انسان شناسي فلسفي در آمدي بر فلسفه فرهنگ

PDF چاپ نامه الکترونیک

انسان شناسي فلسفي در آمدي بر فلسفه فرهنگ

گفت و گو با علي اصغر مصلح
علي بابايي

از ديرباز بررسي موضوع انسان از سوي دانش هاي مختلفي انجام مي گرفته است؛ فيلسوفان پيش تر از همه دغدغه پرداختن به موضوع انسان را داشته و دارند. به موازات فيلسوفان به ويژه در دوران معاصر انسان شناسان، جامعه شناسان، عالمان دين، سياستمداران و ... نيز، به تعريف دوباره و بررسي انسان پرداخته اند. مي توان گفت تمام اين افراد به نوعي سعي در شناختن انسان يا انسان شناسي دارند؛ اما ميان استفاده تسامحي از اين عبارات تا اصطلاح تخصصي آن راه طولاني نهفته است. براي بررسي دقيق تر اين تمايزات و بررسي رابطه انسان شناسي و فلسفه نزد جناب آقاي دکتر علي اصغر مصلح استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي رفتم و نظرات ايشان را درباره مسائلي چون تعريف انسان شناسي، انديشه هاي فيلسوفان انسان شناس، موضوعات اصلي انسان شناسي فلسفي، رابطه انسان شناسي با زبان و فرهنگ جويا شدم.
نخستين پرسش من در اين گفت و گو درباره تعريف «انسان شناسي» در معناي عام است. به همين خاطر از شما مي خواهم ابتدا انسان شناسي را تعريف کنيد و به اهم موضوعات آن اشاره کنيد.
 از نظر ريشه، واژه انسان شناسي معادل Anthropology  است که تبار آن به آنتروپوس به معناي انسان، در زبان يوناني کهن مي رسد. اگر لوگي را هم به شناخت و نظريه ترجمه کنيم، مي توانيم آنتروپولوژي در معناي عام را هر گونه نظريه يا تفکر و پژوهش در باره انسان يا معرفت الانسان تعريف کنيم. اصطلاح آنتروپولوژي ظرفيت بکارگيري بي نظيري داشته است. اگر تنها فلسفه اروپايي را در نظر بگيريم، اين اصطلاح در هر کدام از سنتهاي آلماني، فرانسوي و انگليسي و بعد هم در سنت آمريکايي به صورتي به کار رفته است. آنتروپولوژي بعدا در همين سنت ها بر رشته ها و پژوهش هاي مختلفي اطلاق شده و اخيراً هم صورت هاي ترکيبي اين گونه سنت ها و رشته ها باز با همين عنوان پديد آمده است.  با توجه به همين تنوع در کاربرد اصطلاح است که روايت ها از سابقه انسان شناسي هم بسيار مختلف و متنوع است. حتي در حوزه آلمان به تنهايي اين اصطلاح به صورت هاي مختلفي تعريف شده و تاريخ آن مختلف روايت شده است. به همين جهت توضيحات و روايت بنده هم روايتي در ميان روايت هاست.
 از نظر سابقه کاربرد برخي مگنوس هونت، طبيب و الهيدان آلماني قرن پانزده وشانزده را اولين کسي مي دانند که در پي گونه اي انسان شناسي با نظر به خصوصيات طبيعي انسان والبته در ذيل الهيات بود. او در سال 1501 کتابي با عنوان انسان شناسي و به قصد بيان شرافت انساني نوشت. اين گونه انسان شناسي در سنت آلماني و برخي ديگر سنت ها از ابتدا مبتني بر علوم طبيعي و فيزيکي بود. اين جريان را مي توان با توجه به تکيه اي که بر خصوصيات و آثار طبيعي انسان دارد، در مقابل روش متافيزيکي و رياضيِ توصيف و تحليل قرارداد. تأثير اين جهت گيري را حتي در کانت، به خصوص کانت دوره پيش نقدي مي توان ديد. به همين جهت نظريه داروين در سنتي که انسان را با نظر به خصوصيات زيستي و طبيعي او بررسي مي کرد، بسيار مهم تلقي شد. بايد توجه داشته باشيم که انسان شناسي فلسفي قرن بيستم به معنايي در مقابل اين سنت پديد آمد. تکيه بر فرديت و روح و منحصر بودن خصوصيات انساني تأکيد بر تمايزات خاص انسان است که با صرف توجه به وجه طبيعي او قابل فهم و قابل تحليل نيست.
 بعد از پيدايش اين توجه، انسان شناسي به عنواني تبديل شد که مي خواست خصوصيات فرهنگي و طبيعي انسان را با هم مورد پژوهش قراردهد. به همين جهت در بسياري از کاربردهاي بعدي اين اصطلاح قيدي به انسان شناسي اضافه شد که وجه غير طيعي انسان را نشان دهد. شايد مهم ترين عنواني که در همين جهت پديد آمد انسان شناسي فلسفي بود. اغلب متفکران و رشته هاي پژوهشي که با عنوان انسان شناسي و در ترکيب با اصطلاحات ديگر پديد آمدند، حاصل همين جهت گيري اند. مثلاً به اين عناوين توجه کنيد: انسان شناسي فرهنگي، انسان شناسي اجتماعي، انسان شناسي صنعت، انسان شناسي الهياتي، انسان شناسي تاريخي، انسان شناسي تربيتي، انسان شناسي سيبرنتيک و... اگر اين گستردگي کاربرد را با نحوه کاربرد ديگري از انسان شناسي که به خصوص در حوزه هاي انگليسي و فرانسوي و آمريکا پديد آمد، در نظر بگيريم که آن را مي توان قوم شناسي ( Ethnology) ترجمه کرد، آن وقت معضل عرضه تعريفي واحد را در مي يابيم، هر چند اين تعريف بخواهد بسيار عام باشد.  شايد به همين جهت باشد که در برخي از محافل دانشگاهي انسان شناسي به مفهومي فراگير تبديل شده که بسياري از رشته هاي ديگر طبيعي و انساني را زير يک سقف جمع کرده است. در برخي از دانشگاه هاي آمريکا چنين گرايشي ديده مي شود.  

