اطلاعات حکمت و معرفت

  • شاهكارهاي حكايت پارسي

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    شاهكارهاي حكايت پارسي

    سيد مسعود رضوي
    بازخواني
    بخش دوّم


    از شماره پیشین معرفي نحله‌ها و عناوين و مؤلفان حكايات پارسي، از قرن چهارم هـ ق تاكنون را آغاز کردیم و در بخش نخست به معرفی کتاب فرج بعد از شدت و جوامع الحکایات عوفی پرداختیم. بخش دوم به معرفی منابع جوامع و سبکِ عوفی و نثرِ جوامع الحکایات و همچنین معرفی کلیله و دمنه اختصاص یافته است.
    ***
    منابع جوامع
    عوفي جوامع‌الحكايات را در حدود سال 630 ق نگاشته و از منابع و موضوعات متنوع علمي، ادبي، تاريخي، صوفيانه، اخلاقي و … براي تأليف آن بهره گرفته است. اين اثر از حيث قدمت و تفصيل، در ادبيات پارسي بسيار مهم است، اما به نظر مي‌رسد بايد خلاف نظر دكتر صفا رأي دهيم. زيرا نثر خاص و فوق‌العاده‌اي ندارد. حتي يكدست هم نيست. پيش از جوامع‌الحكايات، عوفي فرج بعد از شدت را ترجمه كرده بودو الگوي او در حكايت‌نويسي همين كتاب بوده است.10
    عوفی، حكايت‌هاي جوامع را از منابع مختلف فراهم آورده و گاهي عيناً نوشته‌هاي ديگران را وارد كتابش كرده است. نثر كتاب نشان‌دهندۀ قدرت مؤلف در پارسي‌نويسي است، اما آن مايه دقت و ذوق در كارش نبوده كه نثري منسجم با امتيارات سبكي و زيبايي شناختي از خود برجاي بگذارد. نثر جوامع‌الحكايات، گاهي ساده و مرسل، و وقتي نيز متكلف و مصنوع است، چنان كه گويي نويسنده‌اي تازه‌كار به سجع و صناعات مشغول بوده يا در بيان مسائلي ساده و وصف‌هاي معمولي، دچار خودنمايي و زبان‌آوري شده است.
    جوامع‌الحكايات در چهار قسم، بخش‌بندي شده كه هر قسم، شامل 25 باب است كه دو هزار حكايت در احوال بزرگان و شاعران و ادبا و قضات و مردمان طبقات گوناگون در آن گردآوري شده و علاوه بر آن مشتمل است بر تواريخ برخي سلاطين و سلسله‌هايي كه پيش از هجوم مغولان، در ايران فرمانروايي مي‌كرده‌اند. مطالب، حكايات و روايت‌هايي در جوامع‌الحكايات وجود دارد كه به دليل نابودي مراجع و منابع كهن، تنها منبع محسوب مي‌شود و از اين جهت اهميت زيادي دارد.

    سبکِ عوفی و نثرِ جوامع الحکایات
    اطلاعات تذكره‌اي و ادبي ارزشمندي در جوامع الحکایات و لوامع الروایات هست و نثر آن نيز به دليل قدمت و ويژگي‌هاي متنوع كلمات و تركيب‌ها و دستور زبان و گرايشات ادبي اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم، از ارزش تاريخي زيادي برخوردار است، اما همچنان كه گفته شد، فاقد يكدستي و انتظام سبك شناختي، به معنايي است كه در آثار ديگري چون كليله و دمنه، اسرارالتوحيد، مرزبان‌نامه و... مي‌بينيم. اين امر، حتماً دلايل خاصي دارد كه با مرور زندگي و سوابق عوفي، و كيفيت تأليف جوامع‌الحكايات قابل درك است. او پس از فراغت از دانش آموختن، راهي سفرهاي درازي در سرزمين‌هاي دوردست شد. از ماوراء‌النهر به خراسان، از خراسان به سيستان، و از سيستان به هند رفت، از مناطق نزديك به شمال زمين تا گرمسيرهاي استوايي را طي كرد. طبعاً زبان و گرايشات زيباشناسي و پسندهاي ادبي متفاوتي را تجربه كرده است. منابع عوفي نيز متفاوت و متعدد بود و او براي تكميل اثر عظيم خود، مطالب متنوع و حكاياتي با سبك‌هاي گوناگون را در باب‌هاي جوامع‌الحكايات جاي مي‌داد. به همين دليل، برخلافِ جوامع، می بینیم که لباب‌الالباب، متني يكدست و منسجم دارد، اما جوامع چنين نيست. حتي در تقديم نامۀ آن هم اضطرابي ديده مي‌شود، زيرا عوفي به فرمان ملك ناصرالدين قباجه، كار نگارش را آغاز كرد، ولي پس از شكست و بركناري وي، به ناچار سراغ وزير شمس الدين التتمش، يعني نظام‌الملك محمد بن ابي سعد جنيدي رفت و كتاب را به او تقديم كرد.

    رازِ شهرتِ جوامع الحکایات
    چنان كه در جستاري از مقدمه ديديم! جوامع‌الحكايات از همان ابتدا شهرت يافت و حتي مي‌توان گفت كه به دليل فراگيري و وسعت مطالب و شيريني بسياري از حكايت‌ها و فايده‌هاي ادبي و تاريخي، به كتاب محبوبي در ميان پارسي زبانان تبديل شد. در حقیقت شیرینی مضمون و اوج گیری قلم عوفی در جای جای این کتاب و محتوای مطلوبِ آن برای خوانندگان، ضعف انسجام و پریشیدگیِ مواضع متعددی از حکایات و قصص را جبران نمود و حتّی چنان اعتلایی بدان بخشید که از مهم ترین منابع ادبیات ایران به شمار آمد. براي درك اين اهميت كافي است بدانيم که در تاریخ ادبیاتِ پارسی، مؤلفان نامدار و برجسته‌اي، عوفي و كتابش را الگوي خود قرار داده‌اند. از جمله قزويني در عجايب المخلوقات، هندوشاه نخجواني در تجارب السلف، امين احمدرازي در هفت اقليم، حمدالله مستوفي در تاريخ گزيده و نزهة القلوب و...
    برخي از نويسندگان از سبك او تأثير گرفته، برخي از شيوة بخش‌بندي و بيان مطالب ادبي وي اثر پذيرفته‌اند. برخي نيز اساساً از او تقليد مي‌كردند و گاهي عيناً نوشته‌هاي عوفي را وارد كتابهاي خود كرده‌اند. شگفت آن كه اين اثر مهم، با وجود نسخه‌هاي فراوان و خوب در سرتاسر جهان، تا سال‌هاي اخير، هيچ‌گاه يكجا تصحيح و به صورت منسجم و آبرومند در دسترس خوانندگان قرار نگرفته بود.
    از دهة1330 خورشيدي تاكنون، قسمت‌هاي مختلف جوامع الحكايات تصحيح، مقابله و خلاصه شده و غالبا توسط چند تن از استادان ادبيات به چاپ رسيده‌ است. دكتر محمد معين، ملك‌الشعراي بهار، محمد رمضاني، امير بانو كريمي و مظاهر مصفا و جعفر شعار، چاپ‌هاي مختلفي از جوامع‌الحكايات را منتشر كرده‌اند. تصحيح چند قسم از جوامع‌الحكايات توسط امير بانو كريمي كه در چندين جلد طي دهه‌هاي اخير منتشر شده، مهم‌ترين كوشش علمي و انتقادي در اين زمينه محسوب مي‌شود.

    كليله و دمنه
    در تاريخ ادبيات آسيا، از هند تا شمال آفريقا، كمتر كتابي به شهرت كليله و دمنه مي‌شناسيم. شايد تنها داستان‌هاي سريالي و زيباي هزار و يك شب با آن برابري كند يا از آن مشهورتر و محبوب‌تر باشد. كليله و دمنه، كتابي است سرشار از داستان‌ها و حكايت‌هاي تمثيلي، تجربه‌هاي زندگي، سياست مُدُن و اخلاق. اصل اين كتاب هندي و به زبان سنسكريت است. منبع قصه‌هاي آن، كتاب كهن و حماسي هنديان به نام مهابهاراتا است كه مجموعه‌اي با عنوان پَنْچَه تَنْتَرا  از آن برگرفته شده و بنا به تواريخ و منابع ايران كهن، در زمان پادشاهي خسرو انوشيروان، توسط بُرزوية طبيب به زبان پهلوي گردانيده شده است.

