اطلاعات حکمت و معرفت

  • زندگی در سایه شانس

    PDF چاپ نامه الکترونیک
    سخن دبير دفتر ماه

    زندگی در سایه شانس


    «من خوش شانس هستم»، «فلانی بدشانس است»، «عجب شانسی آورد»، «او همیشه خوش شانس است»، «من به شانس اعتقاد دارم»، «این موفقیت فقط شانس می‌خواهد»، «شانس خود را امتحان کن»، «شانسی از مرگ نجات پیدا کرد»، «لعنت به این شانس»، «خطر از بیخ گوشش گذشت»، «یا شانس و یا اقبال»، «زندگی یک شانس است»؛ اینها و بسیاری دیگر، جملاتی است که به‌کرات در متن جامعه و به‌طور روزمره از زبان افراد مختلف در هر مقام و موقعیتی می‌شنویم. اما اینها تا چه اندازه درست و واقعی هستند؟ در نگاه اول، شانس امری بدیهی به‌نظر می‌رسد و هرکس به خود حق می‌دهد دربارۀ آن اظهار نظر کند، اما به‌رغم تحقیقات انجام‌شده، هنوز بسیاری از ابعاد مسئلۀ شانس بر ما پوشیده است. علوم مختلف هر یک به‌نوعی به مسئله شانس پرداخته‌اند. فیلسوفان آن را در تناظر با اخلاق و معرفت‌شناسی کاویده‌اند. از حیث اخلاقی بحث بر سر تأثیر شانس بر مسئولیت‌پذیری است، به این معنا که: «آیا شانس می‌تواند سبب شود که به اتفاقات پیرامونی، تعهد اخلاقی نداشته باشیم؟» مسائل اصلی در این خصوص حول‌وحوش مفهوم بخت اخلاقی می‌چرخد؛ از طرفی، مسئلۀ اصلی در نسبت شانس و معرفت‌شناسی به نحوۀ ارتباط ارزیابی‌های معرفتی با اصل وجود شانس می‌پردازد. دین‌داران شاید از شانس دم بزنند، اما اصولاً بدان باور ندارند؛ چراکه آن را بخشی از روند تقدیر و اثر دخالت خداوند در هستی می‌انگارند. به یک معنا، خداست که به افراد شانس می‌دهد. شانس درخصوص بحث آفرینش ناظر به دو مفهوم مهم و تأثیرگذار هدف و معنای زندگی است که خواه‌ناخواه قدرت مطلق خداوند را نیز به‌میان می‌کشد. چه، بی‌نظمی و آشفتگی که درعالم مشاهده می‌شود، برخاسته از شانس تلقی می‌شود و غالباً شاهدی در دست سکولارهاست که ادعا کنند عالم را هدف و معنایی در کار نیست. امثال ریچارد داوکینز و دانیل دنت می گویند که تبیین نوداروینی‌ها از خاستگاه پدیده‌ها مبتنی بر تغییرات و جهش‌های شانسی (موتاسیون‌های) است که در کل باور به خدا و وجود غایت و هدف در زندگی را تحت شعاع قرار داده است.  از طرفی، رویکردهای موحدانه و دین‌باورانه کلاً وجود شانس را به‌مثابۀ یک واقعیت زیر سؤال می‌برند؛ اگر شانس واقعیت داشته باشد، با قدرت مطلق خداوند مغایرت دارد. به تعبیر دیگر، شانس، خداوند را به‌مثابۀ صانع، طراح هوشمند و قادر متعال به چالش می‌کشد. به باور پیروان رویکرد موحدانه، قائلان به شانس پیش و بیش از هر چیز از وجود علل بنیادین در هستی غفلت ورزیده‌اند. کسانی مانند امانوئل سودنبرگ هیچ معنا و مبنایی برای شانس قائل نیستند و در واقع چنین استدلال می‌کنند که اساساً هیچ جوهری در هستی فاقد علت نیست. در عین حال همین افراد به چیزی به نام «طالع» باور دارند. روان‌شناسان اما، به‌دنبال اسنادهای علّی (اعم از علل درونی یا علل بیرونی) قضیه هستند؛ یعنی پژوهش‌ها در این زمینه ناظر به آن است که چه زمانی افراد نوعاً یک رویداد را دستاورد شانس می‌دانند و پس از آنکه رویدادی را شانسی تلقی کردند، در درون، چه احساسی از این انتساب دارند. نظریه‌های احتمال، مودال و کنترل و نیز توهم کنترل که در خصوص شانس مطرح شده نیز نتوانسته است پاسخ قطعی، نهایی و جامع و مانعی به مسئلۀ شانس بدهد. از این جهت شانس باید به نحو موردی، بررسی شود به این معنا که نسخه‌ای جامع در باب این مقوله به نحوی که در همه جا کاربرد داشته باشد، دست‌ِکم تا این زمان وجود ندارد. شانس دو حیثیت دارد: یکی درونی(luck) و دیگری،     بیرونی(Chance).
    در گذشته، شانس، تحفه‌ای آسمانی بود و تقدیر، مشیت، قسمت، نصیب و غیره اصطلاحاتی به‌شمار می‌رفتند که ناظر به بخت-یاری الوهی بود؛ و این تقدیر به‌نوعی بر تمامی ابعاد زندگی و حیات شخص سایه افکنده است. جنبۀ مهم دیگر شانس، جنبه فرهنگی-اجتماعی است؛ در متن یک فرهنگ از دیرباز، برخی اتفاقات به شانس حواله شده است، گاهی این امر در نمادها و نشانه‌های عینی متجلی شده و گاهی نیز این مسئله در مناسبت‌ها و زمان‌های خاص رخ کرده است. در قمارخانه‌ها و کازینوها این نشان ها به‌وفور یافت می شود؛ گاهی در بازی‌های رسمی مانند فوتبال، بیسبال، بسکتبال و غیره نیز اقداماتی برای در اختیار گرفتن بخت-یاری انجام می‌شود که بعضاً از آن به خرافات و توهامات مدرن یاد می‌کنند. 
    اما آنچه دراین دفتر در خصوص مسئلۀ شانس مطرح شده، بیشتر طرح مسئله است و هیچ‌یک از مقالات دفتر حاضر کلام آخر را در این زمینه نگفته است. فیری کوشمن در گفتگوی خود با واربرتون، از بخت اخلاقی و قضاوت‌های ما بر مبنای شهودهای شخصی و الگوهای رفتاری با چشم‌اندازی فلسفی-روان‌شناختی می‌گوید. سوزان وولف ضمن مرور آراء بانی نظریۀ بخت اخلاقی، برنارد ویلیامز، به بحث از فضیلت اخلاقی به‌مثابۀ واکنشی در برابر بخت اخلاقی می‌پردازد. کافمن در مقالۀ تأملی بر شانس، به ماهیت شانس از منظر فلسفه تحلیلی می‌پردازد. ضمن اینکه نگاهی نیز به آراء دو تن از صاحب‌نظران این حوزه یعنی نیکلاس ریچر و دانکن پریچارد می‌افکند. استیون هیلز با بازنگری نقادانۀ سه نظریۀ مهم و مطرح در شانس، یعنی نظریه کنترل، احتمال و مودال، به بررسی چراییِ نادرستی و نابسندگی آنها در تحلیل ماهیت کنش‌های اتفاقی و شانسی می‌پردازد. دانکن پریچارد و متیو اسمیت از دو منظر فلسفه و روان‌شناسی به مقولۀ شانس می‌پردازند؛ مسئلۀ نگاه فلسفی دراین باب، بعد معرفت شناخت-اخلاقی شانس است و روان‌شناسی نیز ضمن بیان برداشت‌های روزانه از شانس به تأثیر این برداشت‌ها بر رفتار آدمی در زندگی توجه دارد؛ این پژوهش بیشتر نوعی طرح مسئله و مبنایی برای تحقیقات بعدی در این زمینه است.
    یکی از دغدغه‌های مهم در حوزۀ پرداختن به شانس، مسئلۀ ارتباط آن با الوهیت و به‌طور خاص اراده یا مشیت الهی است. نویسندۀ مقالۀ شانس و مشیت الهی ضمن تعریف چیستی شانس در عرف عام و نیز در متن پژوهش‌های گوناگون، و نیز نگاهی کلی به نگرش‌ها و تعاریف شانس از سوی متفکران، فیلسوفان، روان‌شناسان، و صاحب‌نظران حوزه‌های مختلف، به نسبت میان شانس و اقبال و خواست خدا و نیز فعل الهی می‌پردازد و معتقد است که شناخت درست و بی‌غرض مشیت الهی فی‌نفسه راهی است برای پی بردن به شانس و جایگاه آن در هستی. 
    عليرضا رضايت