در اين جا مي خواهم به تعريف انسان شناسي فلسفي بپردازيد. پس پرسشم را اين گونه طرح مي کنم از نظر شما «انسان شناسي فلسفي» به چه معناست و از چه زماني مي توان درباره انسان شناسي فلسفي سخن گفت؟
اصطلاح "انسان شناسي فلسفي" به طور خاص به معنايي که در زمان ما اهميت يافته، مربوط به ماکس شلر است. بعد از پيدايش و گسترش اين رويکرد، بخش هايي از تاريخ فلسفه به عنوان ادبيات و سابقه انسان شناسي برجسته شد و مورد تفکر مجدد قرار گرفت. اسباب ودلايل مختلفي مي توان بيان کرد که باعث در کانون توجه قرار گرفتن موضوع انسان و انسان شناسي شد. از جمله اين اسباب بحرانهاي دهه هاي اول قرن بيستم است. شايد بتوان مهم ترين موضوع تفکر فيلسوفان اين دهه ها را انسان دانست. البته هر کدام به گونه اي و با مبنايي به انسان مي انديشيدند. شايد تحت همين شرايط بود که هايدگر هم مي گفت که مسايل مربوط به انسان ديگر مربوط به رشته اي خاص نيست، و شلر فکر مي کرد مسايل انسان شناسي فلسفي در کانون مسايل فلسفه واقع شده. ماکس شلر اميدوار بود که انسان شناسي بتواند جز تأثير در حوزه فلسفه و شاخه هاي مختلف آن، در ساير رشته هاي علمي مثل روان شناسي، جامعه شناسي و زيست شناسي هم مؤثر باشد. به نظر او انسان شناسي فلسفي مي تواند بر اساس دستاوردهاي متنوع علوم، مباني معرفت و پژوهش در باره انسان را مورد تفکر قرار دهد و بدين ترتيب در شاخه هاي مختلف فلسفه، علم و الهيات هم تأثير بگذارد. فيلسوف انسان شناس به تنوع ساحات و وجوه مختلف زندگي انسان توجه دارد و از حاصل تفکرات و پژوهش هاي همه متفکران در حوزه هاي مختلف علم و الهيات و هنر و فلسفه هم استفاده مي کند، ولي در نهايت، کار خود را تأمل در ذات انسان بما هو انسان مي داند. دستاوردهاي انسان شناسي فلسفي، عايد همه کساني که به نحوي در باره انسان فکر و پژوهش مي کنند، مي شود. همه کوشش هاي علمي و الهياتي و هنري که به نحوي مربوط به انسان است، مبتني بر تصور و دريافتي از انسان است. کار انسان شناسي فلسفي درست تفکر در باره همين دريافت و تصور از انسان است. عمر کوتاه ماکس شلر کفاف بسط انديشه ها و پروژه اش را نداد. کليات و جهت گيري شلر مورد توجه قرار گرفت، اما مباني و روش وي بعد از چند دهه به سنت فکري قابل توجهي تبديل نشده است. اما خود عنوان انسان شناسي فلسفي با گرايش هاي متنوع در قرن بيستم در آلمان بسيار اهميت دارد. از بين متفکران معاصر مشهورترين کساني که در ذيل همين عنوان، آثاري نوشته اند گادامر، هابرماس، مارکوارد، پلسنر و گهلن بوده اند.

