اطلاعات حکمت و معرفت

  • آیا جهان طراحی شده است؟

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    آیا جهان طراحی شده است؟

    رادنی دی.هولدر*
    ترجمه فائزه برزگر تبریزی**

    به نظر می رسد جهان برای داشتن قابلیت ایجاد حیات، به صورت دقیقی تنظیم شده است. این مقاله شواهدی را  دال بر نظریۀ «تنظیم دقیق»1 بررسی کرده و به بیان رقیب مهم آن یعنی نظریۀ «وجود بیش از یک جهان»2 می پردازد.
    ***
    مقدمه
    مثل معجون در داستان «موطلایی و سه خرس»، از طرق قابل قبول زیادی می توان به این نتیجه رسید که جهان ما دقیقا با هدف ایجاد شرایطی برای ممکن ساختن زندگی طراحی شده است. دانشمندی به نام «پل دیویس»3 در کتابش راز مو طلایی4 چنین می نویسد: حیرت  آور نیست اگر جهان توسط خدای ادیان توحیدی بزرگ آفریده شده باشد؛ خداوند دلیل خوبی داشته است برای آفریدن جهانی با این خصوصیات که مخلوقاتی هوشمند بتوانند در آن تکامل یابند تا قابلیت برقرار کردن ارتباط با او را پیدا کنند. جایگزین مهم دیگر فرضیۀ طراحی مدبرانه5، فرضیه وجود بیش از یک جهان است، یک مجموعۀ عظیم از جهان ها که پارامترهای علم فیزیک در آنها طیف گسترده ای از مقادیر را دربر می گیرد. این مقاله مسائل بی شماری را دربارۀ فرضیۀ وجود بیش از یک جهان بیان می کند، و استدلال می  کند که طراحی الهی منطقی ترین توضیح دربارۀ مبنای داده های کیهان شناختی است.

    انفجار بزرگ
    اکنون این مطلب توسط بیشتر کیهان شناسان پذیرفته شده است که عمر جهان، از یک حالت متراکم و داغ و تقریباً در چهارده‌هزارمیلیون سال قبل آغاز شده است. از انفجار و سرد شدن این گلولۀ انفجاری بسیار کهن کهکشان ها، ستاره ها و سیاره هایی به وجود آمدند که امروزه ما می بینیم و این همان مدل مشهور «انفجاربزرگ»6 دربارۀ خاستگاه جهان است.
    مشاهدۀ تعیین کننده ای که نظریۀ انفجار بزرگ را تقویت می کند، توسط ادوین هابل7 درسال1920 انجام شد که می گوید جهان در حال انبساط است؛ یعنی کهکشان های دور در حال دور شدن از ما هستند. طبیعتاً می  توان نتیجه گرفت مادۀ اولیۀ جهان متراکم تر بوده و در واقع جهان فعلی باید از یک حالت ابتدایی بسیار متراکم به دست آمده باشد. اما این موضوع مانع متخصص فیزیک نجومی کمبریج، آقای فرد هویل8 و همکارانش برای طرح دلائل فلسفی در کنار دلائل علمی نشد و آنها نظریۀ «حالت ثابت»9 را ارائه کردند. بر طبق نظریۀ اخیر جهان ازلی و ابدی است، و ثبات خود را  در همۀ زمان ها و همۀ مکان  ها در بزرگ ترین مقیاس ها ضرورتاً حفظ می کند؛ مثلا فضاهای خالی که از انبساط بر جا می مانند به طور مستمر با ماده ای جدید پر می شوند که دقیقاً با سرعتی مناسب تولید می شود. با این وجود نظریۀ انفجار بزرگ به نحو قانع کننده ای توسط سه رشته مهم از مشاهدات حمایت می شود.
    1. این نظریه به صورتی است که یک زمینۀ تشعشعی یکنواخت را که دربرگیرندۀ جهان است از پیش در نظر می گیرد و می بینیم این پدیده یعنی تشعشع پس زمینه ای ریزموج کیهانی، قویاً نظریۀ حالت ثابت را رد می کند؛ چرا که این نظریه توضیحی برای آن ندارد.
    2. این نظریه به نحو صحیحی فراوانی سبک ترین عناصر شیمیایی (به طور قابل ملاحظه هلیم و ایزوتوپ دو تریوم هیدروژن) را توجیه می کند و آنها را تشکیل شده از انفعالات هسته ای در اولین دقایق وجود جهان می داند. این در حالی است که متخصصان فیزیک نجومی از توضیح تولید این عناصر و مدل های ترکیبات هسته ای در ستارگان و منابع هسته ای بزرگ دیگری که در جهان تولید نور و گرما می کنند ناتوان بودند، بنابراین تولید عناصر سبک در انفجار بزرگ کامل‌کنندۀ توجیهی قانع کننده است برای اینکه چطور عناصر سنگین تر از هیدروژن تولید شده‌اند.
    3. مشاهدات، تعداد بیشتری از کهکشان های فعّال را در فاصله های دورتر نشان می دهند (که به دلیل سرعت مشخص نور، شبیه دوران های اخیر تاریخ جهان‌اند). نظریۀ انفجار بزرگ باعث می شود انسان انتظار چنین آثاری را از تکامل کیهانی داشته باشد در حالی که در نظریۀ حالت ثابت، جهان در همۀ دوران ها یکسان به نظر می رسد. بنابراین، طبق نظریۀ انفجار بزرگ، مکان و زمان تقریبا چهارده‌هزار‌میلیون سال قبل با هم به وجود آمدند. علاوه بر این سنت آگوستین10 مدت ها پیش در سال400 میلادی به این نتیجه رسیده بود که مکان و زمان با هم به وجود آمده‌اند، و این یکی از چند نمونه ای است که متألهان مسیحی دوران های اخیر در آنها از مباحث مدرن پیشی گرفته‌اند. چرخش ساعت نیز از همین انفجار، به‌عنوان پدیده ای که انبوه مواد را به صورت مجموعه ای از کهکشان ها درآورد آغاز شد. در این کهکشان  ها ستاره ها به وجود آمدند. بخش اصلی انفجار بزرگ -که برای کهکشان ها به ارث گذارده شده- ساده ترین عنصر شیمیایی یعنی هیدروژن به همراه مقداری هلیم و عناصر سبک دیگر است. دیگر عناصر شیمیایی در هسته ستارگان ایجاد شده‌اند، جایی که دمای هوا به صدها میلیون درجه می رسد. هنگامی که نیروی هسته ای آنها افول می کند، عظیم ترین ستارگان به عنوان اَبَرنواَختر به شکلی تماشایی منفجر می شوند. بنابراین نسل بعدی ستارگان متشکل از موادی هستند که با عناصر شیمیایی سنگین تر غنی شده‌اند. به این ترتیب ستارگان جدید نیز می توانند دارای سیاره شوند.
    خورشید با سیاره هایش تقریبا ً4.6 بیلیون سال قبل تشکیل شده‌اند. از آنجا که عناصر شیمیایی تشکیل دهندۀ زمین و موجودات روی آن در هستۀ نسل پیشین ستارگان ایجاد شده‌اند می‌‌‌توان گفت که "ما از بقایای ستارگان مرده ساخته شده‌ایم."

    اصل تنظیم دقیق جهان
    اصل آنتروپیک11 مصطلح (مربوط به‌ دوران‌ پيدايش‌ انسان‌) بیان می کند که قوانین علم فیزیک و شرایط ابتدایی انفجار بزرگ منطقاً باید طوری باشد که وجود ما را ممکن سازد. به علاوه تجزیه و تحلیل ها نشان می دهند که قوانین و شرایط ابتدایی، هر دو باید بسیار خاص باشند. در واقع -"دقیق تنظیم شده"- باشند تا هدف فوق را برآورده کنند.
    شمار مثال های تنظیم دقیق فراوان است. اجازه دهید برای آماده کردن زمینه فقط تعدادی از آنها را بررسی کنیم.

    الف) ثابت های فیزیکی
    قوانین علم فیزیک توضیح می دهندکه چطور ماده تحت تأثیر چهار نیروی اساسی در طبیعت رفتار می کند(جاذبۀ زمین، نیروی الکترو مغناطیسی، و نیروهای هسته ای ضعیف و قوی). ما برای اهداف خود به ثوابتی علاقه‌مندیم که بزرگی نسبی این نیروها و مقادیرکمیت های مهم دیگر مثل جرم های کوچک را معین می کنند.
    i) یکی از مهم ترین عناصر ضروری برای حیات - البته حیاتی که ما آن را می شناسیم- هیدروژن است؛ نبود هیدروژن یعنی نبود آب و بنابراین نبود حیات. اگر نیروی هسته ای ضعیف -‌نیروی مربوط به واپاشی پرتوزا- از قرار معلوم به طور تصادفی، از طریقی نسبتاً خاص به نیروی گرانشی مربوط نمی  شد، یا تمام هیدروژن طی چند ثانیۀ انفجار بزرگ تبدیل به هلیم می شد و یا چیزی از آن تبدیل نمی شد، در این مورد از چنین نیروی ضعیف که نسبتاً سست است می توان به این نتیجه رسید که هیچ امکانی برای وجود آب و حیات در هیچ یک از مراحل بعدی تاریخ جهان وجود نمی داشت. به علاوه این ضرورت که ستارگان عظیم برای آزاد کردن عناصر شیمیایی که تولید کرده‌اند باید به صورت ابرنواختر منبسط شوند رابطه ای را بین این نیروی ضعیف و نیروی گرانش در هر دو جهت اعمال می کند.
    ii) آن‌طور که ما می دانیم حیات بر پایۀ عنصر کربن بنا شده است، و بعید است که هیچ عنصر دیگری بتواند ترکیب به حد کافی پایداری را برای تولید اشکال جای گزین حیات ارائه دهد. اکسیژن هم ضروری است. کربن یک گام در مسیر تولید اکسیژن و دیگر عناصر موجود در جدول تناوبی است. ما نیازمند تأمین این هر دو هستیم: در درجۀ اول تهیۀ کربن و سپس - و شاید حتی مهم تر- نسوزاندن همۀ کربن برای به دست آوردن اکسیژن و عناصر دیگر. اگر نیروی هسته ای قوی که هسته ها را کنار یکدیگر نگه می دارد و نیروی الکترومغناطیسی عمل کننده بین اجزاء باردار به صورت فعلی در تعادلی دقیق نبودند، ما از همان ابتدا کربن را نداشتیم یا همۀ آن برای تولید اکسیژن می سوخت. این جنبۀ بحث آنتروپیک، توسط فرد هویل کشف شد که از آن برای پیش بینی وجود سطح انرژی پنهان(رزونانس) در هستۀ کربن استفاده کرد. پیش بینی او توسط فیزیکدانان هسته ای آزمایشگاهی نسبتاً شکاک تأیید شد. این هماهنگی خاص محرک اصلی هویل (فردی شکاک در موضوعات دینی که - مطابق با بیان فوق، دارای دلایل فلسفی برای پیشنهاد نظریۀ حالت ثابت بود) برای بیان این نظر بود:
    اگر می خواستید کربن و اکسیژن را در کمیت های تقریباً مساوی از طریق ترکیبات هسته ای اختری تولید کنید فقط دو سطح مشخص بود که شما باید به آن توجه می کردید و توجه شما باید فقط در حدی می بود که این سطوح واقعاً وجود دارند. آنچه فهم عرفی از این مطالب دریافت می کند آن است که فهمی ماورایی بر علم فیزیک احاطه دارد و به همین ترتیب بر شیمی و زیست شناسی نیز مسلط است و اینکه هیچ نیروی بی هدفی در طبیعت وجود ندارد که ارزش سخن گفتن را داشته باشد. اعدادی که بر طبق وقایع محاسبه می شود  برای من بسیار قطعی است به طوری که این نتیجه را تقریباً غیرقابل تردید می کند.
    iii) سوم، جرم پروتون باید تقریباً 1840 برابر جرم الکترون باشد - ظاهراً برای این امکان که فرآورده‌های شیمیایی، بتوانند ساخته شده و پایدار بمانند به خصوص برای مولکول های پیچیده ای مثل DNA که بخش های سازندۀ حیات هستند.

    ب) شرایط اولیه
    i) اول اینکه، چگالی متوسط ماده در جهان در همان آغاز باید برابر با کسر 1/1060 از "چگالی بحرانی" مصطلح باشد که جهان های باز را (که برای همیشه منبسط می شوند) از جهان های بسته (با انقباضی شدید واپاشیده می  شوند) متمایز می کند. اگر این چگالی کوچک‌تر از این مقدار که هست باشد جهان منبسط خواهد شد سریع‌تر از آنکه کهکشان‌ها وستاره ها بتوانند تشکیل شوند. اگر بزرگ تر باشد تمام جهان تحت تأثیر نیروی گرانشی تنها در عرض چند ماه فروخواهد پاشید. در هر دو حالت شما جهانی خسته‌کننده بدون هیچ گونه امکان حیات خواهید داشت. دقتی در حد 1060مورد نیاز است تا یک اسلحه هدفی را که در دورترین نقطۀ جهان است و چهارده میلیون سال نوری  با ما فاصله دارد بزند.
    ii) ثانیاً، و در ارتباط با مطالب فوق، بر خلاف تصور ما معلوم می  شودکه جهان برای اینکه نوع بشر بتواند در آن زندگی کند نیازمند اندازه ای بزرگ است. این اندازه ای است که یک جهان در حال انبساط با تراکمی نزدیک به مقدار بحرانی در چهارده‌میلیون سال به دست می آورد که به ایجاد انسان منجر می شود. در ساده ترین مدل کیهان شناختی (که برای این هدف مناسب است) اندازه، جرم و عمر جهان در حال انبساط به یک فرمول ساده مربوط‌اند. یک جهان با جرم یک کهکشان ساده برای ساختن یک‌صد بیلیون ستاره شبیه خورشید مادۀ کافی دارد اما چنین جهانی فقط در حدود یک ماه منبسط خواهد شد به طوری که هیچ ستاره ای با این وصف نمی تواند در عمل تشکیل شود. بنابراین این استدلال که پهنای این جهان اشاره می کند به ناچیزی بشر، به نوعی اغراق است، در واقع تنها اگر جهان آن قدر وسیع باشد که شامل یک‌صدبیلیون کهکشان شود ما می توانیم در آن باشیم.
    iii) سوم، باید در انفجار بزرگ نظمی با دقّتی بسیار شگفت‌انگیز وجود داشته باشد. ما می دانیم که جهان در حال حرکت است از وضعیتی منظّم به سوی وضعی بسیار آشفته (طبق قانون دوم ترمودینامیک) و در این مورد است که شما در آغاز جهان به مقادیر زیادی از نظم نیاز داشتید تا بتوانید کهکشان‌ها و ستاره ها را بسازید؛ یعنی ساختارهای منظمی که اکنون می بینیم. آقای روگر پنروز12 پروفسور باز نشستۀ ریاضیات در آکسفورد نشان داده است که جهان ما یکی از جهان هاي ممکن است که آن مقدار نظم مورد نیاز برای ایجاد پیچیدگی موجود را در خود داشته است، به عبارت دیگر چیزی شبیه این مقدار از نظم مورد نیاز بوده است تا ما بتوانیم در اینجا باشیم. فرض کنید شما باید تعدادي متن  را می نوشتید که هر کدام روی یک اتم از جهان حک می  شد، این تعداد اتم درکل جهان قابل مشاهده وجود نداشت که شما را قادر به این کار کند.
    مختصراً جهان‌هایی که به طور بالقوه توسط این تغییرات کوچک حاصل می شوند هیچ مجال قابل ملاحظه ای برای توسعه های جالب توجه و به خصوص تکامل آفریده های پیچیده مثل ما را ندارند و به یقین فیزیک دانان با چنین انطباق‌هایی روبه رو شده‌اند. همان‌طور که فریمن دایسون13 تعبیر می کند: هرچه بیشتر جهان و جزئیات معماری‌اش را بررسی می کنم مدارک بیشتری پیدا می کنم دال بر اینکه جهان از طریقی باید شناخته شود که ما در پیش گرفته‌ایم. طبیعتاً یک نتیجه از تمام این مباحث به دست می آید و آن عبارت است از این  که هماهنگی‌های کیهانی که ما ملاحظه می کنیم در واقع تصادف نیستند: فرضیۀ یزدان گرایانه به یقین مرجح است چرا که دارای چنین مضمونی است: خداوند آشکارا این جهان را با قصد قبلی و برای ایجاد موجوداتی که دارای تفکّر منطقی و وجدان هستند، با هدف توجه به آنها و برقراری ارتباط توسط آنها با خود طراحی کرده است. فرضیۀ یزدان گرایانه می تواند دلایلی را ارائه دهد با هدف توجیه اینکه چرا خداوند ممکن است یک جهان را و به این سبک خاص خلق کند. برای مثال یک خدای خیر همان طور که در مسیحیت فرض شده است احتمالاً باید نیروی آفرینندگی  اش را به کار اندازد و موجوداتی را ایجاد کند که برای قدردانی از وی به خاطر آفرینش این جهان توانا هستند. چنین طرحی به یقین با جهان به طور دقیق تنظیم شده ای که مشاهده می کنیم سازگار است.

