مجله شماره 12



جوانمردي به مثابه يك نظام اخلاقي

PDF چاپ نامه الکترونیک

جوانمردي به مثابه يك نظام اخلاقي

گفت‌وگو با نصرالله پورجوادي
سيدمسعود رضوي


گفتگوي حاضر با نويسنده و محقق نام آشناي عرفان و فرهنگ ايران، دكتر نصرالله پورجوادي است. در اين گفت‌وگو، پرسش‌هايي را دربارة نظام اخلاقي جوانمردي و ريشه‌هاي كهن آن در خراسان قرون دوم و سوم هجري با ايشان در ميان گذاشته‌ايم و البته گاهي فراتر از آن نيز مسائلي مطرح شده كه پاسخ‌هاي نغز و نكته سنجي‌هاي وي، وسوسة حذف آنها را زايل كرد. اين گفت‌وگو، يكي از شگفت‌انگيزترين جلوه‌هاي فرهنگ و تمدن و معنويت اين سرزمين را مورد توجه قرار داده و خوانندگان عالي مقام، مسلماً از خواندن آن بهره‌مند خواهند شد. براي دكتر پورجوادي و همة خادمان راستين فرهنگ و معنا، در ايران زمين آرزوي سلامت و خدمات پرشمار داريم.
آقاي دكتر پورجوادي، شما يكي از محققان و صاحب نظران تصوف كهن ايراني هستيد و تحقيقاتي هم در باب قديم‌ترين ريشه‌هاي عرفان و فتوّت داشته‌ايد. در حقيقت آنچه من در چند مقالة شما كه در  فصلنامة معارف ـيادش به خير بادـ ديدم، تحقيقاتي بود كه به قديم‌ترين صور و حيطه‌هاي فتوّت و جوانمردي ايراني مي‌پرداخت و بر انحصارات يا ويژگي‌هاي متمايز آن متمركز بود. البته برخي از محققان تصوّف و تاريخ، دربارة گروه «آزادان» در عصر ساسانيان و عيّاران شعوبي و سلحشوراني با خصائل جوانمردي، مطالبي نوشته و گفته‌اند. معهذا استنادات شما در اين زمينه، دقيق‌تر و متکي به منابع و مآخذ مشخص و موثق‌تري است. از جمله دربارة ابن يزدانيار و نوح عيّار كه هر دو در خراسان بوده اند. شما در اين تحقيقات و نوشته ها، تأكيدي داريد برزبان فارسي و اقليم خراسان و به خصوص نيشابور و قرون اوليه اسلامي كه بسيار قديم‌تر از آن چيزهايي است كه ما قبلاً خوانده و ديده بوديم. حالا به عنوان اولين پرسش، بفرماييد چرا اقليم خراسان مستعد ظهور اين پديده بوده و چه ويژگي‌هايي در اين جوانمردي كهن وجود داشته است؟
شما در ابتدا بايد تمايزهايي ميان مفاهيم و اصطلاحات بگذاريد. جوانمردي براساس مجموعه‌اي از اصول اخلاقي بنيان نهاده شده، همان چيزي كه به آنEthical ideals يعني آرمان هاي اخلاقي مي‌گويند، اما عيّاران گروه اجتماعي ديگري بودند. اين گروه البته تحت تأثير آيين‌ها و اصول جوانمردي بوده‌اند، همان‌طور كه بسياري از گروه‌هاي اجتماعي و اصناف تحت تأثير آموزش‌ها و نظام اخلاقي جوانمردي بوده‌اند. پس اينها يكي نيستند. جوانمردي يك نظام اخلاقي بوده و عياران، قلندران و حتي صوفيه‌ از آن تأثير مي‌پذيرفته‌اند اما بايد دقت کرد که اينها، عيناً يكي نيستند.
جوانمردان هم يك گروه اجتماعي با ويژگي‌هاي خاص و روابط خاص ميان خود بوده‌اند. اما نفوذ و جاذبه اي داشته اند. به همين دليل مي‌بينيم كه صوفيه هم در كتاب‌هاي خودشان فصلي را به فتوت اختصاص داده‌اند. اين مسأله منحصر به‌ جوانمردي و جوانمردان نيست. تصوف هم در آغاز يك نظام اخلاقي بوده كه در اصناف و گروه‌هاي مختلف اجتماعي تأثير مي‌گذاشته است و مورد توجه بوده، به نحوي كه در اغلب متون و كتب قديم، يك فصلي هم به تصوف و معناي آن اختصاص مي‌دادند و در اصول اخلاقي و آداب و شرايط آن بحث مي‌كردند.
حالا يك مسأله‌اي مطرح است كه شما هم اشاره كرديد، اينكه جوانمردي چه زماني پيدا شده و مربوط به بعد از اسلام بوده يا ريشه‌هاي آن به قبل از اسلام برمي‌گردد؟ اين مسائل دقيقاً روشن نيست و پژوهشگران براساس قرائن يا گمان‌هايي كه دارند، حدس‌هايي مي‌زنند كه گاهي خيلي با هم متفاوت است. اما آنچه ما توانسته‌ايم از كهن‌ترين نشانه‌هاي جوانمردي بيابيم و مستندات قابل اعتمادي به دست بياوريم، مربوط به قرن سوم هجري است.

منظورتان رسالة تهذيب الاسرار خرگوشي است يا به منبع ديگري اشاره مي‌كنيد؟
خرگوشي در تهذيب الاسرار، باب جوانمردي ندارد اما خود خرگوشي يك رسالة مستقلي در باب جوانمردي دارد كه پيدا نشده و به دست ما نرسيده است گرچه مي‌دانيم كه چنين رساله اي بوده و وجود داشته است. قديم‌ترين منابعي كه مي‌شناسيم، يکي از نوشته هاي "ابوعبدالرحمن سلمي نيشابوري" است به نام "كتاب الفتوه".
به جز سلمي، يك دستينه[نسخة خطي] اي هم هست كه من قبلاً بابي از آن را در نشريه معارف چاپ كردم و کل كتاب هم به زودي منتشر خواهد شد. كتابي است در تصوف كه فصلي هم در باب جوانمردي دارد. اين هم منبع بسيار كهني است. بنابراين، قديم‌ترين منابعي كه تا اين زمان به دست ما رسيده، آثاري است كه نويسندگان صوفي نوشته‌اند و كتاب "الفتوة" سلمي تاكنون قديمي‌ترين اثر مستقلي است كه در اين موضوع تأليف شده است. در آثار ديگر سلمي هم اشاراتي به موضوع فتوت و جوانمردي هست. مثلاً در كتاب "طبقات الصوفيه" و رسالة "المقدمه في‌ التصوف و حقيقته"، نكاتي در اين زمينه وجود دارد.
در منابع ديگري كه از قرون اوليه، از صوفيان بر جاي مانده، تاكنون فقط رسالة قشيريه را مي‌شناسيم كه در آن، بابي در مورد فتوت درج شده، حال آن كه مثلاً در "اللمع" سراج يا "التعرف" كلابادي يا "كشف‌المحجوب" هجويري و يا همان رسالة "تهذيب الاسرار" خرگوشي، چنين بابي ديده نمي‌شود. اما نبايد فقط به منابع صوفيه بسنده كنيم. درست است كه رابطة خيلي نزديكي ميان تصوف و فتوت بوده و اينها روي هم تأثير مي‌گذاشته‌اند، ما كتاب‌هاي ديگري را هم مي‌شناسيم كه دربارة جوانمردي مطالب جالب و مهمي نوشته‌اند. از جمله، "قابوس‌نامه" كه عنصرالمعالي كيكاووس در آخرين باب از كتاب خود، تحت عنوان "در آيين جوانمردپيشگي"، از چند اثري كه در باب ادب مردمي يا جوانمردي نوشته بوده‌اند ياد كرده است. يك منبع ديگر هم تفسير سورة يوسف اثر احمدبن محمدبن زيد طوسي است.تا اينجا

با اين توضيحاتي كه شما داديد، ريشه‌ها يا بهتر است بگويم منابعي را كه ما مي‌شناسيم به حدود قرن سوم هجري رسانديد، آيا از قرن دوم منبعي در اختيار داريم؟

اينها همه برمي‌گردد به قرن سوم. اما بايد ببينيم منظور از منبع چيست؟

منظور من منابع مكتوب و مخطوط است.
منابع مكتوب تا قرن سوم در دست است اما بزرگان جوانمردي در خراسان قديم، در قرن دوم هم بوده‌اند و مثلاً احمدبن خضرويه كه فكر مي‌كنم در نيمه دوم قرن دوم و نيمه اول قرن سوم مي‌زيسته است.
بنابراين ريشه‌هاي فرهنگي اين قضيه خيلي جلوتر از اينها است؛ مي‌توان اينها را از منابع قرن سوم و بعد از آن، در ضمن اشارات و توضيحات بزرگاني كه دربارة جوانمردي مطالبي نوشته‌اند استخراج و اثبات كرد. منتها اين يك موضوع و يك كار مستقل و دشوار و دقيق است كه حتماً بايد انجام شود.

خود جنابعالي، بخش جالب و ارزشمندي از اين نوع كارها را در باب منابع كهن و ريشه‌هاي قديم تصوف انجام داده‌ايد. حالا قبل از اينكه دنبالة بحث را پي بگيريم، مي‌خواستم از شما دربارة ارتباط تصوف و جوانمردي بپرسم. بخش مهمي از شناخت ما نسبت به فتوت، مديون آثار صوفيان است، چرا تا اين حد اينها بر هم اثر گذاشته و به هم نزديك شده‌اند؟
پرسش خوبي مطرح كرديد. آثار و نوشته‌هاي صوفيه دربارة جوانمردي و فتوت، نشان‌دهندة ارتباط و تأثيري است كه ميان اين آيين و تصوف در دورة كلاسيك و اوليه وجود داشته است. در بسياري از منابع اوليه، ما مطالبي دربارة جوانمردي مي‌بينيم. نقل‌قول‌هايي منسوب به جنيد و شبلي و مشايخ بزرگ بغداد كه دربارة فتوت و خصوصيات آن، نكاتي را بيان كرده‌اند.
از ملامتيان نيشابور و مشايخ شهرهاي ديگر خراسان هم روايات و مطالبي دربارة جوانمردي نقل شده و به جاي مانده است. مجموعة اين اقوال و سخنان نشان مي‌دهد كه آيين فتوت و جوانمردي، يكي از آرمان‌هاي اخلاقي صوفيه بوده و حتي بعضي از مشايخ را نيز به عنوان "فتي" يا جوانمرد معرفي كرده‌اند. با همة اين احوال، هميشه بايد متوجه اين نكته باشيم كه جوانمردان و صوفيان دو گروه متفاوت بوده‌اند. جوانمرداني بودند كه صوفي نبودند.

مي‌توانيد بعضي از اين جوانمردان يا نمونه‌هايي از مشايخ جوانمرد يا فتي را نام ببريد؟
بله. يكي از اين جوانمردان كه در شهر نيشاپور مي‌زيسته و در قرن سوم شهرت بسياري داشته و در نسخة خطي‌اي كه بنده منتشر كردم نام او آمده، شخصي به نام «نوحِ جوانمرد» بوده است.
يك نفر ديگر احمدبن خضرويه از مشايخ بلخ بود که بايزيد بسطامي در حق او گفته بود كه «لولا احمدبن خضرويه ما نعلم‌الفتوه» يعني اگر احمد خضرويه نبود، ما نمي‌دانستيم كه فتوت چيست. به جز او، ابراهيم بن نازويه است كه از مشايخ نيشابور و معاصر ابوحفص حدّاد بوده و خواجه عبدالله انصاري در حق او گفته است كه: «او را در فتوت شأني است عظيم».
مجموعة اينها به ما نشان مي‌دهد كه در قرن سوم چنين سنت مستحكم و فراگير و اثرگذاري با نام جوانمردي در خراسان و شهرهاي مهم آن، به خصوص نيشابور، وجود داشت و مورد توجه مشايخ و بزرگان و گروه‌هاي مختلف اجتماعي و حتي اقتصادي بوده است.

در همين دوران كهن در تمدن اسلامي، يعني حدود قرن سوم، گروه‌هاي نزديك به جوانمردان، نظير عيّاران و ملامتيان را داريم و آنها هم اصول اخلاقي و آرماني خاصي را ترويج و تبليغ مي‌كردند و آموزش مي‌دادند كه گاهي دقيقاً شبيه اخلاقيات و اصول جوانمردان است. در اين مورد، و به‌خصوص در رابطه ميان ملامتياني همچون حمدون قصار و امثالهم با فتوت چه مي‌فرماييد؟ آيا نمي‌توان آنها را شعبه‌اي از فتوت دانست؟
خير، اينها متفاوت‌اند و ملامتيان هم يك گروه خاصي بوده‌اند كه خصائص و سرگذشت و حكايات آنها نقل شده اما رابطة نزديك و برخي شباهت‌ها ميان ملامتيان و فتوتيان وجود داشته است.
آنچه از اقوال و منابع قديم درمي‌يابيم اين است كه ملامتيه نيز مانند صوفيه، فتوت يا جوانمردي را به منزلة آرماني اخلاقي در نظر داشتند. سلمي در "حقائق‌التفسير" و "طبقات‌الصوفيه" مسائلي در اين باب مطرح كرده است و من در اين باب توضيح داده‌ام و بخشي از آن را براي شما مي‌خوانم:
«در حقائق التفسير، ذيل آية 13 از سورة كهف، سلمي دو قول از ملامتيان نيشابور نقل مي‌كند، يكي از ابوحفص حداد و ديگري از ابوعثمان حيري. او مي‌نويسد: «از ابوحفص پرسيدند جوانمردي چيست؟ گفت: اين كه به همة خلق خدا به چشم اولياء خدا بنگري و هيچ يك از اعمال ايشان را زشت نداني مگر آنكه مخالف شرع باشد و آنان را براي هيچ گناهي ملامت نكني بلكه سعي كني براي آن عذري بيابي.»
سخن ابوعثمان اين است كه «جوانمردي پيروي كردن از شرع است و اقتدا كردن به سنت‌ها و داشتن سعة‌صدر و خوي نيكو.» سلمي سخنان ديگري از ابوحفص در باب جوانمردي در طبقات الصوفيه نقل كرده است... كه وقتي ابوحفص مي‌خواست از بغداد بيرون بيايد، برخي از مشايخ و جوانمردان(فتيان) او را مشايعت كردند و چون اين عده مي‌خواستند برگردند، بعضي از ايشان از ابوحفص پرسيدند كه فتوت چيست؟ شيخ گفت: «فتوت را بايد در عمل و رفتار و كردار خود با ديگران به كار برد، نه اين‌كه فقط حرف آن را زد.»
از اين حكايت پيدا است كه ابوحفص مورد قبول و احترام صوفيان و فتيان عراق بوده است و ايشان حتي براي اين‌كه حقيقتاً بدانند كه جوانمردي چيست، از او راهنمايي مي‌خواستند.
نكتة ديگري كه در اينجا به آن اشاره شده اين است كه ابوحفص معتقد بوده كه جوانمردي چيزي است كه بايد در عمل رعايت شود و نه در حرف. و البته خود او نيز عملاً به اصول جوانمردي پاي‌بند بوده است. ولي در عين حال نمي‌توان گفت كه او يكي از «فتيان» بوده است.
اين معني در حق ديگر مشايخ ملامتي هم صدق مي‌كند. اشخاصي چون ابوعثمان حيري و حمدون قصار و عبدالله منازل هرچند كه اصول جوانمردي را رعايت مي‌كردند و فتوت براي ايشان يك آرمان اخلاقي بود وليكن خود در زمرة كساني كه به ايشان فتيان يا جوانمردان مي‌گفتند به شمار نمي‌آمدند.
توجه به جوانمردي، به عنوان يك آرمان اخلاقي نيز چيزي نبوده است كه ملامتيان را در اجتماع به عنوان جوانمردان معرفي كند. عنوان جوانمردي، ظاهراً بيشتر به بعضي از عياران نيز داده مي‌شد. در زمان حمدون قصار، كسي كه به فتوت و جوانمردي معروف بود نوح عيّار بود كه يك بار حمدون قصار خود دربارة چيستي جوانمردي از او سؤال كرد.»1

سنتي با اين گستردگي، قطعاً ريشه‌هاي كهن‌تري داشته كه در قرن سوم اين‌طور مورد توجه بوده و به عنوان اصول و آرمان اخلاقي مطرح و تحسين مي‌شده است. شما فكر مي‌كنيد ريشه‌هاي اين مكتب جوانمردي را مي‌توان به يك نحوي باز هم در ادوار قديم‌تر، جستجو و تبيين كرد؟
ما منابع خوبي از قرن سوم داريم ولي از قرن دوم هنوز چيز مكتوبي به دست ما نرسيده است. اما مسلم است كه اين آيين اخلاقي كه اين همه ستبر و پرمايه بوده، ريشه‌هاي كهن و گسترده‌اي داشته است. خصوصاً در اقليم خراسان كه مهد و مركز اين نوع آيين‌ها و اخلاقيات بوده است.
لذا نمي‌توان مثلاً منشأ اينها را به مراكزي در كشورهاي عربي نسبت داد يا فقط به برخي اخبار بسنده كرد، زيرا جوانمردي اساساً يك سنت ايراني بوده و مهد آن نيز در خراسان بزرگ بوده است.

شما روي اقليم خراسان تكيه كرديد. مي‌شود دربارة اين تأكيد جغرافيايي بيشتر توضيح بدهيد؟
سرزمين خراسان، خصوصاً نيشابور و بلخ، مركز رويش و گسترش اين پديده، يعني جوانمردي و اصول و آداب آن بوده است. مسلماً زمينه‌هاي خاصي وجود داشته كه در اين منطقة خاص شاهد جوانه‌زدن جوانمردي هستيم و منابع آن را يافته‌ايم. اغلب منابع بعدي هم اين موضوع را تأييد مي‌كند.
پس قطعاً اين مسائل در آن منطقه سابقة طولاني داشته است و اين اصول كه در قرن سوّم چنين مرسوم بوده و يكي از آرمان‌هاي اخلاقي مردم و مشايخ هم بوده، در شهرهاي مختلف خراسان رواج داشته و مراعات مي‌شده است. اصول جوانمردي، سابقة ديرينه‌اي در اين سرزمين داشته و قطعاً اين سابقه مربوط به چند نفر يا چند دهه و چند سال نبوده، بلكه ريشه‌هايي در قرون متمادي در اين سرزمين و اين مردم داشته است.
اصلاً هيچ پديدة مهم تاريخي و فكري و اخلاقي، يكباره ظهور نمي‌كند و تا زمينه و سابقة طولاني نداشته باشد پايدار و ماندگار نخواهد بود. جوانمردي نزد مردم خراسان، يك آيين اخلاقي متعالي بوده و با آنچه بعدها در فتوت ناصري و عراق و سرزمين‌هاي ديگر مي‌بينيم تفاوت زيادي دارد.
منتها مورخين بعدي، براي اينكه محمل و ريشه‌اي در اين زمينه‌ها پيدا كنند، همان‌طور كه براي هر چيزي يك روايت و خبري پيدا مي‌كرده‌اند، جوانمردي را هم به اين نوع مسائل ارتباط مي‌دادند و با ذكر اقوالي از ائمه و پيامبر(ص)، اين را به پيامبران پيشين و حتي حضرت آدم هم مي‌رسانند.
اين مسائل در عرصة مناسبات ديني هست ولي از نظر تاريخ اجتماعي، اين اصول اخلاقي در خراسان رواج داشته و حاكم بوده است. بعداً در مجاورت خراسان، در سيستان هم همين چيزها را در عيّاران و جوانمردان مي‌بينيم.

دربارة واژة جوانمردي و معادل عربي آن، يعني فتوت و ريشة اين كلمات به لحاظ واژه پژوهي و ريشه‌شناسي چه نظري داريد؟
اين هم بحث مهمي است. آيا ابتدا واژة جوانمردي بوده و بعد ترجمه شده به فتوت در عربي، يا ابتدا فتوت بوده و بعد به فارسي برگردانده شده است.
ما امروزه مي‌دانيم كه بسياري از اقوال و روايات و حكايات مربوط به مشايخ و بزرگان طريقت و تصوف، اينها در آغاز به فارسي بوده و بعداً توسط نويسندگان به عربي ترجمه و نقل شده است.
بايزيدبسطامي فارسي سخن مي‌گفته و ابوسعيدابوالخير هم همين طور. ابوحض حدّاد اصلاً عربي نمي‌دانسته و اينها به فارسي حرف مي‌زدند و بنابراين هر آنچه دربارة فتوت هم مي‌گفته‌اند، فارسي بوده است، حتي به احتمال قريب به يقين مكالمه ابوحفص و جنيد هم دربارة فتوت فارسي بوده و بعد به عربي ترجمه شده2 و گفته‌اند اين ابوحفص حدّاد اصلاً عربي نمي‌دانسته و البته نوعي از افسانه‌ها و قصص متداول كه مورد توجه عوام بوده با اين روايات در هم آميخته و مثلاً گفته اند كه ابوحفص كه اصلاً عربي بلد نبوده، يك باره در ديدار با جنيد و مشايخ بغداد، شروع مي‌كند با فصاحت به زبان عربي سخن گفتن.
اين نوع كرامات و معجزات را معمولاً عامة مردم براي بزرگان مي‌ساخته و نقل مي‌كرده اند، در حالي كه ابوحفص، يك فرد عادي و آهنگري در نيشابور بوده و اتفاقاً جنيد فارسي مي‌دانسته و نخستين مترجم بايزيدبسطامي بوده و اصلا ايراني و نهاوندي بوده است. احتمال دارد اين اصطلاح جوانمردي در قديم متداول بوده و به دليل اعتبار و قوّتي كه در اين آيين بوده، موردتوجه قرار گرفته و معادل فتوت بعدا در عربي براي آن جعل شده باشد.
در قرن سوم و حتي قرن دوم، بسياري از اين نوع مفاهيم، به عربي ترجمه شده و به تدريج آن اصطلاح عربي متداول ‌شده و به كار مي‌رفته است.

آيا شما با قول برخي محققان دربارة ريشه‌هاي قبل از اسلام جوانمردي در گروه‌هايي نظير آزادان در عصر ساسانيان و امثالهم موافقيد؟
بعيد نيست و البته اين مسائل نياز به تحقيقاتي دارد كه من خيلي به آنها نپرداخته‌ام ولي متون مهم و مستندات كهن و باارزش قرن سوّم نشان مي‌دهد كه جوانمردي سنتي مهم و شگفت‌انگيز در خراسان بوده و اخلاقيات و آرمان‌ها و آداب متعالي و زيبايي داشته است.

در مورد منابع موردنظر شما، آيا كتاب سلمي به زبان عربي را بايد منسجم‌ترين و قديم‌ترين منبع دربارة جوانمردي بدانيم؟ آيا اينها منابعي كهن‌تر را ذكر نكرده‌اند؟
اينها همه ايراني بودند، ولي به عربي كه زبان رايج نوشتاري بود مي‌نوشتند.كار نويسندگان صوفي، عمدتاً جمع‌آوري بوده است. البته بعضي منابع را هم ذكر مي‌كنند كه به دست ما نرسيده و آنها هم مربوط به اواخر قرن دوم و عمدتاً قرن سوم است. ‌
كاري كه صوفيه از قرن پنجم به بعد انجام دادند عبارت از اين بود كه اقوال و داستان هاي مختلف را در هر موضوعي نقل مي‌كنند و همين اقوال و داستان‌ها هم، غالباً، از قرن سوم كهن‌تر نيست و عجالتاً بايد مستندترين دوره را همين قرن بدانيم كه مسلماً اين سنّت، يعني جوانمردي، در اين قرن در خراسان تثبيت شده و موردتوجه بوده است. شخصيت‌ها هم مشخص هستند. ابوحفص است، احمد خضرويه، جنيد و بغدادي‌ها، عثمان حيري و حمدون قصار و امثالهم كه اقوال و داستان‌هاي آنها نقل مي‌شود و مكرراً در تذكره‌ها و متون بعدي بازتاب مي‌يافته و همگي مربوط به قرن سوم هستند.

آياخراسان از نظر اجتماعي وضع و استعداد خاصي داشته كه پديدة جوانمردي در آن سرزمين آشكار و شكوفا شده است؟
جوانمردي اساساً يك مسألة اجتماعي است. شما در جوانمردي يا فتوت نسبت انسان با خدا را در مركز اصول و عقايدتان نمي‌بينيد. جوانمردي اساسا يك نظام اخلاقي است مبتني بر اينكه شما با انسان‌هاي ديگر چگونه بايد رفتار بكنيد. معرفت‌شناسي صوفيه يا متكلّمان، اصلاً متوجه مابعدالطبيعه و خدا است كه به آن حقيقت و خالق مي‌گويند. در تصوف سالک مي‌خواهد طي طريق كند تا به خدا برسد امّا جوانمرد كسي است كه در نسبت با همسايه يا انسان‌هاي ديگر بايد يك اصولي را مراعات كند و جوانب اخلاقي خاصي را نگاه دارد. پس مسألة ٍEthics يا همان اخلاق مطرح است.

آيا به همين دليل است كه پيشه‌وران، اصناف و طبقات گوناگون، هر كدام يك فتوت‌نامه خاص خود را تدارك ديده و نوشته‌اند؟
اينها مربوط به دوره‌هاي بعد است و نه اين دوره‌اي كه ما درباره‌اش سخن مي‌گوييم. در واقع مقداري از آن اصول اخلاقي، با آداب و شرايع و ترتيبات خاصي وارد فتوت‌نامه‌ها مي‌شود. امّا اصولاً بحث جوانمردي، يك بحث اخلاقي است.

نقلِ شايع است كه ملامتيان گاهي رفتارهاي ضداخلاقي داشته‌اند تا نزد خلق خوار شوند. آيا اينها در نسبت با آن موضع اخلاقي مستحكمي كه جوانمردان داشته‌اند، تزاحم و تصادم نداشته‌اند؟
ملامتيه اصلاً ضداخلاق نبوده‌اند و من اصلاً اين اتهام را در مورد ملامتيان قديم خراسان قبول ندارم.

آيا كنش‌ها و رفتارهاي نامقيّد نسبت به اخلاق رايج نداشته‌اند؟
خير، ابداً. اتفاقاً ملامتيه خيلي رعايت اخلاق و اصول اخلاقي را مي‌كرده‌اند و برايشان بسيار مهم بوده است. اين طور نيست كه كارهاي ضدعرف و ضداخلاق را تعمداً انجام بدهند تا مثلاً موردملامت قرار گيرند. اين تفسير به كلي نادرست است. منتها ملامتيان سرزنش و ملامت را مي‌پذيرفتند و فكر مي‌كردند كه ملامت و سرزنش يكي از شيوه‌ها و وسايل، يا به اصطلاح تكنيك‌هايي است كه براي شكستن و ضعيف‌كردن نفس، و مبارزه با خودخواهي و خودپرستي انسان ضروري است.
پس لزوماً كاري نمي‌كردند كه سرزنش بار و ضدعقايد و اخلاقيات عموم باشد. ملامتيان مي‌كوشيدند ظاهري داشته باشند كه بهتر از باطنشان نباشد. سعي مي‌كردند باطن و نفس سالم و به دور از آلودگي داشته باشند. ولي به خلاف شرع و كارهاي ضداخلاقي به صورت تعمدي نمي‌پرداخته‌اند.
حداقل آنچه ما دربارة بزرگان ملامتيه نظير حمدون قصّار و عبدالله منازل و عبدالله خياط و امثالهم مي‌دانيم به هيچ وجه چنين چيزي نيست. آنها مردماني بافضيلت و مروج اصول اخلاقي متعالي بوده‌اند و به همين دليل هم نزد مردم مكرم و بزرگ بوده‌اند.

در دوره‌هاي بعد چطور؟
در دوره‌هاي بعد، وضع فرق مي‌كند، از قرن پنجم و ششم به بعد، هم جوانمردان و هم ملامتيان وضع ديگري دارند. آن موقع يك چيزها و كارها و بدعت‌هايي وارد اركان و اصول آنها مي‌شود كه با اصول و آرمان‌هاي اوليه متفاوت است.
ما الآن دربارة قرن دوم و سوم صحبت مي‌كنيم. ملامتيه هم در قرن سوّم يك پديدة اخلاقي و اجتماعي است و خودش زمينه‌اي مي‌شود براي سير و سلوك و روانشناسي و تكامل نفس و اينها. يعني در دوره‌هاي بعد ديگر نمي‌توان آن نوع ملامت راكه در قرن سوّم بوده را دوباره در صحنة اجتماع ديد.
مي‌دانيم كه حافظ هم در قرن هشتم زياد از ملامت ياد مي‌كند اما اين معني در حافظ  بيشتر جنب? ادبي و روانشناسي دارد تا اجتماعي. اين جنبه را هم قرن ها پيش از حافظ احمد غزالي به مفهوم ملامت داده است.