در تاريخ فلسفه اروپايي براي ورود به مباحث انسان شناسي فلسفي به کدام فيلسوفان بيشتر رجوع مي شود؟
هر کدام از فيلسوفان بزرگ وجهي از وجوه انسان، يا آثار و خصوصياتي از انسان را مورد تأمل قرار داده اند. به برخي از متفکراني که امروز آثار آن ها در فهرست مراجع و منابع انسان شناسي فلسفي قرار گرفته اشاره مي کنم. هابز به خصوص رساله در باره انسان. لامتري و کتاب انسان يک ماشين. روسو و رساله در باره ريشه و مباني نابرابري ميان انسان ها. هردر و کتاب ايده هايي در باره فلسفه تاريخ انسانيت. کانت و بخش هاي از مجموعه آثارش که مقصود وي از انسان شناسي را مشخص مي کند. فيشته و رساله تعريف انسان. فويرباخ و کتاب ذات مسيحيت. مارکس به خصوص نوشته هاي اقتصادي فلسفي اش. نيچه به خصوص حکمت شادان. ماکس شلر به خصوص کتاب جايگاه انسان در جهان. پلسنر و کتاب مراتب ارگان و انسان. کارل لويت و کتاب فرد در نقش همبودي با انسان ديگر. هورکهايمر و ملاحظات وي در باره انسان شناسي فلسفي. گهلن و کتاب انسان. کاسيرر و کتاب انسان چيست. لوي اشتراوس انسان شناسي ساختاري. لاندمن و کتاب انسان شناسي بنيادي.
تا اين جا و با تعاريف سودمند شما مباحث انسان شناسي فلسفي روشن شد. اما مي خواهم اين بار دقيق تر بپرسم موضوع اصلي انسان شناسي فلسفي چيست و به نظر شما پرداختن به اين موضوعات کار انسان شناس است يا فيلسوف؟
آنچه که در پاسخ هاي پيشين با عنوان انسان شناسي فلسفي معرفي شد، در سنت فلسفه اروپايي پديد آمده و پرداختن به آن هم کار فيلسوفان است. موضوعات آن هم موضوعاتي است که فلاسفه بدان انديشيده اند. اما همان موضوعات در قرن بيستم با مقصود ديگري، به خصوص درک جوانب متعدد انسان، ضمن استفاده از دستاوردهاي ساير علوم، مورد توجه قرار گرفته است. پرداختن به اين موضوعات کار فيلسوف است، هر چند فيلسوف بي نياز از ساير علوم نيست.

