اطلاعات حکمت و معرفت

  • فرگشت و جهان‏بيني نوين

    PDF چاپ نامه الکترونیک
    سخن دبير دفتر ماه

    فرگشت و جهان‏بيني نوين


    همانگونه که در پرونده الهيات و فيزيک معاصر اذعان شد؛ هر دستاورد نوين علمي، پيامدهاي الهياتي و فلسفي ناگزيري به دنبال دارد. در اين راستا نظريه تکامل يا فرگشت(Evolution)، همچون يافته‏هاي فيزيک مدرن، تحولي شگرف در عرصه هستي‎شناسي معاصر برجاي گذارد و فيلسوفان و الهيدانان را به نظريه‎پردازي در باب پيامدهاي آن واداشت. هر چند اين نظريه، سير تطور شايان توجهي از داروينيسم و حتي پيش از آن تا نئوداروينيسم را پشت سر گذارد، اما آنچه مسلم است مهم‎ترين اتفاق حاصل از اين تطور، صرفا فاصله‎گرفتن از تلقي متداولي بود که از انسان و جايگاه سنتي او انتظار مي‎رفت. همان تصويري که اغلب از داده‎هاي وحياني و حتي باورهاي اسطوره‎اي وام گرفته شده است. بنابراين با ارائه اين نظريه و مهم‎تر از آن تبديل‎شدنش به يک مکتب در بستر زمان، به ناگاه چشم‎انداز موقعيت انسان در جهان، آبستن تحولي شگرف گرديد. به تحت تأثير اين اتفاق، بازخوردهاي متفاوتي از ناحيه انديشمندان اعم از خداباوران و ملحدان، به‎وقوع پيوست که از پذيرش تا تلاش براي رد آن و نيز، از اذعان به‎وجود تعارض ميان علم و دين تا توجيه عدم تعارض در الگوي تکاملي را در بر مي‎گرفت.
    هر چند مهم‎ترين رقيب براي اين نظريه را مي‎توان، طراحي هوشمند (Intelligent Design) ناميد که درصدد رد اين نظريه از طريق پرداختن به ارگانيزم‎هايي است که به دليل پيچيده‏بودن، قابل تقليل به گونه‎هاي ساده‎تر نيست و به عبارتي فرآيند تکاملي را برنمي‎تابند و از اين رهگذر، اثباتي بر وجود طراحي هوشمند و متعالي محسوب مي‏شود؛ اما در کنار آن دانشمنداني همچون توماس نيگل نيز با ايده‎اي نوين و در سياقي متفاوت (طبيعت‎باوري غيرمادي) به نقد و رد اين نظريه همت گمارده و در اين راستا ادله شايان توجهي را ارائه نمودند.
    بنابراين به نظر مي‎رسد فرگشت دوباره رابطه علم و دين را به چالشي ديگر فراخوانده و پژوهشگران اين عرصه را به بحث و گفتگويي ناگزير دعوت کرده است. در اين پرونده برآنيم تا برگي ديگر را به اين موضوع اختصاص دهيم و به بررسي نقش فرگشت در رابطه علم و دين و نيز پيامدهاي ناگزير اين نظريه در برخي حوزه‎ها بپردازيم.
    برگ اول اين مجموعه به مصاحبه‌اي از جان هات اختصاص يافته است. هات در کسوت يکي از پژوهشگران اين عرصه، نظريه تکامل را مي‌پذيرد و در عين حال معتقد به وجود هيچگونه تعارضي در پارادايم پذيرش اين نظريه ميان علم و دين نيست. الحاد مدرن نامي است که وي بر بينش دين‌ستيزان زيست‌شناسي همچون داوکينز، هيچنز و سم هريس مي‌گذارد و ضمن نقد و رد طراحي هوشمند، فرگشت را به‌منزله دليلي بر قدرت بي‌پايان خداوند قلمدادکرده و به سوالاتي در اين راستا پاسخ مي‌دهد.
    پرفسور جيمز کلارک از ديگر فيلسوفان خداباوري است که ضمن پذيرش نظريه تکامل، رابطه علم و دين را در بوته تقريري نوين قرار مي‌دهد. رابطه علم و دين در پارادايم نظريه تکامل ترجمه‌اي است از اين نويسنده که طي آن به تبيين و توصيف اين رابطه پرداخته است. قرآن و نظريه تکامل، بخش ديگري از اين ترجمه است که طي آن کلارک نحوه مواجهه فيلسوفان مسلمان با فرگشت و عدم تعارض ظواهر آيات قرآن با اين نظريه را به بحث و بررسي گذارده است.
    تکامل از علم تا فراعلم، نوشتاري است که ضمن تشريح و تفکيک ميان دو قرائت حداقلي و حداکثري از نظريه تکامل و نيز معرفي و تبيين دو خوانش متفاوت از رويکرد ديني نسبت به حيات، رابطه ميان نظريه تکامل و دين را در خوانش‎هاي مذکور به نظاره مي‌نشيند. در ادامه نويسنده تحليلي در باب قرائت حداکثري تکاملي و رابطه آن با شواهد علمي ارائه مي‌کند.
    معرفت‎شناسي تکاملي، مقاله ديگري مشتمل بر اتخاذ رويکردي طبيعت‌گرايانه به معرفت‎شناسي است. رويکرد مزبور به عنوان بخشي از زيست‎شناسي و فلسفه علم طبيعي‎شده تلقي مي‌گردد و بنابراين محصول تکامل زيستي در نظر گرفته مي‎شود. در اين نوشتار به توضيح اين ديدگاه پرداخته شده و محل تعارض احتمالي آن با الهيات مورد توجه قرار گرفته است.
    توماس نيگل از خداناباوران منتقد فرگشت است. در مقاله تکامل در بوته نقد توماس نيگل، نويسنده ضمن معرفي و تبيين ديدگاه فلسفي نيگل، به توصيف ادله او در اين نقد در خور توجه مي‌پردازد و زير بناي نگرش نيگل در قالب تشريح بينش او را تبيين مي‌کند.
    نظريه تکامل و چالش‌هاي آن با تصوير سنتي از انسان؛ نوشتار ديگري است که طي آن مفهوم انسان و ماهيت او از دو منظر متفاوت ديدگاه سنتي و تکاملي توصيف شده و تمايزات بنيادين اين دو ديدگاه به بحث و بررسي گذاشته شده است. حل تعارض موجود بين دو ديدگاه، رويکرد ديگري است که طي اين مقاله بدان پرداخته خواهد شد.
    سرانجام اينکه تکوين در نگاه ملاصدرا با نظريه تکامل- در اينجا نئوداروينيسم- ، وجوهي از اشتراک و انفکاک را در بردارد. اين مقاله ضمن توجه‌دادن مخاطب به تقدم زماني ملاصدرا نسبت به نظريه‎پردازان طرفدار تکامل انواع، به بررسي تطبيقي ديدگاه‎هاي مذکور مي‌پردازد. برگ ديگري از اين تحقيق نيز، به بررسي حدوث جسماني روح ذي‌حيات در فلسفه صدرايي اختصاص دارد که يکي از حلقه‌هاي کليدي و مفقود در فرضيه تکامل تلقي مي‌شود.
    فرجام کلام آنکه بر آن بوديم تا در چهار دفتر مربوط به علم و دين، به رابطه ميان علم فيزيک، زيست‌شناسي(نظريه تکامل)، روانشناسي و کيهان‎شناسي با دين بپردازيم. پرونده پيش رو، دومين پرونده از چهار مورد مذکور است که به رابطه ميان نظريه تکامل و الهيات اختصاص يافته است. پيش‌تر در پرونده الهيات و فيزيک معاصر به بررسي رابطه ميان دستاوردهاي نوين علم فيزيک و دين پرداخته شد. در اين راستا دو پرونده ديگر در زمينه علم و دين در شماره‌هاي آتي منتشر مي‌شود.
    مريم سعدي

 
  • توهم الحاد

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    توهم الحاد

    گفتگو با جان هات1
    ترجمه محمدرضا نجارپور


    پروفسور جان هات؛ متخصص و پژوهشگر حوزه الهيات، طي اين مصاحبه‏ در مورد شائبه تعارض علم و دين، بر مبناي نظريه تکامل سخن مي‎گويد. وي ضمن پذيرش نظريه تکامل، آن را به مثابه دليلي بر قدرت بي‎پايان خداوند بر شمرده و به نقد الحاد مدرن مي‎پردازد.
    ***
    مقدمه
    مساله تکامل, همچنان به عنوان مهم‎ترين موضوع در گفتمان علم و دين باقي مانده است. اما براي مشاجرات موجود بين خلقت‏گرايان و دانشمندان، چشم‎اندازي وجود دارد که جاي آن در مباحث عام راجع به تکامل خالي مي‏نمايد. به ندرت از معتقدان به دين مي‎شنويم که نظريه دارويني را در مورد تکامل پذيرفته‎اند. چگونه يک فرد با ايمان مي‎تواند فرآيند بي‎معني و به ظاهر تصادفي تکامل را با اعتقاد به خدا تطبيق دهد. ساده‎ترين پاسخ به اين سوال اين است که مي‎توان ادعا  نمود ميان علم و دين هيچ سازگاري و ارتباطي وجود ندارد. همانگونه که استفان جي گولد2 معروف مدعي است؛ که آن‎ها "پديده‎هاي مطلق بدون اشتراک" هستند. اما ممکن است اين پاسخ بسيار سطحي به نظر برسد و تنها يک ترفند و اقدام مصلحتي، جهت آرام ساختن دانشمندان و جريانات سنتي مسيحيت تلقي گردد.
    ممکن است تئوري تکامل به همراه فيزيک مدرن، چالشي جدي و بنيادين با اعتقاد ديني ايجاد نمايد. به عبارت ديگر يک فرد با ايمان خردمند چگونه مي‎تواند بعد از داروين و انيشتين، ايمان خود و حتي اعتقاد به خداوند را توجيه کند. اين همان سوالي است که جان هاوت با مطرح کردن الهيات تکامل، قصد پاسخ دادن به آن را دارد.
    جان هات الهيدان کليساي کاتوليک روم در دانشگاه جرج تاون و نويسنده‎اي پرکار است. کتاب‌هاي وي شامل "خداوند پس از داروين3"، " آيا طبيعت کافي است؟4" و کتاب در حال چاپ " خدا و الحاد جديد5" است. وي همانگونه که به خداشناسي مسيحي پرداخته، به نظريه تکامل نيز ورود نموده است.
    . او اعتقاد دارد (نظريات)داروين "هديه‎اي به الهيات" است. هات مي‎گويد زيست‎شناسي تکاملي، خداشناسان معاصر را مجبور ساخته تا با رد نگره‏هاي قديمي در مورد خداوند به عنوان طراحي مداخله‎گر6  افکار خود را شفاف و روشن سازند. هات نظريه خداشناسانه کشيش جسويت7 که قهرمان تفکر وي بود و تيار دوشاردن8 ديرينه‏شناس9  که بيش از نيم قرن پيش از دنيا رفته‏اند را اصلاح مي‏نمايد. تيار معتقد بود؛ ما در جهاني زندگي مي‏کنيم که به سوي پيچيدگي گسترده‏تري تکامل مي‎يابد و در نهايت به آگاهي و هوشياري منتهي مي‎شود.
    هات در مواجهه با مبحث تکامل، رويکردي جالب توجه داشته است. وي تنها الهيداني است که به عنوان شاهدي متخصص و صاحبنظر، در دادگاه داور که قوانيني عليه تدريس نظريه آفرينش هوشمند در مدارس وضع نمود، در سال 2005شهادت داد. دادگاهي که نقطه تحول تاريخي بود. وي معتقد بود؛ اين نظريه (طراحي هوشمند) متاثر از علم نادرست و خداشناسي اشتباه است. اما در عين حال وي منتقد شديد ملحداني مانند ريچارد داوکينز10 و دنيل دنت11 است، که مدعي‏اند نظريه تکامل به صورت استدلالي،  منجر به انکار خداوند و دين مي شود. هات معتقد است اين دو بيش از حد به علم ايمان داشته‏اند.
    با هات در مورد ملحدان جديد و اينکه چگونه زيست تکاملي مي‎تواند مکمل ايمان و اعتقاد باشد مصاحبه‎اي ترتيب داديم.

    کتاب در دست چاپ شما "خدا و الحاد جديد" انتقادي از ريچارد داوکينز، کريستوفر هيچنز12 و سم هريس13 بوده است. شما ادعا مي‎کنيد اين افراد پيروان ملحدان بزرگي مانند نيچه، کامو و سارتر هستند. آن ها چه چيزي را ناديده مي انگارند؟
    تنها مطلب جديد و بارز در کتاب الحاد جديد، القاي اين نکته است که نبايد ايمان را تحميل کنيم؛ زيرا با اين کار موجب هدايت ذهن مردم به سمت ايده‎هاي ديوانه‏وار (و عاري از عقلانيت) مي‎شويم. ازجمله ايده‎هاي خطرناکي مانند آنچه منجر به حادثه يازده سپتامبر شد. به عبارت ديگر اين نوع الحاد شبيه به انسان‎گرايي سکولار دوران مدرن است که ايمان و علم را سازگار نمي‎داند، دين و خدا را براي اخلاقيات مضر دانسته و به اين موضع که الهيات بايد از زندگي و تفکرات آکادميک و فرهنگ پاک شود، مي‎انديشد. چنين ايده‎هايي جديد نيست، اما در گذشته ملحداني مي‌زيستند که در مقايسه با ملحدان کنوني تحصيلات و سواد بيشتري داشتند. ايراد اصلي‎اي که من به ملحدان جديد وارد مي‏دانم اين است که تا حدودي کاملا از آنچه در جهان الهيات مي‏گذرد، بي‎خبرند. صرفا در مورد قرائت بنيادي و حداکثري از ايمان صحبت مي‎کنند ... و کاريکاتوري از ايمان افراطي را به ما نشان مي‎دهند.

