اطلاعات حکمت و معرفت

  • بحران تصويرشكني

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    بحران تصويرشكني

    ریشه‌های شکاف بین بیزانس و رم
    پاتریسیا بریل
    ترجمه و تحقیق محمدجواد محمدی*


    در قرن هشتم میلادی درگیری پیرامون تقديس نقوش و شمايل‌ها در كليسای بيزانس دو دستگي ايجاد كرد. رم كه به پرستش تصاوير وفادار بود، وابستگي قانوني خود را به قسطنطنيه قطع كرد و با حکومت فرانك‌ها یعنی تنها کسانی كه قادر به دفاع از رم در برابر هجوم لمباردها1 بودند، متّحد شد. این حادثه و پیامدهای آن به جدایی بین شرق و غرب امپراتوری بیش از پیش دامن زد. مقالة زیر به این برهة حساس از تاریخ فکری-مذهبی اروپا می‌پردازد.
    ***
    «پس در همة شهرها و روستاها مردمان مؤمن و متديّن را مي‌بينيم كه ناله و زاري‍‌شان بلند است، درحالي‌كه بي‌دين‌ها اشياء مقدّس را لگدمال مي‌كنند، به ظروف متبرّكه اهانت روا مي‌دارند، ديوارهاي كليساها را فقط به اين علّت كه حامل تصاوير قدسی است، مي‌تراشند يا گچ مي‌گيرند، و هر جا شمايل‌هاي مقدّس مسيح، مریم و يا قدّيسان باشد، آن را به آتش مي‌كشند، نابود مي‌كنند و يا گل مي‌گيرند، حال آنكه تصاوير درختان، پرندگان، حيوانات مهمل و بي‌معنا، و مخصوصاً صحنه‌هاي شيطاني اسب‌دواني، شكار، نمايش‌ها و مسابقات ارّابه‌راني را با احترام حفظ، و حتّي مرمّت مي‌كنند.» اين وقايع كه در كتاب «زندگاني استفانِ جوان»2 تشريح شده است، زماني به‌وقوع پيوست كه در قصر هيريا3، واقع در قسطنطنيه، بين دهم فوريه تا هشتم اوت سال 754، شوراي كليسا تشكيل شده بود. امپراتور كنستانتين پنجم4 اسقف‌هاي شرقي را براي بحث دربارۀ تقدیسِ نقوش و تصاوير فرخوانده بود. او که با هر نوع هنر ديني كه قدّيسان، مسيح و يا مريم عذرا را به تصوير كشد، به‌شدّت مخالفت می‌ورزيد، اعلام كرد كه تصاوير بي‌آنكه قادر باشند شأن الهي اين افراد را نشان دهند، فقط به آنها ظاهري انساني مي‌بخشند. تصاوير به نوعي به الگوهاي خود خيانت مي‌كنند و پرستش آنها بايد ممنوع شود. همة اسقف‌هاي حاضر در جلسه عملاً از امپراتور تبعيّت كردند و تقديس نقوش و شمايل‌ها را به‌عنوان رفتاری كفرآميز محكوم کردند. نظامِ وحشت حاكم شد و شكنجه‌ها به راه افتاد.

    ريشه‌هاي بحران
    موضوع جنجال‌برانگيزِ تصويرشكني، طيّ بيش از يك قرن (843 - 726) شاخ‌و‌برگ پيدا كرد. در قرن هشتم، تحت حكومت امپراتور كنستانتين پنجم (775 -741) به اوج خود رسيد و به عامل مهمّ تفرقه در درون كليساي بيزانس، و نيز دودَستگي بين قسطنطنيه و رم بدل شد. به عقيده ژيلبرت داگرون5، مورّخ خُبره در اين موضوع، برون‌دادِ غائلة تصويرشكني، تأسيس كليساي ارتدوكس بود. از نظر وي، «بايد چنين انگاشت كه تصويرشكني و استقرار ارتدوكسی دو لرزة شديد فرهنگی بود كه صرف‌نظر از ابعاد آنها، با نهضت اصلاح ديني و ضدّ-اصلاح قابل مقايسه‌اند.»
    ريشه‌هاي اختلاف به گذشته‌هاي دور بازمي‌گشت. نخستين مسيحيان كه هنوز تحت تأثير هشدارهاي عهد قديم عليه بت‌پرستي کهن‌کیشان قرار داشتند، رابطه مبهمي با تصاوير ايجاد كرده بودند. مگر نه اينكه در ده فرمان آمده بود: «نباید هيچ مجسّمه‌اي بسازی، هيچ چيزي كه به موجودات آسما‌ن‌ها، يا زمين و يا زير زمين شباهتي داشته باشد؟»
    امّا تصوير پشتوانه‌ای آموزشي براي مؤمنان بي‌سواد بود. به همين سبب نخستين بروز و ظهور هنري از ايمان مسيحي، بر نمادها و تماثيل استوار شد. در سده‌هاي ششم و هفتم، احترام به نقوش و تصاوير چنان دامنة وسيعي يافت كه اغلب به بت‌پرستي تنه مي‌زد. بنابراين تصويرشكنان با اتّكا به نهی‌های عهد عتيق، براحتي می‌توانستند اين زياده‌روي‌ها را نكوهش كنند. شايد هم تا حدودي تحت تأثير اعراب قرار داشتند كه مصوّر كردن انسان را نهي مي‌كردند. در اوايل قرن هشتم تصويرشكني در آسياي صغير و قسطنطنيه، جايگاه مستحكمي يافت. طرفداران اين كار، امپراتور لئون سوّم6 را نيز متقاعد كردند. در هفتم ژانويه 726، وي علناً عليه تقديس تصاوير موضع‌گيري كرد. پاتريارك آناستاز7 سندي راجع‌ به تصويرشكني تدوين كرد و براي پاپ گرگوار دوّم8  فرستاد. پاپ نمی‌خواست چيزي دربارۀ اين بازي جديد بيزانسي بشنود. او دلبستگی شدید خود به تقديس تصاوير را ابراز کرد. امپراتور، به نشانة انتقام، ايليريا9، كلابريا10 و سيسيل را تحت حاكميت قانونی بيزانس برد. روابط بين قسطنطنيه و رم يك‌بار ديگر به وخامت گراييد. بااين‌حال، علي‌رغم تصوّر مورّخان تا چند سال پيش، به‌نظر مي‌رسد كه در سلطنت لئون سوّم، تصويرشكني صورت ملايم‌تری داشت و به تعذیب افراد و تخريب تصاوير نينجامید.

    در تعقیب تصاوير
    كنستانتين پنجم، پسر لئون سوم به استقرار ثبات داخلي و خارجي سلطنت همّت گماشت. تا سال 752، وي عليه تصويرپرستي هجمه‌اي به راه نينداخت. كنستانتين براي تحميل آراي خويش شوراي هيريا11 را در سال 754، فراخواند و آن شورا تقديس نقوش و شمايل‌ها را محكوم كرد. بلافاصله جستجوي وسيعي براي انهدام تصاوير به راه افتاد. كاشي‌ها را كندند و علائم و نقوش را نابود ساختند. تصويرشكنان به اشيای متبرّكه هم رحم نكردند. راهبان كه مدافعان پروپاقرص نقوش مذهبي بودند، شلاق خوردند، شكنجه‌ها دیدند، به آب افكنده شدند و به ازدواج وادار شدند. كتب تذهيب شدة صومعه‌ها به شعله‌هاي آتش سپرده شد. پس از مرگ كنستانتين در سپتامبر 775، از شدّت سركوب كاسته شد. پسر او لئون چهارم12 دشمني‌ها را تلطيف كرد امّا ممنوعيّت تصاوير را ملغي نکرد. با مرگ وي در سال 780، همسرش ايرنه13 نيابت سلطنت را بر عهده گرفت. او كه دوستدار و طرفدار تصاوير بود، در سال 787، شوراي جامع كليسا را به نيقيه فراخواند. تصميم‌هاي شوراي سال 754، ابطال شد، تقديس تصاوير مجدداً برقرار گشت و تصويرشكني محكوم شد.
    در قرن نهم نيز بار ديگر، يك بحران تصويرشكني پيش آمد، امّا با احياي سنّت تصويرپرستي در سال 843،  و ايجاد يك چهارچوب عقيدتي براي هنر مذهبي، مسئله خاتمه يافت. در اين زمان بود كه تقديس نقوش و شمايل‌ها به كليساي ارتدوكس هويّت بخشید. آیين عبادي بيزانسي ويژگي‌هاي مهمّي پيدا كرد كه تا امروز نيز خاصّ خودش است. در قرن هشتم، مجادله بر سر تصويرشكني موجب بروز سوء تفاهم فزاينده بين رم و قسطنطنيه شد، و بر مشكلات موجود كه از نوع سياسي بود، افزود. رم از نظر قانوني همچنان تابع قسطنطنيه بود، امّا تكیه‌گاه‌هاي امپراتوري روم شرقي در ايتاليا، به‌تدريج زير ضربات لمباردها فروريخت. لمباردها در سال 751، اميرنشين راونا14، آخرين سنگر بيزانس در منطقه بوت15، را تصرّف كردند. دوك‌نشين رم تهديد شد و اين ديگر تحمّل‌ناکردنی نبود. امپراتوري‌اي كه قادر به دفاع از ايتاليا نباشد، به درد پاپ نمي‌خورد. پاپ اتين دوّم16 با پِپَن لوبرف17، جانشين شارل مارتل18 تماس برقرار كرد، وي از كارولنژي‌هايی19 بود كه موفق شده بود مجدّداً در گاليا20 ثقل قدرتي ایجاد كند. از آن تاريخ فرانك‌ها در اروپا، به‌عنوان نيروي روبه‌رشد جلوه می‌کردند. اگر‌چه دستگاه پاپ از زمان گرگوار اوّل (604 -590)، عملاً امور مدني و نظامي ايتاليا را در دست گرفته بود، اما اینک نجات رم فقط از عهدۀ فرانک‌ها برمي‌آمد. درواقع، در مواجهه با يورش‌هاي بربرها و ناتواني بيزانس از مقابله با آنان، پاپ‌ها علي‌رغم ميل خود و تحت شرایط موجود، وادار به تحكيم قدرت سياسي و حكومتي خود شده بودند. آنان براي دفاع از آنچه به‌تدريج «ميراث پطروس قديس» ناميده می‌شد، به‌ناچار سپاهي گرد آوردند، سپاهي كه در قرن هشتم ناكافي به‌نظر می‌رسید. در سال 754، اتين دوّم، پيمان اتحادي با پپن لوبرف منعقد كرد و او هم با اعلام جنگ علیه لمباردها، بلافاصله پیمان را به اجرا گذاشت. در سال 756، لمباردها مجبور شدند که بيست و دو شهرِ امیرنشين21، به‌علاوه سرزمين‌هاي ديگر را به پاپ واگذار كنند. بدين ترتيب، «ايالت‌هاي پاپی»22 پا به عرصۀ وجود نهاد.
    واقعۀ مهمّ ديگر اين بود كه اتين دوّم اندكي پس از عقد پيمان با شاه كارولنژي، مقام شاهي او و تمام خاندانش را تقديس و تنفیذ كرد و عنوان «پدر روميان»23 را که درواقع یعنی «اربابِ» ايتاليايي‌ها، به او عطا کرد. پاپ با قرار گرفتن تحت حمايت شاه فرانك، آخرين ريسمان‌هاي اتّصال رم به قسطنطنيه را قطع كرد. از آن زمان، تا پايان قرن نهم، تاريخ مسيحيّت غربي با سرنوشت پادشاهي فرانك گره خورد. شارلماني24 جانشين پپن لوبرف، بخش وسيعي از خاك امپراتوري روم قديم را تصرّف كرد. در سال 800، پاپ لئون سوّم شارلماني را به مقام امپراتوري ارتقا داد.

