البته برخي اين موضع را بسيار افراطي توصيف کرده و ابراز داشته اند که بهره مندي از انديشه بدون فراگيري زبان ميسور نيست؛ و اين ايده هم که زبان صرفا حاملي براي انديشه است، صادق نيست. من در ابتدا به تبيين ديدگاه رنه دکارت(Rene Descartes) نسبت به تقدم انديشه بر زبان پرداخته و سپس واکنش رفتارگرايان(Behaviorist) را به آن بررسي خواهم نمود. آنگاه رويکرد متفاوتي را ارايه خواهم کرد که بر وجود انديشه صحه مي گذارد اما همچنان معتقد است که زبان بر انديشه مقدم است. مطالب مذکور جزء مسايل بسيار جديد در دپارتمان هاي زبان شناسي، روان شناسي و فلسفه هستند؛ اما من به خاطر خودداري از بيان واژگان پيچيده و تخصصي بحث هاي جاري، به استفاده از همان واژگان کلاسيک بسنده مي کنم.

ديدگاه دکارت
بخش هاي زير که از گفته هاي رنه دکارت(1650-1596) بر گرفته شده اند، بيانگر ديدگاه هايي پيرامون انديشه و همچنين رابطه بين انديشه و زبان در اوايل دوره مدرن هستند. دکارت علاقه وافري به مقوله انديشه و زبان نشان داده و آنها را وجه افتراق انسان و حيوان مي داند. دکارت با بررسي احتمال اختراع ماشين هايي شبيه ربات هاي امروزي که قادر به تقليد حرکات انسان و حيوان باشند، چنين مي نويسد: «در صورتي که چنين ماشين هايي وجود داشته و داراي اندام  و شکل ظاهري ميمون يا حيواني ديگر و فاقد عقل و منطق باشند، نمي توانيم ثابت کنيم که اين موجودات تماما از همان طبيعت و ماهيت حيواني برخوردار خواهند بود؛ اين در حالي است که اگر بدن اين ماشين ها شبيه بدن ما باشد و آنها بتوانند کنش هاي انساني را تقليد کنند، ما باز هم براي اطمينان از اينکه آنها انسان واقعي نخواهند شد دو دليل قاطع خواهيم داشت. اول اينکه آنها هيچ هنگام قادر به استفاده از لغات نخواهند بود؛ آنها هيچ وقت نخواهندتوانست مثل ما انسان ها که علائم را به منظور بيان انديشه هايمان در کنار هم قرار مي دهيم، اين کار را انجام دهند. ما مي توانيم ماشيني را تصور کنيم که واژگان را بيان کند و حتي مطابق با اين کار بدن خود را نيز حرکت دهد(مثلا اگر جايي از بدنش را لمس کنيم، از ما بپرسد که چه مي خواهيم و اگر دست به نقطه ديگري بزنيم، فرياد صدمه ديدن سر دهد). اما نمي توان ماشيني را متصور بود که ترکيبات کلامي گوناگون و متناسبي توليد کرده و بدين ترتيب واکنشي معنادار نسبت به سخن ما نشان دهد؛ کاري که کودن ترين انسان ها هم در انجام آن با مشکلي مواجه نيستند. دوم اينکه اگرچه اين ماشين ها شايد بتوانند مجموعه کارهايي را مثل ما- و شايد حتي بهتر از ما –  انجام دهند، اما بدون شک در انجام مجموعه ديگر ناکام خواهند ماند. اين امر حاکي از آن است که منشأ انجام کارها توسط ماشين نه درک و فهم آن بلکه نحوه تنظيم ساختار بدني آن است» (دکارت، 1999).
درون مايه هاي متعددي در اين اظهارنظر به چشم مي خورد. دکارت معتقد است که آنچه انسان را از ديگر حيوانات جدا مي کند، ظرفيت انديشه و استدلال است. اين ظرفيت مُهر تأييدي بر قابليت زباني انسان ها است؛ انسان هايي که ظرفيت زباني آنها از پيش تعيين شده نبوده و در هر بار تعامل با محرک هاي خارجي، واکنش هاي متفاوتي از خود بروز مي دهند. تبيين ظرفيت زباني انسان به شکل ماشيني و مکانيکي، به مثابه عدم فهم صحيح اين حقائق آشکار است که انسان ها تا حد زيادي محرک هاي خارجي را درک مي کنند، قادر اند براي واکنش مناسب استدلال کنند و با توسل به واژه ها مقصود خود را منتقل کنند. از اين رو زبان انسان اساساً ريشه در منطق وي دارد، که آن هم خود عملکردي برخاسته از ذهن او است. به عقيده دکارت ذهن جوهره اي جدا از جسم است و کارکردهايش را نمي توان با قوانين مکانيکي حاکم بر ماده تفسير و توجيه نمود. از آنجايي که حيوانات فاقد ذهن هستند مي توان آنها را با به کارگيري قوانين و واژگان مکانيکي توصيف نمود. اما چگونه مي توان اطمينان حاصل نمود که داستان به همين منوال باشد!؟ دکارت در ادامه مي گويد: «تنها در همين دو زمينه است که تفاوت انسان و حيوان آشکار مي شود. جالب اينجا است که هيچ انساني آنقدرها هم کندذهن و نفهم نيست که نتواند لغات مختلف را کنار هم چيده و مفهوم خود را منتقل کند؛ از سوي ديگر هيچ حيواني هم – هر قدر متکامل و توانمند – وجود ندارد که بتواند چنين کاري انجام دهد. دليل اين امر فقدان اندام هاي لازم در حيوان نيست چراکه مثلا طوطي هم مي تواند مثل انسان جملات را بيان کند؛ نکته اينجا است که او توانايي تکلم ندارد: يعني حيوانات نمي توانند نشان دهند که پشتوانه اي از تفکر پشت آنچه مي گويند، وجود دارد. جالب تر آنکه انسان هايي که کر و لال به دنيا آمده و بدينسان همچون حيوانات – يا حتي بدتر از آنها – از اندام هاي کلام ساز بي بهره اند هم مجموعه اي از علائم را با نيت انتقال مفاهيم موردنظرشان به مخاطبي که براي يادگيري زبان آنها وقت صرف کرده است، ابداع مي کنند» (دکارت، 1999).
در اينجا نيز دکارت بر اولويت انديشه بر زبان تأکيد کرده و زبان را حاملي براي انديشه بر مي شمرد. آنچه رشته اي از اصوات را به کاربردي از زبان تبديل مي کند، آن است که اين رشته بيانگر تفکر گوينده اش است. هرگونه کاربرد واقعي از زبان مستلزم اين است که نوعي فهم و ادراک در ميان باشد نه اينکه طوطي وار صرفاً کلماتي بيان گردند. انسان برخلاف طوطي واژگان را به گونه اي توليد مي کند و آنها را در يک دنباله پشت سرهم مي چيند که بتواند بدان وسيله انديشه خود را منتقل سازد. رشته هاي صوت، اصوات شبه واژه و دنباله هاي شبه جمله همگي تنها در صورتي معنا دارند که با غايت انتقال انديشه ساخته شده باشند. دکارت بر اين عقيده است که انسان به عنوان مخلوقي مجهز به ذهن و جسم، اساساً داراي ظرفيت انديشه است. حتي اگر ما به هر دليلي از اين ظرفيت توليد زبان گفتاري يا نوشتاري بي نصيب باشيم، باز هم داراي انديشه هايي هستيم که بناي انتقالشان را داشته و در پي يافتن ابزاري بدين منظور هستيم.

رفتارگرايي
اوايل قرن بيستم بود که برخي فلاسفه، هستي شناسي بسيط پديده هاي ذهني را که دکارت ناديده گرفته بود بحث و بررسي کردند. يکي از مکاتب مهمي که در اين زمينه فعاليت مي کرد، مکتب «رفتارگرايي» نام داشت. البته نمي توان گفت که تمام رفتارگرايان وجود پديده هاي ذهني غيرملموس را به چالش کشيدند. برخي تنها درصدد مشخص نمودن حدومرز داده هايي بودند که بتوانند بر مبناي آنها دانش روانشناسي را پايه ريزي کنند. اين رفتارگرايان «اسلوب شناس»(Methodological) بر اين باور بودند که توصيف علمي روانشناسي انسان بايستي نگاه خود را منحصراً به پديده هاي قابل مشاهده ميان فردي محدود کند، خصوصاً به رفتار و رفتار زباني. اين رفتارگرايان دستورالعمل خاصي براي اسلوب علمي خود در حوزه روانشناسي ارايه دادند که البته روش آنها کمترين توجهي به سازه هاي متافيزيکي نداشت. از سوي ديگر رفتارگرايان «هستي شناس» دانشمنداني بودند که قصد داشتند بر مبناي رفتار قابل مشاهده خارجي، تحليلي از واژگان ذهني ارايه داده و در اين مسير کوچک ترين اشاره اي نيز به پديده هايي باکيفيت هاي مربوط به ذهن(يعني غيرمادي، دروني، شخصي و غيرقابل دسترسي براي ديگران) نداشته باشند. رفتارگرايان هستي شناس(Ontological) مرتکب اين خطاي متافيزيکي مي شوند که از پذيرش وجود پديده هايي که چنين خصوصياتي دارند، سرباز زده و درصد اند تلاش هاي انسان در حوزه مسايلي از اين جنس را تقبيح نمايند. رفتارگرايي البته به عنوان يک نظريه اسلوب شناسانه، الزاماً مرتکب اين خطاي متافيزيکي نمي شود. با تمام اين اوصاف، رفتارگرايان جملگي قائل به تقدم زبان بر انديشه اند: واژگان ذهني يا بر حسب رفتار(علي الخصوص رفتار زباني) تجزيه و تحليل مي شوند و يا اين امر در توصيف علمي انسان، به نفع توصيف رفتار کنار گذاشته مي شود.