    برزوية طبيب
    اين برزويه، پزشك معروف خسرو بود كه براساس برخي روايت‌هاي كهن، در سفري به هند، كتاب كليله و دمنه را به ايران آورد. اين ماجرا، به گونه‌اي در شاهنامه فردوسي نيز روايت شده است. در كليله و دمنه، يك باب جداگانه به نام «برزويه طبيب» وجود دارد كه براساس مشهورات، منسوب بدوست، اگر چه بسياري از محققان در اين‌باره ترديد كرده‌اند.
    در اين باب، برزويه مي‌گويد كه پدرش مردي سپاهي بود و مادرش از خاندان مُغان زرتشتي، پس او را به فراگيري طبّ گماشته‌اند و شروع به تحصيل كرده است. پس از چندسال دچار ترديد در علوم دنيوي و مسائل ديني شده است، به گونه‌اي كه طبابت و تفكر هم مشكلي از وي حل نمي‌كرد. پس اراده كرد تا از جهان و كارجهان كناره گرفت و زهد و گوشه‌گيري پيشه كرد. باري در همين حالات و تحولات، عازم سفر هند شد كه دو رهاورد مهم برای او و فرهنگ ایران داشت. يكي آوردن بازي شگفت‌انگيز و پيچيده‌اي به نام «شطرنج» و ديگري آوردن كتابي مهم و پرمايه كه به نام كليله و دمنه در پارسي و پهلوي مشهور شد.
    اين كتاب را، برزويه احتمالاً از زبان پراكريت به پهلوي ترجمه كرده كه اينك ديگر در دسترس ما نيست. اما مسلم است كه سواي ترجمۀ اصل يا بخش‌هاي عمدۀ پنچه تنترا، مطالبي مطابق ذوق و منابع ايراني بدان افزوده است. او «از كتابهايي چون مهابهاراتا و منابع ديگر استفاده نمود، ولي چون مرد راستي بود، مواد اضافي را ضميمه متن اصلي نكرد بلكه آنها را به آخر كتاب افزود»11

    ابن مقفع
    كليله و دمنه پس از حملۀ اعراب به ايران و رواج زبان عربي در امپراتوري اسلامي، توسط مردي دانشمند و آشنا به دو زبان پهلوي و عربي، به نام ابومحمد عبدالله بن مقفع، به زبان عربي ترجمه شد. نام ايراني او روزبه بود (احتمالاً متولد 106ق در شهر گور يا فيروز آباد فارس، و متوفي142ق) و نام پدرش داذويه و از خاندان‌هاي بزرگوار و نامدار فارس بوده‌اند، پدر روزبه، در كار مالیات با مأمور خراج خليفه كه مردي سفّاك بود، يعني حجاج بن يوسف، اختلافي يافت و آن عرب سنگدل چندان پير ايراني را زيرشكنجه و فشار نهاد كه دستش عليل و ترنجيده، و به اصطلاح تازيان «مقفع» گشت. به همين دليل، روزبه‌ را ابن مقفع مي‌خواندند. بعدها وقتي اسلام آورد نام عبدالله و كنيت ابومحمد را براي او برگزيدند. روزبه خردسال بود كه همراه پدرش به بصره عزيمت نمود. او در آنجا نزد برجسته‌ترين آموزگاران و فُصحاي عرب، تحصيل كرد و در بلاد ايران به دبيري پرداخت. در عهد عباسيان به خدمت عيسي بن علي، عموي سفّاح و منصور در بصره پيوست. اسلام آورد و منصور او را صاحب ديوان انشاء خود كرد.
    ابن مقفع يا روزبه پسر داذويه، دانشوري زبان دان، خوش سيما، سخنور، بزرگ و نجيب‌زاده بود. دانشي كم‌نظير در  درون داشت و رفتاري متعالي و متمدنّانه كه در ميان تازه به دوران رسيدگان عباسي و اعراب نژاد پرست، سخت ناخوش مي‌آمد. او از نخستين كساني بود كه كار ترجمه آثار پهلوي را به عربي آغاز كرد و به غير از كليله و دمنه، خداي نامه (يا خوتاي نامك) و بعضي رسالات ارسطو را نيز به زبان عربي ترجمه كرد. كتابچه‌اي هم از او به نام ادب الصغير و ادب الكبير برجاي مانده، است. اما آنچه موجب دردسرش شد و بهانه‌ به دست حاسدان داد، رساله الصحابه بود. اين اثر را براي منصور دوانيقي نوشت، اما به قول طاها حسين، اديب بزرگ مصري، عامل قتل او شد، زيرا افکار و برنامه هایی نگران کننده و  انقلاب انگیز، و مایۀ دگرگوني و اصلاح امور در آن پيشنهاد شده بود.
    عباسيان، همان‌طور كه با خدعه و مرگ، پاسخ خدمات ابومسلم خراساني را دادند، مزد خدمات ابن مقفع را نيز دادند. ابتدا در اسلام او ترديد كرده و او را زنديق خواندند و به همين تهمت، به دستور منصور عباسي، به قتل رسيد. شخصيت جالب و شيوة جانگداز مرگ او، موجب شد تا هاله‌اي از افسانه و عقايد، به خاطرة او و در پيرامون نام او شكل بگيرد. منصور عباسي، كارگزاري به نام سفيان بن معاوية مُهَلّبي داشت كه مدتي حكومت بصره در اختيار او بود و اين كارگزارِ حسود و نادان، چنان كينه ای بسيار نسبت به ابن مقفّع داشت که مرگی جانگداز برای دانشی مردِ ایرانی تدارک دیدند. پس تنوري برافروختند و در حضور خليفه، قطعه‌هاي بدنش را يك يك و ذرّه ذرّه مي‌بريدند و در آتش مي‌افكندند و او زنده بود تا بدانجا كه تنش را در تنور نفرت خاكستر كردند.12

    اهميّت كليله و دمنه
    باري، اين كتاب از همان ابتدا نزد ايرانيان مهم تلقي مي‌شد و به محض برگرداندن به زبان عربي، به مأخذ درجه يك ادب تازي نيز ارتقاء يافت زيرا نثر و هنر ابن مقفّع امتيازاتي داشت كه در سده ها و ادوار بعد در تمدن اسلامي تكرار نشد. امّا دلايل ديگري نيز براي اهميت اين اثر وجود داشت. از همان ابتدا، كليله و دمنه، پندنامه‌اي سياسي و بسيار عميق تلقّي شد و به درستي در لابه‌لاي حكايات آن، تأويل‌ها و معاني اخلاقي، اجتماعي، روانشناختي، و به ويژه سياسي را تشخيص دادند.
    شاهان، وُزرا و فرهيختگان عهد ساساني و سپس خليفگان و درباريان عباسي و اسلامي، اين كتاب را نه براي اوقات فراغت و تفريح، بلكه بر بستری از حكمت عملي و سياست مُدن به مطالعه گرفتند. زيرا روح عمل‌گرايي و پيچيدگي در تصميمات و مشاوره‌ها و نتايج داستان‌هاي اين كتاب، مالامال از درس و دقت است. برخي آن را به مثابه اثري ماكياوليستي و مقدّم بر رسايل ماكياول تفسير كرده و درس رياكاري و نيرنگ را در جاي جاي كتاب ديده‌اند. حق آن است كه درست مي‌گويند و اغلب حكايات كليله و دمنه، روش‌هاي خام‌كردن دوست و فريب دشمنان را، گاهي در چند لاية عملي و نظري نشان مي‌دهد. با اين همه، خالي از اخلاق رئاليستي و درس‌هاي زندگي هوشمندانه هم نبايد انگاشته شود.

    نقش آفرینی حیوانات در ادبیات
    از حيث سبك و گونه‌شناسي ادبي، حكايات كليله و دمنه در ژانر فابل ـ Fable ـ يا افسانه‌هاي تمثيلي حيوانات طبقه‌بندي مي‌شود. فابل‌ها، داستان‌هاي غالباً كوتاهي به نظم يا نثر است كه قهرمانان آن غالباً حيوانات و گاهي گياهان‌اند.13 اين ژانر در ايران بسيار محبوب بوده و پيش و پس از اسلام، آثار متعددي بدين شيوه نوشته شده است. اين گونه، ظاهراً بايد در زمرة ادب عامه تلقي شود و قطعاً ريشه‌هاي سترگي در فرهنگ و افسانه‌هاي عاميانه دارد، اما كيفيت بهره‌گيري نخبگان از آن، موجب اعتلاي تأويلي قصص كليله و دمنه شده و آن را به كتابي محبوب براي عوام و مطلوب براي نخبگان و خواص اعتلا بخشيده است. در زمان ما نيز غالباً دانشجويان ادبيات و نخبگان، متن ترجمه‌هاي كليله و دمنه را به خوانش و پژوهش مي‌گيرند. در غرب، مهم‌ترين مؤلف فابل‌ها، شاعر فرانسوي لافونتن14 بوده كه تعداد زيادي از افسانه‌هايش تحت تأثير كليله و دمنه پرداخت شده است.