    شما معتقديد ملحدان قديمي‎تر مانند نيچه و کامو نقد ماهرانه‎تري از دين داشته‎اند؟
    بله, آن‏ها از ما مي‎خواهند تا با منطقي سختگيرانه‎تر و به صورت کامل‎تر و عميق‎تري در مورد اينکه در صورت حذف اعتقاد به وجود امر متعالي، چه رخ خواهد داد، بينديشيم. آنان الحاد جديد را نخواهند پذيرفت زيرا آن را همانند حذف يکباره خدايي مي‎ديدند که ارزش‎هاي قديمي خود را حفظ کرده است. الحاد جديد تفکر در مورد غيبت کامل خداوند را نمي‏پسندد. نيچه، سارتر و کامو اين مفهوم را  بيان کرده‎اند. اين مفاهيم بايد پوچ‎گرايانه باشند.

    آيا اين سه نفر مرگ خداوند (عدم حضور خدا) را وحشت‎آفرين نمي‎ديدند؟
    بله، وحشت‎آفرين مي‎ديدند و معتقد بودند براي کافر بودن بايد جرات زيادي داشت. سارتر شخصا مي‎گويد؛ کفر امري به شدت ستمکارانه است. او اشاره مي‎کند که بيشتر مردم توانايي رو به رو شدن با ملحدان را ندارند. آنان معتقد بودند که پوچ‏گرايي جايي نيست که بتوان درون آن به زندگي ادامه داد.
    اما به نظر من کامو طرحي متفاوت داشت. او تصور مي‎کرد هيچ خدا يا جهان مافوق واقعي وجود ندارد و ستيز وجودي عظيم انسان در جهت خلق معني براي وجود خود، بدون نياز به حقايق بيشتري بوده است. اين مسئله به هيچ وجه نقض عهد نبوده بلکه ستيزي عميق براي وي به حساب مي‎آيد.
    بله، همينطور است. اما نوشته‏هاي اوايل زندگي کامو با آنچه در اواخر عمرش نوشته تا حدودي متفاوت بوده است. وي در کتاب‎هاي "بيگانه" و "افسانه سيسيفوس14" در مورد اينکه بدون وجود خدا هيچ اميدي وجود نخواهد داشت و مجبور به ادامه زندگي بدون اميد خواهيم بود، بحث مي‎کند. شخصيت سيسيفوس در واقع تصويري از زندگي بدون اميد است. کامو معتقد است هر خوشي‎اي که بدست مي‎آوريم ناشي از نيرو و جراتي است که به هنگام حذف باور به خدا احساس مي‎کنيم. اما هيچ يک از منکران خدا، چه قديميان و چه منکران جديد، به درستي درنيافتند که اين جرات از کجا آمده و منبع آن کجاست؟ من فکر مي‎کنم الهيداني مانند پل تيليخ 15 که با ملحد بودن نيچه، سارتر و کامو کشمکش داشت؛ روي موضوع حقيقي دست مي‎گذارد. چگونه براي زندگي بدون اميد روي جرات مي‎توان حساب کرد؟ همانطور که به نوشته‎هاي بعدي کامو و سارتر مراجعه مي‎کنيم، مي‎بينيم اين کتاب‎ها بيانگر اين موضوع هستند که زندگي بدون اميد سخت و دشوار است. آنچه مي‏خواهم به عنوان پيشنهادي به ملحدان جديد نشان دهم جهاني است که در آن اميد داشتن ممکن است.

    اما چرا نمي‎توان بدون اعتقاد به خدا اميدوار بود؟
    مي‎توانيد اميد داشته باشيد اما سوال اين است که آيا مي‎توان اين اميد را توجيه کرد؟ هيچ ايرادي در اين نظريه که مي‎گويد ملحدان مي‎توانند انسان‎هاي خوبي باشند و به لحاظ اخلاقي نيکوکار باشند، نمي‎بينم. اما به يک جهان‎بيني نياز داريم که بتواند اعتماد به نفسي را که در ذهن، حقيقت، خوبي و زيبايي قرار داده‎ايم توجيه کند. من معتقدم که ديدگاه جهاني ملحدانه، توانايي توجيه اين اعتماد به نفس را ندارد. چارچوب‎هايي در الهيات وجود دارد که مي‎تواند حقيقت ما را در معني، خوبي و دليل توجيه کند.

    در طي سال‎ها با بحث‎هاي دين و تکامل لبريز شده‎ايم. هنوز مي‎گوييد الهيات با گفته‎هاي داروين ارتباطي ندارد. (در مواجهه با اين نظريه) الهيدانان با چه چالشي مواجه مي شوند؟
    خب، اين يکي از غم‎انگيزترين اتفاقاتي است که الهيات، دست‎کم در غرب، تا به امروز مجبور بوده با آن رو به رو باشد. به نظر مي‎رسد داستان داروين در مورد تکامل، داستاني کاملا متفاوت با گذشته به مردم ارائه داده است. بايد به ياد داشته باشيم که اصول اخلاقي و خداشناختي با مفهومي ثابت، عمودي و ترتيبي به معرفت ديني ما وارد گرديده است. اين حقيقت که براي انسان‏ها جايگاه ويژه‎اي (در آفرينش خداوندي) وجود دارد، اين احساس را به ما القا مي کند که ما مورد توجه مشيت الهي قرار گرفته‎ايم. اما اگر ناگهان با جهاني با عمر 7/13 ميليارد سال و فرآيند تکامل که بر اساس آن به چهار ميليارد سال زمان نياز است تا انسان به وجود آيد، رو به رو شويم؛ پس از آن ترسيم چنين جريان جديد افقي، غيرروحاني و تاريخي در برابر سلسله مراتب روحاني ثابتي که در قرن‎هاي بسياري پايه و ستون معنويت بوده است، براي بشر بسيار دشوار خواهد بود. من فکر مي‎کنم مشکل بنيادين، جهان تازه، تکاملي در حال توسعه است. جهاني بي‎پايان که هنوز هم در حال خلق مدام بوده و با آن هستي‏شناسي که ستون معنويت قديمي و سنتي بوده، بسيار متفاوت است.
    من فکر مي‎کنم بزرگترين تنشي که نظريه تکامل براي اکثر دين‎ها ايجاد کرده به وجود آمدن اين مفهوم است که در جهان هيچ مفهوم ذاتي و ازلي‎اي وجود ندارد. اگر به فرآيند انتخاب طبيعي، به عنوان مجموعه جهش‎هاي ژنتيکي به ظاهر تصادفي دقت کنيد، مي‏بينيد جايي براي (طرح خداوند و) هدف نهايي خلقت وجود ندارد. وجود انسان ممکن است فقط يک اتفاق تکاملي باشد.
    بله، در درک علمي جديد از جهان خلقت، بين مرگ و زندگي و بين زندگي و ذهن، شکاف و فاصله‎اي وجود ندارد. به نظر مي‎رسد بسياري از مردم تصوير تکاملي جديد را در پس زمينه‎اي از ماديت بي‎معني که اتم‎ها در طي گذر زمان خود را تغيير داده‎اند، قرار مي‎دهند. در ديدگاه قديمي و سنتي، ذات و اصل، از بالا نشات مي‏گيرد؛ بنابراين وقتي پايين مي‏آييم و به جسم و ماديت برمي‏گرديم در بي‏اهميت‏ترين سطح قرار گرفته‏ايم که خداوند، ذهن و زندگي از اين سطح فراتر بوده است. اما در هستي‏شناسي جديد اينطور به نظر مي‎رسد که جسم بدون انديشه، بر تمام اين تصوير سيطره داشته و (بنابراين) بسياري از دانشمندان مانند داوکينز و گولد اظهار مي‎کنند که تکامل، نظريه هدفمند بودن خلقت را از بين مي‏برد و نقض مي‏کند. در اين راستا، يکي از کارهايي که در الهيات انجام مي‏دهم اين است که بيان مي‏کنم اين مسئله ضرورتا درست نيست.

    آيا در مورد بحث ماده‎گرايي جوابي ساده وجود ندارد؟ شما مي‎توانيد بگوييد "هدف" در حقيقت يک نظريه علمي نيست در عوض نظريه‎اي براي بحث خداشناسان و فيلسوفان است. آيا شما اين تفاوت را قبول داريد؟
    مسلما قبول دارم. اما اين تفاوت معمولا در ادبيات علمي و بيشتر مباحث تکاملي، نقض شده است. از زمان آغاز دنياي مدرن، علم تصميم به درگير نشدن با سوالاتي از جمله هدف، ارزش، معنا و اهميت خدا و حتي صحبت نکردن با آگاهي و فرديت گرفت. بنابراين به جستجوي توضيحاتي غيررسمي, کاملا طبيعي و غيرفکري براي موجودات پرداخت و علم حق اينگونه عمل کردن را دارد. اما اصل پيوريتانيزم16 (بنيادگرايي) علمي، اغلب توسط دانشمنداني که با قدرت مهارت علمي خود در مورد آن فکر مي‎کنند، نقض شده است. آن‏ها مي‎توانند با هدفي در باب چنين مواضعي بحث کنند و نظر دهند. من اين را تخلف مي دانم.

    دانشمنداني که درباره هدف از علم استقرا مي‎کنند، چه کساني‏اند؟
    يک مثال خوب برنده جايزه نوبل استيون وينبرگ17 فيزيکدان است. وي در کتاب "روياهاي يک تئوري نهايي"18 اين سوال را مطرح مي‏کند که آيا هنگامي که علم به آنچه خداوند آن را اصول بنيادين حقيقت مي‎نامد تنزل کند، خداوند را خواهيم يافت؟ گويا وي تقريبا تصور مي‏کند علم ظرفيت و قدرت نظر دادن در مورد چنين چيزهايي را دارد. به همين نحو داوکينز در کتاب "توهم خدا" ( با تکرار همان اشتباه) مي‎گويد: علم حق دخالت در سوالات راجع به خداوند و ساير مسائل ديني را دارد و همه چيز بايد بر اساس قواعد روش علمي تبيين شود.

    اما داوکينز در اين مورد معتقدست؛ که توصيف‏هاي زيادي از طرف خداوند، در مورد شيوه آفرينش جهان و نحوه تعامل با انسان مطرح شده؛ که در نتيجه توضيحاتي در مورد ذات و طبيعت است. درصورتي که بگوييد خداوند با طبيعت و ذات کاري ندارد، در چنين حالتي اين سوالات (صرفا) علمي مي باشند.
    خوب با اين موضوع مثل آنچه توضيح طبقه‎بندي شده مي‎نامم، برخورد مي‎کنم. براي مثال اگر يک کتري چاي در حال جوشيدن روي گاز باشد، و از شما بپرسند چرا آب در حال جوشيدن است يکي از جواب‎ها اين است که؛ چون مولکول‎هاي آب در حال حرکت تند بوده و در حال تبديل شدن از حالت مايع به حالت گاز هستند، که جواب بسيار خوبي است. اما اين جواب را نيز مي‏توان داد که: چون همسرم گاز را روشن کرده کتري درحال جوشيدن است. و يا جواب شما اين مي‏تواند باشد که چون من چاي مي‎خواهم کتري مي‏جوشد. در اينجا شما سه طبقه توضيح داريد که به اين پديده از سه سطح متفاوت نگاه مي‎کند. من رابطه علم و خداشناسي(دين) را اينگونه مي‎بينم. البته فکر مي‎کنم الهيات با سوال بحث برانگيز "ذات چيست " و "جهان چيست" مربوط است. که با عباراتي مانند: هديه‎اي از طرف خدا بوده  و ... به آن جواب مي‎دهيم. علم نبايد فراتر از سطح درک ما باشد. اما اين سوالات با آنچه زيست تکاملي و ساير علوم در مورد طبيعت و ذات به ما مي‎گويند مخالفتي نداشته و تنها سطوح متفاوتي از فهم و درک هستند.

    جواب شما به ملحداني که از شما مدرک يا اثباتي در مورد وجود يک حقيقت فوق جهان مادي مي‎خواهند، چيست؟
    فرضيه‏اي که در پس اين اظهارات نهفته اغلب اين است که ايمان، اعتقاد بدون مدرک است. بنابراين از آنجا که هيچ مدرک علمي در مورد وجود خدا، وجود ندارد ما نبايد به خدا اعتقاد داشته باشيم. اما خود  اين گفته _ که مدرک ضروري است_  فرضيه‎اي قديمي‎تر در خود دارد که مي‎گويد تمام مدارکي که ارزش امتحان کردن را دارند بايد مدرک علمي باشند و در چنين نظريه‎اي ديدگاه جهاني عميق‎تري است _نوعي عقيده ديني_ که مي‎گويد علم تنها راه قابل اتکا براي رسيدن به واقعيت است. اما خود يک بيان اعتقادي است. اين يک حکم اعتقادي عميق بوده زيرا هيچ راهي براي ساختن مجموعه‎اي از آزمايشات علمي براي تاييد اين مساله که علم تنها راه قابل اتکا براي رسيدن به حقيقت است، وجود نداشته است. اين يک عقيده است.

