خطا
  • DB function failed with error number 1194
    Table 'jos_session' is marked as crashed and should be repaired SQL=SELECT guest, usertype, client_id FROM jos_session WHERE client_id = 0

اطلاعات حکمت و معرفت

  • مغز و ذهن

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    مغز و ذهن

    عليرضا  رضايت

    ذهن و مغز از حيث ماده و معنا و نيز از جهت ارتباط با محيط پيرامون از ساختاري پيچيده و حيرت انگيز برخوردارند. ناگفته پيداست که يکي از ويژگي هاي متمايز انسان توانايي انديشيدن و تصميم گيري به کمک ذهن است. ذهني که به يک معنا هستي ما را تشکيل داده و هدايت مي کند، نقش و جايگاهمان را در جهان مشخص مي کند، نسبت مان با همنوعان و البته ديگر مخلوقات را معين مي کند، زندگي روزمره ما را تسهيل مي کند، در برابر تهديدات و خطرهاي پيدا و پنهان ما را مصون مي دارد و در مجموع توانايي پيش بيني و آينده نگري را به ما مي دهد. 
    در اين ميان، هر چيزي در هستي مي تواند به اين ذهن، ذهنيت بخشد: از آنيميسم و جادو گرفته تا علم و فلسفه و دين. مرادم از ذهنيت دراينجا، نوع نگاهي است که فرد فرد انسان ها مي توانند به کمک ابزارهاي موجود و در دسترشان، نسبت به خود و جهان پيرامون بدست آورند. باري، يکي از معماهاي ذهن، ارتباطش با مغز است. در ابتدا باورش دشوار است که بگوييم تمام آنچه از جهان مي دانيم، مي فهميم، پيش بيني مي کنيم، حدس مي زنيم همگي برخاسته از تکه اي چربي ميان دو گوش مان است. شايد در فيزيولوژي و بيولوژي شواهدي براي ارتباطي علي و معلولي بين مغز و ذهن بيابيم اما اثبات آن به لحاظ فلسفي و عقلي اگر نه غير ممکن اما دست کم بسيار دشوار است.
    در اين شماره براي بررسي موضوعات فوق در گفتگو با دکتر آزادگان، در خصوص ادراک و تجربه ديني بحث شده است. اينکه اساساً ادراک چيست؟ باور ناشي از ادراک چگونه تاييد يا تکذيب مي شود؟ چه تفاوتي بين ادراک حسي و ادراک عرفاني و ديني وجود دارد؟ معرفت حاصل از باور ناشي از ادراک چگونه شکل مي گيرد و در کل چه محک ها و استاندارهايي براي اثبات و يا ابطال باور و متعاقبا معرفت ناشي از تجربه ديني و حسي وجود دارد از جمله مباحثي است که به قدر توان در مورد آن بحث شده است. 
    گفتگوي ديگر به اين مسئله مي پردازد كه ذهن به معناي فرايند ذهني، يک مقوله ي خام و مونولوگ نيست بلکه با محيط اطراف، به نحوي شبکه اي ارتباط دارد آنچنان که به تدريج توسعه مي يابد و هر عملکردي در ذهن اتفاق بيفتد، در شبکه نيز رخ مي کند. گفتگوي دو انديشمند سرشناس ديويد چالمرز و اندي کلارک با عنوان ذهن توسعه يافته زواياي اين ذهن شبکه اي را تا حدي مي کاود و در عين حال ايده ها و ذهنيات اين دو متفکر و محقق برجسته در اين حوزه را معرفي مي کند.

    در بخش دوم مقاله جان بروکمان(که بخش نخست آن در شماره پيشين فلسفه ذهن تقديم گرديد) موضوعات ديگري از جمله ذهن بخش بندي شده، لايه هاي پنهان مغز، انديشه انتزاعي، طراحي مغز، بحث پارادوکس، هوش جمعي و نظريه ي تشخيص سيگنال از منظر و رويکردي جديد مورد بررسي قرار گرفته است. يکي از ويژگي هاي مهم مباحث فوق، بررسي آنها به کمک روش هاي جديد، و مبتني بر علوم و دانش هاي جديد(در حوزه هايي از جمله پزشکي، فيزيک، زيست شناسي، رياضي، نوروساينس، عصب شناسي، دانش شناختي، کامپيوتر، شيمي، اقتصاد و حتي دين شناسي) است. و اين خود نشان از پيچيدگي، توسعه يافتگي، و جامعيت ذهن و فرايندهاي ذهني و البته قدرت زايد الوصف ذهن و مغز انسان به مثابه اشرف مخلوقات است. در اين ميان، بخش لايه هاي پنهان مغز براي من جالب افتاد: "مفهوم علمي لايه پنهان برگرفته از مطالعه شبکه هاي عصبي است. مهندسان سعي مي کنند از اين کار در سيستم ديداري ربوت شان کپي برداري کنند. امروزه چشم روبوت، در مقايسه با چشم استاندارد انسان، بسيار ابتدايي است. هابل و ويزل راهکاري طبيعي براي اينکار يافتند و آن، طراحي لايه هاي پنهان بود. لايه هاي پنهان به شکل فيزيکي و عيني تجسم مي يابند و در عين حال حالتي مبهم و انتزاعي از ظهور را نشان مي دهند. هر لايه عصبي پنهان يک الگو دارد. عصب فعال مي شود، و سيگنال هاي خود را به لايه بعدي مي فرستد، در اين زمان الگوي اطلاعاتي اي که اين عصب از لايه پيشين دريافت مي کند، با آن الگو مطابق مي شود. به عبارتي، مي توان گفت که نورون ها مفهومي جديد از ظهور(پديداري) را تعريف و متعاقباً ايجاد مي کنند. مفهوم کلي لايه هاي پنهان جنبه عميقي از شيوه اي است که ذهن( خواه انسان، حيوان، و خواه غريبه؛ گذشته، حال يا آينده) با آن کار خود را انجام مي دهد. ذهن ها از طريق تجسم بخشيدن به مفاهيم، آنها را ايجاد مي کنند؛ يعني، همان ويژگي هايي که لايه هاي پنهان شناسايي و درک مي کنند".
    ميچل معتقد است ذهن انسان اغلب به عنوان نقطه اوج تکامل توصيف مي شود. ذهن يکي از پيچيده ترين اندام هاي انساني است که همانند اندام هاي ديگر، در طي فرايند تکامل و بر مبناي انتخاب طبيعي آنگونه که داورين گفته است، رشد مي کند. بيولوژي و روانشناسي دو حوزه اي هستند که ميچل مي کوشد با ايجاد نوعي همگرايي بين آنها به تحليل و بررسي روند تکاملي ذهن انسان بپردازد. زماني که نظريه تکامل را در پژوهش هاي روانشناختي لحاظ مي کنيم، رشته اي متولد مي شود که آن را روانشناسي تکاملي ناميده اند. بيولوژيست ها در تلاشند تا فرايند تکامل اندام هاي فيزيکي انسان و موجودات را بر مبناي نظريات تکامل داروين توضيح دهند؛ در عين حال روانشناسان تکامل گرا نيز به تبيين مقولاتي همچون احساس، ذهنيت، تفکر، رفتار مي پردازد و ميل انساني را برمبناي تکامل تبيين مي کنند.
    انديشه  ماشيني موضوعي است که واعظ شهرستاني مي کوشد آن را بر مبناي آزمون معروف تورينگ پاسخ دهد. آزمون تورينگ در واقع شيوه تست هوش ماشيني است آزمون به اين صورت انجام مي‌گيرد که يک شخص به عنوان داور، با يک ماشين و يک انسان حرف مي زند، و سعي در تشخيص ماشين از انسان دارد. در صورتي که ماشين بتواند داور را به گونه‌اي بفريبد که در قضاوت خود دچار اشتباه شود، توانسته است آزمون را با موفقيت پشت سر بگذارد.  اين آزمون را شخصي به نام آلن تورينگ رياضي دان اختراع کرد. به باور تورينگ نفس اسناد تفکر به ماشين چندان روشن نيست چرا که اين امر منوط به ارائه تعريفي روشن و مشخص از انديشه است. اين آزمون به دو صورت آزمون تقليد و آزمون استاندارد تورينگ انجام مي گيرد.
    حافظه از جمله ابعاد مهم ذهن و مغز ماست به طوريکه به لحاظ بيولوژي بخشي از ماده لزج درون جمجمه ما بدان اختصاص يافته است. حافظه به مثابه عنصري معرفت شناختي مي تواند قابل بررسي باشد؛ حافظه تنها مربوط به گذشته نيست، حافظه کل زندگي ماست: آنچه انجام داده ايم، انجام مي دهيم و قصد انجام آن را داريم. راسل، در اين مقاله حافظه را به مثابه شکلي از معرفت، از منظر فلسفي مورد بحث قرار داده است.