سلارز: زبان به مثابه پيش شرط انديشه
ديدگاهي که ويلفرد سلارز(Wilfred Sellars) ارايه مي کند، اندکي متفاوت است. او با اينکه از رويارويي مستقيم با درک و شهود تقريبا قدرتمند انساني احتراز مي کند، اما در عين حال تلاش دارد نشان دهد که در حقيقت زبان پيش شرط بايسته انديشه است و نه بالعکس. او در اثر تجربه گرايي و فلسفه ذهن خود بدين شکل از نسخه سنتي ادراک عام موجود از انديشه دفاع مي کند: «هر يک از ما داراي جرياني از رخدادها هستيم که به خودي خود تجارب بلاواسطه اي محسوب نمي شوند که ما بدانها دسترسي ويژه اي داشته باشيم. نمود ظاهري اين رخدادها ممکن است رفتار زباني ما نباشد؛ با اينکه رفتار زباني مي تواند محصول طبيعي آن باشد. ما صداي انديشيدن خود را مي شنويم اما نمايش زباني که ما را به انجام اين کار قادر مي سازد، ديگر خود انديشيدن نيست بلکه رفتار زباني است که اين امر توسط آن صورت گرفته و به ديگران نيز منعکس شده است. هدف من دفاع از اين تحليل کلاسيک ارايه شده از انديشه است و در اين راه به طرح تفاوت هايي خواهم پرداخت که به راه حل معماي تجربه بلافصل کمک مي کنند. اما بگذاريد پيش از آني  که به بحث خود بپردازيم، اين نکته را اضافه کنم که ديدگاهي را که در اينجا مطرح خواهم کرد مي توان قالب اصلاح يافته اي از اين نظريه تلقي نمود که انديشه ها رخدادهاي زباني هستند»(سلارز، 1997).
او هم زمان با اينکه قصد دارد از اين نقطه نظر اصلاح يافته دفاع کند که انسان داراي برخي رخدادهاي انديشه محور «دروني» است، به دفاع از اين نظريه هم برمي خيزد که انديشه ها رخدادهاي زبان شنا سانه هستند که قالب خام آنها را مي توان رفتارگرايي ناميد. سلارز به منظور تشريح ديدگاه خود، يک داستان علمي-تخيلي انسان شناسانه تعريف مي کند. او مرحله اي از آفرينش را به تصوير مي کشد که انسان ها در آن تنها قادر اند از «زبان رايلين(Rylean)» استفاده کنند. واژگان اصلي اين زبان از عبارات مربوط به موارد عمومي و همگاني تشکيل شده اند که در زمان و مکان موجود اند. اين زبان داراي حروف ربط، حروف فصل، منفي سازها، وجوه شرطي و غيره مي باشد و البته ديگر روابط منطقي که در هر گفتمان معمولي وجود دارند نيز در آن يافت مي شوند. سلارز اين سؤال را مطرح مي کند: «آيا لازم است چيز ديگري هم به زبان رايلين اضافه شود تا کاربران آن بتوانند خود را به عنوان موجوداتي که قادر به تکلم، انديشه و احساس  هستند توصيف نمايند؟».
سلارز در ادامه مي گويد در ابتدا فرض کنيد اين افراد بتوانند جملات معنادار بسازند؛ يعني جملاتي در مورد معناي عباراتي که در گفتمان هاي خود به کار مي برند و يا توانايي تشخيص درستي يا نادرستي يک اظهارنظر. چنانچه آنها از اين قابليت برخوردار باشند، پس حتما قادر خواهند بود در مورد انديشه خود نيز سخن بگويند، چه انديشه داراي همان خصيصه هاي زبان است. همان طور که مي توانيم بگوئيم وقتي از عبارت «ببر» استفاده مي کنيم، درمورد ببرها حرف مي زنيم، به همين شکل مي توانيم ادعا کنيم که در آن زمان در مورد اين حيوان فکر هم مي کنيم. پيشنهاد سلارز اين است که نظم سنتي تعبير و تفسير را معکوس کرده و چنين فرض کنيم که «قصدمندي انديشه را مي توان در کاربرد گروه هاي معناشناسانه در عملکردهاي زباني ريشه يابي کرد»(سلارز، 1997). البته سلارز بايستي براي تأييد سخن خود، شرحي از قصدمندي بيانه هاي زبان شناسانه ارايه دهد: آن چيست که اسم «تاملا» را به فردي که اسمش «تاملا» است، پيوند مي دهد؟ چه چيز واژه «سخت» را به مشخصه هايي که ميخ و بتون و سنگ مرمر دارند، مرتبط ساخته و از ويژگي هايي که پنبه و پوست خرگوش دارند، جدا مي کند؟ او البته براي اين کار نبايد دست به دامان برداشت مستقل هر کاربر زبان از انديشه پيرامون يک شيء، ويژگي يا گونه و همچنين هدف وي از اشاره به چيزهايي گردد که بدين ترتيب ادراک مي شوند. توجه داشته باشيد که بحث اوليه ما در باب اولويت نسبي انديشه و زبان، به بحث قصدمندي انديشه و زبان مبدل شده است. ديدگاه سلارز در اين خصوص که زبان مقدم بر انديشه است، آشکارا توصيف او از قصدمندي انديشه و زبان را محدود مي سازد.
بگذاريد به بحث سلارز پيرامون توصيف وي از نحوه اظهارنظر کاربران زبان از رخدادهاي دروني شان(همچون انديشه) باز گرديم. به خاطر داريد که زبان ساختگي سلارز داراي توصيفاتي از اجسام، مشخصه ها و روابط عمومي بوده و در ضمن توانايي آنها در ابراز مشخصه هاي معناشناسانه کلمات و جمله ها را نيز در بر مي گرفت. آنها رفته رفته متوجه مي شوند که هم نوعان شان با اينکه چيزي به زبان نمي آورند اما از نوعي رفتار هوشمندانه برخوردار اند. اين مسأله سبب مي شود که آنها دست به نظريه پردازي بزنند. طبق نظريه آنها، انسان از رخدادهاي دروني بهره مند است که نقطه شروع فرآيندي را تشکيل مي دهند که معمولا، و نه هميشه، منجر به خلق بروندادهاي رفتار زباني مي گردد. مدل اين رخدادها، همان کلام علني خواهد بود و بدينسان محصولي که اين نظريه روانشناسانه ابتدائي بدان دست خواهد يافت، همان «کلام دروني»(inner speech) خواهد بود. حال از آنجايي که اين کلام دروني است، مشخصه هاي معناشناسانه کلام خارجي نيز در مورد آن اطلاق پذير است؛ بدين ترتيب رايلين ها مي توانند رخدادهاي دروني را معنادار توصيف کرده و اشياء و روابط مختلف عمومي را مصداق آن قرار دهند. واژه «انديشه» مي تواند محمل خوبي براي نام گذاري اين کلام هاي دروني باشد. به ميزاني که رايلين ها به طور منطقي وجود انديشه را(بر پايه مشاهده رفتار هوشمندانه که در سکوت عرضه مي شده است) اثبات مي کرده اند، به همان ميزان مي توان بر وجود خود آنها صحه گذارد – با ماهيتي که تنها پيشرفت علم مي تواند پرده از آن بردارد!
پاسخ سلارز دو سؤال را به ذهن متبادر مي کند: اول اينکه اگر بر پايه اين نظريه، گفتمان زباني علني حد اعلي و ماحصل فرآيندي است که با کلام دروني – انديشه –  آغاز مي شود، آيا اين اعتقاد نوعي عقبگرد به ديدگاه دکارتي نخواهد بود که اعتقاد داشت رفتار زبان شناسانه علني ابزاري براي ابلاغ انديشه است؟ دوم آنکه اگر ما پيشامد رفتار زبان شناختي علني را محصول انديشه انگاشته و اجازه سخن گفتن از مشخصه هاي معناشناسانه –  معنا و قصدمندي –  انديشه را براي خود صادر مي کنيم، آنگاه آيا اين کار همان بررسي و تحليل مشخصه هاي معناشناسانه رفتار زبان شناسانه علني بر حسب مشخصه هاي معناشناسانه انديشه نخواهد بود؟ سلارز در واکنش به پرسش نخست ابراز مي دارد که برعکس نظريه فوق کاملا با اين ايده مطابقت دارد که توانايي انديشه مندي از طريق فرآيند اکتساب عنصر «کلام علني» کسب شده و «کلام دروني» تنها زماني مي تواند بدون برون داد علني اش به منصه بروز برسد که پايه هاي کلام علني مستحکم شده باشند(سلارز، 1997). وي در پاسخ به سؤال دوم چنين مي نويسد: «نبايد از ذهن دور نگه داشت که صفات معناشناسانه رخدادهاي زباني علني، عمده ترين کاربرد واژگان معناشناسانه را تشکيل مي دهند و اينکه رويدادهاي زبان شناسانه علني – که مشخصه هاي معناشناسانه به خود گرفته اند –  الگويي براي رخدادهاي دروني هستند که در نظريه مطرح شده اند»(سلارز، 1997).
سلارز در ادامه به تشريح اين مطلب مي پردازد که ما به چه نحو انديشه هايمان را منسوب به خود مي کنيم. او عنوان مي کند که يک کاربر زبان رايلين، مثلا (الف)، بر پايه مشاهده رفتار خود، قادر است شيوه سخن گفتن از خود را فرا گرفته و بگويد که مثلا دارد به موضوع (ب) فکر مي کند؛ دقيقاً همان طور که فرد سومي ممکن است با مشاهده رفتار فرد (الف)، بگويد که وي درباره (ب) مي انديشد. سلارز در اينجا ابراز مي دارد که فرد (الف) در نهايت مي تواند بدون مشاهده رفتار علني خود، ياد بگيرد که توصيفات منطقي و قابل اعتمادي از خود ارايه دهد. با گسترش اين توصيفات شخصي عرضه شده توسط هر فرد پيرامون انديشه خود، مردمان رايلين کم کم از «دسترسي ممتاز»(Privileged access) خود به انديشه هايشان سخن خواهند گفت. رهيافت سلارز در نگاه اول کاملا قهقرائي به نظر مي رسد: آيا ما انديشه هايمان را از جنس چيزهايي برنمي شماريم که صرفاً رويشان فکر مي کنيم؟ چيزهايي که بر محتوايشان هم واقف هستيم؟ آيا منطقي به نظر مي رسد که بپذيريم کاربران يک زبان، به فراگيري زباني مي پردازند که رفته رفته قدرت بيان افکار ديگران را براي افراد طرف سوم فراهم آورده و سپس همان ها خواهند توانست با تعميم اين مفاهيم به ماهيت انديشه خود، آنها نيز از انديشه هاي خود سخن گفته و نهايتا هم بتوانند بر انديشه هايشان اشراف کامل پيدا کنند؟