 
  • بخت اخلاقی

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    بخت اخلاقی

    گفتگو با فیری کوشمن
    ترجمه عليرضا رضايت


    فیری کوشمن استاد روان‌شناسی و علاقه‌مند به مباحث فلسفی است و به‌طور خاص مطالعات برجسته‌ای داشته است در زمینۀ «شانس» و آنچه «بخت اخلاقی» نامیده می‌شود. او مدرک دکترای خود در زمینۀ روان‌شناسی را  از دانشگاه هاروارد گرفته و هم‌اکنون استادیار علوم شناختی، روان‌شناسی و زبان‌شناسی در دانشگاه براون است. بخشی از تحقیقات او در خصوص قضاوت اخلاقی است. و ایدۀ اصلی او در این بررسی‌ها‌ توجه به این موضوع بوده که دلیل اصلی به‌کارگیری «جریمه» و «پاداش» برای رفتار دیگران، اصلاح رفتار آن‌هاست؛ در حقیقت او یکی از کارکردهای اخلاق را آموزش رفتار درست به افراد می‌داند. هدف غایی از به‌کارگیری علم اخلاق در واقع فهم و شناخت پدیده‌هایی عام‌تر و کلی‌تر و البته مهم‌تر است که برخی از آنها عبارت‌اند از: دستیابی به تعادل میان آموخته‌ها و اطلاعات اکتسابی و درونیات آدمی؛ استفاده از ظرفیت انسان برای توضیح، پیش‌بینی و ارزیابی رفتار دیگران؛ ارتباط بین ناخواسته بودن یک چیز و ضبط و مهار آن، و معماری فرایند یادگیری و تصمیم‌گیری در بافت اجتماع. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی او با نایجل واربرتون است که از نسخۀ گفتاری سایت www.philosophybites.com گرفته شده است.
    ***
    فیری کوشمن به philosophy bites خوش آمدید.
    بسیار متشکرم، و ممنون از اینکه مرا دعوت کردید.

    موضوعی که در این جلسه می‌خواهیم بدان بپردازیم، بخت اخلاقی است؛ اجازه دهید پیش از هر چیز تلقی شما از این مفهوم را بشنویم.
    بله، به نظر من این موضوع یکی از موضوعات خاصی است که به بهترین شکل می توان آن را با ذکر مثال توضیح داد. تصور کنید، پس از این گفت‌وگو، من و شما یک نوشيدني می‌نوشیم و هریک با اتومبیل خود، در راه بازگشت به خانه منحرف می‌شویم و شما سر یک پیچ با یک بوته‌ متراکم درخت برخورد می‌کنید و به‌خاطر رانندگی در حال مستی متوقف می‌شوید، و مشخص می‌شود که این اولین مرتبه است که شما چنین جرمی را مرتکب می‌شوید. از قوانین بریتانیا خبر ندارم اما در جایی که من زندگی می‌کنم، ماساچوست (آمریکا)، شما قطعاً برای این کار بین 20 تا 50 دلار جریمه می‌شوید. من در راه بازگشت به خانه، به‌اشتباه از جاده منحرف می‌شوم و با شخصی تصادف می‌کنم و او کشته می‌شود. در ماساچوست، این کار برای من بین 2 تا 15 سال زندانی به همراه دارد. بنابراین ملاحظه می‌کنید که میزان جریمه برای هریک از این رفتارها متفاوت است. برنارد ویلیامزِ فیلسوف خاطرنشان کرده که اخلاق، از این لحاظ، متکی به شانس است و این مسئله‌ای است که من بدان پرداخته‌ام.