 
  • ذهن توسعه‌يافته

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    ذهن توسعه‌يافته

    عليرضا رضايت
    گفت و گو با اندي کلارک و ديويد چالمرز


    اندي کلارک استاد منطق و متافيزيک دانشگاه ادينبرگ، مدير برنامه فلسفه/نوروساينس/روانشناسي در دانشگاه واشنگتن در سنت‌لوييس است. علاقه اندي علاوه بر فلسفة ذهن، هوش مصنوعي، حيات ربوبتيک و مصنوعي و شناخت تجسم‌يافته است. ديويد چالمرز نيز استاد ممتاز فلسفه و مدير مرکز آگاهي‌شناسي در دانشگاه ملي استراليا است. او همچنين استاد فلسفه و مدير مرکز ذهن، مغز و آگاهي دانشگاه نيويورک نيز هست. ديويد بيشتر به‌خاطر تحقيقات‌اش در مورد آگاهي شهرت دارد اما به فلسفه و معرفت  ‌شناسي و دانش‌شناختي نيز علاقه‌مند است و در اين زمينه‌ها مطالعات قابل‌توجهي انجام داده است. آنچه مي‌خوانيد برگردان گفت‌وگويي است که در خلال نهمين سمپوزيوم بين‌المللي منطق، ارتباطات و شناخت به ميزباني دانشگاه لاتويا با اين دو محقق برجسته انجام شده است.
    ***
    وقتي شما در دانشگاه واشنگتن در اواسط دهه نود همکار بوديد، با هم کتابي با عنوان ذهن توسعه‌يافته (1988) منتشر کرديد که در آن ذهن از دريچه ديگري بررسي شده است و فقط ناظر به آنچه در سر است، نيست». به‌طور دقيق منظور از اين عبارت چيست؟
    ديويد چالمرز: ذهن توسعه‌يافته، ناظر به پيوستگي هر چه بيشتر ذهن و محيط است.
    اندي کلارک: به گمان من جذابيت ماجراي ذهن توسعه‌يافته آن است که فعاليتي که ما نگران آن هستيم، بيش از آني است که مي‌انديشيم (يعني قضيه فراتر از حوزه ذهن و انديشه است). استفاده ما از ابزارهايي مانند گوشي‌هاي هوشمند و ديگر سازه‌هاي بيروني به‌طور عملي بخشي از فرايند ايجاد شبکه‌اي از فعاليت‌ها و عملکردهاست که در آن ذهن عبارت است از آنچه اتفاق مي‌افتد در زماني‌که آن شبکه اتفاق مي‌افتد (يعني عملکرد ذهن و شبکه به يکديگر مرتبط هستند). اين پژوهش در ذات خود در مورد نقش احتمالي ساختارهاي دروني براي ايجاد چيزي بود که فيلسوفان به آن باور ذاتي مي‌گويند. اين باور چيزي نيست که شما با نوعي تمرين در حيات ذهني خود به آن برسيد. براي نمونه، باور من در مورد اين‌که اکنون ماه مي است مستلزم آن نيست که من تا ابد درباره اين‌که اين ماه، ماه مي است، تمرين و تکرار کنم بلکه اين در واقع باور ذاتي من است.
    ديويد چالمرز: ما در واقع دو نمونه محوري داريم؛ دراين پژوهش به بازي تتريس (نوعي بازي رايانه‌اي) و اشياء چرخنده در محيط پرداخته شده و بين آن و خرخش ذهني مقايسه انجام گرفته است. ايده اصلي آن بود که تفاوتي بين چرخه فيزيکي و چرخه ذهني وجود ندارد. اگر امکان داشت که تشخيص بدهيم آيا آجرهاي تتريس سر جاي خود قرار مي‌گيرند يا خير، اين‌که آيا اين قضيه مربوط به بيرون مغز است يا درون آن اهميتي نداشت. حدس من آن است که اين کار يک فعاليت عادي و عيني است تا يک حالت ذاتي.
    اندي کلارک: بله. درست است.
    ديويد چالمرز: سپس ما مسئله باور را داريم. اينگا باور دارد که موزه در خيابان 53 قرار دارد و بنابراين پياده به آنجا مي‌رود. از سوي ديگر، اُتو آلزايمر دارد و هر جا مي‌رود، دفترچه يادداشتي به همراه دارد. او پيش‌تر يادداشت کرده بود که موزه در خيابان 53 است بنابراين آن را از دفترچه مي‌يابد و به آنجا مي‌رود. ما معتقديم که مورد اتو به‌طور کامل قابل مقايسه با اينگا است. ما مي‌گوييم که اينگا معتقد است موزه در خيابان 53 قرار دارد چون او به‌طور ذاتي و بدون فکر به آنجا مي‌رود. اتو نيز به‌طور دقيق همين کار را انجام مي‌دهد. البته به کمک حافظه دفترچه يادداشت‌اش و نه به اين عنوان که چيزي در بيولوژي مغزش وجود داشته باشد. در واقع دفترچه به‌عنوان بخشي از حافظه اتو عمل مي‌کند و حالت‌هاي شناختي و ذهني او را تشکيل مي‌دهد. همان‌طور که اندي گفت اين يکي از موارد باور ذاتي است؛ زماني‌که او آن را مي‌خواند مطلب وارد خودآگاه‌اش مي‌شود، آن‌گاه بر مغزش نيز تأثير مي‌گذارد. نکته مهم در اينجا آن است که حتي پيش از اين‌که اين قضيه اتفاق بيفتد بخشي از زيرساخت گسترده ذهن او بوده است.

    چگونه شما در مورد اين موضوع با يکديگر همکاري کرديد؟
    ديويد چالمرز: اين موضوع سال‌ها ذهن اندي را به خود مشغول کرده بود اما براي من در درجه دوم اهميت قرار داشت و چندان در اولويت تحقيقات من قرار نداشت. اندي مقاله‌اي نوشت و به من داد. موضوع مقاله چيزي شبيه اين بود: «نفوذ در مرز شيشه‌اي ذهن و جهان».
    اندي کلارک: بله؛ من ابتدا پيش‌نويسي از مسئله تهيه کردم و فکر مي‌کنم که عنوانش همين بود: «مرز شيشه‌اي ذهن و جهان». خب اگر موضوع پژوهش مورد تتريس باشد، خيلي خوب مي‌شود به آن انديشيد و ما هم بسيار ذوق‌زده خواهيم شد. اما فيلسوفان چندان ذوق‌زده نخواهند شد چون مي‌توانند قضيه را از نو در مورد درون‌داد و برون‌داد سيستمي واقعي که مواد ذهني بر آن مبتني است، توصيف کنند و اين همه، در سر جريان دارد. مسئله‌اي که ديويد با اتو و اينگا داشت عبارت بود از ايجاد چيزي که فيلسوفان نمي‌توانند نسبت به آن بي‌توجه و بي‌تفاوت باشند. آنجا که زماني حالت‌هاي ذاتي باور اهميت داشت، اکنون متکي بر ساختاري گسترده‌تر است. البته اين قضيه در آن موقع، هنوز ذهن توسعه‌يافته خوانده نمي‌شد.
    ديويد چالمرز: من يکي از طرفداران کتاب ريچارد داوکينز با نام «فنوتايپ توسعه‌يافته» بودم و گمان مي‌کردم که ما هم تااندازه‌اي همان کار را در مورد ذهن مي‌کنيم بنابراين خوب است نامش را «ذهن توسعه‌يافته» بگذاريم! ممکن است گفته شود که مورد تتريس يک فرايند توسعه‌يافته يا به يک معنا، شناخت توسعه‌يافته است. پردازش در بيرون جريان دارد. جستن از حالتي به حالت ديگر، بيروني است اما مواد ذهني، دروني هستند. ما فکر کرديم که بياييم و اين کار را در مورد حالت پارادايمي ذهن، يعني حالت باور انجام دهيم.