    رنسانس كارولنژي
    در غرب به يمن اقدامات شارلماني، مطالعة ادبياتِ [كلاسيك] با اقبال و توجّه مواجه شد. در صومعه‌هايي كه با اتّخاذ قانون بندیکت قدّيس يكپارچه شده بودند، راهبان متون كلاسيك لاتين را نسخه‌برداری مي‌كردند، و بدين‌گونه، راه را برای انتقال آن متون به آيندگان مي‌گشودند.
    «من تو را به نام وطن و دختر تعميد مي‌كنم»، اين عبارت كه كشيشي اهل باواريا25 آن را در بدترين نوع لاتين بيان كرده است، به‌وضوح گوياي ويراني فكري و فرهنگي‌اي است كه در طليعة آنچه مورّخان «رنسانس كارولنژي»26 ناميده‌اند، دامنگير مسيحيت غربي شده بود. بخش اعظم سپاهيان مسيح، اعمّ از فوج كليسا يا لشگر عامة مردم، از بي‌سوادان تشکیل می‌شدند. زبان لاتين به‌تدريج در زبان‌هاي بومی محو می‌شد، و گذشت زمان، نسخه‌هاي خطّي را ناخوانا می‌کرد.
    در اين اثنا، شارلماني كه از سال 768، شاه فرانك‌ها و در سال 800، امپراتور شده بود، كار تجديد و احياي فرهنگ را بر عهده گرفت، كاري كه ضرورتش را براي اصلاح ساختارهاي سلطنت خود احساس مي‌كرد. اگرچه او خود درسي نخوانده بود، امّا آرزو داشت براي روحانياني كه مي‌خواست امور اداری امپراتوری را به آنان بسپارد، آموزش‌هایی دایر کند. او در قرن هشتم، براي انجام اصلاحاتي كه دلبستگي زيادي بِدان داشت، سرپرست و مديري به نام اَلكوين27 (804 - 735) منصوب كرد. همين دانشمند، در سال 781، رياست مدرسه درباری اِكس‌لاشاپل28 را پذيرفت، همان شهري كه در سال 794، تيول شارلماني شده بود. او يك برنامه جدّي آموزشي بر پايۀ مطالعه مجدّد متون غيرديني باستان شامل متون دستوری و بلاغی، تدوين کرد. یادگیری اين معلومات براي فهم بهتر نصّ كتاب و آثار آباء كليسا و تفسير آنها، به‌كار مي‌آمد. پس این آموزش‌ها در کلیساهای محلّی، در صومعه‌ها و در كليساهاي جامع29 رواج داده شد. در ترويج يك رسم‌الخطّ جديد، معروف به حروف كوچك كارولين كه همان «حروف پایین جعبه»30 در حروف‌چينی امروز ماست، غرب مرهون اَلكوين است. اين رسم‌الخطّ حفظ و بقاي دست‌نوشته‌هاي باستان را از طريق بازنويسي آنها، طيّ قرون متمادی، تسهيل کرد.
    از جمله كارهاي اَلكوين، یکی اینکه مجبور شد در صومعه‌هاي امپراتوري كه در آنها راهبان به نسخه‌برداری از دست‌نوشته‌هاي آباء كليسا و نويسندگان باستان مشغول بودند، كارگاه‌هاي استنساخ داير كند. رنسانس كارولنژي كه از قرن هشتم آغاز شده بود، در سدة بعد بهترين نتایج خود را به‌ثمر نشاند. جانشينان شارلماني، مخصوصاً پسرش لويي پارسا31  به كار او عمق بخشيدند. پيِر ريشه32، تاريخ‌دان معاصر تصديق مي‌كند كه «كاتبان و استنساخ‌كنندگان كارولنژي حقّ عظيمي بر گردن فرهنگ اروپا دارند؛ بدون آنان خصوصاً شناخت ادبياتِ لاتينی ناممكن بود.»33
    صومعه‌هاي ژرمنيِِ سَن گال34، فولدا35 و رايشنو36 از مهم‌ترين مراكز مطالعاتي در قرن نهم بودند. شارلماني كه رياست كليسا را نيز برعهده داشت، علاقه‌مند بود که شخصاً در امور کلیسا مداخله كند. آن عصر چنين امري را برمي‌تابيد، عصري كه سياست و دين با مرزهاي مبهم خود دائماً در هم تداخل داشتند. بدين‌ترتيب، در سال 789، شاه كارولنژي فرمان «بسیج عمومی»37 را که مشتمل بر قوانيني راجع به كشيشان، راهبان و اسقفان بود، توشيح كرد. اين قوانين آنان را ملزم به تأسيس مدارس در صومعه‌ها و اسقف‌‌نشين‌ها مي‌کرد. شارلماني به محض اينكه امپراتور شد، گردهمايي‌ها براي ادارة كليسا را چند برابر كرد. او خود اسقفان و راهبان ارشد را منصوب کرده و نهادهای کلیسایی را تقويت مي‌کرد. شارلمانی به صومعه‌ها عنايت زيادي نشان مي‌داد و قصد داشت با تحمیلِ قاعده و قانونی واحد، به آنها بهبود و ثبات بخشد.
    قانون قدّيس بندیکت نرسيا38، راهبي كه در قرن ششم زيسته بود، خيلي زود به‌عنوان متعادل‌ترين شیوه رهبانی ظاهر شد. امّا درنهايت، این لويي پارسا پسر شارلماني بود که وظيفة تحميل قانون بندیکت به حدود 650 صومعه امپراتوري را بر دوش گرفت. امپراتور جديد در سال 814، بندیکت آنيان39 را كه مؤسس ديري در غرب مارسي بود، نزد خويش آورد. او راهب مذکور را در صومعه ایند40(كرنلي‌مونستر)41 در چند كيلومتري اكس‌لاشاپل(آخِن) مستقر کرد. اين دو، اجلاس مهمّي را ترتیب دادند و راهبان ارشد امپراتوري را بدان دعوت كردند. اين شوراي منطقه‌اي در ژوئيه سال 817، افتتاح شد. لويي پارسا متني حاوي 83 ماده، با عنوان «دستورالعمل صومعه‌نشینی»42 را به تصويب رساند، دستورالعملی كه زندگي رُهبانی را براساس قانون بِندیکت قدّيس و بازنگري بِندیکت آنيان، قاعده‌مند مي‌كرد. بِندیکت آنيان در سال 821 از دنيا رفت، امّا اصلاحات او ماندگار شد و بستر را براي درخشش صومعه‌های كلوني43 در قرن آينده فراهم کرد. بر همين اساس، مورّخان قديس بِندیکت نرسيا را پدر اروپا دانسته‌اند. قانون او زندگي رهباني را يكپارچه كرد و ميان راهبان امپراتوري همبستگي واقعي به‌وجود آورد. قانون بِندیکت حتي از روند عرفی‌سازی‌ای كه پس از تجزيه و اضمحلال امپراتوري كارولنژي پديد آمد، و فلاكت يا نابودي بسياري از صومعه‌ها را در پی آورد، به‌سلامت جان به‌در برد. نوسازي كارولنژي بيش از آنكه به محتوای انديشه بپردازد، به ساختارهاي بنياديني كه ترويج و شکوفایی اندیشه را ممكن مي‌ساخت، بها داد. بنابراين قرن نهم از جهت وجود يك حيات فكري متراكم و غنی، درخشش خاصّی نداشت. بااين‌حال، بحث كلامي مهمّي به نام مسئلة «فيليوك»44 شكاف بين [كليساي] شرق و غرب را ژرف‌تر كرد، به‌طوري‌كه حتّي امروزه این موضوع يكي از موانع نزديكي بين رم و كليساهاي ارتدوكس قلمداد مي‌شود.
    [ماجرا از آنجا شروع شد كه] در سال 381، شوراي قسطنطنيه با افزودن مطلبي راجع به روح‌القدس، اعتقادنامة‌ نيقيه را تكميل کرد. بدين‌ترتيب، پيروان، علاوه‌بر خداوند و عيسي مسيح، به [حقانيّت] روح‌القدس «كه از پدر تكوين يافته» شهادت مي‌دادند. امّا با اين وصف، در اواخر قرن ششم، در اسپانيا، الاهي‌دانانِ ويزيگوت اعلام كردند كه روح‌القدس «از پدر و از پسر (فيليوك) متكوّن شده است.» اين تعبير در نظر روحانيون كارولنژي كه آن را از حيث عقيدتي صحيح مي‌دانستند، بسیار خوشايند واقع شد، ولي قسطنطنيه اعتقادنامة سال 381 را تغييرناپذير مي‌دانست.
    در اوايل قرن نهم، شارلماني كه با امپراتوري روم شرقي ميانه خوبي نداشت، خواست يونانيان را به اشتباه خود واقف سازد. به همین منظور، او به الاهيّون خود سپرد كه مسئله فيليوك را مستدّل كنند. او در سال 809، مبدأ دوگانة تكوين روح‌القدس را در شورايي به تصويب رساند. دعوا زماني بالا گرفت كه پاتريارك فوتيوس45 در سال 867، طي نامه‌اي به همتايان شرقي خود، فيليوك را به‌عنوان يك نظريۀ انحرافي و ارتدادي محكوم كرد. علّت به‌ستوده آمدن فوتيوس چند چيز بود. او مطّلع شده بود كه روحانيون رومي خواستار اِعمال فيليوك در بلغارستان شده بودند، یعنی همان كشوري كه اصلاً به دست مبلّغان بيزانسي به مسيحيت گرويده بود و از پاپ نيكولاي اوّل46(867-858) فقط تقاضاي تأسيس نظام روحانيّت كرده بود. پاپ هم از اين موقعيّت استفاده كرده، مملکت پادشاهی بلغار را تحت حوزه قانوني خود درآورد. او همچنين از تأييد انتخاب فوتيوس به مقام پاترياركي قسطنطنيه امتناع کرده، وي را تکفیر كرد. پاپ نيكولاي اوّل خواهانِ بازگشت پاتريارك سابق اينياس47 شد، همو كه در سال 856 وادار به استعفا شده بود. این‌گونه دخالت‌های پاپ در امور بيزانس، بر قسطنطنيه بسيار تلخ و ناگوار می‌آمد.
    اگرچه صلح در عالم مسيحيت مجدداً بر قرار شد، امّا غائلۀ فوتيوس و ماجراي فيليوك عوارض عميقي در روابط بين شرق و غرب باقي گذاشت. اختلاف نظر بر سر برتري پاپ كه تا امروز موضوعيّت دارد، به آن عصر باز مي‌گردد. همان‌طوركه تاريخ‌نگار ديويد ناولز48  مي‌گويد، «اهميّت غائلة فوتيوس عمدتاً در اين واقعيت است كه طيّ ماجراي مزبور نخستين شكاف علنی بين دو نگرش به وقوع پيوست؛ از‌يك‌سو، نگرش رومي به تقدّم جايگاه رم به همان شکلی كه لئون كبير و ژلاسیوس49 آن را تبيين كرده بودند و بعد هم نيكولاي اوّل با شدّت بر آن پافشاري مي‌كرد، و از‌سوي‌ديگر، برداشت كليساي شرق از ماهيّت اقتدار و حاكميّت روحانيّت.»50 
    قسطنطنيه از قرن چهارم تقدّم و برتري رم را به‌رسميّت شناخته بود، امّا ماهيّت اين تقدّم يك تعريف مرضيّ‌الطرفين پيدا نكرده بود. از نظر بيزانسي‌ها، اين برتري در مرز امور داخلي كليساي شرق متوقّف مي‌شد. از نگاه آنان، برتري به معناي سلطنت كليساي جهاني كه نيكولاي اوّل ادعايش را مي‌كرد، نبود. در قرن بعد، وضعيّت اسف‌بار دستگاه پاپ كه سياه‌ترين دوران تاريخ خود را مي‌گذراند، ناچار اين باورِ بيزانسي‌ها را كه رومی‌ها بربرهايي بي‌فرهنگ و خشن‌اند، تصديق كرد.
    * عضو هيات علمي دانشگاه تهران
    منبع
    از مجموعه‌ای به نام «Regards sur 2000 ans de christianisme»، انتشارات «Le Temps»، سن- موریس، 2000.

