اطلاعات حکمت و معرفت

  • از انسان شناسي تا« انسان شناسي»

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    از انسان شناسي تا« انسان شناسي»

    گفت و گو با ناصر فکوهي
    منيره پنج تني

    "انسان شناسي فلسفي" که عنوان دفتر ماه اين شماره از مجله را هم به خود اختصاص داده است، در نگاه اول عبارتي آشنا و بي دردسر به نظر مي رسد و گويا قرار است به پرسش چيستي انسان از منظر فلسفي بپردازد و مسئوليت پاسخ گويي و بحث در اين زمينه هم قاعدتا به عهده ي فيلسوفان و متخصصين فلسفه خواهد بود. اما وجود دانشي بين رشته اي با عنوان "انسان شناسي" که در طبقه بندي علوم جزء علوم اجتماعي به حساب مي آيد اين سادگي و آرامش را بر هم مي زند. به خصوص وقتي به سراغ متون اين رشته دانشگاهي مي رويم و مشاهده مي کنيم که خبري از انسان شناسي فلسفي در بين شاخه هاي مختلف آن نيست. لذا بر آن شدم قبل از اين که موضوع اين پرونده را با اهالي فلسفه در ميان بگذارم براي جلوگيري از سوء تفاهمات احتمالي به سراغ يکي از متخصصين رشته ي انسان شناسي دکتر ناصر فکوهي بروم تا علاوه بر معرفي اين رشته از زبان ايشان به مسأله رابطه بين فلسفه و انسان شناسي و جايگاه فلسفه در اين رشته بپردازم. لازم به ذکر است که برخي از اين پرسش هاي مصاحبه در مصاحبه بعدي که با يکي از اساتيد فلسفه انجام شده عينا تکرار شده است تا زمينه مقايسه نظرات فراهم شود.

    وقتي که با رشته انسان شناسي آشنا شدم، مانند بسياري ديگر از دانش هاي بشري تعدد تعاريف اين حوزه نظرم را جلب کرد به نحوي که در برخي موارد رسيدن به تعريف مشخص کمي دشوار به نظر مي رسيد. به همين خاطر براي نخستين پرسش از شما مي خواهم «انسان شناسي» را تعريف کنيد، تا هر گاه در طول  گفت و گويمان از آن استفاده کرديم دقيقا بدانيم مرادمان چيست؛ در ضمن اگر فکر مي کنيد ريشه يابي واژه انسان شناسي مي تواند در گفت و گوي ما روشن گر باشد، آن را بررسي کنيد.
    تعاريف بي شماري مي توان از انسان شناسي داد و اين امر به ذات اين رشته و دانش مربوط مي شود، اما در تعريفي متعارف که موقعيت کنوني و تحول تاريخي آن را در نظر داشته باشد، مي توان آن را «دانش شناخت و تحليل موجود انساني در همه ابعاد در همه زمان ها در چارچوبي بين رشته اي و با تاکيد بر فرهنگ » عنوان کرد. از لحاظ ريشه شناسي اين واژه اي ترکيبي است همچون بسياري از واژگاني که براي ناميدن علوم به کار مي روند از دو ريشه «آنتروپوس» (انسان) و «لوگوس» (شناخت) در يوناني. ترجمه قديمي فرهنگستان ايران که هنوز هم مرسوم است در آن زمان «مردم» را در معناي قديمي آن يعني انسان به جاي «آنتروپوس» گذاشت و واژه «مردم شناسي» را ساخت که اين ريشه يک ابهام و مشکل دراز مدت شد، زيرا «مردم» مدت هاي بسيار زيادي است که در زبان فارسي معناي «انسان» نمي دهد، بلکه به معني يک «گروه انساني» است از اين رو ما پيشنهاد  داديم که از اين واژه به عنوان معادلي براي لغت لاتين  «اتنولوژي»  استفاده شود که البته  ريشه «اتنوس» به فارسي بيشتر به «قوم» نزديک است اما بهر حال چون ما در زبان هاي اروپايي هم براي تعريف اين علم دو واژه «اتنولوژي» (مطالعه بر انسان در جوامع غير اروپايي و پيراموني) و «آنتروپولوژي(مطالعه بر انسان در همه جوامع) را داريم شايد براي ما گره گشا باشد. اما کاربرد «مردم شناسي» به جاي «انسان شناسي» که در ايران به دلايلي بسيار جا افتاده است، کاري نادرست و غير قابل دفاع و منشاء اشتباهات  مفهومي بي پايان است.   

    به سراغ سير تاريخي اين رشته مي روم؛ انسان شناسي از چه زماني به عنوان يک علم تأسيس شد و چه عواملي زمينه ظهور و بروز اين رشته را فراهم آورد؟
    اگر مبناي شروع يک علم را داير شدن کرسي دانشگاهي مستقل، تشکيل انجمن هاي علمي و نهادهاي آموزشي و پژوهشي در آن موضوع، انتشار ادبيات علمي و ايجاد کالبد هايي از کنشگران در آن دانش چه به مثابه دانشجو و چه به مثابه استاد ، بدانيم ، اين  فرايند در اروپا و آمريکا در حدود اواخر قرن نوزده و ابتداي قرن بيستم و در اغلب کشورهاي در حال توسعه، پس از جنگ جهاني دوم اتفاق افتاد. دلايل در دو گروه اين کشورها متفاوت بود. در کشورهاي اروپايي، نيازهاي استعماري يعني  ضروروت شناخت مردمان زير سلطه اروپايي بود که ايجاد اين علم را توجيه مي کرد و در آمريکا نياز به شناخت بهتر  بوميان اين کشور براي مديريت بهتر مسئله سرخپوستان. اين در حالي است که در اغلب کشورهاي جهان سوم، تمايل به شناخت بهتر  فرهنگ هاي خود و بيرون آوردن انحصار اين شناخت و تحليل فرهنگ شان از حلقه  پژوهشگران اروپايي و آمريکايي بود که سبب پديد آمدن انسان شناسي شد. در طول يک صد سال اخير با افزايش سطح دانش عمومي انسان ها و دانش هاي تخصصي، اهميت و تاثير گزار بودن فرهنگ در همه زمينه هاي تخصصي و عام هر چه بيشتر روشن شد و همين امر نيز اين رشته را تقويت کرد. افزون بر اين با افزايش نياز به مطالعات بين رشته اي در دوران مدرن و پسا مدرن باز هم اين رشته بود که مي توانست بهترين راه را نشان دهد زيرا بنا بر تعريف، رشته و دانشي بين رشته اي بود. 

    انسان شناسي شاخه هاي مختلفي دارد که هر کدام بر موضوع خاصي متمرکز است. لطفا بگوييد انسان شناسي چه شاخه هايي دارد و هر کدام از آن ها مثل باستان شناسي، زبان شناسي، انسان شناسي جسماني و فرهنگي چه موضوعاتي را پي مي گيرد؟
    آنچه امروز در سطح جهاني عموما مورد اجماع است، ساختاري است که به آن «ساختار چهار شاخه اي» (Four Fold Structure) نام داده اند و دقيقا به همان  بر مي گردد که شما اشاره کرديد يعني به ترتيب انسان شناسي زيستي، انسان شناسي باستان شناختي، انسان شناسي زبان شناختي و  انسان شناسي فرهنگي. البته بايد توجه داشت که در هر چهار شاخه رشته هاي مستقلي هم پديد آمده اند که دليل اين امر رشد  دانش در اين شاخه ها و ايجاد نظريه ها، روش ها و کنشگران متخصص بوده است؛ رشته هاي پديد آمده عبارتند از : زيست شناسي، باستان شناسي، زبان شناسي و مطالعات فرهنگي گروه هاي مختلف جامعه مثل مطالعات زنان، مطالعات جوانان و غيره. البته در موارد نخست، رشته ها حتي پيش از انسان شناسي وجود داشتند ،  اما با رشد هر چه بيشتر آنها گروه هاي هر چه بيشتري از انسان شناسان نيز به آنها پيوستند. امروز انسان شناسان  به صورت هايي بسيار متنوع، يا صرفا در حوزه انسان شناسي کار مي کنند و يا در گروه هاي بين رشته اي . اين مسئله بنا بر سنت آکادميکي که از آن سخن مي گوئيم بسيار متفاوت است.

    هر کدام از اين رشته ها چه هدفي را پي مي گيرند؟
    اما در مورد آنچه هدف هر يک از اين شاخه ها است: انسان شناسي زيستي، انسان را بيش و پيش از هر چيز در ابعاد زيستي و حياتي او همچون گونه اي  جانوري مشاهده مي کند و تلاش مي کند ميان موقعيت انسان به مثابه يک ارگانيسم حياتي و شرايط فرهنگي  که به اين ارگانيسم منجر شده و يا از آن تاثير مي پذيرند بپردازد. انسان شناسي باستان شناختي، بر دوراني از زندگي انسان در همه ابعادش کار مي کند که پيش از شروع به ثبت حافظه انسان به صورت هاي مکتوب قرار مي گيرد يعني تقريبا تمام دوره اي که پيش از 6 تا 7 هزار سال پيش قرار داده مي شود و به همين دليل نيز بايد از روش هاي باستان شناسي به صورت گسترده اي بهره ببرد. انسان شناسي زبان شناختي ، ورودي خود را به شناخت فرهنگ هاي انساني، زبان آنها قرار مي دهد . در اين شاخه باور بر آن است که مي توان با  دقيق شدن، شناخت و تحليل يک زبان فرهنگ گويشوران آن و جهان بيني ها و نظام هاي کنشي و ذهني آنها را استخراج کرد و سرانجام انسان شناسي فرهنگي به طور خاص بر همه جنبه هاي زندگي فرهنگي انسان تاکيد دارد، در اينجا فرهنگ يعني آنچه انسان را از طبيعت جدا مي کند و اين حتي شامل طبيعت خود انسان مثلا  نظام هاي حرکتي و زيستي او نيز مي شود که به دليل وجود فرهنگ با گونه هاي ديگر متفاوت است. 

    حال که مراد از انسان شناسي و شاخه هاي مختلف آن آشکار شد مي خواهم بدانم موضوعات و مسائل انسان شناسي چيست و انسان شناس چه مي کند؟
    هر موضوعي که به زندگي انسان ربط داشته باشد مي تواند موضوع انسان شناسي باشد و به همين دليل تقريبا هيچ محدوده اي براي  شمار شاخه هاي انسان شناسي وجود ندارد. البته اين ابدا بدان معنا نيست که انسان شناسي و شناخت آن، روش ها و نظريه ها در همه اين شاخه ها به يک اندازه پيش رفته باشند: برخي از شاخه ها مثل انسان شاسي جنسيت، انسان شناسي پيري، انسان شناسي دولت و غيره عمر کمتري دارند در حالي که برخي ديگر از شاخه ها مثل انسان شناسي خويشاوندي، انسان شناسي عشاير و قبايل ، انسان شناسي آيين ها و مناسک عمري بسيار طولاني تر دارند. بنابراين به دنبال اين پاسخ بايد گفت انسان شناس خود را بر شناخت و تحليل يکي از جنبه هاي زندگي انسان از بعد فرهنگي متمرکز مي کند و براي اينکه بتواند اين کار را به نحو احسن انجام دهد ساير شاخه هاي علمي درباره آن بعد را نيز مطالعه کرده و تلاش مي کند دانش خود را در آنها بالا ببرد تا قادر به انجام يک مطالعه بين رشته اي و درکي همه جانبه از آن  بعد بشود. به صورتي خلاصه تر ، انسان شناس معتقد است در همه جنبه هاي زندگي انسان، در همه مسائل و پديده هاي موجوديت، رفتارها و ذهنيت هاي او ابعادي فرهنگي وجود دارد و وظيفه او مطالعه اين ابعاد است.