    شما مي‌گوييد که مفهوم اصلي ذهن توسعه‌يافته از آن زمان تغيير کرده است؟
    اندي کلارک: من گمان مي‌کنم که در بحث ذهن توسعه‌يافته از آن زمان به بعد، پرسش‌هاي زيادي مطرح شده است. بيشتر اين پرسش‌ها ناظر بر اين بوده که تا چه ميزان اين ماده متکي به درونيات ذهن است.
    ديويد چالمرز: ما نمي‌خواهيم در دام شووينيسم مغزي بيفتيم که در آن مغز ويژگي‌هاي شناخت را تعريف مي‌کند و مواد بايد درست همانند آن ويژگي‌ها باشند تا ذهني محسوب شوند.
    اندي کلارک: اين پرسش همچنان باقي است که: آيا ذهن مي‌تواند به‌طور کامل متفاوت از آنچه باشد که در سر وجود دارد؟ در واقع من گمان مي‌کنم که اين پرسش پاسخي ندارد. به‌نظر من آن معنا از ذهن که ما بحث خود را با آن آغاز کرديم، هيچ پاسخي براي اين پرسش ندارد که آيا اين ذهن توسعه‌يافته است که اهميت دارد يا چيز ديگري است.
    ديويد چالمرز: من فکر مي‌کنم به لحاظ ديالکتيک بهتر است با ساده‌ترين مسئله آغاز کنيم؛ ما در پژوهش خود کوشيديم مواردي را بررسي کنيم که تااندازه اي امکان مقايسه‌اي داشته باشند و آن مورد اُتو و دفترچه يادداشت‌اش و اينگا بود. ما گفتيم که قصد نداريم شرط‌هاي لازم و کافي براي شناخت توسعه‌يافته پيشنهاد کنيم. از آن زمان به بعد مردم مرتب گفته‌اند که «شاخص و نشانه شناخت چيست؟» و «شرط‌هاي لازم و کافي کدام‌اند؟» و من فکر مي‌کنم که اين مسئله در کل نااميدکننده است.
    اندي کلارک: ما چيز زيادي به‌دست نياورديم و من فکر نمي‌کنم که درونيات نيازي به نشانه‌اي از امر شناختي داشته باشد تا با آنها تشخيص دهيم که کدام حالت‌ها، شناختي‌اند بنابراين، نظريه ذهن توسعه‌يافته چه ضرورتي دارد؟
    ديويد چالمرز: نِد بلاک، يکي از همکارانم، مايل بود بگويد: وقتي شما مقاله‌اي نوشتيد، تز شما اشتباه است اما از آن زمان به بعد درست مي‌شود! به گمان من شايد منظور او چيزهايي مانند تلفن‌هاي هوشمند يا موتورهاي جست‌وجو بود که مردم مدام از آنها استفاده مي‌کنند. من اکنون به‌طور دقيق نمي‌دانم سخن او ناظر به چيست؛ آيا ناظر به شناخت توسعه‌يافته به‌شمار مي‌رود يا مفهومي از ذهن که به‌طور عملي با ورود فناوري‌هاي مختلف در جهان تغيير يافته است.

    وقتي ايرادهاي زيادي در طول 15 سال گذشته به اين تز وارد شده، چگونه مي‌توانيد تصور کنيد که اين تز پيشرفت کرده است؟
    ديويد چالمرز: وقتي مقاله را چاپ کرديم من ديدم از آن استقبال شده اما خب ايرادها و ترديدهايي نيز در مورد آن وجود داشت. ما در پي‌نوشتي بيان کرديم که «مؤلفان بر مبناي ميزان اعتقادشان به تز اصلي فهرست شده‌اند». اندي خيلي مطمئن بود اما من بي‌طرف بودم و اظهارنظر نمي‌کردم. شايد اين قضيه درست بود که ترديد من در اين قضيه بيش از اندي بود. اما چيزي که من را در طي اين سال‌ها مطمئن‌تر کرد ايرادهايي بود که افراد ديگر مطرح کردند.
    اندي کلارک: موافقم. با اين همه، ايرادي قانع‌کننده نيافتم که از آن حيرت کنم. در واقع گمان مي‌کنم که بيشتر مسائلي که به‌عنوان ايراد مطرح شد را در مقاله پيش‌بيني کرده بوديم. برخي مسائل و نکاتي که ممکن بود در مخاطب ايجاد ترديد کند بيشتر مربوط به نقش ادراک در ذهن توسعه‌يافته بود.
    ديويد چالمرز: به نظر من گزافه است اگر بگوييد زير پوست يا جمجمه چيزي وجود دارد. اگر بخواهيد به‌دنبال چيزي قاعده‌مند و مبنايي بگرديد، مي‌توانيد بگوييد که ادراک و عمل مرزهاي ذهن هستند. وقتي اُتو يادداشت را مي‌خواند، او از طريق ادراکش اين کار را انجام مي‌دهد و ذهن چيزي است که در سوي ديگر اتفاق مي‌افتد. از يک منظر، اين ادراک است و از منظر ديگر، بازيابي حافظه.
    اندي کلارک: مثالي هست که بسيار مايل‌ام در اين رابطه بيان کنم. در ام‌اي‌تي آزمايش عينک حافظه وجود دارد. اين عينک‌ها با هدف کمک به افراد داراي بيماري آلزايمر يا آگنوزي (ادراک‌پريشي)درست شده‌اند. اين عينک‌ها دوربين کوچکي دارند که درون‌دادها را از محيط مي‌گيرد. در مورد کسي که آلزايمر دارد اين سيستمي که شما به آن مجهز هستيد، ماده را مي‌شناسد و وقتي چهره‌اي را تشخيص مي‌دهد به‌سرعت به شما اطلاعاتي مي‌دهد که براي نمونه آن چهره، همسر، عمو يا سگ شماست. جالب اينجاست که سرعت انتقال اطلاعات بسيار بالاست اما با اين همه به بيماران کمک مي‌کند تا عملکرد بهتري داشته باشند.
    ديويد چالمرز: رمان چارلز استراس به‌عنوان Accelerando به‌وسيله عينک‌هايي که انواع اطلاعات را در اختيار شما قرار مي‌دهند، شکلي از ذهن توسعه‌يافته را ترسيم مي‌کند. افراد به‌طور کامل به آنها اعتماد دارند بنابراين وقتي که عينک شخصي دزديده شود او ناتوان مي‌شود آنچنان‌که گويي بخشي از کورتکس پيشاني خود را از دست داده است. حال، نوع جديدي از اين محصول منتشر شده بنابراين شايد ما وارد دوراني شده‌ باشيم که در آن اين نظريه براي همه ما در زندگي روزمره واقعي‌تر شده است.

    زماني که همکار بوديد، در کدام قسمت اختلاف نظر داشتيد؟
    اندي کلارک: تصور نمي‌کنم که اختلاف نظر زيادي وجود داشته باشد و چه‌بسا در مورد اين يک موضوع هم‌نظر باشيم.
    ديويد چالمرز: تااندازه‌اي در همان زمان بود که من روي آگاهي کار مي‌کردم و گمان مي‌کنم که موضوع اصلي مورد مطالعه من همين بود. به‌نظرم، آنچه در کانون توجه اندي قرار داشت، شناخت توسعه‌يافته بود؛ اين‌طور نيست؟
    اندي کلارک: بله . شايد.
    ديويد چالمرز: گاهي سعي مي‌کردم به اندي بگويم که مطلبي در مورد آگاهي بنويسد. در کل، من به بُعد دکارتي اشياء نزديک‌تر هستم تا اندي. رويکرد من در فلسفه درون‌گرايانه‌تر است. با وجود اين، تصور مي‌کنم براي برون‌گرايي نيز جايي وجود داشته باشد. نکته جالب توجه در مورد اين پروژه آن است که مي‌کوشد در مورد نقش محيط، وجوه برون‌گرايانه را نيز لحاظ کند.