    محتواي كليله و دمنه
    دو قهرمان كه داستان‌هاي كتاب را پيش مي‌برند، «كليله» است و «دمنه»، و اين‌ها دو شغال‌اند كه در بارگاه پادشاه جنگل، يعني جناب «شير» وزارت مي‌كنند و بدو مشورت مي‌دهند. نخستين باب‌هاي كتاب، تفصيلي از همين مشاوران و اندرزهاي سياسي و مذاكرات درباري است. اندرزهايي كه در سياست قديم، آموزشِ كياست و خدعه و احتياط و دورانديشي به حساب مي‌آمده است.
    طبعاً ريشة اين افسانه‌ها و كيفيت شخصيت‌پردازي آن با گزينش حيوانات و ساختار تمثيلي داستان‌ها را بايد با دقّت در جامعه‌شناسي تاريخي و دركِ فرهنگ سه ملّت (هنديان، پارسيان و تازيان) تحليل كرد. در اين تمثيل‌ها، دركي كلاسيك و كهن از سياست، تنبيه، دوستي و دشمني، حكمت عملي و هدف‌هاي زندگي مطرح شده است.
    روشن است كه آنچه حيوانات مي‌گويند و باورها و اعمال و نقشه‌هايشان، يكسره مربوط به آدميان و حساب و كتاب زندگي اجتماعي و سياسي ايشان است. البته شايد هندوان به تناسخ باور داشته و در اين جابجايي، نه تمثيل، بلكه حقيقتي را مي‌جسته‌اند، كه در آن طبيعت و جانداران، در چرخه‌اي شگرف و دائمي در هم حلول مي‌كنند و جسم و صورت هر يك، قالب و خانه‌اي براي روان و حقيقت ثابت و يكساني است كه مي‌آيد و پس از مدتي به كالبد موجود زندة ديگري نقل مكان مي‌كند.
    بخش مهمي از ژرفاي فلسفي و حكمت‌هاي عميق کلیله و دمنه، ريشه در اساطير و اديان هند باستان دارد. آنان درون مايه‌هاي ظریفِ حكمت و باريك راه‌هاي اخلاق و داوري خير و شرّ را رمزگونه مطرح می کردند. آنان دانسته بودند که بیانِ ادبی و استعاره، تأثیر بیشتر و پایدارتری دارد. پوشیدگی و پیچیدگی، تقکر را برمی انگیزد و امکان گسترش متن یا حکایت را از طریق تفسیر و تأویل امکان پذیر می سازد. به این دلیل، آنچه را بااهمیّت می پنداشتند در قالبِ افسانه‌هايي نمادين باز مي‌گفتند و از زبان حيوانات بازمي‌جستند.15 به درستي گفته شده كه حكمتِ اين اثر سهم حكيمان و حكاياتش بهرة عوام بوده است.
    كليله و دمنه، دامنة درازي در ادبيات پارسي داشته؛ چنان که هم در حيطة ادب كلاسيك و مَدرسي، و هم در محيط ادب عاميانه، پژواك و تأثير وسيعي بر جاي نهاده است. از يك سو، منبع مهمي براي آفرينش آثار مهم ادبي و فرهنگي بوده و ترجمه‌ها و تحريرها و سروده‌هاي متعددي در سده‌هاي گوناگون از آن در دست است و هم در ضرب‌المثل‌ها و قصه‌هاي مردم و میراثِ فولكلور، ردپاي روشني از اين كتاب ارزشمند ديده مي‌شود.16
    نصرالله منشي
    ابوالمعالي نصرالله بن محمدابن عبدالحميد، مترجم و نويسندة چيره‌دست، معروف به مُنشي (كه گويا منسوب به شغل او بوده است)، مهم‌ترين و معروف‌ترين برگردان پارسي كليله و دمنه را در اواخر قرن پنجم هجري قمري، و براساس ترجمة عربي ابن مقفّع انجام داد. اين ترجمه، پژواك وسيعي در ادبيات منثور و منظوم پارسي يافت و نثرِ آن، شاخص برجسته‌اي براي نمایش ادبیات مصنوع و متفنّن در زبان دري محسوب مي‌شود. او در غزنه (و به قولي در شيراز) متولد شد و به سال ولادت و وفاتش در منابع كهن اشاره نشده است. آنچه به طور قطع و یقین دانسته ایم، این است که نصرالله منشی در محدودة زماني ميانة قرن پنجم تا اوايل قرن ششم هجري زيسته و مشغول كار و پژوهش، و ترجمه و نگارش بوده است.
    دربارة زندگي و نياكانش مي‌دانيم كه اهل شيراز بوده و در دستگاه و ديوان نفوذ داشته‌اند. نصرالله در دربار فرمانروايي بهرامشاه غزنوي، منصب دبيري به دست آورد و لقب منشي به او داده شد. مدتي بعد، در روزگار خسروشاه (يا پسرش خسرو ملك غزنوي) به وزارت ارتقا يافت. از اين دوره هم اطلاع چنداني نداريم جز آن كه مدتي پادشاه بر او خشم گرفت و محبوسش كرد. علت اين امر معلوم نيست. اما خوشبختانه دوران دبيري و وزارت، فرصتي براي ابوالمعالي نصرالله منشي فراهم آورد تا بر گردان بي‌همتاي خود را از متن كليله و دمنه به پايان رساند و نسخه‌هاي مطمئن از آن فراهم و پراكنده سازد.
    او در ادب عربي و پارسي استاد بود؛ سبك ويژة نگارش پارسي مصنوع، به قلم وي اوج گرفت و به مراتب والايي رسيد. برخلاف بسياري از نثرهاي فني و مصنوع، نثر كليله و دمنة بهرامشاهي17 با آن كه بسيار دشوار و حتي ديرياب است، اما استوار و پرمايه و زيبا و باشكوه نيز هست. در واقع مَثَل اَعلاي فصاحت و بلاغت در نثر مصنوع پارسي و تسلط بر آرايه‌هاي نگارشي دري، همين ترجمة ابوالمعالي از كليله و دمنه است.18

    پي‌ نوشت ها
    10ـ عوفي، برخي حكايات قاضي تنوخي را عيناً وارد جوامع‌الحكايات كرده است. نك به: توضيحات اميربانو كريمي در تصحيح جديد جوامع‌‌الحكايات، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، جزء اول از قسم سوم، چاپ اول 1359. // 11ـ پراكريت(يا پاكريت)، نام عمومي زبان‌هاي هندي ميانه، و مشتق از سنسكريت يا زبان‌‌هاي نزديك به آن، نظير پالي است. در اين‌باره نگاه كنيد به توضيحات مفيد دكتر ايندوشيكهردر: پنچاتنترا، دانشگاه تهران، چاپ دوم 1383، صص 1 تا 230 عبارت اخير از ص 10 نقل شد. // 12ـ بهترين منبع درباره ابن‌مقفّع، رساله استاد عباس اقبال آشتياني به همين نام است، اساطير 1387. همچنين بنگريد به مقاله «ابن‌مقفع» در دائرةالمعارف بزرگ اسلامي كه منابع و اطلاعات افزونتري را نيز در بردارد. // 13ـ مثل منظومه كهن ايراني به نام درخت آسوريك.
    14.  La Fontaine(1621-1695).
    15ـ براي آشنايي با اصل پنچه تنترا و جايگاه آن در ادب هندي، نك به: پنچا تنترا، ترجمه از سانسكريت دكتر ايندوشكير، دانشگاه تهران 1341؛ به ويژه پيشگفتار اين كتاب. // 16ـ براي آشنايي گسترده و دقيق با كليله و دمنه،‌ اين كتاب بسيار مفيد است: درباره كليله و دمنه، محمد جعفر محجوب، خوارزمي 1349. // 17ـ نصرالله منشي، كتاب را به فرمانرواي خود بهرامشاه غزنوي تقديم كرده و به نام كليله و دمنه بهرامشاهي اشتهار يافته است. // 18ـ درباره ويژگي‌هاي سبك‌شناختي نثر نصرالله منشي، نك به: سبك‌شناسي، بهار، اميركبير 1373، ج2، ص 248 به بعد. و نيز: فن نثر در ادب پارسي، حسين خطيبي، انتشارات زوّار 1375، صفحات 431 تا 498.