    جای گزین هایی برای نظریه طرّاحی مدبّرانه
    ممکن است این پرسش مطرح شود که چطور می توان از این نتیجه گریخت که جهان آشکارا با قصد حضور ما در آن طراحی شده است؟ در واقع تعدادی راه فرار وجود دارد. ایده هایی وجود دارند که می گویند «آیا ما نمی توانیم به نظریه ای بنیادی تر و بهتر دست یابیم که حقیقتاً برخی از مواردی را که شما دربارۀ آنها سخن گفتید به نحوی توجیه کند؟» رقیب اصلی برای نظریه طراحی مدبرانه؛ «نظریۀ تورم»14 نامیده می شود که اخیرا مطرح شده است. این نظریه دوره ای از انبساط را برای جهان فرض می کند که با سرعتی باورنکردنی، در کسر از اولین ثانیۀ وجودش و در نتیجۀ انفجار بزرگ رخ می دهد. این استدلال برای مثال معتقد است، جهان در آن زمان خود به خود به آهنگ انبساط بحرانی متمایل شده است. دو مشکل در ارتباط با این رویکرد وجود دارد. اول اینکه: یک نظریۀ بنیادی تر به هیچ وجه نیاز به طراحی توسط خداوند را نفی نمی کند؛ چرا که اکنون نیز این پرسش‌ها به طور جدی مطرح است: چرا نظریۀ بنیادی جدید مقادیری را ارائه می دهد که روی اعدادی که دربارۀ آنها سخن گفته‌ایم اعمال می شوند. این ابهامی که ما دربارۀ اعداد دقیق تنظیم شده به آن دچار می شویم، دقیقاً در مورد اعدادی هم که در نظریۀ تورم مطرح است، وجود دارد.
    چرا باید نظریۀ تورم با این مقادیر عددی خاص از میان همۀ نظریه‌های ممکن برگزیده شود؟ ثانیاً نظریۀ تورّم خود نیازمند تنظیم دقیق است! در بررسی‌های اخیر اشکال مختلف این نظریه برای مطابقت با پدیده های جهان، به راحتی از مرز یک‌صد نسخۀ مختلف گذشته است که حتی شامل نسخه ای به نام «تورم فوق طبیعی» نیز می شود. حتی کیهان شناس آمریکایی آلن گاس15 - بنیان گذار نظریۀ تورم- اعتراف می کند که نمی تواند آن را درک کند! به نظر می رسد ابتکار نظریۀ تورم تحت تأثیر نمونه ای از خود تورم قرارگرفته است که تا حدودی وابسته به دایره های تودرتویی است که مستلزم حفظ مدل بطلمیوسی منظومۀ شمسی است و این مدل سازگار با این مشاهده است. از طرف دیگر در حالی‌که برخی کیهان شناسان مثل پنروز16 شک گرا هستند باید تصدیق شود که نظریۀ تورم در بسیاری موارد در جامعۀ کیهان  شناختی پذیرفته می شود و اخیراً توسط جدیدترین مشاهدات ماهواره  ای مربوط به تشعشع زمینۀ کیهانی، مورد حمایت جدی واقع شده است.
    استدلال مهمی که مخالفان نظریۀ طراحی مدبرانه ارائه می دهند به این ترتیب است: آنها استدلال می کنند که اگر نه دقیقاً یکی، بلکه جهان‌های زیادی وجود داشته باشند و اگر ثابت‌های طبیعت و شرایط ابتدایی در انفجار بزرگ مقادیر متفاوت زیادی را بپذیرد آنگاه می توان جهانی شبیه جهان خودمان به‌عنوان یکی از این مجموعه جهان‌ها داشت. بنابراین تصور نمی شود که ما از بودن در جهانی با شرایط بسیار خاصی که جهان ما دارد حیرت زده شویم به این دلیل که نمی توانستیم در جهان های دیگر وجود داشته باشیم؛ حتی در جهان هایی که تفاوت بسیار کمی با جهان ما دارند.

    مشکلاتی دربارۀ نظریۀ وجود بیش از یک جهان
    در واقع این عقیده دربارۀ وجود چند جهان، دچار مشکلات فراوانی است.
    (i) در درجۀ اول این جهان‌ها کاملاً غیر قابل مشاهده هستند. یک نظریه تنها وقتی حقیقتا علمی است که بتواند پیش گویی هایی دربارۀ اشیاء مشاهده‌شدنی انجام دهد و نظریۀ مذکور به نحوی جدی در این امتحان در می ماند. مشکل این است که ما واقعاً نمی توانیم هیچ ارتباطی با این جهان‌ها داشته باشیم. آسان‌ترین راه برای مجسم کردن چند جهان با هم این است که آن را به صورت فضاهای متمایز عظیم در داخل یک فضا که مثل گنبدی بقیه را دربر می گیرد در نظر بگیریم. چنین ساختاری نظریه تورم را در برخی از نسخه ها به خصوص نسخه آندری لیند17 با عنوان تورم دائمی18، به این صورت درمی‌آورد که جهان‌ها را باید به صورت حباب هایی در نظر گرفت که به دلیل محدودیت سرعت نور از برقراری ارتباط با یکدیگر ناتوان هستند. تلاش‌هایی برای ارتباط دادن نظریه تورم ابدی با نظریۀ رشته ای19 (نظریه ای که فرض می کند ذرات درون اتم نه به صورت ذره بلکه به صورت رشته های تک بعدی هستند) در حال انجام است؛ این نظریه نامزدی مهم برای دفاع از نظریه فوق است که از گرانش و مکانیک کوانتوم ترکیب شده و از آن انتظار می رود که بتواند ده به توان منفی 43 ثانیۀ اول از وجود جهان را توضیح دهد. اما مشکل همۀ مدل‌های این چنینی این است که بر اساس آنها نمی توان به سادگی به این نتیجه رسید که جهان های دیگر وجود دارند. راه‌های دیگری که برای اثبات وجود بیش از یک جهان پیشنهاد شده‌اند آنها را به نحو بنیادی‌تری بی‌ارتباط با جهان ما در نظر می  گیرند. (مثلاً فرض کنید آنها از طریق انقباض‌ها وانبساط‌های پی‌درپی یک جهان یا از طریق واقعی سازی نتایج پیشنهادی اندازه گیری‌های کوانتومی در برخی جهات به دست می آیند). استفان هاوکینگ20 -کیهان شناس- به طور جالب توجهی توضیح داده است که دیگر نظر سابق خود را مبنی بر اینکه جهان‌های جدید می توانند از جهان ما در مرکز سیاه چاله ها منشعب شوند قبول ندارد. همان طور که جان پلکینگارن21 اشاره می کند، وجود چند جهان نه تفسیری علمی بلکه تفسیری متافیزیکی از تنظیم دقیق جهان ارائه می کند. چرا که وجود این جهان‌ها نسبت به همه داده های تجربی کاملا خنثی است یعنی آنها مشاهده‌نشدنی هستند. واقعیت این است که چه مایل باشیم و چه نباشیم چند تفسیر متافیزیکی پیش روی ماست که هر کدام را می توان به جای دو تای دیگر پذیرفت: یا این جهان واحد و واقعیتی است که توان ادراک ندارد، یا بیش از یک جهان وجود دارد و یا این جهان طراحی شده است. (گرچه ما این شقوق را به عنوان انتخاب‌های اصلی در نظر می گیریم، امکان منطقی این نیز وجود دارد که خداوند جهان‌هایی به تعداد نامتناهی را طراحی و خلق کرده است).
    (ii) همچنین مشکلات تکنیکی جدی دربارۀ نظریۀ وجود بیش از یک جهان مطرح شده است. بنابراین گریختن از ضروری بودن مقدارهای مشخص برای برخی از پارامترها حتی برای سر پا کردن چند جهان اول تقریباً غیرممکن است. قبلاً اشاره شد که چطور چگالی متوسط جهان باید به مقدار بحرانی -که مرز بین چگالی جهانی که برای همیشه منبسط می شود و چگالی جهانی که عاقبت منقبض می شود است- بسیار نزدیک باشد. به این ترتیب شما به چگالی متوسط در دستگاه چهار بعدی گسترده ای نیاز دارید که برای رسیدن به یک جهان بی‌نهایت، زیر مقدار بحرانی باشد و هیچ دلیلی وجود نداردکه چرا باید این‌طور باشد. در واقع این حالت خیلی هم بعید به نظر می رسد. در هر حال ما هرگز نمی توانیم واقعاً چگالی متوسط یک جهان بی نهایت را بدانیم چرا که درکل (به لحاظ منطقی و علمی) و نه فقط در عمل ورای دسترس اندازه گیری‌های ما است.
    (iii) بنابراین همان‌طورکه بری کالینز22 و استفان هاوکینگ مدت‌ها پیش از این یادآور شدند، احتمال اینکه هر جهان خاصی دقیقاً برای زندگی باشد صفر است. یعنی اینکه حتی تعداد بی نهایتِ جهان‌ها به هیچ وجه تضمین نمی کند که حتی یک جهان، دقیقاً برای زندگی باشد. نظریۀ وجود بیش از یک جهان می تواند توضیح دهد که چرا یک جهان بسیار خاص شبیه جهان ما وجود دارد اگر وقتی که شما جهان را به‌طور شانسی در نظر می گیرید احتمال اینکه آن درست برای زندگی است یقینی باشد. این احتمال می تواند بسیار کوچک باشد اما ضروری است که یقینی باشد. اگر این احتمال صفر باشد این بیان ناکام می ماند.
    (iv) مشکل دیگری نیز وجود دارد، اگر جهان زیست‌پذیر ما عضوی تصادفی از مجموعۀ چند جهان بود به چه چیزی شبیه می شد؟ در نظریۀ وجود بیش از یک جهان، جهان ما خاص خواهد بود، ولی نه خاص‌تر از اینکه برای تکامل ما ضروری باشد. برخی فیزیک دانان، به خصوص استیون وین برگ23 ادعا می کنند نظریۀ وجود بیش از یک جهان در توضیح اینکه چرا یک ثابت خاص - یعنی به اصطلاح ثابت کیهانی- بسیار کوچک است موفق بوده است. از این ثابت گاهی به عنوان انرژی تاریک یاد می شود  و 70  % ترکیب جهان را تشکیل داده است؛ توجه کنید که اشیاء اموری پیچیده‌تر از آنچه ما در بالا مطرح کردیم هستند: اعتقاد بر این است که اجزاء اصلی جهان را تقریباً %5 مادۀ معمولی، %25 نوعی از مادۀ تاریک شناخته نشده و %70 انرژی تاریک تشکیل می دهد که جمع آنها تقریباً چگالی بحرانی را به دست می دهد.
    باور بر این است که انرژی پنهان از تغییر در خلأهای کوانتومی به دست می آید گرچه چگالی آن بر مبنای چنین محاسباتی بیشتر از ده به توان منفی صدوبیست برابر چیزی‌‌که مورد انتظار بود نیست. وجود بیش از یک جهان ممکن است دقیقاً توضیح دهد که چرا ثابت کیهانی در جهان ما بسیار کوچک است زیرا یک مقدار کوچک برای تشکیل کهکشان و بنابر این برای وجود ما ضروری است.
    (v) با این وجود مشکل خیلی بدتری هست که نظریه فوق برای توضیح آن ناتوان به نظر می رسد. این مشکل نسبتاً شبیه به این مثال است که یک میمون برای قرن‌ها روی یک ماشین تایپ می نشیند. خیلی محتمل‌تر است که «بودن یا نبودن» را در یک صحنه از نمایش نامۀ هملت تایپ کند تا همۀ آن را (البته جالب است بدانید در آزمایشی در سال 2002 گروهی از میمون‌ها به ساخت حتی یک کلمه به هیچ وجه نزدیک نشدند و بسیار ترجیح دادند کامپیوتر را بررسی کنند یا از آن برای چیدمان استفاده کنند). در یک چنین روشی فراهم کردن مجموعۀ کوچکی از نظم مثلاً به اندازۀ منظومۀ شمسی که به وسیلۀ بی نظمی عمومی احاطه شده بسیار محتمل‌تر است از فراهم کردن کیهان‌های کاملاً منظم شده که ما واقعاً مشاهده می  کنیم. آقای پنروز چگونگی این نتیجه گیری را به این ترتیب شرح داده است: جهان ما نظمی با نسبت 1 در1010123 دارد. در واقع فقط برای ایجاد یک منظومۀ شمسی که با شلوغی کامل احاطه شده، با برخوردهای تصادفی اشیاءکوچک، که همۀ آن ‌چیزی هستندکه برای ایجاد زندگی لازم است، نظم مورد نیاز بسیارکمتر از این است گرچه هنوز زیاد است، یعنی 1 در101060. از آنجایی که1010123کاملاً 101060 را در بر می گیرد، می توان نتیجه گرفت گرچه یک جهان با نظم 1 در1010123 با احتمال یک وجود دارد اگر همۀ جهان‌های ممکن وجود داشته باشند احتمال برپا داشتن چنین جهانی فقط 1 در1010123 هست و این مطلب کاملاً با این فرض متعارف بر اساس نظریۀ وجود بیش از یک جهان در تعارض است که احتمال بر پا داشتن چیزی که ما در آن هستیم نزدیک به یک است. این مشکل به‌طور جدی قدرت توجیه نظریه وجود بیش از یک جهان را زیر سؤال می برد. توجه به این نکته مهم است که ما به دنبال شرایطی نیستیم که احتمال وجود جهان دیگری غیر از جهان ما را بیشتر می کند بلکه به دنبال شرایطی هستیم که احتمال وجود جهانی را که در آن هستیم بیشتر می کند، به عبارت دیگر احتمال وجود یک جهان کوچک منظم که با بی نظمی احاطه شده بیشتر است از وجود بیش از یک جهان که در کنار هم یک مجموعه منظم را تشکیل می دهند.
    (vi) این پرسش نیز وجود دارد که در صورت وجود بیش از یک جهان این جهان ها به طور کلی به چه چیزی شبیه خواهند بود؟ برای پاسخ به این پرسش چاره ای نیست جز اینکه علم فیزیک را کنار بگذاریم و راه متافیزیک را در پیش بگیریم و بگوییم همه جهان‌های ممکن وجود دارند و این تضمین می کند که جهان ما هم حتما وجود دارد. در این صورت بیشتر این جهان‌ها فعلیت خاصی ندارند؛ بخش کوچک باقی مانده هم تعدادی موجودات افسانه‌ای مثل تک شاخ‌ها و گرگ نماها خواهند داشت و میزان رنج در این جهان‌ها بسیار بیشتر از جهان فعلی ما خواهد بود. در واقع در این دیدگاه هر چیزی که بتواند اتفاق بیفتد در مکانی و زمانی اتفاق خواهد افتاد. اگر این طور به قضیه نگاه شود به کار بردن علم، اتلاف کامل زمان خواهد بود. به جای سعی برای یافتن دلایل امور می توانیم صرفاً شانه هایمان را بالا بیندازیم و بگوییم «بسیار خوب، چیزی مثل جهان ما می‌شود در یکی از این جهان‌ها اتفاق بیفتد و این همان جهانی است که ما در آن هستیم» و این برای علم بسیار زیان بار است.
    (vii)  در نهایت، تجربیات دانشمندان نشان می دهد هرچه تفسیر ساده‌تر باشد درست بودن آن محتمل‌تر است و سادگی همان چیزی است که نظریۀ وجود بیش از یک جهان، فاقد آن است. اصلی وجود دارد که تیغ اوکام24 نامیده می شود (اصل علمی که معتقد است در توضیح چیزی، مفروضات نباید بیشتر از آن باشند که مورد نیاز است.) پس از قرن چهارده فیلسوف و متأله ویلیام اوکام ‌- که اظهار می‌کند بین دو توضیح پیشنهادی رقیب باید آن را انتخاب کنید که به صرفه تر است- کمترین تعداد موجودات را فرض می  کند. نظریه وجود بیش از یک جهان در دورترین نقطۀ تصورکردنی از این اصل قراردارند.