مشکلي که اين نوع مقابله با افسانه سلارز دارد، آن است که داستان او، به اعتقاد جمعي از فلاسفه، چشم خود را بر روي جنبه مهم ديگري از زبان مي بندد و آنهم ماهيت اصالتاً عمومي و اجتماعي زبان است. افرادي مثل لودويگ ويتگنشتاين(Wittgenstein Ludwig)، پاول گرايس(Paul Grice) و سول کريپکي (Saul Kripke) توجه زيادي به ماهيت عمومي و اجتماعي زبان معطوف داشته اند. نحوه مدافعه سلارز از تصويري که ارايه مي دهد، بدين ترتيب است: او ابراز مي دارد که نظريه اش بر خاصيت بين الاذهاني انديشه (intersubjectivity of thought) و مفاهيمي تأکيد مي ورزد که براي توصيف و بيان اين رخدادهاي دروني به کار مي روند؛ او البته منکر اين حقيقت نيز نمي شود که افراد «دسترسي ممتاز» به انديشه هايشان دارند و با استفاده از همين مفاهيم است که به ارايه توصيفات و گزارش هاي شخصي از خود مي پردازند. سلارز در باب استفاده ما انسان ها از مفاهيمي نظير انديشيدن، اعتقاد داشتن و هراسيدن در زمينه ارايه گزارش هاي شخصي چنين مي آورد:
«نقش گزارش دهي اين مفاهيم(اين واقعيت که هر يک از ما از نوعي دسترسي ممتاز ما به انديشه هايمان برخورداريم)، تشکيل دهنده بُعدي از استفاده از اين مفاهيم است که چهارچوب ميان فاعلي را مبناي کار خود قرار مي دهد. داستان من نشانگر مطابقت کامل ايده حريم مندي(privacy) رخدادهاي دروني با اين واقعيت است که زبان ذاتاً يک دست آورد ميان فاعلي است و در محيط هايي با همين ويژگي فرا گرفته مي شود – حقيقتي که روان شناسان مدرن زبان(همچون ب. اف. اسکينر(B. F. Skinner)) و برخي فلاسفه(مثل کارنپ(Carnap) و ويتگنشتاين) نيز آنرا تصديق کرده اند. افزون بر آن داستان من به روشني بيان مي کند که اين حريم مندي، يک «حريم مندي مطلق» به شمار نمي رود»(سلارز، 1997).
نگاهي دقيق تر به رابطه ميان انديشه و زبان
يکي از هزار مسأله پيچيده اي را که همراه با بررسي اولويت نسبي زبان بر انديشه مطرح مي شود ملاحظه کرديم. با مطالعه نمونه هاي بيشتر، خواهيم توانست بيش از پيش به عمق مسئله پي ببريم. بياييد ما هم مثل سلارز فرض را بر اين بگيريم که مفاهيم ذهني بر پايه رفتار علني استوار اند. اما اين فرضيه چيز را در مورد تقدم و اولويت زبان بر انديشه اثبات مي کند؟ داستان سلارز وضعيت هايي را تصوير کرد که در آن وقوع انديشه در افراد به اکتساب زبان در آنها بستگي داشت. اگر چنين باشد، پس به اعتقاد وي زبان مقدم بر انديشه است. تحقيقات اخير ويگوتسکي(Vygotsky) و اندي کلارک(Andy Clark) در اين حوزه ارائه گر ديدگاه کامل و بالغ تري هستند. آنها عنوان مي دارند که اگرچه ما به زبان خاصي نمي انديشيم اما فراگيري يک زبان شرط لازم و ضروري براي تکميل فرآيند انديشه است. روان شناساني مثل اليزابت اسپلک(Elizabeth Spelke) و ددر جنتنر (Dedre Gentner) نيز به اين مسأله و مسايلي از اين دست اشاراتي داشته اند. در مجموع بايد اذعان داشت که تحقيقات سلارز از نارسايي هاي زيادي در بحث انديشه و زبان برخوردار اند(نظير قضيه قصدمندي) و لازم است با ارايه انگاره اي کامل و شامل تر، اين رابطه به شکل مطلوب تري تبيين گردد.  در ابتدا بايستي آن بخش از داستان سلارز را بررسي کنيم که مي گفت زبان در بستر جامعه شروع به بروز و تکامل مي کند. مراحل اوليه کارمان را بايد به معرفي اسامي اشياء خاص، گروه اشياء، خصوصيات چيزها و رابطه آنها با هم اختصاص دهيم. اما اگر از هيچ آگاهي اوليه پيرامون کاربران يک زبان نخستين خبري نيست يا اينکه هيچ اطلاعي از تباين و تشابه اشياء با هم در دست نداريم، پس چطور اين اقدام شدني خواهد بود؟! اينکه بتوان براي يک فرد، گروهي از افراد، نوعي از ماده و يا ويژگي هاي خاص اشياء اسامي و عناويني را برگزيد، مستلزم بهره مندي از يک نگاه قبلي بدان است. اين امر حاکي از آن است که قصدمندي آيتم هاي زبان شناسانه ماهيتي اصلي و ذاتي ندارد بلکه برگرفته از قصدمندي همين نگاه پيش زبان شناسانه به ذهن است.
وقتي بررسي ريشه هاي زبان به سرانجام رسيد، آنگاه نوبت به بررسي افرادي مي رسد که قصد يادگيري زبان را دارند. به عقيده سلارز، يادگيري زبان بر قابليت انديشيدن فرد مي افزايد. اگر فرد زبان بلد نباشد، به احتمال قريب به يقين از داشتن مفاهيمي که به او اجازه انديشيدن مي دهند، بي نصيب خواهد بود: محکوميت اخير مديرعاملان سوءاستفاده گري که جايگاه خود را فراتر از قانون مي پندارند، حاکي از نارضايتي مردم از اوضاع اقتصادي حال حاضر جامعه است. حال زبان يک کودک را در نظر بگيريد. وي بايستي نخست واژه هايي از قبيل «توپ» و «مامان» را فرا بگيرد. البته کودک پيش از آن قادر بوده است به نحوي نصفه و نيمه، شيء و محيط اطرافش را از هم تمييز دهد؛ خودش را از مادرش بازشناسد و ميان پاي خود و اسباب بازي که روي تخت خواب اش است، تفاوت قائل شود. شايد بهره مندي از برخي توانايي هاي مفهومي ابتدائي، پيش شرط اکتساب زبان باشد. رسيدن به پاسخ اين سؤالات، معلول انجام تحقيقات تجربي گسترده است. پس از آن لازم است نتيجه گيري در خصوص نقش زبان در ساخت و تکامل مفاهيم در دستورکار قرار گيرد. در وهله آخر نيز بحث زبان دانان بالغ مطرح خواهد شد. اين فرد ممکن است جمله اي بدين شکل بيان کند: آن مردي که در گوشه خيابان ايستاده و موي مصنوعي گذاشته است، کارمند جانيس مي باشد. چه چيز باعث مي شود که اين جمله درمورد يک فرد خاص صدق کند؟ آيا قضيه از اين قرار است که مردي در گوشه خيابان ايستاده و تنها فردي است که موي مصنوعي استفاده کرده است؟ به عبارت ديگر، آيا توصيف قطعي بيان شده و قوانين زباني حاکم بر توصيفات قطعي هستند که مشخص مي کنند چه کسي مطلوب نظر گوينده بوده است؟ يا آيا اهداف و توجهات ذهني گوينده نيز به همان اندازه اهميت دارند؟ فرض کنيد مردي در گوشه خيابان ايستاده است ولي موي مصنوعي بر سر ندارد اما درعين حال آن مرد همان فردي است که گوينده قصد اشاره بدو را داشته است. آيا ما تحت اين وضعيت نيز قادر خواهيم بود، حتي بدون استفاده از آن توصيف خاص، مقصود و هدف گوينده مان را تشخيص دهيم؟ نفي صددرصدي اين فرضيه نشان از ناآگاهي ما خواهد داشت. اما آيا اگر بپذيريم که اين قضيه درست باشد که گوينده قطع نظر از توصيفي که استفاده مي کند، قصد اشاره به مرد خاصي را داشته است، آنگاه آيا مي توانيم بگوئيم که وي در اشاره اش به آن مرد، ناموفق بوده است(چراکه وضعيت آن مرد با توصيف ارايه شده همخواني ندارد)؟ من حيث المجموع آيا بيانه هاي زبان و قوانين حاکم بر آنها هستند که مسير رهيافت جملات به اشياء را مشخص مي کنند؟ يا نقش ارجاعي بيانه هاي زبان، ريشه در قصدمندي بدوي انديشه هاي ما دارد؟
 وقتي صحبت از تشريح قصدمندي انديشه ها و «عبارت هاي ارجاعي»(referring expressions) زبان در ميان باشد، مي توان سه بند فوق را در راستاي تبيين اولويت نسبي زبان و انديشه بررسي کرد. البته اين سه مورد به مراحل متفاوتي در تکوين، اکتساب و کاربرد زبان اشاره دارند. ازاين رو نه تنها پرسش ها بلکه ملاحظاتي که بايستي در پاسخگويي مدنظر قرار گيرند نيز با يکديگر متفاوت خواهند بود. هرچند اين مقاله تنها به بازه محدودي از انواع و پيچيدگي هاي رابطه بين زبان و انديشه اشاره کرد اما اميد است در تشريح اين امر که چرا فلاسفه، زبان شناسان و روان شناسان زمان زيادي را صرف يافتن پاسخ مناسب براي سؤالاتي از اين دست مي کنند، گام بلندي بر داشته باشد.