    بنابراین، شانس (بخت) دراینجا ناظر به اتفاقی است که برای شخص در کنار جاده می‌افتد، و متعاقباً او بابت آن باید جریمه پرداخت کند.
    بله، دقیقاً.

    هر نوع شانسی نمی‌تواند با اخلاق ارتباط داشته باشد. (آيا) این می‌تواند موضوع شانس باشد که من در بریتانیا بدنیا آمده‌ام و نه مثلاً در آلمان؟
    کاملاً درست است؛ و ویلیامز از راه‌هایی نام می‌برد که شانس بر قضاوت اخلاقی ما تأثیر می‌گذارد. در واقع مسئله‌ای که من به‌طور خاص بر آن متمرکز شده‌ام، «شانسِ نتیجه‌محور» (یا ناظر به نتیجه) است. از‌این‌رو، قضیه این است که شانس می‌تواند بر مبنای رفتار مشترک و اصلی نتایج و پیامدهای متفاوتی به‌بار آورد.

    شما پیش از هر چیز یک روان‌شناس هستید و به مسائلی می‌پردازید که صبغۀ فلسفی هم دارند، از این منظر به مسئله‌ چگونه می‌نگرید؟
    این موضوع یکی از پیچیده‌ترین موضوعاتی است که روان‌شناسی به مدت چندین سده و فلسفه بیش از هزار سال است که درگیر آن هستند. درمیان مردم نیز این قبیل مفاهیم مطرح است و به‌طورخاص آنها خود را (در خصوص شانس) بر سر دوراهی می‌بینند؛ در واقع آنها با موارد و موقعیت‌هایی مواجه می‌شوند که بر اساس درک و فهم آنها، با هم جور در نمی‌آیند. بنابراین، پرداخت علمی به این مسئله‌ زحمت زیادی می‌طلبد. و من امیدوارم بتوانم از پس این دوراهی دشوار برآیم و مکانیسم‌های روان‌شناختی هم ارزی را تعریف و تحدید کنم که بتوانیم از طریق آنها بین یک چشم‌انداز و چشم‌انداز دیگر به‌درستی قضاوت کنیم. 

    بنابراین، در باب اين موضوع، شهودهای رقیب اقتضا می‌کند که پیش از هر چیز بگوییم، تنبیه یا جریمۀ شخص به‌علت اتفاقی که خارج از ضبط و مهار او بوده، اشتباه است. و این به شانس برمی‌گردد که آیا هر زمان شخصی که اتفاقی از جاده منحرف شد، باید جریمه پرداخت کند. از سوی دیگر، به‌لحاظ شهودی، درست است که کسانی که مست هستند و به هنگام رانندگی افرادی را می‌کشند، باید تاوان و جریمه سنگینی بپردازند. البته کسانی هم هستند که مراقب‌اند که به کسی صدمه نزنند، در عین حال ممکن است چندان خوش شانس نباشند. 
    بله، درست است. از یک سو، کاملاً احمقانه است که شخصی را که وارد بوته‌های درخت شده 10 سال زندانی کنیم. و در عین حال، احمقانه است که  شخصی را که یک انسان را کشته، با پرداخت 20 یا 50 دلار آزاد کنیم. و شگفت‌انگیز آن است که ما در مقام قضاوت، با دو مقوله نادرستی  مجازات مواجه‌ایم. لذا شما این دو مورد را پیش روی مردم می‌گذارید و می‌گویید چقدر نایجل برخطاست، و چقدر فیری برخطاست و چقدر رفتار آنها نادرست است؟ آنها بالطبع می‌گویند که رفتار هر دو به یکسان نادرست است. اگر بگویید چقدر شخصیت ما بد است، آنها خواهند گفت هر دو به یکسان بد هستید. وقتی می‌گوییم نایجل چقدر باید مجازات شود یا فیری چقدر باید مجازات شود، در واقع به‌طور خاص، سخن از نفس مجازات گفته‌ایم. و دراینجا ناگهان با مغایرت در نتیجه، مواجه می‌شویم، فلذا بخشی از معمایی که باید آن را حل کنیم آن است که چرا مغز ما طوری طراحی شده که دو مجموعۀ متفاوت و مغایر از شهودهای اخلاقی را در خود دارد و سبب می‌شود که ما پاسخ‌های متفاوتی به یک مسئله‌ بدهیم: یکی پاسخ به برخطا بودن و یا شخصیت و دیگری، مجازات.      