    نتیجه‌گیری
    هدف این مقاله بسط نظر طراحی یزدانی در همۀ جزئیات نیست بلکه بیشتر نقد برخی از استدلال‌هایی است که معتقدند این جهان طراحی نشده است. با این وجود، استدلالی قوی بر این مدعا وجود داردکه طراحی الوهی یک تفسیر ساده‌تر و سودمندتر برای وجود جهان بسیار خاص ما بیان می  کند، و اینکه برخلاف چیزی که در نظریه وجود بیش از یک جهان مورد انتظار است محتمل‌تر است که ما یک جهان کاملاً منظم را مشاهده کنیم که خداوند آن را طراحی کرده باشد. در اصل فرضیه‌های یزدان‌گرایانه تفسیرهای بسیار جامع‌تری ارائه می کنند. این به این دلیل است که خداوند به عنوان مفهومی ازلی، ضروری است، و یک جهان مادی یا حتی مجموعۀ چند جهان محتمل الوقوع است. یعنی خداوند نمی تواند فقط باشد و باید دارای خصوصیات مخصوص به خود باشد. از قبیل همه‌دان بودن، همه‌توان بودن و مانند آن. این کمترین معنای مفهوم خدا است. برخلاف جهان که می‌تواند وجود داشته باشد یا نه و می تواند متفاوت از چیزی باشد که اکنون هست. همین مطلب دربارۀ وجود بیش از یک جهان مطرح است و در واقع پرسش دربارۀ خاص بودن جهان ما با نظریۀ مذکور حل نشده بلکه فقط به آن منتقل شده است: چرا یک مجموع مشخص از چند جهان وجود دارد و چرا دارای این جهان های مشخص است. به هر حال اعتقاد به خداوند به عنوان وجودی ضروری هم توضیحی برای اینکه چرا هر چیزی وجود دارد ارائه می کند هم دلیلی است برای وجود این جهان خاص -در واقع فوق خاص- آن قدر که منجر به تولید ما می شود.
    علاوه بر این در حالی‌که ناتوانی انسان برای دیدن خداوند بیشتر از ناتوانی اش برای دیدن جهان‌های دیگر است، در واقع هیچ دلیلی وجود ندارد که ثابت کند خداوند نمی تواند تأثیراتی قابل مشاهده در جهان ما داشته باشد برخلاف جهان‌های دیگر. مسیحیان ادعا می کنند که تأثیرات زیاد این چنینی وجود دارند که شامل تجسم خود خداوند می شود البته قطعا این دعاوی باید اعتبار سنجی شوند.
    در پایان پذیرفتن اینکه جهان از روی اراده، توسط خداوند و با تمرکز جدی بر  ایجاد موجودات هوشمند که می توانند با خالق خود رابطه برقرار کنند طراحی شده است، خیلی منطقی‌تر از باور به وجود بیش از یک جهان بدون خداوند است. تسلیم شدن در برابر مدل‌های فکری نامنظم و به طور کلی غیرعلمی و حدسی، جهان‌های غیر قابل مشاهده و تعداد زیادی از باورهایی که کاملاً منسوخ شده‌اند برای توضیح دادن طبیعت بسیار خاص این جهان خاص، غیرمنطقی به نظر می رسد.

    * Rodney D. Holder
    ** دانش آموختۀ کارشناسی ارشد فلسفه دین؛ دانشگاه علامه طباطبایی
    منبع
    Is the Universe Designed?
    Publication date: April 2007. © The Faraday Institute for Science and Religion.   
    پي نوشت ها
    1. fine-tuning  //  2. The existence of a multiverse  //  3. Paul Davies //  4. The Goldilocks Enigma  //  5. design   //  6. Big Bang theory  //  7. Edwin Hubble    //  8. Fred Hoyle  //  9. Steady state theory //  10. St Augustine of Hippo  //  11. anthropic principle  //  12. Roger Penrose  //   13. Freeman Dyson  //  14. inflation  //  15. Alan Guth  // 16. penrose   //  17. Andrei Linde    //  18. eternal inflation  //  19. string theory  //  20. Stephen Hawking  // 21. John Polkingorn  //  22. Barry Collins    //  23. Steven Weinberg   //  24.Ockham`s razer.

 
  • آغاز جهان در نگاه علم و دين

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    آغاز جهان در نگاه علم و دين

    محمّدمهدي مشايخي*



    آغاز و انجام خلقت همواره یکی از مهم ترین دغدغه‌های دانشمندان و فیزیک  دانان بوده‌است. در این مقاله ضمن تحلیل نظریه های دو دانشمند بزرگ، اینشتین و هاوکینگ، که تأثیری ژرف بر فیزیک‌ نوین و کیهان‌شناسی جدید داشته اند، با اتّخاذ رویکردی پدیدارشناسانه به پیش‌فرض‌هایی خواهیم پرداخت که در نگرش یک دانشمند و درنتیجه نظریه‌پردازی علمی وی، مدخلیّت دارد. این پیش‌فرض‌ها ممکن است متافیزیکی، فرهنگی، محیطی، سیاسی- اعتقادی و... باشد. چرا که هر دانشمند با توجه به رویکرد خاص خود و نحوۀ درجهان بودنش به سوی پدیده‌ها روی می آورد و متأثر از امکان‌های درون جهانیِ خود و پیش‌فرض‌هایش، کیهان را مشاهده و توصیف می کند. لذا در این پارادایم، قائل به تعارض میان علم و دین شدن، خطایی است که محصول عدم توجه به مطلب مذکور است. در نهایت ضمن پذیرش رابطۀ تعامل و تلاقی، بر ایدۀ تعاملِ میان علم و دین دلیل آورده و تبیین می نماییم که علم، افق ایمان را وسعت می  دهد و ایمان نیز شناخت علمی را عمیق‌تر می‌سازد. بنابراین درباب یک موضوع واحد (کیهان)، هم می‌توان توصیف علمی ارائه کرد و هم آن را با رویکرد دینی، موردِ شناسایی قرارداد. بدین معنا که یک کیهان‌شناس و یک‌ متکلم، می توانند از چارچوب‌های مفهومی خاص خود به کیهان بنگرند و در نتیجه فهمی در سطوح مختلف برای یک امر واحد، به شکل دو تبیین منطقا سازگار عرضه کنند.
    ***
    مقدمه
    نظریه های کیهان‌شناسی جدید در بابِ مبدا جهان، مانند انفجار ِبزرگ، در نگاه اول حاکی از این است که جهان آغازی دارد و این بدین معنا است که ایدۀ ادیان در باب خلقت الهی نهایتا توجیه علمی می‌یابد. اما به‌هرحال شکاکان علمی می‌گویند چیزی بسیار فراتر از فیزیک انفجارِ بزرگ لازم است تا به ایمان دینی رهنمون شویم.
    هاوکینگ معتقد است تا آنجا که جهان آغازی داشته باشد، می‌توانیم فرض کنیم که خالق نیز داشته اما اگر جهان کاملا خودکفا بوده، مرز یا لبه‌ای نداشته باشد آغاز و نهایتی نخواهد داشت. در چنین حالتی جهان صرفا وجود دارد. در این صورت جایی برای خالق نمی‌ماند. پس کیهان‌شناسی نوین لزوما به الهیات منتهی نمی‌شود. این درحالی است که اینشتین با اتخاذ رویکردی متفاوت، همواره به نقطۀ مقابل این تفکر اذعان داشته تا آنجا که تمام تلاش و پژوهش‌هایش را در فیزیک، صرفا علاقه به خواندن آنچه در ذهن خداست تعبیر کرده است. در نوشتار پیش ‌رو ابتدا به بررسی مقولۀ آفرینش از نگاه ادیان توحیدی می‌پردازیم و برداشت‌های کلامی رایج را در این باب، به ترتیبِ تاریخی به نظاره خواهیم نشست. پس از آن به تفسیرهای قرن بیستمی دربارۀ آموزۀ خلقت می‌پردازیم و تأثیر انقلاب‌های علمی (نسبیت وکوانتوم) را در تغییر رویکرد دانشمندان و متکلمان نسبت به آموزۀ آفرینش، محل توجه قرار می‌دهیم. سپس با تکیه برمفهوم پارادایم‌های علمی، نقش پیش‌فرض‌های دانشمندان را در نظریه‌پردازی های علمی‌شان تبیین خواهیم نمود. در این راستا امکان تأثیر متقابل انقلاب‌های علمی و تفسیرهای متکلمان از داده‌های وحیانی، موضوع دیگری است که در ادامه بدان خواهیم پرداخت. و سرانجام بررسی رابطۀ علم و دین در پارادایم کیهان‌شناسی و الهیات، مطلب آخری است که  در این نوشتار به آن پرداخته خواهد شد.

    1.آموزۀ آفرینش در ادیان ابراهیمی
    مطابق باورهای ادیان ابراهیمی خداوند خالق جمیع ماسوی‌الله است و جهان را از عدم خلق نموده؛ به این شرح که هیچ ماده‌ای غیر از آنچه خداوند آفریده وجود نداشته‌است و دلیل وجودی تمام موجودات ارادۀ خداوند است. «خلق از عدم» بر «خلق موجودات از ماده‌ای سابق‌الوجود» و بر «خلق از طریق صدور ذات» مزیت دارد. خداوند هم خالق موجودات متناهی و هم قیوم آنها است.(پترسون:1379، ۱۰۸)
    محتوای الهیاتی آموزۀ آفرینش در هر یک از ادیان توحیدی (یهود، مسیحیت، اسلام) در اعتقاد به خدای متشخص یا «خلق از عدم» یکی است، اما تفاوت‌هایی را نیز می‌توان در آنها مشاهده کرد که تعیین کننده است به طوری که با توجه به آنها می‌توان مشخص کرد بذر علم برای رشد به چه زمینه ها و ویژگی هایی احتیاج دارد و در چگونه جهانی به وجود می آید و پیشرفت می کند. 
    انسان‌شناسان و پژوهش‌گران ادیان، تنوعی از داستان‌های آفرینش را مد نظر قرارداده‌اند. آنان نقش این داستان‌ها را در نظم تجربۀ بشری در یک جهان معنادار مطالعه می‌کنند. این داستان‌ها، الگوهایی را برای رفتار انسان در دسترس قرارمی‌دهند؛ یعنی نمونه‌هایی آرمانی از حیات اصیل بشری که با نظم جهانی هماهنگ است. آنها روابط اساسی میان حیات انسان و جهان طبیعت را تصویر می‌کنند. جامعۀ دینی به انحای گوناگون در داستان‌های مقدس خود تصرف می‌کند و در آنها شرکت می‌جوید.(باربور:1391،۴۷۵) عموما این باور وجود دارد که مسیحیت با تأمین سلسله اصول و مبانی مابعدالطبیعی که منتهی به نگرش عقلانی به طبیعت می‌شده، قاعدتا در ظهور علم جدید نقش مهمی داشته‌است. در واقع اوج‌ تبلور علمی در قرن هفدهم در اروپای‌غربی رخ‌داد، جایی که مسیحیت هنوز بازارِ گرمی داشت، به طوری‌ که مبانی پزیرفته شده در مسیحیت دارای ویژگی خاصی است که یهودیت و اسلام کمتر با آن مواجه اند یا اصلا فاقد آن اند.

    الف) دین یهود
    در مورد یهود اغلب محققان وتاریخ‌پژوهان معتقدند که در عهد عتیق، سفر پیدایش، نوشتاری نسبتا متأخر است و به نظر می‌رسد خداوند قبل از آنکه به عنوان آفریدگار جهان عبادت شود، به عنوان رهانندۀ بنی‌اسرائیل پرستش می‌شد. فن راد1 احتجاج می‌کند که داستان سفر پیدایش در درجۀ دوم اهمیت قرار داشت؛ یعنی نوعی درآمد کیهانی بر تاریخ بنی‌اسرائیل بود و برای آن نوشته شد که به میثاق ایمان زمینه‌ای جهانی ببخشند. اما امروزه اغلب محققان معتقدند آفرینش از اهمیت چشم گیری در سرتاسر کتب مقدس عبری برخوردار بوده‌است.(باربور:450،1391) اما انگیزۀ بالقوۀ توحید‌اندیشی هرقدر در این زمینه (تولید علم) کارساز باشد، در صورت نبود سایر عوامل، مؤثر نخواهد بود. بعضی از عوامل نظیر سازمان اجتماعی، پس از ویرانی بیت‌المقدس و آغاز آوارگی، نصیب یهودیان نشده‌بود. با این وجود همان آوارگی و پراکندگی، آنها (یهودیان) را در معرض داده‌های علمی و فرهنگی بسیاری قرارداد، اما به شهادت دائرة‌المعارف های یهود، در میان تمام آثار محققان و اندیشمندان یهودی نشانه‌های ناتوانی در اینکه اعتقاد به خلقت را از دست تهاجم شرک‌اندیشان حفظ کنند، را مي توان دید.(الیاده:1371،۴۰۴و۴۰۵)

    ب) دین مسیحیت
    در عهد جدید، آفرینش پیوندی نزدیک با فدیه‌پذیری دارد. نخستین آیۀ انجیل یوحنا، سفر پیدایش را به خاطر می‌آورد: «در ابتدا کلمه بود و کلمه خدا بود. همه چیز به واسطۀ او آفریده شد و کلمه جسم گردید.» یوحنا در آخر آیه آفرینش را به وحی ارتباط می‌دهد. از نظر مؤمنان اولی، خداوند در زندگی و مرگ مسیح، هدف آفرینش را فهمانده بود. پولس در سرسپردگی خویش به حضرت مسیح در چند عبارت به او نوعی نقش کیهانی می‌دهد: «در او همه چیز آفریده شد، آنچه در آسمان‌ها و زمین است... او قبل از همه هست و در وی همه چیز قیام دارد.»(تسالولیکیان رجوع کنید به قونتیان) روح چه در حیات فردی چه در جامعه به سان حضور مدام خداوند در طبیعت شناخته‌شد.(باربور:1391،451و۴۵۲) با توجه به این اعتقاد می توان تجسدانگاری را دلیل طرد و تخطئۀ بی‌قید و شرط جهان ادواری یا ادوار جهانی در آگاهی مسیحی دانست. درحالی‌که یک یونانی یا هندی عادی، از فکر بازپیدایی در اعصار و قرون نامتناهی آینده جانمی‌خورد، صرف اندیشۀ از نو آغاز شدن رنج‌ها و آلام مسیح و رستاخیز او، ذهن یک مسیحی عادی را از هول و هراس آکنده می‌سازد. دقیقا همین نکته بود که شهر خدای قدیس اوگوستین را به اوج رساند.(الیاده:1371،۴۰۷) می توان منشأ ظهور جهان نگری علمی را در مسیحیت، آموزۀ تجسد خداوند در مسیح دانست. زیرا به انسان موقعیت ویژه ای در طرح خداوند داده شده است. حفظ عقیدۀ جزمی به تجسّد در حالت اولیه‌اش، در طول روزگاران آباء کلیسا کشمکش‌هایی را به وجود آورد و از طرفی برای به دست آوردن تصویری درست از جهان فیزیکی، پیامدهای معتنابهی داشت و در الهیات بعدی دخیل بود. در آن دنیای عتیق، آنجا که جهان را همچنان به‌سان موجودی وحدت وجودی می‌نگریستند، یا حاصل فیض و صدور الوهیت می‌شمردند، آموزۀ مسیحی در این باب که عیسی تنها فرزند [خداوند] است، نمونۀ اعلای خرق عادت فکری بود؛ زیرا اگر عیسی(ع) ـ که واقعیتی گوشت و خون‌دار بود ـ به این شیوه به وجود آمده باشد، دیگر وجود هیچ چیز دیگر را به تولید و تکوین الهی نمی‌توان منتسب کرد، و بقیۀ چیزها زاد و رود‌‌‌های طبیعت واحدند. هر چیز دیگر را باید زادۀ یک روند به کلی متفاوت دانست که عبارت است از خلق از عدم، که به این ترتیب طبیعت یا ماهیت آن به کلی با ذات‌آفریننده‌ها فرق خواهد داشت.(همان :۴۰۸) چون عقیده به تجسد، عقیده به آفرینش را حفظ و حمایت کرد، فرار موفقیت‌آمیز از ضرورت‌انگاری ارسطوئی ممکن شد و بدین‌سان امکان درست دیدن جهان به مدد علم تحقق یافت. جهان آفریده می‌بایست معقول و منسجم و همچنین حادث باشد، چنین جهانی به مدد ذهن محدود انسانی آن هم به شیوۀ ماقبل تجربی پژوهش‌پذیر نیست بلکه به شیوه‌ای مابعدتجربی که دقیقا همان است که در روش تجربی مورد نیاز است، به پژوهش درمی‌آید. در این شرایط انقلاب‌های به‌وجود آمده توسط کوپرنیک، مارتین‌لوتر و گالیله در زمینه‌های علم و دین و پس از آنها مکانیزم خاصی که چارلز داروین در باب اصل انواع پیش نهاد با مسیحیت جزمی رودررو شدند و بخش بزرگی از متفکران مسیحی بر اثر تأمل در جدالشان با آنها، آگاهی معتنابهی در باب محدودیت‌های قضایای دینی یافتند که باعث تغییر جهان‌شناسی و به وجود آمدن تفسیرهای جدیدی از خلقت و سفر پیدایش شد.

