اطلاعات حکمت و معرفت

  • جهان‌بینی نظامي

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    جهان‌بینی نظامي

    ذاكر ممدوف
    ترجمه رقيه رضايي فرد، محمد رضايي فرد


    آنچه در اين مقاله از نظر مي‌گذرد، جهان‌بيني نظامي گنجه‌اي است در مسائل چالش‌برانگيزِ چرا و چگونگی آفرينندگي در قالب اثبات وجود خدا که از منظر عقل بیان می‌شود و از همین منظر نظامي ابواب مختلفي را در انديشه مي‌گشايد، از قبیل انسان و جامعة آرماني، فوايد عقل و تفاوت ظريف آن با وهم و خيال كه به زبان ساده بيان مي‌شود.
    ***
    زندگي و آثار
    زندگي

    الياس‌بن‌يوسف در سال 1141.م در گنجه از مادر زاده شد و تا پايان عمرش يعني سال 1202.م در همان‌جا زندگي كرد. او در كنار تحصيلات عالي و مطالعات جدي براي افزايش دانش و حكمت، عاميانه پاي صحبت‌هاي خلق مردم مي‌نشست. علوم ديني و دانش دنيوي را در شكل عميق آن از طريق مطالعة آثار باقيمانده از متفكران پيشين كسب كرد.
    نظامي از زندگي درباري روي‌گردان بود. بنابراين، زندگي‌اش در نداري گذشت. او با برخي از زاهدان و بعضي از صوفياني كه از طريق برخي مناسباتي كه با دولت‌هاي ثروتمند داشتند و به نعمت‌هاي مادي رسيده بودند، فرق داشت، به طوري كه مي‌گويد:«به خاطر يك مشت آب و به خاطر نان زير هر پايي خاك نشو». زندگي اين متفكر با محروميت و سختي گره خورده بود، چنانکه روزگار پرزحمتش را با قناعت درآميخت و آن را در تنهايي سپري كرد.
    نظامي از حكومت گنجه يك كنيز به عنوان هديه(عاقل، كامل، زيبا و خوش قدم)، يك دختر قيپچاقي1 به نام آفاق دريافت و با او ازدواج كرد. اما مرگ ناگهاني آفاق باعث پريشاني شاعر شد. او پس از آفاق، به مراقبت از نوزاد پسر پرداخت. نظامي بعدها براي يادآوري آفاق مي‌گويد: «تو مانند تركانِ تشنة مهاجرت، عمرم را تركانه غارت كردي. ترك من تو چادرم را ترك كردي و رفتي. الهي ترك‌زادة مرا نگه‌دار»2

    آثار
    نظامي گنجوي، خالق اشعار غنايي، خلق اثر در اين سبك را تا پايان عمر ادامه داد. تمام اشعارش چه قصايد، غزليات و رباعي‌ها همراه با مضامين و معاني نو، داراي استحكامي درخور و اعتباري شايسته هستند. در تاريخ ادبيات، پنج منظومة نظامي به پنج‌گنج معروف است كه شامل مخزن‌الاسرار، خسرو و شيرين، ليلي و مجنون، هفت‌پيكر و اسكندرنامه مي‌باشد.
    نظامي خود در آثارش آن والايي را كه اخلاق ايده‌آل مي‌تواند داشته باشد، به خوبي به اجراء گذاشته است و آن كوششي كه بايد در اين راه به خرج داد، خود به انجام مي‌رساند. «مانند كرم ابريشم اگر يك برگ بخورم در عوض ابريشم مي‌بخشم. حرامم باشد اگر آبي خام بخورم و يك حرف پخته از دهان خارج نگردانم. اگر يك گنجينه نيافرينم، شب را نمي‌خوابم».3
    نظامي در جواب حسودان و به حساب آن زحمت سنگيني كه متحمل بوده‌است مي‌گويد: «شب بيا، معدن كندن مرا ببين. آن معدن كندن نيست بلكه جان كندن مرا ببين. هر درّي كه از دهان مي‌خواهم خارج كنم با سختي و تلاش همراه است. صد بار مغزم آتش مي‌گيرد طوري كه به شب‌چراغ مانند مي‌شوم».4
    شاعر بيان مي‌دارد كه «دروازة خزائن گفتارش به روي همه گشوده است و درِ معدن او بي‌قفل است. زيرا مقصد عالي او خدمت‌رساني به خلق بوده است». از يك دانه درختي مي‌سازم كه هر كس ميوه‌اي از آن بچيند، به درختكار آن بگويد اي خوشبخت».5
    باور نظامي به زندگي ابدي، عميق است به طوري كه در آثارش همواره از اميد بزرگ و ويژه‌اي سخن مي‌راند. آن شاعري كه اشعارش را چون ابديت عظمت بخشيده  است نمي‌ميرد. او مي‌نويسد: «كسي كه نظامي را مي‌خواند، حضور نظامي را در ميان كلام پيدا مي‌كند و هر بيت، سرّي را برايت مي‌گشايد و چگونه پنهان بماند؟ صد سال بعد اگر بپرسند كه او كجاست؟ از هر بيت صدا مي‌آيد كه او اينجاست».6
    زندگي در محيطي كه تب و تاب سياسي- اجتماعي و افكار علمي و مدني عميقي بر آن حكم‌فرماست، باعث خلق آثار پربار فكري و فلسفي توسط نظامي شده است. آنچه در او به عنوان ادراك يا دوره‌اي از فهم مفاهيم رو به رشد حائز اهميت است، نيل او به طور همزمان، به اسلوب خاص فردي در سخنوري است.

    دربارة خدا و موجودات
    نظرگاه نظامي گنجوي را ابتدا دربارة خدا و بعد موجودات(وجود مادي و معنوي) و آنچه در عرصه و گسترة آن‌هاست، بر اساس اشعار فلسفي‌اش مي‌توان فهميد. نگاه او متأثر از تعليماتش، به خصوص آموزه‌هايش در زمينة دين اسلام است؛ به طوري كه آثارش را بر اساس اين آموخته‌ها خلق و شكل بخشيده است. او بسم الله الرحمن الرحيم را اولين مصرع در مخزن الاسرار قرار مي‌دهد و مي‌گويد:«كليد در گنجينة حكما بسم الله الرحمن الرحيم است. آغازگر فكر و پايان‌دهندة سخن، نام خداست».7
    نظامي در آثارش براي وصف خدا به كلام و عبارات ديني نزديك مي‌شود كه هماهنگي و هم‌صدايي لازم بين آنها مشهود است. در شعرش، «خدا» قابل قياس با هيچ چيزي نيست و معتقد است براي گفتن دربارة او فهم بسيار گسترده‌اي لازم است. نظامي مي‌گويد: خدا اول است و اولِ بي‌ابتداست. آخر است و آخرِ بي‌انتهاست. او خدايي است كه قابل‌اندازه‌گيري نیست. اولِ وجود است و سرمدي است».8
    دربارة آغاز ازل مي‌گويد: «تو زاده نشده‌اي و غير از تو همه زاده شده‌اند»، «ابديت خدا در بي‌فرزندي و نابود نشدنش است». نظامي به محتواي ازلي بودن خدا مي‌پردازد و مي‌گويد«بودن تو از خودت است»، «هيچ‌كس غير از تو نمي‌تواند از خودش باشد». نظامي عموميت فلسفي بودن و دانش مربوط به آن را با مضمون‌هاي عميق ارائه می‌دهد و بعد دربارة آن در قالب بيان منطقي اما به صورت مستقل سخن مي‌‌گويد. در اين زمينه به درون صوفي‌گري، اسماعيلي، پان‌تئيزم و سايز ايزم‌ها وارد نمي‌شود. 
    نظامي با شرح مناسبت خدا و موجودات و بر اساس اين عقيده كه احكام خدا در بين خلق ساري است، مي‌گويد: خدا «هستي را خلق كرده است». بيان فكر آفريننده بودن خدا يعني«خالق هر آنچه هستي دارد» را با اشاره به عبارت قرآني«كن‌فيكون»(باش پس موجود مي‌شود) ابراز كرده و ادامة سخن خود را با «هر متحرك و ساكني كه وجود دارد با گفتن كن فيكون تو آفريده شده است»،9 تثبيت مي‌كند. نظامي روند خلقت را همچون كتاب‌هاي مقدس به تصوير مي‌كشد و در برخي مواقع به آن معناي فلسفي مي‌بخشد. از منظر تفكر شاعر، اين كرامت خداوند و سخاوت او بر پاية ابدي بودنش است كه موجودات را به عرصة هستي در آورده است. «براي سخاوت بود كه كرامت ابدي او بودن و نبودن را آزاد ساخت»،‌ «آفرينش موجودات از سخاوت ابدي و فضل و كرامت اوست»، «او آفرينندة تمام سرچشمه‌هاي سخاوت است و خالق هر آنچه هستي دارد».
    آنچه در حكمت مشاء به عنوان وجوب وجود و در تفكر ارسطويي به شكل ضرورت بيان مي‌شود و موجودات لبريز  از آن هستند، نظامي آن را قطره‌اي از درياي الهي به حساب مي‌آورد و اين قطره را ناشي از ارادة آزاد خدا مي‌داند و آن‌ را «فيض» مي‌نامد. «كرامت خدا فيض خود را بخشيده و از درياي خود قطره‌اي عطا كرده است، با خارج شدن آب از آن ذره بلافاصله فلك رنگين به حركت درآمد».10 او به گفته‌هاي فلاسفة ارسطويي هم نزديك شده و مي‌گويد كه خدا هر موجود را بدون واسطه آفريده است و چنين فرض مي‌كند: «از اين دنياي پير غير از خدا چه كسي مي‌تواند بگويد كه بودن چيست؟»
    در فلسفة ارسطويي واجب‌الوجود، همان علت‌العلل است و علت وجود‌هاي بعدي در مراتب بعدي با هم سلسله مراتبي را تشكيل مي‌دهند. در اديان، خدا براي هر وجودي يك خالق بدون واسطه است. نظامي قدرت خدا را علت گرفته و قدرت در مقام علت را قدمت مي‌بخشد و مي‌پرسد: «اگر آفرينش علتي دارد پس علت آفرينش آن علت چيست؟».11
    نظامي نشان مي‌دهد كه همزمان با هستي يافتن موجودات مادي، بخشندة حركت و حيات به آن‌ها خداوند است. «چه كسي غير از تو مي‌توانست به فلك گردش اعطا كند؟ و چه كسي مي‌توانست در ديگ جسم نمك جان بريزد؟».12 شاعر، مطابق ايدة ارسطوييِ «اولين خالق»، مي‌نويسد كه «هر گردنده‌اي را گرداننده‌اي است».13، «پيرزني كه چرخ نخ ريسي را مي‌گرداند را مي‌تواني با چرخي كه در حال گردش است، مقايسه كني. اگر در آن خللي نيابي و اولين بار آن را نگرداني نمي‌چرخد. اگر فرد خردمندي چرخ را بگرداند، گرديدن آن ساعت‌ها طول مي‌كشد، اين چنين است گرديدن فلك».14
    نظامي هم، نوايي را كه بين موجودات عالم وجود دارد، همچون همخواني‌اي كه در اشعارش وجود دارد، حاصل ارادة خداوند مي‌داند كه آثارش را بدون واسطه، نشان مي‌دهد: «اين جهان را به زيبايي آراستي و حال آنكه از هيچ كس كمك نخواستي. گرما، خشكي و تری را به اندازه با هم آميختي».15 «اين جهان را به گفتة خداوند اينچنين ساختار بخشيده است.» تمام كارهاي جهان را خداوند به نظم درآورده است. در يك كلام، تنها با ارادة خداست كه هر موجودي اداره مي‌شود. نظامي مداخلة آسمان‌ها و ستارگان را در گذر حيات زمين و نيز در طالع بشر باطل مي‌شمارد. «چگونه خوبي و بدي توسط ستارگان مي‌تواند ظهور يابد؟ آن‌ها در تركيب خوبي و بديِ خود عاجزند. اگر ستارگان مي‌توانستند سعادت عطا كنند، كيقباد، منجم به دنيا مي‌آمد».16
    نظامي در آثارش نظم و ساختار حاكم بر كائنات را از عرش تا فرش و از فرش تا عرش  به ويژه آفرينش‌گري خداوند را به تصوير مي‌كشد و ويژه‌تر اينكه در به تصوير درآوردن معراج پيغمبر و توصيف كرسي زمين، سنگ تمام مي‌گذارد. اين متفكر سيارات و آسمان‌هايي كه در اطراف زمين در حال گردش هستند را  به پرستندگان حيات اين خاك تشبيه مي‌كند. او هرچيزي كه روي زمين است از يك دانه جوگرفته تا پول سياه را به عمل آمده از چهار عنصر مي‌داند. اما او عنصر خاك را به بقية سه عنصر ديگر(آب، باد و آتش) ترجيح مي‌دهد: «به خاك وابسته باش و فكر خطر نكن و بين خاك و سه عنصر ديگر بسيار فرق بگذار. تمامي جوهرها اگر هم بدرخشند باز هم خاك از آن‌ها گرانبهاتر و به دردبخورتر است»، «خاك در هر سه عنصر ديگر وجود دارد. اما هيچ‌كدام از آن سه جوهر در خاك يافت نمي‌شود».
    نظامي موجودات را داخل در مكاني محدود مي‌داند كه غايت كائنات را در كمال آن مي‌بيند. مانند طول شعاعي كه هنگام چرخش یک شئ بين به اوج رفتن و در افق پايين آمدنش هيچ تفاوتي ندارد: «در محيط هفت لاية فلك(اجرام آسماني) هر قدر هم به چرخش ادامه دهد و نزول كند در حقيقت در اوج است. خواه در افق يا در جايگاه بالاتر از آن باشد و به هر جا برود در اوج بودن آن، حقيقت دارد. فلك در جايي كه در آن گردش مي‌كند كائنات نقطة اوج آن را نقطة پايانش قرار مي‌دهند».17
    وجود خدا بر اساس مقوله‌هاي زماني و مكاني در نظر گرفته نمي‌شود. نظامي مي‌نويسد:«راه رسيدن به خدا زمان ندارد و كساني كه به حقايق پشت پرده نائل شده‌اند از جهت بي‌جهتي راه يافته‌اند». با اين تفصيل، خداوندِ فرا‌مكان و فرا‌زمان در  فكر نمي‌گنجد. نظامي هر موجودي را كه پا به عرصة وجود مي‌گذارد، پوچ نمي‌شمارد. «از عمر جهان اگر بسيار هم بگذرد يك موي هم از سرش كم نمي‌شود». نظامي بيان مي‌دارد كه هرچيزي در جهان در حال تقابل و تجدد است و تنها مواد معيني كه از شكلي به شكل ديگر تبديل مي‌شوند، محو مي‌گردند. «در هر قطعه‌ از خاك چهرة آزاده‌اي مدفون است و در هر قدم كه برمي‌داري سر يك شاهزاده در خاك نهفته است».18
    بدين ترتيب، نظامي گنجوي به دانش ديني، علم دنيوي و هستي‌شناسي، معناي عميقي مي‌بخشد و زبان شعر را براي بيان ايدئولوژي خاص خود انتخاب مي‌كند و همة اين موارد را با آنچه دربارة انسان و جامعه مي‌گويد، وحدت مي‌بخشد.