منبع:
E Eaker (2010), Thought and Language: Philosophical Aspects, in: Philosophy of language and linguistics, ed. Alex Barber and Robert J. Stainton, 747-752.

Bibliography
Burge, T (1979). ‘Individualism and the mental.’ Midwest Studies in Philosophy 4, 73–121.  //  Chomsky N (1985). Knowledge of language: Its nature, origin and use. Westport, CT: Praeger.  //  Clark A (2003). Natural-born cyborgs: Minds, technologies, and the future of human intelligence. New York: Oxford University Press.  //  Descartes R (1999). ‘Discourse on the method.’ In The philosophical writings of Descartes I. Cottingham J, Stoothoff R & Murdoch D (trans.). Cambridge: Cambridge University Press. 139–141.  //  Donnellan K (1966). ‘Reference and definite descriptions.’Philosophical Review 75, 281–304.  //  Fodor J (1987). Psychosemantics: The problem of meaning in the philosophy of mind. Cambridge, MA: MIT Press.  //  Fodor J (1990). A theory of content and other essays. Cambridge, MA: MIT Press.  //  Frege G (1956). ‘The thought: A logical inquiry.’ A M & Quinton M (trans.). Mind 65, 289–311.  //  Frege G (1980). ‘Ueber Sinn und Bedeutung.’ In Translations from the philosophical writings of Gottlob Frege.  //  BlackM (trans.) and Geach P & Black M(eds.). Oxford: Basil Blackwell. 56–78.  //  Grice H P (1975). ‘Logic and conversation.’ In Cole P & Morgan J L (eds.) Syntax and semantics 3. New York: Academic Press. 41–58.  //  Kripke S (1977). ‘Speaker’s reference and semantic reference.’ In French P A, Uehling T E Jr & Wettstein H K (eds.) Studies in the philosophy of language. Midwest Studies in Philosophy, No. 2. Minneapolis: University of Minnesota Press. 255–276.  //  Kripke S (1980). Naming and necessity. Cambridge, UK: Harvard University Press. May R (1985). Logical form: Its structure and derivation. Cambridge, MA: MIT Press.  //  Putnam H (1975). ‘The meaning of ‘‘meaning’’.’ In Language, Mind and Knowledge. Minnesota Studies on the Philosophy of Science, No. 7. Minneapolis: University of Minnesota Press.  //  Russell B (1919). ‘Descriptions.’ In Introduction to mathematical philosophy. London: George Allen and Unwin.167–180.  //  Ryle, G. The concept of mind. Chicago: The University of Chicago Press.  //  Sellars W (1997). Empiricism and the philosophy of mind. Cambridge, MA: Harvard University Press.  //  Strawson P F (1950). ‘On referring.’ Mind 59, 320–344.  //  Vygotsky L S (1998). The collected works of L. S. Vygotsky. New York: Plenum Press.  //  Wittgenstein L (1958). Philosophical investigations, Anscombe G E M (trans.). Oxford: Basil Blackwell. Wittgenstein L (1929). ‘Some remarks on logical form.’  //   Aristotelian Society Supplemental Volume 9, 162–171.

 

 