    برايم جالب است بدانم که ارتباط انسان شناسي با علومي چون جانور شناسي، مورفولوژي، پارينه شناسي، مردم شناسي، روان شناسي و رفتار شناسي چگونه است؟
    هر يک از اين علوم که نام برديد با يکي از شاخه هاي انسان شناسي نزديک هستند و به همين دليل انسان شناس با کنشگران آن علم رابطه برقرار کرده، نظريه ها و روش هاي آن علم را مطالعه کرده و تلاش مي کند در جريان اخرين رويدادهاي آن علم  باشد. در مثال هايي که زديد جانور شناسي، موفولوژي جانوري و کردار شناسي، رشته هايي هستند که به انسان شناس کمک مي کند مرزهاي خود را ميان فرهنگ و طبيعت دقيق تر کند. براي مثال براي ما جالب است که بدانيم چه رفتارهايي را بايد صرفا انساني دانست و چه رفتارهايي ميان انسان و ساير  جانوران مشترک است.  مطالعات رفتارشناسان جانوري يا کردارشناسي در سال هاي اخير نقشي برجسته در پيشبرد انسان شناسي داشته اند زيرا آنجا که تصور مي کرده ايم در رفتاري همچون «مبادله» صرفا عوامل فرهنگ انساني دخالت دارند متوجه شده ايم که اين رفتار در جانوران نيز هست؛ پس بنابراين يا بايد آن را در انسان «طبيعي» دانست و يا به نوعي «فرهنگ جانوري» قائل شد. در مورد پارينه شناسي و باستان شناسي، بايد تاکيد کرد که شناخت  رفتارها و ذهنيت هاي انسان هاي پيش از تاريخ همواره راهي بسيار  مناسب براي درک انسان معاصر است. نزديکي ما به خودمان به دليل نبود بعد زماني گاه بسياري از پديده ها را در رفتارها و ذهنيات مان براي مان چنان «بديهي» مي کنند که نمي توانيم آنها را «ببينيم» و بشناسيم، از اين رو  نگاه به اين پديده ها از خلال  انسان دوردستي همچون انسان دوران پارينه سنگي و يا باستاني مي تواند بسيار براي درک انسان معاصر مفيد باشد.  پرسش اين است ما چه اندازه به آن انسان شباهت داريم و اين که اندازه تفاوت و دليل اين شباهت ها و تفاوت ها در کجاست. در علم مردم شناسي که در فارسي آن را بايد به  فلکلور نزديک دانست، ما با بخشي از انسان شناسي سروکار داريم که بر اشکال زيستي غير شهري کار مي کند براي نمونه اشکال زيست روستايي و عشايري. در اين زمينه همچنين فرهنگ هاي مردمي، يعني فرهنگ هايي که ريشه دقيق ابداع کننده آنها روشن نيست، همچون مثل ها و افسانه ها و داستان هاي مردمي و غيره مورد مطالعه انسان شناسان قرار مي گيرند. انسان شناسي ايران تا چند دهه پيش صرفا به مردم شناسي خلاصه مي شد، اما با تغيير جامعه ما و شهري شدن گسترده و عميق آن به تدريج به سوي گسترش انسان شناسي به عنوان رشته اصلي پيش مي رويم. رابطه با روان شناسي نيز وجود دارد. ما در انسان شناسي سه شاخه تفکيک شده داريم که ما را به اين حوزه نزديک مي کند. نخست انسان شناسي روان شناختي که در پي يافتن دلايل  فرهنگي در پديده هاي رواني اعم از روان شناسي فردي و روان شناسي اجتماعي است.  دوم، انسان شناسي روان شناختي که دنباله اي از انديشه هاي فرويديسم و لاکانيسم است و پيوندي  تنگاتنگ با  اين انديشه ها دارد و عموما تلاش کرده است رد پاي اين نظريات را در جوامع غير مرکزي نسبت به  مرکزيت اروپايي بگيرد . براي مثال پرسش هايي را نظير آن مطرح کرده است که آيا  مي توان از مفاهيمي چون عقده اوديپ يا ناخود آگاه و من برتر و غيره در ميان مردمان غير اروپايي و دوردست در جوامع نانوشتاري سخن گفت و اگر بله در کدام بخش از زندگي، زبان و نظام هاي شناختي آنها چنين  پديده هايي مشاهده مي شوند. و سرانجام ما شاخه اي نيز با عنوان انسان شناسي روانپزشکي داريم که تلاش مي کند پايه هاي فرهنگي بيماري ها و عوارض روانپزشکي را روشن کند و برعکس تاثير اين اختلالات و بيماري ها را بر موقعيت هاي فرهنگي نشان دهد. پرسش هايي نظير اينکه آيا فرهنگ هايي خاص  موقعيت بالقوه اي براي ايجاد اين يا آن بيماري رواني را ايجاد کرده يا کاهش مي دهند از جمله پرسش هاي اساسي اين شاخه است.  

    در برخي از طبقه بندي ها انسان شناسي را به عنوان يک علم عام لحاظ مي کنند و آن را به دو قسمت انسان شناسي جسماني – زيستي و انسان شناسي فرهنگي و اجتماعي تقسيم مي کنند. برايم جالب بود که مردم شناسي، زبان شناسي، باستان شناسي، روان شناسي، جامعه شناسي و شناخت شناسي زير شاخه هاي انسان شناسي فرهنگي و اجتماعي بودند! آيا شما با اين طبقه بندي و پذيرفتن انسان شناسي به عنوان يک علم عام موافقيد يا بايد انسان شناسي را زير شاخه علم ديگري به حساب آورد؟
    در اين باره توضيح لازم را دادم اما بايد اضافه کنم که گسترش بي مانند انسان شناسي و بين رشته اي بودن آن سبب شده است که تقسيم بندي هاي بسيار زيادي براي آن انجام بگيرد اما همانگونه که گفتم آنچه امروز بيش از هر تقسيم بندي ديگري بر آن اجماع وجود دارد همان تقسيم بندي چهار گانه است. در مورد انسان شناسي زيستي نيز اين نکته را بايد افزود که اين شاخه به دليل سوء استفاده هايي که نخست در دوران استعماري براي تحقير مردمان غير اروپايي از آن شد و سپس در دوران فاشيسم براي توجيه جنايات آن از اين علم به عمل آمد با مشکلات زيادي در پس از جنگ جهاني دوم روبرو بود که به تدريج توانست از آنها بيرون بيايد و در حال حاضر رشته اي زنده و رو به رشد است. با اين وصف  اين رشته مورد اعتراض و رقابت گروهي از رشته ها همچون زيست شناسي، پارينه شناسي، علوم شناختي، ژنتيک و غيره نيز هست. برخي از کنشگران اين علوم آن را به رسميت نمي شناسند و يا معتقدند که بايد به عنوان زير مجموعه اي از آن علوم  مطرح شده و عمل کند. گروهي نيز هنوز به استقلال اين شاخه و روابط مستقلي که مي تواند با ساير علوم داشته باشد اعتقاد دارند و در اين جهت عمل مي کنند.
    اما سخن گفتن از يک علم عام درباره انسان شناسي معنايي ندارد ما چيزي به نام علم عام نداريم. آنچه اغلب ممکن است به اشتباه با چنين نامي خوانده شود «فرهنگ عمومي» است که بخشي از آن «فرهنگ علمي عمومي» است يعني مجموعه اي  از دانش هاي بشري  که يک جامعه در هر لحظه از حيات خود از آنها برخوردار است: همه مردم  اطلاعاتي نسبت به پزشکي، فيزيک، شيمي، مهندسي و غيره دارند، علم اجتماعي نيز از اين امر مستثني نيست و اطلاعات مردم نمي تواند جنبه «علمي» داشته باشد زيرا فاقد  پايه ها و نظريه ها و به ويژه روش شناسي هاي مستحکم و قابل وارسي و نقد و تحول در جهت  اعتلا است، اين البته نه ارزش  دانش آنها را کم مي کند و نه البته ارزش خودشان را . ما حتي در انسان شناسي شاخه اي داريم به نام «دانش مردمي» که موضوعش  مطالعه و بررسي و تحليل همين گونه انباشت و پردازش دانش است، اما اين بدان معنا نيز نيست که در علوم اجتماعي چون کنشگران همگي خود «اجتماعي» هستند ما بتوانيم از سطح بالاتري از «شناخت علمي» و يا «قابل اعتماد بودن اطلاعات» و يا امکان جايگزيني اطلاعات عام با اطلاعات علمي سخن بگوئيم بنابراين بايد نسبت به خطرات نوعي «پوپوليسم علمي » بر حذر باشيم که به نظر من روي ديگر سکه «اشرافيت علمي» يعني تمايل به دور نگه داشتن مردم از داده ها و نتايج کار علمي است و همانقدر و شايد باز هم بيشتر در يک جامعه مضر است. مي بينيم که گروهي از کنشگران دانشگاهي  به خصوص در حوزه علوم اجتماعي و انساني به شدت از  حضور در رسانه ها و دخالت در مسائل اجتماعي به بهانه آنکه اين کار در «شأن» آنها نيست پرهيز مي کنند و از اين نيز فراتر رفته و هر يک از همکاران خود را که چنين مي کنند به صورت هاي مختلف مجازات مي کنند. براي مثال اين امري شناخته شده در محيط آکادميک ما است که يک استاد  که خود را صرفا وقف نوشتن مقالات علمي پژوهشي خنثي واغلب بي فايده و بي خواننده کرده باشد شانس بسيار بيشتري براي ارتقا دارد تا استاد ديگري که به وظيفه اخلاقي يک جامعه شناس يعني  کمک به حل معضلات اجتماعي که در آن زندگي مي کند و آموزش دانش خود به دانشجويان و مردم کمک کرده باشد. بهر حال در اينجا با يک انتخاب روبرو هستيم اما منظورم آن است که خطر «اشرافيت خود ساخته دانشگاهي» را نيز نبايد کم گرفت. به همين دليل گفتم اين اشرافيت آن سوي سکه «پوپوليسم علمي» است.   


    نکته ديگري که گمان مي کنم مي تواند در ادامه گفت و گو بسيار روشن گر باشد، تفاوت مردم نگاري Ethnography و مردم شناسي Ethnology و انسان شناسي Anthropology است از آن جايي که گاه البته در ميان غير متخصصان اين واژه هاي به جاي يکديگر به کار مي روند از شما مي خواهم که تفاوت ميان آن ها را آشکار کنيد با اين که قبلا هم آن را پاسخ داديد اما مي خواهم در اين جا با تفصيل بيشتري موضوع را واکاوي کنيد.
     در اين باره در ابتداي اين گفتگو اشاره کردم و گفتم که ترجمه نادرست فرهنگستان در پيش از انقلاب مشکلي ايجاد کرد که هنوز هم ادامه دارد. اما به نظر خود من، مي توان اين  حوزه ها را به صورت زير «بازتعريف» کرد.
    نخست «مردم شناسي» که بايد آن را به جاي واژه لاتين و يوناني  اتنولوژي به کار برد. در اين واژه مي توان، مطالعه اجتماعي بر جوامع غير اروپايي ، غير شهري و نانوشتاري( يعني فاقد يک نظام مشخص و هنجارمند ثبت حافظه جمعي به صورت مادي) تعريف کرد که در دوران خاصي وجود داشتند و هنوز هم آثاري از آنها باقي مانده اما به سرعت رو به زوال مي روند. در عين حال مردم شناسي مي تواند احيانا و با رعايت احتياط هايي به عنوان يک واژه دوران گذار براي  عبور از سنت هاي  اين علم در ايران  ابتداي اين قرن به سنت جديد علمي انسان شناسي نيز به کار برود. از آنجا که پيشگامان اين رشته خود را «مردم شناس» مي دانستند و علم خود را نيز «مردم شناسي» مي ناميدند  بايد به نگاه و اراده آنها احترام گذاشت و لااقل در دوراني  از گذار از اين واژه ولو نادرست استفاده کرد، اما کاربرد آن حتي در اين حالت نيز بيشتر ، اگر نگوئيم انحصارا مي تواند در حوزه هاي غير شهري و روستايي و عشايري انجام بگيرد. متاسفانه در کشور ما نمي دانم به چه دليل از چند سال گذشته بار ديگر کاربرد گسترده واژه «مردم شناسي» باب شده است و صورت هاي مضحکي به خود گرفته است به شکلي که نويسندگاني که کتاب هايشان نام «انسان شناسي» دارد، از واژه «مردم شناسي» دفاع مي کنند و نهادهايي که نام رسمي شان «انسان شناسي» است در گفتمان هاي خود «مردم شناسي» را  واژه مطمئن تري اعلام مي کنند. به نظر من اين امر باعث نوعي سردرگمي شده است که به هيچ وجه قابل توجيه علمي نيست. علمي که امروز در جهان وجود دارد آنتروپولوژي است و ترجمه آن نيز به فارسي امروزي که همه مي فهمند «انسان شناسي» است و واژه «مردم» را هيچ فارسي زباني امروز به جاي آنتروپوس درک نمي کند. تمايل ناسيوناليستي ضد عرب در فرهنگستان پيش از انقلاب بود که به اين نام گزاري دامن زد که امروز  چندان جايگاهي ندارد و افزون بر آن حتي اگر در پي «سره سازي» زبان فارسي باشيم  هم اين کار از طريق گذاشتن «مردم» به جاي «انسان» امکان پذير نيست. در زبان هاي اروپايي نيز واژه تحقير آميز اتنولوژي در حال ناپديد شدن است و تنها گروهي از  مردم شناسان قديمي که هنوز به مردم شناسي از نوعي قرن نوزدهمي آن باور دارند از آن استفاده مي کنند.
    اما درباره واژه اتنوگرافي که ما در فارسي «مردم نگاري» ترجمه مي کنيم. اين واژه نه يک علم بلکه مجموعه اي از روش ها است که در انسان شناسي به کار مي روند و عمدتا شامل روش ها و فنون  ميداني و کيفي نظير مصاحبه، مشاهده، گرد آوري اسناد شفاهي و مکتوب، عکس برداري و غيره مي شوند. باز هم در يک اجماع چه در ايران و چه در جهان امروز در انسان شناسي از اين واژه براي مشخص کردن روش شناسي در اين علم استفاده مي شود. هر چند يکي از معاني جديد و نه مورد اجماع اين واژه نيز به گروهي از  انسان شناسان پسا مدرن (عمدتا مارکوس و فيشر) مربوط مي شود که معتقدند مردم نگاري يا اتنوگرافي را بايد شاخه اي از انسان شناسي به حساب آورد که اصل و اساس شناخت پديده را کار بر روي روايت پژوهشگر از موضوع پژوهش و شيوه روايت مي گذارد. بدين ترتيب آن ها معتقدند که روايت مردم نگارانه به خودي خود يک کار پژوهشي است که لزوما نيازي به حفظ آن در چارچوب هاي سخت روش شناسي علمي نيست و مي توان با معنايي قابل انعطاف تر آن را در ساير رسانه هاي روايي نظير فيلم اتنوگرافيک يا ادبيات اتنوگرافيک  تداوم بخشيد.
    در نهايت بايد گفت که تا زماني که اصرار گروهي بر تداوم از عنوان مردم شناسي ادامه دارد، چه افراد سنتي در اين علم، چه گروهي از  دست اندکاران مدرن اين رشته که به صورتي خود آگاهانه يا ناخود آگاهانه از اين ابهام سود مي برند، چه دست اندرکاران اداري که شناخت درستي از موضوع ندارند و بسيار زود با سخنان سطحي مجاب مي شوند  و چه حتي برخي از انسان شناسان ايراني خارج از کشور که به رغم شناخت بسيار زيادي که از اين مباحث دارند به دليل تبعيت از يک سنت استعماري باز هم از واژه مردم شناسي به جاي آنتروپولوژي استفاده مي کنند ، متاسفانه اين ابهام و  تداخل در سطح واژگاني باقي نمانده و اين علم را در کليتش تهديد مي کند. 