    انسان و جامعه
    نظامي گنجوي مفهوم انسان و جامعه در نگاه كلي و روابط خاص حاكم ميان آن‌‌ها را در بين مناسبات جهاني در نظر داشته و همواره دنبال كرده است. اين شاعر متفكر، رابطة بین طبيعت و جامعه و همچنين حوادث مرتبط را از ديد منافع انساني ارزشگذاري كرده است. در تفكر ديني و فلسفة شرقي، انسان همچون خلقت كاملش در مسير كمال خود قرار داده شده است. قرآن براساس اين آيه «ما انسان را به شكل زيبا آفريديم» به تعالي انسان در مقايسه با ساير صورت‌هاي هستي شهادت مي‌دهد. شاعر هم در اين معني مي‌گويد:«من پسر آدمم و برتر از فرشتگانم». در آيه ديگر استثناء شدن ابليس از ساير موجودات به علت سرخم نكردن در برابر انسان را نشان داده است. در طريقت ديني البته در بسياري از آن‌ها از جمله در برخي مذاهب، پانتئيسم و احوال روحاني تصوف، انسان به شكل الهي درمي‌آيد اما به درجة خدايي نمي‌رسد. مشائيان و اشراقيون، انسان را به جهت دارا بودن عقل و درك  به ساير جانداران برتري مي‌دهند. به انسان خطاب مي‌شود: «آن نوك قلم كه تو را به شكلي زيبا كشيده است». شاعر در مخزن‌الاسرار با شعر مي‌گويد: «اي انسان روي زمين كه همچون فلك ناز مي‌كني؛ هم فلك و هم آسمان ناز تو را مي‌كشند». انسان تمام اسرار كائنات را دانسته است و در بالاترين سطح دو عالم، يعني در لوح محفوظ عكس وتصويرش منعكس است: «اگر معناي كائنات را جستجو مي‌كني، همه‌ در وجود خود توست. تو خودت همان لوح هستي».19
    در آثار نظامي سيماي انسان در والاترين شكل يعني پيغمبري(آدم، محمد، خضرو...) يا در قالب پادشاه عادل در راستاي تلاش فردي يا كوشش اجتماعي به نمايش گذاشته مي‌شود. انسان در قالب سيماي محمد به بالاترين درجة خود دست مي‌يابد. او در زمان معراج نه‌تنها به بالاترين درجه موجوديت بلكه بر فوق عرش مي‌رسد. «دو جهان در حلقه اطاعت او هستند»، «آن جهان منحصر به فرد و نهايي، آن تنها نقطة روشن كائنات، لمعه‌اي از نور خدايي را در دلش روشن كرده است. بي‌سواد اگر باشد، درس ازل را به اندازة ابد خوانده است».20 نظامي سيماي محمد را اين چنين وصف مي‌كند:
    نظامي براي هيچ‌كس وحدت و يكي شدن با خدا را جايز نمي‌شمارد. شعر تنها به پيغمبر گفته مي‌شود و براي انسان عموميت ندارد. «سير تو از دايرة كائنات بالاتر است و قدر و منزلت تو از دو عالم بيشتر است». گفتني است او را فوق عالم مادي قرار مي‌دهد. مجنون به پدرش مي‌گويد: «اي آسمان با عظمت! از رفعت آسمان نيز بالاتري». در تفكر نظامي انسان از لحاظ خلقت يعني آفرينش شريفش بايد تشنة اعمال والا باشد. انسان به خاطر توانايي و قابليتي كه دارد، سرور و آقاي روي زمين است. هر چيزي در دنيا در خدمت اوست. انسان خواه پادشاه باشد، خواه رعيت در حياتش بر اساس كيفيت‌هاي فردي، عقل و ادراك، كار و پيشه، درستي و راستي و صفات برجسته‌اش متمايز مي‌گردد. نظامي سازگاري منافع شخصي و منافع جامعه را ضروري مي‌شمارد.
    اين شاعر انسان‌گرا كمك به خلق و تسهيل سختي و زحمت مردم را نهاد سروري انسان عنوان مي‌كند: «براي خودت زحمت و براي ديگران راحتي بخواه». او در راه خدمت به خلق، به قبول زحمت و دشواريِ خود را توصيه مي‌كند و مي‌نويسد: «بايد خود را شمع در نظر بگيري و براي ديگران بسوزي»، «سعي كن براي درد مردم مرهم باشي، همان‌طور كه براي كار خير خود جهان را مي‌آرايي، مانند گل خاصيت خوشبويي داشته باش، طوري كه عطر تو تمام افق‌ها را پر كند».
    طبيعت انسان‌گراي بشر، تمايلات انساني خود را بدون واسطه در رابطه با ديگران بروز مي‌دهد. نظامي با اين ترفند، وطن‌پرستي، دوستي، سخاوت، درستي، عدالت در كيفيت عالي (كه بر پاية وحدت بنا شده)، اخلاق و مقاصد اجتماعي- سياسي را روشن مي‌كند. نظامي گنجوي، نگرش و تفكر دربارة انسان و جامعه، مناسبات شاه و رعيتي را در درجة اول اهميت قرار مي‌دهد. اين متفكر نشان مي‌دهد كه در يك كشور مادي و معنويِ والا كه ترقي اوضاع اجتماعي- سياسي در آن رخ نموده است، سروري كردن به اين سرزمين از وظايف شهريارانة اصيل است. شاعر در تمامي اشعارش، روي اخلاق شهرياري و جايگزيني انصاف و عدالت به جاي ظلم تمركز كرده است: «شاه كشور كسي است كه كار مملكت را به نظام درمي‌آورد و بايد حقوق رعيت را رعايت كند، به طوري كه همه در برابر فرمان‌هاي صادر شده از جانب او سرخم كنند و او را از ته قلب و جان دوست داشته باشند». شرط اساسي پادشاهي عدالت است. «جهان بدون پادشاهِ خون‌خوار براي ما محل مناسبي است. كشور توسط عدالت مي‌تواند قدرتمند و ابدي شود». كسي كه با انصاف و عدالت عمل مي‌كند اين طور نفع مي‌برد: «داروغه اگر منصف باشد به مقام اميري مي‌رسد. امير اگر عدالت داشته باشد پادشاه كشور مي‌شود» و همين‌طور: اساس تمام قلب‌ها عدالت است و ريشة تمام ضرر و زيان‌ها ظلم است»، «دولت ترك‌ها به اين خاطر كه به مملكتشان عدالت حاكم شد؛ سرفراز گرديد».
    نظامي در اسكندرنامه در اشعارش سرزمين‌هايي را به تصوير مي‌كشد كه ساكنانش به خاطر مهمان‌پروري و خصوصيات انساني و جوانمردي به جويبار شباهت دارند: «دوست اگر عاجز شود كمك مي‌كنيم. اگر سختي بكشد او را از آن سختي خلاصي مي‌دهيم. از يكديگر هيچ‌چيز نمي‌خواهيم. اي اسكندر! خوب‌ها روي پاي خود ايستاده‌اند»، «بدون شك به خاطر انسان‌هاي خوب است كه دنيا مي‌گردد و در جاي خود آرام و قرار گرفته است و اين مخلوقات، ستون‌هاي دنيا هستند».

    دربارة علم و ادراك
    تفكرات نظامي گنجوي در زمينة ادراك به شكل گسترده‌اي بحث‌برانگيز بوده است. چرا كه افكارش با ايده‌هاي علمي- فلسفي دوران خودش مطابقت دارد. انسان طبق عقيدة اين متفكر: «خودش در زير فلك است. اما از نظر رتبه به بالاي آن مي‌رسد».  انسان قبل از هر چيز به خاطر ادراك و توانايي‌هايش در روي زمين، اشرف مخلوقات است. او مالك توانايي سازگاركردن و تطابق حس ادراك با عقل و هوش است. او در مرحلة حس از حيوانات خاص‌تر است. اما به لحاظ اينكه در ساية نيروي تفكرش به يك بازدارندگي صحيح براي نائل شدن به كيفيت دست مي‌يابد؛ بر حيوان برتري دارد.
    نظامي، دانش علمي صرف را براي افزودن به صلاحيت و قابليت ادراك کافی نمي‌بيند و در آثارش مسائل علمي و معرفتي را همواره مرتبط و پيوسته با هم مي‌داند، به طوري كه شاعر، يادگيري علوم ديني و دنيوي را همزمان لازم مي‌شمارد. او در ليلي و مجنون به پسرش نصيحت مي‌كند و مي‌گويد: «آن علمي را بياموز كه نتيجه و سود داشته باشد». در يادگيري دانش، استعداد برتري و كيفيت محسوب مي‌شود. اما آنچه اهميت دارد و سخت‌تر است كوشش و جد و جهد است. «چه بسيار افراد مستعد اما تنبل در نتيجة سستي‌شان سفال‌فروش شده‌اند و چه بسيار كوردلاني(كند ذهن) كه در ساية تعليم، قاضي‌القضات هفت اقليم شده‌اند».21
    در تفكر نظامي انسان در ميان موجودات زنده به دليل داشتن مزيت‌هاي بالقوه‌اش، قادر به تصميم‌گيري و قضاوت است. «از زماني كه خميرماية ما را سرشتند براي موجوداتي مانند ما نوشتند كه با دقت بنگريم، سرّ را بجوييم، سررشتة كارها را بيابيم، زمين و آسمان را ببينيم، همديگر را، اين را و آن را بجوييم».22
    مطابق با ايدئولوژي قرون وسطايي در آثار نظامي، شئِ شناختي جوهر انسان، خود مجرد از عالم مادي و خداوند نيست، بلكه در يك مناسبت معين و پيوسته، از يكديگر منتج شده و نظم يافته‌اند. انسان براي درك خودش در حدي كه زندگي‌اش اجازه مي‌دهد چشم انداز و موقعيت‌ها را معلوم و مشخص مي‌كند. بدين وسيله به دنياي درك اشياء و موجودات قدم مي‌گذارد. نظامي در حوزة ادبيات  از ‌جمله در شعر، نشان مي‌دهد كه فرآيند ادراك، در روند آفرينشِ تصاوير و فنون، منطقي‌ دارد كه مي‌تواند صورت و ظاهر خود را بيابد. نظامي در مورد ادراك و عدم ادراكِ دنياي مادي، قناعت روا مي‌دارد. او به شكل اساسي تمركز خود را در عالم مادي روي گوناگوني اشياءِ مختلف درون آن و مناسبت‌ها، حوادث و رويدادهاي آن كه به واسطة عقل، امكان ادراكش وجود دارد، قرار مي‌دهد. در آثار متفكران توصيف مناظر اسرارآمیز كائنات، آسمان و ستارگان و زيبايي فسون كار طبيعت و ترنم آن و وصف بي‌واسطة حيات پربار انسان، همه محصول ادارك و تخيل است. تمام قضاوت‌هاي بعدي، ناشي از فعاليت‌هاي عقلي و حسي است كه از فهمِ ظواهر مصنوعات بشر به آن علاوه مي‌گردد. نظامي گنجوي از طريق مشاهدات پربار انتزاعي و فكري‌اش- كه اين مسير را به راحتي طي مي‌كند- درس‌گرفتن از حوادث طبيعي و اجتماعي و پي بردن به رازهاي پنهان را نشان مي‌دهد. او مي‌نويسد: «به هر چيزي نظر كني در درون آن گنجينة طلايي وجود دارد. بكوش تا كليد آن از فولاد باشد نه از شيشه».23
    «غفلت شجاعت نيست، علامت ديوانگي است»، «عاقل ما را به آنچه مي‌داند مي‌رساند»، «يا راه عقل را چنان رو كه روشني يابي يا دامن خود را از آن دور گير».24  نظامي نشان مي‌دهد كه عقل(فهم) با امكان ادراك از عالم مادي جدا نيست. او دوباره  به خدا رجعت مي‌كند و مي‌گويد: «حصار فلك را تو به آن اندازه مرتفع كردي كه فهم در داخل آن به بند كشيده شده و طاق چرخ نيلوفري را آن قدر بالا بردي كه دانش از آن بالاتر نمي‌تواند برود». شاعر اين ايدة اوليه‌اش را دوباره مطرح مي‌كند و مي‌نويسد: «آنچه در آسمان و زمين است، به اندازة فهم بشر است. فهم اگر بخواهد از اندازة خود بالاتر رود، نمي‌تواند از سرحد خود فراتر رود. هر دانشي آن‌قدر توان افزايش دارد كه به آخر برسد. اگر در محدودة كائنات به پايان نيز دست يابد در حقيقت از آن فهم، ديگر اثري باقي نمانده است».25
    در اندیشة نظامي تمام آفريده‌ها همواره در تلاش براي درك خدا هستند بنابر اين او مي گويد: «تمام دانش‌ها همچون نوك پرگار همانند ما به دنبال خدا هستند».26 راه رسيدن بلاواسطه به خدا چه حسي و چه منطقي غيرممكن شمرده مي‌شود. نظامي عقل و وهم(خيال) را نيز در اين راه عقب‌رانده شده مي‌داند: «عقل به آخر مي‌رسد اما تو را نخواهد يافت. وجود تو به قدري دست‌نيافتني است كه پيك ادراك را هميشه سنگسار مي‌كند»27، «عقل دست و پا گير كه در مقابل تو كيش و مات است و نمي‌تواند از جاي خود تكان بخورد، چطور مي‌تواند مسير تو را به آخر برساند. وهم چگونه مي‌تواند توان همراهي و انجام اين كار را داشته باشد؟»
    در قرون وسطي، درك خدا توسط عارفان ديني و تعليمات آن‌ها توسط وحي(شهود) يعني به طور مستقيم از يك طرف و يا توسط تحصيل‌كرده‌هاي ديني و تعليمات آن‌ها ممكن شمرده شده است. در آثار نظامي درك خدا در هر دو نوع آن، نشان داده مي‌شود. در حوزة دين، معراج پيغمبر را در شكل ادراك مستقيم يعني مراحل «رؤيت» نشان مي‌دهد. نظامي در حق پيغمبري كه به درگاه خداوند نائل شده است، مي‌نويسد: «در اينجا مقدر است بگويي: خداوند مطلق را او ديد در حالي كه خدا ديده‌شدني نيست». «چشم ادراك، همان حس و احساساتي است كه در ميان چشم دل گذاشته شده است».28 از گذرگاه حواس دور باش طريق تو را تنها دلت راهنماست. دل را بشناس.
    بنابراين، دركِ راه خدا در اندیشة نظامي با درك انسان از خودش و ديگر موجودات با واسطة عقل روي مي‌دهد. لذا، وي حديث مشهوري از پيغمبر(ص) مي‌آورد: «هر كس خود را بشناسد خداي خود را شناخته است» و نظامي بر اساس اين حديث مي‌نويسد: «خدا را درك كن كه نزد اهل بصيرت است كه حجاب‌‌ها نازك مي‌گردد و خودت را درك كن كه راه‌هاي معني را درك كرده‌اي. پس اگر خودت را درك كني، خدا را درك كرده‌اي». كسي كه خود را شناخت خداي خويش را نيز مي‌شناسد.
    يك راه ديگر درك خدا، درك موجودات است و مشائيان به اين آگاه بودند و مي‌گفتند كه اولين معلولِ علت، مشاهده شدني است. پس وجود علت به سبب داشتن معلول است كه تحقق‌پذير مي‌شود. نظامي به جاي مناسبت معلول با علت، مناسبت مخلوقات با خالق را قبول دارد. او مي‌نويسد: «يك وجب قلاب‌دوزي اگر زيبا و چشمگير از آب درآيد، آن سازنده‌اي دارد»، «همة موجوداتي كه پا به عرصة وجود نهاده‌اند از وجود خدا خبر مي‌دهند». در هفت‌پيكر در رجعت به خدا گفته مي‌شود: «در برابر خداوندِ بصيرت تو زيبا هستي» در اينجا «خداوند بصيرت» عارف آگاه و يا صوفي در نظر گرفته نمي‌شود. نظامي نشان مي‌دهد كه خدا به صورت نيست. صورت‌هايي كه آفريده(موجودات عالم) زيبا هستند. اين فكر را در اشعار اسكندرنامه آن هم به شكل بارز بيان كرده است: «هر آفريده‌اي كه قابل رويت است آفريننده‌اش را نشان مي‌دهد». نظامي: «در تمام آفريده‌ها فقط تو را مي‌بينم، زيرا تو آفرينش‌گر هستي و آن‌ها آفريده‌شده‎اند». مي‌گويد كه مخلوقات اساساً فكر خالق را به ذهن متبادر مي‌كنند. به اين دليل براي نتيجه گرفتن يادآور مي‌شود: «هر يك از صورت‌ها(رسم‌ها) در نزد عقل و ذكاوت به نقاش و رسام آن دلالت دارد». «معيار درك خداوند غير از دليل و قياس چه مي‌تواند باشد؟ قياس عقل هم تا بدان جا پيش مي‌رود كه براي آفريننده يك دليل آشكار وجود داشته باشد».29
    از فلسفة نظامي گنجوي همانند بهمنيار و برخي فيلسوفان اوليه دريافت مي‌شود كه فايدة دركِ مقولة هستي، داشتن اخلاقي باكيفيت است. او مي‌نويسد: «تنها عقل است كه لايق دوستي است. اگر عقل داشته باشي، هر چيزي داري. از دست آدمي كه قدر عقل را نمي‌داند، فرياد. او در ظاهر انسان و در باطن ديو است».30 «اينكه وقتي طلا مي‌بيني چشمت برق مي‌زند، خيلي بد است. در حالي كه در دنيا اين عقل است كه باعث روشني چشم مي‌شود».31
    روحية خوش‌بينانه در فلسفة بهمنيار در اشعار نظامي به شكل بسيار خاص نمود پيدا مي‌كند: «از چاره‌جويي اميدت را قطع نكن. قناعت به حداقل عجيب نيست. به هر چيزي اميدوار بودن، اميدي ديگر از آن زاييده مي‌شود. در نااميدي اميدي بزرگ نهفته است. در نااميدي بسي اميد است، پايان شب سيه سپيد است».
    شاعر اشعارش را با مضامين مترقي و پيشرو كه حاوي فكر و انديشه‌اند، لبريز مي‌كند: انساني كه خود، موجودات و خدا را درك كند، تزكيه می‌شود، تكامل مي‌يابد وآيندة پيش رو را با روحية خوش‌بينانه، زيبا مي‌بيند.
    با اين وصف، نظامي گنجوي، فلسفه‌اش را دربارة خدا و موجودات، انسان و جامعه و همچنين علم و ادراك را در قالب مضمون‌هاي درخشان كه هماهنگ با علوم رايج زمان هستند، همراه با نتيجه‌گيري بيان مي‌كند و همه‌ را در مدار خدمت به اعتبار ايدئولوژي پربارش قرار مي‌دهد. شاعر متفكر با افكار عميق علمي-فلسفي‌اي كه در آثارش وارد كرده است، آفريده‌هايش را ارتقاء داده است. ايده‌هاي گران‌سنگ، پربار و بي‌مانندش محتواي آثارش را تأمين كرده است.

    منبع
    ذاكر ممدوف، تاريخ فلسفه آذربايجان
    Zakir Mammadov. Azarbaycan felsafasi tarixi, "Şerq-Qerb"(2006), pp 161-171.