انسان شناس با حوزه بسيار گسترده اي روبرو است به نحوي که به نظر مي رسد به هر شاخه اي از دانش و علم بشري مي تواند وارد شود و از آن استفاده لازم را ببرد. اما دراين ميان برخي شاخه ها به نحو برجسته تري در ارتباط با زمينه فعاليت او قرار مي گيرند. به همين خاطر مي خواهم بپرسم انسان شناسي فلسفي چگونه و از چه منظري با موضوعاتي مثل علم، دين، هنر و ادبيات سر و کار دارد و با چه رويکردي اين موضوعات را بررسي مي کند؟
در انسان شناسي فلسفي با تعريف شلر و کاسيرر، ناکافي بودن صرفِ تأملات فلسفي مورد توجه قرار گرفته است. مثلاً کاسيرر رجوع به علوم و دين و اساطير و ادبيات را در کنار فلسفه براي رسيدن به انسان شناسي و فلسفه فرهنگ لازم مي داند. در اين گونه مطالعه داد و ستدي دايمي بين فلسفه با علم و دين و هنر و ادبيات وجود دارد. فلسفه نمي خواهد مانع يا متصرف در انديشه و پژوهش يا آفرينش در آن حوزه ها باشد. از نتايج و آثار کار و تأمل آن ها بهره مي برد و آن ها را هم نيازمند به کار خودش مي بيند. 

يکي ديگر از مقولات مهمي که مي خواهم رابطه آن را با انسان شناسي فلسفي بررسي کنيد زبان است. زبان از چه منظري در انسان شناسي فلسفي مورد بررسي قرار مي گيرد؟
زبان از جهتي در کانون بحث هاي انسان شناسي فلسفي قرار دارد. انسان موجودي زبانمند است. بدون زبان انسان و آثار انساني قوام پيدا نمي کند. مثلاً توجه کنيم به بحث هردر در باب زبان و يا موضوع سمبل در کاسيرر و يا نظر هايدگر در اين باب. انسان شناسي فلسفي به معناي خاص در قرن بيستم پديد آمده و شايد بتوان گفت که در قرن بيستم در تمامي حوزه هاي خاص فلسفي موضوع زبان پر اهميت ترين بحث ها بوده است. اين نظر قابل تأمل است که اوج تفکرات فلسفي در حوزه قاره اي به گادامر منتهي شده و اوج آن در حوزه تحليلي به ويتگنشتاين. در هر دو متفکر زبان مهم ترين موضوع است و از نظر برخي کمال افکار گادامر در کتاب بسيار مهم انسان شناسي اوست. زبان در امثال هردر، کاسير و گادامر، آن خصوصيت بنيادي آدمي است که قوام همه آثار انساني، به خصوص فرهنگ بدان است. اصلاً انسان با زبان انسان و صاحب فرهنگ مي شود.

از فرهنگ سخن گفتيد و من مي خواستم دقيقا به سراغ آن بروم. مقوله بعدي بسيار کليدي در کار انسان شناس فرهنگ است. با توجه به اشتغال شما در سال هاي اخير بر موضوع فلسفه فرهنگ، مي خواهم بدانم از نظر شما جايگاه فرهنگ در انسان شناسي فلسفي چيست؟
در حال حاضر طيف بسيار وسيعي از موضوعات در ذيل عنوان فلسفه فرهنگ مورد بحث قرار مي گيرد. گاهي از فرهنگ در منظر فلسفي چنان بحث مي شود، که گويي اصلا فلسفه فرهنگ، همان انسان شناسي فلسفي است. هردر متفکري است که در نظر برخي آغاز فلسفه فرهنگ و انسان شناسي فلسفي است. من با اشاره به تقرير وي از فرهنگ به پرسش شما پاسخ مي دهم. مهم ترين مسايل فلسفه فرهنگ با تفکيک فرهنگ از طبيعت آغاز مي شود. انسان در طبيعت و از طبيعت است، اما موجودي آفريننده است. به نظر هردر آفرينش انسان در جهت برآوردن نيازهايش در طبيعت است. انسان نيازمندترين موجود در طبيعت است. هر موجودي جز انسان در طبيعت پديد مي آيد و به اقتضاء خصوصيات طبيعي و شرايط محيطي قدرت سازگاري با محيط و تأمين نيازهاي خود را به طور طبيعي داراست. تنها انسان است که نمي تواند تمام نيازهاي زندگي طبيعيش را بر اساس امکاناتي که طبيعت در اختيار او قرار داده، برآورده کند. به نظر هردر انسان با دو امتياز خاص يکي عقل و ديگري زبان مي تواند نيازهاي خود را برآورده کند و علاوه بر آن بر طبيعت غالب شود. مي بينيد که اين بحث يکي از مهم ترين بنيان هاي شکل گيري فلسفه فرهنگ  و در عين حال موضوع انسان شناسي فلسفي است. ويکو همين موضوع را به صورت ديگري بيان مي کند. به نظر او فرهنگ انساني کردن طبيعت است. تمامي مباحثي که بعد در فلسفه فرهنگ مورد بحث قرار مي گيرد به گونه اي مباحث انسان شناسي فلسفي است. مثلاً رساله روسو در باره ريشه  نابرابري در ميان انسان ها که اکنون از متون کلاسيک فلسفه فرهنگ است، به نحوه شکل گيري و بسط فرهنگ و زندگي متمدنانه پرداخته و اين موضوع باز گونه اي انسان شناسي است. همه متون و مباحث ديگر هم همين گونه است. مثلا رساله کاسيرر دو عنوان دارد. فلسفه فرهنگ و رساله در باره انسان. حتي کتاب بسيار مهم فرويد در باره ناخرسندي هاي فرهنگ، از جهتي يکي از متون مهم براي فلسفه فرهنگ و انسان شناسي فلسفي است. نسبت فلسفه فرهنگ و انسان شناسي فلسفي چنان نزديک است که در يکي از تعاريف از انسان که بسياري بدان استناد مي کنند، مولمان مي گويد انسان موجودي فرهنگي است. فرهنگ فصل مميز انسان از ديگر موجودات است.