چگونه زبان تفكر را شكل مي‌دهد

PDF چاپ نامه الکترونیک

چگونه زبان تفكر را شكل مي‌دهد

لرا بوروديتسکي**
ترجمه محمد مهدي ميرلو

 مردم براي ارتباط با يكديگر زبان‌هاي متعددي را به كار مي‌برند كه به طور قابل ملاحظه‌اي در اطلاعاتي كه آنها به يکديگرمنتقل مي‌كنند تغييراتي ايجاد مي‌کند. محققان به دنبال پاسخ به اين سؤال هستند كه آيا زبان‌هاي متفاوت ممكن است توانايي‌هاي شناختي متفاوتي را منتقل كنند. در سال هاي اخير شواهد تجربي براي اين ارتباط علّي(causal relation) مطرح شده است و به اين نکته اشاره مي‌كند که زبان مادري يك شخص، واقعاً شيوه‌اي را كه فرد درباره جنبه‌هاي متعدد جهان شامل مكان و زمان و ... مي‌انديشد شكل مي‌دهد. يافته‌هاي اخير همچنين به اين نكته اشاره مي‌كند كه زبان(language) بخش و جزئي از جنبه‌هاي تفكر(thought) است و اهميت آن فراتر از آن چيزي است كه دانشمندان پيش از اين تشخيص داده بودند.
***
زبان و شناخت جهان
يک کودک پنج ساله در يك فرهنگ مي‌تواند كاري را به راحتي انجام دهد كه دانشمندان و عالمان برجسته در فرهنگ‌هاي ديگر با آن به كشمكش مي‌پردازند. اين تفاوتي بزرگ در توانايي شناختي(cognitive ability) است. چه چيزي مي‌تواند آن را تبيبن کند و توضيح دهد؟ پاسخ شگفت‌آوري كه مي‌توان مطرح كرد ممكن است زبان باشد. اين انديشه که زبان‌هاي مختلف ممكن است مهارت هاي شناختي مختلفي را منتقل كنند قدمتي طولاني دارد. از دهه 1930 اين مسأله را زبان شناسان آمريكايي ادوارد ساپير(Edward sapir) و بنجامين لي‌ ورف(Benjamin lee whorf) مطرح کرده بوند. آنها اين مسأله را بررسي کردند كه چگونه زبان‌ها شيوه‌ها و روش هايي را پيشنهاد مي‌کنند كه صحبت کنندگان به زبان‌هاي مختلف ممكن است تحت تأثير آنها به طور متفاوتي فكر كنند. هر چند ايده‌هاي آنها در ابتدا با اقبال خوبي مواجه شد اما يك مشكل كوچك وجود داشت: فقدان كامل شواهد براي اينكه از ادعاهاي آنها حمايت كند. تا دهه 1970 بسياري از دانشمندان از فرضيه ساپير- ورف قطع اميد كرده بودند اما امروزه با گذشت چند دهه، مجموعه‌اي از شواهد تجربي نشان مي‌دهند چگونه زبان، تفكر را شكل مي‌دهد. شواهدي تجربي اين عقيده جزمي ديرينه درباره جهان شمولي(universality) را زير سؤال برده‌اند و بينش‌ها و شناخت‌هاي جذاب و خيره‌كننده‌اي درباره خاستگاه آگاهي و ساختار واقعيت ارائه مي دهند. اين نتايج داراي مفاهيم و اشارات مهمي براي حقوق، علم سياست و تعليم و تربيت است.
در سراسر جهان افراد با يكديگر از طريق به كارگيري مجموعه خيره‌كننده‌اي از زبان‌ها- حدود7000 زبان- ارتباط برقرار مي‌كنند و هر زبان چيزهاي مختلفي از متكلمينشSpeakers)) طلب مي‌كند. براي مثال، فرض كنيد كه من مي‌خواهم به شما بگويم كه«عمو وانيا((uncle Vanya را در خيابان بيست و چهارم ديدم». در زباني كه در منطقه پايوا گينه نو(Papua new Cuneo) صحبت مي‌شود از فعل جمله ذکر شده چنين برداشت مي شود كه اين رويداد در حال، ديروز يا در گذشته دور اتفاق افتاده است در حالي كه در زبان اندونزيايي، اين فعل دلالت مي‌كند كه اين رويداد قبلاً رخ داده است يا در حال رخ دادن بوده است. در زبان روسي، فعل، جنسيت را معلوم مي كند. در ماندارين(چين)، من مجبور خواهم بود كه مشخص كنم كه uncle به خانواده مادري تعلق دارد يا به خانواده‌ي پدري و  اينكه ارتباط او به شكل سببي است يا نسبي زيرا كلمات مختلفي براي همه انواع مختلف uncle وجود دارد و در پيراها(Piraha)، زباني که مردمان آمازون با آن صحبت مي‌كنند من نمي‌توانم عبارت «بيست و چهارم» را به كار بردم زيرا هيچ كلمه‌اي براي اعداد دقيق وجود ندارد و تنها كلماتي براي(اندك) و (بسيار) وجود دارد.
زبان ها به روش هاي بي‌شماري از يكديگر متمايزي مي‌شوند اما تنها به دليل اينكه افراد به طور متفاوت صحبت مي‌كنند ضرورتاً به اين معنا نيست كه آنها به طور متفاوتي فكر مي‌كنند. چگونه ما مي‌توانيم بگوييم كه صحبت‌كردن به زبان‌هاي مختلف از جمله روسي‌، اندونزيايي، ماندارين، پيراها و ... در حقيقت منجر به توجه كردن، به خاطر آوردن و استدلال كردن درباره جهان به شيوه‌هاي مختلف مي‌شود كه ريشه در زبان‌هايي دارد كه اين افراد با آنها صحبت مي كنند؟ پژوهش هاي من  نشان مي دهد که چگونه زبان حتي بنيادي‌ترين ابعاد تجربه بشر يعني مكان، زمان، عليت(Causality) و روابط با ديگران را شكل مي‌دهد. اجازه بدهيد در مورد منطقه  پورمپرا(Pormpuraw) صحبت كنيم. بر خلاف انگليسي، زبان كوك تايوري(Kuuk Thaayorre) كه درپورمپرا صحبت مي‌شود اصطلاحات فضايي نسبي مانند راست و چپ را به كار نمي‌برند بلكه صحبت‌كنندگان به اين زبان بر حسب جهات اصلي مطلق(شمال، جنوب، شرق، غرب) صحبت مي كنند. البته ما در انگليسي اصطلاحات مربوط به جهات اصلي را به كار مي‌بريم اما اين كاربرد فقط براي مقياس‌هاي فضايي بزرگ است. براي مثال، ما نمي گوييم كه «آنها در قسمت شمالي ميز نهارخوري نشسته‌اند» اما در زبان كوك تايوري، جهات اصلي در همه مقياس‌ها به كار مي رود. اين بدين معنا است كه فرد مي‌تواند جملاتي شبيه اين جمله كه «فنجان قسمت شمالي بشقاب است» را به کار برد يا همين طور جمله اي مانند اين جمله «پسري که در قسمت شمالي بتي ايستاده است برادر من است». در پورمپورا، فرد همواره بايد جهت‌دار باقي بماند تا قادر باشد كه به طور شايسته صحبت كند. علاوه بر اين، جديدترين كاري كه توسط استفان لونيسون(Stephen  Levinson) از مؤسسه پلانك براي روانشناسي زبان در هلند و جان هاويلند(John Haviland) از دانشگاه كاليفرنيا در بيش از دو دهه گذشته انجام شد نشان داد كه افرادي كه با زبان هايي صحبت مي كنند كه بر جهات مطلق تأكيد مي‌كنند به طور برجسته‌اي در حفظ رابطه خود با مكاني كه در آن هستند مهارت دارند و اين مسأله حتي در مورد چشم‌اندازها و مناظر ناآشنا يا داخل ساختمان هاي ناآشنا نيز صدق مي‌كند. آنها بهتر از مردم و گروهي عمل مي كنند كه در محيط مشابهي زندگي مي‌كنند اما چنين زبان هايي را به كار نمي‌برند. مقتضيات  زبان‌هاي آنها اين مهارت و توانايي شناختي(cognitive prowess) را آموزش و تحميل مي‌كند. مردمي كه به طور متفاوت درباره مكان و فضا فكر مي كنند به همان نحو به طور متفاوتي در مورد زمان فكر مي‌كنند. براي مثال به تعدادي از افرادي كه به زبان كوك تايوري صحبت مي كردند مجموعه اي از تصاوير ارائه شد كه توالي زماني را نشان مي‌داد. يك مرد سالخورده، يك تمساح در حال رشد، يك موزي كه رسيده و قابل خوردن است. سپس از آنها خواسته شد كه تصاوير را بر روي زمين به نحوي قرار دهند كه نظم زماني درست را نشان مي‌دهد. هر فرد دو بار مورد آزمايش قرار گرفت وهر بار با جهت اصلي متفاوتي مواجه شد. انگليسي زبانان كه اين تكليف را انجام دادند كارت‌‌ها را به نحوي قرار دادند که زمان را از چب به راست نشان مي داد. اين وضعيت  نشان مي‌داد كه جهت نگارش در يك زبان تأثير مي گذارد بر اينكه چگونه افراد توالي زماني را سازمان دهي و طبقه بندي کنند. صحبت کنندگان به زبان كوك‌تايور، هر چند به طور عادي كارت‌ها را از چپ به راست قرار ندادند آنها كارت‌ها را در جهت شرق به غرب در كنار هم قرار دادند. اين بدان معنا است هنگامي كه آنها در جهت شمال نشسته بودند كارت‌ها از راست به چپ قرار داده مي‌شد. هنگامي كه آنها در جهت شرق قرار داشتند كارت‌ها را در جهت بدن خودشان قرار مي‌دادند. در حالي كه به هيچ كدام از شركت كنندگان گفته نشده بود كه آنها در كدام جهت قرار داشته و نشسته‌اند. فرد صحبت کننده به زبان كوك‌تايوري مي‌دانست كه به طور خود انگيخته جهت هاي فضايي را براي بازنمايي‌هاي زمان به كار گيرد. 
بازنمايي هاي زمان به شيوه‌هاي متعدد در جهان تغيير مي كند. براي مثال انگليسي‌زبان ها، آينده را به عنوان امري در جلو و گذشته را در عقب و پشت خود در نظر مي‌گيرند. در پژوهشي مشاهده شد كه انگليسي‌ زبان‌ها به طور ناخودآگاه بدنشان را به سوي جلو تكان مي‌دهند هنگامي كه آنها در مورد آينده صحبت مي كنند و بدنشان را به عقب تكان مي‌دهند هنگامي كه آنها در مورد گذشته فكر مي كنند. اما در آي‌مارا(Aymara) كه سرخپوستان بوليوي و پرو قرار دارند زباني به كار مي‌رود كه در آن گفته مي‌شود كه گذشته در جلو و آينده در پشت قرار دارد و به همين دليل زبان تن(body language) اين افراد با شيوه‌ي صحبت‌كردن آنها سازگار است.
صحبت‌كنندگان به زبان‌هاي مختلف در اينكه آنها چگونه حوادث و رويدادها را توصيف مي‌كنند و در نتيجه چگونه آنها به خوبي مي‌توانند كسي را كه كاري را انجام داده است به ياد آورند متفاوت هستند. همه حوادث، حتي تصادف‌هاي خيلي سريع، پيچيده هستند و ما را ملزم مي كنند آنچه را كه رخ داده است تعبير و تفسير كنيم. انگليسي زبانان تمايل دارند كه اشياء و امور را در قالب الفاظ بر حسب آنچه كه افراد آنها را انجام مي‌دهند بيان كنند. در مقابل، كساني كه به ژاپني يا اسپانيايي صحبت مي‌كنند هنگامي كه يك رويداد يا حادثه تصادفي را توصيف مي كنند كمتر احتمالاً به فاعل يا همان عامل(agent) اشاره مي‌كنند. براي مثال يك انگليسي‌زبان مي تواند چنين جمله اي را به کار ببرد که «جان، گلدان را شکست» در حالي که همين جمله توسط يک ژاپني زبان يا اسپانيايي زبان به اين شكل به كار مي‌رود كه «گلدان شكست». چنين تفاوت هايي مي‌تواند تأثير بگذارد بر اينكه چگونه افراد آنچه را كه اتفاق مي‌افتد و داراي پيامدهايي براي حافظه شاهد عيني است تعبير و تفسير مي‌كنند.
در پژوهش‌ ما كه در سال 2010 منتشر شد انگليسي‌زبان‌ها و كساني كه به زبان‌ ژاپني و اسپانيايي صحبت مي كردند فيلم دو مردي را ديدند كه بادكنكي‌هايي مي‌تركاندند و يا در حال شكستن تخم‌مرغ‌هايي بودند و يا اينكه نوشيدني را عمداً يا تصادفي مي ريختند. بعد از ديدن فيلم ما از آنها يك آزمون حافظه گرفتيم. براي هر رويدادي كه آنها مشاهده كرده بودند مجبور بودند كه بگويند كدام مرد آن عمل را انجام داده بود درست شبيه آنچه پليس در مورد تصاوير افراد مظنون انجام مي‌دهد و از فرد شاهد در مورد تصاوير سؤال مي کند. گروه ديگري از انگليسي‌زبان‌ها و كساني كه به اسپانيايي و ژاپني صحبت مي‌كردند همين رويدادها و حوادث را توصيف ‌كردند. هنگامي كه ما به داده هاي حافظه(memory dada) نگاه كرديم دقيقاً تفاوت هايي در حافظه اين افراد شاهد مشاهده كرديم كه به وسيله الگوهايي در زبان قابل پيش‌بيني بود. صحبت‌كنندگان به هر سه زبان حوادث و رويدادهايي را كه به صورت ارادي انجام شده بود توصيف مي‌كردند و چيزهايي مانند اين جملات را -«او بادكنك را تركاند»- بيان مي‌كردند و هر سه گروه به ياد مي‌آورند كه چه كسي اين اعمال ارادي را انجام داده است. هنگامي كه به رويدادهاي تصادفي مي‌رسيديم تفاوت ها آشكار مي‌شد. صحبت كنندگان به زبان ژاپني و اسپانيايي كمتر احتمال داشت كه به عامل انجام دهنده كار يا فعاليت اشاره كنند در صورتي كه انگليسي‌ زبان‌ها به عامل و انجام‌دهنده اشاره مي كردند. در واقع صحبت كنندگان به زبان ژاپني و اسپانيايي در مقايسه با انگليسي‌زبان ها كمتر به ياد مي‌آورند كسي را كه آن كار را انجام داده است و اين بدان علت نبود كه آنها داراي حافظه‌ ضعيف‌تري بودند زيرا آنها فاعل و عامل رويدادهاي ارادي را همانند انگليسي‌زبان ها به ياد مي‌آورند.