    وقتی می‌گویید مردم علی‌الاصول دربارۀ خطا بودن قضاوت می‌کنند، در واقع آنها به هر دو موقعیت یک پاسخ می‌دهند، این فقط یک حس شخصی نیست، این چیزی است که در نهایت با روش‌های تجربی کشف می‌شود. 
    بله کاملاً درست است. دراین‌باره، ما تقریباً هزاران نفر را در اینترنت آزموده‌ایم و نمونه‌هایی فرضی به آنها عرضه کردیم. البته طبیعی است که شما مایل نیستید کل استدلال خود را بر یک نمونه واحد  بنا  کنید و از این رو، به آنها نمونه‌های متفاوت و فراوانی عرضه کردیم؛ نمونه‌هایی که در آنها مقاصد و نیات و نتایج گوناگونی وجود داشت و سپس از آنها خواستیم دربارۀ نادرستی، شخصیت یا مجازات (جریمه) به قضاوت بنشینند. البته نگرانی موجود در اینجا این بود که چگونه می‌توان به گفته‌های افراد در اینترنت اعتماد و روی آنها حساب باز کرد. مردم در اینترنت خیلی حرف‌های احمقانه می‌زنند (و حتی خود من هم ممکن است در اینترنت چرت و پرت بگویم). ازاین‌رو، مرحلۀ بعدی در تحقیق، این بود که افراد را به آزمایشگاه بیاوریم و در عین حال، روش‌های به‌کار گرفته‌شده در زمینۀ رفتار اقتصادی را اصلاح کنیم، روش‌هایی که در آن افراد در بازی‌ها به مبادلۀ پول می‌پردازند. ما اتفاقاتی در این بازی‌ها تعریف کردیم و حسب پاداش و جریمه‌های دریافتی، نتایج را بررسی کردیم و دریافتیم که اگر من به شما بر اساس تاس(قاپ) پول بدهم، در این صورت همین تاس کافی خواهد بود که تعیین کند شما چقدر به من پاداش یا جریمه خواهید داد. اگر تاس خوب بیفتد آنچنان‌که من نسبت به شما بسیار سخاوتمندانه پول بدهم، در اینصورت ممکن است شما نیت مرا مبنی بر تاس، نادیده بگیری و به من پاداش بدهی. و اگر تاس بد بیفتد، حتی اگر نیت من آن باشد که سخی باشم، شما ممکن است، مرا جریمه کنی.   

    آنچه در خصوص نتایج برای من جالب است آن است که اغلب قضاوت‌های افراد برخلاف انتظار و غافلگیر‌کننده بود. شما چه فکر می‌کنید؟
    پرسش بسیار جالبی است، و من تلاش زیادی کردم تا پاسخش را دریابم. واقعیت آن است که دشوار بتوان توضیح داد که چرا نتایج حاصله صرفاً ناظر به جریمه و مجازات هستند. بنابراین، برای مثال، شما ممکن است بگویید سردرآوردن از نیات و مقاصد افراد مشکل است و به‌آسانی نمی‌توان گفت که در سر فلان شخص چه می‌گذرد. در عین حال، به‌آسانی نمی‌توان فهمید که آیا شما دربارۀ «شخصیت» فرد قضاوت می‌کنید یا قضاوت شما ناظر به میزان جریمه و مجازات لازم برای آن شخص است. بنابراین، مشکل عبارت است از توضیح آنچه عملاً شما برای مجازات و جریمه یک رفتار نیاز دارید. و ما گمان می‌کنیم که این مسئله‌ به نقش خود مجازات و جریمه ربط پیدا می‌کند؛ نقشی که جریمه در آموزش افراد جهت اصلاح رفتارشان در آینده ایفا می‌کند. وقتی شما در خصوص شخصیت یک فرد قضاوت می‌کنید، در واقع سعی می‌کنید که با او تعامل کنید و در سایۀ این تعامل پیش‌بینی کنید که او چه رفتاری در آینده خواهد داشت. وقتی شما کسی را مجازات و جریمه می‌کنید  امیدوارید که رفتارش را تغییر دهد و اصلاح شود. ممکن است تصور کنید که افراد می‌توانند به‌نحوی طراحی شوند که از طریق پاداش و عقاب مبتنی بر نتایج کارها، عبرت بگیرند، در عین حال، دریافت پاداش و عقاب بر اساس نیت، نتیجۀ معکوس دارد. لذا ما آزمایشی ترتیب دادیم که این فرضیه را می‌آزماید که شیوۀ مجازات ما با شیوۀ یادگیری اتفاقی ما انطباق دارد. بر طبق این آزمایش، شما و من در یک آزمون شرکت می‌کنیم، شما تاس می‌اندازید و ممکن است پولی از من ببرید یا به من ببازید؛ من امیدوارم که شما اهداف خوبی را قصد کرده باشید، اما مشکل اینجاست که شما نمی‌دانید که کدام هدف برای من خوب یا بد است. و بعد از هر پرتاب، شما دوباره پرتاب می‌کنید و باز دوباره پرتاب می‌کنید، و من به شما امتیاز یا جریمه می‌دهم تا به شما آموزش دهم. اگر نیت شما خوب باشد، من به شما پاداش می‌دهم و اگر بد باشد، مجازات می‌کنم. البته شما یک پرتاب‌کنندۀ حرفه‌ای تاس نیستید (و در واقع هیچ‌کس نیست). ما از شما می‌خواهیم که در هر پرتاب هدف خود را اعلان کنی، و با این کار ما مکانیسمی در اختیار داریم که مطمئن می‌شویم شما صداقت دارید. این البته بستگی به اعلان شما دارد، اگر هدف سبز را قصد کنید، پول خوبی در انتظار شماست و اگر هدف قرمز را قصد کنید، پول هنگفتی از کف می‌دهید. در اینجا من با یک دوراهی مواجه هستم: می‌خواهم به‌خاطر نیت سخاوتمندانه‌تان به شما پاداش دهم یا قصد دارم به‌خاطر نتیجۀ بدتان شما را مجازات کنم. خب، ما برای نیمی از افراد استراتژی نخست‌مان را به‌کار می‌بریم یعنی همواره به رفتارها به حسب هدف و نیت پاداش و جریمه می‌دهیم. و برای نیمی دیگر، استراتژی دوم، را استفاده می کنیم یعنی همواره به رفتارها به حسب نتیجه پاداش و جریمه می‌دهیم. در پایان آزمایش دریافتیم که گروه دوم بسیار بهتر یادگرفتند که کدام هدف خوب و کدام بد است. برخی از اساتید از لحظه‌های آموزنده سخن می‌گویند. این لحظه ها در واقع زمان‌هایی در کلاس درس است که می‌تواند برای افراد عبرت‌انگیز باشد. دربارۀ اتفاقات و تصادفات نیز همین‌طور است؛ کودک شما قصد ندارد فنجان چای را بشکند، اما این، یک لحظه آموزنده است که در آن شما فرصت دارید پیامی را دربارۀ آنچه برایتان اهمیت دارد، منتقل کنید.     