با توجه به تأسيس انسان شناسي به عنوان يک علم در دوران جديد، به نظر شما سخن گفتن از انسان شناسي انديشمندان باستان معني دار است يا خير؟ اين که بگوييم انسان شناسي سقراط، افلاطون و غيره؟
با توجه به گستردگي دامنه دلالت انسان شناسي براي اين تعبير مانعي نمي بينم. ولي کسي که از انسان شناسي متفکران دوران باستان مي گويد بايد مقصود و جهت گيري خود را روشن کند. من موضع هايدگر و ياسپرس در باب رجوع به متفکران باستان و به خصوص کوشش آن ها براي فهم دريافت آن ها از ذات وحقيقت انسان را بسيار مهم مي دانم. انسان معاصر چنان اسير آفريده هايش، که در قالب فرهنگ و تمدن و تکنيک در آمده، شده است، که بسياري از امکانات خود را فراموش کرده. اگر بحران انسان معاصر را جدي بگيريم آنگاه رجوع به متفکران باستان در شرق و غرب براي نزديک شدن به نحوه درک آن ها از انسان اهميت پيدا مي کند. به همين جهت مي توان از انسان شناسي بودا و لائوتسه و پارمنيدس و شانکاره و اکهارت و مولوي سخن گفت. 


حال که از فيلسوفان باستان سخن گفتيد، براي ما بگوييد انسان شناسي در انديشه فيلسوفان باستان چه ويژگي هايي دارد؟
 اگر منظورتان فيلسوفان يونان باستان باشد، بايد تفکيک هاي جزيي تري کرد تا بتوان پاسخ هايي اشارتي داد. انسان شناسي پيش سقراطيان برخاسته از اساطير است. اما در بين پيش سقراطيان پارمنيدس و هراکليت اهميتي خاص دارد. در پارمنيدس انسان در رجوع به ذات خويش يگانه اي را تجربه مي کند و آن را وجود مي نامد. با همين تجربه تاريخ غربي که اساس آن فلسفه و متافيزيک است آغاز مي شود. اين گونه تفکر را کسي انسان شناسي نناميده است؛ اما به لحاظ محتواي انديشه براي انسان معاصر بيشترين آموزندگي را مي تواند داشته باشد. اما فضل تقدم در پرداختن به انسان و به طور خاص به مسايل انساني آن گونه که در سنت هاي فلسفي ادامه پيدا کرد، با سوفسطاييان و سقراط است. بر اساس مقصودي که اکنون از کاربرد انسان شناسي فلسفي هست، بخش بزرگي از آثار افلاطون هم مربوط به انسان شناسي است. الفباي انسان شناسي قرون وسطي و دوره جديد و معاصر با پرسش هاي سقراط و افلاطون از چيستي عدل و شجاعت و دين و زيبايي پديد آمد. با همين فيلسوفان بود که تصور قلمرو خاص انساني در مقابل طبيعت شکل گرفت. از سوي ديگر مفهوم پايدئياي يوناني را در شکل گيري مباحث انسان شناسي و فرهنگ بايد مهم تلقي کرد. پايدئيا اولين دريافت تصور از قلمرو خاص انساني در مقابل طبيعت نزد يونانيان است. 