    در مورد آگاهي توسعه‌يافته چطور؟
    اندي کلارک: من بسيار به آن مشکوک بودم اما در حال حاضر اندکي از ترديدم نسبت به آن کاسته شده است. تنها يک دليل وجود دارد که من را وادار مي‌کند در مورد آن پرسش کنم. فرض کنيد که يک تجربه آگاهانه توسط مجموعه‌اي از حالت‌هاي عصبي ايجاد مي‌شود و تنها به‌خاطر تأثير خاصي که از جهان خارج مي‌پذيرد شما مي‌توانيد آن تجربه را انجام دهيد. اينجا همان جايي است که مي‌توان گفت مواد دروني کفايت نمي‌کنند. اين مسئله ممکن است درست باشد اما من فکر نمي‌کنم که چيزي مانند ذهن توسعه‌يافته به شما بدهد.
    ديويد چالمرز: تصور مي‌کنم هر دوِ ما مي‌پذيريم که آگاهي توسعه‌يافته (که از راه تعامل با محيط ايجاد مي‌شود) وجود دارد. من هنوز مطمئن نيستم که ارتباط با محيط مانند يک دفترچه يادداشت يا ماشين‌حساب آگاهي را به اين شکل توسعه مي‌دهد. در عين حال، مواد محيطي بر آگاهي تأثير مي‌گذارند و البته مغز را نيز تحت تأثير قرار مي‌دهند.
    اندي کلارک: من گمان مي‌کنم که اگر حالت‌هاي خودآگاه نيز وجود داشته باشند، باز شما هيچ شاهد و دليلي براي آنها نداريد. اگر هم گروهي از افراد حالت مشترکي دارند، به اين دليل است که در يک زمان و مکان ويژه با يکديگر تعامل دارند.
    ديويد چالمرز: اين به‌طور مشخص مانند ذهن توسعه‌يافته نيست بلکه فکر مي‌کنم بيشتر شبيه ذهن جمعي باشد. در ذهن توسعه‌يافته، خود شخص با دشواري توسعه مي‌يابد در حالي‌که در ذهن جمعي آيا ما با يک شخص به‌طور کامل جديد مواجه نيستيم؟
    اندي کلارک: بله. جديد است.

    افراد سعي مي‌کنند ذهن توسعه‌يافته را براي چيزهاي مختلف به‌کار برند، شگفت‌انگيزترين تحول در اين زمينه به‌نظر شما چه مي‌تواند باشد؟
    اندي کلارک: من به برخي تحولات باستان‌شناسيِ شناخت علاقه‌مند شدم. برخي باستان‌شناسان معتقد بودند که ذهن توسعه‌يافته چارچوبي فراهم مي‌کند که در آن، مفهوم‌سازي در باستان‌شناسي مستلزم پرداختن به چيزهايي است که بخشي از ذهن افراد هستند که تااندازه‌اي مانند اثر يک فسيل است.
    ديويد چالمرز: در فلسفه سنتي، اين سرآغاز راه است. همکاران اندي در ادينبرگ در دپارتمان معرفت‌شناسي، کار روي پروژه دانش يا معرفت توسعه‌يافته را شروع کردند. در اين پروژه معرفت به مثابه فرايندي توسعه‌يافته به‌شمار مي‌رود که مستلزم تعامل با محيط است. من تصور مي‌کنم که اين مسئله نوع فهم و آگاهي ما را نسبت به جهان دوباره شکل مي‌دهد. چند سال پيش، با ژول اندرسون درباره اراده توسعه‌يافته بحث مي‌کردم. بحث درباره نقش چيزهايي مانند سرنخ هاي (عوامل) محيط بود که سبب افزايش قدرت اراده شخص مي‌شوند. وقتي از پشت ميز بلند مي‌شويد نشانه‌اي هست که مي‌گويد به سر کارت بازگرد. اين يکي از مکانيسم‌هاي اراده توسعه‌يافته است و در واقع قدرت اراده شما را شکل مي‌دهد. در اينجا نيز ذهن توسعه‌يافته امري خودسامان است و کاربردي عيني و عملي دارد.
    اندي کلارک: به گمان من هم همين‌طور است.

    آيا فکر مي‌کنيد که باز هم روي مسئله ديگري با يکديگر همکاري خواهيد کرد؟
    اندي کلارک: من اين احتمال را رد نمي‌کنم.
    ديويد چالمرز: راستش را بگويم، ما علايق و گرايشات متفاوتي داريم. من چند سال پيش روي موضوعات مختلفي از جمله متافيزيک، معرفت‌شناسي، فلسفه زبان و... کار کردم که اندي چندان علاقه‌مند به آن نبود. او يک فيلسوف است اما به هر مسئله‌اي علاقه ندارد اما من اين‌گونه نيستم. خب، چند تا موضوع در فلسفه ذهن بود که در مورد آن توافق داشتيم و کار کرديم.

    ديويد! تو سال گذشته کتابي منتشر کردي با عنوان «ساختن جهان»؛ راجع به اين کتاب برايمان بگو...
    ديويد چالمرز: ايده اصلي، ساختن بلوک (مثل بلوک ساختماني) بود. اگر شما بخواهيد مدلي از جهان بسازيد، بلوک‌هاي اصلي يا زيرين چگونه خواهند بود؟ رودلف کارناپ در 1928 کتابي با عنوان ساختار (ساختن) منطقي جهان نوشت. او در اين کتاب گفت که شما از راه چند نکته يا واژه ساده مي‌توانيد هر بياني را در زبان تعريف کنيد و هرمفهومي را که براي توصيف جهان نياز داريد، بسازيد. او اين کار را با هر فرهنگ لغت محدودي انجام مي‌داد و سعي مي‌کرد هر چيزي را بسازد. اگرچه خيلي‌ها اين کار را مي‌پسنديدند اما در نهايت مؤثر نيفتاد که اين يک شکست افتخارآميز بود. آنچه من سعي کردم انجام دهم آن بود که ببينم آيا شما مي‌توانيد نسخه يا روايتي از کار کارناپ را انتخاب کنيد و آن را اندکي بکشيد و ببينيد که مي‌توانيد چيزي از آن استخراج کنيد که کارگر باشد. در نهايت، به يک طرح کلي از جهان رسيديم که بر 5 يا 10 مفهوم اصلي مبتني بود. به اين معنا که تمام حقايق جهان از اين مفاهيم قابليت استخراج داشتند. من سعي کردم بگويم اين مفاهيم براي انديشيدن راجع به بيشتر مسائل و موضوعات نتيجه مي‌دهد، از فلسفه ذهن گرفته تا فلسفه زبان، انديشيدن در باب معنا، معرفت‌شناسي، دانش، متافيزيک و واقعيت.
    اندي کلارک: من هنوز به کتاب مسلط نشده‌ام.
    ديويد چالمرز: اين کتاب بسيار طولاني است.
    اندي کلارک: من مي‌خواهم بدانم که اين مفاهيم اوليه با چه فرايندهايي در ارتباط هستند که به‌طور عملي فضاهايي ذهني در انسان و موجودات ديگر مي‌سازند که سرمنشأ اراده مي‌شوند. من فکر مي‌کنم که اين مفاهيم اوليه که مي‌گوييد، در واقع عناصر از پيش تحقق‌يافته هستند.
    ديويد چالمرز: اين قضيه کمک چنداني به روانشناسي شناختي يا نظريه تجربي ذهن نمي‌کند. پرسش‌هاي جالبي وجود دارد که مي‌پرسند چگونه مي‌توان اين قضيه را به مسئله مفاهيم اوليه ذهن پيوند داد. بحث‌هاي فراواني در اين رابطه در روانشناسي و رشته‌هاي مرتبط وجود دارند.

    اندي در حال حاضر به کاري مشغول هستي؟
    اندي کلارک: در حال حاضر روي چيزي کار مي‌کنم که بسيار دروني است و همزمان صبغه‌اي تجربي و مفهومي دارد. در واقع، روي فرايندهايي کار مي‌کنم که خودم آنها را فرايندهاي پيش‌بيني‌پذير مي‌نامم. ايده اصلي آن است که من سعي مي‌کنم جريان حسي خودمان را با استفاده از ساختاري چندلايه پيش‌بيني کنم.
    ديويد چالمرز: اين يک چارچوب فوق‌العاده و در عين حال ابهام‌آميز است و همانند تمام مفاهيم ابهام‌آميز ديگر، نگراني من آن است که در پايان کار، ما همچنان در آغاز راه باشيم. به‌طور معمول طرفداران اين‌گونه مفاهيم مي‌خواهند که کل داستان (يا دست‌کم بخش بزرگي از آن) در اين يک مفهوم خلاصه شده باشد. من ترديد دارم که فرايند پيش‌بيني سيگنال حسيِ بعدي بتواند همه چيز را در مورد ذهن يا شناخت توضيح دهد. در عين حال، تصور مي‌کنم که مکانيسم خوب و مؤثري مي‌تواند باشد. ايجاد و تهيه الگوها و مدل‌هايي از جهان که بر اساس آنها بتوان سيگنال پيش‌بيني بعدي را تعيين کند، کار جالبي خواهد بود.