    در دنياي امروز در عين تخصصي شدن شاخه هاي مختلف، ارتباط آن ها با هم بسيار وثيق و پيوستگي ميان شان بسيار شديد است. وقتي درباره انسان شناسي مطالعه مي کنم چيزي که بر شگفتي ام مي افزايد، گستردگي اين دانش و ارتباط آن با تمام علوم و دانش هاست. به نظر شما انسان شناسي به عنوان يک علم چگونه با موضوعاتي مثل اقتصاد و جغرافيا از يک سو و دين، ادبيات و هنر و معرفت شناسي از ديگر سو ارتباط مي يابد و از چه منظري آن ها را بررسي مي کند؟
    همان طور که گفتيد، انسان شناسي با هر علمي مي تواند وارد رابطه شود، به اين دليل ساده که موضوع محوري انسان شناسي، انسان است و علم در واقع چيزي نيست جز نتايجي مستقيم از تجربه حسي و پردازش هاي تحليلي اين تجربه حسي در نظام شناختي و زبان شناختي انسان ها. در نتيجه ما از هر علمي صحبت بکنيم  در حال  سخن گفتن از علمي «انساني» هستيم که «انسان» آن را پديد آورده و  به تحقق مي رساندش و باز با حدود دانش همين انسان؛ نيز محدود مي شود و تغيير مي يابد.  مفهوم اساسي ابطال پذيري پوپري از علم را مي توان در همين امر ديد يعني اينکه  علم ، علم است زيرا مطلق نيست، و مطلق نيست، زيرا انساني است. 
    اين انساني بودن به انسان شناسي به عنوان يک علم محوري و مرکزي و بين رشته اي امکان مي دهد که بر شباهت و تفاوت ها، بر نقاط  اشتراک و افتراق به عنوان مفصل هايي بنگرد که مي توان از خلال آنها انسان را بهتر شناخت. مهم نيست ما از شناخت يک گياه  صحبت مي کنيم يا يک جانور، از شناخت پديده اي مثل مرگ سخن مي گوئيم يا تولد، از  شناخت طبيعت و اجزايش حرف مي زنيم يا آسمان ها، در همه اين موارد ما «انسان ها» هستيم که اين «سخن ها» را مي گوئيم ، پارادايم شناختي در اينجا با پارادايم «زبان شناختي» پيوندي ناگسستني دارد و در عين حال هر دوي آن ها با پارادايم «تجربه حسي» و «حافظه مغزي» در انسان. اگر بتوانيم فرهنگ را به هر يک از اين علوم متصل کنيم مي توانيم مطمئن باشيم نه تنها خللي در  رشد و شکوفائي آن ها اتفاق نمي افتد بلکه اين رشد و شکوفائي با موقعيت «گونه» انساني و در هماهنگي  درون گونه اي (بين انسان ها) و بين گونه اي (بين انسان و ساير گونه ها) و در نگاهي وسيع تر در هماهنگي انسان با طبيعت و مجموعه هاي زيست محيطي انجام گرفته و از تهديدهاي بزرگي که امروز انسان ها را به دليل توهم نسبت به دانش خود دارند، لااقل تا حدي جلوگيري خواهد شد.

    زبان را به عنوان مقوله اي خاص و منحصر به فرد در نظر مي گيرم؛ ارتباط انسان شناسان به طور خاص با مقوله "زبان" چگونه است؟
    اين ارتباط از خلال شاخه ويژه اي با عنوان انسان شناسي زبان شناختي انجام مي گيرد که شخصيت هاي کليدي تاريخي در آن  ورف و ساپير بودند و نظريه اي نيز به نام آنها رقم خورده که به آن «نظريه ورف – ساپير» مي گويند و به طور خلاصه بر اين مبنا است که مشخصات هر فرهنگي را مي توان از خلال مطالعه بر زباني که آن فرهنگ به آن سخن مي گويد شناخت و تحليل کرد. نظريه پرداز مهم و مدرن در اين زمينه نيز دارندراد  است.  هر اندازه ما در مطالعات زبان شناختي، کردارشناسي جانوري و شناختي بيشتر پيش رفته ايم و هر اندازه  مطالعات انسان شناختي ميداني و نظري بيشتر کندوکاو کرده اند، امري براي ما بيشتر روشن شده است و آن اينکه زبان به صورتي که ما امروز در انسان مي شناسيم و به او چنين امکانات بي پاياني نه صرفا براي ارتباط بلکه براي انديشيدن و انتزاع مي دهد،  ظاهرا خاص انسان است. اگر چنين باشد بايد گفت اين يکي از معدود (اگر نگوئيم تنها مورد) مواردي است که ما پديده اي خاص انسان داريم.  پديده ابزار و ابزار سازي که تا مدت هاي زيادي از آن به عنوان يکي از  مشخصات ويژه انسان ياد مي شد، امروز  ارزش خود را از اين لحاظ از دست داده است زيرا جانوراني يافت شده اند که در رفتارهايي ابزار سازي را نشان مي دهند. اما زبان را نزد هيچ گونه ديگري نيافته ايم.
    افزون بر اين تفاوت زبان هاي انساني که سر به هزاران زبان مي زند ( چيزي در حدود 6000 زبان موجود که قاعدتا تنها بخشي از زبان هاي موجود در  چند هزار سال پيش هستند) و وجود گويش هاي بي شمار، مي تواند حاکي از اين  فرضيه باشد که ميان شکل گيري فرهنگ و شکل گيري زبان رابطه تنگاتتگي وجود دارد. يعني زبان انساني مشخصات فرهنگ انساني را در خود دارد و براي  حرکت از يک فرهنگ به فرهنگ ديگر و به ويژه براي مطالعات تطبيقي، رويکرد زبان شناختي، اگر درست مورد استفاده قرار بگيرد، يکي از مطمئن ترين راه ها است. از اين رو مطالعات نه تنها بين زبان هاي مختلف بلکه درون يک زبان واحد نيز به پيش رفته و نکات بي شماري را براي ما روشن کرده اند. امروز ما مي دانيم که درون يک زبان برحسب اينکه ما با يک زن يا مرد، يا پير يا جوان و کودک، سروکار داشته باشيم، بنابر موقعيت اجتماعي و سياسي و اقتصادي، بنا بر سبک زندگي و حتي بنا بر موقعيت ها ، مي توانيم اجزايي را بيابيم که به ما در شناخت آن موقعيت ها و جايگاه ها کمک هاي بزرگي بکنند و اين امر را مي توان به نوعي بازگشت قدرتمندانه زبان به عرصه فرهنگ شناسي ناميد. 

     يکي از مفاهيم کليدي که مايلم آن را در ارتباط با انسان شناسي بررسي کنيد، مقوله فرهنگ است؛ چون گمان مي کنم موضوعات بسياري را در خود دارد و شما هم در تعريف اوليه تان از آن استفاده کرديد. لطفا ابتدا آن را تعريف و سپس در تعامل با انسان شناسي آن را واکاوي کنيد.
    اين بحثي طولاني است که نياز به گفتگويي جداگانه دارد من فرهنگ را «مجموعه اي ترکيبي از  ويژگي هاي رفتاري و ذهني در يک جامعه مشخص در يک ظرف زماني مکاني تعريف مي کنم که از طريق ابزارهاي آموزشي رسمي و غير رسمي از نسلي به نسلي منتقل مي شود و سبب انسجام و تداوم يافتن آن جامعه مي شود» تعريف مي کنم. در اين تعريف بايد بر ترکيبي بودن فرهنگ ، يعني يکپارچه نبودنش، داشتن استقلال براي اجزا يا ويژگي هاي فرهنگي، امکان به وجود آمدن تعداد بي شماري ترکيب از اجزائي يکسان، مقطعي بودن فرهنگ، اهميت آموزش، اهميت انسجام فرهنگي براي تداوم حيات يک جامعه و در عين حال اهميت پويا بودن، در بسته  و سخت نبودن و انعطاف داشتن فرهنگ، از جمله مواردي هستند که در اين تعريف وجود دارند و نياز به تعاريف و مباحثي دارند که در اين مختصر نمي گنجند. 

    پس از اين مطالب روشنگر و بسيار مفيد، مايلم تمرکزمان را بر «انسان شناسي فلسفي» معطوف کنيم. مي خواهم به طور خاص و ويژه رابطه انسان شناسي را با فلسفه بررسي کنيد.
    به طور بسيار خلاصه بايد بگويم اولا نسبت فلسفه به فرهنگ نسبت کل به جزء است. بسياري از انسان شناسان بزرگ ابتدا از فلسفه حرکت کرده اند وهمواره  پايه فلسفي برايشان حکم ريشه هاي مستحکم را داشته است.  افزون بر اين فلسفه را نمي توان جزو علوم اجتماعي دانست  زيرا در آن مي توان صرفا در سطح انتزاع باقي ماند و رسالت خود را به انديشيدن و شناخت محدود کرد بدون آنکه لزوما وارد عرصه کنش شد. لااقل اين براي بخش بزرگي از فلسفه ممکن بوده و هست. اما در علوم اجتماعي ما تقريبا جايي براي گريز از کنش نداريم و موضوع ما بيشتر از آنکه انتزاع و مفهومي کردن مسائل باشد، درک آن مفاهيم و يافتن راه حل ها و دخالت کردن در واقعيت البته با استفاده از ابزارهاي ذهني  مثل ابزارهاي فلسفي است. از اين لحاظ براي خود من، کار فيلسوف و کار جامعه شناس از يکديگر تفکيک روشني دارند، اما اين يک قانون نيست، چه بسيار جامعه شناساني که نظريات شان ارزش فيلسوفانه داشته و برعکس. آنچه ما از آن سخن مي گوئيم موقعيت هاي متعارف است. وظيفه جامعه شناس و انسان شناس در حوزه کنش تعريف مي شود و وظيفه فيلسوف در حوزه انديشه. اين براي من به صورت بسيار تقليل يافته و مختصر که در اينجا مي توان بيان کرد فرق اين دو را مي سازد. 