انسان شناسي در انديشه فيلسوفان در دوران جديد و مدرن چه شاخصه هايي دارد؟ و آن ها به چه شکل اين موضوع را پي گرفته اند؟
انسان شناسي دوره مدرن به شدت با سوبژکتيو شدن تفکر نسبت دارد. شايد براي کامل تر شدن تصوير، و وسيع تر ديدن سير تطور انسان شناسي لازم باشد به قرون وسطي هم اشاره کنيم. انسان شناسي قرون وسطي به شدت تحت تأثير تلقي مسيحيت از نسبت خدا و انسان است. در اين دوران انسان جداي از خداوند تصور نمي شود. عقل و شناخت و همه آثار انساني نسبتي با خدا دارد. زمينه تلقي خودبنياد از انسان و عقل در اواخر قرون وسطي فراهم مي شود، اما در دکارت و بيکن است که تغيير تلقي انسان از خويشتن به طور بنيادي صورت مي گيرد. انسان دکارت انساني است که جهان و حتي خدا با او اعتبار و امکان پيدا مي کند. کوژيتو دکارت اعلام پيدايش انساني است که تصور ديگري از خود دارد و مي خواهد عالم را به گونه ديگري شکل دهد. تمامي فلسفه مدرن تا هگل بسط دريافت انسان دکارتي به صورت هاي مختلف است.   

 به طور ويژه مي خواهم به سراغ انديشه هاي کانت بروم. کانت چه مفهومي از انسان شناسي مراد مي کند و چرا کانت تمام مسائل اساسي فلسفي را متمرکز در انسان شناسي مي داند؟
جمله اي از کانت داريم که سه پرسش مهم سه بخش فلسفه خود را به سَرپرسش "انسان چيست؟" بازمي گرداند و مي گويد وظيفه پاسخ به چيستي انسان بر عهده "انسان شناسي" است. گويي که کانت معناي عامي از انسان شناسي در ذهن داشته که سه بخش فلسفه او يعني عقل محض، عقل عملي و قوه حکم اجزاء و مقومات آنند. از نوشته هاي کانت چيزي در دست نداريم که احياناً طرحي خاص براي تدوين انسان شناسي داشته باشد. شايد بتوان گفت که انسان شناسي وي، در سه حوزه که در قالب نقدها بدان پرداخته، مطرح شده است.
به دليل تخصص شما در فلسفه هاي اگزيستانس، مي خواهم بدانم انسان شناسي در ميان اين فيلسوفان به چه معناست و اهم مسائل مورد بررسي اين دسته از فيلسوفان درباره انسان چيست؟
اطلاق انسان شناسي فلسفي به معنايي که شلر مراد مي کرد بر فيلسوفان اگزيستانس دشوار است. اما اگر باز همان معناي عام را از انسان شناسي و انسان شناسي فلسفي مراد کنيم، همه فيلسوفان اگزيستانس در ذيل اين عنوان قرار مي گيرند و هر کدام به نحوي اين سنت را غني تر کرده اند. اجمالاً مي توان از ياسپرس مدد گرفت و اگزيستانس را سرچشمه احوال و شناخت و خواست و ديگر آثار انساني دانست. با اين توصيف کلي سرچشمه آثار خاص انساني، براي هر کدام از فيلسوفان اگزيستانس به گونه اي فهميده شده است. مهم ترين تأملات اين فيلسوفان در باب احوال انساني و بنياني است که انسان منتشر و غرق در جمع را، به مرحله فرديت و اصالت مي رساند. مسئله فرد منتشر(يا کس) کي يرکگارد و سپهر ايمان وي، موقعيت هاي مرزي و تعالي ياسپرس، نسبت من-تو در مارسل، وجود لنفسه و آثار آن به خصوص آزادي سارتر و انسان رو به مرگ هايدگر هر کدام به گونه اي توصيف انسان به مثابه اگزيستانس است.

