خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

اطلاعات حکمت و معرفت

  • مهم ترين مباحث فلسفه دين

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    مهم ترين مباحث  فلسفه دين

    منيره پنج تني
    گفت و گو با محمد فناييهاشکوري


    در اين گفت و گو کوشيدم مهم ترين و برجسته ترين مسائلي را که در حوزه فلسفه دين قابل طرح است با دکتر فنايي اشکوري در ميان بگذارم. علاوه بر تعريف دين و فلسفه دين، در اين گفت وگو به تفاوت فلسفه دين با علم کلام، مسائل اساسي مورد بحث در فلسفه دين، رابطه فلسفه و دين در دوران مدرن، رابطه فلسفه دين با علم اخلاق، تجربه ديني، مسئله شکاکيت و براهين اثبات وجود خدا در دنياي کنوني، مسئله شر به عنوان يکي از مباحث بنيادين در فلسفه دين، جاودانگي و ارتباط نفس و بدن و فلسفه ذهن، معاد جسماني و در نهايت فيدئيسم پرداختيم.
    ***
    شايد در دنياي امروز به راحتي نتوانيم به يک تعريف واحد و مشترک از دين برسيم، از آن جا که گفت و گوي ما درباره «فلسفه دين» است از شما مي خواهم يک تعريف اجمالي و اوليه از "دين" که البته بيشترين توافق را با خود به همراه دارد براي ما بيان کنيد. من از دشواري اين کار آگاهم. چنانکه ميرچا الياده در کتاب «دين پژوهي» مي گويد: «در غرب، در طي روزگاران، آنقدر تعريف هاي فراوان از دين پديد آمده که حتي ارائه فهرست ناقصي از آن ها غير ممکن است. در اين تعريف ها به درجات گوناگون کوشش شده است که از وصف هاي قاطع و جزيي  نگرانه، و از سوي ديگر از تعميمات بي معنا به دور باشند. ص 58» با اينحال آيا مي توان به تعريفي از دين دست يافت؟
    رسيدن به تعريفي واحد که همه اديان را پوشش دهد آسان نيست، چرا که تنوعي که در اديان جهان ديده مي شود و تفاوت هاي گوهري که بين آنها هست ارائه تعريفي واحد را دشوار مي کند. اما شايد بتوان از برخي عناصر اساسي مشترک در مفهوم دين سخن گفت. البته باز نمي توان گفت که لزوما همه اين عناصر در همه اديان يافت مي شود، اما اغلب اين عناصر در اغلب اديان حضور دارند. برخي از اين عناصر عبارتند از اعتقاد به ماوراء، وجود نوعي طرح و هدف براي هستي، حيات پس از مرگ، مفهوم نجات و رستگاري، قدسيت، عبادت، و زندگي اخلاقي. در مواردي که دامنه شمول دين خيلي گسترده مي شود شايد نتوان از شباهت خانوادگي بين اديان فراتر رفت. اين سخن درباره آن آيين هايي است که امروزه دين ناميده مي شود. اما اگر از نگاه اسلامي بخواهيم سخن بگوييم، بسياري از اين آئين ها دين نيستند. دين در نگاه اسلامي آن آييني است که ريشه در وحي الاهي داشته باشد. در اين نگاه دين عبارت است از "ما انزل الله"؛ يعني مجموعه تعاليمي که خداوند براي رستگاري انسان توسط انبيا فرستاده است. روشن است که اين تعريف تنها بر اديان الاهي مانند يهوديت، مسيحيت و اسلام صدق مي کند. 

    "فلسفه دين" به عنوان يک فلسفه مضاف چيست؟ آشکار است در اين پرسش از شما مي خواهم فلسفه دين را که موضوع اصلي گفت و گوي ما را تشکيل مي دهد، تعريف کنيد.
    فلسفه دين از شعب فلسفه است، بنا بر اين قبل از تعريف فلسفه دين بايد مرادمان از "فلسفه" روشن شود. فلسفه به عنوان يک فعاليت "تفکر عقلي روشمند و نظام مند" است. هر چيزي ممکن است موضوع تفکر فلسفي قرارگيرد و فيلسوف درباره هر موضوعي ممکن است بينديشد. حاصل تفکر فلسفي در باره يک موضوع شعبه اي از فلسفه را تشکيل مي دهد. مثلا هستي شناسي فلسفي (ontology) حاصل تفکر عقلي روشمند و نظام مند درباره هستي است؛ معرفت شناسي (epistemology) حاصل تفکر عقلي روشمند و نظام مند درباره معرفت است و فلسفه ذهن (philosophy of mind) حاصل تفکر عقلي روشمند و نظام مند درباره ذهن است.  به همين ترتيب فلسفه دين (philosophy of religion) تفکر عقلي روشمند و نظام مند درباره دين و آموزه هاي ديني است.  هنگامي که دين يا تعاليم ديني موضوع تأمل عقلاني نظام مند قرار مي گيرد فلسفه دين به وجود مي آيد.

    به نظر مي رسد که فلسفه دين يک فلسفه مضاف است که با ابزار عقل و تجربه در صدد رد يا اثبات عقايد ديني است؛حال شما مي گوييد درباره دين؟ مگر فلسفه دين راجع به اديان صحبت مي کند که تاريخ اديان شود؟ به نظر مي رسد فلسفه دين به شکل Topic و موضوعي برخي مسائل تجربي و احساسي را بررسي مي کند که اصلا هيچ ارتباطي با اديان هم ندارد: به عنوان مثال:تجربه ديني-مساله تکامل نقش فيزيک در دنياي معاصر که ذهن بسياري از متفکران معاصر را متوجه خود ساخته از اهم مسائل فلسفه دين است که ارتباطي با اديان ندارد ولي از علوم ديگر چون زيست شناسي و فيزيک به فلسفه دين راه يافته اند.
    آري، موضوع فلسفه دين، همان طور که از عنوان آن پيداست، دين است. فلسفه دين، چيستي دين، امور مربوط به دين، ارتباط دين با امور ديگر و آموزه هاي ديني را مورد مطالعه فلسفي قرار مي دهد. بحث از تجربه ديني دقيقا مربوط به دين است. بعضي تجربه ديني را گوهر دين دانسته اند و در نگاهي ديگر تجربه ديني راهي براي ايمان يا فهم دين است. مباحث علوم ديگر همچون فيزيک و زيست شناسي تا آنجا که با دين و آموزه هاي ديني مرتبط باشند در فلسفه دين مورد توجه هستند، در غير اين صورت به فلسفه دين مربوط نمي شوند. کساني از يافته هاي علمي استنتاج هاي مابعدالطبيعي و الاهياتي به سود يا به زيان دين کرده اند. مثلا ريچارد داوکينز مي کوشد از نظريه فرگشت نتايج الحادي بگيرد. اينگونه موضوعات به دليل اينکه با تفکر ديني مرتبط هستند مي توانند در فلسفه دين بحث شوند، اما نظريات علمي که ارتباط سلبي يا ايجابي با تفکر ديني ندارند جايي در فلسفه دين ندارند. ممکن است ما تعريفي از فلسفه دين بدهيم که برخي از اين مباحث را پوشش ندهد و مثلا آنها را متعلق به کلام جديد بداند، اما سخن ما درباره فلسفه دين موجود است؛ يعني آنچه که در کتاب هاي فلسفه دين آمده است.  بحث از دين موجب نمي شود که فلسفه دين همان تاريخ اديان باشد. هم موضوع فلسفه دين و هم روش آن با تاريخ اديان تفاوت دارد. تاريخ اديان به سير تاريخي اديان به روش تاريخي مي پردازد، اما فلسفه دين از شعب فلسفه است و روش آن نيز فلسفي است که با روش تاريخي تفاوت دارد.  

    مي دانيم در علم کلام هم دين و تعاليم ديني مورد تأمل واقع مي شوند، از اين رو جاي اين پرسش هست که فلسفه دين با علم کلام چه تفاوتي دارد؟  به عبارت ديگر، گاه وقتي به موضوعات مورد بررسي فلسفه دين مي نگرم، مرز آن ها را در مواردي با علم کلام بسيار باريک مي يابم. به نظر شما چه شباهت ها و تفاوت هاي عمده اي ميان فلسفه دين و کلام وجود دارد؟
    فلسفه دين مباحث عقلي درباره دين و آموزه هاي ديني است، از اين رو دامنه وسيعي را دربر مي گيرد. علاوه بر مباحث بيرون ديني که در فلسفه دين مطرح مي شود، برخي از مباحث فلسفي ديگر مانند بعضي از مباحث معرفت شناختي، مباحثي از فلسفه زبان و فلسفه علم نيز در محدوده فلسفه دين قرار مي گيرد. همين طور، الاهيات به معني الاخص در فلسفه اسلامي تقريبا به طور کلي در فلسفه دين جذب مي شود. فلسفه دين با کلام نيز همپوشاني هايي دارد. شباهت فلسفه دين با کلام يا الهيات (theology) روشن است؛ هر دو به دين مي پردازند؛ به عبارت ديگر آنها مباحث مشترک دارند، مثل بحث از وجود خداوند و حيات پس ا ز مرگ؛ اما بين آنها تفاوت هايي هست. اولا روش آنها متفاوت است؛ روش فهم و داوري در فلسفه دين عقلي است. اما در کلام روش خاصي شرط نيست. هم از روش عقلي استفاده مي شود و هم از روش نقلي؛ حتي ممکن است از روش هاي ديگر هم استفاده شود، مثل روش تاريخي و تجربي. ثانيا علم کلام به دين خاصي نظر دارد. مثلا مي توان از کلام اسلامي يا مسيحي يا يهودي سخن گفت، اما مباحث فلسفه دين، دستکم در مقام تعريف و ادعا، مشترک بين اديان گوناگون است و به دين خاصي محدود نيست. مثلا از چيستي دين و معرفت ديني بحث مي شود يا از اعتقاد به خدا و جاودانگي  بحث مي شود که مورد دغدغه اديان است.    ثالثا مباحث علم کلام جانبدارانه است و به دين خاصي تعهد دارد. مثلا علم کلام اسلامي عقايد اسلامي را تبيين و اثبات مي کند و به دفاع از آن در مقابل شبهه ها مي پردازد، اما  فلسفه دين نه تعهدي  به دين به طور کلي دارد و نه از دين خاصي حمايت و دفاع مي کند. يک فيلسوف دين ممکن است متدين، شکاک و يا حتي ملحد باشد؛ در حالي که متکلم هر ديني متدين به آن دين و مروج و مدافع آن است.

    آيين هاي زميني مانند بوديسم، هندوئيسم و ... تحت چه تعريفي در فلسفه دين قرار مي گيرند؟
    بسياري از عناصر مشترکي که در اديان الاهي هست در هندوئيسم هم مطرح است. به علاوه، دستکم بنده دليل قاطعي ندارم که هندوئيسم ريشه الاهي ندارد. ممکن است منشأ الاهي و نبوي داشته ولي تدريجا در طول تاريخ دچار تحولاتي شده است، مانند مسيحيت. البته درباره هندوئيسم اين فقط يک احتمال است. از طرفي، معارف معنوي بلندي در منابع مقدس هندوئي وجود دارد و از طرف ديگر از نگاه قرآني خداوند براي امت هاي گوناگونان پيامبر فرستاده است. از اين جهت محال نيست که اين دين نيز ريشه الاهي داشته باشد، گرچه با گذشت زمان و دخالت هاي بشري از آن تعاليم فاصله گرفته باشد. در وضعيت فعلي هندوئيسم ضمن اينکه معارف بلند و عميق عرفاني دارد، اما خالي از آراء باطل و قابل مناقشه نيست، مانند اعتقاد به تناسخ و نظام کاستي. به علاوه، دست کم در ظاهر خالي از نوعي شرک نيست. اما بوديسم البته حکايتش متفاوت است. بوديسم از درون هندوئيسم برآمده و دين بودنش نيز محل بحث است، به ويژه از اين جهت که جايگاه مفهوم خدا دستکم در برخي از نحله هاي اين آئين روشن نيست.   

    هنگامي که از يک شاخه علمي سخن مي گوييم، بلافاصله به اشتغالات و دغدغه هاي آن مي پردازيم، به همين خاطر در ادامه دو پرسش پيشينم مي خواهم بدانم مهم ترين مسائلي که «فلسفه دين» به آن ها مي پردازد چيست؟
    چيستي دين، معرفت ديني، راه توجيه باورهاي ديني، براهين له يا عليه وجود خدا، جاودانگي انسان، تجربه ديني و وحي، رابطه ايمان و تعقل، نسبت دين و علم، نسبت دين و اخلاق برخي از مهمترين مسائل فلسفه دين هستند.

    آيا فقط «فلسفه دين» داريم يا مي توان قائل به فلسفه دين اسلامي، فلسفه دين مسيحي و فلسفه دين يهودي بود؟
    در اين زمينه دو گونه نگاه مي توان داشت. يکي اينکه بگوييم فلسفه دين يک رشته (discipline) علمي است، اما آراء و مواضع فلاسفه در اين حوزه متفاوت است؛ برخي رويکرد اسلامي دارند، برخي رويکرد مسيحي دارند، برخي رويکرد مادي و شکاکانه دارند. اين تفاوت رويکردها و مواضع موجب تعدد رشته هاي علمي نمي شود؛ بلکه تنوعي است در يک رشته علمي. نگاه ديگر اين است که با هريک از اين رويکردها مي توان شعبه اي از فلسفه دين را مطرح کرد. به نظر مي رسد اين قضيه تاحد زيادي تابع مواضعه و قرارداد است. در همين جا بايد افزود که خاستگاه فلسفه دين جديد، غرب مسيحي است و بسياري از مباحث آن ناظر به مسيحيت و مناسبات مسيحيت با فرهنگ و تفکر غرب مدرن است. اگر فلسفه دين در سنت، فرهنگ و جغرافياي ديگري نشو و نما مي کرد از بسياري جهات متفاوت با آن چيزي بود که اکنون هست.   

    ترکيب «فلسفه دين» ارتباط فلسفه و دين را مفروض مي گيرد. جا دارد بپرسم که باورهاي ديني چگونه مي توانند الهام بخش تفکرات فلسفي باشند؟ همچنين روش و غايت فلسفه در پرداختن به موضوع دين چيست؟
    دغدغه نهائي فلسفه و دين يک چيز است يا بسيار به هم نزديک است و آن عبارت است از نيک زيستن انسان، زيستني که به سعادت انسان بينجامد. هم دين و هم فلسفه داراي بعد نظري و عملي هستند. از قديم الايام حکمت را به نظري و عملي تقسيم مي کردند. غايت حکمت نظري شناخت حقيقت اشياست بر وجه کلي و غايت حکمت عملي وصول به سعادت و کمال است. دين هم داراي بخش اعتقادي و عملي است. در علم کلام اعتقادات ديني تحقيق مي شود؛ فقه و اخلاق به عمل مربوط مي شوند.  فلسفه و دين موضوعات مشترک فراواني دارند. به عبارت ديگر، دين موضوعاتي را طرح مي کند که مربوط به فلسفه و مورد علاقه و دغدغه فيلسوف نيز است. خدا، خلقت، جاودانگي و عوالم غيب برخي مفاهيم اصلي و کليدي ديني و در همان حال از موضوعات مورد علاقه فيلسوف نيز هستند. موضوعات مشترک بين دين و فلسفه بسيار است. فيلسوف با روش عقلي به اين موضوعات مي پردازد و دين الهي بر اساس وحي متعرض اين موضوعات مي شود. يکي از تأثيرات دين بر فلسفه اين است که دين موضوعات و مفاهيم جديدي را در اختيار فيلسوف براي تأمل قرار مي دهد. مثلا قرآن کريم از مفاهيمي همچون توحيد، صفات خدا، عوالم غيب، فرشتگان، حيات پس از مرگ،  وحي، قضا و قدر سخن مي گويد. طبيعتا فيلسوفي که در مقام هستي شناسي و انسان شناسي است نمي تواند نسبت به اين موضوعات بي تفاوت باشد، به ويژه اگر آن فيلسوف مسلمان باشد؛ لاجرم وارد بحث از اين مقولات مي شود و بدين طريق مسائل فلسفه گسترش پيدا مي کند.  از آنجا که فلسفه کوششي بشري براي يافتن پاسخ به سؤالات بنيادي است، فلسفه نمي تواند از محدوديت هاي بشري بگريزد؛ به همين جهت فلسفه محل انظار گوناگون و عرصه نقد و بحث است. از اين رو، تفکر فلسفي گرچه لازم، مفيد و حتي ضروري است، اما هرگز نمي تواند جايگزين دين شود و ما را از دين بي نياز کند.        