    آيا شما به انسان شناسي فلسفي قائليد و اگر بله آيا آن را شاخه مستقلي مي دانيد يا زير شاخه دانشي عام تر لحاظ مي کنيد و اگر خير چرا؟
    انسان شناسي فلسفي در چارچوب انسان شناسي وجود ندارد، بلکه يکي از زير شاخه هاي فلسفه است. قدمت انسان شاسي فلسفي، همچون انسان شناسي الهياتي از علم انسان شناسي که در ابتدا صرفا در چارچوب انسان شناسي زيستي و نظريه تطوري (تکاملي) تعريف مي شد، قديمي تر هستند. زماني که  در متون مقدس از «انسان» سخن گفته مي شد يا زماني که کانت کتاب معروف «انسان شناسي» خود را مي نوشت ما چيزي به نام «انسان شناسي اجتماعي»  يا انسان شناس در معناي امروزي اش نداشتيم. اين سنت ادامه پيدا کرد و امروز هم انسان شناسي فلسفي وجود دارد اما  جزو انسان شناسي در چارچوب علوم اجتماعي نيست. 
    پرسشي که اکنون مي خواهم طرح کنم شايد در رابطه با بسياري از رشته هاي ديگر هم قابل طرح باشد. با توجه به اين که انسان شناسي رشته اي است که در دوران جديد تأسيس شده است، آيا اين که ما از انسان شناسي سقراط، افلاطون و ... در دوران باستان يا ديگراني در قرون وسطي حرف مي زنيم صحيح است يا خير؟
    اين کاري است که اغلب فيلسوفان مي کنند و بسياري نيز از  انسان شناسان. دليلش آن است که ميان آنچه در الهيات «انسان شناسي» ناميده مي شود و يا در «فلسفه» به اين نام خوانده مي شود و آنچه ما «انسان شناسي» مي ناميم فاصله زيادي وجود دارد. اگر خواسته باشم بسيار کوتاه به اين پرسش شما پاسخ بدهم  بايد بگويم انسان شناس، انسان را موجودي طبيعي – فرهنگي در نظر مي گيرد و تمام هنرش در آن است که در اين رابطه او را تحليل کند؛  اين در حالي است که در الهيات «انسان شناسي» بخشي از «خدا شناسي » است و «انسان» به اين جهت مطالعه مي شود که ما به شناخت خدا نزديک شويم  و در نهايت در فلسفه «انسان شناسي»  چه در سنت باستاني فلسفه يعني فلسفه يونان باستان (که البته به الهيات نيز بسيار نزديک است) و چه در فلسفه مدرن  از سنت کانتي و کتاب معروف او با همين عنوان «انسان شناسي» ، اين رويکرد ، نوعي شناخت هستي شناسانه را مي سازد که بيشتر به دليل وجودي انسان و هدف غايي و مفهوم وجود او مي پردازد که چندان موضوع کار انسان شناسي  در علوم اجتماعي نيستند.  هم از اين رو  بي شک مي توان از انسان شناسي افلاطون و ارسطو و غيره صحبت کرد اما نه در سنت انسان شناسي. ما اگر بخواهيم چنين کاري بکنيم بيشتر تلاش مي کنيم از واژه انديشه اجتماعي اين فيلسوفان و صاحب نظران سخن بگوئيم و نه از علم «انسان شناسي» آنها. 
    هانس ديرکس در مقدمه کتاب انسان شناسي فلسفي پس از بيان ارتباط انسان شناسي با شاخه هايي از دانش مي گويد: «مايه شگفتي است که کاربرد اصطلاح انسان شناسي اتفاقا جاي خود را در ميان آن دسته از علومي باز نکرده است که به طور اخص با موضوع انسان سر و کار دارند؛ يعني آن چه علوم انساني ناميده مي شود، زيرا اين علوم جلوه هاي تاريخي ذهن آدمي را در قالب هنر، ادبيات، سياست، دين و غيره بررسي مي کنند و به همين دليل دانش هنر، علم ادبيات و جز آن نام گرفته اند. ص 4» آيا شما با اين اظهار نظر موافقيد و آيا اساسا انسان شناسي در ميان علوم انساني جاي چنداني ندارد و بيشتر در حوزه علوم تجربي مورد اعتناست؟
    اين يک واقعيت است که مفهوم «انسان» در معناي هستي شناسانه آن به گونه اي که در نزد بسياري از فيلسوفان و از جمله انسان شناسن فلسفي وجود دارد ، چندان جايگاهي در انسان شناسي اجتماعي ندارد. اما به نظر من اين امر ابدا عجيب نيست و به همان تفاوت بنياديني برمي گردد که ميان فلسفه و علوم اجتماعي وجود دارد.  شکي نيست که گروهي از فيلسوفان نظير مارکس و گروهي از جامعه شناسان نظير بورديو تلاش کرده اند مرزهاي ميان کنش و ذهن را از ميان بردارند. برخي نيز اصولا تلاش کرده اند که  فلسفه اي براي کنش  يا جامعه شناسي اي براي  تجربه هستي شناسانه  ايجاد کنند. اما در نهايت، اين  رويکردها بيشتر اقليتي بوده اند و به جريان تبديل نشده اند. هر چند که اغلب اين رويکردها به انديشه هايي ناب دامن زده اند و حوزه هاي مختلف پژوهشي ايجاد کرده اند اما خود نتوانسته اند چندان ادامه يابند براي مثال در انسان شناسي مي توان از کلود لوي استروس و انديشه هاي ساختاري او سخن گفت که هر چند نفوذ بسيار بالايي داشته اند اما به يک جريان تبديل نشدند. فلسفه مارکسي نيز زماني که به يک نظريه کنش تبديل مي شود در نهايت سر از يک اراده گرايي سياسي در مي آورد که بيشتر يک جامعه شناسي سياسي فعال شده است تا يک فلسفه کنش. 

    رحيم فرخ نيا و عليرضا غفاري در کتاب «انسان شناسي فلسفي» که انتشارات «جامعه شناسان» آن را چاپ و منتشر کرده است مي گويند: «انسان شناسي فلسفي شاخه اي از فلسفه نيست بلکه رشته اي است که بر پايه مباحث جديد در حوزه هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و حقوقي وضع شده است. ص7» اين در حالي است که عده ديگر بر اين نظرند که انسان شناسي فلسفي شاخه اي از فلسفه است! شما چه نظري داريد؟
    در مورد آنچه مولفان گفته اند چون من کتاب را مطالعه نکرده ام نمي توانم اظهار نظر کنم چون بايد  چارچوب  اين سخن را ديد. اما همانگونه که گفتم از نظر من و بسياري ديگر از انسان شناسان، انسان شناسي فلسفي بخشي از فلسفه است و نه بخشي از انسان شناسي. اين امر را مي توانيد به سادگي با جستجو روي محيط مجازي از طريق ادبيات علمي و مجله ها و پژوهش ها و کنفرانس ها و غيره دريابيد. انسان شناسي فلسفي نه از لحاظ  مباحث ، نه از لحاظ کنشگران و نه از لحاظ ادبيات تخصصي در حوزه کاري انسان شناسي قرار نمي گيرد. البته ما حوزه اي در انسان شناسي داريم که به آن انسان شناسي نظري مي گويند و در آن مباحث مربوط به  نظريه انسان شاختي مورد بحث و تحليل قرار مي گيرد اما اين نظريه ها، نظريه هاي انسان شاختي هستند و اغلب با موضوع ميدان و روش تحقيق پيوند خورده اند و ربط مستقيمي به فلسفه ندارند. اين نکته را لوي استروس که خود پيش از آنکه يک انسان شناس باشد ، تحصيلات  فلسفه کرده و استاد فلسفه بود به روشني در چندين گفتگوي خود بيان کرده است که برغم آنکه از فلسفه در زندگي بسيار بهره برده است اما هرگز نتوانسته و نمي تواند فلسفه را بخش از انسان شناسي بداند. او نيز معتقد است حوزه هايي همچون مطالعات شناختي، زبان شناسي و فلسفه  در رابطه با انسان شناسي، رابطه اي کل به جز دارند و نه برعکس. 
    در بسياري از کتاب هاي انسان شناسي که از منظر ديني به سراغ اين موضوع رفته اند، ما با انسان شناسي الهي، انسان شناسي ديني و ... مواجهيم. به نظر شما انسان شناسي در اين جا به چه معناست؟ آيا آن را به عنوان مشترک لفظي به کار مي برند يا مشترک معنوي؟ و همچنين علم انسان شناسي که در دوران جديد تأسيس شده است چه جايگاهي براي چنين شاخه هايي قائل است؟ آيا آن ها را به رسميت مي شناسد يا خير؟
    در اين مورد نيز توضيح دادم. اولا استفاده از واژه انسان شناسي چه در ايران و چه در ادبيات مسيحي نسبت به استفاده از اين واژه در  علوم اجتماعي تقدم زماني دارد. افزون بر اين موضوع در آنجا خداشناسي است و انسان به مثابه «اشرف مخلوقات» و «بازنمودي از خداوند» شناخته مي شود. بنابراين مسأله مذکور ربطي به انسان شناسي که از حوزه علوم طبيعي شروع شد و به حوزه فرهنگي رسيد ندارد. در اين حوزه  مباحث ما بسيار عملي تر و  جزئي تر و در يک معنا  «حسي تر» هستند.

    چه تفاوتي ميان انسان شناسي فلسفي و فلسفه انسان شناسي وجود دارد؟ گاه به نظرم مي رسد آن چه مورد مناقشه اهالي فلسفه است، فلسفه انسان شناسي است تا انسان شناسي فلسفي؟
    من نمي دانم فلسفه انسان شناسي چيست، چون هيچ شناخت عميق و آکادميکي از فلسفه ندارم و هرگز مدعي چنين شناختي نبوده ام، اين پرسشي است که به نظرم بايد از فلاسفه پرسيد اما اگر منظورتان ديدگاه يک انسان شناس در اين باره است بايد بگويم تا جايي که من اطلاع دارم ما در انسان شناسي شاخه اي با عنوان فلسفه انسان شناسي يا انسان شناسي فلسفي نداريم. اينکه گروهي از انسان شناسان يا جامعه شناسان بتوانند درباره رشته خود دست به تفکري فلسفي بزنند به نظر من کاملا ممکن است و ما نام هاي درخشاني در اين زمينه داريم از  استروس گرفته تا کليفورد گيرتز، تايلر و بورديو و همچنين بسياري از فيلسوفاني که ارزشي بالا در انسان شناسي دارند نظير دولوز، بودريار، فوکو، دريدا، و به طور کلي آنچه «انديشه فرانسوي» ناميده مي شود. اما هيج کدام اين ها به معني آن نيست که ما رشته يا شاخه اي به نام انسان شناسي فلسفي داشته باشيم. اين نکته را نيز اضافه کنيم که انسان شناسي را هر چند رشته اي بين رشته اي است با  شاخه هاي ديگري از علوم انساني که رسما خود را بين رشته اي اعلام مي کنند اشتباه نگيريم. همچنين با نظريه پردازاني که چنين مي کنند و در بسياري از مواقع بسيار هم موثرند  شخصيتي چون ادگار مورن را مي توان شخصيتي کليدي دانست که بسيار در تاريخ انسان شناسي موثر بوده اما کمتر کسي را مي توان يافت که او را يک «انسان شناس» بداند.  

     به عنوان آخرين پرسش مي خواهم  نظر خود شما را درباره «انسان شناسي فلسفي» بدانم. آيا شما قائل به اين شاخه از دانش هستيد يا آن را حاصل از سوء تفاهمات طبقه بندي مي دانيد؟
    گمان نمي کنم که براي پاسخ به اين پرسش صلاحيت داشته باشم زيرا گمان مي کنم اين پرسشي است که بايد از اهل فلسفه پرسيد. اگر من بر آن بودم که اين شاخه بخشي از انسان شناسي است شايد مي توانستم پاسخي ولو جزئي به شما بدهم اما از انجا که اصولا  معتقد به چنين چيزي نيستم و همانگونه که گفتم انسان شناسي نظري را به عنوان يک شاخه از انسان شناسي از  انسان شناسي فلسفي تفکيک مي کنم، به گمانم نه وظيفه پاسخ دادن به اين پرسش را دارم نه رسالت و  صلاحيتش را.