    حال اگر ما شخص ثالثی را داشته باشیم که درگیر ماجرا شود چطور؟ مثلا من به سمت خانه رانندگی می‌کنم، در حالی که مست هستم از جاده منحرف می‌شوم ولی کسی را نمی‌کشم، و شما نیز به‌سوی خانه می‌رانید و فردی را می‌کشید. اما این کشتن در واقع توسط شخصی انجام می گیرد که با آن شخص خصومتی داشته و عامدانه او را می‌کشد. این را چگونه توضیح می‌دهید؟
    بله، سؤال بسیار خوبی است، چون از این واقعیت پرده بر می‌دارد که اگرچه من بر دوراهی پاداش و جریمه تأکید کردم که ناظر به نتیجه است، اما یک عنصر مسلم وجود دارد (و آن این) که نیت، به‌غایت برای مجازات و جریمه مهم است و من یقیناً نمی‌خواهم همۀ داستان را به نتیجه حواله دهم. از‌این‌رو، تحقیقات بسیاری در این زمینه انجام داده‌ام، اما افراد دیگری که تعدادشان کم هم نیست می‌گویند که به‌شدت به‌خاطر نیت پلیدی که داشته‌اند، به‌سختی مجازات شده‌اند. می‌دانیم که «الگوی قضاوت» در اوایل کودکی پدید می‌آید و در فاصلۀ سال‌های 4 تا 8 سالگی رشد می‌کند. و نخستین آزمایش در این زمینه در روان‌شناسی اخلاق توسط ژان پیاژه انجام شده است که قضاوت را بر مبنای مراحل رشد فرد بررسی کرده است. بر اساس آزمایش او، «قضاوت بر مبنای نتیجه» تا هشت‌سالگی است و از هشت‌سالگی به بعد، «قضاوت بر مبنای نیت» صورت می‌گیرد و تا آخر عمر، رشد فی‌نفسه نقش مهمی در نحوۀ قضاوت شما دربارۀ رفتار افراد ایفا می‌کند. بنابراین، به‌نظر می رسد که جریمه یا مجازات به‌نوعی ترکیب دو نیروی متضاد است و در همان مراحل اولیۀ رشد، خود را نشان می‌دهد. البته این مسئله‌ مستلزم جمع‌آوری شواهد بسیاری است تا به تأیید برسد. زمانی که شما بزرگ و بالغ می‌شوید، قضاوت نیت‌محور غالب خواهد شد، و در تعیین میزان مجازات و جریمه نقش مهم‌تری بازی می‌کند. 

    بِن وِل یک فیلم جنایی ساخته که در آن شخصیت اصلی نیّات بدی در سر دارد. او می‌کوشد تا عده‌ای را به قتل برساند اما حسب اتفاق، این افراد به‌واسطۀ اتفاق دیگری کشته می‌شوند که او اصلاً انتظار ندارد. حال، او نیتی دارد که نتیجه نداده، در این خصوص چه می‌گویید؟
    پرسش جالب و البته خنده‌داری است. ما نمونه‌هایی را آزمایش کرده‌ایم که عیناً همین ساختار را دارند. ما با افرادی مواجه‌ایم که نیت می‌کنند کسی را بکُشند اما در نهایت موفق نمی‌شوند، و از قضا آن شخص می‌میرد و آنچه ما کشف کردیم آن است که اگر به‌طور هم‌زمان این شخص بمیرد، مجازات شما در مبادرت به قتل، کمتر می‌شود اما به صفر نمی‌رسد؛ درست است که به حسب اتفاق و ناگهان از کل ماجرای قتل کنار کشیده شده‌اید، اما به‌خاطر تلاش برای ارتکاب به قتل، اندکی مجازات و جریمه خواهید شد. اگر من سعی کنم که شما را بکشم و هم‌زمان شما سالاد زهرآلودی را که در آشپزخانه هست، بخورید و بمیرید، نظریۀ انعکاس می‌گوید که مقصر سالاد زهرآلود است و به‌ناگهان همۀ توجهات به سمت آشپزخانه جلب می‌شود و شما دیگر به کسی که آنجا نشسته و با تفنگ در انتظار کشتن شماست، فکر نمی‌کنید. خب، اگر سالاد شما را نکشد، نظریۀ انعکاس دیگر ضرورتی ندارد. و قضیه تماماً روی نیتی متمرکز می‌شود که متوجه کشتن من است. آن هم توسط شخصی که با تفنگ آماده نشسته است.

    پس شما می‌گویید که ما این شهودهای خودمان را کنار بگذاریم و تبیین‌های تکاملی در خصوص چرایی این اتفاقات را بپذیریم. خب این یک واقعیت است و فرضیۀ شما نیز درست است، اما این پرسش پیش می‌آید که وقتی شما یک الگوی رفتاری در اختیار دارید، چگونه می‌توانید بر اساس آن در خصوص پاداش و جریمۀ اعمال قضاوت کنید؟
    سؤال فوق‌العاده‌ای است. اجازه دهید مثالی بزنم. آن کودکی را که پیش‌تر اشاره کردم، در نظر بگیرید که فنجان چای را شکسته و مادرش می‌تواند بر اساس نظریۀ «لحظۀ آموزنده» عمل کند. اما در تاریخ تکاملی ما، مادر نمی‌تواند از آن زبان استفاده کند؛ همۀ آنچه او می‌تواند انجام دهد تنبیه کودک است و او با این کار در واقع به کودک می‌گوید که این کار بد است. اما مادر در تکامل فعلی (یعنی وقتی بزرگ‌تر شدیم) گزینۀ دیگری دارد: می‌تواند بگوید که تو مرا با این کار عصبانی کردی، یا حتی پیش از آنکه این اتفاق بیفتد، به او (کودک) قوانین را آموزش دهد و بگوید که شکستن فنجان کار نادرستی است. و در واقع در این مرحله زبان نقش مهمی دارد و می‌تواند ما را    از دوراهی های نتایج تصادفی برهاند.   و من امیدوارم که از این گزینه بیشتر بهره ببریم.  