آقاي دكتر، جوانمردي به يك پديدة تاريخي اطلاق مي‌شود كه بيش از هزار سال تداوم و جاذبه داشته است. در دوره‌هايي مثل قرن ششم با حكومت عباسي، اين جريان با سياست و کانون هاي قدرت پيوند خورده و با آدابي مثل شلوارپوشيدن و آب و نمك‌نوشيدن و امثالهم شناخته مي شود. حتي گروه‌هاي منفور اجتماعي مثل لات‌ها و قدّاره‌بندها، با ورود به دسته جات و محافل فتوتي، براي خود آبرو و نَسَبي دست و پا مي‌كردند. بعدها در دورة ايلخانان و دوران حكمرانان مغول هم شكل ديگري از آن را مشاهده مي‌كنيم و در عصر صفوي و قاجار هم تداوم دارند. در سوريه و شمال آفريقا و به خصوص تركيه و آسياي صغير هم خيلي گسترش يافته است. اغلب مطالعات و تحقيقات، روي همين وجوه متمرکز است. اما شما از يك پديدة كهن و متفاوت سخن مي‌گوييد كه تفاوت‌هاي اساسي با اينها دارد و شايد عمدتاً اشتراك اسم و لفظ ميان اينها هست و بس. عمده‌ترين اختصاصات اين جوانمردي كهن كدام است؟
نكته خوبي را بيان كرديد. چيزهايي كه اصول عمده و اصلي جوانمردي در قرن سوم در خراسان بوده، اصول اخلاقي بسيار مهمي است و درست مي‌گوييد كه تفاوت داشته. يكي از مهم ترين مباني و پايه هاي جوانمردي «ايثار» است. اينكه شخص خودش را نبيند و يا منافع خودش را به خاطر ديگري فدا كند.
اين يكي از بزرگترين چيزهايي است كه در جوانمردي مطرح بوده. در كنار اين، هيچ توقعي هم نداشته و اظهار هم نمي‌كرده اند.  اساساً اصل بر پوشش اين قضايا بوده كه به صورت پنهاني خدمت و ايثار و كمكي انجام گيرد و مطرح نشود. توقع تشكر و قدرداني يا اين كه ديگران بدانند چنين خدمت و كاري را چه كسي انجام داده را هم نداشته‌اند. خوب اين مقام و مرتبة بلندي است.
پس مهمترين اصل در اين زمينه ايثار بوده است. در اخلاق هم مسأله مهم همين است، زيرا هركسي براساس منافع خودش عمل مي‌كند و مي‌خواهد همه چيز را به طرف خودش بكشد و به يک معنا، بحث برسرخودخواهي است. براي مهار اين خودخواهي‌ها، يا بايد از ابزارهاي حقوقي و قوانين استفاده كرد يا از اخلاق و نظام اخلاقي. در گذشته، مهم ترين و متعالي ترين اصولي كه مباني اخلاقي را در جوامع و ميان مردم گسترش مي‌داده و ضامن رعايت اخلاق بوده، جوانمردي بوده است.
براساس اصل ايثار(جمله ناقص است). چون آن جامعه دگرگون شده و امروزه ديگر آن اصول اخلاقي نمي‌تواند حاكم باشد، اخلاق جاي خودش را به حقوق داده است. از قوانين بومي تا حقوق بشر. اين منشور و اصول حقوق بشر، به آن دليل تبيين و تدوين شده كه بتواند جامعة بشري را اداره كند.
يكي از اصولي كه برهمين اساس مورد توجه قرار گرفته و خيلي مهم است اين كه شما مدارا و تساهل داشته باشيد و عقيدة ديگران را محترم بشماريد. بپذيريد كه كسان ديگري با عقايد متفاوت هستند و اينها هم مثل شما حق دارند عقايد خاص خود را داشته باشند. اين را بايد محترم بشماريد.
اين يكي از لوازم جامعة جديد است، به دليل آن كه جامعه دگرگون شده و اشخاص مجبورند با هم زندگي كنند و نبايد به حريم هم تجاوز كنند.
خوب، اين مسأله در گذشته هم بوده است. ولي نه تحت عنوان حقوق بشر. كساني كه امروزه از حقوق بشرهاي مسلكي صحبت مي‌كنند، اينها بيراهه مي‌روند و نمي‌دانند كه اصلاً مسأله حقوق بشر به اين شكل، درگذشته نمي‌توانسته وجود داشته باشد. در جوامعي مثل جامعة اسلامي، آن نوع مسائل به وسيلة اصول اخلاقي كنترل و رعايت مي‌شده است.
براي مثال شما اگر به تفت نزديک يزد برويد، مي‌بينيد كه يك مسلمان و يك زرتشتي در همسايگي هم زندگي مي‌كنند و با هم بسيار صميمي و مهربان اند و مراوده و همكاري و نشست و برخاست دارند. باطناً با هم صميمي هستند و اين مربوط به پنجاه يا صدسال اخير هم نيست. تاريخ آن به هزار و چند صد سال برمي‌گردد و قدمت دارد. برچه اساسي اينها به عقايد هم احترام مي‌گذارند و با هم صميمي و دوست هستند و هر كدام حريم خود و ديگري را هم رعايت مي‌كند؟ آيا براساس حقوق و قانون يا دستورات حكومتي بوده است؟ خير.
اين اصول اخلاقي و جوانمردي بوده كه جلوي تعدي و تجاوز و تنگ نظري و تعصب را مي‌گرفته و نمي‌گذاشته است افراد به بهانه‌هاي مختلف به ديگران سخت بگيرند. در گذشته، كنترل خودخواهي‌ها و زياده‌خواهي‌ها به همين طريق صورت مي‌گرفته و مردم را آموزش مي‌دادند تا مدارا كنند و به عقايد متفاوت احترام بگذارند.
جوانمردي حتي فراتر از اينها بوده و فقط به مردم نمي‌آموخته كه خودخواه نباشيد يا به ديگران احترام بگذاريد و محبت كنيد. مي‌گفته ايثار كنيد و در همين زمينه هم به يك حد متعالي رسيده و ايثار را به نهايت درجه رسانده و به مردم مي‌آموخته است.
دربارة ايثار، داستاني را نقل مي‌كنند. مي‌گويند ابوالحسين نوري که يکي از مشايخ بغداد بود و اين داستان را چندين نفر نقل كرده‌اند و يك نقل تاريخي و بسيار عالي و آموزنده دربارة جوانمردي است. ابوالحسن نوري و دو نفر ديگر محكوم به اعدام مي شوند. دستور داده بودند اينها را بكشند. وقتي كه جلاد مي‌آيد گردن اينها را بزند، اول مي‌رود سراغ آن دو نفر. نوري جلاد را صدا مي‌كند و يك چيزي در گوشش مي‌گويد. جلاد هم مي‌آيد و شمشيرش را مي‌كشد كه نوري را بكشد. خليفه مي‌بيند و مي‌گويد دست نگه داريد و پرس و جو مي‌كند. جلاد مي‌گويد كه نوري به من گفت آنها را اول نكش، مرا اول بكش. خليفه مي‌پرسد چرا اين كار را كردي؟ مي‌گويد: مي‌خواستم آنها بيشتر زندگي كنند و بيشترلذت حيات را درك كنند.
خوب ببينيد اين ايثار است. فرد از جان خود هم مايه مي‌گذاشته و هميشه به ديگران بيش از خود اهميت مي‌داده است. همين اصول بوده كه به جامعه، قوام و شيرازه مي‌داده و پيوندهاي ميان مردم را حفظ مي‌كرده است. اگر ما بخواهيم دنبال ارزش هاي جديد در جامع? قديم باشيم. و مثلاً درپي نمونه‌‌هايي براي حقوق بشر باشيم، بايد در همين مسائل و به خصوص در حيطه اخلاق آنها را جستجو كنيم.
مشابهت ميان اينها با حقوق بشر بيشتر است تا برخي مسائل ديگر. از فقه و قوانين كه نمي‌شود خيلي توقع اين نوع مسائل را داشت. جوانمردي است كه اين پديده‌ها و اين نوع مسائل را پرورش و آموزش مي‌دهد. ارزش‌هاي والاي جامعة گذشته ما در اخلاقيات است. حقوق و قوانين چيز ديگري است.

مهم ترين تفاوت حقوق و قوانين با اخلاقيات را درچه چيز مي‌دانيد؟
در اجبار آن و اختياري بودن اين. حقوق و قوانين مي‌گويد اين كارها را نبايد بكني. ولي در اخلاق انجام دادن كاري مهم است. در حقوق نمي‌گويند ديگران را بر خودت مقدم بدار يا محبت و مهرباني كن و يا گذشت را سرلوحة كارت قرار بده و يا بر عيب‌هاي ديگران چشم بپوش. اينها مربوط به اخلاق است.
در حقوق مي‌گويد دزدي مكن. خشن مباش. تجاوز مكن. از اينجا مرو و امثالهم. اما در اخلاق و در نظام اخلاقي جوانمردي مي‌گويد كه ايثار كن. از جان خودت مايه بگذار. بدون پاداش نيكي كن و توقعي هم نداشته باش. اينها جنبه‌هاي مثبت و زيباي اخلاق است كه الزام و اجبار در آن نقشي ندارد. يك نوع انتخاب اخلاقي و فردي است كه انسان را والايي و اعتلا مي بخشد و به زندگيش معنا و زيبايي مي دهد.
جوانمردي در جستجوي اين نوع مسائل و خصائل است. اينها بوده كه حكومت داشته و جامعة ما را حفظ مي‌كرده و ريشه و نياي حقوق بشر كنوني بوده است.

اين اصول و ارزش‌هاي اخلاقي كه شما از آن سخن مي‌گوييد و در منابع و متون كهن و حتي متأخر هم مذكور است، علاوه بر وجوه اخلاقي و اجتماعي، داراي بار استعلايي و زيباشناسانه هم هست، يعني نوعي لذت و سرخوشي هم به جوانمردان يا حتي كساني كه اين حكايت‌ها و اقوال را مي‌نوشته يا مي‌خوانده‌اند، مي‌دهد. پرسش من اين است كه آيا مكان احياي اين اصول در دوران جديد وجود دارد و اصلاً اين نوع تلقي از اخلاقيات چقدر مي‌تواند دوباره به كار ما آيد؟ آيا در جامعه اي با ايده هاي مدرن مي‌توانيم به آن تكيه كنيم؟
اين نوع اخلاقيات، يعني اصول جوانمردي، به كلي از بين نرفته است. بخشي از آن در خلق و خو و حتي روابط اجتماعي ما هنوز باقي مانده است. مثلاً همين مهمان‌نوازي ايراني‌ها كه زبانزد است و تفاوت زيادي دارد با پذيرفتن مهمان در خارج.
من نمي‌خواهم خيلي غلو كنم. ولي همين مسأله به هر حال يك جلوه‌اي از آن اصول و ارزش‌هاي جوانمردي است. اينكه وقتي يك نفر از در خانة شما وارد مي‌شود، ديگر محترم است و صاحب خانه هر چه دارد مي‌آورد و در طبق اخلاص مي‌گذارد تا از مهمان‌پذيرايي كند. اين مسأله در اغلب كشورهاي ديگر ديده نمي‌شود و اصلاً معني هم ندارد.
موارد ديگري هم هست. هنوز ته ذهن ما، عيّاري‌ها و گذشت‌ها و رفتارهاي نيك پدران و درگذشتگان ما هست. تكريم بزرگان و بزرگ‌ترها و كمك به بيماران و مستمندان و كهن سالان هست. در خاطرة قومي ما هنوز آن اصول و ارزش‌ها باقي است. ولو اينكه ما، به دلايلي، ديگر نمي‌توانيم با تكيه بر آن قواعد زندگي كنيم، اما اثرات آن هنوز در بسياري از ما وجود دارد.
بعضي اصول اخلاقي هم هست كه به دليل تحولات و تغييرات اجتماعي وارد قوانين ما شده است. بالاخره زندگي ‌ما تغيير كرده و جامعة امروز يك جامعة صنعتي جديد است. بعضي‌ها با لجاجت مي‌خواهند منكر اين تجدد بشوند. شما در بيرون، تمام لوازم اين زندگي جديد را مي‌بينيد و اين يك واقعيت است كه مقتضيات خاص خود را دارد. در چنين جامعه‌اي، براي جلوگيري از تجاوزها،‌بي‌رحمي‌ها، دست‌اندازي به ديگران، ‌جلوگيري از شقاوت‌ها و آن انگيزه‌هاي حيواني و خودخواهي‌هايي كه در اشخاص هست و حتي گاهي بدتر از حيوانات ـ بل هم اضلّ ـ ، براي جلوگيري و كنترل اينها، ‌يك مقدار از اخلاقيات جامعه به قوانين منتقل شده است.
اين مسأله مختص به جامعه ما نيست و يك جنبه جهاني و بين‌ا‌لمللي يافته است. طبعا حقوق بشر هم منحصر به يك فرقه و گروه و جامعه خاص نيست. مربوط به همه آحاد و جوامع است. الآن يکي از خطرناك‌ترين چيزها اين است كه آدم در يك جامعه جديد زندگي كند ولي حقوق بشر را رعايت نكند. اين ناجوانمردانه‌ترين كاري است كه يك انسان ممكن است بخواهد انجام بدهد. براي اين كه لازمه كنترل اين خودخواهي‌ها و افزون‌طلبي‌ها و حماقت‌ها و بي رحمي هاي  بشر دو پا ‌همين قوانين است.
بنابراين بخشي از اخلاقيات و اصول انساني‌اي كه در گذشته، مكتب جوانمردي و امثال آن عهده‌دار آن بوده است، امروزه در قوانين منظور شده و قانون متكفل آن است.
اما كاري که ما در رابطه با اين حق ميراث ها و ارزش هاي فرهنگي خود مي‌توانيم بكنيم، اين است كه اينها را يادآوري كنيم و نگذاريم اين ارزش‌هاي اخلاقي و اين زيبايي‌هاي اجتماعي از ياد برود. زيبايي جوانمردي در همان وجه اخلاقي است كه گفتيم. در اعمال جوانمردانه است و در رفتار آن مسلماني كه در يزد با همسايه زرتشتي‌اش مثل برادر رفتار مي‌كند و در سلام كردن پيش‌قدم مي‌شود يا وقتي آش نذري مي‌پزد، اول به خانه او پيشکش مي‌برد. در اين ها مي‌توان جلوه‌هاي جوانمردي را ديد و احيا كرد. اينها را مي‌بايد گسترش داد و يادآوري كرد تا تقويت شود.

در عرصه پژوهش‌هاي آكادميك و تحقيق متون يا احياي منابع تاريخي چقدر كار شده و به نظر شما در اين موضوع چه كارهايي بر زمين مانده يا لازم است كه انجام شود؟
الآن اطلاعات ما درباره تاريخ جوانمردي و ارزش‌ها و تعاريف و مسائل آن خيلي بيشتر شده است. در طي پنجاه شصت سال اخير، كارهاي زيادي انجام شده و براي مثال همين رساله سلمي كه يكي از قديمي‌ترين كارهايي بوده كه انجام گرفته است. اين رساله به صورت خيلي ناقصي ـگمانم توسط تشنر در اوايل قرن بيستمـ منتشر شده و در دسترس بود. اما هم اکنون  اين اثر به صورت کامل تصحيح شده و مورد تحقيق قرار گرفته، البته رسائل ديگري هم هست و بايد همه متون كهن از قرن دوم و سوم و چهارم تا زمان صفويه حتي قاجاريه تصحيح انتقادي بشود و در دسترس قرار بگيرد. آثار خارجي‌ها و فرنگي‌ها هم بايد ترجمه شود چون آنها هم در اين زمينه‌ها كار كرده‌اند.
اما خود ما بايد اهميت اين موضوع را درك كنيم و به عنوان يك موضوع ريشه‌دار و ملي به اين مسائل بپردازيم و ميراث گذشته را زنده نگه داريم كنيم. هنوز هم چيزهاي زيادي در آثار صوفيه، اعم از دستينه‌ها و كتب چاپ شده،‌ درباره جوانمردي و فتوّت هست. کتاب هايي كه صراف و محمد جعفر محجوب و ديگران جمع كرده و چاپ كرده اند مهم است. اما همچنان رساله سلمي و قابوس‌نامه و فصلي از رساله قشيريه قديم‌ترين منابع مستند درباره جوانمردي است.

فارسي بودن قابوس‌نامه و آوردن فصلي خاص درباره جوانمردي خيلي جالب توجه است....
بله، خيلي مهم است. و جالب‌تر اين كه  عنصر‌‌المعالي، بحث درباره تصوف را، ذيل عنوان و مبحث جوانمردي آورده است. در فصل مربوط به جوانمردي درباره تصوف و اصول آن بحث مي‌كند. به هر حال دربار? سده‌هاي نخستين كمتر كار شده و غربي‌ها هم اگر كار كرده‌اند، عمدتاً به همان دوره‌هاي مربوط به فتوت خليفه ناصر و آن مسائل مي‌پرداخته‌اند. اينها با آن دوره‌اي كه موضوع بحث ماست تفاوت دارد.
همان طور كه گفتم، جوانمردي در قرن دوم تا چهارم، هنوز يك نظام و اصول اخلاقي است و نهادينه نشده و تشكيلات اجتماعي و رسمي و دولتي نيست. در آن دوره، مثلاً در رساله قشيريه،‌ هنوز به جوانمردي به عنوان يك مجموعه اخلاقي مي‌نگرد و توضيح مي‌دهد. اما بعداً كه رسائل اصناف و امثالهم را مي‌بينيم، اين جريانات و گروه ها سازماندهي شده و مسائل جوانمردي را با تشكيلات اقتصادي و سپس با قدرت سياسي يا برخي نهادهاي ديني پيوند مي‌داده‌اند.
جوانمردان با اصول خاص و زيباي اخلاقي خود در ميان گروه‌هاي مختلف منتشر و پراكنده بوده‌اند. مثلاً‌ ما عيّاراني داريم كه جوانمرد بوده‌اند، يا صوفيان جوانمرد داريم. ولي همه صوفيه اين گونه نبوده‌اند و به عنوان جوانمرد شناخته نمي‌شدند.

يك مميزه ديگر در جوانمردان اوليه، نسبت به ادوار بعد، حضور زنان بوده كه اين را در ميان صوفيه متقدم و كهن هم مي‌بينيم، ولي بعداً محو و حذف مي‌شود و انگار يك صفت منفي است و به انكار آن برمي‌خيزند تا جايي كه ديگر اثري از آن نيست و به ندرت در منابع كلاسيك ديده مي‌شود.
كاملاً درست است. يكي از خصوصيات جوانمردان، احترامي بوده كه به زنان مي گذاشتند. در آن قرون اوليه زنان را بزرگ مي‌داشتند و در مقابل آنها رعايت همه گونه حرمت را مي‌كرده‌اند. اين هم دستاورد ديگري است كه ما مي‌توانيم در جهان و جامعه جديد يادآوري كنيم. جوانمردان فقط مردان نبوده‌اند. زنان جوانمرد هم داشته‌ايم و اينها هم در فتوت و رعايت اصول اخلاقي و ايثار، شاخص و زبانزد بوده‌اند.

مثالي در اين زمينه در خاطر داريد؟
بله. همسر احمد خضرويه؛ يك وقتي ابوحفص حدّاد يا يكي از بزرگان ملامتيه نيشابور وقتي مي‌خواهد بيايد به بلخ و مهمان خضرويه بشود، احمد به زنش مي‌گويد كه خوب ما چگونه پذيرايي كنيم. من گفته‌ام دو تا گاو و مثلاً چند تا گوسفند بكشند تا مهمانان و همه مردم را اطعام كنيم. زن احمد سخني به اين مضمون مي‌گويد كه نه، بايد دو تا خر هم بكشيم. مي‌پرسد خر ديگر چرا؟ مي‌گويد آخر سگ‌هاي محله هم بايد در اين جشن شركت كنند. مهماني است. همه بايد اطعام شوند و سگ‌ها هم بايد نصيبي ببرند. اين داستان معروف است و نشان مي‌دهد كه هم خود زنان، جوانمرد و رعايت‌كننده اصول اخلاقي بوده‌اند و هم مردان خيلي رعايت احترام و نظر  زنان را مي‌كرده‌اند.

چرا بعدها اين رويه و رفتار گسترش پيدا نكرده و بلكه به ضد خود بدل شد و اصلاً زنان حذف و بلكه تحقير و توهين شدند و به يک معنا، ما در متون صوفيه با يك فرهنگ گسترده مردسالار و ضد زن رو به رو مي‌شويم؟
به نظر من، يك مقداري از اين حالت زن ستيزي و رفتارهاي ضدزن كه متضمن تحقير و توهين نسبت به زنان است، بيشتر از قرن هفتم و همان حدود آغاز مي‌شود. اين مسأله و اين روحيه، عمدتاً در غرب ايران و آسياي صغير و شمال آفريقا بيشتر رواج دارد و به علت ضعيف شدن اصول اوليه جوانمردي و كاهش تأثير آن در اين دوره، رواج بيشتري پيدا مي‌كند.
اين را شما در تصوف هم مي‌بينيد كه حذف و تحقير زن چه دامنه‌اي پيدا مي‌كند. حتي بزرگاني همچون مولوي و شمس تبريزي اين حالت تحقير زنان و ناديده گرفتن آنها را دارند. ولي سلمي اين طور نيست. هنوز آن اصول پايه جوانمردي وجود داشته و لذا در مكتوبات سلمي،‌ شما وصف زنان عابد و صفات و سجاياي آنها را مي‌بينيد.
عطار هم همين طور است چون آن اصول در خراسان همچنان تداوم داشته و زنده بوده است، ‌لذا در عطار هم اين خصيصه را نمي‌بينيد. ولي در آسياي صغير به دليل كم‌رنگ شدن آن اصول اوليه جوانمردي يا دلايل ديگر، تكريم زنان كم شده يا اصلاً‌ نيست و يا برعكس، خيلي نوشته‌ها و رفتارهاي تحقيركننده و زن ستيزانه ديده مي‌شود.
در قرن سوم در خراسان، ‌زنان همپاي مردان بودند و حضور داشتند. بسيار با احترام از آنها ياد مي‌شد و همه جا حضور داشتند. اين يكي از خصوصيات جوانمردي كهن خراسان است.

‌آيا جوانمردي، ايده‌اي بود كه بتواند از طريق آسياي صغير ـ مثلاً‌ از قرن ششم و هفتم به بعد ـ در اروپا هم تأثير گذارد؟
چه نوع تأثيري منظور شما است؟

مثلاً شواليه‌گري كه بعضي معتقدند تحت تأثير فتوت شكل گرفته.
در اين زمينه‌ها بايد ادله و اسناد قوي وجود داشته باشد تا اين نوع روابط و تأثيرها تأييد شود. در واقع، شواهد قابل اعتماد را بايد ديد. وقتي ما از تأثير ابن‌سينا در غرب سخن مي‌گوييم؛ ترجمه لاتين كتاب‌هاي او را مي‌شناسيم و اين دليل وجود دارد. در مورد فتوت و مسائلي نظير آن، بايد ديد كه اين تأثير و تأثرها، اگر بوده، چه صورتي داشته و از كدام مسير‌ها امكان پذير بوده است.
علاوه بر اين، در مورد قرون وسطا بايد توجه داشته باشيد كه جامعه به آن صورتي كه ما فكر مي‌كنيم منفك و مرزبندي شده نبوده است. ارتباط ميان جوامع خيلي نزديك‌تر بوده است. اين را وولفسون مي‌گويد. چنين نبوده كه مثلاً اروپا يك نوع علم و كلام براي خودش داشته و جهان اسلام يكي ديگر. يك كلام بوده است. نزد مسيحي‌ها رنگ مسيحي داشته و نزد مسلمان‌ها رنگ اسلامي. فلسفه قرون وسطا هم همين‌طور است. يك فلسفه بيشتر نبوده. در بين مسلمانان و مسيحيان و يهوديان، مسائل مشتركي مطرح بوده است. ادبيات هم همين‌وضع را داشته است و بالطبع بعضي از ارزش‌هاي اجتماعي هم همين‌طور بوده، البته بايد اين را هم گفت كه بعضي تمدن‌هاي بزرگ بوده‌اند كه بر روي بقيه بيشتر تأثير مي‌گذاشتند.

آيا خراسان در قرون اوليه، يكي از همين تمدن‌ها بوده يا آن را جزئي از يك تمدن بزرگتر و زائده آن مي‌دانيد؟
خراسان، واقعاً به تنهايي دريايي بوده است. من بر اين باورم که خراسان تمدني مبتني بر يك فرهنگ عظيم و پويا بوده است. چنين نبايد پنداشت كه مثلا براساس چند خبر و قصه كه بعضي مورخان و نويسندگان قرون هفتم و ششم ساخته‌اند، اين فرهنگ و تمدن و نهضت اخلاقي، يك دفعه ظاهر شده است. نه اصلاً صحيح نيست و منطقي هم نيست.
ايران به هر حال وقتي به اسلام مي‌گرايد، حامل تمدن و فرهنگ وسيع و بزرگي بوده كه بخش عظيمي از آن در خراسان مجدداً بازيابي مي‌شود. جوانمردي يكي از جلوه‌هاي اين تمدن بوده و مي‌بينيم كه چطور از همين قرن سوّم شروع مي‌كند به اثرگذاري در جوانب مختلف تمدن اسلامي، تا جايي كه خلفاي عباسي هم براي اينكه وجاهت پيدا كنند خود را جوانمرد مي‌خواندند و استفاده سياسي مي‌كردند.

تحكيم جايگاه زبان فارسي را هم مي‌توانيم به عنوان يكي ديگر از ويژگي‌هاي مهم جوانمردي خراسان و فرهنگ اين خطه در قرون اوليه و پس از آن قلمداد كنيم.
بله، اين مسأله در خراسان بزرگ، نشان مي‌دهد كه زبان فارسي چه استحكام و قدرتي داشته است. من همين جا به يك نكته‌اي اشاره كنم و آن در مورد فردوسي و شاهنامه است. معمولاً مي‌گويند كه فردوسي باعث شد زبان فارسي حفظ و احيا بشود و اگر او و اثر عظيم شاهنامه نبود، اين زبان از بين مي‌رفت.
كسي منكر عظمت شاهنامه و نبوغ و هنر و تأثير فردوسي نيست، ولي اين توهين به زبان فارسي است. برخي اين طور فكر مي‌كنند. اما اصلاً چنين نبوده و زبان فارسي يك ظرفيت عظيمي در خراسان داشته و در شهرها و بلاد ديگر هم همين‌طور است. زبان فارسي خودش را حفظ كرده بود كه فردوسي توانست از آن براي سرايش شاهنامه بهره بگيرد. فردوسي چشمه‌اي از اين رود خروشان و درياي پرآب بود.
شما ببينيد چقدر كتاب‌هاي مختلف قبل از فردوسي به زبان فارسي نوشته شد. چقدر شعر سروده شد. اتفاقاً زبان فارسي اول از راه دين وارد شد. از راه دين خودش را نشان داد و توجيه كرد كه يك زبان مقدس است. با اين دلايل، نبايد يك فرهنگ، زبان و تمدن بزرگ را به دو سه مورد يا مسأله يا روايت محدود كرد.
فردوسي و شاهنامه، صد سال پس از مرگ فردوسي جاي خود را باز كرد و به تدريج شناخته شد. همه آثار بزرگ ما همين طور بوده است. مثنوي هم صد و اندي سال طول كشيد تا شناخته شود و در ميان اهل عرفان در شهرهاي مختلف خوانده شود. به همين دليل، پيوندها و فرهنگ و سرمايه‌هاي بزرگي كه از نظر معنوي و اخلاقي در خراسان بوده، سبب شده تا ما با يك تمدن بزرگ و كم‌نظير روبرو باشيم. ما هنوز ظرفيت‌ها و عظمت‌ خراسان را كشف نكرده‌ايم، چه در روي زمين و چه زيرزمين. اصول اخلاقي و فرهنگ و حتي موسيقي و هنر و شعر ايران نيز به به اين خطه برمي‌گردد. تفكر فلسفي و كلامي ما هم به آنجا برمي‌گردد و ريشه در خراسان دارد.
اين اصول و دانش‌ها و فرهنگ، ادامه يك فرهنگ و تمدن عظيم بوده است. ما به خيلي از منابع و مدارك اوليه دسترسي نداريم، ولي مي‌بينيم كه در قرون سوم و چهارم و پنجم، يك چيزهايي ظهور مي‌كند كه بيش از پيش نشانگر عظمت اين سرزمين است. در مورد ريشه‌هاي آن در قرن اول و قبل از اسلام ممكن است كم بدانيم يا چيزي ندانيم، امّا هيچ يك از اينها از عظمت و شكوه آن كم نمي‌كند. اين خراسان است و زبان فارسي و فرهنگ ايراني كه به صور مختلف جلوه‌گري مي‌كند و چيزهاي تازه‌اي براي ما خلق مي‌كند و در اختيارمان قرار مي‌دهد. من معتقدم ما هنوز ايران را به درستي نمي‌شناسيم.

استاد، شما در ابتداي صحبت‌هايتان به برخي شخصيت‌هاي كم‌شناخته تصوف و جوانمردي اشاره كرديد. از جمله به نوح جوانمرد. در مورد او مي‌توانيد توضيح بفرماييد.
من در مقاله‌هايي در اين مورد توضيح داده‌ام كه ابتدا در مجله معارف و بعداً در كتابم منتشر شده و اين ماحصل آن است:«اين نوح نيشابوري نه صوفي بود و نه اهل ملامت و نه زاهد و عالم و به همين جهت جز نام نوح، چيزي از او براي ما نمانده است. نه پدر و جدّش شناخته شده‌اند و نه تاريخ تولد و وفاتش. قشيري كه تاكنون قديم‌ترين منبعي بوده كه از او ذكري كرده است او را نوح عيار خوانده».3 در كشف المحجوب هجويري و كشف‌الاسرار ميبدي و رساله قشيريه هم به اين نوح عيار اشاره شده است.
اما اين نوح عيّار، يكي از همان جوانمردانِ راستين و برجسته خراسان بوده كه به زبان فارسي اين نظام اخلاقي، يعني جوانمردي را تبيين و توضيح مي‌كرده و در عمل، خودش نمونه‌اي از آن بوده است. نوح عيار، در يك جا واژه «جُوامردي»را كه همان گويش خراساني جوانمردي است براساس حروف آن توضيح داده كه در آثار عربي هم همان توضيح فارسي آمده است. زبان نوح و مشايخ صوفيه و بزرگان ملامتي خراسان فارسي بوده و لذا نوح نه براساس حروف فتوت، بلكه بر مبناي حروف کلمه جُوامردي به توضيح اين مفهوم پرداخته است.
تداول واژه فتوّت، از طريق متون عربي، بعدها بيشتر صورت مي‌گيرد و به نظر مي‌رسد در ابتدا لفظ فارسي جوانمردي يا جوامردي بيشتر متداول بوده است. در برداشتي كه نوح از معاني يا اسرار حروف «جُوامردي» كرده است، او سرّ هريك از حروف را با يك واژه عربي بيان كرده ـ جود، وفا، امانت، مروت ، رحمت ـ امّا اصل كلمه فارسي است4 و اين نشانه قدمت و تداول اين واژه در قرون دوم و سوم است.

آخرين پرسش را هم بپرسم و اين گفت‌وگو را ختم كنم. به جز كارهاي متعددي كه در عرصه فرهنگ معنوي ايران، ادبيات و تصوف داشته‌ايد، الان چه كارهايي در دست انجام داريد؟
من الان چند تا كار دارم. يكي دو تا از دستينه‌هاي كهن تصوف را در دست دارم و روي آنها كار مي‌كنم. يك فصلي درباره تاريخ تصوف قديم هم هست كه مشغول تأليف آن هستم. كارهاي ديگري هم درباره احمد غزالي، از جمله شرحي درباره سوانح هم هست، كه اميدوارم تمام و منتشر كنم.

پاورقي‌ها:
1ـ اين قسمت را دكتر پورجوادي از كتاب پژوهش‌هاي عرفاني ـ جستجوهاي كهن، نشر ني، چاپ اول 1385، صفحات 38 تا 40 نقل كردند.  //  2ـ اشاره به ديدار ابوحفص حدّاد با مشايخ بغداد در آن شهر است كه سلمي در طبقات الصوفيه (تصحيح شربنيه، جلد3، چاپ قاهره 1406 هجري‌قمري) صفحات 117 و 118، و هجويري در كشف‌المحجوب، تصحيح ژوكوفسكي، افست تهران 1370 خورشيدي، صفحات 75 و 76 نقل كرده است.  //  3ـ پژوهش‌هاي عرفاني، ص 108.  //  4ـ براي توضيح و تفصيل مطلب رجوع كنيد به همان مأخذ، ص 109 به بعد.

 

فتوت نامه آهنگران

PDF چاپ نامه الکترونیک

فتوت نامه آهنگران

مقدمه و تصحيح ايرج افشار


مدتي پيش از استاد نامدار فرهنگ و تاريخ ايران، دكتر ايرج افشار، تقاضا كرديم كه در باب فتوت و جوانمردي، مطلبي عنايت فرمايند تا در دفتر ويژه اين موضوع منتشر نماييم. استاد مانند هميشه استقبال كردند، اما كسالت و بيماري و سپس بستري شدن ايشان در بيمارستان، مانع از اين كار شد. با اين حال اشارت فرمودند كه مطلب ذيل را كه در سال 1359، به مناسبت بزرگداشت شادروان استاد غلامحسين يوسفي نوشته و تدارك ديده بودند در نظر بگيريم و مورد استفاده قرار دهيم. استاد افشار، خردمند و كوشش‌گر بزرگ فرهنگ ايران‌اند و آثار فكري و قلمي ايشان فزون از شمار است. در اينجا براي يادآوري گستره و ارج خدمات ايشان، اين مطلب را سرلوحه دفتر ماه قرار داده و از خداوند تبارك و تعالي براي وجود عزيز اين دانشور بزرگوار طلب سلامتي و عمر طولاني داريم.