    آيا شما منظورتان اين است که خود دانشمندان به نوعي با دين سر و کار دارند؟
    ملحدان جديد تنها راه رسيدن به واقعيت را علم دانسته‎اند. آن‏ها عقيده‎اي‎ داشتند که من آن را "طبيعت‎گرايي علمي" مي‎نامم؛ بدين معنا که هيچ چيزي فراتر از علم وجود ندارد_هيچ بعد فرامادي_  و  اينکه هر پديده‎اي بايد يک دليل طبيعي داشته باشد. هيچ هدفي در جهان نيست و توضيحات علمي به‎خصوص در شکل‎هاي دارويني، خود مي‏توانند در مورد هر موجود زنده‎اي به کار برده شوند. اما اين نظريه که علم به تنهايي مي‎تواند ما را به حقيقت برساند، جاي سوال دارد. براي آن هيچ استدلال علمي (در تاييد صحت آن) وجود ندارد. اين ديدگاه صرفا احکامي‎اند که من آن را در طبقه ايمان قرار مي‎دهم. بنابراين اين پيشنهاد توسط ملحدان جديد که بايد ايمان را در تمام شکل‎هايش حذف کنيم در مورد طبيعت‎گرايان علمي نيز صدق مي‎کند. اما آن‏ها تمايلي ندارند آن را حذف کنند. بنابراين اينجا يک خوددرگيري وجود داشته است.

    آيا شما نظريه "پديده‎هاي بدون اشتراک" گولد را که مي‎گويد: علم قلمرو تجربي حقايق و تئوري‎هاي راجع به جهان را پوشش داده در حالي که دين با معناي نهايي و ارزش‎هاي اخلاقي سروکار دارد را مي‎پذيريد؟
    به نظر من گولد بسيار ساده‎انديش بوده است. فکر نمي‎کنم ما همچنان تمايل داشته باشيم در گوشه‎اي بايستيم. اول از همه گولد طوري اين تئوري را تعريف مي‎کند که گويا نگراني ساده‎اي در مورد ارزش‎ها و معاني آن دارد. او مجازا انکار مي‎کند که دين بتواند ما را به حقيقت برساند.

    آيا منظور شما از حقيقت همان واقعيت است؟
    بله من در مورد اينکه چه چيزي واقعيت است و چه چيزي وجود دارد، صحبت مي‎کنم. سنت‎هاي ديني و فلسفي هميشه بدين مسئله اقبال داشتند که مهم‎ترين قلمروهاي واقعيت روز به روز کمتر در دسترس علم قرار مي‎گيرند. به نظر مي‎رسد حقيقت، ماهيتي گريزان و نامشخص دارد. تنها راهي که مي‎توان در مورد آن صحبت کرد زبان نماد و استعاره و به عبارت ديگر زبان دين است. ما در گذشته هرگز به خاطر تعابير نادرستي که به واقعيت اطلاق نموديم (و تلقّي ناصحيحي که از آن داشتيم) عذرخواهي نکرده‎ايم. زيرا بيش از اينکه به جنبه‎هاي عميق واقعيت سيطره يابيم او بر ما سيطره مي يابد. بنابراين هرگز نمي‎توانيم به آن نزديک شويم.

    آيا به اين دليل که با عقل و زبانمان محدود شده‎ايم، نمي‎توانيم عقلمان را به سمت اين واقعيت ببريم؟
    ما بايد با زبان غيرمستقيم و نامشخص، اما مجلل و غنيِ نماد و استعاره به سراغ واقعيت برويم. اما من هنوز معتقدم امروزه مجبوريم اين سوال را بپرسيم که چگونه درک علمي جديد ما از جهان با مباحث ديني انطباق دارد؟ من نظر گولد را که مي‎گويد ايمان و علم کاملا از هم جدا بوده‏اند، نمي‎پذيرم. خداشناسي به معناي درک حاصل از جستجوي ايمان است. ما حقِ پرسيدن اين سوال را داريم که خداوند با ساخت اين جهان با چنين سرعت آهسته‎اي از طريق زندگي يافتن موجودات، طبق رفتار تکاملي که زيست دارويني به خوبي در آن ارائه شده چه قصدي دارد؟ بنابراين علم نمي‏تواند جداي از ايمان باشد. اگرچه معتقدم بيشتر مردم اين پديده‎هاي بدون اشتراک را به اشتباه دسته‏بندي مي‏کنند. اين ديدگاه آساني است و به شما اجازه مي‎دهد براي ورود به مرحله بعدي آماده شويد. اما اين ديدگاه از موضوع واقعا جالب و شايد خطرناک "چگونه انديشيدن در مورد خدا بعد از داروين " اجتناب مي‏کند. در ديدگاه من؛ بعد از داروين، بعد از اينشتين و بلافاصله بعد از گاليله و کوپرنيک نمي‏توانيم ديدگاه‏هاي خداشناسانه يکساني با گذشته داشته باشيم.

    بنابراين اگر فرد با ايماني باشد که بخواهد خردمندانه عمل کند نمي‎تواند تمام علم را دور بريزد و مجبور است با آن سر و کار داشته باشد.
    دقيقا! الهيات به دليل عمري که دارد هميشه به دنبال مفاهيم سکولار بوده تا بتواند معني خداوند را بيان کند. در مسيحيت اوليه قديس آگوستين به مکتب نوافلاطونيان روي نمود. بعدها توماس آکويناس ماجراجويي‎هاي بسياري  داشته؛ وي به سراغ فيلسوفي متفاوت يعني ارسطو رفت تا درک از مسيحيت در زمان خود را تجديد کند. فلاسفه و الهيدانان اسلامي و يهودي نيز چنين کاري کرده‎اند اما همانطور که به تدريج وارد دوران خود مي‏شويم الهيات مجبور است براي اينکه به درکي از ايمان خود دست يابيم با مفاهيم ديگري سروکار داشته باشد. به نظر مي‏رسد تفکر داروين از آنچه تا به حال بوده از نظر عقلي و فرهنگي مهم‎تر شده است. ديدگاه من اين است که الهيات به جاي ناديده گرفتن يا چشم بستن به روي اين نظريه بايد با آن رو به رو شود. با چنين کاري الهيات مي‎تواند هر چيزي بدست آورد اما چيزي از دست نمي‎دهد. از نظر من افکار داروين هديه‏اي به الهيات بوده است.

    چرا؟ چون الهيدانان را مجبور به تفکر بيشتر مي‎کند؟
    بله, من مدت‏ها پيش هنگامي که جوان بودم به چنين ديدگاهي رسيدم. من کارهاي تياردوشاردن را مطالعه کردم. وي در اوايل قرن بيستم مسائلي فراتر از آنچه من امروز بيان مي‎کنم را مطرح نموده است. شغل من به عنوان يک الهيدان به طرق مختلف گسترش کارهايي است که او شروع کرده بود. وي توسط ارشد خود به مطالعه زمين‏شناسي و ديرينه‏شناسي فرستاده شد. وي در زمان خود يک کشيش بود که سعي در يافتن اين نکته داشت که؛ ويژگي تکاملي زندگي بر روي زمين چه ارتباطي با مسيحيت وي دارد؟ وي مقالاتي نوشته که در آنان تکامل را با درک گسترده‎اي از ايمان خود، شامل درک عميقتري از خداوند آميخته است. ارشد او تصور مي‏کرد چنين مقالاتي کمي بيش از حد مخاطره‏آميز است؛ بنابراين وي را با کشتي به چين فرستاد. جايي که براي افرادي که دوست دارند در آنجا زمين را حفر کنند جاي مناسبي نيست. سفر وي باعث شد با پديده‎هاي طبيعي، بيشتر آشنا شود.
    در طي تمام اين سال‏ها، بيست و پنج سال يا بيشتر در چين، او در حال گسترش ايده‎هاي خود بود. مسيحيت و تکامل را با هم آميخت, و اصلي‎ترين اثر خود يعني"پديده مرد" را که امروزه به "پديده انسان" ترجمه شده است را نوشت اما نتوانست آنرا در زمان حياتش به چاپ رساند زيرا کليسا آمادگي رو به رو شدن با آن را نداشت. اما بعد از مرگش، دوستان غيرکشيش وي با آثار او دنياي دين را متحول ساختند و تاثيرات ناشناخته وي بر روي افکار ديني پايان يافت. تعدادي از الهيدانان برجسته کاتوليک تا زمان روي کار آمدن شوراي واتيکان دوم به گفته‏هاي وي معتقد بودند. مي‎توان نشانه‎هايي از تلاش‎هاي تيار براي متحد کردن تکامل و مسيحيت را در مدارک مربوط به اين شورا ديد.

    تيار دوشاردن معتقد بود که جهان هنوز هم در حال تکامل است. آيا وي در تلاش براي توضيح فرآيند کيهاني نبوده است؟
    دوشاردن داستان تکامل داروين را در زمينه گسترده‎تري از تکاملات کيهاني قرار داد. وي ظهور آنچه که از زمان بيگ بنگ رخ داد را مشاهده کرد. اتم‏ها تبديل به مولکول مي‎شوند, مولکول‎ها سلول مي‎شوند، سلول‎ها اندام‎ها را تشکيل مي‏دهند. اندام‏ها تبديل به مهره‎هايي با سيستم عصبي پيشرفته مي‎شوند. رشته‎هاي عصبي به تدريج پيشرفت کرده و در نهايت در انسان کاملا پيچيده مي‎شوند. او اين فرآيند پيچيده‎تر شدن را که هنوز هم ادامه دارد، مشاهده کرد. اين سياره روز به روز پيشرفت مي‎کند و امروزه به دليل تکنولوژي ارتباطات، مهندسي، اقتصاد و سياست اين پيشرفت تسريع شده است. جهان درحال کوچک شدن است. ما مي‎توانيم در يک آن با ساير نقاط جهان ارتباط داشته باشيم. زمينه هر آنچه اکنون در حال اتفاق افتادن است را بايد فازهاي پيشين تکامل و هستي بدانيم و بايد انتظار و اميد گسترده شدن پيشرفت جهان هستي  را داشته باشيم.

    پيش از اين گفته بوديد هدف هستي سوالي است که خارج از حيطه علم بوده، اما به نظر مي‎رسد شما مي‎خواهيد آن را وارد علم کنيد. اگر بخواهيد به دنبال اين هدف بگرديد، چه در تکامل باشد و چه در جهان بزرگتر، آن را در اين حرکت سخت به سمت پيچيدگي عظيم‎تر خواهيد يافت.
    ما بايد علم را به عنوان يک روش، از آنچه علم از طريق اکتشاف توليد مي‎کند، تميز دهيم. علم در مقام يک روش، سوالي در زمينه هدف نمي‎پرسد. اما اگر به نتايج انبوه افکار علمي و تکنولوژي نگاهي بيندازيم، تفاوت آن را در مي‏يابيم. از ديدگاه الهيات اين نتايج بخشي از جهان اطراف ما بوده که بايد آن را با بينش ديني خود يکي کنيم. اين مجموعه اکتشافات به هيچ وجه دلالت بر جهاني بي‎معني نداشته، بلکه درست برعکس است.
    و اما هدف چيست؟  به نظر مي‎رسد از ابتدا هدف آگاهي بوده است. اگر هدف را چيزي بدانيد که بي‎هيچ سوالي درست باشد، بي‎شک آن چيز آگاهي است. اگر دانشمندان معتقدند جهان بي‎هدف بوده، بي‏شک نشان دهنده بدگماني آنان نسبت به نيکوکاري بشريت است. اگر هدف به معني کشف ارزش‎ها باشد آگاهي ارزشي است که هيچ يک از ما نمي‎توانيم آن را انکار کنيم.

    آيا منظور شما اين است که با نوعي آگاهي از هستي رو به رو هستيم. آگاهي در جهاني که با خدا ارتباط دارد گسترده شده است؟
    به دنبال توضيحي به اندازه کافي قوي، براي جهاني که توانايي توسعه و نشان دادن اين توسعه از درون خود را طي فرآيند ادامه‏دار پيچيده شدن دارد، هستم. بنابراين اين نظريه که همراه با نوعي آينده نگري در اين فرآيند است، به هيچ وجه غير منطقي نيست و دلم مي‎خواهد با استفاده از چنين عباراتي در مورد خداوند بينديشم.

    سوال در مورد آگاهي باعث ايجاد مشکلات علمي دشواري مي‏شود. تمام عصب‎شناسان معتقدند آگاهي محصول مستقيم مغز است. تا جايي که ما مي‏دانيم مغز انسان طي يک ميليون سال گذشته تکامل يافته و به وجود آمده، اين مساله به اين نکته اشاره دارد که تا پيش از تکامل مغز، آگاهي وجود نداشته است.
    مسلما آگاهي با روح و روان پيوستگي دارد. اما اينجا نيز مي‏خواهم با سوال از آگاهي رويکردي شبيه به آنچه با کتريِ در حال جوش داشتم، داشته باشم. فرض کنيد شما از من بپرسيد چرا الان در حال فکر کردن هستيد؟ جواب من اينگونه مي‎تواند باشد؛ زيرا نورون‎هاي من فعال شده، سيناپس‎هايم به هم متصل شده و در نتيجه عضلات مغزم فعاليت خود را آغاز مي کند. در اين مورد جواب سوالتان را مي‏توانيد مانند عصب‎شناسان دريافت کنيد. اما اين جواب را هم مي‏توان داد که من فکر مي‏کنم، زيرا تمايل به فکر کردن دارم، مي‏خواهم همه چيز را بدانم. اين توضيح نمي‏تواند با جواب اول ربطي داشته باشد. زيرا توضيح دوم به حيطه فرديت انسان وارد شده و نمي‎توانيد از طريق مجسم کردن روش عصب‎شناسي به اين توضيح دست يابيد.
    بنابراين همانطور که ملاحظه شد, علم حرفي براي گفتن در مورد تجربه فردي يا آنچه در مغز ما اتفاق مي افتد ندارد؟
    به عقيده من علم، به‏خصوص علم عصب‏شناسي, با بيان اينکه چه چيزي در مغز و سيستم عصبي ما بايد به کار بيفتد تا آگاهي حاصل شود، کار خوبي انجام مي دهد و اگر به اين مسئله که اگر مغز من نتواند کار کند، مانند بيماري الزايمر، چه عوامل فيزيکي و شيميايي در بدنم از کار افتاده نيز اشاره کند کار بهتري انجام داده است. اما اين مسئله توضيح کاملي نداشته است. بسياري از دانشمندان دانش‎محور و دانشمندان عصب‏شناس نيز چنين مي‏گويند و در مورد زماني که اين توانايي را بدست آوريم تا در بحث‎هاي علمي از سوم شخص به اول شخص رجوع کنيم نيز ابهام دارند.