    فلسفه در دوران مدرن مسائل فلسفي را منحل مي کند، اما علوم ديني در پي حل مسائل مربوط به خودشان هستند. حال پرسش اين است که فلسفه و دين در ترکيب با يکديگر چگونه به سراغ مسائل مي روند و در وهله نخست فلسفه و دين چگونه با يکديگر آشتي مي کنند؟
    نوع مواجهه فيلسوفان و راه ها حل هاي آنها ممکن است متفاوت باشد، اما در هر صورت چه در فلسفه قديم و چه در فلسفه جديد فيلسوف در پي حل مسئله و يافتن پاسخ به پرسش هاي بنيادين به روش عقلي است. بنابراين، فلسفه کوششي بشري براي نيل به معرفت است. دين الهي، اما، به اعتقاد متدينان، نه کوششي بشري براي رسيدن به پاسخ، بلکه پاسخ الهي به پرسش هاي بنيادين است که از طريق وحي به بشر ارائه مي شود. اما متکلم يا الهي دان از آنجا که خرد ورز هم هست مي کوشد به فهم و تبيين و توجيه عقلي آموزه هاي دين نايل گردد، از اين رو به تفکر عقلي و فلسفي روي مي آورد و بدين طريق تلاقي فلسفه و دين صورت مي گيرد. اما مناسبت اديان با عقل و تفکر فلسفي يکسان نيست؛ بعضي از اصول اعتقادي برخي از اديان ممکن است با اصول عقلي سازگار يا قابل توجيه نباشد. از همين جهت است که بحث نسبت دين و عقل يا ايمان و تعقل طرح مي شود و از سازگاري يا ناسازگاري آموزه هاي ديني با يافته هاي عقل سخن مي رود. حق اين است که نسبت اديان مختلف با تفکر عقلي و فلسفه يکسان نيست. به عنوان نمونه، اگر تثليث مسيحي و توحيد اسلامي را به عنوان بنيادي ترين اصول اعتقادي اين دو دين در نظر بگيريم، در حالي که تثليث قابل توجيه عقلي نيست، توحيد کاملا سازگار با عقل است. در اينجا بااينکه نسبت اين دو آموزه با عقل متفاوت است، اما هر دو آموزه مي توانند موضوع تأمل فلسفي قرار گيرند. تفکر فلسفي ممکن است براي توحيد توجيه عقلي بيابد و براي تثليث چنين توجيهي نيابد، اما در هر دو حال فيلسوف در يک موضوع ديني مي انديشد و فلسفه ورزي مي کند. بايد افزود که چنين نيست که همه مسائل دين مسائل فلسفه نيز باشند و بالعکس. در دين آموزه هايي هست که قابل داوري عقلي نيست و به اصطلاح تعبدي محض است، چنانکه در فلسفه نيز مسائلي هست که به دين ارتباطي ندارد؛ اين گونه مسائل مورد توجه فيلسوف دين نيستند.  بايد افزود که مباحث فلسفه دين منحصر به موضوعات ديني که ماهيت فلسفي دارند نيست، بلکه بسياري از مباحث فلسفه دين مباحث بيرون ديني اما مرتبط با دين است. فيلسوف دين از مفروضات و مباني و لوازم و نتايج دين و باورهاي ديني نيز بحث مي کند. 

    پس از رابطه فلسفه دين با علم کلام، مطمئنا بايد به سراغ رابطه اين شاخه از دانش با علم اخلاق بروم. مباحث فلسفه دين و علم اخلاق تا چه اندازه با يکديگر همپوشاني دارند و اختلافات شان بيشتر در چه مواردي آشکار مي شود؟ به عبارت دقيق تر چه رابطه اي ميان دين واخلاق وجود دارد؟آيا اين ارتباط ما را به نظريه امر الهي رهنمون مي سازد؟
    فلسفه دين و اخلاق دو ديسيپلين متمايز با موضوع و مسائل متفاوت هستند. يکي از مباحث فلسفه دين رابطه دين و اخلاق است. درباب رابطه دين و اخلاق مي توان گفت که اخلاق مستقل از دين است. به عبارت ديگر اخلاق ريشه در فطرت و عقل انساني دارد. حتي اگر انسان متدين به ديني نباشد وظيفه اخلاقي را حس مي کند و ارزش هاي اخلاقي را درک مي کند.  در قرآن کريم آمده است که «و نفس و ما سواها. فالهمها فجورها و تقويها.» درک نيک و بد در سرشت انساني هست. اصول اخلاقي از مشترکات همه انسان ها است و زبان اخلاق زبان مشترک انساني است. به همين جهت افراد غير متدين هم خود را موظف به رعايت اصول اخلاقي مي دانند و ما نيز از آنها رعايت اصول اخلاقي را نتظار داريم.  اما در کنار اين مطلب بايد افزود که بين دين و اخلاق ارتباط وثيقي است. دين خود متضمن نظام اخلاقي است. اخلاق فطري را تأييد مي کند و از آن فراتر مي رود. عقل کليات و اصول اخلاقي را درک مي کند، اما چنين نيست که همه جزئيات اخلاقي را نيز درک کند. در بسياري از موارد عقل در فهم حکم اخلاقي ناتوان است. دين حوزه اخلاق را توسعه مي دهد و مواردي که عقل از درک آن عاجز است را نيز به بشر تعليم مي دهد. اگر بخواهيم نقش دين در اخلاق را به اختصار بيان کنيم بايد بگوييم دين اخلاق را توسعه، تصحيح و  تعميق مي کند و انگيزه اخلاقي را در انسان تقويت مي کند. بدون دين و اعتقاد به خدا، وحي و جاودانگي، احساس اخلاقي در حد يک احساس باقي مي ماند و ضمانت اجراي نيرومند و عقلاني ندارد. اما دين با مرتبط کردن سعادت و رستگاري انسان با رعايت ارزش هاي اخلاقي پشتوانه عقلاني و تضمين عملي براي التزام به اخلاق را فراهم مي کند. اعتقاد به ارتباط دين واخلاق نسبت ضروري با نظريه امر الهي ندارد. ممکن است ما قائل به حسن و قبح ذاتي باشيم ولي با اين حال به ارتباط ياد شده به نحوي که اشاره کرديم معتقد باشيم، چنانکه  حکماي اسلامي چنين مي انديشند.

    رمان نويس روسي فيودور داستايفسکي در رمان بسيار معروف «برادران کارامازوف» از زبان ايوان کارامازوف مي گويد: «بدون خداوند هر چيزي مباح است.» نمي توان دين را بدون اخلاق تصور کرد، اما در دوران جديد برخي از متفکران از اخلاق بدون دين يا به عبارت ديگر اخلاق مستقل از دين سخن گفته اند يا الهيات مبني بر«الهيات خدا مرده است»، نظر شما در اين باره چيست؟
    چنانکه گفتيم اخلاق فطري و جهاني است و وابسته به دين خاصي نيست. اما بااين حال با جهانبيني مادي توجيه معقولي براي اخلاقي زيستن وجود ندارد. اگر خدا و حقايق قدسي و معنوي را کنار بگذاريم، آنچه در وجود انسان حکم فرما خواهد بود خودخواهي و لذت طلبي است و ديگرخواهي و ايثار منطق موجهي نخواهد داشت، مگر اينکه شخص براي حفظ منافع و موقعيتش ظواهري از آداب و هنجارهاي ارتباطي را رعايت مي کند. از همين جهت در اخلاق مادي نيت چندان جايگاهي ندارد و فرقي بين عمل خالصانه و رياکارانه نيست. برخلاف اخلاق ديني که نيت و اخلاص در آن بسيار اهميت دارد و اين همه در مذمت ريا سخن گفته  مي شود. راه ديگر براي توجيه اخلاق مادي ابتناي اخلاق بر عواطف است. در هر صورت در تفکر مادي اخلاق ارزش قابل دفاع عقلاني نخواهد داشت، يا صرفا امري احساسي است و يا در حد معامله و داد و ستد تاجرانه است. بايد توجه داشت همانگونه که اخلاق فطري است، خدا آگاهي و خداگرايي نيز فطري است و نمي توان منکر ارتباط اين دو امر فطري گرديد. بي جهت نيست که ايمانوئل کانت بين احساس وظيفه اخلاقي و خداباوري ارتباط مي بيند و از اولي به دومي راه مي برد؛ چنانکه در اديان الهي دينداري بدون اخلاق متصور نيست و ظهور و نمود دينداري در رفتار اخلاقي است. اين سخن هرگز به اين معنا نيست که همه آتئيستها بي اخلاقند وهمه دين داران دراوج فضائل اخلاقي هستند، چرا که اعتقاد به چيزي لزوما اعتقاد به لوازم آن را در پي ندارد. يک آتيئست ممکن است به لحاظ برخورداري از فطرت الاهي مکنون و تربيتش، اخلاقي باشد و اعتقادش مخالف با فطرتش و عملش موافق با فطرتش باشد. همين طور صرف فطرت و دين داري ظاهري هم براي فضيلتمندي کافي نيست، بلکه تربيت نقش مهمي در اين موضوع دارد؛ از همين رو ممکن است کساني به ظاهر ديندار باشند ولي از فضايل اخلاقي بهره اي نداشته باشند. اما منطقا در جهان بدون خدا توجيهي براي اخلاق به معناي واقعي آن نيست، چنانکه از سوي ديگر لازمه منطقي اعتقاد به خدا اخلاقي زيستن است.  

    امروزه در جهاني زندگي مي کنيم که علوم مختلف بسيار در هم آميخته اند و از نتايج و دستاوردهاي يکديگر استفاده مي کنند، گاه در صدد نقد و گاه رد و تأييد هم بر مي آيند. بنابراين، دين پژوهان و فيلسوفان دين هم نمي توانند به اين مساله بي توجه باشند. آيا فلسفه دين به تبادلات علمي و حتي نقدهاي علمي به دين آگاه است و همراه و همپاي آن ها رشد مي کند؟
    بررسي نقد انديشه ديني بخش مهمي از فلسفه دين را تشکيل مي دهد. احيانا در خود فلسفه دين نيز باورهاي ديني نقد مي شوند. مي دانيم که همه فيلسوفان دين لزوما متدين نيستند. بر اثر تحولات علمي مباحث بسياري در فلسفه دين مطرح شده است. رشته هاي مختلف علمي مسائل فلسفي و الاهياتي بسياري را برانگيخته است که معروف ترين آن نظريه تحول زيستي داروين است که نسبت آن با بحث خلقت در اديان از مباحث داغ در اين حوزه است.  
    آيا فلسفه دين مطالعه مکاتب عرفاني و همچنين «آيين هاي زميني» را هم عهده دار است؟
    فلسفه دين موجود فرقي بين دين زميني و آسماني نمي گذارد و اساسا چنين تقسيم بندي را مفروض نمي گيرد. مکتب هاي عرفاني هم در فلسفه دين مورد توجه هستند. در بحث تجربه ديني و عرفاني تا حدي اين موضوع  مطرح مي شود. اما در کنار فلسفه دين از فلسفه عرفان هم مي توان سخن گفت که اختصاصا متکفل اين امر است. البته اين گونه مسائل تاحدي قرار دادي و تابع مواضعه است. در اينجا هم مانند هر علم ديگري وقتي يک بخش توسعه قابل ملاحظه اي پيدا کند رفته رفته به يک رشته مستقل تبديل مي شود.

    آيا فلسفه دين به مناسک و آيين هاي ديني هم مي پردازد يا اين وظيفه مردم شناس و دين پژوه است؟
    جنبه کلي و عقلي اين گونه مباحث به فلسفه دين مربوط است؛ مثلا اينکه آيا اساسا مناسک جزء دين است يا نيست و نقشي که در دين دارند از بحث هاي فلسفي هستند، اما بحث از جزئيات و مصاديق مناسک و آيين ها خارج از مباحث فلسفي هستند.

    بپردازيم به يکي از چالش هاي بسيار مهم دين. اکنون علم به جاي دين وظيفه توضيح رويدادها و ارائه راه حل هاي کاربردي انواع مشکلات را به عهده گرفته است؛ دين پژوهان و متفکران ديني نسبت به اين مسآله چه واکنشي نشان مي دهند؟
    مناسبات علم و دين يکي از رايج ترين مباحث فلسفه دين است. يکي از کارهاي فيلسوف دين در اين بحث اين است که مرز و قلمرو علم و دين را شناسايي کند. آنچه در اين مختصر مي توان گفت اين است که  علم (به معناي علوم بشري) و دين ضد يا رقيب يا جايگزين يکديگر نيستند. نه دين ما را از علم بي نياز مي کند و نه بالعکس. منبع معرفت ديني وحي است، البته عقل نيز هم به عنوان منبع و هم به عنوان ابزار در فهم دين مطرح است، اما منبع علم امروزي تجربه و تعقل بشر است. رسالت ذاتي دين نجات و رستگاري نهايي بشر است و اين کاري است که از هيچ علم بشري بر نمي آيد و هيچ علمي هم مدعي تأمين رستگاري نهايي بشر نيست. دين در بخش نظري و اعتقادي در صدد ارائه جهانبيني است، نه تبيين رويدادهاي جزئي طبيعي. تبيين رويدادهاي طبيعت بر عهده علوم طبيعي است. در بخش عملي، دين از ارزش ها و بايد و نبايد ها و جواز و عدم جواز و به عبارت ديگر از احکام وضعي و تکليفي سخن مي گويد، اما نحوه و مکانيسم تأمين نيازهاي مادي انسان بر عهده علم است. در حوزه علوم انساني چون هم علم و هم دين نظر دارند و در هردو حوزه توصيفي و هنجاري مدعي هستند، بحث مناسبات علم و دين پيچيده تر است. موضوع علم ديني به عنوان کوششي براي تبيين و تدبير مناسبات علم و دين در اين حوزه به ويژه اهميت دارد.          

    وقتي فيلسوفان دين از «تجربه ديني» سخن مي گويند، تجربه در نظر آن ها چه تفاوت هاي بنياديني با تجربه نزد دانشمندان دارد؟اساسا تجربه ديني توسط شلاير ماخر مطرح شد؛ تجربه ديني شلاير ماخر واکنشي نسبت به الهيات استعلايي کانت بود که دين را از حوزه اخلاق به حوزه حس و تجربه منتقل کرد،لطفا اين مفاهيم را تبيين نماييد؟و گريزي هم به مفهوم تجربه ديني در آلستون بزنيد و بگوييد که جان هيک چگونه از مساله تعدد تجارب ديني در پلوراليسم ديني استفاده مي کند، تفسير سنت گرايي مثل شووان در تعدد اديان چگونه است؟
    تجربه ديني (religious experience) از اين جهت که درگير شدن آگاهانه با يک حقيقت است مانند تجربه حسي است و به همين جهت به هردو تجربه گفته مي شود. گرچه کساني مثل آلستون تجربه ديني را شبه تجربه حسي (perception-like) مي دانند که در هر دو ما با مثلث مدرِک، مدرَک و ادراک روبروئيم، اما تفاوت بين آنها بسيار است. تجربه حسي عمومي، تکرار پذير و اختياري است، و وابسته به اندام هاي حسي است؛ برخلاف تجربه ديني که عموميت تجربه حسي را ندارد؛ تکرار پذير و معمولا اختياري نيست. به تعبير ويليام جيمز ما در تجربه ديني و عرفاني معمولا منفعل (passive) هستيم. وقوع تجربه ديني به اختيار ما نيست و براي ما قابل پيش بيني نيست و معمولا شخص در اين گونه تجربه ها غافلگير مي شود. تجربه ديني لزوما وابسته به اندام هاي حسي نيست. قلمرو اين دو گونه تجربه نيز متفاوت است. تجربه حسي محدود به پديدار مادي است، اما متعلق تجربه ديني حقايق قدسي و باطني عالم يا وجه باطني امور است.  در اينکه تجربه حسي يک تجربه اصيل معرفتي است توافق هست، اما در تجربه ديني چنين توافقي نيست. برخي تجربه ديني را از سنخ توهم و هذيان مي دانند؛ گروهي آن را صرفا امري تفسيري (interpretive) مي دانند. از نظر اينان تجربه ديني از سنخ  همين تجربه هاي عادي روزمره است که در ظرف و ذهنيت خاص تفسير ديني مي شود.  ارتباط تجربه ديني با کثرتگرايي ديني از اين جهت است که معمولا در نظريه تجربه ديني دين را به تجربه يا احساس ديني فرو مي کاهند. در اين نگاه، چنانکه شلاير ماخر مي گويد، دين نه الاهيات (theology) است، نه اخلاق است و نه نهادهاي ديني (religious institutions). گوهر دين احساس ديني است، احساس وابستگي به يک حقيقت مطلق؛ اين احساس مشترک بين همه متدينان است. پس مي توان گفت همه دينداران متدين به دين واحدند، چرا که اصل اين احساس همه جا يکسان است. آنچه مايه تمايز بين اديان است نظام هاي الاهياتي و نهادهاي ديني و وقايع تاريخي است و اينها نيز خارج از گوهر دين هستند. نتيجه قهري چنين رويکردي کثرتگرايي ديني است. افرادي مثل جان هيک نيز از چنين منظري به پلوراليسم مي رسند. بايد توجه داشت که گرچه اين ديدگاه به پلوراليسم مي انجامد اما پلوراليسم منحصرا وابسته به اين ديدگاه نيست. ممکن است کسي پلوراليست باشد ولي چنين ديدگاهي را درباره دين نپذيرد. مثلا ديدگاه سنت گراياني همچون شوان درباره دين لزوما بر چنين تفسيري از دين (يعني تقليل دين به احساس ديني) مبتني نيست.