اين موضوع در انديشه هايدگر چگونه است؟
البته در مورد هايدگر موضوع بسيار دشوار و پيچيده تر و دامنه تأثير وي بر تفکرمعاصر بسيار بيشتر است. برخي از شاگردان هايدگر براي نظريه هايدگر در باره انسان،اصطلاح "انسان شناسي بنيادي" را بکار برده اند و نظريات وي را در ذيل اين عنوان مطرح کرده اند. تعدادي از متفکران آلماني که اغلب شاگردان هايدگر بودند، در سال 1966 مجموعه مقالاتي با عنوان اصلي "پرسش از انسان" و عنوان فرعي "بلنداي يک انسان شناسي فلسفي" نوشتند. اين کتاب بسيار عميق و با لحاظ جوانب متعدد انسان شناسي، به موضوع پرداخته است. اين کتاب نمونه خوبي از غناي گرايش انسان شناسي فلسفي در آلمان است.

در دوران جديد بيشتر از همه نيچه، ديلتاي و برگسون را به عنوان فيلسوفاني مي شناسند که فعاليت هاي شان در حوزه انسان شناسي قرار مي گيرد. آثار اين انديشمندان چه ويژگي هايي دارد؟
نيچه از بزرگترين متفکراني است که باعث خودآگاهي انسان معاصر به خويشتن شده است. هيچ فيلسوفي چون نيچه وضع انسان قرن بيستم را حکايت نکرده و اگر بتوان در حوزه تفکر از پيش بيني سخن گفت هيچ متفکري قابل مقايسه با نيچه نيست. او در پايان قرن نوزدهم آنچه را که در قرن بيستم و دهه اخير بر انسان رفته است به خوبي پيش بيني کرد. شايد نيچه همين نقش را در قرن بيست و يکم هم ايفا کند. از اين جهت نيچه آموزگار همه متفکران بعد از خود بوده است. ديلتاي در ايجاد توجه به جهات و لايه هاي ناپيداي فهم انساني نقش بزرگي ايفا کرده است. برگسون هم با برجسته کردن سرچشمه هاي حيات انسان، به خصوص صيرورت و سيلان حيات انساني و تمايز آن از موضوعاتي که قابل ادراک علمي و عقلي اند، چشم اندازهاي ديگري براي انسان شناسي فلسفي فراهم کرد. 