در يكي از سفرهاي چند سال پيش لاهور ضمن ديدار از مجموعه نسخه‌هاي خطي مرحوم محمود شيراني، دانشمند فقيد پاكستاني، به رساله‌اي برخوردم كه در مجموعه شماره 4073 قرار دارد و در فهرست نسخ خطي آنجا(قسم فنون مختلف ص560) نامش آمده است. چون آن را از زمره رسالاتي يافتم كه در زمينه طبقات اهل فتوت تأليف شده است انتشار آن را مفيد دانستم. پس عكس آن رساله را به مدد لطف دوست گرامي فاضل آقاي محمد بشير حسين به دست آوردم و اينك پس از چند سال كه از آن روزگار مي‌گذرد آن را در اين صفحات كه به نام استادي متخصص در شناخت فتوت و جوانمردي انتشار خواهد يافت به چاپ مي‌رسانم.
متأسفانه در زمينه فنون عملي تأليفات مستقيم بسيار كم است. از زراعت و جواهرات گذشته ـ كه چند كتاب و رساله در آن باب از تأليف قدما هست ـ در رشته‌هاي ديگر آثار كمي در دست است. از اين رساله آهنگري هم كه اينك چاپ مي‌شود اطلاعات فني عايد نمي‌شود ولي چون حاوي بعضي اصطلاحات فني و آداب و رسوم آن فن است باز مفيد فايده است.
مي‌دانيم كه در دوران رواج آئين فتوت عده‌اي از ارباب اصناف از زمره فتيان و جوانمردان بوده‌اند و هر صنف استاد و پيري داشته.2
رساله آهنگري كه در اينجا چاپ مي‌شود يكي از رسالاتي است كه ناظر بر اعمال و رفتار جوانمردان در اين صنف است و از حيث مطالب و مضامين شباهت زيادي دارد به فتوت‌نامه چيت‌سازان كه آقاي مرتضي صراف چاپ كرده است.3 رساله چيت‌سازان هم همانند اين رساله به صورت سؤال و جواب است و بعضي از آياتي كه نقل كرده است همان آياتي است كه به آهنگران نيز توصيه شده است. همانطور كه در رساله چيت‌سازان چهار پير شريعت(آدم، ابراهيم، موسي، محمد) و چهار پير طريقت(جبرائيل، ميكائيل، اسرافيل، عزرائيل) و چهار پير حقيقت(پدر، معلم، استاد، پدر عروس) و چهار پير معرفت(عطار، حافظ، شمس تبريزي، ملاي روم) گفته شده در رساله آهنگران هم چهار پير شريعت(همان چهار پيغمبر) و چهار پير طريقت(خواجه محمد يسومي، علي بن موسي‌الرضا، شاه ناصور، شيخ فريد شكر گنج) و چهار پير حقيقت(جبرائيل، ميكائيل، اسرافيل، عزرائيل) و اما پنج پيرمعرفت(شاه قاسم انوار، شمس تبريز، عطار، سعدي) و چند نيم پير برشمرده است، در رساله چيت‌سازان هم از سه «نيم‌پير» يادشده: سلمان سرتراش، نيم پير غسال. پير گوركن. مشابهات ديگر هم در اين دو رساله وجود دارد. مانند آنكه رساله چيت‌سازان به حضرت علي بن موسي‌الرضا نسبت داده شده است و در رساله آهنگري هم حضرت ثامن‌الأئمه يكي از چهار پير طريقت اين صنف دانسته شده است.
اين رساله نه تاريخ تأليف دارد و نه تاريخ تحرير. خط نسخه از آن قرن دوازدهم هجري است. تأليف نسخه به هر حال مربوط است به بعد از شاه قاسم انوار كه وفاتش علي‌الظاهر در 873 بوده است.
و اين است متن رساله‌اي كه به نام فتوت نامة آهنگران چاپ مي‌شود:

بسم‌الله الرحمن الرحيم
بدان كه رسالة آهنگري مهتر داود پيغامبر عليه‌السلام دوازده مثل نوشته است.
نداند كسي كه آهنگري كند تا كلي حرام است.
سؤال ـ اگر ترا پرسند فرض آهنگري چيست؟
جواب ـ اول با وضو بودن، دوم گره بستن برزمين نصب كند و گرد برگرد صفحه4 ببندد كه زخم برچشم حواشي نشينان نرسد.
سؤال ـ اگر ترا پرسند براي دم نشيني چه مي‌خواني؟
جواب ـ بگويم «بسم‌الله الرحمن الرحيم، فتبارك‌الله احسن الخالقين، الحمدلله رب العالمين»5.
سؤال ـ اگر ترا پرسند دوم پوست الورا مي‌گيري چه مي‌خواني؟
جواب ـ «يوم ينفخ في‌الصور فتأتون افواجاً».
سؤال ـ اگر ترا پرسند وقتي كه انبر را به دست مي‌گيري چه مي‌خواني؟
جواب ـ بگو: «نارالله الموقدة التي...».
سؤال ـ اگر ترا پرسند وقتي كه آهن را كشيده برسندان مي‌نهي چه مي‌خواني؟
جواب ـ بگو: «واتبع مله ابراهيم حنيفا».
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه فتكه به دست مي‌گيري چه مي‌خواني؟
جواب ـ بگو: «من الشجر الاخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون».
سؤال ـ اگر ترا پرسند مهتر داود را چهارده كرسي مي‌داني؟
جواب ـ بگو مي‌دانم. مهتر داود بن عشان بن عاربن خضربن قاعد بن هود بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم بن آزر داود پيغامبر عليه السلام.
سؤال ـ اگر ترا پرسند جملة شاگردان داود پيغامبر عليه السلام چند بودند؟
جواب ـ بگو سيصد و هفتاد شاگردان پيغامبر مرسل بودند.
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه نعل بندي كه كرده است؟
جواب ـ بگو خواجه داود ملائي كرده است.
[سؤال ـ اگر ترا پرسند] شمشيرگري از كه مانده است، و نعل‌گري از كه مانده است، و ميخ‌گري از كه مانده است، و مس‌گري از كه مانده است، و دم گري از كه مانده است ورم دگري(؟)6 از كه مانده است؟
جواب ـ بگو كه كاردگري از استاد سعيد خرم مانده است، شمشيرگري از استاد هلال مانده است ابن محمد، وفتكه‌گري از استاد مختار مانده است، و تيرگري از استاد خواجه محمد ترميني مانده است، و نعل‌گري از استاد سبحانقلي مانده است، و رسخت(؟) گري از استاد شمس كرماني مانده است، و ميخگري از استاد نجم‌الدين چهلتي مانده است، و قفل‌گري از استاد عبدالله‌ مانده است، و زرگري از استاد محمدعراقي مانده است، و پتك‌گري از استاد ابوالقاسم مانده است.
بدان كه هزار استادي كه ياد كرده شده است همه از داود خليفة‌الله مانده است تا اين زمان باقي تا قيامت.

باب
در بيان آگاه شدن كار
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه چوب را در زمين دفن كردن و دم را در زمين نشاندن چه بايد خواند و كدام است و كدام آيت بايد خواند؟
جواب ـ بگو قوله تعالي:«تبارك‌الله احسن‌ الخالقين، الله رب‌العالمين».
سؤال ـ‌ اگر ترا پرسند چيلان گري7 از كه مانده است؟
جواب ـ بگو كه از استاد يوسف مانده است.
سؤال ـ اگر ترا پرسند سندان بركنده نشاني چه مي‌خواني؟
جواب ـ بگو «فغلوه8 ثم‌الجحيم صلوه، ثم في سلسله ذرعها سبعون ذراعاً فاسلكوه. انه كان لايؤمن بالله العظيم».
سؤال ـ اگر تراپرسند كه خايسك9 برسندان مي‌زني چه مي‌خواني؟
جواب ـ بگو كه قوله تعالي: «بسم‌الله و من‌الله و توكلت علي‌الله و ما توفيقي الا بالله العلي العظيم».
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه كوره را راست سازي و در كوره كه آتش آري چه مي‌خواني؟
جواب ـ بگو كه آيت بايد بخواندن: و هو بكل شئ عليم‌الذي جعل لكم من الشجر الاخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون».
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه آهن و فولاد كه تاب گذاري چه مي‌خواني؟
جواب ـ بگو اين آيت بايد خواند: «وجعلنا من بين ايديهم سداً و من خلفهم سداً فاغشينا هم فهم لايبصرون».
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه فولاد به آتش داشتن چه بايد خواند؟
جواب ـ بگو كه اين آيت‌ بايد خواند: «لااله الا الله الوحد القهار لااله الا الله الكريم الستار، لااله الاالله العزيز الجبار».
سؤال ـ اگر ترا پرسند دوكان راست مي‌كني چه مي‌خواني؟
جواب ـ بگو كه اين بايد خواند: «بسم‌الله الرحمن الرحيم و بالله بهم القائدون و يرجون بهم المطبؤن».
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه پتكه زدن 10چه مي‌بايد خواند؟
جواب ـ بگو كه آيت بايد خواند: «والله نورالسموات و الارض».
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه انبور چيست و نام انبوره چيست و پاي انبوره چيست؟
جواب ـ بر سرانبوره اهله است و مهييا، و مهيياً انبورة سهله است و پاي سهله است. باز فرمودند كه سر انبوره بسم‌الله است، ميان الله است و پاي انبوره الحمدلله.
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه در چرخ ريگ پستر چه بايد خواند؟
جواب ـ بگو كه اول چهار پير شريعت است: اول حضرت آدم صفي‌الله دوم پير حضرت نوح نبي‌الله، سيوم حضرت ابراهيم خليل‌الله چهارم حضرت محمد رسول‌الله صلي‌الله عليه‌و سلم.
ديگر چهار پير طريقت است: اول پير تركستان خواجه محمد يسومي، دوم پير خراسان شاه علي موسي رضا، سيوم پير كوهستان شاه ناصور، و چهارم پير هندوستان شيخ فريد شكرگنج.
ديگر چهار پير حقيقت: اول پير جبرائيل، دوم پير ميكائيل، سيوم پير اسرافيل، چهارم پير عزرائيل.
ديگر پنج پير معرفت است: اول پير شاه قاسم انوار، دوم پير ملائي سوم شمس تبريز، چهارم پير شيخ عطار، پنجم پير شيخ سعدي.
.... (ناخوانا) پير ديگر است. نيم پيرپدر، و يك پيرپدر كلان، دوم معلم سيدپير استاد (مغشوش است)، نيم پير پدر عروس، نيم پير سرتراش، و نيم پير صاحب.
تكبيرنشيني و نان‌شكني روا نباشد. اگر تكبير گويد روا باشد، برحمتك يا ارحم‌الراحمين.
تمت تمام شد
[جواب] ـ بگو قوله تعالي:« قالوا يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعدالرحمن و صدق‌المرسلون».
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه در كار آهنگري چند شرايط است؟
جواب ـ بگو كه دوازده شرايط است. اول پاك بودن، دوم طهارت بودن، و سيوم راست11 بودن، چهارم دستگاه استادان پاك نگاه داشتن، پنجم خلاف نگويد، ششم چراغ استادان را روشن كردن، هفتم اول و آخر به ارواح استادان و پيران تكبير گفتن،‌ هشتم از چهار درم يك درم به راه خداي تعالي صرف كردن، نهم پنج وقت نمازگزاران، دهم وظيفه استادان را دادن، يازدهم به روي خريدار سخن تند نگويد، دوازدهم در كار خود ثابت‌قدم بودن.
هر استادي كه اينها و مسئله‌ها و شرايط‌ها را بداند و ....(؟) داود عليه‌السلام و روحا ....(؟) پيران مقدم از وي راضي و خشنود باشند و هرچه از اين كسب خورده باشد و يا پوشيده باشد ممر حلال باشد. داود خليف?‌الله او را [به] خدمت درآرند.
هر استادي كه از اين شرائطها و اين قاعده‌ها نداند و شرايط بجا نيارد هرچه از اين كسب خورده و پوشيده باشد همه حرام باشد و پيش استادان و پيران مقدم فردا [ي] قيامت شرمنده برخيزد و همه لعنت بر وي كنند12 و فردا [ي] قيامت سياه روي برخيزد. هزار زنهار زنهار فضولي نكند و در خواندن و نگاه داشتن تقصير نكند. غرض نصيحت كردم و رفتم.
بيت
مراد ما نصيحت بود گفتيم
حوالت با خدا كرديم و رفتيم
سؤال ـ اگر ترا پرسند كه مجموعه پيران چندست؟
جواب ـ بگو كه جمله بيست و دوپيران است.
[سؤال اگر ترا پرسند] كدام كدام است؟

پاورقي‌ها:
1 ـ تأليف محمد بشير حسين در سه جلد، لاهور،‌اداره تحقيقات پاكستان، 1968 ـ 1973 ميلادي.  //  2 ـ براي تفصيل اين مباحث به مقدمه محمدجعفر محجوب بر «فتوت‌نامه سلطاني» تأليف حسين واعظ كاشفي مراجعه شود (تهران، 1350).  //  3 ـ رسائل جوانمردان مشتمل بر هفت فتوت‌نامه (تهران، 1352).
4 ـ اصل: صفا.  //  5 ـ اصل: العلمين.  //  6 ـ ظاهراً رويگري(؟).  //  7 ـ همان كلمه است كه در تداول عامه «چلنگر» گفته مي‌شود.  //  8 ـ قرآن: حلوه فغلوه.  //  9 ـ اصل: خابس.  //  10ـ  موارد ديگر «فتكه» آمده.  //  11 ـ اصل: رست.  //  12 ـ اصل: كند.

 

شهسواري

PDF چاپ نامه الکترونیک

شهسواري

فرانسيس وِلد
ترجمه مرضيه سليماني


برخي محققان بر اين باورند كه شواليه گري در اروپا شعبه اي از فتوتيان عصر خلافت است و برخي تنها بر تأثير پذيري از آن صحه نهاده اند. اما گروهي ديگر نيز معتقدند كه اين دو گروه، جنگجويان و سلحشوراني متمايز اند كه هر يك در سرزمين وفرهنگ خاصي متولد شده و رشد كرده اند. مقدم بر هريك از اين نظريه ها لازم است ابتدا بدانيم شواليه گري چيست و چه تاريخي داشته است؟ اين مقاله در پي پاسخگويي به همين پرسش است.
گروه‌ها و فرقه‌هاي شهسواري(شواليه‌گري)، پيش از هر چيز، پديده‌هاي تاريخيِ خاصِ مسيحيت قرون وسطي هستند. در حقيقت، با تكيه بر اين پيش زمينه، اين گروه‌ها به راحتي تعريف شده و به سهولت به فهم درمي‌آيند. يك فرقه شهسواري، گونه خاصي از يك مؤسسه است و در طي تاريخ، سازمان‌هاي متعددي در اين مقوله جاي گرفته‌اند. با بررسي تاريخ تكوين و تداوم گروه‌هاي شواليه‌گري، البته مراحلِ گوناگوني را شاهد خواهيم بود اما شكل اصلي اين سازمان، كه در زمان جنگ‌هاي صليبي در وجود آمد، به راستي شايسته اين نام‌گذاري بود چرا كه دربرگيرنده افرادي بود كه به واسطه نوعي قانونِ ديني مستمر در حوزه اخلاق، با يكديگر پيوند مي‌خوردند. پس از پايان جنگ‌هاي صليبي، در قرن چهاردهم ميلادي، شاهان و فرمانروايان از ظواهر اين گروه‌ها براي ايجاد يك سازمان جديد استفاده كردند تا بدين وسيله به هدف خويش، يعني مرتبط ساختن واسال‌ها با افراد خود، دست يابند. پس از رنسانس، گروه‌هاي سلطنتي(و برخي از فرقه‌‌هاي رهباني) صرفاً به جوامعي احترام‌آميز بدل شدند و ديگر گروه‌هاي احترام‌آميز در وجود آمدند. بدين ترتيب، يك بار ديگر، ظواهر فرقه‌هاي شهسواري را مورد استفاده قرار دادند.
حاصل آن كه امروزه ما با گروه‌هاي گوناگون و ناهمگونِ شهسواري مواجه‌ايم: فرقه مالتا1، جامعه ضريح مقدس2 و گروه‌هايي همچون گارتر3، گلُدن فليس4، حمام5 و كالاتراوا6. اين گروه‌ها همگي از عنوان كلي «فرقه شهسواري» يا «جامعه شواليه‌گري» استفاده مي‌كنند، اگرچه به لحاظ شكل، تاريخ و هدف، تفاوت بسيار دارند.
گروه‌هاي نظامي ـ رهباني(1350ـ1100)
الف) خاستگاه‌ها
گروه‌هاي شهسواري، در ابتدا از دلِ فعاليت‌هاي نظاميِ اروپاي غربي برضدّ دولت‌ها و مردمانِ غيرمسيحي در وجود آمدند. با آغاز قرن يازده، اروپاي غربي پاي در مرحله‌اي گذاشت كه توسعه‌طلبيِ ستيزه‌جويانه نام گرفت و به برخورد با ملت‌هاي غيرمسيحي ـ در دو جبهه ـ منجر شد: اسپانيا و خاورميانه. اين جنگ‌ها با انگيزه‌هاي گوناگوني صورت مي‌گرفت اما همگي آنها ـ دست‌كم در برخي جنبه‌هاـ نبرد ديني بود. نخستين فرقه‌هاي شهسواري اين وجوه دوگانه، يعني وجه ديني و وجه نظامي، را به ارث بردند.
نخستين گروه‌هاي شواليه‌گري، انجمن‌هايي متشكل از افراد بودند كه خويشتن را به اهدافي خاص و فعاليت‌هايي منظم متعهد مي‌ساختند. تعهدِ مورد نظر، نوعاً در قالب عهد و پيمان جامه عمل مي‌پوشيد حال آنكه نظم و ترتيب فعاليت‌ها در شكل نوعي قانون متجلي مي‌شد. ساختار سازماني نيز به واسطه قوانين و مصوبات تعريف مي‌شد و از سوي مقامات و صاحب‌منصبانِ سازمان به اجرا درمي‌آمد. بدين ترتيب، گروه‌هاي شهسواري گروه‌هاي ديني بودند؛ در همان معنا كه گروه‌هاي نابِ ديني يا رهباني ـمثل كارتوزيان‌ها7، سيستريان‌ها8، فرانسيسكن‌ها9، دومينيكن‌ها10 و ... در همان زمان پديد آمدند. هدف اين گروه‌ها هم تطهير و تقديس اعضاي خويش بود كه از طريق فعاليت‌هاي خيريه و اعمال عبادي صورت مي‌‌گرفت و هم شركت در جنگ برضدّ «كافران» ـ يا با محافظت از زايران، يا با شركت فعالان در عمليات‌هاي نظاميِ تدافعي يا تهاجمي.
در خصوص ريشه‌ها و خاستگاه اين نهاد جديد مطالب بسياري به تأليف درآمده است. اما در مورد اصل و نسب آنها، گويي پذيرش اين امر براي برخي نويسندگان دشوار بوده است كه اروپاي غربي بتواند چيزي از آنِ خود ابداع نمايد. اما در خصوص علم انساب، هنوز هيچ مدرك قانع‌كننده‌اي به دست نيامده كه بر وارداتي بودنِ مفهوم شهسواري دلالت نمايد. برعكس، اين نهاد بايد در بستر رويدادهاي قرن يازده مورد مشاهده قرار گيرد؛ هنگامي كه راهبان و روحانيون در تلاش بودند كه با تبديل طبقه حرفه‌اي و جديد شواليه‌ها به «سربازانِ مسيح»، براي آنها مجموعه‌اي از قوانين رفتاري تأسيس نمايند. در طي جنگ‌هاي صليبي، هنگامي كه شور و شوق ديني در نقطه اوج خود بود و مهارت‌هاي نظامي حكم كيميا را داشت، ذوب‌ شدنِ اين عناصر نظامي و ديني در گروه‌ها و فرقه‌هاي نظامي ـ ديني امري طبيعي بود.
نخستين فرقه‌هاي شواليه‌گري در خاورميانه، همگي به واسطه ابتكار عمل‌هاي شخصي در وجود آمدند؛ چنان كه در خصوص گروه‌هاي شهسواري شبه‌جزيره ايبري بايد گفت كه اين گروه‌ها به تقليد از فرقه‌هاي مستقر در "سرزمين مقدس" به وجود آمدند. اين گروه‌ها پس از چند سالي، قوانين و مصوبات خود را يا مورد تأييد پاپ قلمداد مي‌كردند يا به رسميت شناخته شده از سوي او. از ميان گروه‌هاي شهسواريِ خاورميانه، شواليه‌هاي معبد11 به عنوان يك گروه نظامي در حدود سال 1119 پديد آمدند. گروه سن‌جان12 در حدود 1080 به وجود آمد و بعدها به فرقه‌اي نظامي بدل شد. گروه قديس لازاروس13 در حدود 1100 و شواليه‌هاي
ژرمني يا تيوتني14 در حدود سال 1190 شكل گرفتند. همچنين از جمله گروه‌هاي شهسواري شبه‌جزيره ايبري مي‌توان به فرقه آويس15 اشاره كرد كه در سال 1143 به وجود آمد. گروه‌هاي آلكانتارا16 در سال 1156،‌كالاتراوا17 در سال 1158 و سانتياگو نيز در سال 1164 پديد آمدند.
ب) سازمان
گروه‌هاي شهسواري، همانند كليسا به طور كلي،‌هداياي بسياري دريافت مي‌كردند كه عمدتاً در قالب زمين بود(به عنوان مثال يك لُرد به سلك شواليه‌گري درمي‌آمد و دارايي خويش را به گروه‌ِ شهسواريِ‌ مورد نظر مي‌بخشيد). بدين ترتيب، اين گروه‌ها به سرعت به زمين‌دارانِ بزرگي بدل شدند كه، به جز مركز فعاليت خويش، در سراسر اروپا نيز پراكنده بودند. نتيجه آن كه براي اداره اين املاك، ساختارهايي خاص در وجود آمد؛ املاكي كه در حقيقت بدانها واگذار شده بود. هم از اين رو، ‌املاك مورد نظر «امانات»18 نام گرفته بود و گردانندگان آنها «امانت‌دار»19(قس: واژه انگليسي«به امانت گذاشتن»20). بعدها اما، اين واژه تحريف شد و در معناي سركرده و فرمانده21 به كار رفت، مفهومي كه بدان ظاهر گونه‌اي مقام نظامي را مي‌بخشيد كه هرگز چنان نبود.
به عنوان گروه‌هاي ديني،‌ اين موسسات مسلماً تحت مسئوليت پاپ قرار داشتند. او معمولاً قوانين و مصوبات گروه را تصويب كرده و بدين ترتيب، به نوعي، رسماً آنها را مورد تأييد قرار مي‌داد. عملاً گروه‌ها رتق و فتق امور را خود برعهده داشتند اما در زمانه بحران يا ناپايداري، پاپ مي‌توانست مستقيماً به مداخله بپردازد ـ و غالباً چنين مي‌كرد. يا با منسوخ كردن و ملغي نمودن يك گروه يا با ادغام كردن آن در گروهي ديگر(كه معمولاً به انتقال دارايي‌هاي گروه اول منجر مي‌شد)،‌ اصلاح قوانين آن، انتصاب يك استاد ـ بزرگ22 و غيره. پايگاه بلندمرتبه استقلال، ‌كه گروه‌‌ها مدت‌هاي طولاني از آن برخوردار بودند، موجبات رنجش آنها را از اين مداخله‌هاي بيروني فراهم مي‌آورد. اما تنها فرقه‌هاي سن‌جان و شواليه‌هاي تيوتني از چنان استقلال ارضي و اقتداري برخوردار بودند كه رسماً «گروه‌هاي مستقل و خودمختار» قلمداد مي‌شدند و در هر دو مورد،‌ اين اتفاق تنها پس از قرن چهاردهم روي داد. بايد به خاطر داشت كه گروه‌هاي نظامي ـ‌ رهباني ـ پيش از هر چيز ـ‌گروه‌هاي ديني بودند. آنها در كشورهاي مختلف داراي زمين بودند، اعضاي آنها به همه كشورهاي دنيا تعلق داشتند و رتق و فتق امور را خود برعهده داشتند؛ ‌اما بنديكت‌ها 23 و ژزوئيت‌ها24 هم چنين بودند و هيچ كس آنها را «مستقل و خودمختار» نخواند.
بُعد نظاميِ اين فرقه‌هاي رهباني، ‌در واقع علت نام‌گذاري آنها بدين نام(شهسواري)25 را توجيه مي‌‌كند. جنگيدن، عملي حرفه‌اي بود و متخصصين در اين امر شواليه نام داشتند. ورود به جرگه اجتماعي ـ حرفه‌ايِ شواليه‌گري مستلزم انجام برخي آيين‌هاي ديني بود كه مفهوم يك راهبه ـ شواليه را در امتدادِ مفهومِ كليِ شواليه قرار مي‌داد. گروه‌هاي شهسواري صرفاً افرادي را به عضويت مي‌پذيرفتند كه يا به درجه شهسواري رسيده بودند ‌يا توانايي اين كار را داشتند. اين ارتباط، در طول زمان، حتي مستحكم‌تر شد و شواليه‌گري ـ دقيقاً هنگامي كه بُعد حرفه‌اي خويش را از دست داد ـ به پديده‌اي رُمانتيك بدل شد.
ما براي تأكيد بر سرشت دوگانه اين گروه‌ها، كه آنها را از تمام ديگر سازمان‌هاي آن روزگار متمايز مي‌سازد، ‌آنها را نظامي ـ رهباني مي‌ناميم. در حالي كه فهم اين موضوع براي مسيحيان معاصر دشوار است كه چگونه يك فرد مي‌تواند كسي را با كشتن تطهير و تقديس نمايد؛‌ در گذشته ـ يعني زمانه‌اي كه عبارتِ «سرباز مسيح» 26 معنايي كاملاً تحت‌اللفظي داشت ـ هولناك به نظر نمي‌رسيد. به هر حال برخي گروه‌ها چندان ميان وظايف مختلف تفكيك قائل نمي‌شدند: آنها هم شواليه‌هاي جنگجو بودند و هم كشيش‌هاي موعظه‌گر(مثل فرقه سن‌جان). در حقيقت، اين گروه‌ها در ساختار اصلي خويش(كشيش‌ها،‌شواليه‌ها، گروهبان‌ها)، بازتابي از سه طبقه جامعه فئودال بودند(روحانيون، اشراف و طبقه سوم).
پس در اين نقطه، گروه‌هاي شهسواري انجمن‌هايي متشكل از افراد(نوعاً اعضاي طبقه شواليه‌ها) بودند كه از طريق پيمان‌هاي جدي، خويشتن را به اطاعت از قوانين و مصوبات، يك گروه ديني و حضور در يك جنگِ ديني دائم ـ به عنوان سربازان حرفه‌اي ـ متعهد مي‌سازند و در عين حال در فعاليت‌هاي ديني و خيريه نيز شركت مي‌جويند. اين انجمن‌ها،‌ به عنوان گروه‌هاي ديني،‌ معمولاً بايد به تأييد پاپ برسند و تا اندازه‌اي تحت اقتدار و مسئوليت او هستند.
گروه‌هاي كمتر شناخته شده در خاورميانه، شبه‌جزيره ايبري و اروپاي شرقي از اين قرارند:
* گروه‌ شمشير 27 كه در سال 1192 توسط گاي‌لوزينان ـ پادشاه قبرس ـ تأسيس شد و با فتح قبرس به دست ترك‌ها، در سال 1571 از ميان رفت.
* گروه قديس بلاسيوس28 در ارمنستان(قرن 13 تا 15 ميلادي).
* گروه‌هاي سن‌جان و قديس توماس در خاورميانه(1254).
* گروه قديس توماس آكره‌اي 29 كه در سال 1228 به عنوان يك گروه نظامي توسط پيتردوروشه ـ اسقف وست مينستر ـ تأسيس شد.
* گروه مونجو30 كه بعدها به فرقه مونفراگ31 و ناجي مقدس32 اشتهار يافت. اين گروه در سال 1175 در وجود آمد و در سال 1221 در فرقه كالاتراوا ادغام شد.
* گروهي به نام «بانوي ذكرما»33 كه در سال 1209 توسط سراسقف طليطله تأسيس شد و خيلي زود از ميان رفت.
* گروه «بانوي رحمت ما»34. اين گروه در سال 1233 در آراگون ظاهر شد و در فتح والنسيا و مايوركا نقشي اساسي ايفا كرد اما در قرن چهاردهم به يك فرقة ديني محض بدل شد.
* فرقة سَن‌جوردي دُآلفاما35 كه در سال 1201 توسط شاه آراگون تأسيس، و در سال 1399 در گروه مونتِسا36 ادغام شد.
* گروه كنكورد. اين گروه در دهة 1240 توسط فرديناند سوم كاستيل تأسيس شد و در سال 1252 ـ پس از مرگ فرديناند ـ از ميان رفت.
* سَن جيمز شمشير؛37 يكي از شاخه‌هاي فرعي گروه اسپانيايي‌ها در پرتقال و در سال 1275.
* گروه برادران شمشير38 كه در سال 1197 توسط يكي از شهروندان بِرِمن تأسيس شد، به زودي توسط اسقفِ ريگا به گروهي نظامي بدل شد و در سال 1237 در فرقة تيوتني ادغام شد.

پس از 1291: جست‌وجوي مأموريت‌هاي جديد
در سال 1291، هنگامي كه آكره ـ آخرين پايگاه صليبي در فلسطين ـ به دست عرب‌ها افتاد، گروه‌هاي شهسواري تغيير بزرگي را از سر گذراندند. از آنجا كه اميد اندكي به بازپس‌گيري سرزمين مقدس وجود داشت، گروه‌هاي باقي‌مانده بايد يك «علت وجودي» جديد پيدا مي‌كردند. برخي گروه‌ها با مهارت، فرآيند انتقال را انجام دادند: شواليه‌هاي تيوتني كه پيش‌تر در اروپاي شرقي ساكن بودند و فرقة بوميِ «برادران شمشير» را در خود مستحيل كردند و همة فعاليت‌هاي خود را به اروپاي شرقي منتقل كردند. در آنجا در مستعمره‌سازي مناطقي از لهستان و بالتيك ـ كه هنوز مشرك مانده بودند ـ پرداختند و بعدها برضدّ روسية ارتدكس(و حتي لهستان كاتوليك) جنگيدند. گروه سن‌جان، در اوايل دهة 1300 رُودِس را فتح كرد، خويشتن را به يك قدرت دريايي بدل ساخت، به جنگ بر عليه اعراب و پس از آن ترك‌ها نيز ادامه داد. بقية اليف ديگر گروه‌ها، در رُودِس و در كنف حمايت و محافظت بسن جان پناه گرفتند.
معبدي‌ها يا شواليه‌هاي معبد كه به واسطة شبكة گستردة سرمايه‌گذاري، به اصطلاح بانكدار شده بودند، در برابر تلاش براي ادغام با گروه سن‌جان مقاومت كردند. پروژه‌اي كه پاپ و ديگر حاكمان بر آن اصرار مي‌ورزيدند تا بدان وسيله منابع مالي را در جهت جنگ‌هاي صليبي جديد، بهتر هدايت نمايند. پادشاه فرانسه، بي‌طاقت از اين مقاومت، كلافه از بي‌نظمي و فقدان اخلاقي كه در گروه رايج بود، و احتمالاً نگرانِ دارايي‌هاي معبد، شواليه‌هاي معبد را دستگير كرد؛ كوشيد اتهاماتي برايشان دست و پا كند و پاپ را وادار ساخت كه انحلال اين گروه را(در سال 1312) اعلام نمايد. گروه سَن‌جان به دريافت‌كنندة قوانين معبدي‌ها بدل شد. دو شاخة فرعي شواليه‌هاي معبد، در قالب دو گروه جديد برجاي ماندند: گروه مسيح در پرتقال(1318) و گروه مونتِسا در اسپانيا(1319). از قرن هجدهم بدين سو، بسياري از ديگر گروه‌ ها در وجود آمدند كه ادعا مي‌كردند فرزندان شواليه‌هاي معبد هستند.