    جناب دکتر فنايي اشکوري هنگامي که از تجربه ديني صحبت مي کنيم شايد بهتر باشد که انواع تجربه هاي ديني را از منظر اشخاصي چون:شلاير ماخر-ويليام جيمز-ردولف اتو و آلستون مطرح کنيم و با ذکر اينکه علت بوجود آمدن اين نحله فکري چي بوده و تفاوت اقسام تجربه هاي ديني در چيست بحث را پيش ببريم.
    متفکران ياد شده لزوما از تجربه هاي گوناگون سخن نمي گويند، بلکه تعبير و تفسير هاي گوناگوني از پديده اي واحد مي دهند. رويدادي بنام تجربه ديني داريم که بعضي آن را معرفت بخش مي دانند؛ برخي آن را از سنخ توهم و هذيان مي شمارند؛ گروهي نيز آن را صرفا امري احساسي و عاطفي مي شمارند. کساني هم که قائل به معرفت بخشي آن هستند تفسيرهاي مختلفي براساس نظام معرفت شناختي، مابعدالطبيعي يا ديدگاه روانشناختي خود ارائه مي دهند.  برخي ممکن است آن را شبيه احساس ظاهري بدانند؛ گروهي آن را به حس باطني برمي گردانند؛ جمعي ممکن است از آن به علم حضوري يا شهودي تعبير کنند و همينطور. برخي از متفکران به  تنوع تجربه هاي باطني توجه کرده اند. مثلا بين تجربه ديني و تجربه عرفاني تفکيک مي کنند. رودولف اتو بين تجربه مينوي و عرفاني تمايز قائل مي شود. استيس از تجربه آفاقي وانفسي سخن مي گويد؛ در عرفان اسلامي از کشف صوري و معنوي بحث مي شود. سي. اف. ديويس شش نوع تجربه را بر مي شمارد: تفسيري، شبه حسي، وحياني، احياگرانه، مينوي و عرفاني.   تفاوت اقسام تجربه ها نيز ريشه در امور گوناگوني مي تواند داشته باشد، مانند تفاوت در نوع آگاهي که حاصل مي شود يا درجه آن، در متعلق تجربه، و در تفاوت تجربه گران.    روي آوردن الاهيون غربي به بحث تجربه ديني زمينه ها و علل متعددي دارد که در جاي خود بحث شده است، اما مهمترين علت آن بحران در الاهيات عقلي و تاريخي در مسيحيت است. چنانکه مي دانيم وثاقت و اعتبار کتب مقدس يهودي و مسيحي همواره محل ترديد بوده و مطالعات جديد نيز اين ترديد ها را بيشتر کرده؛ بحث نزاع علم و دين هم مزيد برعلت شده و اعتبار الاهيات تاريخي را زير سؤال برده است. با نقدهايي که در دوره جديد بر ادله خداشناسي وارد شد، مانند نقد هاي هيوم و کانت، از اعتبار الاهيات عقلي يا طبيعي نيز در تفکر ديني غربي کاسته شد. از اين رو متألهان غربي به سوي الاهيات تجربي يا عرفاني رو آوردند که پناهگاه و نقطه اتکاء محکم تري براي ايمان ديني پيدا کنند. به اين جهات است که بحث تجربه ديني در دوره جديد مورد توجه واقع شده است.  

    اکنون تا چه اندازه دين، از حوزه نظر به حوزه عمل انسان مدرن امروزي وارد شده است و به عبارت ديگر آيا هم پاي تغييرات جهاني، دين توانسته خود را به نحوي براي انسان امروزي کاربردي و کارآمد نمايد آن هم  در زندگي روزمره؟
    چيزي به نام دين (به صورت مطلق) نداريم. آنچه هست اديان مختلف است و در اين جهت اديان با هم تفاوت دارند و حکم واحدي نسبت به همه آنها نمي توان داد. اساسا اديان حکم واحد ندارند. مثلا اسلام گرچه در حدوثش تاريخي است اما در بقائش فرا تاريخي است و براي همه دوره هاست و امروز و ديروز ندارد. برخي اديان حوزه تصرف خود را محدود به زندگي دروني و شخصي افراد مي کنند، درحالي که اسلام به همه ابعاد انسان نظر دارد و از جهان شمولي برخوردار است. در اينکه دين در زندگي انسان امروز حضور دارد و تأثيرگذار است شکي نيست. ميزان اين حضور و تأثير گذاري البته در اديان و جوامع مختلف يکسان نيست. در دنياي سکولار و ليبرال غربي حضور و تأثيرگذاري دين در اين دوره نسبت به دوره هاي پيشين بسيار کاهش يافته است، اما بشر هرگز نتوانسته و شايد در آينده هم نتواند به طور کلي دين را ناديده بگيرد. دين همواره بهترين منبع (اگر نگوييم تنها منبع) معنابخش زندگي والهام بخش اخلاق بوده است. اما يک واقعيت اسفبار اين است که دين همواره گرفتار سوء فهم و سوء استفاده بوده است. فهم و تفسير متحجرانه از دين و در پي آن رفتارهاي ضد انساني و وحشيانه بنام دين چهره مقدس دين را سخت مخدوش کرده است. مهمترين عامل دين گريزي، مشاهده اينگونه فهم و عمل است، نه ناسازگاري دين با علم يا با زيستن در دنياي مدرن. در مجموع آن جايگاهي که دين بايد در زندگي انسان و شکل دادن به سبک زندگي داشته باشد را در جهان امروز ندارد. يکي از مهمترين اهداف انقلاب اسلامي ايران زمينه سازي براي حضور جدي و نقش آفريني دين در صحنه زندگي فردي و اجتماعي است.     

    شکاکيت نسبت به مفاهيم ديني مثل «خدا» و «روح» هنوز هم بسيار قدرتمند است، فلسفه دين معاصر در پاسخ گويي به اين شکاکيت چه اقداماتي انجام داده است؟ به طور خاص فيلسوفان دين براي اثبات وجود خدا بيشتر به براهين سنتي اتکا مي کنند يا به براهين جديدي هم دست يافته اند؟
    بايد توجه داشت که فلسفه دين بماهوهو متعهد به رفع اينگونه شکاکيت ها نيست؛ بلکه ممکن است خود به اين شکاکيت ها دامن هم بزند؛ البته الهيون مي کوشند با تنقيح و تحکيم مباني معرفت شناختي تفکر ديني با اين پديده مواجه شوند. درباره براهين وجود خدا چيزي که مي توان گفت اين است که براهين سنتي همچنان محل بحث و مناقشه است، اما در پي انتقادات هيوم و کانت چندان رمقي براي اين برهان ها در غرب نمانده است. اما براهين جديدي هم طرح شده است، مثل برهان تجربه ديني (argument from religious experience) و برهان هاي عمل گرايانه (pragmatic arguments). رويکرهاي جديدي هم هست است که کساني مثل پلانتينگا اساسا باور به خدا را به عنوان يک باور پايه و مبنايي طرح مي کنند که نيازي به اثبات ندارد. آنچه اشاره شد البته مربوط به فضاي غربي است، اما در فلسفه اسلامي برهان هاي سنتي معمولا معتبر شمرده مي شوند؛ البته گاه تقريرهاي نويني هم عرضه مي شود، مانند تقرير علامه طباطبائي از برهان صديقين. 

    «شر» به عنوان يکي از مسائل بنيادين در فلسفه دين، مساله بعدي است که مي خواهم به آن بپردازيم. بر اساس نظر يکتاپرستان خداوند خير، دانا و قادر مطلق است، اما ما در اطراف مان شاهد بلايا و حوادث طبيعي، رذائل اخلاقي و مشکلات متعددي هستيم که مي توانيم آن را «شر» بناميم. حال پرسش اين است که با وجود چنين خداي قادر و خيري، شرور چگونه قابل توجيه است؟
    اين يک پرسش کهن است که از قديم الايام موضوع بحث بوده و پاسخ هاي معروفي هم دارد. فلاسفه يونان، متألهان  قرون وسطاي مسيحي مثل آگوستين و فلاسفه اسلامي و همينطور عرفا به اين بحث پرداخته اند.  ماديون شر را به عنوان پديده اي ناسازگار با وجود خدا طرح کرده اند. حکماي متأله از منظر وجودشناختي براي شر تحقق عيني قائل نيستند و آن را امري عدمي مي دانند که نمي تواند مجعول جاعلي و در نتيجه منتسب به خدا باشد. گاه مي گويند براي تحقق خير کثير وجود شر قليل اجتناب ناپذير است و حکيم نبايد به خاطر شر قليل از تحقق خير کثير چشم پوشي کند. از نظر برخي، موجودات و حوادث طبيعي نمي توانند متصف به خير و شر شوند. شرّ فقط در افعال اختياري انسان قابل طرح است. لازمه مختار بودن انسان وقوع و صدور شر است. با توجه به علم و قدرت و حکمت الهي نظام عالم نظام احسن است و عالم با وجود همه رنج ها و آلام بهترين عالم ممکن است. آنچه براي انسان مهم است نيل به سعادت و رستگاري نهايي است و رسيدن به رستگاري و سعادت ممکن و راه آن معلوم است. رنج ها و آلام نه تنها مانع نيل به سعادت نهايي نيستند، بلکه مواجهه درست با آنها مي تواند ياريگر انسان براي رسيدن به مقصود و احيانا شرط آن باشد. چنانکه از قرآن کريم استفاده مي شود مثلا ابتلاء حضرت ابراهيم (ع) به امتحانات سخت و دشوار و تحمل رنج ها و شدائد از الزامات نيل او به مقام امامت بود.

    جناب دکتر مگر هنگامي که از فلسفه دين بحث مي کنيم، از حالت اديان، الهيات ، کلام و... بيرون نمي آييم!؛ پس اگر مبنايمان اين باشد سطور آخر دقيق به نظر نمي رسد. همچنين بايد بگويم که هدف در اين سوال بررسي مساله شر در به وجود آمدن پناهگاه الحاد ميان فيلسوفان معاصري چون آنتوني فلو،مايکل مارتين و ويليام رو بوده است که با طرح شبهه بتوانيم به صورت منطقي مورد نقد قرار دهيم.       
    چنانکه گفته شد، فلسفه دين بحث عقلاني از دين و آموزه هاي ديني مي کند. فلسفه دين همان الاهيات (theology) نيست، اما فيلسوف دين ممکن است الاهي باشد و با روش عقلاني پاسخي فلسفي اما موافق با باور ديني به پرسش هاي طرح شده بدهد. سخن در راه حل هايي است که براي مسئله شر ارائه شده است. يک دسته از اين راه حل ها راه حل هاي الاهيون است که منطبق با باورهاي ديني آنهاست. اين پاسخي است که يک فيلسوف الاهي به فيلسوف مادي که شر را ناسازگار با وجود خالق عالم و قادر و خير خواه مي داند مي دهد. فيلسوف الاهي مي کوشد نشان دهد که يا شر عدمي است يا لازمه خير است، يا وجودش براي تکامل انسان ضروري است و به تعبير برخي از متکلمان خداوند رنج هاي ناخواسته اي که آدميان متحمل مي شوند را در آخرت جبران مي کند و در هر صورت وجود شرور منافاتي با وجود خداي قادر حکيم ندارد و به اين طريق به شبهه ماترياليست ها پاسخ مي گويد.     

    جناب استاد اگر مايل باشيد در اين بخش از گفتگو وارد بحث جاودانگي و ارتباط نفس و بدن و فلسفه ذهن شويم: با توجه به  اينکه هيوم مساله اين هماني شخصيت را رد مي کند و معتقد است که حالتهاي ذهني اموري مستقل از يکديگرند، به نظر شما اين نظريه هيوم چگونه باعث منتفي شدن جاودانگي مي شود؟
    حکماي متأله قائلند که نفس انسان که ملاک هويت انساني است جوهري مجرد است که با مرگ و تلاشي بدن زوال نمي پذيرد و به حياتش ادامه مي دهد. هيوم که وجود چنين جوهري را انکار مي کند و هويت را چيزي جز جويبار آگاهي (stream of consciousness) نمي داند نمي تواند جاودانگي نفس را بپذيرد. از نظر او آنچه را که "من" مي گوييم چيزي نيست جز پيوستگي خاطرات و احوالي که بر ما عارض مي شود، نه جوهري مستقل از بدن. بديهي است که اگر نفس اينگونه باشد سخن از جاودانگي وجهي ندارد. به نظر مي رسد يکي از زمينه هاي انکار تجرد نفس و جاودانگي آن شيوه طرح مسئله نفس در فلسفه جديد غرب است. دکارت به عنوان مدافع دوگانه انگاري (dualism) در نفس و بدن گرچه بر دوگوهري انسان تأکيد مي کند، اما در تبيين نحوه ارتباط نفس و بدن سخني براي گفتن ندارد. از نظر او نفس و بدن دو گوهر از دو سنخ متفاوت هستند که هيچ گونه سنخيتي با هم ندارند. اينکه چگونه اين دوگوهر مادي و روحاني حقيقت واحدي به نام انسان را تشکيل مي دهند و چگونه بين اينها ارتباط و همکاري بر قرار مي شود به صورت پرسشي لاينحل در فلسفه غرب باقي مي ماند. ازاين رو براي فيلسوفان مادي همچون هيوم قبول نظريه تک گوهري انسان آسان تر از قبول دوآليسمي است که از تفسير ارتباط بين اين دوگوهر عاجز است. به همين جهت است که کوشش فيلسوفي همچون ملاصدرا بيش از آنکه مصروف اثبات دوگانگي نفس و بدن باشد (که اين کار در فلسفه هاي پيشين اسلامي هم انجام گرفته است) در تبيين نحوه ارتباط اينهاست به طوري که از اين ترکيب حقيقت يگانه اي به نام انسان شکل مي گيرد. شبيه چنين مشکلي در بحث خدا و عالم هم در بعضي از فلسفه ها پيش آمده است. آنها بر وجود خالق و مخلوق تأکيد کرده اند، اما در تبيين اينکه بين ممکن و واجب، حادث و قديم، متغير و ثابت، چگونه ارتباطي است عاجز مانده اند. اين امر خود در تشکيک در وجود خدا بي اثر نبوده است. به همين جهت حکما و عرفاي اسلامي بيش از اينکه به اثبات خدا پرداخته باشند در تبيين نحوه رابطه خدا و خلق کوشيده اند.   

    در قسمت بعدي همين پرسشم مي خواهم توضيح دهيد که آيا شبهه «امکان اعاده معدوم » اشکالي به مساله جاودانگي و معاد جسماني وارد مي سازد؟
    متکلماني که به تجرد نفس معتقد نيستند با اين شبهه درگير هستند. برخي از متکلمان به روح مجرد قائل نيستند و به گمان آنها انسان با مرگ از بين مي رود و آنگاه در قيامت خداوند دوباره آنها را احيا مي کند. از اينجا اين پرسش طرح مي شود که اين از قبيل اعاده معدوم است و اعاده معدوم محال است. اما اين متکلمان محال بودن اعاده معدوم را نمي پذيرند. اما پاسخ متألهان به اين پرسش اين است که اعاده معدوم محال است، اما معاد از مصاديق اعاده معدوم نيست. اولا روح انسان حقيقت مجردي است که مرگ براي آن معنا ندارد. جسمي که در قيامت حضور دارد اگر همين جسم نباشد بلکه جسمي از سنخ ديگر مثلا جسم مثالي باشد باز اين شبهه اساسا طرح نمي شود. اگر جسمي که در قيامت احيا مي شود عين همين جسم مادي دنيوي باشد باز اين امر از مصاديق اعاده معدوم نيست، چرا که جسم با مرگ نابود نمي شود و اجزاء جسم باقي هستند. در هر صورت معاد از قبيل اعاده معدوم نيست.

    اگر امکان دارد توضيح دهيد که فيلسوفان اسلامي مشکل معاد جسماني را چگون حل مي کنند و تا چه اندازه در اين راه موفق هستند؟
    تکليف متکلم در اين گونه قضايا تا حدي روشن است. اگر در دين بيان صريحي در اين مورد آمده باشد متدين به آن بيان ملتزم مي شود، خواه دليل عقلي مستقل براي اثبات آن داشته باشد، يا نداشته باشد. مشکل وقتي پيش مي آيد که آنچه در ظاهر شرع آمده است از نظر عقلي محال باشد. در اين صورت متکلم متدين نمي تواند مسئله را ناديده بگيرد و بناچار بايد به دنبال تفسير معقول متن ديني باشد. اما در باب معاد جسماني چنين مشکلي نيست. وجوهي که در محال بودن آن ذکر کرده اند مثل لزوم اعاده معدوم چنانکه پيشتر اشاره کرديم ناتمام است. از اين رو موضعي که ابن سينا در الهيات شفا اتخاذ مي کند و مي گويد که در اين مسئله ما تابع شرع هستيم موضعي خردمندانه است. حال اگر برهان اقامه شود که احوال و احکامي که در دين براي انسان در سراي آخرت آمده است تناسبي با جسم مادي دنيوي ندارد، در آن صورت فيلسوف مي تواند بگويد که ممکن است جسم اخروي از نوعي ديگر مثلا نوعي جسم نوري يا مثالي باشد، چنانکه کساني مثل ملاصدرا گاهي اين گونه مشي کرده اند. از نظر ملاصدرا شيئيت شيئ و ملاک هوهويت شيئ صورت است، نه ماده. از سوي ديگر، صورت انسان و هويتش نفس انسان است، نه بدن او. نفس چون مجرد است جاوداني است. بنا بر اين، اگر نفس يک فرد خاص انساني با بدني ولو مثالي در قيامت ظهور پيدا کند معاد جسماني تحقق خواهد داشت. از نظر او بدن اخروي محصول خود انسان و تابع نيات و باورها و اعمال آدمي است. بدن اخروي با اينکه ماده عنصري ندارد اما با بدن دنيوي عينيت دارد، چرا که ملاک عينيت صورت است که نفس است، نه ماده. دار آخرت نشئه و طوري ديگر از وجود است که متفاوت با نشئه خاکي و عنصري است. رايج ترين اشکالي که منتقدان ملاصدرا به اين ديدگاه وارد کرده اند اين است که اين نظر با ظاهر آيات قرآن و روايات که بر عود همين بدن خاکي تصريح دارند ناسازگار است. اما از ديدگاه ملاصدرا اين اشکال وارد نيست، چرا که در نظريه او هم جسمانيت محفوظ است و هم عينيت؛ اما وجود ماده شرط نيست، زيرا نه جسمانيت منحصرا وابسته به ماده است و نه عينيت و هويت شخص به ماده مستند است. مباحثه درباره نظر ملاصدرا بين مخالفان و موافقان ديدگاه او ادامه دارد.