    پي‌نوشت‌ها:
    1- خسرو و شيرين، نتيجه خسرو شيرين
    سبك‌رو چون بـت قبچــاق مـن بـود             گمــان افتــاد خــود آفـاق من بـود
    همايـون پيكــري نغــز و خردمنـــد                فرستــاده بـه مــن داراي دربنــــد
    پــرنــدش درع و از درع آهنيــن‌تـر             قبـاش از پيرهـن، تنــگ آستيـن‌تــر
    ســران را گــوش بر مالــش نهــاده            مـرا در همــــسري بالــش نهـــاده
    2- خسرو وشيرين، نتيجة خسرو شيرين
    چو تركان گشتـه سوي كـوچ، محتـاج           به تـركـي داده رختــم را به تـــاراج
    اگــر شــد تركــم از خرگـه نهانـي             خــدايا تــرك‌زاده‌ام را تــو دانـــي
    3- خسرو و شيرين، اندرز و ختم كتاب
    چو كرم قـز شـدم از كـرده خويــش             بريشــم بخشـــم از برگي كنم ريش
    حرامـم بـاد اگـر آبـي خـورم خـــام             حـلالـــي برنيــارم پختـــه از كـام
    نخسبـم شـب كه گنــجي برنسنجــم             دري بـي‌قفـــل دارد كــان گنجــم
    4- خسرو و شيرين، اندرز و ختم كتاب
    بيا گو شـب ببيــن كـان كنـدنــم را             نه كــان كنــدن ببيـن جان كندنـم را
    به هـر در كـز دهن خواهـم بــرآورد              زنـــم پهلــو به پهلــو چنـد نـاورد
    به صد گرمــي بسـوزانــم دماغــي              به دسـت آرم به شب‌ها شب چراغــي
    خـدايا حـرف‌گيــران در كمين‌انــد              حصـــري ده كـه حرفـم را نبيننـــد
    5- شرفنامه، در سابقة نظم شر‌نامه
    بــرآرم چـراغــــي ز پـروانـــه‌اي            درختــــي برآرايـــم از دانــــه‌اي
    كه هر كه افكند ميـوه‌اي زان درخــت             نشاننــده را گويـــد اي نيـك بخـت
    6- خسرو و شيرين، اندرز و ختم كتاب
    نظامي نيز كايـن منظومـــه خوانـــي            حضــورش در سخـن، يابـي عيانـي
    نهان كي باشـد از تو جلــوه ســـازي           كه در هــر بيــت گويـد با تـو رازي
    پس از صد سال اگر گويـي كجـــا او             ز هــر بيتـــي نـدا خيــزد كه هـا او
    7- مخزن الاسرار، مقالت اول
    بســم الله الرحمـــــن الرحيـــــم            هســــت كليــد در گنــج حكيــم
    فاتحـــة فكـرت و ختـــم سخـــن           نام خداي اسـت، بر او ختـــم كـــن
    8- هفت پيكر، به نام ايزد بخشاينده
    اول‌الاوليـــن بــه پيــش شمــــار            و آخــر‌الاخريـــن به آخـــر كــار
    تـو نـــزادي و آن ديـگــر زادنـــد              تـو خـدايـي و آن ديگـر بـارنــــد
    اي بــه ازل بــوده و نـابــوده مـــا             وي بـــه ابـــد زنــده و فرسـوده ما
    9- ليلي مجنون، به نام ايزد بخشاينده
    اي هــرچـــه رميـــده وارميـــده             در كـــن فيكــــون، تو آفـريـــده
    10- خسرو و شيرين، در توحيد باري
    فيــض كـرم كرد مـواسـاي خويـش             قطــره‌اي افكنـــد ز درياي خويـش
    حالـي از آن قطـره كـه آمـد بـــرون             گشــت روان ايـن فلــك آبگـــون
    زآب روان گـرد بـــرانـگيـختنـــد              جوهـر تـو ز آن عــرض آميختنـــد
    11- خسرو و شيرين، در استدلال نظر و توفيق شناخت
    كه قدرت را حوالــت كـرده باشـــي           حــوالـت را به آلــت كرده باشـــي
    اگر تكويــن به آلــت شـد حوالــت           چه آلــت بـود در تكــــوين آلــت
    12- خسرو و شيرين، در استدلال نظر و توفيق شناخت
    جز تو فلك را خــم چوگـــان كه داد           ديــگ جســد را نمـك جـان كه داد
    13- خسرو و شيرين، در استدلال نظر و توفيق شناخت
    بلي در طبـــع هر داننــده‌اي هســت           كه با گردنـــده گرداننــده‌اي هسـت
    14- خسرو و شيرين، دراستدلال نظر و توفيق شناخت
    از آن چـرخـه كـه گردانــد زن پيــر            قيـاس چـرخِ گردنـده، همـان گيـــر
    اگر چـه از خلــل يـابــي درستــش            نگـــردد تا نگــردانـي نخستــــش
    چون گـردانــد ورا دسـت خردمنــد            بــدان گـردش بمانـد ساعتـي چنــد
    15- شرفنامه، به نام ايزد بخشاينده
    جهــان را بـديـن خوبـي آراستـــي            بــرون زان كه يـاري گـري خواسـتي
    زگرمـي و سـردي و از خشــك و تـر            سرشتـــي به انــدازه با يكــديگــر
    16- هفت‌پيكر، به نام ايزد بخشاينده
    بـد و نيــك از ستــاره چــون آيــد            كه خــود از نيــك و بـد زبـون آيـد
    گــر ستـــاره سعـادتــــــي دادي             كيـقبــــــاد از منجمـــــي زادي
    17-  ليلي ومجنون، برهان قاطع در حدوث آفرينش
    گــردون كه محيــط هفت مـوج است            چنــدان كه همــي‌رود در اوج اسـت
    گــر در افـق است و گر در اعــلاست              هـر جـا كه رود به ســـوي بالاسـت
    18- مخزن الاسرار، مقالت سوم
    خاك كشد آن كس كه برين خاك زيست            خاك چه داند كه در اين خاك چيسـت
    هـر ورقــــي چهــرة آزاده‌ايــست              هر قدمـــي، فــرق ملـك‌زاده‌ايـست
    19- خسرو وشيرين، در توحيد باري
    حــروف كائنــــات ار بازجويـــي            همه در تســـت و تو در لـوح اوئــي
    20- مخزن‌الاسرار، در نعت رسول اكرم
    شمـــع الهـــي ز دل افـروختــــه              درس ازل تــا ابـــــد آموختــــه
    21- هفت‌پيكر، در نصيحت فرزند خويش محمد
    اي بســـا تيز طبـعِ كاهـــل كــوش            كـه شـد از كـاهلـــي سفال‌فـروش
    و اي بســا كــوردل كه از تعليــــم             گشت قاضـي‌القضـات هفـت اقليــم
    22- ليلي و مجنون، برهان قاطع در حدوث آفرينش
    زان مايـــه كه طبــــع‌ها سرشتنــد              ما را ورقـــي دگــر نـوشتنــــــد
    تـا در نـگريــــم و بـازجوئيـــــم              سـررشتــــه كـارهـا بـجـوئيـــم
    بينيـــم زميـــــن و آسمـــــان را            جوئيــــم يــكايـــك ايـن و آن را
    23- ليلي و مجنون، برهان قاطع در حدوث آفرينش
    هرچــه آن نظــري در او توان بـست               پوشيــده خزينــه‌اي در آن هســت
    آن كــن كه كليــــد آن خزينــــه               پــــــولاد بـود نـه آبـگـيـنــــه
    24- مخزن الاسرار،  مقالت چهاردهم- در نكوهش غفلت
    يـا بـه ره عقـــل بـرو نـور گيــــر              يـا ز درش دامـــن خـود دور گيــر
    25- خسرو و شيرين، در استدلال نظر و توفيق شناخت
    چنـان آفريـدي زميـــن و زمــــان               همـان گــردش انجــم و آسمـــان
    كه چنــدان كه انديشـه گـردد بلنــد              سـر خـود بـرون نـاورد زيـن كمنـد
    نبـود آفرينــــش تـو بـودي خـداي              نباشد همـي هـم تو باشـي به جــاي
    26- خسرو و شيرين، در استدلال نظر و توفيق شناخت
    همه هستند سرگــردان چـو پـرگــار              پـــديـــد آرنـدة خود را طلبــكار
    27- خسرو و شيرين، در استدلال نظر و توفيق شناخت
    حصـار فلــك بر كشيـــدي بلنـــد              در او كــردي انديشــه را شهـربنــد
    چنـان بستــي آن طـاق نيلـوفـــري              كه انديشــه را نيــست زو بـرتــري
    خـرد تـا ابـد در نيـابــــد تـــو را              كه تـــاب خـرد برنتـابـــد تــو را
    وجـود تـو از حضــرت تنـگ‌بـــار             كنــد پيــــك ادراك را سنگـــسار
    28- خسرو و شيرين، معراج
    كــلام سرمــدي بـي نقــل بشنيــد              خــداوند جهـان را بـي‌جهـت ديــد
    و زان ديدن كه حيرت حاصلــش بـود            دلش در چشم و چشمـش در دلش بود
    29- خسرو وشيرين، در توحيد باري
    قيــاس عقــل تا آنجـاسـت بـركـار              كـه صانـــع را دليــل آيـد آشــكار
    30- هفت پيكر، ستايش سخن و حكمت و اندرز
    خـرد اســت آن كـزو رسـد يــاري               همــه داري اگــــر خــــرد داري
    هـر كــه داد خــــرد نــدانــد داد               آدمــي صــورتســت و ديـو نهــاد
    31- هفت‌پيكر، ستايش سخن و حكمت و اندرز
    تو به زر چشـم‌روشنــي و به دســت               چشــم‌روشـن كنِ جهـان، خرد است

 
  • نشانه‌های مکتب هرمسی در داستانی از اسکندرنامه

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    نشانه‌های مکتب هرمسی در داستانی از اسکندرنامه

