اطلاعات حکمت و معرفت

  • فلسفه تاريخ: امروز، ديروز، فردا1

    PDF چاپ نامه الکترونیک

     فلسفه تاريخ: امروز، ديروز، فردا1

     ويليام سويت2
     ترجمه روح الله عليزاده

    نگارنده محترم در اين مقاله که در حقيقت مقدمه اي بر کتابThe Philosophy Of History:A Re-examination است ريشه هاي تاريخي فلسفه تاريخ همراه با چهره هاي معروف آن از آغاز تاکنون را مورد بحث و بررسي قرار داده و از گذشته به آينده و حال پل زده و مباحث مربوط به آن را در حال حاضر و جايي که ممکن است در آينده به آنجا برسد بررسي و تحقيق کرده است.عناوين مباحثي که در اين مقاله به تفصيل بررسي شده اند عبارتند از: فلسفه تاريخ در حال حاضر،ديروز: ريشه ها، نقطه عطف در فلسفه تاريخ، فلسفه تاريخ انتقادي و نظري و فردا.                                                              

     امروزه، بحث انتقادي در تاريخ و درباره تاريخ، زنده و پوياست اما- حداقل در وهله اول- بنظر مي رسد نه تنها درباره نتايج اين بحث بلکه درباره پرسشهايي که مي توان پرسيد نيز توافق اندکي وجود دارد. کساني که به چيستي تاريخ، اهداف آن، به اينکه مورخان مدعي انجام چه کاري هستند و به چيستي نگارش تاريخ، علاقمند هستند، با تحليلهاي فرهنگي و ادبي تاريخ، تحليل تاريخ به مثابه ادبيات يا محصولي به ظاهر ادبي و با مباحثات در باب اينکه آيا تواريخ، اخبار يا گزارشهاي صرف همراه با اصول و اهداف اساسي هستند و با مباحثات دروني ميان تاريخ نگاران روبرو مي شوند. در اين ميان نيز مي توان مباحثي درباره "فلسفه تاريخ" يافت.
    از نظر بسياري از افراد، تاريخ علاقه اي نظري و آکادميک نيست؛ بلکه براي زندگي نيز مهم است- و بويژه زماني که قواعد و اصول ديني و علمي، ديگر با قاطعيت قابل دفاع نباشند، مهم تر خواهد بود. مردم مي خواهند بدانند که کيستند و از کجا آمده اند، ازينرو به تاريخ- تاريخ خانوادگي يا محلي، نسب شناسيها و وقايع نامه ها روي مي آورند، اما به داستانها و گزارشهاي شخصيتهاي تاريخ و روايتهاي ملل و تمدنها و حتي تواريخ جهان نيز روي مي آورند. در اينجا نيز بنظر مي رسد توافق اندکي وجود دارد؛ ما تواريخ سازماني، مردمي و دانشگاهي داريم- و به ما مي گويند که همه تواريخ، ايدئولوژيک هستند، هر کدام نويد مي دهد امور را "آنطور که بوده اند" بازگو کنند ولي با اين وجود غالباً بجاي اينکه اين مورد را در نظر بگيرند از آن صرفنظر مي کنند. بنابراين فرضيات اساسي که در تاريخ نگاري دخالت دارند نه تنها براي محققان جالب هستند بلکه براي هر کسي که تحت تأثير عدم قطعيت ايجاد شده در آغاز قرن بيست و يکم است نيز جالب است. بنابراين مسائلي که مورخان و تاريخ نگاران با آنها روبرو بوده يا هستند مسائل فلسفه تاريخ نيز هستند. اما خود فلسفه تاريخ داراي تاريخيست که آن نيز محل بحث است. همانگونه که محققان و غيرمحققان درباره پيش فرضهاي تاريخ تأمل مي کنند، فلسفه تاريخ ما را دعوت به تحقيق و بررسي مي کند اگرچه به بازانديشي دعوت نکند. هدف اين مقاله هدفي کليست و آن معرفي برخي از مسائل در زمينه بحثهاي رايج در فلسفه تاريخ براي بازانديشي در برخي از موضوعات محوري و سهيم شدن در بحث پژوهشي جاري است. اين بدين معناست که ما نيازمنديم نه تنها از بحثهاي امروز بلکه ديروز و از جايي که بحث ممکن است در آينده به آنجا سوق داده شود، آگاه شويم.

    امروز
    اگر بخواهيم فلسفه تاريخ را از نو مورد ارزيابي قرار دهيم، ما چه چيزي را مورد ارزيابي دوباره قرار مي دهيم؟ آن، چيزي جز اينکه مورخان و فلاسفه، بنيادي ترين پرسشها درباره خود تاريخ را چگونه فهميده اند، يا مي فهمند، نيست.
    بسياري از مورخان خودشان را با چالشهايي درباره پيش فرضهاي تاريخ مواجه مي بينند. بنابراين اگرچه شايد برخي صرفاً تمايز بين تاريخ به مثابه "واقعه"3 يا مجموعه اي از وقايع و تاريخ به مثابه يک رشته علمي را بپذيرند و فراتر از اين نروند اما فلاسفه تاريخ موضوع چيستي تاريخ را مطرح مي کنند- آيا تاريخ، علم است، آيا علمي اجتماعي است، هنر است؟ يا مجموعه اي از واقعيتهاي محقق شده است؟(carr,1961,p.6) برخي از فلاسفه تاريخ و مورخان پا را فراتر از اين گذاشته و پرسشهايي از اين قبيل مطرح کرده اند که: آيا واقعياتي وجود دارند يا اينکه احکام صرف وجود دارند- آيا هرگز مي توان گذشته را شناخت و اگر بتوان شناخت، چگونه مي توان به آن دست يافت؟ با اين وجود، برخي ديگر ممکن است اين پرسش را مطرح کنند که: اعم از اينکه فهم يا تبيين تاريخي ممکن باشد، ما چه نتيجه اي مي توانيم از اين معرفت بگيريم؟
    امروزه، همانطور که مورخان پرسشهاي محوري در مورد اينکه فلسفه تاريخ چيست و درباره چيست را مورد توجه و تجديد نظر قرار مي دهند، جواب هايي که آنها ارائه مي دهند، يقيناً آنها را از هم جدا مي سازند. اما بنظر مي رسد که منبع اين جدايي و انشعاب در تعريف واژه هاي کليدي نيست بلکه در نحوه پاسخگويي به پرسشهاي اساسي تر درباره جايگاه معرفت تاريخي است. بنابراين در بحثهاي جاري، تلقي فرد از تاريخ و اينکه پرداختن به تاريخ چيست و مانند اينها تحت تأثير چيزيست که بطور کلي "تاريخ گرايي"5 ناميده مي شود.
    "تاريخ گرايي" واژه اي پيچيده است که در جنبشي بنام "تاريخ گرايي جديد"6 که در مطالعات ادبي و فرهنگي تأثير گذار بوده است، ظاهر مي شود.( مراجعه کنيد به: Michaels, 1987; Greenblatt, 1988;veeser, 1989). کارل پوپر نيز اين واژه را در معنايي تقريباً خاص و غير متعارف بکار برده و آن را با نوعي جبرگرايي روايي عظيم7 برابر دانسته است- که از طريق مطالعه و بررسي تاريخ جامعه، مي توانيم الگوها و تکرارهايي را کشف کنيم که به ما توان پيش بيني آينده را مي دهند(Popper, 1957) و اين از نظر پوپر نه تنها آزادي انسان را انکار مي کند بلکه اشاره دارد بر اينکه ممکن است راهي وجود داشته باشد که طي آن وارد "مهندسي اجتماعي"8 براي ايجاد جامعه اي کامل شد. اين واژه همچنين به جنبشي اشاره دارد که ريشه در دانش پژوهي قرن نوزدهم آلمان درباره دين، فلسفه و تاريخ که در ارتباط با پرسشهاي اساسي درباره اينکه معرفت- و بويژه احکام ارزشي درباره متعلَّق معرفت، چگونه ممکن هستند زماني که تشخيص مي دهيم شرايطي که تحت آنها ما معرفت پيدا مي کنيم، در حال تغيير هستند و اينکه معرفت انسان محدود است و همچنين آنچه ما مي دانيم داراي شخصيتي اساساً ذهني است که بنظر مي رسد مانع از عينيت مطلق و امکان صدور احکام قطعي مي شود.(Iggers,1995;Megill,1997;Hoover,1992)
    تاريخ گرايي در گسترده ترين و عامترين معنايش به اين توصيف سوم نزديکتر است و بدين معناست که "پديدارهاي انساني را نمي توان جدا و مستقل از پيشرفت تاريخي آنها و از اهميتشان براي دوره تاريخي خاص که در آن بوجود آمده اند، فهميد"(Martin,1991,p.103)- و اينکه "ماهيت هر پديده اي را تنها از طريق در نظر گرفتن جايگاه آن در فرايندي از پيشرفت تاريخي مي توان بطور صحيح درک کرد"(Gardiner, 1995p.357)- و آن بر "خاص بودن"9( و احتمالاً بر "غيرقابل مقايسه بودن"10) وقايع گذشته در مقايسه با وقايع کنوني تأکيد مي کند. به همين خاطر، آن را با نوعي نسبيت گرايي تاريخي يکسان مي دانند. تاريخ گرايان اين ادعا که مي توان "يک ديدگاه غيرتاريخي محض نسبت به امور انساني" داشت را رد مي کنند(Kemerling,2003) و معتقدند که هيچ فهمي از وقايع يا اعمال عاملان بعنوان وقايع يا اعمال از يک نوع خاص نمي توان داشت مگر اينکه آنها در يک بستر خاص مثلاً زمان حاضر باشند. هر چيزي بايد در معرض "تفسير"11 باشد.
    بنابراين تاريخ گرايي، نه تنها امکان فهم تاريخي بلکه همچنين ارائه "تبيينهاي تاريخي" را به چالش مي کشد و همچنين بنظر مي رسد که امکان خود تاريخ بعنوان چيزي غير از "آن چيزي که ذهن انسان آن را طول و تفصيل مي دهد" را به چالش مي کشد.(Carr,1961,p.30)
    تاريخ گرايي مستحکم شده است- يا حداقل بسياري از اصول اساسي آن بطور گسترده مورد قبول واقع شده است. در نتيجه تعدادي از محققان به نسبيت مدعيات درباره معرفت و معنا متقاعد شده و نسبت به اين ادعا که مي توانيم چيز درستي درباره گذشته بگوييم، بي ميل هستند. در حقيقت آنها مي پرسند آيا "حقيقت" علاقه خاص تاريخي است؟ اين سوأل به پيشرفت رويکردي پست مدرن نسبت به تاريخ و فلسفه تاريخ کمک مي کند که هر گونه نويدي درباره "تاريخي نهايي" [آنگونه که آکتون مي گويد Acton,1906,P.12] ، هر گونه تلاشي در جهت ارائه گذشته "آنطور که بوده" (Ranke in Carr, 1961,P.5)، هر ادعايي مبني بر اينکه اصول، قواعد و الگوهاي تاريخيي وجود دارند که ممکن و موقتي نيستند و هر گونه تلاشي در جهت ديدن تاريخ بمثابه يک علم- بويژه بمثابه يک علم تبيين گر را رد مي کند. اين رويکرد نيز قاطعانه ضدبنيادگرا12 ست.
    اگر بخاطر تاريخ گرايي و دلالت هايش، برخي نسبت به اهداف و غايات سنتي تاريخ شکاک هستند، منصفانه است بگوييم که حتي شکاکيتي عظيم تر درباره نتايج فلسفه هاي متعدد تاريخ وجود دارد. اگرچه درست است که امروزه تعداد زيادي فلسفه تاريخ رقيب موجودند اما درباره چنين روايتهاي عظيمي اعتماد تحقيقي اندکي وجود دارد. اگرچه برخي ممکن است اميدوار باشند که "معنايي" براي تاريخ وجود دارد، اما تعداد اندکي مدعيند که عقل، مشاهده يا تجربه وجود چنين معنايي را نشان مي دهد و مانند فلاسفه پلوراليست پست مدرن، آنها اين امکان که به هيچ وجه چنين معنايي وجود ندارد را مي پذيرند.
    راه حل يا جواب پست مدرن تمرکز بر موضوعاتي غير از معرفت، عينيت و معنا و نگاه به تاريخ بمثابه يک بنا و نپرداختن به جستجوي تبيين وقايع بوده است( مراجعه کنيد به: مقالات: Ankersmit and Kelner,1995). برخي بحث درباره شخصيت نوشته تاريخي بمثابه ادبيات، يا در ارتباط با جنسيت يا سياست يا ايدئولوژي را انتخاب کرده اند(Smith, 1998). برخي ديگر نيز که داراي ديدگاههاي مشابهي هستند، باز و [وسيع] شده است که حتي "داستان"13 تاريخي را از منابع معرفت و فهم مي دانند.
    البته، کساني هستند که در مقابل اين[ديدگاه] مقاومت مي کنند. برخي از محققان بر اين اعتقادند که گرايش پست مدرن که به خاطر تاريخ گرايي بنيادينش مثال زده مي شود، "خود نابودسازنده14 است و مي تواند به خود مداري15 سوق داده شود"(Hoover, 1992, P.355). برخي ديگر در تلاش بوده اند استدلال کنند که واقعيت محدوديتهايي را بر تئوري تحميل مي کند و اينکه ادعاهاي شکاک پست مدرن منصفانه مورد حمايت قرار نمي گيرند( مراجعه کنيد به(Appleby, Hunt,Jacob,1994). برخي معتقدند که قطع نظر از اينکه آن چقدر متقاعد کننده-يا چقدر رد آن مشکل- است، اين رويکرد پست مدرن به تاريخ "از نظر روش شناختي بي ارتباط" با مورخان است، بطوري که "هر کسي بسختي... عمل مي کند گويي او" در عمل آن را باور دارد.(Martin,1995,P.327). با اين وجود برخي به برحق بودن مسائلي که بواسطه تاريخ گرايي در باب حساسيت تاريخي درباره ادعاهاي معرفتي يا نسبيت معرفت مطرح شده، اعتراف مي کنند، اما بدنبال اجتناب از پيامدهاي پست مدرنيستي يا نسبيت گرايانه( به هر معنايي که باشد) هستند؛ اين استراتژي را هيلاري پاتنام در کتاب عقل، حقيقت و تاريخ(1981) مطرح کرد که حداقل تا حدي ايي. اچ. کار(1961) نيز به آن اعتراف کرد. علاوه بر اين، کساني نيز هستند که به فلاسفه اي مانند آر. جي.کالينگوود16 رجوع مي کنند[فيلسوفي که] اعترافش به ويژگي بافتاري17 معرفت با وجود اين به فهم تاريخي ناب امکان و مجال مي دهد. گذشته از اين، جوابهاي ديگري نيز وجود دارد.
    مباحثه جاري در تاريخ و فلسفه تاريخ، مانند هر واقعه اي، "تاريخي" است؛ محصول چيزيست که قبل از اين آمده است. در حقيقت منصفانه است بگوييم که آن، هم ادامه و هم رد بحثهايي درباره بعضي از علائق- بحثهايي که در اواسط قرن بيستم صورت گرفت- است، اما آن قطعاً از نظام ها و روايتهاي پرزرق و برق مورخان قرن هيجدهم و نوزدهم که تاريخ را غالباً بصورت خطي و پيشرونده که به شکل يک روايت عظيم است به تصوير مي کشيدند نيز متأثر است.