    اجازه دهيد عميق‏تر وارد اين بحث شويم. شما مي‏گوييد روش علمي قدرت دارد. دست‎کم در حال حاضر علم در مورد تجربه فردي حرفي براي گفتن ندارد. اين سوال هنوز هم مطرح است که آيا ذهن انسان از مغز فراتر بوده است؟ ايا آگاهي هميشه پيوستگي فيزيکي دارد؟
    منظورم را اشتباه متوجه نشويد، من قصد دورتر کردن توضيحات فيزيکي، تا جايي که ممکن است را دارم. من علم را دوست دارم و بابت آن نگرانم. فکر مي‎کنم هر انديشه‎اي که داريم, پيوستگي فيزيکي داشته است اما همزمان نيز اعتقاد دارم در مورد ذهن چيزي وجود دارد که باعث برتري آن مي شود در حاليکه آن چيز همزمان در جهان فيزيکي نيز کاملا جاي گرفته است. من آن را به عنوان نمونه‎اي ميکروهستي‎شناسي از آنچه جهان به عنوان مجموعه‏اي کلي در جريان است، مي‌بينم. بنابراين ديدگاهي جهاني مي‎خواهم که به اندازه کافي گسترده باشد تا بتوان اين سوال را در آن مطرح کرد که چرا جهان هنوز متوقف نشده است؟ هنگامي که تشعشعات اوليه وارد هستي شدند چرا جهان نگفت همه چيز اينجا خوب است و ما دنياي خوبي داريم و در عوض نوعي بي‎قراري و تمايل براي رفتن به ماوراي خود را داشت.
    ما نيز چنين تجربه‎اي را در خود داشته‏ايم. ما نيز مانند رودخانه‏ها و صخره‏ها بخشي از جهان هستيم بنابراين بايد از آنچه تجربه مي‎کنيم به عنوان کليدي براي دريافت آنچه در هستي به عنوان مجموعه کلي در جريان است، استفاده کنيم. من اين را "طبابت تجربي" مي‎نامم. رفتار بيشتر علوم مدرن طوري است که گويا آگاهي و فرديت بخشي از جهان طبيعي نيست و دليلي کافي براي اينکه چرا فرديت به هيچ وجه وارد جهان نمي‎شود، ارايه نمي‎دهد. چرا جهان از موادي خالص، به زندگي و پس از آن به پديده‎هاي طبيعي هوشمند ارتقا يافته است؟ تيار خود مي‎گويد؛ آنچه علم برجاي گذاشت مهم‎ترين پيشرفت طبيعت يعني پديده بشر بوده است.

    شما در مباحثات مربوط به علم و دين جايگاه ويژه‏اي بدست آورده‏ايد. شما منتقد ملحداني مانند داوکينز و دنت هستيد که معتقدند تئوري تکامل منجر به کفر مي‎شود، شما در دادگاه داور 2005عليه آفرينش هوشمندانه شهادت داديد. مشکل آفرينش هوشمندانه چيست؟
    من عليه آفرينش هوشمندانه شهادت دادم ... . اگرچه ممکن است طرفداران آفرينش هوشمندانه نسخه کاملي از الهيات فطري را پيشنهاد کنند اما آن را انکار کنيد. اين کار براي توجيه نظم و طراحي موجود در طبيعت است که با متوسل شدن به منابع غيرطبيعي انجام مي‎شود. بنابراين اين علم نيست. من با تمام دانشمنداني که مي‎گويند آفرينش هوشمندانه نبايد بخشي از علم محسوب شود، موافقم. آفرينش هوشمندانه راه‎حلي علمي براي نظريات داروين نيست و نبايد در کلاس‏ها و مدارس عمومي تدريس شود. آفرينش هوشمندانه الهياتي به شدت ضعيف بوده و آنچه برايش تلاش مي‏کند و نظريه‏اي که الهيدانان بزرگ برآن اصرار مي‏ورزند اين است که خداوند يا خالق را درون دلايل طبيعي پي در پي جاي دهند و اين کار باعث تبديل خدا به يک دليل در ميان مجموعه دلايل طبيعي و باعث تنزل رتبه خداوند بلند مرتبه و والا و برتر مي شود. اين  خدا "خداي رخنه‎پوش" است. هنگامي که نمي‏توانيد چيزي را با استفاده از علم توضيح دهيد مي‎گوييد کار خداست. پل تيليخ الهيدان بزرگ پروتستاني مي‎گويد؛چنين طرز فکري همان پيدايش الحاد جديد است. متفکران بي‎دقت مسيحي مي‎خواستند خداوند را جايي درون سيستم فيزيکي که نيوتون و ديگران شرح داده‎اند، قرار دهند. نتيجه اين کار تنزل خداوند تنها به عنوان اتصال دهنده در زنجيره‎اي از دلايل بوده است و خداي خارج از جهان مادي را به محيطي کاملا سکولار، يعني حضور خدا در مخلوق, مي‎آورد. ملحدان کاملا درست مي‏گويند که چنين خدايي غير لازم بوده است.

    بحث در مورد تکامل وارد حوزه سياست نيز شده است، مايک هوکابي کشيش پروتستان سابق، که خود را يک رهبر مسيحي مي‏نامد و مي‎گويد آفرينش هوشمندانه بايد يکي از تئوري‎هايي باشد که در مدارس عمومي تدريس مي‏شود، اين را نيز گفته که ديدگاه شخصي وي در مورد تکامل مهم نيست زيرا تصميم‎گيري در مورد تحصيل برعهده ايالت‎ها بوده است. آيا حرف‎هاي وي جاي نگراني دارد؟
    با گفته شما موافقم. ممکن است در نظر اول پذيرفتن حرف وي که شخصا تکامل را رد مي‎کند، بي‎ضرر به نظر برسد. اما امروزه وقتي هر مسيحي قضيه تکامل را رد مي‎کند ممکن است افرادي تصور کنند مسيحيان اغلب، نه هميشه، براساس ترجمه تحت‎اللفظي کتاب مقدس اين کار را انجام مي‏دهند. اين مسأله است که باعث نگراني من مي‎شود. اگر ترجمه تحت‎اللفظي کتاب مقدس با اصول تفسير شخصي آن ترکيب شود مي‎تواند منجر به اتصال کوتاه فرآيند مناظرات عمومي شود که تقريبا همه سياست‎هاي داخلي و بين‎المللي را که شخصي، درست و مناسب مي‏بيند توجيه مي‏کند. من مطمئن نيستم که اين موضوع در مورد هوکابي نيز درست باشد. اما هنوز همچنان نگرانم.

    به نظر من در مورد منظورمان از "دين" بايد شفاف‏تر باشيم. شما به شيوه‎هاي مختلفي از اين کلمه استفاده کرديد. شما بيان کرديد که بسياري از دانشمندان چون براي فهميدن علت غايي تلاش مي‎کنند ديندار هستند. اگرچه ممکن است به خدا اعتقاد نداشته باشند، تعريف شما از دين چيست؟
    در مورد دين هزاران تعريف مختلف وجود دارد. اما من دوست دارم در مورد سه روش درک دين صحبت کنم. روش اول که به نظرم همه ما از اين نظر ديندار محسوب مي‎شويم اين است که دين را مهم انگاشتنِ  دغدغه واپسين تعريف کنيم. تعريف گسترده تيليخ اين است؛دين، دغدغه غايي است. حتي ملحداني که معتقدند تنها راه قابل اعتماد براي رسيدن به حقيقت، علم است و بر اين باورند که فقط طبيعت اصالت دارد، در واقع در صدد ابتناء امري غايي هستند.  مانند سنگي که در راس يک هرم قرار گرفته و هر آنچه در اين هرم قرار دارد را مقيد مي‏سازد. هر يک از ما در زندگي خود چيزي شبيه به اين سنگ را داريم که حذف آن باعث از بين رفتن زندگي ما مي‏شود. بنابراين از اين نظر همه ما ديندار هستيم.
    در وضعيتي محدودتر دين يک راز يا معماست. براي مثال انيشتين کسي بود که نمي‏توانست دانشمندان يا افرادي را که بدون راز يا معما زندگي مي کنند، درک کند. بسياري از دانشمندان به شدت با جهاني علمي که حس شادماني به ما مي‏بخشد قانع شده‎اند، که آن‏ها را "طبيعت‎گرايان ديندار "مي‏ناميم. اين وضعيت رازگونه مي‏تواند مکمل زندگي يک فرد باشد.

    آن‏ها مي‏خواهند کلمه دين را اصلاح کنند و مي‎گويند ملحدان در حال از دست دادن تقدس هستند. اما خداوند را نمي خواهند بپذيرند.
    بله. اما دسته‏بندي عميقي در سوال ملحدان علمي وجود دارد. افرادي مانند داوکينز و وينبرگ با ايده تقدس مخالفند. اما اجازه دهيد در اينجا به سومين تعريف خود از دين بپردازم. اين يک اعتقاد است که حقيقت غايي در قلب افراد است و منظور ما از اين حقيقت اين است که هوشمندانه بوده و توانايي عشق ورزيدن و وعده دادن را دارد. اين تفکر بنيادي درباره خدا در قرآن و اناجيل است، خداوند متشخص است. اين متشخص بودن از نظر الهيات نماد است، نمادي مانند هر چيز ديگر در دين. متشخص بودن مانند ساير نمادهاي ديگر نمي‏تواند تمامي مفاهيم نهفته در حقيقت غايي را نشان دهد. اما عقيده اديان ابراهيمي اين است که اگر حقيقت غايي دست‏کم متشخص نبود_ يعني دست‏کم تمام توانايي‎هايي را که بشريت دارد نداشت_ ما نمي‎توانستيم خود را به آن تسليم کنيم و بيشتر از اينکه "تو" باشد "آن" بود و بنابراين نمي‎توانست ما را به عمق وجود خودمان برساند.
    - مسلما اين متن براي انيشتين مناسب است. وي خود را يک "ديندار کاملا بي‎اعتقاد" مي‎ناميد. او مي‎گويد هنگامي که با نظم و هماهنگي ذاتي موجود در جهان شگفت زده شد احساسات خالص مذهبي داشته اما فکر مي‎کند ايده يک خداي متشخص مضحکانه است. او نمي‎توانست به خدايي اعتقاد داشته باشد که در حوادث طبيعي جهان مداخله کرده و در زندگي مردم دخالت مي‎کند.
    بياييد دليل اينکه چرا انيشتين اين ايده در مورد خدا را قابل اعتراض دانست بررسي کنيم. وي تصور مي‎کرد قوانين فيزيک بايد کاملا مصون و مقدس باشد و طبيعت، ادامه دلايل و تاثيرات قطعي بوده و اگر چيزي اين طبيعت را متوقف کند، از ديدگاه علمي بنيادي و جهاني وي تحدي کرده است. بنابراين ديدگاه خداوند اجابت کننده، خدايي که به نداي مناجات کننده پاسخ مي دهد، قوانين فيزيک و طبيعت را نقض خواهد کرد. اينها دليل گفته انيشتين بوده که مي‎گويد: مشکل موجود ميان علم و دين به دليل اعتقاد به خدايي متشخص است که به وجود آمده است. اين گفته که خداي اجابت کننده قوانين فيزيک و شيمي را نقض مي‏کند، اجتناب ناپذير است. من فکر مي‏کنم خداوند اين قوانين را نقض نمي‏کند.

    بياييد به مثال مناجات‏کننده بپردازيم. شما يک مسيحي هستيد، آيا معتقديد خدا به دعاهايتان پاسخ مي دهد؟
    بله، اما بايد در اينجا با مارتين گاردنر همراه باشم و اين سوال را بپرسم که اگر خداوند به مناجات همه مردم پاسخ دهد چه اتفاقي مي‏افتاد؟ ما چه دنيايي داشتيم؟ بايد به آنچه عيسي مسيح در جواب حواريون که از او پرسيدند "چگونه دعا کنيم تا خداوند اجابت کند" نيز توجه کرد. جواب عيسي به آنان اين بود که براي چيزهايي دعا کنيد که واقعا بزرگ هستند.  وي آن را "پادشاهي خدا " ناميد. معني اين عبارت دعاکردن براي به تکامل رسيدن زندگي موجودات است. بنابراين با دعا کردن اين سوال را مي‏پرسيم که آيا ممکن است دنيا آينده‏اي داشته باشد؟
    من معتقدم خداوند به دعاهاي ما پاسخ مي‏دهد اما اين پاسخ هميشه آنطوري که ما مي‏خواهيم نيست. اميدواريم و مطمئنيم خداوند در تحليل نهايي، خودش را به عنوان کسي که سرگرم دعاهاي ما بوده و هميشه به همه پاسخ مي‏دهد، نشان مي دهد. اما ضرورتا آن را طوري نشان نمي‏دهد که ذهن انسان قادر به درک آن باشد.