    جناب دکتر فنايي اشکوري به عنوان آخرين سؤآل مي خواهم نظرتان را درباره موضوعي در معرفت شناسي ديني توضيح دهيد. يکي از رويکرد هاي رايج در اين زمينه ايمان گرايي (فيدئيسم) است که انديشمنداني همچون کيرکگور و ويتگنشتاين مدافع آن هستند. چرا  اينان استدلال و توجيه را براي ايمان مضر يا اساسا بي ربط مي دانند؟
    اين گرايش ريشه در تاريخ مسيحيت دارد به طوري که بدون توجه به ريشه هاي تاريخي آن بدرستي قابل فهم نيست. همانطور که ژيلسون مي گويد مهمترين بحث در طول دوره قرون وسطا بحث ارتباط ايمان و تعقل يا عقل و وحي بوده است. دليل اين امر اين است که اصول بنيادين مسيحيت همچون تثليث، تجسد، گناه نخستين و پيامدهاي آن، و قرباني شدن مسيح به عنوان پسر خدا براي جبران گناه بشر، اصولي است که قابل فهم و توجيه عقلي نيستند. اساسا ميوه ممنوعه اي که آدم و حوا نبايد از آن مي خوردند ولي خوردند ميوه معرفت بود؛ يعني اصولا معرفت با ايمان و بندگي ناسازگار است.  پولس مقدس در اوان شکل گيري الاهيات مسيحي ايمان را با فلسفه که نماد عقل ورزي است ناسازگار اعلام کرد. به دنبال او بسياري از آباء کليسا ناسازگاري ايمان و تعقل و اورشليم و آتن را به عنوان يکي از شعارهاي الاهيات مسيحي که هميشه بايد تکرار شود مطرح نمودند. يکي گفت ايمان مي آورم برغم اينکه نمي فهمم. ديگري گفت ايمان مي آورم چون نمي فهمم. و سومي گفت ايمان مي آورم چون نامعقول است (I believe because it is absurd) . البته متکلماني هم بودند که مايل بودند ايمان مسيحي را عقلاني جلوه دهند. آنها براي دفاع از عقايد مسيحي احساس مي کردند به فلسفه نيازمندند. اين گروه از متکلمان با تأثر از نوافلاطونياني همچون افلوطين و فيلون يهودي براي عقلاني کردن باورهاي مسيحي بسيار کوشيدند، اما کوشش آنها بجايي نرسيد، زيرا باورهاي مسيحي يادشده ذاتا غير قابل عقلاني سازي هستند. حتي متکلم ارسطوئي مآبي همچون توماس آکويناس که در عقلاني سازي مسيحيت بسيار کوشيده و از فلسفه به عنوان خادم الاهيات استفاده فراوان کرده است، در بحث تثليث اعتراف مي کند که اين گونه آموزه ها از اسرارند و با عقل نمي توان درباره آنها داوري کرد. در دوره جديد به ويژه با انتقاداتي که ماترياليست ها و يا فلاسفه اي مانند هيوم و کانت بر الاهيات عقلي مسيحي وارد کردند، بسياري از متفکران مسيحي از رويکرد عقلي به دين نااميد شدند و بر آن شدند که اساسا ايمان از مقوله ديگري است و نبايد پاي عقل را در اين حوزه به ميان کشيد. البته در اين ترديدي نيست که نفس ايمان از سنخ استدلال و تفکر فلسفي نيست، اما ايمان بايد مبتني بر معرفت باشد. ما بايد حقانيت چيزي را درک کنيم تا به آن ايمان آوريم، در غير اين صورت چنين ايماني قابل توجيه نخواهد بود. ايمان مستلزم قبول يک حقيقت و تسليم شدن و سرسپردگي به آن است. چگونه مي توان چيزي را به عنوان حقيقت پذيرفت و به آن دل بست و تمام وجود خود را وقف آن نمود بدون اينکه بدانيم آنچه پذيرفته ايم واقعيت دارد و شايسته دلبستگي است! البته راه معرفت منحصر به تعقل و تفکر منطقي نيست و معرفت مي تواند شهودي هم باشد، اما معرفت شهودي يا هر نوع معرفت ديگري نبايد با عقل و احکام مسلم آن ناسازگار باشد.
    به بيان ديگر، مهمترين مسئله در معرفت شناسي ديني توجيه باور ديني به ويژه اعتقاد به وجود خدا است. در مشرب مشائي اين باور مبتني بر استدلال عقلي است. در نگاه عرفاني اين باور حاصل شهود بي واسطه است. برخي اين باور را فطري مي دانند و به همان باور فطري بسنده مي کنند. پلنتيگا اين باور را باور پايه تلقي مي کند. پراگماتيست ها نتايج سودمند چنين اعتقادي را کافي در معقوليت آن مي دانند. برخي از ايمان گرايان براي باور ديني نيازي به توجيه نمي بييند؛ بعضي از آنها اساسا توجيه معرفتي را در اين حوزه ناممکن مي دانند. چنانکه گفته شد، از نظر ما آنچه مهم است اين است که باور بايد برپايه معرفت معتبر باشد؛ راه معرفت البته منحصر به استدلال نيست. معرفت ديني ممکن است بديهي، عقلي يا شهودي باشد. اما اعتقاد برپايه عمل گرايي محض، يا پايه قراردادن آن بدون اينکه بديهي باشد، يا ايمانگرايي غير مبتني بر معرفت، توجيه عقلاني ندارد.


 
  • فلسفه دين در يک نگاه

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    فلسفه دين در يک نگاه

    گفت‌وگو با محمد لگن هاوسن
    هژير مهري


    در اين گفت‌و‌گو در قسمت نخست ابتدا ارتباط دين را با علم  و سياست به صورت جداگانه  بررسي مي‌کنيم و در قسمت دوم بحث را به ارتباط با کارهايي که پرفسور لگن هاوسن در زمينه فلسفه دين انجام داده‌اند  معطوف مي‌کنيم: در يک بخش فلسفه دين هگل را بررسي مي‌کنيم و اينکه فلسفه دين هگل چگونه مي‌تواند ‌زمينه‌ساز الهيات پويشي باشد؟ در بخش بعدي مساله پلوراليزيم را از ديدگاه استاد لگن هاوسن در تفکر آلستون، جان هيک و پلنتينگا ارزيابي مي‌کنيم.
    ***
    در اين قسمت مي‌خواهيم وارد حوزه «علم و دين» شويم. در ابتدا بفرماييد آيا به قول پلنتينگا مي‌توانيم علم ديني داشته باشيم؟ يا به قول دنيل دنت علم و دين ارتباط منطقي با هم ندارند و دين مانع رشد علم خواهد شد؟ و اينکه آيا دين يک پديده طبيعي و  محصول تکامل تفکر بشر است يا منشا وحياني دارد؟
    دنيل دنت ديدگاهي ‌مادي‌گرايانه و روانشناسانه نسبت به فکر انسان دارد چون در الهيات خدا را (ذهن) mind تعريف مي‌کنند. دنت مي‌گويد اين فکر نادرست است زيرا بدون وجود عصب و ساختار اعصاب نمي‌توان ذهن و فکر داشت. دنت مي‌گويد دينداران خيال‌بافي و فرافکني مي‌کنند که خدايي در آسمان هست که بدون عصب‌ها و بدون مغز مثل ما فکر مي‌کند چنين چيزي محال است .
    پلنتينگا ديدگاهش را بر اساس همان ديدگاه ‌معرفت‌شناسي اصلاح‌شده مطرح مي‌کند، به نظر مي‌رسد پلنتينگا به اصل مطلب نمي‌پردازد که دنت در دينداري شک دارد پلنتينگا توجيهاتي براي ديدگاه خودش ارائه مي‌دهد که اين سر جاي خودش هست. حرف پلنتينگا اين است که نمي‌توانيد اثبات کنيد که چنين  چيزي محال است اما نمي‌خواهيم اثباتش کنيم که محال است، چيزهايي که ما از روانشناسي مي‌دانيم از مورچه تا انسان تمامي به ابزارهاي فيزيکي وابسته است و وقتي ابزار فيزيکي نداريم چطور مي‌خواهيم درست فکر کنيم؟ خدا علم دارد و هر چيزي که علم دارد بايد فکر داشته باشد؟ فکر به مغز و عصب وابسته است؟ پس شما چه مي‌گوييد؟
    اصل دعواي بين دنت و پلنتيگا به اين شکل است.

    حق با کيست و جواب درست چيست؟
    اگر به الهيات سنتي هم در فلسفه سنتي و هم فلسفه غرب نگاه کنيم هيچ کدام از آنها نمي‌خواستند فکر را به خدا نسبت دهند. خدا فکر نمي‌کند، خدا بيرون از زمان است و معرفت خدا را به گونه اي ديگري تبيين مي‌کنند. از زمان ابن‌سينا به بعد ‌صورت‌هايي پيدا مي‌شود به نام ‌صورت‌هاي مجرد نه ‌صورت‌هاي ذهني که در عصب‌شناسي شکل مي‌گيرد. اين کاري است که دنت دارد که همه به يکسري مواضع ديني برمي‌گردد. بنده فکر مي‌کنم اگر ابن‌سينا و آکويناس در يک زمان بودند که بتوانند با دنت صحبت کنند، ابن‌سينا و آکويناس کاملا حرف دنت را مي‌پذيرفتند چون آنها مي‌پذيرند که خدا حافظه و قواي شناخت ندارد.

    از ميان علوم مختلف شايد فلسفه زيست‌شناسي و روانشناسي تکاملي بيش و پيش از همه با دين در چالش است و البته فيلسوفان دين نمي‌توانند نسبت به ديدگاه‌هاي دانشمنداني چون داوکينز و دنيل دنت و سم هريس بي‌تفاوت باشند. اين تقابل چگونه پيش رفته و فيلسوفان دين و دين‌پژوهاني چون پلنتينگا تاکنون به ديدگاه‌هاي تکامل‌گرايانه در فلسفه ‌زيست‌شناسي چه پاسخ هايي داده اند؟ و البته تا چه حد اين بحث‌ها را در ارتباط علم و دين پذيرفته‌اند؟
    کار دنت اين است که مي‌گويد: مسيحيان امروز معتقدند که خدا کاملا شبيه ما هست،که خدا mind  دارد، mind چيست؟ mind شامل اراده، تصور، حافظه و عقل است ولي وقتي خدا بدن ندارد چطور مي‌تواند اين قوا را داشته باشد؟ در فلسفه سنتي هيچ کدام از اين صحبت‌ها را نکرده‌اند. آنها مي‌گويند خدا اراده دارد نه اينکه تصور ذهني دارد و مي‌خواهد به آنها برسد که اين امور زمان مي‌خواهند، مهم‌ترين چيز در فلسفه ابن‌سينا و آکويناس و ابن‌ميمون اين است که در مورد اين ‌صورت‌هاي ذهني‌، خدا فوق زمان است‌،  اين ‌صورت‌هاي ذهني در مورد خدا به آن شکلي که در مورد چيزهاي مادي پيدا مي‌شود نيست و به نظرم نقص کار پلنتينگا و دنت اين است که به اين نکته توجه ندارند که دنت مي‌خواهد پيش فرض بگيرد که دينداران مي‌خواهند خدايي داشته باشند که ذهن و بدن داشته باشد، که اين محال است و پلنتينگا مي‌خواهد نشان دهد که دنت بر اساس علوم تجربي نمي‌تواند انکار کند که خدا وجود دارد.
    ولي اصل مطلب اين است که خدا ذهن دارد يا نه؟
    يک يا دو سال قبل کنفرانسي بين‌المللي در قم با عنوان«رابطه نفس و بدن» برگزار شد که عنوان مقاله بنده اين بود : آيا در ‌ابن‌سينا خدا Mind  دارد؟ وقتي براي ارائه مقاله رفتم، يکي از مسيحياني که از آمريکا در اين کنفرانس شرکت کرده بود از من پرسيد: چگونه مي‌تواني خدايي را تصور کني که Mind ندارد؟ البته که خدا Mind دارد. اصلا براي آنها قابل تصور نبود که خدا Mind ندارد. بنده در پاسخ گفتم در‌ ابن‌سينا و فلسفه اسلامي ‌خدا Mind ندارد و آنها از اين گفتار بنده خيلي تعجب کردند. بعد گفتم آکويناس خودتان هم معتقد است خدا Mind ندارد. آنها باز هم تعجب کردند. يک فيلسوف دين از دانشگاه نتردام با من بحثي کرد که خدا Mind دارد! و مي‌دانم که آکويناس قائل نيست که خدا Mind دارد و به نظرم آکويناس ملحد است.

    عجيب بود!
    توماس آکويناس بزرگ‌ترين الهيدان دين کاتوليک و الهيدان و فيلسوف رسمي کليساي کاتوليک است و اين فيلسوف دين از دانشگاه نتردام يعني بزرگ‌ترين دانشگاه کاتوليک، گفتند که آکويناس کافر بوده است. 

    نظر شما در مورد اينکه خدا ذهن دارد يا نه چيست؟
    من هم نظر فيلسوفان سنتي را مي‌پذيرم و فکر مي‌کنم که دنت درست مي‌گويد و حق با دنت است که هيچ چيزي بدون مغز نمي‌تواند فکر کند ولي من هم به خدا اعتقاد دارم که خدا فکر نمي‌کند و فکر کردن امر زماني است و خدا فراتراز  زمان است .

    دعواي دنت با دين است که به نظرش دين خرافه است‌، مشکل دنت اين است که خدا ذهن ندارد و چون ذهن و سيستم عصبي ندارد نمي‌تواند خالق انسان باشد، پس انسان خالقي ندارد ؟
    اين مثل خطبه اميرالمومنين است که اگر مورچه بخواهد خدا را تصور کند فکر مي‌کند که خدا شاخک هم دارد و مثل اين است که چون ما بهترين چيزي که داريم ذهن است پس تصور مي‌کنيم که خدا فکر دارد‌. ما وقتي در دنيا زوم مي‌کنيم، از اين گونه تصورات هست: آيا خدا از کارهاي ما ناراحت نمي‌شود؟‌ اين تصور خيلي کودکانه است. البته خودم هم وقتي دعا مي‌کنم به آسمان نگاه مي‌کنم، چرا؟ مگر خدا آنجا زندگي مي‌کند؟ مي‌دانم که اينطوري نيست ولي چاره‌اي ندارم بايد به گونه‌اي تصور کنم‌، ولي اگر بخواهيم تحليلي فلسفي ارائه دهيم نبايد تصور کنيم که خدا پشت ابرها زندگي مي‌کند يا اينکه خدا فکر مي‌کند و ذهن دارد.

    پلنتينگا از موضع ديني وارد بحث مي‌شود و معتقد است که تکامل ابزاري براي آفرينش است، به نظرم پلنتينگا اينجا مصادره به مطلوب مي‌کند و دنت اين نظر پلنتينگا را درخصوص تکامل قبول نمي‌کند.
    پلنتينگا مي‌گويد که اين طرح از خدا هست که به شيوه تکاملي در فرايند تطور طبيعي اين چيزها پيدا مي‌شوند. دنت مي‌گويد که اين طرحي نيست‌، شما درست مي‌گوييد با علوم تجربي نمي‌توانيم يک طرح را اثبات کنيم که اين تعبير وجود دارد يا نه! پلنتينگا هم نمي‌تواند نظريه خودش را اثبات کند مگر بر اساس اعتقادات ديني خودش .
    اينجا پلنتينگا بحث جالبي دارد که اگر افکار ما بر اساس تکامل پيدا مي‌شوند قابل اعتماد هم نيستند. 
    بي شک جان رالز از برجسته‌ترين فيلسوفان سياسي سده بيستم است و به تازگي کتابي با عنوان مواضع ديني رالز منتشر شده که گويا مربوط به نظرات وي در دوران جواني بوده است آيا مي‌توان با موضع «دين و سياست» به اين کتاب نگاه کرد؟
    بله، از مطالبي که درباره اين کتاب خواندم معلوم مي‌شود که نبايد گفت اين فقط آراي رالز در دوران جواني است‌، بنده فکر مي‌کنم رالز تا پايان زندگي همين اعتقاد را داشت.

    من که آثار مختلف رالز مثل «نظريه عدالت»، «ليبراليسم سياسي» و «عدالت به مثابه انصاف» را بررسي کردم مطلبي درباره اعتقاد ديني او به صورت مستقيم يا غير مستقيم نديدم.
    خيلي‌ها اينطور هستند مثل ويتگنشتاين‌، خصوصا امروزه و در ميان فيلسوفاني که فلسفه تدريس مي‌کنند صرف نظر از فلسفه دين،85  درصد از استادان فلسفه در غرب يا ملحد هستند يا گرايش به الحاد دارند، در اين فضا برخي از آنها مثل رالز مي‌خواهد بگويد که فلسفه سياسي درست بکنم که به اعتقادات ديني‌اي که دارم وابسته نباشد.

    با اين توضيح شما به نظر مي‌رسد اگر رالز اعتقاد مذهبي دارد بنا به فلسفه‌اي که در نظريه عدالت مطرح مي‌کند،که ما وضع اصيلي را برساخت کنيم که در آن وضع اصيل افراد در پس حجاب جهل هستند‌، حجاب جهل يا پرده غفلت براي آن است که اصل عدالت اينجا براي انتخاب اصول رعايت شده باشد‌، افراد از جايگاه اجتماعي خود بي‌خبرند و در اين وضعيت است که اصول عدالت يعني:اصل آزادي و تمايز را برمي‌گزينند و رالز به خاطر رعايت اصل انصاف در نظريه اش به عنوان يک فيلسوف نو کانتي از طرح مطلبي راجع به دين اجتناب مي‌کند.
    بله يعني اگر رالز مي‌خواست از ديدگاه خودش دفاع کند، با طرح ديدگاه دينداري‌اش اين کار صورت پيدا نمي‌کرد. مثال ديگر چارلز تيلور کاتوليک است. در کنفرانسي کاتوليک‌ها او را دعوت کردند و گفتند مي‌دانيم شما کاتوليک و مذهبي هستيد ولي در کتاب و درس‌هايتان پرچم کاتوليک را نمي‌آوريد‌، چرا؟ ايشان گفتند خوانندگان من صرفا کاتوليک‌ها نيستند و من مي‌خواهم پيغامم را به همه برسانم ولي تيلور در نهايت گفت اگر شما به آيين کاتوليک به‌خوبي آشنا هستيد مي‌توانيد کاتوليک بودن من را در خط‌هاي کتابم‌ مشاهده کنيد. 