 
  • اندیشه ورزی در باب شر

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    اندیشه ورزی در باب شر

    منیره پنج تنی


    شر چیست؟ آیا من انسان شروری‌ هستم؟ چگونه و براساس چه فرآیندی می توانم در دامان شر گرفتار شوم؟ شر چه جایگاهی نزد فرد و جامعه دارد؟ ریشه ها و مبانی شر چه اموری‌اند؟ کتاب «سرشت شر» (نشر هنوز، 1395)، نوشتۀ خانم دارل کوئن و با ترجمۀ بهار رهادوست با روشی بدیع به سراغ بازخوانی مفهوم شر می رود. مؤلف مفهوم شر را بر اساس چند رمان بسیار معروف بررسی می کند. در ادامه نگاهی کوتاه به این اثر و فصل هایش دارم.
    ***
    همۀ ما به نوعی دربارۀ شر فکر می کنیم، از اعمال و رفتار روزمره مان گرفته تا کردار اطرافیان مان تا خواندن و شنیدن قصه ها و تماشاي فيلم ها همه به نوعی حاکی از قدری اندیشه ورزی در باب مفهوم شر است. کتاب «سرشت شر» یکی از جذاب ترین و خواندنی ترین اندیشه ورزی ها در باب این مفهوم است. نویسندۀ کتاب، خانم دارل کوئن از دو روش عمده در مواجهه با مقولۀ شر یاد می کند: روش  اخلاق گرا و روش خردگرا. روشی که او برای پژوهش برمی گزیند روش خردگراست و دلیلش برای این انتخاب چنین است که روش اخلاق گرا با آنکه متداول تر است اما توانایی فهم شر را در فرد به‌وجود نمی آورد و تا مادامی که این شر فهمیده  نشود امکان رهایی از آن وجود ندارد. به این ترتیب خانم کوئن راه رهایی از شر را «شناخت» آن می داند. با این حال نویسندۀ کتاب صادقانه تأکید می کند که داعیۀ آموزش رهایی از چنگال شر را ندارد اما تلاش می کند تا نشان دهد ما چگونه در دام هایی اسیر می شویم که خودمان ساخته ایم. کوئن برای این  تلاش شیوۀ بدیع و جذابی را برمی گزیند؛ شیوه ای که تفاوت آشکاری با اکثر کتاب های حوزۀ فلسفۀ اخلاق دارد و آن همراه کردن فلسفه، روان شناسی و ادبیات با یکدیگر برای بررسی مفهوم شر است. هر چند باید تأکید کنم ادبیات و فلسفه نقش پررنگ تری دارند. روش کوئن در کتاب «سرشت شر» چنین است که برای طرح موضوعش از آثار ادبی بهره می گیرد. در واقع او پس از مقدمه و طرح و بسط پرسش فلسفیِ «آیا شر رذیلت است» در فصل نخست، از فصل دوم به بعد به سراغ ادبیات می رود و نمونه هایش را از میان رمان های مشهور برمی گزیند. او در فصل نخست با رد نگاه ارسطویی به موضوع شر، یکی انگاشتن شر و رذیلت را منفی می داند. از اینجا به بعد پرسشِ هر فصل را براساس یک رمان بسط می دهد؛ مثلا در فصل دوم با عنوان «شر از دست دادن قدرت عمل است» بر رمان مفیستو اثر کلاوس مان متمرکز می شود. با اینکه بیشتر این رمان ها مشهورند و اهل ادبیات آنها را خوانده اند اما نویسنده  پس از طرح مسئلۀ مختص هر فصل در باب شر، خلاصه ای از رمان مد نظرش را می آورد، سپس پرسش را بر اساس مسائلی که شخصیت ها در رمان به آن اشتغال داشتند، بسط می دهد. به همین ترتیب در دیگر فصول به رمان های آقای ریپلی بااستعداد اثر پاتریشیاهای اسمیت، دکتر جکیل و مسترهاید اثر لوئیس استیونسون، تنگنا اثر هنری جیمز،  کمدی الهی اثر سترگ دانته، رسالۀ ائوتوفرون اثر افلاطون پرداخته است. ویژگی بسیار برجستۀ این اثر استفاده از ادبیات یا تخیل و استعاره برای بسط مفاهیم فلسفی است. شاید اگر کتاب های زیادی را دربارۀ صورت بندی مفهوم شر بخوانیم، آن‌قدرها نتوانیم نسبت خودمان را با موضوع شر تحلیل کنیم؛ اما نویسنده هوشمندانه با همذات پنداري با قهرمانان رمان ها استفادۀ به جا از ادبیات و به‌طور مشخص رمان، دست خواننده را می گیرد تا مستقیم در چشم شر خیره شود. شری که شاید اگر صرفا مفهومی درباره اش بیندیشیم، نتوانیم در نسبتی انضمامی با خودمان بررسی اش کنیم و گامی در جهت رفعش برداریم. توانایی درخشان نویسنده در کنار هم گذاشتن ادبیات و فلسفه برای رسیدن به مقصدش ستودني است؛ البته شاید در انتخاب رمان ها مناقشاتی وجود داشته باشد یا به نظرمان برسد جای برخی از آثار مثل جنایات و مکافات خالی است. با تمام این اوصاف نویسنده متناسب با اندیشه ها و روش پژوهش اش از رمان  هاي مذكور استفاده کرده و نتیجۀ کار  بسیار سودمند شده است. دارل کوئن در این اثر نه تنها در مقام فیلسوف، که در مقام رمان نویس و منتقد ادبی ظاهر می شود. او همچون یک فیلسوف به طرح پرسش ها و اندیشه های فلسفی اش دربارۀ شر می پردازد و سپس برای تقریب مفاهیم به ذهن خواننده  از تخیل و استعاره بهره می گیرد و در مقام یک منتقد ادبی از منظری فلسفی، اخلاقی و روان شناختی دست به تحلیل رمان ها می زند. نکتۀ جالبی که در هنگام مطالعه بارها به ذهنم  رسید این بود که گویی نویسنده با این طرز استفاده از ادبیات در پی نوعی کاتارسیس ارسطویی برای خواننده است. در هر فصل وقتی استحالۀ قهرمان های محبوب و افتادنشان را در دامان شرور می بینیم و وقتی مدام نویسنده در تحلیل هایش از ضمیر «ما» استفاده می کند و در واقع خواننده  را خطاب می کند، دیگر شر امری بیرون از ما و صرفا در نهاد دیگران نیست؛ بلکه با همذات پنداری با شخصیت های داستان می بینیم که شر زیر پوست ما زندگی می کند و برای مقابله با آن، راهی جز شناختش نداریم. نقطۀ اشتراک انديشيدن به شر در تمام این رمان ها شاید به نوعی آن دو جملۀ معروف بر سر در معبد دلفی است که می گفت: «خودت را بشناس» و «اندازه نگه دار». شاید می توانم بگویم این دو اصل، روی دیگر شناخت شری هستند که کوئن می خواهد از لابه لای رمان ها، پرده از چهره اش کنار بزند؛ یعنی شناختی که کوئن به دست آوردنش را راه گریز از جهل ناشی از شر می داند. در این اثر خواننده مدام خود را در آیینۀ «دیگری» باز می خواند. این دیگری که نه دیگری واقعی بلکه پدیداری از دیگری بالفعل است، سبب می شود هرچه بیشتر به سمت شر میل کنیم. فرد برای رقابت با دیگری، برای جلب احترام، توجه و بالا بردن رضایت دیگری، برای راضی نگه داشتن او به هر قیمتی، به دامان شر می افتد تا جایی که مثل قهرمانان داستان های مذکور مسخ یا سرنگون می  شود. اهمیت اندیشیدن به شر و شناختش از این منظر است که شر، رنج و پریشانی های مختلفی همچون خودشیفتگی، ملال، ریاکاری و جزم اندیشی می زاید و این بیماری ها علاوه ‌بر آزارهای فردی، تبعات اجتماعی ناخوشایندی به‌همراه دارند.
    این کتاب با تمام محسناتش نقاط‌ضعفی نیز دارد، برای مثال نویسنده در مقدمه تأکید می کند که به دلایل مشخصی به مباحث الهیاتی دربارۀ شر نپرداخته است. درحالی‌که روش خردگرایی و مهم تر از آن رمان هایی که مؤلف برگزیده است به طرق مختلف تنی به مباحث الهیاتی می زند و به نظر می رسد لااقل دربارۀ مفهوم شر، نمی توان به‌طورکامل فارغ از مباحث الهیاتی پژوهش کرد. نکتۀ دیگر نبودن یک فهرست تفصیلی برای مطالب کتاب است که می تواند به‌مثابۀ یک نقشۀ راه برای آگاهی از جزییات طرح نویسنده عمل کند. همچنین شاید وجود یک فرهنگ واژگان و اصطلاحات تخصصی در پایان کتاب می توانست بیشتر به کار متخصصان این حوزه بیاید تا کسانی که به متن اصلی دسترسی ندارند بتوانند از معادل گزینی مترجم بهتر و دقیق تر آگاه شوند.
    با آنکه شاید حتی پس از مطالعۀ این اثر قادر به شناخت تمام مصادیق شر در خودمان نباشیم اما دستِ کم به‌لحاظ مفهومی با توجه به رمان ها می توانیم صورت بندی نسبتا روشنی از این مفهوم در اختیار داشته باشیم و حتی می توانیم پرسش های دیگری را به هریک از قهرمانان این رمان ها عرضه کنیم. به راستی هنگامی که به شر می اندیشیم یا در اندیشه ورزی فیلسوفی  در باب اين مفهوم، سهیم می شویم نخستین گام برای دور شدن از شر را برنداشته ایم؟ کتاب «سرشت شر» گامی فلسفی و خواندنی برای این آغاز این مسیر است.

 
  • سرشت شر

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    سرشت شر

    گفت وگو با بهار رهادوست*
    منیره پنج تنی


    بهار رهادوست از آن دست مترجم هایی ا ست که تا اثری به دلش ننشیند و جایی میان دغدغه هایش نداشته باشد، سراغ ترجمه اش نمی رود. از همان سال های پیش که او را شناختم همواره توازنی بین روحیۀ پژوهش گری و پرسش گری اش با بخش شاعرانه، قصه گو و معلمش وجود داشته است. پیش تر هم دو بار به‌بهانۀ کتاب های «فلسفۀ کتابداری و اطلاع رسانی» و «چرا نویسندۀ بزرگی نشدم» با او گفت وگو کردم. این‌بار به‌خاطر کتاب «سرشت شر» (نشر هنوز- 1395) باب گفت وگویی طولانی بین ما باز شد که مدت ها ادامه خواهد یافت. در ایام تعطیلات نوروز آنقدر از خواندن کتاب سرشت شر لذت بردم که دوست داشتم این لذت را با خوانندگان نشريه قسمت کنم. متنی که در ادامه می آید حاصل گفت وگوی من دربارۀ این اثر با رهادوست و پیوند آن با جایگاه «شر» در اندیشه و زندگی واقعی اوست.
    ***
    خانم رهادوست پیش از آنکه به‌طور مستقیم کتاب و فصل هایش را بررسي كنيم، می خواهم با نقل قولی از پیش گفتار مترجم بیشتر به جایگاه این اثر، برای شما بپردازم. در پیش گفتار نوشته اید: «چند سال پیش که این اثر خانم دارل کوئن را خواندم به شدت مجذوب آن شدم. بعدها دانستم رابطه ای که با آن برقرار می کردم ناشی از تجربۀ رنج های شخصی و اجتماعی ام بود و این تجربه ها به نحوی با مقولۀ شر و شرارت بشر ارتباط پیدا می کرد. ص 13» پیش از اینکه با نگاه خانم کوئن به مفهوم شر آشنا شوید، برداشت و تعریف شما از این مفهوم و نقش آن در زندگی فردی و اجتماعی افراد چه بود؟
    رابطۀ من با فلسفه رابطۀ یک دوستدار فلسفه است نه یک متخصص. بنابراین بهتر بود ازمن می‌پرسیدید چه تصویر (و نه تعریفی) از شر در ذهنم بوده است. همۀ ما حتماً تصویری از شر در ذهنمان داریم اما ممکن است تعریف جامع و مانعی از آن نداشته باشیم. به‌هرحال من هم مثل خیلی از هم‌وطنانم در این آب و خاک، تصویری از شر در ذهنم داشتم و این تصویر، برگرفته از ایماژهایی بود که داده های این فرهنگ به من می‌داد: خیلی سخت نیست به یاد بیاوریم که چقدر ضرب‌المثل دربارۀ خیر و شرداریم. از صبح به‌خیری که می گوییم تا خلاص شدن از شری که روزانه به کار می بریم، همه و همه نشانۀ نفوذ فراگیر این دوگانه در زندگی ماست و ناخودآگاهِ جمعی ما انباشته از این مفاهیم است. بااین‌حال، مفهوم شر در یک زمان خاص برایم رنگ دیگر گرفت و کاملا جدی شد. درسال 1379 که باردیگر دانشجوی دانشکدۀ ادبیات شدم، تراژدی دکترفاستوس نمایشنامۀ منظومِ کریستوفر مارلو را که یکی از نمایشنامه نویسان هم عصر شکسپیر است خواندم. این نمایشنامه تأثیرعجیبی بر من گذاشت و خواندن آن رازی از شر را بر من گشود: راز رابطۀ شر و نومیدی. از کودکی مدام از غرور شیطان به ما می گفتند که هزار بلا و بدبختی به سر آدم آورد و من در این اثرحرف تازه ای شنیدم. همین که هر چیز آزارنده ای ابدی شود و امیدی به تغییرش نباشد، زمینۀ شر هموار می شود. دکترفاستوس پیمانش با شیطان را امری محتوم انگاشت و با او درنیفتاد و به‌دست خودش، خود را به بزرگ ترین تاریکی ابدی یعنی نومیدی محکوم کرد. برای اینکه کسی بخواهد و بتواند تغییر کند و به نیکی بگراید، باید ابتدا امیدوار شود که می تواند تغییر کند. هرچند این تغییر هم مستلزم آگاهی است وخیلی چیزهای دیگر. یک دهه بعد از خواندن کتاب تراژدی دکتر فاستوس با کتاب خانم کوئن آشنا شدم و این کتاب دومین اثری بود که کمکم کرد تصویرم از شر را کامل تر کنم.  ویژگی آن این است که کمتر آموزگارانه و بیشتر همدلانه است. پیش از خواندن این اثر، خودم را چندان در صحنه نمی دیدم و بیشتر تماشاگر بودم و نگاه همدلانۀ خانم کوئن فراخوانی بود برای اینکه فاصلۀ بین بازیگر و تماشاگر را از بین ببرم طوری‌که گاه به طنز به خودم می گفتم نقش و تأثیر کتاب خانم کوئن برخواننده مثل نقش و تأثیر برتولد برشت بر تئاتر است!