زبان و يادگيري
نه تنها زبان‌ها برآنچه كه ما به ياد مي‌آوريم تأثير مي‌گذارند بلكه ساختار زبان‌ها مي‌تواند موجب سهولت يا دشواري يادگيري چيزهاي جديد شود. براي مثال، به دليل اينکه واژه هاي مربوط به ارقام در برخي از زبان ها بسيار شفاف تر از زبان انگليسي، ساختار بنيادين 10 عدد اصلي را آشکار مي سازند(مثلاً در زبان ماندارين اعداد مشکل آفريني همچون 11 و 13 وجود ندارند)، ازاين رو کودکان متکلم به اين زبان ها به راحتي قادر به آموختن 10 عدد اصلي هستند و هر چه تعداد سيلاب هاي کلمات مربوط به ارقام کمتر باشد به ياد سپاري شماره تلفن ها و محاسبات ذهني آسان تر مي شود. زبان حتي مي تواند کودک را در تشخيص جنسيت ياري رساند. در 1983 محققين دانشگاه جرجيا مطالعه اي را در اين زمينه بر روي کودکان متکلم به سه زبان عبري، انگليسي و فنلاندي انجام دادند. زبان عبري در ميان سه زبان مورد نظر از اين لحاظ برتر است چرا که در زبان عبري کلمه تو يا شما با نظر به جنسيت مخاطب فرق مي کند. بنابراين کودکان عبري زبان يک سال پيشتر از ديگر کودکان به جنسيت خويش آگاهي پيدا مي کنند. برخي يافته‌هاي شگفت‌انگيز پيرامون تفاوت‌هاي ميان زباني(Cross- cultural differences) در شناخت(cognition) مشاهده شده است. اما ما چگونه مي‌توانيم بدانيم كه آيا تفاوت ها در زبان موجب تفاوت در تفكر مي‌شوند يا اينكه قضيه بر عكس است. شواهد نشان مي دهد که هردو شکل را مي توان تصور کرد. بديهي است که شيوه اي كه ما مي‌انديشيم بر شيوه‌ صحبت كردن ما تأثير مي‌گذارد اما شيوه صحبت كردن نيز به نوبه خود بر شيوه انديشيدن تأثير مي گذارد. دهه گذشته ميزبان اثبات‌ها و دلايل صريح براي بيان اين مسأله بود كه در واقع زبان يك نقش علّي در شكل‌گيري شناخت بازي مي كند. مطالعات نشان داد كه تغيير دادن در نحوه صحبت كردن افراد شيوه و چگونگي انديشيدن آنها را تغيير مي‌دهد. ياد دادن كلمات جديد مربوط به رنگ‌ها به افراد نمونه‌اي بود كه نشان مي‌داد توانايي اين افراد در تميز رنگ‌ها به تبع فرايند يادگيري تغيير مي‌کند. همچنين تعليم دادن شيوه جديدي از صحبت كردن پيرامون زمان، موجب مي‌شد كه اين افراد شيوه جديدي براي تفكر پيرامون زمان داشته باشند.
شيوه ديگري براي بررسي و اشاره كردن به اين مسأله، مطالعه افرادي است كه در دو زبان مهارت دارند. مطالعات نشان داده است كه چگونگي انديشيدن پيرامون جهان توسط دو زبانه‌ها(bilinguals) وابسته به اين مسأله است كه آنها با كدام زبان صحبت مي كنند. مجموعه اي از يافته ها در سال 2010 منتشر شد كه نشان مي داد دوست داشتن يا دوست نداشتن چيزي توسط شما وابسته به زباني است که به کار مي بريد. پژوهش هايي در دانشگاه هاروارد و تعداد ديگري از دانشگاه‌ها بر روي دانشجويان دوزبانه عربي- فرانسوي، انگليسي- اسپانيايي و عربي- عبري انجام شد. در هر مورد سوگيري ها و تعصب‌هاي ضمني شركت كنندگان بررسي شد. براي مثال، از دو زبانه‌هاي عربي- عبري خواسته شد كه سريع دكمه هايي را در پاسخ به كلماتي تحت شرايط مختلف فشار دهند. در يك موقعيت اگر آنها نام يهودي مانند(yair) يا خصيصه مثبت مانند نيكي يا قوي را مي ديدند به آنها ياد داده شده بود كه كليد M را فشار دهند و اگر آنها كلمه عربي مانند زيد يا خصيصه منفي مانند ضعيف را ببينند به آنها گفته شده بود كه كليد x را فشار دهند. در موقعيت ديگري، اين جفت شدن معكوس شد. در نتيجه نام‌هاي يهودي و ويژگي هاي منفي در يك كليد پاسخ سهيم شدند و نام‌هاي عربي و ويژگي هاي مثبت نيز در يك كليد پاسخ ديگر سهيم شدند. پژوهشگران اندازه گيري كردند كه چقدر سريع، آزمودني‌ها قادر بودند كه در دو موقعيت پاسخ بدهند. اين تكليف(task) به طور وسيع براي اندازه‌گيري براي سوگيري هاي ارادي يا غير ارادي به كار رفته است مبني بر اينکه  چگونه به طور طبيعي اموري مانند ويژگي هاي مثبت و گروه هاي قومي به نظر مي‌رسد كه در ذهن افراد لازم و ملزوم يكديگر مي‌شوند.
به طور شگفت‌انگيزي پژوهشگران تغييرات و دگرگوني‌هاي بزرگي را در سوگيري هاي غير ارادي در دو زبانه‌ها مشاهده كردند كه به زباني كه آنها مورد آزمايش قرار داده بودند وابسته بود. دو زبانه‌هاي عربي-عبري، تا آنجا كه به آنها مربوط مي‌شود- گرايش‌هاي تلويحي مثبت‌تري به  کلمات يهودي نشان دادند هنگامي كه كه در عبري مورد آزمايش قرار گرفتند در مقايسه با زماني كه در زبان عربي مورد آزمايش قرار گرفتند. زبان همچنين در بسياري از جنبه‌هاي زندگي رواني ما وارد و آنها را تحت الشعاع قرار داده است. مردم بر زبان تكيه و تأكيد مي‌كنند حتي هنگامي كه كه اموري ساده مانند تميز دادن لكه هاي رنگ، و شمردن نقاط روي پرده، يا راهنمايي كردن در يك اتاق كوچك را انجام مي دهند. من و همكارانم پي برديم كه محدود كردن توانايي افراد براي دستيابي به استعدادها و توانايي‌هاي زباني آنها از طريق دادن تكليف زباني كه نيازمند رقابت بود مانند تكرار يك گزارش جديد- توانايي‌هاي آنها را براي انجام اين تكاليف بهبود مي‌بخشد. اين بدان معنا است كه طبقه‌بندي‌ها و تمايزات كه در برخي زبان ها وجود دارد به طور گسترده در زندگي رواني و ذهني ما مداخله مي كنند. آنچه پژوهشگران «تفكر كردن» (thinking) مي نامند در واقع واضح است كه مجموعه اي از فرايندهاي زباني و غير زباني است.

 نتيجه  گيري
جنبه بارز هوش انساني انطباق پذيري(adaptability) آن است منظور از انطباق پذيري  توانايي براي ابداع كردن، تجديدنظر كردن در مفاهيم مربوط به جهان براي سازگاري با محيط و اهداف در حال تغيير است. يكي از پيامدهاي اين انعطاف‌پذيري شکل گيري تنوع گسترده‌اي از زبان ها است كه در سراسر جهان ظاهر شده است و هر زباني مجموعه ابزار شناختي خود را فراهم مي كند و دانش(know leg) و جهان‌بيني((worldview را شامل مي‌شود كه هزاران سال در يك فرهنگ شكل و گسترش يافته است. هر زبان شامل شيوه‌اي براي ادراك كردن، طبقه‌بندي كردن و معنا بخشيدن به جهان است، يك كتاب راهنماي با ارزش كه ايجاد شده و توسط اجداد ما غني و به ما رسيده است. پژوهش‌ در اين مورد كه چگونه زبان‌هايي كه ما صحبت مي‌كنيم شيوه انديشيدن ما را شكل مي‌دهند به دانشمندان كمك مي‌كند تا پرده از اين راز برداريم كه چگونه ما دانش را پديد مي‌آوريم و واقعيت را بنا مي‌كنيم و چگونه ما باهوش و فرهيخته مي‌شويم. اين بينش و آگاهي به نوبه خود به ما كمك مي‌كند كه ماهيت آنچه را كه ما را انسان مي‌سازد را درك كنيم.