    شما هر دو انتقاداتي بر ديدگاه‌هاي فلسفي يکديگر داريد، چه بسا که اين انتقادها به نوعي مخالفت با ديدگاه ديگري است، درست است؟
    اندي کلارک: من گمان مي‌کنم يکي از ديدگاه‌هايي که ديويد دنبال مي‌کند به تجربه آگاهي بسيار نزديک است. او مي‌گويد که حتي وقتي ما داستان را به‌طور عملي تمام مي‌کنيم، کار چنداني براي فهم امکان و احتمال وقوع تجربه آگاهي نکرده‌ايم.
    ديويد چالمرز: ما درمورد آگاهي اختلاف نظر داريم. من مايلم اين‌گونه فکر کنم که پارادايم ماشيني مدرن (با اين‌که چيزهاي خارق‌العاده اي را در مورد ذهن توضيح داده‌اند) وقتي مي‌خواهد تجربه آگاهي را توضيح دهد با محدوديت‌هاي چشمگيري مواجه مي‌شود. وقتي از درون ذهن يا سوژه مي‌نگريم، اشياء چگونه به‌نظر مي‌رسند؟ من پيش‌تر گفته‌ام که روش‌هاي معيار در نوروساينس و علم کامپيوتر مي‌تواند تصوير روشن‌تري از آگاهي به ما بدهند. من فکر مي‌کنم که اندي در مقايسه با من در مورد بحث آگاهي انقباضي‌تر عمل مي‌کند. من هميشه او را تشويق مي‌کردم که در اين‌باره بيشتر بنويسد. و به‌نظرم او ديدگاه‌هاي جالب‌تري در اين زمينه دارد و تصور مي‌کنم کتابي که اندي در همين روزها مي‌نويسد درباره آگاهي است. کسي چه مي‌داند؛ شايد آگاهي را به موضوع ذهن توسعه‌يافته پيوند دهد.
    اندي کلارک: البته بيشتر مايلم آن را به فرايند پيش‌بيني پيوند بدهم.




 
  • ذهن و تجربه ديني

    PDF چاپ نامه الکترونیک

    ذهن و تجربه ديني

    گفت و گو با ابراهيم آزادگان
    محمد حسين ناظمي


    يکي از قواي مهم و اساسي ذهن، قوه ادراک و آگاهي است. اين قوه در حقيقت وجه معرفت شناختي ذهن را تشکيل مي دهد؛ آنچنان که هر چه بر ذهن عرضه مي گردد، در حقيقت در آينه اين ادراک و آگاهي مورد تحليل و پردازش قرار مي گيرد. به بيان ديگر، دريچه  ما به جهان خارج و فهم و شناخت آن، همين قوه است. از سوي ديگر، يکي از موضوعات اصلي و مهم در فلسفه دين، بحث جنجال برانگيز تجربه ديني است؛ به يک معنا، کل بناي نظام اعتقادي و سازوکار باورمندي در اديان، بر اين تجربه و باور ناشي از آن، و صد البته، اعتمادپذيريِ اين باور مبتني است. و طرفه آنکه، فهم و درک اين تجربه پيش از هر چيز به کمک همين قوه ادراک و آگاهي در ذهن ممکن است. از اين رو، تحليل و بررسي تاثير و تاثر، و نوع تعامل ذهن و تجربه در حوزه دين، بستري را فراهم مي کند تا باورمان را عميق تر، گسترده تر و معقول تر در يابيم و گرفتار تعصبات، يک جانبه گري ها و گمراهي ها نشويم.
    ***
    شايد بهتر باشد بحث را با تعريف شما از ذهن آغاز کنيم، تلقي شما از ذهن چيست؟
    ذهن از نظر من قوه اي است در انسان که واجد نوعي هوشمندي و به تعبيري يک گرايش گزاره اي(Propositional attitude) است که معطوف به واقعيت هاي عالم خارج است. اين وضعيت، حالات ذهني را ايجاد مي کند از جمله درد، اضطراب، تنفر و ... . اين حالت ها واجد ويژگي ها و خواصي هستند که با ويژگي هاي اشياء عالم خارج متفاوت است. از اين رو، ما با دو نوع خاصيت يا ويژگي در جهان مواجهيم. به طور کلي، جوهري که واجد اين حالت ها باشد، جوهر ذهني ناميده مي شود. البته، اينکه اين جوهر ماهيتاً چيست، در اينجا محل بحث ما نيست. نکته  مهم در اينجا آن ست که گونه اي قوه در ذهن ماوجود دارد که ما آن را ادراک (perception) مي ناميم. اين ادراک همان است که ما دريافت هاي شنيداري و ديداري و ... را به آن نسبت مي دهيم. مثلاً وقتي من به درخت، انسان، آسمان و اشياء ديگر در محيط مي نگرم، در واقع در حال درک کردن آن هستم. اينکه شيء خارجي چگونه بر ذهن من خود را پديدار مي کند و بر من عرضه مي شود، مساله اي است که ذيل مسائل مربوط به فلسفه  ادراک از آن بحث مي شود.

    و تجربه  ديني؟
    مقوله  ديگري وجود دارد که در ساحت دين اتفاق مي افتد و آن را تجربه  ديني مي ناميم. يکي از فيلسوفان آمريکايي به نام ويليام آلستون در اين دو مقوله يعني فلسفه  ادراک و تجربه ديني کتاب مفصل و ارزشمندي نگاشته است. و در اين کتاب کوشيده است تا بين ادراک و تجربه ديني ارتباط برقرار کند.

    بنابراين، تا اينجا شما ذهن را به نحوه ادراک عالم خارج معنا مي کنيد؟
    بله، در حقيقت يکي از قواي ذهن من ادراک است. اين قوه در واقع براي منِ انسان، توليد باور مي کند؛ باورهايي که حاصل ديده ها و شنوده هاي من هستند. قوه، به يک معنا يک ورودي و يک خروجي دارد. يکي از زير مجموعه هاي قوه حسي من، قوه ديداري است وقتي من چيزي، مثلاً اين کامپيوتر را مي بينم نوري وارد چشم من مي شود، پس از ورود، ادراک فعال مي شود، و خروجي مي سازد، و آن خروجي در واقع باور به اين است که مثلاً يک کامپيوتر روي ميز من هست. اين قوه در واقع يکي از قواي ذهني من هست.

    حال که ذهن را تعريف کرديد، تعريف شما از تجربه ديني چيست؟
    ما در طول تاريخ بشري، انسان هاي معمولي، سليم، و متيني را در جامعه مي ديديم؛ آدم هايي که قابل اعتماد بودند، عالم بودند، برخي رياضي دان، فيزيکدان، متاله، مدرس و ... بودند و اين آدم ها بعضاً براي مردم خود از مشاهدات و ديده هاي خود گزارش مي کردند، گزارش هايي و البته مشاهده هايي که بسياري از مردم عادي از داشتن آنها محرومند، گزارش بسياري از اين مشاهدات در کتب و رسالات گوناگون به طور مستقيم و غير مستقيم نقل شده است. اين گزارش ها و اتفاقات در همه جا وجود داشته و محدود به زمان و مکان و تاريخ خاصي هم نبوده است. افرادي مانند بودا، حضرت عيسي، حضرت محمد، عرفايي مانند سنت ترزا، يا در سنت خودمان مولانا، حلاج و بسياي از افرادي از اين دست که مي گويند که ما تجربياتي داشته ايم و موجوداتي مافوق طبيعي با ما ارتباط برقرار کرده اند و الهامي، حرفي، سخني، حکمي به ما شده يا اصلاً نوري بر ما تابيده شده است. بنابراين، اين يک واقعيت است؛ واقعيت مبنايي. ويليام جيمز در کتاب گونه هاي تجربه ديني خود دو فصل مفصل به اين مساله اختصاص داده و مدعيات اين قبيل افراد را مورد بحث و بررسي قرار داده است. آلستون نيز در کتابش گويا در فصل نخست کتاب، به اين مساله پرداخته است. پس، نکته اي که وجود دارد اين است که اين گزارش ها در مجموع حاکي از يک واقعيت انکار ناپذير است. به تعبير ديگر، اين واقعيت انکار ناپذير است که برخي انسان ها داراي تجاربي هستند که مافوق تجارب ادراک حسي معمول است. و خود اين افراد مدعي اند که چيزي به نام خداوند، امر مافوق طبيعي و يا چيزي از غيب با آنها ارتباط برقرار کرده و با آنها سخن گفته است. حال، در اينجا سخني که ما بر آن تاکيد داريم و البته آلستون نيز در کتابش بدان اشاره کرده، آن است که آنچه آنها تجربه مي کنند، از سنخ ادراک به همان معنايي است که گفتيم. اما مي توانيم نام آن را ادراک عرفاني(mystical perception) يا ادراک تجربه ديني بناميم. و اين ادراک نقطه مقابل ادراک حسي است.