1470 ـ 1335: شهسواران پادشاهي
الف) نسل جديد شواليه‌ها

به موازات اين‌كه جنگ‌هاي صليبي به امري متعلق به گذشته تبديل مي‌شد(و در نهايت، در سال 1271 به مخمصه افتاد)، اين جنگ‌ها ـ دقيقاً مانند خود شواليه‌گري ـ به پديده‌اي رمانتيك بدل شد. فضاي گروه‌هاي شهسواري، به واسطة دلاوري‌هاي شواليه‌هاي سن‌جان كه بر قلمرو رُودِس حكم مي‌راندند و با ترك‌ها مي‌جنگيدند، به‌گونه‌اي فعالانه حفظ شد اما آنچه كه بيش از همه به حفظ اين فضا كمك مي‌كرد، محبوبيت داستان‌هاي شاه آرتور بود. اين داستان‌ها كه در سطح بين‌المللي جزء پرفروش‌هاي زمان خود بود، اعمال شكوهمند شواليه‌هاي ميزگرد را شرح مي‌داد. در واقع بسياري تصور مي‌كنند كه شواليه‌هاي سن‌جان، كه در قلمرو خويش ـ قبرس ـ تنها بودند و با كافران اطراف مي‌جنگيدند، عصارة اسطورة آرتور بودند. ظهور اين اسطوره، داستان گروهي از شواليه‌هاي وفادار و پرشور پادشاه، به طور اتفاقي و در خلاء شكل نگرفت. قرون سيزده و چهارده، شاهد پايان فئوداليسم و ظهور آن چيزي بود كه به بعدها به ملت ـ دولت‌هاي اروپاي مدرن بدل شد و در قدرت روزافزون حاكمان متمركز بود. اما چسب نظام فئودالي، يعني وفاداري شخصي به مافوق در سلسله مراتب، به يك جايگزين نياز داشت. تا زماني كه مفهوم پادشاهي مطلق به طور كامل گسترش يابد، پادشاهان به مفهوم گروه‌هاي شهسواري متوسل شدند. بدين‌ترتيب مؤسساتي ايجاد كردند كه برخي از ظواهر گروه‌هاي اصلي شهسواري را بازيابي كردند، اما هدف آنها خلق يك محفل يكپارچه و مخلصانه از نجبا در اطراف شخص پادشاه بود. اينها شهسواران پادشاهي يا گروه‌هاي پادشاهي شهسواري نام داشتند.
اين گروه‌ها تنها انجمن‌هايي نبودند كه، چه در آن زمان و چه در روزگاران بعد، گروه‌هاي شهسواري نام گرفتند. دومين نسل گروه‌هاي شهسواري كه روي هم‌رفته مي‌توان نام «گروه‌هاي عادي شواليه‌گري» را بر آنها نهاد، مجموعة متنوعي از مؤسسات و انجمن‌ها را در برمي‌گيرد.
بايد توجه داشت كه در آن زمان، انجمن‌هاي برادري عادي كاملاً مشترك بودند: اين انجمن‌ها مؤسساتي عادي بودند كه اعضاي خود را براي فعاليت‌هاي عبادي گروه‌بندي مي‌كردند، مرتباً با يكديگر ملاقات داشتند و براي خود قوانيني وضع كرده بودند. شايد بتوان آنها را برابرهاي قرون وسطايي(و ديني) كلوپ يا باشگاه دانست. شاهزاده و لُردها نيز در قرن چهاردهم، به طور مشترك، از علائم و لباس‌هايي استفاده مي‌كردند كه هم در ميان بردگان خويش توزيع مي‌كردند و هم پيروان خود. اين واقعيت كه برخي از انجمن‌هاي برادري و برخي از گروه‌هاي شهسواري نيز استفاده از علائم و نشانه‌هاي ظاهري عضويت را مشتركاً سرلوحة خود قرار دادند، به آشفتگي‌ها و سردرگمي‌هاي بسياري منجر شد.
آرشي بولتن39(1987) طبقه‌بندي مفصلي از اين انجمن‌ها به دست داده است: 1ـ گروه‌هاي پادشاهي: سازمان‌هايي كه كمابيش، به تقليد از انجمن‌هاي برادريِ عوام تشكيل شدند اما رياست و كنترل عضوگيري در آنها، به يك پادشاهي و يك مملكت ضميمه مي‌شد و هدف اصلي آنها پرورش وفاداري به رئيس بود. گروه‌هايي مثل گارتر و گلدن فليس در اين مجموعه جاي مي‌گيرند. 2ـ گروه‌هاي برادري: اين گروه‌ها همانند گروه‌هاي اول هستند اما رياست و عضوگيري در آنها انتخابي است. بولتن از دو گروه اصلي نام مي‌برد كه هر يك به شاخه‌هاي فرعي‌تر تقسيم مي‌شوند:
الف) گروه‌هاي شاهوار40. اين گروه‌ها توسط شاهزادگان تأسيس مي‌شدند و اغلب آنها در سال 1430 و پس از گلدن فليس در وجود آمدند. اين گروه‌ها شبيهِ گروه‌هاي پادشاهي هستند اما رياست در آنها موروثي نيست. شاخه‌هاي فرعي گروه‌هاي شاهوار عبارتند از:
* گروه قديس جورج، كه در سال 6 ـ 1325 توسط چارلز اول در هنگري تأسيس شد. * فرقة سن كاترين. اين فرقه در حدود سال 1335 توسط هامبرت دوفين دووينوآ41 در وجود آمد. * گروه سن آنتوني كه در سال 1384 توسط آلبرشت اولِ باواريا بنيان نهاده شد(اگرچه احتمالاً گروهي شهسواري نبود). * انجمن عقاب كه در سال 1433 توسط آلبرشت فن هابسبورگ تأسيس شد. * انجمنِ بانوي ما و انجمن قو كه هر دو در سال 1440 توسط فردريديش دومِ براندِنبرگ پايه‌گذاري شد. * گروه قديس هيوبرت. اين گروه را گرهارد پنجم اهل يوليخ و برگ در سال 1444 تأسيس كرد. * گروه هِلال يا ماه نو كه در سال 1448 توسط رنه دوآنيو به وجود آمد. * جامعة قديس جرومي. اين انجمن در سال 1450 توسط فردريش دومِ وِتيسن ـ عضو هيئت گزينش ساكسوني ـ تأسيس شد.
ب) گروه‌هاي اعياني (باروني)42 كه نسخه‌هاي اشرافيِ راهنمايانِ حرفه‌اي زمان بودند. نمونه‌هاي بارز اين گروه‌ها از اين قرارند:
* گروه قديس هيوبرت در باريوس (1422). * گروه اشرافيِ قديس جورج اهلِ روژه مونت، پاريس (1440)
3ـ گروه‌هاي برادري: اين گروه‌ها گونه‌اي از انجمن‌هاي برادري بودند كه با هدفي خاص و براي مدتي محدود تأسيس مي‌شدند و اعضاي خود را با عهد و پيمان‌هايي به يكديگر متصل مي‌ساختند كه به وفاداري آن‌ها ياري مي‌رساند. آنها شبيه ديگر مؤسساتِ زمان خود بودند. اما به واسطة عنوانِ «فرقه» و استفاده از علائم و نشانه‌هاي خاص از ديگر نهادها متمايز مي‌شدند. در اين دسته، تنها چهار گروه جاي مي‌گيرند:
* مجمع قوي سياه كه توسط سه شاهزاده و يازده شواليه، در ساووي و در سال 1350 تأسيس شد. * گروه شاهين كه بين سال‌هاي 1377 و 1385 توسط ويكوم دو توآرس43 و هفده بارون در پويتو به وجود آمد. * فرقة ديگري44 كه در سال 1394 توسط 14 شواليه در اُوِرن بنيان نهاده شد. * انجمني كه در سال 1416 توسط 44 شواليه در باريوس، به مدت پنج سال تأسيس شد و سپس در سال 1422 به گروه برادريِ قديس هيوبرت پيوست.
4ـ گروه‌هاي سوگند ـ محور. اين گروه‌ها گونه‌اي مؤسسه يا انجمن بودند كه با هدفي خاص و براي مدتي محدود، بر مبناي يك عهد يا سوگند تشكيل مي‌شدند.
شاخه‌هاي فرعي اين گروه‌ها عبارتند از:
* بنياد سپرسبز يا بانوي سفيد كه در سال 1399 توسط ژان لو مينگر45 و دوازده شواليه به مدت پنج سال تأسيس شد. * مؤسسة غل و زنجير زنداني كه مسئوليت آن را ژان دو بوربُن46 و شانزده شوالية ديگر به عهده داشتند(در سال 1415 و به مدت دو سال). * بنياد اژدها كه به مدت يك سال توسط ژان كوم دو فوكس47 اداره شد.
5 ـ شبه ـ گروه‌هاي مريد و مُرادي. اينها به معني واقعي كلمه در زمرة گروه‌هاي شهسواري قرار نداشتند چرا كه فاقد قوانين و مصوبات بودند و عضوگيري آنها نيز محدوديتي نداشت. عامل اصلي پيوند اعضاء، يك سوگند سادة هم‌پيماني و وفاداري به شهزاده‌اي بود كه نشان يا علامتِ خاص شهسواري را اعطا مي‌كرد.
افراد اين گروه، در حقيقت ملازمانِ پرطمطراقي بودند كه به غلط گروه يا فرقة شهسواري نام گرفته بودند و همين امر غالباً درهم‌آميزي آنها با گروه‌ها شاهوار را در پي داشت. از جملة اين شبه ـ گروه‌ها مي‌توان به عناوين زير اشاره كرد:
* گروهِ گل طاووسي48 كه در حدود 1388 توسط چارلز ششم فرانسه تأسيس شد. * گروه خارپشت49 كه در سال 1394 به وسيلة لويي‌دو اورلئان به وجود آمد. * گروه كبوتر50. كاستيل، 1390. * گروه ترازوي كاستيل. حدود 1430. * گروه كنگر وحشي يا خار مقدسِ51 اسكاتلند.
6 ـ شبه ـ گروه‌هاي محترم. اين شواليه‌ها در قيد هيچ تعهد خاصي نبودند و معمولاً تنها حاملِ لقب يا نشانه‌هاي احترام‌آميزِ شواليه‌گري بودند. اين نشانه‌ها در طي يك جشن، يك موقعيت خاص يا يك زيارت بدانها اعطا مي‌شد و آن شواليه‌ها خصلت خاصي نداشتند مگر همان نشانه. در اين طبقه‌بندي نيز چهار شاخة فرعي جاي مي‌گيرند:
* شواليه‌هاي ضريح مقدس. اين لقب، توسط متوليِ ضريح مقدس، به شواليه‌هايي اعطا مي‌شد كه براي زيارت بدانجا مي‌رفتند. نقطة آغاز اين حركت قرن پانزدهم بود و در سال 1868 رسماً توسط پاپ به يك گروهِ شهسواري بدل شد. * شواليه‌هاي قديس كاترين مون سينايي. اين لقب در شرايطي مشابه، از قرن دوازده تا قرن پانزده به زيارت كنندگان اعطا مي‌شد. * گروه مهميز طلايي52. گروهي متعلق به پاپ كه مكرراً از ميان مي‌رفت و دوباره تأسيس مي‌شد. * شواليه‌هاي حمام در انگلستان. اين نام بار ديگر و در سال 1725 براي يك گروه ديگر نيز مورد استفاده قرار گرفت.
طبقه بندي بولتن امكانِ متمركز شدنِ ما بر روي پيچيده‌ترين، كهن‌ترين و ذي‌نفوذترين انجمن‌هاي شهسواري، يعني شهسواران پادشاهي، را فراهم مي‌كند. نخستين مثال شايد گروه قديس جورج باشد كه در سال 1325 توسط چارلز اول هنگري تأسيس شد. اگرچه برطبق قوانين اين گروه، رياست موروثي نبود؛ عملكرد آن آشكارا به يك گروه پادشاهي تمايل داشت. گروه ديگر از اين دست، در سال 1330 توسط آلفونسوي يازدهم در كاستيل به وجود آمد و حمايل53 نام گرفت. نشان اين گروه(كه احتمالاً در دهة 1360 ويژگي رسميِ خود را از دست داد)، تا سال 1416 صرفاً يك نشان، علامت يا شعار بود كه تا دهة 1470 باقي ماند. پادشاه انگليسي ـ ادوارد سوم ـ گروه گارتر را در سال 1344 تشكيل داد و گروه فرانسويِ ستاره، به زودي يعني در سال 1351 در پي آن رفت.
ديگر پادشاهان يا لُردهاي قدرتمند عيناً همان كار را انجام دادند. فهرست محدودي از اين گروه‌ها بدين قرار است:
* قديس جورج، هنگري(95 – 1325) * حمايل، كاستيل(1474 – 1330) * گارتر، انگليس(1344 تا امروز) * ستاره، فرانسه(62-1352) * طوق يازه بند54، ساوُوي(1362 تا امروز) * طُرّه55، استراليا(95 – 1365) * سپر طلايي56، بنيان‌گذار: لويي دو بوربُن(1410–1367) * قديس جورج، آراگون(1410–1371) * قاقُم57، بريتاني(1522-1381) * كِشتي، ناپل(6-1381) * سمندر58، استراليا(1463–1390) * سبو59، آراگون(1516–1403) * اژدها، هَنگري(93–1408) * گلدن فليس، بورگندي(1430 تا امروز) * عقاب، استراليا(93-1433) * قديس موريس، ساوُوي(1434) * فيل، دانمارك، نروژ و سوئد(1523 – 1457)، بعداً احياء شد. * قاقُم، ناپل(94-1465) * سن ميشل، فرانسه(1791–1469)
در فهرست بالا، تعيين ويژگي‌هاي خاصِ برخي از گروه‌ها ـ به دليل فقدان سند ـ دشوار است و محدوده‌هاي فيمابين گروه‌هاي پادشاهي و انجمن‌هاي شاهوار چندان روشن نيست.
در حقيقت، برخي منتقدان، طبقه‌بندي بولتن را انعطاف‌ناپذير و مفصّل ناميده‌اند. به ويژه در آلمانِ قرون وسطي، دوازده انجمن از نجيب‌زادگان وجود داشته كه ويژگي‌هاي مورد نظر در طبقه‌بندي بولتن را ـ به صورت تركيبي ـ دارا بوده است(نگاه كنيد به كراس، پاراويچيني، رانفت 1991)60. رئوس مطالبي كه از پژوهش بولتن به دست مي‌آيد در چهار مقوله خلاصه مي‌شود:
1ـ در قرون چهاردهم و پانزدهم، مجموعة گسترده‌اي از انجمن نجبا و يا شواليه‌ها ظهور كرد كه پس از‌ آن يا بعدها "گروه" يا "گروه‌هاي شهسواري" نام گرفتند.
2ـ اين انجمن‌ها طيفي كلي را در بر مي‌گرفتند، از مؤسساتي كه با جديت و قاطعيت كنترل مي‌شدند و داراي قوانين و مصوبات مبسوطي بودند تا مجمع‌هاي غيررسمي با زمانِ محدود. تعدادي از اين انجمن‌ها توسط شاهان يا اربابانِ قدرتمند فئودال تأسيس شدند و يا در اطراف آنها شكل گرفتند، حال آن كه بقية گروه‌ها ابداعاتِ شخصي بودند. اهداف و فلسفة وجودي آنها نيز با يكديگر تفاوت داشت: برخي جهت محترم شمردنِ اعضا و متصل ساختن آنها با يك فرد يا يك مرجع تشكيل مي‌شدند، طراحيِ بعضي‌ با هدفي خاص ـ نظامي يا عبادي ـ و با محدوديت زمانيِ نامشخص صورت مي‌گرفت.
3ـ تقريباً همة اين گروه‌ها از نوع به‌خصوصي از علامت، نشانه يا قديسِ محافظ استفاده مي‌كردند و به واسطة همين نشانه‌ها نيز مورد شناسايي قرار مي‌گرفتند. اين ويژگي مشترك به يك نام‌گذاري مشترك منجر شد و بنابر اين «گروه شهسواري» به اصطلاحي مبهم و غيردقيق بدل شد.
4ـ آخرين گروه‌ها در دهة 1460 ظاهر شدند و تعداد كمي از آنها پس از دهة 1530 نيز باقي ماندند.

بادة نو در جام كهن
انجمن‌هاي پيش‌گفته، به لحاظ ساختار و سرشت، به كلي با گروه‌هاي نظامي ـ رهباني تفاوت دارند اما در همان مقوله جاي مي‌گيرند. به همين دليل، البته آشفتگي و درهم‌آميزي نيز رخ مي‌دهد چنان كه روح جنگندگي و شهرتِ گروه‌هاي مشهورِ صليبي تا حدي از طريق همين گروه‌هاي پادشاهي نيز دست‌يافتني است. اين گروه‌ها، براي رسيدن بدين منظور، عناصر گوناگون و ظاهريِ گروه‌هاي نظامي ـ رهباني را مورد اخذ و اقتباس قرار دادند. به عنوان مثال، به تأسي از نام‌گذاريِ اعضاء و صاحب منصبان، ساختار آن مؤسسات مورد تقليد قرار گرفت. اعضاي گروه شواليه نام داشتند و رياست آن استاد ـ بزرگ ناميده مي‌شد(رياست گروه همواره با سلطان بود، در حالي كه گروه‌هاي نظامي ـ رهباني نوعاً رئيس را خود انتخاب مي‌كردند). نشانه‌ها و علايم توسعه يافت، اعضاي گروه نشانة خاص خود را بر شنل خويش يا به صورت آرم و پلاك با خود حمل مي‌كردند، آن را از گريبان خويش مي‌آويختند يا به رداي خود وصل مي‌كردند. اين گونه‌اي وام‌گيري مستقيم از گروه‌هاي نظامي ـ رهباني بود اما اين نشانه بر مبناي شكل صليب طراحي نشده بود بلكه تنها يك نماد بود(گارتر:كش جوراب، گلدن فليس: پشم طلايي) يا تمثال يك قديس حامي(قديس مايكل). اعضاء مرتباً در انجمن‌هاي عمومي ديدار مي‌كردند و در خصوص موضوعاتي كه براي گروه اهميت داشت، به بحث و گفت‌وگو مي‌پرداختند.
گروه‌ها تحت حمايت يك قديس حامي قرار داشتند(به تقليد از عشق و سرسپردگي گروه رودس نسبت به قديس يوحناي تعميد دهنده) و به طور مرتب آيين‌هاي ديني را به جا مي‌آوردند. شواليه‌ها سوگند هم‌پيماني ادا مي‌كردند اما مخاطب سوگند بيشتر پادشاه بود تا قوانين گروه(كه ذاتاً هرگز رهباني نبود). پادشاه معمولاً كنترل اعضا را ـ دست كم تا حدي ـ برعهده داشت. گاه گونه‌اي روح جنگندگي آشكارا منبع الهام يا يادآور شكل‌گيري گروه بود چنان كه در مورد گروه گلدن فليس و خاستگاه آن چنين بود(نماد اين گروه يادآور فتح آرگوناتس بود).
از شهسواري تا ستايش‌گري
با گذشت زمان، بسياري از اين گروه‌ها به سادگي ناپديد شدند و دليل اصلي اين اتفاق يا نزديكي و وابستگي بيش از حد آنها به بنيان‌گذار خويش بود و يا تغييرات سياسي، نظير الحاق سرزمين بنيان‌گذار به يك قلمرو ديگر. ماهيت گروه‌هاي باقي‌مانده تغيير كرد چرا كه از اهداف خود پيشي گرفته بودند(در سال 1525 تنها چهار گروه برجاي مانده بود: گارتر در انگليس، بشارت در ساوُوي، گلدن فليس در اسپانيا، و قديس مايكل در فرانسه). با آغاز قرن شانزدهم، انتقال پادشاهان از رأس قدرتمند نظام سلسله مراتبي به حاكم مطلق يك دولت مدرن كامل شد و بنابراين اتصال اشراف بي‌قرار به شخص سلطان، ضرورت كمتري يافت. در واقع، بين سال‌هاي 1469 و 1578 گروه پادشاهي جديدي در وجود نيامد. يكي از دلايل آن اين بود كه تا آن زمان، اغلب كشورها دست‌كم يك گروه از اين دست را دارا بودند و از آن‌جا كه تعدادي از فرمانروايي‌ها(دومينيون‌ها) با يكديگر متحد شده بودند، نياز به گروه‌هاي متفاوت مرتفع شده بود.
به هر حال، شهرت و اعتباري كه هنوز اين گروه‌هاي پادشاهي را احاطه كرده بود، موجب مي‌شد كه براي اهداف ديگر ـ يعني اعطاي لقب و احترام به افراد يا قدرداني از رفتار خوب ـ سودمند باشند. به نشانه اين كاركرد متغير، برخي عناصر رها شده گروه‌هاي نظامي ـ رهباني به عاريت گرفته شد. مثلاً گروه گلدن فليس آخرين نشست شوراي عمومي  خود را در سال 1555 برگزار كرد. به موازات توسعه و تكامل شواليه‌گري، از يك طبقه حرفه‌اي به يك كاست موروثي، محدوديت‌ عضو‌گيري در اين طبقه نيز معناي خود را از دست داد. اگرچه اين رويداد در خاك اصلي اروپا رخ داد، شگفت آن كه در انگليس هرگز به وقوع نپيوست. در اين جا عضويت در طبقه شواليه‌ها ـ به خودي خود ـ پاداشي بود كه از سوي پادشاه به افرادي اعطا مي‌شد كه آموزش نظامي را از سر نگذرانده بودند. نقطه آغاز اين جريان نيز قرن پانزدهم بود.
در مورد برخي از گروه‌هاي قديمي نظامي ـ رهباني، اين انتقال گاه به صورت ناگهاني و غيرمنتظره رخ مي‌داد. گروه‌هاي اسپانيايي كه با پايان كشورگشايي در سال 1492، اهداف اوليه خود را از دست داده بودند، به سرعت به زير سلطه سلطنتي در آمدند و اين اتفاق هر بار با توافق پاپ صورت مي‌گرفت(سانتياگو در سال 1467، آلكانتارا در سال 1474، كالاتراوا در سال 1489، آويس در سال 1550، مسيح در سال 1551 و مونتسا در سال 1587). برخي گروه‌ها(همانند آلكانتارا و كالاتراوا) از پيمان تجرد معاف بودند. به همين ترتيب، پاپ ادغام گروه قديس لازاروس با گروه قديس موريس(درساووي) را در سال 1572 مورد تأييد قرار داد. اما اين ادغام تنها در ايتاليا به اجرا درآمد و اموال برجاي مانده گروه در فرانسه، در سال 1608، به گروه تازه تأسيس نوتردام دومونت كارمل ملحق شد. پاپ انتقال دارايي‌ها را پذيرفت اما استاد ـ بزرگ گروه جديد را هرگز به عنوان "استاد ـ بزرگ گروه لازاروس" به رسميت نشناخت. پادشاه فرانسه هرگز خود را استاد ـ بزرگ گروه نخواند اما تحركات آن را از نزديك زير نظر داشت. او در سال 1757 خود را "حامي" گروه خواند و به مقام استاد ـ بزرگي منصوب كرد.
بدين ترتيب، هنگامي كه يك گروه نظامي ـ رهباني در چندين كشور صاحب املاك و اموال بود، سرنوشت قسمت‌هاي مختلف با يكديگر تفاوت داشت. گروه تيوتني در سال 1525 و به واسطه هيأت گزينش برندنبورگ ـ كه آيين لوتري را پذيرفت و از موافقت پاپ چشم پوشيد ـ ناگهان سكولار شد. در انگليس، هنري هشتم به سادگي دارايي‌هاي گروه سن جان را ـ بدون هرگونه تظاهر به تداوم گروه ـ مصادره كرد. اين گروه كه در سال 1557 به دست ماري احيا شد، سرانجام در سال 1560 در انگليس از ميان رفت. اما در سرزمين‌هاي آلمان، گروه سن جان پيش‌تر به ميزاني از خود مختاري دست يافته بود و برخي از صوامع آن مصمم بودند كه براي تعقيب جنبش‌هاي محلي و پذيرش پروتستانتيزم از تحركات و فعاليت‌هاي خاص خود بهره جويند. وضعيت در سال 1648 و به واسطه پيمان آگزبورگ61 مستقر شد و گروه انجيلي سن جان 62 با استاد ـ بزرگي هوهنزولرنز63 در وجود آمد در حالي كه بخشي از سرشت ديني خود را حفظ كرده بود.
اين گروه با يك فترت چهل ساله(1812 تا 1852) تا امروز به حيات خود ادامه داده است.
انتقال از گروه پادشاهي به گروه‌هاي احترام‌آميز در برخي موارد منحوس و ويران‌گر بود: ارزش گروه قديس مايكل در فرانسه، به واسطه تقسيم‌بندي به گروه‌هاي بسيار متعدد، روز به روز كم‌تر شد و در طي صد سال، تمام اعتبار خود را از دست داد.
در سال 1578 گروه قديس اسپريت ـ با يك صد ماده واحده ـ به عنوان اصلي‌ترين گروه فرانسه، بر جاي گروه پيشين نشست. قديس اسپريت در ابتدا يك گروه سياسي محض بود و تنها به واسطه شرايط و مقتضيات صريح اشرافي، از نسل بعدي گروه‌ها متمايز مي‌شد. نشانه‌هاي اين گروه ديگر از سنت‌ گروه‌هاي پادشاهي فاصله گرفت و با وام‌گيري از گروه سَن‌جان و استفاده از صليب مالتا رسم جديدي را بنياد نهاد. اگرچه در ميان اين صليب، كبوتري را به نشانة روح‌القدس‌ترسيم كرده بود. استفاده از صليب مالتا توسط گروه‌هاي ديگر(مثل قديس لوييس، حمام و غيره) نيز مورد تقليد قرار گرفت. همچنين قديس اسپريت به طور بارزي از روبان‌ها و حمايل‌هاي آبي رنگ استفاده مي‌كرد كه بازهم تقليدي از گروه مالتا و باز هم از سوي ديگر گروه‌هاي بعدي مورد تقليد قرار گرفت.

1560 تا امروز: گروه‌هاي احترام‌آميز
گروه‌هاي جديد خيلي زود در سراسر اروپا تكثير شدند تا در راه اهدافي خدمت نمايند كه به برخي گروه‌هاي قديمي نظامي – رهباني يا گروه‌هاي پادشاهي جديدتر منتقل شده بود. در واقع، اينها گروه‌هاي احترام آميز64 بودند كه يا براي قدرداني از خدمات گذشتة فرد به پادشاه شكل مي‌گرفتند، يا راهي براي اعطاي لقب و امتياز محسوب مي‌شدند. دراين جا هيچ تعهدي نسبت به هيچ عملي وجود نداشت و وفاداري به سلطان، چيزي فراتر از وفاداري يك فرد معمولي نبود. از اين لحاظ، اين گروه‌ها با گروه‌هاي قديمي‌تر تفاوت بنيادي داشتند چرا كه گروه‌هاي قديمي احتمالاً ويژگي ستايش‌گري و احترام‌آميز بودن را از تاريخ و فعاليت‌هاي خويش اخذ كرده بودند و اين ويژگي علت وجودي آنها نبود. در خصوص گروه‌هاي فاقد مقتضيات اشرافي، تمايز بين يك "گروه" و يك نشان يا آرايه، امري تقريباً مِن عندي بود و اين امر به ويژه در مورد گروه‌هاي قرن بيستم بيشتر صادق است.
برخي از گروه‌ها مقتضيات اشرافي و عضوگيري محدود را حفظ كردند(قديس اسپريت در فرانسه، عقاب سياه در پروس، قديس‌ اندرو در روسيه، سَن‌گِنارو در سيسيل و...). اما بسياري ديگر از الگويي تبعيت كردند كه هنگام تأسيس گروه قديس لوييس، توسط لويي چهاردهم طراحي شد؛ صليب مالت، روبان و حمايل‌هاي قرمز و سيستم نامگذاري مالتي كه دربرگيرندة سه درجه است: بزرگ صليب، فرمانده و شواليه. اين نظام درجه‌بندي توسط گروه‌هاي بعدي مورد تقليد قرار گرفت. گروه قديس لوييس به خاطر شايستگي‌هاي نظامي مورد قدرداني قرار گرفت درحالي كه نه ويژگي‌هاي اشرافي داشت، نه عضوگيري محدود، نه نشست‌هاي عمومي و نه فعاليت‌هاي ضروري. اگرچه اين گروه در رديف گروه‌هاي شهسواري قلمداد شد و بدين نام مسمي گشت؛ در حقيقت، پيش‌تر بذرگونة جديدي از يك گروه را در خود پرورانده بود. بسياري از اين گروه‌ها در قرون هفده و هجده در وجود آمدند. فهرست زير تنها سياهه‌اي ناقص و محدود است كه طي آن گروه‌هاي شهسواري با علامت ستاره و گروه‌هاي اشرافي با علامت مربع مشخص شده‌اند:
* سَن استفانو، توسكاني(1561). * قديس اسپريت، فرانسه(1578) * مون كارمل، فرانسه(1607) * خون گران بها65، مانتوآ(1608) * تاج خروس66، سوئد(1645) * گروه قسطنطنية قديس جورج، پارما(1669 تا امروز) - دانِبروگ67، دانمارك(1671، تصويب مصوبات در 1693، تأييد چهار درجه درسال 1808)
- بخشندگي يا سخاوت68، براندِنبورگ(1685، رسميت يافتن در سال 1740) - خار مقدس(كنگر وحشي)، اسكاتلند(1687) - فيل، دانمارك(1693؛ احياي مجدد) - قديس لوييس، فرانسه(1693؛ داراي سه درجه) - قديس مايكل، باواريا(1693) - قديس‌ اندرو، روسيه(1698) - عقاب سياه، پروس(1701) - شكار، وُورتِمبرگ(1702) - شور نجيب69، ساكسوني(1704) - قديس هيوبرت، باواريا(1708) - عقابِ قديس مايكل، پرتغال(1711) - عقاب سفيد، لهستان(1713) - وفاداري70، بادِن(1715) - حمام، بريتانياي كبير(1725؛ ايجاد سه طبقه در سال 1815) - قديس الكساندر، روسيه(1725) - قديس جورج، باواريا(1729؛ داراي شش درجه) - سَن گِنارا، سيسيل(1738) - سرافيم، سوئد(1748) - ستارة شمالي، سوئد(1748، داراي چهار درجه) - شمشير، سوئد(1748؛ داراي پنج درجه) - ماريا‌ ترزا، استراليا(1758، داراي سه درجه) - سزاواري نظامي71، فرانسه(1759، داراي سه درجه) - سزاواري نظامي، وُورتِمبرگ(1759، داراي سه درجه) - چارلز سوم، اسپانيا(1771، داراي پنج درجه) - قديس جورج، روسيه(1769، داراي چهار درجه) - عقاب قرمز، پروس(1790، داراي پنج درجه) - برج و شمشير72، پرتغال(1808)
اين فهرست مجموعة گسترده‌اي از گروه‌ها را دربرمي‌گيرد، از گروه‌هاي تخصصيِ صرف – همانند قديس لوييس – تا گروه‌هايي كه ظواهر گروه‌هاي پادشاهي كهن را بيشتر حفظ كردند(قديس اسپريت، سَن گِنارو، قسطنطنيه). اما با توجه به اين كه خودِ گروه‌هاي پادشاهي، به موازات جايگزيني فئوداليسم با خودكامگي، تغييراتي را از سر گذراندند؛ اين تفاوت‌ها از اهميت چنداني برخوردار نبودند. گروهِ سانتو استفانو(قديس استفانو) از اين جهت، گروهي ويژه و منحصر به فرد است چرا كه تعهداتي اساسي را بر اعضاي خويش تكليف كرد و برضدّ دزدي دريايي در درياي مديترانه، به فعاليت‌هاي دريايي پرداخت.
برخي از گروه‌هاي اختصاصي‌تر، غالباً ادعاي آن داشتند كه صرفاً ترويج دوباره گروه‌هاي قديمي‌تر هستند(و اين مدعا گاه حقيقت داشت). بدين ترتيب، دانبروگ علي‌الظاهر در سال 1219 تأسيس شده، عقاب لهستان در سال 1325، برج و شمشير در سال 1452، خار مقدس در 1451، فيل در 1462، سرافيم در 1334 و حمام در 1399. گروه قسطنطنية قديس جورج ادعا كرد كه در سال 312 و توسط كنستانتين تأسيس شده است! (در خصوص خاستگاه حقيقي اين گروه، بنگريد به برخي ملاحظات جالب كه توسط جيمز آلگرانت مطرح شده است). هدف، بازگرداندن اعتبار و شهرت گروه‌هاي پادشاهي قديمي بود كه به نسل جديد گروه‌هاي احترام‌آميز و ستايشگر منتقل شده بود. در موارد ديگر، گروه‌هايي مثل قديس موريس و قديس لازاروس در سال 1814 به يك گروه پنج درجه‌اي تبديل شدند. گروه نوتردام دومونت كارمل و قديس لازار در فرانسه، گروه‌هاي قديمي اسپانيا و باقي ماندگان، گروه‌هاي نظامي ـ رهباني به گروه‌هاي احترام‌آميزي بدل شدند كه به سبك و سياق مدرن اداره مي‌شد و ممكن بود مقتضيات اشرافي را دارا بوده و يا فاقد آنها باشند. معمولاً املاك آنها ديگر در جهت حمايت از فعاليت‌هاي مستقل گروه به كار گرفته نمي‌شد و صرفاً به عايدات خزانه‌داري پادشاه يا منبع حقوق و مزاياي كساني تبديل مي‌شد كه مورد لطف و تأييد شاه قرار مي‌گرفتند(اگرچه گروه فرانسوي قديس لازاروس، همانند گروه‌هاي مالتا و قديس استفانو، براي مدت كوتاهي به فعاليت‌هاي دريايي روي آورد).
نكتة جالب ديگر، رفع محدوديت در عضوگيري و باز شدن درب گروه‌ها به روي همگان بود. اين مسأله، گروه‌هاي قديمي‌تر را به سمت دموكرات شدن پيش برد به طوري كه پس از دهه 1720 گروه‌هاي اشرافي ناب به پديده‌اي كمياب تبديل شدند. موضوع ديگر، نام‌گذاري گروه‌ها براساس نام پادشاه است. گروه قديس لوييس نام خود را صراحتاً از لويي چهاردهم وام گرفته بود كه در قالب يك تخصيص ديني تغيير يافته بود. اما نخستين نمونه از اين دست، البته گروه ماريا ترزا بود. پس از آن، چارلز سوم و در قرن نوزدهم، بسياري از پادشاهان ـ و به‌ويژه ملكه‌ها ـ اين شيوه را پي گرفتند. تاكنون، مفاهيم و مضامين ديني گروه‌ها به طور كامل از ميان رفته‌اند و نام و تاريخچه پادشاهي، جاي خود را به قديسين و نمادهاي مذهبي داده است.
قرن نوزدهم هم آشوب‌هاي سياسي متعددي را از سر گذراند و هم شاهد گسترش شكل‌هاي جديد حكومت بود؛ از ديكتاتورهاي نظامي مثل ناپلئون بناپارت گرفته تا سلطنت‌هاي مشروطه و جمهوري‌هاي دموكراتيك، اما احساس نيازي كه همه حكومت‌ها در ‌آن مشترك بودند، حفظ يا تقليد از گروه‌هاي احترام‌آميز بود. اين وضعيت به سرعت در كشورهاي غيرغربي نيز انتشار يافت و در قرن بيستم به كشورهاي كمونيستي هم رسيد. شگفت آن كه در رژيمي همچون شوروي سوسياليستي شاهد قدرداني از "گروه لنين" بوديم. جايي كه ارتباط آن با گروه‌هاي نظامي ـ رهباني قرن دوازدهم ـ در بهترين حالت ـ اندك و كم‌اهميت است. اما اين مؤسسه‌هاي مدرن هنوز هم «گروه‌هاي...» ناميده مي‌شوند.