    پي نوشت ها
    1.Lombards از اقوام جنگجوی ژرمنی‌تبار که از قرن ششم در دشت پو واقع در ایتالیا مستقر شدند. تهدید مستمرّ لمباردها پاپ را وادار کرد که به فرانک‌ها پناه ببرد. // 2. Vie d’Etienne le Jeune این کتاب یکی از منابع نادر دربارة تاریخ بیزانس در این دوره و یکی از روایت‌های مستقیم از ماجرای تصویرشکنی است. اتین یا همان استفان راهبی بود که به علّت مخالفت با فرمان امپراتور بر تصویرشکنی، ابتدا تبعید، سپس زندانی و سرانجام اعدام شد. // 3. Palais de Hiéréia مهم‌ترین مجموعه کاخ‌های امپراتوری بیزانس واقع در حومة قسطنطنیه و در کنار دریای مرمره، امروزه موسوم به شبه‌جزیرة فنرباغچه.
    4. Constantin V // 5. Gilbert Dagron // 6. Léon III // 7. Anastase // 8. Grégoire II.
    9. Illyrie منطقه‌ای واقع در غرب بالکان و شرق دریای آدریاتیک که بخش‌هایی از آلبانی، مقدونیه، بوسنی و کرواسی را در برمی‌گیرد. // 10. Calabre استانی در جنوب ایتالیا که در نزدیکترین نقطه به جزیره سیسیل قرار دارد.
    11. Concile de Hiéréia //   12.Léon IV.
    13. Irène وی به‌خاطر متوقّف کردن تصویرستیزی، در کلیسای ارتدوکس یونان قدیسه شمرده می‌شود.
    14. Ravenne // 15. Botte // 16. Etienne II // 17. Pépin le Bref.
    18. Charles Martel سردار فرانک‌ها که توانست در جنگ پواتیه یا همان نبرد تور در سال 732 م. سپاه اسلام به فرماندهی عبدالرحمن غافقی را شکست دهد و از پیشروی مسلمانان به داخل اروپا جلوگیری کند. در مآخذ تاریخی مسیحی دربارة این پیروزی بزرگ‌نمایی شده و از شارل مارتل چهرة یک قهرمان و منجی ترسیم شده است. در مقابل، بسیاری از منابع اسلامی یا اصلاً چیزی از این جنگ ننوشته‌اند و یا در حدّ چند خط تحت عنوان معرکة بلاط الشهداء (دشت شهیدان) از آن یاد کرده‌‌اند. پس از شکست مسلمانان در نبرد پواتیه یا بلاط‌ الشهدا، آنان دیگر هرگز نتوانستند در مرکز اروپا پیشروی کنند. مورخان عرب عبد‌الرحمان غافقی فرمانده مسلمانان را که در آن جنگ به شهادت رسید، انسانی صالح و دلیر توصیف کرده‌اند. همچنین نوشته‌اند که در آن دشت تا سال‌ها صدای قرآن به‌گوش می‌رسیده است.  // 19. سلسله‌ای معروف از شاهان فرانک و ژرمن. // 20. نام قدیم سرزمین فرانسه. // 21. Exarchat نامی است که به شهرهای مرزی امپراتوری بیزانس که برای مقابله با حملة بربرها توسط یک امیر یا فرمانده نظامی اداره می‌شد، داده شده است. چندین شهر در ایتالیای قدیم چنین وضعی داشتند. // 22. Etats pontificaux شهرها و سرزمین‌هایی که از سال 754 م. تا 1870 م. قانوناً در اختیار پاپ بود. با وحدت ایتالیا و تشکیل کشور یکپارچة ایتالیا در قرن نوزدهم، این مناطق و حتی شهر رم به زور از پاپ گرفته شد. پاپ به نشانة قهر و نارضایتی سال‌ها خود را در شهرک واتیکان محبوس کرد و بیرون نیامد. موسیلینی موفّق شد طیّ توافق لاتران، پس از حدود 60 سال دوباره بین پاپ و ایتالیا آشتی برقرار کند.
    23. Patrice des Romains.
    24. Charlemagne کارلِ بزرگ بنیان‌گذار امپراتوری‌ای بود که حدود هزار سال استمرار یافت. این نظام سرانجام توسط ناپلئون بناپارت در 1806 فروریخت. پاپ به پاس حمایت‌های شارلمانی، در سال 800 م. تاج امپراتوری را بر سر او نهاد و بدین‌ترتیب فرانک‌ها جای امپراتور رم غربی را که در 476 از بین رفته بود، گرفتند. اعطای لقب امپراتور توسط پاپ به شخصی غیر از امپراتور قانونیِ روم شرقی، عملاً خیانت و اقدامی خصمانه علیه قسطنطنیه تلقّی می‌شد. شارلمانی نوآوری های زیادی در عرصه‌های سیاسی، دینی و فرهنگی ایجاد کرد. این اقدامات تحوّل درخشانی را رقم زد که به رنسانس کارولنژی مشهور شده است. طیّ تحولات قرن دهم میلادی، امپراتوری فرانک‌ها با تاجگذاری اوتون کبیر در سال 962 میلادی به امپراتوری مقدّس رومی-ژرمنی تبدیل شد. در قرن بیستم، هیتلر با الهام گرفتن از عنوان این امپراتوری (رایش) نام حکومت خود را رایش سوّم نهاد. // 25. Bavière ایالتی در جنوب آلمان با مرکزیّت مونیخ. // 26. Renaissance carolingienne مقصود نهضتی است که در سده‌های هشتم و نهم برای اصلاح نظام تعلیم و تربیت و به‌طورکلی در عرصة فرهنگ به راه افتاد. امپراتوران کارولنژی به‌ویژه شارلمانی پشتیبان اصلی آن بودند. // 27. Alcuin شاعر و متکلّم انگلیسی و معمار اصلی رنسانس کارولنژی. بعضی مورخّان او را «دانشمندترین روزگار خود» توصیف کرده‌اند. // 28. Aix-la-Chapelle یا به آلمانی «آخِن» شهری است در غرب آلمان که شارلمانی آن را اقامتگاه و پایتخت خود کرد.
    29. Cathédrales.
    30. Bas-de-casse در حروف‌چینیِ دستی، حروف کوچک در پایین جعبة حاوی حروف سُربی قرار داده می‌شود. // 31. Louis le Pieux فرزند و جانشین شارلمانی که جز چند سال آخر، بقیه را درگیر سرکوب کردن شورش‌ها و یا حملات وایکینگ‌ها بود.
    32. Pierre Riché // 33. Histoire du christianisme, vol. 4, Descalée, 1993.
    34. Saint-Gall دیری بندیکتی در سوییس امروزی که کتابخانة نفیس آن شهرت زیادی در اروپا داشت. // 35. Fulda دیری بندیکتی در مجاورت شهر کاسل آلمان که توسط یکی از شاگردان بونیفاس قدیس بنا نهاده شد.
    36. Reichenau.
    37. Admonitio generalis در زبان لاتین به معنی تشویق و ترغیب عمومی است. در یکی از موادّ این فرمان به اسقفان دستور داده شده که در کلیساها و صومعه‌ها کلاس هایی برای کودکان از همة اقشار جامعه دایر کنند و به آنان خواندن و نوشتن و موسیقی و سرودهای مذهبی و حساب و دستور زبان آموزش دهند. // 38. (Saint Benoît de Nursie (480-547 راهب ایتالیایی و بنیان‌گذار فرقة بندیکتَن (ordre des bénédictins). او را پاتریارک راهبان غرب خوانده‌اند و کشف و کرامات زیادی به او نسبت داده‌اند. ازجمله نوشته‌اند که وقتی صومعة مونته‌کاسینو (Mont-Cassin) را در سال 529 می‌ساخت چنین گفت: «تقدیر الهی بر این است که تمام این صومعه‌ای که ساختم به دست کافران افتد، فقط به زحمت توانستم جان‌هایی را نجات دهم که به من بخشیده شد.» از قضا در یورش لومباردها به مونته-کاسینو در سال 589، صومعه ویران شد امّا حتی یک راهب کشته نشد. صومعه بندیکت در قرن هشتم مجدداً بازسازی شد امّا در قرن نهم دوباره توسط راهزنان سارازن تخریب شد. و همین‌طور این دور ساختن و ویران کردن تا قرن بیستم و نبرد معروف مونته‌کاسینو در جنگ جهانی دوّم ادامه داشت. این صومعه در عین یکی از قطب‌های مهم فرهنگی در ایتالیا بوده و گنجینه‌های گران‌بهایی از نسخ خطی و تابلوهای هنری را در خود جای داده است.  // 39. Benoît d’Aniane (750-821) Saint اشراف‌زادة آلمانی که به یکی از بزرگترین مصلحان رُهبانیت مسیحی تبدیل شد. او را یکی از پیشگامان اتّحاد فرهنگی اروپا و از نقش‌آفرینان رنسانس کارولنژی می‌دانند. بندیکت آنیان معروف به بندیکت دوّم حدود سه قرن بعد از بندیکت نرسیا یعنی بندیکت اوّل آمد امّا تصمیم گرفت که مکتب سلف خود را احیا کند و الگوی فرقه بندیکتن را در سراسر مسیحیّت غربی پیاده سازد. // 40. Inde نام شعبه‌ای از رودخانة روور در آلمان است و هیچ ربطی به کشور هند ندارد. نام کامل صومعه‌ای که بر کرانة این رودخانه واقع شده، عبارت است از: Rédempteur-sur-l'Inde // 41. Cornélimünster نام دیگر همان صومعة فوق‌الذکر است که توسّط بندیکت آنیان و لویی پارسا در آخن ساخته شد و الگوی ادارة آن که طبق قانون بندیکت نرسیا بود، به کلّ اروپا تسرّی داده شد.
    42. Capitulare monasticum.
    43. Cluny مجموعه دیرهایی که در سال 910 م. ابتدا به دست گیوم آکیتن بنا گذاشته شد. در قرن بعد، اودیلون فرقه کلونی را تأسیس کرد و بدین‌ترتیب تعداد دیرها تا قرن سیزدهم به نُه تا دوازده هزار عدد رسید. فرقة کلونی تابع قانون بندیکتن بود. از شرق اسپانیا تا مرزهای غربی روسیه، و از انگلستان تا جنوب ایتالیا، سراسر پوشیده از این شبکه بسیار قدرتمند دینی و سیاسی و اقتصادی شده بود. دیرهای فرقة کلونی از شاهان، اربابان محلّی و حتّی اسقفان استقلال کامل داشت و مستقیماً زیر نظر پاپ اداره می‌شد. در اوایل هزارة دوم میلادی، مرغوب‌ترین زمین‌ها، نفیس‌ترین کتابخانه‌ها، عظیم‌ترین ثروت‌های اروپا به کلونی تعلّق داشت. در قرن یازدهم شبکه‌های صومعه‌ای جدیدی مثل سیتو و گراند-شارتروز وارد عرصه رقابت با کلونی شدند. // 44. Filioque اسپانیایی‌ها با ابداع فیلیوک به خیال خود می‌خواستند با تفکّر آریانیسم که نزد ویزیگوت‌ها ریشه دوانده بود، مقابله کنند، غافل از اینکه با این کار ضربة سهمگینی به یکپارچگی مسیحیّت وارد می‌شود. یکی از عوامل اصلی جدایی کلیسای کاتولیک و ارتدوکس که اختلافات موجود در قضایای مسیح‌شناسی و تصویرستیزی را وخیم‌تر کرد، مسئلة فیلیوک بود. // 45. Photuis مقاومت سرسختانة این پاتریارک در برابر زیاده‌خواهی پاپ به ویژه در موضوع فیلیوک، لقب «قدّیس فوتیوس کبیر» را در کلیسای ارتدوکس برای او به ارمغان آورده است. هم‌آوردی فوتیوس و پاپ نیکولای اوّل که هر دو قدرت‌طلب و سرسخت بودند، شکاف بین کلیساهای شرق و غرب را برگشت‌ناپذیر ساخت. // 46. Nicolas Ier یک‌صدوپنجمین پاپ مسیحیّت که نقش زیادی در جدایی کلیسای شرق و غرب داشت. او مقتدرترین و پرنفوذترین شخصیت دینی عصر خود و نخستین پاپی بود که صریحاً برتری قدرت پاپ بر امپراتور را مطرح کرد.
    47. Ignace // 48. David Knowles.
    49. Gélase اگرچه دورة چهارسالة پاپی او کوتاه بود، امّا توانست در ادامة کار سیریسیوس و لئون کبیر، با نظریه‌پردازی خود، ولایت و اولویت اسقف رم بر سایر اسقفان را به کرسی بنشاند. اساس استدلال او همچون لئون بر محور جانشینی پطروس بود.
    50. Nouvelle Histoire de l’Eglise, tome 2, Seuil, 1968.