    ج) دین اسلام
    بعضی محققان گفته‌اند که در تعالیم اولیۀ قرآن، خداوند به اسمایی انسانی نامیده شده و آن را به شیوه‌ای برای تعلیم و تهذیب دین مردم تفسیر کرده‌اند. بعضی دیگر توجه بیشتری به داوری در روز قیامت داشته‌اند که همانند آفرینش جلوه‌ای از قدرت مطلقه و ربوبیت مطلق و نامحدود الهی است. تعالیم قرآن فقط محدود به تأکید کلی دربارۀ توحید نیست بلکه به هدایت انسان به‌سوی صراط مستقیم و... هم می‌پردازد.(الیاده:1375،۸۵ و۸۶) اندکی بیش از یک قرن پس از هجرت، جهان اسلام موجودیت فرهنگی عظیمی داشت که از جمله در اختیار دارندۀ [ترجمۀ] مجموع آثار فلسفی و علمی یونانی بود. تحقیق و تفحص مسلمانان بر این آثار، با آنکه جدی و عمیق بود، به‌ هرحال به سیر و سلوک انتقادی منتهی نشد و پیشرفت‌های علمی در حوزۀ اسلامی محدود به مهارت طبی بود یا به جبر و هندسه؛ تحقیقات مسلمانان در بررسی حرکت یا فیزیک و جهان‌شناسی به معنی اعم، به دو مقولۀ عمده تقسیم می‌شد که متناظر با دو گرایش یا مکتب عمدۀ اسلامی یعنی، معتزله و متکلمان بود. دانش این دو مکتب به دو واکنش در برابر مفهوم قانون ‌فیزیکی یا قوانین طبیعت منتهی شد. یکی از واکنش‌ها نمایان گر نوعی محدودیت اختیار الهی بود که طبق آن پژوهنده در میان متفکران مسلمان سنّی، تأکیدی در باب ارادۀ لایتغیر الهی می‌یابد و این قول به لایتغیری ارادۀ آفریدگار به نحو مضمری با معقولیت تمام عیار آفریده‌های او تعارض دارد. گرایش یا مکتب دیگر که بیش از همه در آثار ابن سینا و ابن رشد دیده می شود، علم ارسطوئی را با همۀ گرایش آن به اصول ماقبل تجربی به عنوان آخرین حد در حوزۀ معرفت بشری تلقی می‌کند. البته در چنین برداشتی، همچنین اصالت عقل از بدترین نوعش، با اعتقاد به وجود آفریدگار و وحی ناسازگار بود و ناچار می‌باید به‌صورت حاشیه‌ای مطرح می‌شد.(الیاده:1371،۴۰۶) این نکته به نظر معتزله نرسیده بود که وجود قوانین طبیعی با اختیار الهی قابل جمع است. فارابی طبعا با نظری به مضامین قرآنی که بیانگر [تلویحی] وجوب وجود خداوند است، اندیشۀ حدوث یا امکان را به‌روشنی پیش نهاده‌بود. اما او هم نمی‌توانست خود را به‌کلی از ضرورت انگاری طبیعیات و جهان‌شناسی ارسطویی، برهاند.(همان) از طرفی جهان‌اسلام فاقد قدرت اقتصادی، انسجام فرهنگی، یا تماس با سایر فرهنگ‌ها اعم از شرقی و غربی نبود؛ علاوه براین عمیقا غرق در اندیشه توحیدی بود. اما شاید آن زمینۀ خاصی که قادر به پروراندن زمینه های پیدایش جهان نگری علمی در اسلام باشد وجود نداشت.

    2. تفسیرهای قرن بیستمی از آموزۀ خلقت
    ظهور یک جهان‌شناسی که از نظر علمی صحیح و قابل پذیرش باشد با تدوین و تنسیق پیامدهای جهان‌شناختی «نسبیت‌ عام» از سوی اینشتین رقم زده‌شد. تا پیش از سال ۱۹۱۷ جهان‌شناسی علمی یا اسمی بی‌مسمی بود، چرا که فقط با بخش کوچکی از کیهان سر وکار داشت، یا اسیر احکام متناقض‌نما و ناقض‌ غرض بود. فی‌المثل مفهوم جهان اقلیدسی همگن و بی‌نهایت، که به آن جهان نیوتنی می‌گویند، هرچند خود نیوتن چنین نظرگاهی نداشت. جهان‌شناسی علمی با ظهور اینیشتین به حوزۀ گسترده‌ای از پژوهش بدل شده‌است که در آن پژوهیدن ستارگان و کهکشان‌ها ربط و پیوندی تنگاتنگ با فیزیک ذرات بنیادین دارد. استیفن هاوکینگ در این باره می گوید نسبیت اینشتین گفتمان سرچشمه و سرنوشت جهان را دگرگون‌ساخت.(هاوکینگ:1383،۴2) در پس آن پژوهش، این اعتقاد نهفته است که می‌توان به نحو معناداری در باب یک‌کل اشیا یا جهان سخن گفت و این تا حدودی ناشی از آن است که در کار اینشتین، جهان به صورت موجودیتی با ویژگی‌های بسیار اختصاصی و فراگیر رخ نموده است.
    اینیشتین می‌گوید؛ در پس و پشت تمامی کارِ علمی که با سطحی عالی از نظم مرتبط است، اعتقادی شبیه به درک دینی دربارۀ عقلانیت یا فهم‌پذیری جهان قراردارد. وی با شکلی از همه خداانگاری یا همان انگارۀ خدا با ساختار منظم جهان موافق بود.(باربور:1391،۴۷۲) هنگامی‌که از او دربارۀ باورش به خدا پرسیدند گفت: «من به خدای اسپینوزا معتقدم که خود را در هماهنگی منظم موجودات آشکار می‌سازد.»(Pais ص۱۷،1982) این برابر است با رد و تخطئۀ موضع کانتی که در آن، دین تا سطح احساسات صرف که به هر حال عملا مبهم است، تنزل داده‌شده‌است. زیرا طبق نظر کانت تصوّر جهان به عنوان «محصولی ناخواسته که از رهگذر اشتیاق مابعدالطبیعی عقل، پدیدآمده» نمی تواند همچون شالودۀ استنتاج عقلانی برای اثبات وجود یک آفرینش گر متعالی قرارگیرد. هاوکینگ می‌گوید؛ این تناقض کانت (ناهم سازی خرد  ناب) تنها در متن مدل ریاضی نیوتنی عرض‌اندام کرد نه «نسبیت عام».(هاوکینگ:1383 ،۵۷) نیم قرن پس از آن مقالۀ دوران‌ساز اینشتین، ویژگی‌های کیهانی به میزان حیرت‌انگیزی برای انسان مکشوف شده‌است. این ویژگی‌ها، بیش و پیش از هرچیز به مراحل آغازین تکامل جهان مربوط است که هر چه جهان‌شناسان دقیق‌تر به پژوهش درباب مراحل آغازین تکامل کیهانی می‌پردازند، بیشتر معلوم می‌شود که ساخت و صورت سنجیده‌تری دارد. این مراحل هرچه کهن‌تر باشند، کوتاه‌ترند. درنتیجه، این دیدگاه به دست‌ آمده‌است که آغاز قطعی‌داشتن [آفرینش] کیهان هرچه نیرومندتر خود را بر اذهان علمی تحمیل می کند.
    متکلمانی براین سیرِ تحولی انگشت نهاده‌اند و می‌کوشند به مدد آن لحظۀ آفرینش را تعیین کنند، هاوکینگ پس از انتشار مقالۀ خود به نام «نظریه‌ای برای همه چیز»، می‌گوید: «با این مقاله و نظریه‌، رهبران مذهبی که به فرمان آفرینش باور داشتند خرسند شدند؛ زیرا اکنون دلایلی علمی برای باور خود یافته‌اند»(هاوکینگ:1383،۶۷) لیکن آیا روش علمی می‌تواند در باب ترکیب طبیعی، که هر قدر هم آغازین و مسبوق به عدم باشد، حکم صادر کند یا به آن دست یابد؟ اما متافیزیک عقل‌گرایانه با متافیزیک واقع‌گرایانه متفاوت است؛ اولی متافیزیک را از معنا انداخته و دومی با واقعیت سروکار دارد. چنین متافیزیکی از سوی ویژگی‌های کیهانی که در برداشتش از جهان مندرج است پشتوانه می‌یابد و باید توجه داشت که علم در فراگیرترین هیأتش یعنی جهان‌شناسی، متکلمان را مطمئن می‌سازد که در مورد حادث انگاشتن جهان نمی‌توان ایراد و اعتراض علمی‌ داشت.(الیاده:1371،۴۱۷) طبعا انقلاب‌های علمی را نمی‌توان بدون «هستی‌شناسی» به نحو منسجمی به همدیگر ربط داد. پس نتیجۀ آنها یعنی علم نیز نهایتا بی‌انجام خواهد نمود. پیروی بی‌محابای بعضی متکلمان از «روش انقلابی» آخرین نمونه یک الگوی کهن است. این نشان می‌دهد که اغلب متکلمان، آن چيزي را اخذ می‌کنند که آخرین مُد در علم به شمار می‌آید و درس و عبرت تاریخی را نادیده می‌گیرند. دین راستین ثابت کرده که با پیدایش و ماندگاری علم، ربط ماهوی داشته و علم در پیشرفت‌های عظیم بعدی‌اش، به حوزۀ جهان‌نگری فلسفی اصیل آن دین باز آمده‌است.(الیاده:1371 ،۴20)