سرنوشت گروه‌هاي نظامي ـ رهباني نخستين
بر سر گروه‌هاي نظامي ـ رهباني نخستين چه آمد؟
ـ گروه سن‌جان(مالتا) در سال 1798 استقلال ارضي خود را از دست داد. از آن هنگام به بعد، قوانين و مصوبات خويش را حفظ كرد و به فعاليت‌هاي پزشكي و خيريه پرداخت. و سپس از سوي بسياري از كشورها و مؤسسات رسماً مورد تأييد و شناسايي قرار گرفت.
ـ شواليه‌هاي معبد در سال 1312 از ميان رفتند.
ـ شواليه‌هاي تيوتني در سال 1929 قوانين خود را به عنوان يك گروه شهسواري ترك كرد و به يك گروه ديني صرف بدل شد.
ـ گروه قديس لازاروس به دو شاخه تقسيم شد. يكي از آنها از گروه‌‌هاي تحت حمايت پاپ تبعيت مي‌كرد و در سال 1572 با گروه قديس موريس در ساووي ادغام شد. ديگري در سال 1608 تحت حمايت پادشاهي فرانسه درآمد و با نوتردام دومونت كارمل انجام شد. اين گروه در جولاي 1791 به دست لويي چهاردهم از ميان رفت و حتي با احياي پادشاهي در سال 1814 نيز دوباره شكوفا نگرديد. در حال حاضر يك سازمان ادعاي آن دارد كه گروه قديس لازاروس است. گروه متعلق به ساووي از سال 1860 تا سال 1946 يك گروه دولتي ايتاليايي بود. اما از آن تاريخ به بعد، رشد و تداوم آن در ايتاليا به وارث سلسلة پادشاهي محول شد(براي اطلاعات بيشتر رجوع كنيد به سايت اين مؤسسه).
ـ گروه‌هاي پرتغالي مثل آويس، سانتياگو و مسيح، همگي در سال 1789 سكولار شدند و به عنوان گروه‌هاي ملي به حيات خود ادامه دادند. اين گروه‌ها در سال 1910 و با سقوط حكومت پادشاهي از ميان رفتند، اما در سال 1918 در كسوت گروه‌هاي ملي دوباره ظهور نمودند. آويس اكنون از ميان نظاميان عضو مي‌پذيرد، مسيح به غير نظاميان و بيگانگان تعلق دارد و سانتياگو به متخصصين در هنر و علوم تعلق دارد. گروه‌هاي اسپانيايي مثل سانتياگو، كالاتراوا، آلكانتارا و مونتسا، در پايان قرن پانزده و آغاز قرن شانزده ميلادي سكولار شدند و براي مدتي كوتاه ـ بين سال‌هاي 1873 و 1874 ـ از ميان رفتند. بعدها، در سال 1934، اين گروه‌ها در قانون كشوري اسپانيا مستحيل شدند اما در سال 1978 به‌طور غيررسمي فعاليت‌هاي پيشين خود را آغاز نمودند. اكنون شاه خوان كارلوس اول استاد ـ بزرگ آنهاست و از طرف سر اسقف مقدس، سرپرستي دائم اين گروه‌ها را عهده‌دار شده است. بنابراين مي‌توان گفت كه اين گروه‌ها به سلسله‌هاي پادشاهي تعلق دارند و نه مؤسسات يا اشخاص دولتي.
اين مقاله ترجمه اي است از:
encyclopedia of history & myth; new york:1971.
منابع:
* Boulton, D 'Arcy Jonathan Dacre: The Knights of the crown: the monarchical orders of knighthood in later medieval Europe, 1325-1520. Woodbrige, Suffolk: Boydell Press, 1987. Second revised edition (paperback): Woodbridge, Suffolk
and Rochester, NY: Boydell press, 2000.
Excellent and thorough work by an academic historian.
* Forey, Alan John: The military orders: from the twelfth to the early fourteenth centuries.
Basingstoke: Macmillan Educationi, 1992.
One of the foremost historians of the "military orders".
* Kruse, Holger, Werner Paravicini, and Andreas Ranft, eds: Ritterorden und Adelsgesellschaften im sp?tmittelalterlichen Deutschland: ein systematisches Verzeichnis, Frankfurt am Main? P. Lang 1991.
A broad study of knightly orders, confraternities, societies in late-medieval Germany.

پي‌نوشت‌ها:
1- order of Malta.  //  2- The order of the Holy sepulchre.  //  3- The Garter.  //  4- Golden Fleece.  //  5- Bath.  //  6- Calatrava.  //  7- Carthusians.  //  8- Cistercians.  //  9- Franciscans.  //  10- Dominicans.  //  11- Templars.  //  12- Saint John.  //  13- Saint Lazarus.  //  14- Teutonic Knights.  //  15- Avis.  //  16- Alcantara.  //  17- Calatrava.  //  18- commen datores.  //  19- commen datores.  //  20- To commend.  //  21- Commander.  //  22- grand-master.  //  23- Benedictines.  //  24- Jesuits.  //  25- chivalvy.  //  26- Milites christi.  //  27- The order of sword.  //  28- Saint Blasius.  //  29- Saint Thomas of Acre.  //  30- Mountjoy.  //  31- Montfrague.  //  32- Holy Redeemer.  //  33- our Lady of the Rosary.  //  34- Our Lady of Mercy.  //  35- Sant – Jordi d’Alfama.  //  36- Montesa.  //  37- saint- james of the sword.  //  38- the sword-brethren.  //  39- Arcy Boulton.  //  40- Princely orders.  //  41- Humbert Dauphin do Viennois.  //  42- Baronial orders.  //  43- Vicomte de Thouars.  //  44- ourdre de la Pomme d'or.  //  45- jean le maingre.  //  46- jean de Bourbon.  //  47- Jean comte do foix.  //  48- The order of Broom.  //  49- The order of Porcupin.  //  50- order of dove.  //  51- order of Thistle.  //  52- order of Golden spur.  //  53- Sash.  //  54- collar.  //  55- Tress.  //  56- Golden shield.  //  57- Ermine.  //  58- salamander.  //  59- Jar.  //  60- ein systematisches verzeichnis, Frankfurt am main; P.Lang 1991).  //  61- Treaty of Augsborg.  //  62- Evangelical order of saint – John.  //  63- Hohenzollerns.  //  64- honorific orders.  //  65- precious Blood.  //  66- Amarantha.  //  67- Dannebrog.  //  68- Generosity.  //  69- Noble Passion.  //  70- Fidelity.  //  71- Military Merit.  //  72- Tower and sword.

 

آيين جوانمردي

PDF چاپ نامه الکترونیک

آيين جوانمردي

ميترا ناظمي

فتوت يا جوانمردي جرياني است که ريشه در باورهاي کهن مذهبي و منش اخلاقي ايرانيان دارد. به نظر مي رسد که اصل اين جريان را بتوان در انديشه هاي باستاني ايران، آيين زرتشتي، جستجو کرد. اين جريان در طول بيش از هشت سده ازعمر خود فراز و نشيب هاي فراواني داشته است: از عيّاري و راهزني گرفته تا فتوّت سياسي و تعاملات بين اصناف و مشاغل. از قرن دوم به بعد که فتوّت با تصوّف در مي آميزد و بسياري از اهل فضل و فکر به آن رو مي کنند فتوّت وارد مرحله جديدي مي شود، در اين زمان راهزني، دزدي و... جاي خود را به ارزش هاي اخلاقي نيک مي دهد. با روي کارآمدن ناصر خليفه عباسي، اشراف به کسوت فتوّت در مي آيند و فتوّت واجد تشکيلات و آيين نامه رسمي مي شود. پس از تضعيف خلافت، فتوّت مجدداً به جايگاه اصلي خود يعني اصناف و گروه هاي مردم باز مي گردد .

ارائه تعريفي جامع و مانع از فتوّت کار چندان آساني نيست چه، اين مفهوم يا جريان از آغاز پيدايش در ميان اقشار مختلف تا پيوندش با تصوف و ديگر شاخه هاي عياري و جوانمردي در هر دوره اي سازوکار و اقتضائات خاص خود را داشته و لذا تعريفي مخصوص از آن كرده اند. فتوت از حيث اصطلاح عبارت است از راه و رسم و آييني خاص که از قرن ها پيش، حتي قبل از اسلام، در ميان ايرانيان طرفدار داشته و نهادهاي اجتماعي خاصي براي حمايت و ترويج  آن پديد آمده است.(محجوب، جوانمردي و آيين آن، لوئيزن، ص291). اگر به دنبال تعريفي از فتوّت باشيم بايد به سراغ ميراث مکتوب صوفيه در اين باره برويم ، هر چند که تعاريف فتوت همانند تعاريفي که براي تصوف ارائه شده بسيار گسترده و متنوع اند. باري، قديم ترين اثري که مي توان در آن تعريفي از فتوّت جست کتاب "الفتوه" محمدبن ابي المکارم مشهور به ابن معمار حنبلي  بغدادي است. او در اين کتاب مي گويد: و اما در سنت، اخباري در باب فتوّت وارد شده است و گزيده ترين آنها آن است که حضرت امام جعفر صادق(ع) آن را از پدر خويش و سرانجام از جدش روايت کرده است و گويد رسول خداي(ص) گفت جوانمردي امت مرا ده علامت است. گفتند اي رسول خدا آن علامت ها کدام است؟ فرمود: راستگويي و وفاي به عهد و اداي امانت و ترک دروغگويي و بخشودن بر يتيم و دستگيري سائل و بخشيدن آنچه رسيده است و بسياري احسان و خواندن مهمان و سرهمه آنها حيا است.(ابن معمار حنبلي ، کتاب الفتوه ، صص 3-132).
يکي ديگر از مدارک معتبر و متقدم در باب فتوّت کتاب "قابوس نامه" اثر عنصرالمعالي کيکاووس بن اسکندربن قابوس است. مولف اين اثر در باب 44 که به آيين جوانمردي پرداخته درتعريف اين اصطلاح مي گويد: «...گفته اند اصل جوانمردي سه چيز است: يکي آنکه هر چه گويي بکني و ديگر آنکه خلاف راستي نه گويي، سوم آنکه شکيب را کاربندي، زيرا که ره صفتي را که تعلق دارد به جوانمردي به زير آن سه چيز است(محمد جعفر محجوب، مقدمه فتوت نامه سلطاني، ص 16)
گفتيم که فتوّت در طي تاريخ و به حسب مقتضاي احوال اشکال گوناگون يافته است و همين نکته تحقيق در آن را دشوار مي کند. ارتباط اهل فتوت نيز با اصناف پيشه وران نه از آن رو بوده است که اصناف مختلف را از يکديگر جدا نگهدارد بلکه بيشتر از نوع ايجاد پيوند اتصالي بوده است بين اصناف مختلف. زرّين کوب مي گويد ابوجعفر يزدانيار در روضه المريدين باب سي و هفتم نقل مي کند که از صوفي اي پرسيدند "فتي کيست؟" گفت آنکس که نه در باطن وي دعوي باشد و نه در ظاهرش تصنع و ريا چنان که از آن سر که بين او خداوند هست سينه خودش آگاه نباشد تا به خلق چه رسد.(زرين کوب، جستجودر تصوف ايران، ص 349). گويند که ابوحفص نيشابوري وقتي به عراق رفت آنجا در مجلسي که جنيد و ساير صوفيه عراق حاضر بودند صحبت در باب فتوت پيش آمد. چون ابوحفص گفت فتوت عبارت است از انصاف دادن و انصاف ناخواستن، جنيد به اصحاب خويش گفت برخيزيد که ابوحفص بر آدم و تمام ذريه وي فزوني يافت؛ يعني در فتوت.(زرين کوب، جستجو، ص 349).
محمدبن منور(قرن ششم) در اسرار التوحيد که به احوال و مقامات شيخ ابوسعيد ابوالخير پرداخته است ضمن نقل حکايتي جوانمردي را به اين نحو بيان مي کند: در آن وقت که شيخ به نيشابور بود به حمام شد. درويشي او را خدمت مي کرد و دست بر بازوي شيخ مي نهاد و شوخ از پشت شيخ بر بازو جمع مي کرد چنان که رسم ايشان است تا آن کس ببيند در ميان اين خدمت از شيخ سوال کرد که اي شيخ جوانمردي چيست؟ شيخ گفت: آنکه شوخ مرد پيش روي او نياري. حاضران انصاف بدادند که کسي در اين معني بهتر از اين سخني نگفته است(اسرار التوحيد، به تصحيح دکتر زبيح الله صفا، ص 280). سطوح معرفت ديني در عرفان و تصوف در متون مختلف سه سطح دانسته اند: شريعت، طريقت و حقيقت. نجم الدين زرکوب در فتوت نامه اش فتوت را کليد ورود به اين سه مرحله مي داند(ايرانيکا، محسن زاکري، ذيل جوانمردي).  
نويسندگان کتب صوفيه گفت و گوي امام صادق(ع) با شقيق بلخي را که معني فتوت در آن به بهترين وجه نمايان است، ذکر کرده اند: گويند شقيق بلخي جعفر بن محمد الصادق را از فتوت پرسيد، فرا شقيق گفت: تو چه گويي؟ گفت: اگر دهند شکر کنيم و اگر منع کنند صبر کنيم . جعفر گفت: سگان مدينه ما همين کنند. شقيق گفت: ياابن رسول الله پس فتوت چيست؟ گفت اگر دهند ايثار کنيم اگر ندهند شکر کنيم.(ترجمه رساله قشيريه، ص364 ).  گاهي مراد از فتوت تحقق اخلاق کريمه و خوي هاي پسنديده و شجاعت و ايثار است چنان که يکي از جوانمردان خطاب به مهلب بن ابي صفره چنين سروده است:
انت الفتي کل الفتي                                      لو کنت تصدق ما تقول
اگر در گفتار صادق باشي آنگاه جوانمردي کامل عيار خواهي بود(دامادي، کتاب الادب دامادي، ص44).  
صاحب کتاب "نفايس الفنون في عرايس العيون"، شمس الدين محمد بن محمود آملي از علماي قرن هشتم، فتوّت را فن پنجم از فنون تصوف مي شمرد و در تعريف آن مي گويد: فن پنجم از علوم متصوفه علم فتوت که آن عبارت است از معرفت کيفيت ظهور نور فطرت انساني و استيلاي آن بر ظلمت نفساني تا فضايل خلايق با اسرارها ملکه گردد و رزايل به کلي منتفي شود( دامادي، کتاب الادب، ص157).        

سرچشمه فتوّت
اينکه فتوت از کجا آغاز شده و فتيان و جوانمردان سلسله خويش را به چه کس و کساني مرجوع و منسوب مي کنند مهمي است که اکثر منابع و نويسندگان در باره آن بحث کرده اند. در اين ميان شايد بتوان در يک نگاه کلي انبوه اين آراء را به دو دسته کلي تقسيم نمود: دسته اي که خاستگاه فتوت را ايران، خاصه ايران پيش از اسلام، مي دانند و دسته اي که در پي سرچشمه اي ديني و خاصه اسلامي  براي اين جريان هستند.
ملک الشعراي بهار سرآغاز جوانمردي را درايران و به طور خاص از ميان اسواران عصر قديم و دوره هخامنشي مي داند. اين اسوران در ايالات ايران پراکنده بودند و هفت خانواده از آنان از همه معروف تر بوده اند و هر خانواده در يک ايالت رياست آن ايالت را بر عهده داشته است. از طرفي اين اسواران بايد چند ويژگي مي داشتند از جمله اينکه خانواده دار باشد، نامش در ديوان دولتي ثبت باشد، شجاع و راستگو و صاحب هنرو اسب بار باشد و شايد از همه مهم تر جوانمرد باشد.(بهار، مقاله جوانمردي، به نقل از کربن آيين جوانمردي، ص 109-110). سعيد نفيسي نيز سرآغاز اين جريان را از جوانب تاريخ اجتماعي ايران پيش از اسلام مي داند به اعتقاد او ورود باورهاي مانوي به اين جريان خود گواه اين مدعا است در عين حال، در اواسط قرن دوم هجري  که ايرانيان در گوشه و کنار و مخصوصاً در مشرق ايران و بيشتر در سيستان و خراسان در برابر بيدادگري ها و تعصب نژادي امويان و دست نشاندگان در ايران برخاستند راهنماي اين جنبش ملي بيشتر جوانمردان بودند؛ بزرگ ترين راهنماي اين دسته ابوالمسلم خراساني(قرن دوم) بود که به دست خليفه عباسي کشته شد(نفيسي، مقاله فتوت و کتاب هاي مهم مربوط به آن، مجله فرهنگ ايران زمين دوره 10، ش 1-4، 1341، به نقل از کربن، آيين جوانمردي، ص 149). دليل ديگري که براي انتساب سرآغاز فتوت به ايرانيان آورده اند آن است که ايشان در مرام و مسلک خويش خاصه جهت تشرف به آيين فتوت، شلوار مخصوصي تحت عنوان سروال مي پوشند که اين نوع لباس خاص ايرانيان و سلحشوران و جنگجويان آسيايي و خاصه ايرانيان بوده است و اين نوع پوشش در ميان اعراب رواج نداشته است.(اسماعيل حاکمي، مقاله آيين فتوت وعياري، مجله سخن، دوره 17، ص 78-271، 1346؛ پرويز ناتل خانلري، مقاله آيين عياري، مجله سخن، دوره 19، ش 1-6، 1348، به نقل از کربن، آيين جوانمردي، ص 167 و 169). محققان اروپايي از جمله فرانتس تيشنر مبداء فتوت را انجمن ها و اتحاديه هاي اواخر عهد عتيق و شهرهاي روم شرقي مي داند(فرانتس تيشنر، مقاله فتوت در کشورهاي اسلامي، مجله دانشکده ادبيات، دوره 4، ش2، 1335، کربن آيين جوانمردي، ص 138). مهرداد بهار نسبت دادن آيين پهلواني ايران به يعقوب و آدم ابوالبشر که شخصيت هايي سامي و يهودي بوده را غير منطقي مي داند اما معتقد است ويژگي جيوه گونه و لغزان اسطوره ها و آيين ها سبب شده است که در اسطوره ها و آثار مختلف، شخصيت هاي آسماني و زميني زرتشتي رنگ و نام اسلامي بگيرند و بعضي از آثار تاريخي ايران باستان نام قبر مادر سليمان يا تخت او را به خود بگيرند. و از اين رو بي جهت نيست که اين ورزش باستاني در دوره اسلامي با اسطوره ها و شخصيت هاي نيمه اسطوره اي _ نيمه تاريخي يهود و اسلام مربوط شده باشد. بنابراين به اعتقاد  ايشان سراغ خاستگاه فتوت را بايد در سابقه پهلواني تاريخ ايران و افسانه هاي مربوط به جوانمردان و عياران گرفت و نه منابع عهد عتيق و اسطوره هاي رومي و يوناني(مهرداد بهار، سابقه جوانمردي در ايران باستان، مقدمه کتاب بررسي فرهنگي – اجتماعي زورخانه هاي تهران، شوراي عالي فرهنگ وهنر،1355، به نقل ازکربن، آيين جوانمردي،  صص 3-192).
اما  برخي از منابع و محققان نيز، خاصه آنها که با تصوف زلفي گره زده اند، در پي ريشه اي ديني، قرآني و به طور کلي اسلامي براي فتوت هستند. ابن رسولي(نيمه قرن پنجم) که رساله اي در باب فتوت دارد، اين جريان را ميراث پيامبران و امامان مي شمارد و مي گويد از زمان حضرت آدم آيين فتوت در جهان پيدا شد و آدم به گزاردن حق قيام کرد و چون مدت وي به پايان آمد در باب آن به شيث نبي وصيت کرد و سپس به نوح انتقال يافت و از نوح به سام رسيد تا خليل الرحمن ابراهيم ظاهر شد و به فتوت ابراهيم در قرآن تصريح شد. آنگاه در زمان موسي آنچه از جوانمردي پنهان مانده بود آشکار شد و موسي آن را به هارون فرمود و پس از آن فتوت در مسيح ظاهر شد و سرانجام به حضرت رسول اکرم رسيد.(محمد جعفر محجوب، جوانمردي و آيين آن، لوئيزن، ميراث تصوف، ص308) ناصر سيواسي در فتوت نامه منظوم خود انتساب فتوت به آدم(ع) را در قالب شعر بدين گونه بيان مي کند :
لاجرم بشنيد امر اهبطوا                   از بهشت آمد بر اين عالم فرو
روز و شب بگريست آن برگشته حال          برگناهش سيصد و شست سال
گريه اش انصاف دادن بود از او                 آن فغان و آب چشم همچو جو
پس رسد او را فتوت در جهان             کان چنان انصاف دادست آن زمان
(فتوت نامه منظوم ناصر سيواسي، فرهنگ ايران زمين، ج10 فص240، به نقل از نيرومند، کريم، ص 165). کربن در مقدمه کتاب آيين جوانمردي، اسلام را به دو حلقه نبوت و ولايت تقسيم مي کند؛ وي معتقد است دايره ولايت پس از دايره نبوت مي آيد و فتوت جامع هر دوي اين ها است که پايه گذارش حضرت ابراهيم خليل، قطب آن امام علي(ع) و خاتم آن حضرت حجت(عج) است( کربن، آيين جوانمردي، ص 8)
باري، ابراهيم خليل طلايه دار پيام توحيد اديان توحيدي را سرسلسله فتيان و جريان فتوت، البته به حکم قرآن دانسته اند و به او لقب ابوالفتيان را داده اند. جوانمردان معتقدند حضرت ابراهيم اول کسي بود که قاعده ضيافت را نهاد و نذر کرد بدون مهمان غذا نخورد و اساس مروت را او فکند و به نيروي فتوت بر ذبح فرزند خود اقدام نمود و از دنيا و لذت هاي آن و اهل و عيال و شيريني هاي زندگي روي گردانيد و در راه مبارزه با زور گويان و فريبکاران رنج ها کشيد و بت ها را شکست و به هر گونه بلا و سختي پايدار ماند و خداوند در سوره انبياء آيه 60 در باره اش فرمود: "قالوا سمعنا فتي يذکرهم يقال له ابراهيم"(نيرومند، ص 166). درباره وجهه ايثار در فتوت ابراهيم نقل کرده اند که چون درآخر عمر ابراهيم را مال بسيار گرديد جبرئيل از حضرت سوال کرد که يا ربّ، ابراهيم با چندين مال ومکنت، خلعت خلت از کجا يافت؟ خداوند فرمود: هرچند که او را مال بسيار است اما دل او با ما است و اگر خواهي امتحان کن. جبرئيل نزد ابراهيم آمد و گفت سبوح قدوس ربّ الملائکه و الروح. ابراهيم گفت: جانم فداي دوست باد، بار ديگر بازگوي. جبرئيل گفت: هرچه تو را است ثلثي به من بده تا بازگويم. و براهيم هر چه داشت ثلثي به او بخشيد. جبرئيل يکبار ديگر اين کلمات را بر او خواند و اين بار ابراهيم گفت جانم فداي دوست، بار ديگر بازگوي تا هر چه دارم تو را دهم.(دامادي، کتاب الادب، ص 60-159)
باري، اشاره کرديم که اسلام را دو دايره يا دو حلقه است حلقه نبوت که از آدم تا خاتم(ص) را شامل است و دايره ولايت که علي(ع) آغازگر آن و حضرت قائم تمام کننده و تجلي بخش آن در آخر الزمان است. شيعيان فتي همچو صوفيان ولايت مدار که خرقه خود را به مولاي متقيان منسوب مي کنند، هر آنچه از فتوت وجوانمردي دارند مديون حيدر کرار مي دانند. و منابع مختلف ايشان را با اوصافي چون منبع عين فتوت، قطب مدار فتوت، معدن جود ومروت ستوده اند(رياض، فتوت نامه، ص30). از ديدگاه فتوت، رسالت پيامبران از عصر ابراهيم همانند خدمت شواليه گري است؛ يعني حضرت ابراهيم نمونه فتي و امام علي(ع) نمونه کامل شواليه است(کربن، آيين جوانمردي، ص8). نويسندگان شواهد و وقايع گوناگوني را براي اثبات اينکه علي(ع) سر سلسله فتوت است ذکر کرده اند: حضرت علي(ع) چندين بار جان خود را براي حفظ و صيانت از رسول اکرم(ص) به خطر انداخت از جمله آن شبي که در بستر پيامبر خوابيد تا آن حضرت از مکه به مدينه در صحت و سلامت سفر کند. ديگري، فقيري بود که علي(ع) مهمان کرد و چون چيزي جز دو قرص نان درخانه نداشت از خود و خانواده گرفت و در دهان آن فقير گذاشت که خود مصداق بارز ايثار آن حضرت بود. در قرآن نيز در يکي از اين سه آيه(=207 بقره، 9 حشر، و 8 و9 دهر) به اين واقعه و ايثار مولاي متقيان اشارت رفته است.(فتوت نامه رياض، صص 2-31). در خبر آمده است که پيامبر (ص) با جمعي نشسته بودند که شخصي خبر از فساد زن و مردي در خانه?اي خبر داد پيامبر به علي (ع) فرمود که به تفحص برود... زمانيکه بازگشت به پيامبر خدا عرض کرد يا رسول الله گرد آن خانه بر آمدم هيچ کس در آنجا نديدم. در حال، پيامبر (ص) فرمود: يا علي انت فتي هذه الامه (تو جوانمرد اين امت هستي ). (دامادي، تحفه الاخوان، ص 12-13). نيکلسون به نقل از کتاب الفتوه ابن معمار حنبلي بغدادي  مي گويد : در جنگ احد زمانيکه حضرت علي داد شجاعت و جهاد في سبيل الله مي داد هاتف غيبي آواز داد لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار و حضرت رسول چندين بار اين جمله را براي علي(ع) بيان فرمود و اين شعار فتيان گرديد.(مجله وحيد، ش 7، ص 618، 1347).

خلاصه سير تطور فتوت در قرون مختلف
آنچه تحقيق و تفحص در فتوت را دشوار مي کند آن است که اين جريان چندين لايه دارد به اين معنا که طيفي از معاني و کاربست هاي ديني، سکولار، اخلاقي و عملي و سياسي را در بر مي گيرد که در هر برهه از زمان يک يا چند معناي آن رخ نموده است و لذا فهم ماهيت حقيقي آن را دشوار ساخته است. در قرآن و احاديث و رواياتي که از رسول خدا و صحابه درباره فتوت نقل مي شود چهره ديني و روحاني فتوت برجسته است اما در اوايل قرن دوم به تدريج ويژگي هايي وارد اين جريان مي شود که هيچ ربطي به تعاليم ديني ندارد آنچنان که در همان زمان عده اي از فتيان در شام و عراق بوده اند که اهل لهو لعب و شراب و غنا بوده اند. در قرن سوم، اين افراد به جايي مي رسند که از هيچ فساد و خرابکاري اي و حتي لواط ابا نداشتند. دزدي و غارت اموال مردم به ويژه اغنيا از قرن چهارم در ميان اهل اين جريان باب شد که اين بار عنوان شاطر و عيار را بر خود داشتند.
اين روند قتل و غارت و چپاول عياران تا قرن پنجم ادامه داشت تا اينکه عياران در اين زمان با عنوان احداث وارد سياست شدند و در عزل و نصب اميران و حاکمان نفوذي بسيار داشتند. فتوت در قرون ششم و هفتم با روي کار آمدن خليفه ناصر صاحب تشکيلات پيچيده تر شده و حالتي رسمي و تشريفاتي به خود مي گيرد. اين جريان به دليل فساد تباهي و بي بند و باري فتيان در زوايا و لنگرها به تدريج از قرن هشتم به بعد رو به افول مي نهد تا زمان صفويه که اساساً به حوزه اي مانند زورخانه محدود مي شود و آنچه امروز از آن مي بينيم ورزش باستاني و پهلواني و پاره اي اصول اخلاقي لوطي منشانه و به اصطلاح داش مشدي است.(مقدمه مصطفي جواد بر کتاب "الفتوه" ابن معمار بغدادي، چاپ بغداد 1958-1960، صص 5-6؛ شفيعي کدکني، صص 158 به بعد) 

نشانه هاي عيني فتوت
اهل فتوت را نشانه هايي عيني بود که آنها را در ميان مردمان مشخص مي کرد. و هر يک از اين نشانه ها را دلالتي بوده است. از آن جمله اند: شرب قدح شراب(که بعد از اسلام به آب و نمک تغيير يافت) شلوار مخصوص(سروال)، روشن کردن چراغ پنج فتيله، کلاه مخصوص، شد(ميان بستن) بستن. محل زندگي ايشان نيز به زاويه و لنگر معروف بوده است.
اما شرب قدح اشاره به علم و حکمت است که به حسب صفاء استعداد اولي و سابقه عنايت ازلي، شخصي را بخشيده باشند و قوت قبول آن در وجود او نهاده تا به واسطه فيض نفسي کامل، بر او ظاهر گردد و از قوت به فعل آيد و سبب حيات حقيقي او شود چه حيات قلوب به علم است چنان که حيات اجساد به آب... نمک اشارتي است به صفت عدالت که کمال فضايل اخلاق است چه صحت و قوت بدن نبود الا به فضايل اخلاق و هيچ خلق استقامت نپذيرد الا به عدالت چنان که صحت و قوت بدن نبود الا به انواع غذاها و هيچ غذا به صلاح نيايد و خوش طعم نگردد الا به نمک.(رياض، فتوت نامه، صص 70-69).
کاربرد آب و نمک اشاره به اين نکته نيز تواند بود که اهل فتوت بايد چون آب زلال و صاف باشند و حق نمک محفوظ دارند. قاضي شهاب الدين در تاريخ مظفري در باب رسم آب و نمک نوشيدن جوانمردان و رمز آن گويد: نوشيدن آب بدان جهت است که آب اصل زندگي و مايه قوام و استحکام آن است و نيز آب همه نجاست ها و پليديها را پاک مي کند.
در باب علت آميختن نمک به آب نيز گويد نمک هر چيزي را از فساد حفظ مي کند و آن را از دگرگوني و تغيير پذيرفتن دور مي دارد پس خوردن نمک رمزي است از دوام حال و ثبات قدم جوانمرد در آيين خويش وبازنگشتن از آن، و نيز آب، شيرين و گوارا است و شوري ضد گوارايي و مايه ناگوار شدن آب است و آميختن نمک با آب اشاره بدان است که جوانمرد بايد در برابر سخت و سست و فراز و نشيب زندگي شکيبا باشد و بلا را تحمل کند و نعمت هاي حق تعالي را شکر کند و بار رفيق خويش را در هر حال بکشد(محمد جعفر محجوب، فتوت نامه سلطاني، مقدمه، ص48؛ آيين جوانمردي، ص123) پوشيدن شلوار فتوت به دليل فضيلت عفاف  و منع فرج از شهوت است.
ميان بستن اما اشارتي است به فضيلت شجاعت و غيرت، به اين معنا که جوانمرد همواره آماده قيام به خدمت است و نشان مي دهد که جوانمرد يک مرد کامل است؛ همچنان که پيامبر اين عنوان را به علي(ع) داد.(آيين جوانمردي، ص23)
اما کلاه بدان جهت است که تاج کرامت است از براي اهل فتوت(رياض، فتوت نامه، ص71). چراغ پنج فتيله علامت چراغ دل است که بايد بهعشق پنج تن آل عبا روشن باشد(آيين جوانمردي، ص 123).