    وقتي مي گوييم که تجربه آنها از سنخ ادراک است به چه معناست؟ در اين گونه ادراک چه اتفاقي مي افتد؟
    در ادراک حسي، ورودي ما، چيزي بود که خودش را بر من ظاهر و عرضه مي کرد، مثل ادراک کامپيوتر که گفتيم. حال، در تجربه ديني، چيزي به نام خدا يا امر غيبي خودش را بر من يعني بر هشياري و آگاهي يا ادراک من عرضه مي کند.

    در اين تلقي از ادراک تجربه ديني، در واقع شما مي گوييد که ذهن انسان همانند آينه اي است که تصوير چيزي در آن انعکاس مي يابد، و خود ذهن في نفسه دخل و تصرفي در آن ندارد، يعني ادراک استعدادي پيشيني براي فهم و کشف آن متعلق تجربه ندارد؟ منظورم آن است که از پيش، ذهن و يا ادراک و آگاهي ،هيچ گونه تلقي، فرض، و درکي از متعلق تجربه دارد؟ مرز بين ادراک حسي و ادراک ذهني در حوزه تجربه ديني و خاصه متعلقِ آن چيست؟
    ببينيد، قوه ادراک، در هر دو مورد کار تقريباً مشابهي را انجام مي دهد. من وقتي مشاهده مي کنم، يک چيز را مي بينم، و وقتي شما مشاهده مي کنيد چيز ديگري را مي بينيد، پس ادراک مشاهدات بعضاً متفاوت است. اينکه دانش پيشيني شما(background knowledge ) و معلومات قبلي تان بر تجربه تاثير مي گذارد درست است. اما من در اينجا امر منفعلي نيستم. من داراي دانش پيشيني خودم هستم و بر اساس ادراکم، آن را به يک باور تبديل مي کنم. در واقع، حرف من اين بود که در فرايند ادراک، يک شيء خارجي خودش را بر من مي نماياند و از اينجا به بعد، فرايند ادراک آغاز مي گردد. و البته که دانش پيشيني در شکل گيري ادراک نقش دارد و اساساً يکي از دلايل محرز تفاوت تجارب اعم از ديني و غير ديني در شرايط تاريخي و جغرافيايي مختلف نيز همين مساله است. من مسلمان در ادراک تجربه مي گويم مثلاً الله گفت...، و فلان شخص بودايي هم که مواجه مي شود مي گويد که کريشنا گفت... .

    بر اين مبنا شما در واقع نوعي تلقي کثرت گرايانه را قائل هستيد همان تلقي اي که امثال استيون کتز در بررسي تجربه ديني دنبال مي کنند.
    البته اين سوال مهمي است اما في الحال، نمي خواهم وارد بحث پلوراليسم در تجربه ديني بشوم. به هر حال تجربه در افراد مختلف، متفاوت است . آنچه که جان هيک از تجربه امر رئال(Real) و واقعي مي گويد گرچه در افراد مختلف، تفاوت دارد اما تفاوت اين تجربه به تعداد آدم ها نيست. اگر بخواهيم مرز کلي تري ترسيم کنيم بايد بگوييم که اين طيف تجارب در ميان اديان و سنت هاي ديني و پيروان راستين اديان اتفاق مي افتد، مثلاً آدم هاي بودايي، آدم هاي مسلمان آدم هاي مسيحي و ... .

    اين آدم ها شامل آدم هاي معمولي هم مي شود؟
    بله، ممکن است.
    در اينجا بحث مهم، در واقع، اطمينان پذيري (reliability )است. ببينيد، قدم اول اين بود که تجربه ديني يک واقعيت انکار ناپذير است، به هر حال يک اتفاقي افتاده است به نام تجربه  امر غيبي يا الهام غيبي. نکته دوم اين بود که تجربه ديني از سنخ ادراک است(و ما دو نوع ادراک داريم: ادراک حسي و ادراک عرفاني).

    حال، پرسش اين است  که تا چه حد اين تجربه ديني يا عرفاني قابل اعتماد(reliable) است؟ در واقع، باور حاصل از تجربه تا چه ميزان قابل اطمينان است؟
    بله، وقتي مي گويم که اينجا يک در هست، به نظر مي آيد که اين باور يا گزاره قابل اعتماد است. اما اگر بگويم که الان يک فيل صورتي اينجاست(من آن را مي بينم) علي الاصول شما مي گوييد که تو دچار توهم(illusion) شده اي. و اين درست نيست يعني اين باور شما قابل اعتماد و اطمينان نيست. حال مي خواهم بگويم که اين قوه ادراک حسي من تا چه حد قابل اعتماد است؟ چگونه مي توان نشان داد اين قوه قابل اطمينان است؟ و با همين روش اثبات اعتماد پذيري قوه ادراک حسي، انتقال بدهم به اعتماد پذيري قوه ادراک عرفاني. آيا اساساً اين قوه قابل اعتماد هست يا نه؟ نکته مهم در معرفت شناسيِ ادراک آن است که ما وقتي تلاش مي کنيم که اثبات کنيم قواي حسي مان قابل اعتماد است به يک دور معرفت شناختي مي رسيم. مثلاً من مي گويم که در اينجا يک کامپيوتر مي بينم. چگونه مي توانم اثبات کنم؟ خب هيچ راهي ندارم جز اينکه مثلاً به دستگاه دست بزنم. و دست زدن يا لمس کردن، في نفسه از سنخ ادراک حسي است. يا اينکه به شما بگويم که شما بگوييد که يک کامپيوتر را مشاهده مي کنيد. و باز اين هم از سنخ ادراک حسي است. پس ما در حلقه ادراک حسي، گير افتاده ايم، چگونه مي توانيم بگوييم که ادراک حسي ما قابل اعتماد است؟ اين يعني همان دور معرفتيِ ادراک حسي. حال بايد چکار کنم؟ به نظر مي رسد که بايد يک فضاي عمليِ توليدِ باور يا يک بازي توليد باور ايجاد کنم؛ که در آن قبول مي کنم که قواي شناختي من قابل اعتماد و اطمينان است. پس از آن بايد يک سري استاندارها و معيارهايي براي اين مساله تدوين  کنيم. مثلاً يکي از اين معيارها اين است که مثلاً اگر من بگويم که يک فيل صورتي مي بينم، و 10 نفر ديگر بگويند که خير، تو فيل صورتي نمي بيني، پس من اشتباه کرده ام. ولي اگر گفتند که بله درست است يک فيل صورتي مي بيني، پس من اشتباه نکرده ام.

    اگر عده اي تاييد کردند و عده اي انکار، چطور؟
    خب، بايد شک کنيم، چاره اي نداريم. اگر از هر کسي پرسيديد و يک چيز متفاوت گفت، معقول است که شک کنيد.