 
  • انسان شناسي فلسفي در آمدي بر فلسفه فرهنگ

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    انسان شناسي فلسفي در آمدي بر فلسفه فرهنگ

    گفت و گو با علي اصغر مصلح
    علي بابايي

    از ديرباز بررسي موضوع انسان از سوي دانش هاي مختلفي انجام مي گرفته است؛ فيلسوفان پيش تر از همه دغدغه پرداختن به موضوع انسان را داشته و دارند. به موازات فيلسوفان به ويژه در دوران معاصر انسان شناسان، جامعه شناسان، عالمان دين، سياستمداران و ... نيز، به تعريف دوباره و بررسي انسان پرداخته اند. مي توان گفت تمام اين افراد به نوعي سعي در شناختن انسان يا انسان شناسي دارند؛ اما ميان استفاده تسامحي از اين عبارات تا اصطلاح تخصصي آن راه طولاني نهفته است. براي بررسي دقيق تر اين تمايزات و بررسي رابطه انسان شناسي و فلسفه نزد جناب آقاي دکتر علي اصغر مصلح استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي رفتم و نظرات ايشان را درباره مسائلي چون تعريف انسان شناسي، انديشه هاي فيلسوفان انسان شناس، موضوعات اصلي انسان شناسي فلسفي، رابطه انسان شناسي با زبان و فرهنگ جويا شدم.
    نخستين پرسش من در اين گفت و گو درباره تعريف «انسان شناسي» در معناي عام است. به همين خاطر از شما مي خواهم ابتدا انسان شناسي را تعريف کنيد و به اهم موضوعات آن اشاره کنيد.
     از نظر ريشه، واژه انسان شناسي معادل Anthropology  است که تبار آن به آنتروپوس به معناي انسان، در زبان يوناني کهن مي رسد. اگر لوگي را هم به شناخت و نظريه ترجمه کنيم، مي توانيم آنتروپولوژي در معناي عام را هر گونه نظريه يا تفکر و پژوهش در باره انسان يا معرفت الانسان تعريف کنيم. اصطلاح آنتروپولوژي ظرفيت بکارگيري بي نظيري داشته است. اگر تنها فلسفه اروپايي را در نظر بگيريم، اين اصطلاح در هر کدام از سنتهاي آلماني، فرانسوي و انگليسي و بعد هم در سنت آمريکايي به صورتي به کار رفته است. آنتروپولوژي بعدا در همين سنت ها بر رشته ها و پژوهش هاي مختلفي اطلاق شده و اخيراً هم صورت هاي ترکيبي اين گونه سنت ها و رشته ها باز با همين عنوان پديد آمده است.  با توجه به همين تنوع در کاربرد اصطلاح است که روايت ها از سابقه انسان شناسي هم بسيار مختلف و متنوع است. حتي در حوزه آلمان به تنهايي اين اصطلاح به صورت هاي مختلفي تعريف شده و تاريخ آن مختلف روايت شده است. به همين جهت توضيحات و روايت بنده هم روايتي در ميان روايت هاست.
     از نظر سابقه کاربرد برخي مگنوس هونت، طبيب و الهيدان آلماني قرن پانزده وشانزده را اولين کسي مي دانند که در پي گونه اي انسان شناسي با نظر به خصوصيات طبيعي انسان والبته در ذيل الهيات بود. او در سال 1501 کتابي با عنوان انسان شناسي و به قصد بيان شرافت انساني نوشت. اين گونه انسان شناسي در سنت آلماني و برخي ديگر سنت ها از ابتدا مبتني بر علوم طبيعي و فيزيکي بود. اين جريان را مي توان با توجه به تکيه اي که بر خصوصيات و آثار طبيعي انسان دارد، در مقابل روش متافيزيکي و رياضيِ توصيف و تحليل قرارداد. تأثير اين جهت گيري را حتي در کانت، به خصوص کانت دوره پيش نقدي مي توان ديد. به همين جهت نظريه داروين در سنتي که انسان را با نظر به خصوصيات زيستي و طبيعي او بررسي مي کرد، بسيار مهم تلقي شد. بايد توجه داشته باشيم که انسان شناسي فلسفي قرن بيستم به معنايي در مقابل اين سنت پديد آمد. تکيه بر فرديت و روح و منحصر بودن خصوصيات انساني تأکيد بر تمايزات خاص انسان است که با صرف توجه به وجه طبيعي او قابل فهم و قابل تحليل نيست.
     بعد از پيدايش اين توجه، انسان شناسي به عنواني تبديل شد که مي خواست خصوصيات فرهنگي و طبيعي انسان را با هم مورد پژوهش قراردهد. به همين جهت در بسياري از کاربردهاي بعدي اين اصطلاح قيدي به انسان شناسي اضافه شد که وجه غير طيعي انسان را نشان دهد. شايد مهم ترين عنواني که در همين جهت پديد آمد انسان شناسي فلسفي بود. اغلب متفکران و رشته هاي پژوهشي که با عنوان انسان شناسي و در ترکيب با اصطلاحات ديگر پديد آمدند، حاصل همين جهت گيري اند. مثلاً به اين عناوين توجه کنيد: انسان شناسي فرهنگي، انسان شناسي اجتماعي، انسان شناسي صنعت، انسان شناسي الهياتي، انسان شناسي تاريخي، انسان شناسي تربيتي، انسان شناسي سيبرنتيک و... اگر اين گستردگي کاربرد را با نحوه کاربرد ديگري از انسان شناسي که به خصوص در حوزه هاي انگليسي و فرانسوي و آمريکا پديد آمد، در نظر بگيريم که آن را مي توان قوم شناسي ( Ethnology) ترجمه کرد، آن وقت معضل عرضه تعريفي واحد را در مي يابيم، هر چند اين تعريف بخواهد بسيار عام باشد.  شايد به همين جهت باشد که در برخي از محافل دانشگاهي انسان شناسي به مفهومي فراگير تبديل شده که بسياري از رشته هاي ديگر طبيعي و انساني را زير يک سقف جمع کرده است. در برخي از دانشگاه هاي آمريکا چنين گرايشي ديده مي شود.  

    در اين جا مي خواهم به تعريف انسان شناسي فلسفي بپردازيد. پس پرسشم را اين گونه طرح مي کنم از نظر شما «انسان شناسي فلسفي» به چه معناست و از چه زماني مي توان درباره انسان شناسي فلسفي سخن گفت؟
    اصطلاح "انسان شناسي فلسفي" به طور خاص به معنايي که در زمان ما اهميت يافته، مربوط به ماکس شلر است. بعد از پيدايش و گسترش اين رويکرد، بخش هايي از تاريخ فلسفه به عنوان ادبيات و سابقه انسان شناسي برجسته شد و مورد تفکر مجدد قرار گرفت. اسباب ودلايل مختلفي مي توان بيان کرد که باعث در کانون توجه قرار گرفتن موضوع انسان و انسان شناسي شد. از جمله اين اسباب بحرانهاي دهه هاي اول قرن بيستم است. شايد بتوان مهم ترين موضوع تفکر فيلسوفان اين دهه ها را انسان دانست. البته هر کدام به گونه اي و با مبنايي به انسان مي انديشيدند. شايد تحت همين شرايط بود که هايدگر هم مي گفت که مسايل مربوط به انسان ديگر مربوط به رشته اي خاص نيست، و شلر فکر مي کرد مسايل انسان شناسي فلسفي در کانون مسايل فلسفه واقع شده. ماکس شلر اميدوار بود که انسان شناسي بتواند جز تأثير در حوزه فلسفه و شاخه هاي مختلف آن، در ساير رشته هاي علمي مثل روان شناسي، جامعه شناسي و زيست شناسي هم مؤثر باشد. به نظر او انسان شناسي فلسفي مي تواند بر اساس دستاوردهاي متنوع علوم، مباني معرفت و پژوهش در باره انسان را مورد تفکر قرار دهد و بدين ترتيب در شاخه هاي مختلف فلسفه، علم و الهيات هم تأثير بگذارد. فيلسوف انسان شناس به تنوع ساحات و وجوه مختلف زندگي انسان توجه دارد و از حاصل تفکرات و پژوهش هاي همه متفکران در حوزه هاي مختلف علم و الهيات و هنر و فلسفه هم استفاده مي کند، ولي در نهايت، کار خود را تأمل در ذات انسان بما هو انسان مي داند. دستاوردهاي انسان شناسي فلسفي، عايد همه کساني که به نحوي در باره انسان فکر و پژوهش مي کنند، مي شود. همه کوشش هاي علمي و الهياتي و هنري که به نحوي مربوط به انسان است، مبتني بر تصور و دريافتي از انسان است. کار انسان شناسي فلسفي درست تفکر در باره همين دريافت و تصور از انسان است. عمر کوتاه ماکس شلر کفاف بسط انديشه ها و پروژه اش را نداد. کليات و جهت گيري شلر مورد توجه قرار گرفت، اما مباني و روش وي بعد از چند دهه به سنت فکري قابل توجهي تبديل نشده است. اما خود عنوان انسان شناسي فلسفي با گرايش هاي متنوع در قرن بيستم در آلمان بسيار اهميت دارد. از بين متفکران معاصر مشهورترين کساني که در ذيل همين عنوان، آثاري نوشته اند گادامر، هابرماس، مارکوارد، پلسنر و گهلن بوده اند.

    در تاريخ فلسفه اروپايي براي ورود به مباحث انسان شناسي فلسفي به کدام فيلسوفان بيشتر رجوع مي شود؟
    هر کدام از فيلسوفان بزرگ وجهي از وجوه انسان، يا آثار و خصوصياتي از انسان را مورد تأمل قرار داده اند. به برخي از متفکراني که امروز آثار آن ها در فهرست مراجع و منابع انسان شناسي فلسفي قرار گرفته اشاره مي کنم. هابز به خصوص رساله در باره انسان. لامتري و کتاب انسان يک ماشين. روسو و رساله در باره ريشه و مباني نابرابري ميان انسان ها. هردر و کتاب ايده هايي در باره فلسفه تاريخ انسانيت. کانت و بخش هاي از مجموعه آثارش که مقصود وي از انسان شناسي را مشخص مي کند. فيشته و رساله تعريف انسان. فويرباخ و کتاب ذات مسيحيت. مارکس به خصوص نوشته هاي اقتصادي فلسفي اش. نيچه به خصوص حکمت شادان. ماکس شلر به خصوص کتاب جايگاه انسان در جهان. پلسنر و کتاب مراتب ارگان و انسان. کارل لويت و کتاب فرد در نقش همبودي با انسان ديگر. هورکهايمر و ملاحظات وي در باره انسان شناسي فلسفي. گهلن و کتاب انسان. کاسيرر و کتاب انسان چيست. لوي اشتراوس انسان شناسي ساختاري. لاندمن و کتاب انسان شناسي بنيادي.
    تا اين جا و با تعاريف سودمند شما مباحث انسان شناسي فلسفي روشن شد. اما مي خواهم اين بار دقيق تر بپرسم موضوع اصلي انسان شناسي فلسفي چيست و به نظر شما پرداختن به اين موضوعات کار انسان شناس است يا فيلسوف؟
    آنچه که در پاسخ هاي پيشين با عنوان انسان شناسي فلسفي معرفي شد، در سنت فلسفه اروپايي پديد آمده و پرداختن به آن هم کار فيلسوفان است. موضوعات آن هم موضوعاتي است که فلاسفه بدان انديشيده اند. اما همان موضوعات در قرن بيستم با مقصود ديگري، به خصوص درک جوانب متعدد انسان، ضمن استفاده از دستاوردهاي ساير علوم، مورد توجه قرار گرفته است. پرداختن به اين موضوعات کار فيلسوف است، هر چند فيلسوف بي نياز از ساير علوم نيست.