    در قسمت پاياني اين گفت‌و‌گو مي‌خواهيم وارد بحث تاليفي شويم که شما درحوزه فلسفه دين داشته‌ايد:
    مقاله اخير شما در زمينه فلسفه دين با عنوان«خدا و دين در انديشه هگل»: چه مباحثي را مورد بحث قرار مي‌دهد: لطفا ذيل مسائلي که سوال مي‌شود مرتبط با مباحث مقاله، پاسخ‌هاي مبسوطي ارائه فرماييد:
    الف- ارتباط فلسفه دين هگل با الهيات پويشي در چيست؟
    بنده فکر مي‌کنم چندين نکته از ديدگاه هاي هگل در الهيات ابهام دارد، ولي به نظر بنده ديدگاه هگل درباره خدا اين است که خدا در حرکت است، چرا؟ چون ديدگاه هگل اين بود که خدا مطلق است که اين مطلق شامل همه چيز هست و اين مطلق شامل چيزهاي محسوس و زماني هم هست‌. خدا در فلسفه دين هگل به آگاهي و آگاهي خود مي‌رسد در زمان به خاطر اينکه خدا مي‌تواند بر اساس انسان‌ها آگاهي داشته باشد‌، پس خدا بايد انسان‌ها را بيافريند که انسان‌ها هم رشد کنند که اين هم چندين مرحله مي‌شود که روح هم پيدا مي‌شود. اين روح هم بايد به خودش توجه داشته باشد اين روح زمان مي‌خواهد و در اين سير خدا تکميل مي‌شود و الهيات پويشي پيدا مي‌شود‌، البته من اصلا اين را قبول نمي‌کنم من هگل را تدريس مي‌کنم ولي حمايتش نمي‌کنم.

    بله جز الهيات پويشي در مورد صفات و افعال خدا در سال 1994 در غرب رويکرد جديدي به نام الهيات و خداباوري گشوده «Open Theism» با آثار ويليام هاسکر، سوسا، پينکو و ديگران به وجود آمد که بسيار به الهيات پويشي نزديک است. اينان در عقايد خود معتقدند که خدا تغييرپذير است،يا اينکه خدا فکر مي‌کند يا خدا در افعالش ريسک مي‌کند که به نظر مي‌رسد اينها از عقايد هگل الهام گرفته باشند.
    ب- به نظر شما خدا در انديشه هگل به تفسير طرفداران مسيحي نزديک‌تر است؟ يا مخالفاني که معتقدند هگل اعتقادي به دين نداشت و خودش بر اساس نظام عقلي‌اش در فلسفه فرايندي به نام دين را درست کرده است؟
    مي‌توانيم ديدگاه هگل را به چندين شکل تفسير کنيم. آنها که مسيحي و طرفدار هگل بودند اين را انکار کردند. آنها گفتند ديدگاه هگل اين نيست که خدا خودش در زمان تکميل مي‌شود فقط با توجه به تثليث روح خداست که تکميل مي‌شود ولي ذات ثابت مي‌ماند، ولي هگل در آثار خودش روح و ذات را از يکديگر جدا نمي‌کند پس نسبت دادن اين تفسير به هگل مشکل است. از سوي ديگر مفسران ديگر هگل مي‌گويند، هگل اصلا هيچ اعتقادي به خدا نداشت‌، چرا؟ وقتي که ما نگاه مي‌کنيم، منظور ايشان از روح چي هست، اين آگاهي را داريم که فراتر از من است و وقتي که اين من از ما عبور مي‌کند، حتي در شکل خانواده، جامعه مدني و حکومت‌، اينجا روح پيدا مي‌شود، پس روح يک پديدار اجتماعي است و چيزي فرا طبيعت نيست و اين تفسير ديگري از هگل بود.
    برداشت کلي بنده از تفاسير هگل اين بود که او خودش را يک پروتستان لوتري به شمار مي‌آورد، يعني ديدگاه خودش اين بود: ديدگاه لوتري پروتستاني دارم و به تثليث و اعتقادات رسمي‌کليسا اعتقاد دارم، اما با يک تفسير فلسفي. تفسير فلسفي که هگل از اعتقاداتش ارائه مي‌دهد، حالت پويشي در آن پيدا مي‌شود. اين درحالي است که بنده باز هم صددرصد مطمئن نيستم که اين موضوع به خاطر سختي در نوشتار هگل پديدار مي‌شود.

    شما در زمينه فلسفه دين کتاب ديگري داريد، با عنوان« پلوراليسم: بررسي ديدگاه متفکران اسلام » در اين کتاب چه مباحث ديني را مطرح مي‌کنيد.
    الف- تجربه ديني چه ارتباطي با پلوراليسم ديني دارد؟آيا آلستون از اين موضع وارد مساله پلوراليسم ديني مي‌شود يا موضع انحصار گرايانه دارد؟
    بحث را با تجربه ديني شروع مي‌کنيم؛ بسياري از کساني که مي‌خواهند از پلوراليسم ديني دفاع کنند‌، بر اساس تجربه ديني شروع مي‌کنند. اين تجربه ديني اعتقادات خاص اديان بر اين اساس است و بزرگان مذاهب مدعي‌اند، صاحب وحي يا الهام هستنند که بر اساس اين مطلب اعتقادات را مطرح کرده و پيروانشان هم قبول مي‌کنند. اما اين تجربه‌هاي ديني ضد و نقيض و متفاوت هستند و ما نمي‌توانيم بگوييم که يکي از اين تجربه‌ها از باقي آنها بيشتر قابل اعتمادتر است، بر اين اساس انواع مختلف پلوراليسم ديني پيدا مي‌شود‌، يکي درباره‌ حقيقت ديني که حقيقت دين در اسلام پيدا مي‌شود يا در مسيحيت يا بودايي يا همه برابرند. برخي نويسندگان مي‌گويند چون حقيقت در اديان مختلف وجود داد اين حقيقت در اديان به طور مساوي پخش مي‌شود البته اينجا مشکلي براي اديان پيش مي‌آيد که همه آنهايي که در اين موضوع مي‌نويسند مي‌گويند شيطان‌پرستي باطل است و ما اين را قبول نمي‌کنيم ولي شيطان‌پرستان هم تجربه ديني دارند. آنها مي‌گويند شيطان راديده‌ايم و شيطان چيزهايي به ما نشان داده‌ است. اگر ملاک‌، تجربه است بايد تمام اين فرقه‌هاي کوچک و بزرگ عجيب و غريب را قبول کنيم که با يکديگر برابر هستند و جان هيک و هيچ کس ديگري حاضر نيستند که اينها را بپذيرند و اينجا تا حدودي مشکل پيش مي‌آيد.

    ب- آيا شما در مساله پلوراليسم ديني به مساله «تئوديسه» همان مساله‌اي توجه داشته‌ايد که جان هيک را به اين موضع رهنمون کرده است.
    همان‌گونه که پلوراليسم ديني با بحث تجربه ديني شروع مي‌شود بحث‌هاي مختلفي هم با آن شروع مي‌شود که هر چيزي که به دين برمي‌گردد، مگر با تجربه‌هاي ديني برابر است؟ و همه ادعاهاي مربوط به دين به طور برابر در مورد اديان منتشر مي‌شود پس گفته‌اند موضوعاتي مانند اخلاقي، معرفت‌شناختي، آخرت‌شناختي در مذاهب مختلف يکسان است. در مساله آخرت‌شناختي مشکلي پيش مي‌آيد. همان‌طور که مي‌دانيد در آثار جان هيک به نظرم اين عيب است اگر بگوييم کس ديگري نمي‌تواند اهل بهشت شود صرفا به اين دليل که اعتقادات ما را قبول نمي‌کند. بايد بپذيريم آنها تجربه‌هاي خودشان را دارند و مي‌توانند اهل بهشت شوند پس نبايد اعتقادات انحصارگرايانه در مورد دين داشته باشيم.
    بگذاريد داستاني برايتان بگويم: روزي در آمريکا سوار هواپيما بودم و يک کتاب فلسفه دين مطالعه مي‌کردم شخصي در کنارم نشسته بود ايشان به من گفت مي‌بينم که درباره دين مي‌خوانيد.مي‌توانم بپرسم اعتقادات شما چيست؟
    بنده گفتم: مسلمان هستم، الحمدالله.
    ايشان گفتند: براي شما متاسفم چون شما از اهل جهنم هستيد! بنده گفتم: چرا اين حرف را مي‌زنيد؟
    گفت: چون شما حضرت مسيح را قبول نداريد.
    بنده گفتم: چرا من حضرت مسيح را قبول دارم، يعني همه مسلمانان حضرت مسيح را قبول دارند.
    ايشان گفت: نه، اينطوري! شما بايد حضرت مسيح را به عنوان منجي خودتان قبول کنيد.
    بنده گفتم: باشد قبول مي‌کنم.
    گفت: يعني چه؟
    گفتم: همه پيامبران منجي من هستند.
    گفت: نه، اينطور درست نيست!
    تمام دو ساعت پرواز را بحث کرديم و در پايان بحث و پرواز باز هم ايشان گفت: من فکر مي‌کنم که شما اهل جهنم هستيد!
    و اين مساله براي بنده بسيار عجيب بود.
    هيک هم از افرادي مثل مور ناراحت است که ما نبايد اينگونه به مساله نگاه کنيم ولي اشکالي که براي ديدگاه پلوراليستي هيک وجود دارد اين است که بين اديان فرقي وجود دارد و همه آنها راهي بهشت مي‌شوند. اينکه حضرت مسيح آمده انسان‌ها را هدايت کرده و به صليب کشيده شده، پس رستگاري فقط براي دين مسيحي و مسيحيان است، درست نيست به همين دليل بيشتر مسيحيان تحمل حرف جان هيک را ندارند.
    پ- موضع پلنتينگا که بنابه دلايلي در مقاله‌اش با عنوان انحصارگرايي و نقدهايي را به پلوراليسم مطرح مي‌کند، تا چه حد به نظر شما موجه و معقول است؟
    پلنتينگا اعتراف مي‌کند که انحصارگراست. به نظرم ديدگاه پلنتينگا بيشتر با دين سازگاري دارد در ارتباط با آن چيزي که هيک مي‌گويد. اينجا براي تکميل بحث داستان ديگري درباره پلنتينگا تعريف مي‌کنم.
    پلنتينگا به اين صورت که مشهور است، انحصارگرا نيست. زماني که پلنتينگا به ايران و قم آمدند، ديداري با آيت‌الله مصباح داشتند. در ابتداي جلسه آيت‌الله مصباح به پلنتينگا خوشامد گفت و اشاره‌اي به اين مساله کرد که آخر زمان حضرات امام زمان(ع) و حضرت مسيح (ع) با هم مي‌آيند و حضرت مسيح پشت سر امام زمان نماز مي‌خوانند: امام زمان مي‌گويند اول شما نماز بخوانيد که ما پشت سر شما اقتدا کنيم و اينگونه با هم تعارف مي‌کنند. بالاخره اينها با هم هستند و با هم صلح و عدالت را در تمام جهان برقرار مي‌کنند.
    پلنتينگا چيزي نگفت.
    روز بعد پلنتينگا با آيت‌الله جوادي آملي جلسه داشتند. آن بحث هم بسيار جالب بود و اميد دارم نوار اين جلسه پياده و چاپ شود زيرا اهميت تاريخي دارد.
    آخر اين جلسه وقتي مي‌خواستند خداحافظي کنند، پلنتينگا گفت من ديروز شنيدم که شما شيعيان اعتقاد داريد در آخر زمان وقتي حضرت مسيح مي‌آيند امام زمان هم مي‌آيند، آيا اين مطلب درست است؟
    آيت‌الله جوادي گفتند: بله،درست است، اين اعتقاد ماست.
    پلنتينگا گفت: من بعد از اينکه اين مطلب را شنيدم خيلي فکر کردم‌ و به نظرم آخر زمان وقتي که حضرت مسيح مي‌آيد، که اين مساله طبق اعتقادات ما مسيحيان است‌، و اينکه امام شما همراه ايشان مي‌خواهند بيايند هيچ مانعي نيست، يعني مانعي در اعتقادات مسيحي نيست. چون در دين مسيحي هيچ مطلبي راجع به ائمه معصوم شيعيان گفته نشده و انکار هم نشده است، پس قابل جمع است.
    و بيان اين مساله براي کسي که انحصارگرا محسوب مي‌شود بسيار عجيب است.  

    پلنتينگا مي‌گويد دين مسيحي درست است و هر جايي که اديان ديگر در مورد مساله‌اي تناقض‌گويي مي‌کنند دين ما درست مي‌گويد و آنها اشتباه مي‌کنند ولي جاهايي که احتمال دارد که جمع شود با ديدگاهي که در دين خودمان هست آنجا چه کاري بايد انجام بدهيم؟
    نمي‌توانيم حقايق ديني را از اديان ديگر ياد بگيريم. وقتي با آن چيزي تناقض ندارد که در دين ما هست، پاسخ مثبت است.

    وقتي فيلسوفان دين از «تجربه ديني» سخن مي‌گويند، تجربه در نظر آنها چه تفاوت‌هاي بنياديني با تجربه نزد دانشمندان دارد؟ اساسا تجربه ديني را شلايرماخر مطرح کرد، تجربه ديني شلايرماخر واکنشي نسبت به الهيات انتقادي کانت بود که دين را از حوزه اخلاق به حوزه حس و تجربه منتقل کرد. شما در اينجا گريزي به مفهوم تجربه ديني در آلستون بزنيد و بگوييد که جان هيک چگونه از مساله تعدد تجارب ديني در پلوراليسم ديني استفاده مي‌کند؟
    تفکري شبيه اين در آراي آلستون هم پيدا مي‌شود . آلستون در آخر کتاب Perceiving  God که کتاب مهم ايشان در فلسفه دين هست، اشاره مي‌کند مشکل‌ترين مساله براي نظريه من در ارتباط با تجربه ديني اين است که با اديان ديگر چه کار کنيم؟ ظاهرا همه آنها اعتقادات ديني دارند‌، ولي آلستون پلوراليسم را قبول نمي‌کند‌، پس چه کار مي‌کند؟ آلستون مي‌گويد آن چيزي که ما مي‌توانيم بر اساس تجربه ديني اثبات کنيم‌، خيلي کلي است و نمي‌توانيم جزئياتش را اثبات کنيم‌، ولي نمي‌دانم چرا نمي‌تواند؟ مثلا کسي در رويا حضرت مريم را مي‌بيند و چيزهايي مختلف که آلستون مي‌گويد اينها توجيه کننده نيست .
    اينکه از نظر آلستون چه چيزهايي در تجربه ديني توجيه مي‌شود و چه چيزهايي قابل توجيه نيست ابهام دارد و مساله‌اي بسيار جدي در کار ايشان است. آلستون فيلسوف بزرگي بود که گفت من جوابي براي اينگونه مشکلات ندارم ولي آلستون در جاي ديگري مي‌گويد جايي که در تجربه‌هاي ديني تناقض پيدا مي‌شود تنها کاري که مي‌توانيم انجام دهيم اين است که از روش عقلي استفاده کنيم، ولي منظور آلستون اين نيست که با روش عقل محض از بديهيات شروع کنيم و به برهان قطعي برسيم. اينکه تجربه‌ها را بسنجيم تا اينکه به نتيجه معقول‌تري برسيم. ايشان گفت اعتقاد من اين است وقتي که اين کار را انجام مي‌دهيم اثبات مي‌شود که دين مسيحي درست است که اينطور نشد.

    ث-از ميان متفکران اسلامي در مساله پلوراليسم شما به کدام متفکر اسلامي ‌نظر داشتيد، موضع ايشان در قبال پرسش‌هاي قبل چگونه است؟ اگر مرتبط نيست‌، موضع ايشان را تبيين نماييد.
    بنده در اين کتاب سعي کردم بيشتر از شهيد مطهري الهام بگيرم که ايشان هم در کتاب عدل الهي مي‌گويد آن چيزي که در ميان مسلمانان جا افتاده اين است که ديگران اهل جهنم هستند و ما اهل بهشت هستيم و مطهري گفت که نه عقل و نه اعتقادات دين ما اين موضوع را تاييد نمي‌کند و ما نمي‌توانيم لطف خدا را فقط به يک فرقه منحصر کنيم. ايشان کساني که دين اسلام را قبول نمي‌کنند به قاصر و مقصر تقسيم‌بندي مي‌کند:
    اگر کسي مقصر است اين شخص مجازات الهي دارد و اگر کسي که قاصر است و سعي مي‌کند حقيقت را بداند ولي به آن چيزي نمي‌رسد که ما مي‌گوييم نتيجه درست است، خدا به او لطف دارد‌ و اين تفکر الهامي ‌براي بنده بود در تمام کارهايي که انجام دادم.

    بله من هم چنين تعبيري در تفکرات علامه‌طباطبايي ديده‌ام، علامه کفر را در دو دسته تقسيم‌بندي کردند: 1- جهل(علم): شخص نمي‌داند يا کوششي نکرده است يا اينکه موضوعي توجهش را جلب نکرده است. (بسياري از آدم‌ها کفرشان از اين نوع است.)
    2- جحد(تصديق): عامدانه نمي‌خواهد حقيقت را دنبال کند يا اينکه حقيقت را پنهان مي‌کند؟
    علامه معتقد است کفري که در خلود نگه مي‌دارد‌، کفر جحدي است‌، بسياري از فقها با علامه مخالفت مي‌کنند زيرا با اين تفسير تعداد کفار خيلي کم مي‌شود.