    هما شهرام‌بخت*



    نظامی، شاعر قرن پنجم هجری حکیمی بود که از علوم مختلف بهره داشت. او در سرایش خمسة خود از این علوم استفاده کرد و از آن‌ها در شکل بخشیدن به اشعار خود بهره گرفت. یکی از علومی که از قرن‌ها پیش رواج خویش را آغاز کرده بود و تا زمان وی نیز اشاعه یافت، علوم هرمسی بود. نظامی از طریق نهضت ترجمه‌ای که در دورة اسلامی رخ داد، با این مکتب و کتاب‌های آن آشنا شد و تحت تأثیر آن‌ بخشی از خمسة خود را سرائید. شرف‌نامه و خردنامه، دو بخش از خمسة نظامی هستند که در آن‌ها به زندگی و احوالات اسکندر پرداخته است. این دو بخش که به اسکندرنامه نیز موسوم‌اند، از مکتب هرمسی بسیار متأثر شده‌اند به گونه‌ای که حتی نام اشخاص منتسب به این مکتب نیز در آن ذکر شده است. یکی از این اشخاص، بلیناس یا آپولونیوس طیانی است که نظامی در جای جای اسکندرنامه از او نام برده و گاه به زندگی او پرداخته است. بلیناس در قرن اول میلادی در آسیای صغیر می‌زیست و به خرق عادت و کرامات مشهور بود. او در نزد غربیان و مسلمانان به صاحب طلسمات معروف بود. نظامی در یکی از داستان‌هایی که به وی منتسب کرده، او و اسکندر را مقارن یکدیگر پنداشته، از شباهت زندگینامة آن دو استفاده کرده و بلیناس را نابودکنندة اژدهایی می‌داند که بنا بر اسکندرنامة سریانی اسکندر، نابودکنندة آن است. می‌توان علت تغییری را که نظامی در داستان اسکندرنامة سریانی ایجاد کرده در امکان پهلوی و سریانی دانستن وی و دسترسی به ادبیات یونانی از آن طریق و تعلق خاطر وی به مکتب هرمسی دانست. این مقاله به این احتمالات می‌پردازد و آن‌ها را بررسی می‌کند.
    ***
    نظامی گنجوی، شاعر و عالم بزرگ ایرانی برای شکل بخشیدن به اثر سترگ خود از داستان‌های گوناگونی استفاده کرده، به آن‌ها شاخ و برگ داده و گاه داستان جدیدی خلق کرده است. برخی از داستان‌های او همچون لیلی و مجنون که در ادبیات عرب و تاریخ، مابه‌ازائی دارند، از شهرت بسزایی برخوردارند و برخی دیگر کمتر شناخته شده‌اند. همچنین نظامی که به جامع‌العلوم‌بودن معروف است، از منابع گوناگونی نیز استفاده کرده است که گاه خود به آن اشاره می‌کند. او در میان منابع مختلف به فردوسی نظر خاصی داشته و سعی کرده خمسة خود را طبق شاهنامة فردوسی بسراید و در جای جای کتاب خود و به اشکال مختلف به فردوسی اشاره می‌کند. اسکندرنامه(و یا شرف‌نامه و خرد‌نامه) یکی از خمسة اوست که به پیروی از شاهنامه سروده شده است. نظامی در اسکندرنامه به شرح زندگی اسکندر پرداخته و اسکندرنامه‌ای ساخته و پرداخته که با اسکندرنامه‌های اصلی متفاوت است. پس از مرگ اسکندر، داستان‌های زیادی دربارة او گفته شد و هر سرزمینی داستان خاص خود را دربارة اسکندر به وجود آورد. این داستان‌ها از ادبیات یک ملت به ادبیات ملت دیگر سریان یافت و در هر ملتی، کهن‌الگو و موضوع خاصی را در خود گنجانید. در میان اسکندرنامه‌هایی که وجود دارد، می‌توان به منابع قبطی، سریانی، عبری، عربی، یونانی، پهلوی، ارمنی و اسلامی اشاره کرد. داستان‌های اسکندر در اصل از داستان‌های اسکندر یونانی کالیستنس جعلی، نشأت گرفته‌اند. کالیستنیس یکی از همراهان اسکندر بود(Wolohojian, 1969: 1) که با او به کشورهای مختلفی سفر کرد. او پس از مرگ اسکندر به مصر سفر کرد و همان‌جا درگذشت. کالیستنیس زندگینامه‌ا‌ی دربارة اسکندر تحریر کرد که بن‌مایة اسکندرنامه‌های دیگر است. همچنین داستان‌هایی که دربارة اسکندر وجود دارد، به این شخص منتسب شده است. به همین دلیل نویسندة آن کالیستنیس دروغین لقب گرفته است. البته باید توجه داشت که نظامی در سرایش اسکندرنامه از منابع دیگری همچون طبری1  و دیگر اسکندرنامه‌ها نیز استفاده کرده است.
    این مقاله به رویارویی اسکندر با اژدها در اسکندر‌نامة نظامی و مقایسة آن با اسکندرنامة سریانی می‌پردازد. این بخش از زندگی اسکندر، فقط در اسکندرنامة سریانی ذکر شده و فردوسی و نظامی نیز آن را در شعر خود تکرار کرده‌اند. اما توصیفی که نظامی از رویارویی اسکندر با اژدها می‌آورد، کاملاً با توصیف فردوسی متفاوت است. از آن رو که نظامی در این بخش اسکندر را نابودکنندة اژدها نمی‌داند، بلکه بر این باور است که اسکندر از بلیناس کمک می‌گیرد و این بلیناس است که اژدها را نابود می‌کند. در این مقاله برای یافتن پاسخی مناسب در ابتدا دربارة مواجهة اسکندر و اژدها در اسکندرنامة سریانی و داستان نظامی پرداخته و سپس به دلایل انتخاب‌های نظامی در شکل دادن داستان خود پرداخته می‌شود.
    در زندگینامة سریانی اسکندر، آمده است که وقتی اسکندر به هند رسید، شب را در مکانی سرکرد. اما وقتی صبح‌هنگام خواست به راه خود ادامه دهد، مردمان آن مکان او را از وجود اژدهایی برحذرداشتند که راه را بسته بود. بنا بر باور مردم، اژدها یکی از خدایان بود و آن‌ها مجبور بودند برای جلوگیری از پیشروی و حمله به شهر، روزی پنج گاو فربه به او بدهند. نفَس سمّی او پرندگانِ در حال پرواز را مسموم می‌کرد و با دو حلقة مویش، فیلی را به بند می‌کشید. اسکندر در صدد کشتن او برآمد. از این رو به افراد خود دستور داد دو روز به اژدها غذای کافی ندهند و او را گرسنه نگاه دارند. سپس به دستور اسکندر، دو گاو فربه که با گچ، قیر، سرب و سولفور پر شده بودند، برای اژدها فرستاده شد و اژدها نیز گاوها را بلعید و اسکندر دستور داد با تیرهای آتشین او را نابود کنند (Budge, 1889: 107). البته باید توجه داشت که علت واقعی انفجار و نابودي اژدها به خاطر فعل و انفعالات شیمیایی مخلوطی بود که به اژدها خورانده شد و نیز آتشین بودن دم او و تیرهای آتشینی که بسوی او پرتاب شد.  (Ogden, 2012: 278) فردوسی نیز این داستان را با تغییراتی چند بیان می‌کند.2 
    اما در اسکندرنامة نظامی آمده است که وقتی اسکندر به اصفهان رسید و آتشکده‌ها را از وجود مغان پاک کرد، مردم از جور اژدهایی که در آتشکده سکنا داشت، به ستوه آمدند و از اسکندر کمک خواستند. اما به‌ جای آنکه اسکندر اژدها را نابود کند، از بلیناس کمک گرفت. زیرا او بر این باور بود که این اژدها محصول جادوست و فقط بلیناس راه نابودي آن را می‌داند و بلیناس با سداب جادوی اژدها را که دختری به نام آذرهمایون بود، از بین برد.
    تشابه این دو داستان صرفاً در رویارویی اسکندر و اژدهاست. داستانی که بن‌مایة اصلی خود را از اسکندرنامة سریانی وام گرفته است. تحریر اسکندرنامة سریانی در زمان ساسانیان از اصل یونانی یا پهلوی آن آغاز شد3و از قرن هفتم میلادی به بعد، مسیحیان سریانی زبان ایرانی، ترجمة اسکندرنامه را آغاز کردند. این ترجمه همزمان با پیروزی شاپور اول بر رومیان صورت گرفت. در این زمان، سیل بردگان رومی که از فرهنگ یونانی متأثر بودند، به ایران سرازیر شد و ایرانیان را با فرهنگ یونانی آشنا کردند. این احتمال وجود دارد که ترجمة سریانی در دورة جنگ هراکلیتوس با ایران صورت گرفته باشد و بیشتر جنبة تبلیغ داشته است(Zuwiyya, 2011: 42- 43). اما در کل، مدارک تاریخی و ادبی بسیاری وجود دارد که اهمیت فرهنگ هلنی در این دوره را نشان می‌دهند. ایرانیان نیز نه‌تنها به این فرهنگ علاقه نشان دادند که از آن متأثر هم شدند. به طوری که دینکرد از فلسفة یونانی مخصوصاً ارسطو تأثیر پذیرفته است(Daryaee, 2009: 118). ترجمة متون یونانی، فقط منحصر به متون فلسفی نبود و متون پزشکی، ستاره‌شناسی، ریاضیات(Nasr, 1975: 397) و ادبیات را نیز دربرمی‌گرفت. این متون از یونانی به سریانی و از سریانی به پهلوی ترجمه می‌شد و گاه فقط به سریانی ترجمه می‌شد. به طوری که متون سرگرم‌کننده‌ای همچون وامق و عذرا از یونانی به پهلوی ترجمه شد4Boyce, 1968: 65  ایرانیان، بدین نحو توانستند با فرهنگ یونانی آشنا شوند و از داستان‌های آنها متأثر شوند. از این رو با فرض پهلوی یا سریانی بلد بودنِ نظامی، می‌توان ادعا کرد که وی از این ادبیات متأثر بوده است و به همین دلیل است که می‌بینیم داستان او با اسکندرنامة سریانی در یک نقطه‌نظر مشترک است و آن، وجود معبد و آتشکده و خدا یا دختری در آن است. با بررسی این دو داستان درمی‌یابیم که او آتشکده را به جای معبد و زن جادوگر یا آذرهمایون را به جای خدایی در معبد در نظر گرفته است. اما اشاره به خدایی در آتشکده و دختری در آن، آدمی را به سوی این سمت و سو سوق می‌دهد که او به منابعی غیر از منابع فردوسی دسترسی داشته است(باید توجه داشت که اسکندرنامة سریانی با اسکندرنامة عربی متفاوت است و بخشی که اسکندر با اژدها روبه‌رو می‌شود، فقط در این اسکندرنامه آمده است. هرچند که فردوسی نیز این بخش از داستان را در کتاب خود آورده و نظامی می‌توانسته این بخش را عیناً از کتاب او آورده باشد) و آن اشاره به داستان‌های یونانی است که در آن‌ها معبدی وجود دارد و در آن معبد اژدها یا ماری است به همراه دختر یا دختران باکره‌ای که به آن مار یا اژدها خدمت می‌کنند(Ogden, 2012: 282). نمونه‌ای از این‌گونه داستان‌ها که به ادبیات رومی نیز سریان یافته، در کتابی به نام اعمال سیلوستر5، اواخر قرن چهارم، ذکر شده است. در این داستان آمده که مردم روم از نفَس اژدهایی که در دهانة غاری زندگی می‌کرد و باکره‌هایی در خدمت او بودند، به ستوه آمده بودند(Ogden, 2012: 282). در داستان مار لاوینیوم6 آمده که دختران باکره برای اثبات باکره بودن خود، برای ماری که در غاری مقدس بود، کیک می‌بردند. این دختران با چشمان بسته، قدم به غار می‌گذاشتند. اگر مار کیک را می‌پذیرفت و آن را می‌خورد، نشان‌دهندة پاکدامنی دختر بود و اگر کیک غذای مورچه‌ها می‌شد، دختر گناهکار بود(Aelian, 1959: 281). این‌گونه داستان‌ها از ادبیات یونانی و لاتین به زندگینامة پادشاهان ایرانی نیز سریان یافت. چنانکه داستان کرم هفتواد، واگویة دیگری از معبد، اژدها و دختر است. داستان کرم هفتواد نیز داستان دختری ایرانی است که از کرم کوچکی مراقبت می‌کند و بعدها کرم تبدیل به اژدهای بزرگی می‌شود.7 این داستان در شاهنامه و کارنامة اردشیر پاپکان ذکر شده است(Ogden, 2012, 286).
    همچنین این امکان نیز وجود دارد که نظامی از طریق ترجمة مسیحیان به زبان سریانی یا پهلوی و بعدها به عربی به منابع یونانی دسترسی داشته است.8  حتی ممکن است او داستان کرم هفتواد را دستمایة داستان خود قرار داده باشد. در نزد او که از علوم مختلفی سررشته داشته، دانستن زبان پهلوی و حتی سریانی امری بسیار طبیعی بوده است. باید دانست که زبان گویش نظامی که در گنجه می‌زیست، پهلوی شمال غربی بوده است(ریاحی، 1375: 29). او حتی در خمسه به پهلوی خواندن شاعران اشاره می‌کند و خود اذعان می‌دارد که در سرایش خمسه از منابع مختلف به زبان‌های گوناگون استفاده کرده است.9
    اما اکنون این سؤال پیش می‌آید که چرا نظامی، آتشکده را به جای معبد انتخاب کرده است. باید دانست که نظامی از وجود آتشکدة بزرگِ اصفهان که قدمت آن به دورة هخامنشیان و پیش از آن می‌رسد، اطلاع داشته است.10 این بنا در دوران ماد و هخامنشیان تختگاهی برای سکناگزیدن شاهان بود و در دورة اشکانیان کارکرد دینی داشت و در این دوران بود که تندیس‌هایی از مهر و ناهید در آن قرار گرفت. اما در دوران ساسانیان، تندیس‌ها از آن مکان بیرون برده شدند و آتش مقدس در آن جایگاه قرار گرفت(کاظمی، 1387: 74). ممکن است خاطرة وجود تندیس‌های این محل به دوران نظامی رسیده و نه‌تنها نظامی اسکندر را مسئول نابودي این بتان می‌دانسته بلکه تفکری رایج در میان مردم ایران زمین بوده باشد.11 
    اکنون که بخشی از گره‌های داستان نظامی باز شد، به این پرسش مهم می‌رسیم که چرا از دید نظامی بلیناس می‌توانسته اژدها را نابود و یا به عبارت بهتر جادوی آذرهمایون را باطل کند. در پاسخ، همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، زندگینامة اسکندر شباهت زیادی به زندگینامة بلیناس دارد. بلیناس که به یونانی به آپولونیوس طیانی موسوم است، از حکیمان نوفیثاغوری و نوافلاطونی قرن اول میلادی بوده است. او نیز مانند اسکندر به نقاط مختلف جهان سفر کرد و شاید به همین دلیل است که نظامی بلیناس را همراه اسکندر می‌داند. بلیناس در هند با اژدها روبه‌رو می‌شود و به جای آنکه به نابودکردن اژدها مشهور گردد، با خوردن دل و جگر اژدها می‌تواند زبان پرندگان را دریابد  (De Beauvoir, 1856: 86).12بلیناس پیش از اسلام و پس از آن از شهرت خاصی برخوردار بوده است. احتمال دارد که زندگینامة یونانی او نیز به همراه دیگر متون به سریانی ترجمه شده باشد و این‌چنین در دسترس نظامی قرار گرفته و او از زندگینامة مشترک اسکندر و بلیناس مطلع بوده باشد.
    اما چرا نظامی بلیناس را برای نابودي اژدها انتخاب کرده است؟ پاسخ این است که نظامی به مکتبی با نام مکتب هرمسی تعلق خاطر داشت و بلیناس یکی از شخصیت‌هایی است که به این مکتب منسوب است. اما پیش از پرداختن به این موضوع، باید توجه داشت که بررسی زندگینامة سریانی اسکندر و زندگینامة یونانی بلیناس نشان می‌دهد که این دو تشابهاتی چند با یکدیگر دارند. نخست آنکه هر دو شخصیت، مسافرت‌های بسیاری کردند، هر دو به هند سفر نمودند و هر دو با اژدها روبه‌رو گشتند. زیرا نزد او و دیگر مسلمانان، بلیناس از علم طلسمات و نیرنجات برخوردار بود و یکی از هرمسیان محسوب می‌شده است. مکتب هرمسی از برخورد جریان‌های هلنی- اسکندرانی در زمان استیلای یونانیان بر مصر در اسکندریه آغاز گردید. این مکتب در اوج شکوفایی خود در دورة ساسانیان در ایران مجال بروز یافت(Boyce, 1968: 36) ، (Nasr, 1975: 397) و ایرانیان به واسطة کتبی که به دستور شاپور اول و در قرن سوم میلادی به پهلوی ترجمه گردید (Bladel, 2009: 31- 37)  و کتبی که در زمان خسرو دوم ترجمه شد، با مکتب هرمسی آشنا شدند.13  این مکتب در قرن سوم هجری و با نهضت ترجمه‌ای که در دورة عباسیان به راه افتاد، جانی تازه گرفت(Nasr, 1975: 403)  14و شخصیت‌هایی را به دنیای اسلام معرفی کرد که تصور می‌شد از پیروان هرمس بودند. یکی از این شخصیت‌ها بلیناس یا آپولونیوس طیانی بود. بلیناس نزد مسلمانان آن دوران، جایگاه ویژه‌ای داشت. مسلمانان نیز مانند مسیحیان و یونانیان او را برخوردار از نیروی جادو می‌دانستند و او را صاحب طلسمات و نیرنجات تصور می‌کردند. مسلمانان در سدة هفتم میلادی و با فتح سوریه با شخصیت بلیناس آشنا شدند و نام بلیناس در مقام شخصیتی اسرارآمیز با ادبیات هرمسی و علوم غریبه وارد متون اسلامی شد. در واقع، نخستین یادکرد از بلیناس در جهان اسلام در متنی از زوزیموس اسکندرانی در سال سی و هشت هجری قمری دیده می‌شود که در آن به کتاب سرّ الحلیقة بلیناس اشاره شده است(کریمی، 1391: 215).15 این کتاب از قول جلدکی در زمان خالد بن یزید(85 هجری/ 704 میلادی) به عربی ترجمه گردید(Karimi, 2016: 438). اکثر آثاری که به بلیناس منسوب‌اند، در سدة پنجم میلادی تألیف شده‌اند. البته این کتب، دربردارندة آرای بلیناس هستند(کریمی، 1391 :216). اما باید توجه داشت که نظامی به این کتب که به عربی ترجمه شده بودند، دسترسی داشته است. نظامی در میان دیگر منابع از طریق مبشر بن فاتک نیز با آثار هرمسی آشنا شده بود(Bladel, 2009: 231) و در واقع میراث‌خوار علومی بود که با نهضت ترجمة اسلامی به وی رسید. با طلوع اسلام و نهضت ترجمه‌ای که در دورة عباسیان رخ داد، کتب مختلفی به عربی ترجمه شد که وام‌دار علوم یونانی و هندی بود(Ruymbeke, 2007: 7). در این دوره بود که به ستاره‌شناسی و علوم غریبه، بهای زیادی داده شد و کتب منسوب به بلیناس از آن جمله‌اند. نظامی مانند دیگر مسلمانان، بلیناس را حکیمی هرمسی می‌دانست و این به خاطر کثرت تألیفات در زمينه جادو و طلسمات بود که به وی منسوب گشته و حتی در امپراطوری روم شرقی کهن نیز رواج داشته است. در واقع، هم در امپراطوری روم شرقی و هم در میان مسلمانان از تندیس‌ها و ستون‌های طلسمی بلیناس نام برده شده است(کریمی،1391: 216) و(Dzielska, 1986: 99-127)  در منابع اسلامی بلیناس حکیمی صاحب طلسمات است(کریمی، 1391 : 215). ابن‌الندیم، بلیناس را نخستین کسی می‌داند که از طلسمات سخن گفت(ابن الندیم: 372). همچنین در سنت اسلامی و کتب عربی‌ای که به بلیناس منسوب است، می‌بینیم که بلیناس برای دفع بیماری در شهرها طلسم‌هایی قرار می‌دهد. مثلاً در اصفهان طلسمی برای دفع حشرات مؤذی می‌سازد و در تیسفون، طلسمی برای عقرب‌ها و کک‌ها قرار می‌دهد(کریمی، 1391: 216). صاحب طلسمات بودن بلیناس، بدین معناست که وی از نیروی جادویی برخوردار بود و برای جادو و طلسم تعویذ می‌نگاشت. با این توصیف‌ها، نظامی که از شخصیت خاص بلیناس (صاحب طلسمات و نیرنجات بودن) و وابستگی او به مکتب هرمسی اطلاع داشته است، او را برای نابودي اژدهایی که محصول جادو بود، انتخاب کرد و بلیناس با سُداب، جادوی آذرهمایون را از بین برد. سُداب، گیاهی است که از دیرباز برای دور کردن جن و طلسم استفاده می‌شده است و نظامی به خاطر برخوداری از دانش گیاه‌شناسی با خواص سُداب آشنایی داشته است.16

    نتیجه
    نظامی یکی از اشعار اسکندرنامة خود را به داستانی اختصاص می‌دهد که ریشه در ادبیات سریانی دارد. او در داستان مواجهة اسکندر با اژدها، بلیناس را نابودگر اژدهایی می‌داند که محصول جادوی دختری ایرانی است و برای ساختن این قسمت از داستان به داستان‌هایی اشاره دارد که در آن دختر یا دخترانی باکره به اژدها خدمت می‌کنند و شاید در این راه داستان کرم هفتواد را که قدمتی دیرینه در ادبیات ایران دارد، دستمایة خود قرار داده باشد. وصال بلیناس با آذر همایون یا همان دختر جادوگر که بلیناس جادوی او را باطل می‌کند، نشان می‌دهد بلیناس که در دنیای اسلامی آن روزگار به صاحب طلسمات و نیرنجات معروف بوده، از دختری ایرانی جادو فراگرفته است تا با این کار، اصل و منشأ علوم غریبه را به زرتشت و پیروان او نسبت دهد. همان‌طور که چنین اطلاعاتی به‌وسیلة ساسانیان پاگرفت و رواج یافت. اما آنچه در این داستان اهمیت دارد، پرداختن به داستانی است که نظامی به آن تعلق خاطر داشته است. از این رو، این داستان را با جرح و تعدیل فراوان با مطالب بسیاری در هم می‌آمیزد تا به خواستة خود که سخن رفتن از مکتب هرمسی باشد، برسد. او بدین منظور از اسکندر و ارتباط او با بلیناس سخن می‌گوید. در واقع نظامی بلیناس را از همراهان اسکندر می‌داند که در لشکرکشی‌های او با اسکندر همراه است. از طرفی دیگر می‌بینیم که هم اسکندر و هم بلیناس به هند که از دیرباز مهد علوم خفیه بوده است، سفر می‌کنند. چنین اشاره‌ای به هند برای نشان دادن ارتباط این دو فرد با طلسمات و نیرنجات ضروری بوده است. زیرا فقط بلیناس صاحب طلسمات نبوده و در دنیای اسلامی طلسمی به بلیناس و اسکندر معروف است و این نشان می‌دهد که مسلمانان از دیرباز این دو شخصیت را با یکدیگر تصور می‌کردند. حتی در منابع کهن اسلامی کتابی وجود دارد با نام ذخیرة اسکندر که به ارسطو منسوب است و تاریخ بلعمی نیز بلیناس را معاصر اسکندر پسر فیلیپ می‌داند(Karimi, 2016: 440). آنچه در این مقاله آمد، تلاشی بود برای گشودن رمز و رازهایی که نظامی، استاد داستان‌سرایی ایران در یکی از کوچک‌ترین بخش‌های اشعار خود به آن پرداخته بود. او با آميختن تاریخ و افسانه، داستان منظوم زیبایی آفرید تا نشان دهد که چرا نام حکیم نظامی گنجوی به او اطلاق شده است.