    نتيجه‏گيري شما از معجزاتي که در کتاب آسماني آمده و و مهم‏تر از همه رستاخيز چيست؟ آيا معتقديد که که اين حادثه در دريافتي واقعي رخ داده است؟
    ... آنچه در عهد جديد داريم داستاني است که سعي داشته ما را بيدارکند تا ما به اين نکته که زندگي به معناي اين است که در آخر همه براي رسيدن به بهترين تلاش مي‏کنند، اعتماد کنيم. در دوران قبل از علوم جديد رستاخيز، مردم بي‏سواد را درگير خود مي‏کرده است. اما اگر شما از من بپرسيد آيا آزمايشي علمي مي‏تواند رستاخيز را تصديق کند ياخير؟ جواب من اين است که اهميت رستاخيز بيش از آن است که به روشي که عاري از هرگونه مفهوم ديني است، ربط داده شود.

    بنابراين اگر دوربيني در حادثه رستاخيز عيسي وجود داشت هيچ چيزي را ثبت نمي‏کرد؟
    اگر دوربيني در بالاي اتاق قرار داده شده بود، هنگامي که حواريون پس از مرگ و رستاخيز عيسي مسيح وارد اتاق شدند، چيزي در دوربين ديده نمي‎شد. تنها من نيستم که اين حرف‎ها را مي‎زنم. حتي الهيدانان محافظه‏کار کاتوليک نيز اين را مي‏گويند. پذيرفتن ايمان، ريسک آسيب‎پذير بودن و بازکردن دريچه قلب بر آنچه مهم‎ترين معنا مي‏دهد را افزايش مي‏بخشد. با پرسش از اينکه آيا تصديقي علمي براي رستاخيز وجود دارد؛ در واقع آن را بي اهميت مي‎شماريم. علم، توانايي لازم براي بحث‎کردن در مورد ابعاد هدفمندي، عشق، ترحم، بخشش و احساسات و تجربيات همراه با اعتقاد جوامع اوليه در مورد اينکه عيسي مسيح هنوز زنده است، را ندارد. علم توانايي درگير شدن با چنين مسايلي را ندارد. ما بايد ياد بگيريم سطوح متفاوت جهان را ببينيم و بخوانيم. اين مسئله به اين معني نيست که نه تنها بر ترجمه تحت‎اللفظي تفسير مسيحي، يهودي و اسلامي کتاب آسماني بايد غلبه کرد، بلکه در مورد اکتشافات علمي جهان نيز بايد چنين کرد. در هستي‎شناسي چندين سطح متفاوت وجود داشته که علم به تنهايي نمي‎تواند به آنان دست يابد.

    پي نوشت ها
    1. John F. Haught .
    2. Stephen Jay Gould . استيون جِي گولد: ( 2002 - 1941) ديرين‌شناس، زيست‌شناس تکاملي و مورخ علم اهل آمريکا بود. او همچنين يکي از موثرترين و پرطرفدارترين نويسندگان نثر علميِ روان و مردم‌پسند بود. از بزرگترين دستاوردهاي گولد در علم، ارائه تئوري «تعادل نقطه‌اي» بود که به همراه نيلز الدرج به سال 1972شرح و بسط داد. اين تئوري اظهار مي‌کند که بيشتر تکامل با دوره‌هاي طولاني ثبات تکاملي علامت‎گذاري شده‌ است که با تصادفات نادر از جوانه‌زني تکامل نقطه گذاري گشته‌ است. اين تئوري در تضاد با تدريج‌گرايي فيلتيک بيان شد؛ نظر پرطرفداري که تغيير تکاملي با الگويي از تغييرات آهسته و مستمر در پيشينه فسيلي نشان داده مي‌شود.
    3. God After Darwin  //  4. Is Nature Enough  //  5. God and the New Atheism  //  6. intrusive designer  //  7. Jesuit  //  8. Pierre Teilhard de Chardin.
    9. ديرين شناسي: بخشي از زمين شناسي كه با موجودات پيش از تاريخ سر وكار دارد.
    10. Richard Dawkins  //  11. Daniel Dennett  //  12. Christopher Hitchens  //  13. Sam Harris  //  14. Sisyphus    //  15. Paul Tillich  //  16. Puritanism  //  17. Steven Weinberg  //  18. Dreams of a Final Theory,”.

 
  • رابطه علم و دین در پارادایم نظریه تکامل؛ با تکیه بر آراء جیمز کلارک

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    رابطه علم و دین در پارادایم نظریه تکامل؛ با تکیه بر آراء جیمز کلارک

    جيمز كلارك
    ترجمه مریم سعدی*


    دکتر کلی جیمز کلارک1 دارای دکترای فلسفه از دانشگاه نوتردام و از شاگردان پروفسور آلوین پلانتینگا2 مشهور است. وی اینک در دانشگاه‌های نوتردام و آکسفورد به تدریس اشتغال دارد. حیطه  فعالیت‌های کلارک عموما در حوزه  فلسفه دین و فلسفه اخلاق است؛ هرچند به تازگی در مطالعات و نظریه‌پردازی، بر علوم شناختی متمرکز گردیده است. مقاله حاضر تلخیصی از ترجمه دو فصل از کتاب ایشان با نام Religion and sciences of origins است، که در سال 2014 منتشر شده است.3در قسمتی از این فصل، کلارک به بررسی آیات قرآن و نسبت آن با آغاز جهان خلقت و نظریه تکامل (فرگشت) در باب آفرینش انسان پرداخته است و رویکرد قرآن و نحوه مواجهه مسلمانان را در باب این دو نظریه یعنی خلقت جهان و آفرینش انسان در دو پارادایم علم و دین  مورد بازبینی قرار می‎دهد. کلارک در قسمتی دیگر از کتاب تلاش نموده است تا به تبیین و توصیف رابطه علم و دین بپردازد. وی از میان روابط متداول تعریف شده میان علم و دین؛ رابطه یکپارچگی را به‎عنوان نگره مختار برمی‌گزیند.
    ***
    قرآن و نظریه تکامل4
    اهمیت فراوان قرآن، در مناقشه میان اسلام و نظریه تکامل، اغراق آمیز نیست؛ به این دلیل که (قرآن) در میان مسلمانان به عنوان آخرین وحی و سخن کامل و جامع خداوند در نظر گرفته می‎شود ؛ بنابراین در دیدگاه مسلمانان (این کتاب مقدس) بر تمام مسائل و جنبه‌های گوناگون ایمان و زندگی، اشراف و اطلاعات کامل دارد. قرآن خلاف کتاب مقدس یهودیان و کتاب عهد جدید مسیحیان، دارای روایت‎هایی خطی و ترتیب تاریخی نیست؛ و مباحث مربوط به آفرینش در آن مختصر، پراکنده و اغلب پیچیده در ابهام هستند. افزون بر این اشارات قرآن به آفرینش معمولا تابع و زیرمجموعه‎ای از مباحث گسترده‌تر و عمیق‌تر نظیر جهانشمول بودن و سیطره خداوند است؛ کل موضوع مطرح شده در اینگونه عبارات دارای ماهیتی خداگونه است و با بیان جزئیات به چگونگی آفرینش نمی‏پردازند. هدف این گونه عبارات و جمله‌ها، تمرکز بر چگونگی آفرینش نیست.
    برای مثال چهاردهمین سوره قرآن، غافر (بخشاینده) نامگذاری شده است5 و خدا به عنوان "بخشاینده خطاها و پذیرنده توبه" توصیف شده است. آیه‌های بسیاری در این سوره از جزای شدید خدا برای کسانی که به او باور ندارند صحبت می‎کنند (" آن‌ها ساکنان آتش دوزخ هستند"). با این حال تمرکز سوره بر بخشش خدا بر کسانی که باور دارند است، کسانی که از آتش دوزخ در امان خواهند بود. بنابراین بخشایش خدا به شکل مقایسه نشان داده شده است. کسانی که آمرزیده شده‌اند می‎توانند نگاه بهتری به بخشایش خدا داشته باشند و ببینند که خدا آنان را به دلیل پرهیزکاریشان از چه چیزی در امان نگه داشته است؛ به جای آتش، پرهیزکاران وارد بهشت جاویدان خواهند شد6(غافر : ۸). براساس دیدگاه قرآنی، بخشش خدا از زمانی که او به انسان‌ها اجازه زندگی می‎دهد آغاز می‎شود و این بخشش با حیاتی ابدی و بدون مرز پس از مرگ ادامه می‎یابد. " خداست که زمین را برای شما جایگاهی امن و آسوده آفرید و آسمان را سقفی مستحکم قرار داد، و شما را صورتگری کرد، و از چیزهای پاکیزه به شما روزی داد. خدا و پرودگار شما اینگونه است، او بلند مرتبه و پروردگار جهانیان است7 "(غافر : ۶۴).
    آیه‎ای در زمینه آفرینش انسان، توسط خداوند به صورت زیر در قرآن یافت می‎شود: " اوست که شما را از خاک آفرید، سپس از آب، نطفه و آنگاه از خون بسته، علقه، و سپس به صورت طفلی شما را بیرون آورد، تا به کمال رشد و نیرومندی برسید، آن گاه پیر و سالخورده شوید، و برخی از شما پیش از رسیدن به این مرحله می‌میرید، تا به آن مدتی که معین و مقرر است برسید، و امید است که در اندیشه فرو روید8 (سوره غافر : ۶۷).
    نکته اصلی این سوره «چگونگی» آفرینش توسط خدا نیست، و تنها به «حقیقت» آفرینش توسط خدا اشاره می‎شود. (بنابراین) تمرکز بر جزئیات آفرینش انسان توسط خدا (از خاک) نقطه تمرکز این سوره نیست. بلکه در این است که الله اجازه جاری شدن زندگی را داده است و به همراه آن مرگ را نیز قرار داده است و همه چیز به او وابسته است{"او همان کسی است که زنده می‎کند و می‎میراند، و چون به کاری حکم کند، همین که به آن می‎گوید: «باش» بی درنگ موجود می‎شود9"(غافر : ۶۸)}. چیزی که از سوره غافر بر می‏آید این است که خدا هر چیزی که برای زندگی مادی و معنوی نیاز داشته باشیم را در اختیارمان قرار داده است. زندگی، دوام این زندگی، شب (برای استراحت)، پیامبران، خرد، و تمامی بخشش‌ها و موهبت‌های دیگر خدا، همگی نشانه‏هایی از یگانه بودن او هستند. از این آیات بر می‏آید که پس از درک درست این نشانه‏ها، پاسخ مناسب، زانو زدن (و تسلیم) از سر فروتنی و ستایش او خواهد بود. با در نظر گرفتن موضوع اصلی این سوره، جزئیات آفرینش انسان به نظر ناکافی و در عین حال غیردقیق می آید. این مبهم و نامعلوم بودن (جزییات آفرینش) گاه تبدیل به دلیلی برای پشتیبانی از دیدگاه خلقت‌گرایی و آفرینش غیرتکاملی (غیرفرگشتی) می شود. در سوره اعراف، آیه پنجاه و چهار10 می‎خوانیم "پرودگار شما همان خدایی است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر آن حکمرانی کرد؛ او باعث می‎شود که شب به آرامی جای روز را بگیرد؛ او خورشید و ماه و ستارگان را آفرید تا فرمانبردار پروردگار باشند؛ تمام آفرینش فرمانبردار او هستند، خدای بلند مرتبه، پروردگار تمام جهان."
    در اینجا دیده می‎شود که قرآن نیز همانند کتاب مقدس یهودیان آفرینش را محدود به شش روز (ایام) کرده است. اما در قرآن ایام گاهی اوقات به معنای دوران، عصر و یا گستره‎ای از زمان نیز به کار رفته است. برای مثال: "اوست که امور جهان را از آسمان به سوی زمین تدبیر می‎کند، و سپس همه چیز در روزی که مقدار آن هزار سال از سال‎هایی است که شما می‎شمرید، به سوی او بالا می‎رود11" (سجده : ۵).
    "... در روزی که مقدار آن هزار سال از سال‎هایی است که شما می‎شمرید". (بنابراین) برای ترجمه آیه پنجاه و چهار سوره اعراف، برخی مترجمان عبارت "دوره‎ای طولانی از زمان" را برای ترجمه ایام ترجیح می‌دهند. درست است که ایام می‎تواند به معنای یک بازه زمانی بیست و چهار ساعته باشد، اما همانگونه که بیشتر پژوهشگران مسلمان دوره کنونی اعتقاد دارند، ایام در این سوره به معنای بازه گسترده‎ای از زمان به کار رفته است، بنابراین پشتیبانی قرآن از آفرینش در طی شش روز، از بین می‏رود.
    مسلمانان به طور گسترده در نظر گرفتن قدمت بسیار بالا برای زمین را پذیرفته‌اند و برخی حتی نظریه امروزی انفجار بزرگ (بیگ بنگ) را به عنوان یک معجزه علمی در نظر می‏گیرند. اما مشکل به جای مانده، سن زمین نیست، بلکه فرگشت و تکامل انسان است. به دلیل در نظر گرفتن جایگاه ویژه12 برای انسان‌ها در قرآن، فرگشت انسان‌ها همواره دلیل کشمکش‌های فراوانی بوده است. در قرآن عنوان شده است؛ همگی انسان‌ها از آدم که از گل آفریده شده است به وجود آمده‌اند، و نه از میمون ها.
    مسلمانان به طور گسترده باور دارند که قرآن به صورت آشکار آموزه‎هایی مبنی بر آغاز انسان‌ها از آدم دارد، که خود او بر اساس سوره‌های گوناگون از خاک، گل و یا آب آفریده شده است. آیات زیر را از نظر بگذرانید:
    • "ما انسان را از عصاره‎ای از گل آفریدیم13."(مومنون: ۱۲)
    • "او همان کسی است که همه چیز را نیکو آفرید و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد.14" (سجده: ۷)
    • "ای پیامبر از آنان بپرس که : آیا آفرینش ایشان سخت‎تر است یا چیزهای دیگری که خلق کرده‌ایم؟ ما آنان را از گلی چسبنده آفریدیم.15" (صافات: ۱۱)
    • "او انسان را از گل خشکیده‎ای همچون سفال آفرید.16" (الرحمن: ۱۴)
    • "همانا ما آدمی از چکیده گل آفریدیم. سپس او را به صورت نطفه‌ای در جایگاهی استوار قرار دادیم، سپس از نطفه، لخته خونى آفریدیم، آن گاه لخته خون را پاره‏گوشتى ساختیم و پاره گوشت را به صورت استخوان‏هایى در آوردیم، و استخوان‏ها را با گوشت پوشاندیم، سپس آن را به اشکال گوناگون آفرینش درآوردیم، پس شایسته‏ ستایش است خداوندى که بهترین آفرینندگان است17" (مومنون: ۱۲- ۱۴).
    طبق عقاید مسلمان، همگی انسان‌ها، نوادگان آدم و حوا هستند. براساس این باور، برتر بودن انسان‌ها در برابر حیوانات به دلیل دمیده شدن روح خدا در درون جان آدم است18(که این روح خدایی پس از آن به فرزندان آدم نیز منتقل شده است). دمیده شدن روح خدا در درون کالبد انسان‌ها دلیل برتری آن‌ها نسبت به حیوانات است و باعث شده است بتوانند به طور آزادانه خدا را بشناسند و از او فرمانبرداری داشته باشند. بنابراین آدم از گونه‌های پیشین موجود بر روی زمین به وجود نیامده است، بلکه خدا مستقیما آدم را از گل آفریده و سپس زندگی و روح را در درون آن دمیده است.19
    با این حال با در نظر گرفتن مواد گوناگون برای به وجود آوردن انسان که در قرآن مطرح شده‌اند نظیر خاک (سوره حج آیه 5)20، آب (سوره فرقان، آیه ۵۴)21، گل (سوره حجر، آیه ۲۶)22، لخته خون (سوره علق، آیه ۲)23 و هیچ چیز (سوره آل عمران، آیه ۴۷)24؛ سوره مریم، آیه ۶۷)، ممکن است تفکری که پیش می‎آید این باشد که قصد این آیات آگاهی دادن در مورد چگونگی آفرینش انسان نباشد؛ بلکه قصد آن‌ها اشاره به ریشه‌های فروتنانه انسانیت و وابستگی انسان به خداوند جهانشمول باشد.
    آیه زیر را در نظر بگیرید:
    "و خدا هر جنبنده‌ای را از آبی آفرید: برخی از آنان بر روی شکم راه می‎روند، برخی بر روی دو پا و پاره‎ای دیگر نیز بر روی چهار پا. خدا هر چه را بخواهد می‎آفریند. خدا بر هر چیزی تواناست.25"(نور: ۴۵). «شیوه» آفرینش (در آیات قرآن) همراه با ادبیاتی شاعرانه و بدون ذکر جزییات بیان شده است، اما «حقیقت» آفرینش اینگونه مطرح نشده است.