*اين مقاله ترجمه اي است  از :
Boroditsky, How Language Shapes Thought: The languages we speak affect our perceptions of the world (2011)
** معرفي نويسنده مقاله
لرا بوروديتسکي(Lera Boroditsky) استاديار روانشناسي شناختي در دانشگاه استنفورد است. آزمايشگاه وهمکاران وي اجراي پژوهش هاي متعددي را در  سراسر جهان بر عهده گرفته اند و بر بازنمايي هاي ذهني و تأثيرات زبان(language) بر شناخت(cognition) پژوهش مي کنند. پژوهش هاي بوروديتسکي مجموعه اي از اطلاعات و روش ها را از زبان شناسي(linguistics )،روانشناسي(psychology)،علوم اعصاب(neuroscience) وانسان شناسي(anthropology) را دربر مي گيرد. وي به دليل پژوهش هاي علمي و با ارزشش در حوزه علوم شناختي، جوايز متعددي را از مراکز علمي جهان دريافت کرده است. پژوهش هاي وي بينش و شناخت جديدي درباره اين مسأله چالش برانگيز فراهم آورده است که زباني که ما به وسيله آن سخن مي گوييم شيوه تفکر کردن ما را شکل مي دهد. او شواهد تجربي بسياري را براي اثبات مدعاي خود کشف و ارايه کرده است. ديدگاه وي تأثيرات بسيار مهمي در حوزه هاي روانشناسي، فلسفه، زبان شناسي داشته و اين باور رايج که شناخت انسان امري کلي و مستقل از زبان و فرهنگ است را به چالش کشيده است.

 

 

زبان،افلاطون و پيشينيانش

PDF چاپ نامه الکترونیک

زبان،افلاطون و پيشينيانش

آر بت*
ترجمه سيداميرحسين اصغري

 زبان از طريق تصميماتي مبني بر اين که چه نامهايي بايد براي چه اشيايي به کار برده شود، پديد آمده و براين اساس امري است قراردادي تا طبيعي. اين تصميمات لزوماً به تمامه اختياري نبوده اند، پروتاگوراس در محاوره افلاطون  به همين نام [پروتاگوراس] از زبان به مثابه محصول تکنه1، يا مهارت، قابل قياس با ساختن يا کشاورزي ياد مي کند. اين امر متضمن آن معنا است که برخي نامها نسبت به برخي ديگر با مهارت بيشتري ساخته شده اند. هنوز اما، براساس اين نظريه، آشکارا مجموعه هاي مقبول و پذيرفتني بسيار متفاوتي از نامها وجود داشت. اين تصوير چندان عالمانه نيست. به هرحال اين نخستين تلاش در تفکر يوناني و در حوزه علوم اجتماعي است که چگونگي پيدايش زبان را مورد کاوش قرار دهد.
***
  نخستين تلاش هاي نظريه پردازانه اي که به صراحت موضوع زبان را در يونان قديم مورد بررسي قرار مي داد، مربوط به دوران سوفيست ها يا معلمان دوره گرد (اواخر قرن پنجم قبل از ميلاد) است. در برخي متون پيش از اين دوران، نظريات حوزه زبان،وجه تلويحي دارند. پارمنيدوس (اواخر قرن ششم و اواسط قرن پنجم قبل از ميلاد) به صراحت، ناممکني سخن گفتن يا تفکر از امر ناموجود را اعلان کرد. به نظر مي رسد اين سخن مسبوق به ديدگاهي از معنا باشد که آن را به تعلق يا دست کم استلزام در ارجاع به چيزي در عالم مي داند.  يک نسل يا بسيار پيش از آن، هراکليتوس توجهش را به متناقض نماياندن چيزي جلب کرد که يکي از واژه ها براي بيان کلمه bow، به معناي يک سلاح کشنده، bios بود که در زبان يوناني هم معناي با زندگي است (DK 22B48). چنين بياني در ظاهر با نظريه اي مرتبط است که در آن بايد ملازمه اي خاص ميان کلمه و موضوعش برقرار باشد. انديشه مشابهي در ريشه يابي کلمات که پيشتر در هومر و حسيود رخ داده آشکار است. مثلاً،اديسه توسط پدر بزرگش نامگذاري شد که فردي خشمگين2  بود و او خود نيز در رنج از تأثير خشم خدايان مي نمود.
به هر حال در دوران سوفيست هاست که زبان موضوع تأملات جدي مي شود. متون چندي از اين دوران پرسش از منشأ زبان را، گاهي درون متن گسترده تري که مربوط به خاستگاه جامعه است، مطرح مي کنند. تصوير سازگاري که از اين متون ظاهر مي شود آن است که زبان برساخته خود آدميان است در پاسخ به نيازي که در جوامع ابتدايي داشته اند.
پرسش از نامگذاري چيزها در حوزه تحقيق از "درستي نامها" 3 توسط سوفيست ها پيگيري شد. به دشواري مي توان زواياي چنان ايده اي را بازسازي کرد اما به يک معني به نظر مي رسد که سازو کار آن ايجاد بهترين سازگاري ميان واژه ها و عالم بوده است، براين اساس ميان اين انديشه و پيشانظرياتي که توسط هومر و هراکليتوس4 به کار برده مي شود، وجوه اشتراکي يافت مي شود. پروتاگوراس و پروديکوس سوفيست، به نحو خاصي با اين موضوع درگير بودند. گفته شده است که پروتاگوراس ميان جنس دستوري کلمات تمايز قايل مي شد و جنس هاي موجود کلمات را به خاطر بي مناسبتي با موضوعاتشان مورد انتقاد قرار مي داد. مثلا pelexhelmet بايد مذکر باشد نه مؤنث. او همچنين ميان آنچه ما امروزه رفتارهاي گفتاري مي ناميم، مثل پرسش، پاسخ و توضيح تمايز مي گذاشت و هماره آماده تصحيح انتخاب مردم از ميان اين شيوه هاي گفتاري بود. در عوض پروديکوس5، معناي دقيق واژه ها را مورد توجه قرار مي داد. اين توجه شامل تمايز دقيق ميان کلمات تقريباً هم معنا بود. گزارش اين ديدگاه در آثار افلاطون و منابع ديگر به يکسان ذکر شده است.
 خلاف پيشدستي هاي پروتاگوراس پيرامون مفهوم رفتارهاي گفتاري، معناي برجسته زبان در اين دوران تنها شامل نامهاي بکار برده شده براي اشياء بود و همين، راه را براي مدعياتي شگفت آور درباره زبان باز کرد. آمده است که چند تن از سوفيست ها و برخي از معاصرانشان بر ناممکني سخن کذب استدلال کرده اند و نيز معتقد بودند که چيزي به نام تناقض يا هردوي آنها وجود ندارد. نقطه اصلي اين استدلال آنجاست که تنها دو راه وجود دارد: يا راست بگوييم و يا اصلاً هيچ نگوييم. ارتباط با مفهوم نامگذارندگي زبان روشن است. اگر همه آنچه زبان مي کند، نامگذاري است پس حقيقت عبارت از نامگذاري قرين به صحت و موفقيت چيزي يا حالتي از امور است. اما اگر چنين باشد، اينکه درباره آن چيز سخني نادرست گفته شود يا اينکه دو کس اشاره به شي واحدي کنند اما سخنان متناقضي درباره آن بگويند، نشان مي دهد که منظري از اشاره اي موفق به چيزي وجود ندارد. گزاره ديگر در برابر نامگذاري موفق _که صادق است_ در اين ساحت عبارت از نامگذاري ناموفق است. اما اگر نامگذاري تمام آن چيزي است که زبان انجام مي دهد، پس نامگذاري ناموفق در اصل امري زباني نيست. متني ديگر از اين دوره شايسته يادآوري است. گرگياس6  رساله اي به نام "پيرامون آنچه که نيست7 " دارد که در آن، دوباره، استنتاجات شگفتي استدلال شده اند مثلا براي: چيزي وجود ندارد، 2) حتي اگر هم چيزي بود، قابل شناخت نبود، و 3) حتي اگر شناخت پذير بود، چنان شناختي قابليت انتقال به ديگران را نداشت. هر چند پارمنيدس آشکارا به نحوي هدف گرگياس است، با اين حال مشاجرات بسياري درباره مقصود اين اثر روي داده است. اما فصل سوم که درباره ناممکني ارتباط و انتقال است در حوزه علاقه خاص مطالعات زبان قرار دارد. استدلال اصلي در اين بخش اين بود که اولاً کلمات انواع کاملا متفاوتي از اشيايي اند که آنها را مي نامند و در ثاني، محتواي ذهني دو انسان ضرورتاً با هم متفاوت است.  نيازي بدين گمان نيست که گرگياس در عمل معتقد به ناممکني ارتباط بود. گرچه، روشن است که وي (بدون تلاشي براي ارائه پاسخ) اين پرسش عميق را مطرح کرد که در اساس کلمات چگونه  به اشياء ارجاع مي دهند؟