    *کارشناس ارشد ادیان و عرفان تطبیقی

    پی‌نوشت‌ها
    1.طبری در کتاب تفسیر جامع‌البیان و تاریخ طبری خویش از اسکندر به عنوان ذوالقرنین نام می‌برد. اخبار اسکندر از سال 514 میلادی و قبل از اسلام از زبان سریانی به اعراب رسید و در مکه و مدینه به صورت شفاهی جمع‌آوری شد و با نام ذوالقرنین در قرآن سورة کهف/ 98-83 وجود دارد. به نظر می‌رسد طبری هم منابع عربی را در دست داشته که اسکندر را با ذوالقرنین یکسان دانسته است و هم منابع فارسی که در آن‌ها آمده است که اسکندر بر ضد ایرانیان برخاسته است (Zuwiyya, 2011: 87) // 2.ولی در شاهنامه آمده است که مردم آنجا هر شب پنج گاو به او می‌دهند تا مبادا به شهر بیاید و آن‌ها را از بین ببرد. اسکندر دستور می‌دهد یک روز به اژدها غذا ندهند و با این کار چند نفر از سربازانش را از دست می‌دهد و در نهایت اژدها با صدای طبل جنگی دور می‌شود. پس او حیله‌ای می‌اندیشد و پنج گاو تهیه می‌کند. درون آن‌ها را پر از چربی و سم می‌کند و از کوه بالا می‌رود و اژدها که نزدیک می‌شود، مانند ابری سیاه به نظر می‌رسد با چشمانی سرخ و زبانی قرمز. سربازانش لاشه‌ها را جلوی اژدها می‌اندازند و اژدها ناگهان همه را می‌بلعد. سم در او اثر می‌کند و او سرش را ناامیدانه به کوه می‌کوبد و سربازان او به طرفش تیر می‌اندازند. اسکندر اژدها را در جای خود می‌گذارد و به راه خود ادامه می‌دهد. (OGDEN, 2012: 277) // 3.نولدکه بر آن بوده است که متن پهلوی اسکندرنامه از یونانی(احتمالاً قرن ششم) گرفته شده است و الگویی برای ترجمة سریانی بوده است. در حالی که کلودیا اِی سیانکاگلینی(Claudia A. Ciancaglini) بر این باور است که این متن سریانی است که از یونانی گرفته شده و سپس به پهلوی ترجمه گردیده است. حدود قرن هشتم میلادی، چندین ترجمة عربی از این نسخة سریانی صورت گرفت که برخی از آن‌ها رنگ و لعاب مسیحی دارند. این ترجمه‌ها قبل از قرن دهم میلادی به فارسی نو ترجمه شده‌اند. فردوسی از ترجمة عربی کالیستنس دروغین به همراه شخصیت اسلامی شدة اسکندر که دربردارندة برخی نشانه‌های مسیحی از ترجمه‌های عربی مسیحی است استفاده کرده است(Rubanovich, 2015: 210- 211- 213). // 4. اصل این داستان با نام متیوخوس و پارتنوپه که در زمان استیلای رومیان از اهمیت خاصی برخوردار بود(HÄGG& UTAS, 2003: 50) در زمان اسلام به عربی ترجمه شد و عنصری، از روی آن وامق و عذرای کنونی را منظوم کرد.
    5. Acts of Silvester // 6.Lavinium.
    7.این داستان و داستان‌های منسوب به پادشاهان ساسانی در خدای‌نامه‌ها آمده است. خدای‌نامه‌ها، آمیزه‌ای از داستان‌های پهلوانی، نقل‌قول‌هایی از پادشاهان و خردمندان، گفتارهای پیامبرگونه، رساله‌های فلسفی، دستورات اخلاقی، بیانات و سخنرانی‌های سلطنتی بودند. پس خدای‌نامه‌ها نه‌تنها کتاب‌های تاریخی نیمه‌رسمی بودند، بلكه سرگرمی ادبی و آموزش اجتماعی نیز به شمار می‌رفتند. پرداختن به زندگی پادشاهان و پهلوانان و خردمندان نشان‌دهندة به تصویر کشیدن کمال مطلوب پادشاهان ساسانی بود. همچنین شاهنامه‌ها سنت‌های تاریخ جهانی را با تاریخ ایران درهم‌می‌آمیخت. در ابتدا هر کدام از بخش‌های ایران خدای‌نامه‌های مستقلی داشتند. از این رو، تاریخ پادشاهان شرقی کشور از آن‌چنان محبوبیت و شهرتی برخوردار بود که رفته‌رفته تاریخ دیگر مناطق، به‌خصوص تاریخ جنوب غرب ایران را در خود جذب کرد و یا از بین برد. این دلیلی بر این مدعاست که در سنت دینی زرتشتی از هخامنشیان نامی برده نشده است. از این روست که  دربار اشکانیان به حماسه و اشعار اهمیت می‌دادند و در جمع‌آوری و نگهداری سنت‌های دینی کوشش بسیار کردند(Zuwiyya, 2011: 118). // 8.پس این مسیحیان بودند که متون مختلف را ترجمه می‌کردند و آنچنان در فرهنگ ایرانی مستحیل شده بودند که نام‌هایی ایرانی داشتند. این مسیحیان سریانی زبان، بیشترِ کتب پزشکی را از زبان‌های یونانی و هندی ترجمه می‌کردند، ولی کتاب مقدس به‌خصوص عهد جدید، کتاب انوخ و زبور نیز از جمله کتبی بودند که به پهلوی ترجمه شدند(116, 108, 2009 ,Daryaee). در واقع مسیحیان در ارتش و سیاست ایران نیز نقش‌های مهمی ایفا می‌کردند و ایرانیان با آن‌ها مدارا نمی‌کردند، بلکه دیدی مساعد داشتند. یزدگرد(399-421) پسر شاپور سوم، کلیسای مسیحیان نسطوری را به رسمیت شناخت. خسرو اول انوشیروان جان مار آبا katholikos Mar Aba را نجات داد(Ciancaglini,2001: 136). خسرو پرویز نوة خسرو دوم، عبادت مسیحیان را به رسمیت شناخت و پزشک مخصوص و همسران خود، مریم و شیرین را از میان آن‌ها برگزید. خسرو دوم چندین زیارتگاه برای قدیس سرگیوس Sergius ساخت که در جنگ به او کمک کرده بود و صلیبی طلایی به کلیسای سرگیوپولیس Sergiopolis در سوریه هدیه کرد(Ciancaglini,2001: 137). // 9.او در خمسة خود در چندین جا از پهلوی خواندن نام برده است که نشان می‌دهد ترانه‌های پهلوی هنوز در میان مردم ايران رواج داشته است:
    پهلوی خـوانِ پارسـی فرهنــگ                        پهلـوی خوانـد بر نـوازش چنـــگ
    و حتی خود در سرایش خمسه‌اش اذعان داشته که از کتب ملل مختلف استفاده کرده است:
    ز هر نسخــه برداشتــم مایـه‌ها                          برو بستــم از نظــم پیــرایـــه‌هـا
    زیـادت ز تاریـخ‌هـای نـــوی                         یهــــودی و نصــرانی و پهلـــوی
    10.ابن‌خردادبه (ف. 300 ه.ق) و ابن‌فقیه (290 ه.ق) این بنا را به تهمورث نسبت می‌دهند(ابن‌خردادبه : 24) و (ابن فقیه : 100) مسعودی نیز از این مکان نام می‌برد و بیان می‌دارد که در آن مکان، بت‌هایی برای پرستش خورشید و ماه بوده و بشتاسف(گشتاسب) پادشاه، وقتی به حکومت رسید، بت‌ها را بیرون ریخت(مسعودی، :589). حمزة اصفهانی نیز در کتاب خود آورده که تهمورث آن محل را انباشته از بتان کرده بود و اسفندیار به دستور گشتاسب بتان را نابود کرد(کاظمی، 1387: 81). // 11.از طرفی اگر این احتمال قریب به یقین باشد، می‌توان اژدها را به دین زرتشتی و دختر را به ایزدبانوی آناهیتا نیز نسبت داد. همان‌طور که گفته شد در اسکندرنامة سریانی آمده است که هندوان تصور می‌کردند خدایی در هیئت اژدها در معبد است و نظامی نیز دختری به صورت اژدها را ساکن آتشکده می‌داند. // 12.زندگینامة بلیناس را شخصی به نام فیلوستراتوس به دستور ملکه جولیا دومنا(Julia Domna) همسر قیصر سوروس (Severus )(211- 145م) به رشتة تحریر درآورد. نمی‌توان به طور قطع گفت که آنچه فیلوستراتوس نوشته حقیقت کامل بوده است. چرا که بلیناس با عیسی مسیح معاصر بوده است و این احتمال وجود دارد که طرفداران آیین هلنی همچون ملکه دومنا قصد داشته‌اند که از بلیناس شخصیتی بسازند که با عیسی مسیح برابری کند و شاید به همین دلیل است که بلیناس نیز مانند مسیح به کرامات و جادو و خرق عادت(که نزد مسلمانان از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است) منسوب است(Levick, 2007: 119, 201). حتی ابن‌عبری، مورخ قرن سیزدهم میلادی در کتاب خود آورده است که «افولونیوس طلسماطیقی می‌گوید در اعجاز از مسیح پیشی گرفته است»(ابن‌عبری، 1890: 119). بنا به گفتة فیلوستراتوس بلیناس به شهرها و کشورهای مختلفی سفر کرد. هند یکی از کشورهایی است که او به آنجا قدم گذاشت و آنجا با اژدها روبه‌رو شد. او در هند کسانی را دید که اژدها شکار می‌کردند و دل و جگر اژدها را می‌خوردند تا از دانش زبان پرندگان برخوردار شوند. // 13. البته باید اذعان داشت که نام هرمس در خاورمیانة ساسانی به صورت خاستگاه علوم غریبه به کار می‌رفته است(حتی در اسکندرنامة نظامی هرمس یکی از همراهان اسکندر است). به همین دلیل است که عامه از نام او در حکم یک طلسم استفاده می‌کردند. اخیرا دو کاسة آرامی طلسم در نیپور عراق یافت شد که زمانی به دولت ساسانی تعلق داشته‌اند. طلسمی که روی این کاسه‌ها حک شده بود، در بردارندة نام هرمس است که نشان می‌دهد این نام در زمان ساسانیان شناخته شده بوده است.  حتی یکی از این کاسه‌ها برای شخصی به نام یزیداد پسر یزدان دخت تعلق داشته است(Bladel, 2009: 25-26). // 14.اما چندی نگذشت که اسلام نواحی مختلف از جمله شام را زیر سلطة خود گرفت و مسلمانان با سرزمین‌هایی از جمله شام آشنا شدند که متأثر از فرهنگ یونانی بود و حتی مردمان آن ناحیه به یونانی سخن می‌گفتند. از این رو مسلمانان خیلی زود و از زمان عبدالملک و پسرش هشام و در دوران بنی‌امیه به ترجمة متون یونانی همت گماشتند. ترجمه در این دوره به این صورت بود که شخص مترجم می‌بایست هم عربی بداند و هم یونانی و او واسطه‌ای بود بین یک راوی یونانی و یک کاتب عرب. اتفاقی که حمزة اصفهانی(350 ه.ق) نمونة آن را در کتاب خویش ذکر کرده است. (Gutas, 1999: 23) روند ترجمه در دورة منصور عباسی ادامه یافت و بعدها در دوران هارون و مأمون و با تأسیس بیت‌الحکمه و توسط مترجمان خبره تداوم پيدا كرد. // 15.در این کتاب دربارة بلیناس آمده است: من یتیمی بودم از اهل طوانه و چیزی نداشتم. در شهر ما یک مجسمه سنگی وجود داشت که بالای ستونی چوبی نصب شده بود و بر آن نوشته شده بود: «من هرمس هستم که خداوند او را به نعمت خود مخصوص داشت. من این نشانه را آشکارا در اینجا قرار دادم و سرّ آن را پنهان کردم برای آنکه به آن سرّ آگاه نشود مگر حکیمی مانند خودم. بر سینة آن مجسمه نوشته بود: هر کس میل دارد به سرّ خلقت و صنعت طبیعت آگاه‌ شود به زیر پای من نگاه کند. مردم متوجه مقصود حقیقی این جمله نمی‌شدند تا آنکه من بزرگ شدم و سنم مقتضی شد و آنچه بر سینة مجسمه نوشته شده بود خواندم و مقصود را دریافتم. پس زیر آن ستون چوبی را که زیر مجسمه بود حفر کردم و در آنجا حفرة تاریکی یافتم که هیچ نور در آن داخل نمی‌شد و از طرفی ممکن نبود آتشی برای روشنایی آنجا برد. زیرا باد مخصوصی به شدت می‌وزید و آتش را خاموش می‌کرد. از این جهت زیاد اندوهگین شدم و در این حال خواب بر من غلبه یافت، پس ناگاه صورتی که مانند صورت خودم بود بر من آشکار شد و گفت برخیز ای بلینوس و داخل این حفرة زیرزمینی شو! من گفتم آنجا تاریک است و رفتن مقدور نیست، پس به من دستور داد که آتشی را به کیفیت خاصی در داخل یک جسم شفاف قرار دهم تا باد نتواند آن را خاموش کند و ضمناً بتوانم از آن نور استفاده کنم. پس من بسیار خوشوقت شدم و دانستم که راه مقصود را دریافتم. پس گفتم تو کیستی که چنین منّتی بر من نهادی؟ در پاسخ گفت من معنا و سرّ باطن خودت هستم. پس، از خواب با خوشوقتی بیدار شدم و طبق دستور عمل کردم، همین که داخل آن حفرة تاریک شدم مجسمة مردی را دیدم که لوحی در دست داشت و کتابی در پیش، در آن لوح نوشته بود «صنعت طبیعت در اینجاست» و در آن کتاب نوشته بود «این است سرّ خلقت» و من از آنجا علم علل اشیاء را آموختم و نامم به حکمت مشهور شد(کلباسی، 1386: 43- 44). // 16.در ادامة داستانِ نظامی آمده است که بلیناس، آذرهمایون را به همسری می‌گیرد و از او جادو می‌آموزد.
    در او دخـتری جادو از نسل ســام                            پـدر کـرده آذرهمایونـش نـام...
    برآموخـت زو جادوئـی‌ها تمــام                            بلیناس جادوش از آن گشـت نـام
    چگونه شخصی که از دوران هلنی به طلسم و جادو معروف بوده، از شخصیتی ایرانی که به خاطر در آتشکده بودن وی به مغان منسوب است، جادو می‌آموزد. پاسخ در این حقیقت نهفته است که از روزگار ساسانیان زرتشت و مغان را صاحب دانش و جادو می‌دانسته‌اند و حتی معتقد بودند که اسکندر، دانش ایرانیان را با خود به یونان برد.
    خـردنامــــه‌ها را ز لفـــظ دری                           به یونـان‌زبان کرد کسـوت‌گـری

    منابع
    1- Zuwiyya, David, 2011, A Companion to Alexander Literature in the Middle Ages, Brill Academy Publishers. // 2- Rubanovich, Julia, The Reconstruction of a Storytelling Event in Medieval Persian Prose Romance [The Case of Iskandarnam], Edebiyat 9, 1998, pp. 215- 47. // 3- Luck, Georg, 2006, Magic and the Occult in the Greek and Roman Worlds, Arcana Mundi ,The Johns Hopkins University Press // 4- Scholefield, A.F., 1959, Aelian, [on the Characteristics of Animals], Volumes II, Harvard University Press. // 5- Frye, R. N, 1975, The Cambridge History of Iran, The period from the Arab Invasion to the Saliuqs, [Zoroastrian Literature after the Muslim Conquest], Volume 4, Cambridge University Press. // 6- 6- Hagg , Thomas, 2003, The Virgin and Her Lover,[ Fragments of an Ancient Greek Novel and a Persian Epic Poem], Bo Utas, Boston, Brill Leiden. // 7- Stoneman , Richard , 2012, The Alexander Romance in Persia and the East, Kyle Erickson, Ian Netton, , Barkhuis Publishing & Groningen University Library  Groningen. // 8- Budge, E.A.W, 1889, The History of Alexander the Great, [Being the Syriac Version of the Pseudo-Callisthenes, Edited by Five Manuscript], Cambridge University Press Warehouse. // 9- Meyer, Marvin W., 1987, the Ancient Mysteries, [A Sourcebook of Sacred Text], Philadelphia, University of Pennsylvania Press. // 10- Gtuas, Dimitri, 2009, “Bayt al-hikma,” Kevin van Bladel, Encyclopaedia of Islam, Part Three, Leiden, Brill. // 11- Beauvoir Priaulx , Osmond De , 1859, The Indian Travels of Apollonius of Tyana, Journal of the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland, Art. III. Volume 17. // 12- Whittaker, T., 1902, Apollonius of Tyana, The Monist, Vol.XIII., , No.2 // 13- Ciancaglini, Claudia A., 2001, Le Museon, Revue D’etudes Orientales, Subventionne Par L’universite’ Catholique De Louvain, Tome 114- Fasc. 1-2, Extrait, Louvain- La- Neuve,. // 14- Goold , G.P, 1989, Philostratus I, [The Life of Apollonius of Tyana], The Loeb Classical Library (Founded by James Loeb), English translation: F.C. Conybeare, Edinburgh, Harvard University Press. // 15- Spuler, Herausgegeben Von B., 1968, Middle Persian Literature, Boyce,  Mary , Handbuch Der Orientalistik. // 16- Dzielska Maria: 1986, Apollonius of Tyana in Legend and History, Rome. // 17- Daryaee, Touraj , 2009, The Rise and Fall of an Empire, , I.B.Tauris & Co. Ltd in association with the Iran Heritage Foundation. // 18- van Bladel,  Kevin , 2009, The Arabic Hermes, [From Pagan Sage to Prophet of Science], New York, Oxford University Press, Inc. // 19- Hanaway, William L., 2012, ESKANDAR-NĀMA, Encyclopedia Iranica [On line].
    20. نظامی گنجوی، جمال الدین، 1376، کليات نظامي گنجوي، [مطابق با نسخة تصحيح شدة وحيد دستگردي]، به اهتمام پرويز بابايي، دو مجلد، مؤسسه انتشارات نگاه – انتشارات علم // 21. خلیل شروانی، جمال، 1375، نزهت المجالس، تصحیح و تحقیق محمد امین ریاحی، تهران انتشارات علمی. // 22. مسعودی، علی بن حسین، 1390، مروج‌الذهب و معادن‌الجوهر، ترجمة ابوالقاسم پاینده، جلد اول، انتشارات علمی و فرهنگی. // 23.  طبری، محمد بن، 1362، تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، جلد اول و دوم، چاپ دوم انتشارات اساطير. // 24. ابن‌عبری،[العلامه ابی‌الفرج غریغوریوس بن اهرون الملطی المعروف]، 1418، تاریخ مختصر الدول، وضع حواشیه خلیل‌المنصور، بیروت، دارالکتب العلمیه. // 25. ابن‌عبری،[ العلامه ابی‌الفرج غریغوریوس بن اهرون الطبیب الملطی]، 1890، تاریخ مختصر الدول، وقف علی طبعه: الاب انطون صالحانی الیسوعی، بیروت، المطبعه الکاثولیکیه للاباء الیسوعیین. // 26. ابن‌الندیم [ابوالفرج محمد بن ابی یعقوب اسحق المعروف به الوراق] الفهرست، بی تا، تحقیق: رضا تجدد، بی جا. // 27.  فردوسي، ابوالقاسم، 1388، شاهنامه، به کوشش سعيد حميديان، چاپ دهم، تهران، نشر قطره. // 28. بهار، مهرداد، 1375، اديان آسيايي، نشر چشمه. // 29. زرین کوب، عبدالحسین، 1372، پیرگنجه در جستجوی ناکجاآباد، چاپ دوم، انتشارات سخن // 30. کریمی زنجانی اصل، محمد، 1391، «الاصنام السبعه»، دانشنامۀ فرهنگ مردم ایران، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، تهران، انتشارات مرکز دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، صص 529 ــ 534 // 31. معین، محمد، 1328، بلیناس حکیم(2)، مجله دانش، دی و بهمن، پیاپی، شماره 10 // 32. کلباسی اشتری، حسین، 1386، هرمس و سنت هرمسي، انتشارات علم.