    جناب استاد لگن هاوسن در پايان اين گفت‌وگو اندکي از فعاليت‌هاي خود در موسسه امام خميني براي ما بگوييد. بفرماييد اکنون مشغول چه پروژه‌اي هستيد و برنامه‌هايتان چيست؟
    در موسسه امام خميني فلسفه سياسي هگل تدريس مي‌کنم. برنامه ديگري تحت عنوان ديدگاه‌ها در مورد الهيات مسيحي داريم که چندين سال است آن را پيگيري مي‌کنيم. غير از اين هم بنده چندين مطلب درباره فلسفه دين از ديدگاه اسلامي نوشته‌ام و مخصوصا به مساله پلوراليسم پرداخته‌ام که تقريبا 15 سال پيش هم چاپ شد‌ و ازآن زمان تاکنون نوشته‌هاي ديگري در اين موضوع دارم که مي‌خواهم اين نوشتارها را جمع‌آوري کرده تا کتاب ديگري در زمينه فلسفه دين چاپ کنم.

 
  • فعل الهي در جهان

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    فعل الهي در جهان

    آلوين پلنتينگا
    ترجمه هژير مهري*


    مسيحيان باور دارند که خدا در جهان عمل مي کند، خدا جهان را حفظ مي کند، و وجودش را پاسداري مي کند، اگر اين طور نبود جهان همچون شمعي در باد، فنا مي شد. بر طبق باور مسيحي  اين نيز درست است که خدا بعضاً کارهاي مختلفي انجام مي دهد؛ او بعضاً از راه معمول انجام کاري که مي کند يا برخوردي که با اشياء دارد، منحرف مي شود. به طور خلاصه، خدا به طور منظم سبب وقايع جهان مي شود. اين نوع عمل و فعل الهي، فراتر از خلقت و حفظ است؛ و ما آن را فعل(عمل) خاص الهي مي ناميم. پژوهش هاي اخير در باب دين از دو جهت کاملاً جديدند: نخست آنکه تاکيد بر دو پرسشِ هيوم (يکي پرسش از مبناي عقليِ دين و ديگري پرسش از خاستگاه طبيعي دين) عمدتاً به يک پرسش واحد تقليل يافته است...
    ***
    در اين مقاله،موضوع ما تضاد ظاهري بين دين و علم است. قبلا يک مدعا را بررسي کرديم: عدم سازگاريِ نظريه جديد تکامل با باور مسيحي. اکنون به مدعاي کاملاً متفاوت ديگري در خصوص اين تضاد مي پردازيم. باور ديني به طور کلي و باور مسيحي به طور خاص، متعهدند(اختصاص دارند) که خدا در جهان عمل مي کند؛ اما اين باور تاحدي با علم جديد ناسازگار (متغاير) است. اکنون مسيحيان باوردارند که خدا در جهان عمل مي کند. اغلب با توضيح المسائلِ هايدلبرگ هم عقيده اند که:
    به واسطه مشيت الهي  و قدرت هميشه حاضر خداوند است که آسمان و زمين و تمام مخلوقات را نگه داشته است، و بر آنها حکومت مي کند.  آب و غذا، سلامت و بيماري، رونق و فقر، و همه چيز نه اتفاقي بلکه از دستان پدرانه او به ما مي رسد.
    اغلب مسيحيان هم عقيده اند، يعني اين گونه مي انديشند که  خدا در جهاني که خلق کرده، عمل مي کند. و بسياري ديگر از موحدان، مسلمانان و يهوديان نيز با اين نظر موافقند، حتي اگر چندان اعتقاد راسخي به توضيح المسائل هايدلبرگ نداشته باشند.
    اما مشکل اين قضيه کجاست؟ در اينجا ما نيازمند يک پيش زمينه هستيم. بر طبق ديدگاه هاي مسيحي و موحدانه از خدا ، او يک شخص است. او وجودي است که علم دارد. او احساسات دارد(چيزها را دوست دارد، و از بعضي از آنها متنفر است). او اهداف و غاياتي دارد و بر مبناي علمش براي دستيابي به اهدافش عمل مي کند. افزون براين، خدا قادر مطلق و عالم مطلق  و خير مطلق است. اين ويژگي ها و دارايي ها ذاتي او هستند. امکان ندارد که او از اين ويژگي ها برخوردار نباشد. (فيلسوفان اين قضيه را اينگونه تقرير مي کنند که اين ويژگي هاي  هر جهان ممکني است که او در آن حضور دارد).  البته خدا واجب الوجود است. فيلسوفان مي گويند که خدا در هر جهان ممکن حضور دارد، بنابراين او در هر جهان ممکن، قادر مطلق، عالم مطلق، و خير مطلق است. بنابراين، خدا  يک وجود واجب بالذات است.
    دوم، خدا جهان ما را خلق کرده است. او به انحاء مختلف اين کار را انجام داده است. و ابزارهاي گوناگوني را به اين منظور به خدمت گرفته است. ممکن است اين کار را به يکباره و يا مرحله به مرحله انجام داده باشد. ممکن است اين کار را به تازگي و يا ميلياردها سال قبل انجام داده باشد. اما به هر حال آن را انجام داده است. و مسيحيان و موحدان ديگر باور دارند که او اين کار را کرده است. افزون براين، او جهان را از عدم خلق کرده است.
    البته اين بدان معنا نيست که عدم، خود يک ماده است که خدا از دل آن جهان را شکل داده باشد. بلکه در عوض، بايد گفت که ماده پيشيني اي نبوده که خدا از آن جهان را بيافريند.
    سوم، خدا جهان را حفظ مي کند، و وجودش را پاسداري مي کند، اگر اينطور نبود جهان همچو شمعي در باد، فنا مي شد. دکارت و جاناتان ادورادز ، مساله حفاظت الوهي از جهان را بازآفريني(خلق مجدد) آن معنا مي کنند: يعني خدا در هر لحظه جهانش را از نو مي آفريند. شايد بله .. شايد هم نه... . فعلاً نکته آن است که خدا وجود جهان را حفظ کرده است و بدون عمل او اين جهان وجود نمي داشت. برخي مانند توماس آکويناس پا را فراتر مي نهند:  هر کار و فعاليتِ عِلّي اي که اتفاق مي افتد به گونه اي است که خدا به نوعي دخالت در آن دارد. اگر اين دخالت الهي نبود هيچ کارِ عِلّي اي روي نمي داد. (خلاصه خدا در کار جهان مداخله مي کند).
    چهارم، بر طبق توضيح المسائل هايدلبرگ (و باز بنابر توافق موحدان کلاسيک) خدا بر جهان حاکم است به گونه اي که هر آنچه اتفاق مي افتد ناشي از(بر آمده از) دست پدرانه اش است. او يا مستقيماً علت وقوع هر اتفاقي است يا جواز آن را صادر مي کند. هيچ چيز تصادفي و اتفاقي روي نمي دهد. و اين حکومت و حاکميت، همانطور که توضيح المسائل مي گويد، در دو بخش اتفاق مي افتد. اول اينکه خدا بر جهان حاکم است به گونه اي که نوعي نظم و قاعده و پيش بيني پذيري در اين امر نهفته است. روز در پي شب و شب در پي روز مي آيد؛ وقتي باران و نور خورشيد باشد، گياهان رشد مي کنند، نان، قوت خوبي براي خوردن است اما گل و لاي نه؛ اگر شما تکه اي صخره را از بالاي صخره بيندازيد، به پايين مي آيد نه اينکه بالا برود. و تنها به سبب اين نظم و قاعده است که مي توانيم يک خانه بسازيم، ماشين و هواپيما طراحي کنيم و بسازيم ، گلو درد را درمان کنيم، غلات پرورش دهيم، يا پروژه هاي علمي را دنبال کنيم. در واقع، تنها به دليل اين قاعده است که مي توانيم هر کاري مي خواهيم انجام دهيم.
    بر طبق باور مسيحي  اين نيز درست است که خدا بعضاً کارهاي مختلفي انجام مي دهد؛ او بعضاً از راه معمولِ انجامِ کاري که مي کند يا برخوردي که با اشياء دارد، منحرف مي شود(به گونه اي ديگر عمل مي کند). نمونه اش معجزه است. در عهد عتيق، شکافتن  درياي سرخ ، در عهد جديد، تبديل آب به شراب توسط عيسي، راه رفتنش روي آب، بينا کردن کور، قرار گرفتن بالاتر از همه، و برخاستن خود عيسي از مرگ(زنده شدنش و به آسمان رفتنش).
    معجزات تنها نمونه هاي کار خدا نيستند. اغلب مسيحيان از چيزي مثل شاهد درونيِ روح القدسِ ژان کالون، و برانگيختنِ روح القدسِ توماس آکويناس حمايت مي کنند و آن را قبول دارند. آکويناس مي گويد مومن انگيزه  کافي براي باور دارد، چون محرک او در اين راه،  حجيت تعاليم الهي (که معجزات تاييدشان مي کند) و نيز انگيزشِ دروني به سمت دعوت الهي  است. بنابراين، آکويناس و کالون در اين پندار هم عقيده اند که خدا در توانا کردن مسيحيان براي ديدن حقيقتِ تعاليم اصليِ انجيل، نقش دارد. روح القدس سبب مي شود آنها به تعبير جاناتان ادواردز، "حقايق عظيم" را ببينند. اين نيز عملي وراي خلقت و حفظِ آن است، گرچه معجزه آميز نيست، و علت اهميتش، فراگير بودنش است.
    به طور خلاصه، خدا به طور منظم سبب وقايع جهان مي شود. اين نوع عمل و فعل الهي، فراتر از خلقت و حفظ است؛ و ما آن را فعل(عمل) خاص الهي مي ناميم.

    مشکل
    چند تن از متالهان  گمان کردند که مشکلي جدي در اين ميانه وجود دارد. در 1961، لنگ دام گيلکي مقاله اي تاثيرگذار نگاشت و در آن در مورد الهيات کتاب مقدس اظهار تاسف کرد. مشکل به گفته او اينجا بود که متالهان به زبان فعل الهي در جهان، زبان معجزه  و دخالت الهي(خدا) سخن مي گويند. خدا کارهاي خارق العاده اي انجام داده است، از اين رو آنان مي گويند : او درياي سرخ را شکافت تا بني اسرائيل بتوانند از آن عبور کنند، در بيابان براي آنها مائده آسماني فرستاد، او کاري کرد خورشيد بتابد، عيسي آب را به شراب بدل کرد ، تنها با پنج خرما و دو ماهي جمعي را سير کرد، ايلعازَر را از مرگ نجات داد و خود را نيز زنده کرد.
    تا اينجا مشکلي نيست: مشکل دقيقاً کجاست؟ مشکل آن است که متالهان جديد واقعاً باور ندارند که خدا اين کارها را انجام داده است، يا اساساً کاري انجام داده است.
    بنابراين از متالهان جديد انتظار نمي رود که  از وقايع الوهيِ عجيب و غريب در سطح حيات تاريخي و طبيعي حرف بزنند، و اصلاً در اين باره حرف هم نمي زنند. ارتباط علي در زمان و مکان که فلسفه و دانش دوران روشنگري وارد ذهن مدرن کردند، نيز از سوي متالهان جديد پذيرفته شد.
    از آنجا که آنها هم به لحاظ فکري و هم وجودي در دنياي علم جديد مشارکت کردند، توانستند دست به هر کاري بزنند. اکنون اين فرضِ نظام علي و معلولي در?ميان وقايع پديداري، تفاوت زيادي ايجاد کرده است. مجموعه عظيمي از اعمال و وقايع الوهي در کتاب مقدس ثبت شده که در عمل واقعيت داشتن آنها زير سوال رفته است. هرآنچه عبريها باور داشتند، ما باور داريم که مردمان دوران کتاب مقدس در همان پيوستار علي و معلوليِ زماني و مکاني زندگي مي کردند که ما در آن مي زييم، پيوستاري که در آن هيچ کار خارق العاده ياالوهي انجام نشده و هيچ صداي الوهي نيز شنيده نشده است.
    گيلکي مي گويد که اين متالهان به زبان فعل الهي سخن مي گويند اما آنها عملاً باور دارند که خدا عمل کرده است: بنابراين شکاف غم انگيزي بين آنچه آنها مي گويند و آنچه آنها باور دارند وجود دارد. ديگر متالهان توافق دارند که خدا در جهان عمل نکرده است. به عنوان مثال، ردولف بولتمان  مي گويد که: روش تاريخي شامل اين پيش فرض مي شود که تاريخ يکپارچه است به معناي اينکه پيوستاري بسته از وقايع است که سلسله اي از علت ها و معلول ها آنها را به هم پيوند داده است. اين پيوستار را نمي توان با نيروهاي فوق طبيعي، متعالي و مداخله گر سوراخ کرد.
    بولتمان معتقد است که هيچ نيروي مافوق طبيعي (نه حتي خود خدا) نمي تواند به اين پيوستار بسته علت و معلول نفوذ کند(در آن دخل و تصرف کند) . او در ظاهر از چيزي مثل قانون طبيعي حمايت مي کند: شايد خدا جهان را خلق کرده و شيوه کارکرد آن را نيز مشخص کرده است؛ شايد خداوند قانون طبيعي را خود تنظيم کرده و به جهان بسط داده است، اما زماني که اين کار را کرده، حتي نمي تواند در اين جهان دست ببرد. (عمل کند). ما مي توانيم اين گفته مشهور بولتمان را اينجا ذکر کنيم که مي گويد: غير ممکن است که از لامپ الکتريکي و بي سيم استفاده کرد و از کشفيات جديد پزشکي و جراحي بهره برد، و همزمان به معجزات و عالم ارواحِ عهد جديد هم باور داشت.
    جان ماکوري نيز مي گويد:
    اين برداشت از معجزه که ناظر به نقض نظام طبيعي و دخالت امور فوق طبيعي در طبيعت  است، به  چشم انداز اسطوره اي مربوط مي شود و نمي تواند خود را در فضاي فکريِ پسااسطوره ايِ جاي دهد. تلقي سنتي از معجزه با فهم جديد ما از علم و تاريخ منافات دارد.
    علم بر اين فرض است که هر اتفاقي را که در جهان مي افتد مي توان به حسبِ وقايع ديگري که به اين جهان تعلق دارند توجيه کرد. و اگر در برخي موارد نتوانيم توضيح يا گزارشي کامل از رويدادي ارائه دهيم، اعتقاد علمي آن است که پژوهش بيشتر،  فاکتور هايي در اختيار ما مي نهاد که به طور قطع وضعيت را روشن تر خواهد کرد، اما درعين حال اين فاکتور ها بايد به همان اندازه  فاکتورهاي پيشين، اين- جهاني باشند.
    گفتم که گيلکي مي گويد که الهيداناني که او از آنها سخن مي گويد، بر اين باورند که خدا اصلاً کاري در جهان انجام نمي دهد؛ اما اين کاملاً دقيق نيست. اين متالهان با اين ايده مخالف نيستند که خدا جهان را خلق کرده و آن را نگهداشته است. ديدگاه آنان کاملا منطبق با عمل خدا به نحوي است که ، وجود جهان را حفظ مي کند. مشکل آنها اين مدعاست که خدا کاري افزون بر خلق جهان  و حفظ وجود آن انجام داده است. خلق و حفظ جهان، به گمان آنها، فعل الهي را پايان مي دهد. (يعني آخرين کاري است که خدا کرده است). آنها هيچ اعتراضي به اين فکر ندارند که خدا جهان را خلق کرده ، و در سطحي کلي، در آن دخالت مي کند تا آن را حفظ و حراست کند؛ ايراد آنها به اين مفهوم است که خدا بعضاً کار خاص، يعني کاري فراتر از خلقت و حفاظت انجام مي دهد، کاري شبيه تبديل آب به شراب، سير کردن 5 هزار نفر با چند قرص نان و ماهي، يا زنده کردن مرده.
    از منظر آنها، اين، فعل خاص خداست که مشکل ساز است. و وقتي آنها سخن از فعل خاص الهي مي گويند، در واقع به آنچه عموماً معجزه (و دخالت خداوند در جهان) خوانده مي شود اشاره دارند. ايده ي آنها آن است که خدا نمي تواند کاري مانند آن انجام دهد. به گفته  بولتمان معجزه الهي يا هر فعل خاص خداوندي مستلزم دخالت خدا در امور جهان است، که نمي تواند اتفاق بيفتد. ايده?بولتمان که خيلي ها به آن باور دارند، را مي توان الهياتِ "عدمِ مداخله" ناميد: خدا جهان را مي آفريند و حفظ مي کند، اما ديگر نمي تواند در آن دخالت کند.  او کنار مي نشيند و اجازه مي دهد تا جهان بر طبق قوانيني که او براي آن از قبل تدوين کرده، بچرخد.
    اما مشکلِ فعل يا عمل خاص الهي چيست؟ چرا هر کس بايد به آن ايراد بگيرد؟ چرا اين الهيدان ها فکر مي کنند امر مافوق طبيعي يا قدرت هاي متعالي نمي تواند در پيوستار علي دخالت کنند؟ و هيچ رويداد الهي خارق العاده اي نمي تواند در سطح حيات طبيعي و تاريخي روي دهد؟ در يک کلام: عدم سازگاري با علم جديد. علم جديد نشان مي دهد يا شايد فرض مي گيرد ، يا اصلاً پيش فرض مي گيرد که خدا به هيچ وجه عمل نمي کند. همانطور که گيلکي مي گويد، الهيدانان جديد و دانشمندان در جهان علم مشارکت دارند و از اين جهت آفرينش را پيوستاري بسته از علت ها و معلول ها مي دانند و نمي توانند بپذيرند که چيزي از بيرون وارد اين پيوستار شده و در آن مداخله مي کند، حتي خود خدا. به گفته او، ارتباط علي و معلولي در زمان و مکان که فلسفه و دانش دوران روشنگري وارد ذهن غرب کرد، نيز از جمله فرضيات مورد قبول دانشمندان و الهيدانان است.
    از آنجا که آنها به لحاظ فکري و وجود در دنياي جديد علم مشارکت دارند، نمي توانند کار ديگري انجام دهند. اين پندار در ظاهر مي گويد کسي که در دنياي جديد علم مشارکت دارد، نمي تواند باور داشته باشد که خدا (در صورت وجود) به طور خاص در امور جهان مداخله داشته باشد. و بر طبق گفته بولتمان، کسي که از پزشکي جديد و بي سيم (حالا تلويزيون  ،کامپيوتر، موتورهاي برقي و تلفن هاي هوشمند به کنار) استفاده مي کند، نمي تواند به عالم روحِ عهد جديد باور داشته باشد.
    به طور مشخص، در مورد هر دوي اين مدعاها بايد بااحتياط برخورد کرد. اول اينکه، من به شخصه افرادي را ديده ام، مثلاً فيزيکدانان که در جهان جديد علم مشارکت کرده اند، اما باز اعتقاد دارند که خدا عيسي را زنده کرد، عيسي هزار نفر را سير کرد، آب را به شراب بدل کرد، به طور معجزه آسا شفا مي داد، فرشتگان و شياطين درامور جهان دخيل اند و ...
    (به علاوه، بسياري از اين فيزيک دانان درک بهتري از فيزيکِ انتقال راديويي دارند تا کسي مثل بولتمان و همکارانِ الاهيدانش). در واقع، اگر به آمار بتوان اعتماد کرد، حدود 40 درصد از دانشمندان آمريکايي امروزه به خداي شخصي اي که دعاي بندگان را اجابت مي کند باور دارند، اين ميزان (40 درصد) از سال 1916 تا به حال چندان تغييري نکرده است. بولتمان و گيلکي نسبت به باورهاي مشترکشان خوش بين هستند، آيا مي توان گفت که آنها بر مبناي يک نمونه غير واقعي، خود و ديگران را تعميم دهند؟
    و دوم اينکه، در اينکه آنها توانايي هاي خود را دست کم گرفته باشند، ترديد وجود دارد. اگر آنها تلاش کنند احتمالاً مي توانند، وجود يک سلسله علي و معلوليِ محکم در جهان را ناديده بگيرند، سلسله اي که تحقق فعل الهي در جهان را غير ممکن مي سازد، و در عوض، از خود مي پرسند که آيا هيچ دليلي براي صادق دانستن اين فرض وجود دارد(؟).
    باوجود اين، مدعاي آنها اين است که احترام (تمکين) به علم جديد، تلويحاً بيانگر الهيات عدم مداخله است. و اين الهيدانان نيستند که اين ديدگاه را قبول دارند(البته منظورم اين نيست که همه يا حتي اغلب الهيدانان با بولتمان و دوستانش موافقند). فيليپ کلايتون مي گويد که علم با تواناييِ چشمگيرش درتوضيح و پيش بيني پديده هاي طبيعي، چالشي بزرگ براي الهيات ايجاد کرده است. هر نظام الهياتي اي که از تصويري که نتايج علمي از جهان ارائه کرده، چشم پوشي کند، مسلماً مورد ترديد قرار خواهد گرفت. خب، منصفانه بگوييم که تا اينجا هم مشکلي نيست، اما کلايتون ادامه مي دهد که:  علم اغلب با عليت باوري  يکي انگاشته مي شود. در جهاني کاملاً عليت باور، هيچ جايي براي عمل خدا در جهان نيست مگر از راه نوعي مداخله معجزه آميز که هيوم و بسياري از پيروانش آن را غير قابل تاييد مي دانند. بنابراين،بسياري، هم داخل و هم خارج از حوزه الهيات، هرگونه آموزه اي مبني بر سازگاريِ عمل الهي با علوم طبيعي را رها کرده اند.
    بسياري از دانشمندان در اين باره هم عقيده اند. افزون بر افرادي مثل ريچارد داوکينز و پيتر آتکين ، دانشمندان عاقل تري هستند که ايده عمل خاص الهي در جهان را رد مي کنند. به عنوان مثال، در 2004، اچ الن اُور نقدي بر کتاب ريچارد داوکينز(با نام The Devil’s Chaplin) نگاشت که در آن گفت که داوکينز درمورد دين خيلي سخت گيري مي کند.
    کارتر بنکرافتِ روانشناس، در نامه اي به ويراستار کتاب، مدعي شد که دين به خاطر معجزاتي که دين ادعا مي کند، عملاً خطري براي علم است. اُور در پاسخ گفت که موافق است: اين طور نيست که برخي فرقه هاي يک دين ، به معجزه متوسل شوند، بلکه بسياري از فرق اديان مختلف قائل به اعجازند. (موسي دريا را مي شکافت و کريشنا شفا مي داد). البته من موافقم که هيچ دانشمند عاقلي نمي تواند اين استثناگرايي در قانون طبيعت را برتابد. ( البته، اگر معجزات واقعاً اتفاق بيفتند، تفاوتي نخواهد کرد که آيا دانشمندان، آنهارا بپذيرند يا نه؛ اين مساله در واقع به خود آنها مربوط است).
    پس، مشکل، همانطور که اين افراد مي بينند، اين است. علم ، قوانين طبيعي را کشف مي کند، اگر خدا معجزه مي کرد يا عمل خاصي در جهان انجام مي داد، مي بايست اين قوانين را نقض کند و به نحوي اعجاز آميز مداخله کند؛ و اين امر با علم در تغاير مي بود. بنابراين، دين و علم درتضاد اند که اين امر براي دين نشانه  خوبي است. اما آيا اين همه واقعاً درست است؟ 