    3. عوامل مؤثر بر جهان بینی دانشمندان
    ما در ادامه این موضوع را مورد توجه قرار می‌دهیم که انقلاب‌های علمی در جهان خاصی شکل می‌گیرند و دانشمندان متأثر از پیش‌فرض‌ها و نحوۀ نگرش‌شان به کیهان و پدیده‌ها و بر مبنای هستی‌شناسی خود به فرضیه‌سازی و ارائۀ نظرات علمی می‌پردازند. سؤال مهمی که در اینجا مطرح می‌شود این است که جهانی که در آن جهد علمی2 ممکن است، باید واجد چه ویژگی‌های ساختاری باشد؟
    در میان فیلسوفان علم معمول ‌است که بگویند علم بر پیش‌فرض‌ها بنا شده؛ یعنی مبتنی بر اعتقاداتی است که علم نمی‌تواند آنها را اثبات کند اما این اعتقادات کلّ مشغلۀ علمی را شکل می‌دهند. این پیش فرض‌ها در کنار یکدیگر تصاویری از خصایص اساسیِ جهان به دست می‌دهند که علم در چارچوب آن تصویر عمل می‌کند(پترسون:1379،۳۸۳)، به عبارتی این پیش‌فرض‌ها نقشی موجَب را در ارائۀ هر نظریه‌ علمی، ایفا می‌کند و می‌توان گفت به نوعی خروجی، تابعی از مقدمات و پیش‌فرض‌هاست.
    کوهن3 فیلسوف بزرگ علم نیز بر این باور بود که متافیزیک و ارزش‌ها از بخش‌های جدایی‌ناپذیر علوم هستند، زیرا این از ذاتیات هر پارادایم فراگیر است که در دل خود نظریه‌ها و روش‌ها و مسائل و مفروضاتی را بپروراند که از مؤلفه‌های علوم و دانش‌های بشری‌اند؛ وانگهی مدعای دست یابی به معرفتی عینی و غیرجانبدارانه از واقعیت و یکسره برکنار از پیش‌پنداشت‌ها و ارزش‌ها، خیال خامی است که هرگز تحقّق نمی‌یابد.(کوهن :1391،۱۴9)
    کوهن بر ممیزۀ انقلابی پیشرفت‌های علمی و نقش پُراهمیت ممیزات جامعه‌شناختیِ جوامعِ علمی، تأکید ویژه‌ای دارد. تصویر کلی‌ای که کوهن از شیوۀ پیشرفت یک علم ارائه‌ می‌دهد به شرح زیر است: فعالیت‌های پراکنده و گوناگونی که قبل از تشکیل یک علم صورت می‌گیرد، نهایتا پس از اینکه به یک پارادایم4 پذیرفته شده در جامعه‌های علمی تبدیل شد، منتظم و هدف دار می‌شود. پژوهش گران درون یک پارادایم به امری مشغول اند که کوهن آن را علم عادی می‌نامد. کوشش‌های دانشمندان عادی برای تبیین رفتار عالم طبیعت به کمک نتایج آزمایش، پارادایم را توسعه می‌بخشد، آنها ضمن این کار ناگزیر با مشکلاتی روبه رو می‌شوند، اگر آن مشکلات را نتوان رفع ‌کرد وضعیت بحرانی به وجود خواهدآمد. بحران، هنگامی مرتفع می‌شود که پارادایم جدیدی ظهور کند و مورد حمایت دانشمندان واقع شود و پارادایم مسئله‌انگیز اولیه، مطرود این تحول گشته، یک انقلاب علمی را تشکیل می‌دهد و این سیر تکرار می‌شود.
    بخش مهمی از پارادایم‌ها حاوی بعضی اصول بسیار کلی مابعدالطبیعی است که پژوهش درون پارادایم را هدایت می‌کند و نحوه‌ای که دانشمند چهرۀ خاصی از جهان را می‌بیند به کمک پارادایمی که در آن کار می‌کنند تعیین می شود.(چالمرز:1381،۱۱۰) کوهن بر آن است که اگر گفته شود مدافعان پارادایم رقیب «در جهان‌های متفاوتی زندگی می‌کنند» سخن دلالت‌آمیزی گفته‌شده، او تغییر حمایت از یک  پارادایم به پارادایم ناسازگار را از جانب یکایک دانشمندان به «تغییر گشتالتی» یا «تغییری در دین» تشبیه می‌کند. تصمیم هر دانشمند منوط است به اولویتی که وی برای عوامل مختلف از قبیل سادگی، ارتباط با بعضی نیازهای اضطراری جامعه، توانایی حل نوعی مسائل مشخص و... در واقع مقترحین رقیب مجموعۀ متفاوتی از موازین و اصول مابعدالطبیعی و... را مورد توجه قرارمی‌دهند(چالمرز:1381،۱۱۶) در واقع پارادایم یک چارچوب مفهومی خاص است که با آن جهان دیده می‌شود و در آن جهان توصیف می‌‌شود. نمی‌توان عوامل مؤثری را که سبب تحولات علمی می‌شود صرفا در قلمرو شواهد تجربی و استدلال‌های منطقی جست‌وجو کرد بلکه باید با بررسی روانشناختی دانشمند و مطالعۀ جامعه‌شناسی او این عوامل را یافت و اگر بخواهیم مبادی کیهان‌شناسی هر عصری را بشناسیم باید در آراء فیلسوفان آن عصر بنگریم.
    آرتور برت5 می‌گوید: «برای کشف جهان‌بینی مسلط هرعصری، طرق گوناگون وجود دارد و از احسن طرق یکی این است که در معضلات و مسائل فیلسوفان آن عصر تأمل کنیم. فیلسوفان هیچ گاه نمی‌توانند از حصار آرای عصر خود پا بیرون نهند و در آن از بیرون نظر کنند. اما این مقدار برای فیلسوفان میسّر است که در معضلات منطوی در آراء ‌متافیزیکی عصر خود به اجمال بنگرند و در باب آنها نظم‌پروری بی‌زیان کنند، بیاییم به همین نحو جهان‌بینی جدید را بسنجیم»(برت:1369، ۵ و۶)
    واقعیتی که دانشمند درباره‌اش صحبت می‌کند تصویر جهانی است که پارادایمش برای او ترسیم کرده‌است. فهم کامل واقعیت خارجی مستقل از این تصویر جهان امکان ندارد و وقتی انقلاب رخ می‌دهد دانشمند با جهان متفاوت مواجه‌است.(مقدم حیدری:1387،۱۴۸)کوهن می‌گوید در یک انقلاب علمی با تغییر پارادایم شبکۀ ‌زبانی پیش از انقلاب کنار گذاشته ‌می‌شود و شبکۀ زبانی جدید جایگزین آن می‌شود.(چالمرز:1381،۵۱) دانشمندی که پارادایم جدید را می‌پذیرد به جای آنکه مفسر باشد، شبیه کسی ‌است که عینک واژگون‌کنندۀ تصویر برچشم نهاده‌باشد که هنگام روبه رو شدن با همان مجموعۀ چیزهای سابق و علی‌رغم دانستن اینکه عینک به چشم دارد آنها را سراسر تغییر شکل یافته می‌یابد.(مقدم حیدری ،1387 ،۷۳ ) دانشمندان به دلایل مختلف طرفدار پارادایم نوین می‌شوند و معمولا در آن واحد به سبب وجود دلایلی خارج از قلمرو آشکار علم  یا وابسته به مزاج و خود زندگی‌شان، نگرش خود را تغییر می‌دهند. با این تغییر، شکل یک زندگی جایگزین شکل زندگی دیگری می‌شود، آنچه در این گزینش اهمیت خاص دارد اقبال جامعۀ مزبور به شکل زندگی جدید است.(چالمرز،۱۳۸۱ ،۱۷۲-۱۷۱)
    از این‌رو در ادامه به بررسی نحوۀ زندگی و پیش‌فرض‌های دو دانشمند و کیهان‌شناس بزرگ معاصر آلبرت اینیشتین6 و استیون هاوکینگ7، به عنوان دو تن از مهم‌ترین نمایندگان جامعۀ علمی می‌پردازیم تا ضمن تبیین نظرات آنها در باب جهان و اندیشه‌های متافیزیکی‌شان، تأثیرپذیری آنها را از مسائل متافیزیکی و فلسفی نشان دهیم.
    درآغاز قرن بیستم، همه‌چیز در فیزیک بر دو ستون بزرگ استوار بود؛ نظریۀ مکانیک و گرانش نیوتن و نظریۀ نور ماکسول8. اینشتین در کمال تعجب دریافت که این دو ستون با یکدیگر در تناقض هستند و یکی محکوم به فناست. معادلات مکسول نشان می داد که نور با سرعتی ثابت حرکت می کند بدون توجه به اینکه سرعت شما چقدر است. یعنی سرعت نور در تمام چارچوب‌های لَخت یکسان است. این مسئله انبوهی از پارادوکس‌ها را ایجاد کرد.(فضانوردی را در نظر بگیرید که در فضاپیمای خود به دنبال پرتو نوری حرکت کند تا اینکه شانه به شانه با پرتو نور قرارگیرد. ناظری که روی زمین است و به این تعقیب فرضی می‌نگرد، خواهد گفت که فضانورد و پرتو نور در کنار هم حرکت می‌کنند. اما فضانورد می‌گوید نور با سرعت از او دور می‌شود.) سؤال پیش روی اینشتین این بود که چگونه دو نفر می‌توانند چنین دریافت متفاوتی از یک رخداد داشته باشند؟ ناگهان اینشتین دریافت ایرادی اساسی در بنیان ابتدایی فیزیک وجود دارد: سرعت گذشت زمان متغیر است ‌و به سرعت حرکت شما بستگی دارد، هرچه سریع‌تر حرکت کنید زمان کندتر می‌گذرد. زمان آن‌طور که نیوتن فکر می‌کرد، مطلق نیست. اینشتین زمان را با فضا یکپارچه کرد و به علاوه نشان داد که جرم و انرژی معادل اند و بنابراین می  توانند به هم تبدیل شوند. ضمنا او دریافت که نسبیت در گرانش نیوتن ایجاد اختلال می کند. از نظر اینشتین گرانش بیشتر شبیه به یک ساختار و عامل هندسی است تا یک نیروی رؤیت نشدنی که به طور آنی در سراسر جهان اثر می گذارد. در واقع گرانش محصول ثانویه انحنای فضا-زمانی است که توسط هندسه ریمانی بررسی می شود. نظریۀ  نسبیت عام تاکنون ساختار اساسی تمام علم کیهان شناسی بوده است.
    این نظریه گفتمان در باب سرچشمه و سرنوشت جهان را دگرگون ساخت. هاوکینگ بر این نظر است که نسبیت عام پیش بینی می کند که جهان با انفجار بزرگ آغاز گردید. از این رو نظریۀ اینشتین متضمن آن است که زمان آغاز دارد. هر چند اینشتین خود از این اندیشه خشنود نبود. نسبیت عام پیش بینی می کند که زمان درون سیاه چاله به پایان می رسد. اما نسبیت عام از آن رو که با مکانیک کوانتومی سازگاری ندارد در نزدیکی انفجار بزرگ درهم می شکند.(هاوکینگ: 1379، ۱۴۹ و۱۵۰) این دو نظریه بر مبنای ریاضیات متفاوت، فرضیات متفاوت، اصول فیزیکی متفاوت و در قلمروهای متفاوتی بنا شده اند. عجیب نیست که تمام تلاش  ها برای یکپارچه کردن آنها بی نتیجه مانده است. از نظر هاوکینگ تنها نظریه ای که قادر است دو نظریه در ظاهر متناقض (نسبیت وکوانتوم) را به یک مجموعه یکپارچه تبدیل کند، نظریه M (نظریه همه‌چیز) است. وی تلاش کرد با بررسی سیاه چاله‌ها این پارادوکس را از بین ببرد و کوانتوم و نسبیت را یکپارچه کند. هاوکینگ معتقد است اگر چیزی را درون سیاه چاله ها پرتاب کنیم اطلاعاتی که با خود حمل می کند برای همیشه از دست می  رود و هرگز بازنمی گردد. به نظر می رسد از بین رفتن اطلاعات جهان ما پی آمد اجتناب ناپذیر نظریه اينشتین باشد اما از طرفی این مسئله با اصول مکانیک کوانتومی که بیان می دارند اطلاعات هرگز نمی توانند گم شوند در تناقض است. اطلاعات باید جایی در جهان ما شناور باشند، حتی اگر خود جسم به درون سیاه چاله  ها فرورفته باشد.(کاکو:1392،۲۸۵) اما در سال 2004 هاوکینگ با انجام مجدد برخی از محاسبات پیشین خود دریافت که اگر یک شیء مثلا یک کتاب به درون سیاه چاله ها بیفتد ممکن است میدان تابش منتشر شده را مختل سازد و بدین ترتیب اطلاعات به جهان ما بازگردند. اطلاعات کتاب درون تابش کدگذاری شده و به شکلی پاره پاره به آهستگی به بیرون سیاه چاله ها نشت می‌کنند. این مسئله هاوکینگ را در گروه فیزیک دانان کوانتومی قرارداد. اما تا زمانی که نظریۀ ریسمان‌ها9 کامل نشده است و محاسبات کامل کوانتومی انجام نگرفته است هیچ کس باور نخواهد کرد که پارادوکس اطلاعات کاملا حل شده باشد.(کاکو:1392،۲۸۶)
    4. دیدگاه‌های متافیزیکی و جهان‌بینی اینشتین و هاوکینگ
    می‌توان فیزیک دانان معاصر را به دو دستۀ موافقان تفسیر کپنهاگ یا همان کوانتومی ها و مخالفان آن تقسیم کرد. استیون هاوکینگ را ازلحاظ مبانی علمی و فلسفی، می توان جزء دسته کوانتومی ها و اینشتین را مخالف سرسخت آن نامید. ما ضمن بررسی مبانی و پیش فرض های هریک از آنها سعی داریم جهان این دو دانشمند و همچنین مبانی و عواملی که در ساختن فرضیه هایشان مؤثر بوده، را جست وجو و توصیف کنیم.
    هرکدام از دانشمندان در تعیین نقش ما در جهان همواره با تعابیر مختلف مذهبی و فلسفی کارهای خود درگیر بوده اند. اینشتین نیز به وجود خداوندی معتقد بود که او را با نام قدیم می خواند. اما او کسی بود که در امور انسان ها مداخله نمی کرد. اینشتین هدف پژوهش  های فیزیکی خود را خواندن ذهن خدا عنوان می کرد. او گفته: «من علاقه‌مندم بدانم که خداوند چگونه این دنیا را خلق کرده است من به این یا آن پدیده علاقه ای ندارم. می خواهم فکر خدا را بدانم، بقیه مسائل جزئیات است». اینشتین علاقۀ شدید خود را به مسائل مذهبی این گونه توجیه می کرد. علم بدون مذهب عاجز است اما مذهب بدون علم کور است.(کاکو:1392،۴۱۸)
    از عناصر مهم تعبیر کپنهاگی کنار گذاشتن مسائل هستی شناختی و اشتغال به مسائل معرفت شناختی است، بدین شرح که جهانی ورای جهان تجارب وجود ندارد. منشأ این عقیده پوزیتیویسم و ابزارانگاری حاکم بر آن است. به عقیده پوزیتیویست ها بحث دربارۀ مسائل بنیادی وجود مستلزم استفاده از مفاهیمی است که دقیقا قابل تعریف نیستند و لذا باید از آنها پرهیز کرد. طرد تصویرپذیری حوادث فیزیکی یکی دیگر از ویژگی های انقلاب کوانتومی است. استیون هاوکینگ می  گوید: «یک نظریۀ علمی صرفا یک مدل ریاضی است که ما می  سازیم تا مشاهداتمان را توصیف کنیم. نظریۀ علمی فقط در زمان وجود دارد.»(Hawking:139, 1988) در مقابل اینشتین شکایت داشت که فیزیک دانان معدودی، ساده‌ترین راه را انتخاب نموده‌اند و محاسبه را جایگزین فکر کرده اند. او دیدگاه پوزیتیویستی را رد می  کند و می گوید نظریه  ای که می گوید اصول و قوانین علوم نظری از تجربه استنتاج می  شود درست نیست. به طور خلاصه نظر اینشتین در مورد ابزار شناخت این بود که هرچه نظریه پیشرفته تر می شود، واضح تر می گردد که با شروع از حقایق تجربی، نمی توان معادلات بنیادی را به دست آورد. به طور کلی می توان گفت که رسیدن از جزئی به کلی، از طریق حدس و شهود انجام می گیرد و وصول از کلی به جزئی، از طریق استدلال منطقی.( French ص۲۶۷،1979) جالب است که اینشتین خودش در ابتدای ورود به تحقیقات نظری، دیدگاه پوزیتویستی ماخ10را داشت. «معرفت شناسی ماخ در ابتدا روی من زیاد اثر گذاشت. اما امروز می  بینیم این نظریه غیرقابل دفاع است.»(Einstein:21,1969)
    یکی از مهم ترین و بحث برانگیزترین ویژگی های انقلاب کوانتومی «طرد موجبیت» است. منظور موجبیت این است که هر حادثه علتی دارد (علت عامه). گاهی موجبیت به معنای قابلیت پیش بینی به کار رفته است. اما این دو مطلب یکی نیست. اگر علیت عامه برقرار باشد و اگر تمامی قوانین طبیعت را بدانیم و از همۀ شرایط اولیه آگاه باشیم می‌توانیم آینده را پیش بینی کنیم. ممکن است علیت برقرار باشد ولی ما به خاطر فقدان دانش نتوانیم آن را پیش بینی کنیم. علیت عامه یک مسئلۀ متافیزیکی و از مقولۀ هستی شناختی است. اما قابلیت پیش بینی یک مسألۀ معرفت‌شناختی است. قابلیت پیش بینی، فرع بر علیت عامه است و مستلزم دانش ما است دربارۀ قوانین طبیعت. در فیزیک کلاسیک وقتی احتمال را به کار می بریم، فرض بر این است که درک دانش بیشتر امکان پذیر است و با آن احتمال تبدیل به یقین می شود. اما در مکانیک کوانتومی فرض می شود که این نظریه نهایی است و امکان به دست آوردن دانش بیشتر موجود نیست.(گلشنی:215)
    بعد از پیدایش مکانیک کوانتومی طرد موجبیت به صورت رسمی و مؤثر ابتدا توسط بورن11 انجام گرفت و در سال 1927 هایزنبرگ12، قانون علیت، را به مفهوم قابلیت پیش بینی به کار برد. او صریحا منکر آن شد. وی ضمن ارائۀ اصل عدم قطعیت13، توضیح می دهد که ممکن نیست هم زمان اندازۀ حرکت و مختصات یک سیستم کوانتومی را با دقت دلخواه اندازه بگیریم. هرچه دقت اندازه گیری سرعت را بالا ببریم، دقت در تشخیص مکان پایین می آید و بالعکس. پس دقت اندازه گیری حاصل، از حدی که روابط عدم قطعیت پیش بینی می  کند نمی گذرد. طبق تعبیر او این روابط حاکی از این نیست که قوانین علّی حاکم بر حوادث اتمی وجود دارد، ولی ما فعلا آنها را نمی دانیم. هایزنبرگ اصولا منکر وجود قوانین علیت است و‌ آن را بی‌اعتبار می‌داند.(گلشنی: 1374،۲۱۹تا۲۲۲)
    اما اینشتین رعایت علیت را ضروری می‌داند و می‌گوید قوانین اساسی فیزیک قطعی هستند نه آماری، از نظر او روابط عدم قطعیت هایزنبرگ قابل نقض است. «من هرگز اعتقاد نداشتم که مبانی فیزیک، از قوانینی که سرشت آماری دارند تشکیل شده باشد.»(374,1986:satchel) اما هاوکینگ بر این باور است که اعتقاد به علیت در قلمرو دانش نیست بلکه مربوط به متافیزیک و مذهب است؛ وی می گوید: «ما به این اندیشه که رویدادها معلول رویداد پیشتر هستند و آنان به نوبه خود معلول رویدادهای باز هم پیشتر می باشند، خو کرده ایم. یک زنجیرۀ علت و معلولی وجود دارد که تا گذشته  ها گسترش می یابد اما فرض کنید این زنجیره آغازی داشته، علت رویداد نخستین چه بوده؟ این پرسشی نبود که دانشمندان زیاد مایل به طرح آن باشند.»(هاوکینگ:1383،۱۱۸) پل استرا ترن14 در کتاب زندگی نامۀ هاوکینگ می گوید او در جوانی تحت تأثیر فلسفه برتراند راسل بوده و شاید این عقیده در ذهن هاوکینگ به دلیل پیروی از نظر راسل درباره علیت بوده چرا که راسل در سال ۱۹۲۷ در کتاب تحلیل ماده و کتاب جهان بینی علمی نیز علیت را طرد می کند. در مقابل اینشتین در دفاع از قانون علیت تحت تأثیر اسپینوزا است؛ آنجا که در نامه ای به یکی از دوستانش می نویسد: «اگر من شما را درست فهمیده باشم، شما از ناسازگاری بین نگرش کاملا علّی اسپینوزا و نگرشی که هدفش یک تلاش فعال در خدمت عدالت اجتماعی است ناراحت اید. از دید من هیچ ناسازگاری واقعی وجود ندارد... در واقع نه تنها علایق بلکه انگیزه برای حصول یک نظم اجتماعی عادلانه جزء عواملی است که همواره با سایر چیزها در رابطه علّی شرکت دارند.»(306،Benahem:1993) اینشتین بر نبود حاکمیت شانس بر جهان اصرار دارد و می گوید من هرگز اعتقاد نداشتم که مبانی فیزیک، از قوانینی که سرشت آماری دارند تشکیل شده است. «من هرگز باور ندارم که خدا نرد بازی می کند. اگر او می خواست این کار را بکند آن را به طور کامل می کرد نه اینکه بازی قمار را با یک طرح انجام دهد. در این صورت ما اصلا مجبور نبودیم که دنبال قوانین بگردیم. پس خدا هرگز تاس نمی اندازد.»(satchel: 1986,374) لیکن هاوکینگ در قضیه ای که به کمک پنروز ثابت می‌کند، نشان می دهد که جهان باید آغازی داشته باشد اما دربارۀ سرشت آن اطلاع چندانی به دست نمی دهد. او معتقد است که نسبیت اینشتین در نزدیکی انفجار بزرگ در هم می شکند. به این دلیل که اصل عدم قطعیت و عنصر تصادفی نظریۀ کوانتومی را در بر نمی گیرد. هاوکینگ می  گوید:«اینشتین بر این باور است که خدا با تاس بازی نمی کند و با این نظریه (کوانتوم) مخالف بود. با این همه تمام شواهد حاکی از آن است که خداوند تاس بازی می‌کند. می توان جهان را همچون کازینویی بزرگ پنداشت که در آن از هر فرصتی تاس های ریخته یا چرخ‌ها چرخانده می‌شوند. تاریخ جهان یکتا و ثابت نیست زیرا جهان پیوسته تاس می ریزد تا ببیند رویداد بعدی چیست. پس جهان باید همه تاریخ های ممکن را داشته باشد و هر تاریخی هم احتمال خاص خود را دارد.»(هاوکینگ:1383،۱۱۸تا ۱۲۳)
    حاکمیت ایدئالیسم بر تفکر فیزیک دانان کوانتومی نیز یکی از عوامل مؤثر در نوع نگاه فیزیک دانان به جهان است، تا قبل از ظهور مکانیک کوانتومی، فیزیک وجود جهان خارجی مستقل از ذهن انسانی را مفروض می گرفت و وظیفۀ خود را توضیح ماهیت آن می دانست؛ چرا که وجود نظم مستقل از ما است و هدف علم کشف واقعیت جهان خارجی است. اینشتین معتقد است وجود جهان واقعی در فیزیک یک امر بنیادی است و چون ما از طریق حواس از دنیای خارجی مطلع می  شویم بنابراین دانشمان از جهان خارجی غیرمستقیم است و از طریق تفحصات نظری، تصویری از جهان به دست می  آوریم و اندیشه  های متافیزیکی را نمی توان کنار گذاشت بدون آنکه اندیشیدن را کنار گذاریم. ما باید مکان واقعی متافیزیک را در علم و فلسفه بیابیم.(گلشنی:1374،۷۲تا۷۳) در مقابل بنیان گذاران مکتب کپنهاگی معتقد بودند که معادلات ریاضی مکانیک کوانتوم تنها بیان گر مشاهدات تجربی ما هستند و اگر ساختار آنها شامل توابعی از زمان است معنی  اش این است که این توابع معرف تحولات زمانی نوعی موجود واقعی هستند؛ پس همچون ایدئالیست  ها می گفتند شعور واقعیت اولی است و جهان خارجی به وسیلۀ شعور معرفی می شود. هاوکینگ هم به تبعیت از کوانتومی ها می گوید هر نظریۀ علمی سالم باید بر موضع اثبات  گرایی برگزیده شود؛ همچنان که خود این موضع را برگزید. وی در مقام تبیین این ایده می نویسد: «به راستی نمی توانیم بگوییم زمان چیست، کاری که می توانیم بکنیم عبارت است از توصیف آنچه به عنوان یک مدل بسیار خوب ریاضی از زمان یافته ایم و برشمردن پیش بینی هایی که می تواند بکند.(هاوکینگ:1383 ،۵۳تا۵۵)
    در طول گذار از خرافات قرون وسطی تا فیزیک کوانتومی امروزی پس از وقوع هر یک از انقلاب های علمی، نقش و جایگاه ما در جهان تغییر و جهان گسترش یافته و به ناچار درک ما از خودمان تغییر کرده است. اصل کوپرنیکی بیان می کند که در خصوص جایگاه ما در جهان هیچ مسئلۀ خاصی وجود ندارد. کوپرنیک، زمین و هابل کهکشان راه شیری را از مرکزیت جهان خارج کرد و در عوض جهان رو به انبساط متشکل از میلیاردها کهکشان را به ما معرفی کرد. طبق نظریۀ تورم، جهان مرئی شبیه دانه شنی است که در جهان بزرگ تر قرار دارد و در آن جهان های جدیدی می توانند دائما جوانه بزنند. در نهایت که نظریه M (نظریه مبتنی بر یکپارچه سازی کوانتم و نسبیت) به اثبات برسد با این امکان مواجه خواهیم شد که ابعاد آشنای فضا و زمان هم زمان بتوانند حتی تا 11 بعد افزایش یابند و ممکن است روزی حتی دریابیم که این جهان مرئی تنها بخش کوچکی از جهان بسیار بزرگ   تری است. اما از طرف دیگر اصل انسانی15 قرار دارد که مطابق آن مجموعه  ای از اتفاقات معجزه آسا وجود آگاهی را در جهان سه بعدی ما ممکن ساخته اند. ناحیۀ باریکی از پارامترها وجود دارد که به حیات هوشمند واقعیت می بخشند و ما به وجود آمده ایم تا درست در این ناحیه قرار گرفته و پیشرفت کنیم؛ همه شواهد نشان می دهد نظمی از پیش تعیین شده برای به وجود آمدن ما لازم است.(کاکو:۴۲۱-۴۲۳، ۱۳۹۲) هاوکینگ می گوید اگر سرعت انبساط یک ثانیه پس از انفجار بزرگ حتی به مقدار یک درصد میلیارد کوچک  تر بود جهان قبل از اینکه به ابعاد فعلی اش برسد بار دیگر می‌رمبید» احتمال بیرون آمدن چیزی متقارن با جهان ما از پدیده ای مثل انفجار بزرگ، بسیار زیاد است. فکر می کنم این امر تعابیر مذهبی روشنی دارد.(۱۲ص۴۲۳)
    اصل کوپرنیک یا هابلی و اصل انسانی به نوعی دیدگاه های متفاوتی هستند که ابعاد مختلف وجود ما را طبقه بندی می کنند و به ما کمک می  کنند تا به نقش حقیقی خود در جهان پی ببریم. ‌دنیای کوانتوم از منظری کاملا متفاوت به مسئلۀ نقش ما در جهان پرداخته؛ بدین شرح که اگر تعبیر واگنر16 از معمای گربه شرودینگر17 را بپذیریم آنگاه لزوما شاهد دخالت آگاهی در همه جا خواهیم بود. زنجیره بی انتهای ناظران که هرکدام ناظر قبلی را مشاهده می کند در نهایت ما را به سمت وجود یک مشاهده گر کیهانی سوق می دهد؛ شاید خود خدا. به بیان دیگر، درخت در حیاط همواره وجود دارد زیرا که یک ناظر توانمندی آنجاست تا تابع موج را به هم بریزد؛ خودِ خدا.(کاکو:1392، ۴۲۴)‌
    فیزیک دانانی مثل اينشتین و هاوکینگ در مورد معنای جهان چگونه فکر می کنند؟ مسئلۀ وجود خالق این سؤال را برمی انگیزد که آیا علم قادر است دربارۀ وجود خدا به ما اطلاعاتی بدهد؟ یا این از عهده دین به تنهایی برمی آید؟
    در نظریۀ ریسمان‌ها ذرات زیر اتمی را می توان به صورت نت  های یک ساز مرتعش نشان داد. همان گونه که اینشتین می گوید جهان سمفونی ریسمان هاست که در سراسر کیهان طنین می‌اندازد و ذهن خدا موسیقی کیهان است. و اینشتین با توجه به پیش فرض  های متافیزیکی اش و باورهای مذهبی خود، به وجود خدا معتقد است و می‌گوید: من می‌خواهم بدانم خدا چگونه جهان را آفریده و... او قصد داشت به این سمفونی گوش بسپارد. اما پیش فرض های متافیزیکی و مبانی علمی هاوکینگ باعث می شوند که او جهان را مملو از سکوتی بی پایان بداند، یا از گوش سپردن به موسیقی کیهان سرباز زند.