 
  • حکمت و معرفت «نظامی گنجوی» در مباحث سیاسی و حکومتی

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    حکمت و معرفت «نظامی گنجوی» در مباحث سیاسی و حکومتی

    مریم بلوری*

     


    نظامی گنجوی، اگر چه در ادبیات فارسی شاعری داستان‌سرا محسوب می‌شود و منظومه‌های عاشقانة او در دوران دیریاز این سرزمین کهن همواره مورد توجه عموم مردم و اقتفای شاعران قرار گرفته است. با وجود این، به دلیل برخورداری از مناعت طبع، حکمت و زهد والا که در نوع خود بی‌بدیل و ارزشمند است به انحای مختلف دستی در مباحث حکومتی از آستین برآورده و در جای جای منظومه‌های عاشقانه و حتی در مثنوی زاهدانه و عارفانة خود به اشارت یا کنایت یا حتی مستقیم و بی‌پروا به ایراد سخن در باب مسائل حکومتی پرداخته و از طرح انتقادات تند و کوبنده ابایی نداشته است. در پژوهش پیش رو با بررسی آثار ارجمند این سخن‌سرای بزرگ قرن ششم، به استخراج شواهدی از سخنان او و تحلیل کوتاه آن‌ها پرداخته شده است. بی‌تردید اندیشه‌های این حکیم والامقام در مباحث سیاسی قابل توجه است.
    ***
    1. مقدمه
    ادبیات فارسی بستر خوب و مناسبی  برای طرح مباحث مختلف از جمله اخلاق، عرفان، پند و اندرز و.. است. یکی از مسائلی که کمابیش مورد توجه شاعران و نویسندگان ایرانی قرار داشته، مباحث سیاسی و انتقاد به حاکمان و فرمانروایان است. آن‌ها عمدتاً به اَشکال مختلف به این مسائل ورود کرده‌اند و در قالب داستان ها یا اشعار مستقیم و غیرمستقیم خود به موعظه یا حتی انتقاد از حکمرانان پرداخته اند. یکی از کسانی که در این زمینه با شیوة خاص خود توانسته  است نقشی مهم ایفاء کند، شاعر و داستان سرای نامدار قرن ششم هجری قمری، «نظامی» است.
    با اینکه او بیشتر با منظومه های عاشقانه اش نامی ست، ارزش و اعتبار مخزن الاسرارش اگر نگوییم گوی سبقت از عاشقانه ها ربوده ، در نوع خود اثری حکمی، اخلاقی و زاهدانه  است که بعدها مورد توجه و عنایت شاعران و عارفان نامدار دوره های بعدی قرار گرفته  است. در بادیِ امر، چنین به نظر می رسد که در آثار عاشقانه، مباحث سیاسی و حکومتی، محلی از اعراب ندارند، اما این شاعر والامقام به خوبی از عهدة این مهم برآمده و توانسته  است در خلال این داستان های شگفت انگیز و منظومه های غنایی به ناب‌ترین مسائل حکومتی بپردازد.
    «نظامي» در عاشقانه‌هاي هفت‌پيکر، خسرو و شيرين و ليلي و مجنون، تأکيد بر مصلحتِ مردمان و دوري از کج‌رفتاري با آن‌ها را ناديده نگرفته است. برای مثال، حکايتِ «تاجدارِ مَروي» و ده‌ها حکايتِ ديگر در اين منظومه‌ها نشان از توجهِ «نظامي» به امرِ حاکميت دارد. در توصيه‌ها و تهديدهاي «شيرين» به «پرويزِ ساساني» نکته‌هايي ارزنده در بابِ حکمراني، موجود است و سخنانِ او در اين منظومه، از ديدگاهِ بلندی حکايت دارد که در هر روزگاري راهنماي قدرت‌مندان تواند بود. او همچنین در مخزن‌الاسرار به طرزِ تندتري بر ظلم و بيدادِ شاهان مي‌تازد و عاقبتِ کساني را که زرکشِ سلطاني بر تن دارند، چشيدنِ لقمة آهنين مي‌داند:
    «‌آن که سرش زرکشِ سلطان کشيد           بازپسيــن لقمه ز آهن چشيــد‌»
    (‌نظامي،(3) 1387 :43)
    نيز در هفت پيکر آمده‌ است:                                                                                       
    «پادشـاه‌ آتشـي است کـز نـورش         ايمــن آن شــد که ديد از دورش
    و آتــش او گُلــي است گوهـربار         در برابر گُــل است و در بر خــار
    پادشه همچـو تــاک انگـور است           در نپيچـد در آن کـزو دور اسـت
    وان که پيچــد  در او به صـد ياري              بيخ و بارش کَنَد به صـد خواري»
    (نظامي،(1) 1387 :62)
    در ادامه به مهم‌ترین مباحثی خواهیم  پرداخت که در خمسة نظامی به آن ها اشاره  شده  است:
    1-1 مرگ و رستاخیز، حقیقتی انکارناپذیر
    یکی از نقاط ضعفی که ادیبان ما بخوبی به آن پی برده و آن را پیش چشم شاهان و حاکمان قرار داده اند تا اندکی از ستم و بیداد آن ها بکاهد، اشاره به مقولة مرگ و پایان کار آن هاست. «نظامی» در این خصوص بسیار زیرکانه عمل کرده  است و از زبان «اسکندرمقدوني»، يکي از کساني که مرگ را جدّي گرفته و خود را در برابرِ آن ناتوان يافته‌، شاهکاري ادبي‌خلق کرده‌ است. او که ‌از آغازِ شرفنامه تا پايانِ  ‌اقبالنامه، کشورگشايي‌هاي «اسکندر» را دنبال کرده، او را در وضعيتي نشان می‌دهد که هيبتِ مرگ بر او سايه‌ افکنده و از حکيمان نيز کاري ساخته نيست:
    «‌کجا رفته‌انــد آن حکيمــانِ پاک              که ‌زر مي‌فشاندم ‌بر ايشان‌ چو خاک؟
    بياييــد گـو خــاک را زر کنيـــد           مـداواي جـانِ سکنــدر کنيـد...
    ارسطو کجـا تا به فرهنــگ و راي           بُرونـم جهانـد از اين تنگنـــاي؟
    بلينــــاس کـو تا به ‌افسونگــري            کنـــد چـارة جـانِ اسکنــدري؟
    کجـا شـد فلاطـــونِ پرهيــزگار            مگــر نکتــه‌‌اي با من آرد به کار؟
    نمــودارِ واليــسِ دانا کجــاست               بداند مگر کاين‌گزند از چه‌ خاست؟
    بخوانيــــد سقــراطِ فــرزانـه را             گشـايد مـگر قفــلِ اين خانــه را
    دو اسبه به هرمـس فرستيــد کس           مگــر شاه را دل دهـد يک نفـس
    بَريد اين حکايـت به فرفوريـوس           مگــر بـاز خَـرّد مرا زين فسوس
    دگر باره گفت «اين سخن هست باد              دريـن درد از ايــزد توان کرد يـاد
    ز رنجــم در آسايــش آرد مگــر            بريـن خـاک بخشايش آرد مگـر
    نگيرد کسـم دسـت و نـارد به یـاد            بدين ‌بي‌کسي ‌در جهان، کس مبـاد‌»
    (‌نظامي،1385 :245-246)
    «اسکندر» سپس سوگندنامه‌اي به مادر مي‌فرستد، مبني بر اينکه در سوگِ فرزند، رختِ عزا نپوشد، مويه نکند و صبوري در پيش گيرد. او به طرزي شگفت، مادر را با واقعيت مرگ روبه‌رو مي‌کند تا در اين ماتم، بيش از آنچه سزاست‌، بر خود سخت نگيرد. پیشنهاد او به مادر این است که در عزای فرزند میهمانی‌اي برپا کند و فقط کسانی را به این میهمانی دعوت کند که عزیزی از دست نداده  باشند و کیست که در این دنیا عزیزی خفته در خاک نداشته باشد:
    «‌گرت رغبت آيد که ‌اَنـدُه خـوري          کني سوگـــواري و ماتـم‌گــري
    از آن پيش کانـدُه خوري زينهــار            بر آراي مهمانـــي شاهــــــوار
    بخوان خلق را جمله مهمانِ خويش             منـادي برانگيز بر خوانِ خويـش
    که«آن ‌کس ‌خورَد اين‌خورش‌هاي پاک             که غايــب نباشد ورا زير خـاک»
    اگر زان خـورش‌ها خورَد ميهمـان          تو نيـز انـدُهِ من بخـور در زمـان‌»
    (‌همان : 256)
    «اسکندر» همچنين سفارش مي‌کند تا پس از مرگ دستش را از تابوت بيرون بگذارند و مُشتي خاک در دست او بريزند و منادي‌گران چنين ندا کنند که پادشاه هفت کشور اینک با دستانی تهی از این دنیا به سوی آخرت رخت  می بندد:
    «‌که فــرماندة هفت کشور زميــن              همين‌يک‌تن آمد ز شاهان، همين
    ز هـر گنــجِ دنيـا که در بار بَست            بجز خاک‌ چيزي ندارد به دست‌»
    (همان: 259)
    «نظامي» همچنین از آنچه در شريعت‌، دربارة کيفر و جزاي آن جهاني آورده شده‌، غافل نيست و يکي از اَشکالِ نقد قدرت از سوي او‌، همين توجه دادن شاهان به رستاخيز است‌، او پادشاهان را از عاقبتِ ظلم و جور، بيم مي‌دهد و خاطرنشان مي‌سازد که دورانِ ستم سرانجام به پايان رسيده، روزي که شاهان از عملکردِ خود پشيمان و شرمگين باشند، از راه خواهد رسيد:
    «مُلکِ ضعيفـان به کف آورده گيـر           مالِ يتيمـان به ستـم خورده گيـر
    روزِ قيـامــــت که بـــوَد داوري           شرم نداري که چه عـذر آوري؟‌»
    (نظامي،(3) 1387 :79)
    «نظامی» پادشاهان را با معرفت و درک والاي خود‌، به همان نسبت که ‌از دوزخ بيم مي‌دهد، از وعده‌هاي خوبِ آن جهاني هم سخن مي‌گويد:
    «‌غِرّه به مُلکي که وفاييـش نيـست           زنده به عمري که بقاييـش نيست
    مصحــف و شمشيــر بينداختــه           جام و صُراحـي عوضـش ساخته
    آينـه و شـانــه گرفتــه به دسـت           چون زنِ رعنا شده گيسوپرست...
    داد کــن از همّــتِ مردم بتــرس            نيمـه‌شــب از تير تظلّـم بتـرس
    همّـت از آن جا که نظــرها کنــد          خــوار مــدارش که ‌اثــرهـا کند
    همّــت آلـــودة آن يک دو مــرد           با تــنِ محمـود ببين تا چه کرد...
    تيغِ ستـم دور کــن از راهشـــان           تا نخـوري تيرِ سحـــرگاهشــان
    دادگــري، شــرطِ جهان‌داري است                 شرطِ‌جهان ‌بين ‌که ستمکاري است
    هر که در اين خانه شبــي ‌داد کرد           خانــة فـرداي خود آبـاد کـــرد‌»
    (همان :89-90)
    1-2 تظلّم و دادخواهی رعایا
    در حکایات ادب فارسی، به مواردی برمی خوریم که ستمی از جانب حاکمان بر رعیت واقع شده و ستم دیده به شکایت و دادخواهی پرداخته  است. عمدة این ستمدیدگان، پیرمردان و بیوه زنان‌اند که در بیشتر مواقع سخنان جانسوزشان اشک به چشمان حاکم آورده و تنبّهی برای او ایجاد  کرده  است. نمونه ای از اين انتقاد را «نظامي» در مخزن‌الاسرار آورده که داستانِ دادخواهي پيرزنی  از «سلطان سنجر» است. شحنة سلطان به شیوه ای تند و تحقیرآمیز با دشنام و کتک، پیرزنی را نیمه‌شب از خانه‌اش بیرون کرده تا به زعم خود قاتل ماجرایی را از خانة او پیدا کند.
    پيرزنِ اين حکايت نيز در عرصة زبان‌آوري و فصاحت، توسنی بادپا و بي‌بديل است. ماجرا از زبان پيرزن، چنين تعريف مي‌شود:
    «شحنة مسـت آمـده در کـوي من           زد لگــدي چند فــرا روي مــن
    بي‌گُنــه ‌از خانه به رويـم کشيــد            موي‌کشـان بر سرِ کويـم کشيــد
    در ستـــم  آبــادِ   زبــانم نهـــاد          مُهــرِ  ستــم  بر درِ خانَــم  نهـاد
    گفت «فلان نيم‌شب اي کوژپشت            برسرِکـوي‌تو فلان را که کشت؟»
    خانة‌ من‌جُست ‌که  خوني کجاست؟               اي‌شه، از اين ‌بيش ‌زبوني ‌کجاست؟‌»‌
    (‌نظامي،(3)1387 : 91)
    پيرزن به دنبالِ آن از درِ تهديد وارد مي‌شود تا سلطان را از عذابِ آُخروي بيم دهد:
    «‌گــر ندهـــي دادِ من اي شهريار           با تو روَد روزِ شمار، اين شمــار»
    (همان)
    او افزون بر انذارِ شاه از عذابِ آن جهاني، بر نحوة حکمراني سلطان مي‌تازد و در خلالِ انتقادهاي کوبندة خود، توقّعاتِ مردم را از شاه به‌زيبايي بيان مي‌کند. سخنانِ او، به‌حق، زبانِ حالِ همة کساني است که‌ از جور حکومت به جان آمده‌اند و فريادرسي ندارند:
    «داوري و داد نمـــي‌بيــنمـــت            وز ستــــم آزاد نمـــي‌بينمــت
    از مَلِکــــان قوّت و ياري رسـد             ازتو به‌ما بين‌که چه خــواري رسد...
    بنده‌اي و دعـــوي شاهــي کني            شـاه نـه‌اي، چون که تباهـي کني
    شاه کـــه ترتيبِ ولايـــت کنـد           حکـــمِ رعيت به رعــايـت کند
    تا همه ســر بر خطِ فرمـــان نهنـد             دوستي‌اش در دل و در جان نهنـد
    عالم را زيــــر و زبــــر کرده‌‌اي          تا تويـي آخـر چه هنر کـرده‌اي؟»
    (نظامي،(3)1387 :92)
    پيرزن سپس راه و رسمِ شهرياري را به‌ «سنجر» يادآور مي‌شود:
    «فتحِ جهـــان را تو کليــــد آمدي            نز پــــيِ بيــــداد پديــد آمدي
    شاه بداني که جفـــا کـــم کنــي           گر دگــران ريش، تو مَرهَـم کني
    رســم ضعيفــان به تو نازش بوَد            رســــمِ تو بايد که نـوازش بوَد»
    (همان :92-93)
    1-3 بی وفایی حاکمان
    «نظامي» در ليلي و مجنون در بيانِ داستانِ تاجدارِ مَروي، وفاداري سگ‌ها را بر پادشاهان افزون مي‌داند: داستان از اين قرار است که تاجدارِ «مَرو» چندين سگ دارد به هيبتِ گُراز، وحشي و خون‌ريز.   هرگاه بر کسي خشم مي‌گيرد،    او را نزدِ سگ‌ها   مي‌اندازد:
    «‌در قصّــه شنيــده‌‌ام که بـــاري            بـوده اسـت به مَــرو تاجــداري
    در سلسلــه داشتي سگـــي چند           ديوانــه فَــش و چو ديوِ دربنــد
    هر يک به صلابـــتِ گُــــرازي           بـرده سرِ اُشتُــــري به گــــازي
    شَـه چون شـدي از کسـي به‌ آزار           داديــش بدان سگانِ خون‌خـوار‌»
    (‌نظامي،( 2)1387 :169-170)
    يکي از نديمانِ پادشاه که جواني باکفايت و هوشمند است، در رفتارِ شاه، آيندة مرگبارِ خود را مي‌بيند، از اين رو با سگان طرحِ دوستي ريخته، هرروز آن‌ها را به گوسفندي مهمان مي‌کند تا جايي که سگ‌ها مطيعِ او مي‌شوند. پس از چندي، آنچه جوان به فراست دريافته بود، واقعيت پيدا مي‌کند:
    «‌روزي به طريـــقِ خشمناکـــي            شَــه ديـد در آن جـوانِ خاکــي
    فرمود به ســـگ دلانِ درگــــاه            تا پيــشِ سگــان بَـرنـدش از راه
    وان ســگ منشــان سگي نمودند          چــون سـگ به تبرّکــش ربودند
    بستنـــد و بدان سگـــانش دادند          خــود دور شدنــد و ايستادنــد‌»
    (همان :170)         
    اما بشنويد از سگ‌هاي خون‌خوار که با جوان چگونه رفتار می کنند. آن ها که ولی نعمت خود را شناخته اند، گرداگرد او حلقه می‌زنند و سرها بر روی دست، روبرویش می‌نشینند. شبانه روزی می‌گذرد و سگ ها همچون دایه ای مهربان از او مراقبت می کنند:
    «‌وان شيرسگـانِ آهنيــن چنــگ           کردنـد نخســت بر وي آهنـــگ
    چون مُنعــمِ خود شناختنـــدش            دُم لابـه‌کنـــــان نـواختـنــدش
    گِردش همــه دستبنــد بستنـــد            سـر بـر سـرِ دسـت‌ها نشستــند
    بودنـد بر او چو دايــه دلســـوز             تا رفـت بر اين يکـي شبـان روز‌»
    (همان : 170-171)
    باري سگبانان این خبر را به شاه مي‌برند و او که از عملکرد سگ های خون‌خوار خود شگفت زده شده، جوان را فرا مي‌خواند . پاسخِ جوان چنين است:
    «گفتا سبـب، آنکه، پيش ازين بند            دادم به ســگان نوالــه‌اي چنـــد
    ايشـان به نوالــه‌اي که خَوردنــد            با من لـبِ خود به مُهـــر کردنـد
    دَه ســـال غلامـــــي ‌تـو کـردم          ايـن بود بَـري که ‌از تـو خــَوردم
    دادي به سگـانــــم از يــک آزار           وين بُد که نبُد سـگ، آشنـاخـوار
    ســگ، دوست شد و تو آشنــا نه          ســگ را حقِ حرمــت و تو را نه
    ســگ صلــح کند به‌ استخـواني            ناکــس نکنــد وفــا به جــاني‌»
    (‌همان : 171-172)                          
    1-3  بُخل و خساست شاهان
    «نظامي»‌ در اشاره به این مقوله با مناعت طبعی ستودنی، آنجا که يادها را به ذکرِ نغمه‌گري «باربَد» مي‌نوازد‌، ناگاه در قياسِ روزگارِ خويش با «پرويزِ» ساساني برمي‌آيد و زبان به تعريض و کنايه مي‌گشايد. فرایاد مخاطب می آورد که چگونه «خسرو پرویز» به هر ستایشی که از او می شد، کیسه ای زر می بخشید و در ازای هر نغمه و آهنگی گنج خود را به پای «باربَد» می ریخت. اما اینک در روزگار او حتی اگر سخنی ارزنده تر گفته  شود، زهِ پشمینی هم به گردن سخنور نمی بندند:
    «‌چنــــان بُد رسـمِ آن بدرِ منــوّر              کــه بر هـــر زِه بدادي بَـدرة زر
    به هـر پـرده که‌ او بنواخت آن روز          ملِک گنجي دگر پرداخت آن روز
    به هـر پـــرده که ‌او بر زد نوايــي           ملِک دادش پُر از گوهـــر قبايـي
    زهي لفظي که گر بر تنگ‌دستـــي           زهـي گفتــي، زهي زرّين ببستي
    در اين دَوران گرَت زين بِه پسندند          زِهــي پشمين به گردن وا نبندند»
    (‌نظامي،( 1)1388 :194)                                   
    او ضمنِ آنکه با متانت، از شاهان انتقاد مي‌کند، براي آن که گَردِ کُديه بر قباي والاي زُهد و معرفتش ننشيند، می‌افزايد:
    «‌ز عالــــي همّتي گردن برافــراز           طنـابِ هـــرزه ‌از گردن بينــداز
    به خرسندي طمـع را ديده بـردوز           ز چون من قطره، دريايي درآمـوز
    که چندين گنج بخشيدم به شـاهي          وزان خرمـن نجُستـم برگِ کاهي
    به بي‌برگي سخـن را راست کـردم          نه‌ او داد و نه من درخواست کردم
    مرا ايـن بس که پُر کردم جهـان را           ولي‌نعمـت شـدم دريـا و کـان را
    نظامي، گر زهِ زرّين بســي هـست           زهِ تو زهد شد، مگذارش از دست
    بدين زِه  گر، گريبــان را طــرازي          کنـي بر گردنـان، گـردن فـرازي‌»
    (‌همان : 194-195 و ‌نيز ر.ک: نظامي،(1) 1387 : 30)
    1-4 انصاف و عدالت سیاسی
    یکی از مواردی که در رفتار شاهان ملاحظه می شود، سیاست و تنبیهی  است که نسبت به زیردستان داشته اند. گاهی این سیاست و تنبیه حتی فرزندان و نزدیکان آن ها را شامل می شده  است که نشان از عدالت و سختگیری حاکمان دارد. «نظامی» هم این نکتة مهم را فروگذار نکرده  است. در منظومة خسرو و شيرين، مجازاتِ شاهزاده‌اي جوان جلبِ نظر مي‌کند. سياستِ «هرمز» دربارة فرزندش «پرويز» که‌ او را به هزار نذر و نياز از خدا طلب کرده، حکايت غريبي ‌است: «پرويز» به‌ اقتضاي جواني به عشرت و تفريح پرداخته‌ است. سازِ چنگش همه‌جا را پر کرده، توسني از بدلگامانِ او لب به کِشتة دهقاني تر کرده و غلامِ او نيز خوشه‌اي چند به غارت برده‌ است. خبر به شاه مي‌برند و جسارتِ فرزند را گزارش می‌کنند. «هرمز» مي‌داند که‌ اگر دست روي دست بگذارد و فرزند را تنبيه نکند، زبانِ مردمان بر او گشاده مي‌شود که:
    «‌گر اين بيگانـه‌‌اي کردي نه فرزند            ببـردي خان و مانش را خداونـد
    زند بر هر رگي فَصّـاد‌، صد نيـش            ولي ‌دستش بلرزد ‌بر رگِ خويش»
    (نظامي،(1)1388: 45)
    و «هرمز» فرزند خطاکارِ خود را چنين مجازات مي‌کند:
    «‌ملک فرمـود تا خنجـر کشيــدند           تکــاور مرکبــش را پي بريدنـد
    غلامش را به صاحب غوره دادنـد           گـلابي ‌را به‌ آبِ شــوره دادنــد
    در آن خانه که‌ آن شب بود رَخشش            به‌صاحب خانه بخشيدند تختش
    پس آن گه ناخنِ چنگي شکستنـد            ز روي چنگش ابريشم گسستنـد
    سياست بين که مي‌کردند ازين پيش             نـه با بيگانـه با دُردانـة خويــش»
    (‌همان)
    او گرچه زاهدی صاحب ارج است، اما گاهی پیش می آید که بدون تعصب، شیوة حاکمان «ساسانی» را که دین زرتشتی داشته اند بر حاکمیت مسلمانان ارجح می داند. او آنجا که به يادکردِ سياستِ «هرمز» از فرزندش «خسرو پرويز» مي‌پردازد که در مرغزاري به عشرت پرداخته‌ است، زخم‌هاي کهنه‌‌اش سر مي‌گشايد و بر روزگارِ مسلماني خرده می‌گيرد:
    «‌سياست بين که مي‌کردند ازين پيش             نه با بيگانـه با دُردانــة خويــش
    کنون گر خونِ صد مسکين بريزند            ز بنـــدِ يــک قراضـه برنخيزند
    کجا آن عدل و آن انصـــاف‌سازي           که با فرزند ازين سان رفت بازي؟
    جهان ز آتش‌پرستي شـد چنان گرم            که بادا زين مسلماني تو را شــرم
    مسلمانيــم مـا‌، او گبـر نـام است               گر اين ‌گبري، مسلماني‌کدام‌است؟‌»
    (‌نظامي، (1)1388: 45)
    1-5 مردم‌سالاری از نگاه «نظامی»
    در داستانِ «خسرو و شيرين» هنگامي که بالاخره «شيرين»‌، پس از دوراني طولاني، شاهِ هوس‌باز را به راه‌ آورده‌، به عقد «خسرو» در آمده‌ است، ابتدا به نصیحت شاه و پرهیز دادنِ او از ستم و بیدادگری و غرور بی جا می پردازد و سپس با تهدیدی منطقی و درست او را از زوال دولتش بیم می‌دهد :
    «‌جهـان را کرده‌اي از نعمــت آباد           خرابـش چون توان کردن به بيداد
    چون آن گاوي که‌ از وي شير خيزد           لگــد در شيــر گيـرد تا بريـــزد
    حذر کن زان که ناگـه در کمينــي            دعاي بــد کنـد خلـوت نشيـني
    زنـي پيــر از نفَس‌هــاي جــوانه           زنــد تيــري سحـرگه  بـر نشانه
    ندارد سودت آنگه بانـگ و فريـاد            که نفريــن داده باشد مُلک بر باد
    بســا آييــنه کـاندر دستِ شاهان            سيــه گشت از نفيــرِ دادخواهان
    جهان سوزي بد است و جَور سازي           تــرا بِــه گــر رعيــت را نوازي
    از آن ترسـم که گـردد اين مثَل راست                      که آن‌ شه‌ گفت کو را کس ‌نمي‌خواست
    کهن دولت چـو باشـد ديو پيـوند            رعيــت را نباشـد هيـــچ در بند
    ز مثلِ خود جهــان را طاق بينــد             جهان‌، خود را به‌ استحقـاق بينـد
    ز مغـروري کـه در ســر ناز گيرد             مراعــات از رعيت بــاز گيــرد
    نــو اقبالـــي بر آرد دست نــاگاه            کند دسـتِ دراز از خلـق‌، کوتـاه
    خلايق را چـــو نيکوخواه گـردد             به‌ اجمـاعِ خلايــق شــاه گردد»
    (‌نظامي‌،(1) 1388 :398-399)
    وقتي نزديک‌ترين فرد به «خسرو»، آن هم یک زن دانا چنين با ظرافت و خردمندي‌، خودکامگي او را پيشِ رويش مي‌آورد و به طور غيرمستقيم به ‌او مي‌فهماند که به فکر رعيت نيست و خود را تافتة جدابافته‌، حتي از ديگر فرمانروايان مي‌داند‌، نشان از آن دارد که وضع حکومت در روزگار «خسرو پرويز» چگونه بوده‌ است! «شيرين» تقريباً در هيچ موردي با «خسرو» سازشِ غيرِ اصولي نمي‌کند. بر خطاهايش سرپوش نمي‌گذارد‌، چه در حوزة احساسات فردي و چه در امور کشورداري. اينجا نيز شجاعانه به‌ او گوشزد مي‌کند که در کارِ حکومت‌، تنها پناهِ واقعي پادشاهِ خردمند‌، رعيت‌پروري و دوري از استبداد است. او به شاه مي‌گويد وقتي تو قادر نباشي بر خودخواهي خويش پيروز گردي و اين کار، بينِ تو و مردم‌، فاصله ‌ايجاد کند‌، بايد در انتظار کسي باشي که در برابرِ درازدستي تو ايستادگي کند و مردم به‌ او پناه ببرند. پس چون انسانِ نو اقبال بر قدرت دست يافت‌، به تأييدِ مردم پادشاه مي‌شود. در ابيات ياد شده کيفرِ پادشاهِ رعيت‌ستيز‌، رانده شدن از قدرت است، هرچند «نظامي» به بازخواستِ آن جهاني هم در اشعارش اشاره دارد که پيشتر به‌ آن پرداخته شد. به هر روي، بيت آخرِ سخنانِ «نظامي»، در نوعِ خود کم‌نظير است، زيرا نشان از حکمت و معرفت شاعر دارد. او در روزگارِ خود، از حکومت مردم‌سالاری و حاکمیت پادشاهي سخن مي‌گويد که با تأييد عموم و اِجماعِ خلايق بر اريکة قدرت جلوس خواهد کرد.