ويژگي هاي فتيان
شيخ ابو عبدالله محمد بن ابي المکارم معروف به ابن معمار حنبلي بغدادي که ظاهرا قديمي ترين کتاب الفتوه به او منسوب است در کتاب خود مي گويد:... و گويد رسول خدا(ص) گفت جوانمردان امت مرا ده علامت است. گفتند اي رسول خدا آن علامت ها کدامند؟ فرمود: راستگويي و وفاي به عهد و اداي امانت و ترک دروغگويي و بخشودن بر يتيم و دستگيري سائل و بخشيدن آنچه رسيده است و بسياري احسان و خواندن مهمان و سر همه آنها حيا است.(فتوت نامه سلطاني، مقدمه)  
منابع، اشرف خصائص و ويژگي هاي فتيان را وفا، صدق عهد و وعد دانسته اند؛ از اين رو است که خداوند تعالي ايشان را مدح کرده و انبياء را بدان ستوده است: "من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه"(23/ احزاب) و در وصف اسماعيل فرمود: "انه کان صادق الوعد"(54/ مريم). امير المومنين علي(ع) در ذکر اصول فتوت وفا را که آخر خصال است بر همه مقدم داشت و توبت را که اول است موخر، چه قطب از مقام کمال نظر کند و از مرتبه عليا فرود آيد و سير منتهي در تکميل بر عکس سير مبتدي باشد در استکمال پس به حسب مرتبه، اول وفا باشد و آخر توبت و به حسب مرتبه اين توبت و آخر وفا(دامادي، تحفه الاخوان، ص60).
در فتوت نامه ها كليات را بدين‌گونه آورده‌اند كه پس از كسب دانش بايد به صفاتى خو گرفت كه پيران آنها را هفتاد و دو دانسته‌اند بدين‌گونه: راستى، انديشه كردن از بدى، يارى، آزادى از بند نفس، پاك داشتن چشم و دامن، وفا، بخشودن بر دوست و دشمن، خواستن براى ديگرى آنچه براى خود مي‌خواهند، جان و دل بستن در راه كسى كه مهر بريده باشد، زبان را به بد گفتن نياموختن، در زور خود را كمتر از مور دانستن، برآوردن مراد نامرادان، كردن كارى را نگفتن و كردن آنچه از دست برآيد، رضا دادن در خشم، دلازار نبودن، خويشتن بين نبودن، بردبارى، نان دادن، زبان و دل يكى داشتن و از پس و پيش يكى بودن، نكردن كارى كه ديدن و شنيدن را نشايد، از بردبارى دم نزدن، راه پارسايى ورزيدن، تزوير نكردن، درون از كين پاك داشتن، رفتن به جايى كه او را بخوانند اگر هم بيم جان باشد، دماغ از كبر خالى داشتن، تواضع كردن، از تكبر دور بودن، سخن نرم و لطيف و تازه و به اندازه گفتن، راز دل با هر كس نگفتن، حسد نورزيدن، به فرزند طمع نداشتن، به جاى آوردن هر چه بگويند اگر هم سر بر سر آن كار نهند، راه مروت را به خود نرفتم، رياضت كشيدن، با خوانده به جايى نرفتن، به چشم شهوت بر دوست نگريستن، كج‌بين نبودن، خودكام نبودن و به كام خود يك گام برنداشتن، با اهل زمانه مروت كردن، جز مردم سخى را دوست نداشتن، مدارا كردن با پيران و بخشودن بر جوانان، با دوست و دشمن لاف نزدن، داد خلق دادن و دستگيرى كردن، به خود مغرور نبودن، ادب نگاه داشتن، خدمت كردن، به عزت بودن، اگر سيلات خون آيد آن را پوشاندن، نام كس را جز به نكويى نبردن، گرد عصيان نگشتن، هواى نفس خود را شكستن، پير و جوان را چنان تربيت كردن كه شرمسار نشوند، نصيحت در نهان كردن، لباس خود را بهر ناسزا ندادن، همه كس را چون فرزند تربيت كردن، قناعت داشتن، به طاعت كوشيدن و ديندار بودن، خداى را پرستيدن و پير و فرمان بودن، قدم در راه نيستى زدن، صبورى پيشه كردن، در نعمت شكر خدا كردن، در محنت صبر كردن، با مهمان شيرين زبان بودن، تكلف از ميان برداشتن و هر چه باشد پيش آوردن، دلها را به احسان و كرم به دست آوردن، در راه احسان چالاك بودن، در انتظار شكرانه نبودن، چون شمع در ميان جمع سوختن، با عشق صبر كردن، گفتار را با كردار راست داشتن.(آيين جوانمردي، ص 6-124؛ نفيسي، سرچشمه تصوف، ص 9-138).

طبقات مختلف فتيان
جرجي زيدان اهالي شهرها را در سده هاي نخستين اسلامي به دو گروه تقسيم مي کند. گروه اول صنعت گران و بازرگانان و پيشه وران هستند و گروه دوم افرادي هستند که با دزدي و راهزني و چاقوکشي زندگي مي کرد ند. در اين ميان، زعران بيروت را مي توان جزو گروه دوم و نمونه کوچکي از عيارن آن روز بغداد دانست اين گروه دوم به چند دسته و عنوان معروف بودند: عياران، شطاران، زواقيل، صعاليک و... .(تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان ترجمه مرحوم جواهر کلام، ص57)  

بعد فکري و اجتماعي فتوت
فتوت به مثابه يک مرام و شيوه زندگي در دو مرحله تکامل يافته است: يکي مرحله فکري است که به زندگي اعراب قديم باز مي گردد. در اين ميان مراد از بعد فکري مفهوم انتزاعي فتوت نيست چرا که اين مفهوم در ادبيات اعراب دروران نخستين ديده نمي شود بلکه مراد کاربست معنايي اين مفهوم در ميان اعراب است. فتي نزد اعراب قديم ناظر به نقطه اوج کمال انساني است که در دو صفت شجاعت و سخاوت متجلي بود. و هر کس در اين دو صفت بيشتر مبالغه مي کرد گمان بود که جوانمردتر است. نمونه حاتم طايي درتاريخ گواه اين مدعا است. در شجاعت نيز در دوره هاي بعد حضرت علي(ع) نمونه کامل يک فتي به شمار مي رود چه، هاتف غيبي گفته است: "لافتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار".
از سوي ديگر، اين جنبه از فتوت بعدها يعني زماني که با تصوف در تعامل قرار مي گيرد معناي ديگري مي گيرد که همان ايثار است. ايثار يعني انسان هميشه ديگران را بر خود ترجيح دهد. اين ايثار بعدها اساس کار طريقه ملامتيه مي شود. معناي فتوت نزد متصوفه فربه تر مي گردد به طوري که عبارت مي شود از مجموع فضايلي که حتي از تلقي اعراب قديم از يک فتي کامل نيز فراتر مي رود. در مقام تعريف مي توان گفت که فتوت اجتماعي عبارت است از کارهايي که فتيان براي بهبود و رفاه عامه مردم و دستگيري مظلومان و بي نوايان در مقابل ستمکاران و جابران انجام مي داده اند.(فتوت نامه، ص72).   
بعد اجتماعي فتوت بر خلاف فتوت فکري به ممالک شرق به خصوص ايران مربوط مي شود. دلايل مختلفي را مي توان در اين باره ذکر کرد: يکي مراسم مخصوص ورود به حلقه فتوت است که عبارت است از دادن لباس الفتوه که عمده آن شلوار مخصوص فتوت است چرا که شلوار مختص آن دسته از اقوام آسيايي است که سوارکاري از آداب و سنن آنها محسوب مي شود. و شلوار در ايران اقلا از زمان هخامنشيان متداول بوده است. ديگري حسن اخلاق و شرافتمندي و ناموس پرستي و راستگويي و احتراز از زنا و لواط است.
دليل ديگر سوگند فتوت است که زماني که فتي سوگند ياد مي کرد به سوگندش وفادار بود. چهارم، مخالفت سرسختانه در برابر حکومت هاي استبدادي است: فتيان همواره با اعمال ظالمانه حکومت ها مبارزه مي کردند و از طرفي خودشان داراي تشکيلات مستقلي به نام عوانيه بودند که حتي در مورد اينکه حاکم جباري را به قتل برسانند تصميم گيري مي کردند.(آيين جوانمردي، صص135 به بعد). جريان فتوت از حيث اجتماعي طيف وسيعي از فعاليت ها را در بر مي گيرد؛ از جنگاوري و سلحشوري و دزدي و شب روي و غارت اموال اغنيا گرفته تا مهمان نوازي، حمايت از مظلوم و قيام عليه ظالم و حتي پيشه وري و صنعت گري.
در مجموع، از حيث اجتماعي مي توان گفت که جوانمردان، بيانگر اصول، ارزش هاي انساني، اخلاق، حق و عدالت هستند که در سايه نوعي تحول فکري و دگرگوني اخلاقي، مي خواستند تغيير شکل درجامعه به وجود آورند. اين آرزوها و آرمان ها همواره مورد احترام بوده است حتي اگر بسياري از آنها به مرحله عمل در نيامده باشد، لزوم حضور آنها همواره احساس مي شده است. آنها به دليل خدمت سازنده اي که در زمينه اجتماعي براي بخش وسيعي از مردم انجام داده اند مبارزاني شجاع بوده اند که براي وصول به عدالت و به حق و به عقل به برادري، به نظم و به قانون آراء خويش را با نظم و مديريت و با صبر و مقاومت به ثمر رسانيده اند و مايل بوده اند در ايران وحدت و يگانگي، جرأت  و اعتماد به نفس از ياد رفته را به ايرانيان اعطا کرده و به عنوان سمبل ثبات و نماد نظم اجتماعي مطرح شوند.(کتاب الادب، ص21)
فتوت نامه
فتوت نامه رساله يا کتابي است که در باب منش، عقايد، قوانين، و آداب جوانمردان نوشته شده است. فتوت نامه ها بخش قابل توجهي از ادبيات عاميانه ايران را تشکيل ميدهند و نماينده فرهنگ توده هاي مردم اين مرزو بوم در روزگاران گذشته اند(افشاري، مهران، فتوت نامه ها و... ، ص1) بسياري از بزرگان متصوفه در برابر کتاب هايي که به نظم و نثر عربي و فارسي نگاشته اند آثاري نيز در فتوت به نظم و نثر فراهم کردند که فتوت نامه نام گرفت.(حاکمي، ص124) 
فتوت در ميان اهل صنوف مختلف رواج داشته و هر يک از صنوف براي خود فتوت نامه جداگانه اي داشته است فتوت نامه چيت سازان گواه اين مطلب است که هر شغلي براي خود فتوت نامه خاصي داشته است(آيين جوانمردي، ص9) ظاهراً رسم فتوا نامه نويسي از قرن چهارم يا پنجم به بعد باب شده است؛ ابو عبدالرحمن محمدبن حسن نيشابوري(م412) رساله مستقلي به نام کتاب الفتوه دارد. کتاب الفتوه ابن معمار بغدادي(م642) و تحفه الاخوان کمال الدين عبدالرزاق کاشاني(م730) نيز از جمله فتوه نامه هاي به زبان عربي اند.
اما افزون بر فتوت نامه هاي عربي چندين فتوت نامه نيز به زبان فارسي نگاشته شده که اهم آنها به قرار زير اند:
فتوت نامه نجم الدين ابوبکر تبريزي معروف به نجم الدين زرکوب(م712)؛ فتوت نامه علاء الدوله سمناني(م736)؛ فتوت نامه امير سيد علي همداني(م756)؛ فتوت نامه سلطاني از ملا حسين کاشفي(م910).
فتوت نامه عطار، شامل هشتاد ودو بيت از فريد الدين عطار و فتوت نامه ديگري شامل 689 بيت از شاعري متخلص به ناصري نيز از فتوت نامه هاي منظوم هستند. گفته شده که عمده فتوت نامه ها به دليل اينکه  مولفان آنها سخندان و زبان آور نبوده اند رسائل خود را با گفتاري عاميانه نگاشته اند لذا برخي از آنها واجد کلمات و عبارات نادرست و از هم گسيخته اند.(افشاري، ص 2-3)
به نظر مي رسد که ارزشمندترين و جالب ترين فتوت نامه ها، فتوت نامه هاي صنفي است چه، اين جوانمردي نامه ها افزون بر اينکه منش جوانمردي را به خوانندگان خود مي آموزد آنان را با آداب و رسوم و پندارهاي پيشه وران گذشته سرزمين هاي اسلامي نيز آشنا مي کند: فتوت نامه چيت سازان، فتوت نامه آهنگران، سلمانيان، سقايان،  فتوت نامه قصاب، طباخان و... از جمله اين گونه فتوت نامه ها هستند.(افشاري، صص 45 به بعد)  

اصول، ارکان و مراتب فتوت
حسن بصري در اواخر قرن اول، تمامي اصول فتوت را در اين آيه از قرآن جمع مي داند که مي فرمايد: خداوند فرمان مي دهد به دادگري و نيکي و دهش به خويشان نزديک و بازداشت از بدي ها و ستم و نافرماني(90/نحل).( شفيعي کدکني، ص 159)
کربن در آيين جوانمردي نه اصل را به عنوان اصول جوانمردي بر شمرده است که عبارت اند از: راز داري، راستي، ياري درماندگان، عفت، فداکاري، بي نيازي، دوست دوست و دشمن دشمن، برادرخواندگي و خواهر خواندگي، سوگند عياران.  
همين که کسي در صف عياران يا به خدمت ايشان در مي آيد بايد سوگند بخورد که خيانت نکند و نينديشد و يک دل باشد و با دوست ايشان دوست باشد و با دشمن ايشان دشمن، و بي تأويلي(يعني به هيچ تأويل و بهانه اي) غدر نکند. عياران با يکديگر سوگند مي خورند که با هم يار باشيم و دوستي کنيم و به جان از هم باز نگرديم و مکر و غدر و خيانت نکنيم. 
از امام علي(ع) نقل است که فرمود: فتوت را چهار رکن است: عفو کردن با توانايي، بردباري در وقت خشم، و نيک انديشي با دشمني، و ايثار کردن با وجود احتياج به موثر.(فتوت نامه ر، ص57) 
عمر سهروردي ارکان فتوت را دوازده تا دانسته است؛ شش رکن ظاهر و شش رکن باطن. شش رکن ظاهر عبارت است از بند شلوار(کنايه از پاکي از زنا)، بند شکم(پرهيز از لقمه حرام) بند زبان(پرهيز از غيبت) بند سمع و بصر(دوري از آنچه نبايد ديد و شنيد) بند دست و قدم(کنايه از آنکه کسي را نرنجاند و قدم به غمازي ننهد) و بند حرص و امل(حرص و آز را در خود نابود کند).
اما شش رکن باطن عبارت اند از: سخاوت(بي سوال عطا کند با نيت خير)، کرم(عطاي بي منت کند)، تواضع(فروتن باشد)، عفو(به رنجانيدن هيچ کس راضي نباشد)، نيستي(از مني خالي شود)، و هشياري(در مقام وصل و قرب و هدايت آگاه باشد.(هانري کربن، رسائل جوانمردان، ترجمه احسان نراقي، صص 8-35)
احمد بن محمد الطوسي در کتاب سماع و فتوت خود فتوت را واجد ده مرتبه و چهار رکن مي داند؛ او مي گويد: و مراتب فتوت ده است: فتوت شيطاني در مراتب حجابي، و فتوت انساني و فتوت ملکي و فتوت نبوي و ولايتي و فتوت روحي، و فتوت عقلي، فتوت صفاتي، فعلي، و فتوت وجهي از مرتبه "کل شيء هالک الا وجهه".
طوسي در آخر براي هر يک از ارکان چهل گانه فتوت که از حاصل ضرب مراتب در ارکان خاص مي شود، ده شرط بر مي شمرد و مجموع شروط ارکان مراتب فتوت را چهارصد شرط مي داند.(الطوسي، احمد بن محمد، سماع و تصوف، صص 51-13)  

هفت شرط استعداد فتوت
فصل چهارم از رسايل جوانمردان شروط فتوت را ذيل هفت مورد آورده که به دليل اهميت آن به اختصار بدانها اشاره مي کنيم: اول ذکورت چه، زنان را به اين حلقه راه نيست. دوم بلوغ، چرا که مبداء ظهور عقل و خروج قوت ملکي از قوه به فعل است. سوم  عقل، چرا که واسطه بنده به حق و رسيدن به کمال است . چهارم دين است چه، فتوت کمال دين است و کمال هر چيزي متفرع بر اصل آن تواند بود و فرع بي دصل محال است. پنجم صحت بنيت و استقامت احوال صورت بر وجهي که سببي فاحش منافي فضيلت نداشته باشد. ششم مروت است و آن از لوازم فطرت است چار که اگر فطرت از دواعي نفساني و علايق جسماني صافي شود، به واسطه نور فطرت از غضب و شهوت مجرد مي گردد... و متوجه مقاصد علوي مي شود... و اين معني عين فتوت است و به حقيقت مردي و مروت مبني و اساس فتوت است. و هفتم حياست و آن دليل نجابت جوهر نفس است از خوف  صدور قبايح از او و اين معني دلالت کند بر قوت تمييز بين حسن و قبح که نبي(ص) فرمود: "الحياء من الايمان".(مرتضي صراف، رسايل جوانمردان،  صص71-63) 

فتوت ناصري، فتوت سياسي
بعد از ظهور اسلام، عياري به صورت عمومي و نهضت هاي دسته جمعي ايرانيان بر ضد تسلط اعراب بروز نمود و سببش اين بود که حکام عرب و عمال خليفه عباسي، عياران دلاور و وطن پرست ايران را "خارجي" لقب مي داده اند . و هر عيار فتي را که بر آنها خروج مي کرده به دنبالش کلمه خارجي را مي افزودند. به عنوان نمونه، عمار خارجي، يعقوب ليث صفار خارجي، صالح بن نصر خارجي و... .(زورخانه، ص27) بنابراين، عباسيان به طور خاص دل خوش و علاقه چنداني به عياريگري و فتوت پيشگي نداشتند؛ در اين ميان اما خليفه عباسي، ابوالعباس الناصر لدين الله ابن المستضيء بالله(575-622ه) مستثنا است. ناگفته نماند که پيش تر از وي همزمان با آغاز سده ششم که فتوت و عياري اندک اندک به صورت يک مسلک و عامل اجتماعي مهم و تاثيرگذار درآمد، خلفاي مسلمان به آن کمابيش توجه مي كردند و گاه برخي از احکام و اصول آن را اجرا مي کردند. به عنوان مثال، اسامه ابوالمظفر شامي از امراي سوريه و سلطان صلاح الدين ايوبي هر دو از فتيان به شمار مي رفتند.(فتوت نامه، ص4-83) 
باري، گفته اند که خليفه الناصر براي سامان دهي فتيان وعياران تلاش هاي فراواني کرد چرا که گويا آنها را مايه آشوب و اغتشاش و در نهايت دردسر براي خلافت عباسي مي دانسته است.(افشاري، ص24) در حقيقت يکي از اهداف مهم او از حمايت از جريان فتوت و فتيان ايجاد سدي در برابر مخالفان و حفظ تاج و تخت عباسيان بود. وي مي ديد که سرزمين هاي کرانه مديترانه و شمال آفريقا مورد نظر اروپاييان و مسيحيان است و مرزهاي اسلام از سمت روم مورد تهديد ايشان است سلجوقيان نيز در ايران در صدد گرفتن بغداد بودند. ناصر مي خواست بغداد را مرکز سياست جهان اسلام قرار دهد و هدف نهايي اش وحدت بخشيدن به ممالک اسلامي درتحت فرمان روايي خويش بود و مي دانست که اين سرزمين ها را از راه لشکرکشي نمي تواند فتح کند از اين رو بر آن شد تا با تأسيس فتوتي رسمي و دولتي، دراقطار جهان اسلام روزگار خويش و در ميان توده ها نفوذ کند. اين اقدام او دو هدف ضمني را توأمان در بر داشت يکي ايجاد وحدتي هرچند موقتي در روزگاري که اختلافات مذهبي، سياسي، قومي، و نژادي به شدت در ممالک اسلامي بالا گرفته بود و ديگري نجات خلافت عباسي از سقوط عن قريبي که هر لحظه آن را تهديد مي کرد.(محمدجعفرمحجوب، مقدمه فتوت نامه سلطاني، ص61 به بعد؛ رياض، ص85؛ نيز زرين کوب، ص350) او در سال 578 ه به دست شيخ مالک بن عبدالجبار حنبلي(م583) شلوار فتوت پوشيد، هدايايي تقديم شيخ مالک و فرزندش کرد و رسماً نظام فتوت ناصري را تأسيس نمود و اعلان کرد که زين پس اعمال و مراسم فتوت را طبق آيين فتوت ناصري تجديد کرده و انجام دهند.(فتوت نامه، ص87) 
استاد مصطفي جواد متن منشور جديد ورود به فتوت را از کتاب "المناقب العباسيه" تأليف علي بن ابي الفرج بصري نقل کرده است و خطوط اصلي اين منشور که در نهم صفر 604  صادر شده به اين شرح است: 1- سرچشمه فتوت علي(ع) است و امام تمام حدود شرع را اجرا مي کرده و هيچ در اين راه کوتاهي نمي ورزيده است. 2- خليفه ناصر هم در اين راه به او اقتدا کرده و پاي بر جاي امير المومنين گذاشته است. 3- هر کس که مرتکب قتل شود بايد قصاص شود.(شفيعي کدکني، ص162)   
پس از آنکه الناصرلدين الله فتيان را تحت تسلط خود در آورد معمار بغدادي فتوت نامه خود را در تأييد جوانمردي ناصر و به منظور آموزش و ترويج فتوت ناصري نوشت. جوانمردي در فتوت نامه او صبغه زهد و تصوف دارد لذا مي توان گفت که ناصر و طرفدارانش عياري را به سوي گونه اي زهد و تصوف سوق داده اند.(افشاري، ص27)
تلاش هاي ناصر در زمينه يکپارچه سازي جريان و سلسله فتوت در زمان خود محدود به حوزه خلافت خود نبود: از کساني که شلوار فتوت ازناصر دريافت کردند پادشاه روم، سلطان عزيز الدين کيکاووس اول(607-616 ه) است؛ وي فتوت را آنچنان در بلاد خود نهادينه کرد که تا دو يا سه قرن بعد از او حلقه هاي فتوت همچنان فعال و پابرجا بود. شهاب الدين غوري(م602ه) و الملک العادل ايوبي در دمشق نيز از ناصر خلعت فتوت رسمي ناصري دريافت کردند.(رياض، ص8-87) محمد جعفر محجوب در مقدمه فتوت نامه سلطاني پيوستن ناصر الدين به فتوت را بزرگ ترين حادثه تاريخ فتوت مي داند و مي گويد که وي به کارهاي جوانمردان به چشم تحسين مي نگريست و لذا در سده هاي ششم و هفتم درتمام شهرها لنگرها و مراکز اجتماع فتيان رونق  فراوان داشت.(زورخانه، ص158)
در مجموع، رسمي کردن يا به تعبيري سياسي کردن فتوت به بهانه سرو سامان دادن به اقدامات و فعاليت هاي عياران، برقراري امنيت در قلمرو خلافت و مجازات سنگين براي عياران و شطاراني که به قتل و غرات و راهزني مي پرداختند، مبارزه با انحرافاتي که در زمان وي در درون فتوت راه يافته بود، انتخاب جاسوساني به نام "توابون" براي گزارش بدرفتاري ها و شيادي هاي برخي عياران آشوبگر، اعلان ممنوعيت پرورش کبوتر و رمي بندق(يا همان استفاده از کمان گروهه) و  اظهار جوانمردي بدون کسب اجازه رسمي از شخص خليفه و هدايت عياري و جوانمردي به نوعي زهد و تصوف را مي توان از اهم اقدامات اين خليفه بانفوذ و البته با ذوق عباسي دانست.  رسمي کردن و سياسي کردن فتوت توسط ناصر هرچند که رنگ اشرافي به فتوت مي داد و آن را به نظام اخلاقي شوالري نزديک مي کرد اما خود اين اقدام به حفظ و احياي سنت قديم تصوف(فتوت صوفيانه) کمک مي کرد. پس از ناصر و همزمان با برچيده شدن خلافت عباسي به دست هولاکو خان در 656 هجري، فتوت رسمي درعراق پايان يافت اما در ميان سلاجقه روم همچنان به حيات خود همان گونه که پيشتر گفتيم تا حدود سه سده ادامه داد. زرين کوب مي نويسد: فتوت آن گونه که ناصر خليفه شروع کرد نوعي حزب سياسي به شمار مي آمد. پادشاهان، امرا و رجال  دولت بلاد مختلف که ناصر خليفه نفوذي در آنها داشت بدان منسوب شدند و اندک اندک چيزي از آن پديد آمد که شباهت به نظام شوالري در اروپاي قرون وسطي داشت. لاف زدن و تظاهر از لوازم احوال اينگونه فتيان بود و انحطاط مفهوم واقعي فتوت نيز از لوازم آن.(زرين کوب، جستجو،351 )

آداب تشرف به آيين فتوت وسلسله مراتب فتيان
فتوت سلسله مراتبي مانند آنچه در تشکيلات اهل اصناف نيز موجود است داشت. در اين سلسله، "شيخ"، پيشرو، مهتر، پيشوا، رهبر، پدر(اب) يا رأس الحزب(سرگروه) ناميده مي شد که نظرش مطاع بود و با بيان فضايل و شرف و بزرگي فتوت، فتيان را پند واندرز مي داد؛ راستگويي، امانتداري، انجام فرايض، دوري از محرمات، وفاي به عهد، چشم پوشي از ستمگر، شکيبايي بر آزار، و نيکي کردن از شرايط شيوخ فتوت بود.
هر شيخ نيز البته شاگرداني داشت."نقيب" کسي بود که از جانب مهتر يا شيخ منصوب مي شد و رابط يا سخنگوي گروه براي فتيان بود و آنها را تشويق مي کرد که به فتوت تمسک جويند. اين نقيب البته عمل شد بستن را نيز انجام مي داد. مرتبه بعدي "رفيق" بود که  براي همه وابستگان به يک انجمن که افراد هم گروه يکديگر را بدان مي خوانند، به کار مي رفت. رفيق نسبت به مهتر خود که بر دست او فتوت يافته و بدو منسوب است، به منزله فرزند مي باشد و بر اوست که از مهتر فرمانبرداري کند، با او مخالفت نورزد، و نيازها و خواسته هاي او را برآورد.(آيين جوانمردي، صص 15-214) 
ورود به حلقه فتوت به مانند ديگر حلقات و مسالک داراي شرايط و آداب خاصي بوده است. هر کس که به طريقه فتيان مي گرويد مي بايست از سه اصل پيروي کند: 1- سخا: يعني که هر چه دراي در طبق اخلاص بگذاري و به ياران تقديم کني. 2- صفا: کسي که داراي صفا است که سينه خود را از کينه پاک کند و نيت خالص داشته باشد. 3- وفا: وفا به خدا و خلق او.(نفيسي، سرچشمه تصوف، ص 148)
از سوي ديگر هر يک از جوانمردان در انتخاب مراد خود آزاد بود و زماني که دست ارادت به مراد و پيري مي داد مي بايست پنج شرط را رعايت کند: توبه به صدق، يعني مريد بايد از سر صدق نزد پير توبه کند؛ ترک علايق دنيوي، همه چيز را جز خدا از ياد ببرد؛ يک دل و يک زبان باشد؛ به درستي و راستي از پير خود پيروي کند؛ تنها و تنها يک پير و مراد را تبعيت کند.(کتاب الادب، ص 230) 
اما مريد گرفتن توسط نيز شروطي داشته که منابع 28 شرط را ذکر کرده اند: چهار فرض، چهار سنت، چهار آداب، چهار ارکان، چهار مستحب. چهار شرط نخست عبارت بود از: 1- مريد را غسل کند 2- تحقيق کند که آيا مريد قبل از او دست ارادت به کسي داده 3- به هنگام گرفتن دست مريد صلوات بفرستد 4- آب  و نمک در مجلس حاضر کند؛علت اين امر آن است که آب و نمک اشاره است به اينکه اهل طريق بايد مثل آب صاف بوده و حق نمک يکديگر را بدانند. (کريم نيرومند، ص175، نيز کتاب الادب، ص231) در آيين فتوت بسان ديگر آيين ها و مسالک رتبه بندي هاي خاصي وجود داشته است سلسله مراتب به چهار گروه تقسيم مي شده که عبارت بودند از پير، نقيب، پدر عهد، و استاد شد. کساني که به حلقه فتوت مشرف مي شدند مي بايست علاوه بر پير يا مراد، اين سه را نيز خدمت مي کرند. شغل نقيب تفحص دراحوال جوانمردان و رسيدگي به امور داخلي آنان بوده است. وظيفه پدر عهد آن بوده که داوطلب طريقه جوانمردي را به عهد خدا درآورد و آيه و عهدنامه و خطبه طريقت را بر او بخواند. و استاد شد کارش اين بوده که ميان کسي را که داعيه قبول مسلک جوانمردي داشت و شاگردي او را ماه ها به طور افتخاري پذيرفته بود مي بست.(کتاب الادب، ص231)
جوانمردان، تازه کاران را ابن، سابقه داران را اب و جد مي گفتند و مقدم خود را اخي مي خواندند و به جاي خرقه که شعار صوفيه بود فتيان سند سراويل خود را به شاه مردان مي رسانده اند(زرين کوب،  ارزش ميراث، ص 171)  
هشت گروه هستند که ولو اينکه توبه هم کنند، شايستگي ورود به حلقه فتوت را ندارند: اول، غمازان؛ دوم، نمام(سخن چين)؛ سوم، معير(به ضم م = اسباب مکاسب؛ چهارم، حسود و بخيل؛ پنجم اصفر؛ ششم، مبدع؛ هفتم ناقص مادرزاد؛ زنان و طنجيز(کسي که نه زن است و نه مرد).(فتوت و اصناف، صص91-87) 
جوانمردان لباس و وصله و سرکلاه مخصوصي داشتند که به رنگ هاي مختلف بود و مجموع آنها رالباس فتوت مي گفتند و گويا از ميان آنها آنکه ازهمه بيشتر نماينده جوانمردي بود شلوار(سروال) مخصوصي بود که حکم خرقه را نزد متصوفه داشت. آنها معتقد بودند که اين شلوار براي سرما و گرما نيست بلکه نشانه مردي و نامردي است.(کتاب الادب، ص232) 
ميان بستن اهل فتوت شش شرط دارد که عبارت اند از: 1- استاد اقسام اين کار را بداند و بيان کند. 2- فرزند را چهل روز به خدمت وادار کند. 3- آب و نمک در مجلس حاضر کند(نمک براي نمک پروردگي و آب به نشان خالص بودن 4- پيه سوز پنج فتيله روشن کند. 5- ميان فرزند را به شرط ببندد. 6- حلواي مخصوص ميان بستن آماده کند.(نفيسي، سرچشمه، ص 149) 