    5)رابطۀ علم ودین (رابطۀ کیهان‌شناسی و الهیات)
    سؤالی که در اینجا مطرح است این است که آیا داده‌های علمی، نظریۀ خلقت را کمتر پذیرفتنی می سازند یا بیشتر؟ نظریه «انفجار بزرگ» در مورد مبدأ جهان لااقل در نظر اول، خلقت توسط خدا را چنانچه در سفر پیدایش آمده تأیید می کند. اما آیا آنچه در سفر پیدایش آمده معنای علمی دارد؟ اینشتین نپذیرفت که جهان از یک نقطۀ آغازین تکینه شروع شده است. او گفت چنین تکینگی مطلوب  شناخت علمی نیست؛ زیرا علم به دنبال یک قانون مندی قابل فهم جهان شمول است. پس جهان باید ابدی و ضروری باشد نه اینکه به صورت دینامیک تغییر کند؛ او جهان بدون تولد را ترجیح می داد.(هات،۱۳۸۲،۱۷۵) از نظر اینشتین دو نوع خدا وجود دارد، یکی خدای شخصی که پاسخ عبادت کنندگان را می داد. اما این لزوما همان خدایی نیست که اغلب فیزیکدان‌ها به آن اعتقاد دارند و دیگری خدای مورد اعتقاد اينشتین، همان خدای اسپینوزا است. یعنی خدای هماهنگی. خدای استدلال و منطق.(Subtel ،۱۹۸۲ ص۱۷) 
    ازطرفی عده ای از دانشمندان شکاک ابراز کرده‌اند که چیزهایی بسیار فراتر از فیزیک انفجار بزرگ لازم داریم تا به ایمان دینی رهنمون شویم. هاوکینگ این شکاکیت را تقویت کرد، فیزیک جدید مجبور نیست که به الهیات منتهی شود. درست نیست که از علم، نتایج کلامی برداشت کنیم. از طرفی علم دائما در حال تغییر است و اگر انفجار بزرگ نهایتا شتاب زده و فاقد دقت از کار در بیاید، در این صورت متکلمانی که آن را تأییدی برای خداباوری می  دانند روی چه زمینی ایستاده اند.(Hawking, 1988, 140-141) درک این قضیه از نظر عرف عام مشکل است زیرا فیزیک جدید، بر ارتباط نزدیک فضا و زمان تأکید دارد. هاوکینگ می پذیرد که ممکن است زمان را به صورت یک ظهور تدریجی از فضا در نظر گرفت و لذا ممکن است اولین لحظۀ ناگهانی و به طور واضح معین، در کار نبوده باشد و بنابراین علت اولیه هم مطرح نیست.(هات،۱۳۸۲، ۱۸۵) او می گوید اگر جهان خودکفا باشد و مرز و لبه ای نداشته باشد، نه آغازی داشته است و نه انجامی خواهد داشت. آن صرفا وجود دارد. در این صورت چه جایی برای یک خالق هست؟ پس فیزیک جدید مجبور نیست که به الهیات منتهی شود.(Hawking, 1988, 141-142)
    اما باید گفت جهانی که از نسبیت عام اینشتین و کیهان شناسی نوین نتیجه می شود دیگر زمینه ای مبهم برای کاوش‌های علمی وکلامی نیست بلکه در عوض مجموعه‌ای کرانه‌دار از اشیاء است. این نگرش جدید در علم و به خصوص کیهان‌شناسی منجر به این سؤال می شود که جهان چرا اساسا وجود دارد؟ و ما را ملزم می کند که به نحوی اساسا جدید این سؤال قدیمی را مطرح کنیم.
    این واقعیت که پرسش مذکور، امروزه چنین صریح از کیهان‌شناسی علمی ناشی می‌شود، کیهان‌شناسی جدید را در زمینه‌ای قرارمی‌دهد که در آن مواجهه نزدیک‌تر با الهیات کاملا مناسب به نظر بیاید.(هات،۱۳۸۲،۱۷۴)
    نکته اینجاست که به نظر می رسد الهیات جز آنکه برحسب کیهان‌شناسی جدید به تفکر دربارۀ خدا بپردازد چاره ای ندارد. اما اخیرا اندیشمندان ایده‌های درخور تأملی را برای این مقوله ارائه داده‌اند.
    از جمله دونالد مکی18(۱۹۲۲-۱۹۸۷) فیلسوف و دانشمند انگلیسی که پیشنهاد می کند ما باید علم و الهیات را مقولاتی بدانیم که می کوشند بر مبنای روش ها و غایات متفاوت برای موضوعات واحد، انواع متفاوتی از تبیین را عرضه کنند. بنابراین رابطۀ میان علم و الهیات را رابطه دو امر مکمل می داند. مکملیت رابطۀ میان توصیف یا تبیین هایی است که در نتیجه تفاوت دیدگاه حاصل می  شود. در این حالت قرائن موجود یکسان است اما تعریف و تبیین آنها به تناسب مفاهیمی استفاده شده فرق دارد.
    «در عرصه علم و الهیات، نظریۀ مکمل بودن در مقابل دو دیدگاه زیر، شق بدیلی مطرح می کند: در دیدگاه نخست کار علم توصیف زنجیرۀ بهم پیوسته علت و معلول است اما در این زنجیره نقصانی وجود دارد و تمام تصرفات خداوند برای تکمیل این نقصان  هاست(«خدای؛رخنه پوش») دیدگاه دوم نظریه ای است که به تمایز علم و الهیات قائل است و مدعی است که گزاره های دینی و علمی منطقا مستقل از هم هستند»(Mackay ,1972,226) در نقطۀ مقابل در این دیدگاه (مکملیت) عقیده بر این است که برای امری واحد دو تبیین مانعه الجمع و جامع (اما منطقا سازگار) عرضه می  شود؛ بنابراین برای واقعه واحد می توان توأمان تبیینی علمی و تبیینی کلامی عرضه کرد. برای مثال، مک کی می گوید میان دو مدعای زیر تعارضی وجود ندارد: «پیدایش عالم محصول فرآیندهای طبیعی است.» و «عالم مخلوق خداوند است». تبیین های نوع اول، علمی اند و تبیین های نوع دوم کلامی. هر یک از این تبیین ها در چارچوب مفهومی خاصی، منشأ عالم را تفسیر می  کنند. بنابراین می  توان نتیجه گرفت، کیهان‌شناسی و الهیات در ارتباط اند؛ به طوری که علم افق ایمان را وسعت می دهد و ایمان شناخت را عمیق‌تر می سازد.

    جمع بندی
    در این نوشتار، با کمک مفهوم پارادایم های علمی تبیین نمودیم که نحوۀ درجهان بودن دانشمندان تحت تأثیر پیش فرض ها و مبانی متافیزیکی آنان است؛ همان گونه که اینشتین با دفاع از علیت و جبهه گرفتن در مقابل فیزیک کوانتومی و عدم قطعیت هایزنبرگ، خدا باور می شود، در مقابل استیون هاوکینگ با اتخاذ مبانی پوزیتیویستی و اثبات گرایی پوپری، به دانشمندان کوانتومی طرفدار مکتب کپنهاگ می پیوندد و با رد مفهوم علیت، خداناباور می شود و از پذیرش منشأ متعالی برای آغاز و انجام جهان سربازمی زند. با دقت و تفکر دربارۀ این نکات و بررسی مثال های دیگر به این نتیجه رسیدیم که هم دین و ارزش های متافیزیکی در شکل گیری انقلاب های علمی مؤثر است و هم از سوی دیگر انقلاب های علمی در تفسیرهای متکلمان تغییر ایجاد می کند. و سرانجام، رابطۀ مکملیت، گزینۀ مختاری بود که در این نوشتار در توصیف رابطۀ میان علم (کیهان شناسی) و دین اتخاذ شد. طبق این نگره، علم و دین به عنوان دو منبع معرفتی می توانند برای عالم، تبیین هایی مانعه الجمع اما منطقا سازگار در دو پارادایم مختلف علمی و کلامی عرضه نمایند.