    انسان شناس با حوزه بسيار گسترده اي روبرو است به نحوي که به نظر مي رسد به هر شاخه اي از دانش و علم بشري مي تواند وارد شود و از آن استفاده لازم را ببرد. اما دراين ميان برخي شاخه ها به نحو برجسته تري در ارتباط با زمينه فعاليت او قرار مي گيرند. به همين خاطر مي خواهم بپرسم انسان شناسي فلسفي چگونه و از چه منظري با موضوعاتي مثل علم، دين، هنر و ادبيات سر و کار دارد و با چه رويکردي اين موضوعات را بررسي مي کند؟
    در انسان شناسي فلسفي با تعريف شلر و کاسيرر، ناکافي بودن صرفِ تأملات فلسفي مورد توجه قرار گرفته است. مثلاً کاسيرر رجوع به علوم و دين و اساطير و ادبيات را در کنار فلسفه براي رسيدن به انسان شناسي و فلسفه فرهنگ لازم مي داند. در اين گونه مطالعه داد و ستدي دايمي بين فلسفه با علم و دين و هنر و ادبيات وجود دارد. فلسفه نمي خواهد مانع يا متصرف در انديشه و پژوهش يا آفرينش در آن حوزه ها باشد. از نتايج و آثار کار و تأمل آن ها بهره مي برد و آن ها را هم نيازمند به کار خودش مي بيند. 

    يکي ديگر از مقولات مهمي که مي خواهم رابطه آن را با انسان شناسي فلسفي بررسي کنيد زبان است. زبان از چه منظري در انسان شناسي فلسفي مورد بررسي قرار مي گيرد؟
    زبان از جهتي در کانون بحث هاي انسان شناسي فلسفي قرار دارد. انسان موجودي زبانمند است. بدون زبان انسان و آثار انساني قوام پيدا نمي کند. مثلاً توجه کنيم به بحث هردر در باب زبان و يا موضوع سمبل در کاسيرر و يا نظر هايدگر در اين باب. انسان شناسي فلسفي به معناي خاص در قرن بيستم پديد آمده و شايد بتوان گفت که در قرن بيستم در تمامي حوزه هاي خاص فلسفي موضوع زبان پر اهميت ترين بحث ها بوده است. اين نظر قابل تأمل است که اوج تفکرات فلسفي در حوزه قاره اي به گادامر منتهي شده و اوج آن در حوزه تحليلي به ويتگنشتاين. در هر دو متفکر زبان مهم ترين موضوع است و از نظر برخي کمال افکار گادامر در کتاب بسيار مهم انسان شناسي اوست. زبان در امثال هردر، کاسير و گادامر، آن خصوصيت بنيادي آدمي است که قوام همه آثار انساني، به خصوص فرهنگ بدان است. اصلاً انسان با زبان انسان و صاحب فرهنگ مي شود.

    از فرهنگ سخن گفتيد و من مي خواستم دقيقا به سراغ آن بروم. مقوله بعدي بسيار کليدي در کار انسان شناس فرهنگ است. با توجه به اشتغال شما در سال هاي اخير بر موضوع فلسفه فرهنگ، مي خواهم بدانم از نظر شما جايگاه فرهنگ در انسان شناسي فلسفي چيست؟
    در حال حاضر طيف بسيار وسيعي از موضوعات در ذيل عنوان فلسفه فرهنگ مورد بحث قرار مي گيرد. گاهي از فرهنگ در منظر فلسفي چنان بحث مي شود، که گويي اصلا فلسفه فرهنگ، همان انسان شناسي فلسفي است. هردر متفکري است که در نظر برخي آغاز فلسفه فرهنگ و انسان شناسي فلسفي است. من با اشاره به تقرير وي از فرهنگ به پرسش شما پاسخ مي دهم. مهم ترين مسايل فلسفه فرهنگ با تفکيک فرهنگ از طبيعت آغاز مي شود. انسان در طبيعت و از طبيعت است، اما موجودي آفريننده است. به نظر هردر آفرينش انسان در جهت برآوردن نيازهايش در طبيعت است. انسان نيازمندترين موجود در طبيعت است. هر موجودي جز انسان در طبيعت پديد مي آيد و به اقتضاء خصوصيات طبيعي و شرايط محيطي قدرت سازگاري با محيط و تأمين نيازهاي خود را به طور طبيعي داراست. تنها انسان است که نمي تواند تمام نيازهاي زندگي طبيعيش را بر اساس امکاناتي که طبيعت در اختيار او قرار داده، برآورده کند. به نظر هردر انسان با دو امتياز خاص يکي عقل و ديگري زبان مي تواند نيازهاي خود را برآورده کند و علاوه بر آن بر طبيعت غالب شود. مي بينيد که اين بحث يکي از مهم ترين بنيان هاي شکل گيري فلسفه فرهنگ  و در عين حال موضوع انسان شناسي فلسفي است. ويکو همين موضوع را به صورت ديگري بيان مي کند. به نظر او فرهنگ انساني کردن طبيعت است. تمامي مباحثي که بعد در فلسفه فرهنگ مورد بحث قرار مي گيرد به گونه اي مباحث انسان شناسي فلسفي است. مثلاً رساله روسو در باره ريشه  نابرابري در ميان انسان ها که اکنون از متون کلاسيک فلسفه فرهنگ است، به نحوه شکل گيري و بسط فرهنگ و زندگي متمدنانه پرداخته و اين موضوع باز گونه اي انسان شناسي است. همه متون و مباحث ديگر هم همين گونه است. مثلا رساله کاسيرر دو عنوان دارد. فلسفه فرهنگ و رساله در باره انسان. حتي کتاب بسيار مهم فرويد در باره ناخرسندي هاي فرهنگ، از جهتي يکي از متون مهم براي فلسفه فرهنگ و انسان شناسي فلسفي است. نسبت فلسفه فرهنگ و انسان شناسي فلسفي چنان نزديک است که در يکي از تعاريف از انسان که بسياري بدان استناد مي کنند، مولمان مي گويد انسان موجودي فرهنگي است. فرهنگ فصل مميز انسان از ديگر موجودات است.

    با توجه به تأسيس انسان شناسي به عنوان يک علم در دوران جديد، به نظر شما سخن گفتن از انسان شناسي انديشمندان باستان معني دار است يا خير؟ اين که بگوييم انسان شناسي سقراط، افلاطون و غيره؟
    با توجه به گستردگي دامنه دلالت انسان شناسي براي اين تعبير مانعي نمي بينم. ولي کسي که از انسان شناسي متفکران دوران باستان مي گويد بايد مقصود و جهت گيري خود را روشن کند. من موضع هايدگر و ياسپرس در باب رجوع به متفکران باستان و به خصوص کوشش آن ها براي فهم دريافت آن ها از ذات وحقيقت انسان را بسيار مهم مي دانم. انسان معاصر چنان اسير آفريده هايش، که در قالب فرهنگ و تمدن و تکنيک در آمده، شده است، که بسياري از امکانات خود را فراموش کرده. اگر بحران انسان معاصر را جدي بگيريم آنگاه رجوع به متفکران باستان در شرق و غرب براي نزديک شدن به نحوه درک آن ها از انسان اهميت پيدا مي کند. به همين جهت مي توان از انسان شناسي بودا و لائوتسه و پارمنيدس و شانکاره و اکهارت و مولوي سخن گفت. 


    حال که از فيلسوفان باستان سخن گفتيد، براي ما بگوييد انسان شناسي در انديشه فيلسوفان باستان چه ويژگي هايي دارد؟
     اگر منظورتان فيلسوفان يونان باستان باشد، بايد تفکيک هاي جزيي تري کرد تا بتوان پاسخ هايي اشارتي داد. انسان شناسي پيش سقراطيان برخاسته از اساطير است. اما در بين پيش سقراطيان پارمنيدس و هراکليت اهميتي خاص دارد. در پارمنيدس انسان در رجوع به ذات خويش يگانه اي را تجربه مي کند و آن را وجود مي نامد. با همين تجربه تاريخ غربي که اساس آن فلسفه و متافيزيک است آغاز مي شود. اين گونه تفکر را کسي انسان شناسي نناميده است؛ اما به لحاظ محتواي انديشه براي انسان معاصر بيشترين آموزندگي را مي تواند داشته باشد. اما فضل تقدم در پرداختن به انسان و به طور خاص به مسايل انساني آن گونه که در سنت هاي فلسفي ادامه پيدا کرد، با سوفسطاييان و سقراط است. بر اساس مقصودي که اکنون از کاربرد انسان شناسي فلسفي هست، بخش بزرگي از آثار افلاطون هم مربوط به انسان شناسي است. الفباي انسان شناسي قرون وسطي و دوره جديد و معاصر با پرسش هاي سقراط و افلاطون از چيستي عدل و شجاعت و دين و زيبايي پديد آمد. با همين فيلسوفان بود که تصور قلمرو خاص انساني در مقابل طبيعت شکل گرفت. از سوي ديگر مفهوم پايدئياي يوناني را در شکل گيري مباحث انسان شناسي و فرهنگ بايد مهم تلقي کرد. پايدئيا اولين دريافت تصور از قلمرو خاص انساني در مقابل طبيعت نزد يونانيان است. 

    انسان شناسي در انديشه فيلسوفان در دوران جديد و مدرن چه شاخصه هايي دارد؟ و آن ها به چه شکل اين موضوع را پي گرفته اند؟
    انسان شناسي دوره مدرن به شدت با سوبژکتيو شدن تفکر نسبت دارد. شايد براي کامل تر شدن تصوير، و وسيع تر ديدن سير تطور انسان شناسي لازم باشد به قرون وسطي هم اشاره کنيم. انسان شناسي قرون وسطي به شدت تحت تأثير تلقي مسيحيت از نسبت خدا و انسان است. در اين دوران انسان جداي از خداوند تصور نمي شود. عقل و شناخت و همه آثار انساني نسبتي با خدا دارد. زمينه تلقي خودبنياد از انسان و عقل در اواخر قرون وسطي فراهم مي شود، اما در دکارت و بيکن است که تغيير تلقي انسان از خويشتن به طور بنيادي صورت مي گيرد. انسان دکارت انساني است که جهان و حتي خدا با او اعتبار و امکان پيدا مي کند. کوژيتو دکارت اعلام پيدايش انساني است که تصور ديگري از خود دارد و مي خواهد عالم را به گونه ديگري شکل دهد. تمامي فلسفه مدرن تا هگل بسط دريافت انسان دکارتي به صورت هاي مختلف است.   

     به طور ويژه مي خواهم به سراغ انديشه هاي کانت بروم. کانت چه مفهومي از انسان شناسي مراد مي کند و چرا کانت تمام مسائل اساسي فلسفي را متمرکز در انسان شناسي مي داند؟
    جمله اي از کانت داريم که سه پرسش مهم سه بخش فلسفه خود را به سَرپرسش "انسان چيست؟" بازمي گرداند و مي گويد وظيفه پاسخ به چيستي انسان بر عهده "انسان شناسي" است. گويي که کانت معناي عامي از انسان شناسي در ذهن داشته که سه بخش فلسفه او يعني عقل محض، عقل عملي و قوه حکم اجزاء و مقومات آنند. از نوشته هاي کانت چيزي در دست نداريم که احياناً طرحي خاص براي تدوين انسان شناسي داشته باشد. شايد بتوان گفت که انسان شناسي وي، در سه حوزه که در قالب نقدها بدان پرداخته، مطرح شده است.
    به دليل تخصص شما در فلسفه هاي اگزيستانس، مي خواهم بدانم انسان شناسي در ميان اين فيلسوفان به چه معناست و اهم مسائل مورد بررسي اين دسته از فيلسوفان درباره انسان چيست؟
    اطلاق انسان شناسي فلسفي به معنايي که شلر مراد مي کرد بر فيلسوفان اگزيستانس دشوار است. اما اگر باز همان معناي عام را از انسان شناسي و انسان شناسي فلسفي مراد کنيم، همه فيلسوفان اگزيستانس در ذيل اين عنوان قرار مي گيرند و هر کدام به نحوي اين سنت را غني تر کرده اند. اجمالاً مي توان از ياسپرس مدد گرفت و اگزيستانس را سرچشمه احوال و شناخت و خواست و ديگر آثار انساني دانست. با اين توصيف کلي سرچشمه آثار خاص انساني، براي هر کدام از فيلسوفان اگزيستانس به گونه اي فهميده شده است. مهم ترين تأملات اين فيلسوفان در باب احوال انساني و بنياني است که انسان منتشر و غرق در جمع را، به مرحله فرديت و اصالت مي رساند. مسئله فرد منتشر(يا کس) کي يرکگارد و سپهر ايمان وي، موقعيت هاي مرزي و تعالي ياسپرس، نسبت من-تو در مارسل، وجود لنفسه و آثار آن به خصوص آزادي سارتر و انسان رو به مرگ هايدگر هر کدام به گونه اي توصيف انسان به مثابه اگزيستانس است.