    پس مشخصا اندیشیدن به مفهوم شر زمانی طولانی همراه شما بوده است. تجربۀ رنج های شخصی و اجتماعی شما چگونه با مفهوم شر ارتباط دارد؟ آیا شما رنج را زادۀ مفهوم شر می دانید؟
    اگر با افلاطون هم نظر نباشیم که "هیچکس عمداً شرارت نمی‌کند"، به جرأت می توان گفت که آدم- ها عموماً با رویکردی حق به جانب با دنیای بیرونی شان روبه رو می شوند. همه می خواهند خوشحال و خوشبخت باشند و فکر می کنم نه من نه شما و نه خیلی ها هرگز نمی پذیریم که به ما بگویند شروریم، درحالی که همۀ ما اعتراف می کنیم که از شر رنج و آسیب دیده ایم. اما در پاسخ این پرسش که آیا رنج را زادۀ  مفهوم شر می دانم، باید بگویم هم آری هم نه. در یک تعلیل کلی هیچ شری نیست که باعث رنج نشود. پس به این معنا رنج زادۀ شر است. اما همان‌طورکه عشق عشق می‌آفریند، رنج هم رنج می آفریند و پدیدآورنده و پدیدۀ رنج با هم درپیوندند و گاه به نظر می رسد از یک جنس اند.

    کتاب «سرشت شر» چه تأثیری بر نگاه شما در مواجهه با شر داشت؟ به دیگر سخن، پس از مطالعه و ترجمۀ این اثر چه تغییری در برداشت شما و صورت بندی تان از این مفهوم حاصل شد؟
    راستش این کتاب پس از نمایشنامۀ کریستوفر مارلو بیشترین تأثیر را بر زندگی فلسفی من گذاشته است. درسال های اخیر که در زندگی شخصی و اجتماعی ام وجود شر را عمیقاً احساس می کردم، خانم کوئن سنجیده ترین دوستم بود که هم آرامم می کرد و هم مرا به تأمل فرا می خواند بی آنکه نسخه ای برایم بپیچد. او کمکم کرد از نزدیک با واقعیت ها روبه رو شوم. از سردرگمی خلاص شوم و به نتیجه گیری معقولی برسم. پس صورت بندی من از شر پس از این کتاب تغییرکرد. اما تغییری درونزاد نه دستوری و از بالا به پایین. اکنون بیشترخودم را پاسخگو می بینم و فکر نمی کنم جدا  از  دنیایی‌ام که محور شرارت ها در آن پرورش می یابند. بر این باورم که همۀ ما هر چند اندک و پنهان در این شر عمومی و عالم گیر نقش داریم. از شما چه پنهان پس از ترجمۀ کتاب خانم کوئن، مشکلی هم پیدا کردم و تنهاتر شدم. به این معنا که متوجه شدم بسیاری از اهالی معتبر قلم و فکر موقع بحث و فحص، اصل همدستی با شر یا (complicity) را می پذیرند، اما در عمل خود را تافتۀ جدا بافته می دانند  و از یکپارچگی  بین گفتارها و کردارها خبری نیست.

    شما اهمیت این اثر را علاوه ‌بر نگاه مؤلف به جهان، ویژگی بین رشته ای بودن کتاب در سه حوزۀ فلسفه، روان شناسی و ادبیات دانسته اید. با شما كاملا دربارۀ اهمیت نگاه بین رشته ای در تمام حوزه ها هم رأی هستم اما چنین کاری تیغی دو دم است که ممکن است پژوهشگر را به وادی ابهام و التقاط بکشاند. بااین‌حال من هم باور دارم خانم کوئن از عهدۀ این امر تا حد قابل‌توجهی برآمده است. به نظر شما او چگونه توانسته منظومۀ فکری اش دربارۀ شر را در این سه حوزه تنظیم کند و از هر کدام چگونه بهره برده است؟
    خانم کوئن متخصص فلسفۀ اخلاق است نه روان‌شناسی و ادبیات. ما برای این که مثل یک انسان سالم و متعادل و معقول با جهان روبه رو شویم، لازم نیست در همۀ زمینه ها متخصص باشیم (در اینجا منظورم تخصص آکادمیک است که مفهوم اجتهاد در یک رشتۀ علمی را به ذهن می آورد). آنچه به آن نیاز داریم، ملزومات و پیش زمینه هایی است که اگر در ما باشد یا به‌وجود بیاید و آن را بپرورانیم، می توانیم بهترین بهره ها را از دیگر حوزه های علمی (به ویژه علوم انسانی) ببریم. به نظر من نویسندۀ سرشت شر کوشیده با دقتی دانشمندانه و روحیه ای ادیبانه مباحث مد نظرش را در روان شناسی و ادبیات دنبال کند و به گمانم توانسته دانسته هایش را با دستگاه تحلیلی مورد باورش یکپارچه کند.  ما در دنیا متفکر و منتقدهای عالی کم نداریم اما وقتی بحث تأثیرگذاری عمیق و تداومی پیش می آید، کسانی بیشتر تأثیرگذارند که عالم نظری شان را با دنیای عملی و عمل اجتماعی شان یکپارچه کرده باشند و این همان پراکسیس است که فیلسوفان یونانی برآن تأکید می کردند.

    نویسنده مقدمه اش را با نقل‌قولی از افلاطون آغاز می کند: «هیچ کس عمدا شرارت نمی کند.» به نظر می رسد این جمله در آغاز کتاب به نوعی اعلام موضع نویسنده است؛ به این معنا که شر را امری ذاتی نمی داند. من  هم خودم را با نویسنده در یک اقلیم می دانم. آیا شما برداشت مرا از موضع نویسنده درست می دانید؟
    بله.  من هم بر این باورم که شر ذاتی نیست. البته سهم انتقال برخی ویژگی های توارثی که علوم دقیقه شواهدی بر آن می آورند همچنان محفوظ است، اما ذاتی نبودن شر امر پذیرفته شده ای است هم از نظر علمی و هم به‌لحاظ عقلی و منطقی. 

    نویسنده بر این نظر است که بررسی مفهوم شر با دو روش اخلاق گرا و خردگرا مقدور است. جذابيت كار كوئن اين است كه با تاكيد بر اهميت «شناخت»، روش خردگرا را برمی گزیند زیرا بر این باور است که روش اخلاق گرا توانایی فهم شر را در فرد به وجود نمی آورد و تا این توانایی نباشد جهل ادامه خواهد یافت. خانم کوئن چگونه از روش خردگرا در نقد و بررسی شر استفاده کرده است؟
    به گمانم جذابیت کار خانم کوئن در روش‌شناسی اوست. با اینکه او از همان ابتدا اعلام موضع می کند داعیه آن را ندارد که کارایی روش خردگرا به خاطر آن است که منطقی تر است یا پشتوانه های نظری محکمی دارد. در عوض به شواهد و نمونه ها و مصداق های واقعی از دنیای واقعی انسان ها رو می آورد و پیداست که می کوشد در طی این مسیر گرفتار جزم اندیشی نشود. انگار ضمن نوشتن اثرش می کوشد از تحلیل نمونه هایش نکته ها بیاموزد و مراقب باشد در همان دام هایی که خواننده را از آنها بر حذر می دارد نیفتد.

    درست است كه كوئن داعيه آن را ندارد كه روش خردگرا منطقي  تر است اما بر اين نكته تاكيد دارد كه با «شناخت» و نه بايد و نبايد كوركورانه، توانايي غلبه بر شر را خواهيم يافت. کوئن آشکارا عنوان می کند که در بررسی مفهوم شر از پرداختن به مباحث الهیاتی پرهیز می کند، اما پرسش اینجاست که نه تنها مباحث سنت خردگرایی در برابر سنت اخلاق گرا، بلکه آثار ادبی که مؤلف به آن ها می پردازد، تلمیحی به مباحث الهیاتی دربارۀ شر دارند و به نظر من تفکیک اینها عملا ممکن نیست. به‌همین ‌خاطر هنگام مطالعۀ کتاب مدام پرسشی به ذهنم می  رسید که کوئن چگونه می تواند مفهوم شر را بدون خلط با مباحث الهیات بررسی کند؟
    راستش خود من هم هنگام ترجمۀ اثر همین پرسش ها را داشتم. باطناً از اینکه نویسنده از طرح این مباحث چشم پوشیده دلخور بودم و تشنۀ آن بودم که دلایل بیشتری جز چهار دلیلی که برای این چشم پوشی آورده است بشنوم. اما اکنون که به پرسش شما فکر می کنم می بینم اگر من هم جای او بودم همین کار را می کردم. چون اصولا روش کار او حرکت به سوی محسوسات انسانی است نه مباحث انتزاعی و او چگونه می توانست خداوند را موضوع تحلیل های روان شناختی قرار دهد؟ از طرفی تلمیح شخصیت های محل بررسی او به مباحث الهیاتی،  ارتباطی با آنچه نویسنده دربارۀ این شخصیت ها می گوید ندارد. مثلا وقتی به عیسی‌ مسیح می پردازد، موضوعش شیطان نساختن از خود و دیگران و خداست. این موضوعی است کاملا مربوط به انسان و در اینجا رویکرد مسیح مهم است نه پیامبر بودنش.