    يعني در اينجا، ذهن معطل مي ماند؟ درمانده مي شود؟
    خير، صرفاً شک مي کند، و اشکالي هم ندارد. اگر من در مورد گزاره اي خوب فکر کرده باشم، و ديگران هم در اين باره انديشيده باشند و به نتيجه نرسيم، اين سرآغاز شک و ترديد ماست. 
    اين ترديد، چه کمکي مي تواند به ايجاد يک نظام باور و سيستم اعتقادي بکند؟ مگر نه اين است که تمام انبيا و اوليا و بزرگان اديان، نظام باور خود را بر گزاره هاي قابل اعتماد بنيان نهاده اند؟
    اثبات اعتماد پذيريِ گزاره هاي برآمده از تجربه ديني کاري بس دشوار و البته مهم است. اما من مي خواهم بگويم که ما در مورد ادراک حسي(که همه باور داريم که براي همگان يقيتني تر و مستحکم تر است) ترديدي نداريم. وقتي من به شما مي گويم که مثلاً اينجا يک کمد است، شما با نگاه کردن تاييد مي کنيد و مي گوييد که بله هست. خب، هر دو قبول داريم، اما آيا مي توانيم اعتمادپذيري اين گزاره را به طور مستقل به يکديگر نشان بدهيم؟ به نظر مي رسد که ما هيچ راهي نداريم که به ادراک حسي اعتماد کنيم. البته مي توانيم مجموعه اي از استاندارها را وضع کنيم. اما اين استاندارها و يا محک ها کجا تعريف مي شوند؟  کساني که وارد گودِ آن تجربه يا بازي اعتمادپذيري شدند، آنها به مرور زمان کم کم محک مي زنند. چندصدهزار سال است که هموساپين ها در زمين هستند و باز چندين هزار سال است که مثلاً پستانداران داراي چشم هستند. اين ها به تدريج و به مرور زمان تجربه کرده اند و اين تجارب را به يکديگر منتقل کردند و متصل کردند تا وقتي که دچار توهم مي شوند به نوعي بفهمند که مثلاً فلان ادراک توسط فلان موجود، توهم آميز است. پس، يک سري محک هايي وجود دارد که بفهميم ادراک حسي، قابل اعتماد است. اما باز تاکيد مي کنم که اعتمادپذيريِ آن، خارج از حوزه ادراک حسي نيست.

    حال، اعتماد پذيريِ ادراک عرفاني يا تجربه عرفاني را چگونه مي توان اثبات کرد؟ 
    در اينجا ،اعتماد پذيري، به معناي اين است که چه باوري يا گزاره اي بيشتر درست است. بيشتر باورهايي که در اين حوزه توليد مي شوند، باورهاي صادقي هستند. در اينجا الستون حرف مهمي دارد. او مي گويد: در اديان مختلف و در طول زمان تجارب عرفاني مختلفي ارائه  شده است. همه انبياء و اوليا و بزرگاني که تجربه داشته اند، تجربه يکديگر را تصديق مي کنند. حال، در سنت هاي ديني، افرادي هستند که عمر و وقت و دانش خودشان را صرف تهيه و طرح محک هايي کرده اند که براي اثبات اعتمادپذيريِ قابل استفاده است.

    اينکه مي گوييد انبياء و اولياء يکديگر را تاييد مي کنند، در واقع چه چيزي را تاييد مي کنند؟ وقوع تجربه را؟ وجود منبع غيبي را؟ باور برخاسته از تجربه را؟
    در هر يک از تجاربي که اتفاق افتاده، يک سري محک هايي وجود دارد. مثلاً در مسيحيت يا عرفان مسيحي قطعاً محک هايي براي سنجش اعتمادپذيري تجربه وجود دارد. خب، اين محک ها در اديان و سنت هاي مختلف متفاوت است، درست مثل اينکه محک ادراک حسيِ ديداري با محک ادراکِ حسيِ شنيداري متفاوت است. مثلاً اگر رئيس گروه داعش بگويد که براساس تجربه اي که من داشته ام خداوند به من الهام کرده که مردم را (به هر دليلي )قتل عام کنم، بزرگان اسلام (بر اساس محک هايي که در اختيار دارند) به او خواهند گفت که تو دچار توهم شده اي. چرا اينگونه است؟ چون بزرگان، اين باور را با باورهاي پيشين انبياء و اولياء تطبيق مي دهند و وقتي با آنها سازگاري ندارد، بالطبع،  رد مي شود. خب، اين دقيقاً مثل ديدن فيل صورتي توسط من در تجربه ادراک حسي است. پس، در تجربه  عرفاني هم يک سري محک هايي وجود دارد و ايگونه نيست که هر کس هر تجربه اي داشت، تجربه عرفاني باشد. و اين محک ها نيز توسط اشخاص و بزرگاني که دراين زمينه کار کرده اند مطرح و تدوين شده است.  اما نکته مهم، تجربه خداست، يعني اينکه خدا تجربه شده و باور مبني بر وجود او شکل گرفته است. وقتي خداوند، خود را بر تو عرضه مي کند، باوري در تو پديد مي آيد که خدا وجود دارد. يا اينکه خدا مهربان است يا فلان دستور و حکم را داده است و امثال ذلک.

    در اينجا مجال ورود به مباحث کلامي و متالهانه در خصوص تجربه ديني به طور خاص وجود ندارد. حرف يا بهتر بگويم پرسش اصلي من آن است که دقيقاً چه اتفاقي در ذهن يا همان که آن را ادراک خوانديد، مي افتد وقتي که تجربه روي مي دهد؟از طرف ديگر، ذهن به لحاظ روانشناختي، و مغز به لحاظ بيولوژيک به رويداد اين تجربه کمک مي کند؟ بين اين دو مقوله هم از لحاظ فلسفي و هم فيزيولوژيک چه نوع تعاملي برقرار است؟
    قبل از اينکه به اين پرسش پاسخ دهم بايد نکته اي را متذکر شوم. اين نکته آن است که آيا همه تجربه هاي ديني درست هستند؟ من به هيچ وجه چنين ادعايي ندارم، من نمي خواهم ادعاي پلوراليستيک بکنم. من مي خواهم بگويم که در داخل هر سنتي، مي توانيم بگوييم که تجربه هايي درست هستند، البته با استفاده از محک هاي موجودي که در اختيار داريم.
    خب، اما سوال اينجاست که بين اين تجارب، کداميک را بايد انتخاب کنيم و بپذيريم؟ اينجا به نظرم جايي است که آلستون پاسخ مناسبي برايش ندارد. و شايد بتوانيم از موضع الوين پلانتينگا براي مقصودمان استفاده کنيم. به اين منظور بايد ديد که ميزان عقلانيتي که از اين تجارب حاصل شده، تا چه ميزان بالاتر است. به نظر مي رسد که اگر تجربه ديني اي در مورد وجود خدا در اديان ابراهيمي داشته باشيم، به نظر مي رسد که نشان دادن يا اثبات باور مبني بر وجود خداي اديان ابراهيمي چندان دشوار نيست، چون مي توانم اين را تصور کنم که خداي اديان ابراهيمي اگر وجود داشته باشد، يک قوايي در برخي از ما قرار داده است که ما بتوانيم ازاو تجربه داشته باشيم. و به ديگران از آن تجربه خبر بدهيم. چرا؟ چون او قادر و عادل و داناي مطلق است و به نيازهاي ما آگاه است و مي تواند قوه اي در ما ايجاد کند که اين قوه به نحو درستي هم کار کند و اين باور را در ما پديد بياورد. پس، باور حاصل از قوه اي که آن خدا ايجاد کرده، باور معقولي است. باز تاکيد مي کنم که: اينکه خداي ابراهيمي وجود داشته باشد، (اگر اين باور را بپذيريم) مي توانيم قبول کنيم که باور به وجود او معقول است. اما در مورد خدايان غير ابراهيمي، لزوماً امکان اثبات و نشان دادن معقوليت باورهاي ايشان امکان پذير نيست. بنابراين، عقلانيت، محکي است که مي توانيم بين تجارب عرفاني مختلف دست به گزينش بزنيم و اعتمادپذيريِ آنها را تاييد و اثبات کنيم.

    دانش پيشيني(background knowledge) چه تاثيري بر تجربه ديني دارد؟
    در فلسفه علم اين بحث وجود دارد که مثلاً وقتي من با تلسکوپ نگاه مي کنم، احتمالاً چند نقطه مي بينم. و وقتي که يک ستاره شناس معروف نگاه مي کند مسلماً چيزهاي بيشتري مي بيند. و وقتي که پاي صحبت او مي نشينيم، اطلاعات بيشتري در خصوص تجربه ديداري مان دريافت مي کنيم. پس اينکه دانش پيشيني من چيست، دقيقاً و يقيقناً بر درک و دريافت من تاثير مي گذارد در اين شکي نيست. و همين جاست که متوجه مي شويم چرا بين مثلاً عرفاي مسيحي(سنت آگوستين) و يا عرفاي مسلمان(حلاج، بايزيد) تفاوت وجود دارد. سوال اينجاست که اين مشابهتي که بين ادراک حسي و ادراک عرفاني برقرار کرديم، مي تواند وجود نداشته باشد، در ادراک حسي، همه آدم ها مشترکند اما در تجربه عرفاني، تنها برخي از آدم ها مشترک اند. در ادراک حسي، اختلاف بسيار کم است اما در ادراک عرفاني، اختلافات بسيار زياد است.