    اين موضوع در انديشه هايدگر چگونه است؟
    البته در مورد هايدگر موضوع بسيار دشوار و پيچيده تر و دامنه تأثير وي بر تفکرمعاصر بسيار بيشتر است. برخي از شاگردان هايدگر براي نظريه هايدگر در باره انسان،اصطلاح "انسان شناسي بنيادي" را بکار برده اند و نظريات وي را در ذيل اين عنوان مطرح کرده اند. تعدادي از متفکران آلماني که اغلب شاگردان هايدگر بودند، در سال 1966 مجموعه مقالاتي با عنوان اصلي "پرسش از انسان" و عنوان فرعي "بلنداي يک انسان شناسي فلسفي" نوشتند. اين کتاب بسيار عميق و با لحاظ جوانب متعدد انسان شناسي، به موضوع پرداخته است. اين کتاب نمونه خوبي از غناي گرايش انسان شناسي فلسفي در آلمان است.

    در دوران جديد بيشتر از همه نيچه، ديلتاي و برگسون را به عنوان فيلسوفاني مي شناسند که فعاليت هاي شان در حوزه انسان شناسي قرار مي گيرد. آثار اين انديشمندان چه ويژگي هايي دارد؟
    نيچه از بزرگترين متفکراني است که باعث خودآگاهي انسان معاصر به خويشتن شده است. هيچ فيلسوفي چون نيچه وضع انسان قرن بيستم را حکايت نکرده و اگر بتوان در حوزه تفکر از پيش بيني سخن گفت هيچ متفکري قابل مقايسه با نيچه نيست. او در پايان قرن نوزدهم آنچه را که در قرن بيستم و دهه اخير بر انسان رفته است به خوبي پيش بيني کرد. شايد نيچه همين نقش را در قرن بيست و يکم هم ايفا کند. از اين جهت نيچه آموزگار همه متفکران بعد از خود بوده است. ديلتاي در ايجاد توجه به جهات و لايه هاي ناپيداي فهم انساني نقش بزرگي ايفا کرده است. برگسون هم با برجسته کردن سرچشمه هاي حيات انسان، به خصوص صيرورت و سيلان حيات انساني و تمايز آن از موضوعاتي که قابل ادراک علمي و عقلي اند، چشم اندازهاي ديگري براي انسان شناسي فلسفي فراهم کرد. 

     به نظر شما آن چه فلاسفه از انسان شناسي مراد مي کنند با آن چه از سوي انسان شناسان مورد بررسي قرار مي گيرد، به يک معناست؟ به عبارت ديگر آيا انسان شناسي در اين جا مشترک لفظي است يا معنوي؟
    تفاوت را در درجه اول خوب است با توجه به تفاوت فلسفه با ديگر علوم انساني بفهميم. علوم انساني علومي روشمند در حوزه هاي خاص با موضوعات خاصند. همان طور که گفته شد انسان شناسي فلسفي مي خواهد به انسان نه از حيث خاص بلکه به انسان بماهوانسان بپردازد. البته فيلسوف بدون رويکرد و مبادي نيست. اما محدود به آن ها نيست. بدون روش هم نيست، اما فيلسوف روش خود را بنا به رويکرد ومباني و مبادي خود مي يابد. پس فيلسوف انسان شناس و انسان شناس آنقدر از هم دور نيستند که بگوييم اطلاق يک عنوان بر آن ها در حد اشتراک لفظي است. هر دو حداقلي از اشتراک معنوي دارند. حتي انسان شناسي به معنايي که جوامع و آداب و رسوم و شيوه هاي زندگي جوامع غير مدرن را بررسي مي کند نحوي انسان شناسي بخشي با روشي محدود است و چه بسا در همان محدوده از نظريات فلسفي مدد گيرد.
    هانس ديرکس در مقدمه کتاب انسان شناسي فلسفي پس از بيان ارتباط انسان شناسي با شاخه هايي از دانش مي گويد: «مايه شگفتي است که کاربرد اصطلاح انسان شناسي اتفاقا جاي خود را در ميان آن دسته از علومي باز نکرده است که به طور اخص با موضوع انسان سر و کار دارند؛ يعني آن چه علوم انساني ناميده مي شود، زيرا اين علوم جلوه هاي تاريخي ذهن آدمي را در قالب هنر، ادبيات، سياست، دين و غيره بررسي مي کنند و به همين دليل دانش هنر، علم ادبيات و جز آن نام گرفته اند. ص 4» آيا شما با اين اظهار نظر موافقيد و آيا اساسا انسان شناسي در ميان علوم انساني جاي چنداني ندارد و بيشتر در حوزه علوم تجربي مورد اعتناست؟
    فکر مي کنم پاسخ اين مطلب تا حدي در پرسش اول داده شد. انسان شناسي به معنايي که اولين بار با کتاب هونت  در سال 1501 بکار گرفته شد، ارتباط نزديکتري با علوم طبيعي داشته است. علوم انساني به معنايي که در زمان ما وجود دارند، زماني ديرتر پديد آمده اند. اگر مراد از علوم انساني، وجه کاربردي آن باشد، مثلاً در جامعه شناسي و مديريت و روان شناسي وجه کاربردي و توسعه اي بر آن ها غالب است، هر چند همين علوم هم وجوه نظري دارند. اما علماي اين علوم معمولا مبادي و مباني را از فلاسفه گرفته اند. اما اگر مراد نويسنده اصطلاح خاص انسان شناسي فلسفي شلر به بعد باشد، درست است. دقت کنيد که کتاب ماکس شلر عنوان "جايگاه انسان در جهان" بر خود دارد. اساس بحث جهان به خصوص جهان طبيعي است. بيشترين استنادهاي شلر به علوم طبيعي و دستاوردهاي آن است. بعد ويژگي هاي خاص انسان در مقابل ساير موجودات مورد بحث قرار مي گيرد. انسان شناسي در قالب فلسفه فرهنگ نسبت نزديکتري با علوم انساني دارد.

    رحيم فرخ نيا و عليرضا غفاري در کتاب «انسان شناسي فلسفي» که انتشارات «جامعه شناسان» آن را چاپ و منتشر کرده است مي گويند: «انسان شناسي فلسفي شاخه اي از فلسفه نيست بلکه رشته اي است که بر پايه مباحث جديد در حوزه هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و حقوقي وضع شده است. ص7» اين در حالي است که عده ديگر بر اين نظرند که انسان شناسي فلسفي شاخه اي از فلسفه است! شما چه نظري داريد؟
     شايد مراد نويسندگان از انسان شناسي فلسفي پديد آمده در حوزه ديگري باشد. نظر اين مولفان محترم شامل سنتي که بنده معرفي کردم نمي شود. متفکراني چون هردر، شلر و پلسنر و گهلن وگادامر در اصل در سنت فلسفي آلماني رشد کرده اند و ادبيات و سابقه مباحث خود را هم در همين سنت يافته اند، هر چند به قلمروهاي علوم طبيعي و فرهنگ و هنر و ادبيات هم توجه داشته اند. اين گونه توجه باعث نمي شود که آن ها را از سنت فلسفي خارج ببينيم و ديگر انسان شناسي فلسفي را شاخه اي از فلسفه ندانيم. اگر اين ادعا درست باشد قيد و اضافه فلسفي زائد است.

    براي آخرين پرسش لطفا بفرماييد تفاوت ميان انسان شناسي فلسفي و فلسفه انسان شناسي چيست؟
    مقصود از فلسفه انسان شناسي را دقيقاً نمي دانم. اگر مقصود از انسان شناسي، علومي باشد که به فرهنگ و مناسبات اقوام مي پردازد و يا مردم شناسي هاي از اين سنخ باشد، در اين صورت فلسفه انسان شناسي مي تواند از سنخ فلسفه هاي خاص (که اخيراً در ايران فلسفه هاي مضاف ناميده مي شود) باشد. در اين صورت فلسفه انسان شناسي مي تواند تحليل و بررسي روش ها، مباني و مبادي اين علوم باشد.

 
  • انسان شناسي فلسفي حقيقت يا تخيل؟

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    انسان شناسي فلسفي حقيقت يا تخيل؟