 
  • شانس بر مبنای نظام معنایی فرد تحلیل مي شود

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    شانس بر مبنای نظام معنایی فرد تحلیل مي شود

    گفتگو با سيد جواد ميري*
    هيأت تحريريه


    شانس چیست؟ آیا واقعیت دارد؟ این مسئله سؤال بسیاری از مردم است. «شانس» واژه‌ای فرانسوی به معنای «بخت»، «طالع» و «اقبال» است و حادثه یا پیشامدی بدون علت ظاهری، به صورت «اتفاق» یا «تصادف» است که هرگاه به نفع کسی باشد، او را به «اوج خوش‌بختی» می‌رساند و اگر به زیان فردی باشد، وی را به «خاک سیاه» می‌نشاند. شانس چنان جاذبه‌ای دارد که از کودکان کم سن و سال تا افراد باسواد و بزرگسال را در برمی‌گیرد و برای دست‌یابی آنها را وادار به کارهایی خاص می‌کند. در این گفت وگو سعی شده نگاهی اجمالی به شانس داشته باشیم. دکتر میری بر این باور است که شاید آن چه را ما به آن علم نداریم یا سلسله  رخدادهايي  را كه بدانها احاطه نداریم شانس می‌ناميم.
    ***
    با پدیده‌ای در جهان مواجهيم هستیم که از آن به شانس و اقبال تعبير می‌شود. چه خوب و چه بد باشد در جهان هست؛ و خارج از کنترل فرد است و با ارادة او نسبت چندانی ندارد. در دو سطح به شانس نگاه می‌شود یکی سطح عوامانه است که فرد شانسی دارد که نسبت به او آن اتفاق رخ می‌دهد. اما سطح دیگر نخبگی است که شانس را از منظرهای مختلف معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی مي نگرند. ما بحثمان را از چیستی شانس و نخبگی آغاز کنیم. شما شانس را چگونه تعریف می‌کنید و از نظر شما چه جایگاه و معنايي دارد و در دانش‌های جامعه‌شناسی و فلسفه و حتی الهیات چگونه تبیین می‌شود؟
    اجازه دهید پیش از آنکه به پرسش شما پاسخ دهم این نکته را بگویم که بحث از شانس یا بخت و یا اقبال موضوعی تک ساحتی نیست بل مبتنی بر نظام معنایی فرد می‌تواند قابل تحلیل باشد. به سخن دیگر، بحث از شانس به تعبیری پرسش از جهان بینی است. به  عنوان مثال، سوسور بحثی دارد در باب زبان؛ او می‌گوید برای فهم واژه ما نمی‌توانیم صرفا کلمه در حالت لکسیکال را مبنای فهم قرار دهیم بل از واحد پیچیده‌تری به نام جمله یا مجموع جملات باید کمک بگیریم. اگر این مدل را بتوان تعمیم به پرسش شما داد، آنگاه می‌توان ادعا كرد که پرسش از شانس، به شرط فهم نظام معنایی و يا در بستر مجموعه‌ای از مفاهیم که طرح واره‌های ذهنی و معرفتی فرد را تشکیل می‌دهند، قابل بررسی و معنا کاوی هستند. اگر بحث از شانس را از این چارچوب بیرون ببریم آنگاه با مفهومی روان شناختی روبه رو خواهیم شد که امکان مفهوم‌سازی و تبیین مسئله را دشوار و حتی ناممکن خواهد کرد. البته مقصود من این نیست که ابعاد روان شناختی این بحث حائز اهمیت نیستند ولی موضوع شانس بدون توجه به ابعاد و مؤلفه‌های مقوم جهانبینی بحث را بی‌سامان می‌كند. حال که این مقدمه را گفتم، می‌توانم به پرسش شما بازگردم.  
    بحث شانس و یا بخت و اقبال و یا آن چیزی که در دوران کلاسیک و یا در یونان و رم باستان از آن یاد می‌شود الهه‌ای است با عنوان مادر فورتونا. آنها فکر می‌کردند که این بخت و شانس ناشي از الهه به گونه‌ای است که برای برخی اتفاق می‌افتد و برای عده‌ای دیگر اتفاق نمی‌افتد. پس از اينكه الهه خوشبختی به برخی بدون حساب و کتاب خوش‌شانسی می‌داد و برخی دیگر نيز همواره با بخت بد همراه بودند، بعدها در غرب، ادیان سامی در غرب گفتند این طور نیست بلکه یک تقدیری هست و یک قدرت قاهره‌ای هست که کل عالم را می‌داند و آن علیم و داناست و بر حسب مقدراتی که در دستگاه لاهوت است می‌بخشد و یا تقدیر این عالم را پی‌ریزی می‌کند. بعدها بحث الهیات و تئولوژی در غرب  با آمدن عصر روشنگری کنار رفت و بحث علم مطرح شد. آنچه را تو شانس می‌پنداری یا بخت می‌‌دانی اگر ذیل قانون تعریف کردی و احاطه علمی به آن پیدا کردی، شاید شانس هم نباشد و بعضا قانون است که اساسا شانسی به آن معنا مطرح نیست. فلاسفه و یا علمای اجتماعی  معتقدند ما چیزی را که به آن علم، دانش و احاطه نداریم اسمش را شانس می‌گذاریم.