    تصوير  پيشين
    بولتمان و دوستانش به حسب دانش کلاسيک مي انديشند: مکانيک نيوتن و فيزيک الکتريسيته و مغناطيس. اين فيزيک قانون جاذبه و حرکتِ نيوتن، و فيزيک الکتريسته و مغناطيس معرفي شده توسط تعادل ماکس ول است. اين فيزيک قوانين نيوتن در باب جاذبه و حرکت است. و البته مکانيک نيوتن و دانش کلاسيک بسيار موثر بوده اند. همانگونه که الکساندر پاپ روي سنگ نوشته قبر نيوتن نوشته است: طبيعت و قانون طبيعت در شب پنهان است؛ خداوند گفته: "بگذار نيوتن باشد، و همه چيز روشن شد".
    اما دانش کلاسيک، به تنهايي، مکتب ضد مداخله گرايي يا الهيات مداخله گرانه کافي نيست. موضوع اصلي در واقع، يک Weltanschauung (تصويري از جهان که دانش کلاسيک عرضه مي کند و بسياري از شخصيت هاي برجسته ي قرن 18 و 19 آن را تاييد مي کردند) است و اين الهيدانان همچنان آن را قبول دارند.  يا به تعبير ديگر، دو تصوير کاملاً متفاوت از جهان وجود دارد.