    * کارشناس فیزیک، کارشناسی ارشد فلسفه دین از دانشگاه تبریز

    منابع
    1. الیاده، میرچا (۱۳۷۱). دین پژوهی، مترجم: بهاالدین خرمشاهی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، جلد دوم. //  2. الیاده، میرچا، (۱۳۷۵). دین پژوهی ، مترجم: بهاالدین خرمشاهی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، جلد اول. //  3. باربور، ایان،(۱۳۹۱). علم و دین، مترجم: پیروز فطورچی، تهران: انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‌ اسلامی.  //  4. برت، ادوین آرتور،(۱۳۶۹). مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین، مترجم: عبدالکریم سروش، تهران: نشر علمی فرهنگی.  //  5. چالمرز، آلن اف، (۱۳۸۱). چیستی علم، مترجم: سعید زیبا کلام، تهران: نشر سمت، چاپ سوم. //  6. پترسون، مایکل و دیگران، (۱۳۷۹). عقل و اعتقاد دینی :درآمدی بر فلسفه دین، مترجمین: احمد نراقی، ابراهیم سلطانی، تهران: طرح نو.  //  7.کاکو، میچیو، (۱۳۹۲). جهان های موازی، مترجم: سارا ایزدیار و علی هادیان، تهران: نشر مازیار،چاپ ششم.   //  8.کوهن،توماس، (۱۳۹۱). ساختار انقلاب‌های علمی، مترجم: سعید زیبا کلام، تهران: نشر سمت، چاپ سوم.  //  9. گلشنی،مهدی، (۱۳۷۴). دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر، تهران: نشر فرهنگی مشرق.  //  10. غلامحسین مقدم حیدری، قیاس ناپذیری پارادایم های علمی، تهران: نشر نی ،چاپ دوم ۱۳۸۱  //  11. هات، جان اف، (۱۳۸۲). علم و دین: از تعارض تا گفت و گو، مترجم: بتول نجفی، قم: انتشارات طه.  //  12. هاوکینگ،استیون، (۱۳۷۹) تاریخچۀ زمان: از انفجار بزرگ تا سیاه چاله ها، مترجم: محمدرضا محجوب، تهران: شرکت سهامی انتشار(نشر حریر)،چاپ چهارم.  //  13.هاوکینگ،استیون، (۱۳۸۳). جهان در پوست گردو، مترجم: محمدرضا محجوب، تهران: شرکت سهامی انتشار،( نشر حریر).
    1. Benahem, Y.(1993). Science in Context, 6, No. 1
    2. French, A. P, ed,(1979). Einstein: A centenary volum. Heinemann for the International Commission on Physics Education   
    3.Hawking, s. (1988) A Brief History of Time, London: Bantam
    Mackay, D. M, (1974). Complementarity in Scientific and Theological
    Thinking, Zygo: Journal of Religion and Science, 9, no . 3
    Pais, Abraham, (1982). Subtel is the Lord: The science and Life of Einsten Albert
    New York: Oxford University Press
    satchel, J.,(1986)."Einstein and the Quantum, Fifty Years of Struggle," in From
    Quasars, edited by R. Colodny, (Pittsburg University of Pittsburg)
    Schilpp, P.A. ,(1969), Philosopher-scientist,(Lasalle, I11.:Open Court )

    پی نوشت ها
    1. Von Rad.
    2. یعنی انقلاب‌های علمی به وجود می آید و دانشمندان تغییر پارادایم می  دهند؛ زیرا تغییر گشتالتی به مثابۀ تغییر دین نزد دانشمندان هست و انقلاب علمی ممکن است عواقب متافیزیکی در پی داشته باشند که مورد پذیرش جامعه علمی ودینی قرار نگیرد.
    3. Thomas Kuhn.
    4. پارادایم مشتمل است بر مفروضات کلی نظری و قوانین و فنون پر کاربرد آنها.
    5.Arthur Brett  //  6.Albert Einstein  //  7.Stephen Hawking  //  8.Maxwell .
    9. String theory به‌طور مجمل می توان گفت نظریۀ ریسمان بر آن است که ماده در بنیادین‌ترین صورت خود نه ذره بلکه ریسمان مانند است. این نظریه در ابتدا برای توجیه کامل نیروی هسته‌ای قوی به وجود آمد. ولی در ادامه برای اتحاد نیروی گرانشی و برطرف‌کردن ناهنجاری‌های تئوری ابرگرانش وارد صحنه شد.
    10. Ernst Mach ؛ دیدگاه وی مبتنی بر نوعی تجربه گرایی خام بود.   

    11.Max Born  //  12.Werner Heisenberg  //  13. Uncertainty principle  //  14. Paul Strathern.
    15. Anthropic principle نظریه ای فلسفی است که بیان می کند مشاهدات جهان باید با حیات خودآگاه و بِخردی که آن را مشاهده می کند سازگار باشد. برخی از طرف داران این اصل استدلال می کنند که این اصل توضیح می‌دهد که چرا این جهان عمر و ثابت‌های اساسی فیزیکی لازم را برای تطبیق حیات آگاه داراست. به عنوان یکی از نتایج آنها باور دارند که این جهان دارای ثابت‌هایی اساسی است که در بازه‌‌ای بسیار کوچک قراردارند که مطابق با حیات پنداشته می‌شود. به عبارتی، اصل انسانی می گوید جهان، دست کم تا اندازه ای به دلیل بودن ما، به صورت کنونی اش می باشد. این دیدگاه درست با رؤیای نظریه ای یکپارچه و یکسره پیش گو در تضاد است که در آن قوانین طبیعت کامل اند و جهان به صورت کنونی اش است زیرا جور دیگری نمی توانست باشد.
    16. Wagner.
    17. آزمایش فکری انجام شده توسط شرودینگر در سال ۱۹۳۵ که نشان می  دهد اگر قوانین مکانیک کوانتوم بر اشیای عادی اعمال شود چه اتفاقی می افتد: بر اساس نظریه مکانیک کوانتوم، یک ذره می‌تواند در دو حالت به طور هم‌زمان باشد. هدف شرودینگر نشان دادن این موضوع بود که این مسئله درست نیست. شرودینگر می‌گوید که یک گربه در یک جعبه حاوی مواد سمی قرارداده شده است که احتمال مرگ و زنده بودن گربه، برابر ۵۰ درصد می‌باشد. بر اساس نظریه کوانتوم، از آنجا که ما داخل جعبه را نمی‌بینیم، گربه هم زنده و هم مرده است. ما می‌دانیم که این مسئله ممکن نیست، چیزی نمی‌تواند هم زنده باشد و هم مرده، و این مسئله پارادوکسی بود، که شرودینگر می‌خواست نشان دهد.
    18. D.M. Mackay.

 
  • جهان چگونه پایان می یابد؟

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    جهان چگونه پایان می یابد؟

    مهران تاکی*


    از اوایل قرن بیستم تا یک دهه قبل اغلب کیهان شناسان بر این عقیده توافق نظر داشتند که بر اساس مقدار ماده و انرژی مشاهده شده در پهنه گیتی توسط منجمان، جهان در آینده با کاهش سرعت انبساط خود از زمان انفجار بزرگ3 (مِه بانگ) مواجه خواهد شد و در نهایت روند آن برعکس و تبدیل به انقباضی شتاب دار می شود. در واقع بنابر این فرض، این انقباض در نهایت می تواند جهان را دوباره مانند زمان تولد خود (مِه‌بانگ) در یک نقطه متمرکز کند. حتی پیش گویی هایی نیز مبنی بر انفجاری دوباره و زاده شدن جهانی جدید از دل جهان فنا شدۀ ما ارائه و مدل های ریاضی آن نیز فرمول بندی شد. برآیند این نظریه ها، مدل جهان ادواری4 بود که بر طبق آن جهان مادی مانند قلبی تپنده در فضا، در حال خلق و انبساط و به دنبال آن انقباض و فنا به صورت متناوب بوده است. براین ‌ اساس، جهان ما تنها یکی از بی نهایت جهان خلق شده در طی زمان است. در واقع در مدل جهان ادواری، تولد یک جهان با مرگ جهان قبلی، توضیح داده می شود و برای زمان، آغاز و پایانی در نظر گرفته نمی شود.
    با وجود اقبال عمومیِ فیزیک دانان نظری به مدل های مبتنی بر حرکت انقباضی و به تبع آن تلاش منجمان در طی حدود نیم قرن برای یافتن تأیید تجربی این مدل ها، در آغاز قرن بیست ویکم با توجه به اقبال‌نیافتن در پیداکردن شواهد تجربی برای اثبات این مدعا، به تدریج ارائه مدل های جدید مبتنی بر حرکت تورمی جهان توجه جامعه علمی را به ‌خود جلب کرد. جالب اینکه در زمانی کوتاه پس از آن ناگهان در سال 2006 با انتشار داده های تجربی جدید توسط تیمی از منجمان استرالیایی اعتبار تمام مدل های حرکت انقباضی جهان زیر سؤال رفت و درستی مدعای نظریه  انبساط شتاب دار جهان اثبات گردید[1]. به صورت مختصر نتیجه این داده ها، اثبات تجربی وجود نوعی انرژی نامرئی با نام انرژی تاریک5 بود که چندین سال قبل نظریه هایی خام برپایۀ فرض وجود این نوع خاص از انرژی به‌عنوان عامل انبساط جهان ارائه شده بود. نظریه های جدید برخلاف باور قدیمی، حرکتی انبساطی و شتاب دار را برای جهان پیش بینی می  کردند. در نتیجه، این کشف باعث انقلابی در کیهان شناسی مدرن شد تا جایی که سرانجام در سال 2011 نوبل فیزیک را برای ارائه‌دهندگان نظریۀ انبساط شتاب دار به ارمغان آورد. برای درک بهتر انبساط شتاب دار می توان کودکی را تصور نمود که سوار بر دوچرخه ای بدون ترمز از تپه ای شیب دار با دامنه ای به طول 100 کیلومتر پایین می آید!
    در رصدخانه ای که دلایل تجربی برای اثبات وجود انرژی تاریک به سرپرستی پروفسور درینکواتر6 دیده شد، نور دریافتی 400 کهکشان در حین ردیابی مسیر حرکت شان مورد بررسی قرار گرفت. کریس بلایک7 یکی از اعضای تیم در خصوص اهمیت این کشف می گوید: "بسیار هیجان انگیز است! اینکه ما در دوره  ای زندگی می کنیم که شاید واقعاً شروع به یافتن پاسخ سؤالات بزرگی کرده ایم..."
    از آن زمان یکی از مهم ترین نظریاتی که تاکنون بر پایه وجود انرژی تاریک در جهان ارائه شده است، نظریۀ گسیختگی بزرگ نام دارد. معادلات ریاضی این مدل همان‌طور که از نام آن پیداست زمانی خاص را نتیجه می دهند که در آن انبساط شتاب دار ناگهان منجر به از هم پاشیدن اجزاء جهان تا حد ذرات زیر اتمی و حتی خود فضا- زمان خواهد شد. در واقع چیزی که در نهایت از جهان ما باقی خواهد ماند، فضایی بدون ساختار و درک‌ناشدنی برای بشر کنونی است.
    ***
    - نه با یک انفجار بزرگ بلکه با یک از هم گسیختگی بزرگ2
    - ... و آسمان از هم شکافته می شود و وعدۀ او شدنی و حتمی است.
    (المزمل، آیه 18)
    ما دقیقاً چه می دانیم؟
    صادقانه باید گفت تنها فرضی که در حال حاضر در تمام مدل های کیهان شناسی امری پذیرفته شده است، فرض انبساط شتاب دار جهان است. اساس بیشتر این مدل ها بر وجود نوع نامرئی از انرژی به نام انرژی تاریک در پهنۀ گیتی به‌عنوان خنثی کنندۀ اثر نیروی جاذبۀ گرانشی و ایجاد حالتی انبساطی است. در واقع بر اساس فرض جدید حالتی نامتعارف از انرژی با نام انرژی تاریک با خاصیت ضدجاذبه در جهان پراکنده شده و باعث دور شدن کهکشان ها و اجزای آن از یکدیگر می شود. از لحاظ نظری ضرورت وجود انرژی تاریک در دل معادلات گرانشی اینشتین نهفته است. بر طبق این معادلات و با جای  گذاری انرژی و مادۀ رؤیت شده توسط دقیق ترین تلسکوپ های ساخت بشر نتیجه چیزی نیست که با مشاهدات تأییدشدۀ تجربی سازگار باشد: "انرژی و مادۀ مرئی موجود در جهان حرکتی انقباضی را برای آن نتیجه می دهد!"
    تا کنون مقبول ترین راه، اضافه کردن دستی یک جمله از جنس انرژی به معادلات اینشتین بوده است. شگفت آنکه برای درستی روابط باید حدود 70 درصد انرژی- ماده موجود در جهان از جنس انرژی تاریک باشد. درنتیجه با این تناسب امکان خطای مشاهده‌نشدن انرژی مرئی مورد نیاز تقریبا حذف می شود و تنها می توان به انرژی  ای مشاهده‌ناپذیر توسط بشر فعلی بسنده کرد. بااین‌وجود، نسبت بالای این انرژی و چگالی انرژی (انرژی در واحد حجم) آن بسیار کم است. به‌عنوان مثال، مقدار آن برای یکپارچه نگه داشتن منظومۀ شمسی چیزی در حدود 6 تن واقع در مدار پولوتن است که به‌دلیل رقیق بودن فعلاً رؤیت نمی‌شود. واژۀ تاریک یا نامرئی که در کنار انرژی به کار می رود نباید موجب برداشت اشتباه به این مضمون شود که این مفهوم صرفاً یک راه فرار برای بن بست پیش‌آمده در فیزیک نظری برای توجیه رفتار جهان است. در واقع همان‌طور که در فلسفه هم امری پذیرفته شده است ما تنها با توجه به ابزار خود اثر اشیاء پیرامون خود را احساس می کنیم و نه بالنفسه خود شیء را. شما نوری را که از طرف شخص مقابل به چشمانتان وارد می شود در مغز خود به جریان های الکتریکی قابل‌فهم برای سیستم آگاهی تبدیل می کنید. بنابراین، در خصوص انرژی تاریک نیز اثر آن بر روی حرکت اجسامی مانند کهکشان ها را دلیلی بر مدعای وجود آن در نظر می  گیریم. به عنوان مثالی عینی از این دست در کیهان شناسی می توان به اثبات وجود امواج گرانشی و سیاه چاله ها در سال 2015 اشاره کرد[2]. سیاه چاله ها اجرامی کیهانی و بسیار چگال و سنگین هستند به‌طوری که هیچ نور و سیگنال قابل مشاهده ای امکان گریز از محدوده  ای خاص که سیاه چاله در آن واقع شده است را ندارد. بنابراین نحوۀ مشاهدۀ سیاه چاله ها برای مدت زمان حدود چهل سال محل بحث کیهان شناسان بود. سرانجام در سال 2015 اثر برخورد دو سیاه چاله در فاصله یک میلیارد سال نوری از زمین توسط دانشمندان آزمایشگاه لیگو8 دانشگاه کَلتِک9 به این معما خاتمه داد. برخورد این دو سیاه چاله در یک‌میلیارد سال پیش منجر به ایجاد موج در فضا همانند امواج ایجاد شده بر روی سطح آب در حال سکون پس از پرتاب سنگ در آن شده و این امواج اکنون نیز هنوز در حال ایجاد اعوجاج در فضایی که زمین نیز در آن قرار دارند هستند. در این آزمایش عبور این امواج از محیط آزمایش منجر به تغییر زاویه بین دو پرتو 4 کیلومتری متقاطع لیزری قوی  بر سر راه آن و در نتیجه اثبات وجود امواج گرانشی و به  تبع آن خود سیاه چاله ها گردید[2].
    با توجه به توضیحات بیان‌شده باید امیدوار بود که به واسطۀ ساختار توزیع انرژی در جهان و درصد بالای انرژی تاریک موجود، در نهایت مانند گذشته بشر بر نحوۀ تدارک آزمایش مشاهده این نوع از انرژی نیز فایق آید و گام بلند دیگری در راستای شناخت خود از جهان پیرامونش بردارد.
    در گسیختگی بزرگ چه اتفاقی می افتد؟
    در سال 2015 تیمی از فیزیک دانان و ریاضی دانان دانشگاه تِنِسی موفق به فرمول بندی مدلی ریاضی شدند که بر طبق آن جهان در نهایت با پدیدۀ از هم‌گسیختگی اجزاء آن مواجه خواهد شد3]. بر طبق این مدل حرکت شتاب دار جهان در نهایت باعث از هم گسیختگی تمام اجزاء آن از کهکشان ها، سیارات و اتم ها گرفته تا خود فضا-زمان خواهد شد. دکتر مارسلو دیسکانزی10 رهبر این گروه می گوید: "معنای گسیختگی بزرگ جدا شدن تمام اجزاء جهان از یکدیگر است. شما خواهید دید که اتم ها شکافته می شوند. باید گفت که این سرنوشت غم انگیزی برای جهان است." در تأیید این جمله باید گفت که تعبیر "غم انگیز" در این توصیف به درستی به کار رفته است. کافی است لحظه ای را تصور کنید که در آن تک‌تک هسته اتم های موجود در جهان شکافته و انرژی نهفته در آن مانند بمبی آزاد گردد. در حال حاضر دانشمندان توافق نظر دارند که جهان حداقل در حدود 13.8 میلیارد سال قبل با پدیده انفجار بزرگ (مه‌بانگ) از نقطه ای با چگالی انرژی بی نهایت زیاد خلق و تا زمان حاضر در حال انبساط بوده است. بررسی پراکنده شدن اجرام در طی این انبساط در فضا قدمتی به تاریخ بشر خردورز دارد. بشر در سیر تکامل خود از زمان سنگ‌نگارگری در غارها و پس از آن در بناهای ساخت خود با ترسیم های ابتدایی و شکل دهی ساختار بناهای خود بر اساس نحوۀ جای گیری سیارات و ستاره ها در آسمان، دست به مکتوب کردن مشاهدات خود از گیتی زد. حدود چهار هزار سال قبل چینی ها اولین مردمانی بودند که از طریق تعریف صور فلکی، طرح دسته بندی اجرام آسمانی را بنیان نهادند. از آن زمان تا کنون بشر با پیشرفت ابزار خود تقریبا توانسته تمامی انرژی و ماده در دسترس را مکان یابی و در واقع نقشۀ دقیقی از محتوای گیتی ترسیم کند. با ‌این‌ حال، مقدار چگالی انرژی تاریک موجود در جهان در زمان حاضر و نحوۀ توزیع آن که باعث تغییر در پیش بینی  های مدل های کیهان شناسی می شود، هنوز موضوع بحث شدید میان فیزیک دانان است.
    بر اساس اولین پیش بینی مدل گسیختگی بزرگ بر اساس انرژی تاریک تقریب‌زده‌شده از سوی منجمان، زمان واپاشی جهان زودتر از 22میلیارد سال آینده نخواهد بود. باید خاطرنشان کرد که صرف‌نظر از صحت این مدعا (زمان وقوع رویداد)، تخمین عددی برآمده از دل معادلات خود یک پیشرفت بزرگ به حساب می آید زیرا در مدل های اولیه زمان رویداد در بی نهایت اتفاق می افتد که زمانی درک‌نشدنی است. به هر حال همان‌طور که گفته شد تنها امری که در فرضیه‌های این مدل قطعیت دارد انبساط شتاب دار جهان است. با این فرض برطبق مدل جدید، این شتاب به‌گونه ای تصاعدی افزایش می یابد تا زمانی که ناگهان در زمانی خاص تمام نقاط فضا با سرعت بی نهایت از هم دور می شوند. مطابق با گفتۀ دکتر دیسکانزی "ما از لحاظ ریاضی می دانیم این امر به چه معنا است اما هنوز از لحاظ فیزیکی درک آن و پیش گویی زمان دقیق وقوع پدیده واقعاً دشوار است."