گروه هاي مختلف جوانمردان
کهن ترين گروه جوانمردان تاريخ ايران عياران اند که از دير باز در کوه ها و بيابان ها به راهداري و راهزني مي پرداختند و بخشي از اموال مسروقه را خود مصرف مي کردند و بخشي را نيز به فقرا مي دادند. اين گروه براي نشان دادن پايداري خود در برابر درد و رنج بعضا برخي از اعضاي بدن خود را مي بريدند( طوسي، نصير الدين، اخلاق ناصري، تصحيح مجتبي مينوي، ص126) نام هايي مانند سالوک و معرب آن صعلوک، و رند نيز که به معناي گدا، درويش و فقير است براي ناميدن اين جماعت به کار مي رفته است.(فتوت و اصناف، صص19-16) عنوان سالوک که در تاريخ سيستان آمده به همين گروه عياران اشاره دارد: آنجا که مي گويد... «چون عبدالله را پيش وي(يعقوب) کردند، عبدالله بسيار سخن ها کرده بود به غيبت يعقوب، فرمان داد تا گردنش بزنند و ز آنجا بازگشت و به نشابور آمد و آنجا بنشست و چون بنشابور قرار گرفت سالوکان خراسان جمع شدند و تدبير کردند...".(تاريخ سيستان، تصحيح ملک الشعراي بهار، ص224) منش صعلوکان عرب نيز همانند سالوکان و عياران ايران بوده است، آنان ظاهرا دو دسته بودند گروهي که در خدمت فرمانروايان و سلاطين بوده اند؛ علي سهل دردوره سلجوقي که در خدمت بهرام شاه بود و حکومت بم را بر عهده داشت نمونه اي از اين گروه است. و گروهي که به فقر و تهيدستي روزگار مي گذراندند از آنها مي توان به عروه بن ورد عيسي اشاره کرد.(فتوت و اصناف، ص17-16)
اخي ها از ديگر عياراني بودند که برخلاف ديگر جوانمردان که در بيابان ها پرسه مي زدند، ساکن شهرها بوده، شغلي داشتند و محل زندگي شان لنگر و آستانه بود.(ابن بطوطه، سفرنامه، ترجمه محمد علي موحد، ج1، صص17-315) ريشه اخيت همانا مواخات و اخوت اسلامي است  که نبي اکرم(ص) در ميان مهاجرين مکه و انصار مدينه افکند و در قرآن مجيد هم آمده است که انما المومنون اخوه( حجرات/10) بسياري از مشايخ عالم اسلام با لقب اخي ياد مي شوند که بر مسلک فتوت بوده اند.(فتوت نامه، ص91) اخي ها و اجتماعات ايشان در سراسر ممالک اسلامي وجود داشتند اما در آسياي صغير چشمگيرتر بودند. آنها تا قرن هشتم هر شب در زاويه هاي خود شام مي خوردند و ساز مي زدند مي خواندند وبه  رسم صوفيان سماع مي کردند. لباس آنان قباي پشمين سفيد بود که به قتلنسوه معروف بود. شالي به دوش مي انداختند و کاردي در کمربند خود مي گذاشتند که هميشه همراهشان بود. کلاه پشمي اي از جنس فينه نيز بر سر مي گذاشتند.(نفيسي، صص7-146)  
اين عياران شهر نشين اما همچنان بر خوي جنگاوري و آشوب گري خود ماندند به طوري که شهرها از حضور آنان امنيت نداشتند از اين رو حکومت ها همواره مي کوشيدند اين روحيه جنگجويي را مهار کرده و از آن براي نظم بخشيدن به شهرها استفاده کنند.(فتوت و اصناف، ص20) بعدها گروه ديگري از ميان جوانمردان پديد آمد که پهلوانان خوانده شدند که امتيازشان تبحر در فنون رزمي و زور شگفت انگيزشان بود. آنها علاوه بر نام پهلوان با نام هاي ديگري همچون مفرد، يتيم، بابا، احداث، بهادر، جوان و کهنه سوار خطاب مي شدند. ايشان را گاه خرده پهلواناني همراهي مي کرد که نوچه(نوجوان) مي خواندنشان. دگمه بندي و آجرپزي و شحنگي از جمله مشاغلي بود که در منابع به آنان نسبت داده شده است. پهلوانان با دربار پادشان ارتباط داشته و کمابيش درگير سياست و مسائل مهم اجتماعي ايران آن دوران خاصه دوره صفويه بودند. در منابع و داستان هايي که نقل شده، از دزدي ها و شبروي ها و آدمکشي هاي پهلوانان سخن بسيار آمده اما اين، همه ماجرا نيست؛ گروهي از پهلوانان اهل زهد و دينداري بوده اند برخي نيز اديب و عالم  و اهل بحث و فحص بوده اند.(فتوت و اصناف، صص23 به بعد) 
کلوها نيز گروهي از جوانمردان بودند که پيشکسوتي و فرماندهي اهل محل زندگي خود را برعهده داشتند. کلو اساسا به معناي بزرگ و مهتر است که گفته مي شود از واژه کلان آمده. اين گروه به طور خاص در قرن هشتم در انتقال حکومت شيراز از شاه شيخ ابواسحاق اينجو به امير مبارز الدين محمد مظفري تأثير بسزايي داشتند.(فتوت و اصناف، ص35) عياران خاصه در بغداد به شاطر نيز معروف بوده اند. کامل الشيبي معتقد است در قرن اول آيين جوانمردي در کوفه پديد آمد و بعد به بغداد رفت. فتيان کوفي جامه اي زرد رنگ داشتند و ظاهرا ابراهيم بن يزيد نخعي(م 95 ه) از بزرگان ايشان بوده است(الصله بين التصوف و التشيع، کامل مصطفي الشيبي، ج2، صص 6-195) اين دسته از جوانمردان ظاهر و هيئتي مانند پهلوانان زورخانه ها را داشتند و به کشتار و قتل و غارت اموال مردم مي پرداختند. نمونه اي از شهرآشوبي هاي ايشان را ابن اثير در حوادث سال 197 هجري ذکر کرده است: هنگامي که طاهر ذواليمينين به طرفداري مأمون به بغداد حمله آورد تا امين را از حکومت برکنار سازد شاطران بغداد شهر را بر هم زده و به قتل و غارت پرداختند و گاه نيز به جانبداري امين با سپاه طاهر مي جنگيدند.(افشاري، ص23)
سربداران نيز گروه ديگري از عياران بودند که در زمان حاکميت مغولان در ايران(منطقه خراسان) به رهبري پهلواني از باشتين به نام امير عبدالرزاق قيام کردند و به حکومت رسيدند. نام سربداران گويا دگرگونه اي از سرابدال يا شايد هم صورت ديگري از سروالداران(جوانمرداني که شلوار خاص فتوت مي پوشيدند) باشد.(فتوت و اصناف، ص 8-37) ابن بطوطه در باره آنها گفته است: همه از افراد زورآزماي و قوي پنجه بودند که در عراق شطار و در خراسان سربداريان و در مغرب صقوره ناميده مي شدند.(ابن بطوطه، سفرنامه، ج1، ص434)
* منابع و مآخذ در دفتر مجله موجود است.

 

اصول ملامت و طريق فتوت

PDF چاپ نامه الکترونیک

اصول ملامت و طريق فتوت

ترجمه رساله ملامتيه ابوعبدالرحمن سلمي
ترجمه عباس گودرزي - مهري زارع مؤيدي
بخش اول