    اتفاقاَ من با شما هم نظر هستم و از اين بابت كه كوئن شر را از منظري انساني واكاوي كرده بسيار خوشنودم؛ اما مقصودم اين است كه روش خردگرا با توجه به استلزامات تاريخي اش قابل تفكيك از مباحث الهياتي درباب مفهوم شر نيست. کوئن نخستین فصل را با این پرسش که «آیا شر رذیلت است؟» آغاز می کند و با تمرکز بر بحث ارسطو دربارۀ اعمال آگاهانه و ناآگاهانه پیش می رود، اما با ارسطو مخالفت می کند. چرا کوئن یکی انگاشتن شر و رذیلت را منفی می داند؟
    از دید ارسطو هر آنچه قابل ستایش است فضیلت و هر آنچه قابل سرزنش است رذیلت است. طبعاً معیار او مصالح جامعه و نظم اجتماعی است که موضوعی است مهم و واقعی. اما این قبیل تعمیم ها چند اشکال دارند: نخست اینکه فردیت بسیاری از افراد را به زیر سؤال می برند و در واقع توهین آمیزند. از طرفی افراد را در قبال قوانین پاسخگو می دانند در حالی‌که گاه توده ها دچار حالات هیستریک می شوند و نظام های قضایی چندان قادر به حل و فصل این واکنش های جمعی نیستند. اشکال دیگری که برحکم کلی ارسطو می توان گرفت این است که موضعی جانب‌دارانه و از بالا به پایین دارد و اثری از رابطۀ همدلانه درآن نیست. داورانی آن بالاها نشسته اند و حکم می‌کنند بی آنکه ارتباطی با دنیای محکومان و متهمان برقرار کنند.
    یکی از شیرین ترین مباحث کتاب برای من «تلاشی مبهم برای جلب احترام» در فصل دوم کتاب بود. کوئن بحثش را با مثال های مناسب از رمان مفیستو اثر کلاوس مان پیش می برد. او با مبهم شمردن مفهوم احترام می گوید: «وقتی خود را به جماعتی وابسته می کنیم نخستین گام را در مسیر لغزنده برمی داریم تا روح خود را از دست بدهیم. ص 79» در نگاه کوئن «دیگری» و دیگری پدیداری در افزایش شرارت فردی ما چه نقشی دارد؟
    ممکن است تفسیر شما این باشد که "دیگری" در افزایش شرارت فردی ما نقشی دارد و حتماً شواهدی هم بر تأیید نظرتان دارید که درجای خود خواندنی است. اما به نظر من درخصوص فصل دوم کتاب سرشت شر شاید بهتر باشد علت را بیشتر در "خود" ببینیم تا در "دیگری". ظاهراً خانم کوئن هم شواهدی بر این نظر شما به ما نمی دهد. طبق نقل‌قولی که آوردید، این وابستگی به جماعت است که منشاء شر می شود و تأکید بر "وابستگی" است نه دیگرانی که پیرامون ما هستند. حتی اگر منظور شما "دیگرانِ پدیداری" باشد و دیگرانی که در ذهن ما پدیدار می شوند، باز این شر حاصل یک کمبود و معلول "وابستگی" به جماعت است نه علت آن.

    خانم رهادوست من در ادامه این «دیگریِ پدیداری» را بیشتر شرح می دهم اما اتفاقا کوئن شواهدی هم به ما می دهد؛ در صفحات 74 به بعد مي خوانیم که فرد چگونه به‌خاطر توجه بیش از اندازه به دیگری و بردگی و طلب احترام، بذر شر را در خود می کارد! در فصل سوم با عنوان «شر گریز از ملال خودشیفتگی است» کوئن به سراغ تام ریپلی قاتل زنجیره ای قهرمان رمان پاتریشیا های اسمیت می رود. مؤلف ریشۀ شُرور بالفعل ریپلی را نارضایتی او از خودش یا «ملال از خود بیگانگی» می داند. چنین ویژگی فردی و ویژگی های دیگر از قبیل خشم، که در فصل سوم طرح می شوند، چگونه منجر به شرارت می شود؟
    آدمی که دچار نارضایتی از خود  یا ملالِ ازخودبیگانگی شده، نیاز دارد بر خود دل بسوزاند و در این فرایند همه چیز را فقط با ارجاع به خودش ارزیابی می کند. اما این "خود" خودش را نمی شناسد و می پندارد به آنچه درخورش بوده نرسیده است. پس حق دارد عصبانی باشد و به هر موجودی که به خیالش بر سر راه کامیابی اش قرارگرفته آسیب بزند. در واقع این خودشیفتگی چرخۀ معیوبی است که خودشیفته را از آن رهایی نیست. رنجی است بی‌پایان که به انواع کردارهای غیراخلاقی و خشونت هایی چون قتل و جنایت می انجامد.

    نکتۀ بسیار جالب در فصل دو و همین طور فصل های دیگر این است که مولف مدام از ضمیر «ما» استفاده می کند تا به خواننده نشان دهد همۀ ما با ریپلی قاتل شباهت هایی داریم. به نظرم رسید مؤلف نه تنها در پیشبرد بحث، مثال هایش را از ادبیات می آورد، بلکه شبیه یک رمان نویس، خواننده را درگیر یک داستان می کند تا او خود را لابه لای سطور و در قلب شخصیت ها بیابد. خانم رهادوست شما خود شاعر و نویسنده اید، آیا با این برداشت من از نحوۀ نگارش کوئن موافقید و آیا آن را موفق و کاربردی- برای پیشبرد بحث های فلسفی- می دانید؟
    کاملا درست است؛ نویسنده نه تنها در فصل سه بلکه در فصل های دیگر هم از ضمیر ما استفاده می کند و با شما موافقم که با مهارت و ظرافت خواننده را به دنبال کردن روایت هایش تشویق می کند. همچنین با شما موافقم که در این شیوه بسیار موفق بوده و کاربردی ترین روش را برای تبیین مباحث فلسفی‌اش به کار برده است. در ابتدای سخنم هم گفتم که جذابیت کار خانم کوئن روش شناسی اوست و اصرارش بر استناد به شواهد زندۀ داستانی. از قضا گزینش شخصیت های داستانی به مراتب بیشتر از ارجاع به نقل قول های تحقیقی کارساز است چون شخصیت هایی که او برگزیده در عین باورپذیربودن بسیار زنده تر از سوژه هایی‌اند که معمولا در اتنوگرافی ها و پژوهش های کیفی بررسی می‌شوند.

    رمان دکتر جکیل و مستر هاید اثر رابرت لوئیس استیونسون موضوع فصل چهار است. کوئن در این فصل به اثبات این امر می پردازد که سرکوب شر امری ریاکارانه است. شاید محوری ترین موضوع در این رمان، هراس افراد از مواجهه با خویشتنِ خود و ترس از آزاد کردن هیولاهایی باشد که درونمان زندگی می کنند و مدام آن ها را پنهان می سازیم. به نظر شما ترس ما از آسیب دیدن پدیدار اجتماعی مان برای دیگران، چگونه به شرارت ما دامن می زند؟
    درست است که ما در اثر فشار هنجارهای تحمیلی جامعۀ ریاکار مدام بخش هایی از وجودمان را پنهان و سرکوب می کنیم، اما از دید استیونسون (بنابر تحلیل کوئن) هاید، از ابتدا زشت رو و ناهنجار و آزارنده نبوده، بلکه سرکوب جامعۀ ریاکار او را زشت رو و ناهنجار و آزارنده کرده است. اگر یادتان باشد در ابتدا موافق بودیم که شر امری ذاتی نیست و کوئن در همۀ فصل های کتاب شرایط تکوین شرارت ها را توصیف و تحلیل می کند. به ‌ویژه در این فصل با دقت و ظرافتی خارق العاده نکته هایی از اثر استیونسون را که از قرن 19 تا 21 از دید بسیاری از منتقدان ادبی پنهان و مغفول مانده باز می گشاید. اگر بخواهم سخن شما را کامل کنم، باید بگویم این ریاکاری جامعه است که ترس ما (ازآسیب دیدن پدیداراجتماعی‌مان برای دیگران) را می سازد.

    گمان می کنم فصل چهار به نوعی طرح و پررنگ کردن نقش «دیگریِ پدیداری» در خلق و نشر شر است. به نظر شما دیگری یا جامعه با تحمیل نقش های دلخواهشان به افراد، چه نقشی در هیولا شدن آنها دارند؟
    قطعاً تحمیل نقش های تصنعی از سوی جامعه، باعث می شود بسیاری از امیال ما سرکوب، و انرژی های حیاتی مان خشک شوند و در نتیجۀ این سرکوب، نه تنها خودِ پنهانمان آزرده و بیزار و خشمگین می شود،  اصرارمان بر مهار و کنترل این منِ پنهان و تداوم این ریاکاری فردی و اجتماعی از ما موجودی ویرانگر می سازد. اما شما به "دیگری پدیداری" و نقش آن در دامن زدن به شر اشاره کردید. به گمان من همین دیگری (حتی نوع پدیداری آن) می تواند عامل حرکت، بقا و حیات باشد. ما اگر به دیگری بیندیشیم، می‌توانیم تکه های گم‌شدۀ وجودمان را پیدا و پرکنیم و اگر برای دیگری باشیم، هستی انسانی داریم.