 
  • ريشه های هندي و سنسكريت در داستان هاي حكايي ايراني

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    ريشه های هندي و سنسكريت در داستان هاي حكايي ايراني

    شاهکارهای حکایت در ادبیات پارسی
    سيد مسعود رضوي
    بازخواني
    بخش پنجم


    آثاري نظير طوطي‌نامه، اغلب به سبك و سياق هزارويك‌شب و به شيوة داستان در داستان نوشته شده و مبتني بر بياني تمثيلي براساس حكايات مختلف است. «بعضي از قصه‌هاي هزارويک‌شب و طوطي‌نامه و اصولاً گروه قصه‌هايي كه بر الگوي ساختماني هزارويك‌شب تنظيم شده و اصلشان از هند است، اغلب جنبة تمثيلي دارد.»
    ***
    ترجمة طوطي نامه‌ها
    در اوايل قرن هشتم هجري قمري، به فاصلة ده بيست سال، دو بار طوطي‌نامه به پارسي ترجمه شد. اما اين‌ها تنها برگردان‌هاي اين اثر ديرينة هنري به زبان پارسي نبود. در سال‌هاي 713 تا 715 ق، نويسنده‌اي به نام عمادبن محمدالثغري، كه چندان چيزي هم دربارة او، جز نامش نمي‌دانيم، اين داستان را به زبان پارسي ترجمه كرد كه براساس قالب‌ها و باب‌بندي‌هاي خاص داستان مزبور، نود حكايت در 52 شب را عرضه كرده است. داستان‌هاي طوطي‌نامه، البته براساس آنچه روايت شده، بايد 72 شب به طول انجامد، زيرا طوطي قصه‌گو، 72 شب افسانه گفته است. اين فابِل‌ها، برخلاف حكايات كليله و دمنه و بسياري از حكايت‌هاي مرزبان‌نامه و امثال آن‌ها، تركيبي از قهرمان‌هاي مختلف، از انسان و حيوان (در اينجا طوطي) است. طوطي‌نامة عماد ابن محمدالثغري، جواهرالاسمار نام داشت و بيانگر ذوق و دانش مترجم و آشنايي گسترده‌اش با ادبيات و زبان شاعرانه است.
    به مانند اغلب مترجمان قديم، وي نيز مطالب و شواهد و نكته‌هاي متنوع ديگري را نيز به كتاب افزوده و البته تكنيك ابداعگرانه‌اي هم به كار برده و نام اشخاص و جاي‌ها را به زبان پارسی و عرف¬های آشنا برگردانده تا از غرابت آن بكاهد و روح فرهنگ و اقاليم بومي را در آن بدمد. اين شيوه (يا تكنيك) در ترجمة آثار ادبي، خاصه حكايات و قصص و داستان‌ها، از قديم‌ترين روزگاران سابقه داشته است. از يك جهت مفيد بوده و به نوعي بازآفريني و خلق مجدّد يك اثر بيگانه در عرصة ادبيات بومي و فرهنگ ملّي محسوب مي‌شده است.
    بسياري از مترجمان زبده و با فرهنگ، اين اقدام را صحيح و حتي مستحسن و پرفايده تلقي مي‌كردند، اما گروهي ديگر، آن را دخل و تصرف نابجا و خدشه در متن مبداء قلمداد مي‌نمودند و خلاف روح علمي و تعهد فرهنگي به حساب مي‌آوردند. بي‌شك در هر دو طريقت، بهره‌اي از حقيقت موجود است. اما نبايد فراموش كرد كه دميدن روح فرهنگ‌هاي بومي و جانمايه و شاخصه‌ها و ظواهر آن در آثار ادبي و فرهنگي، كار هر كسي نيست و تنها نويسندگان و مترجمان دانشور و صاحب فضل و تجربه و ذوق در اين راه توفيق به دست مي‌آورند. زيرا دوختن جمله‌اي نوبر تن يك اثر ادبي، تنها نيازمند مواد و مصالح خوب نيست، بلكه دست خلاق و ذهن دقيق و حسابگري را مي‌طلبد كه با محاسبه و هنرمندي، لباسي زيبا و مورد پسند همگان خلق كند. نمونه‌هاي كهن در اين زمينه فراوان نيست، اما در دوران جديد، ترجمه اعجاب‌انگيز روشنفكر و اديب برجسته عصر رستاخيز و مشروطيت، حاج‌ميرزا حبيب‌اصفهاني، از رمان ژيل بلاس، از بهترين و شيواترين نمونه‌ها در تاريخ اديبات پارسي محسوب مي‌شود.
    در ابتدانامه يا ديباچه جواهرالاسمار، مترجم نوشته است كه در ضمن و در متن اين ترجمه: « از هر جنس كتاب و صحايف مطالعه مي‌كردم، نكته‌اي از اين جريده التقاط مي‌نمودم و كلمه‌اي از آن صحيفه بر مي‌چيدم. گاه مسئله‌اي از اين كتاب بيرون مي‌كشيدم و گاه مثلي از آن دفتر مي‌ديدم...» (ص11). تصور نمي‌كنم بهتر از اين بتوان قواعد و شيوه‌هاي اين نوع ترجمه را بيان كرد.
    باري، ماجراي طوطي‌نامه، حكايتي عشقي ـ اخلاقي است كه به سياق  داستان‌هاي سريالي و نقّالي ساخته و پرداخته شده است. هم پيوسته و هم گسسته از هم‌‌اند، زبان روايت در مورد همة شخصيت‌ها و قهرمانان يكدست و همگون است، اما در عوض تنوع اجتماعي چشمگيري در توصيف هر كدام ديده مي‌شود و بنا به اهداف اخلاقي يا غيراخلاقي هر يك، مي‌توان به مصالحي براي تحقيق اجتماعي در اين متون دست يافت. تحقيقاتي كه خمير مايه جامعه شناسي ادبيات را براي ادب كلاسيك پارسي فراهم مي‌سازد و مي‌دانيم كه تا چه حد اين شاخه از علوم انضمامي در ادبيات ما نيازمند مواد و مصالح و امكانات است.
    باري، ماجراي طوطي‌نامه، مربوط به بازرگاني است كه قصد سفر دارد و همسر زيبا و طنازش را به همراه دو طوطي (نر و ماده) وا مي‌نهد و چندماهي از منزل دور مي‌شود. پيش از عزيمت، كدبانو را مي‌خواهد و نصيحت مي‌كند كه در هر كاري ابتدا با طوطيان رايزني كند تا مصلحت امور را به درستي دريابد. بانوي زيبا و تنها در معرض فريب و اغوا قرار مي‌گيرد. ابتدا با طوطي ماده درباره جواني عاشق پيشه كه طالب وصل اوست، مشورت مي‌كند، اما جواب رد و ممانعت طوطي (شارك) همان و مرگ پرنده‌ همان. اين ماجرا، براي جفت طوطي عبرتي مي‌شود تا بر جان خويش بيمناك شود و چاره‌اي بينديشد. چاره‌ در ادبيات است. در قصه و قصه‌ها و هنري كه مي‌تواند تا ابد ادامه يابد و از منبع  بي‌پايان خيال‌ها و تجربه‌ها و كلمات براي اقناع و تربيت مخاطبان بهره گيرد. به مانند شهرزاد قصه‌گو، كه شاه جوان غافل و قاتل را در زندان افسانه‌هاي خويش اسير و در پاي داستان‌هايش زمين گير مي‌كند. طوطي نر به جاي نصيحت و بيم‌ و انذار و شعارهاي اخلاقي، راهي به كلي متفاوت بر مي‌گزيند. ابتدا خود را هواخواه بانو و راغب به وصال و عشق نشان مي‌دهد، اما با بيان حكايتي كه در تمام طول شب دوام دارد، ماهرو را به مخاطبي شيفته و شيدا بدل مي‌كند و اين قصه‌هاي شبانه ادامه مي‌يابد تا از آن عشق گناه‌آلود دور مي‌شود و سرانجام با نصايح و موعظه‌ها و تجربه‌ها ...، سلامت بانو در همنشيني با اين نديم قصه‌گو، حفظ مي‌شود و بازرگان پس از هفتاد و دو شب به سراي بازمي‌گردد و بناي خانه و خانواده را با تدبير و خردمندي طوطي، همچنان مستحكم مي‌يابد...
    اين ساختار در هم تنيده كه تركيبي از قصص، حكايات، داستان‌هاي بلند عاميانه، ساختار مقامه‌ها و ... است، گنجايي و ظرفيت فوق‌العاده‌اي براي استفاده از ساختارهاي متنوع قصه در ادبيات كهن داشته است. ضمن اين‌كه علاوه بر پايداري در تداوم قصه و اطالة هيجان‌انگيز و ايجاد تعليق‌هاي مكرر، مجموعه داستان‌واره‌هاي كوتاه (يا حكايات) شيريني را هم در ضمن و ذيل هر داستان مي‌گنجاند و سرانجام عبرت‌ها و نتايج و اندرزهاي متناسب با هر قسمت از داستان را در فرجام حكايت‌ها درج مي‌نمايد. اين اندرزها و مواعظ، گاهي به صورت بيان مستقيم، گاهي ضرب‌المثل، گاهي با استناد به آيه و روايت، و گاهي به واسطة يك يا چند بيت شعر بيان مي‌شده است. شعرها و امثال نيز لزوماً در زمرة مشهورات نيست، بلكه گزينشي مطابق پسند نويسنده و خواننده در هر دوره مي‌باشد. تلخيص طوطي‌نامه به دليل ساختار خاص و تركيبي آن كه فابل و داستان‌هاي هزار و يك شبي، به همراه پيوستگي افسانه‌هاي نقالي با حكايت كوتاه و شخصيت‌پردازي ساده و در عين حال متنوع، سيراب شدن از تاريخ و فرهنگ كهن هند و ايران، و بالاخره تركيب فضاها و افسانه‌هاي هند و ايراني و استفاده از اسم‌ها و مكان‌هاي آشناي بومي و ... بخشي از اين تطور، تركيب و تبادل شگرف فرهنگي و ادبي را ميان ايران و هند نشان داده است.