    اسلام و نظریه تکامل26
    نسبت مسلمانانی که در سراسر جهان فرگشت را می‎پذیرند و یا آن را رد می‎کنند از نظر آماری شبیه شهروندان آمریکایی است (که تحت تأثیر مسیحیان معتقد به خلقت‌گرایی و نظریه‌های طراحی هوشمند27  قرار داشته‌اند). این بدان معنی است که در سطح جهانی، اکثریت مسلمانان فرگشت را نمی‌پذیرند (و با تأکید بیشتر به رد فرگشت و تکامل انسان‌ها از گونه‌های پیشین می‎پردازند). پژوهشی که به تازگی انجام گرفته نشان می‎دهد که افکار مسلمانان نسبت به آنچه که در گذشته تصور می‌شد در پذیرش فرگشت بازتر است. در یک گزارش تازه منتشر شده توسط مرکز تحقیقات پیو28 به نام، "مسلمانان جهان: دین، سیاست و جامعه" باور یا عدم باور مسلمانان به اینکه " انسان‌ها و موجودات دیگر در طول زمان تکامل یافته‌اند" یا اینکه "همیشه به شکل کنونی وجود داشته‌اند" مورد بررسی قرار گرفت. از سیزده کشور از بیست و دو کشور مورد بررسی، بیش از نیمی از پرسش شوندگان پاسخ دادند که "انسان‌ها و دیگر موجودات در طول زمان تکامل یافته‌اند." البته که بین این تفکر که انسان‌ها و موجودات دیگر در طول زمان تکامل یافته‌اند (باهوش‎تر شده‌اند، توانایی گفتار پیدا کرده‌اند و یا بلندتر شده‌اند) و این تفکر که انسان‌ها از موجودات پیشین و راسته نخستیان29 تکامل یافته‌اند، تفاوت آشکاری وجود دارد. پرسشی که به ذهن متبادر می‎شود، این است که اگر در پرسش‌ها تاکید بیشتری بر ریشه‌های نخستین انسان‌ها می‌شد، آیا باز هم نتایج به دست آمده از نظرسنجی، پشتیبانی مسلمانان از فرگشت را نشان می‎داد؟
    مسئله رابطه میان اسلام و فرگشت و نحوه برخورد توسط پژوهشگران مسلمان در سراسر جهان مورد بررسی قرار گرفته است. پژوهشگران برجسته مسلمان30 مانند امام اسامه حسن31، برونو گویدرودونی32، نیدال گوسوم33، و رعنا داجانی34، با حرارت و اشتیاق فراوان و به شیوه متقاعدکننده‏ای به استدلال در حمایت از فرگشت پرداخته‌اند. بنیاد دین،35 که یک سازمان اسلامی است به تازگی کنفرانسی برگزار کرد که در آن تعدادی دانشمند مسلمان و یک خلقت‌گرا در کنار یکدیگر جمع شدند تا به گفتگو در مورد فرگشت و اسلام بپردازند. عنوان کنفرانس، "آیا مسلمانان فرگشت را اشتباه درک کرده‌اند؟" بود و هدف آن پاسخگویی به این پرسش بود که: آیا مسلمانان می‎توانند فرگشت را با نگرش جهانی اسلامی مطابقت دهند؟ برای پاسخ به این پرسش، دانشمندان و دین‎شناسان از ابتدا تلاش کردند تا برخی از مطالب دارای بار منفی، که به اشتباه به مباحث مربوط به فرگشت گره خورده‌اند را حذف کنند نظیر؛ خداناباوری، ماده‎گرایی (ماتریالیسم)، و غیره. به جز تنها سخنران خلقت‎گرای حاضر در کنفرانس، تمامی حاضران نتیجه‎گیری کردند که می‎توان فرگشت را در نگرش جهانی اسلامی جای داد.
    داجانی پروفسور زیست‎شناسی در دانشگاه هاشمیه اردن است...36. او استدلال می‎کند که هیچگونه ناسازگاری میان اسلام و فرگشت وجود ندارد. داجانی با این موضوع که برای رد فرگشت توسط مسلمانان دلایل گوناگون دینی وجود دارد مخالفت می‎کند: این حقیقت که یک نظریه علمی بر پایه و اساس بسیار مستحکم، توسط غیرمتخصصان و حتی دانشمندان،  نه بر پایه منطق، بلکه صرفا بر پایه باور و اعتقاد محض به شدت انکار می‎شود، بسیار ترسناک است به این دلیل که ممکن است برای افراد این سوال پیش بیاید که چه حقیقت‌های دیگری به نام دین انکار می‎شوند و بنابراین تبدیل به ابزاری برای کسانی می‌شود که می‎خواهند با سوار شدن بر ناآگاهی و احساسات دیگران، به کنترل آن‌ها بپردازند. این رفتار سبب می‎شود که مسلمانان نتوانند به طور کامل از ذهن و تفکر خود استفاده کنند. افزون بر این باعث می‎شود که دین اسلام به شکل بسیار نادرستی به افراد غیرمسلمان معرفی شود و در نتیجه (این کذب را) که اسلام دینی است که آزادی تفکر را نمی‎پذیرد رواج دهد. در شرایطی که حقیقت کاملا عکس این موضوع است. دین اسلام، انسان‌ها را به تفکر، اندیشه و بهره‎گیری از منطق برای دستیابی به حقیقت فرا می‎خواند:
    "به راستى در آفرینش آسمان‏ها و زمین و آمد و شد شب و روز براى خردمندان نشانه‏هایى است."(آل عمران : ۱۹۰). در اسلام هیچ محدوده و مرزی برای پرسیدن وجود ندارد مگر آن که آن پرسش وجود خدا را زیر سوال ببرد که این موضوع هیچ ارتباطی با فرگشت ندارد (داجانی، ۲۰۱۲؛: ۳۴۷-۳۴۸).37
    داجانی مدعی است که رد فرگشت تنها به دلیل سوءتفاهم و عدم درک کامل موضوع است. برای مثال، واژه عربی برای آفرینش، «خَلَقَ» است، که خلاف باور گسترده‏ای که در بین منتقدان اسلامی فرگشت رایج است به معنای "آفرینش یکباره" نیست. او بیان می‎کند که بسیار طعنه‎آمیز است که پژوهشگران قرآنی پذیرفته‌اند که آفرینش کهکشان‌ها توسط قدرت الهی میلیاردها سال طول کشیده است، اما نمی‎توانند بپذیرند که آفرینش موجودات زنده توسط خدا نیز ممکن است به همین شکل زمان بسیار زیادی طول کشیده باشد. بنابراین آفرینش موجودات زنده نیز ممکن است با روندی طبیعی، تکاملی و در بازه زمانی بسیار طولانی شکل گرفته باشد (همانند آفرینش کهکشان‎ها).
    داجانی همچنین با استناد به آیات قرآن بیان می‎کند که خدا آنچه را که بیشتر از هر چیز مناسب و ایده‎آل زندگی در جهان بود را آفریده است، بنابراین استدلال می‎کند که قرآن نه تنها با فرگشت هماهنگ است بلکه از آن پشتیبانی نیز می‎کند.
    • "او همان کسی است که هر چه را آفرید (احسن) شایسته آفرید: او آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد.38 " (سوره سجده: ۷)
    • "به راستى ما انسان را به (احسن) شایسته‎ترین ساختار آفریدیم.39 " (سوره تین: ۴)

    علم و دین40
    بی گمان نظریات متعددی در باب نوع رابطه مابین علم و دین وجود دارد. برخی معتقدند؛ علم و دین از اساس در تضاد و تعارض با یکدیگرند. برخی می‎گویند؛ قلمرو و محدوده علم و دین جدا از یکدیگر است و بنابراین هیچگونه تعارضی نمی‎توانند با هم داشته باشند. بعضی افراد دیگر نظیر کپلر و نیوتن باور داشتند که علم و دین از طریق ارتباطی دو جانبه، می‎توانند با هم یکپارچگی داشته باشند. این سه دیدگاه کلی شامل تعارض، جدایی و یکپارچگی سه نمونه اصلی برای تشریح رابطه پیچیده بین علم و دین هستند.
    تعارض/تضاد: علم و دین به لحاظ تاریخی و از اساس و بنیان، پیوسته در ستیز با یکدیگر هستند.
    جدایی/توازی: علم و دین کاملا از هم مستقل و جدا هستند، و در قلمروها و محدوده‌های مستقلی فعالیت می‎کنند.
    یکپارچگی/مکمل بودن: علم و دین اساسا با هم مرتبط هستند و می‎توانند به اصلاح و پیشرفت یکدیگر کمک کنند.
    اجازه دهید به طور مختصر به بررسی انواع ارتباط بین علم و دین بپردازیم.