    فکر می کنم برای رفع سوءتفاهم باید تکمله ای به سخنم بیفزایم. قطعا حیات ما با دیگری معنا می شود، تأکیدی که من بر «دیگری پدیداری» داشتم، مشخص می کند که منظور من دیگری واقعی و بالفعل نیست. مادامی که من از واژۀ "پدیدار" استفاده می کنم مقصودم «دیگری است آن گونه که بر ما پدیدار می شود.» و موضوع از جایی پیچیده می شود که ما زندگی و هویتمان را برای این دیگری و برای خوشایندی یا حتی دشمنی با او تنظیم و طرح ریزی می کنیم. مقصود من از نقش دیگری در شر، دیگری  پديداري است نه دیگریِ واقعی که حیاتمان در گرو تعامل و همزیستی با اوست. اما موضوع بعدی هم  که می خواهم دربارۀ آن صحبت کنم باز هم به بحث دیگری مربوط است. هنگام  مطالعۀ کتاب، به فصل ششم که رسیدم با خودم گفتم، مطمئنم که بیش از همه ریشۀ شرارت های فردی در تلاش ما برای کسب «هویت» و راضی نگه داشتن«دیگری» است. دیگری، این دیگری موهوم و خیالی! ديگري كه ما در ذهنمان مي سازيم نه ديگري كه واقعا وجود دارد! کوئن در آغاز این فصل می نویسد: «درک نادرست و ناکافی ما از خودمان هراس ایجاد می کند و ما را وامی دارد که درد و اضطرابمان را به دیگران منتقل کنیم.» تمرکز مؤلف در این فصل بر کمدی الهی دانته است. به نظر شما جایگاه «دیگری» در تبلور شر چگونه با استفاده از این اثر سترگ دانته آشکار می شود؟
    اگر به عنوان و متن فصل شش دقت کنید، متوجه می شوید که مسئلۀ اصلی مسخ شدن و تبدیل شدن انسان ها به اشباح است و سفر دانته در طبقات دوزخ، تصاویر دقیقی از گرفتاران انواع شر را به ما نشان می دهد. در اینجا وجه دیگری از تکوین و تأثیر شر را می بینیم که گرچه در قالب گناهان نمایان می شود، همان ساز و کارهای تخریبی را دارد؛ اما  جان کلام دانته که دارل کوئن با ظرافت و هوشمندی تحسین برانگیزی آن را دریافته، تأثیرپذیری دانتۀ مشاهده گر از سوژه های مورد مشاهده است که هشداربرانگیز و تأمل‌کردنی است: دانته در هر طبقۀ دوزخ مقهور گناه و رنجی می شود که شاهد آن است. هنگامی که می فهمد همشهری فلورانسی اش آدمی چاپلوس است، چنان مسحور  حرف هایش می شود که او را مخاطب قرار می دهد و با این امید که این شخص گناهکار متوجه شهرت و معروفیتش شود، تملقش را می گوید. وقتی فرانچسکای شهوانی را می بیند با اشتیاق شدیدی او را به کناری می کشد تا در ماجرای عاشقانه اش سهیم شود. در لجنزار آدم های خشمگین خشم و دق دلی اش را بر سر دشمن دیرینه اش خالی می کند و وقتی در میان شکم بارگان است چنان حریصانه می کوشد اطلاعاتِ بیشتری از گناهکاران بگیرد که انگار می خواهد اطلاعات را ببلعد. بنابراین پیام دانته به ما این است که ما همواره درمعرض این خطریم که به دام گناه بلغزیم و از کردارهای مان آگاهی درستی نداریم. بیشتر گناهان دیگران را می بینیم تا عیوب خودمان را و در امیال و شهوات کسانی که آنها را شرور می دانیم سهیم می شویم.  هنگام ترجمۀ این فصل، به خودم گفتم شاید اگرخانم کوئن به جای استادی در فلسفۀ اخلاق متخصص ادبیات ونقد ادبی می شد، باز هم خوش می درخشید.

    پرسش مهمی که باید در همین بخش بپرسم این است که  به نظر شما تخیل و استعاره و به‌طورکلی ادبیات چه نقشی در درک مفاهیم اخلاقی دارند؟ آیا کوئن صرفا برای بازنمایی  مفاهیم از ادبیات بهره گرفته است یا او نیز مانند ارسطو نگاهی کاتارسیس گونه به ادبیات دارد؟
    به گمانم ما برای تبیین دلایل تأثیرگذاری صنایع ادبی و فنون ادبیات بیش از هر چیز نیاز به نقب بین رشته ای به علوم دقیقه داریم تا علوم انسانی، چون دربارۀ نقش تخیل و استعاره و ادبیات در فهم مفاهیم اخلاقی فراوان گفته اند و نوشته اند اما کمتر پژوهشی دیده ایم که برای ما روشن کند چه اتفاقی در مغز ما می افتد که گفته ها و نوشته های طنزآمیز در خاطرمان می ماند ولی توصیف ها و تبیین های غیرتخیلی خشک از یاد مان می رود یا چرا مثلا حافظۀ ما پذیرای زبان فرانسه است و زبان انگلیسی یا آلمانی را پس می زند. خانم کوئن هم بسیار تصمیم درستی گرفته که برای تبیین مفاهیمی که در نظر دارد از ادبیات بهره برده به ویژه اینکه در این کار خیلی هم موفق بوده است. اما اینکه می پرسید آیا او نیز مانند ارسطو نگاهی کاتارسیس‌گونه به ادبیات دارد، دوست دارم در پاسخ شما بگویم که بعید است پژوهشگری با مشخصات این خانم چنین نگاهی به ادبیات نداشته باشد.

    یکی از ویژگی های بسیار مهم این اثر که در بخش های مختلفش نیز دیده می شود، تأکید بر تکلیف و وظیفۀ فردی در تلاش برای "شناخت" شر و مقابله با آن است. این امر در فصل هفت بیش از دیگر بخش های کتاب خود را نشان می دهد. فصل هفت با عنوان «شر شیطان ساختن از خود، دیگران و خداست»، به نقد وسوسۀ دشمن ساختن از دیگران و مقصر دانستن موانع می پردازد. این فصل نه تنها تأکید بر نقش فرد در مواجهه با شر دارد بلکه به "دیگری" توجه می کند؛ البته همان طورکه پیش تر گفتم، اینجا دیگری نه به معنای کسی است که ما با او هویتمان را می سازیم و در این راه به دامن انواع شر می افتیم بلکه توجه به دیگری تلاش برای این است که «خداوند، همسایگان و خود را موانع سر راه مان نپنداریم. ص 350» کوئن در این فصل چگونه جایگاه دیگری را ارتقا می دهد و او را به رسمیت می شناسد؟
    وجه شاخص این فصل آن است که شر را در جدال با خیر طرح می کند. همین که از خود گذشتیم و به "دیگری" پیوستیم، آزاد می شویم. هرچند لازمۀ این رهایی آن است که بنا را بر نفی نگذاریم و از خود و خدا و دیگران دشمن نسازیم. در اینجا نکتۀ پارادوکسیکال این است که در روایت های انجیل که کتابی آسمانی محسوب  می شود، خیر و شیطان دقیقاً به دست انسان ساخته می شود و این عمل آدمی است که شر و شیطان را می سازد.

    مؤلف در فصل هشتم با عنوان «شر بی تقوایی جزم اندیشانه است» برای بررسی رابطۀ جزم اندیشی با شر، رسالۀ ائوتوفرون را برگزیده است. به نظر او جزم اندیشی چگونه حامل بذر شر است؟
    نویسنده نخست به خاستگاه جزم‌اندیشی که افراط در وسواس است و سپس درجات و مصداق های جزم اندیشی می پردازد. درجاتی از وسواس (چه آنها که کم‌زیان وفردی اند و چه آنها که غیرفردی و پرزیان اند) در همۀ ما هست و هرگاه وسواس های شخصی، ابعاد جهان شمولِ "شدیداً دلسوزانه برای بشریت" پیدا کردند، باید منتظر پدیدارشدن افراط گرایی  و تحجری خطرناک باشیم. ساز و کار شری هم که  حاصل این جزم اندیشی است این است که جزم اندیشان (مثل ائوتوفرون در روایت جذاب افلاطون) یا معیار معتبر و قابل اعتمادی برای گفتار و کردارشان ندارند و عموماً در معرض استدلال های بی پایه و هپروتی اند و یا اگر (مثل رهبران گروه های تروریستی) دستگاهی شبه تحلیلی برای خودشان فراهم کردند، مهر یقین بر آن می زنند و غالباً با خشونت از دیگران می خواهند که تسلیم خشک مغزی شان بشوند. راستش خود من هنگام ترجمۀ این فصل متوجه شدم که تحت تأثیر داده های تزریقی فرهنگی ام، همواره ناخودآگاه با نگاهی خوش بینانه به مفهوم "یقین" می نگریسته ام درحالی که این مفهوم می تواند منفی و حتی خطرناک باشد.