    آشنايي با ضياءالدين نخشبي
    ضياء‌الدين بلائوني، مشهور به ضياء نخشبي، زيسته در نيمة دوم سدة هفتم هجري قمري، نويسنده و شاعر (و البته مترجم) اهل منطقه‌اي در حدود بخارا و سمرقند و بلخ است. برخي جغرافي‌دانان نوشته‌اند «نخشب» در فاصلة سه روزه راه از سمرقند به‌سوي بخارا، قرار داشت و چاهي كه منسوب است افسانة المقنع رخ داده و «ماه نخشب» را از آن بيرون مي‌كشيده است، در حدود دو فرسنگي همين محل قرار گرفته است.115اما نام مشهورتر اين محل در تاريخ «نَسَف» است كه دانشوراني چون ابوالبركات حافظ‌الدين نسفي فقيه حنفي، و عزيزالدين نسفي صاحب كتاب معروف عرفاني «الانسان‌الكامل» نيز از مشاهير آن سامان بوده‌اند. باتوجه‌به پيشينة مقنّع و يارانش، و مشاهير بسياري كه از اين اقليم برآمده‌اند، مي‌توان نخشب را يكي از مناطق صاحب و زايندة فرهنگ در تاريخ و جغرافياي ايران بزرگ قلمداد كرد و ضياء نخشبي نيز در اوج شكوفايي فرهنگي نَسَف يا نخشب ظهور كرده است، امّا زادگاهش را ترك كرد و در هجرتي طولاني به‌سوي جنوب، عازم هندوستان شد و در جايي به نام بدائون (بداؤون) اقامت گزيد.116انتسابش به نخشب و بدائون به‌دليل زادگاه و محل اقامتش بوده و اين خواجه‌ ضياء در همان‌جا توانست وارد دستگاه ديواني سلاطين خَلُجي شود. اين را از تقديم‌نامة برخي كتاب‌هايش مي‌دانيم، زيرا آن را به نام قطب‌الدين مبارك شاه خلجي تأليف كرده است.
    خواجه ضياءالدين نخشبي در هندوستان دانش‌ها اندوخت و از جمله با زبان سنسكريت آشنا شد و هنگامي كه برخي آثار ادبي و كهن هندي را مطالعه كرد، مجذوب شد و تصميم به ترجمة آن‌ها به فارسي گرفت. او اديب و فرهنگ‌پيشه بود، امّا ذوق تصوف و تعلق عرفاني هم وجودش را گرم مي‌كرد. زهد و تصوف ضياءالدين،‌ رنگ‌وبوي اقليم‌هاي گرم و مرطوب هنديان را دارد و باورهاي تاجرانة اين مردمان كه امور و لذايذ اين جهان را نيز پيش چشم دارند و از آن محملي براي عبادت و سلوك مي‌سازند. پس ديدن عنوان كتابي همچون «سلك‌السّلوك» يا «لذّة‌‌النّساء» در ميان آثار خواجه ضياءالدين، چندان شگفت و غريب نيست. اثري ‌برگردان و برگرفته از يك منبع هندي كه در باب كيفيت تمتع مردان از زنان است. و عجيب هم نيست كه در كنار آن،‌ «نصايح و مواعظ» نوشته و نيز «عشرة مبشرّه» كه هر دو در ديانت و ترويج شريعت و زهد است. اين آثار نشانه‌هايي دارد از اينكه ضياء نخشبي شايد واعظ يا روحاني هم بوده است و مرجع هدايت و توجه مردم در امور زندگي و ديانت. از او يك اثر ديگر به نام «جزئيات و كليّات» (يا بالعكس: كليات و جزئيات) را نيز مي‌شناسيم كه يك جُنگ و مجموعه از آثار گردآوري‌شده توسط ضياءالدين است و به نام چل ناموس يا ناموس اكبر معرفي شده است.
    نياز به توضيح نيست كه ضياء نخشبي (يا بدائوني) را به‌خاطر داستان طوطي‌نامه مي‌شناسيم و اين اثر مقبول نزد عامة‌ مردم، نام وي را زنده نگاه داشته است. از آثار داستاني ديگرش، كتابي به نام گلريز را هم اسم برده‌اند، امّا نثر و هنر وي بر مبناي طوطي‌نامه در تواريخ و كتب ادبي مطرح شده است. «در نثر تمايل به صنعت و آرايش عبارات و استشهاد به اشعار و امثال و آيات و اخبار داشت. شعرهايش متوسط است و اغلب آنها را در لابه‌لاي كتاب‌هايش آورده است. در وصفش گفته‌اند كه «به تصديق و تكذيب ابناي عصر اعتنايي نداشت و عقايد خويش را آزادانه بيان مي‌كرد.»117

    خلاصة داستان
    در داستان طوطي‌نامه‌اي كه به‌قلم ضياء نخشبي تأليف و ترجمه شده است، بانويي خجسته‌نام را داريم كه شويش عازم سفري دراز است و در غياب شوهر،‌ خجسته عاشق شاهزادة جواني مي‌شود. طبعاً در خانه طوطيكي هست كه زيان‌آور و رازدار خداوند خانه،‌ يا همان مرد مسافر است. اين پرنده، ‌شاهد ماجرا و كارآكتر مهم در حكايات و ساختن داستاني است كه به‌شيوة سنتي و ماجرا در ماجرا پرورده مي‌شود و پيش مي‌رود. خجسته‌بانو را شيدايي و عشق در برگرفته و هر شب عزم ديدار شاهزاده به دل مي‌افتد و در سرش مي‌گردد. اينجاست كه نقش‌آفرين كهن و ماجراساز، طوطي سخنگو، پاي به صحنه مي‌گذارد و هر شامگه، تا هنگام سحر، افسانه‌اي مي‌بافد و قصه‌اي مي‌سازد. اين سرگرمي از تب‌و‌تاب شبانة خجسته مي‌كاهد و او را معطّل مي‌كند تا آن هنگام كه در روزها و هفته‌ها مي‌گذرد و سرانجام شوي باز مي‌گردد و سفر تمام مي‌شود. پايان‌بندي داستان، مطابق ميل زاهد واعظ شكل مي‌گيرد و نه آن‌چنان‌كه در اصل و اساس بوده است. شوهر از سفر بازآمده، چون حقيقتِ حال را از طوطي دست‌آموز و رازگوي مي‌شنود، پرنده را گرامي مي‌دارد و بسيار مي‌نوازد؛ اما خجستة دلبسته را لايق زندگي نمي‌داند و مطابق انگاره و باورهاي مرسوم و معلوم، ‌بانوي شيفته و فريفته را «از زيور حيات عاري مي‌سازد.»118

    روايت‌هاي ديگر از طوطي‌نامه
    طوطي‌نامه را يك‌بار ابوالفضل‌بن مبارك به امر اكبرشاه بابري بازنويسي و ساده‌ كرد و اين تنها ويرايش كتاب نبود. طوطي‌نامه همواره محل توجه مخاطبان خاص و عام و علاقمندان ادبيات داستاني بوده است. پس از ابوالفضل نيز شاهزادة دانشور، شاعر، عارف و مترجم بزرگ عهد تيموريان هند، محمد داراشكوه نيز، روايت ضياءالدين را پيراسته و كوتاه کرد و يك نسخة تلخيص‌شده، شامل 35 حكايت فراهم آورد.119
    اين نمونه‌ها نشان مي‌دهد كه طوطي‌نامه تا چه اندازه محل توجه بوده است. در پايان قرن دهم، حميد لاهوري اين داستان را در 998هـ.ق به‌نظم فارسي سروده است. بعدها تلخيص و بازنوشت همين منظومه با عنوان چهل طوطي معروف شد كه بازنگاري جلال آل احمد و سيمين دانشور،‌ به نام چهل طوطي در روزگار ما شهرت بيشتري دارد.120