    ديروز: ريشه ها
    فلسفه تاريخ و رشته همتايش، تاريخ نگاري، ريشه در سنت طولاني غرب دارند و از خود رشته تاريخ نيز قابل انفکاک نيستند. معمولاً اعتقاد بر اين است که هرودت18(424-490 ق.م) "پدر تاريخ"19 در غرب است و هيچ تعجبي ندارد که گاهي نيز او را "پدر دروغ ها"20 مي خوانند. تاريخ او که در زمان جنگ پلوپونزي نوشته شده است بدنبال اين بوده است که کاري بيش از شرح وقايع يا نقل مجموعه اي از حوادث انجام دهد؛ هدف آن، تفسير وقايع، تبيين آنها و درس گرفتن از آنها بوده است.
    اما ظاهراً اولين تلاشهاي مداوم و باثبات در جهت يافتن معنا يا هدف در تاريخ ريشه در سنتهاي ديني دارند که مي توان آنها را بطور ضمني يا بطور صريح در متون محوري اديان بزرگ جهان ديد. اما محققان معمولاً آغاز ريشه هاي ناب فلسفي آن را در آگوستين (354-430م) و کتاب "شهر خدا"21(1998; see Figgis, 1921, ch.2) مي دانند. او در اين اثر مسير تاريخ را به عنوان رقابتي بين دو جامعه-"شهر خدا" و جهان- نشان مي دهد اما معتقد است که مشيت الهي تضمين مي کند که "شهر خدا" بر جهان غلبه کند. در اينجا تفسيري از تاريخ بعنوان فرايندي يكنواخت، خطي و هدفدار، داريم که از توالي يا پيشرفت حوادث در زمان سخن گفته و سر درآورده است و به همين دليل ژاک ماريتن از اين اثر به عنوان "اولين نمونه بزرگ"22 در فلسفه تاريخ ياد مي کند(Maritain, 1957,ch.1). در حقيقت آن، مدلي از فلسفه تاريخ را ايجاد کرد که بالغ بر هزار سال تداوم داشته است.
    در قرون وسطي، اسقف ژاک بنيني بوسوئه(1627-1704)مؤلف کتاب "گفتار در باب تاريخ جهان"23(1681) که از آگوستين متأثر بود، گزارش دقيقي از تاريخ غرب تا زمان شارلماني ارائه مي دهد اما با اين نيت که نشان دهد چگونه مسير تاريخ راههاي مقدر شده الهي را منعکس کرده و اينکه در حقيقت چگونه مي توان تاريخ را در پرتو اصل اساسي "تجسد"24 فهميد.(Bossuet, 1976) اما يک قرن بعد، ديگر خدا و تجسد اصول حرکت تاريخ نبودند. ولتر( فرانسوا ماري آروئه)25 (1694-1778) در کتاب "فلسفه تاريخ"26 ( 1765) و "رساله در باب تاريخ عمومي و در باب آداب و رسوم و روحيه ملل از شارلماني تا روزگار ما"27(1756) تاريخ را به عنوان حرکت از خرافه به[سمت] عقل به تصوير مي کشد، اگرچه هيچ قاعده يا اصلي را به عنوان اساس اين فرايند مطرح نکرده است.(Voltaire,1969) تلاش ولتر يکي از اولين تلاشها در جهت نگاه به تاريخ و جريان تاريخ بدون قائل شدن نقشي براي مشيت الهي، بود، بطوري که خود تاريخ هم چيزي مي شود که نيازمند تبيين است،28 هم چيزي مي شود که شامل تبيين است29- يا در هر صورت از ارجاع به علل غايي که براي تبيين، مناسب و ضروري بنظر مي رسند، آزاد مي شود. ژان- آنتوان- کندورسه30(1793-1794) بويژه در کتاب "طرح تصوير تاريخي پيشرفت ذهن انسان"(1793-1794) نيز- بر پايه اي کاملاً غيرديني- اين عقيده را که در تاريخ پيشرفت وجود دارد، نشان مي دهد. با اين وجود، کندورسه در تصويرش، حضور حرکتي بسوي قابليت کامل شدن مبتني بر "رياضيات اجتماعي"31 را مي يابد که در "عصر دهم"32اش با فصلي درباره "آينده پيشرفت ذهن انسان" به پايان ميرسد(Condorcet, 1979).
    بنابراين از آگوستين تا کندورسه، ما فلسفه تاريخ را به مثابه جستجويي درباره معناي تاريخ و بويژه درباره اصول مشهور و اساسي تاريخ- و تدريجاً تلاشي در جهت ايجاد پايه اي غيرديني براي اين فرايند مي بينيم. اگرچه با جيامباتيستا ويکو33(1688-1744) و يوهان گوتفريد فون هردر34(1744-1803) جستجوي فرايندي تبييني همچنان ادامه يافت، اما ماهيت معرفت ما از تاريخ نيز تحت بررسي و سنجش قرار گرفت. ويکو از طريق معرفي فهم تاريخي بعنوان روشي از دانستن که متمايز از روش دانستن در علم است، فلسفه تاريخ را به پيش برد. او در کتابش با عنوان "دانش جديد"35(1744) معتقد است که انسانها چيزي را که در مقايسه با آنچه طبيعت دقيقاً "انجام مي دهد" بطور متفاوت انجام مي دهند را مي شناسند و مي فهمند براي اينکه در آن مورد، "آنها" آن را انجام مي دهند(Vico,1948). ويکو عليرغم تأثيرپذيري از باورهاي دينيش، بجاي اينکه بدنبال يافتن دليل و شاهد براي پيش فرضهاي دينيش باشد بسيار علاقمند بود به اينکه چرا علمي درباره تاريخ انسان وجود نداشته است و در نتيجه بدنبال تحليل تاريخ بوده و اگر ممکن باشد بدنبال يافتن اصول تبييني بوده است. هردر در کتاب "انديشه هايي درباره فلسفه تاريخ انسانيت"36(1784) بيان مي کند که تاريخ را بايد بعنوان فعل و انفعال نيروهاي دروني و بيروني فهميد(Herder,1968). اگرچه هردر معتقد بود همانطور که علم داراي قوانيني است، تاريخ نيز داراي قوانيني است و اگرچه به وحدت اندام وار نسل بشر باور داشت اما اعتقاد داشت که عوامل محرکه جوامع را نمي توان تنها از طريق درج آنها تحت مجموعه اي از اصول يا قوانين بيروني، بدرستي فهميد. بنابراين نقش اصلي مورخ، رسيدن به درکي همدردانه از جزئيات اين جوامع و فرهنگهاست.  
    با امانوئل كانت(1724-1804) و گوتفريد ويلهلم فريدريش هگل (1770-1831)، بينش ها درباره ماهيت فهم تاريخي و تاريخ بعنوان يك فرايند با نظري به تاريخ با اين عنوان كه چيزي متمايز و خاص را درباره طبيعت انسان و وجدان انسان منعكس مي كند، ارتباط داده مي شود و در آنها، غايت شناسي و اختيار با هم آورده مي شوند.
    كانت در كتابهاي "مفهوم تاريخ عمومي از منظر جهان وطني"37(1784) و "سرچشمه هاي احتمالي تاريخ انسان"38(1786) عناصر يك فلسفه نظري تاريخ39 را فراهم آورده است كه بجاي اينكه بر مسائلي مانند معرفت و تبيين تاريخي متمركز باشد بر تلاش در جهت فهميدن مسير وقايع تاريخي و طبيعت ظاهري انسانها متمركز است(Kant,1963). شواهد حاکي از پيشرفت در تاريخ به كانت نشان دادند كه مكانيسمي اساسي( كه او آن را "اجتماع پذيري غيراجتماعي"40 مي ناميد- يعني شخصيت فردگرايانه و رقابت جو و در عين حال از نظر اجتماعي مستقل انسانها) و غايتي وجود داشته است.
    هگل ديدگاه پيشرفت گرايانه كانت و پيروانش را دنبال كرد و اما تاريخ را نه بر اساس پيشرفت وقايع بلكه بمثابه پيشرفتي در روح- و نه تنها بر اساس پيشرفت اجتماع انساني بلكه بر اساس پيشرفت خودِ آگاهي انسان مي ديد. هگل مانند كانت، تاريخ فلسفيي را مطرح كرد- كه چيزي بيش از يك "تاريخ اصلي" يا يك تاريخ منعكس كننده بود. ما در كتابهاي "پديدار شناسي روح"41(1807; Hegel 1910) و "دايرة المعارف علوم فلسفي"42(The Philosophy of  Mind, Hegel,1894) هگل را مي بينيم كه حركتي را رديابي مي كند كه از طبيعت از طريق آگاهي و خودآگاهي، بسوي "روح انضمامي"( جايي كه انسان، خودآگاه و اجتماعي نشان داده مي شود) شروع شده و به معرفت مطلق ختم مي شود. هگل در كتاب "فلسفه تاريخ"(Edited by Gans in 1837) اين "پيشرفت" را از طريق داستان تمدنها، از جهان شرق، تا يونان، روم- با ناديده گرفتن آفريقا( Iroegbu,2002)- و جهان ژرمني [ مسيحيت اخير] كه افراد داراي "آزادي واقعي" هستند و در يك كشور متمدن تحت سيطره عقل زندگي مي كنند، نشان مي دهد. از نظر هگل، تاريخ داستان روح است كه داستان پيشرفت آزادي هم هست.
    مسلماً تاريخ گرايي در ابتدا، بويژه بر مورخان و تاريخ نگاران تأثيري نداشت؛ كارل ماركس تحت تأثير روايت هگلي از چگونگي تغيير شكل جهان توسط انسانها از طريق كار آنها و فرايندهاي ازخود بيگانگي و پيشرفت خودآگاهي، يك فلسفه تاريخ كاملاً عيني و مادي گرايانه ايجاد كرد. با وجود كارها و آثار اخير بندتو كروچه "تاريخ بمثابه داستان آزادي"43(1938 به ايتاليايي و ترجمه انگليسي در سال1941)، راينولد نيبور "ماهيت و سرنوشت انسان"(1943-1941) و اسوالد اشپنگلر "زوال غرب"44( به آلماني در سال 1918 و ترجمه به انگليسي در سال 1939)، ماركس چيزي را بوجود آورد كه شايد آخرين فلسفه تاريخي باشد كه عميقاً مؤثر بود. ماركس و انگلس در كتاب "ايدئولوژي آلماني"(1845) معتقدند كه تاريخ، محصول تغيير حالتي از توليد اقتصادي به حالت ديگر است و اينكه اين تغيير در نيروهاي اقتصادي، خودش را در تضادها و انقلابها نشان مي دهد. بنابراين نيروي اقتصادي راننده تاريخ و اساس آن است. و چيزيست در درون فعاليت انساني و كاملاً طبيعت گرايانه است بدون اينكه مكانيستيك(ماشين وار) باشد. پس اخلاقيات، مابعدالطبيعه و ديگر ايدئولوژيها و صور آگاهي مطابق با اينها ديگر شكل ظاهري مستقلشان را حفظ نمي كنند. اينها داراي هيچ تاريخ و پيشرفتي نيستند(Marx and Engels, 1947,P.14).
    ما در ميان اين متفكران از آگوستين تا ماركس، تلاشي در جهت شناسايي قوانين يا الگوهاي كامل مي يابيم كه ريشه هاي [تاريخي] آنچه وجود دارد را تبيين مي كنند، اما همچنين جستجوي هدف يا غايتي براي تاريخ- يا حداقل براي ايجاد اصول اساسي و يك "روايت عظيم" براي مسير وقايع مهم نيز مي يابيم. ما تدريجاً تاريخ را بر اساس نيروهاي درون ذات45 كه تنها، غايات روشن در قوه انسان هستند، ميبينيم.

    نقطه عطف
    بدنبال مدلهاي تاريخي قرن هجدهم كه در آثار محققاني مانند ادوارد گيبسون و ويليام رابرتسون منعكس شد، قرن نوزدهم هنوز دوره روايتهاي تاريخي مفصل و جامع بود و دربردارنده تلاشهايي براي توصيف مسير وقايع نه تنها در يك ملت يا يك امپراطوري بلكه در جهان بمثابه يك كل بود. براي مثال در جهان انگليسي- آمريكايي، رابرت لابرتون(1812-1898)، ادوارد آگوستوس فريمن(1823-1892)، توماس كيت لي(1789-1872) و اچ. جي. ولز(1866-1946;see Wells,1920) - و در اروپا، اسوالد اشپنگلر(1880-1936;see Spengler,1939)را مي توان نام برد كه- به فراهم آوردن روايتهاي تاريخي عظيم ادامه دادند. در اينجا نمونه هايي از مورخان را ميبينيم كه آثاري را بوجود آورده اند كه وقايع نگاري صرف نبودند و به صراحت در جستجوي تفسير وقايع بوده اند.
    يك مدل از چنين تلاشهايي- و شايد بزرگترين پروژه درباره تاريخ در قرن بيستم- تلاش آرنولد توين بي (1889-1975) بود. توين بي در كتاب معتبر دوازده جلديش با عنوان "مطالعه تاريخ"(1934-1961) مطالعه و بررسي جامعي از بيست و شش تمدن را بوجود آورده كه پيشرفت آنها را تجزيه و تحليل كرده و نه تنها الگويي را تشخيص داده بلكه درس نيز مي گيرد. توين بي با تمركز بر تمدنها بجاي تمركز بر ملل يا امپراطوريها وجود پيشرفت در تاريخ را جايز مي داند- يعني تاريخ دوراني46 نيست اما ضرورتاً يك خط مستقيم پيشرفت از گذشته تا آينده نيز نيست. تمدنها "آزاد" هستند و تمدني كه بطور مناسب و مقتضي به بحرانهاي انساني و اخلاقي جواب دهد مي تواند الگوي تكوين، رشد و فروپاشي را پاره كرده و نقض كند. علاوه بر اين، دين نقش قاطعي در اين فرايند دارد(Toyenbee,1956).
    اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم از بسياري جهات، نقطه عطفي در نگارش تاريخ و فلسفه تاريخ بود. از اواسط قرن نوزدهم تعداد فزاينده اي از محققان- بويژه فلاسفه- معتقد بوده اند كه پذيرش تواريخ طولاني روايي بسيار مشكل ساز بوده است. نخستين نشانه هاي تاريخ گرايي كه در نقد تاريخي و ادبي متون مربوط به عهدين در اوايل قرن نوزدهم تا اواسط آن[براي مثال در فريدريش شلاير ماخر(1768-1834)] و با الهام از كار اوليه هردر و هگل ديده شد، نه تنها در پرداختن به متون بلكه در پرداختن به هر سخني درباره وقايع در گذشته اي تاريخي تأثير داشته است.
    تأمل انتقادي در باب تاريخ بوسيله فلاسفه انگليسي-آمريكايي ممكن است كه نافذ نبوده باشد اما تند بوده است. اف. اچ. برادلي(1846-1924) در كتابش با عنوان "پيش فرضهاي تاريخ انتقادي"(1874) تعدادي از پرسشهاي بنيادين را پرسيد. برادلي كه بي شك تحت تأثير دانش پژوهي و نقد آلماني بود، معتقد بود كه شهادت تاريخي حقيقت قائم بالذات نيست بلكه آن را بايد از چشم انداز مورخ مورد ارزيابي قرار داد. پس تاريخ بايد "انتقادي" باشد- و نمي توان ادعا كرد كه آن صرفاً "كپي" اي از اتفاقات گذشته است. مورخ بايد انتخاب كند و همچنين بايد از پيش فرضهاي رويكردي كه به تحقيق تاريخي دارد، آگاه باشد. از نظر برادلي قضاوت مورخ اساس تاريخ است: "مورخ ... معيار واقعي است"(Bradley,1968,P.78) برادلي منكر اين نيست كه حقايق وجود دارند؛ او صرفاً اين نظر را رد مي كند كه اين حقايق مستقل از مورخ وجود داشته باشند و محققان فقط آنها را جمع آوري كنند. اگرچه ديدگاه برادلي [بسختي] تاريخ گرايانه نبود، انفكاك ناپذيري حكم ارزشي از واقعه و همچنين اهميت فهم وقايع تاريخي در بسترهايشان را تشخيص داد. بعدها آر. جي. كالينگوود نوشت كه نظر برادلي "انقلابي كپرنيكي در نظريه معرفت تاريخي" بود(Callingwood, 1946,P240).
    از نظر بسياري از محققان بنظر مي رسد كه برنارد بوزانكت47 (1848-1923) همكار برادلي، حتي ديدگاه محتاطانه و شكاكانه تري نسبت به تاريخ اتخاذ مي كند. بوزانكت زماني كه با روايتهاي مكانيستي(ماشين انگارانه) از تاريخ يا روايتهايي كه بر نقش بنيادي "مردان بزرگ" تأكيد كرده اند، روبرو شد، با كيفيت از هم گسيخته و مرده آنها برخورد كرد. او نسبت به هر تاريخي -چه بعنوان روايت و چه بعنوان وقايع نامه حوادث ممكن گذشته كه مطرح شده اند تا "تبييني كلي" ارائه دهند- و همچنين نسبت به مورخي كه در جستجوي فراهم آوردن تبييني از "اذهان و طبايع مردان بزرگ" بوده گويي او جاسوس خدا بوده بدگمان بوده است(Bosanquet,1912,P.79). چنين تاريخي يك "زيست نماي48 از هم گسيخته از فرايندهاي موجودات محدود و فاني كه خودشان را در زمان نشان مي دهند" بود كه متشكل از "حدسهاي صرف" بوده و "داراي هيچ درجه اي از هستي يا واقعيت نبوده است"(ibid,PP.78-79). اما بوزانكت قصد نداشت ارزش تاريخ را انكار كند يا اشاره كند كه به تاريخ نمي توان پرداخت يا بگويد كه هيچ نكته اي در مطالعه تاريخ وجود ندارد يا اعتقاد داشته باشد كه تاريخ صرفاً "يك چيز ناپسند بعد از چيز ناپسند ديگر است."49 او همچنين نمي گويد كه فلسفه تاريخ محال است. براي مثال، او مؤلف كتاب "تاريخ زيبايي شناسي"(1892) بود و مانند بسياري از "فلاسفه نظري" آن دوره، در آثار كلاسيك يونان و روم تحصيل كرده بود و درك عميقي از تاريخ و سنت داشت. اما ايراد بوزانكت اين بود كه زماني كه تاريخ را صرفاً بعنوان يكسري وقايع ممكن در يك روايت بفهميم از امر كلي غفلت مي ورزد؛ آن يك كلي انضمامي(واقعي) نيست. بنابراين او پيشنهاد مي كند بجاي اينكه خودمان را به اين نوع تاريخ مشغول كنيم، به هنر و دين كه امر كلي و جزئي را با هم مي آورند روي آوريم. بنابراين او توانست تاريخي درباره زيبايي شناسي يعني درباره پيشرفت آگاهي زيبايي شناختي در آثار خاص هنري و از طريق آنها بنويسد، اما جذب تاريخ هنر نشد.
    اين رويكرد "انتقادي" به تاريخ را در آر. جي. كالينگوود(1889-1943) نيز مي بينيم. كالينگوود اگرچه بسياري از ديدگاههاي بندتو كروچه(1866-1952)را رد كرد(Collingwood,1921) اما تحت تأثير او و بواسطه ايدئاليسم معلمانش از قبيل جي. اي. اسميت، بخاطر كتابش با عنوان "ايده تاريخ" (كه پس از مرگش در سال 1946 منتشر شد) بسيار شهرت دارد. كالينگوود بعنوان باستانشناسي مجرب و مورخي برجسته از بريتانياي رومي(Collingwood,1923,1926,1930a,1936) بلكه بعنوان فيلسوفي بالفطره، باسواد و حرفه اي تجربه زيادي داشته است براي اينكه بطور جدي بر فلسفه تاريخ تأمل كند. او معتقد به ارتباطي نزديكتر بين تاريخ و فلسفه از آنچه كه عموم اعتقاد دارند، بود و اصرار داشت كه فلسفه بايد خودش را بمثابه يك رشته تاريخي بفهمد و اينكه وظيفه فلسفه بيان واضح "پيش فرضهاي مطلق" ويژه يك عصر يا طريقه تفكر است و اينكه صدق و كذب ادعاهاي فلسفي را بايد در بستر خودشان فهميد. بنظر مي رسد شايد كالينگوود نيز مانند بوزانكت[ در كتاب "آيينه ذهن"50، آكسفورد، 1924] امكان بنيادين و دسترس پذيري مشكوك داده هاي تاريخي را ديده باشد و نتيجه گرفته است كه خودشناسي كه مشخصه فلسفه است آن را به يك صورت از تجربه كه بالاتر از تاريخ تبديل مي كند. اما او بعدها ديدگاهش را تغيير داد و معتقد به امكان معرفت تاريخي و تبيين تاريخي از طريق روش "وضع دوباره"[ يعني، "باز آفريني" افكار عامل تاريخي] شد. كالينگوود بر شخصيت تاريخي بعنوان فاعل از جهت فكر او نه از جهت عمل او متمركز شد. بنابراين تبيين بمعناي فهم و در نتيجه بمعناي شايستگي "وضع دوباره" است. شايد كالينگوود را بدرستي تاريخ گرا ناميده اند51(Strass,1952;Mink.1982). اگرچه اگر او تاريخ گرا باشد، بايد بمعناي سازگاري با انكار نسبيت گرايي و ذهنيت گرايي توسط كالينگوود باشد.
    بنابراين، يكي از ويژگي هاي كليدي اين ايدئاليستهاي انگليسي-آمريكايي اين بود كه آنها برخي از مسائل محوري را هم در عمل هم در فلسفه تاريخ تشخيص داده اند. پس، در اواسط قرن بيستم، فلسفه تاريخ نظري انتقادي تر درباره ابژه اي كه مورخان مورد مطالعه و بررسي قرار دادند، پيدا كرد و پرسشهاي جدّيي درباره ماهيت خود آن فعاليت و در حقيقت درباره چيستي پرداختن به تاريخ ايجاد شد.