افلاطون
نظريات سوفيست ها درباره زبان،زمينه را براي تأملات افلاطون )در ميانه 470 تا 347 قبل از ميلاد) در اين حوزه مهيا مي کند.  در تعدادي از محاورات، در سطح وسيعي (نه به معناي کلي) سقراط و مخاطبانش در حال پاسخ به پرسش از صورت زبان نمايانده شده اند که F (ساختار و صورت) چيست؟ جايگاه صورت در برخي ويژگي هاي مهم اخلاقي مانند رشادت، پاکدامني يا به طور کلي در فضيلت کجاست؟ اين امر گر چه گاهي به معناي جستجوي معني تبيين شده مي باشد اما اساسا زبان شناسانه نيست. نخست اينکه سقراط علاقه اي به يافتن معناي عبارات ندارد بلکه وي به دنبال کشف ماهيت حقيقي چيزهايي است که آن عبارات بدانها ارجاع مي دهند. با اين حال، بايسته جستجو حساسيت در چگونگي استفاده واقعي از عبارات مورد پرسش است و در اين عرصه وي وامدار علاقه پروکلس به تمييز دقيق معنايي عبارت مي باشد. سقراط در اين گفتگوها، گاهي به پيروي از پروکلس اعتراف مي کند، اعترافها هيچگاه کاملاً جدي نيستند، با اين حال، کاملاً بي اساس هم نيستند.افلاطون در محاوره خود با نام کراتيلوس8  موضوع تصحيح نامها را به ميان مي آورد.آنجا، سقراط دو ديدگاه مخالف و افراطي را مي سنجد. يکي ديدگاه هرموگنس9 است که بر اساس آن تصحيح زباني امري قراردادي است. هرموگنس10 در واقع دلالت هاي ذهني قبول گسترده اجتماعي را که در کلمه "قرارداد" منطوي است، ناديده مي انگارد و مي گويد هر فرد مي تواند کلمات را آزادانه به هر روشي که مي خواهد به کار گيرد. در برابر چنين انديشه اي، سقراط استدلال مي کند که اگر کسي نظريه حقيقت ثابت را بپذيرد – چنان که هرموگنس  با آن موافق است- ديگر موضوع تصحيح زبان برايش تنها به مثابه انتخابي قراردادي نخواهد بود. کراتيلوس، از سوي ديگر معتقد است که برخي از نامها طبيعتاً درست و برخي ديگر نادرستند، درست ها با ماهيت اشيايي که بدان ارجاع مي دهند، مطابقند و نادرست ها خير. يک مثال بديهي آن است که بگوييم: هرموگنس نام واقعي هرموگنس نيست، چرا که وي در حقيقت فرزند خداي هرمس نيست.اما پرسش دشوارتر آن است که بگوييم تناسب طبيعي نامها بايد شامل چه چيزي باشد؟ نظري که توسط سقراط و کرالوتوس تبيين شده آن است که بيشتر نامها مي توانند به لحاظ ريشه شناسي به تعداد کوچکتري از "نامهاي اوليه" تحليل شوند که ميان آواهاي اين نامهاي اوليه و موضوعاتشان تناسب برقرار است. معلوم نيست که افلاطون تا کجا مي خواهد ما را مجذوب اين نظريه کند. سقراط اما دلبسته آن است. اما دليل مي آورد که نمي توان نقش عرف و قرارداد را در زبان ناديده گرفت. او همچنين از اين واقعيت ناراضي است که در ترجمان نظريه اي که توسط کراتولوس ترويج داده شده، مبتکر اين نامها هراکليتوس است که معتقد بود هر چيزي در تغيير مدام است. سقراط چنين ايده اي را نمي پذيرفت. در نهايت هر چه درباب اين نظريه مفروض ما باشد، بررسي هاي ريشه شناسي بخش زيادي از محاورات را به خود اختصاص مي دهد. نتيجه اين که در تفکر افلاطون اين امر مستحق توجهي بسيار جدي است. نکته مهم ديگري که سقراط در کراتولوس مطرح مي کند آن است که فهم چيزها، مهمتر و حتي ضروري تر از نامگذاري مطلوب آنها است. چنان که کراتولوس و ساير محاورات روشن مي کنند، مهمترين چيزها در مفهوم  کامل افلاطوني، صورت هاي تغيير ناپذير و صرفاً عقلاني اند_ زيبايي و خير بذاته چنان که در تضاد با چيزهاي خاصي باشند که ما آنها را زيبا يا خير مي ناميم. البته اين صورت ها و ساخت اکنون ديگر موجوديتي زبان شناختي ندارند. اما احتمالا اين فرض يکي از دلايل باور افلاطون به صورت برهاني زبان شناختي بود. با در نظر داشتن دشواري جستجوي سقراطي براي پاسخ به چيستي صورت و پرسشهايش درباب فضايل، شگفتي، در اينکه ما چگونه عباراتي مانند "تقوي"، "دليري"، يا "فضيلت " را مي فهميم و به کار مي بريم، امري طبيعي است. هرچند به نظر برسد که در گفتارهاي روزمره مان در استفاده از چنين واژه هايي مشکلي نداريم، اما تلاش سقراط براي نشان دادن ارجاع دقيق اين عبارات با شکست مواجه مي شود. فرض اين که برداشت ما از چنين عباراتي ريشه در فهممان از صورتهاي متناظري دارد که به نحو ناقصي در دنياي پيرامون ما ممثل شده اند، راه حل جالبي براي اين معما به نظر مي  رسد. اگر صورتها همان چيزي اند که عبارات واقعاً بدانها ارجاع مي دهند، در نتيجه جستجوي سقراطي، چنان که در مثالهاي عادي مورد توجه قرار گرفته است، محکوم به شکست است. البته روند فهم صورتها، چنان که افلاطون تصديق مي کند، جاه طلبانه است. افلاطون همچنين به پرسش از چگونگي امکان سخن ناراست و متناقض مي پردازد. در همين جاست که او پيشرفت بزرگي را رقم مي زند. در رساله ثئائتئوس11 نشان مي دهد که شخصيتها ناتوانانه با پرسش از چگونگي امکان داوري غلط  در کشاکشند.  سقراط البته الگويي زباني ارائه مي دهد که نامها را به قاعده اي درهم تنيده است. به نظر مي رسد اين در پاسخ به مفهوم سوفيستي به زبان به مثابه نامگذارنده صرف است. چنين پيشنهادي البته جامه عمل نپوشيد، عناصر زبان شناختي غير از نامها شناسايي نشدند و دلالت ساختار ارائه شده در نظريه "در هم تنيدگي" ديگر مورد پيگيري قرار نگرفتند. افلاطون در رساله سوفيست شخصيت اصلي (مسافري از شهر پارمنيدس، الئا) را دارد، در آنجا تمايز قاطعي ميان يک نام12  و چيزي که گفته مي شود13، مي نهد: نام چيزي را که درباره آن سخن گفته مي شود، معين مي کند و "آنچه گفته مي شود" اطلاعاتي را درباره آن منتقل مي کند. وقتي چنين تمايزي انجام شد،به راحتي مي توان فهميد که چگونه بيان درست يا نادرست مي تواند براي امري واحد بکار رود.
محاوره درگير بحث وسيع تري درباره حقانيت تفکر يا صحبت درباره آنچه نيست، مي شود و در بحث از سخن ناراست، عبارت "سخن از آنچه نيست"، به طور منظم مورد اشاره قرار مي گيرد. اما اگر خلاف پارمنيدس، چنين امکاني پايه گذاري شد، جزئيات زبانشناختي خاص از چگونگي امکان کذب، به سرعت بنا مي گردد. تا وقتي که معلوم شد زبان کارکردهاي بيشتري از نامگذاري صرف همچون دستور، ترکيب و يا ساختار زباني دارد، اهميت فرارفتن از مفهوم نامگذارندگي زبان را نمي توان دست کم گرفت.

*استاد دانشگاه جان هاپکينز، بالتيمور، آمريکا.

منبع متن اصلي:
R Bett (2010), Plato and His Predecessors, in: Philosophy of language and linguistics, ed. Alex Barber and Robert J. Stainton, 569-571.
کتابشناسي:
- Ackrill J L (1999). ‘Language and reality in Plato’sCratylus.’ In Fine G (ed.) Plato 1: metaphysics and epistemology. Oxford: Oxford University Press. 125–142.  //  - Barnes J (1982).The Presocratic philosophers. (rev. edn.). London: Routledge & Kegan Paul.  //  - Bostock D (1994). ‘Plato on understanding language.’ InEverson (ed.). 10–27.  //  - Broadie S (2003). ‘The sophists and Socrates.’ In Sedley D(ed.) The Cambridge companion to Greek and Roman philosophy. Cambridge: Cambridge University Press.73–97.  //  - Denyer N (1991).Language, thought and falsehood in ancient Greek philosophy. London: Routledge.  //  - Everson S (ed.) (1994).Language. Cambridge: Cambridge University Press.  //  - Frede M (1992). ‘Plato’s Sophist on false statements.’ In Kraut R (ed.) The Cambridge companion to Plato. Cambridge: Cambridge University Press. 397–424.  //  - Dillon J & Gergel T (trans.). (2003).The Greek Sophists. London: Penguin.  //  - Kerferd G B (1981). The Sophistic movement. Cambridge: Cambridge University Press.  //  - Mourelatos A (1987). ‘Gorgias on the function of language.’Philosophical Topics 15, 135–170.  //  - Plato (1993). Sophist. White N P (trans.). Indianapolis: Hackett.  //  - Plato (1998). Cratylus. Reeve C D C (trans.). Indianapolis: Hackett.  //  - Sedley D (2003). Plato’s Cratylus. Cambridge: Cambridge University Press.   //  - Sluiter I (1997). ‘The Greek tradition.’ In Van Bekkum W,Houben J, Sluiter I & Versteegh K (eds.) The emergence of semantics in four linguistic traditions: Hebrew, Sanskrit, Greek, Arabic. Amsterdam/Philadelphia: John Benjamins. 147–224.  //  - Sprague R K (ed.) (2001). The older Sophists.Indianapolis: Hackett.  //  - Williams B (1994). ‘Cratylus’ theory of names and its  refutation.’ In Everson (ed.). 28–36.
پي نوشتها
1. techne.  //  2. odussamenos   //  3. orthotes onomaton   //  4. Homer and Heraclitus  //   5. Prodicus  //   6. Gorgias  //   7. Peri tou me ontos  //   8. Cratylus  //  9. Hermogenes  //   10. Hermogenes  //  11. Theaetetus  //   12. onoma  //   13. re  ma.

 

 


صفحه 1 از 4