    پس از گسیختگی بزرگ جهان چگونه است؟
    پس از ازهم‌گسیختن اجزای جهان چه اتفاقی می افتد؟ هیچ‌کس به یقین نمی داند! ماده و انرژی وجود خواهد داشت اما به‌طرزی تصورنکردنی پراکنده و تغییرشکل یافته خواهد بود. در این حالت زمان مفهوم خود را از دست خواهد داد و به‌عنوان پارامتری فیزیکی دیگر اندازه گیری آن امکان‌پذیر نخواهد بود. در این حالت نحوۀ توزیع انرژی تاریک نیز می تواند ما را غافل گیر کند. مدلی که در ادامه برای اجتناب از فهم‌ناپذیری حالت نهایی جهان به دلیل بی نهایت شدن مقیاس گیتی ارائه شد (در فیزیک لفظ بی   نهایت به معنای مقداری کران دار و بزرگ است و به مفهوم ریاضی آن به معنی کمیتی بی کران استفاده نمی شود چون جهان این‌گونه رفتار می کند)، مدل گسیختگی کوچک11 نام دارد[4]. بر‌طبق این مدل، پدیدۀ ازهم پاشیدن اجزای جهان اتفاق خواهد افتاد ولی توزیع انرژی تاریک به گونه ای خواهد بود که مقیاس جهان در نهایت مقداری بی نهایت و بی کران نخواهد شد. در این حالت می توان انتظار بازتولید اتم ها و در نتیجه اجرام کیهانی و درواقع خلق انرژی و ماده به‌صورت کنونی و نه الزاماً با همان توزیع را داشت.
    مدل دیگری که بر پایۀ این احتمال اکنون در دست تحقیق است رُمبِش بزرگ12 نام دارد که بر اساس توزیع انرژی تاریک در انتهای جهان در مدل گسیختگی کوچک، دست به پیش بینی آینده جهان خواهد زد[5]. براساس این مدل احتمال دارد در نهایت اجزای جهان دوباره تحت تأثیر نیروی جاذبه جهت معکوس حرکت (ولی نه الزاماً همان مسیر قبلی را) در پیش گرفته و در نهایت دوباره در یک نقطه در هم فروریزند و جهانی جدید از دل آن با انفجاری شبیه مه‌بانگ متولد شود. به‌هرحال، این نظریه سابقۀ کوتاهی دارد و برای تطابق آن با داده های تجربی هنوز باید صبور بود.

    علم و دین؛ تعامل یا تعارض
    آنچه مسلم است تلاش بشر در کشف راز خلقت و حقیقت ذات خود بر پایۀ حواس خود را پایانی نیست. از شوق فیلسوفان و منجمان یونانی و مسلمان با ابزار محدود زمان خود که بگذریم به دورۀ انفجار در ابزار مشاهده در قرن بیستم می رسیم. فیزیک در این دوره به‌عنوان علمِ فهمِ رفتار طبیعت به‌طرز چشم گیری در کانون توجه بشر قرارگرفت. در این زمان، در کنار پیشرفت علم فیزیک در زمینۀ ذرات زیراتمی، ارائۀ مشاهدات منجمان بزرگی مانند ادموند هابل از پهنۀ گیتی شوری وصف ناپذیر در جامعه برانگیخت. در این زمان بشر دوباره خود را در کانون خلقت به مثابه کاشف راز آن می دید.
    در سال 1912 وستو اسلیفر13 با اندازه گیری سرعت حرکت کهکشان ها به دور شدن آنها از زمین پی‌برد. اما یک دهه زمان لازم بود تا الکساندر فریدمان14 با درک جنبۀ کیهان شناسی این پدیده انقلابی در درک ما از رفتار گیتی پدیدآورد. فریدمان که یک ریاضی دان بود با استفاده از روابط گرانشی آينشتاین نشان داد که توصیف آينشتاین از جهان ایستا اشتباه است و ادعا کرد که جهان مانند بادکنکی در حال باد شدن در حال انبساط است و اجزای جهان شامل کهکشان ها روی پوستۀ آن قرارگرفته اند این کشف باعث شد سیل فرضیه هایی که آغاز و سرنوشت جهان را پیش بینی می‌کردند به محافل علمی سرازیر شود. خواننده کاملاً آگاه است که در این دوره با کشف هایی این چنین جَوی کاملاً منفی علیه آموزه های دین شکل گرفت و در واقع حتی افرادی که هیچ ارتباطی به حوزۀ فیزیک نداشتند درصدد پیشی گرفتن از بقیه در زمینۀ ارائۀ طرحی صرفاً نوین و نه علمی برآمدند. روشنفکرنمایان از ابزار علم پتکی ساختند برای ویران کردن پیکرۀ دین با استناد بر تفاسیر خرافی که در طی قرن ها فرقه های انحرافی به پیکر دین آویخته بودند. در واقع این جنگ آشکار برای رودررو قرار دادن علم و دین هنوز نیز در جریان است.
    با این وجود جالب اینجاست که کشیشی کاتولیک با نام جرج لومتر15 در سال 1927مدلی را ارائه کرد که حتی تا کنون بعد از گذشت حدود یک قرن مقبول ترین مدل برای توصیف آغاز و روند شکل گیری جهان به شمار می رود. او پیشنهاد کرد با در نظر گرفتن حرکت اجزاء جهان در جهت عکس می توان به نقطۀ آغاز خلقت رسید. او حتی با ارائۀ مدلی ریاضی بر غنای نظریۀ خود افزود. نتیجه مدلی بود که بر پایه آن جهان از یک نقطه با چگالی انرژی بی نهایت زیاد در فضا با انفجاری بزرگ متولد می شود. انفجاری که باعث پراکنده شدن ماده و انرژی در فضا شد مه‌بانگ نام گرفت. این مدل تنها مدل در کیهان شناسی است که تاکنون در رد آن ادعایی مستدل صورت نگرفته است. واضح است که لومتر به‌عنوان یک کشیش فرض اصلی نظریۀ خود را از انجیل الهام گرفته همان‌گونه که در قرآن نیز به آن اشاره شده است:
    «آيا كسانى كه كفر ورزيدند ندانستند كه آسمان ها و زمين هر دو به هم پيوسته بودند و ما آن دو را از هم جدا ساختيم، و هر چيز زنده اى را از آب پديد آورديم؟ آيا [بازهم‏] ايمان نمی  آورند؟»(انبياء، آیه 30)
    بااین‌وجود، در زمان ارائۀ این مدل مخالفت های بی شماری در رد فرض وجود آغاز برای جهان در این نظریه شکل گرفت. تقریباً تمام کیهان شناسان برجستۀ آن دوران نظریۀ جهان پایدار و ابدی ارسطو را ترجیح می‌دادند و اعتراض نمودند که ایدۀ تولد جهان از یک نقطه و در یک زمان خاص که از نظریۀ مه‌بانگ نتیجه‌گیری می‌شود، مفاهیم مذهبی را وارد فیزیک نموده و در نتیجه به پیکرۀ عقلانی آن ضربه زده است. در واقع این شبهه از شهرت جرج لومتر به‌عنوان کشیشی کاتولیک و نه فیزیک دانی نشأت می گرفت. در نهایت پس از وقفۀ ناشی از جنگ جهانی دوم بحث پیرامون صحت ادعای نظریۀ مه‌بانگ دوباره آغاز گردید اما این‌بار جبهۀ طرف داران این نظریه در طی زمان بزرگ تر و بزرگ تر شد تا سرانجام شواهد تجربی در سال 1964 رأی به برتری نظریه مه‌بانگ داد. در اینجا باید خاطرنشان کنیم که این تنها نمونه‌ای از تعامل بین علم و دین بود که به آن اشاره شد.
    شاید خواننده اکنون ادعا کند که مدل مطرح شده در این مقاله روندی برعکس نظریۀ لومتر دارد. درواقع پیش گویی زمان نابودی جهان وارد کردن علم در حوزۀ آموزه های دینی و کمک به ملحدان در راستای پس زدن دین از حیطۀ زندگی انسان معاصر باشد. به بیان دیگر انسانی که علم به زمان آغاز و نابودی جهان و آگاهی به فرآیند طی‌شده در بازۀ زمانی بین آنها دارد دیگر چه نیازی به دین به‌عنوان چراغ راه معرفت در این جهان دارد؟ در پاسخ به این سؤال ذکر این نکته نیز ضروری است که بشر با محدودیت ابزاری که در شناخت جهان دارد هیچ گاه نمی تواند حکمی قطعی و با جزئیات کامل در زمینۀ معرفت به جهان پیرامون خود ارائه  کند. در واقع تمام نظریه‌های بشر براساس مشاهده در زمان حال است که خود این مشاهده دارای خطاست و تعمیم نتیجۀ نظریه به آینده نیز دارای قطعیت نخواهد بود. بنابراین تمام پیش گویی  های نظریه  های علمی اولاً دارای قطعیت نیست ثانیا اگر این نبودِ قطعیت در آینده اتفاق بیفتد داده  های اولیۀ مدل باید با توجه به شرایط جدید تغییر کند که این خود می تواند نتایج بعدی را دست خوش تغییرات اساسی کند. پاول دیراک16 یکی از بزرگ ترین فیزیک  دانان کوانتومی در این زمینه می گوید: "شما کافی است یک گل را از شاخه اش در زمین بچینید تا دورترین کهکشان را (حتی بسیار اندک) جابه جا کنید."
    بنابراین برای داشتن یک مدل کاملاً دقیق باید اثر تمامی اجزاء پراکنده در گیتی تا کوچک ترین آن را در محاسبات وارد کنیم که مسلماً از حیطۀ توانایی بشر خارج است. بنابراین ارائه مدل های فیزیکی هر چقدر هم که موازی با تعالیم دین به نظر آیند هیچ گاه در تعارض با آن نیستند و با نگاهی دقیق تر در حالت کلی صرفاً تأییدکننده آن آموزه ها به زبانی علمی و با جزئیاتی گاه فریبنده برای عوام ناآشنا به حوزۀ علم و دین است. در خصوص مدل بررسی‌شده در این مقاله نیز باید در نظر داشت پیش بینی سرانجام جهان صرفاً یک نظریه است با کلیاتی که همان‌طور که دیده شد بهترین هم پوشانی را با معرفت دینی در مورد سرنوشت خلقت دارد و مانند نظریه مه‌بانگ باید زمان زیادی در بوتۀ آزمایش قرارگیرد تا درستی آن در جامعۀ علمی مقبول افتد. اما دربارۀ جزئیات آن هیچ گاه هیچ دانشمندی نمی تواند به نتیجه گیری قطعی دست یابد.

    کلام آخر
    در پایان، سخن را با تفسیری از استاد جوادی آملی در باب تعامل علم و دین به پایان می بریم[6]:
    "نزاع علم و دین یا عقل و دین محصول تصوری ناصواب از نسبت علم و دین و بر این اندیشه استوار است که علم در مقابل دین است و علم می‌تواند آنچه را دین می‌گوید نفی‌کند؛ یا اموری وجود دارد که علم آن را اثبات و دین آن را انکار می‌کند. اما باید دانست عقل در برابر نقل است نه در برابر دین و خارج از قلمرو معرفت دینی؛ لذا علم و معرفت علمی خارج از حوزۀ معرفت دینی نیست تا سخن از علم و دین و ترجیح یکی بر دیگری به میان آید. پس عقل در درون هندسه معرفت دینی قرار گرفته طبعاً منبع معتبر دین و حجت‌ الهی در عرض دلیل نقلی است و معنا ندارد که حجت عقلی از حجت نقلی بیگانه و جدا انگاشته شود بلکه هر دو حجت دینی در خدمت تبیین محتوای دین هستند."

    * دانش آموخته دکترای فیزیک، گرایش پدیده شناسی

    منابع
    [1] Drinkwater, Michael J., et al. “The WiggleZ Dark Energy Survey: survey design and first data release.” Monthly Notices of the Royal Astronomical Society 401.3 (2010): 1429-1452.  //  [2] https://www.ligo.caltech.edu/news/ligo20160211  //  [3] Disconzi, Marcelo M., Thomas W. Kephart, and Robert J. Scherrer. “New approach to cosmological bulk viscosity.” Physical Review D 91.4 (2015): 043532.  //  [4] Frampton, Paul H., Kevin J. Ludwick, and Robert J. Scherrer. "The little rip." Physical Review D 84.6 (2011): 063003.  //  [5] Nojiri, S., S. D. Odintsov, and V. K. Oikonomou. "Bounce universe history from unimodular F (R) gravity." Physical Review D
    93.8 (2016): 084050.
    [6] جوادی آملی، عبدالله، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی ,قم، اسراء، ۱۳۸۶، صص۱۴-۱۶.

    پي نوشت ها
    1. Big Rip  // 2. Big Bang  //  3. Cyclic universe  //  4. Dark Energy  //  5. Michael Drinkwater  //  6. Chris Blake  //  7. LIGO  //  8. California Institute of Technology (Caltech)  //  9. Marcelo Disconzi  //  10. Little Rip  //  11. Big Bounce  //  12. Vesto Slipher  //  13. Alexander Friedmann // 14. Georges Lemaître  //  15. Paul Dirac.

 


صفحه 2 از 7