    فلسفه انتقادي و نظري تاريخ
    فلسفه تاريخ در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم اهميت مي يابد نه فقط بخاطر اينكه در كانون توجهات معاصر درباره تاريخ، روايت و معرفت ما از گذشته است و همچنين نه فقط بخاطر اينكه در مقابل روايتهاي مكانيستي(ماشين وار) يا علمي كه جلودار تفكر فلسفي در اواسط قرن بيستم بودند، قرار دارد بلكه همچنين بخاطر اينكه، بينشها ومحدوديتهاي تاريخ گرايي را تشخيص داده و ناگهان شكاكيت بي قيد و شرط درباره گذشته را متوقف كرد. بنابراين در يك ارزيابي از فلسفه تاريخ، هيچ تعجبي ندارد كه غالباً به مفاهيمي ارجاع مي شود كه ابتدائاً فلاسفه آنها را بوضوح بيان كرده اند.
    اما در اواسط قرن بيستم حداقل در جهان انگليسي-آمريكايي، ما بررسي و تحقيقي تسريع شده درباره ماهيت برعهده گرفتن تاريخ و صورتبندي روشن دو رويكرد به "فلسفه" تاريخ مي بينيم.
    موريس مندلباوم52 در سال 1952 در مقاله اي با عنوان "برخي از مسائل فلسفي مغفول مانده درباره تاريخ"53 چيزي را نشان داد كه براي بسياري از كساني كه درگير فلسفه تاريخ بودند يا درباره آن فكر كرده بودند در حال روشن شدن بود و آن چيز تمايز بين دو رويكرد "صوري" و "مادي" نسبت به اين رشته بود. فلسفه "صوري" تاريخ با "علاقه اي فلسفي به مسأله معرفت تاريخي" مي پردازد و در تلاش است "خود فرايند تاريخي را تفسير كند"(Mandelbaum,1952,P.317)؛ فلسفه مادي تاريخ در جستجوي كشف "معنايي" در كل تجربه تاريخي انسان است(ibid,1952,P.318). حدوداً در همين زمان، دبليو. اچ. والش تقريباً همين تمايز را بين فلسفه هاي انتقادي و نظري تاريخ ايجاد كرد؛ فلسفه انتقادي تاريخ با پرسشهايي درباره "ماهيت و اعتبار معرفت تاريخي" سروكار دارد و فلسفه نظري تاريخ "در تلاش است تفسيري بطور كلي مابعدالطبيعي" از سير وقايع ارائه دهد.(ر.ك:Oakeshott, 1952)
    بنابراين فلسفه نظري تاريخ فلسفه اي است كه به آگوستين برمي گردد و از طريق بوسوئه به ويكو و به فلسفه هاي تاريخ هگل و ماركس، بعد به اشپنگلر و توين بي، تا كتاب كارل لويث با عنوان "معناي تاريخ"(L with, 1949;Jaspers,1968) و بعد به نيبور مي رسد. در اينجا مي توان روايتهايي را يافت كه ادعا مي كنند الگويي را در تاريخ شناسايي كرده و اصلي را يافته اند كه بمثابه اصل بديهي تفسير و تبيين مي كند و بدين صورت معنايي را براي فرايند تاريخي ارائه مي دهد.
    اما فلسفه صوري يا انتقادي تاريخ چنين جاه طلبيهايي را ندارد. تمركز اين فلسفه بر فرضيات اساسي تاريخ[ و فلسفه هاي مادي تاريخ] مثلاً درباره ماهيت و عينيت معرفت تاريخي است. مسائل ديگر اين فلسفه عبارتند از: آيا مي توانيم بين وقايع روابط علي برقرار سازيم و اگر چنين كنيم آيا آنها داراي يك ويژگي كلي هستند و آيا بطور كلي مربوط به مسائل معرفت شناختي و منطقي هستند؟ بيشتر فلاسفه تاريخ در سنت انگليسي- آمريكايي قرن بيستم را بخاطر تمركزشان بر تجزيه و تحليل مفاهيم بنيادي عمل تاريخي مي توان فلاسفه انتقادي تاريخ دانست. اين رويكرد در ابتدا در [آثار] هربرت باترفيلد(1931)، ايي. اچ. كار(1961) و ديگر مورخان منعكس شد و رويكردي است كه بواسطه آگاهي از مسائل با "فرايند انتخاب" كه مورخان از آن براي جمع آوري داده ها و بسندگي هر معرفت حاصله استفاده مي كنند و بلكه همچنين بخاطر سوء ظن به فلسفه هاي نظري همراه با[ يا شايد بخاطر] گرايشهاي ضدمابعدالطبيعي و ضد نظام مند فلسفه قرن بيستم بطور گسترده مورد پذيرش قرار گرفت.
    خارج از جهان انگليسي- آمريكايي شخصيتهايي مانند ويلهلم ديلتاي( 1833-1911) و رايموند آرون(1905-1983) هستند. ديلتاي با وجود اينكه در آثار اخيرش[ براي مثال در "مقدمه اي بر علوم انساني"54، 1883] به اين مسأله كه آيا براي علوم انساني مي تواند بنيادي وجود داشته باشد- يعني مسأله اي كه بطور غيرمستقيم به امكان فلسفه تاريخ مربوط مي شود- مي پردازد، اما همچنين مسأله فهم تاريخي را مورد بررسي قرار مي دهد و بنابراين او را بدرستي مي توان فيلسوفي انتقادي دانست(Dilthey,1962). آرون(1961) نيز بهمين نحو انتقاد شديدي از پوزيتيويسم كرد اما همچنين استفاده از بازسازي تخيلي در تاريخ را مطرح كرد .
    اينكه آيا مي توانيم بين فلسفه نظري و انتقادي تمايز جدّيي قائل شويم و اينكه آيا هر كدام بطور ضمني فيلسوف را به پرسشهاي خاص ديگري سوق نمي دهد، علاقه اي موجه است. با اين وجود فلسفه تاريخ انگليسي- آمريكايي در سالهاي دهه 1960 تقريباً منحصر در فلسفه انتقادي تاريخ بود و پرسشهاي غالب، پرسشهاي صوري( معرفت شناختي) درباره تبيين، عينيت و اينكه آيا تاريخ مي تواند علم باشد، بودند.
    اگر تاريخ علم باشد( ر.ك: Walsh, 1966) ظاهراً از نظر بسياري از افراد آن بايد بطور مناسبي نه فقط به فراهم آوردن تبيين ها علاقه نشان دهد، بلكه بايد به فراهم آوردن روايتهاي علي نيز علاقه نشان دهد. كارل همپل[و كارل پوپر] اصرار داشتند تا زماني كه تاريخ تبيينهاي عليي كه در بردارنده "قوانين جامع" باشند را فراهم نياورده است، حق ندارد خودش را علم بنامد(Hempel, 1956,1963,1966,Popper,1949).(علاقه اوليه ديلتاي مبني بر اينكه ما بايد بين علوم انسانها بعنوان موجودات داراي روح(علوم روحي) و علوم طبيعي تمايز قائل شويم زياد محل بحث قرار نگرفت.) بر اساس مدل قانون فراگير همپل ما تنها زماني، واقعه اي را تبيين مي كنيم كه مجموعه اي از فرضيات يا قوانين كلي داشته باشيم جايي كه مجموعه اي از گزاره هاي صادقي كه شرايط ابتدايي را توصيف مي كنند وجود دارد و جايي كه هر دو را مي توان با هم آورد تا منطقاً مستلزم حادثه اي باشد كه تبيين مي شود.
    ويليام دراي[ در كنار آرتور دانتو، آيزايا برلين، توماس گوج و ديگران]، مدل پوپر- همپل را مورد چالش قرار دادند با اصرار بر اينكه تبيينها با قواعد قانون مند يا گزاره هاي كلي نياز ندارند كه يك ويژگي ضروري داشته باشند. برخي ديگر معتقدند كه اگر تبيينها بايد كلي باشند حتي اگر علي نباشند، جايي براي شركت منحصر بفرد افراد(فردگرايي روش شناختي) باقي نمي گذارند.
    موضوع مورد بحث در سالهاي دهه 1960 و 1970 فهم تاريخي بود. اگر قرار است نوعي متمايز از تبيين تاريخي وجود داشته باشد بوضوح بايد فهم وجود داشته باشد چيزي كه ديلتاي آن را Verstehen(فهم) مي نامد، هر چند كه فهميدن ضروتاً تبيين كردن نيست. دراي55 و شايد تا حد زيادي ركس مارتين(1977) جذب روايت اوليه كالينگوود از فهم و تبيين تاريخي شدند روايتي كه مورخان را دعوت به داخل شدن در فرايند "وضع دوباره" مي كرد. اما بسياري از منتقدان اصرار داشتند كه وضع دوباره نمي تواند تبييني فراهم آورد؛ چون اين فرايند در بهترين حالت تنها روش مكاشفه اي56 را فراهم مي آورد كه به فرد كمك مي كند تا فهمي را حاصل كند. بحث و بررسي اين موضوعات وموضوعات مربوط به اينها امروزه ادامه دارد. امابحث درباره تاريخ و فلسفه تاريخ در پايان قرن بيستم و اغاز قرن بيست و يكم نيز فراتر از بسياري پرسشهاي "معرفت شناختي" اواسط قرن بيستم درباره تبيين و عينيت رفته است. امروزه برخي، اين موضوعات اوليه را صرفاً مصادره به مطلوب مي دانند، براي اينكه فرض آنها اين است كه تبيين و عينيت زماني مي توانند موجود باشند كه چنين چيزهايي فقط ناممكن باشند. چنين چالشهايي از سوي فلاسفه اي كه صريحاً يا بطور ضمني اصول پست مدرنيسم را مي پذيرند، مورد تأكيد قرار گرفته اند.
    واژه "پست مدرن" مانند بسياري از واژه هايي كه براي توصيف جنبشهاي فكري بكار مي روند، مبهم است.(Sweet,1997) اما بطور كلي مي توان گفت كه ريشه در محكوميت حقانيت تاريخ گرايي و با تعميم معنايي، ريشه در عدم اقتضا يا عدم امكان ادعاهاي عينيت و صدق(حقيقت) دارد. مورخان پست مدرن با الهام از هگل، مارتين هايدگر، ميشل فوكو، ژان بودريار، رولان بارت و ژان – فرانسوا ليوتار معتقدند که هم «تاريخ در مقام برتر»- يعني نحوه اي از نگاه به گذشته در دوره هايي که به شرايط و وقايع احتمالي از طريق شناسايي جايگاه و عملکرد آن ها در يک طرح کلي پيش رونده تاريخي که معمولا از آن به «پيشروندگي مقتضي» تعبير مي کنند، اهميتي ابژکتيو مي دهند Jenkins,1997a,p.5 - هم«تاريخ در مقام پايين تر» - يعني مطالعه گذشته به خاطر خودش (ibid. p.6) - را مضمحل کرده اند. فلسفه انتقادي و نظري را نيز يك جور انكار كرده اند.(كيت جنكينز(1997a) و هايدن وايت(1973) در اينجا تأثير مهمي داشته اند.)
    آيا براي مفهوم حقيقت جايي در تاريخ وجود دارد؟ آيا تلاش براي داوري اخلاقي در مورد انگيزه ها و اعمال عاملان در گذشته دور درست است؟ آيا با فرض اينكه جايگاه معرفت تاريخي مورد ترديد است، همه اينها از سوي محكمه رد مي شود؟ برخي بسيار فراتر از اين رفته و مطرح مي كنند كه بخاطر اينكه عينيت تاريخي محال است و هميشه تمايل به طرح پرسشها و انتخاب داده ها وجود دارد، تاريخ بايد بيشتر بر دفاع(حمايت) تمركز كند.(Zinn,1970)
    بنابراين در ادبيات محققانه معاصر زمان زيادي و شايد زمان بي اندازه زيادي صرف بحث درباره انتقادات گوناگون پست مدرن از تاريخ، تاريخ نگاري و فلسفه تاريخ شده است. اما اگرچه پست مدرنيسم مؤثر و بانفوذ است- بيشتر بخاطر تأثير برخي از ويژگي هاي تاريخ گرايي- همانطور كه قبلاً ذكر كرديم، بدون انتقاد هم نيست( براي مثال؛ Bunzel,1997 Fox-Genovese and Lasch- Ouinn, 1999; Evans, 1997). بنابراين اين اعتقاد طبيعي خواهد بود كه پست مدرنيسم بيان كننده اجماع مورخان يا فلاسفه تاريخ است و اشتباه است فكر كنيم كه فلسفه تاريخ معاصر كاملاً در پشت مباحثات و مجادلات نسل قبلي مانده است. بنابراين اساس فلسفه تاريخ مورد نزاع و بحث است. هنوز با وجود برخي چالشهاي جديد و رويكردهاي داستاني به تاريخ، پرسشهايي از قبيل "تاريخ چيست؟"؛ "داشتن فهم تاريخي يا معرفت نسبت به گذشته چيست؟"؛ "گذشته چقدر از ما دور است و آيا ما مي توانيم در مورد آن داوري كرده و آن را نقد كنيم؟"؛ "جايگاه مورخ در تاريخ چيست؟" و "آيا تبيين و عينيت تاريخي مي توانند وجود داشته باشند؟"، همه به نحوري بطور مستمر پرسيده مي شوند. و ما مي توانيم به اينها، پرسشهاي فلسفي عمومي تر مانند "آيا اصلاً تاريخ مفيد يا ضروري است؟"؛ "آيا نيازي به- يا حتي جايي براي- فلاسفه نظري تاريخ وجود دارد؟" و "آيا امكان دارد كه فلاسفه پست مدرن را با فلاسفه نظري و انتقادي تاريخ وارد گفتگو كرد؟" را اضافه كنيم. بنابراين نياز داريم كه يك "وضعيت پرسش" را ارائه دهيم اگر ارزيابي دوباره اي از فلسفه تاريخ براي برانداز كردن مباحثات معاصر در تاريخ، تاريخ نگاري و فلسفه تاريخ و براي پرسيدن اينكه در چه جهاتي اين بحث را مي توان امتداد و گسترش داد، ارائه ندهيم.

    فردا
    از نظر بسياري، سرعت تغيير، صف بنديهاي عظيم سياسي و جهاني سازي اقتصاد درك آينده را سخت كرده اند و همانطور كه در آغاز اين مقاله ذكر كرديم، در چنين زماني مردم به تاريخ براي يافتن كليدهايي[در آن] نگاه مي كنند. بنابراين عجيب نيست كه اين مسأله بنوبه خود برخي را به اين سمت سوق داده كه دوباره بپرسند، تاريخ چيست و مورخان چكار مي كنند؟ اكنون پرسش اين است كه بحث درباره فلسفه تاريخ از اينجا به كجا سوق داده مي شود. پرداختن به فلسفه تاريخ مستلزم ارزيابي براهين منتقدان پست مدرن و همه كساني است كه معتقدند "ذهني بودن" رشته تاريخ، بمرحله عمل رساندن آن را غير ممكن مي سازد. همچنين مستلزم ارزيابي دوباره يا بازانديشي آن چيزي كه بمعناي داشتن فهم تاريخي است و آن چيزي كه مورخان آنجام مي دهند، است. و اين[مسأله] دربردارنده اين پرسش است كه: آيا شخصيت هنجاري براي تاريخ وجود دارد؟

    پي نوشت ها در دفتر مجله موجود است.
    * اصل كتابشناختي مقاله:
    The Philosophy of History: Today, Yesterday and Tomorrow.
    اين مقاله در حقيقت مقدمه كتابيست با عنوان:
    The Philosophy of History: A re-examination.
    كه شامل مقالاتي درباره فلسفه تاريخ از محققان مختلف است و توسط ويليام سويت نويسنده همين مقدمه، ويراستاري شده است. اين كتاب در سال 2004 از سوي انتشارات اش گيت(Ashgate) به چاپ رسيده است.
                 

     

    آخرین به روز رسانی در چهارشنبه ۰۳ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰۸
 
  • فلسفه تاريخ مارکس

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    فلسفه تاريخ مارکس

    تام راکمور
    ترجمه طاهره صاحبي

    فلسفه تاريخ مارکس بر سه پايه استواراست: نقد فلسفه هگل، نقد اقتصاد سياسي سنتي(سرمايه داري) و نظريه تازه اي درباره جامعه صنعتي مدرن يا همان سرمايه داري(ROCKMORE 2002). از آن جهت که مارکس فلسفه تاريخ خود را به تفصيل شرح نداده، بايد نظر او را براساس نوشته هايش بازسازي کرد. انديشه مارکس سال ها از نگاه مکتب مارکسيسم بررسي شده و اين کار اغلب با جايگزيني نوشته هاي انگلس و ديگر مارکسيست ها به  جاي نوشته هاي مارکس انجام شده است اما در اينجا ما انديشه مارکس را در چهارچوب آثار خودش بررسي مي کنيم و پس زمينه تاريخي شکل گيري موقعيت او را ناديده مي گيريم.