    1-6 رفتارهای دوگانة شاهان
    یکی از مباحثی که در زندگی شاهان بسیار چشمگیر است و کسانی چون «نظامی» با معرفت و حکمت خاص خود بر آن انگشت نهاده اند، دوگانگی و تلون مزاج آن هاست. این دوگانگی در آثار «نظامی» دربارة «بهرام گور» و «نعمان» کاملاً مشهود است.
    در ابتداي داستان «‌بهرام گور» آمده‌ است که براي «يزدگرد» به مدّت بيست سال هيچ فرزندي زنده نماند‌، تمامي فرزندان او پس از تولّد مُردند‌، تا اينکه راصدانِ سپهر، حکم کردند که فرزندي زيبا و خلَف از اين پادشاه به وجود خواهد آمد که پرورشگاه‌ او سرزمين عرب خواهد بود. باری فرزند متولد شده‌‌، به «يمن» فرستاده مي‌شود تا در دامان پرمهر خاندان ِ«نُعمان‌» پرورش يابد و آداب شاهي را نزد او بياموزد‌.
    پس از آن، نوبتِ گزينش استادکار ماهري است تا قصري زيبا و مجلّل شايستة شاهزادة ايراني بنا کند(رک نظامي،(1)1387‌ :57-59).
    به گفتة «نظامي»‌، «‌نعمان» معمار چرب‌دستِ رومي ‌را با وعدة زرّ تمام‌عيار به «يمن» فرا مي‌خواند‌. پنج سال طول مي‌کشد تا اين قصرِ مجلّل بنا ‌شود‌. قصري که پيشاني بر افلاک مي‌سايد و در شبانه‌روز به سه رنگ درمي‌آيد‌. مُزدي که «نعمان» به‌ اين معمار رومي ‌مي‌بخشد، بيش از دو برابرِ چيزي است که «‌سِمنار» انتظارش را دارد و معمار ساده‌دل که در برابر دست و دل‌ بازي «نعمان» شگفت زده شده‌ است به‌ او مي‌گويد اگر مي‌دانستم که چنين پاداشي دريافت خواهم کرد، بناي با‌شکوه‌تري مي‌ساختم‌:
    «گفت‌ اگر زان چه وعده دادم شـاه           پيــش از اين شغـل بودمـي آگاه                             
    نقــش اين کـارگـاه چينــي کـار            بهتــرک بستــمي درين پرگــار                             
    بيشتـر بُـردمي در ايـن جـا رنــج           تا به من شـاه بيـش دادي گنــج"»                            
    (همان :61 – 62‌)
    «نعمان‌» به «سِمنار» مي‌گويد اگر بهاي بيشتري به تو پرداخت کنم‌، قصري بهتر از اين ‌تواني ساخت؟ معمار بيچاره که چنگال تيز مرگ را در کنار خود احساس نکرده و اين سؤال او را براي ساختن بنايي بهتر به وجد آورده‌ است‌، مي‌گويد‌:
    «گفـت‌ اگر بايدت به وقت بسيـچ           آن کنم کايـــن برَش نباشد هيـچ                              
    اين سه رنگ است، آن بود صد رنگ            آن زِ ياقـوت باشد‌، اين از سنــگ                              
    اين به يک گنبــدي نمايد چهــر             آن بُـود هفت گنبدي چو سپـهر»                            
    (همان: 62)
    و گناهِ معمار رومي ‌از جانب پادشاهِ «يمن» چنين تعريف مي‌شود‌:
    «گفت‌ اگر مانَمَـش  به زور و به زر          بِه‌ از ايــني کُنَــد به جـاي دگــر                               
    نــام و صِيــت مــرا تبــاه کنــد           نامــة خويـش را سيــــاه کنـد»                              
    (همان)
    حکم آن است که‌ او را از بالاي قصري که خودش بنا کرده‌، بر زمين بيندازند‌ و«سمنار»، اين‌چنين، قربانيِ خودخواهي «نعمان» مي‌شود تا تنها قصر او سر به فلک بسايد‌، مردمان «ربُّ الخُوَرنق» بخوانندش و نازدانة پادشاه‌ ايران‌، «بهرام گور» در عيش و طرب قد برافرازد...
    اما چیزی که در ادامة این ماجرا جالب توجه است، تغییر رفتار «نعمان» و کناره گیری او از تاج و تخت است. روایت «نظامی» این است که روزي از روزها که «نعمان» و «بهرام» بر بامِ اين قصر نشسته‌‌اند و از مواهبِ مُلک و سلطنت، سرمست‌اند، ناگهان سخنانِ وزير، اين آرامش را در هم مي‌ريزد و چنان آتشي در وجودِ «نعمان» برمي‌افروزد که‌ از بام به زير آمده، راهي بيابان شده‌، ترکِ پادشاهي مي‌کند:
    «گفت از اين خوب‌تر چه شايد بود؟             به چنين جــاي شــاد بايــد بود
    بـود دستورش آن زمــان بر دست            دادگـر پيشـه‌‌اي مسيــح‌پرسـت
    گفت که ايــزد شناختن به دُرست             خوشتر از هرچه در ولايتِ توست
    گـر تــو زان معرفت خبــر داري            دل از اين رنـگ و بـوي بـرداري
    ز آتــش‌انگيــزِ آن شــرارة گـرم            شـد دلِ سخت‌کـوشِ نعمان نرم
    تا فلــــک برکشيده هفت حصـار           منجنيــقي چنين نـشد بـر کــار
    چـون که نعمان شد از رواق به زير           در بيابان نهـاد روي چـــو شيـر
    از سرِ گنج و مملکت برخـــاست           ديـن و دنيـا به هـم نيايد راسـت
    رخـت بــربست از آن سليــماني            چـون پَري شد ز خلــق پنهـاني
    کس نديدش دگر به خانة خويـش           اينـت کيخسرو زمـانة خويـش‌»
    (‌نظامي،(1) 1387 :64-65)
    بي‌گمان اين وزيرِ اندرزگو، پيش از اين نيز با «نعمان» بوده‌ است و سخنانِ حکمت‌آميزِ خود را به سمعِ او رسانده، پس چگونه‌ است که‌ اکنون سخنِ او بر پادشاه‌ اثرگذار مي‌شود. آيا رفتارِ او با «سمنار» در دگرگوني او نقش دارد؟ به هرحال صرف‌نظر از جنبة روان‌شناسانه، قدرت‌گريزي او از حيثِ دين‌مداري و توجه به‌ آخرت، بسيار به «کيخسرو» شباهت دارد. هرچند تفاوت‌هايي نيز در رفتارِ آن‌ها ديده مي‌شود. «کيخسرو» نخست به تدارکِ امور و زمينه‌سازي مي‌پردازد و آنگاه پاي در راهي مي‌گذارد که بخشِ قابلِ توجه نظام پهلواني را با خود مدفون مي‌سازد، حال آنکه کناره‌گيري «نعمان» يکباره‌ است.
    و اما پادشاهي «بهرام گور»: روزگار پر حادثة او‌، تصويري از پادشاهِ کمابيش صلح‌جو‌، اما نه چندان در بند کارِ پادشاهي را به نمايش مي‌گذارد‌.
    افزون بر افسانه‌هاي بسياري که‌ از «بهرام‌» در افواهِ مردم جاري شده‌، در هفت پيکر نيز در دو بخش‌، از زندگي او گزارش دقيقي آمده‌ است. به روايت «‌نظامي»‌، «بهرام» با رشادت بسيار، شيران خشمناک را اسيرِ پنجة توانمندِ خود کرده، تاج شاهي را از دهان آن‌ها می‌ربايد. سخنان آغازين او هنگام جلوس بر تخت، نشان از آن دارد که نمي‌خواهد راه و رسمِ پدر را دنبال کند: «‌بر خلافِ ميل بزرگان‌، اما با تسليم و موافقتِ آن‌ها به سلطنت رسيد و همان روزِ جلوس هم از مخالفان دل‌جويي کرد و به همة حاضرانِ درگاه، وعده‌هاي نيکو داد‌. بالاخره با داد و دهشِ خويش‌، خود را چنان محبوب خلق کرد که خاطرة تلخ فرمانروايي پدرش از يادها رفت‌«. (‌زرين کوب‌،(1) 1372 :139- 140‌)
    به گفتة «نظامي»، «‌بهرام گور»‌، شش روز از هفته را به عياشي مي‌گذراند و تنها يک روز را به کار حکومت اختصاص مي‌داد :
    «‌روزي  از  هفته  کارســازي  کرد           شـشِ ديگر به عشــق بازي کرد‌»
    (نظامي،(1)1387 :103)
    او افزون بر جنگ‌جويي‌، بخشندگي و شکار‌ به بزم و موسيقي و شراب، توجهِ خاص دارد‌. افزون خواهي او در دنياي عشرت و عشق‌، به گونه‌اي نيرومند خود را به نمايش مي‌گذارد‌. در بررسي کليّت ِزندگي او‌، به لحاظ توجهِ خاص به زنان، مي‌توان او را پيرو انديشة خوش‌باشي دانست‌.
    او که روزگار خويش را بيشتر به عيش و باده‌گساري و شکار مي‌گذراند. امور کشور را به دست وزيري سپرده به نام «‌راست‌روشَن»‌ که‌ از قضا نام او با رفتارش عجيب در تعارض است‌، طبقات اجتماعي از جمله نظاميان را زير فشار مي‌گذارد‌، از طريق خلع مالکيّت از طبقات جامعه و زنداني ساختن آنان‌، کشور را در بحراني عميق فرو مي‌برد‌. با اين همه شاه به‌ او بدبين نمي‌شود و تا هنگامي که با بيگانگان طرح دوستي و تسليم کشور را نريخته‌، رفتار خيانت‌بارش پنهان مي‌ماند‌، امّا سرانجام اوضاع نابسامان کشور و تاخت و تاز بيگانگان‌، «بهرام» را به فکر فرو مي‌برد‌، تا اينکه روزي دلتنگ‌، به عزم شکار روي به دشت و صحرا مي‌آورد و هنگام خستگي و تشنگي به‌ اقامت‌گاه چوپاني مي‌رسد‌. آنجا در کمال شگفتي سگي را آويخته مي‌بيند‌. جوياي حال سگ مي‌شود و چوپان چگونگي خيانت سگ را با ماده‌گرگي که رُبايندة گوسفندانِ اوست بازگو مي‌کند‌. اينجاست که شاه درسِ لازم را از سُخنان چوپان مي‌گيرد‌:
    «شـاه بهــرام از آن سخــن‌دانـي             عبـرتــي برگــرفت پنـهانـــي                                
    اين سخن رمز بود، چون دريافـت          خورد چيزيّ و سوي شهر شتافت                                
    گفـت با خود کزيــن شبانـة پيـر            شاهــي آموختــم‌، زهي تدبيــر                                
    در نمـــودارِ آدميــــــّتِ مــن              من شبانــم‌، گلـــه رعيّــتِ من                                
    اينکه دستورِ تيـزبيـنِ من اســت             در حفـاظِ گلـه ‌اميــنِ مـن است                                
    چون نمانَـد اسـاس کار، درسـت            از اميـن رخنـه باز بايد جُـــست                                
    تا بگويد که‌ اين خرابـي چيست؟             اصل و بنياد اين خرابي کيست؟»                               
    (‌نظامي‌،(1)1387‌ :329)
    از اين رهگذر پادشاه به بازجُستِ کار وزير روي مي‌آورد و با در پيش گرفتن سياست ظلم‌ستيزانه و روي آوردن به مردم و درخواست از آنان براي بيان شکايت از وزير، دريچة هوشياري را به روي خود باز مي‌کند و آنگاه در مي‌يابد که وزير چه بر سر کشور و لشکر و مردم آورده‌ است‌. وسعت رفتار نارواي «بهرام» همان‌طور که کاستي‌هاي شخصيت او را در حوزة فرمانروايي نشان مي‌دهد، بيانگر زيان‌هايي نيز هست که‌ از استبداد و حکومت اشرافي او شکل گرفته‌ است‌. در جريان اين دادرسي‌ها با ابعاد گستردة استبداد و حاکميتِ اشراف که «‌راست‌روشن‌» نماد آن است، آشنا مي‌شويم‌:
    «اوّليـن شخـص گفـت با بهــرام            کــاي شده دشمـن تو دشمن‌کام                                 
    راست‌روشن به زخم‌هاي درشـت          در شکنجــه بـرادرم را کُـــشت                                 
    وان چه بود از معاش و مرکب و چيز           همه بستد حيات و حشمـت نيـز                                 
    هـر کس از خوبــي و جوانــي او          سوخـت بر غَبــنِ زندگانـــي او                                 
    چون من انگيختم خروش و نفيــر         زان جنايــت مـرا گرفــت وزيـر                                 
    کو هواخـواه دشمنــان بوده‌سـت          تو چنينـــيّ و او چنان بوده‌سـت                                 
    غـوريــي تنــد را اشـــارت کرد          تا مرا نيــز خـانــه غــارت کرد»                               
    (همان :332-333‌)
    همين چند بيت‌، زبانِ گوياي نظام استبدادي و چگونگيِ قرباني شدن انسان‌ها در چنين نظامي است‌. رسمي که در طول تاريخِ اين سرزمين پايدار مانده و شاهان يکي پس از ديگري براي از ميان برداشتن موانع پيشِ رويِ خود بدان توسّل جُسته‌‌اند‌. حکايتِ مظلومِ اوّل، سرگذشت تاريخ ايران است‌. قدرتمندان براي انباشتن ثروت‌هاي نامشروع‌‌، نخست از راه ماليات‌هاي سنگين و پس از آن از راه خلعِ مالکيّت‌، مردم را از هستي ساقط کرده و در توجيه کارِ خود‌، قربانيان را به همکاري با بيگانگان و دشمني با کشور متّهم مي‌کرده‌اند‌. در دنبال کردنِ حکايتِ «بهرام» و مظلومان با سه مقولة خلع مالکيّت‌، متّهم ساختن و زنداني کردن مردم روبه‌رو مي‌شويم‌(رک همان :337-338‌).
    پس از بازجست کار وزیر، «بهرام گور» به عدالت روی می آورد. اما بشنويد از نتايج و ثمرات عدل و داد ِ«‌بهرام گور»: به گفتة شاعرِ «گنجه»‌، مردمان بر اثر رفاه و آسايش‌، خدا را فراموش مي‌کنند‌، نعمت از آن‌ها روي می‌گرداند و دچار قحطي و خشک‌سالي مي‌شوند، اما اين بار هم با درايت «بهرام»‌، مردم روزگار سختي را پشت سر مي‌گذارند‌. انبارها و خزائن مملکتي به روي مردم گشوده مي‌شود‌، ثروتمندان از فقرا دست‌گيري مي‌کنند تا بارِ ديگر امنيت و آرامش از راه برسد :«‌در تنگ‌سالي هم که در آن ايام پيش آمد و چهار سال طول کشيد‌، وي «‌روزيِ خلق بر خزانه نوشت‌» و در تمام ِآن مدت‌، مرگ و گرسنگي از قلمروِ وي دور ماند‌. به دنبالِ آن خراجِ هفت ساله را هم بخشيد و به مردم فرصتِ شادخواري داد و مُلک چنان آباد شد که‌ از سپاهان تا ري خانه به خانه به هم وصل شد و دَورِ بهرام دَورِ شادي و بي‌غمي ‌گشت‌«(زرين کوب‌،1372 :140).
    اين بار مردم اسباب و آلات جنگي را مي‌فروشند و غرق در مواهب دنيوي مي‌شوند:
    «‌هر کسي مَي ‌خريد و تيغ فروخت            درعِ  آهن  دريد  و زرکش  دوخت
    خلــق يکبارگـي ســـلاح نهــاد          همـه را تيــغ و تير رفــت از ياد‌»
    (‌نظامي‌،(1) 1387 :106‌)
    در بخش دیگری از زندگی «بهرام گور» رفتار با کنيزک چيني‌اش به نام «فتنه» که به جرم تمجید نکردن از تردستي شاه در شکار، مورد خشم و غضب قرار گرفته، از خوی تند و مستبدانة او حکایت دارد و نزديک است که این کنیزک بی‌نوا، جان خود را از دست بدهد، اما در نهايت با درايتِ سرهنگِ شاه‌، فرجامي نيک پيدا کرده‌، ماجرايي شيرين و پندآموز به وجود مي‌آورد (ر.ک:نظامي،(1)1387 :107-120  و نيز ر.ک:فردوسي، 1388‌، ج7 : 273-275).
    حال، همین پادشاه در اواخر حکومت خود راه انزوا و ترک دنیا در پیش می گیرد. او پس از آنکه سلکِ مملکت را به عدل و داد منتظم مي‌کند و مردمان در پناهِ عدالتِ او آرام مي‌گيرند، از شاهي کناره مي‌گيرد. در ظاهر به قصدِ شکار‌، در نهان براي رهايي از تاج و تخت به سوي تنهايي مي‌شتابد:
    «‌روزي از تخت و تـاج کرد کنــار          رفــت با ويژگانِ خود به شــکار
    در چنان صيـد و صيـد ساختنـش           برد بـر صيدِ خويـش تاختنـــش
    لشکر از هـر سويـــي پراگنـدنـد           هـر يکـي گور و آهــو افگندنـد
    ميلِ هـر يـک به گـورِ صحــرايي           او طلبکــــارِ گــورِ تنهــايــي‌»
    (‌نظامي‌،(1)1387‌ :350)
    در اين ميان گوري راهنماي او مي‌شود و «بهرام» تا آستانة غاري ژرف به دنبالِ او مي‌تازد. سپاهياني که شاه را دنبال کرده‌اند، به‌ انتظارِ او مي‌مانند. زماني دراز مي‌گذرد اما از «بهرام» خبري نمي‌شود. گروه ديگري که تازه به جمعِ بقيه پيوسته‌‌اند، سخنِ گروه‌ اول را باور نمي‌کنند که شاه در غار رفت و بيرون نشد. نزاع درمي‌گيرد. بانگي از درونِ غار شنيده مي‌شود:
    «‌بانگي آمد که شــاه در غار است            بـاز گــرديد شــاه را کـار است‌»
    (همان : 351)
    گروهي از خاصگيان به غار وارد مي‌شوند. تارهاي تنيده شده بر غار، نشان از ورودِ «بهرام» نمي‌دهد. مادرِ شاه را خبر مي‌کنند، اما تضرّع‌هاي مادرانة او نيز راه به جايي نمي‌برد، حتي زمين را گروه‌گروه حفر مي‌کنند تا شايد نشاني از گمشدة خويش بيابند، اين کار نيز ثمربخش نيست. «نظامي» اما معتقد است:
    «‌آنکه‌ او را بر آسمان رخـت است            در زمين باز جُستنش سخت است»
    (‌همان : 352)
    1-7 طنز تلخ «نظامی» از ستم شاه عادل
    از نمونه‌هاي طنز تلخ، حکايت دو پرندة مخزن‌الاسرار «نظامي» است: انوشيروان و وزيرش به قصد شکار از شهرخارج مي‌شوند، دو پرنده که روي شاخه‌ها به نغمه‌گري مشغول‌اند، توجه شاه را جلب مي‌کنند... «نظامي» در بيانِ اين داستان از همان شگردِ قصه‌هاي ايراني استفاده مي‌کند که دو مرغ که ‌از رازها و قصه‌ها آگاهند‌، قهرمانِ قصه را از چند و چونِ راهي که بايد در پيش بگيرد، آگاه مي‌کنند، اما «نظامي» با تغييري اندک‌، طرحي نو مي‌اندازد‌، بدين‌گونه که دو پرنده در جريان زندگي روزانه و بر سرِ شيربهاي فرزند خود بحث مي‌کنند‌، آنکه دِه ويرانِ بيشتري طلب مي‌کند‌، نويد هزاران ويرانه مي‌شنود‌، به شرط آنکه شاه‌، همان «انوشيروان» باشد و روزگار به همين منوال بگذرد:
    «‌دختري اين مرغ بــدان مـرغ داد            شيربهــا خواهــد از او بامـــداد
    کايــن دِه ويـران بگــذاري به ما             نيــز چنيـن چنـد سپــاري به ما
    آن دگرش گفـت  کـزين درگـذر           جـورِ مَلک بين و برو غـم مخَـور
    گر مَلک اين است، نه بس روزگار          زين دِه ويران دهمــت صدهـزار»
    (‌نظامي،(3)1387 : 80-81)
    پشتِ اين وعدة به ظاهر شيرين، که شيربهاي يک عروس را پُر و پيمان مي‌کند، ظلمِ يک شاه و بيچارگي و بي‌پناهي رعيتي خوابيده‌ است‌ و گفتگوي دو مرغ‌، آشکارا بر بيداد شاه دلالت دارد. اگرچه حضور «انوشيروان» به عنوان يک شاهِ خوشنام، وجود پرنده‌هايي که دربارة امرِ خير سخن مي‌گويند و به کام رسيدن پرنده‌ها تا حدودي از تلخي واقعيتِ موجود کاسته و به نظر مي‌رسد اين حکايت، نوعي دادخواهي و عرضِ حال باشد‌.
    حکیم «نظامی» با معرفتی ستودنی در اين حکايت از انتقاد مستقيم به حاکمانِ وقت سرباز‌مي‌زند و روستاييانِ هستي‌باخته را رودرروي شاه قرار نمي‌دهد‌، بلکه جغدها را که نشان و نماد ويراني کامل يک اجتماع روستايي هستند، جانشينِ آن‌ها مي‌سازد و از اين طريق، پادشاه مقتدرِ ساساني را در برابر واقعيتِ تلخ و گزندة بيدادگري خود قرار مي‌دهد. نقشِ وزير در اين داستان قابل‌بررسي است. شايد وزير دانا بعد از پرسشِ شاه مبني بر اين که پرنده‌ها چه مي‌گويند‌، اين داستان را ساخته باشد تا هم خود را از خشم شاه در امان بدارد و هم او را از رفتارش نسبت به رعيت آگاه سازد. بنابراين مي‌توان گفت حرف‌هاي اين پرنده، نه حرف او که حرف وزير و نه حرف وزير که حرف‌هاي مردماني است که در واقع «‌نظامي» سخنگوي آن‌هاست و اين حکايت بخوبي، ‌ديدگاهِ ظلم‌ستيز و عدالت‌خواهِ شاعر را روشن مي‌کند.