متن حاضر ترجمه اي است از رساله كهن و پر اهميت نظريه پرداز نامدار تصوف در قرن چهارم، ابو عبدالرحمن سلمي. اين رساله كه از منابع مهمّ فرهنگ صوفيانه است و در ميان متون كلاسيك قدمت بسيار دارد، از منابع پيشتاز است در باب بيان آيين ملامتيه. و چون ملامتيه از مظاهر برجسته فتوت بودههاند از اين رو درج اين رساله در مبحث مربوط به اهل فتوت شايسته مي نمود.
متن حاضر ترجمه اي است از رساله كهن و پر اهميت نظريه پرداز نامدار تصوف در قرن چهارم، ابو عبدالرحمن سلمي. اين رساله كه از منابع مهمّ فرهنگ صوفيانه است و در ميان متون كلاسيك قدمت بسيار دارد، از منابع پيشتاز است در باب بيان آيين ملامتيه. و چون ملامتيه از مظاهر برجسته فتوت بودههاند از اين رو درج اين رساله در مبحث مربوط به اهل فتوت شايسته مي نمود.
سپاس خداي را -عزّوجلّ- کز ميان بندگانش قومي را به پيشوايي خلق برگزيد و در زمين بپراکند، برونشان را به آرايه پرستش خود بياراست و درونشان را به نور معرفت و محبت خويش تابناک گردانيد. ايشان را به معرفت خويشتن ره نمود، مکر و مکيدت نفس را به آنان شناسانيد و به خوارداشت نفس تواناشان ساخت و بر تحقير آن ياري شان نمود. اينان اند دانايان به خداي-تعالي- و احکامش، برپا دارندگان امر و شناسندگان دهش و انعامش؛ که خداوند هر که را بخواهد به رحمت خويش مخصوص مي گرداند.
از من درخواسته بودي تا برايت طريقي از طرق "اهل ملامت" و شمّه اي از احوال و اخلاق ايشان را آشکار کنم. پس بدان که اين قوم نه کتابي دارند نوشته و نه حکاياتي فراهم آمده و آثار اين طايفه تنها سيرت ها و خصال نيکو و چگونگي رياضات آنان است که من اکنون با مدد ايزد منّان و به اميد توفيق و هدايت او به قدر گنجايي و توان خويش پاره اي از آنها را خاطر نشان مي کنم تا بدين اندک چيزها که مي گويم تو را به فراتر از آنها نيز ره نموده باشم.
ارباب علوم و احوال سه طبقههاند؛ يکي آنان که روي به سوي علوم احکام نهاده اند و در جمع و نگه داشت و نشر آن مي کوشند اما بي خبر از عوالم خواص خلق که اهل سلوک و منازلت و مشاهدت اند. اينان دانايان به ظواهراند و اهل اختلاف و تفرقه در مسائلي که بدانها اساس شريعت و اصول دين را پاس مي دارند، و مرجع اند در تصحيح مباني معاملات و روابط خلق و مقيد نمودن مطلقات و کليات آنها به ياري کتاب و سنت. اين طبقه، عالمان شرع و پيشوايان دين اند مادام که خلوص عمل خويش زائل نکرده باشند و خود را به گردآوري حطام دار فاني نيالوده باشند که اگر چنين باشند ديگر از مرتبه امامت خلق فرومي افتند و نااهلان اند در اين طريق.
طبقه دوم خواصّ اند که خداي-تعالي- ايشان را به معرفت خويش مخصوص گردانيده است و پيوندشان را با مراد و مطلوب خلق و هر آنچه مردمان بدان گرفتار اند گسسته است تا تنها به خداي روي آورند و تنها او را بخواهند. براي همين است که نه از اسباب دنياوي که خلق در آن غرق اند بهره دارند و نه به هيچ روي، آهنگ و همتي دارند براي وصول بدانچه خلق در آن اند بلکه همّ خود را يگانه کردند و جملگي آن را براي خدا به کار بسته اند. پس نه با خلق قراري دارند نه براي جز ايشان راهي هست به سوي او. اينان خاصّ الخاص اند که خداي-تعالي- به گونه گون کرامت مخصوص شان گردانيده و درون هاشان را از خفايا ببريد تا بدين گونه تنها براي او و با او و به سوي او شدند. اين همه پس از آن است که پاي در طريق سلوک استوار کردند و بار مجاهدت بر خويشتن هموار نمودند. درون هاشان به سوي حق نگران و به عوالم غيب آرزومند، و جوارحشان به حليه عبادت مزيّن، نه ظواهرشان با هيچ چيز از سنن شرع ناساز است نه غيب بر باطنشان پوشيده و نهان. آنان اند اهل معرفت خداوند که پيغامبر(ص) درباره ايشان گفت:«هرکه هموم خويش يگانه کند خداي، ديگر همومش را کفايت کند.»
و اما طبقه سوم که ايشان را "ملامتيه" خوانند؛ خداوند درون هاشان را به گونه گون کرامت قرب زلفه و اتصال زينت داده است و به سرّ درون در معاني جمع الجمع درپيوسته اند چندان که ديگر به هيچ حالي از احوال، ره به افتراق نبرند و چون به مراتب رفيع جمع و قربت و انس و وصل برآمدند غيرت حق -تعالي- از فروافتادن پرده ستر ايشان به روي خلق، مانع آمد. پس تنها برون آنان را بر خلق نماياند يعني که در مقام افتراق اند و مشتغل بر احکام شرع و انواع آداب و ملتزم به مراودت و آميزش خلق؛ اما حال درون شان را با حق -تعالي- در مقام جمع الجمع و قرب، نزد خود ايشان نگه داشت. و اين عالي ترين حالي است که درون آدمي به هيچ روي بر برونش، آشکار نيفتد؛ حالي چون حال پيغامبر(ص) که چون بر بلندترين جايگاه قرب برشد -در فاصله اي هم چندِ قاب قوسين يا نزديک تر- به سوي خلق بازگشت و با آنان از احوال بيرون خود سخن گفت اما حالي از احوال مقام قرب وي به هيچ روي بر ظاهرش پديد نگشت. و حال طبقه دوم که گفتيم، همچون حال موسي است -عليه السلام- که پس از سخن گفتن خداوند با او، کسي را ياراي نگريستن در سيمايش نبود؛ اين حال صوفيه است(طبقه دوم) که انوار درونشان در ظواهرشان پديدار است. اما اهل ملامت چون با مريدان مي نشينند ايشان را به ظواهر دلالت مي کنند؛ يعني طاعت خداي و به کار بستن سنن شرع و ملازمت آداب ظاهر در همه حال. آنان مريدان را بر دعاوي غريب يا خبر دادن از نشانه اي و کرامتي توانا نمي سازند بلکه همت ايشان بر هدايت مريد در تصحيح سلوک و ادامه مجاهدت نفس مقصور است. پس چون مريد در طريق ملامت افتاد و بر آداب قوم مؤدّب گشت اگر از او چيزي در بزرگ داشت افعال و احوال خود بينند عيوبش را به رخ مي کشند و بر ازاله آنها رهنمونش مي گردند تا چيزي از اين احوال و افعال را نيکو نپندارد و بر اعتماد آنها غرّه گردد. و هرگاه مريد ادعاي حال يا مقامي براي خود کند آن را در ديده اش ناچيز کنند تا آنگاه که صدق ارادتش و پديدآمدن احوال در او محقق گردد، در آن صورت وي را بر سرّ احوال درون خود نيز آگاه مي گردانند و او را به اظهار آداب شرع و اوامر و نواهي آن دلالت مي کنند. پس مريد در حال ارادت بايد که جملگي مقامات را درست و استوار گرداند؛ که نزد اين قوم جملگي مقامات به صحت ارادت تصحيح مي گردند الا مقام معرفت.
اما چون مريد از جز ايشان پيروي کند دست وي را درحال ارادت، بر دعاوي باز مي گذارند تا احوال اين پيشوايان را پوشش خويش مي کند و بر خود مي بندد که در اين حال با گذر روزگار جز روي گرداني و دوري از طريق حق چيزي به کف نمي آرد. از اين است که شيخ ملامتيه ابوحفص نيشابوري1-قدّس الله روحه- بنابر آنچه محمدبن احمدبن حمدان2 برايم نقل کرده، مي گفت: «مريدان ملامتي در مردانگي کارکشته اند و خطري بر نفس ايشان نيست و آنچه از نفوس شان برمي خيزد به مقامشان راه ندارد؛ اما مريدان صوفيه به سبب کثرت دعاوي و قلت حقائق، ادعاهايي شگفت مي کنند و کراماتي آشکار مي کنند که مضحکه هر حقيقت يافته اي مي گردند.» از احمدبن عيسي3 شنيدم که مي گفت: ابوالحسن قناّد4 گفت که ابوحفص را پرسيدند: اين نام ملامت که بدان موسوم ايد چيست؟ گفت: اهل ملامت قومي اند با خداي-تعالي- سر در کار نگه داشت اوقات خويش و مراقبت درون اند؛ پس همواره خويشتن را بر آشکار کردن مراتب قرب و عبادتشان سرزنش مي کنند و در اين راه زشتي هايي را که در آن هستند به روي خلق مي نماياند و نيکويي هاي خود را بر ايشان پوشيده مي دارند. پس خلق آنان را به ظواهرشان مي نکوهند و ايشان خويشتن را بدانچه از درونشان مي دانند سرزنش مي کنند. خداوند نيز به کشف اسرار و آگاهي بر نهاني هاي عالم و در به قاعده کردن مرام رندي در ميان مردم، گرامي شان داشت. اما آنان از همان آغاز کار با سرزنش خويش و مخالفت نفس و با نمودن آنچه مردمان را از آنان مي رماند، واردات خداوندي را از خلق مي پوشانند و اين چنين حال خود با خداي را نگاه مي دارند؛ اين است طريقت اهل ملامت. از احمدبن احمد ملامتي5 شنيدم که مي گفت: ابراهيم قنّاد گفت از حمدون قصّار6 درباره طريق ملامت پرسيدند گفت:«دوري از خودنمايي براي خلق در همه حال و ترک جلب رضا و خوشنودي ايشان در هر گونه خُلق و فعلي و اينکه در هيچ حال از سرزنش سرزنش کنندگان نهراسي. وقتي از عبدالله بن مبارک درباره ملامت پرسيدند گفت: قومي اند که در ظاهر آنان هيچ نشاني براي مردمان نيست و در باطن خويش با خداوند اند و دعوايي ندارند؛ حتي دل هاشان را از سرّي که ميان ايشان و خداوند است، آگاهي نيست. همچنين از جدم اسماعيل بن نُجَيد7 شنيدم که: آدمي به هيچ چيز از مقام اين قوم نمي رسد تا آنگاه که همه افعال وي در نظرش ريا باشد و احوالش را دعاوي محض پندارد. از برخي مشايخ ملامتيه پرسيدند: گام نخست اين سلوک چيست؟ گفتند: تحقير و خوارداشت نفس است و بازداشتن آن از هر چه بدان تسلي يابد و از هر آنچه بدان ميل و آسودگي اي براي نفس هست؛ و عوض از آن، تعظيم و بزرگ داشت خلق و حسن ظنّ بديشان و نکو ديدن زشتي هاي مردمان، حالي که خويشتن را تحقير کني و بر نفس خود سوءظنّ کني.  
برخي مشايخ با حمدون قصار در مجلسي گردآمده بودند؛ سخن بر سر پاره اي دوستان رفت. يکي گفت: فلان کثيرالذکر است. حمدون گفت:«اما دائم الغفله نيز هست.» برخي حاضران گفتند: مگر نه اين است که شکر نعمت بر توفيق ذکر لساني، او را واجب است؟ حمدون گفت:«آيا رؤيت تقصير و غفلت قلب از ذکر بر او فرض نيست؟» همو گويد: در نامه اي که ابوحفص به شاه کرماني8 نگاشته بود ديدم که بدو گفته:«اي برادر هر که در طاعاتي که از او سر مي زند عجز و بيچارگي نفس خويش نشناسد آنها را به ريا آلوده است و هر که ترقي را به کار نبندد تا در همه حال زمام نفس کند و تا دريابد که نفس گر چه طبعي نرم دارد اما بسيار به بدي فرمان مي دهد و بر هيچ طاعتي گردن نمي نهد مگر آنکه در نهانش بر خلاف آن طاعت است، و از اين رو در برابر آن به تيغ ملامت نايستد و آن را به احوال خود رها کند، درباره خود خطا کرده است.»
از يحي بن معاذ9 حکايت کرده اند که گفته:«هر که خود را براي خداوند خالص گردانيده باشد خوش ندارد به چشم آيد و چيزي از او حکايت کنند.» از برخي ملامتيه درباب احوال اين قوم پرسيدند، گفتند:«ايشان قومي اند که خداي -عزّوجلّ- نگه داشت اسرارشان را عهده دار است و پرده ظاهر را بر باطن شان آويخته است پس با خلق اند هر کجا خلق هستند و در کوي و بازار با ايشان درآميخته، و با خدايند هر کجا که حقيقت و دست گيري هست؛ درون شان برون شان را سرزنش مي کند از آن انبساطي که با بودن در ميان خلق و سپردن به رسوم عوام يافته است، و برون شان درون شان را سرزنش مي کند از آنکه در همسايگي حق است و غافل از معاشرت ظاهر با اضداد، و اين از احوال بزرگان و پيشوايان طريق است.» بايزيد را گفتند: بزرگ ترين نشان عارف چيست؟ گفت:«اين که ببيني با تو مي خورد و مي نوشد، داد و ستد و مزاح و آميزش دارد اما دل او در ملکوت قدس است؛ اين بزرگ ترين نشان است.» بايزيد10 گويد:«آنکه به درستي در مقام جمع رها است، با جوارح خود ملازم ادب عبوديت است و ديده در مشاهده حق دارد و آنکه در مقام افتراق است همچو کوشندگان در عبوديت حق، مساعي خويش مصروف گردآوردن پراکندگي ها مي کند.»
از عبدالرحمن بن محمد شنيدم که مي گفت: از عبدالله خياط11 در باب ملامت پرسيدم گفت:«هر که ميان سرزنشي که خود از نفسش مي کند با سرزنش خلق فرق بنهد و به ملامت خلق حال و وقت بر او متغير گردد هنوز در گزافه و خودبزرگ بيني است و بر مرتبه اين قوم نرسيده است.» از برخي ملامتيه پرسيدند: چه کسي سزاوار نام فتوّت است؟ گفتند:«هر که هنوز حال عذر و تقصير آدم، صلاح نوح، وفاي ابراهيم، صدق اسماعيل، اخلاص موسي، صبر ايّوب، گريستن داود، سخاي محمد(ص)، رأفت ابابکر، حميّت عمر، حياي عثمان و علم علي(ع) در او هست و با اين همه باز خود را نکوهش و تحقير مي کند و همه مقامي را که در آن است کوچک و ناچيز مي شمرد و هرگز بر دلش نمي گذرد که آنچه دارد چيزي است مايه خوشنودي بلکه در همه حال عيب و نقصان کردار خويش و برتري برادران را بر خود مي بيند.» گويند که ابوحفص برخي يارانش را ديد که در نکوهش دنيا و اهل آن سخن مي گويند؛ بديشان گفت:«آنچه طريق شما مي گويد پنهان داريد، آشکار کرديد زين پس ديگر با ما منشينيد.» و از ابواحمدبن عيسي شنيدم که مي گفت: از ابوزکرياي سنجي شنيدم که: «احوال امانات اند نزد اهل آنها پس اگر آن را آشکار کنند از جمع امنا بيرون شده اند.» محمدبن حسن نيز در همين معنا براي برخي از آنان سروده است:
من سارروه فأبدي السرّ مشتهرا          لم يأمنوه علي الأسرار ما عاشا
و جانبوه و لم  يسعد  بقربهم             و أبدلوه مکان القرب ايحاشا
لا يصطفون مذيعا بعض سرّهم       حشا ودادهم  من   ذلکم   حاشا
يعني: "هر که را در نهان سرّي گويند و او آن را در زبان خلق افکند ديگر او را امين نمي دانند تا زنده است؛ ازو دوري گزيده، غم فُرقت را به جاي انس قربتش مي نشانند و ديگر از قرب ايشان بهره اي نخواهد برد. اينان کسي را که سرّشان بپراکند به دوستي برنمي گزينند پس زنهار تا در نگه داشت دوستي ايشان سرّي فاش نکني."
از اباطاهراحمدبن طاهر12 شنيدم که مي گفت: از اباالحسن شرکي شنيدم که او هم از محفوظ13 شنيده که: ابوحفص سفر يارانش را بي آنکه از سر فريضه اي چون حجّ يا غزا يا ديدار شيخ يا طلب علم باشد، خوش نداشت و مي گفت:«مردانگي ديده دوختن بر جايگاه ارادت است.» حمدون قصار به معارضه با او گفت: مگر نه اين است که خداوند گفته:«أولم يسيروا في الأرض فينظروا»؟ ابوحفص گفت:«تنها کسي در زمين سير مي کند که هيچ نمي بيند مگر با گردش و ره سپردن در زمين؛ اما آنکه طريق اين مقام به رويش گشوده گشته است سير و گردش وي رها کردن اين طريق است و اسباب گمراهي او.» عبدالله حجّام، حمدون قصار را پرسيد: مي توانم کسب روزي را رها کنم؟ گفت:«بر کسب روزي خويش ملتزم باش زيرا که خوش تر دارم تو را عبدالله حجّام خوانند تا عبدالله زاهد يا عارف.»
برخي مشايخ را از خشوع پرسيدند و بديشان گفتند: شما آشکار کردن همه چيز از احوال درون را منع مي کنيد اما مگر خشوع جز بر ظاهر پديدار مي گردد؟ گفتند:«آه از عرصه تنگ افهام خلق که از حقايق معاني به دور اند؛ حقيقت خشوع، اطلاع خداوند است -عزّوجلّ- بر درون و خشوع تو سپس از آن؛ که ظاهر بر اثر اين اطلاع خداوندي متأدّب مي گردد. نديديد سخن پيغامبر را(ص) که:«خداوند بر هر چه تجلّي کند آن چيز بر او کرنش و تعظيم مي کند»؟ آيا جز اين است که تجلي بر درون پديد مي آيد؟ پس چون درون به تجلي حق خاشع گردد حسن ادب بر برون آشکار مي گردد.» برخي مشايخ گفته اند:«برترين همنشين آدمي علم است زيرا که حقيقت آن پيروي است و همواره بر مخالفت طبع است و نفس را به هيچ روي از آن بهره نيست. اما بدترين همنشين آدمي زهد و پرهيزگاري او است چه، آدمي بدان هيچ گاه از خودآرايي و افتادن در دهان خلق ايمن نيست و اگر به چشم او آيد کبر به درون آورد و تعظيم مردم طلبد. نديدي فرشتگان را که چون همواره ملازم طاعت حق تعالي اند در اين مقام خود را چگونه ديدند وقتي گفتند:«و نحن نسبّح بحمدک و نقدّس لک»(بقرة/30) اما چون به مقام علم رسيدند گفتند:«لاعلم لنا»؟(بقرة/32) از اين است که نيک تر همنشين آدمي علم است و بدترين آن پرهيزگاري او.» ابايزيد را گفتند که: آدمي در اين کار کي به مقام مردان مي رسد؟ گفت:«آن هنگام که عيوب خويش بيند و تهمتش بر خويشتن قوي گردد.» برخي مشايخ گفته اند:«هر که خواهد به مقامي که در آن است ننازد يا آنچه دارد به چشمش بزرگ نيايد، بنگرد که از کجا آمده، در کجا است، چگونه است، براي کيست و از کيست و به سوي کجا رو دارد. پس هر که علوم اين مقامات در حقش درست گردد بهره اي در آنها براي خويش نبيند و به هيچ روي در مخاطره نيفتد، بلکه طبع نفس را مذموم مي داند و ناتوان از هر کار و به خود نازيدن از وي آشکار نگردد و در درون به خود غرّه نشود.» برخي ديگر گفته اند:«بنده به مرتبه ايمان اين قوم نمي رسد تا آنگاه که به گذشته و از آينده نينديشد و وقت خود بر خواست و مشيت فرمانروايش گذراند و همين است مسبب اسقاط تکليف.» همچنين در نزد ايشان، کسي در کردارش کامل است که ظواهرش را نگاه مي دارد از براي اقتداي مريدان بدو در اخذ آداب عبوديت و سرّ و حال درون را براي آن کس نگه مي دارد که در کار تدبير احوال درون و آداب مشاهدت است. پس درون که در جميع اوقات نظاره گر حق است و مشرف بر خلق و چشم دوخته بديشان، هر که قصد آن کند نابود گردد. از اين است که درون ايشان پيشواي عارفان است در درست کردن آداب مشاهدت و برون شان الگوي آداب جستن مريدان؛ اين از احوال پيشوايان راستين است که پيامبر(ص) نيز گفته است: «چشمانم مي خسبد اما دلم نه.» و بدين سان از ظاهر خبر مي دهد که آن همچون حال چرت و خواب است و درون همچون حال بيداري هميشگي و مقام قرب و مشاهدت.
برخي ملامتيه را پرسيدند: از چه نفس همواره نزد شما سزاوار ملامت است؟ گفتند:«زيرا که ملامت، بازداشتن نفس است از ظلمات عُجب که از رؤيت عامّه پديد آيد و نجات نفس است از تهوّر و سخافت جهل که به دام و ريسمان طمع درپيوسته است؛ پس دواي مرض نفس روي گرداني از آن است و تأديب آن مخالفت با او است و پاس داشتن اش به سرزنش کردن مدامش.» نيز گفته اند: خداي تعالي رؤيت کردار را بر انبياء و رسل(ع) نيز روا نداشته است؛ نديدي که چون موسي(ع) گفت:«کي نسبّحک کثيراً»(طه/33) خداوند گفت:«و لقد مننّا عليک مرةً أخري»؛(طه/37) يعني که چگونه تسبيح و تکبير خود را در حق من چيزي مي شماري و گونه گون فضل و منّت مرا بر خود که «واصطنعتک لنفسي»(طه/41) فراموش مي کني؟ مگر نه اين است که همه چيز از سوي من است؟
برخي ديگر را پرسيدند: از چيست كه اين همه خود را خوار مي کنيد و چيزهايي از خود مي نمايانيد که مردمان شما را نکوهش مي کنند؟ گفتند:«زيرا که نفس آدمي را به فرومايگي آفريده اند؛ از آبي ناچيز؛ از گل بوي ناک. پس چون به گفتگوي با حق تعالي نائل آيد خود را بزرگ و عزيز شمرَد اما نمي داند که مايه عزّت و بزرگي او چيزي است که در وي به وديعه نهاده اند نه سرشت و طبع او. پس اگر او را در خود بزرگ بيني اش رها کني بي پروايي و گزافه پنداري در او استوار گردد و از حدّ خويش در گذرد. پس توفيق يار آن بنده اي است که قدر و ارزش نفس را بدو بنماياند تا بداند آنچه از کردار و احوال که به وي منسوب است، نکوهيده است و ديگر از چيزي خشنود نگردد و به هيچ ننازد زيرا آنچه در نفس آدمي، شريف و عزيز است گران بها ترين و زيباترين وديعه خداوند است.» برخي ملامتيه گفته اند: هر که مي خواهد گزافه پنداري نفس و تباهي سرشت آن بداند، به ستاينده خويش گوش فرادهد، اگر ديد نفس به اندک عزّتي از حدّ خود بيرون شد بداند که راهي به سوي حق تعالي ندارد چه، به چيزي آرام گرفته که ستايشش دروغ است و از چيزي رميده و پريشان خاطر گشته که نکوهشش از حقيقت بي بهر است. پس اگر نفس را در اوقاتي، با خوارداشتي که در خور او است برابر کند، ستايش هيچ ستاينده اي در او کارگر نيفتد و ديگر به نکوهش خلق به هيچ روي التفات ننمايد؛ آنگاه به احوال اهل ملامت درآمده است.
بايزيد گويد:«دوازده سال دربان نفس خويش بودم و پنج سال آيينه دلم و يک سال بدانچه ميان اي دو مي بود مي نگريستم؛ يک وقت زنّاري در ميانه خود ديدم، پنج سال در بريدن آن مي نگريستم که چون خلق را ديدم بر من مکشوف گشت که آنان مرده اند پس چهار بار بر ايشان تکبير گفتم که خداي تعالي گفت:«أمواتٌ غيرُ أحياء و ما يَشعُرونَ»(النحل/21). و اين از رسوم و اخلاق اين قوم است. بايزيد که پيشواي اهل معرفت است بدين قصه، از احوال خويش خبر داده است که چگونه نفس را رام کرده و پرورانده است چنان که خلايق را به ديده فنا مي نگريسته و رؤيت ايشان او را و خود آرايي وي براي ايشان، از او به کلي رخت بربسته بوده است؛ اين از مقامات رفيع قوم است.
خداي تعالي فرموده:«أو من کان ميتاً فأحييناه»(الانعام/122) در معني اين گفته اند: مرده، به نفس خويش و در نديدن خلق مرده است و زنده، به حقّ و اسقاط خلق از او زنده است. بايزيد -رضي الله عنه- گويد:«خداوند از ديده سه کس پوشيده تر و پنهان تر است: عالمي که گمان برَد به علم خويش عالم است، عابدي که پندارد به عبادت خويش عابد است و زاهدي که زاهدي اش را در زهد خويش بيند. اما عالم، اگر بداند چه مي داند و اينکه علم جملگي خلايق که خداي تعالي بديشان داده سطري هم از لوح محفوظ نيست، پس از اين بداند که سهم او از جمله علوم خلايق چه اندازه است، درخواهد يافت که کبر و خودآرايي بدين علم خطاي محض است. و اما زاهد، اگر بداند که خداي تعالي جملگي دنيا را اندک شمرده است و بداند که مگر سهم او از اين دار فاني چقدر است تا خود، زهد او در اين سهم چه اندازه باشد، درخواهد يافت زهد او چندان نيست تا بدان بنازد. و اما عابد، اگر بداند که خداي تعالي چه مايه منّت بر او نهاده تا بر عبادت او اهل گردد، ديگر در جنب منّت خداوندي هيچ چيز از عبادت وي به چشمش نمي آيد.
برخي مشايخ ملامتيه را پرسيدند: آدمي چگونه کار کند تا هيچ رؤيت و مطالبه پاداشي در او پديد نيايد؟ گفتند:«هنگامي چنين شود که شادماني تو به امر حقّ تعالي و به اينکه از جانب حقّ، مأمور کاري هستي، تو را چندان مشغول دارد که هيبت امر حقّ و شادماني به انجام آن بر دلت چيره گردد؛ در اين حال است که چيزي از تو بر تو آشکار نمي گردد و تو از خود هيچ چيز را نمي بيني.» برخي ديگر را پرسيدند: از چيست که اين قوم در حق نفس خويش چيزي را درست نمي پندارند و از طاعت نفس پرده برنمي دارند و چيزي را بدان منسوب نمي کنند؟ گفتند:«چگونه نفس را چيزي باشد حال آنکه خود، ناچيز است؟ هر چه هم بدان منسوب است عاريتي بيش نيست که حقّ آن را مي گزارند و وقتي عطاي غير در حق نفس محقق است حاجت به اظهار آن نيست و حقيقت، خود، زبان گوياي حال نفس است و گر چه آن را کتمان کند.» برخي سلف قوم گفته اند:«سيماي مؤمن، انگار که از سرّ دل او مي گويد.»
بيشتر مشايخ اين طريق ياران خود را از چشيدن طعم عبادت و طاعت، بازمي دارند و اين کار در نظر ايشان از کبائر محسوب است از آنکه چون چيزي در مذاق آدمي شيرين آيد و از آن خوشي و لذت يابد، آن چيز در دل و ديده اش بزرگ مي نمايد و هر که چيزي از کردار خود را نيکو بيند و بدان لذت يابد يا به ديده رضا بدان بنگرد، از مرتبه بزرگان طريق فروافتاده است. از عبدالواحد بن علي سيّاري14 شنيدم که مي گويد: از دايي ام قاسم بن قاسم سيّاري15 شنيدم که از محمدبن موسي واسطي16 نقل مي کرد که گفته:«نفس خويش را در همه حال[به ملامت آن] واپاييد و[در اين کار چندان سخت باشيد] که بر کسي سلام دهيد که شما را به کراهت پاسخ گويد و سلام بر کسي را که به شوق بر شما ردّ سلام مي کند رها کنيد، همنشيني آن را که موجب مسرّت خاطر است رها کنيد و با کسي بنشينيد که تحقيرتان مي کند، از کسي خواهيد که از شما دريغ مي کند نه از آن که مي دهد، به کسي روي آريد که از شما روي گردان است و از آن که به شما روي مي آورد بگريزيد، به کسي دهيد که دوستتان نمي دارد نه به آن کس که دوستدار شما است، بر کسي فرودآييد که شما را خوش ندارد نه بر کسي که هواي شما مي کند، از آنچه بيزاريد بخوريد نه از آنچه بدان ميل داريد، چون ميل ماندن داشتيد سفر کنيد و چون ميل سفر داشتيد بمانيد.» بدين گونه است که اين قوم در همه حال نفس خود را ناسازگاري پيش مي گيرند و هر آنچه را که آسايش نفس در آن است و آرامش وي بدان است، فرومي گذارند و به غايت مي کوشند تا هواي جاه و تعظيم خلق را از خود برکنند. و در چنان ظاهري خويش را به خلق مي نمايانند که نکوهش مردم را در حق ايشان برمي انگيزد و گرچه چنين کرداري بنابر علوم ظاهر، اموري مباح اند مانند همنشيني با کساني که هم شأن آنان نيستند يا نشستن در جايگاه هايي که ننگ و عار ايشان است. اين همه براي فروپوشاندن حال خويش است و نگه داشت وقت، تا کسي آنان را از حال و وقت شان بازنيارد؛ در حقيقت ظواهر را فداي معاني مي کنند تا احوال و اسرارشان را از اطلاع غير پاس دارند و اين از وصاياي اکيد مشايخ ايشان است.
[باري، با اين همه، مرام اين قوم را بر صورت اصولي چند، چنين عرضه مي کنم:]
1- از جمله اصول ايشان آن است که آراستن ظاهر به هر گونه عبادت و خود نمايي بدانها را، شرک تلقي مي کنند و آراستن باطن را به هر حالي از احوال ارتداد مي شمارند.
2- و از جمله اصول ايشان آن است که آنچه با عزّ و بزرگي به روي آنان گشوده مي گردد، نمي پذيرند و هر چه مي خواهند خود، به خواري مي طلبند. يکي از ايشان را در اين باب پرسيدند، گفت:«در درخواست ذلّت است و در فتوح و گشايش عزّ؛ ما جز به ذلت نمي خوريم زيراکه در عبوديت جايي براي عزّ و بزرگ منشي نيست.» مبناي آنان در اين اصل سخن نبي است(ص) که مي گفت:«من عبدي بيش نيستم و همچنان مي خورم که بندگان.» اگر بگويند اين مرام مخالف ظاهر علم است زيرا نبي(ص) به عمربن خطّاب گفت: هر آنچه خداي -تعالي- از اين مال به تو داد بي درخواست و فرمان آن را بپذير. در پاسخ گفته اند: عمر-رضي الله عنه- در اين فتوح و گشايش عزّي براي خود مي ديد و پيامبر نيز بزرگي فروشي وي را در اين کار مي ديد پس در حقيقت او را بدين کار برانگيخت تا با نفس خويش مخالفت کند و تا اين اين تعزّز و بزرگي فروشي را از خود دور کند پس به او فرمود:«هر چه را خداوند از مال به تو داد بي درخواست و بي آنکه در نفس تو شرافتي پديد آيد، بپذير و بدان بزرگي مفروش زيرا که نفس در همين پس زدن ِ رفق و لطف، بهره و کبري دارد که در آن پديد مي آيد.»
3- و از جمله اصول ايشان گزاردن حقوق ديگران است و ترک طلب حقوق خويش.
4- و از اصول ايشان آن است که خوش دارند هر چيز را به زحمت و جهد از آنان بيرون کشند و گرچه در دل دوست دارند بي کوشش و جهد ديگران، خود، آنها را بيرون فرستند و گرچه از اين که مردم چيزي را به کراهت از ايشان بيرون کشند شرم دارند؛ با اين همه اين کار به قصد فروانداختن نفس است از رؤيت بذل؛ که چون چيزي را بذل کنند در ديده نفس بزرگ مي آيد و از آن خشنود مي گردد. از برخي مشايخ حکايت کرده اند که چون مالي از ايشان مي ستاندند او ظاهراً به اکراه مي داد و مي گفت: حرامتان باد! اما قوم آن را مي ستاندند. بديشان گفتند: شما مي گوييد حرام است و آنان مي ستانند؟! گفتند:«آنان اموال خويش مي برند و ما را در آن بهره اي نيست اما اين از آن است که حق را، اين چنين از بخيلان بيرون مي کشند.» اساس کار در اين مرام قول نبي است(ص) که:«نذر بهره اي از حق را ادا نمي کند بلکه سببي است که بدان حق را از بخيل بيرون مي کشند.»   
5- و از جمله اصول ايشان آن است که: غفلت، آن چيزي است که نظر خلق را به افعال و احوال شان جلب مي کند پس اگر از جانب حق، بر خود اماني بينند هر آنچه را که در همه حال از ايشان سرمي زند، تحقير مي کنند و هر آنچه را دارند در برابر آنچه بر عهده ايشان است خوار و کوچک مي شمارند.
6- و از جمله اصول ايشان است که جفاي جفاکاران را به صبر مقابله مي کنند و با آنان مدارا مي کنند و در برابر آنان خاضع اند و بر آنان عذر خواهي و احسان مي کنند نه مقابله به مثل. و مبناي آنان در اين مرام قول خداي است –عزّوجلّ- به پيامبرش«ادفع بالتي هي أحسن»(المؤمنون/96)
7- و از جمله اصول ايشان متهم داشتن خويش است در جميع احوال، چه روي به سوي حق داشته باشند چه روي گردان از حقّ، و چه در طاعت حقّ باشند چه در معصيت او و نيز ناخوشنودي از نفس و بي ميلي بدان در همه حال.
8- از جمله اصول ايشان آن است که: آنچه از احوال روح بر سرّ ضمير آشکار مي گردد رياي ضمير است و آنچه از احوال اين سرّ درون بر دل آشکار مي گردد شرک ضمير است و آنچه از قلب بر نفس آشکار مي گردد گردپراکنده است؛ و آنچه را از افعال و احوال درون که آدمي آشکار مي کند سبکسري است و بازيچه شدن آدمي در دستان ابليس. و آن کس که جملگي افعال و احوال درونش را کوچک مي شمارد رو به زيادت است و همواره در ترقي احوال؛ تا بدانجا که حال سرّ به بلنداي حال روح بر مي شود اما دل از آن ناآگاه است و حال دل به بلنداي حال سرّ بر مي شود حال آنکه نفس از آن بي خبر است و حال نفس به بلنداي حال قلب بر مي شود حالي که طبع آن را درنمي يابد. در اين حال ديگر اهل مکاشفه است که آنچه را خواهد به عيان مي بيند و در آن مقامي که هست به مشاهده آنها مي ايستد؛ و به دل مي بيند و از مواضع غيب آگاه مي گردد و روح و سرّ بر فراز مشاهده درمي آيند و ديگر به هيچ روي به سوي قلب و نفس بازگشتي ندارند. با اين همه ظاهرش ملازم علم است و تهمت زننده بر نفس و سخن گويان با خويش که هشدار در فريب و استدراجي؛ تا بدين مقام که يافته انس و اِلف نگيرد و از درجات صدقين فروافتد.
برخي از ايشان را پرسيدند که صفت اهل ملامت چيست؟ گفتند:«دوام تهمت بر خويش که در آن دوام پرهيزگاري است؛ و هر که پرهيزگاري اش قوي گردد پس زدن شبهات و ترک سيئات بر وي آسان شود.» محمدبن فرّاء17 مي گفت که از عبدالله بن مبارک شنيدم که چون او را پرسيده اند آيا ملامتي دعوايي دارد؟ گفته بود: مگر ملامتي چيزي دارد تا بدان ادعا کند؟ نيز شنيدم عبدالله بن محمد18 مي گفت: از اباعمروبن نُجيد پرسيدم آيا ملامتي چه صفتي دارد؟ گفت:«در ظاهرش ريا و خود نمايي نيست و در درونش ادعايي ني و به هيچ آرام و اطمينان نمي يابد.» و از همو شنيدم که مي گفت: يک بار اباعمروبن نجيد را از اين نام ملامتي پرسيدم گفت: مداومت و التزام بر اين چيز هايي است که بدان وصف شده ايم:«آدمي را از شتاب آفريده اند»(الانبياء/37)«همانا نفس بسيار به بدي امر مي کند»(يوسف/53) «و آدمي شتاب کار است»(الاسراء/11) «همانا انسان به پروردگارش ناسپاس است»(العاديات/6)«همانا آدمي را سيري ناپذير آفريده اند»(المعارج/19). حال آيا آدمي بدين اوصاف، مدح شده است يا ذمّ؟ اين است صفت ملامت.»
مشايخ ملامتيه دوست دارند به ظاهر در زيّ رندان باشند اما کردار ابرار در پيش گيرند و ياران خود را نيز مي پسندند که همواره به بدن ها در کوي و بازار باشند و به دل هاشان از آن گريزان. جدّم مي گفت:«ابامحمدجوني که از اصحاب ابوحفص بود مي گفت:«همواره در کسب و بازار باش و زنهار تا از دست رنج خويش نخوري و آن را به مستمندان دهي و روزي خويش از مردم ستاني. چون من چنين مي کردم مردم مي گفتند اين طمّاع حريص همه روز کسب مي کند باز روزي خود از مردم مي خواهد. تا اينکه دريافتند ابوحفص مرا بدين کار فرمان داده؛ از آن پس مرا چيز مي دادند. سپس ابوحفص فرمود کسب و دريوزگي هر دو را رها کن من نيز رها کردم سپس مرا گفت خلق را از مراتب قرب و وصول و مقامات برين بياگاهان که در خواست من خداي است -عزّوجلّ- تا مرا به طريق راه بنمايد گر چه به يک گام.» بايزيد بسطام مي گفت:«خلق مي پندارند که طريق به سوي خداي تعالي روشن تر از آفتاب است و آشکارتر از آن؛ با اين همه درخواست من از حقّ اين است تا چيزي از اين طريق به روي من بگشايد اگر چه به اندازه سر سوزني.» بزرگان مشايخ ملامتيه هنگامي که حال شان با خداي درست تر باشد و مقام شان بلندتر، بيش از همه وقت فروتن و بيش از همه حال، خود و احوال خود را خوار مي شمرند. و اين براي آن است تا مريدان بديشان مؤدب گردند و تا آنچه را ميان ايشان و خداي است درست گردانند، باشد که دل هاشان به چيزي جز حقّ نگرايد و از اين مقام خويش محروم نگردند. وچون از برخي ملامتيه پرسيدند چگونه است که شما هيچ ادعا نمي کنيد؟ گفتند:«آيا دعاوي جز سبکسري و دست مايه خنده چيزي هست؟ که چون صاحبش در خلوت به نفس خود رجوع کند آن را از آنچه اظهار مي کرد تهي مي بيند و به دور از آنچه مي گفت. و آيا جز همان است که شاعر گفته:
و في نظر الصادي إلي الماء حسرة           إذا کان ممنوعاً سبيل الموارد
يعني كه «در نگريستن تشنه به آب جز حسرت هيچ نيست هنگامي که راه هاي به سوي آن بسته باشد.»
چون از محمدبن فراء پرسيدم اصل ملامت چيست؟ گفت:«ملامتيه قومي اند که هر گاه حال شان با خداي درست تر و وقت شان با او برتر است بيش از همه وقت به درگاه او پناه و تضرع مي جويند. نيز طريق خوف پيش مي گيرند از آنکه مي ترسند مبادا مقامي که در آن اند جايگاه استدراج باشد چنان که خداي -عزّوجلّ- اصحاب پيامبري از پيامبرانش را بدان وصف کرده است:«و چه بسيار پيامبراني که همراه ايشان توده هاي انبوه نبرد کردند و از هر رنجي که در راه خدا ديدند نه سستي ورزيدند نه ضعف و زبوني نشان دادند.»(آل عمران/146). او ايشان را بدين وصف شناسانده است و قول خداي تعالي حق است. سپس خداوند از آشکار کردن آن احوالي که در درون شان بود خبر داده و گفته:«و سخن ايشان جز اين نبود که گفتند پروردگارا گناهان ما و گزاف کاري مان را در کارمان بيامرز و گام هاي ما را استوار بدار و ما را بر خدانشناسان پيروز گردان.»(آل عمرام/147) و پيامبر(ص) مي گفت:«من بنده اي بيش نيستم پس همان گونه مي خورم که بندگان.» چيزي مانند همين را از علي بن بندار شنيدم که مي گفت:محفوظ از ابوحفص شنيده بود که:«چهل سال مي گذرد و حال من با خداي چنان است که گويي همچون اهل شقاوت بر من مي نگرد و کردارم سبب شقاوت من است.»
و همه طريقت ابوحفص و يارانش در اين باب آن است که مريدان را به اعمال و مجاهدات نفساني برمي انگيزند و دشواري ها و نکويي هاي کردار طريقت را بديشان مي نمايانند تا بدين گونه به مداومت و التزام مجاهدت و سلوک راغب گردند. و طريقت حمدون قصار و يارانش، تحقير سلوک مريدان در ديده ايشان است و راهنمايي به عيوب آن، تا مبادا دچار عجب شوند. اما ابوعثمان19 -رحمه الله- راهي ميانه در پيش گرفت و مي گفت:«اين هر دو طريق، درست اند و هر يک را زماني است؛ مريد، نخست که نزد ما مي آيد وي را به تصحيح سلوک دلالت مي کنيم تا در عمل مداومت کند و گام هايش بر آن استوار گردد و چون در سلوک خويش استوار گشت و بدان مطمئن شد، پرده از عيوب و نواقص سلوک وي برمي داريم و بر آن روي خوش نشان نمي دهيم تا تقصير و کوتاهي خويش در آن ببيند و بداند اين همه چيزي نيست که در راه خدا به صلاح باشد تا اين که همچنان در عمل و کردارش استوار بماند بي کبر و عجب. وگرنه چگونه مي توان مريد را به کاستي هاي عملش ره نمود هنگامي که از عمل تهي باشد؟ که ما هنگامي کاستي چيز را مي توانيم ديد که مريد آن را محقق گردانيده، در آن مداومت کرده باشد و اين طريق -به خواست خداي تعالي- به عدل نزديک تر است.»
از برخي مشايخ پرسيدند: طريق ملامت چيست؟ گفتند:«فروهشتن نام جويي در هر آنچه آدمي را از خلق جدا مي کند؛ در پوشش و رفتار و نشست و برخاست با ايشان بر ظاهر احکام. نيز تفرد از مردم به حسن مراقبه، اينکه ظاهرش مخالف ظاهر خلق نباشد تا از ايشان ويژه گردد و باطنش موافق باطن خلق نباشد تا ايشان را در طبيعت و عادات دون ياري کند.» برخي ديگر را پرسيدند ملامت چيست؟ گفتند:«اينکه خيري را آشکار نکني و شرّي را پنهان نداري.» برخي مشايخ را پرسيدند: چگونه است که شما در مجلس سماع نمي آييد؟ گفتند:«مجلس سماع را از روي کراهت و انکار آن رها نکرده ايم، بيم آن داريم كه احوال نهانمان آشکار گردد و اين بر ما گران است و نزد ما بزرگ.» محمدبن احمد بهمي20مي گفت از احمدبن حمدون شنيدم که از زبان پدرش حمدون قصار -وقتي که وي را از ملامت پرسيدند- مي گفت:«خوف قدريه است و رجاي مرجئه.» و بجمله اينکه حضور در مجلس سماع را براي کساني مي پسندند که از سماع چيزي از احوال شان هويدا نگردد و گرچه همواره در اين کار باشند.
9- اذکار در نظر ايشان بر چهار گونه است: ذکري بر زبان، ذکري در دل، ذکري در سرّ و ذکري به روح. پس چون روح ذکر مي گويد سرّ و قلب از ذکر خاموش اند، اين ذکر مشاهدت است و چون ذکر سرّ درست مي گردد قلب و روح خاموش اند، اين ذکر هيبت است. و چون ذکر قلب درست مي گردد زبان از ذکر بازمي ماند و اين ذکر آلاء و نعم است. پس چون قلب از ذکر غفلت کند زبان روي به ذکر مي آورد و اين ذکر عادت است. اما در نظر ايشان هر يک از اين اذکار آفتي دارند: آفت ذکر روح اطلاع سرّ ضمير است از آن. و آفت ذکر نفس رؤيت آن است و بزرگ داشت آن و درخواست ثواب که مثلاً به چيزي از مقامات رسيده اي. از اين رو کم ارزش ترين مردم کسي است که بخواهد آنها را بر خلق هويدا سازد و بخواهد که بدين سبب بدو روي آورند که در اين صورت فرومايه ترين است. برخي مشايخ گفته اند:«خداي -عزّو جلّ- خلايق را آفريد در حالي که برخي را به لطايف انوارش و مقام مشاهدتش و عنايت پيشين اش آراسته است اما برخي ديگر را در تاريکي هاي نفس و طبيعت و شهوت هاشان بگذاشته است. آنان را که آراسته است، اهل تصوف اند با اين همه آنچه را از کرامات که خداي تعالي بديشان ارزاني داشته است بر خلق آشکار مي کنند و آغاز به خود آرايي بدين کرامات مي کنند و از آنها خبر مي دهند و از اسرار حق به روي خلق پرده برمي دارند.
اما در ميان صوفيه اهل ملامتهاند؛ اين قوم گونه گون خُلق پسنديده، آميزش و سلوک با مردم و امور موافق با طبع آدمي را که در خور خلق است، آشکار مي کنند و آنچه را که از جانب حق، نزد خويش دارند، همچون وديعه اي مکنون و سرپوشيده نگاه مي دارند تا مبادا ديده احدي بر آن بيفتد و خلق را بر آن دست رسي پديدآيد يا به سبب آنها شرافتي يابند يا بزرگ داشته شوند. با اين همه به جميع اخلاق و نکويي هاي کردار خود غيرت مي ورزند و در نگه داشت آن مي کوشند؛ مي ترسند که آنها را هويدا سازند؛ از آنکه مي دانند نفس چه مايه شوق بدين پرده دري ها دارد. پس چيزهايي به خلق مي نمايانند که ايشان را از ديده مي اندازد و مطرود و ذليل مردمان مي گرداند و به هيچ روي بدان چيزها مقبول خلق نمي گردند؛ تا بدين سان درون و برون خويش را ناب و يگانه گردانند. از اين رو گفته اند که طريق ملامت نمايش مقام تفرقه است براي خلق و پنهان داشتن مقام جمع است با حق.
10- و از جمله اصول ايشان ناسازگاري با لذت طاعت است زيرا که در اين لذت سمومي کشنده هست.
11- همچنين است از اصول اين قوم، بزرگ داشت چيزهايي که از سوي خداوند نزد ايشان است به همه روي، و کوچک شمردن هر آنچه از آنان سرمي زند از موافقت اوامر و طاعات، و نگه داشت حدّ خويش در جنب خداي تعالي بي آنکه آهنگ کشف قولي کنند يا احوال را که کتمان آن واجب است، آشکار کنند. چنان که از محمدبن موسي فرغاني21 حکايت کرده اند که گفته:«خداي تعالي آدم(ع) را به دستان خويش بيافريد و از روح خود در او دميد و فرشتگان را به سجده اش واداشت و جملگي اسماء را به او بياموخت سپس بدو گفت:«بر تو مقرر گشته که در آن نه گرسنه بماني نه برهنه» و بدين گونه قدرش را به او شناساند تا از اندازه خويش درنگذرد. از برخي مشايخ ايشان برايم حکايت کرده اند که گفته اند:«هر که بر خويشتن استوار گردد و مستغني، گزاف در او پديد آيد و سستي بدو روي آورد.» از منصوربن عبدالله اصفهاني22 شنيدم که مي گفت: عمّي بسطامي23مي گويد: از ابايزيد شنيدم که:«هر که به شاهد خويش به ديده اضطرار و به اوقاتش به چشم فريب و اغفال و به احوال اش به ديده استدراج و به کلامش به ديده افترا و به عبادتش به ديده پاداش و منت ننگرد به خطا رفته است.» محمدبن فضل24 در مکتوبي به ابوعثمان، درباره آنچه افعال و احوال بندگان را خالص مي کند پرسيده بود، وي پاسخ داده بود:«هيچ چيز احوال و افعال بنده را خالص نگرداند الا آنچه که خداي تعالي وي را به آن درانداخته است بي هيچ فشار و تکلف، و آنچه رؤيت خود او و ديگران را بدين احوال مانع مي گردد و ديگر حالي براي او نيست جز حال سرّ که جز فحول را بر آن آگاهي نيست.» خداي تعالي در اين باب فرموده است:«اين است که هر کس شعائر خداي بزرگ دارد آن از تقواي قلوب است.»(الحج/32) به گمان من -والله اعلم- بزرگ دارنده شعائر خداوند کسي است که کتاب خداوند و سنت پيامبر او را پيش گيرد و اين در دلش چندان عظيم باشد که راهي جز پيروي و ترک اختيار خويش پيش رو نبيند. و اين از نشانه هاي راست گويان است؛ همان که شيخ ما ابوحفص بدان فرمان مي داد و بزرگ يارانش بدان راه مي نمودند.
از منصوربن عبدالله شنيدم که مي گفت: از عمّي شنيدم که از پدرش نقل مي کند که او از بايزيد شنيده که:«اگر يک بار صميمانه و به خلوص "لااله الا الله" گويم پس از آن ديگر هيچ چيز را در خور عنايت نمي يابم.» از ابوحفص حکايت کرده اند که گفته:«عبادات به ظاهر سرور اند و در حقيقت غرور؛ زيرا که آنچه مقدور آدمي است مقرر گشته است پس کسي به انجام آن مسرور نگردد جز فريب خورده.» همچنين گفته است:«نفس آدمي را مريض آفريده اند و مرض او طاعت او است که دوايي ندارد جز آنکه مستند به قضاهاي آينده گردد که عبد هر قدر هم که در طاعات حقّ بگردد همواره از آن منقطع است.» در فصلي از کتاب دليل العارفين رويم25 چيزي هست نزديک به طريقت ملامت که چون از او پرسيدند: چگونه کسي که ساکن و متحرک، و مختار و تمييز دهنده است، از سکون و حرکت و يا اختيار مبرا مي گردد؟ گفته:«از حرکت و سکون مبرا نمي شود مگر هنگامي که حرکتش به خود و سکونش بر خود نباشد و از اختيار تهي نمي گردد مگر هنگامي که اختيارش موافق اختيار حقّ باشد هم در حق هم براي حق. پس سکون و حرکتي حاصل مي کند در ظاهر حال آنکه در حقيقت سکون و حرکتي ندارد؛ اختياري مي کند حال آنکه اختياري ندارد زيرا که اختيار او اختيار حقّ است براي وي. و اين از مقامات بلندي است که آدمي بدان مي رسد. اين بسيار نزديک است به آنچه جماعت ملامتيه براي خود پنهان مي دارند.
12- و از آن چيزهايي که به اصول ملامتيه مي ماند سخني است از سهل بن عبدالله26-که خداوند سيمايش درخشان کناد- که به من رسيده:«مؤمن نفس ندارد زيرا که از ميان رفته است.» او را گفتند کجا رفته است؟ گفت:«در معاملت با حق؛ که خداي تعالي فرمود:«همانا خداوند از مؤمنان نفوس و اموال ايشان را به عوض بهشت خريد.»(توبه/110)

پي نوشت ها
1- عمروبن سلمه(يا سالم يا مسلم) حداد نيشابوري(وفات270) شيخ ملامتيه در خراسان و از پيشتازان و مؤسسان ملامتيه بود. ر.ک رساله قشيري، ص 17.   //   2- از وي اطلاع چنداني در دست نيست تنها در باب پدرش ابوجعفراحمدبن حمدانبن علي بن سنان(وفات311) گفته اند، از صوفيه نيشابور و ياران ابوحفص بوده است.  //  3- شايد همان ابواحمدبن عيسي باشد که سلمي همواره کلام ابن منازل و غيره را از او روايت مي کند. ر .ک رساله قشيريه، ص 16 و 26.  //  4- ابوالحسن علي بن عبدالرحيم واسطي قنّاد صوفي(وفات309). بعيد است که همان ابوالحسن وراق باشد زيرا کنيه او بنابر آنچه در طبقات سلمي آمده، ابوالحسين است. نيز وراق در 320 وفات يافته و ميان او و ابو حفص 60 سال فاصله هست.  //  5- سلمي يک بار ديگر با نام احمدبن احمد بدو اشاره کرده است؛ شايد احمدبن حمدون باشد که نامش در رساله قشيري آمده و سلمي کلام ابوعمرو زجاجي را از او روايت کرده يا شايد ابومحمدبن احمدبن حمدون فرّاء باشد که ذکر وي خواهد آمد.  //  6- ابوصالح حمدون بن احمد بن عماره نيشابوري، دومين مؤسس مکتب ملامتيه و از نزديکان ابوتراب نخشبي و سلمان باروسي؛(وفات271). ر. ک رساله قشيري، ص 18 و شعراني، ج 1، ص 71.  //  7- اسماعيل بن نجيد سلمي جدّ مادري سلمي است(وفات 366) ر.ک طبقات سلمي، ص 105 نيز شعراني، ج 1، ص 102 و قشيري ص 28.  //  8- ابوالفوارس شاه بن شجاع(وفات قبل از 300). ر.ک قشيري، ص 22 نيز شعراني، ج 1، ص 77.  //  9- ابوزکريا يحيي بن معاذ رازي از بزرگان مشايخ وفات وي در نيشابور به سال 258. ر. ک قشيري، ص 16 و شعراني، ج 1، ص 69.  // 10- طيفوربن عيسي بسطامي صوفي بزرگ(وفات 261). درباره او ر.ک قشيري، ص 13 نيز شعراني، ج 1، ص 65 و حليةالاولياء، ج 10، ص 33-40.  //  11- شايد همان ابوبشرعبدالله بن محمدبن احمدبن محمويه زاهد نيشابوري باشد(وفات 388). سمعاني درباره او گفته که مردي گران قدر و مستجاب الدعوه بوده است. نک الانساب، 214.  //  12- و در روايتي ديگر: ابا طاهر محمد بن احمد بن طاهر.  //  13- محفوظ بن محمود نيشابوري ملامتي(وفات 303) ر. ک شعراني، ج 1، ص 86. نيز حلية الاولياء، ج 10، ص 351.  //  14- از کساني است که سلمي عادت به روايت از او دارد. ر.ک قشيري، ص5.  //  15- ابوالعباس قاسم بن قاسم سياري(وفات342 يا 344) مي گويند قائل به جبر بوده و بدان دعوت مي کرده. درباره او ر.ک قشيري، ص 28 نيز شذرات الذهب، ج 2، ص 364.  //  16- ابوبکر واسطي؛ اصلاً اهل خراسان بود که در مرو زيست و در بغداد وفات يافت(320). درباره او ر.ک قشيري، ص 24 نيز طبقات شعراني، ج 1، ص 85.  //  17- همان ابوعبدالله(ابوبکر) محمدبن احمد بن حمدون فرّاء نيشابوري(وفات370) است که شعراني به غلط وي را "القراد" خوانده است. درباره او ر.ک شعراني، ج 1، ص 107 نيز نفحات الانس جامي، ص 231.  //  18- شايد همان عبدالله بن محمد بن عبدالرحمن رازي باشد.  //  19- سعيدبن اسماعيل بن منصور حيري نيشابوري معروف به واعظ(وفات298)، سومين مؤسس مکتب ملامت پس از ابوحفص و حمدون قصار و از ياران شاه کرماني و يحيي بن معاذ و ابوحفص. درباره او ر.ک قشيري، ص 19 نيز حليةالاولياء، ج10، ص 244 و شعراني، ج 1، ص 74.  //  20- سهمي نيز گفته اند؛ ظاهراً همان محمدبن احمدبن حمدون فرّاء باشد و سهمي يا بهمي در نسخه قاهره موجود نيست.  //  21- ابوبکر محمدبن موسي واسطي فرغاني؛ اصلاً اهل فرغانه. درباره او ر.ک منابع پيشين.  //  22- سلمي اقوال ابايزيد بسطامي و ابي علي رودباري و جنيد و احمدبن خضرويه را از وي نقل مي کند. ر.ک قشيري.  //  23- شايد همان موسي بن عيسي معروف به عمي باشد چنان که روايات وارده در رساله قشيري بر آن دلالت مي کند، صص 4- 6 -14- 16 – 26.  //  24- ابوعبدالله محمدبن فضل بلخي(وفات319).  //  25- ابواحمد يا ابومحمدبن يزيد بغدادي صوفي معروف(وفات303). درباره او ر.ک تاريخ بغداد، ج 8، ص 432- 434. نيز شعراني، ج 1، ص 75 و قشيري، ص 20.  //  26- صوفي معروف، ابوسهل بن عبدالله تستري(وفات283).

 


صفحه 1 از 4