    تفسير مارکسيستي فلسفه تاريخ مارکس
    مارکس مانند هگل انديشمندي عميقاً تاريخي است و انديشه ها، مفهموم ها و نظريه ها را بر بستر تاريخ درک مي کند. به نظر مي رسد مطالعه انديشه مارکس در بستر تاريخي و بدون توجه به چهره رايج او امري منطقي باشد. اين نگرش "زمينه گرا"1 توسط مارکسيسم که رسماً "ضد زمينه گرايي" است، رد مي شود. از زماني که انگلس مارکسيسم را بنا نهاد، بسياري از مارکسيست ها در باره تفاوت بين مارکس و حواشي فکري و اجتماعي او با يکديگر بحث کرده اند؛ آلتوسر اين اختلاف را گسست شناخت شناسانه نام نهاده است. (ALTHUSSER  1970) او مي گويد همه چيز چنان است که گويي مارکس هم برآمده زمان تاريخي خودش است، و هم از آن مستقل و تأثيرنا پذيراست.
     نگرش مارکسيستي انگلس به مارکس از اين عقيده رايج حکايت دارد که مارکس و قبل از او هگل، آخرين فيلسوفان تاريخ هستند. مارکسيست ها در هر دوره گونه هايي از اين تفسير را تکرار کرده اند. به عنوا ن نمونه مي توان از لوکاچ نام برد که به تحقيق تواناترين فيلسوف مارکسيست است. لوکاچ اين ديد    گاه انگلس را از نو تدوين مي کند. از نظر او نگاه اسطوره اي هگل به فاعل(سوژه) تاريخي براي درک مسأله هاي اجتماعي واقعي ناکافي است و اين مسأله ها در فضاي فلسفه کلاسيک آلمان حل نشده باقي مي ماند. مارکس با کشف طبقه کارگر به عنوان فاعل تاريخي حقيقي راه حل اين مسأله ها را نشان مي دهد. لوکاچ باور خود را به مارکس اينگونه نشان مي دهد که به نظر او در اين برهه از تاريخ هر مسأله اي را بر اساس تحليل محصولات کار مي توان حل کرد.(Lukàcs 1971)  مارکس، به تحقيق شناخته شده ترين فيلسوفي است که در ساختار گسترده ايد  ه آليسم آلماني مي انديشيد؛ اما مارکسيست ها اين مسأله را نمي پذيرند و مصرانه مايلند بين علم و فلسفه تفاوت قائل شوند و بگويند نگاه مارکس شکلي از علم و مارکسيسم خود علم است. آنها به طور ضمني معتقدند علم يگانه سرچشمه شناخت است. انگلس نيز به  علم عصر خود علاقه داشت و به آنچه امروز پوزيتيويسم ناميده مي شود، نزديک بود. او مانند پوزيتيويست هاي حلقه وين، فکر مي کرد که دانش انواع مي تواند و بايد به عنوان قانون علم تلقي گردد. انگلس توصيه مي کند که بايد علم حقيقت جو را جايگزين  فلسفه اسطوره اي و نادرست کنيم. او پيروي از روش علمي را پيشنهاد کرده و به عنوان نمونه به تفاوت بين برداشت هاي عاميانه و علمي سلرز اشاره مي کند.(Sellars 1991:1-41)  انگلس نيز مارکس را به عنوان شخصيتي علمي با داروين مقايسه مي کند و مدعي است او قانون هاي تاريخ را کشف کرده است. (Engels 1978: 681) اين نگرش بعدها بر مارکسيست هايي که مارکس را با تفسير انگلس مي خواندند، اثر گذاشت.  انگلس ديدگاه مارکس به تاريخ را با مفهوم ماترياليسم تاريخي شرح مي دهد. او در 1892 در پيشگفتار کتاب  سوسياليسم، امري آرماني و علمي مي نويسد ماترياليسم تاريخي «چشم انداز ي از تاريخ را برجسته مي کند که در آن علت غايي و نيروي محرکه قوي رويدادهاي مهم ديده مي شود و نقش اين عامل ها در توسعه اقتصادي جامعه، دگرگوني شيوه هاي توليد و مباد له، تقسيم بندي جامعه به طبقات مجزا و درگيري اين طبقات با يکديگر برجسته مي شود.»(Engels 1984: 386-7)  جرالد کوهن اين برداشت را به روش تحليلي پيچيده اي از نو تدوين مي کند. کوهن مانند انگلس، زمينه هگلي ديدگاه مارکس را ناديده گرفته و آن را نوعي علم اجتماعي توصيف مي کند. او به نحو مؤثري فلسفه تاريخ مارکس را تبييني کاربردي تلقي مي کند که بر پايه زيست شناسي شکل گرفته و مفهوم کاربرد در آن نقش علت و معلولي دارد.(Cohen 2001)
     اين تفسير نظريه تاريخ مارکس بسيار تاثيرگذار اما مناقشه آميز بوده است. جان الستر اين تبيين کاربردي را با پيش کشيدن سؤال هايي در باب "هدف هاي تاريخ که الزاماً هدف هاي همه انسان ها نيستند" به چالش مي کشد. (Elster 1985)  مسأله ديگر اين است که اين نگاه در جايگزيني علم به  جاي فلسفه، از انسان شناسي فلسفي مارکس روي برمي گرداند. مارکس مانند فيخته، انسان ها را موجوداتي از بنياد فعال و اجتماع انساني را نتيجه کنش آنها مي داند. او هم چنين مانند ويکو مي گويد ما مي توانيم تاريخ انسان را بشناسيم زيرا به يک معنا خود سازنده آن هستيم. آخرين مشکل اين نگرش مارکسيستي اين است که روش مارکس در واکنش، ارزيابي، نقد، تدوين دوباره و انتقال موضوع ها به بحث هاي معاصر از جمله بحث تاريخ را ناديده مي گيرد.