    سبك حكايات و نثر قصة طوطي‌نامه
    شهرت اين ترجمه از ضياءالدين نخشبي يا بدائوني، كه در سال 730 هجري قمري، در 52 حكايت تحرير شد و هر حكايت به يك شب اختصاص دارد، چنان بود كه آثار ديگر را به فراموشي سپرد.«بعضي از قصه‌هاي هزارويک‌شب و طوطي‌نامه و اصولاً گروه قصه‌هايي كه بر الگوي ساختماني هزارويك‌شب تنظيم شده و اصلشان از هند است، اغلب جنبة تمثيلي دارد.»121
    تجربه و سابقة اين نوع افسانه‌سازي و قصه‌پردازي، در هندوستان ديرينه و پربار است. ضياء نخشبي هم بنابر آنچه از متن و ديباچة‌كتاب بر مي‌آيد، ويرايشي به ذوق و سياق مطلوب از ترجمه‌اي ديگر ـ و كهن‌ترـ فراهم ساخته است. درواقع، گويا مترجم و اديبي پيش از وي، طوطي‌نامه‌اي با نثر متكلّف و دشوار و داراي اطناب فراهم ساخته بود. نخشبي، به نام و نشان وي اشاره‌اي نكرده و از منابع ديگر هم اطلاعي از آن اديب قصه‌نگار و مترجم در دست نداريم.
    ضياء الدين به گمان و بيان خويش، آن برگردان پارسي را ويرايش و پيرايش كرد و زوايد را حذف کرد، سپس اغلبي از حكايات را با اشعار خود تزيين دادو در ابتدا و انتهاي هر حكايت، نظمي مستقر كرد و گويا چندين حكايت را نيز براي خوانندگان، نامناسب پنداشته و ركيك انگاشته و به جاي آن چند حكايت ديگر ساخته و پاياني تازه براي كتاب پرداخته است، به اين ترتيب، آرايشي تازه به طوطي‌نامه داده و اگر چه رسم امانت را در ذكر نام مترجم متقدم رعايت نكرده، اما جاني تازه به اين كتاب بخشيده و آن را در تاريخ ادب پارسي ماندگار ساخته است. گذشته از ابتداي داستان‌ها كه جنبه توصيفي دارد و با سجع و موازنه همراه است، در ساير بخش‌ها، زبان طوطي‌نامه سليس و نسبتاً روان است... از نظر نوع داستان در طوطي نامه، هم داستان‌ها و قصه‌هاي غنايي و عاشقانه ديده مي‌شود و هم قصه‌هاي حيوانات با ابعاد تمثيلي مي‌توان يافت. ازسوي‌ديگر، برخي داستان‌ها جنبه‌هاي آموزشي و پندآموز دارد. «بخش‌هايي از طوطي نامه، بيشتر به قصه نزديك مي‌شود و در بخش‌هايي ويژگي‌هاي داستان‌هاي سنتي نمود بيشتري مي‌يابد؛ يعني ويژگي داستان و قصه، هر دو در طوطي‌نامه وجود دارد.
    ... اگر چه داستان اصلي طوطي‌نامه محتواي واحدي دارد، در داستان‌هايي كه در 52 شب نقل مي‌شود و در داستان‌هاي فرعي ديگر، محتواي واحدي نيست و وقايع و حوادث، بسيار گوناگون و ناهمگون است. در اين داستان‌ها، انسان در كنار حيوانات و موجودات شگفت ديگر قرار مي‌گيرد و با آنها گفت‌وگو و هم‌زباني مي‌كند و كارهايش با اعمال آنها گره مي‌خورد... »122

    طوطي‌نامۀ شيخ بهايي
    شيخ بهاءالدين آملي، حكيم و دانشور مشهور عصر صفوي، اصالتاً اهل لبنان بود و به همراه پدرش وارد ايران شد. او شهرت بسيار دارد و به‌رغم علاقه‌اش به زبان عربي، شعرهاي پارسي زيادي هم سروده است. از جمله چندين مثنوي و كشكولي از سخنان و اندرزها و روايات و حكايات، كه به نثر و معدودي اشعار فراهم كرده است. يكي از منظومه‌هاي شيخ نيز مثنوي حكايي و داستاني‌ است با عنوان طوطي‌نامه.123
    داستان شيخ‌بهايي چنين است كه: «شاهي طوطي بسيار عزيز خود را براي كسب معلومات به جزيزه‌اي دُوردست نزد دانشمندي مي‌فرستد. سراينده با اين تمثيل، بشر را به طوطي‌اي تشبيه كرده است كه براي رسيدن به كمال اين دنيا فرستاده مي‌شود؛ و داستان‌ها و تمثيل‌ها و حكايات فراواني ضمن داستان اصلي خود آورده است. ظاهراً‌ داستان ناتمام است چون سخني از بازگشت طوطي به ميان نمي‌آيد.»124

    پي نوشت‌ها
    115ـ دربارة نخشب و مقنّع، نگاه كنيد به: آثار البلاد قزويني و سياست‌نامه خواجه نظام‌الملك توسي. // 116ـ نگاه كنيد به مقدمه و توضيحات مجتبايي و  آريا بر طوطي‌نامه، همان. // 117ـ فرهنگ ادبيات فارسي، محمد شريفي، همان، ص 962. // 118ـ طوطي‌نامه، همان، ص509. // 119ـ اين اثر اول بار به‌صورت دو زبانه انگليسي و فارسي در سال 1801 ميلادي در كلكته منتشر شد و چاپ افست آن در سال 1346 خورشيدي در تهران انتشار يافت. فرهنگ ادبيات فارسي، ص 980. // 120ـ شش قصه از اين كتاب، به ترجمۀ سيمين دانشور و جلال‌ آل‌احمد از متن انگليسي در شماره‌هاي 1 تا 4 سال هجدهم مجلة يغما ( سال 1344) به‌چاپ رسيد كه در سال 1351 به‌صورت مستقل با عنوان چهل طوطي منتشر شد. همان. // 121ـ عناصر داستان، جمال ميرصادقي، ماهور ، چاپ دوم، 1376 ، ص 205. // ميرصادقي معتقد است: اصولا آوردن يك قصّه در قصة ديگر، از ويژگي‌هاي قصه‌هاي هندي است كه در مهابهارات و ساير كتاب‌هاي هندي نظير آنها مي‌توان يافت... خصوصيت ديگر اين گروه قصه‌ها، اختلاط انسان با كلية مخلوقات اين جهان است. در اين قصه‌ها انسان با حيوان و گياه و جماد ارتباط نزديك دارد و با آنها هم‌زباني مي‌كند، دوستي مي‌كند و از آنها ياري مي‌طلبد و از اعمال و سخنانشان عبرت مي‌گيرد... همان منبع، ص204. // 122ـ همان، ص 206 و 207. // 123ـ اين مثنوي 1434 بيت دارد و در قالب بحر رمل مسدّس مقصور كه يكي از قوالب مثنوي است منظوم شده است. اين اثر يك بار چاپ شده كه تنها چاپ سنگي قديمي آن است و نسخه‌اي خطي از آن در كتابخانة مجلس موجود مي‌باشد. // 124ـ فرهنگ ادبيات فارسي، همان، ص 980.

 
  • زیبا زشت است و زشت زیباست

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    زیبا زشت است و زشت زیباست

    منیره پنج تنی



    اکثر ما برای توصیف اشیاء و ایده ها از طبیعت و حیوانات و اشخاص گرفته تا آثار هنری و اصوات موسیقی و حتی افعال، از «زیبایی» و مفاهیم همبسته اش استفاده می کنیم؛ اما مسئله وقتی پیچیده می شود که با دیگری بر سر چیزی که زیبا وصفش می کنیم اختلاف نظر داشته باشیم و بخواهیم دربارۀ معنای زیبایی و به تبع آن زشتی وارد گفت وگو شویم. هدف اصلی من در این نوشتار نقد و بررسی دو کتاب تاریخ زیبایی و تاریخ زشتی به قلم امبرتو اکو فیلسوف، نشانه شناس و رمان نویس ایتالیایی ست. هر دو کتاب جذاب و خواندنی پر از اطلاعات اند. اکو از توان ادبی اش در خلق روایت های موجز و قصه گونه از یک موضوع نه چندان ساده بهره می گیرد و آن را با دانش فلسفی اش می آمیزد؛ به همین خاطر اثری که در نهایت خلق می کند با آثار مشابه در فرم و محتوا، تفاوت های بعضا چشمگیری دارد.  پیش از بررسی این دو اثر به لحاظ محتوایی، ترجمه و کیفیت چاپ، ابتدا برای جلب نظر خوانندگان محترم به اهمیت مسألۀ زیبایی و قدمت آن در تاریخ اندیشه، با توضیح نقل قولی از سقراط دربارۀ زیبایی آغاز می کنم که به نظرم هنوز هم بهترین و معتبرترین شروع برای تفکر دربارۀ این موضوع است. سپس به طبقه بندی مختصری از کتاب های نظری در مطالعات زیبایی می پردازم تا جایگاه دو کتاب تاریخ زیبایی و تاریخ زشتی (فرهنگستان هنر- متن) میان آثار مربوط به این حوزه روشن تر شود.
    ***
    «زیبا دشوار است!»
    اغلب ما وقتی در طول روز می خواهیم احساس خوشایندمان را دربارۀ چیزهای مختلف بیان کنیم از زیبا و صفات دیگری که یادآور این مفهوم اند، استفاده می کنیم. خیلی وقت ها دربارۀ آدم ها، طبیعت، آثار هنری و حتی افکار و اندیشه ها از زیبا و صفاتی مانند جذاب، جالب، قشنگ، ملیح، والا، شگفت آور و در مواقعی حتی خوب و عالی استفاده می کنیم اما اگر پای پرسش از زیبایی به‌میان بیاید و بخواهیم منظورمان را تدقیق کنیم و بگوییم زیبایی چیست همان جا می فهیم در چه چالۀ بزرگی افتاده ایم. شاید یکی از جالب ترین آثاری که به سهل و ممتنع بودن چیستی زیبایی اشاره می کند رساله های افلاطون باشد. افلاطون در چند رساله اش از زبان سقراط به زیبایی می‌پردازد که یکی از آنها رسالۀ «هیپیاس» (بزرگ) است. سقراط از هیپیاسِ سخنور که عمرش را صرف سخنرانی‌های سیاسی می کند، می پرسد چرا خردمندان گذشته از کارهای دولتی اجتناب می کردند و پاسخ هیپیاس این است که «آن مردان، زیرکی و توانایی کافی نداشتند که هم در امور دولتی کاری از پیش ببرند و هم منافع شخصی خود را تأمین کنند.»1(افلاطون، 1380، 535) مانند دیگر گفت وگوهای سقراطی بحث دربارۀ زشت و زیبا به‌جایی می رسد که هیپیاس از سقراط می پرسد نتیجۀ این سخن ها چیست؟ زیرا به‌نظر او کار بزرگ و زیبا، فصیح سخن گفتن و قانع کردن شنوندگان و ربودن جوایز بزرگ است. درنهایت هم سقراط را سرزنش می کند که مرد باید به آن کارها دل ببندد نه به این موشکافی های بی معنی و خنده آور تا به دیدۀ مردمان ابله و ناتوان ننماید. سقراط به هیپیاس می گوید من همین که پند تو را می پذیرم، ندای هم خانه ام را می شنوم که «شرم نداری دربارۀ کارهای زیبا سخن  می گویی درحالی‌که نمی دانی «زیبا» چیست؟ تو که از ماهیت «زیبا» بی خبری چگونه می توانی گفتار یا کردار زیبا را از زشت بازشناسی؟ سقراط، گمان می کنی تا زمانی که گرفتار این حالتی، زندگی برای تو بهتر از مردن است؟» (همان، 566) و درنهایت با تواضعی که مختص خودِ سقراط است می گوید هم حرف های هیپیاس و هم سخنان هم خانه اش برای او مفید بوده زیرا اکنون به معنی آن مثل معروف پی برده که می گوید «زیبا دشوار است.»2 پس از گذشت قرن ها، پرسش از زیبا و زیبایی و مصادیقش به قوت خود باقی است. نگارش کتاب ها و مقالات مختلف با این موضوع و تأسیس علمی با نام «زيباشناسي»گواهی است بر مدعای پایانی سقراط در رسالۀ هیپیاس که می گوید: «زیبا دشوار است.» شاید یکی از دشواری های بحث دربارۀ زیبایی این باشد که به قول راجر اسکروتن متوجه می شویم «ما درخصوص زیبایی با کیفیتی نظیر، شکل، اندازه، یا رنگ سروکار نداریم که برای همۀ کسانی که راه و چاه عالم فیزیکی را می دانند، به‌نحو مناقشه‌ناپذیری حضور دارد.»3 (اسکروتن، 1393، ص 15)