    تعارض41
    اگر رنج‌های گالیله و واکنش‌ها در برابر داروین را مدنظر قرار دهیم، به راحتی می‎توانیم ادعا کنیم که علم و دین در نبردی مرگبار با یکدیگر هستند. این نمونه‌های شاخص در کتاب‏هایی نظیر تاریخ کشمکش بین دین و علم (۱۸۷۴) نوشته جان ویلیام دریپر و تاریخچه‏ای از ستیز علم و الهیات در مسیحیت (۱۸۹۶) نوشته اندرو دیکسون وایت، برجسته شده‌اند. این کتاب‌ها از نظر تاریخی تاثیرگذار اما پر ایراد و گمراه کننده هستند.
    دریپر در مورد گالیله نوشته است:
    گالیله به ارتداد، کفر و خداناباوری متهم شده بود. او به اتهام داشتن این تفکر که زمین به دور خورشید می‎گردد که باوری کاملا در تضاد با متون مقدس است، برای تفتیش عقاید توسط کلیسا فراخوانده شده بود. به او دستور داده شده بود که این کفرگوبی را انکار کند وگرنه به زندان انداخته خواهد شد. تاکید کرده بودند که اجازه آموزش دادن و طرفداری از نظریه کپرنیک را ندارد و از او سوگندنامه خواسته بودند که در آینده نیز این نظریه را منتشر نکند و به دفاع از آن نپردازد. گالیله با آگاهی کامل از این نکته که حقیقت نیازی به شهادت ندارد، انکارنامه مورد نظر را پذیرفت و سوگندهای طلب شده را نیز یاد کرد.
    برای شانزده سال کلیسا از این ادعا رها شد. اما در سال ۱۶۳۲ گالیله با شجاعت و جسارت اقدام به انتشار کار خود با عنوان سامانه جهان نمود که موضوع آن در باب حمایت از دکترین کپرنیک بود. دوباره او را برای تفتیش عقاید در رم احضار کردند. اتهام او، ادعای گردش زمین به دور خورشید بود. برای او اظهار داشته بودند که مجازات کفرگویی انتظار او را می‎کشد. در حالی که زانو زده بود و دستش بر روی انجیل بود، او را مجبور به سوگند برای انکار تفکر گردش زمین کردند. عجب صحنه‏ای! این مرد شایسته احترام، برجسته‎ترین متفکر زمان خود، با تهدید به مرگ مجبور به انکار واقعیت‎هایی شد که هم قاضی‌ها و هم خود او می‌دانستند حقیقت دارند. او سپس به زندان محکوم شد و در ده سال باقی مانده از عمرش رفتار بسیار سخت‎گیرانه‎ای با او شد، و اجازه دفن او در زمین‌های مقدس نیز داده نشد. (دریپر، ۱۸۹۸: ۱۷۱-۷۲)
    این مورد، نشانه خوبی برای امکان مصالحه بین علم و دین نیست.
    وایت در مورد داروین نوشته است:
    کتاب خاستگاه گونه‌های داروین همانند گاوآهنی که زمینی پر از لانه مورچه را شخم می‎زند وارد دنیای الهیات و آموزه‌های دینی شد. آن‌ها در هر جایی که اینگونه جسورانه از خواب آرام و دیرین خود بیدار شدند،  برآشفته و سراسیمه به آن سمت هجوم آوردند. بررسی‎ها، موعظه‌های مذهبی، اشاره به کتاب‌های کوچک و بزرگ دینی، از هر سو به سمت تفکر جدید به پرواز درآمدند.
    نت کلیدی اما در فصلنامه بررسی توسط ویلبرفروس، اسقف اکسفورد نواخته شد. او اظهار داشت که “اصل انتخاب طبیعی به طور قطع در تضاد با کلام خداست” و اینکه “با ارتباطات آشکار خالق و مخلوق در تناقض است” اما تلاش این اسقف برای مخالفت با این کتاب همین جا خاتمه پیدا نکرد؛ در جلسه انجمن پیشرفت علوم بریتانیا، دوباره سوار بر موج تحسین عموم شد. وی در سخنرانی عمومی خود با اشاره به ایده‌های داروین، که به دلیل بیماری در جلسه حضور نداشت، به این خاطر که از نسل یک میمون نیست به خود تبریک گفت. در جواب او هاکسلی بیان داشت: “اگر می‎توانستم انتخاب کنم، ترجیح می‎دادم از نسل یک میمون فروتن باشم تا این که از نسل مردی باشم که از دانش و هنر سخنوری خود برای بد جلوه دادن کسانی استفاده می‎کند، که زندگی خود را در راه یافتن حقیقت گذاشته‌اند.” (وایت، ۱۹۰۸: ۷۰).
    چنین ادبیات جنگ‎طلبانه و ستیزه‎جویانه‎ای، به طور گسترده به عنوان حقیقت راستین خدا پذیرفته شده است. فرض کنیم این اغراق‌گویی‌ها و حقایق ناقص را به عنوان کل حقیقت در نظر بگیریم. دو نمونه نادر، نشان‎دهنده ستیز و کشمکش پیوسته و بنیانی بین علم و دین نیست. موارد ستیز واقعی بین علم و دین، بسیار اندک و کمیاب است. نظریات حامی وجود تضاد و ستیز بین علم و دین از طریق تاکید بیش از حد و دراماتیزه کردن وقایع تاریخی اغلب اغراق شده، قدرت می‎گیرند.
    اما با این حال به طور قطع برخی اوقات بین علم و دین ستیز و تضاد وجود دارد. برای مثال دیدگاه دینی آفرینش زمین و در نظر گرفتن قدمت کم برای آن با دیدگاه علمی در مورد پیدایش و سن زمین در تضاد کامل است. اجماع علمی بر سر اینکه انسان‌ها از گونه‌های پیشین روی زمین تکامل یافته‌اند با باور گسترده قدیمی مبنی بر اینکه انسان به طور مستقیم توسط خدا با دمیدن حیات در خاک آفریده شده است، ناسازگار است. اما افسانه وجود تفاوت‌های دائمی و غیرقابل تلفیق باید به نقطه آسایش پایانی خود برسد.

    جدایی42
    محمد علی کلی و جو فریزر را در مسابقه  بوکس قرن تصور کنید. علی، همانند پروانه در حال خرامیدن است و مانند زنبور مشغول زهر ریختن. مشت خود را هوشمندانه مدام بر سر و صورت رقیب فرود می‎آورد. جو، دور تا دور رینگ با مهارت حرکات پا را اداره می‎کند و مشتی را پس از مشت قدرتمند دیگری روانه می‎سازد. اما بسیاری از آن مشت‌ها تنها به هوا ضربه می‎زنند. در پایان راند آخر، صدای زنگ به صدا در می‎آید و هم علی و هم جو به عنوان برنده اعلام می‎شوند. چطور چنین چیزی امکان دارد؟ مشخص می‎شود که آن‌ها در کنار یکدیگر می‎جنگیدند اما در دو رینگ کاملا جدا. شاید علم در برابر دین نیز، مانند این مسابقه خیالی بوکس باشد. شاید علم و دین با هم در نبرد نباشند به این دلیل که اصلا در یک رینگ یکسان حضور ندارند. شاید علم و دین به طور کامل مستقل از یکدیگر باشند. شاید با هم در ستیز نباشند به این خاطر که نمی‎توانند با هم ستیز داشته باشند. طبق نظریه جدایی، علم و دین نمی‎توانند با یکدیگر تعارض پیدا کنند به این دلیل که در قلمروهای کاملا جدا گام برمی‎دارند. علم و دین، موضوعاتی متفاوت از یکدیگر را نشانه می‎گیرند و به سوالاتی متفاوت از یکدیگر، و با روش‌ها و ادبیاتی متفاوت از هم، پاسخ می‎دهند.
    در یکی از دیدگاه‌های مبنی بر جدایی علم از دین، مطرح می‎شود که علم و دین بنیان یکسانی ندارند. علم بر پایه مشاهدات انسانی و دلیل و منطق است، دین بر پایه وحی و الهام الهی است. در یکی از نسخه‌های مجله National Geographic که حاوی مطلبی در مورد تکامل حیات (فرگشت) بود، نویسنده دیدگاه خود را در مورد علم و دین مطرح کرده بود: ایمان و علم دست‎کم در یک چیز با هم اشتراک دارند: هر دوی آن‌ها از دیرباز در جست و جوی حقیقت بوده‌اند. اما این در حالی است که دین اعتقادی خدشه‎ناپذیر به نادیده‏هاست، اما علم مطالعه موضوعات قابل آزمایش و پدیده‌های قابل مشاهده است. هر دو با یکدیگر همزیستی دارند، و گاهی نیز ممکن است کامل کننده یکدیگر باشند. اما از هیچ یک از آن دو نباید خواست که دیگری را تایید و یا رد کند. همان طور که دانشمندان حق زیر سوال بردن خدا را ندارند، خداشناسان و دین‎شناسان نیز حق ندارند به گالیله بگویند زمین مرکز جهان است. بیل الن، نشنال جیوگرافیک، مارچ ۱۹۹۸
    نویسنده بر این باور است که علم و دین روش‌های متفاوتی دارند و اساس شروع کارشان نیز متفاوت از یکدیگر است، بنابراین باورهای آن‌ها نیز نمی‎تواند با یکدیگر در ستیز باشند (حتی ممکن است مکمل هم باشند).
    استفن جی گولد، زیست‎شناس دانشگاه هاروارد ، این پیشنهاد را مطرح کرد که علم و دین به دامنه‌های جداگانه‎ای تعلق دارند که وی “دامنه ناهمپوش” می‏نامید. دامنه ناهمپوش “اصل عدم تداخل همراه با احترام” است. گولد نوشته است: “نبود تضاد و تعارض بین علم و دین از آنجایی حاصل می‎شود که هیچ تداخلی بین گستره فعالیت این دو حوزه وجود ندارد. علم در گستره نظام تجربی در جهان فعالیت می‎کند، و دین در گستره جستجو برای ارزش‌های اخلاقی مناسب و معارف روحانی زندگی. دستیابی به خرد و دانایی در کل زندگی نیازمند توجه مناسب به هر دو گستره است” (۱۹۹۷). به این دلیل که علم و دین در میدان‌های فکری متفاوتی سکنی گزیده‌اند، هر کدام نقش متفاوتی در زندگی انسان ایفا می‎کنند. علم در گستره چگونگی‌ها نقش ایفا می‎کند؛ و یافتن راه و روش و چگونگی همه چیز را هدف قرار داده است- علم به کاوش در چیستی می‎پردازد. اما در سوی دیگر، دین در گستره چرایی و یافتن پاسخ برای معنا و هدف زندگی فعالیت می‎کند- دین بایدها و نبایدها را کاوش می‎کند. نظریه جدایی از تعارض علم و دین اجتناب می‎کند و اهداف مختص علم و دین را در خود جای داده است.
    دین، یا همان گستره ارزش‌ها و معناها، می‎تواند در راه تغییر برای بهتر شدن به ما یاری رساند. قدرت مطلق دین، کنترل کننده خودشناسی، ترس‎ها، انتخاب‏ها، تصمیمات، بحران‌های شخصی، معانی و مفاهیم، ارتباطات، اخلاقیات و فضیلت‏هاست.
    علم، یا گستره حقایق طبیعی، نمی‎تواند در مورد معجزات، اخلاقیات و خدایان سخنی داشته باشد. علم نه می‎تواند وجود آفریننده‏ای فراطبیعی را رد کند و نه می‎تواند آن را تایید نماید. علم با اینکه ممکن است بر زندگی برخی افراد و بینششان نسبت به زندگی تاثیر بگذارد،‌ اما الزاما بر جهان‎بینی آن‌ها تاثیری نمی‎گذارد. علم به ما کمک می‎کند که چه در مقیاس کیهانی و چه در مقیاس مولکولی درک عینی از حقیقت داشته باشیم. پاسخ‌های علمی قابل مشاهده و قابل تکرار هستند. و در نهایت علم محدود به آنچه قابل مشاهده، قابل اندازه‏گیری و ملموس است، می‎شود.
    با محدود کردن علم و دین به گستره‌های مختص به خود،‌ از ستیز و تعارض اجتناب می‎شود. گولد بیان می‎کند که “اگر دین دیگر نمی‎تواند ماهیت و چیستی حقایق علمی در گستره علم را به آن تحمیل کند، بنابراین دانشمندان نیز نمی‎توانند ادعای بینش عمیق تر در فضیلت‌های اخلاقی با کمک دانش تجربی را داشته باشند. این فروتنی دو جانبه تاثیر شگرفی بر دنیایی از علایق و باورهای متنوع گذاشته است” (گولد، ۱۹۹۷). برای مثال نظریه جدایی بیان می‎کند که کیهان‏شناسی خارج از گستره دین است،‌ بنابراین انجیل حق آموزش دیدگاهی مرتبط با این علم را ندارد. با اتخاذ نظریه جدایی،‌ یان باربور اظهار می‎کند که باید “ فصل‌های آغازین کتاب پیدایش را به صورت تصویری نمادین از ارتباط پایه‏ای بین انسان، جهان و خدا در نظر گرفت. تنها به عنوان پیغامی در مورد آفرینش انسان و خوبی نظم طبیعی. این تعاریف دینی را می‏توان از کیهانشناسی باستان که ابتدا در آن مطرح شده بودند، جدا کرد”(باربور، ۱۹۹۷:۸۵). همانگونه که کانال هواشناسی را برای راهنمایی گرفتن در مورد چگونگی گذر از یک رابطه پرآشوب و توفانی نگاه نمی‎کنیم، کتاب پیدایش را نیز نباید به قصد یافتن حقایق علمی در مورد زمین بخوانیم.
    اما یک حقیقت ساده همچنان پابرجاست- برخی دانشمندان و برخی از مسیحیان در مورد هرگونه موضوع و موردی به اظهار نظر می‎پردازند. همانگونه که در آغاز فصل خواندیم، ریچارد داوکینز مدعی است که دین نیز به صورت یک علم است: “ نمی‎توان از دلالت‌های علمی دین گریخت. یک جهان همراه با خدا، با یک جهان بدون خدا متفاوت خواهد بود. با وجود خدا، فیزیک و زیست‏شناسی محکوم به متفاوت بودن هستند. بنابراین پایه‏ای‏ترین ادعاهای دین، علمی است. دین خود، یک نظریه علمی است” (داوکینز، ۱۹۹۴). در حالی که نظر داوکینز به نوعی اغراق شده است، اما برقرار نگهداشتن این وضعیت نیز، که باورهای مذهبی هیچوقت از اساس با باورهای علمی تضاد پیدا نکنند، کار دشواری است. درست است که دین بیشتر در مورد گناه و رستگاری و آمرزش است اما ادعاهایی را نیز مطرح کرده است که باعث ورود به قلمرو مشخص شده علم شده است. برای درک کامل ارتباط بین علم و دین، نیاز به بررسی‌های بیشتری داریم.