    فلسفه تاريخ مارکس
    نظام فکري مارکس فلسفه، اقتصاد سياسي و رشته هاي وابسته مانند تاريخ و علوم سياسي را در بر مي گيرد. عقيده کلي مارکس بر تصور او از  انسان به عنوان موجود متناهي بنا شده است. اين نظريه بر مجموعه اي ازتفاوت هاي بنيادي مبتني است: تفاوت بين کار يا زحمت و آنچه من کنش انساني آزاد مي نامم، (کنشي که مي تواند وراي الزام هاي تحميلي فرآيند اقتصادي شکل گيرد) تفاوت بين کاپيتاليسم و کمونيسم، تفاوت بين تاريخ و تاريخ انساني، تفاوت بين نيازهاي اوليه و نيازهاي ثانويه، تفاوت بين ازخود بيگانگي و خرسندي. کنش(که متفاوت از کار است) مقوله روشنگر و بنيادي انديشه مارکس است. نظر کلي او را مي توان در چهارچوب "فيخته اي" کنش انساني تصوير کرد. مارکس مانند فيخته و ارسطو به  انسان از گذرگاه کنش انساني مي انديشد. او هم زمان با نگارش دست نوشته هاي پاريس مي پرسد: "آيا زندگي به جز کنش هدف ديگري هم دارد؟" و خود اديبانه چنين پاسخ مي دهد: "همه هستي من  کنشي اجتماعي است." (Marx 1964: 158)
     مارکس بين دو نوع کنش که به  مرحله هاي پيشرفته جامعه مربوط اند، فرق مي گذارد. کار يا زحمت کنشي است که شخص در فرآيند توليد ويژه عصر سرمايه داري صنعتي مدرن از خود نشان مي دهد. چنين کاري از ماده اوليه استفاده کرده، بر آن تأثير گذارده و شکل آن را تغيير مي دهد. کار توليدي است يعني خلاقانه نيست، کمابيش جسماني است يعني ذهني نيست و از بنياد فعال است يعني غير فعال نيست.
     کار نقطه عطف  ويژه اي براي سرمايه داري است و آخرين مرحله از مرحله هاي توسعه شيوه  توليد و پيامد مناسبات اجتماعي تلقي مي شود. به نظر مارکس اگر سرمايه داري توسط کمونيسم کنار گذارده شود، کار در مفهوم سنتي خود از بين خواهد رفت. او گه گاه بر اين مسأله تاکيد مي کند، مثل اين قطعه از ايدئولوژي آلماني: "در تمام انقلاب ها از آغاز تا کنون شيوه کنش هميشه باقي مانده است... در حالي که انقلاب کمونيستي که عليه شيوه پيشين کنش حرکت مي کند، به  کار پر مشقت خاتمه خواهد داد." (Marx and Engels 1970: 94)  در نتيجه در مرحله کمونيسم شکل متفاوتي از کنش وجود خواهد داشت. اما با کمال تأسف، مارکس به ندرت در باره کمونيسم آشکارا صحبت مي کند، همان طور که گه گاه به  اين دومين شکل از کنش(که به نظر مارکس مقصد تاريخ انساني است) اشاره مي کند. اين درحالي است که در آثار مارکس احتمال وقوع چنين کنشي به عنوان چشم اندازِ نقد سرمايه داري، مسلم فرض شده است.
     نگرش فيخته اي مارکس به  انسان به عنوان موجود از بنياد فعال، مبناي نظريه او درباره انسان متناهي است يعني انسان چيز ها، خود، جهان اجتماعي پيرامون و سرانجام تاريخ انساني را ايجاد يا توليد مي کند. مارکس در پايان بررسي جامعه صنعتي مدرن، تحليل ويژه هگل از شئ انگاري مطرح در فعاليت توليدي اقتصاد را به کار مي گيرد. هگل در کتاب فلسفه حق خود-شئ انگاري کارگران در فرآيند اقتصادي را د ر کنار مفهوم هاي بنيادي اقتصاد سياسي کاملاً شرح مي دهد.
     مارکس در تحليل سرمايه داري، به  شرح هگل در باره مقوله هاي اقتصادي بنيادي تکيه مي کند. هگل با توصيف فرآيند اقتصادي که در آن فرآورده ها و انسان ها از خود بيگانه مي شوند، شالوده اي براي نظريه از خو د بيگانگي مارکس فراهم مي کند.(Hegel 2005: 97-8) مارکس نيز تحليل هاي هگل از شئ انگاري حاصل از انواع کار ها و سرمايه داري صنعتي مدرن را در يک مدل کلي در باره جامعه صنعتي مدرن گردآوري مي کند.
     به عقيده مارکس نياز هاي انسان متناهي، به دو دسته اصلي تقسيم مي شود. يک دسته نياز هاي اوليه مانند غذا، پوشاک، سرپناه و ديگر ضرورت هاي زندگي هستند، دسته ديگر نيازهاي انساني که براي رشد انسان به مثابه فرد لازم هستند. به گفته مارکس، در نظام سرمايه داري که نمونه اعلاي مالکيت خصوصي وسايل توليد است، بيشتر انسان ها فقط قادر به  تأمين نيازهاي اوليه هستند و امکان رفع نيازهاي انساني خود را ندارند. انسان ها نيازهاي اوليه را از طريق کار تأمين مي کنند. از اين رو کار مقوله روشنگر اصلي براي مرحله سرمايه داري رشد انساني است. انسان ها مجموعه اي از "فرآورده ها" شامل کالاها، مناسبات اجتماعي، جامعه، خود و تاريخ انساني را توليد مي کنند. کالا فرآورده اي است که براي فروش رهسپار بازار مي شود. انسان ها هم چنين در کنار کالا مناسبات بين خود و از آن بيشتر کل محيط اجتماعي را توليد مي کنند. "از طريق مناسبات اجتماعي ما همکاري افراد را درک مي کنيم، در اين شناخت مهم نيست اين همکاري تحت چه شرايطي، چگونه و براي چه به وجود آمده است؟" (Marx and Engels 1970: 50) مناسبات اجتماعي دست کم شامل رابطه مردم و اشياء و روابط بين مردم است. جامعه به عنوان يک کل مجموعه مناسبات اجتماعي گوناگون است. هر فرد نقش مشخصي درون جهان اجتماعي دارد. اين نقش با کار اقتصادي يا شکلي از شغل مانند آجرکار، رئيس  کار خانه، استاد دانشگاه يا سرمايه دار شناخته مي شود. در اين ميان تاريخ انساني "فرآورده" ديگري است که از کنش  انسان ها درون شرايط اجتماعي و بر بستر زمان آفريده مي شود.
     يکي از جالب ترين جنبه هاي نظر مارکس توجه خاص او به تحول تاريخي است. اين نگاه او با آن دسته از فلسفه هاي تاريخ که تحول تاريخي را توضيح نمي دهند، متفاوت است. نمونه هاي اخير اين نوع فلسفه يکي ديد گاه هايدگر است مبني بر اينکه تاريخ انساني با انحراف آغازين از هستي آغاز شد يا روايت پوزيتيويستي فوکو از تاريخ که آن را ترکيبي از شناخت هاي گسسته مي داند و هم چنين نظر ليوتار مبني بر اينکه پسامدرنيسم با نپذيرفتن تبيين هاي فراگير از مدرنيسم جدا مي شود. در مقابل اينها فلسفه تاريخ مارکس بر اساس تبيين توسعه اقتصادي بنا شده است. او تمايز ي بنيادي بين روبنا و زير بنا قائل مي شود. زير بنا به سازماندهي اقتصادي شيوه توليد مربوط است و روبنا به  باقيمانده غير  اقتصادي يا "فرهنگي" پديده ها؛ مانند فلسفه، حقوق و غيره. رابطه مشهور روبنا و زيربنا دو جنبه دارد: اول رابطه اي يکسويه که زيربنا، روبنا را تعيين مي کند، دومي رابطه اي دو سويه که هر طرف، طرف ديگر را تعيين مي کند. در هر دو مورد، مارکس اعتقاد دارد که تحول در زير بناي اقتصادي به  دگرگوني در روبنا منجر مي شود. مارکس هم چنين مي پندارد که توسعه اقتصادي به  تضادهاي اجتماعي و بحران ها منجر مي شود. اين تضاد ها و بحران ها جامعه و به طور مستقيم تاريخ انساني را دگرگون مي کند.  مارکس مي کوشد تناقض هاي اجتماعي را با اصطلاح هگلي"تضاد" بررسي کند. به گفته مارکس، تضادهاي اجتماعي هنگامي پديدار مي شوند که توسعه نيروهاي مولد با مناسبات موجود توليد به  تضاد برسد. اين تضاد به  انقلاب اجتماعي منجر مي شود. منظور مارکس از واژه " انقلاب" دگرگوني اجتماعي تنظيم پذير ي است که مانع دگرگوني هاي ژرف تر مي شود. براي مثال گذار از سرمايه داري به  کمونيسم. مارکس اعتقاد دارد هر نظام اجتماعي که بر مبناي مجموعه ويژه اي از نيروهاي اجتماعي پايه گذاري شده  است هرگز قبل از تکامل تمام نيروهاي مولدش از بين نمي رود. مارکس در اين اعتقاد رويکردي واقع گرا دارد. علاوه براين، در نظر او بحران هاي دوره اي از زوال بنيادي ناشي مي شود. مارکس گه گاه "به طرزي رمانتيک" اظهار مي کند که سرمايه داري سرانجام در يک چنين بحراني از هم خواهد پاشيد. البته کسي نمي تواند اين پيش بيني او را اشتباه بداند و در مقابل هيچ دليل خاصي هم براي پذيرفتن آن وجود ندارد.  نظريه مارکس در باره سرمايه داري به عنوان نيروي محرکه دنياي مدرن، در واقع نظريه اي در باره جهان مدرن است. بدون بررسي نقادانه اين نظريه ، رد يا پذيرش آن اشتباه است اما بايد گفت چند موضوع سؤال برانگيز در اين نظريه وجود دارد. اولي که توجه زيادي را جلب کرده، نظريه ارزش اضافي و نظريه عمومي ارزش اوست.(Bهhm-Bawerk 1949) ديگري نظريه بحران اقتصادي مارکس است.
    انديشه مارکس در باب تاريخ و آزادي
    ديدگاه مارکس درباب تحقق تاريخي آزادي از دو جهت شبيه انديشه هگل است. اول اينکه آزادي راستين انسان به عامل هاي اقتصادي وابسته است و دوم اينکه مارکس مانند هگل نگران نتايج انقلاب صنعتي است. (Lukacs 1975) اما تفاوت اين دو در تبيين برتري عامل هاي اقتصادي نسبت به ساير عامل ها و نگاه نقادانه به اقتصاد سياسي است. هگل که تا اندازه اي آزادي را در چهارچوب معرفتي ارزيابي مي کند، بيش از مارکس به  معرفت مشروع اهميت مي دهد. مارکس به  معرفت مشروع و مسأله هاي مربوط به  آن در مقايسه با جنبه اقتصادي اهميت کمتري مي دهد. او مانند هگل به  توسعه و از اين رو به  آزادي اجتماعي توجه دارد و بيش از هگل آزادي را تابع توسعه اقتصادي مي داند. او احساس مي کند افراد بايد از سلطه اقتصادي جامعه صنعتي مدرن رها شوند. اين رهايي در يک  کلام در فضاي پسااقتصادي به  وقوع مي پيوندد؛ فضايي که امکان شکوفايي توانايي افراد را در زمينه هاي غير اقتصادي فراهم مي کند. نگرش مارکس به  نظام سرمايه داري همواره متعادل بوده و هرگز غير منطقي نمي شود. ستايش او با سرزنش و انتقاد او با تأييد ويژگي هاي مثبت آميخته است. نگاه هميشه منفي او به  جامعه صنعتي مدرن از دانش روشن و کامل او از کارکرد عملي سرمايه داري سرچشمه مي گيرد. از نظر او مالکيت خصوصي وسايل توليد به  خلق طبقه اي که به  زور به کارهاي زيانبار واداشته مي شود، منجر مي شود  به طوري که هيچ فردي را نمي توان آزاد فرض کرد. اعمال زور و فشار به  منظور انباشت سرمايه اغلب هزينه اجتماعي فجيعي به  همراه دارد و اين انباشت سرمايه جزء ذاتي نظام سرمايه داري تلقي مي شود. در عين حال مارکس نشان مي دهد که بدبختي رايج در جامعه صنعتي مدرن با گسترش شيوه توليد فراگير تر مي شود. او اميد دارد که بي ثباتي ذاتي سرمايه داري به  جامعه پساسرمايه داري منجر شده و وسايل توليد براي مدت زيادي در تملک بخش خصوصي نماند. اگر چنين شود فشار اقتصادي به منظور انباشت سرمايه محو شده يا دست کم کاهش خواهد يافت.  مدل دو بخشي مارکس به طور آشکار در نوشته هاي قديمي همچون دست نوشته هاي پاريس و ايدئولوژي آلماني ديده مي شود. اين مدل در نوشته هاي بعدي کمتر پيداست يعني نوشته هايي که در آنها بيش از پيش بر شناخت کارکردي جامعه صنعتي مدرن تأکيد شده  است.
     اين مدل مستلزم تفاوت نوعي شکل هاي جامعه است و با دو دوره تاريخي بزرگ تناظر دارد. دوره آغازين زنجيره اي از صورتبندي هاي اجتماعي است که فرجام آن سرمايه داري است. در اين دوره  ضرورت هاي اقتصادي انباشت سرمايه همه چيز از جمله نيازهاي اوليه انساني را تابع خود مي کنند و  تنها نيازهاي بقاي صرف که با حسن تعبير غذا، پوشاک و سرپناه نام دارند، تأمين مي شوند. مارکس پيشاپيش تحقق جامعه پساسرمايه داري يا تاريخ انساني را پيش بيني مي کند. او در نوشته هاي قديمي اين جامعه را کمونيسم مي نامد. کمونيسم اصطلاح يا کلمه رايجي است که تنها يک نسبت زباني صرف با شکل رسمي مارکسيسم دارد. از نظر او دوره پاياني تاريخ دوره کمونيسم است و در اين دوره انسان ها کنترل بخش اقتصادي جامعه را دوباره در دست  خواهند گرفت و اقتصاد تابع نيازهاي همه مردم خواهد  بود. در طرح مارکس، سرمايه داري با وجود هزينه هاي اجتماعي به عنوان تنها راه توسعه شيوه توليد موجه دانسته مي شود زيرا توسعه شيوه توليد براي گذار از سرمايه داري به کمونيسم ضروري است. کمونيسمي که در آن به عنوان شعار رايج، هر کس به اندازه توانايي اش کار مي کند و مطابق نيازش دريافت مي کند.
     در نظر مارکس آزادي انساني به گسترش قبلي شيوه توليد نيازمند است. اين آزادي هم چنين به انسان هايي نياز دارد که  بتوانند کنترل فرآيند اقتصادي را به دست گيرند زيرا آنها ديگر از يوغ اقتصادي جامعه صنعتي مدرن آزاد  شده يا دست کم نسبت به گذشته آزادتر شده اند. مارکس ادعايي آرماني ندارد ونمي گويد هنگامي که سرمايه دارها قدرت را از دست  دادند ما مي توانيم اقتصاد را به طور کل فراموش کنيم زيرا  نيازهاي اوليه انسان همچنان ضروري خواهند بود وبايد برآورده شوند. اما وقتي اين نيازها برآورده شدند، زمان براي نيازهاي انساني مانند شعر و غيره فرارسيده است.
     با اين توصيف ما انتظار چه نوع آزادي را از جامعه پساسرمايه داري مي توانيم داشته باشيم؟ مارکس هوشيارانه انديشه هاي گوناگوني را در نوشته هايش مي پروراند. او در نسخه اوليه دست نوشته هاي پاريس، بحث"سازگاري" انسان با طبيعت را مطرح مي کند و به طور شاعرانه اي طبيعت را کالبد ديگر بشر توصيف مي کند. عقيده مارکس اين  است که وقتي مردم از فشار مخارج روزانه آزاد شوند، ذوق  واحساس آنها به روش هاي جديد و متفاوت رشد خواهد کرد و ويژگي هاي شخصي آنها شکوفا خواهد شد. به نظر مي رسد انديشه محوري او اين است که آن توانايي هايي که از نظر اقتصادي مفيد نيستند و به دليل تقسيم کار در نظام سرمايه داري توسعه نيافته اند، در جامعه پسا سرمايه داري مي توانند رشد کنند. کمي بعد در ايدئولوژي آلماني با نگاهي به همان اندازه شاعرانه، ايده فرد چند بعدي(مطرح در دست نوشته هاي پاريس) در جامعه آينده را به بحث  مي گذارد. منظور او از جامعه آينده جامعه اي است که در آن تقسيم کار وجود ندارد. مارکس مي پندارد در چنين اجتماعي هر شخص مي تواند نياز خود را در هر زماني و بدون توجه به  توانايي يا تحصيلاتش برطرف کند. مارکس نظر ديگري را در مرحله بعدي زندگي خود، در جلد سوم سرمايه و در قطعه مهمي که در اينجا ارزش باز خواني دارد، مطرح مي کند. اين جلد بعد از مرگ او منتشر شد.  هم کساني که انسجام نظر مارکس را مي پذيرند و هم آناني که در اين مورد ترديد دارند، بايد نيم نگاهي به فصل 48 کتاب سرمايه يعني "فرمول سه گانه" بياندازند. مانند دست نوشته هاي پاريس که سال ها پيش با بررسي  دستمزد کار، بهره سرمايه و اجاره زمين شروع شده بود اين فصل نيز با سه مقوله سرمايه، بهره، زمين يا اجاره زمين شروع مي شود. عنوان فرمول سه گانه اشاره به اين سه مقوله دارد. به گفته مارکس، آزادي تنها در پايان بيگاري شروع مي شود و متکي است به کنترل سرتاسر فرآيندهاي اقتصادي در شرايط مناسب براي انسان ها. با اين که نيازهاي واقعي هميشه وجود خواهد داشت و هنوز مي بايست از طريق فرآيندهاي اقتصادي، يعني در قلمرو ضرورت، تأمين شوند، پشت آن قلمرو چيزي قرار دارد که مارکس آن را قلمرو آزادي مي نامد. به نظر او پيش نياز اين امر کوتاه سازي روز کاري است. او به طور ضمني مي گويد که هدف تاريخ يعني آزادي واقعي در وقت آزاد قرار دارد. آزادي ديگر جدايي از مرحله قبلي جامعه ازطريق انقلاب نيست بلکه تا اندازه اي در پيشرفت بنيادي کيفيت زندگي يا در اصلاحات نمايانده مي شود. مارکسيسم به طور سنتي با اصلاحات صرف مخالف بوده است(cf. Bernstein 1961) با وجود اين به نظر مي رسد مارکس اميدوار است که جامعه صنعتي مدرن و آزادي انساني راستين در اصل با هم سازگار باشند اگر و تنها اگر انسان ها بتوانند کنترل دوباره فرآيند اقتصادي را به دست گيرند. اين فرآيند در جامعه سرمايه داري مهمترين عامل قلمداد مي شود. براي نفي  اين نظر که هدف هاي انساني با انباشت سرمايه تعريف مي شوند، مارکس مي گويد مردم بايد براي شکوفايي رها از فرآيند اقتصادي آزاد باشند.
    نگرش تاريخي مارکس به شناخت
    ديدگاه مارکس درباره تاريخ به رويکرد تاريخي به شناخت منجر مي شود. مارکس از نظريه يگانگي دانش که توسط متفکران ايده آليست از کانت تا هگل مطرح شده، به نوعي حمايت مي کند. در باره نگرش او به شناخت قطعه بسيار مفيد و بي نظيري در پيشگفتار کتاب گروندريسه وجود دارد. اين کتاب شامل متن هاي به هم پيوسته اي است که خطوط کلي طرح تحقيقاتي عظيمي را در بردارد، طرحي که تا حدودي در کتاب سرمايه از قوه به فعل در آمده است.  مارکس نگرش خود در باره مساله شناخت را با حاشيه نويسي بر نگاه پيچيده هگل به  شناخت تدوين مي کند. او مطابق نگاه هگل ادعا مي کند ما نمي توانيم پديده هاي اقتصادي را به طور مستقيم درک کنيم بلکه برعکس آنها را به طور غير مستقيم و از طريق مقوله هاي اقتصادي مورد استفاده در اقتصاد سياسي مدرن درک مي کنيم. به عبارت ديگر روش درک آنها بر خلاف روش درک شرايط ساختار ذهني است که در قالب تغييرات اجتماعي جهاني، رخ مي دهند. براين مبنا، مارکس هم اين هماني هاي انتزاعي و هم تجربه گرايي رايج را رد کرده و به جاي آ  نها مقوله هايي را جايگزين مي کند که حلقه رابط تجربه هستند. مقوله ها که به شرايط تاريخي وابسته و در خدمت درک آن هستند، ثابت نبوده و در طول تاريخ تغيير مي کنند. مقوله هاي مرکب شامل مقوله هاي ساده تر بوده و ساده ترين مقوله ها که به عنوان رابطه ظاهر مي شوند از يک شالوده عيني حکايت مي کنند.  با وجود اين که به  نظر مي رسد مفهوم جمعيت بهتر ين نقطه براي شروع است زيرا اين مفهوم پيش شرط واقعي و عيني اقتصاد سياسي است، اما مارکس شروع با مفهوم جمعيت را اشتباه مي داند. به  نظر او مفهوم جمعيت تجريد ي است که به طبقه ها تکيه دارد و خود اين طبقات نيز به ترتيب بر پايه مبادله، تقسيم کار وغيره شکل گرفته اند. بدين ترتيب شروع کردن با مفهوم جمعيت شروع کردن با تصور جامعي از کل يا شروع کردن با يک مفهوم عيني خيالي است که به تصورهاي ساده تر قابل تجزيه است. در نگاه مارکس نگرش درست را اقتصاد دان سياسي جديد يعني اسميت ارائه مي کند. اسميت از مفهوم هاي ساده اي مانند کار، تقاضا، ارزش مبادله و غيره شروع کرد و سپس به دولت، مبادله بين المللي و بازار جهاني رسيد. مقوله کار که براي اولين بار توسط اقتصاد سياسي نوين کشف شده بود، از وجود شکل هاي بسيار نو ي نيروي کار مادي و مستقل از فرد و بنابراين نيازمند تبيين، حکايت مي کرد. به گفته مارکس، اسميت با تعريف کلي کار به عنوان منبع ثروت جهش بزرگي در مسأله به وجود آورد. اين انتزاع ساده که اقتصاد سياسي مدرن با آن بحث اقتصاد را شروع مي کند، در بخش وسيعي از جامعه نوين کاملاً پذيرفته شده است.
     اين نگرش مقوله اي به دو سو حرکت مي کند؛ يکي به طرف نقد هگل و ديگري به طرف نظريه شناختي که بسيار شبيه نظريه ساختارگرايي آرمانگراست. مارکس به طور ويژه به تمايل هگل به جانشيني تحليل نظري به جاي جهان اجتماعي عيني اعتراض مي کند. اين اعتراض را مي توان با تفاوت بين تحرک مقوله هاي درون انديشه در کتاب منطق هگل و ساختارهاي عقلي جانشين و متمايز کتاب پديدارشناسي شرح داد. در پديدارشناسي، هگل چنين بحث مي کند که شناخت بي واسطه يا يقين حسي نمي تواند وجود داشته باشد و آنچه ما درک مي کنيم "عيني" است چون از طريق فرآيند مفهومي انديشيده مي شود (در اينجا از واژه هاي "انتزاعي"  و "عيني" بر خلاف کاربرد معمولي آنها استفاده مي شود، که طبق آن انديشه انتزاعي و تجربه مستقيم جهان عيني است). او براي رد اين ديد گاهي که به هگل نسبت مي دهد، در واقع تنها ديدگاه کتاب منطق را رد مي کند و به ديدگاه کتاب پديدارشناسي اعتراضي ندارد.(lukacs 1978).  به گفته مارکس، راهي که از امر انتزاعي به امر عيني منجر مي شود يا راه همانندي که در کتاب پديدارشناسي شرح داده شده در واقع همان راهي است که انديشه پديدار مي کند اما چون فرآيند مفهومي، شيء عيني به وجود نمي آورد، هگل ظاهراً رخداد دروني ذهن يعني فکر محض را با رخداد جهان بيروني و مستقل از ذهن تلفيق مي کند. مارکس که مي بيند تلقي حرکت مقوله ها به عنوان کنش واقعي توليد اشتباه است، از قرار معلوم اين آشفتگي را به خطا به هگل نسبت مي دهد در حالي که او هنوز پيرو هگل است و ادعا مي کند آنچه ما در هنگام انجام فعل دانستن مي دانيم محصول ذهني است که موضوع شناختش را هم چون شرط شناخت بازسازي مي کند. مارکس خواهان درک آن جهان اجتماعي است که ما در واقع تجربه مي کنيم، او مي گويد:" چه چيزي بهتر از واقعيت در مغز ما وجود دارد."(Marx 1973: 106)
     مارکس اين مسأله را تقريباً با همان ادبيات، در پس گفتار ويرايش دوم کتاب سرمايه به  زبان آلماني دوباره طرح مي کند. او تأکيد مي کند که توسعه اجتماعي بايد در چهارچوب رابطه هاي مقوله هاي جامعه سرمايه داري مدرن شرح داده شود نه در زنجيره تاريخي مقوله هاي اقتصادي. انسان به طور معمول موضوع ذهني را تابع ساختار ي پيشيني قلمداد مي کند.(Marx 1967: 19) او مانند فيخته به [نگاه] پيشيني و پسيني به عنوان دو  نما از يک موضوع شناسايي مي پردازد. با اين همه او واقعيت را با آنچه که ما تجربه مي کنيم برابر  دانسته و تفاوت بين جهان خارجي مستقل از ذهن و پديدار ها را که مبناي تمام ايده آليست هاي آلماني است، ناديده مي گيرد يعني اختلاف بين آنچه به خودي خود هست و آنچه ما به واقع تجربه مي کنيم را نمي بيند. مارکس به سادگي يکي را با ديگري مي آميزد بدون توجه به اين  که راه قابل اعتمادي در دسترس نيست تا از طريق آن بدانيم آيا ما جهان را، يا حتي جهان اجتماعي را آن گونه که هست مي شناسيم يا نه.
    فکر کردن به  هر  جهت فکر کردن است، همان طور که کانت گفته  است مشاهده گر تصوير ي از جهان مستقل از ذهن، آن چنان که هست، مي سازد.(cf. Hanna 2001: 22) نگرش تصوير  گرا که دسترسي ديگري به جهان واقع ندارد، راهي براي اطمينان از درستي تصويرها ندارد. در واکنش به کانت، هگل پديدارشناس، در توصيف آگاهي به عنوان فرآيند آزمايش و خطا بر اين نکته تأکيد مي کند. مارکس که اختلافي بين طرح تحقيقي خود و هگل نمي بيند، مرتکب اشتباهي دو چندان مي شود. نخست اين که او به خطا انتقال جهان واقعي به صورت ذهني(انديشه) را به هگل نسبت مي دهد.
    دوم آن که او به خطا درک ما از جهان را در برابر جهان مادي مي گذارد و سعي مي کند با استفاده از ساختار مقوله اي آن  را به جهان فکر وارد کرده يا از طريق فکر دوباره آن  را به دست آورد. اين در حالي است که اگر جهان آن گونه که ما آن را تجربه مي کنيم به ساختار مقوله اي[فکر] ما وابسته  است، پس نسبت مقوله ها و موضوع هاي شناختي نسبت لازم و ملزوم است و تمايز آشکاري بين آنها نمي توان ديد.
     اين مشکل در نظريه شناخت مارکس ديده مي  شود. بعضي وقت ها بعد انسان شناسانه ديدگاه او جلب توجه مي کند. در نوشته اي که"در سراسر جهان انسان نمي تواند درسي عميق تر از اين بيابد که او نمي تواند عمق چهره خود را درک کند." (Kolakowski 1968: 66) کولاکوفسکي چنين مطرح مي کند که ما بايد مارکس را از منظر انساني درک کنيم و بفهميم و بشناسيم. او مي گويد پروژه کانتي جدا کردن شرايط منطقي استعلايي شناخت از شرايط ذهني آن به آساني به شکست مي انجامد.  مارکس در حاشيه سرمايه(vol.1,372,n.3) از باور ويکو به تفاوت تاريخ انساني با تاريخ طبيعي سخن به ميان مي آورد. اين تفاوت در اين است که اولي را ما ساخته ايم اما دومي ساخته ما نيست**. مارکس مانند ويکو فکر مي کند که انسان به معناي واقعي کلمه تاريخ را "مي سازد". او هم  چنين مانند ويکو فکر مي کند که آنچه ما مي سازيم تنها با ساختاربندي دوباره در ذهن، قابل شناخت است. اگر هيچ موضوع شناسايي پيشيني براي شناخت وجود نداشته باشد، بنابراين هيچ نمي تواند دو باره ساخته شود در نتيجه هيچ پيشيني نيست. اين امر تا اندازه اي در باره طرح هاي اجتماعي و پسيني و تعامل بين انسان ها و بين انسان ها و طبيعت نيز رخ مي دهد.
     شکل ويژه بيان مارکس درباره اين ادعا مشکل آفرين است. اگر شرايط اجتماعي در حقيقت و به تمامي براي ذهن "قابل فهم" بود، ما با اطمينان ادعا مي کرديم که آنها را از طريق کنش اجتماعي مردان و زنان ساختار بندي مي کنيم، حتي ادعا مي کرديم که مي توانيم آنها را به درستي در فرآيند شناخت در سطح ذهن دوباره ساختار بندي کنيم و در نتيجه آنها را همان گونه که هست بشناسيم. مارکس بدون شک نمونه مفهومي قانع کننده اي از جامعه صنعتي مدرن ارائه مي کند. با وجود اين حتي در يک نگاه خوش بينانه دست کم به دو دليل نمي تواند ادعا کند که جهان اجتماعي را همان گونه که هست درک مي کند.
    نخست اين که چيزي بيش از آن چه بر ما در مدت زمان معلومي در تجربه آشکار مي شود به دست او نمي آيد. دوم آن که مارکس از ميان بازسازي هاي ممکن جهان اجتماعي، تنها يکي را طرح مي کند. دست کم هميشه تمايزي نهفته بين تجربه ما و جهان اجتماعي واقعي وجود دارد. اين تمايز قابل اندازه گيري و سنجش نيست و از آنجا که ما هيچ وقت نمي توانيم با جهان اجتماعي آن گونه که به خودي خود هست مواجه شويم، نمي توانيم مدعي دگرگون کردن آن باشيم. فکر کردن به تعبيري ديگر مي تواند ترکيبي از امر ذهني و امر عيني باشد يعني ترکيب آن چه تلاش مي کنيم بشناسيم با آن چه که هست. در نهايت بعضي وقت ها چنان به نظر مي رسد که آن موضوع ذهني مورد شناخت ما به طرز ايده آلي نمايانده شده و مثل تصويري در آينه واضح است و به نظر مي رسد که گويي اين تصوير يک ساختار بندي پيشيني صرف است اما از آنجا که ما هيچ  وقت نمي توانيم مدعي بشويم که جهان را آن گونه که هست مي شناسيم، در اين مورد هم  نمي توانيم مدعي شناخت درست باشيم.
    نظريه شناخت اجتماعي مارکس تفاوت زيادي با نگرش مارکسيستي دارد. مارکسيسم که مدعي است از زبان مارکس سخن مي گويد به نظريه معروف انطباق با واقع قائل است. به گفته انگلس شناخت شامل انطباق صحيح فکر با واقعيت مستقل است. انگلس در تحقيقش در باره فوئرباخ، به طور سخنورانه اي مي پرسد آيا "انطباق درستي با واقعيت" را مي توانيم ايجاد کنيم و خود جواب مي دهد که اين پرسش در فلسفه "سؤال از هويت انديشه و هستي" ناميده مي شود. او اعتقاد دارد فلسفه ديالکتيکي بازتاب گذران سيستم هاي تاريخي متوالي در سطح ذهن است. براي انگلس و در کل براي مکتب مارکسيسم شناخت  نيازمند به  بازتاب مطمئني از واقعيت مستقل در سطح ذهن است.
     نظريه انطباقي شناخت پس از سال هاي زياد هنوز محبوب باقي مانده است. اين نظريه که براي اولين بار توسط بيکن مطرح شده بود، در شکل متفاوتي توسط ويتگنشتاين از نو گفته شد و در اين اواخر توسط رورتي نقد شد. اشکال بنيادي نظريه انطباقي شناخت ناتواني آن دراثبات کردن بازتاب قابل اطمينان از واقعيت مستقل از ذهن است.
     ** در حاشيه سرمايه جلد دوم صفحه 523 ترجمه فارسي چنين آمده است: چنان که ويکو مي گويد تفاوت بين تاريخ انساني و تاريخ طبيعي در اين است که ما در مورد يکي تحقيق کرده ايم و درباره ديگري تحقيق نکرده ايم.