    یعنی مبتنی بر جهل یا عدم آگاهی ماست؟
    بله همان است. به دایره و مدار جریان از ابتدا تا انتها مسلط نیستیم  یا از منظری خاص به آن نگاه می‌کنیم. به عبارتی ما آن چشم‌انداز را به مسائل نداریم. به طور مثال گفته می‌شود در ایران دارالفنون در زمانی تأسیس شد که دوران میجی ده یا بیست سال بعد در ژاپن به وجود آمد. اکنون ببینید ژاپن کجاست و ما کجا هستیم. ما واقعا شانس نداشتیم! اگر این گونه نبود و ما آن گونه نمی‌شدیم اکنون وضعمان جور دیگری بود. این یک نگاه خام‌اندیشانه است که تمامی داده‌ها را نداریم و بر آن مسلط نیستیم. به عنوان مثال یکی از شاخصه‌ها این است که درصد سواد و وضعیت دانش را در آن روزگار ایران و ژاپن قیاس می‌کنیم، می‌بینیم واقعا ژاپن قدری جلوتر از ایران بوده است. در حالت معقول ایران نمی‌توانست ژاپن شود. از آنجا که ما احاطه کامل به داده‌ها نداریم می‌آییم در قالب عوامانه و با گفتن مغالطات صحبت از شانس می‌کنیم. حتی موقعیت سرزمینی هم تاثیرگذار است که وضعیت ما و ژاپن را متفاوت می‌کند و این ربطی به شانس ندارد. آن چیزی که در گفتار محاوره‌ای شانس گفته می‌شود به این نکته باز می‌گردد که ما احاطة کامل به مؤلفه‌های مختلفی که می‌تواند یک موقعیت را دگرگون کند نداریم.

    می‌توانیم یک نتیجه هم بگیریم. فلاسفه معتقدند که هیچ چیزی در نظام عالم بدون علت و معلول رخ نمی‌دهد. اگر قرار باشد بر اساس همین سیاق حرکت کنیم امری با عنوان شانس کاملا منتفی است؟
    اگر از منظر فلسفی نگاه کنیم اساسا این نکته درست است. در فلسفه اسلامی بحثی با عنوان عرض و جوهر داریم. عرض آن چیزی است که اتفاق افتاده است. وقتی جوهر را بشناسیم می‌توانیم مبنای آن را بفهمیم. در علم جدید هم می‌بینیم که آن چیزی هم که فکر می‌کنید شانس است سلسله مراتبی دارد و سلسله مراتب در حلقه‌های مشخص قرار می‌گیرد كه آن سلسله و زنجیر دلائل و مشخصاتش را روشن مي سازد.

    علامه طباطبایی در آغاز کتاب بدایه الحکمه هم از بخت نام می‌برد اما توضیحی نمی‌دهد و یا موضع‌اش را اعلام نمی‌کند. به نظر شما فیلسوفان اسلامی آیا نظری بینابینی در باب این موضوع داشتند؟ و یا اساسا نقد جدی وارد کرده‌اند؟
    به نظر من در فلسفه نوصدرایی که علامه طباطبایی یکی از متنفذترین نمایندگانش در عصر ماست. مفهومی به نام شانس نمی‌تواند معنا یا جایگاهی اصیل داشته باشد زیرا هستی در دو مرحله تقدیر و تدبیر مفهوم  سازی می‌شود و تقدیر به معنای شانس نیست بل اساسا در چارچوبی با عنوان "اصابت" یا "مصیبت" قرار می‌گیرد. اجازه دهید کمی بیشتر توضیح بدهم؛ مفهوم مصیبت در زبان افواهی به معنای بدبختی و فلاکت و بیچارگی فهم می‌شود، حال آنکه در زبان فنی فلاسفه نوصدرایی مصیبت ارتباط وثیقی با مفهوم هستی معنادار دارد. زیرا، هستی موجودی ذی شعور شناخته می‌شود و رابطه این هستی ذی  شعور و انسان یک رابطه تنگاتنگ است و کنش‌های انسانی در پهنه هستی آثاری ایجاد می‌کند و این آثار در قالب رخدادهایی در بستر زندگی فردی و جمعی بشر خود را پدیدار می‌کند و وقتی کسی به مصیبتی گرفتار می‌شود معنای فلسفی آن این است که از کمان هستی تیری رها شده و دقیقا بر کسی که باید اصابت کند، برخورد می‌کند و این معنایش این است که در هستی مفهوم سازی شدة علامه طباطبایی جایی برای شانس نیست بل همه هستی ظهوری است که بر اساس کنش‌های ما به مصیبت‌هایی ايجاد خواهد شد و این اصابت‌ها مي توانند هم خیر و هم شر باشند. به عبارت دیگر، با خوانشی که من از سنت نوصدرایی دارم بعید می‌دانم رویکرد علامه طباطبایی رویکردی شانس‌محور باشد بل نگاه او در دایره تقدیر و تدبیر قابل‌تبیین است.

    آیا شما فی نفسه پدیده‌ای را با عنوان شانس در جهان می‌پذیرید؟
    ببینید من پیشتر گفتم که فهم این پدیده بستگی وثیقی با نظام معنایی انسان دارد و آن نظام را فلاسفه با عنوان جهان بینی مطرح می‌کنند. اگر این گونه ببینیم آنگاه پرسش شما این می‌شود که من از کدامین منظر جهان را درک می‌کنم؟ یا جهان بینی و جان بینی من چیست؟ من جهان و هستی را در قالب شانس مفهوم سازی نمی‌کنم بل بین جهان انسانی و جهان هستی تمایزی قائل می‌شوم و بر این باورم که در عین وابستگی شدید بین این دو، باید تمایزی هم بین این دو ساحت پیچیده قائل شد. به سخن دیگر، جهان انسانی به واسطه حیویت جان انسانی دینامیک متفاوتی از جهان هستی دارد. البته این بدین معنا نیست که هستی انسان جزئي از هستی جهان نیست ولی انسان تنها موجودی است که جان و جهان را درک و باز-خلق می‌کند و از این روی دارای عالمی متمایز از زیست‌های دیگر است. حال اگر انسان را موجودی دارای شعور در نظر بگیریم، آنگاه این وجود را چگونه می‌توان مفهوم سازی کرد؟ در نگاه من، شانسی وجود ندارد بل تقدیر بر جهان حاکم است ولی در جهان انسانی تدبیر نقش عظیمی دارد و دیالکتیک بین این دو هستی مشترک انسانی را در این عالم وجود بازآفرینی می‌کند. البته این هستی بازآفرینی‌شده برای همه یکسان نیست بل ربط ژرفی با سعه وجودی هر فرد و ظرفیت فرهنگی هر سرزمین دارد.