    آيا درست است که بگوييم ادراک عرفاني از سنخ ادراک حسي است؟
    اينجا دو نکته وجود دارد، نکته اول، در مورد خود ادراک است. گفتيم که ادراک يعني شيء اي خود را بر من عرضه کند.  به نظر مي رسد فرايندي که در هر دو اتفاق مي افتد، مشابه است. از اين جهت مي توان گفت که ادراک عرفاني، از سنخ ادراک حسي است. نکته دوم اينکه، استانداردهاي اين دو با هم تفاوت دارد، نبايد استانداردهايي را که براي سنجش ادراک حسي به کار مي بريم در مورد ادراک عرفاني بکار بريم. چرا؟ چون متعلق تجربه ها با هم متفاوت است.

    در هر دوي اين ادراکات و تجارب، ذهن، چه نقشي در شکل گيري معرفتِ ناشي از تجربه ايفا مي کند؟ در واقع، ذهن، چه سهمي در ايجاد و ساخت معرفتِ حاصل از تجربه دارد؟ شکل گيري معرفت، حيثيتي درون ذهني دارد يا برون ذهني؟
    در واقع، مساله اين است که ما يک قوه اي داريم که مي تواند در ما باور توليد کند. حال، سوال اين است که اين باور مي تواند تبديل به معرفت شود؟ اين درصورتي محقق مي شود که بپذيريم، که باور حاصلِ اعتمادپذيريِ يک قوه است. مثلاً من در روزنامه مي خوانم که رئيس جمهور به تبريز رفت. اگر باور من اين باشد که اين روزنامه، روزنامه قابل اعتمادي نيست و اخبارش کذب است، اين باور و گزاره، درست نخواهد بود. آنچه مهم است آن است که ما بتوانيم به طريقي هوشمندانه نشان دهيم که قوه ادراک عرفاني ما قوه اي اعتمادپذير است. اگر اينگونه شود، باور حاصل از آن قوه، تبديل به معرفت خواهد شد.

    بنابراين، اين اعتماد پذيري، در روند معرفت سازيِ قوه ادراک، يک فرض يا حتي پيش فرض است؟
    من فرض نکردم، من مي گويم که ما قوه اي داريم که به همان اندازه که ادراک حسي من قابل اعتماد است، معرفت ناشي از تجربه ديني و متعاقباً ادراک ديني من درست و صادق است. بنابراين، باورهاي حاصل از اين قوه مطمئن و معتمد، معرفت ساز خواهد بود.

    بنابراين، بين آدم ها در وضعيت عادي و يکسان، فاصله اي در داشتن تجربه عرفاني وجود ندارد؟
    بله، اما در اينکه باور حاصل از اين تجربه تا چه ميزان درست است و تا چه ميزان مي توانيم معرفتي را بر مبناي آن استوار کنيم، بايد محک هايي دراختيار داشته باشيم که در هر سنتي وجود دارد. اينکه هر کسي هر تجربه اي داشته باشد، نمي تواند مبنا باشد، بايد در معرض محک قرار گيرد تا اعتمادپذيري اش اثبات شود. اين محک ها در آموزه هايي که بزرگان و رهبران اصلي و بنيانگذاران هر دين وضع و تدوين کرده اند وجود دارد.

    آيا ادراکي که از آن سخن گفتيم، يک فرايند تکاملي است؟ مثلاً در حوزه تجربه ديني، تجربه بودا، با تجربه عيسي و اين دو با تجربه حضرت محمد(ص) به لحاظ شکل تکاملي با هم تفاوت دارد؟ آيا مي توان گفت که تجربه حضرت محمد(ص) بر خلاف امثال بودا در مرحله پيشرفته تري از ادراک اتفاق افتاده است؟ در حوزه ادراک حسي نيز، هموساپين ها يک نوع ادراک حسي داشته اند، و بشر انديشمند امروز نيز گونه  پيشرفته تري از ادارک دارد. نظر شما چيست؟

    اولاً بايد گفت که بحث تکامل در دوره هاي زماني بسيار بلند مدت مثل چند صدهزار سال مطرح است. يعني چندصدهزار سال طور مي کشد تا فلان اتفاق تکاملي بيفتد. طول دوران تمدن، ده هزار سال است. تمام انبياء نيز در همين فاصله ظهور داشته اند. بنابراين، اساساً بحث تکامل بيولوژيکي در اين مورد مطرح نيست. در طول ده هزار سال اتفاق خاص بيولوژيکي نيفتاده است. بين بودا، ابراهيم و محمد، تفاوت بيولوژيکي وجود ندارد. اما در مورد بالا رفتن سطح دانش، فرهنگ، و بستر ادراکي طبعاً روز به روز تفاوت بيشتر مي شود. امااينکه اين مساله در تجربه ديني تاثير مي گذارد؟ به نظر من،  خير.
    من فکر مي کنم، مجموعه چيزهايي که من مي دانم در محيط و جغرافياي تاريخي و فرهنگي که زندگي مي کنم، ممکن است در برداشت من از امر الهي و قدسي ايجاد تفاوت بکند. اما اينکه آيا اگر من هزار سال پيش زندگي مي کردم، و تجربه ديني داشتم، سبب مي شود که تجربه ديني من پخته تر شود و باور حاصل از آن فربه تر باشد؟ پاسخ گويي به اين مساله دشوار است. اينکه اين عوامل، ميزان خلوص، صدق، و اعتمادپذيريِ باور مربوط به تجربه را تحت تاثير قرار دهد، امر ممکني نيست.

    ممکن است در خلوص باور تاثيرگذار نباشد، اما مي توان گفت که در ساختارِ نظام اعتقادي تاثير گذار خواهد بود؟ مي توان گفت که شخصي که با دانش بيشتر، و در جامعه  مدرن تري اين تجربه را دارد، نظام باوري که مي سازد، پيشرفته تر و پوياتر خواهد بود؟ به عنوان مثال، بودا در طرح نظام اعتقادي خود بر اساس تجربه ديني و دانشي که در آن زمان از انسان و جهان و غيب داشته، مي توانسته به برخي پرسش ها پاسخ دهد، حال آنکه براي پرسش هاي ديگري که بعدها مطرح شده، پاسخي نداشته و يا سکوت کرده است و در عين حال، حضرت محمد(ص) شکل پيشرفته تري از نظام اعتقادي را بنا نهاده است؟
    جامعه اي که پيامبر(ص) در آن بوده، از بدوي ترين جوامع بوده است. حتي مي توان گفت که جامعه زمان عيسي نسبتاً از جامعه زمان رسول اکرم پيشرفته تر بود. در عربستان تعداد باسوادها بسيار اندک بوده است. رسول خدا در ميان قومي جاهل مي زيست و اساساً به دوران قبل از ايشان دوران جاهلي خطاب مي کنند. بنابراين، خير، وضعيت جامعه لزوماً در صدق و حقانيت، و پويايي گزاره ها تاثيري ندارد، اين تجربه تجربه اي منحصر- به- فرد است. به نظر من مساله مهم در تجربه ديني، شخصي است که تجربه بر او اتفاق مي افتد. آن قوه يا قدرت و ايمان قلبي اي است که شخص در ارتباطش با امر غيبي يا قدسي برقرار مي کند. هر چقدر که قدرت قلبي و وجودي اش بيشتر باشد، مي تواند الهامات متقن تر و مطمئن تري را دريافت کند. ممکن است آگاهي پيشيني، در تفسير تجربه و ادراک تاثير داشته باشد، اما در اطمينان خلوص آن بي تاثير است. بنابراين، گفتيم که قوه ادراک عرفاني و ديني، به همان اندازه  قوه حسي خاصيت اطمينان پذيري دارد. و باورهاي حاصل از آن هم مانند باورهاي حاصل از ادراک حسي، باورهاي قابل اعتماد و معرفت افزايي هستند.
    * عضو هيات علمي گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتي شريف.

 


صفحه 1 از 6