    تصوير نيوتن
    نخست،  تصوير نيوتني از جهان وجود دارد. اين تصوير جهان را مانند ماشيني بزرگ معرفي مي کند که بر طبق قوانين ثابت عمل مي کند: قوانينِ فيزيک کلاسيک.
    اين قوانين در واقع تامل بر چيزهايي است که خداوند خلق کرده است، آنچنانکه به عنوان مثال، اين بخشي از ذات و طبيعتِ اجزاء مادي و اشيائي است که يکديگر را جذب کنند البته از طريق نيرويي که حاصلِ جرمِ آنها و فاصله بين آنهاست. يا اينکه ما مي توانيم ماده را انعطاف پذير  بدانيم و قوانين را حکم(تقدير) خداوند تلقي کنيم.در هر صورت،  ما جهان را يک کل در نظر مي گيريم(جهان مادي)، کلکسيوني مرکب از اجزاء مادي و چيزهايي که از ماده ساخته شده اند. و اين تلقي مبتني بر قوانين مکانيک کلاسيک است. به لحاظ الهياتي، مساله اين است که جهان دست ساخته عظيم مکانيک الهي است  که بر طبق قوانين ثابت دانش کلاسيک مي گردد؛ قوانيني که خداوند براي آن تجويز کرده است. جهان ، مکانيکي است به اين معنا که قوانين فيزيک براي توصيف رفتار آن کافي است؛ به هيچ قانون ديگري(مثلا شيمي يا بيولوژي)نياز نيست. و اگر چنين قوانيني باشند، قابل تحويل به قوانين فيزيک اند. در اين تصوير، فيزيک کلاسيک، از اين جهت کامل است. شايان ذکر است که هيچ بخشي از دانش کلاسيک به معناي دقيق کلمه مدعي نيست که فيزيک به اين معنا کامل است. اين يک اميد پارسايانه، يا يک افزوده فلسفي يا چيزي مرکب از هر دوي آنهاست.
    اما تصوير نيوتني براي الهيات مداخله اي کافي نيست. اول اينکه، نيوتن خود  تصوير نيوتني را پذيرفته است اما الهيات مداخله اي را نمي پذيرد. او معتقد بود که خدا جهان را هدايت مي کند. او همچنين معتقد بود که خدا به طور منظم چرخش سيارات را تنظيم مي کند؛ بر طبق محاسبات او، اگر چنين نبود، چرخش آنها دچار اختلال مي شد. به گفته نيوتن  و مکانيک کلاسيک ، قوانين طبيعي توصيف مي کنند که چگونه جهان کار مي کند، البته مشروط بر اينکه جهان يک نظام بسته(ايزوله) باشد و در معرض هيچ گونه دخالت بيروني قرار نداشته باشد. در فيزيک کلاسيک، قوانين بقا که از قوانين نيوتن گرفته شده اند، نظام ها(سسيستم ها)ي ايزوله، بسته و يا مشخص هستند. بنابراين کتاب فيزيک دانشگاهي سيرز و زِمانسکي  مي گويد: اين اصلِ بقاي اندازه  طولي است: وقتي هيچ نيروي خارجيِ برآيندي بر يک سيستم نباشد، کل طول سيستم به لحاظ مقدار و جهت ثابت باقي مي ماند.  آنها افزودند که انرژي داخلي يک سيستم ايزوله ، ثابت باقي مي ماند. اين عام ترين بيان براي اصلِ بقاي انرژي است.
    بنابراين، اين اصول براي سيستم هاي ايزوله يا بسته به کار مي رود. اگر چنين است، هيچ چيز در آنها نيست که اجازه ندهد که خدا سرعت يا جهت يک ذره را تغيير دهد. اگر او اين کار را کرد، مشخصاً انرژي در سيستم مورد نظر باقي نمي ماند. اما باز آشکار است که سيستم بسته نخواهد بود آنچنان که اصل بقاي انرژي در مورد آن بکار نرود. در واقع، در اينجا هيچ چيز وجود ندارد که نگذارد خدا به نحوي معجزه آسا درياي سرخ را بشکافد، آب را به شراب بدل کند، مرده را زنده کند، يا از عدم، اسبي خلق کند. خداوند مي تواند بدون نقض اصلِ بقاي انرژي، يک اسب بالغ خلق کند.
    چرا که سيستم هايي مانند اسب، بسته يا ايزوله نيستند. به همين دليل، اصل بقاي انرژي اصلاً نقض نمي شود، که بگويد انرژي در سيستم هاي بسته و ايزوله باقي مي ماند؛ سيستم هايي که در معرضِ هيچ تاثير علت خارجي نيستند. اين مساله در مورد بقاي انرژي در سيستم هايي که بسته نيستند کاملاً ساکت است؛ و البته اگر خدا اسبي را از عدم خلق کرده است، هيچ سيستمي که حاوي آن اسب باشد( از جمله کل عالم ماده) بسته نخواهد بود.
    افزون براين، هيچ بخشي از مکانيک نيوتن يا دانش کلاسيک به طور کلي اعلان نمي کند که عالم ماده، يک سيستم بسته است. شما اين مدعا را در کتاب درسي فيزيک نخواهيد يافت چون اين مدعا  فيزيک نيست، بلکه يک افزوده الهياتي و متافيزيکي است.
    بنابراين، دانش کلاسيک بيانگر?يا شاملِ بستگي(closure) علي نمي شود. افزون براين، اين قوانين توضيح مي دهند که چگونه اشياء حرکت مي کنند آنهم وقتي که جهان به لحاظ علي بسته است، و در معرض هيچ علت خارجي اي نيست. آنها مدعي نيستند که به ما مي گويند اشياء چگونه حرکت مي کنند؛ بلکه آنها مي گويند که وقتي که عامل يا علتي خارج از عالم در آنها اثر کرد، چگونه حرکت مي کنند. آنها به ما مي گويند که وقتي جهان، به لحاظ علي بسته باشد، اشياء چگونه حرکت خواهند کرد. جان مکي (که خود طرفدار توحيد است) اين مساله را به اين گونه بيان مي کند:
    آنچه ما در اينجا مي خواهيم انجام دهيم عبارت است از مقايسه کردنِ نظام طبيعت با دخالت الهي يا فوق طبيعي. قانون طبيعت راه هايي را توصيف مي کند که در آن جهان از جمله انسان ها وقتي به حال خود رها شوند و هيچ مداخله اي نباشد، عمل مي کنند. يک معجزه زماني رخ مي دهد که جهان به حال خود رها نشده باشد؛ وقتي که چيزي مجزا  از نظام طبيعي وار آن شده باشد.
    اگر قوانين طبيعت را چيزهايي بدانيم که  توضيح مي دهند که عالم چگونه کار مي کند البته وقتي به لحاظ علي بسته است(يعني وقتي که خدا به طور خاص در آن دخالت نمي کند)، در اينصورت آنها چنين شکلي خواهند داشت:
    (LN) وقتي که عالم به لحاظ علي بسته است(وقتي خدا به طور خاص در آن دخالت نمي کند)، P .
    به عنوان مثال، قانون جاذبه نيوتن چنين مي گويد:
    (G) وقتي عالم به لحاظ علي بسته است، هر دو عدد شيء مادي، يکديگر را با نيرويي که محصول جرم شان و بُعد فاصله بين شان است، جذب مي کنند.
    توجه کنيد که در مورد (LN)، گزارش متداول در مورد عليت باوري حاکي از آن است که عليت باوري نادرست  است. بر طبق اين گزارش، عليت باوري مي گويد که اگر قوانين طبيعي با وضعيت عالم در يک زمان مرتبط باشد، شاملِ وضعيت جهان در هر زمان ديگري نيز خواهد بود. بيان دقيق تر اينکه: اگر L با قوانين طبيعي مرتبط باشد، و S(t) و S(t*) شرايط و وضعيت عالم در هر زمان باشد، t و t* ، در اينصورت:
    بالضروره، براي هر t و t* ، اگر L &S(t) دراينصورت، S(t*).
    (اگر ما بخواهيم فرضي را بگنجانيم مبني براينکه، گذشته است که آينده را تعيين مي کند، مي توانيم بيفزاييم که آن t، بر t* مقدم است.) شايان ذکر است که اگر محاسبه فوق از قانون طبيعي درست باشد، عليت باوري، نادرست خواهد بود و در واقع بالضروره نادرست است. چون فرض کنيد که عليت باوري درست باشد، بر طبق (LN)، يک قانون طبيعي اين شکل را خواهد داشت:
    اگر عالم (آن را U مي ناميم)به لحاظ علي بسته باشد، در اينصورت P.
    پيوست(ارتباط) قوانين طبيعي را اين طور در نظر بگيريد:
    اگر U به لحاظ علي بسته باشد، در اينصورت P.
    در اينجا الان، P پيوستِ(ارتباط) نتايج تمام قوانين است. بگذاريد که PAST نشان گرِ گذشته  خاصي از عالم باشد، حال فرض کنيد که عليت باوري درست باشد. دراين صورت،
    (1) (گر U به لحاظ علي بسته باشد، دراين صورتP) و PAST شامل:
    F(آينده( آينده ي واقعي)
    يعني، (N دراينجا يعني بالضروره)،
    (2)N (اگر(1)دراين صورت، F).
    (2) برابر است با
    (3) N {اگر (U به لحاظ علي بسته نيست يا P) و PAST ، دراينصورت، F}.
    (4) N {اگر(U به لحاظ علي بسته نباشد يا P) و PAST، د راين صورت، F}.
    (5) N{اگر(PAST & P) يا (PAST and U به لحاظ علي بسته نباشد، دراين صورت، F}.
    (5)اين شکل را خواهد داشت:
    N اگر (p يا q) دراين صورت،r?؛
    اما دراين صورت، هر يک  از p و q شامل r مي شود؛  ازاين رو
    (6) (N) { (اگر PAST و P) دراين صورت F} و N{ اگر(PAST و U به لحاظ علي بسته نيست) دراينصورت F}.
    اما پيوست(ارتباط) سمت راستِ (6) مشخصاً نادرست است: واضح است که جهان ممکني وجود دارد که(1) گذشته اش را با جهان واقعي تقسيم مي کند(با آن مشترک است)، (2) به لحاظ علي بسته نيست( چون احتمالاً خدا به طور خاص در آن عمل کرده است، و (3) آينده اش را با جهان واقعي تقسيم نمي کند.  بنابراين، عليت باوري که مستلزم (6) است، نادرست است. در واقع، نظر به ديدگاه معمول که گزاره هاي  شکل بالضروره p ، نامحتمل، يا بالضروره درست يا بالضروره نادرست هستند، (6) بالضروره نادرست است؛ از اين رو، عليت باوري که مستلزم آن است، نيز بالضروره نادرست است.
    پيشنهاد مکي ظاهراً توصيف خوبي از قوانين طبيعت است و مطمئناً به خوبي با تصوير نيوتن جور در مي آيد. بنابراين، قوانين طبيعي هيچ تهديدي براي عمل خاص الهي نيستند. معجزات اغلب  دردسرسازند، به اين معنا که  اگر بنا باشد خدا معجزه اي انجام دهد، بايد يک قانون طبيعي را نقض کند، آن را تعليق کند و باطل گرداند. اما نظر به اين تلقي از قانون طبيعي ، اگر بنا باشد که خدا معجزه کند، اين امر به هيچ وجه مستلزم نفي يک قانون طبيعي نيست. اين به طور مشخص به اين دليل است که هر زمان که خدا معجزه اي مي کند، زماني است که جهان به لحاظ علي بسته نيست. و وقتي جهان به لحاظ علي بسته نيست، قوانين در مورد آنچه اتفاق مي افتد چيزي نمي گويند(ساکتند). در واقع، بر اساس اين تلقي حتي امکان ندارد که خدا يک قانون طبيعي را نقض کند. چون براي نقض قانون، او بايد فعلي خاص در جهان انجام دهد؛ با اين همه، هر زمان که او فعلي خاص در جهان انجام مي دهد، زماني است که در آن، جهان به لحاظ علي بسته نيست؛ از اين رو، هيچ قانوني در مورد وضعيت مورد نظر به کار گرفته نمي شود و بنابراين هيچ قانوني نقض نمي گردد.
    ايراد:
    چرا ما نمي توانيم بگوييم که قانون ، خودِ P  است به جاي آنچه که (LN) مي گويد که آن است؟ چرا ما نمي توانيم بگوييم که قانون نيوتن صرفاً نتيجه حذفِ شرطِ "وقتي جهان به لحاظ علي بسته است"،  از فرمول فوق است؟ و آيا فعل الهي بايد مستلزم نقضِ يک قانون  باشد که در آن صورت در عمل بين دانش کلاسيک و عمل خاص الهي تضاد بوجود آيد؟
    پاسخ:
    مسلماً ما مي توانيم به قوانيني مثلِ اين بينديشيم که اي کاش، يک کشور آزاد وجود داشت. اما اگر آرزو کنيم،  در اين صورت، دانش کلاسيک به معناي دقيق کلمه اين مطلب را افاده نخواهد کرد که قوانيني که معمولاً به آنها مي انديشيم، مثل قانون نيوتن، عملاً درست هستند؛ اين مطلب، اين نکته را افاده نخواهد کرد که آنها تعميم هايي بدون استثنا هستند. آنچه دانش کلاسيک افاده مي کند آن است که اين قوانين زماني معتبرند که عالم ماده به لحاظ علي بسته باشد. اما باز، اين بخشي از دانش کلاسيک نيست که بگويد عالم ماده به لحاظ علي بسته است. بنابراين، اگر قانون را اينگونه در نظر بگيريم، عمل خاص الهي  در واقع، نقض قانون محسوب مي شود اما هيچ بخشي از دانش کلاسيک نمي گويد که قوانين نقض شده اند. باز مي بينيم که هيچ گونه تضادي بين علم و عمل خاص الهي (از جمله معجزه) وجود ندارد.
    آنچه تاکنون ملاحظه کرديم آن بود که دانش کلاسيک نه مستلزم عليت باوري است و نه مستلزم اين که جهان به لحاظ علي بسته باشد. بنابراين، اين مساله کاملاً با عمل خاص الهي در جهان سازگار است. الهيدانانِ مداخله اي(قائل به مداخله خدا) نمي توانند به علم به مثابه دليلي بر مخالفت با مداخله الهي اشاره کنند. آنچه عملاً انديشه آنها را جهت مي دهد ، دانش کلاسيک به معناي دقيق کلمه نيست، بلکه دانش کلاسيک به علاوه يک افزوده الهياتي و يا متافيزيکيِ بي مورد است؛ افزوده اي که هيچ يک از شرايط لازم علمي را ندارد و با مسيحيت کلاسيک در تضاد و تخالف است.
    تصوير لاپلاسي
    تصوير نيوتن  براي الهيات مداخله اي کافي نيست؛ پس چه چيزي انديشه ي اين متالهان مداخله گرا را هدايت مي کند؟ تصوير لاپلاسي. در اينجا پي يِر لاپلاس تعبيري دارد که طبعاً کفايت مي کند:
    ما بايد وضعيت فعلي جهان را ، معلول وضعيتِ پيشين آن در نظر بگيريم و اين وضعيت را از طرفي ، علتِ وضعيت آتي. ذهني که مي تواند تمام نيروهايي را که طبيعت با آنها مي تواند حرکت کند ، درک کند و وضعيت موجوداتي را که در طبيعت هستند را نيز درک کند( يعني ذهني که به قدر کافي وسعت يافته که تمامي اين داده ها را تحليل کند)، با همين فرمول مي تواند بزرگ ترين اجسام و ريزترين آنها را مورد تحليل قرار دهد.  از اين لحاظ، هيچ چيز ثبات ندارد و آينده، همانند گذشته، به وضوح قابل مشاهده  است.
    توجه کنيد که اين ذهن بزرگ بايد قدرت محاسبه عظيمي داشته باشد: مساله  کلاسيک سه بدن( مساله  ارائه  راهکاري تحليلي براي معادله حرکت براي سه بدن) هنوز حل ناشدني مانده است، چه رسد به مساله  کلاسيکِ n بدن براي n بزرگ. همچنين توجه کنيد که اين هيولا (همانطور که به اين نام خوانده مي شود) بايد شرايط اوليه را با دقت زياد و البته کامل بداند:
    فرض کنيد در يک بازي بيليارد ، پس از شوت اول، توپ ها به مجموعه اي از برخوردها در واقع هُل داده مي شوند، خب، تعداد زيادي توپ داريم  و برخوردها با تلف شدنِ ملموسِ انرژي اتفاق مي افتند. اگر ميانگين فاصله بين توپ ها ده برابر شعاع دايره باشد، در اين صورت مي توان نشان داد که يک خطاي يک هزارم اعشار، در گوشه ي اولين وسيله برخورد قرار دارد که تمام پيش بيني ها، پس از هزار برخورد، از بين مي رود.
    دقيقاً چه چيزي بايد به تصوير نيوتن اضافه شود تا تصويرِ لاپلاس شود؟ عليت باوري به علاوه  بسته بودنِ عليِ عالم ماده . اگرچه اين افزودگي، اصلاً در فيزيک به چشم نمي خورد(همانطور که گفتم، اين يک فرضِ الهياتي و فلسفي است)، خيلي ها آن را پذيرفته  و مي پذيرند و آنچنان مورد قبول است که اغلب در بافت هايي که در آن بايد حتماً وجود داشته باشد، ناديده گرفته مي شود.  اينکه عالم ، بسته است، را نه دانش کلاسيک گفته و نه پيامدِ آن،  اين اقتضا را دارد.
    لاپلاس چنين فرض کرد که خدا نمي تواند به طور خاص عمل کند(او همچنين فرض کرد که قوانين فيزيک عليت باورانه يا نامحتمل و کامل هستند، به اين معنا که آنها در هر زمان براي هر نوع ذره اي بکار مي روند). او اين ايده را خارج از فيزيک نبرد، گرچه خيلي ها اغلب پذيرفته اند و مي پندارند که اين ايده را دانش کلاسيک تقويت و تاييد کرده است. و اين، تصوير لاپلاسي است که انديشه  الهي دانان مداخله گرا را هدايت مي کند. اگر اين درست باشد (همانطور که گيلکي مي گويد) که الهي دانان مانند مارتين لوتر، کارديگري نمي توانند بکنند، دراين صورت، اين، تصوير لاپلاسي است که آنها را محکم سرجاي خود نشانده است.
    همچنين، اين ، تصوير لاپلاسي(قوانين دانش کلاسيک بعلاوه بسته بودنِ عليِ عالم ماده) است که هيچ جايي براي عمل الهي در جهان باقي نمي گذارد. يادآوري مي کنيم که اين قوانين به اين شکل بود:
    (LN) وقتي که جهان به لحاظ علي بسته باشد(وقتي که خدا به طور خاص در جهان عمل نمي کند)، P .
    هيولاي لاپلاسي فرض مي کند که جهان به لحاظ علي بسته است. اما بعد فرض مي کند که مقدمات قوانين، تامين شده است و لذا(براي هر يک از قوانين طبيعي) چنين فرض مي کند که پيامد آن درست است. نظر به  پيامدهاي قوانين طبيعي و وضعيت جهان در هر زمان(نظر به اينکه قوانين طبيعت کامل و عليت باورانه است)، وضعيت جهان در هر زمانِ ديگري، يک پيامدِ ضروري است. ازاين رو،  نظر به قوانيني که خدا از ابتدا براي عالم وضع کرده، به همراه بسته بودنِ علي و وضعيت جهان در هر زمان، او مي تواند تنها وضعيت جهان در هر زمان ديگر را استنتاج کند.  و اين مساله هيچ جايي براي عمل خاص الهي باقي نمي گذارد. اگر خدا به طور خاص عمل کند، هيولاي لاپلاسي نمي تواند اين محاسبات را انجام دهد. اگر خدا به طور خاص عمل کند، زماني خواهد بود، t ، که وضعيت جهان  در t از پيامدهاي قوانين ، همراه با وضعيت جهان در هر زمان ديگري تبعيت نمي کند. بنابراين، اگر هيولا بکوشد آنچه در t اتفاق مي افتد و نيز آنچه در زمان ديگر(t*) روي مي دهد را با استفاده از قوانين، محاسبه کند، يقيناً اشتباه خواهد کرد. (البته اين مساله نيز مستقيماً ناشي از بسته بودنِ عليِ جهان  به تنهايي است که خدا به طور خاص در جهان عمل نمي کند).  اين تصوير(به مثابه ي يک گزاره) مستلزم آن نيست که خدا نمي تواند به طور خاص در جهان عمل کند. حتي اگر عالم ماده به لحاظ علي بسته باشد، اين که يک حقيقتِ وجوبي نيست، و مسلماً خداوند  که قادر مطلق است مي تواند اگر ديد که اين امر همخواني دارد و جور در مي آيد، به طور خاص در جهان عمل کند. آنچه اين تصوير اقتضا مي کند صرفاً آن است که در واقع خدا به طور خاص عمل نمي کند.
    اين تصوير همچنين، برايندي(معنايي) مهم براي آزادي انسان دارد. براي اينکه اگر جهان به لحاظ علي بسته باشد، پيامدهاي قوانين به همراه S(t) ( که در آن، t  عبارت است از يک ميليون سال قبل و S(t) عبارت است از وضعيت جهان در t  ، مستلزم وضعيت فعليِ جهان نيز هست، يعني، S همين الان.
    بنابراين، فرض کنيد که S همين الان، شاملِ رفتنِ من به آشپرخانه براي خوردنِ آب شود. اگر اينطور باشد، و اگر تصوير لاپلاس درست باشد، الان در توان من نيست که از برداشتنِ آب خودداري کنم. چون در توان من، اين بوده که از رفتن به آشپرخانه خودداري کنم و سپس تنها اگر در توان من بود ، آنگاه عملِ A را انجام دهم(که در آن ، خودداري کردن، يک عمل محسوب مي شود) آنچنان که اگر من عمل A را انجام داده بودم، دراين صورت، يا پيامدهاي قوانين طبيعي با آنچه در واقع بودند، متفاوت مي شد، يا S(t) با آنچه بود متفاوت مي شد، و يا عالم ماده به لحاظ علي بسته نبود. در توان من بوده است که از آن عمل خودداري کنم، تنها اگر قوانين، يا وضعيت جهان در يک ميليون سال قبل، يا بسته بودنِ عليِ جهان ، همه در توان من مي بود؛ تنها اگر من مي توانستم کاري انجام دهم آنچنان که اگر آن کار را انجام مي دادم، در اين صورت، يا عالم ماده به لحاظ علي بسته نبود، يا قوانين يا وضعيت جهان با آنچه در واقع هست، تفاوت داشت. به نظر مي رسد که هيچ يک از اينها در محدوده توانايي من نيست. بنابراين، اين فکر معقولي است که عمل من در خصوص رفتن به آشپزخانه براي آب، عمل آزادانه اي نبوده است. از اين رو، تصوير لاپلاسي تلويحاً مي گويد که هيچ عمل انساني اي آزادانه نيست.
    اينکه آيا عليت باوري با آزادي انسان سازگار است يا نه به طبيعت(ماهيت) قوانين بستگي دارد. اگر قوانين بيش از تعميم هاي توصيفيِ هيوم نباشند، و اگر آنها صرفاً آنچه در واقع و نفس الامر اتفاق مي افتد را ثبت کنند، در اينصورت، هيچ دليلي وجود ندارد که فکر کنيم عليت باوري باآزادي انسان ناسازگار است. چون، در نظر بگيريد قانون L را که بر آنچه من انجام مي دهم تاثير مي گذارد(با آن ارتباط دارد): شايد L همراه با چيزهاي ديگر مستلزم آن باشد که من دستم را در t  بلند کرده ام. اگر L چيزي بيش از يک تعميم توصيفيِ پيچيده نباشد، دراين صورت، وضعيتي را توصيف مي کند که شامل بلند کردنِ دست من در t بشود.
    اما تا اينجا اين مساله با برخورداريِ من از توانايي براي خودداري از بلند کردنِ دستم در t منافات دارد. صرفِ اينکه من دستم را بلند کرده ام به اين معنا نيست که من نتوانسته ام از بلند کردنِ آن خود داري کنم. همين مطلب در مورد نوع تلقي از قوانين، مانند تلقيِ ديويد لويس صادق است: مجموعه اي از تعميم هاي بدون استثنا که از حيث ترکيب(دارا بودنِ) استحکام و سادگي در اوج هستند.
    در اينجا قوانين در مورد موضوعات خاص حقيقي صدق مي کنند. و در اين نوع تلقي از قانون ، کاملاً محتمل است که من توانايي دارم که از انجام عمل A خودداري کنم، آنچنانکه اين قوانين همراه با وضعيت جهان در زمانِ t مستلزم آن است که من A را انجام مي دهم.و باز اگر بنا باشد من چنين کنم، دراينصورت گزاره ي L که در واقع يک قانون است، از قانون بودنِ(قانونيتِ) خود بهره اي نمي برد چون اين ديگر يک تعميمِ بدون استثنا نبوده است.
    تصوير لاپلاسي تلويحاً مي گويد که انسان ها آزاد نيستند، در عين حال، شايان ذکر است که اين مطلب در مورد تصوير نيوتوني صدق نمي کند.  درست همانطور که تصوير نيوتني جايي براي عمل الهي در جهان نمي گذارد، جايي هم براي عمل آزاد انسان باقي نمي گذارد.نکته مهم در اينجا آن است که تصوير نيوتني حاکي از اين نيست که عالم ماده  به لحاظ علي بسته است؛ اما درست همانطور که اين مساله با تصوير نيوتوني سازگار نيست که خدا به طور خاص در جهان عمل مي کند، اين تصوير با آزادي عمل انسان در جهان منافاتي ندارد. چون، (همانند افلاطون و آگوستين و دکارت و بسياري از معاصران اينها) فرض کنيد که انسان ها در اينکه جوهري غير مادي دارند، همانند(شبيه) خدا هستند. پس، همانطور که خدا (که موجودي غير مادي است) مي تواند در عالم ماده  متراکم، سخت و سنگين عمل کند، انسان ها نيز مي توانند. خدا به آنان قدرتي داده تا سبب تغيير در عالم ماده گردند. شايد تصميم من براي حرکت دادن بازوهايم ، رويدادهاي عصب - روانشناختي اي را در ذهن من باعث شود که به نوبه خود سبب مي شود بازوي من حرکت کند. فيزيک کلاسيک  و تصوير نيوتن بر خلاف تصوير لاپلاسي بيان نمي کند که انسان ها نمي توانند آزادانه عمل کنند يا خدا نمي تواند به طور خاص در جهان عمل کند.
    تصوير لاپلاسي دقيق است تنها اگر جهان بسته باشد: تنها اگر خدا به طور خاص در جهان عمل کند. ما مي توانيم تصوير لاپلاسي را تصوير نيوتني، به علاوه بسته بودن بدانيم. اين تصوير لاپلاسي، انديشه بولتمان، مک کواري، گيلکي و ديگران را جهت مي دهد. دراينجا يک طنز جالب وجود دارد، دراينکه اين الهيدانان به نام علمي بودن و به روز بودن، برداشتي از دانش کلاسيک را بر ما تحميل مي کنند که فراتر از آنچه دانش کلاسيک مطرح مي کند ، قرار دارد.
    اما همانطور که ديديم، دانش کلاسيک شامل عليت باوريِ لاپلاسي نمي شود. قوانين به ما نمي گويد که چگونه اشياء همواره در حرکتند؛ آنها به ما مي گويند که اشياء وقتي که سيستم مربوطه به لحاظ علي بسته است، چگونه حرکت(عمل) مي کنند. بنابراين، در دانش کلاسيک، هيچ ايرادي به عمل خاص الهي( و البته به آزادي عمل انسان) نيست. بيفزاييم که، اينکه جهان به لحاظ علي بسته است ، بخشي از دانش کلاسيک محسوب نمي شود. دانش کلاسيک با عمل الهي (از جمله معجزات) کاملاً منسجم است. پس، تا اينجا تضادي بين علم و دين نيافتيم؛ آنچه داريم تضاد بين دين(باور مسيحي) و متافيزيک خاصي است که بر طبق آن جهان به لحاظ علي بسته است.

    *دکتري تخصصي فلسفه دين؛ عضو پيوسته انجمن علمي فلسفه دين.

    منبع
    اين نوشتار ترجمه‌اي است از مقاله Alvin Plantinga استاد دانشگاه هاروارد (Harvard University) با عنوان Divine Action in the world: The Old Picture که در Where The Conflict Really Lies با اين مشخصات (978-0-19-981209-7) (Jun 2011) منتشر شده است.

 


صفحه 1 از 6