    نکتۀ جالب در فصل پایانی این است که کوئن می گوید توضیح دقیق سرشت شر کار ساده ای نیست، چون خود ما هم که تفسیرگر مثال ها و مصداق های شر هستیم، امیالی داریم. ص 402» به نظر شما اگر چنین باشد، یعنی هرکدام ما امیال غالبی داشته باشیم پس آیا اندیشه ورزی دربارۀ شر یا طبقه بندی آن هم مقدور نیست؟ یا اندیشه‌ورزی مقدور است چنان که کوئن کرده است اما قضاوت دربارۀ مصداق ها کار دشواری است؟
    شما به نکتۀ مهمی اشاره کردید. سراسرکتاب خانم کوئن مصداق اندیشه ورزی دربارۀ شر و سرشت آن است. هر چند اندیشه ورزی خانم کوئن می تواند درجاتی از اشتراک و افتراق با اندیشه ورزی من و شما و دیگران داشته باشد. طبعا هرقدر گسترۀ اشتراک های اندیشه ورزی این اثر با دیگر آثار دربارۀ شر بیشتر باشد، توجه صاحب نظران بیشتری را جلب می کند و جای خود را بیشتر در پژوهش های جاری دربارۀ شر باز می کند. خوشبختانه داعیۀ مطلق گرایی در کار نیست و اگر با  تامس کوهن فیلسوف هم نظر باشیم که تحول علوم، انباشتی (cummulative) نیست و با تغییر پارادایم ها صورت می گیرد، تا زمانی که پارادایم تازه ای جایگزین پارادایم فعلی نشود، نتایج پژوهش خانم کوئن و دیگر آثار مقبولِ صاحب نظران  قابلیت آن را دارند که معیارهای نسبتاً معتبری برای رده بندی مقوله ها و مصداق های شر به ما بدهند. البته همان طور که خانم کوئن در فصل پایانی اشاره کرده، به دلیل تنوع امیال و تفاوت های فردی ما انسان ها، داوری دربارۀ مصداق های شر کار دشواری است اما هیچ دشواری مانع بیان نتیجه گیری ها و داوری های پژوهشگر نمی شود. چنان‌ که خانم کوئن هم همین کار را کرده است. به باور من نتیجه گیری های او منبع معتبر و ارزشمندی برای پژوهش های بعدی خواهد بود و جایگاه ویژۀ خود را خواهد داشت.

    در پایان گفت وگو چند پرسش مختصر دربارۀ ترجمۀ اثر دارم. نخست برای ما دربارۀ دشواری های ترجمۀ این اثر بگویید.
    به پرسش شما دربارۀ دشواری های ترجمه با اشتیاق پاسخ می دهم چون به نظرم آگاهی از این دشواری ها لازم است و شاید برای خوانندگان اثر هم خوب باشد. نخست اینکه به باور من مترجمان ما در ایران یا حرفه ای اند و مثلا روزی 8 یا 10 ساعت به کار ترجمه می پردازند و یا ترجمه کار اصلی شان نیست و دست‌کم خود را حرفه ای نمی دانند. من درگروه دوم قرار دارم. ضمن اینکه آموزش ها و مطالعات و تجربه هایی در ترجمه داشته ام و کتاب ها و مقالاتی ترجمه کرده ام، بنا بر تعریفی که گفتم خود را مترجمی حرفه ای نمی دانم. درعین‌حال سال‌هاست که ترجمه یا ویراستاری آثاری را که دوست نداشته باشم نمی پذیرم. بنابراین، با توجه به این که از همان زمان خواندن کتاب خانم کوئن، به آن علاقه مند شدم، می توانید تصور کنید که با قبول مسؤلیت ترجمۀ اثری فلسفی چه تعهد سنگینی بر دوشم گذاشتم. به جز تهیۀ منابع اصلی یعنی رمان ها و مقابلۀ ترجمۀ خودم با آنها، دشواری عمدۀ من نداشتن تخصص آکادمیک در فلسفه بود که باعث مراجعۀ چند برابر من به منابع و مراجع زنده و مدون می‌شد. هر چند چند سال پیش تجربۀ تألیف کتاب "فلسفۀ کتابداری و اطلاع رسانی" را از سرگذرانده بودم و ناهمواری ها برایم ناآشنا نبودند. به هرحال حتماً جاهایی از متن ترجمه شدۀ من هست که نارسایی ها و اشتباهاتی دارد و اگر دانشمندتر بودم و زبان انگلیسی ام بهتر بود، و اگر شرایطی داشتم که پانویس های کامل تری به متن می افزودم، قطعاً هم خواننده و هم من راضی تر بودیم. فکر می کنم بهتر است دیگر ادامه ندهم چون می ترسم دشواری های زندگی ام را که قطعاً سرعت گیر بودند به عنوان دشواری های ترجمه بیاورم که کاردرستی نیست.

    به دشواری های ترجمه اشاره کردید .آیا برخی از این دشواری ها به کتاب خانم کوئن مربوط نمی‌شد و باتوجه به اینکه محسنات کتاب را برشمردید، آیا با ناهمواری هایی روبه رو نشدید؟
    خوشحالم از اینکه این سؤال را پرسیدید. بله، من ناهمواری هایی با کتاب داشتم که مایلم بخشی از آن ها را برشمارم:  نخست اینکه انتظار می رفت نویسنده در نوشتن مقدمه و فصل یک که فاقد مصداق ها و نمونه های ادبی اند، بیشتر از شیوایی قلمش بهره می برد چون خواننده ای که متخصص فلسفه نیست یا خیلی اهل قلم نیست چندان در همان صفحات نخستین، ویژگی کلی کتاب را در نمی یابد. 2) تکرار تحلیل های روان شناختی در بخش هایی که به مصداق های ادبی مربوط می شوند نه تنها آزارنده نیستند بسیار تأثیرگذار و جذاب اند اما دربخش های دیگر که با نمونه های ملموس پیوندی ندارند کمی خسته کننده اند. بنابراین نویسنده می توانست همین محتوا را درکتابی با صفحات کمتر بپروراند بی آنکه از تأثیرگذاری آن کاسته شود. 3) کتاب هایی که به دستمان می‌رسند یا جمع و جورند یا پخش و پلا. نمی توانم بگویم این کتاب از نوع دوم است اما می توانم بگویم که به قدر کافی جمع وجور هم نیست. شاید اگرکتاب فهرست مندرجات تفصیلی داشت، چنین برداشتی نمی داشتم. ضمنا فکر می کنم هر مترجم ممکن است در جاهایی با نویسنده اختلاف سلیقه پیدا کند یا به این بیندیشد که کاش می شد نظر و سلیقه اش را به نویسنده منتقل و در کتاب اعمال کند و طبعاً چون ناچار است  محدودیت هایش را به خودش یادآوری کند و بپذیرد،  دور از ذهن نیست که احساس خستگی کند و ناهمواری ها را توان فرساتر از آنچه هستند ببیند.

    در برگردان اصطلاحات تخصصی در حوزۀ اخلاق و فلسفه از چه منابعی بهره گرفتید؟
    من وقتی اثر را به اولین مشوقم در ترجمۀ سرشت شر یعنی خانم تینا حمیدی (ناشر نشر هنوز) تحویل دادم از مجموعۀ منابعی که در کتابخانۀ شخصی ام داشتم استفاده کرده بودم و ویراستاران نشر هنوز (که در اینجا از همگی شان سپاسگزارم)، با جدیت و احساس مسؤلیت، اصطلاحات و اسامی را در منابع معتبری که داشتند بازبینی کردند.

    مخاطب اصلی این کتاب را چه گروه یا طبقۀ فکری می دانید؟
    مخاطب اصلی این کتاب فلسفه دانان، دانشجویان فلسفه و علوم انسانی، و همۀ اهالی فکر و قلم اند. هرچند آرزو داشتم همۀ فارسی زبانان و هم‌وطنانم که به‌گونه ای با این همه شرور عالمگیر درگیرند، به ویژه جوانان دهۀ 60 به بعد ایرانی این کتاب را می خواندند هرچند شاید این صرفاً آرزویی بیش نباشد.

    این اثر در سال 2005 منتشر شده است، تا کنون چه نقدهایی به این اثر شده است؟
    واقعیت این است که همان اوایل آغاز به کار ترجمه نقدهایی را دربارۀ اصل اثر در اینترنت خواندم که  در دسترسم نیست و نقل محتوای آنها با اتکا به آنچه درحافظه ام مانده شاید کار دقیق و درستی نباشد.

    آیا خانم کوئن در دیگر آثارش نیز به مفهوم شر می پردازد؟
    تا آنجا که من خبر دارم خانم کوئن کتاب دیگری دربارۀ شر منتشر نکرده است. در پیشگفتار کتاب عنوان کتاب های ایشان را آورده ام.

    یک پرسش شخصی هم دارم. ترجمۀ این اثر چه جایگاهی در بین دیگر آثار و تولیدات شما دارد و چه تأثیری بر حوزه های دیگری دارید که شما در آنها قلم می زنید، به‌طور مشخص مقصودم داستان نویسی و یا شاید شعرسرایی دوباره باشد!
    همان طورکه گفتم کتاب خانم کوئن یکی از تأثیرگذارترین آثاری بود که تابه‌حال خوانده ام. تأثیر آن شاید این بود که پس از ترجمۀ کتاب شروع کردم به قصه نویسی و در فاصلۀ بین ترجمه و نشر این اثر در نشر هنوز، یک مجموعه قصه نوشتم.

    در حال حاضر مشغول به چه کاری هستید و آیا برنامه ای با ترجمۀ دیگر آثار خانم کوئن دارید؟
    پس از سپردن کار به نشر هنوز، بار دیگر تماسی ایمیلی با خانم کوئن گرفتم و به‌لحاظ اتیکت خبر مربوط به پایان یافتن ترجمه و نشرکتاب را به ایشان رساندم. ایشان ضمن اظهار خوشحالی از ترجمۀ اثر فایل الکترونیکی آخرین کتاب شان را که در 2009 منتشر شده است برایم فرستادند.  درسال 1395 کتاب را ترجمه کردم اما شواهد کتاب نیاز به  بررسی های مفصل در اینترنت دارد که باید انجام دهم و برنامۀ دیگرم کامل کردن ترجمه، تکمیل قصه های کوتاهم،  و چاپ و نشر آنهاست.

    * نويسنده، شاعر، مترجم، پژوهشگر

 


صفحه 5 از 6