    روح الله عالمي
     استاد فلسفه دانشگاه تهران

      بزرگ ترين معماي هستيچيست؟ پيدايي آسمان ها و زمين يا جانداران طبيعت يا فرشتگاني که هر يک نسبتي خاص با هستي دارند؟ و شايد هم يکي از اين مجموعه به نام انسان. آيا مي توان انسان را عصاره خلقت و راز هستي دانست؟ حقيقتاً انسان کيست و چيست؟ اگر بگوئيم دورترين واقعيت از انسان خود او است آيا سخن به تناقض کشانده ايم؟ در تمام دوران تاريخ انديشه، و در هر نقطه اي از عالم، هرگاه بحث به انسان رسيده، معماي هستي مجدداً مطرح گشته است. او خود هم معما است و هم باعث پيدايي معما و هم کاشف و توضيح دهنده آن و همين است که امير مومنان(ع) فرمود: "أتزعم انک جرم صخير، بل فيک انطوي العلم الاکبر". سخن از انسان، سخن از همه موجودات و حتي سخن از خدا است که فرمودند "من عرف نفسه عرف ربَّه" پس هرچه هست همين جا است. اگر چنين موجودي محور انديشه قرار گيرد و رابطه اش با خودش و مبداء و معادش و نيز با همه هستي روشن شود، فلسفه انسان شناسي و انسان شناسي فلسفي تحقق يافته است.
    يکي از مضاميني که در همه کتب آسماني و تفسيرهاي درست از آنها مشترک است، داستان خلقت آدم و حوا و رانده شدنشان از بهشت و تکليفي است که براي آينده بدان مأمور شده اند. اين داستان شگفتي هاي خود را دارد ولي يکي از آنها گفتگويي است که ميان خداوند و ملائک و ابليس درمي گيرد. هر چه باشد اين مخلوقات به الوهيت خداوند معترف بودند و ظاهراَ اين موجود تازه آفريده شده را هم به خوبي مي شناختند که مرتبه پائين تر او در خلقت و طبيعت و سرشت خونريز و طغيانگرش را گوشزد مي کردند. امّا در پاسخ گويا به آنان حقيقتي نمايانده شد که سر به سجده گذاشتند مگر ابليس که او هم استکبار ورزيد. امّا آن گوهري که ذات و حقيقت انسان را شکل داده چيست؟
     بسياري چنين گفته اند که انسان اشرف مخلوقات است. آيا حقيقتاَ همين طور است؟ و يا باز هم راز ديگري در ميان است؟ اگر هم همين گفته مشهور را بپذيريم آيا ماجرا به همين سادگي است؟ آمده است که خداوند متعال فرموده اند "إنّي خلقت الأشياء لأجلک و خلقتک لأجلي" و مخاطب هم انسان بوده است. آيا بالاتر از اين هم شاهدي لازم است؟ علت و دليل آن سجده مشهور به انسان هم همين است. امّا در دل اين ظاهر، باطني لطيف نهفته است. پاسخي که جامع اضداد است.
     امّا از جنبه طبيعي و ساختار مادي نمي توان گفت که انسان سرآمد تمامي مخلوقات است. خداوند متعال خود فرموده است "لخلق السماوات و الارض اکبر من خلق الناس"  و نيز تأکيد کرده است که "أَأَنتم أَشد خلقاً أَم السماء بناها؟"  و امّا شايد منظور از اينکه انسان اشرف مخلوقات است جنبه شرافت و برتري معنوي باشد. امّا قران کريم اين برداشت را هم زير سؤال مي برد آنجا که مي فرمايد "... و فضلنا هم علي کثير من خلقنا تفضيلا"  و اين تاکيدات در کتاب خداوند فراوان است. حال اين تعارض ظاهري چگونه حل مي شود؟ آن کدام حقيقت است که انسان را در اين معرکه به مخلوقي بي بديل تبديل مي کند؟ آن گوهر گرانبهايي که به آدمي داده شده و او را قادر مي سازد در عالم هستي(که شايد بتوان گفت ساير مخلوقات ماهيت ثابتي دارند) جولان کند همان انديشه و اختيار است. تا جايي که دو طرف قوس خلقت را مي تواند طي کند، از حيوان پائين تر و بلکه به مرتبه جماد برسد و يا از ملائک مقرب الهي هم بالاتر رفته و آخرين مراتب سير صعود را نيز تجربه کند. آن تعارصي هم که در ابتدا به نظر لاينحل جلوه مي کرد چنين پاسخي پيدا مي کند.
     در دنياي انديشه گاهي اين جايگاه متغير مرتبه انساني به دست فراموشي سپرده مي شود. اگر چه عوامل گوناگوني در اين برداشت غلط تأثير دارند ولي به هر حال نتيجه اين مي شود که برخي افراد و نيز فلاسفه، هنگامي که عظمت وجودي انسان را درمي يابند و قدرت(گويي) نامتناهي او را در حرکت رو به پيشرفت در نظر مي گيرند، به همان طغياني مبتلا مي گردند که روزي آدم ابوالبش بر اثر تحريکات ابليس، براي لحظه اي بدان دچار شد و هبوط خود را رقم زد.
     انسان شناسي فلسفي در مغرب زمين از همين روزنه که در حقيقت شکافي در عمق هستي خود انسان بايد تلقي گردد، هستي يافت، در عين حال مانند بسياري از فلسفه هاي مضاف موجب برکات علمي بسيار گرديد. مشکل آنان اين است که غالباً نگاهي ابزاري به انسان دارند و ناخواسته آن تمايل ذاتي به نامتناهي را در قالب مطلق انگاري انسان محدود مي کنند و آنچه که بدان التفات ندارند اين است که اسارت انسان در خودش و محدوديت بخشيدن به خود را معادل رهايي از هر قيد و بند مي پندارند. در حقيقت آنچه که منظومه انسان شناسي فلسفي را به درستي تشکيل مي دهد فهم جايگاه انسان در کل هستي و کليه تعلقات واقعي او به ابعاد گوناگون هستي است. رابطه او با خودش و با نقطه آغاز و پايانش. تلاش گسترده و طاقت فرسايي که اين فلاسفه براي محدود کردن همه پاسخ ها به خود انسان مي کنند عمق دور شدن از حقيقت را بيشتر روشن مي کند و هر چه اين ناديده انگاشتن بالاترين راز خلقت انسان گسترده تر شود، انسان از خود فاصله بيشتري مي گيرد و يافتن خود را به تأخير مي اندازد.
     امّا اديان الهي و فلسفه هايي که در کشف حقيقت هستي با آموزه هاي ديني منطبق گشته اند، انسان را به شکلي ديگر تعريف مي کنند. از نظر آنان کل عالم وجود غايتمند است و هر موجودي نيز در اين معرکه هستي جايگه خاص خود را دارد. جايگاهي که ابتدا و انتهاي هر کدام را معين مي کند. انسان از اين منظر، موجودي نيست که تصادفاً پا به عرصه هستي گذارده باشد و با برنامه اي که مطلقاً خودش سازماندهي  مي کند به آينده اش دست پيدا کند. از نگاه آنان ذره ذره عالم هدفمند است و انسان نيز در اين مجموعه برجسته ترين جايگاه را دارد. جايگاهي که در مراتب هستي جلوه مي کند. عالم از خداوندي آغاز مي شود که کمال مطلق است و نيز فياض علي الاطلاق، تجلي و ظهور و تنازل او با نظم و نظامي خاص صورت مي گيرد و در قوس نزول، مخلوقات گوناگوني پديد مي آيند که انسان يکي از آنها است و او است که حقيقت قوس صعود را رقم مي زند و خلقت را به معناي تام آن مي رساند. اگر اين تفسير از هستي پذيرفته شود، آنچه که انسان را از ديگر مخلوقات ممتاز مي سازد همان عقل و اختيار خواهد بود. شايد بتوان گفت حقيقتي که ديگر موجودات را به سجده به انسان واداشت همين بود. امّا اين ويژگي شگفت، هر از چندگاه او را به توهمي غير قابل جبران هم کشانده است. گويي پندار بي نيازي او را به اين انانيت برگردانده که دعوي انا الحق سر بدهد. آنجا که خداي متعال به حضرت موسي(ع) فرمود "اذهب الي فرعون انه طغي، ان راه استفنا" به همين ويژگي انسان ها اشاره کرده است.
     آيا انسان را چنين سرنوشتي رقم خورده که همواره بين اين افراط و آن تفريط سرگردان باشد. گاهي چنين وانمود مي گردد که انسان صرفاً براي تعبّد هستي يافته و هر تلاشي براي دستيابي به کنه حقايق عالم گناهي مذموم است که او را از مبداء و از سعادت برتر دور مي سازد، تا جايي که منسوب به يونا و فتورا است که گفته "هر چه احمق تر، مومن تر" و گاه نيز آنچنان اين آدمي احساس بي نيازي مي کند که خود را به جاي خدا گذاشته و در آرزوي رسيدن به خلود روزگار مي گذراند. آيا اين انسان نبايد به خود زندگي و مرگ بينديشد. مگر نه اين است که ما، هر چه بينديشيم در قلمرو زندگي مان قرار مي گيرد پس چرا به خود زندگي و مرگ نينديشيم. حتي اگر فناي ممکن الوجود را هم عارضي بدانيم آيا شايسته است به اهمال آن را وانهيم؟ به قول ارسطو، کشف اسرار مبداء و منتهاي زندگي اصلي ترين گمشده انسان ها است و کنار گذاشتن اين حقيقت اگر به واسطه جهالت نباشد فقط مبارزه با خود است.
     اين نوع نگرش مختص اديان و فلسفه هاي الهي نيست. متفکراني هم که صرفاً با نيروي انديشه خود به هستي نگريسته اند، بسياري به اهميت بي رقيب خودشناسي اعتراف نموده اند. هايدگر، کي ير کگارد و حتي دکارت را مي توان نمونه هايي از آنان دانست. از آن طرف بسيار اند متفکريني که يافتن پاسخ معماي خلقت آنان را به وادي حيرت جانکاهي کشانده که ياراي خروج از آن را نيافته و در آن مدفون گشته اند. به بودا نسبت داده اند که رنج، درد، مرگ، بيماري و دوري از لذت ها و کلاً فناي محتوم را عامل منفي هستي مي شمرد و در نتيجه حيات را با نوعي نگرش منفي تفسير مي کرد، شوپنهاور هم پوچ گرايي را مطرح کرد و اراده را تنها راه سيطره آدمي يافت، ژان پل سارتر، صادق هدايت، خيام و مانند آنان همه و همه عالم را بدون هدف و پوچ تصور کردند و در نتيجه انسان شناسي فلسفي نزد آنان آميخته اي از حيرت و پوچي تفسير شد. به قول خيام:
     از آمدنم نبود گردون را سود             و ز هيچ کسي نيز دو گوشم نشنود
    و ز رفتن من جاه جلالش نفزود           کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود
    به نظر مي رسد که خيام در مقابل فلسفه آفرينش سر تعظيم فرودآورده و تحيّر خود را تنها پاسخ به آن مي داند. در مقابل بسيار بودند و هستند کساني که به جاي حيرت، غرور آدمي را جايگزين آن ساخته و مدعي حل همه مشکلات و يافتن همه پاسخ هاي عالم وجود اند.
     در همين جا به نظر مي رسد که بايد نکته اي تذکر داده شود. برخي مي پندارند که آن انسان شناسي که انسان را در مرتبه جسم محصور ندانسته و او را در رابطه با کل طبيعت و ماورا طبيعت بازشناسي مي کند "انسان شناسي سنّتي" است و نگرش مقابل آن طبيعتاً "انسان شناسي مدرن" نام مي گيرد. ولي بايد توجه نمود که اين نام گذاري ها بر اساس روند حرکت تاريخي مغرب زمين است که خصوصاً بعد از رنسانس پررنگ شده است. اين اصطلاحات در بسياري موارد فريب دهنده اند و حقايق را وارونه جلوه مي دهند. شايد بهتر باشد به آن ديدگاه هاي فلسفي درباره انسان "انسان شناسي حقيقي" اطلاق گردد تا اسم و مسمّي نسخيت خود را نشان دهند. اين نوع انسان شناسي فلسفي به صورت مدوّن از سقراط و افلاطون آغاز شده که محور همه فلسفه شان "خودشناسي" بود که بر اساس آن کل هستي و هستي خاص انسان در آن نقطه به هم مي رسند و توسط ديگر فلاسفه استمرار يافته است. آموزه هاي اديان الهي نيز به زيباترين و عالي ترين شکل اين ادعا را تأييد مي کنند. امّا چه بايد کرد که چنين آفريده شده ايم که علم و معرفت را همچون کل زندگي با ماده آغاز مي کنيم و در هر حرکتي غرق در عالم مادي هستيم. همه نگاهمان به هستي در آغز همين است و بس. از اين پس بايد همّت کرد و اندک اندک مدارج هستي را طي نمود و به مرور از ماده به ماورا رسيد. در حيطه معرفت اين کار آسان تر از محدوده واقعيات عيني است ولي همان هم خالي از صعوبت نيست. از خيل انسان ها تنها معدودي به آن دست مي يابند که از ميان اين عده قليل باز هم شماري اندک به اين سرمايه خود متوجه اند. بايد اين حقيقت تلخ را پذيرفت که اکثريت انسان ها در عمل باورشان به ماده و سيطره آن است و شايد به لحاظ تربيت ديني و يا بهتر بدون آنکه آگاهي درستي داشته باشند ماوراي ماده را تائيد مي کنند. عبور از ماده آغاز ورود به انسان شناسي فلسفي حقيقتي است که هدف از خلقت است. بدون اين معني اساساً شناخت انسان ميسر نيست. آنچه که به دست مي آيد تنها تکه هاي ناهمگون و گسسته اي از يک مجموعه است که جز ويراني ارمغاني به بار نمي آورد. باور به اينکه انسان را بدون اين پيوندها و صرفاً در عالم ماده بتوان تصوير و تفسير نمود همانند آن است که حيات را تنها در حرکت طبيعي بتوان توضيح داد. انسان، اين مخلوق شگفت الهي جامع مراتب تجلي هستي است و همه عوالم به نوعي در او حضور تکويني دارند و تنها وقوف به اين حقيقت و تلاش براي تعالي در آن مراتب است که او را شايسته خليفه اللهي مي کند. اين انسان کامل است که به نمايندگي از خالق هستي و در سلسله نزول نقش خالق و رازق و همه صفات الهي را بازي مي کند. جاي تأسف است که آنچه در رنسانس رخ داد، باعث شد انسان پيوندش را با عوالم هستي قطع کرده و خود را محور هستي بپندارد. به عنوان نقطه عطف تاريخ تفکر غرب و ورود به دوران روشنايي پس از تاريکي شناخته شده است و حال آنکه آدمي در رنسانس اگر چه از يک جهت از ظلمتي به نقطه اي نوراني پناه برد ولي آن نور اندک در تاريکي مطلق خودشيفتگي و خودکامگي بلاي جان او شد. او ديگر باور نمي کند که همه زندگي اش در منظومه اي هدفمند تحت تدبير عوالم و موجوداتي ديگر است که با آنها است که هويت واقعي خود را پيدا مي کند. او غافل از حد و توانايي خويش در صدد است خداوند را، که تفسير بسيار غلطي از رابطه او با خود دارد، با علم و اراده اش به انزوا کشانده و به رقيب خويش بدل ساخته و سپس از صحنه حذف کند. خداي او همان ساعت ساز لاهوتي است که البته چنين خداوندي سزاوار چنان فرجامي نيز هست. برخي اين دوري و گريز از خداباوري و خدا ترسي را به دکارت نسبت مي دهند که هرچه بود قصدش آن نبود. او خدا را براي تضمين درستي تصورات و ترازوي خير و شر مي خواست و پس از او هر مکتبي با قبول آنچه دکارت ويران کرده بود به ساختن انديشه اي نو اقدام نمود که وجه مشترک همه آنها محدوديت انسان بود و اينکه خداوند به ايده اي تشريفاتي مبدل گشت. متافيزيک در غرب جعلي و الهيات مادي شده و انسان هنوز در جستجوي خويشتن خويش است. شايد زمان آن رسيده که آدمي بار ديگر به نداي باطن خود پاسخ مثبت داده و بزرگترين هديه عقل و دل را بار ديگر به ميدان آورده باشد که به حقيقت خويش نايل گردد. جالب آنکه انسان با چنين جايگاهي به مراتب آزادتر و متعالي تر از انساني است که به غلط زمام همه امور به او سپرده شده است.

 


صفحه 1 از 5