    پي نوشت:
    1. contextualist

    Bibliography
    Althusser, Louis (1970). For Marx, trans. Ben Brewster (New York: Vintage).
    Bernstein, Euduard (1961). Evolutionary Socialism: A Criticism and Affirmation (New York: Schocken).
    Bهhm-Bawerk, Eugen (1949). Karl Marx and the Close of His System by Eugen Bهhm-Bawerk and
    Bهhm-Bawerk’s Criticism of Marx by Rudolf Hilferding, ed. and intro. Paul M. Sweezy (New York: Augustus M. Kelley).
    Cohen, G. A. (2001). Karl Marx’s Theory of History: A Defence, 2nd edn. (Oxford: Oxford University Press).
    Elster, Jon (1985). Making Sense of Marx (Cambridge: Cambridge University Press).
    Engels, Friedrich (1996). Ludwig Feuerbach and the Outcome of Classical German Philosophy, ed. C. P. Dutt (New York: International Publishers).
    Hanna, Robert (2001). Kant and the Foundations of Analytic Philosophy (Oxford: Clarendon Press).
    Hegel, G. W. F. (2005). Elements of the Philosophy of Right, trans. H. B. Nisbet, ed. Allen W. Wood (Cambridge: Cambridge University Press).
    Kolakowski, Leszek (1968). Toward a Marxist Humanism, trans. Jane Zielonko Peel (New York: Grove Press).
    Lukهcs, Georg (1971). History and Class Consciousness: Studies in Marxist Dialectics, trans. Rodney Livingstone (Cambridge, MA: MIT Press).
    Lukهcs, Georg (1975). The Young Hegel, trans. Rodney Livingstone (London: Merlin).
    Lukهcs, Georg (1978). Ontology of Social Being, vol. 1: Hegel, trans. David Fernbach (London: Merlin).
    Marx, Karl (1964). Early Writings, trans. and ed. Tom Bottomore (New York: McGraw-Hill).
    Marx, Karl (1967). Capital, ed. Friedrich Engels, trans. Samuel Moore and Edward Aveling (New York: International Publishers).
    Marx, Karl (1970). A Contribution to the Critique of Political Economy, trans. S. W. Ryazanskaya, ed. and intro. Maurice Dobb (New York: International Publishers).
    Marx, Karl (1973). Grundrisse, trans. and foreword Martin Nicolaus (Baltimore, MD: Penguin).
    Marx, Karl and Engels, Friedrich (1970). The German Ideology: Part 1, trans. and ed. Chris Arthur (New York: International Publishers).
    Marx, Karl and Engels, Friedrich (1978). The Marx–Engels Reader, ed. Robert C. Tucker (New York: Norton).
    Rockmore, Tom (1980). Fichte, Marx, and the German Philosophical Tradition (Carbondale, IL: Southern Illinois University Press).
    Rockmore, Tom (2002). Marx After Marxism: The Philosophy of Karl Marx (Oxford: Blackwell).
    Sellars, Wilfrid (1991). Science, Perception and Reality (Atascadero, CA: Ridgeview).

 
  • هرمنوتيک متن تاريخي

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    هرمنوتيک متن تاريخي

    رودلف.اي.ماکرل
     ترجمه سعيد باقري

    هرمنوتيک يا نظريه تفسير، علمي مذهبي بود که تلاش مي کرد متون مذهبي و عبارات وحياني را قابل   فهم سازد. واژ هرمنيا(hermeneia) که گمان مي  رود مرتبط با هرمس يعني خداي پيغامبر باشد، معادل هنر واسطه  گري بين آسمان و زمين يا خدا و انسان است. از آنجا که هرمنوتيک گفتار را قابل فهم مي  کند، مي  تواند مرتبط با فقه اللغه يا مطالعه زبان انسان به عنوان وسيله اي براي ادبيات باشد. بدين طريق هرمنوتيک مي  تواند به تفسير همه محصولات زباني، خصوصاً آنهايي که ريشه در مکان ها و زمان هاي دور دارند، تعميم يابد. بنابرين به طور کلي  تر،  نظريه تفسير با شرح متون ناآشناي تاريخي ارتباط داشته و  آنها را به بياني آشناتر برمي  گرداند.