 به نظر شما آن چه فلاسفه از انسان شناسي مراد مي کنند با آن چه از سوي انسان شناسان مورد بررسي قرار مي گيرد، به يک معناست؟ به عبارت ديگر آيا انسان شناسي در اين جا مشترک لفظي است يا معنوي؟
تفاوت را در درجه اول خوب است با توجه به تفاوت فلسفه با ديگر علوم انساني بفهميم. علوم انساني علومي روشمند در حوزه هاي خاص با موضوعات خاصند. همان طور که گفته شد انسان شناسي فلسفي مي خواهد به انسان نه از حيث خاص بلکه به انسان بماهوانسان بپردازد. البته فيلسوف بدون رويکرد و مبادي نيست. اما محدود به آن ها نيست. بدون روش هم نيست، اما فيلسوف روش خود را بنا به رويکرد ومباني و مبادي خود مي يابد. پس فيلسوف انسان شناس و انسان شناس آنقدر از هم دور نيستند که بگوييم اطلاق يک عنوان بر آن ها در حد اشتراک لفظي است. هر دو حداقلي از اشتراک معنوي دارند. حتي انسان شناسي به معنايي که جوامع و آداب و رسوم و شيوه هاي زندگي جوامع غير مدرن را بررسي مي کند نحوي انسان شناسي بخشي با روشي محدود است و چه بسا در همان محدوده از نظريات فلسفي مدد گيرد.
هانس ديرکس در مقدمه کتاب انسان شناسي فلسفي پس از بيان ارتباط انسان شناسي با شاخه هايي از دانش مي گويد: «مايه شگفتي است که کاربرد اصطلاح انسان شناسي اتفاقا جاي خود را در ميان آن دسته از علومي باز نکرده است که به طور اخص با موضوع انسان سر و کار دارند؛ يعني آن چه علوم انساني ناميده مي شود، زيرا اين علوم جلوه هاي تاريخي ذهن آدمي را در قالب هنر، ادبيات، سياست، دين و غيره بررسي مي کنند و به همين دليل دانش هنر، علم ادبيات و جز آن نام گرفته اند. ص 4» آيا شما با اين اظهار نظر موافقيد و آيا اساسا انسان شناسي در ميان علوم انساني جاي چنداني ندارد و بيشتر در حوزه علوم تجربي مورد اعتناست؟
فکر مي کنم پاسخ اين مطلب تا حدي در پرسش اول داده شد. انسان شناسي به معنايي که اولين بار با کتاب هونت  در سال 1501 بکار گرفته شد، ارتباط نزديکتري با علوم طبيعي داشته است. علوم انساني به معنايي که در زمان ما وجود دارند، زماني ديرتر پديد آمده اند. اگر مراد از علوم انساني، وجه کاربردي آن باشد، مثلاً در جامعه شناسي و مديريت و روان شناسي وجه کاربردي و توسعه اي بر آن ها غالب است، هر چند همين علوم هم وجوه نظري دارند. اما علماي اين علوم معمولا مبادي و مباني را از فلاسفه گرفته اند. اما اگر مراد نويسنده اصطلاح خاص انسان شناسي فلسفي شلر به بعد باشد، درست است. دقت کنيد که کتاب ماکس شلر عنوان "جايگاه انسان در جهان" بر خود دارد. اساس بحث جهان به خصوص جهان طبيعي است. بيشترين استنادهاي شلر به علوم طبيعي و دستاوردهاي آن است. بعد ويژگي هاي خاص انسان در مقابل ساير موجودات مورد بحث قرار مي گيرد. انسان شناسي در قالب فلسفه فرهنگ نسبت نزديکتري با علوم انساني دارد.

رحيم فرخ نيا و عليرضا غفاري در کتاب «انسان شناسي فلسفي» که انتشارات «جامعه شناسان» آن را چاپ و منتشر کرده است مي گويند: «انسان شناسي فلسفي شاخه اي از فلسفه نيست بلکه رشته اي است که بر پايه مباحث جديد در حوزه هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و حقوقي وضع شده است. ص7» اين در حالي است که عده ديگر بر اين نظرند که انسان شناسي فلسفي شاخه اي از فلسفه است! شما چه نظري داريد؟
 شايد مراد نويسندگان از انسان شناسي فلسفي پديد آمده در حوزه ديگري باشد. نظر اين مولفان محترم شامل سنتي که بنده معرفي کردم نمي شود. متفکراني چون هردر، شلر و پلسنر و گهلن وگادامر در اصل در سنت فلسفي آلماني رشد کرده اند و ادبيات و سابقه مباحث خود را هم در همين سنت يافته اند، هر چند به قلمروهاي علوم طبيعي و فرهنگ و هنر و ادبيات هم توجه داشته اند. اين گونه توجه باعث نمي شود که آن ها را از سنت فلسفي خارج ببينيم و ديگر انسان شناسي فلسفي را شاخه اي از فلسفه ندانيم. اگر اين ادعا درست باشد قيد و اضافه فلسفي زائد است.

براي آخرين پرسش لطفا بفرماييد تفاوت ميان انسان شناسي فلسفي و فلسفه انسان شناسي چيست؟
مقصود از فلسفه انسان شناسي را دقيقاً نمي دانم. اگر مقصود از انسان شناسي، علومي باشد که به فرهنگ و مناسبات اقوام مي پردازد و يا مردم شناسي هاي از اين سنخ باشد، در اين صورت فلسفه انسان شناسي مي تواند از سنخ فلسفه هاي خاص (که اخيراً در ايران فلسفه هاي مضاف ناميده مي شود) باشد. در اين صورت فلسفه انسان شناسي مي تواند تحليل و بررسي روش ها، مباني و مبادي اين علوم باشد.