    به نظر شما چه سلسله و عواملی سبب مي شود كه در يك جامعه شانس موضوع توجه قرار گيرد؟
    این نکته مبنای روان‌شناختی، روانی و وجدانی دارد. یعنی اینکه در جامعه‌ای شايد سازوکار منطقی و معقولی جواب ندهد. یک مثال ساده بزنم. شما در صف نانوایی هستید و کاملا نوبت را رعایت می‌کنید اما افرادی بدون نوبت و با زرنگ‌بازی کار خودشان را جلو می برند و شما متوجه می‌شوید که مرتب ایستادن در این جامعه جواب نمی‌دهد و اگر شما هم بی‌منطق رفتار کنید می‌توانید به آن هدف مقطعی‌تان برسید درست است که در کل شما به نتایجی می‌رسید اما این نکته باعث می‌شود که آن چارچوب و نظم و سازوکار معقول یک استثناء ‌شود. چرا در جامعة ما اقبال به فالگیری و کف‌بینی زیاد است. فرد به این نکته توجه نمی‌کند که ساختارها در جامعه مشکل و ناکارآمد هستند و بی‌عدالتی در جامعه رواج پیدا کرده است. در نظر چنين فردي تلاش و کوشش معنایي ندارد، بنابراين به سوی بخت، شانس و رفتار متوهمانه سوق پيدا مي‌كند. در حالی که مشکل آن جامعه ساختار بی‌نظم و بی‌مبنا است. وقتی که این وضعیت پدید می‌آید فرد تصور می‌کند که یک شبه می  تواند پولدار و موفق شود.
    حتی پدیده‌ای با عنوان لاتاری که تصور مي شود مبتنی بر شانس است، اساسا شانسی نیست. با اين حال چرا عده‌ای به دنبال ترویج شانس هستند؟
    در بدو امر و ظاهر آن لاتاری و یا سرمایه‌گذاری‌ها که در قمار و بلیط بخت‌آزمایی می‌کنند شانسی است. اما کسانی که منطق و ریاضیات می‌دانند معتقدند که این مسئله شانس نیست و ریاضیدان‌ها هم دلایلی دارند که این را شانسی نمی‌دانند. از نظر جامعه‌شناسی در نظام سرمایه‌داری شوک‌های عظیمی وجود دارد که آنها به توده‌های مردم داده می‌شود که اساس آن مبتنی بر تبعیض و تکاثر ثروت و بی‌عدالتی است. اين شوك‌ها کاری می‌کند که به تو حسی دهد که در چنین نظامی ناعادلانه امکان خروج از فقر و فلاکت وجود دارد. مقصود من این است که در نظام سرمایه‌داری سوپاپ‌های اطمینانی وجود دارد که روحیه‌ای به شما بدهد که شما تصور کنید می‌توانید از وضعتان خارج شوید.

    شما چه نسبتی بین شانس و عدالت قائل هستید؟ اگر قرار باشد شانس را بپذیریم عدالت جایگاه متزلزلی پیدا می‌کند؟
    شما اگر آن تعریف کلاسیک عدالت را قائل باشید که هر چیزی را در جای مناسب خود قرار دهید در جامعه‌ای که ادب امور رعایت نمی‌شود مردم به شانس و فرصت‌طلبی سوق پیدا می‌کنند و اعتقاد پيدا مي كنند که ساز و کاری نیست و یا آنها مؤثر نیستند. در اين حالت ذهنیت و یا تصوری در ما رشد می‌کند که شاید ما شانسی هم به چیزی رسیدیم. اگر در جامعه‌ای شما شانسی هم به چیزی دست یافتید و یا آن را از دست دادید شما فردا منتفع یا متضرر شدید، در کل جامعه است که ضرر می‌کند چرا که نشان می‌دهد سازوکاری برای رسیدن به پیروزی و موفقیت نیست. به عبارتی نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود. با چنین روحیه‌ای راحت طلبی و فرصت طلبی بیشتر می‌شود و او بدون مهارت به دست آوردن می‌تواند در حوزه‌های مختلف دخیل باشد. چنین وضعی فاجعه‌ای برای جامعه است.

    این فاجعه منجر به بی‌مسئولیتی در جامعه می‌شود یعنی او فردی از منظر اخلاقی بی‌مسئولیت می‌شود؟
    بله. بی‌مسئولیتی از آنجا شکل می‌گیرد که من نتوانم درجات را به  طور سلسله مراتبي طی کنم ...

    ما می‌توانیم یک مدل معرفتی برای شانس تبیین کنیم که بر اساس آن به مدلی برسیم؟
    همان طور که پیشتر اشاره کردم شانس در دستگاهی می‌تواند مفهوم شود که به آن باور داشته باشد. در جهان‌بینی بیگ بنگی که جان بینی دیگری دارد شانس اساس هستی است و نشئة دیگری جز جهان فیزیکال نیست ولی من در این جهان بینی حیات و اگزیستانس انسان را فهم نمی‌کنم. انسان موجودی است که مصیبت‌کش است و هر آنچه بر او اصابت می‌کند برخاسته از شعوری است که با شانس هم خانه نیست و این هم خانه نبودن و هم کیش نبودن یعنی برای فهم شانس باید تمایزات نظام‌ های معنایی را بیشتر کاوید. البته در جهان پسامدرن امروز جهان بینی جایگاه محوری خویش را در روایت‌های فلسفی از دست داده است و این خود موضوع قابل بحثی است که بدانيم ربط بین سرگردانی انسان پسامدرن و غیبت جهان بینی چیست؟

    * عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

 


صفحه 1 از 7