    با ظهور مسيحيت به عنوان ديني جهاني، تفسير متن کارکرد اوليه عقيدتي خود را پيدا کرد يعني تعيين اينکه کدام قسمت از انجيل آيات محکم بوده و ادعاهاي متعارض در اين مورد بايد چگونه با هم سازگار گردند. در اينجا مسأله نه صرفاً بازيافتن معناي اصلي انجيل بلکه اطمينان از کارايي مستدام و تاريخي آن بود. در حالي که کليساي کاتوليک از قدرت سنت هاي نهادي در تعيين معناي عبارات کتاب مقدس دفاع مي کرد، پروتستانيسم کوشيد تفسير را از اين محدوديت ها رها سازد. آنها معتقد بودند افراد بايد بتوانند انجيل را در پرتو ايمان خود تفسير کنند. با اين جريان بر روح بيشتر تأکيد شد؛ روحي که متون مقدس را به صورت يک کلّ نشان مي  داد و بر حلّ مشکلات ادبي و لفظي آن کمتر متمرکز بود. کتاب هاي راهنماي پايتيستها براي تفسير انجيل کمتر به حفظ سنت تاريخي مي  پرداختند و بيشتر بر عشق که متمايز کننده نجات يافتگان و دوزخيان بود، تأکيد مي  کردند. در اين ميان روش هاي لغت  شناسنانه(فيلولوژيک) و تاريخي همچنان در کار باقي ماند تا به تعريف و توضيح سياق متن کمک کند. نويسندگان اناجيل، از قبيل حواريون، و خوانندگان اصلي  شان در استفاده از اين روش ها مشترک بودند. اين روش ها هم چنين مي توانستند آن قسمت هاي انجيل را که در انطباق با شرايط تاريخي تحريف شده بودند نشان دهند. يعني هر چه بيشتر تصديق شود که وحي آسماني کتاب مقدس با وساطت ابناي بشر و در زمان آنها صورت گرفته، ضروري  تر است که مشروعيت ادعاهاي واسطه  گري بشر بيشتر مورد ارزيابي قرار گيرد. خوانندگان انجيل در عصر روشنگري مانند جي. اس. اسميلر و کانت مي  توانستند با استخراج يک روح اخلاقي ثابت از نص گذراي متن انجيل اعتبار جديدي به آن بدهند.
     فردريش شلايرماخر(1834-1768) هرمنوتيک را از يک قاعده درباره موانع خاص موجود بر سر راه فهم، به يک دانش عمومي درباره خود فهم، تبديل کرد. اين امر باعث شد تا هرمنوتيک اهميت فلسفي بيابد. با اين حساب تفسير تنها براي جلوگيري از سوء فهم نيست بلکه براي ژرفا بخشيدن به فهم و بسط آگاهي نيز لازم است. تفسير وظيفه بهتر کردن فهم را بر عهده دارد و متضمن بازسازي عيني، ذهني، تاريخي و پيشگويانه گفتار مورد نظر مي  باشد.(شلاير ماخر1977a:93, 1977b:111) به  نظر مي  رسد اين مسأله به تفسير تاريخي در سيستم فکري شلاير  ماخر اولويت مي  دهد اما او در ادامه نشان مي  دهد که تفسير تاريخي عمدتاً مربوط به زبان است. رويکرد «عيني-تاريخي» گفتارِ زباني را به عنوان يک کلّ در نظر مي گيرد و دانش مکنون در آن را يک محصول زباني مي داند.(شلاير ماخر 1977a: 94) تفسير تاريخي در واقع بخشي از آن چيزي است که شلايرماخر آن را «تفسير نحوي» مي خواند که به همه جنبه هاي زبان(نه صرفاً دستور زبان) مي پردازد. رويکرد تاريخي تنها بخشي از رويکرد عيني است و مکمل خود را در[ترکيب] «عيني-پيشگويانه»  دارد. اين رويکرد چنين تعريف شده است: ظرفيتِ «نشان دادن اينکه چگونه گفتار مي  تواند گسترش بيشتري در زبان ايجاد کند.»(شلايرماخر 1977b:112) او رويکرد عيني-تاريخي زبان به گذشته را يک محصول توليد شده در نظر مي  گيرد و رويکرد عيني-پيشگويانه زبان را قابليت توليدي زبان لحاظ مي  کند. از آنجا که شلايرماخر در واقع يک منطق  دان است، رويکردهاي «ذهني-تاريخي» و «ذهني-پيشگويانه» را نيز مطرح مي  کند. رويکرد اول گفتار را به عنوان يک واقعيت در زندگي ذهني فرد تلقي مي  کند و دومي محتوي انديشمندانه[گفتار] را از جهت تأثيرات ديگرش مورد ملاحظه قرار مي  دهد. اين رويکردها متضمن آن چيزي هستند که شلايرماخر آن را، چه در حالت تاريخي ناظر به گذشته يا در حالت پيشگويانه ناظر به آينده، «تفسير روانشناسانه» مي  نامد.
     تفسير نحوي به زبان مشترک به عنوان پيش فرض ارتباط مي  نگرد. از لحاظ تفسير گرامري «هر فرد نمايانگر جايي است که زبان مزبور در آن به طرز خاصّي شکل مي گيرد و گفتار او تنها در کانتکس تماميّت زبان قابل فهم مي شود.»(شلاير ماخر 1977a:78, 1977b:98) بالعکس تفسير روانشناسانه، متوجه چگونگي بسط خلاقانه زبان توسط سوژه  هاي فردي است. اين تمايز به شلايرماخر امکان مي  دهد که دو روش متباين ارزيابي گفتار بشري را درپيش گيرد. «تفسير نحوي، گفتار را از جهت خلاقيت و تکراري(کلاسيک) نبودن بررسي مي  کند و تفسير روانشناسانه گفتار را از لحاظ خاص و منحصر به فرد(اصيل) بودن.»(شلايرماخر 1977a:83, 1977b:102) خلاقيّت يک ايده  آل کلاسيک است که در محدود زبان مشترک قرار مي  گيرد تا به کمال ارتباط دست يابد. در مقابل اصالت از واري استفاده مي  کند تا به آگاهي عميق روانشناسانه دست يابد. ايده  آل مطلق از نظر شلايرماخر از آن گفتار سنتز يعني گفتار خلاق و اصيل است  که نبوغ و صور مثالي ناميده مي  شود.  از نگاه رمانتيک، رويکرد تاريخي صرفاً به احياء رويکرد کلاسيک مي انجامد. وظيفه فهمِ يکه  بودن يک متن به تفسير روانشناسانه بر مي گردد که هدفش قرار دادن اصل تکويني متن در زندگي ذهني پديدآور است. شلايرماخر به اين لحظه تکوين عنوان «تصميم تعيين  کنند پديدآور»(شلايرماخر 1977:a 189) مي  دهد يعني لحظه  اي که توانسته مانند يک دانه برويد و رشد کند. تفسير روانشناسانه براي بازسازي تصميم تعيين  کننده، آن را عملي آزادانه تلقي مي  کند که مي  تواند صرفاً «مسير کار»(1977a:138) را نشان دهد اما نتيجه يا هدف نهايي آن نيست. براي بررسي نتيجه يا هدف نهايي، شلايرماخر به تفسير تکنيکي متوسل مي  شود که از تفسير صرفاً روانشناسانه محاسبه  پذيرتر است.
     تفسير تکنيکي بين آغاز متفکرانه يک کار يا جوانه زدن آن و تکميل تأليفي آن تفاوت قائل مي  شود. تفسير تکنيکي در نظر مي  گيرد که چگونه ممکن است تلاش مؤلف براي تأليف-يعني تلاش او براي سامان دادن انديشه  هايي که در فکر او به سوي يک کل سامان  يافته حرکت دارند- انديشه  هاي متفکرانه را تغيير دهد.(1977a: 215) بنابرين تفسير تکنيکي مي  تواند به عنوان يک نوعِ تمرکز  يافته از تفسير روانشناسانه در نظر گرفته شود.(1977a:179) در حالي که تفسير روانشناسانه، خلق يک اثر را در ارتباط با غناي محفوظ و حتي ناآگاهانه زندگي و تغييرات خودانگيخته آن مي  داند، تفسير تکنيکي با انديشه  هاي صريح و آشکار شروع مي  کند و آنها را به طور روشمند تا نتايجشان دنبال مي  کند. تفسير تکنيکي هم چنين خلق يک اثر را با ريشه هاي تاريخي آن مرتبط مي  داند.
     هدف هر دو تفسير تکنيکي و روانشناسانه فهم روش فردي يک اثر است. اگرچه باز در اينجا روش پيشگويي مورد استفاده قرار مي  گيرد ولي اين بار توسط روش مقايسه  اي متوازن مي  گردد. درحالي که پيشگويي متضمن شناسايي بي  واسطه يک فرد از ديگري است، مقايسه ديگري را از طريق مفاهيم کلي تعريف مي کند. پيشگويي، بدون توسل به نوع کلي انسان، سازگاري انسان هاي خاص را به ذهن متبادر مي  کند. اين[امر] مبتني بر اين فرض است که هر فرد «علاوه بر آنکه خود متمايز است، قابليت پذيرش تمايز ديگران را نيز داراست. «به نظر مي رسد در اينجا فرض شده که هر فرد حداقلي از هر فرد ديگر را داراست. به همين نحو، پيشگويي از طريق مقايسه با خويشتن رخ مي دهد.»(1977a:167-70) اگر مفسران يک اثر تاريخي بايد آن را بهتر از مؤلف بفهمند، آنگاه آنها بايد بذرهاي متناسب با آن را در خود بيابند. بذرهايي که با بذر نخستين، يعني تصميم تعيين  کننده اثر قابل مقايسه هستند.
     آگوست ويلهلم بوئخ(1867-1785) با شلايرماخر هم  کلاس بود اما به تفسير تاريخي اهميت بيشتري مي  داد و براي تفسير روان- منطقي اهميت کمتري قائل بود. بخشي از اثر او  به هرمنوتيک اختصاص داده شده و بين تفسير و فهم تمايز قائل مي  شود. منظور او از فهم «آگاهي از آن چيزي است که از طريق آن معنا و مفهوم يک چيز انتقال يافته، تعريف شده و معين مي  گردد.»(بوئخ 1986: 49) به نظر او هرمنوتيک در نگاه به شرايط فهم حالت انتقادي دارد و به عنوان بخشي از فقه اللغه(فيلولوژي) متضمن يک آنِ شناختي، يعني آگاهي از چيزي که از پيش معلوم است.(بوئخ 1968: 9)
       بوئخ چهار نوع تفسير را از هم تمييز مي دهد، دو نوع اول بر شرايط عيني موضوع ارتباط مبتني است و دو نوع ديگر بر شرايط ذهني. 1- تفسير نحوي که از معناي ادبي فهم متون عيني آغاز مي  شود 2- تفسير تاريخي که از معناي کلمات با ارجاع به ارتباطات بنيادي و سياق متن آغاز مي  شود 3- تفسير فردي که با «خود سوژه» آغاز مي  شود و نهايتاً 4- تفسير خلاق که به خود اين سوژه «با رجوع به روابط بين سوژه ها در راستاي هدف و جهت اثر» مي  پردازد.(بوئخ 1968:51) تفسير تاريخي در مرتبه بالاتري از تفسير نحوي قرار دارد زيرا معناي يک متن از خود کلمات استخراج نمي  شود بلکه در ايده  هايي نهفته است که به شرايط واقعي ارجاع مي  دهند. بوئخ مدعي است که نويسنده چنين پيش فرض مي  گيرد که مخاطبان او سخنانش را نه صرفاً به طور نحوي و گرامري بلکه بيشتر با توجه به مقصود خود سخن درک مي  کنند زيرا محتواي سخن ارتباط واقعي با شرايط تاريخي داشته و بنابرين آن شرايط را براي هر فرد انديشه  ورزي يادآوري مي  کند.(بوئخ 1968:77) او معتقد است که نقد، هرمنوتيک را با بررسي تناسب و اصالت اثر تکميل مي  کند و حقيقت تاريخي تنها از طريق همکاري هرمنوتيک و نقد قابل  حصول مي  شود.
     ديلتاي(1911-1833) هرمنوتيک را به نحوي گسترش داد تا نه تنها کارهاي ادبي بلکه همچنين همه تعينات بشري، از جمله اسناد تاريخ، را مورد ملاحظه قرار دهد. مقاله سال 1860 ديلتاي «سيستم هرمنوتيک شلايرماخر در ارتباط با هرمنوتيک متقدم پروتستان» آن نوع از علم هرمنوتيک را به بحث مي  گذارد که به سوي «ايجاد[نوعي] قضاوت» حرکت کرده و مي  تواند مفاهيم را نه  تنها به يکديگر بلکه به اجزاي واقعي زندگي تاريخي ارتباط دهد.(ديلتاي 1966:133) اين اولين جايي است که ديلتاي مي  گويد هرمنوتيک تنها به بازسازي معناي مورد نظر مؤلف محدود نيست بلکه مي  تواند در فهم تاريخي و علوم انساني به طور عام به کار آيد. قصد او در بين سال هاي 1860 تا 1900 اين بود که فهم تاريخي را با تمرکز بيشتر بر بنيان تجربي علوم انساني و نه با تمرکز بر چارچوب تفسيري آنها توسعه دهد. فرض مسلم کارهايي مانند مقدمه بر علوم انساني(1883) و ايده  هايي مربوط به روانشناسي تحليلي و توصيفي(1894) آن است که تجربه گذشته، ارتباطي دروني فراهم مي کند تا دسترسي به جهان انساني–تاريخي ميسر شود.
     درحالي که وظيفه اصلي علوم طبيعي يافتن قوانين فرضي است که ارتباط عناصر ذاتاً نامرتبط را توضيح مي دهند، علوم انساني بايد ارتباط نامعيني را تحليل کنند که توسط تجربه گذشته به قالب ساختار معيّن  تري ريخته مي  شود. ديلتاي در(فيلولوژي) خود از فهم به عنوان پروسه اي براي توضيح توالي تجربه گذشته سخن مي  گويد. هر زمان که ما به يک موقعيت برمي خوريم، اهميت آن را در سايه تجربه اي که در خلال زمان به دست آورده ايم، مي سنجيم. تجربه گذشته در زمان پرداخته مي  شود و يک فهم ضمني از حضور در يک عرصه تاريخي بزرگتر براي ما فراهم مي  کند. از اين طريق فهم تاريخي به عنوان تبيين فهم ضمني تجربه گذشته تلقي مي  شود.
     ديلتاي کليّت پروژه  اش را نقد عقل تاريخي مي  دانست. فرمول  بندي نهايي تفکراتش در کتاب شکل  گيري جهان تاريخي در علوم انساني(1910) نمايان است. اين اثر حاوي مهمترين تحقيق هرمنوتيکي او يعني «فهم ديگر اشخاص و تجليّات زندگي آنان» است. هدف اين تحقيق آن است که بيان کند چگونه فهم ديگران به فهم تاريخ  نگاري کمک مي  کند. اين اثر با  بيان اين نکته آغاز مي  شود که داده  هاي تاريخي هميشه تجليّات زندگي هستند، اما لزوماً بيانگر تجربه گذشته ديگران نيستند. ديلتاي مي  نويسد: منظورم از تجليّات زندگي صرفاً عباراتي نيست که چيزي را مدنظر دارند يا به معناي چيزي گرفته مي شوند بلکه منظور آن عباراتي است که بدون قصد بيان روح فرد، آن را قابل  فهم مي  کنند. نوع و حوزه فهم بسته به طبقات مختلف تجليّات زندگي تفاوت خواهد کرد.(ديلتاي 2002:226)
    ديلتاي بين سه طبقه از تجليّات زندگي تمايز قائل مي  شود که ما در بدو امر آنها را نظري، عملي و آشکار کننده مي  ناميم. اولين طبقه از مفاهيم، احکام و شکل هاي انديشه صرف تشکيل شده است. هر چيزي در اين تجليّات نظري بيان شود، چيزي بيش از معناي منطقي نخواهد داشت. «اينجا فهم تنها در محتواي منطقي اش لحاظ مي  شود، يعني در هر زمينه  اي همان باقي مي  ماند. اين تجلي در مقايسه با تجليّات ديگر زندگي مهم  تر از آنها است.» اين تجليّات زندگي تا آنجايي عبارت تلقي مي  شوند که قصد دارند محتواي مهمي را انتقال دهند اما بيانگر ديگربودگي گوينده آنها نيستند. شکل هاي انديشه «از تجربه گذشته که از آن برآمده  اند، جدا شده و اين خصوصيت مشترک اساسي را دارا هستند که در نُرم هاي منطقي پذيرفته شده  اند. اين امر به آنها يک اين هماني مستقل از موقعيتشان در زمينه انديشه اعطا مي کند.»
    کنش ها، طبقه دوم تجليّات زندگي هستند. آنها به منظور انتقال ايده ها صورت نگرفته اند بنابرين روشي که آنها را با اهداف عملي زندگي انسان مرتبط مي کند، مي  تواند ايده اي را به ديگران انتقال دهد. کنش ها تنها بخشي از زندگي دروني کنشگر را نشان مي  دهند. اهميت کنش ها در يک جانبه بودن است زيرا آنها پاسخ  هاي عملي به موقعيت هاي خاصّ هستند. سومين طبقه از تجليّات زندگي چنين است:
    بيان تجربه گذشته، يعني يک ارتباط خاص بين آن زندگي  اي که از آن تجربه نشأت گرفته و فهمي که از آن به دست آمده است. بيان تجربه گذشته مي  تواند بيشتر حاوي حالات زندگي روحي باشد تا حاوي هر درون  نگري ديگر که مي  تواند به ديدگاهي از آن زندگي منجر شود. اين بيان از عمقي برمي  آيد که توسط آگاهي دريافت نمي شود... ارتباط[بيان] با محتواي انساني يا روحي مندرج در آن مي تواند صرفاً براي فهمي در چارچوب آن قابل دسترس گردد.(2002:227)
    يک يادداشت به  هم ريخته يا يک نکته تصادفي در يک يادداشت خصوصي مي تواند نگراني  هاي فرد را کاملاً آشکار کند. ما حتي ممکن است از گفته هاي ناآگاهانه خود متعجب شويم چرا که آنها اغلب خصوصيات غيرمنتظره ما را آشکار مي  کنند. اين گفته  ها قادرند نه تنها ديگربودگي ديگري را آشکار کنند بلکه قادرند ديگربودگي خودمان را نيز آشکار کنند. در اينجا خود و ديگري در يک چرخه هرمنوتيکي «به  هم  وابسته» مي  شوند.
    از آنجا که بيان تجربه گذشته ملهم از تمام حوزه زندگي روحي است، مي تواند بزرگترين چالش را نسبت به فهم و بيشترين مجال را براي سوء فهم ايجاد   کند، و تفسير آن مشکل  تر از دو نوع ديگر تجليّات زندگي است زيرا آن بيان توسط علايق عملي و نظري زندگي عادي کنترل نمي  شود. بيان تجربه گذشته جذابيت زندگي را به روش هاي بازتري انعکاس مي دهد.
    ديلتاي مفهوم روح عيني را از هگل گرفت اما خصوصيت کلي و نظري آن را -که در يک فلسفه ايدئاليستيِ تاريخي تحت عنوان اشتراک تجربي و قابل  قبول براي آن فرض مي  شد- بازسازي کرد. روح عيني معاني مهمي که ميراث سنت هستند، در خود دارد. روح عيني زمينه  اي ايجاد مي  کند که به وسيله آن گذشته تبديل به يک «حال ماندگار» مي  گردد.(2002:229) حتي اثر يک نابغه، ذخيره مشترک ايده  ها، طرز تلقي  ها[و] الگوهايي است که خصوصيت يک نسل و يک منطقه[مي  باشند]. از ابتداي کودکي، خويشتن هر کس توسط روح عيني تربيت مي  شود.[روح عيني] همچنين واسطه  اي است که در آن فهم ديگر اشخاص و تجليّات زندگي آنها ميسر مي  شود، چون هر چيزي که در آن روح عينيت يافته است، خود حاوي چيزي است که در من و شما مشترک است. روح عيني واسطه اشتراکاتي است که به وسيله آنها آن چيزي که ديلتاي «فهم اوليه» مي  نامد، هدايت مي  شود. اين واسطه عام ولي محلي، معني اوليه اي را فراهم مي  کند که ما با آن رشد مي کنيم. فهم اوليه مستلزم «استنباط آگاهانه» يا حداکثر يک «استنباط تحليلي» نيست. ادعاي مهم ديلتاي در اينجا اين است که تجلي زندگي مي  تواند «چيزي درباره روح آدمي بيان کند» زيرا جايگاهش را در «نظم روشن»[و] پيشينِ روح عيني يافته است.
    اين روش درک معني به ما اجازه مي  دهد تا سرشت فهم و تفسير را بازبيني کنيم. ديلتاي همچنان از فهم به عنوان روندي سخن مي  گويد که از چيزي خارجي شروع مي  شود[و] نهايتاً به چيزي دروني مي  رسد اما اين مسأله نبايد به عنوان برگشت به وضعيت روانشناسانه ذهن مؤلف تفسير شود. معناي اوليه امر دروني در حوزه معني، ارتباط ذاتي بخش هايي است که کليّت بيان را مي  سازند. ارتباط بيان با آنچه که بيان مي  گردد يک ارتباط دروني و وابسته به جايگاه ذاتي بيان در نظم منسجم روح عيني است. تمام آنچه فهم اوليه به دنبال آن است معناي عمومي(مشترک) بيان است. براي اطمينان، تفسير به ندرت در اينجا متوقف مي  شود اما اشتراک روح عيني جهت  گيري اوليه فهم انساني را فراهم مي  کند.
    وقتي معناي عمومي يا مشترک يک بيان کافي به نظر نمي رسد ما به[سطح] بالاتر فهم حرکت مي کنيم. فهم بالاتر صرفاً با معنا مرتبط نيست بلکه حقيقت را مطرح مي کند. اين اتفاق وقتي رخ مي  دهد که ما با ابهامات و عدم هماهنگي در متن رو به رو مي  شويم يا اينکه به احتمال وجود انحرافي در متن مظنون مي شويم. آنگاه ما بايد بيان مورد بحث را با بيان هاي مشابه اعم از آنکه در آن متن يا ديگر متن ها باشد يا در صورت اقتضاء در ارتباط با ديگر متن  ها، مقايسه کنيم.
    از نظر ديلتاي علوم انساني براي هدايت فهم به سمت زمينه  هاي نظري کلي تر ضروري هستند، اعم از اينکه اين علوم اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي، مذهبي يا سکولار باشند. بنابرين مکاتب ادبي مي توانند يک عبارت شاعرانه مبهم را بررسي کنند و تلاش کنند تا معناي آن و تفسيرش را همچون يک راهنماي ادبي، به ادبيات معاصر يا نيمه  معاصر تبديل کنند. همچنين آنها مي  توانند معناي آن عبارت شاعرانه را با کمک الزاماتِ فنيِ خاصِ يک ژانر، توضيح دهند. اين موارد مي  تواند از فهم  هاي برتر زمينه بزرگتري براي ارجاع و حرکت از استنباط ساده تمثيلي به استنباط استقرايي فراهم آورد.
    به هر حال، فهم برتر مي  تواند بر سياق هاي خاصّ  تر که مرتبط با اثر يا پديدآور هستند، متمرکز شود. ملاحظه چنين سياق هايي بايد به نتيجه  گيري در پروسه تفسير منجر شود و يک تغيير را نشان دهد؛ تغيير جستجوي رابطه «بيان با آنچه بيان مي  گردد» به رابطه «محصول با پروسه توليد.»(2002:233) در اينجا ما از معناي ارتباط به چيزي شبيه ارتباط علّي منتقل مي  شويم. وقتي فهم بالاتر درباره اطلاعات زندگيِ پديدآور براي حصول بينش کامل  تر به معناي حاصل شد،  ديگر نيازي نيست به لحاظ نظري برخي آنات تکويني، مانند تصميم تعيين کنند شلايرماخر، دنبال شود. در عوض ديلتاي کمتر به حالات زندگي پديدآور براي بيان حالت وحدت  بخش اثر توجه مي کند. در عبارت ذيل، ديلتاي از وحدت فردي زندگي يا يک اثر به عنوان کل سخن مي گويد:
    فهم هميشه چيزي فردي را موضوع خود قرار مي  دهد و در شکل هاي برتر بر اساس تجميع استقرائي آنچه در يک اثر يا زندگي ارائه شده، پيش مي رود تا ارتباط کلي يا اتحاد يک اثر يا يک شخص، يعني يک ارتباط زنده را استنباط کند. تحليل تجربه گذشته و خويشتن- فهمي نشان داده اند که فرد يک ارزش ذاتي در جهان روح انساني است؛ در واقع فرد تنها ارزش ذاتي است که ما مي  توانيم بدون ترديد آن را بپذيريم. بنابراين ما دغدغه فرد داريم نه صرفاً به عنوان مصداقي از انسان کلي، بلکه به عنوان يک کل فردي.(233) به هر روي برترين شکل فهم، پروسه خلق مجدد يا تجربه مجدد است که در تقابل با فهم ساده قرار مي  گيرد: «فهم به معني واقعي کلمه فعاليتي است که در جهت عکس جريان توليد[اثر] حرکت مي  کند اما يک تجربه مجدد کاملاً همدلانه ايجاب مي  کند که فهم با جريان خود حوادث پيش رود».(2002:235) تجربه مجدد فهم را با تکميل چرخه هرمنوتيکي بسط مي دهد. اگر فهم به سياق کلي بر مي  گردد، تجربه مجدد با پيروي از اجزائي که بر کل تمرکز مي  کنند، به پيش مي  رود. يک تجربه مجدد يک[نوع] بازسازي روانشناسانه نيست بلکه باعث يک فهم بهتر يا انتقادي  تر است که[فهم] اصلي را مي پالايد. مورخان مي توانند يک تجربه مجدد روايي از گذشته را که از هر سه نوع تجليّات زندگي الهام مي  گيرد، فراهم کنند. اگر بخواهيم از واژه  شناسي(ترمينولوژي) خود ديلتاي استفاده کنيم، مورخان مي  توانند احکام نظري را براي توصيف موقعيت  هاي گذشته، تمرکز بر کنش هاي مهم و بيان تجربه گذشته و براي خلق معناي آن چيزي که احتمالاً رخ داده است، صورت  بندي کنند. براي بيان اين مطلب در اصطلاح کلي تر، ما مي توانيم گذشته را به سه طريق بفهميم: 1- از طريق بازنمايي هاي گفتماني 2- از طريق بازمانده  هاي شناختني که کنش هاي گذشته از خود به جا گذارده اند 3- از طريق بياني که چيزي متعين را آشکار مي  کند. بازنمايي هاي گفتماني مي  توانند تاريخ را در عبارات کلي توصيف کنند يعني بازمانده  هاي شناختني دسترسي به تاريخ را از طريق جزئيات فراهم مي کند. نهايتاً بيانات عيني از آن جهت براي ما مهمّ هستند که ما را در فردي کردن آن چه رخ داده، کمک مي کنند. عزيمت هرمنوتيک از تفسير روانشناسانه به طور واضح  تر در اثر مارتين هايدگر(1976-1889) ديده مي شود. در وجود و زمان هايدگر مي  نويسد، دازاين - با معني لفظي آنجا بودن که ممکن است برخي آن را معادل وجود انساني تفسير کنند- «خود را بيان مي  کند نه به اين دليل که.... به عنوان چيزي دروني در مقابل چيزي خارجي مشخص شده است بلکه به اين دليل که به عنوان بودن- در- جهان، مي  فهمد که از پيش در خارج وجود داشته است.»(هايدگر 1962:205) انسان، آنجا- بودن(دا- زاين) در جهان است. انسان ها مي توانند جهان را بفهمند زيرا از پيش بيرون خويش و بخشي از جهان هستند. مي توان گفت هرمنوتيک هستي شناسانه هايدگر حالت افراطي اين ادعاي ديلتاي است که «شرايط مقدماتي احتمال علم تاريخ در اين واقعيت نهفته است که ما خود يک موجود تاريخي هستيم.»(ديلتاي 2002:298)
    فهم تاريخ خود در يک حالت تاريخي وجود قرار مي  گيرد. از نظر هايدگر[فهم] شامل تصويري اين- جهاني است که مي  تواند در حالات ما يافت شود. اين حالات صرفاً روانشناسانه نيستند بلکه اشکال اگزيستانسال وجود هستند که با جهان پيرامون ما همنوا شده  اند. به معناي دقيق کلمه، فهم يک کنش مفهومي نيست اما متضمن يک «پيش مفهوم» يا يک «پيش- داشت» مي  باشد(هايدگر 1962:191) که بايد توسط تفسير مشخص گردد. «پيش ساختار فهم» هنوز نياز دارد تا براي «شبه  ساختار تفسير» مطرح شود تا بتواند آشکار شود اما توضيح مفهومي درک انساني در جهان خود را با شناخت واقعي تاريخي راضي نمي  کند [بلکه] خود را با چيزي اساسي  تر به پيش مي  اندازد يعني همان احتمال تاريخي بودن به عنوان توضيح زمانمندي موجود.
    اين احتمال صرفاً يک احتمال نيست بلکه احتمالي است که توسط سنت به ارث رسيده؛ سنتي که ما درون آن پرتاب شده  ايم. مناقشه برانگيزترين فرمول  بندي اين رويکرد به تاريخ اين ادعا است که [تاريخ] سرنوشت ما را مي  سازد.(6-2002:435)
     از آنجا که شرايط تفسير تاريخي از نظر ديلتاي همانقدر که اختيار  دهنده هستند، به همان اندازه محدود  کننده نيز هستند[و] از معنايي از مشارکت انسان در تاريخ استخراج شده اند، هايدگر بر شرايط اگزيسانسيال مشارکت در تاريخ تمرکز مي کند. در عوضِ بسط معنايي مشارکت فعال که اجازه مي  دهد پرسپکتيو انساني نقشي در فهم تاريخي بازي کند، هايدگر بر مشارکت منفعل  تر تأکيد مي  کند که منتهي به معناي هستي  شناسانه تاريخي است که در آن هر چيز که به انسانگرايي نزديک شود، صريحاً رد مي  شود.
    هانس گئورگ گادامر(2002-1900) هرمنوتيک هستي  شناسانه هايدگر را بسط داد تا در ايجاد حقيقت تاريخ  نگارانه به علوم انساني نقشي بزرگتر بدهد. او هرمنوتيک را مسأله  اي در خدمت سنت مي  بيند اما به نظر او حاصل تفسير همانند نظر هايدگر از پيش مقدر نيست. هرمنوتيک گادامر يک آگاهي متأثر از تاريخ را مطرح مي کند که با اعمال معاني قديم بر موقعيت  هاي جديد زنده باقي مي ماند. از نظر او وظيفه هرمنوتيک بازسازي برخي معاني اصلي به مفهوم شلايرماخري نيست، همچنين فهم بهتر يا انتقادي تر ديلتاي نيست بلکه فهم متفاوتي است که مرتبط با حال است.
    در حالي که ديلتاي تأکيد مي کرد که کمک هاي روش شناسانه، شناختي و درکي بايست توسط علوم انساني انجام گيرد، گادامر بر قابليت آنها(علوم انساني) بر حساس کردن ما در بسط قواي فهم تأکيد دارد. اينجا گادامر به سنت استعاري کلاسيک و ايدئال هلمولتزيان درباره آموزش(Helmholtzian) برمي  گردد که به «خودشکل  گيري»، آموزش يا باروريِ انسانيت تعريف مي  شود.(گادامر 1992:9)
    گادامر ديلتاي را به جهت اذعان به تناظر فهم با روش هاي استقرايي که در حال عيني شدن هستند، نقد مي کند. او به اينکه ديلتاي اين روش ها را تا حد فهم برتر محدود کرده است، توجهي ندارد. گرچه ديلتاي فکر مي کند که روش هاي استقرايي بايد هميشه با موضوعشان منطبق باشند اما بر  خلاف گادامر اين ادعا براي او آسان نيست که استقراء در علوم انساني بايد «هنري- ذاتي» باشد و هميشه مستلزم «ذوق» خواهد بود. از نظر گادامر نقش علوم انساني در فهم تاريخ در سطح درک و قضاوت صريح کمتر از فرنوسيس(phronesis يک مفهوم ارسطويي که معمولاً به prudence ترجمه مي شود اما معادل ذوق tact گادامري است) و پيش داوري است. پيش داوري ها به لحاظ هرمنوتيکي به عنوان يک راه دسترسي به سنت هاي تاريخي که ما بخشي از آن هستيم، اهميت دارند. گادامر مي نويسد: «اگر ما بخواهيم نسبت به سرنوشت انسان يعني حالت تاريخي وجود، منصف باشيم، ضروري است تا به صورت بنيادي از مفهوم پيش  داوري اعاده حيثيت کنيم و اين واقعيت را که بپذيريم که پيشداوري هاي مشروعي نيز وجود دارد.» (1992:277) پيشداوري هايي که آزمون زمان را گذرانده و قادر به انطباق با شرايط جديد هستند، قدرت هنجاري دارند. پيش  زمينه هاي پيشداوري در آثار ديگران، براي گادامر مهم است زيرا اين زمينه ها مي توانند به آگاهي از پيش داوري هاي خود ما که ممکن است به نحوي مغفول مانده باشند، منجر شود. تقابل پيشداوري ها در مقابل هم بحثي تاريخي فراهم مي آورد که حقيقت براي آن يک نتيجه حکمي نيست بلکه در خود پروسه[گفتگو] جاي دارد. ارتباط ما با تاريخ يک پروسه مستمر است که وظيفه اش به دست آوردن برخي تقارن  هاي قطعي با گذشته نيست بلکه رسيدن به يک هم  عصربودگي باز است. گادامر تلاش هاي معطوف به گذشته[در جستجوي] همزماني براي يک هم  عصربودگي پيش  رو که در آن آفاق گذشته و حال آميخته مي  شوند را رد مي  کند. در حالي که مي  توان گفت هرمنوتيک ديلتاي گذشته را به وسيله قضاوت انتقادي که آن را از حال متمايز مي  کند، کنار مي  نهد، هرمنوتيک گادامر يک رويکرد نظري نسبت به تاريخ دارد. گادامر تاريخ را به عنوان ادامه دادن يک ديالوگ به واسطه زبان درک مي  کند. در چنين ديالوگي بين نسل هاي مختلف سنت، هيچ موضوع فردي وجود ندارد. کارل- اتو اپل(-1922) تا حدودي در اين نظر با گادامر هم عقيده است که فهم هرمنوتيکي متضمن «درگيري پيش- تأملّي» با سنتي است که «به لحاظ هنجاري الزام آور» است.(اپل 1989:321) اپل متمايل است تا رويکرد هرمنوتيکي به تاريخ را گفتگويي ارتباطي و بين  الاذهاني تعريف کند اما اين مسأله براي توليد حقيقت تاريخ  نگارانه، آن طور که گادامر مي  انديشد، کافي نيست.
    در هر ديالوگ انساني لحظه  اي پيش مي  آيد که در آن يکي از طرفين ديگر به طور جدي[و] هرمنوتيکي تلاش نمي  کند تا طرف ديگر را[بر اساس] منوياتش درک کند، بلکه مي  کوشد تا از او به عنوان اتفاقي شبه طبيعي و عيني، فاصله بگيرد. در اين نقطه او ديگر تلاش نمي  کند از وحدت زبان در ارتباط بهره گيرد بلکه بيشتر تلاش مي  کند گفته ديگري را به عنوان نشانه  اي از يک موقعيت واقعي و عيني قابل  توضيح، ارزيابي کند، بدون آنکه[بخواهد اين کار را] در زباني که در نزد آن طرف نيست[انجام دهد]. اين تعليق جزئيِ ارتباطِ هرمنوتيکي به نفع روش هاي شناختي عيني، مانند ارتباط يک پزشک با بيمار است، خصوصاً ارتباط يک روانپزشک با يک بيمار رواني.(ص 335)
    اين رويکرد دومِ ارتباط جزئاً تعليق شده، نوعي تبيين را ممکن مي سازد اما نه آن تبيين شبيه قانوني پوزيتيويست  هاي منطقي که ادعا مي کردند در علوم طبيعي يافت مي  شود. اپل يک فضاي مياني بين «دانشمندان» علوم طبيعي، مطابق[نظر] پوزيتيويست هاي منطقي و «هرمنوتيک علوم فرهنگي» ايجاد کرد که مي  توان آن را فضاي علوم رواني- اجتماعي ناميد. کارکرد اين علوم رواني- اجتماعي اشاره به فاکتورهايي است که پشت فعالان در تاريخ، پنهان هستند و نمي  توان تماماً از آنها آگاهي يافت. در اينجا تبيين به «مجموعه علايق» تاريخي اشاره دارد و[اين تبيين ها] حداقل تا حدودي تشخيصي هستند. سوژه  هاي تاريخي تا حدي[شبيه] بيماران مي  شوند اما براي آنکه هر تشخيص رواني-اجتماعي مؤثر شود[آنها] بايد در يک فهم هرمنوتيکي از پيش موجود دوباره ادغام گردند.
    در[کتاب] معرفت و علايق بشري، يورگن هابرماس رويکردي مشابه به خويشتن  فهمي انسان دارد. او تبيين هاي تشخيصي اپل را ياري دهنده علاقه رهايي ساز عمومي تلقي مي کند. براي رد توّهم تئوري محض، هابرماس همه تحقيقات بشري را به سه «علاقه معرفت  ساز» مرتبط مي سازد که مشروعيتي استعلايي دارند.(هابرماس 1971:22) هابرماس علاقه فني علوم تجربي-تحليلي را از علاقه عملي علوم هرمنوتيک - تاريخ  نگارانه و علاقه رهايي  بخش علوم اجتماعي که جهت  گيري انتقادي دارند، تمييز مي دهد. علوم هرمنوتيکي-تاريخ  نگارانه علاقه  اي در «حفظ و بسط بين الاذهاني بودن فهم دوجانبه عمل- محور» دارند.(1971:310) علوم اجتماعي بايد وراي اجماعي بروند که بر اساس اِعمال خرد سنتي بر [زمان] حال قابل حصول است. علوم اجتماعي، به معناي دقيق کلمه، به دنبال قواعد ثابتِ تعاملات اقتصادي و سياسي هستند اما تنها در صورتي مي  توانند انتقادي باشند که نشان دهند آيا اين ثبات ها ضروري و مطلوب هستند يا خير. وقتي اين علوم بر وظيفه فلسفي «خويشتن» غلبه کنند، فهم تاريخنگارانه مي تواند روشنگري تاريخ  نگارانه را گذرانده و گونه  هاي انساني را «از وابستگي به قدرت هاي رسمي رهايي دهد. از آنجا که فهم تاريخ  نگارانه ريشه در مشارکت هرمنوتيکي و زبانشناسانه گذشته دارد، روشنگري تاريخ  نگارانه مي  تواند ما را از روابط قدرت در راه آينده، رها کنند.
    او يک تضاد بين دو حالت هرمنوتيک ترسيم مي  کند: يکي هرمنوتيک يادآوري که تفسير را به عنوان نوعي فهم غني شده مطرح مي  کند و ديگري هرمنوتيک راز- زدا که در آن تفسير نوعي تبيين است.(ريکور 1970:27) نمونه  هاي اوليه هرمنوتيک يادآوري را بايد نزد ديلتاي، هايدگر و گادامر يافت؛ اما بهترين نمونه از هرمنوتيک راز- زدا تلاش هاي آشکارساز و قابل  شناسنايي در [کارهاي] مارکس، نيچه و فرويد است. ريکور همچنين اين نوع از آشکارسازي را هرمنوتيک شک مي  خواند و حتي پيشنهاد مي  کند که تضاد دوگانه راز- زدايي و يادآوردي، تفسير را به پيش مي  برد. او از «انگيزش دوگانه» هرمنوتيک، يعني «تمايل به شک و تمايل به گوش دادن؛ تعهد به جديّت و تعهد به تبعيت» سخن مي  گويد. در حالي که اين طرح دوگانه براي تبيين آنچه هرمنوتيک مي  انگيزاند تمايل دارد تا هرمنوتيک را قطبي(پولاريز) کند[ولي] به اشکال ترکيبي مجال نمي  دهد. پس ريکور به طور متناقضي متذکر مي  شود که «آن ممکن است بت شکني افراطي باشد که به يادآوردن معني تعلق دارد.»(ريکور 1991:289)
     به هر حال با گذاشتن بدگماني و جديّت در يک سو و گوش دادن و اطاعت در ديگر سو، ريکور ممکن است تأثيري ايجاد کند [مبني بر اينکه] که گوش دادن همراه با بي  دقتي، ابهام و عدم انتقاد است. مطمئناً مي توان به طور انتقادي گوش داد. ريکور همچنين فهم ما از جديّت را با تصوّر منفي از آن به عنوان حالتي از راز زدايي تغيير مي  دهد. اين راه حل براي ترکيب يادآوري احترام  آميز با يک حرکت بت  شکنانه نيست بلکه براي يافتن يک مدل بهتر براي هرمنوتيک است. اين امري منفي هم براي يادآوري و هم براي راز زدايي است – يکي ساعت را به عقب مي  کشد و ديگري آن را قطعه قطعه مي کند.
    چرا تفسير نمي تواند معناي جديدي ايجاد کند؟ گرچه هرمنوتيک بدگماني از برخي جنبه ها مشابه نقد رهايي  ساز هابرماس است اما شگفت آنکه ريکور در مقاله «هرمنوتيک و نقد ايدئولوژي» در سال 1981 به يک اختلاف نظر اشاره مي  کند که «پروژه هرمنوتيکي» را که سنت مفروض را وراي قضاوت قرار مي دهد، از پروژه انتقادي که درک را وراي محدوديت نهادينه شده مي  نهد، «تفکيک مي کند.»(1991:290) در حالي که هابرماس مايل است پروژه انتقادي را به عنوان[پروژه اي] حداقل جزئاً هرمنوتيکي در نظر بگيرد- نوعي متاهرمنوتيک که هدفش عمق تفاسير است - ريکور نقد و قضاوت را از هرمنوتيک مستثني مي  کند. بنابراين او به مفهوم هرمنوتيک گادامر به عنوان حالتي از خدمت به سنت رضايت مي  دهد[و] گويي موضع پيشين خود را که هم هرمنوتيک يادآوري و هم راز زدايي است، فراموش مي کند. در نظر او هرمنوتيک يک تئوري انتقادي و ناظر به گذشته تلقي مي  شود که توسط ايده  هاي منظم از سوي آينده اداره مي  شود. مطابق نظر ريکور آنها ديگر نمي  توانند در يک سيستم با هم آميخته گردند: «هر يک از مکاني متفاوت سخن مي گويد.»(1991:294)
    اگر فرض بر آن است که نقد به گذشته بي  اعتنا است و خارج از آنچه که بايد درک شود، قرار مي  گيرد آنگاه هرمنوتيک به حق بايد از آن فاصله گيرد اما نياز نيست که نقد را به آنچه هابرماس علاقه  رهايي بخش علوم اجتماعي براي غلبه بر روابط قدرت تثبيت شده مي نامد، فرو بکاهيم. يک معناي جامع تر از نقد جايي براي چنين تلاش هايي باز خواهد کرد اما[اين معنا] نخست بايد جهت  گيرانه و متفکرانه باشد، به طوري که بتواند هماهنگ شده و موضوعات متفاوتي را که ما از آن صحبت مي کنيم، ارزيابي کند. نقد در بنيادي ترين معنا شامل ظرفيت برقراري محدوديت هاست. براي هرمنوتيکي که با فهم تاريخي درگير است، اين به معناي قادر بودن به حذف محدوديت دانش هاي مختلف است. بنابراين هرمنوتيک انتقادي هم بين  رشته اي و دانشي خودبسنده بوده[و] پاسخ  گوي غنا و پيچيدگي زندگي تاريخي و مسؤول ارزيابي و قضاوت اهميت آن خواهد بود.