    طبقه بندی کتاب های مختلف در باب زیبایی
    تا پیش از تأسیس زیباشناسی فیلسوفان مختلف به مفهوم زیبایی هم مانند مفاهیم دیگر می پرداختند؛ یعنی یا به‌طور مستقیم یا به‌ضرورت و نسبتی که با دیگر اندیشه ها و طرح فلسفی شان داشت. مثلا بسته به اینکه زیبایی را معقول یا محسوس تعبیر می کردند آن را مستقل یا در نسبت با مفاهیم دیگر به ویژه دو مفهوم خیر و حقیقت بررسی می‌کردند تا اینکه در قرن هجدهم بومگارتن با تأکید بر حسی بودن زیبایی، علم زیباشناسی را پایه گذاری کرد. جالب این جاست با این که هنوز زمان چندان طولانی از تأسیس این علم نمی گذرد اما مارک ژیمنز بر این نظر است که «زیباشناسی» اکنون کهنه و از مد افتاده و در آستانۀ فراموشی است. حاصل این مناقشه‌ها دربارۀ زیبایی تولید انبوه عظیمی از کتاب ها و رساله های مختلف است. در یک نگاه کلی و با اندکی تساهل می توان از سه دسته کتاب سخن گفت. دستۀ نخست آثاری هستند که تلاش می کنند زیبایی را تعریف کنند. برای نمونه می توان به معنی زیبایی4 اثر اریک نیوتن (انتشارات علمی و فرهنگی) و زیبایی5 (انتشارات مینوی خرد) اثر راجر اسکروتن اشاره کرد؛ با این تفاوت که نیوتن آشکارا اعلام می کند که رساله ای دربارۀ زیباشناسی نمی نویسد و صرفا می کوشد به معنای زیبایی نزدیک شود و آن را در آفرینش هنری بازجوید. دغدغۀ اسکروتن هم در کتاب زیبایی حضور پررنگ و همه جانبۀ زیبایی در زندگی روزمره است؛ اما از آنجا که داوری در باب زیبایی به امور ذوقی مربوط می‌شود و ذوق هم از بنیان عقلانی برخوردار نیست؛ نوعی نسبی گرایی به وجود می آید که داوری دربارۀ زیبایی را به‌مثابۀ امری صرفا «سوبژکیتو» رد می کند. اسکروتن در این کتاب با تحلیل انواع زیبایی در انسان، طبیعت و هنر به موضوع داوری و ذوق در بحث از زیبایی می پردازد. دستۀ دوم کتاب هایی هستند که می کوشند زیبایی را در تاریخ بررسی کنند و علاوه ‌بر استخراج مختصر معیارهای این مفهوم در ادوار مختلف، مصادیقی از آن را نیز بررسی کنند؛ هرچند این مصادیق عمدتا به آثار هنری اختصاص دارد. برای نمونه می توان به کتاب تاریخ زیبایی اکو اشاره کرد که در ادامه اندکی بیشتر به آن خواهم پرداخت. دستۀ سوم کتاب های دربارۀ زیباشناسی است. با اینکه حدود دو سده از عمر زیباشناسی می گذرد اما کتاب های پرشماری با این عنوان منتشر شده اند. این آثار اغلب روندِ بحث دربارۀ زیبایی را از قرن هجده به بعد بررسی می کنند و اغلب به استخراج اندیشۀ فیلسوفان دربارۀ زیبایی و معیارهای آن در مقاطع مختلف تاریخ می پردازند. برای دستۀ سوم هم می توان به کتاب کلیات زیباشناسی اثر بندتو کروچه6(انتشارات علمی و فرهنگی) و زیباشناسی چیست؟7 (انتشارات ماهی) اثر مارک ژیمنز اشاره کرد. نكتة جالب اين جاست كه اين سه دسته اي كه تا  كنون برشمرديم در اغلب موارد با محتوای کتاب‌هایی با عنوان فلسفۀ هنر، معنای هنر و چیستی هنر، اشتراک دارند و یا اساسا یک موضوع را بیان می کنند. کتاب های بسیاری در این سه حوزه نگاشته شده و برخی از آنها نیز به فارسی ترجمه شده است. در نوبتی دیگر گزیده ای از کتاب شناسی این حوزه را ارائه خواهیم کرد.
    بررسی کتاب تاریخ زیبایی
    «تنها آنچه زیباست، شایستۀ دوست داشتن است»8
    کتاب تاریخ زیبایی در 2005 منتشر شد اما امبرتو اکو مطالبش را چهل سال قبل  نگاشته بود و نزدیک به انتشار یک بار دیگر نوشته هایش را بازنویسی کرده بود. کتاب تاریخ زیبایی از هفده فصل مفرح تشکیل شده است. ده فصل را جورلامو دو میلکه نوشته و هفت فصل مابقی و مقدمه را اکو نوشته و کتاب را ویراستاری کرده است. این که می‌گویم مفرح دلیلش این است که کتاب با تصاویر مختلف و توضیحات اضافی نویسنده همراه است که نه‌تنها به درک بهتر مطلب کمک می کند بلکه با ارائۀ نمونه  به خواننده کمک می کند خودش به‌طور مستقل دربارۀ هر دوره بیندیشد. با اینکه با کتابی مواجه‌ایم که نام تاریخ بر خود دارد اما فرم نگارش و فصل بندی و عناوین فصول، لزوما با دوره های تاریخی پیش نمی رود. گویی اکو برای این کار طرحی سیال داشته است. برای نمونه با اینکه نام چهار فصل نخست کتاب آرمان زیبایی شناسی در یونان قدیم، آپولونی و دیونوسیوسی، زیبایی در قالب تناسب و هماهنگی، نور و رنگ در قرون وسطاست اما عناوین از فصل پنجم تا پایان کتاب لزوما نام  مقاطع تاریخی را برخود ندارند؛ بااین‌حال کتاب ریتم و سیر تاریخی اش را کاملا حفظ می کند. برای نمونه می توان از عناوینی چون زیبایی هیولاها، از شعر روستایی تا زن فرشته سان، زیبایی سحرآمیز، از ملاحت تا زیبایی ناآرام یاد کرد. به‌طور مشخص اکو در هر فصل کوشیده روند تاریخی و ارتباط مطالب را با فصول قبل حفظ کند به طوری‌که حتی اگر فصل ها عناوین مرسوم دوره های تاریخی را نداشته باشند اما باز هم خواننده کاملا واقف است که در حال مطالعۀ یک کتاب تاریخی دربارۀ زیبایی است. او دربارۀ کتابش نوشته است که «کتاب بر مبنای این اصل آغاز می شود که زیبایی هرگز مطلق و ثابت نبوده و به تناسب دورۀ تاریخی و سرزمینی خاص، جنبه های متفاوتی به خود گرفته است. این امر تنها شامل زیبایی جسمانی نمی شود بلکه زیبایی خداوند، قدیسان یا اندیشه ها را نیز دربرمی گیرد.» اکو در این کتاب نشان می دهد درحالی که نگاره های نقاشان و مجسمه سازان دوره ای خاص الگوی زیبایی ویژه ای را برای انسان، طبیعت یا اندیشه هایشان در نظر داشتند، آثار ادبی همان دوره در پی الگوهای دیگری بودند و یا در اعصار بعد چگونه این الگوها دستخوش تغییر شد. همان طورکه از نام کتاب بر می آید باید آن را اثری در حوزۀ تاریخ زیبایی بدانیم نه دربارۀ تاریخ هنر یا حتی ادبیات و موسیقی. اکو در این اثر صرفا به آن دسته از اندیشه هایی در باب هنر در ادوار مختلف پرداخته که با زیبایی پیوند دارند. شاید بزرگ ترین نقص کتاب این است که با اینکه نام تاریخ بر خود دارد اما صرفا به تاریخِ زیبایی در تمدن غربی می پردازد و اشاره ای به فرهنگ های دیگر نمی کند؛ البته اگر اکو دقیق تر به این موضوع اشاره می کرد که منظورش از تاریخ زیبایی فقط پژوهشی دربارۀ فرهنگ های غربی است، نمی توانستيم آن را نقص اثر به شمار آوريم.