    نتیجه گیری
    «نظامی» در میان شاعران ایرانی ویژگی های خاص و منحصر به فردی دارد. از این جهت که او هم مظهر حکمت است و زهد و معرفت دینی که منجر به سرودن منظومه ای چون «مخزن‌الاسرار» شده است و هم نگاهی زیبا و ناب به مقولة زن و عشق دارد که سبب خلق منظومه های عاشقانه و بی نظیر او و اقتفای شاعران دوره های بعدی از او شده است. نگاه او گسترده است و نشان از طبعی بلند و ستودنی دارد. بخش دیگری از رفتار و کنش این شاعر بزرگ، نگاهی ا ست که به حاکمان و عملکرد آن ها دارد. این رفتار با زیرکی و معرفتی کم‌نظیر در خلال داستان های حماسی یا عاشقانه و حتی در لابلای مفاهیم ناب عرفانی گنجانده شده  است. این سخنان شامل انتقادهای کوبنده، تهدید حاکمان نسبت به مرگ و مجازات های سنگین آن‌جهانی، پند و موعظة آن ها و حتی نقل حکایت‌هایی ا ست که ضمن آن به نکات مثبت و منفی اخلاقی و سیاسی فرمانروایان پرداخته  شده  است. این سخنان اگرچه از فکر و معرفت «نظامی» نشأت گرفته، گاهی از زبان پیرزنان، پیرمردان ستمدیده و گاهی از زبان معشوقة نازنین شاه بیان شده است. بدون تردید برخی از این مباحث مطرح شده در خلال متون ادبی در نوع خود، نوعی نوآوری ست و از شخصیتی آگاه به مسائل سیاسی و اجتماعی روز حکایت دارد، به‌ویژه جایی که او به اجماع عمومی در انتخاب حاکم و فرمانروای ملت اشاره کرده است.

    * استادیار زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه آزاد اسلامی نجف آباد، اصفهان
    فهرست منابع
    1. زرين کوب، عبدالحسين،1372، پير گنجه در جستجوي ناکجا آباد، چاپ اول، تهران، انتشارات سخن. // - فردوسي، ابوالقاسم، 1388، شاهنامه، ج 7، به کوشش سعيد حميديان، چاپ دهم،تهران، نشر قطره. // -نظامي، الياس بن يوسف،(1) 1387،هفت‌پيکر، به کوشش سعيد حميديان، چاپ هفتم، تهران، نشر قطره. // 2.ـــــ(2) 1387، ليلي و مجنون، به کوشش سعيد حميديان، چاپ هشتم، تهران، نشر قطره. // 3. ـــــ،(3) 1387،مخزن الاسرار، به کوشش سعيد حميديان،چاپ يازدهم، تهران، نشرقطره . //  4.ـــــ، 1385، اقبال‌نامه، به کوشش سعيد حميديان، چاپ ششم، تهران، نشر قطره. // 5. ـــــ ،(1)1388،خسرو و شيرين، به کوشش سعيد حميديان، چاپ نهم، تهران، نشر قطره.

 


صفحه 2 از 7