    * چکيده از متن مقاله برگزيده شد.
    References
    Apel, Karl-Otto (1989). “Scientistics, Hermeneutics, Critique of Ideology: An Outline of a Theory of Science from an Epistemological-Anthropological Point of View,” in Mueller- Vollmer, ed., The Hermeneutics Reader (New York: Continuum).
    Boeckh, August Wilhelm (1968). On Interpretation and Criticism, ed. John Paul Pritchard (Norman, OK: University of Oklahoma Press).
    Dilthey, Wilhelm (1996). Selected Works, vol. 4: Hermeneutics and the Study of History, ed. Rudolf
    A. Makkreel and Frithjof Rodi, (Princeton, NJ: Princeton University Press).
    Dilthey, Wilhelm (2002). Selected Works, vol. 3: The Formation of the Historical World in the Human
    Sciences, ed. Rudolf A. Makkreel and Frithjof Rodi (Princeton, NJ: Princeton University Press).
    Gadamer, Hans-Georg (1992). Truth and Method, 2nd edn., trans. Joel Weinsheimer and Donald C. Marshal (New York: Crossroad).
    Habermas, Jürgen (1971). Knowledge and Human Interests (Boston, MA: Beacon Press).
    Heidegger, Martin (1962). Being and Time, trans. John Macquarrie and Edward Robinson (Oxford: Blackwell).
    Ricoeur, Paul (1970). Freud and Philosophy, trans. Dennis Savage (New Haven, CT: Yale University Press).
    Ricoeur, Paul (1991). From Text to Action, trans. Kathleen Blamey & John B. Thompson, (Evanston IL: Northwestern University Press).
    Schleiermacher, Friedrich (1977a). Hermeneutik und Kritik, ed. Manfred Frank (Suhrkamp: Frankfurt).
    Schleiermacher, Friedrich (1977b). Hermeneutics: The Handwritten Manuscripts, ed. Heinz
    Kimmerle, trans. James Duke and Jack Forstman (Missoula, MT: Scholars Press).

 


صفحه 1 از 6