    یکپارچگی
    در نظریه یکپارچگی، علم و دین هر دو در شکل‏دهی مجموعه باورهای ما نقش دارند. خلاف نظریه جدایی، نظریه یکپارچگی مشوق ارتباط بین علم و دین است. و خلاف نظریه ستیز و تعارض، پشتیبان یک بده بستان منطقی بین علم و دین است. چرا در مورد این نظریه به تفکر بنشینیم؟
    این یک حقیقت آشکار است که دین، در موضوعات مختلف، می‎تواند و باید که از علم کمک بگیرد. برای مثال،‌ تعریف دیرینه ادیان از آفرینش، تکیه بیش از حد بر افسانه‌ها و تکیه کمی بر ریاضیات دارد. یاری جستن از روان‏شناسی و عصب‎شناسی می‎تواند به تعاریف دین از انسان کمک کند. در حالی که همگی ما می‎دانیم که زمین به دور خورشید در گردش است، نویسندگان برخی از متون مقدس اطلاعی از این موضوع نداشتند. علم، متفکران دینی را تحریک می‎کند که در برخی مسايل مورد نیاز بازنگری انجام دهند. علم چگونه می‎تواند به تفسیر یک متن مقدس یاری رساند (که تقریبا به طور قطع مربوط به دوره قبل از علوم جدید و با ادبیاتی قدیمی و مربوط به زمانی دیرین است)؟
    اما در سمت مقابل چطور؟ آیا دین چیزی برای ارائه دادن به علم دارد؟ در جواب این سوال به طور معمول می‎توان گفت که الهیات و دین‎شناسی، نوعی جهان‏بینی به علم ارائه می‎کند که باعث شکل‎گیری پیش ذهنیت‌ها و فرضیه‌های غیر عینی در دانشمندان می‎شود. دانشمندان فرضیه‌ها و پنداشت‌های بسیاری  از قبل در ذهن خود ایجاد می‎کنند که علم در توجیه آن‌ها ناتوان است. برای مثال دانشمندان این پنداشت و پیش‎فرض را دارند که حواس پنجگانه و قدرت پردازش منطق‎ مان در راه درک بهتر جهان می‎توانند به ما کمک کنند. با اینکه علم کار خود را بر مبنای اطمینان به حواس و منطق آغاز می‎کند، اما توانایی اثبات این اطمینان را ندارد. اما اگر همانطور که معتقدین به آن باور دارند، خدا با تصور خود ما را آفریده باشد، دلیل مناسبی برای اعتماد به این قوای شناخت و ادراک انسانی در اختیار داریم. دانشمندان همچنین به فرضیه یکسانی طبیعت باور دارند-فرضیه ای بر این مبنا که جهان طبیعی در همه جا و در همه زمان‌ها یکسان است (مانند قوانین فیزیک). اصل یکسانی طبیعت، همانند اصل اطمینان به قوای ادراک ما، ریشه در جهان‏بینی دینی دارند.
    دین همچنین ممکن است از منظر و دیدگاه خود، پندهایی را به علم گوشزد کند و یا در موردی به آن هشدار دهد. دانشمندان گاهی ادعاهایی را مطرح می‎کنند که بسیار فراتر از مبانی مشاهدات و مدارک است و اغلب از فیزیک و روان‎شناسی به مباحث متافیزیک و اخلاقیات کوچ می‎کنند. برای مثال ب.ف.اسکینر که یک روانشناس رفتاری (رفتارشناس) است، یک دیدگاه روانشناسی انسانی شبه علمی ارائه داده است که در آن مسئولیت‌های اخلاقی و شان و مقام انسانی جایی ندارند (اسکینر، ۱۹۷۱). مقصود دیدگاه اغراقانه اسکینر، اشاره به معتقدان دینی با پای‎بندی بسیار به مسئولیت‌ها و شان و منزلت انسانی است.
    برخی از دانشمندان به گفته‌های انتقادی خود مبنی بر عدم وجود خدا، لباس علمی بر تن می‎کنند. برای مثال، استفان هاوکینگ، که شاید معروفترین فیزیکدان در حال حیات باشد، به‌تازگی استدلال کرده است که اگر انفجار بزرگ (بیگ بنگ) به درستی درک شود، دیگر جایی برای خدا به عنوان آفریننده جهان باقی نخواهد ماند: “آفرینش خود به خود، دلیل وجود همه چیز به جای عدم وجود است، دلیل وجود جهان، دلیل وجود ما” هاوکینگ ادعا می‎کند: “به این دلیل که قوانینی مانند قانون جاذبه وجود دارد، جهان خود را از هیچ می‎تواند به وجود بیاورد و این کار را نیز می‎کند” (۲۰۱۰: ۱۸۰). هاوکینگ با استفاده از سخن علمی دست و پا شکسته یک نتیجه‎گیری الهیاتی ارائه می‎دهد. معتقدان دینی نباید در برابر یک دانشمند، هر چقدر هم که تحسین شده باشد، هنگامی که ادعایی نامرتبط در مورد آفریننده را مطرح می‎کند، وحشت زده شوند. با اینکه نظریه کوانتومی جاذبه، امکان ارائه احتمال جهانی نامنتهایی را می‎دهد، اما با هر دیدگاهی که بنگریم، در حقیقت متناهی و دارای نقطه مبدا در آغاز است. با اینکه زیر سوال بردن نظر استفان هاوکینگ نیازمند شجاعت زیادی است، اما متفکران دینی باید به نظریه‌های علمی با پایه و بنیان ضعیف، که با باورهای عمیق دینی در تضاد هستند، واکنش نشان دهند.
    در نهایت باید بگویم؛ می‎توان گفت علم، نیازمند راهنمایی اخلاقی است که معتقدان دینی می‎توانند آن را ارائه دهند. ادعای آينشتاين مبنی بر اینکه علم به دین نیاز دارد، تا حدی به دلیل ترس او از شروع جنگ اتمی بود. با اینکه نظریه‌های او پایه‌های تئوری ساخت بمب اتم را تشکیل دادند، اما خود او به شدت با گسترش و استفاده از آن به مخالفت پرداخت. ما می‎توانیم بمب هایی را بسازیم که صدها هزار انسان را بکشند و یا یک کشور را نابود کنند، اما باید این کار را انجام بدهیم؟ ممکن است بتوانیم به شبیه‏سازی انسان بپردازیم، اما باید این کار انجام بدهیم؟ علم با تعریف امروزی، به چیستی می‎پردازد؛ اخلاقیات به باید‌ها و نباید‌ها می‏پردازد. بنابراین در تعبیری بهتر باید گفت، علم چیزی برای ارائه در مورد اخلاقیات ندارد. همراه با تغییری کوچک در جمله آينشتاين می‏گویم: علم بدون اخلاقیات، کور و نابیناست.

    جمع‎بندی
    نظریه یکپارچگی راه‎هایی را مطرح می‎کند که ممکن است با کمک آن بتوان علم و دانش بنیان‎دار را، در درون دین پیوند داد. همچنین پذیرای روش‎هایی است که ممکن است بتوان با کمک آن‌ها دین را با جهان‏بینی علمی در هم آمیخت. روش‎هایی مانند تعیین پایه و بنیان و تعریف‎شناسی علم، زیر سوال بردن شجاعانه مباحث علمی عجولانه و بدون پایه و اساس مستحکم، هشدار دادن به علم هنگامی که از قلمرو خود خارج شده است و یا افزودن هشیاری اخلاقی به علم. دین نیز مطمئنا گاهی به طور ناصحیح وارد قلمروی مباحث علمی با بنیان مستحکم می‎شود. همگی ما نسبت به وجود خداباوران و دینداران نادانی که در مقابل مباحث علمی ثابت شده به مخالفت می‎نشنید (حتی گاهی در دادگاه)، آگاه هستیم.

    * دانشجوی دکتری فلسفه دین
    پي نوشت ها
    1. Kelly James Clark //  2. Alvin Plantinga.
    3. اصل کتاب توسط مترجم این مقاله ترجمه گردیده و به زودی منتشر خواهد گردید. // 4. The QURAN And Evolution؛  ترجمه قسمتی از فصل 14 کتاب  //  5. * نکته: ترجمه آیات در این مقاله مطابق با برداشت نویسنده، درج شده است.  //  6. رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتي‏ وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْحَکيمُ  //  7. اللَّهُ الَّذي جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ قَراراً وَ السَّماءَ بِناءً وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ فَتَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ  //  8. هُوَ الَّذي خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْکُمْ مَنْ يُتَوَفَّي مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّي وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ //  9. هُوَ الَّذي يُحْيي وَ يُميتُ فَإِذا قَضي‏ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ کُنْ فَيَکُونُ  //  10. إِنَّ رَبَّکُمُ اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في‏ سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي‏ عَلَي الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ  //  11. يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَي الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ في‏ يَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ  //  12. اشاره به مقام خلیفه اللهی انسان بروی زمین؛ و اذقالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً (بقره:30)  //  13. وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ  //  14. الَّذي أَحْسَنَ کُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طينٍ  //  15. فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طينٍ لازِبٍ  //  16. خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ  //  17. وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ12ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً في‏ قَرارٍ مَکينٍ13ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ14  //  18. فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ (الحجر: 29) ؛ چون آفرينشش را به پايان بردم و از روح خود در آن دميدم، در برابر او به سجده بيفتيد.  //  19. اندیشمندانی همچون شهید مطهری معتقدند،در باب خلقت انسان(آدم و حوا)، زبان قرآن یک زبان سمبولیک است که در آن ثبوتی و تبدلی بودن خلقت قابل اثبات نیست؛ بلکه مهم، بیانِ جنبه‏هایِ اخلاقی آن است.  //  20. فَإِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُرابٍ  //  21. وَ هُوَ الَّذي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ کانَ رَبُّکَ قَديراً  //  22. وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ  //  23. خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ //  24. قالَتْ رَبِّ أَنَّي يَکُونُ لي‏ وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْني‏ بَشَرٌ قالَ کَذلِکِ اللَّهُ يَخْلُقُ ما يَشاءُ إِذا قَضي‏ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ کُنْ فَيَکُونُ  //  25. وَ اللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشي‏ عَلي‏ بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشي‏ عَلي‏ رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشي‏ عَلي‏ أَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللَّهُ ما يَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلي‏ کُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ.
    26. Islam and Evoloution .
    27.. Intelligent design طراحی هوشمند ایده‌ای است مبتنی بر این که بهترین توضیح برای جهان و موجودات زنده با فرضِ وجود علتی هوشمند محقق می‎شود و جهان آن‌چنان ساده نیست که توسط طبیعت ساخته شود. طرفداران این مدل می‎گویند باید وجودی هوشمند بر این جهان احاطه داشته باشد. آفرینش هوشمند بیانگر آن است که جهان تنها با تکامل شکل نگرفته است.
    28.Pew Forum.
    29.Primates: راسته نخستیان كه انسان و گوريل و ميمون هم جزو آن هستند. نخستی‌ها یا نخستی‎سانان، به خاطر ساختارهای اجتماعی پیچیده و میزان هوششان شناخته شده هستند. این فاکتور به آن‌ها امکان می‌دهد تا تجربه به دست بیاورند و آن را به نسل پس از خود منتقل کنند. همه  آن‌ها دوره‌ای طولانی از نگهداری از فرزند دارند که در طی آن مادر، تجربه‌های خود را به فرزندان خود آموزش می‌دهد. انتقال نسل به نسل آموخته‌ها و تجربه‌ها باعث پدید آمدن فرهنگ شده است؛ چیزی که در بعضی اعضای این گروه همچون انسان‌ها بیشتر دیده می‎شود.  //  30. پروفسور کلارک در این قسمت صرفا به رای پژوهشگران و اندیشمندانی که برای او نام آشنا بودند استناد نموده است.
    31. Imam Hasan  //  32. Bruno Guiderdoni  //  33. Nidhal Guessoum  //  34. Rana Dajani  //  35. Deen Institute.
    36. او دارای تخصص در زمینه بیولوژی مولکولی، مطالعات ژنوم، یاخته‌های بنیادی، و بیوانفورماتیک است. او معمولا نوشته‌های علمی خود را با عناوین ممنوعه و برانگیزاننده ارائه می‎دهد مانند “آنالیز ساختاری- عملکردی HsiF، یک عضو شبیه gp25 از سیستم تراوش نوع ۵ درسودوموناس آئروژینوزا (یک باکتری گرم منفی)”. او همچنین در زمینه بهبود آموزش علمی جوانان و زنان خاورمیانه‎ای نیز فعال است.
    37. Dajani, Rana (2012). “Evolution and Islam’s Quantum Question.” Zygon 47(2) :343–353.
    38. الَّذي أَحْسَنَ کُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طينٍ  //  39. لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ  //  40. ترجمه بخشی از فصل دوم کتاب.
    41. Confilict   //  42. Separation    //  43. Integration.

 


صفحه 1 از 6