    نکاتی دربارۀ برگردان فارسی کتاب تاریخ زیبایی
    کتاب تاریخ زیبایی را هما بینا به فارسی ترجمه کرده و انتشارات فرهنگستان هنر – متن (1390) آن را در 232 صفحه منتشر کرده است. اولین نقطۀ قوت کتاب فارسی این است که جهانگیر شهدادی با پیشگفتار و حاشیه هایش کوشیده در بحث از زیبایی به نمونه‌های مشابه و همانندی در فرهنگ ایران یا دیگر ملت ها اشاره کند و مترجم هم در موارد بسیاری، جاهایی که اکو از تاریخ زیبایی نام برده در پرانتز یادآوری کرده که مقصود مؤلف در فرهنگ های غربی است؛ هرچند به‌نظر نمی رسد این فیلسوف و نشانه شناس ایتالیایی عامدانه می خواسته تاریخ زیبایی را به فرهنگ های خاصی محدود کند و برخی را از این دایره بیرون براند؛ اما برای خواننده اش هم رفع سوءتفاهم نکرده است. درهرحال هنگام مطالعۀ کتاب تاریخ زیبایی باید به این نکته واقف باشیم که این اثر پا را از فرهنگ های غربی فراتر نگذاشته است. کتاب فارسی در کنار این نقطۀ قوت، نقطۀ ضعفی هم دارد که دل آزار است و آن حذف تصاویری از کتاب اصلی است. مسئلۀ مهم دربارۀ حذف تصاویر آن جایی است که ناشر پیش از ارشاد برای ارزان تر شدن کتاب تصمیم به گزینش تصاویر گرفته است. کتاب اصلی تاریخ زیبایی در 438 صفحه در اندازۀ وزیری و با کاغذ گلاسه منتشر شده بود درحالی‌که کتاب فارسی حدود نصف کتاب اصلی است و کاغذ گلاسه که ندارد هیچ، کیفیت تصاویر به‌ویژه دربارۀ تصاویر سیاه و سفید بسیار نامطلوب و کاغذ نامرغوب است. البته گزینش فقط دربارۀ تصاویر نیست و دربارۀ برخی از مطالب کتاب هم این اتفاق رخ داده است. به گفتۀ جهانگیر شهدادی در پیشگفتار کتاب «در هر بخش به دنبال مطلب اصلی، گلچینی از نوشته های نظریه پردازان، نویسندگان یا شاعران دوره های متفاوت به‌عنوان شاهد موضوع آورده شده است که از میان آنها گزیده هایی که به متن اصلی می افزودند (نه به حجم کتاب) انتخاب و ترجمه شده است. ص11» مهم ترین سؤالی که در این جا می توان طرح کرد این است که مترجم تا چه اندازه مجاز به گزینش مطالب یک کتاب است؟ به ویژه اگر آن کتاب مجموعه مقالات نباشد و یک اثر پیوسته باشد که طبیعتا مؤلف با هدف خاصی آن را سر و سامان داده است! پرسش مهم تری هم شایستۀ طرح است، اینکه مترجم براساس چه ملاکی تشخیص می دهد کدام مطالب برای خواننده سودمند است و کدام نیست؟ همین که کتاب فارسی حدود دویست صفحه از کتاب اصلی کمتر است می تواند خواننده را دلگیر کند که این تمام متن نیست! حتی اگر دربارۀ حذف تصاویر اندکی آسان بگیریم که بخشی از آنها به اجبار ارشاد و بخشی به خواست ناشر حذف شده‌اند، دربارۀ حذف متن هر چند متن فرعی کتاب باشد ممکن است به‌سادگی کنار نیایيم. البته روی جلد کتاب نوشته شده است: ترجمه و گزینش؛ و مترجم محترم صادقانه از همان روی جلد و سپس در پیشگفتار حقیقت ماجرا را به خواننده گفته است اما با توجه به اندک بودن منابع این حوزه و این که هنگام مطالعۀ دیگر بخش‌های اضافی که خوشبختانه حذف نشده اند، ارزش این مطالب فرعی یا کمکی بیشتر معلوم مان می شود. پس جای اندک تعریضی به این موضوع هست؛ هر چند نخواهیم در قالب یک نقص بزرگش کنیم.9

    بررسی کتاب تاریخ زشتی
    «حتی هیولاها فرزندان خداوندند»10

    اکو کتاب تاریخ زشتی را در 2007 و به دنبال کتاب تاریخ زیبایی نگاشته است. او در این اثر سه پدیدار متفاوت از زشتی را تفکیک می کند. الف) زشتی فی نفسه مانند بدن پوشیده از زخم های متعفن ب) زشتی ظاهری مثل فردی که بخش اعظم دندان هایش ریخته و از توازن خارج شده است. ج) توصیف هنری این دو. اکو دربارۀ زشتی هنری توضیح می دهد: «باید به یاد داشته باشیم که تمام نظرهای زیبایی شناختی، دست کم از یونان باستان تا دوران مدرن، مؤید این نکته اند که هر شکل زشتی به مدد پرداخت و نمایش هنریِ دقیق و ماهرانه می تواند از زشتی رهایی یابد.»11 (اکو، 1395، ص10) او همچنین به بحث ارسطو در کتاب فن شعر دربارۀ امکان آفرینش زیبایی از طریق تقلید استادانۀ زشتی اشاره می کند. رویکرد اکو این است که زیبایی و زشتی به زمان ها و فرهنگ های مختلف بستگی دارد و تأکید می کند که در این اثر استنباط او از دو نوع نخست زشتی که پیشتر به آن اشاره کردیم، متناسب با فرهنگ های متفاوت، تقریبا همیشه بر اساس استناد به نوع سوم یعنی نحوۀ بروز و ظهور آن ها صورت می گیرد. تاریخ زشتی از دو جهت بسیار خواندنی ست: نخست اینکه تاکنون بیشتر آثار به چیستی و چگونگی زیبایی پرداخته اند و کمتر منابعی دغدغۀ پژوهش مستقلی دربارۀ زشتی داشته اند.12 پس بخشی از جذابیت این اثر به‌خاطر نو بودن موضوع بحث است؛ اما بخش دیگرش برای افرادی که به طور تخصصی به هنر و زیبایی شناسی علاقه دارند، گشودن افق های جدید برای پژوهش است و اینکه حوزۀ تاریخ زشتی زوایای متعددی برای کاویدن دارد و این حتی دربارۀ هنر ایرانی هم صادق است. به ویژه هنگامی که زشتی بتواند خودش را از سایۀ مفاهیمی چون شر، بیماری و غم برهاند و به صورت مستقل موضوع پژوهش قرار  گيرد. ابتدای کتاب تاريخ زشتي، گفت وگوی فرانسوا بونل با اکو آمده که اغلب انگیزه های اکو را برای انجام پژوهشی در باب زشتی شرح می دهد. این اثر پانزده فصل دارد. با اینکه عنوان اولین فصل «زشتی در جهان کلاسیک» است اما فصل های بعدی براساس دوره های تاریخی مثلا قرون وسطی، نوزایی و غیره، عنوان بندی نشده اند. با این حال مانند کتاب تاریخ زیبایی این اثر هم براساس مسیر تاریخی پیش می رود ولی اگر در فصلی بحث ایجاب کند اشاره ای به دوره های تاریخی قبل و بعدش می شود. شاید یکی از جذابیت های هر دو اثر مهارت اکو در انتخاب عنوان فصل ها باشد که آشکار می کند با نویسنده ای قهار مواجه‌ایم که نه‌تنها فیلسوف و پژوهشگر که رمان نویس نیز هست. به همین خاطر هر خواننده ای با هر انگیزه ای که به‌سراغ کتاب برود می توان با اطمینان گفت، از کتاب لذت خواهد برد. برخی از عناوین فصل های تاریخ زشتی عبارت‌اند از: هیولاها و نشانه های منحوس، رمانتیسم و رستگاری زشتی، برج فولادی و برج عاج.  این کتاب با محوریت مفهوم زشتی پر است از مطالب متنوعی دربارۀ دوزخ، اهریمن، هیولاها، زشتی زن، شیطان طغیان گر، ساحران، قیافه شناسی، فلاسفۀ زشتی و زشتی صنعتی. پس از مطالعۀ تاریخ زشتی فکر کردن به این جملۀ جادوگران کتاب مکبث دست از سر ما بر نمی دارد: «زیبا زشت است و زشت زیباست...»
    نکاتی دربارۀ برگردان فارسی کتاب تاریخ زشتی
    این اثر را هما بینا و کیانوش تقی زاده انصاری به‌طور مشترک به فارسی ترجمه کرده اند و انتشارات «فرهنگستان هنر- متن» آن را در 402 صفحه منتشر کرده است. عنوان کتاب اصلی «On Ugliness» است که مترجمان محترم احتمالا به‌تَبع کتاب تاريخ زيبايي اکو آن را تاریخ زشتی نامیده اند. با این که اثر دو مترجم دارد اما اين موضوع خللي به رواني كتاب وارد نمي  كند.13 کتاب فارسی چند ايراد اساسي دارد کتاب تاریخ زشتی اثریست که مثال هایش را از آثار هنری می آورد پس از اين حيث، تفاوت عمده ای با کتاب تاریخ زیبایی ندارد و ایرادی که به‌لحاظ کیفیت تصاویر به آن اثر گرفتیم، به این اثر هم وارد است، مضاف بر اینکه برخی از تصاویر کتاب به دو صورت رنگی و سیاه و سفید آورده شده است،14 درحالی که می شد از تصاویر سیاه و سفید کاست و به تصاویر رنگی افزود. ايراد دیگر این است که تصاویر در زیرنویس و نیز در ارجاع درون متنی شان شماره بندی ندارند که این هم به نوبۀ خود برای چنین کتاب تصویرمحوری اشکال ناچیزی نیست. اما مهم  ترین اشکال کتاب تاریخ زشتی به صحافی کتاب مربوط است. نگارنده به خوانندۀ محترم اطمینان می دهد که تنها پس از یک‌بار مطالعه، کتاب به چند قسمت تقسیم مي شود. درواقع آنچه اکنون نزد من است حدود چهارصد صفحه کاغذ از هم جدا شده ای‌ است که لای کاغذی به نام جلد، نگهداری می شود.15 آشکار است که چنین اتفاقی چه مشکلاتی در مراجعه‌های بعدی به کتاب به همراه دارد.16 درنهایت اگر از این اشکالات بیشتر ظاهری کتاب بگذریم، دو کتاب تاریخ زیبایی و تاریخ زشتی جایگاه ویژه ای در مطالعات مربوط به هنر و زیباشناسی دارند و ترجمه و انتشارشان مبارک است. امید که ناشر محترم این مشکلات را در چاپ جدید کتاب رفع کند.

    پي نوشت ها
    1. افلاطون (1380)، دورۀ آثار افلاطون، جلد دوم، هیپیاس بزرگ، ترجمۀ محمدحسین لطفی، تهران: خوارزمی // 2. همان // 3. اسکروتن، راجر (1393)، زیبایی، ترجمۀ فریده فرنودفر و امیر نصری، تهران: مینوی خرد // 4. ترجمۀ پرویز مرزبان // 5. ترجمۀ فریده فرنودفر و امیر نصری، ویراستۀ هومن پناهنده // 6. ترجمۀ فؤاد روحانی // 7. ترجمۀ محمدرضا ابوالقاسمی // 8. به گفتۀ هزیود موزها در جشن عروسی کادموس و هارمونیا این ابیات را به افتخار عروس و داماد می خواندند. نقل از کتاب تاریخ زیبایی اکو. // 9. در گفت وگویی که در همین شماره از نشریه با خانم هما بینا داشتم، دربارۀ این گزینش و دلایلش توضیح دادند. // 10. تاریخ زشتی، ص 96 قدیس آگوستین- اکو، امبرتو (1395) // 11. تاریخ زشتی، ترجمۀ هما بینا- کیانوش تقی زاده انصاری، تهران: فرهنگستان هنر- متن اکو، امبرتو (1395) // 12. اکو در این اثر به برخی از آثاری که دربارۀ زشتی نگاشته شده اند اشاره می کند. // 13. در گفت وگویی که با مترجمان در همین شماره داشتم برای ما دربارۀ نحوۀ تقسیم کار و یکدست سازی اصطلاحات تخصصي ترجمه گفته اند. // 14. برای نمونه تصوير«آسیاب قدیمی مهمان خانۀ مریم مقدس» در صفحۀ 272 به‌صورت سیاه و سفید آمده و در پایان کتاب به‌صورت رنگی هم به کتاب ضمیمه شده است و نمونه های دیگری هم به این شکل وجود دارند. // 15. دوستان دیگری خبر دادند کتاب حتي در کتابخانه شان تغییر فرم داده است، بی آنکه حتی یک بار آن را خوانده باشند. // 16. این موضوع را با سرپرست و مسئول محترم انتشارات «متن» جناب آقای افشین شیروانی مطرح کردم و ایشان با خوش رویی این نقد را پذیرفتند و امید دادند که حتما در چاپ بعدی این مشکلات برطرف خواهد شد.

 


صفحه 4 از 6